تبلیغات
انایوردم خطبه سرا - مطالب قارانقوش
 
یاتما تولکی دالداسندا گوی یسون اصلان سنی، كچمه نامرد كورپیسینن گوی آپارسون سیل سنی

جواب ردّ استاد شهریار به فرح پهلوی برای خرید خانه به ایشان

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 5 تیر 1396-04:17 ب.ظ



Image result for ‫استاد شهریار‬‎  

از کتاب

                            " خاطرات من و پدرم "

                                دکتر جواد هئیت

 

بعد از اوّلین مسافرت به‌باکو، تا پیروزی انقلاب اسلامی دیگر نتوانستم به‌شوروی بروم‌. دراین مدت دوبار با تلفن، با پروفسور نورالدین و پروفسور رستم علی‌یف ایران شناس معروف شوروی صحبت کردم‌. با رستم علی‌یف در مسکو به‌وسیله نورالدین آشنا شده بودم‌. او ایران را خوب می‌شناخت و فارسی را خوب می‌دانست و خوب هم صحبت می‌کرد‌. بسیار صریح اللهجه، جسور و تند بود‌.

 او روی شاهنامه کار کرده و آن را با پروفسور غفوروف در مسکو چاپ کرده بود‌. به‌همین جهت مورد توجه شاه و دولت ایران بود‌. دو ماه بعد از دیدار ما در مسکو او به‌تهران آمد0 در تهران مهمان دولت بود و در هتل نادری‌نو اقامت داشت‌. به‌محض ورود به‌تهران به‌من و سهند و سایر دوستانش تلفن کرد‌. من به‌دیدن او رفتم و او را به‌منزلم دعوت کردم و با مرحوم دکتر نطقی و برادرانم آشنا کردم‌. یک روز ضمن صحبت،  از شهریار پرسید‌. گفتم:« او در تبریز است و دیگر شعر تُرکی نمی‌گوید و مشغول نوشتن قرآن و شعر فارسی است‌. »

گفت:« اگرمی‌خواهید شهریار شعر ترکی هم بگوید و حیدربابا‌های دیگری بیافریند؛ باید او را به‌تهران بیاورید و دور او را بگیرید، او هم تشویق شود و به‌زبان مادری هم شعر بگوید‌. »

نظر رستم به‌دل من نشست. با مرحوم شهریار صحبت کردم و او را همراه خانواده‌اش به‌تهران دعوت کردم‌. تا همگی در منزل ما بمانند‌. در آن موقع منزل ما در امیراباد شمالی خیابان هیئت (بنام پدرم) بود‌. ساختمان سه‌طبقه‌ای داشتیم که دو طبقه‌اش را ما اشغال کرده بودیم‌. در طبقه سوم هم تیمسار مهدی هیئت پسر عمه‌ام ساکن بود‌. شهریار،دعوت مرا پذیرفت‌. لذا با مرحوم سهند صحبت کردم، قرار شد او به‌تبریز برود و استاد را با خانواده‌اش به‌تهران بیاورد‌. ضمناًبه‌درخواست سهند موافقت شد‌ که دو هفته اوّل را در منزل سهند بماند‌.

 بعد از چند روز استاد شهریار همراه خانواده‌اش به‌تهران آمدند و به منزل سهند رفتند‌. در مدت دو هفته ضمن دیدار از استاد شهریار ما هم منزل را آماده پذیرایی از آنهاکردیم‌. بعد به منزل ما آمدند و پنج ماه و نیم منزل ما ماندند‌. در این مدت دوستان ادب دوست ما می‌آمدند و در منزل ما محفل ادبی دو زبانه برپا بودو استاد دوباره شعر ترکی می‌سرود‌.

یک روز رییس دفتر شهبانو فرح، برای دیدن استاد شهریار به‌منزل ما آمد و ضمن خوشامدگویی به‌استاد، پیغام شهبانو را ابلاغ کرد و گفت علیا حضرت فرمودند:« من می‌خواهم برای استاد منزلی در تهران بخرم تا استاد به‌آنجا منتقل شود و هرچه برای راحتی ایشان و خانواده‌اش لازم باشد تهیه نمایم‌. »

استاد شهریار ضمن تشکر جواب داد: « من و خانواده‌ام در منزل دکتر هیئت راحت هستیم و نیازی به‌خرید منزل نداریم‌. اگر شهبانو می‌خواهند لطفی در حق من بکنند دستور دهند اشعار ترکی من نیز همانند اشعار فارسی‌ام چاپ شود‌. آن وقت من از درآمد آن می‌توانم خودم منزل مناسبی در تهران بخرم!»

متأسفانه استاد نمی‌دانست که در این مورد شهبانو هم قدرت لازم را ندارد‌. زیرابه‌طوری‌که در خاطرات ملکه مادر می‌خوانیم، ملکه مادر هم که دختر سرهنگ تیمور فرمانده قزاق بود و در 12 سالگی از باکو به‌تهران آمده بود و در اوّل جوانی زن سرباز گماشته‌ی پدرش یعنی رضا (رضاشاه) شده بود‌ در مقام ملکه ایران هم نتوانسته بود  مجموعه اشعار ترکی‌اش را در تهران به‌چاپ رساند!  لذا قبل از فوتش مجموعه اشعار ترکی خودش را به‌دخترش شمس داده بود‌. حالا معلوم نیست چه بر سر آن اشعار آمده است





نظرات() 

جنجال بر سر نقش کاشانی در کودتای ۲۸ مرداد

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 3 تیر 1396-06:47 ب.ظ


تاریخ ایرانی: انتشار مجموعه اسناد کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ از سوی وزارت خارجه آمریکا و اشاره‌ای که به نظرات آیت‌الله کاشانی در یکی از این اسناد درباره دکتر محمد مصدق شده، به موضوع داغ رسانه‌های ایران و فعالان شبکه‌های مجازی بدل شده و کمپینی برای تغییر نام خیابان کاشانی به مصدق راه افتاده است. چنانکه عبدالله رمضان‌زاده، سخنگوی دولت اصلاحات در توئیتر خود نوشته «حال که اسناد همراهی کاشانی با کودتای آمریکایی افشا شده نام خیابان آیت‌الله کاشانی را تغییر دهید.»

 

اما محمد سالاری، رئیس کمیسیون شهرسازی و عمران شورای شهر چهارم تهران و منتخب پنجمین پارلمان شهر درباره اینکه چرا نامگذاری معبری به نام محمد مصدق مسکوت مانده، به روزنامه «آفتاب یزد» گفته است: «پیشنهادی که برخی اعضای شورا در خصوص نامگذاری معبر و جایگاهی در شهر تهران به نام مصدق را داده بودند، در دستور جلسه کمیته نامگذاری قرار نگرفت. به هر حال فرآیند اینگونه است که پیشنهادات در این کمیته که مجتبی شاکری رئیس آن هستند، مطرح شود و بعد از آنکه اعضای آن به نتیجه رسیدند، در صحن شورا مطرح شود. تا جایی که من اطلاع دارم به نظر می‌رسد که این نامگذاری را در دستور کار کمیته نامگذاری قرار نداده‌اند.»

 

مجتبی شاکری، رئیس کمیته نامگذاری شورای شهر تهران اردیبهشت‌ماه امسال در گفت‌وگو با خبرگزاری «تسنیم» در مورد نامگذاری خیابانی به نام مصدق گفته بود: «کمیسیون نامگذاری تیرماه سال گذشته طی نامه‌ای خطاب به وزیر نفت در اقدامی عملی پیشنهاد داد ساختمان مرکزی وزارت نفت در خیابان طالقانی و پژوهشگاه نفت به نام مصدق به عنوان یکی از رهبران ملی شدن صنعت نفت نامگذاری شود. اما پاسخ منفی وزیر مانع از تحقق آن شد.»

 

به گزارش «تاریخ ایرانی»، یک کانال تلگرامی با بیش از ۷۰۰ عضو نیز راه‌اندازی شده و در پی جمع‌آوری امضاست، به نام «پویش تغییر نام خیابان کاشانی به دکتر مصدق» که خطاب به اعضای منتخب شورای شهر تهران (دوره پنجم) نوشته است: «ما امضاکنندگان این نامه از شما می‌خواهیم نام خیابان آیت‌الله کاشانی را به خیابان دکتر مصدق تغییر دهید و ضمن نشان دادن قدرشناسی ایرانیان به چهره‌های ملی، اجازه ندهید نام کسی که با استبداد محمدرضاشاهی همراهی کرده، بر تابلوهای شهر تهران باقی بماند.»

 

این درحالی است که فرزند آیت‌الله کاشانی معتقد است: «در مردادماه سال ۱۳۳۲ هیچ کودتایی علیه دولت مصدق انجام نشده است. برعکس انبوهی از اسناد و مدارک در همین مجموعه اسناد ارزشمند وزارت خارجه آمریکا وجود دارند که نشان می‌دهند دولتمردان بلندپایه آمریکا و سازمان مرکزی اطلاعات آمریکا «سیا» هرگز به نقش مرموز مصدق و طرح بسیار پیچیده انگلستان برای براندازی و به شکست کشاندن نهضت ملی ایران که به دست مصدق اجرا شد پی نبرده بودند… نه در اسناد وزارت خارجه آمریکا مربوط به سال ۱۹۸۹ و نه اسنادی که به تازگی انتشار یافته‌اند سند و مدرکی بر اینکه مصدق با یک کودتا آن هم از سوی آمریکا برکنار شده باشد وجود ندارد. این در حالی است که اسناد به جای مانده از مبارزات آیت‌الله کاشانی و نمایندگان مجلس شورای ملی دوره هفدهم که در برابر اقدامات ضد میهنی مصدق و برنامه‌ریزی‌های انگلستان برای براندازی نهضت ملی ایران ایستادگی کردند و نیز خاطرات ارزشمندی که در ۶۵ سال گذشته انتشار یافته‌اند انبوهی از اسناد و مدارک تاریخی را در اختیار پژوهشگران تاریخ کشور ما قرار داده‌اند که شناخت واقعیت‌های تاریخی ناکامی نهضت ملی ایران را روشن ساخته‌اند. سرانجام بیان این حقیقت را نیز شایسته می‌دانم که اگر انگلستان و وابستگان آن بر دروغ تاریخی کودتای ۲۸ مرداد علیه مصدق تأکید و آن را تکرار می‌کنند برای آن است که مداخله این دولت در امور داخلی ایران آشکار نشود.»

 

سید محمود کاشانی در یادداشتی که در خبرآنلاین منتشر شده، به یکی از اسناد اشاره کرده که نشان می‌دهد رابط سیا در تهران و سفیر آمریکا از واشنگتن خواسته‌اند پس از کودتا، برای کمک به دولت زاهدی ۵ میلیون دلار بودجه اختصاص دهد. او در این باره می‌نویسد: «اگر دولت آمریکا در این اوضاع و احوال کمک مالی پنج میلیون دلاری به زاهدی کرد دلیل آن تُهی بودن خزانه کشور و این واقعیت بوده است که زاهدی با میراث شوم مصدق یعنی ناتوانی در پرداخت حقوق کارکنان دولت روبرو بود و یکی از انگیزه‌های کمک مالی دولت آمریکا نیز آن بود که در اوضاع و احوال جنگ سرد که دولت شوروی سابق به دنبال گسترش حوزه نفوذ خود بود دولت ایران بتواند روی پای خود بایستد. اکنون صداوسیما این کمک مالی را دلیل انجام کودتا از سوی آمریکا علیه دولت مصدق برشمرده است!»

 

محمدرضا کائینی، روزنامه‌نگار و تاریخ‌پژوه نیز از افرادی انتقاد کرده که «بدون خواندن و حتی توان ترجمه یک مجموعه پی‌دی‌اف ۱۰۰۰ صفحه‌ای، تازه رسیده‌اند به این نقطه که کاشانی با مصدق اختلاف شدید داشته و در صف نخست منتقدان او و البته چوب به دستان ۲۸ مرداد بوده است! آن هم همراه با مظفر بقایی و شعبان جعفری که از قضا در آن ساعات، هر دو در زندان مصدق بوده‌اند!... و این همه بدون آن است که حتی بتوانند در میان همه این به اصطلاح اسناد نوانتشار، یک مورد را نشان دهند که کاشانی در طراحی و اجرای واقعه ۲۸ مرداد، اندک نقشی داشته است!»

 

به نوشته کائینی «کاشانی در طرح‌ریزی سقوط مصدق نقش نداشت، اما می‌دانست که جناب نخست‌وزیر، با طریقه‌ای که در پیش گرفته، به همان فرجامی می‌رسد که رسید!»

 

در همین باره موسی حقانی، معاون پژوهشی مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران در گفت‌وگو با روزنامه «صبح نو» توضیح داده است: ‌«شما در اسناد خیلی چیزها می‌بینید. مثلاً یک مأمور اطلاعاتی حدس زده و پیشنهاد داده که با فلان آدم (مثلاً آیت‌الله کاشانی یا دکتر مصدق) در ایران ارتباط گرفته شود. صرف این مطلب را نمی‌توان سند خیانت دانست. باید ببینیم اولاً ارتباط برقرار شده یا نه؟ ثانیاً باید ببینیم اگر برقرار شده چه پاسخی دریافت شده از طرف داخلی؟ این‌ها مستلزم کار جدی سندشناسی و پژوهشی است. در همین اسنادی که منتشر شده، سندهایی وجود دارد که نشان می‌دهد این پیشنهادها به نتیجه‌ای نرسیده است. مثلاً به مصاحبه‌ای از آیت‌الله کاشانی اشاره می‌شود که با صراحت آمریکا را از دخالت در امور ایران منع می‌کند و هشدار می‌دهد که آمریکا نباید از انگلیس حمایت کند. در همین مجموعه اسناد اشاره می‌کند که آیت‌الله کاشانی به سیاست آمریکا در حمایت از انگلیس حملات جدی‌ای را آغاز کرده است. در همین مجموعه اسناد جدید آمده که پایگاه سیا در قبرس خطی را برای حمله مطبوعات به آیت‌الله کاشانی پی بگیرند. خود این اسناد و شواهد دیگر تاریخی نشان می‌دهد که ادعای دخالت ایشان در کودتا پوچ است.»

 

به گفته او «این اسناد حدود ۱۰۰۰ صفحه است و روز پنجشنبه منتشر شده و باید به دقت مطالعه شود ولی آن چیزی که با یک نگاه کلی به دست می‌آید این است که این‌ها تمام تلاششان این است که آن روش‌های دقیق نفوذ برای تخریب را بیان نکنند. در بسیاری از موارد در همین مجموعه ۱۰۰۰ صفحه‌ای می‌بینیم که اسامی افراد را سانسور کرده است. حتی بخش‌هایی را حذف کرده‌اند. به نظر می‌رسد که بیشتر شبیه تلاش برای به جان هم انداختن گروه‌های حامی اشخاص در داخل ایران است. از این جهت خودش بخشی از پروژه نفوذ است. بیش از اینکه یک واقعیت باشد، یک پروژه است. اسنادی که دو، سه روز بیشتر از انتشارش نمی‌گذرد و قطعاً هدفش اختلاف بین نیروهای داخلی و جنگ نرم و تغییر از درون است.»

 

در اشاره‌ای مشترک به این اسناد، حسین دهباشی دیگر تاریخ‌پژوهی است که در کانال تلگرامی خود نوشته است: «اسناد به تازگی منتشر شده توسط ایالات متحده در مورد ۲۸ مرداد نیز که طبعاً مورد توجه گسترده فضای مجازی است، کماکان بسیار ناقص و به نحو جهت‌داری ممیزی شده است. به نظر می‌رسد حدود ۸۱۰ مورد از اسامی و اماکن در نسخه منتشر شده حذف شده‌اند (چرا آن بخش‌ها سانسور شده و چرا بخش‌های دیگر منتشر شده‌اند؟) ضمن اینکه گرچه این اسناد بیانگر رضایت ضمنی برخی رهبران سابق نهضت ملی نفت و از جمله آیت‌الله کاشانی از برکناری دکتر مصدق است اما در هیچ کجای این اسناد خبری از همدلی نظری یا همراهی عملی وی با کودتاگران دیده نمی‌شود.»

 

وی می‌افزاید: «در نظر داشته باشیم در مقطع ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، شخص سرلشکر زاهدی (بصیر دیوان) امیری بسیار خوشنام بود. او به عنوان حافظ تمامیت ارضی ایران و فرمانده جنگ‌های متعدد و پیروز با شورشیان و تجزیه‌طلبان و نیز در جایگاه وزیر کشور کابینه دکتر مصدق، تا مقطع قبل از دول پس از کودتا، مورد علاقه و اعتماد اغلب ایرانیان و از جمله آیت‌الله کاشانی بود.»

 

دهباشی با وجود اشاره به میهن‌دوستی بسیار، پاکدستی فوق‌العاده، شرافت و شجاعت دکتر مصدق معتقد است: «خطاهای مهمی چون دلبستگی به قول‌های شفاهی مقامات مذاکره‌کنندگان آمریکایی و انگلیسی و تضعیف جایگاه و تعطیلی مجلس شورای ملی و بی‌توجهی به ترس روزافزون جامعه از خطر همسایه شمالی و نفوذ کمونیسم و الحادی‌گری، تنش مستمر با محمدرضا شاه (که تا آن وقت هنوز محبوب بود) و تقاضاهای غیرقانونی از وی برای تسلط بر نیروهای مسلح، عدم مقابله با روزنامه‌نگاران همراه و هتّاکی چون امیرمختار کریم‌پور شیرازی و طرفداران تندرویی چون حزب توده و چاره‌نیاندیشی در برابر مشکلات اقتصادی چون تعطیلی پیاپی بازار‌ها در پی ناامنی و التهابات سیاسی و... خود از عوامل اصلی خستگی مردم و عدم مقابله عمومی با کودتای ۲۸ مرداد محسوب می‌شود.»

 

دهباشی همچنین نوشته «کلیپی این روز‌ها دست به دست می‌چرخد که با نام «روز پس از کودتای ۲۸ مرداد» منتشر شده و مطابق توضیحات همراه انگار بازدید مشترک آیت‌الله کاشانی (رئیس‌ مجلس) و سرلشکر زاهدی (نخست‌وزیر کودتا) از خانه ویران و به تاراج رفته دکتر مصدق را نشان می‌دهد. حال آنکه این کلیپ حاوی تصاویری در اماکن و مقاطع تاریخی مختلف است و بی‌ارتباط منطقی به یکدیگر. از جمله خانه غارت‌شده مرحوم دکتر مصدق در خیابان کاخ (فلسطین فعلی)، تصویر سرلشکر زاهدی در پلکان ساختمان وقت شهربانی (ساختمان فعلی وزارت خارجه)، تصویر آیت‌الله کاشانی و دکتر مظفر بقایی و دکتر حسین مکی روبروی در اصلی مجلس شورای ملی وقت (میدان بهارستان). همچنین موعد ضبط این تصاویر نیز بسیار با هم فاصله داشته و در مورد اخیر مربوط به زمستان ۱۳۳۱ و ماه‌ها قبل از کودتا است.»

 

علیرضا کریمی، روزنامه‌نگار نیز در توئیتر خود نوشته است: «از میان حدود هزار صفحه اسناد سیا در خصوص کودتای ۲۸ مرداد، یکی یادداشت دفتر اطلاعات و تحقیقات وزارت خارجه آمریکاست. این یادداشت در ۳۱ مارس ۱۹۵۳ تهیه شده که حدود ۵ ماه قبل از کودتاست و بیشتر به ارزیابی آیت‌الله کاشانی اختصاص دارد. در این یادداشت آمده که کاشانی نزدیکترین رقیب برای گرفتن قدرت از مصدق است و علت مخالفت کاشانی با مصدق بیشتر شخصی و ناشی از حسادت بیان شده! نکته دیگر در این سند این است که می‌گوید کاشانی هم «مثل مصدق» فرصت‌طلب است اما مصدق بیش از کاشانی به ارزش‌های لیبرال غربی معتقد است. یادداشت مزبور بر سابقه مخالفت آیت‌الله کاشانی با انگلیسی‌ها تاکید داشته و بخشی را به این موضوع اختصاص داده است. کاشانی بر اساس این یادداشت در سه نقطه حامی جبهه ملی بوده: ملی کردن نفت، قطع نفوذ بریتانیا در ایران و حمایت از حاکمیت مردم از طریق مجلس. یادداشت تاکید می‌کند که هیچ سندی مبنی بر اینکه آیت‌الله کاشانی کمکی از خارج از ایران دریافت کرده باشد، وجود ندارد. زمان تهیه این سند طبعا بحث کودتا یا مطرح نبوده یا هنوز خیلی جدی نبوده و در مراحل اولیه طراحی بوده است. سند مزبور ادعای انگلیسی بودن کاشانی را که مدت‌ها از سوی برخی گروه‌های سیاسی ایرانی مطرح شده می‌تواند رد کند. در ضمن نشان می‌دهد حدود ۵ ماه مانده به کودتا، ارزیابی وزارت خارجه آمریکا از شخص آیت‌الله کاشانی ارزیابی مثبتی نیست.»





نظرات() 

رنج دائمی انسانِ محروم از «آموزش زبان مادری» / رهیافت روان‌شناختی حق زبان مادری در گفتگو

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 3 تیر 1396-06:37 ب.ظ

با مصطفی ملکیان / شرق

شنبه, ۲ اسفند ۱۳۹۳، ۰۳:۱۱ ق.ظ

انسان محروم از زبان مادری چگونه انسانی است؟ این را استاد مصطفی ملکیان در تحلیل رنج‌های چنین انسانی این‌طور پاسخ می‌دهد: «باید با صراحت گفت؛ زبان مادری من، جهان‌نگری مرا شکل می‌دهد. کسی که زبان مادری مرا از من می گیرد، در واقع جهان‌نگری مرا از من گرفته است؛ یعنی مرا در یک مادة خامی به نام جهان سرگردان کرده است. من دیگر الان جهان را به‌صورت یک توده آشوب‌ناک می‌بینم. من چون از زبان مادری محروم هستم، دیگر نمی‌توانم چیزی را از چیزی جدا کنم یعنی من سرگردان شده‌ام.» گفتگوی ما با استاد مصطفی ملکیان، افزون بر تحلیل چیستی زبان و نسبت آن با هویت و خویشتن انسان، بازخوانی روان‌شناختی رنج‌ها و محنت‌های کسانی  روایت می‌شود که از آموزش و کاربرد زبان مادری محروم می‌شوند. او محروم‌کردن انسان‌ها از کاربرد زبان مادری در شقوق مختلف زندگی از جمله آموزش را به‌منزلة تحمیل رنج دائمی می‌داند و این انسان محروم از زبان را، گنگ خواب‌دیده می‌خواند.». 

شما درباره زبان چگونه فکر می‌کنید؟ به‌عنوان یک فیلسوف، زبان را در شکل‌گیری هویت انسان و جوهر درونی او چگونه می‌بینید؟ شما ممکن است بخواهید همه این کلیدواژه‌ها را تعریف کنید. یونسکو زبان را «زبان مادری» تعریف می‌کند. وقتی برای زبان، عنوان فرانسوی و انگلیسی و فارسی و ... اضافه می‌شوند، زبان دوم محسوب می‌شوند. به‌طور کلی، شما چه نسبتی بین انسان و زبان برقرار می‌دانید؟

من شکی در این ندارم که زبان یعنی زبان مادری. اگر نگویم مهم‌ترین، باید بگویم یکی از مهم‌ترین مولفه‌های سازنده شخصیت، منش و هویت انسان است. مخصوصا با توجه به اینکه ما اساسا بدون زبان، امکان و قدرت اندیشیدن نداریم. ما همیشه با زبان و به‌توسط زبان می‌اندیشیم. اینکه در زبان یونانی «سخن گفتن» و «اندیشیدن» با یک تعبیر شناخته می‌شدند به این دلیل بود که حتی در آن زمان هم فرهنگ عمومی پذیرفته بود که اساسا تفکر چیزی نیست جز سخن گفتن با خود. در وجود منِ انسان، دو تا زبان وجود دارد. من وقتی با شما در حال سخن گفتن هستم، زبان جلوی دهانم در حال حرکت‌کردن است. ولی وقتی در حال اندیشیدن هستم این زبان جلوی دهان من کاملا ساکت است؛ اما زبان کوچک من که در انتهای حلقم قرار دارد، در حال حرکت است. در حقیقت من اینجا هم سخن می‌گویم اما با آوایی بسیار آهسته و ناشنیدنی. به این لحاظ اگر من دارای زبان مادری نباشم، قدرت اندیشیدن ندارم. این نکته یکی از مسلمات روانشناسی اجتماعی است که اگر کودکی با زبان مادری آشنایی نداشته باشد، نمی‌تواند بیاندیشد. برای مثال، اگر کودکی را از اول در محیطی بگذارید که در این محیط مطلقا با هیچ انسان دیگری داد و ستد نکند و طبعا زبان نداشته باشد، این شخص مطلقا قدرت اندیشیدن نخواهد داشت. این شخص فقط به لحاظ زیست‌شناختی انسان تلقی می‌شود وگرنه به‌لحاظ روانشناختی مطلقا انسان نیست و هرگز به معنای حقیقی کلمه نمی‌شود گفت او انسان روانشناختی است یکی از مهم‌ترین مولفه‌های انسان روانشناختی، تفکر است و چون او تفکر ندارد؛ اساسا انسان نیست.

زبان مادری، با چه فرایند انسان‌شناختی اینقدر با تفکر عجین می‌شود به‌گونه‌ای که تو گویی زبان مساوی تفکر است؟

ما وقتی تفکر می‌کنیم یعنی وقتی در ساحت معرفتی‌عقیدتیِ درون خود به سر می‌بریم، با زبان مادری سر و کار داریم و مفاهیمی که از جهان داریم تحت تاثیر واژه ها و عباراتی است که در زبان ما وجود دارد؛ به این معنا که به ازای هر واژه یا عبارتی که در زبان مادری داریم، مفهومی در ذهن منعقد می‌شود و جهان را بر اساس این مفاهیم ذهنی توصیف و تبیین می‌کنیم. ناگفته پیدا است که چقدر زبان مادری در تلقی ما از جهان تاثیر دارد. به عبارت ساده‌تر، ما به تعداد الفاظ و عباراتی که در زبان مادری می‌آموزیم، در ذهن خود دارای مفهوم می‌شویم؛ یعنی تناظر یک‌به‌یکی بین تعابیر زبانی و لفظی که در عالم زبان داریم، با مفاهیمی که در عالم ذهن داریم، برقرار است. هر چه در ساحت زبان تعابیر زبانی ما افزایش پیدا کند، در ساحت ذهن هم مفاهیم ما افزایش پیدا می‌کند و هر چه در ساحت زبان بین الفاظ نزدیک به هم  تفاوت‌های ظریف معنایی یاد بگیریم درست در ساحت ذهن‌مان هم مفاهیم متناظر با این الفاظ از همه، تمیز پیدا می‌کنند. بنابراین ذهن من و ساکنان ذهن من یعنی ذهن من و مفاهیم ذهنی من یک نوع ارتباط تنگاتنگ و آن هم ارتباط از مقوله تبعیت نسبت‌به زبان و ساکنان زبان یعنی نسبت‌به زبان و تعبیرات زبانی دارند.

 این مفاهیم ذهنی، چگونه در یک تناظر یک‌به‌یک با تعابیر زبانی، هستی را تفسیر می‌کنند؟ اینجا زبان مادری چه جایگاهی دارد؟

 مفاهیم ذهنی ما دقیقا شابلونی است که ما بر جهان می‌افکنیم. شما فرض کنید یک کاغذ مربع‌مستطیل شکل داشته باشید که غیرشکل مربع‌مستطیل خودش هیچ شکل هندسی دیگری ندارد. شما هستی را یک کاغذ سرتاپا سفیدرنگ در نظر بگیرید که به شکل مربع‌مستطیل است. این کاغذ تنها یک شکل هندسی دارد و آن هم مربع‌مستطیل است. حالا یک شابلون بردارید و منتقل کنید بر روی این کاغذ. می‌بینیم در این کاغذی که قبلا فقط مربع‌مستطیل بود حالا علاوه بر آن،  چند دایره، مستطیل، مربع، لوزی، متوازی‌الاضلاع، بیضی، ذوزنقه و ... پدید آمده است. اگر این شابلون را بردارید باز کاغذ به همان حالت اول برمی‌گردد و فقط یک شکل مربع‌مستعطیل می‌‌ماند. یعنی همه آن اشکال دایره و بیضی و ذوزنقه و لوزی و... از بین می‌روند چون همه آن‌ها از آنِ خود کاغذ نبودند بلکه از آنِ شابلونی بودند که روی آن افتاده بود. دقیقا وضع جهان هستی نسبت به مفاهیم ذهنی ما همین وضع را دارد. مفاهیم ذهنی شابلونی هستند که ما روی کاغذ هستی می‌اندازیم و بر اساس همین مفاهیم ذهنی، اجزای جهان هستی که بدون این مفاهیم یک چیزِ یک‌دست بود، از هم تمایز پیدا می‌کنند و این جهان به تعبیر ما به واقعیت‌های مختلف منقسم می‌شود.  اگر این جور باشد ما هرچه درباره جهان بیان می‌کنیم چه از مقوله توصیف جهان باشد و چه از مقوله تبیین جهان؛ همه ناشی از شابلونی بنام ذهن است و مفاهیم ذهنی در حکم اشکال هندسی‌یی هستند که روی آن شابلون وجود دارد که کاغذ مربع‌مستعطیلِ آن را به این اشکال هندسی تجزیه می‌کند. اگر اینجور باشد، جهان ماده خامی است بدون شکل و بدون صورت و بدون هیچگونه تَعیُّن که بعدها این شکل‌ها و صورت‌ها و تعین‌ها را صرفا از مفاهیم ساکن ذهن ما پیدا می‌کند. از سوی دیگر، این مفاهیم ساکن ذهن ما ناشی از تعابیر زبانی ساکن زبان ما است. بنابراین زبان من جهان‌نگری مرا شکل می‌دهد. اینکه شما مثلا می‌بینید در زبان عربی، برای شتر 1200 لغت وجود دارد برای این است که وقتی در این زبان 1200 تعبیر زبان وجود دارد آن وقت شتران به 1200 مفهوم بر ذهن ما جلوه‌گر می‌شوند. به تعبیر دیگر شتری که عرب می‌بیند همان شتری است که من می‌بینم اما من آن شتر را با یک مفهوم می‌بینم یعنی شابلونی با یک شکل روی آن انداخته‌ام و عرب شابلونی دارای 1200 شکل روی آن انداخته است. اما همان عرب که برای شتر 1200 لفظ دارد برای یخ و برف، یک لغت دارد و یخ را از برف تمیز نمی‌کند و برف را هم از یخ تمیز نمی‌کند. او به هر دو «ثلج» می‌گوید. وقتی که برای این دو تعبیر فارسی، تنها یک تعبیر زبانی بنام  ثلج دارد پس در ذهن او هم برای آن، تنها یک مفهوم هم دارد و بنابراین چیزی را که من و توی فارسی‌زبان دو تا می‌بینیم یعنی این را یخ می بینم و نه برف و آن را برف می‌بینیم و نه یخ؛ او هر دو را جزو مصادیق مفهوم ثلج می‌بیند. یعنی او در اینجا چون به لحاظ زبانی فقیر است، طبعا به لحاظ مفهومی هم ضعیف است و طبعا وقتی به‌لحاظ زبانی و مفهومی ضعیف باشد آن وقت بین آنچه که ما به آن می‌گوییم یخ با آنچه که به آن می‌گوییم برف، تفاوت‌های ظریفی قائل نیست. حالا این را با اسکیمویی مقایسه کنید که فقط برای یخ و نه برف، 40 تا لغت دارد. یعنی من فارس‌زبان که برای یخ یک واقعیت می‌بینم او چهل واقعیت می‌بیند. طبیعا جهان‌نگری او با جهان‌نگری من متفاوت خواهد بود. آیا شتر یک واقعیت است یا بیش از یک واقعیت؟ برای عرب بیش از یک واقعیت است اما برای من ایرانی یک واقعیت است. آیا برف یک واقعیت است یا بیش از یک واقعیت؟ برای من ایرانی، یک واقعیت است اما برای اسکیموها چهل واقعیت است. آنچه برای عرب‌ها یک واقعیت است برای من و تو دو واقعیت است. یکی برف است و دیگری یخ. این بدین معنا است که ما اصلا جهان را با شابلون مفاهیم ذهنی خودمان می‌بینم و چون جهان را با شابلون ذهنی مفاهیم خود می‌بینم و تعابیر زبانی هم از مفاهیم ذهنی منشق شده‌اند یعنی تناظر یک‌به‌یک بین اینها برقرار است. با این تفاسیر، باید با صراحت گفت؛ زبان مادری من، جهان‌نگری مرا شکل می‌دهد و اگر زبان، جهان‌نگری مرا تشکیل می‌دهد کسی که زبان مادری مرا از من می گیرد، در واقع جهان نگری مرا از من گرفته است؛ یعنی مرا در یک ماده خامی به نام جهان سرگردان کرده است. من دیگر الان جهان را به‌صورت یک توده آشوب‌ناک می‌بینم. چون با تعابیر زبانی و مفاهیم برخاسته از تعابیر زبانی، در این آشوبناکی باید این چیز را از آن چیز جدا می‌کردم و این دو را از چیز سوم جدا می‌کردم ولی چون از زبان مادری محروم هستم، دیگر نمی‌توانم چیزی را از چیزی جدا کنم یعنی من سرگردان شده‌ام.

 مثال دیگری می زنم شما ممکن است بیست قطعه پارچه جلوی من بگذارید و به من بگویید که رنگ این پارچه‌ها چه رنگی است؟ من دقت می‌کنم و می‌گویم همه این پارچه‌ها قرمز رنگ است. اما وقتی این پارچه‌ها را پیش یک نقاش یا یک دختر قالیباف ببرید و از آن‌ها بپرسید این پارچه‌ها چه رنگی هستند، برای هریک از آن‌ها یک تعبیر زبانی خاص به کار می‌برد و برای هر یک، یک عنوان رنگی اطلاق می‌کند. یعنی هرگز نمی‌گوید همه اینها دارای رنگ قرمز هستند، یکی را با لفظ الف می‌گوید و دیگری را را با لفظ ب و آن دیگر با لفظ جیم و... . یعنی حتی یک همزبان من نیز تعبیر مختلفی از رنگ دارد که من از آن رنگ‌ها خبر ندارم. آن دختر قالیبافِ همزبان من، وقتی من بیست تا چیز را یکی می‌بینم او بیست تا چیز متفاوت می‌بیند چون بیست تا مفهوم زبانی برای آن‌ها دارد در حالی من دقیقا برای همه آن‌ها یک مفهوم زبانی دارم. یعنی روی چیزی که من یک شابلون یک تکه‌ای می انداختم، او یک شابلون بیست تکه‌ای انداخته است. این تکه در همه الفاظ و مفاهیم صادق است. یعنی از الفاظ و مفاهیمی که در زندگی عادی و روزانه به‌کار می‌رود تا الفاظ و مفاهیمی که در منطق و فلسفه و علوم تجربی طبیعی و انسانی، علوم تاریخی و عرفانی و ادبی و هنری و حتی علوم دینی و مذهبی به کار می‌بریم. در همه‌جای زندگی، ما داریم به وساطت زبان، ذهن را شکل می‌دهیم و به وساطت ذهن، جهان را شکل می‌دهیم. جهان‌نگری من بخش عمده هویت من است که ظاهرا هیچکس نمی‌تواند این را منکر بشود؛ چون گفته‌اند ای برادر تو همه اندیشه‌ای / مابقی استخوان و ریشه‌ای. اگر قسمت عمده هویت من جهان‌نگری من باشد آن‌وقت جهان نگری من با وساطت ذهن، متاثر از هویت زبانی من است. یعنی زبان من ذهن من و ذهن من نگرش مرا از جهان یعنی جهان نگری مرا و جهان‌نگری من هویت مرا شکل می‌دهد. این نسبت میان انسان و زبان او است که از نظر من بسیار واضح و بدیهی است.

شما در یک جایی از سخنان خود گفتید اگر زبان مرا بگیرید جهان‌بینی مرا از من گرفته‌اید. من این سوال را می‌پرسم مگر من نمی‌توانم به زبان دومی که یاد می‌گیریم، جهان‌بینی داشته باشم؟ مگر نمی‌توانم به زبان دوم اندیشه کنم؟ می‌گویند ایتالیایی‌ها پیش از دوره دولت‌ملت، انسان‌های ایتالیایی به زبان‌های گوناگونی سخن می‌گفتند ولی در دوران ملت‌سازی اروپایی، یک اجبار آمد و یک زبان واحد را به‌صورت اجباری و رسمی به همه آموخت. تا اینکه الان بیش از نود درصد ایتالیایی‌ها به زبانی سخن می‌گویند تا پیش از آن، تنها 4 درصد این ملت به آن زبان سخن می‌گفتند. می‌خواهم بگویم اگر ما زبان مادری را از انسان بگیریم و زبان دومی را جایگزین کنیم آیا این آدم نمی‌تواند اندیشه کند؟ اگر می‌تواند پس چه چیزی از این انسان گرفته می‌شود؟

نکته اول این است که وقتی شما زبان مادری کسی را از او گرفتید و به جای زبان مادری او زبان دیگری را جایگزین کردید، شما در حق نسل‌هایی که هنوز باید دوران گذار از زبان مادری به زبان عاریتی بعدی را بگذرانند، به تفسیری که بعدا خواهم گفت بزرگترین ظلم مرتکب شده‌اید. بله، وقتی این دوره گذار تمام شد می‌بینیم که بچه‌ها به‌سهولت هرچه بیش‌تر با زبان عاریتی سخن می‌گویند؛ اما این به جهت این است که برای آن بچه‌ها این زبان، دیگر زبان عاریتی نیست بلکه حالا دیگر، زبان مادری آن‌ها شده است. شما نباید از اینکه اکنون ساکنان ایتالیا از زبان ایتالیایی کنونی به‌سهولت و سرعت هرچه تمام‌تر کمال استفاده را می‌کنند، نتیجه بگیرید که آن‌هانه به زبان عاریتی که به زبان مادری سخن می‌گویند. این تلقی درست نیست برای اینکه برای این ایتالیایی‌های کنونی، این زبان ایتالیایی، دیگر زبان دوم و زبان عاریتی نیست بلکه زبان مادری آن‌ها است. شما فقط نسل‌هایی را در نظر بگیرید که در فاصله امروز که زبان مردم ساکن ایتالیا، ایتالیایی شده تا زمانی که تازه می‌خواستند زبان مادری‌شان را از آن‌ها بگیرند و زبان عاریتی دومی به آن‌ها بدهند، قرار گرفته بودند. یعنی نسل‌هایی از ساکنان کشور ایتالیا را در نظر بگیرید که در این فاصله داشتند می‌زیسته‌اند وگرنه مسلما الان یک کودک که در یک خانواده ایتالیایی به دنیا می‌آید، زبان ایتالیایی، زبان مادری‌اش است و هیچکدام از صعوبت‌ها و و محنت‌ها و مرارت‌ها و مشقت‌های استمرار زبان غیرمادری را ندارد. الان برای او این زبان دیگر زبان عاریتی نیست زبان مادری است. بنابراین امروز را نبینید که این‌ها به چه سهولت و سرعتی از این زبان چه استفاده می‌کنند، بگویید تا وضع به اینجا برسد در این دهه‌ها و سال‌ها و قرن‌ها چه بر آن نسلی گذشت که داشتند دوران گذار از زبان مادری به زبان عاریتی را طی می‌کردند. یعنی به تعبیر دیگری، در دوران تبدیل زبان عاریتی به زبان مادری چه ظلم‌هایی بر آن نسل شد که به اجبار در حال تغییر زبان مادری بودند، نسلی که زبان عاریتی ذره ذره و با زور به زبان مادری‌شان تبدیل می‌شد.

بحث من درباره دوران گذار است همان دوره‌ و همان انسانی که دارد اسیمیله می‌شود. من می‌پرسم همان انسانِ در حالِ اسیمیله‌شدن، مگر نمی‌تواند به زبان دوم اندیشه کند؟ مگر کسی که اینجا ارشد فلسفه می‌گیرد و می‌رود در آلمان، آلمانی می‌خواند، نمی‌تواند به آلمانی اندیشه‌ورزی کند؟ بسیاری از مخالفان زبان مادری، می‌گویند صدها استاد درجه یک داریم که زبان مادری خود را که ترکی باشد یاد نگرفته‌اند اما آمده‌اند زبان فارسی یاد گرفته‌اند و خوب هم اندیشه می‌کنند و کلی هم تولید فکری داشته‌اند.

نه اینچنین نیست. فرض کنید زبان مادری من فارسی است و در حال حاضر به مدت بیست است که در آمریکا به سر می‌برم. به حسب ظاهر، شما می‌گویید چون من دارم به زبان انگلیسیِ آمریکایی سخن می‌گویم، لابد گمان می‌کنید به زبان انگلیسی آمریکایی هم می‌اندیشم. ولی اصلا نمی‌دانید که من به جای اینکه به زبان خودم سخن بگویم، دائما دارم زبان خودم را به زبان انگلیسیِ آمریکایی ترجمه می‌کنم و آن زبان انگلیسیِ آمریکایی را نه در نهاد خودم که صرفا در گفتار به کار می‌برم. یعنی وقتی من حتی بیست سال در آمریکا زندگی کنم هنوز هم وقتی می‌خواهم سخنی با تو بگویم که دارای زبان انگلیسیِ آمریکایی هستی و بومی آنجا هستی، اول این سخن را به زبان فارسی در ذهنم می‌گویم و بعد آن جمله فارسی را به زبان انگلیسیِ آمریکایی ترجمه می‌کنم و بعد صورت مترجَم(ترجمه شده) را به تو بیان می‌کنم. همیشه کسانی که با زبان غیرمادری خود سخن می‌گویند در حال ترجمه هستند و اگر دقت بکنید همه ویژگی‌های ترجمه هم در این زبان گفتاری آن‌ها هویدا است. یعنی همان‌طور که وقتی من کتابی جلوی خودم می‌گذارم و از زبان انگلیسی به فارسی ترجمه می‌کنم، از ترجمه من بوی ترجمه بودن به مشام شما می‌رسد؛ وقتی هم که به عنوان یک مهاجر در آمریکا، به انگلیسیِ آمریکایی سخن می‌گویم، یک فرد انگلیسی‌زبان بوی ترجمه از سخن‌گفتن منِ فارس‌زبان می‌شنود. چون واقعیت این است که منِ زبان‌دومی مدام دارم ترجمه می‌کنم. موارد بسیار شاذ و نادری پیش می‌آید که کسی در زبانی غیر از زبان مادری‌اش چنان تسلطی پیدا کند که واقعا به زبان دیگری بیاندیشد و به همان زبان هم سخن بگوید. پیش از این، از منظر اخلاقی بحث کردیم. چرا ما باید درد و رنج غیرلازم به کسی وارد کنیم؟ گوهر اخلاقی زیستن این است که من درد و رنج غیرلازم نه به خودم و نه به کسی دیگر وارد نکنم. البته درد و رنج لازم به لحاظ اخلاقی منافات ندارد اما حق ندارم درد و رنج غیرلازم به کسی تحمیل کنم. اگر شما زبان فارسی را از من دریغ کردید و زبان انگلیسی را به من تحمیل کردید، یک درد و رنج مادام العمر به من تحمیل کرده‌اید و آن رنج ناشی از این است که من مادام العمر باید به زبان انگلیسی ترجمه کنم من که می توانیم به زبان خودم سخن بگویم و بیاندیشم الان اگر می خواهم بگویم و بیاندیشم باید یک فرایند ترجمه را پس و پیش بکنم. باید به زبان فارسی در دل خودم سخنی بگویم بعد معادل این سخن فارسی را در زبان انگلیسی آمریکایی پیدا کنم و آن معادل را به تو تحویل دهم. این فرایند تبدیل زبان فارسی به زبان انگلیسی آمریکایی، درد و رنج غیرلازمی است که به من وارد شده است. من می‌توانستم این درد و رنج غیرلازم را نبینم و ابلاغ مقصود کنم. بنابراین کسانی که در دوران گذار هستند، دائما در حال ترجمه می‌کنند و نمی‌دانید وقتی فرایند ترجمه بخواهد به‌صورت مدام صورت بگیرد چه فشار عظیمی به لحاظ عصبی و به‌لحاظ ذهنی و روانی بر شخص مترجم یعنی شخصی که او را وادار کردند به زبانی غیر از زبان مادری خود سخن بگوید، تحمیل کند.

استاد شما مدام از درد و رنج سخن می‌گوید واقعا کسی یا نسلی که زبان مادری ازش دریغ می‌شود چه درد و رنجی می‌کشد؟ باید قبل از این، سوال دیگری بپرسم وقتی می‌گوییم زبان مادری از کسی دریغ می‌شود یعنی چه؟ چون عده‌ای می‌گویند شما در خانه خود با پدر و مادر خود سخن می‌گویید. مگر ما بالای سر شما اسلحه گذاشته‌ایم؟ منظور از اینکه زبان مادری را دریغ کرده‌ایم یعنی چه؟ آیا این نیست که در آموزش رسمی به او امکان آموزش زبان مادری نداده‌ایم؟

فرض کنید شما کودکی را که در بیمارستان به دنیا می‌آید تا ده سالگی از بیمارستان بیرون نیاوردید و گذاشتید در همان اتاقی که به دنیا آمده زندگی کند و فرض کنید پدر و مادرش و خواهران و برادرانش هم در همان اتاق زندگی کنند. شما می‌گویید در این ده سالی که او در این بیمارستان است، به زبان مادری او با او سخن گفته‌اید. و بعد ادعا کنید در تمام این ده سال که ایشان در بیمارستان زندگی می‌کرد زبان مادری را به او یاد داده‌اید و مشکلی هم پیش نیامده است. اما من به شما می‌گویم تبحر زبانی او را از روزی که از بیمارستان بیرون آوردید و وارد عرصه‌های مختلف زیستن شد، باید سنجید. اگر او وارد نظام آموزشی شد یا مثلا روی کشتی سفر کرد یا سوار هواپیما شد و زبان مادری را در همه عرصه‌های زندگی و حوزه‌های مختلف آموزشی و فرهنگی و هنری و شغلی و تفریحی و ... به کار برد، آن وقت هرچه سریع‌تر می‌فهمد که زبان مادری که در بیمارستان یاد گرفته، به درد او نمی‌خورد چرا؟ چون زبان مادری را در یک محیطی که همه تجارب زندگی در آن محیط قابل وصول نبوده، یاد گرفته است. یعنی وقتی در یک بیمارستان به او زبان مادری را یاد بدهید زبان مادری‌یی که به درد بیمارستان می‌خورد را خوب بلد می‌شود اما وقتی سوار یک قایق می‌شود با قایقران نمی‌تواند خوب سخن بگوید چون خیلی از تجاربی که در قایق‌سواری بر انسان پیش می‌آید و می‌خواهد از این تجارب استفاده کند و آنها را بعدا حکایت بکند، لغتی ندارد. می‌خواهم بگویم ما به تعدد محیط‌هایی که در آن زندگی می‌کنیم تعابیر زبانی داریم. یک روحانی در حوزه علمیه قم را در نظر بگیرید که سی سال در حوزه علمیه زبان عربی یاد گرفته و در همان فضا به کار برده است. اما همین روحانی را بگذارید وسط بازار دمشق، آیا می‌تواند با زبان عربی هرچه را که در در بازار دمشق تجربه می‌کند بیان کند؟ قطعا نمی‌تواند چون در محیط حوزه علمیه قم زبان عربی‌یی می‌آموزد که با تجارب آن محیط مناسبت و مسانخت داشته باشد. بعد که وارد بازار دمشق می‌شود، تجاربی می‌بیند که تعبیرات زبانی آن تجارب را ندارد. این خیلی واضح است. حالا یکی بگوید ما اجازه داده‌ایم اینها در خانه با پدر و مادر و خواهر و برادر و خویشان و نزدیکان و دوستان و مهمانان خود به زبان مادری‌شان سخن بگویند. اما وقتی کسانی در اداره‌های شهر خود، زبان خودشان را به کار نمی‌برند، وقتی در مدرسه و دانشگاهِ خود به زبان خودشان درس نمی‌خوانند، وقتی نامه‌ای که می‌خواهند بنویسند به زبان خودشان نمی‌نویسند و...، درواقع، آن‌ها یک زبان ابتر و یک زبان ناقص یاد گرفته‌اند. این زبان فقط توانایی بیان تجاربی را دارد که آن تجارب، زیر سقف خانه امکان حصول دارد. ولی آیا همه تجارب زندگی انسان، تنها زیر سقف خانه، قابل تحصیل است که شما می‌گویید به زبان مادری‌تان در خانه حرف‌ می‌زنید بس‌تان است؟ بخش بزرگ تجربه ‌زیسته انسانی، هرگز زیر سقف خانه قابل حصول نیست.

استاد، اینجا تدریس کجا قرار دارد؟ هفته گذشته، یک روانشناس به من گفت؛ نوشتن در روانشناسی امروز، درمان است. می‌خواهم بگویم فراتر از سخن گفتن، نوشتن به این زبان و آموزش زبان مادری، کجای کار است. از نظر شما آموزش و تدریس زبان هم حکم سخن گفتن دارد؟ و مثل آن مساله‌ای بنیادی در زندگی و هویت انسان است؟

شکی نیست. آموزش زبان مادری و نوشتن آن هم مثل سخن گفتن یک مساله بنیادی است. ما ساحت احساسات و عواطف و هیجانات را از همه ساحت‌های وجودی‌مان کمتر می‌شناسیم یعنی اگر کسی به شما بگوید باورها و عقاید خودت را به زبان بیاور، آسان‌تر به زبان می‌آوری یا روی کاغذ می‌آوری. حتی اگر کسی از شما خواست، خواسته‌ها و آروزها و آرمان‌هایت را بنویسی، آسان‌تر می‌نویسی. اما اگر کسی بگوید احساسات و عواطف خودت را از دیدن فلان منظره به زبان بیاور، به این راحتی نمی‌توانی. حالا با این مقدمه من این را عرض می‌کنم برای هریک از ما در زندگی، حتما کم یا بیش، پیش آمده که یک حال روحی خاصی پیدا کرده‌ایم که دلمان خواسته که این حال روحی را برای اینکه انسان دم‌سازی یا همنشین مناسبی نداریم، روی کاغذ بنویسیم خیلی هم جد و جهد کرده‌ایم اما بعد از نوشتن، وقتی نوشته خودمان را خوانده‌ایم، دیده‌ایم این مطلب، آن چیزی که در وجودمان می‌جوشید و غلیان می‌کرد، نیست؛ انگار یک جسدی است از آن جوشش‌های زنده و آن غلیان‌های دارای حیات که در درون ما بود. انگار ما یک جسد و نعشی از آن عواطف، روی کاغذ آورده‌ایم. آن وقت می‌گویم می‌خواستیم حسبِ حالی بنویسیم اما آن چیزی که نوشته‌ایم، حسبِ حال ما نیست در درونمان جوشش‌ها و غلیاناتی بود که این‌ها وقتی روی کاغذ آمد، انگار هویت خودش را از دست داد، چرا؟ برای اینکه ما احساسات و عواطف و هیجانات خودمان را آنچنان چه باید، خوب نمی‌شناسیم و به‌ازای هر کدامشان لفظی و مفهومی نداریم. ما چندین حالت فی‌الواقع متفاوت روانشناختی را فقط با یک اسم مطرح می‌کنیم. اگر بخواهیم آنچه را که می‌نویسیم گویا و حاکی از آنچه در درون خودمان هست، باشد باید درون را خوب تجربه کرده باشیم و الفاظ زبانی و مفهوم‌های ذهنمان‌، بیش از چند تا لفظ و مفهومی که داریم، باشید. معنای این سخن این است که اگر محیط‌های مختلف را تجربه نکینم و در آن محیط‌ها نزیسته باشیم، الفاظ و مفاهیم متناسب برای توصیف آن محیط را در زبان و قلم خود نداریم.

یعنی نوشتن به زبان مادری در ارائه تصویری شفاف‌تر از درون‌مان نقش اساسی دارد؟

بله در باب نوشتن هم همینطور است. شکی نیست نوشتن نوعی درمان است اما اگر این درمان بخواهد خوب باشد باید آن چیزی که می‌نویسم دقیقا حاکی از آن چیزی باشد که در درون احساس کرده‌ایم و این مستلزم این است که ما درون خودمان را خوب زیسته باشیم. برای مثال، اگر کسی بخواهد یک زندگی فقیرانه را توصیف کند فقط زمانی لفظ و مفهوم کافی دارد که خودش آن زندگی فقیرانه را زیسته باشد و گرنه مثل بچه ثروتمندی می‌شود که می‌خواهد درباره یک خانواده فقیر انشا بنویسد. همان‌طور که آن کودک ثروتمند درباره خانواده فقیر نوشته بود: «خانواده‌ای بودند فقیر، راننده‌شان هم فقیر بود، آشپزشان هم فقیر بود، باغبانشان هم فقیر بود، پزشک خصوصی‌شان هم فقیر بود، وکیل مدافع خصوصی‌شان هم فقیر بود خلاصه همه‌شان فقیر بودند». این کودک ثروتمند چون فقر را تجربه نکرده بود، نمی‌توانست فقر را تحلیل کند. شما به ازای هر محیط از محیط‌های زندگی که از من دریغ کنید و اجازه تجربه‌کردن آن محیط به من ندهید و یا اجازه ندهید محیط‌های تجربه شده را با زبان مادری خودم توصیف و تحریر کنم، بخشی از زبان مادری مرا ناقص کرده‌اید. اگر کسی بگوید اجازه می‌دهم دیگران در خانه به زبان مادری حرف بزنند زبان مادری‌ این‌ها فقط برای تجارب قابل حصول در خانه، زبان گویا و زنده‌ای خواهد بود. این آدم‌ها که ما آن‌ها را از کاربرد و نوشتن زبان مادری محروم می‌کنیم، وقتی می‌خواهند مسائل بیرون از خانه را توصیف کنند، از لحاظ لفظ و مفهوم فقیر می‌شوند. بنابراین انسان باید بتواند زبان مادری خود را در همه محیط‌ها از محیط‌های علمی و آموزشی گرفته تا محیط‌های دیگر زندگی اعمال کند تا این زبان برای همه این محیط‌ها ورزیدگی وتناسب لازم را پیدا کند. از این لحاظ این سخن به‌صورت جدی رد می‌شود که بگوییم ما به او اجازه داده‌ایم زبان مادری را در یک جا مثلا خانه استفاده کند و در جای دیگر مثلا مدرسه استفاده نکند.

در عصر ما خواندن و نوشتن بیش از هر عصر دیگری، یک شرط زیست و به قول شما ضرورت زیستن است. ما انسانی را که تا هفت سالگی به زبان مادری زندگی می‌کرد و حرف می‌زد، وقتی وارد دوران ضرورت زیستن می‌شود و می‌خواهد آموزش ببینید مجبور می‌کنیم به زبان دیگری آموزش ببیند. می‌خواهم شما به این نکته بپردازید چنین انسانی وقتی با این غربت زبانی مواجه می‌شود چه رنج‌هایی را تجربه می‌کند؟

من اگر این محنت را بخواهم با یک تعبیر بیان کنم باید بگویم انسان‌هایی که از استعمال و کاربرد زبان مادری‌شان بخصوص در نوشتن و آموزش دیدن محروم می‌شوند همه به «گنگ خواب دیده» تبدیل می‌شوند اما وضع آن‌ها به دو لحاظ از گنگ خواب دیده بدتر است گنگ خواب دیده خوابی دیده است و خیلی دوست دارد این خواب را برای دیگران بیان کند ولی گنگ است و نمی‌تواند بیان کند و رنج می‌برد. اما این گنگ خواب دیده ما یعنی کسی که از زبان مادری‌اش محروم شده، دو تا مشکل دارد که خود آن گنگ خواب دیده نداشت. یک مشکل این است که آن گنگ خواب دیده‌ای که از زبان مادری محروم نیست، لااقل خواب متنوع رنگارنگ می‌بیند و حالا نمی‌تواند برای دیگران بیان کند ولی وقتی که انسانی از زبان مادری‌اش محروم است، تجاربش تنوع و رنگارنگی خود را از دست داده است و تجربه اش از جهان، آنقدر نگارنگ نیست. بنابراین گنگ خواب دیده زبان مادری حتی خوابش هم رنگ ندارد. دوم اینکه آن گنگ خواب دیدة برخوردار از زبان مادری، لااقل خودش می‌داند چه در خواب دیده است ولی نمی‌تواند برای دیگران بیان کند. وقتی انسان از زبان مادری خودش محروم می‌شود خیلی از تجارب زندگی را هم تجربه نکرده است که حالا بتواند بیان کند یا نتواند. من بهترین تعبیر را برای محرومان از زبان مادری، گنگ خواب‌دیده می‌دانم. ما کسانی را که زبان مادری را از آنها دریغ می‌کنیم تبدیل به گنگ خواب‌دیده می‌کنیم. «من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر /  من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش»

 موافقین ۰ مخالفین ۰

  • ۹




نظرات() 

دوران ماقبل تاریخ یا عصر حجر قبل از حضرت آدم حوا بوده یا بعد از آن بوده است؟

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 3 تیر 1396-06:35 ب.ظ

درباره این مطالب نمی توان اظهار نظر قطعی کرد و باید توجه داشت که مطالب به شکل ظنی در تواریخ بیان شده است. توصیفی که درباره عصر حجر شده است، آن را به ۵۰۰ هزار سال قبل ارتباط می دهد.[۱]

و از سویی نیز طبق ادعای بعضی از تواریخ حضور حضرت آدم (ع) به حدود ۷ هزار سال قبل از میلاد مسیح باز می گردد.
چون بنابر شواهد علمی از جمله اکتشافات پروفسور وولی طوفان نوح در حدود ۳۲۰۰ سال پیش از میلاد مسیح به وقوع پیوسته است. که طوفان نوح در ۹۵۰ سالگی حضرت نوح (ع) به وقوع پیوست و نیز  بین نوح و آدم (ع) ۱۵۰۰ سال فاصله بوده است و حضرت آدم (ع) ۹۳۶ سال عمر کرده است.  با محاسبه ارقام فوق خلقت آدم(ع) در ۶۵۸۶ سال پیش از میلاد مسیح به وقوع پیوسته است.

(عمر آدم) ۹۳۶+ (تا تولد نوح) ۱۵۰۰+ (تا وقوع طوفان) ۹۵۰+ (تا میلاد مسیح) ۳۲۰۰ = ۶۵۸۶
این تاریخ در تورات آمده و با بعضی محاسبات عقلی نیز متناسب است.[۲]

پس اگر اطلاعات فوق درباره تاریخ عصر حجر و تاریخ زندگی آدم را صحیح بدانیم، عصر حجر بسیار پیش تر از حضرت آدم (ع) بوده است. با این حساب باید بگوییم که آثار کشف شده از عصر حجر، برای نسل های قبلی انسان ها بوده و آن ها از فرزندان آدم نبوده اند. چون بنابر برخی از روایات، خداوند قبل از خلقت انسان، موجوداتی با شعور كه خدا را می‏پرستیده ‏اند، خلق نموده و پس از قیامت نیز موجوداتی را خواهد آفرید و خلقت خداوند منحصر به خلق انسان نیست.
بنابر برخی از روایات، خداوند موجوداتی شبیه به انسان به نام « نسناس» را خلق كرده بود كه قبل از خلقت انسان از بین رفتند.[۳] بر اساس آیات قرآن و روایات بی‏شمار، خلقت آدم و حوا(اولیّن انسان‏ها) به طور مستقل بوده و تكامل یافته «نسناس» نبوده است و نسناس به طور مسلّم قبل از حضور آدم و حوّا، بر روی زمین از بین رفته بوده ‏اند.

در كتاب توحید، ج ۱، ص ۲۷۷ از امام صادق(ع) روایتی آورده كه در ضمن آن به راوی فرموده: «شاید شما گمان می‏كنید كه خدای عزّ وجلّ غیر از شما هیچ بشر دیگری را نیافریده است. نه، چنین نیست؛ بلكه هزار هزار آدم آفریده كه شما از نسل آخرین آنها هستید.»

مرحوم صدوق در كتاب خصال، ج ۲، ص ۶۵۲، ح ۵۴ از امام باقر(ع) روایت كرده كه فرمود: «خدای عز وجل از روزی كه زمین را آفریده، هفت عالم را در آن خلق (و سپس منقرض كرده است) كه هیچ یك از آن عوالم از نسل آدم ابوالبشر نبوده ‏اند و خدای تعالی همه آنها را ازپوسته روی زمین آفرید و نسلی را بعد از نسل دیگر ایجاد كرد و برای هر یك، عالمی بعد از عالم دیگر پدید آورد تا در آخر، آدم ابوالبشر را بیافرید و ذریه ‏اش را از او منشعب ساخت...»[۴]

[۱]. دائره المعارف، عبدالحسین سعیدیان. ج۲. ص ۱۴۰۱.
[۲]. مراجعه کنید به ترجمه المیزان، ج‏۴، ص: ۲۲۱.
[۳]. بحارالانوار، ج ۱۱، ص ۱۰۳
[۴]. ترجمه تفسیرالمیزان، ج ۴، ص ۲۲۱ -۲۳۱


دیدگاه‌ها


باسلام
عمر بشر از زمان خلقت حضرت آدم و حوا بوده است واین کاملا درست است
البته طبق بررسی های علمی و مشاهدات فسیل ها و زمین شناسی مبنی بر پیدا شدن فسیل هایی با قدمت میلیونها سال می توان به این نتیجه رسید که قبل از نسل حضرت آدم موجوداتی نظیر انسان و تحت عنوان انسان های اولیه بر کره خاکی می زیسته اند
اگر بحث مباحث علمی و کتب الهی و روایات انبیاء الهی و علمای دینی را بخواهیم هماهنگ کنیم و به نظر واحدی برسیم طبق اطلاعات مطالب فوق آورده شده در این صفحه می توان بعنوان فرضیه به این نتیجه رسید که انسان های نئاندرتال که پیش از هموساپینس ها می زیسته اند و معرف همان انسان های نخستین بوده که از نسل میمون های نخستین بوده اند و منقرض شده اند و نسل همو ساپینس ها یعنی بشر امروزی از نسل حضرت آدم می باشد

بدلیل اینکه در تمام ادیان تحریف صورت گرفته و کلا درست بودن دین به اثبات نرسیده است در چنین مسائلی تکیه بر ادیان از نظر علمی مورد تایید نیست و باید به گونه ای موضوع را بررسی کرد که مورد تایید همه و کلا عقلانی باشد مطالب شما در بالا اساسا تکیه بر مطالب دینی است و بنده به عنوان یک اندیشمند مطالب فوق را فقط به عنوان یک نظر می خوانم. از روی مطالب شما نمی توان نتیجه ای بدست آورد. اما بهر حال جای تشکر دارد.


دوست اندیشمند سلام
راه یافتن تحریف به بعضی از گزاره ها با کلا درست بودن دین دو مقوله کاملا متفاوت هستند!
درستی یا غلطی دین را از روی اصول آن بررسی می کنند. نه اینکه اگر یک جایی احتمال تحریف بود، کل آن دین باطل باشد.
اصول دین با عقل اثبات می شود و قرآن نیز قطعا تحریف نشده است. با این حساب شما چگونه به اثبات دین نرسیده اید؟

اما اگر به نقل دینی در این مسائل توجه نکنیم، می توانیم بفرمایید شیوه دیگری برای کسب اطلاع در این مساله وجود دارد یا خیر؟

میشه بفرما یید دلایلتون چیه که قران تحریف نشده ؟قران توسط عثمان جمع اوری شد و چون یک انسان که حاکم هم بوده دستور این کارو صادر کرده پس احتمال قوی به نفع حکومتش تحریف کرده البته این یک حدسه که باید بررسی شه واینکه چرا دینو فقط دینهای شبه جزیره میدانید یهود تکاملیش مسیح و در اخر اسلام .ایا خدا خودش نژاد پرستی رواج نمیده که فقط این حوزه رو لایق تکامل و هدایت بدونه؟

سلام
دوست گرامی شما می توانید از بخش جستجوی سایت کمک گرفته و جواب های احتمالی موجود برای سوالات دیگر را بیابید. مثلا درباره تحریف در قرآن، لینک های ذیل موجود است:
http://www.soalcity.ir/node/427
http://www.soalcity.ir/node/35
http://www.soalcity.ir/node/407
و طبیعتا اگر درباره همین جوابها ابهامی داشتید می توانید مطلبتان را در کامنت های هم جا مرقوم بفرمایید.

درباره دین و اینکه چرا فقط اسلام و یهود و مسیح، به خاطر آنکه تنها این سه دین کتاب الهی دارند. یعنی سخنی که از جانب خدا دریافت شده باشد و بعضی ادیان که اصلا به خدا اعتقادی ندارند یا ... برای ما در این مباحث هرگز راهگشا نخواهند بود.

و منظور شما از نژاد پرستی و ارتباطش به این مطلب را متوجه نشدم!

سلام
منظورم اینه که این سه دین که فرمودید کتاب الهی دارند در واقع یک بخش از جهانو شامل میشه ایا بقیه انسانها باید در گمراهی بمونن وهدایت فقط مخصوص پیروان این سه دینه.یک نکته که وجود داره اینه که تنها اسلام هست که معتقدند که قران از طرف خدا نازل شده یهود ومسیح کتابشون بعد از موسی وعیسی توسط پیروانشون نوشتند در اصل ادعا اینکه از جانب خداست درست نیست

سلام
این فرموده حضرت علی (ع) را به خاطر بیاورید که : حق را بشناس و سپس مردم را با آن بسنج!
حال مسیر هدایت روشن است و باید به آنهایی که نشنیده اید، رساند و آنهایی که نمی خواهند بپذیرند را رها کرد.
و این نیز صحیح است که فقط قرآن وحی تحریف نشده است. و مسیحیان و یهودیان نیز خود می دانند که وحی به موسی و عیسی، در دستشان به طور کامل نمانده و خودشان آن را با کم و زیاد نوشته اند. اما اصل ادعای وحی را هر سه دین دارند.

در مورد دین های دیگه نمیتونم نظر بدم ولی از نظر علم احتمال هم در نظر بگیریم مگه میشه یک نفر به تنهایی بتونه در مدت کوتاهی چیزیو که تمام مسلمانان اون موقع ارزشمندترین دستاورد پیامبرشون میدونستند عوض کنه! اونم وقتی که بزرگترین شخصیت های اسلام هنوز زنده بودنو صد درصد حتی قبل از مرگ پیامبر (ص) به قرآن اشراف کامل داشتن! عثمان هم دشمن کم نداشته که بخواد قرآن رو عوض کنه و کسی بهش متعرض نشه!
در ضمن معجزاتی توی قرآن کشف شده که نشون میده تا به حال کسی حتی حرکه ای از قرآن رو تحریف نکرده
متاسفانه عده ای از ما زحمت تحقیق رو به خودمون نمیدیم و فقط دنبال بهانه ای جزءی هستیم تا به حال خودمون برسیم و در عین حال وژدانمون راحت باشه!


قران تحریف نشده چون خدا اجاز ان را نمیده /پس توبه کن/

سلام وتشکر از حوصلتون که جواب دادید

تصویر شهر سوال

با سلام
ما نیز از شما تشکر میکنیم.

ممنونم از مدیر سایت و برادر عزیزی که به سوالات پاسخ میده. انشا الله اقامون بقیه الله (ع)هر چه زودتر ظهور میکنند و رو چشم نوکراشون پا میزارن و تمامی مسائل رو حل میکنند مثل جد عزیزشون امام رضا (ع) که همه ادیان و سوالات رو حل کرد و شیعه رو سر بلند فرمودند. برای دیدن مناظره امام رضا (ع) به این لینک مراجعه کنید

http://www.aparat.com/v/hPa16

کی گفته طوفان نوح در ۹۵۰ سالگی بوده!! نوح کلا ۹۵۰ سال عمر کرده !!! اطلاعات درست بدید

تصویر soalcity

سلام
یعنی شما معتقدید که خود نوح نیز در این طوفان کشته شده است؟؟!!
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى‏ قَوْمِهِ فَلَبِثَ فیهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلاَّ خَمْسینَ عاماً فَأَخَذَهُمُ الطُّوفانُ وَ هُمْ ظالِمُونَ (۱۴ عنکبوت)
در این آیه به خوبی اشاره می کند که نوح قبل از طوفان ۹۵۰ سال در بین آن قوم بوده است.

با سلام
طبق فرمایشات شما از خلقت حضرت آدم تا حضرت محمد(ص) حدود ۷ هزار سال میشه
گفته میشه که ۱۲۴۰۰۰ پیامبر برای هدایت انسانها مبعوث شدن
حالا سوال اینه که چطور توی مدت ۷۰۰۰ سال ۱۲۴۰۰۰ پیامبر مبعوث شدن
چون اکثر پیامبران مثل حضرت نوح عمر طولانی داشتن !؟
آیا همزمان چند پیامبر میتونسته وجود داشته باشه؟

تصویر پاسخگو

سلام دوست عزیز
۱- همه پیامبران مانند حضرت نوح عمر طولانی نداشتند .
۲- این گونه نبوده که انبیا همه یکی پس از دیگری بیایند . غیر از پیامبران اولوالعزم ، بقیه پیامبری وظیفه تبلیغ و ترویج پیامبر صاحب کتاب زمان خود را داشته اند . این پیامبران هر کدام در شهر و دیار خود مامور تبلیغ دین توحید و آیین پیامبر اولولعزم زمان خود را داشته اند .
بر این اساس در یک زمان پیامبران متعدد در مکان مختلف زمین زندگی می کردند . در متون تاریخی هست که بنی اسرائیل در یک صبحگاه ، هفتاد پیامبر خود را به قتل رساندند . این یعنی این که در قوم بنی اسرائیل دهها پیامبر همزمان زندگی می کردند .

قبول دارم مثل حضرت یعقوب و یوسف.یا حضرت اسحاق و عیسی و...

بعضی از پیامبران فقط در بین طایفه چند نفری خود و خانواده خود پیامبر بودند-

با سلام
این صحبت شما در مورد فسیل کشف شده در شش هزار سال پیش درسته هست که انسانهایی رو نشون میده که رو دو پا راه میرفتند و شباحت زیادی به انسان امروزی داشتند ولی دارای تفاوت هم بودند (البته نسل های دیگه هم بوده)
اما در باره انسانهای خردمند امروزی چی؟
انسان خردمند امروزی از حدود ۲۰۰ هزار سال تا بحال زندگی میکرده و تفاوتی با خود ما نداره نمیشه گفت کسانی که اینقدر طولانی روی زمین زندگی میکردنند بدون هیچ دلیلی و شواهدی در حدود ۹ هزار قبل منقرض شدند و نسل ما که از آدم بوده و دقیقا شبیحه همون انسانها هست پا به زمین گذاشتند
لطفا جواب بدید این تفکر خیلی من رو به خودش مشغول کرده

تصویر soalcity

سلام
اگر نظر شما درباره ۲۰۰ هزار سال قطعی و مسلم باشد، از کجا می توانید بگویید که هیچ اتفاقی برای نابودی آنها نیفتاده؟

سلام. در کتاب هنر در گذر زمان/ هلن گاردنر عصر حجر از ۳۲۰۰۰ سال قبل از میلاد مسیح شروع شده.... نه ۳۲۰۰!
و نکته ای که باعث شد من دنبالِ تاریخ ظهور یا تاریخی که حضرت آدم روی زمین بودند دقیقا یا حدودا کی بوده. چون بر اساس این کتاب و کلا تاریخ هنر، هنر از یه زمانی به بعد به صورت ناگهانی تغییر میکنه، در واقع دیدگاهشون نسبت به مذهبی که داشتن عوض میشه. و معلوم نیست این دیدگاه چجوری به وجود آمده. واسه من سوال پیش اومد که نکنه تو این مقطع حضرت آدم باعث ِ این دیدگاه شدن! و سوال ِ دیگه ای که دارم اینه که حضرت آدم تو کدوم کشور کنونی بودند...

یه نکته رو فراموش کردم بگم. قبل از عصر حجر، طبق آمار زمین شناسی ۶ بار عصر یخبندان داشتیم. (خودم تحقیق نکردم اما از یه آدم موثق شنیدم که تحقیقات تاریخی انجام میدن). و ما الان در دوره ی ۷ ام هستیم. یعنی در بازه ی ۶ تا ۷... با این حال، انسان هایی که در عصر حجر بودن، بعضا قادر به صحبت کردن نبودن. اما درک و شعور داشتن (با توجه به آثاری که بر جا گذاشتن میگم) و حتی به نیرویی فراتر از خودشون و طبیعت ایمان داشتن. میشه گفت خدا رو باور داشتن.
با این اوصاف من فکر میکنم حضرت آدم در این برهه ی زمانی که ما درش هستیم به زمین آمدند و مربوط به عصر های یخبندان ِ پیشین نبودند. و حتی فکر میکنم بعد از انسان های ِ دیرینه سنگی آمدند...
اگه سالشو حدودا به من بگین ممنون میشم.

تصویر soalcity

سلام
عدد ۳۲۰۰ که در این جا ذکر شده است، ۳۲۰۰ سال پیش از مسیح است و مربوط به طوفان نوح می باشد نه آنکه بیانگر عصر حجر باشد. و طبق مطلب نوشته شده، زمان تقریبی حضور آدم (ع) در کره زمین ۹ هزار سال پیش می باشد. و فکر می کنم اگر منظور از شواهدی که نشان می دهد، انسان های قبلی قادر به تکلم نبوده اند، این است که بر روی دیوار غارها نقاشی می کشیدند، واقعا این دلیل هیچ ارتباطی به اثبات عدم قدرت بر تکلم ندارد. و مثل آن است که بگوییم تابلوهای ما نشان می دهد که لال هستیم!!
محل هبوط آدم و حوا نیز در مکه بوده است و بر روی کوه صفا و مروه فرود آمده اند.

از نظر باستان شناسی سه دوران داریم ۱- پارینه سنگی ۲- فراپارینه سنگی۳- نوسنگی که به ترتیب اولی از چندصد هزار سال پیش تا ۱۸ هزار سال پیش از میلاددومی از ۱۸ تا ۱۲ هزار سال پیش- سومی از ۱۲ تا حدود ۶ هزار سال پیش از میلاد - این ارقام در مناطق و ممنابع مختلف کمی تغییر می یابد. اخرین عصر یخبندان در دوره پیش از هولوسن (۱۰ هزار سال پیش ) رخ داده است

سلام. اینکه گفتم که قدرت تکلم نداشتن، از روی جمجه هاشون تشخیض دادن اینجوری بوده. ساختار مغز ما با اون آدم ها فرق می کنه.
تقریبا با اون زمانی که میگم هنر از دیدگاه مذهب در بین النهرین یهو متحول میشه یکی هست. خیلی جالب بود واسم.
ممنونم از جوابتون.
پایدار باشید.

شروع خط از دوران سومری ها که بعضی هم این اختراع را به تمدن جیرفت کمان نسبت داده است که حدود هزار اول پیش از میلاد هستند

سلام... ببخشید من اشتباه گفتم بهتون. اون تحول تقریبا از ۶۰۰۰ ق.م به وجود اومده... مطمئن هستین ۹ هزار سال پیش هبوط آدم و حوا بوده؟
به هر حال مرسی.

تصویر soalcity

سلام
این ها از مسلمات دین نیست. اما ظواهر ما را به چنین نتیجه ای می رساند.

۲- خداوند انسان را از خاک آفرید. پس آنها روی زمین بودند. بعد که روح در آنها دمیده شد آنها را به بهشت برد. مکان بهشت کجا بود؟ (جون پس از ماجرای درخت ممنوعه مجددا آنها به زمین هبوط کردند). لطفا پاسخ بدید.

تصویر soalcity

سلام به انسان همه چیز آموخته نشده!





نظرات() 

تمیشه کجاست ؟

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 3 تیر 1396-06:33 ب.ظ

http://mehdiborhani.ir/

نویسنده: مهدی برهانی

بقایای شهر قدیمی تمیشه و دیوار آن در غرب روستای سرکلاته خرابشهر ازتوابع شهرستان کردکوی به صورت پستی و بلندیهایی که بخشی از ارتفاع آن نیز از موقعیت کوهستانی آن ناشی میشود دیده میشود.گستره این شهر از شمال به محدوده امامزاده ابراهیم و از جنوب به موقعیت قلعه بانصران که بخش جنگلی است ختم میشود.روستای سرکلاته خرابشهر امروزین بر روی بخشی از گستره شرقی شهر تمیشه قرار گرفته است.

این شهر را دیواری به نام تمیشه به طول تقریبی ۱۲ کیلومتر از حوزه شرقی آن جدا می ساخته است و این مهم مبین مخاطراتی است که از سمت شرق برای این شهر وجود داشته است.دیوار یاد شده در یک مسیر جنوب به شمال از محدوده قلعه بانصران در جنوبی ترین بخش خود آغاز و تا موقعیتی به نام پل خشتی درساحل روستای باغو کناره که از حوزه شهرستان بندرگز میباشد در محدوده خلیج گرگان پایان می یابد.

افواه عمومی مبین این است که دیوار تمیشه درداخل دریا نیز ادامه داشته است و شاید این مهم بیانگر آن باشد که دیوار تمیشه و دیوار گرگان را متصل به هم فرض نموده و یا اینکه پیشروی دریای خزر باعث جدایی این دو دیوار که حسب مطالعات صورت گرفته همزمان باهم نیز میباشد شده باشد.گرچه دو ساختار یاد شده از حیث مصالح شناسی و آجرهای تشکیل دهنده آن اختلاف مختصری از حیث ابعاد باهم دارند. آجرهای دیوار تمیشه به ابعاد ۱۰*۳۸*۳۸ سانتیمترند حال انکه دیوار گرگان به ابعاد ۴۰×۴۰×۱۰ سانتی متر میباشند.

در حال حاضر متاسفانه بیشتر قسمتهای دیوار از بین رفته ویا به عنوان زمینهای کشاورزی تسطیح شده است و فقط بقایای قسمتی از لایه های تحتانی دیوار در قسمت های جنگلی و حدفاصل روستای باغو کناره, سرکلاته باقی مانده است. کشف چندین کوره های آجر پزی درمجاورت دیوار تمیشه مبین بوم آورد بودن مصالح این اثر تاریخی بوده و چه بسا خاک ان از خندق مجاور دیوار تامین شده باشد.

این خندق در سمت داخلی دیوار و شهر به طول ۳ کیلومتر تاکنون شناسایی شده است و دارای عمق و عرض ۲ متر بوده است. دیوار تمیشه ازسمت شرق به دره های عمیق و رودخانه منتهی می شده است.

قلاعی نیم دایره شکل متصل به دیوار در سال ۱۳۴۲ در حفاریهای دیوید بیوار شناسایی شد.سوای از این قلعه هایی دیگر در نقاط مختلف آن نیز شناسایی شده که امروزه بقایای آن موجود است. ازجمله آنها میتوان به قلعه بانصران ؛ نارنج قلعه و قلعه دختر اشاره نمود.

مطالعات کربن ۱۴ صورت گرفته بر روی این اثر سترگ احداث دیوار در دوره ساسانی و در حدود سالهای ۵۳۱-۵۷۹ و به هنگام سلطنت خسرو انوشیروان را تایید میکند.این شهر و باروی آن تا اوایل قرون اسلامی به حیات خود ادامه داد و با فتنه مغول از بین رفت. به استناد گزارش علمی باستان شناسانی چون سیلونیا, مایسون , گزافهرواری, این شهر پایتخت یک سلسله محلی متعلق به اوایل اسلام تا دوره سلجوقی بوده است.

دولت ساسانی دیوار تاریخی تمیشه را که باستان شناسان آن را ادامه دیوار تاریخی گرگان می دانند در اواخر قرن پنجم و ششم میلادی برای جلوگیری از هجوم هپتالیان ساخته بودند. در مورد زمان ساخت و ارتباط دیوار تمیشه با دیوار بزرگ گرگان مطالعات باستان شناسی شروع شده است. تصور براین است که دیوار گرگان و تمیشه در محدوده دریا متصل باشند اما بررسی ها در شمال و جنوب شبه جزیره میانکاله که در امتداد دیوارها قرار دارد نتوانست به اثبات این فرضیه کمک کند و تنها در خود شبه جزیره میانکاله قطعاتی از آجر و سفال دوره ساسانی به دست آمد که بیانگر حضور ساسانیان دراین شبه جزیره است.

تمیشه در اساطیر کهن ایرانی نیز دارای جایگاهی است به شکلی که فردوسی پاکزاد تاسیس آن را به فریدون منتسب مینماید.

فریدون فرخ تمیشه بکرد نشست اندر آن نامور بیشه کرد

نتایج حاصل از این گمانه زنی ها بیانگر آن است که طراحان و سازندگان دیوار تمیشه در بخش جنگلی این دیوار از مصالح چوب برای ساخت بخشی از آن استفاده کرده اند.

سوابق پژوهشی بر روی دیوار تمیشه

۱- ۱۳۴۲ – Adrian David Hugh Bivar : این هیات ضمن شناسایی محدوده شهر تمیشه و ترسیم پلان آن برجهای نیم دایره ای پیوسته به دیوار را نیز شناسایی نمود

۲- ۱۳۷۹ – جبرییل نوکنده : این هیات در بخشهایی از قلعه بانصران , قلعه مازولاپه و دیوار تمیشه کاوشهایی انجام داد که در اثر این تلاشها بخشی از سیستم آبرسانی شهر و نقطه آغازین دیوار در بخش جنوبی ( قلعه بانصران ) شناسایی شد.

۳- ۱۳۸۵ هیات مشترک ایران انگلیس : این هیات نیز که سرپرستی بخش ایرانی آنرا آقای حمید عمرانی به عهده داشت ضمن مطالعات ژئوفیزیک یک باب ساختمان ( احتمالا مسجد ) و نیز کوره های آجر پزی را از مجموعه شهر تمیشه مورد کاوش قرار داد و همچنین نقطه آغازین دیوار را در بخش جنوبی که توسط آقای دکتر نوکنده شناسایی شده بود مورد تایید قرارداد.

۴- سوای از مطالعات میدانی مقالاتی نیز در این زمینه نگارش شده است که میتوان از آن جمله به مقالات آقای دکتر ناصر نوروززاده چگینی در کتاب شهرهای ایران که به همت آقای دکتر یوسف کیانی تالیف شده است اشاره نمود.

با تشکر از راهنمایی های آقای جبرییل نوکنده


 





نظرات() 

گورستان پیش از تاریخ ایرانی

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 3 تیر 1396-06:22 ب.ظ

روستای تاریخی مریان در شهرستان تالش و در 143 کیلومتری رشت قرار دارد. این روستا از سمت جنوب به مناطق جنگلی می‌رسد و می‌توانید در کنار دیدن روستای مریان از مناظر زیبای جنگل هم لذت ببرید.

 یکی از دیدنی‌های تاریخی روستا گورستان باستانی آن است که  گورستان پیش از تاریخ ایرانی و سندی است بر اینکه از گذشته‌های دور مردمی در این منطقه زندگی می‌کرده‌اند. گورها دخمه‌ه‏ای چند طبقه و سنگچین شده هستند و بنابر روایتی مردگان این گورستان با وسایل زندگی خود در گورها دفن شده‌اند.

 

 کهن‌ترین گورستان پیش از تاریخ ایرانی را ببینید +عکس

 

 

حمامی قدیمی که متعلق به یکی از دوره‌های صفوی یا قاجاری است هم در روستا قرار دارد. دیدن حمام روستا را از دست ندهید.

 

مریانی‌ها به آذری و تالشی سخن می‏‌گویند و تقریبا همه‌شان به دامداری، باغداری، مرزعه‌داری و ساخت صنایع دستی مشغول روزگار می‌گذرانند. باغ‌های انبوه مریان درخت‌های زردآلو، سیب، به و گلابی دارد و زنان روستایی گلیم، جاجیم می‌بافند.

 

 

کهن‌ترین گورستان پیش از تاریخ ایرانی را ببینید +عکس

 

 

خانه‌های روستا در منطقه کوهستانی قرار دارند و بنابراین ساختار آنها با باقی مناطق استان متفاوت است؛ خانه‌ها با سنگ و چوب ساخته شده‌اند.درهای خانه‌ها کوچک است تا سرما به داخل خانه نفوذ نکند.

 

روخانه کرگانرود هم در روستا قرار دارد. شکوه رودخانه پرآب و رنگ‌های پاییزی درختان جنگل پوشیده شده با مه مناظر رویایی را می‌سازند. مردهای روستا هر سال در جشنواره سوارکاری و کشتی شرکت می‌کنند و کودکان روستا هنوز هم به انجام بازی‌های محلی علاقه دارند.

 

 

کهن‌ترین گورستان پیش از تاریخ ایرانی را ببینید +عکس

 

 

مراسم شب یلدا با رسم‌های ویژه ای در روستا برگزار می‏‌شود. اهالی مریان معتقدند برای برطرف شدن ماه و خورشید گرفتی یا بندآمدن باران باید بر ظرف‌های مسی بکوبند. در سفر به مریان حتما شنیدن صدای نواختن نی چوپانان و آوازهای محلی تالشی را تجربه کنید.

قلعه نصوری

 

 

آبگوشت شوربا، آبگوشت قورمه، ترش آش و آش رشته از غذاهای محلی روستا هستند و  راه دسترسی به مریان از شهر هشتپر است. 

 

 

قلعه نصوری

 

 

منبع: bornanews.i 




نظرات() 

کردستان عراق با حمایت آمریکا: برگزاری همه پرسی استقلال را به شورای امنیت سازمان ملل اعلام کرد

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 3 تیر 1396-06:10 ب.ظ



به گزارش دورنانیوز، کابینه منطقه کردستان عراق اعلام کرد که به طور رسمی به شورای امنیت سازمان ملل متحد درباره قصد برگزاری همه پرسی استقلال از عراق اطلاع داده است.

به گزارش عصرایران به نقل از رسانه های کردستان عراق، “دیندار زیباری” یکی از سخنگویان کابینه منطقه کردستان عراق در گفتگو با رسانه‌ها گفت: نماینده سازمان ملل در عراق در  سخنرانی در نشست شورای امنیت سازمان ملل اعلام کرد که منطقه کردستان عراق به دنبال برگزاری همه پرسی استقلال از عراق است.
نماینده سازمان ملل در عراق به تازگی با مسعود بارزانی رئیس منطقه کردستان عراق دیدار کرده بود.

سخنگوی کابینه منطقه کردستان عراق افزود: سازمان ملل از طریق نماینده ویژه خود در عراق نقش مهمی را در این کشور ایفا می‌کند و در این مدت از طریق ارتباط با کشورها صدای کردستان عراق را به گوش همه رسانده است.

کابینه اقلیم کردستان عراق

 

کردستان عراق رسما تصمیم برگزاری همه‌پرسی استقلال را به شورا امنیت اعلام کرد

“نچیروان بارزانی” نخست وزیر منطقه کردستان عراق روابط اقلیم با دولت مرکزی بغداد را به رابطه “موجر ومستأجر” تشبیه کرد و گفت باید به جای رابطه فعلی، رابطه بهتری را بنا نهاد.

حیدر العبادی نخست وزیر عراق نیز این خواسته کُردهای عراق را به رسمیت شناخته است و آن را حق اقلیت کُرد در عراق توصیف کرده بود.
آمریکا حامی و پشتیبان اصلی استقلال اقلیم کردستان عراق به شمار می‌رود.

منطقه کردستان عراق شامل ۴ استان اربیل، سلیمانیه، دهوک و حلبچه هم اکنون به صورت فدرالی اداره می شود. این منطقه دارای پارلمان، کابینه، دستگاه قضایی و پلیس ویژه خود است.

 





نظرات() 

بررسی رکود شهرک های صنعتی ایران براساس تئوری محدودیت

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 3 تیر 1396-06:04 ب.ظ

http://www.manuchehr110.ir/p/30

شماره تلفن وتلگرام جهت ارتباط با مدیر سایت ومولف کتاب :09119276945

جیمیل: aliadalat110@gmail.com   ,  info@manuchehr110.ir

اثری از استادفرزانه منوچهرذاكری خطبه سرا
شهرك های صنعتی یكی از اركان مهم توسعه اقتصادی، اجتماعی و انسانی در كشورهای مختلف است كه علاوه بر بالا بردن تولیدات داخلی و كاهش وابستگی به كشور های توسعه یافته نقش مهمی نیز در اشتغال نیروی انسانی دارد. شهرك های صنعتی قلب تپنده اقتصاد هر استان، برای مجتمع نیروی كار و تولید محسوب می شوند و رشد روزافزون كمی و كیفی این شهرك ها در صورتی كه با كارشناسی دقیق و علمی صورت گرفته باشد، می تواند در توسعه صنعتی كشور تاثیر بسزایی داشته باشد. تا آنجایی كه گفته می شود اگر بخواهیم اشتغال زایی خوب به همراه رشد پایدار در تولید و ارزش افزوده مناسب در كشور ایجاد شود، بی شك باید به شهرك های صنعتی به عنوان قطب های صنعتی توجه ویژه ای شود. در دهه اخیر توسعه شهرك های صنعتی برای كاهش نرخ بیكاری، كاهش حجم نقدینگی سیال ناشی از فعالیت های نامشروع و بهبود شاخص های اقتصادی از طریق ایجاد و توسعه بخش های مولد مورد توجه مسئولین و سیاست گذاران كشور بوده است. لذا شهرك های صنعتی علیرغم توسعه و رشد كمی در سال های اخیر و در برنامه سوم توسعه نتوانسته اند به عنوان موتور توسعه، تاثیر معنی داری بر شاخص های اقتصادی داشته باشند. لذا در این مقاله روند تكامل شهرك های صنعتی در ایران و جهان، عوامل اساسی در تعطیلی و ركود شهرك های صنعتی در ایران، راهكار های مهم مدیریتی جهت جلوگیری از ركود شهرك های صنعتی و رونق آنها با استفاده از تئوری محدودیت ها، انواع محدودیت و گلوگاه ها، و عوامل مهم محدودیت در تولید و رقابت بحث می شود.

تاریخ درج  :  1395/12/15  





نظرات() 

آذربایجان در دوره رضا شاه

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 3 تیر 1396-06:01 ب.ظ

بعد از روی کار آمدن رضاشاه توسط انگلیسی ها دوره خفقان فرهنگی و سیاسی در ایران و آذربایجان شروع شد سیاست رضا شاه که توسط ماسونها به ایشان مشاورت داده می‌شد از بین بردن زبانها ملی ملل غیر فارس و ایجاد یک حکومت متمرکز فارس گرا در تهران بود همچنین از طریق اقتصادی هم با تضعیف پایه های تولید در آذربایجان موقعیت اقتصادی آذربایجان را می‌خواست از بین ببرد که در این کار هم موفق شد علاوه بر این سیاست یکپارچه سازی زبانی هم توسط رضا شاه و اعوان و انصارش به اجرا در آمد.

تمامی آزادیخواهان دستگیر و در زندان قصر توسط دکتر احمدی ها به طرز وحشیانه ای به قتل رسیدند و بسیاری از آزادیخواهان آذربایجان زندانی و تبعید شدند  پبشه وری ده سال در زندان قصر زندانی بود و بسیاری هم تبعید شده بودند

بعد از استقرار حکومت رضا شاه ایشان با جمع کردن فراماسونها از جمله محمد علی فروغی، دکتر محمود افشار و رضا حکمت و... دور خویش، افکار فاشیستی آنها را اجرا می‌کرد ماسونها اولین کاری که کردند با ایجاد فرهنگستان زبان فارسی شروع به قلع و قمع زبانهای ملل غیر فارس کردند ونام تمامی مکانهای تاریخی را به فارسی برگرداند و تمامی اصطلاحات ترکی و عربی را پاکسازی کردند و سیاست یکپارچه سازی زبانی و قومی را اجرا کردند.

محمد علی فروغی و وثوق الدوله که مسئول در فرهنگستان فارسی بودند خواستار تغییر کلماتی مانند چای، سو، بولاق و نامهای مشابه به فارسی شدند.

از نظر فرهنگستان زبان فارسی تمامی زبانهای ملل موجود در ایران غیر از زبان فارسی زبان اجنبی است و باید از بین برده شوند این چنین بود که آنها شروع افشای اهداف خویش کردند که بر گرفته از افکار فاشیستی بود آنها خواستار ممنوع کردن زبان ترکی کردند.

ایرج افشار که نظرات فاشیستی ایشان در مورد زبان ترکی و آذربایجان بر همه مبرهن است پیشنهاد می‌دهد زبان ترکی در ایران ممنوع شود.

محسنی رئیس فرهنگ آذربایجان می‌گفت:

"هر کس که ترکی حرف می‌زند، افسار الاغ بر او بزنید و او را به آخور ببندید".

 

ذوقی که بعد از او رئیس شد صندوق جریمه برای کسانی که در مدارس ترکی حرف می‌زدند گذاشته بود در دوره رضا شاه آموزش زبانهای محلی و انتشار کتاب و روزنامه به زبان عربی فارسی ممنوع شد.

دوره رضا شاه یکی از دوران سیاه و تاریک آذربایجان بود که تمام هستی ملت آذربایجان به غارت رفت ظلمهای دوره رضا شاه آنقدر زیاد بود که بعد از آمدن ارتش شوروی ملت  یک نفس راحتی کشیدند اگرچه آنها بیگانه بودند ولی  ملت درزمان اشغال طعم آزادی را چشیدند.

ارتش رضاشاه که بازوی سرکوب ملل غیرفارس بود در مقابل قشون بیگانه هیچ مقاومتی نکرد و سربازان لباسهای خود را کنده و اسلحه ها را انداخته فرار می‌کردند و هیچ مقاومتی صورت نگرفت.

 حسین علیزاده(باریش مرندلی)  




نظرات() 

دولت جدید و چالش باستان‌گرایی و نژادپرستی در سال‌های آتی

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 3 تیر 1396-05:52 ب.ظ

- دکتر ناصر فکوهی استاد دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران و مدیر موسسه "انسان‌شناسی و فرهنگ" در مطلبی به موضوع نژادپرستی و تنوع فرهنگی در ایران امروز پرداخت. 


متن کامل این متن در پی می آید:


از فرازهای سخنرانی پس از انتخابات آقای روحانی جمله ای بود که ایشان  از وحدت ایران در قالب همگرایی همه قومیت‌های آن، با ذکر نام آن‌ها از جمله کردها، عرب‌ها، گیلک ها و مازنی ها و ... نام برده بودند. این امر در راستای برنامه های دولت ایشان از دوره نخست بود و باید  اذعان کرد که همانگونه که دولت ایشان وعده داده بود، برای نخستین بار  تدریس زبان‌های قومی در برخی از مناطق مربوط  آغاز شدند و اصل 15 قانون اساسی  پس از ده‌ها سال و برغم فشار بسیار شدید از طرف پان‌ایرانیست‌ها و  گروه‌های شوینیست و باستان‌گرای ضد‌انقلاب به اجرا در‌آمد. این رویکرد به حق، با پاسخ مثبتی از جانب همه هموطنان ما و از جمله در مناطق قومی  روبرو شد که رای بالایی را به دولت جدید ایشان دادند و با اهداف انقلاب اسلامی تجدید عهد کردند.  

همین نکته البته درباره موضوع عدالت اجتماعی نیز مطرح بوده و هست. انتقادی که ما چندین بار از دولت نخست ایشان کردیم، آن بود که برغم همه نکات مثبت خود در حوزه اقتصادی، هنوز سیاست‌های نولیبرالی را در بسیاری از بخش‌ها پیش می‌برد در حالی که باید چرخشی اساسی در این زمینه به طرف شکل‌دادن به یک دولت رفاه برای همه ایرانیان در زمینه‌های بهداشت و آموزش و مسکن و مهار تورم در آینده  انجام بگیرد، در حالی که اگر کمک هزینه‌ای هم داده می شود(یارانه) خاص اقشار فقیر باشد. اما در این یادداشت کوتاه  فرصت پرداختن به این موضوع که در آینده به آن خواهیم پرداخت، نیست. 

دولت جدید و چالش باستان‌گرایی و نژادپرستی در سال‌های آتی


بحث ما در این یادداشت کوتاه، اشاره به موضوعی است که در حال حاضر شاید چندان برای دولت و برای مردم ما نگران‌کننده به نظر نرسد، اما چنین است و می‌تواند در آینده خطرات باز هم بیشتری را به همراه بیاورد: اقلیت‌های فرهنگی مذهبی ایران امروز در منطقه خاور‌میانه شاید از بالاترین حد از آزادی برخوردار باشند، ولی هنوز راه زیادی برای رسیدن به موقعیتی آرمانی و قابل دفاع کامل در پیش داریم. این امر را می‌توان هم در مورد اقلیت‌های غیر شیعی مسلمان گفت، هم درباره اقلیت‌های مذهبی غیر‌مسلمان. اقوام ایرانی، از این لحاظ  نباید به مثابه «اقلیت» مطرح شوند زیرا ایران مجموعه‌ای از این اقوام است و چیزی خارج از اقوام و زبان‌های ایرانی این کشور را نمی سازد و هیچ سلسله‌مراتبی در یک جهت یا در جهت دیگر قابل قبول نیست. 

از این لحاظ باید روشن باشد که دفاع  درست و به حق ما از زبان  فارسی به مثابه یک زبان ملی و بین المللی  به معنی دفاع ما از قومیتی با عنوان «فارس» و از آن بی معنا تر  «نژاد»ی به نام «آریایی» که هیچ کدام وجود خارجی  به معنای جدید و علمی کلمه ندارند، نیست. اولا آنچه در ایران «قوم فارس» نامیده شده، برخلاف نظری  رایج شده به وسیله مستشرقین، فاقد اولین مشخصات قومی از لحاظ انسان شاختی است مثل حتی نام «فارس» ها، که خودشان نیز خود را فارس خطاب نمی کنند(کاری که دیگر اقوام نسبت به آنها و خود می کنند، زیرا  مبنایشان زبانی است)، نه اسطوره شناسی فارس وجود دارد و نه «زبان فارس» (مثل فرضا" زبان کُردی یا زبان عربی) و زبان «فارسی» یا دقیق تر پارسی در سه نمونه باستان و میانه و جدیدش را باید از آنچه یک زبان قومی نامیده می شود،  جدا کرد.


دولت جدید و چالش باستان‌گرایی و نژادپرستی در سال‌های آتی

آنچه قوم فارس نامیده می شود نیز در واقع ترکیبی از جمعیت های بسیار گوناگون  پارسی زبان هستند که در گویش های بسیار متفاوت  وجود دارند، گویش هایی گاه چنان متفاوت که گاه برای یکدیگر نیز غیر قابل درک هستند (این البته در برخی دیگر از زبان های ایران نیز صادق است) و این ربطی به زبان فارسی ندارد. اما «نژاد»؛ نه تنها مفهوم نژاد یعنی پدیده و واقعیتی مبتنی بر شباهت های  جسمانی و روانی  افرادی که در یک پهنه زندگی می کنند به طور کامل منسوخ و از لحاظ علمی بی پایه است، بلکه مفهوم «آریایی» نیز که واژه «ایران» احتمالا از آن آمده است،  اشاره به گروه قومی، جمعیتی یا  مردمی خاصی نداشته است، و هر چند به تعبیر برخی از ایران شناسان از جمله گراردو نیولی این واژه برای  ساکنان این پهنه  معنایی «قومی» هم داشته است، موضوع بسیار مناقشه برانگیز  است و در این باره می توانیم به  نظرات پیر بریان استاد و صاحب کُرسی  کلژ دو فرانس و متخصص ایران هخامنشی و یونان و مقدونیه آلکساندر (اسکندر) استناد بدهیم که بسیار جدید تر و هم اکنون  مهم ترین دانشمند در این زمینه به حساب می آید. اما باز هم «قومی» بودن در معنای امروزین انسانشناختی  مورد تردید بسیار است .

این واژه به نظر نامی عام و صفتی بوده است به همان معنای «نجیب» که در برخی از زبان های باستانی آن منطقه از حدود هزاره دوم پیش از میلاد به این سو رایج بوده است. به عبارت دیگر این‌ها اقوام و مردمانی بوده اند مختلف و «نجیب» (معنای اصلی آریایی) که از هزاران سال پیش رفته رفته در این پهنه، «پهنه انسان‌های نجیب»، ساکن شده‌اند و به اقوام و ادیان گوناگون تعلق داشته اند؛ از لحاظ ژنتیک هم یکدست بودن ساکنان این پهنه یا هر پهنه دیگر انسانی به صورت مطلق سخن بی ربطی است و در مطالعات جدید ژنتیک رد شده اند. 

اما زبان فارسی جدید را  نیز باید محصول تلاش  بیش از یکصد سال معاصر ایرانیان و  تلاش بیش از هزارسال ِ شاعران و نویسندگان ایران از همه اقوام آن بوده است و به همه آنها تعلق دارد. افتخار ما از لحاظ سیاسی امروز آن است که  گاه برای مثال در مورد اقلیت های دینی غیرمسلمان، آنها از لحاظ رقم  بسیار کوچک هستند، اما پیشینه دراز مدت در کشور ما داشته و همگی  خدماتی تاثیر گزار در ساختن تاریخ و فرهنگ کشور ما در کارنامه خود دارند و به همین ترتیب نیز از حق نماینده داشتن در مجالس قانونگذاری ما برخوردارند. 

دولت جدید و چالش باستان‌گرایی و نژادپرستی در سال‌های آتی


همه این گروه‌های بزرگ کوچک در کنار همه مردم ایران، همگی خود را جزئی تفکیک ناپذیر از ایرانیان در وحدت ملی‌شان می دانند و در  وفاداری آنها به  این پهنه  و در پیشینه آنها در دفاع از کشور در دوران دفاع مقدس کم ترین شکی نمی‌توان روا داشت. این نکته‌ای است که به درستی از طرف  رئیس جمهور محترم مطرح شده است. 

اما متاسفانه  همزمان با این سخنان، برخی از روزنامه‌های موسوم به اصلاح طلب، همچنان ستون های خود را در اختیار افراد و گرایش‌های خطرناک پان‌ایرانیست، ضد‌ملی، ضدانقلاب، شووینیست، نژادپرست و رسما باستان‌گرا قرار می‌دهند که در حال شکل‌دادن به نسل جدیدی از پان‌ایرانیست‌های فاشیست در ایران هستند.  از مشخصات اصلی این گروه‌ها اینکه خود را به دروغ خود را کاملا  نسبت به  قدرت مرکزی وفادار نشان می‌دهند، اما با گستاخی و وقاحت تمام، انگشت اتهام را به سوی اقوام ایرانی به خصوص عرب های ایران می‌گیرند و به برخی گرایش های نژادپرستانه در نزد آدم‌هایی عقب‌مانده و بی‌فرهنگ از دو طرف در این زمینه دامن می‌زنند.

در نتیجه، دائما  بحث هایی انحرافی را پیش می‌کشند که گویی در جنگ تحمیلی، مساله، نه  تجاوز یک قدرت  دیکتاتوری و منفور بعثی به ایران  به مثابه یک کشور  مستقل و  چند‌فرهنگی بوده، بلکه  ما با  نمونه‌ای جدید  از جنگ میان «عرب ها» و «پارسیان»  روبرو بوده‌ایم. سخنی که دقیقا به وسیله صدام در تمام طول  جنگ‌تحمیلی  مطرح شده‌بود. چنانکه دائما از  خیالاتی انحرافی و حوادثی تاریخی چون «قادسیه»  سخن می‌گفت تا  «برتری عرب بر عجم» را  به عنوان هدف اصلی جنگ مطرح کند. این در حالی بود که در ایران هرگز  گفتمان رسمی به طرف  استفاده از  بحث‌های انحرافی نژاد‌پرستانه نرفت و در این رویداد بزرگ، عرب‌های خوزستان  از بزرگترین مدافعان  کشور بودند و لحظه ای  در ذهن و  رفتار خود  تردیدی در دفاع از کشور خویش نشان ندادند: هزاران  تن از این جوانان شهید شدند  تا از  ایران و پایندگی و آینده آن دفاع کنند. برای این جوانان لحظه ای جنگ به معنای  جنگ «فارس و عرب» نبود. 

اما متاسفانه برخی روزنامه های اصلاح طلب در روزهای اخیر و البته پیش از آن،  بار دیگر  همچون سال های گذشته که نظریه مطرود «اسلام ایرانی» در نمونه دولت های نهم و دهم مطرح شد، شروع به  ارائه تزهای باستان‌گرایانه کرده اند و زبان عربی و برخی مطالبات شهری مثلا برای نامگذاری خیابان‌ها را – که خود بحثی جداگانه و مفصل را می‌طلبد-  بهانه‌ای کرده‌اند که به هموطنان عرب تبار ما حمله کنند.

این کار بارها و بارها تاکنون در رسانه‌های کشور انجام شده است و توهین‌های قومی و زبانی و  نژادپرستانه از سوی مجریان، برنامه نویسان، طنزنویسان و ... مطرح شده است و هر بار بسیاری از روشنفکران و دانشگاهیان ناچار به دخالت شده اند تا بگویند که زبان، فرهنگ، لباس، آشپزی،  فرهنگ زندگی روزمره، مناسک، سبک‌های زندگی و هزاران هزار جلوه دیگر از زندگی مردم  ما با تنوع عظیمی که دارند، برای ما یک شانس بزرگ است که باید  قدر این نعمت را بدانیم و اینکه ما  فرهنگ های گوناگون، بیش از 50 زبان  و صدها گویش داریم، اینکه سنت‌های ما  در بخش‌های مختلف کشور  چنین رنگارنگ و  غنی هستند یک شانس است که  هر کشوری از آن برخوردار نبوده و اگر هم  بوده توان مدیریتش را نداشته‌است. 

ما از لحاظ تاریخی هم همواره چنین بوده ایم و هم تقریبا همواره  قادر به مدیریت این موقعیت به سود همه ساکنان این پهنه و آینده آنها. اینجاست که باید دولت آینده از چالشی بزرگ در برابر خود و خطری که همه ما را تهدید می‌کند، برحذر باشد و  هر چه زودتر در برابر گرایش‌های پان‌ایرانیستی و باستان‌گرا در هر رده  و از جانب هر کسی مطرح شود و البته از طرف دیگر با هر‌گونه تمایلات قوم گرایانه و ضد‌ملی و واگرایانه جلوگیری و برخورد  کند. اما اعتماد ما با توجه به تاریخ این پهنه بسیار بیشتر به اقوام این کشور است که در طول هزاران سال نشان داده اند به آن پایبند هستند تا به به افرادی که خود را به اصطلاح «متخصص»، «نخبگان فکری» و «روشنفکران» و «دانشگاهیان»ی معرفی می‌کنند  که  بیشترین گسست را با مردم دارند و  خود را تافته جدا بافته می‌دانند و می‌خواهند برای مردم تعیین تکلیف کنند و با  پناه گرفتن دروغین زیر تظاهر به حمایت‌شان از دولت مرکزی، در واقع این دولت را به سوی  تخریب خودش  هدایت ‌کنند. 

باستان‌گرایی، همواره جز خیانت و سرسپردگی به قدرت‌های بیانه کاری در این کشور نکرده، هرگز در ایران هیچ شانسی نداشته و هرگز شانسی نخواهد داشت. ایرانی که باستان‌گرایان از آن صحبت می‌کنند هرگز در  هیچ زمانی در  کشور ما وجود نداشته‌است و به شهادت بزرگترین ایران‌شناسان جهان، چیزی نیست جز ملغمه‌ای از نداشتن دانش نسبت به جهان باستان و تاریخ ایران و تمایلات راست سیاسی و خودباختگی دربرابر قدرت های بیگانه‌ای که  دائما  عصر طلایی پیش از انقلاب  به ویژه دوره پهلوی اول را در زرورقی دروغین برای مردم ما  به نمایش می گذارند.

ایران همواره  سرزمین  فرهنگ‌ها، زبان‌ها، سبک‌های زندگی و  تنوع  بی‌اندازه ای از همه  جنبه‌های فرهنگ بوده‌است و سیاست‌های گوناگون توانسته‌اند این تنوع را مدیریت کنند و هر وقت نتوانسته‌اند این کار رابکنند،  کشور از دست رفته است. گمان ما بر آن است که دولت آقای روحانی که همان گونه که خود در سخنرانی پس از انتخاباتشان گفتند بر  وحدت کامل کشور  به توان همه فرهنگ‌ها و اقوامش تاکید کردند، انجام دادند، باید بتواند با این گرایش‌های خطرناک و ضد‌انقلاب و تخریب‌گر که به دیگران از جمله به طرفداران  دفاع از فرهنگ مردم عرب‌ تبار ایران تهمت «بعثی بودن» می‌زنند، برخورد کند. 

انتشار چنین مطالبی در مطبوعات ما، و  بازتاب سخنان نژاد‌پرستانه یا قوم‌پرستانه در همه رسانه‌های ما باید، همچون همه کشورهای پیشرفته جهان، ممنوع و  شامل مجازات‌های عمومی باشند. البته افرادی که این سخنان را بر زبان می‌آورند اغلب خود،  افرادی خُرد و آنقدر حقیر و  رسوا هستند که کمترین ارزشی برای پرداختن به آنها وجود ندارد، اما به این افراد نباید اجازه داد به هیچ یک از اقوام ما توهین کنند زیرا این گونه رفتارها خاصیت سرایت دارند. این امر به خصوص درباره عرب‌های ایرانی که از محروم‌ترین و همچنین وفادارترین و صبورترین مردم ایران هستند صادق است؛ آنها بودند که در جنگ تحمیلی  جان و مال و شهرهای خود را از دست دادند و امروز هم برغم سخت‌ترین شرایط اقلیمی و عدم رفاه، یک لحظه دست از حمایت از دولت وانسجام ملی برنداشته‌اند و هرگز اجازه نداده‌اند دشمنان این کشور از سختی‌های آنها برای منافع خود سودی به دست بیاورند و علیه  دولت مرکزی تحریکشان کنند رفتار انتخابی این مردم در انتخابات اخیر خود گویای این امر بود. 

حال اینکه  برخی از روزنامه‌های اصلاح‌طلب خواسته باشند به بهانه  پیروزی آقای روحانی راه را برای نژاد پرستی و بیگانه پرستی که به ظاهر متناقض می آیند اما در واقع دست در دست یکدیگرند، باز کنند، اینکه گروهی خواسته باشند به بهانه مقابله سیاسی ما با  دیکتاتورهای فروپاشیده‌ای چون رژیم صدام جنایتکار که بیشترین جنایات را در حق مردم عرب و کُرد کشور خود مرتکب شد و اتفاقا بسیار به ایدئولوژی آنها نزدیک بود تا به بحث ما، و یا دیکتاتورهای  جنوب خلیج فارس، که بدترین  فشار را در درجه اول به مردم عرب خود وارد می کنند؛ اینکه گروهی خواسته باشند  از این موقعیت‌ها که باید با صبوری و اعتدال و به سود مردم همه کشورها و نه به سود قدرت‌های جنگ طلب بزرگ، حلشان کرد، عرب ستیزی و نژادپرستی  را در کشور ما رواج دهند، کاری است خطرناک؛ و بیش از همه خطرناک برای دولتی که توانسته است  به یکی از بالاترین آرای عمومی در تاریخ  معاصر ایران برسد و از حمایتی چنین گسترده در میان مردم ما برخوردار شود.  پیش از آنکه چنین افکاری فرصت کنند در زمینه‌ای مسموم  و به خصوص از طریق روشنفکرانی که در اصل، از ابتدا و همیشه باستان‌گرا و سلطنت‌طلب بوده و هستند و قهرمان و چهره تاریخی بت واره‌شان، رضا خان قلدر و بی رحم و جنایتکار و سیاست‌های قومی او در دوران دیکتاتوری‌اش در ایران بود،به دیگران سرایت کنند، باید  از نفوذ آنها در رسانه‌ها، گفتمان‌های رسمی و غیررسمی و در دستگاه‌های اجرایی و فکری کشور جلوگیری کرد.         

  

دکتر ناصر فکوهی 
استاد دانشگاه تهران و مدیر موسسه انسان‌شناسی و فرهنگ






نظرات() 

درکش نکنى ، کعبه وُ بتخانه یکیست ...

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 3 تیر 1396-05:17 ب.ظ

http://s7.picofile.com/file/8252992642/B8R8N_KE_SHODY_1.jpg

 

http://s7.picofile.com/file/8252992976/B8R8N_KE_SHODY_2.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8279413442/B8R8NE_P8EEZY_1.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8298416368/B8R8N_11.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8298416692/B8R8N_7.jpg

 





نظرات() 

معرفی دکتر حسین محمدزاده صدیق

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-02:08 ق.ظ



چکیده

استاد دكتر حسین محمدزاده صدیق از بزرگان فاضل و استادان بنام و خستگی‌ناپذیر ایران در قرن معاصر است كه در زمره‌ی اساتید دلسوز و محققان و نویسندگان پركار و زحمتكش محسوب می‌شود. با توجه به تسلط و اشراف بالا و كامل ایشان در مباحث مختلف از جمله: ادبیات، زبان‌شناسی، فولكلور، روزنامه‌نگاری، ترجمه، شعر و... ایشان صاحب تألیفات بسیار، چه به صورت كتاب و چه مقاله در این زمینه هستند.

در این نوشتار، قصد بررسی همه‌ی جوانب زندگی این بزرگمرد استاد، ادیب و شاعر ایرانی نیست. بلكه سعی گردیده به طور موجز به معرفی این شخصیت كم‌نظیر ادبی و علمی ایران اسلامی در قالب زندگی‌نامه، تحقیقات، تألیفات، مجموعه‌های اشعار، ترجمه‌ها و دیدگاه بعضی از اهل قلم درباره‌ی ایشان و هم‌چنین از میان مقالات تحقیقی استاد، به نقد و بررسی اجمالی سخنرانی‌هایشان در چند كنگره‌ی ادبی و علمی پرداخته شود.

در این مقاله كه تحقیق نظری به شیوه‌ی تحلیل محتوا است، مطالب و اطلاعات از طریق منابع كتابخانه‌ای جمع‌آوری شده است.

 

مقدمه

یاد كرد و معرفی بزرگان علم و ادب و كندوكاو در زوایای مختلف زندگی آنان و اشراف بر روح متعالی ایشان و مطالعه در آثاری كه از خود به یادگار گذاشته‌اند، امروزه از اهمّ اموری است كه باید به شایستگی انجام گیرد و آیینه‌وار پیش روی جوانان گذاشته شود، زیرا بیان و تبیین حیات علمی و فضایل شخصیت‌های برجسته‌ی اجتماع، شیوه‌های تبعیت از روش‌ها و منش‌های استادان بزرگوار را به دانشجو و جوانان ما می‌آموزد و البته كه این رسالتی است شایان توجه و خدمتی است بس گرانقدر برای نسل‌های آینده كه باید وارث و حافظ هویت‌های علمی و فرهنگ ملت خویش باشند.

اطلاع از احوال و آثار و تحولات، عظمت فرهنگ و مفاخر علمی و ادب ملت و ممكت ایران، ضرورت شناخت فرهیختگان را بر ما فرض می‌كند. اعاظم و اكابری كه زندگی خود را وقف دانش و پژوهش كرده، در توسعه و تكمیل و تجلی شخصیت ملی و فرهنگی جامعه‌ی خویش، رسالتی بزرگ را ایفا نموده‌اند. یكی از نمونه‌های بارز این فرزانگان، دكتر حسین محمدزاده صدیق است كه با سابقه‌ی درخشان خدمات فرهنگی خود در تاریخ و فرهنگ و ادب، مسندی ویژه دارد و دستمایه‌های قلمی وی اعمّ از نگارش و تألیف و ترجمه و شعر در قلمرو تاریخ ایران، ادبیات آذربایجان، شعر، تاریخ ادبیات و تصوّف ایران، نثر انتقادی و تصحیح متون نظم و نثر و... جایگاه مخصوص به خود را دارند. استاد دكتر حسین محمدزاده صدیق در زمره‌ی افرادی است كه در نیم قرن فعالیت خود جز فرهنگ‌پروری كاری نكرده است. آثار و تألیفات ارزنده‌ی وی گواه این ادّعاست و جزء معتبرترین منابع و مراجع جویندگان و پژوهندگان است. وی از جمله شخصیت‌هایی است كه با كارهای خود به فرهنگ مكتوب و رسمی این مرز و بوم، صادقانه و عاشقانه خدمت كرده است.

وی از معروفترین نویسندگانی است كه تألیفات ایشان اعّم از تاریخ و ادبیات و شعر و ترجمه به 350 كتاب و رساله می‌رسد و تعداد مقالاتشان از هزار فقره افزون‌تر است. ایشان برخلاف بسیاری از دوستان و هم‌قلمان در گذشته كه به دنبال امور سیاسی رفتند، تنها به ادب و فرهنگ و نویسندگی گراییدند و بعد از انقلاب شكوهمند اسلامی و به بار نشستن استقلال و آزادی‌های فرهنگی، سوار بر توسن علم و ادب، نیكنامی اندوختند. (محمد داوریار اردبیلی، 1389:7)

استاد دكتر صدیق مردی چند چهره و شخصیت چند بعدی كه فعالیت‌های علمی ایشان ابعاد گوناگون داشته كه شگفت‌انگیز و بهت‌آمیز است. ایشان علامه‌ای به تمام معنی، با متانت علم و تدقیق عالمانه‌اش آثار ماندگاری تحویل جامعه‌ی علمی- ادبی كشور داده‌اند كه در نوع خود بی‌بدیل است (محمد داوریار اردبیلی، 1389: ص7). وی استادی لایق، محققی تیزبین، شاعری پراحساس و مبارز، مترجمی امین و دقیق، روزنامه‌نگاری مدیر و مدّبر، سخنرانی پرجذبه، منتقدی بی‌رحم و مهربان، نویسنده‌ای قهار و زبان‌شناسی راه‌گشا (محمدرضا کریمی، 1377: ص17) هستند که درباره‌ی ابعاد مختلف این شخصیت در حد مقدورات سخن خواهیم گفت.

دکتر صدیق از شخصیت‌هایی است که با پشتکار خود به درجات عالی علم رسیده است. بارها در رژیم سابق زورورزان مانع تحصیلات رسمی وی شده‌اند، اما او در کنار فعالیت‌های علمی و ادبی قهارانه، به تحصیلات رسمی هم پرداخته است. او پس از اخذ درجه‌ی PH.D از دانشگاه استانبول در سال 1362 و بدون توجه به دعوت‌های کشورهای همسایه و داشتن ویزاهای اقامت از کشورهایی مانند کانادا، به خاک وطن بازگشت (مصاحبه‌های علمی پدرم، 1381: ص13) او در زمره‌ی معدود کسانی است که سالیان سال با عشق و علاقه‌ی وافر به تحقیق و تفحص در زبان و فرهنگ و ادبیات اسلامی پرداخته است.

به جرأت می‌توان گفت که اگر امروز زبان و فرهنگ و در کل هویت ملی ما می‌تواند در برابر هجمه‌های فرهنگ‌ستیزان پایداری نماید، مرهون مساعی اشخاصی هم‌چون ایشان است (مهندس امیر چهره‌گشا، 1388: ص 76).

پژوهش‌های استاد در زمینه‌های مختلف، امروزه در محافل علمی و دانشگاه‌های ایران و جهان از اعتبار خاصی برخوردار است (ائلیار آذران 1382: ص 21).




تولّد

استاد دکتر صدیق در 15 تیرماه سال 1324 ش. برابر با ماه جولای سال 1945 میلادی در خانه‌ی پدری جنب مسجد آقا میرعلی در کوچه‌ی اسماعیل بقال از محله‌ی سرخاب در شهر تبریز متولد شده است. (مصاحبه‌های علمی پدرم، 1381: ص 3)

در کودکی در مسجد جامع تبریز و حوزه‌ی طالبیه نزد آقامیرزا غلامحسین هریسی، آقا میرزا عمران و مرحوم وقایعی مشکات تبریزی به تعلیم قرآن، فلسفه‌ی اسلام، فقه، احکام و اصول دین مشغول شد. از کودکی در حالی که 14 سال بیشتر نداشت، در مسجد محله و اوقاتی هم در منزل به تدریس قرآن و دروس مدرسه‌ای مشغول بود. بی‌سوادهای محله را که دو برابر سن او سن داشتند باسواد کرد. (همان. 8) او، در سال 1337 تحصیلات ابتدایی را به پایان رسانید و وارد دبیرستان شد و در رشته‌ی علوم ادبی مشغول تحصیل گشت. از همان ابتدا استعداد عجیبی نسبت به ادبیات پیدا کرد. به طوری که در دبیرستان او را "شاعر" صدا می‌کردند و او برای بهتر متوجه شدن درس‌ها، آن‌ها را به قالب شعر درمی‌آورد و فرمول‌های فیزیک، ریاضی و یا درس طبیعی و جغرافیا را در قالب شعر حفظ می‌کرد و انشاء‌های خود را به شعر می‌نوشت. (همان، 9)

وقتی از دوره‌ی اول دبیرستان به دانشسرا رفت، شایع شد که همه‌ی کتاب‌های کتابخانه‌ی دانشسرا را خوانده است، زیرا با کارمندان وارد می‌شد و با آن‌ها خارج می‌شد. می‌خواست همه‌ی قله‌ها را فتح کند. (یعقوب حیدری. 1387: 14)

دوران کودکی

استاد در مصاحبه‌ای که در سال 1379 با «بنیاد پژوهشی ادبیات کودکان ایران» کرده‌اند، از مادرشان بسیار با عزت یاد کرده و افتخار می‌کنند که دوران کودکی خود را با او سپری کرده‌اند:

«مادرم شاعر بود. پیوسته موزون و مقفّا سخن می‌گفت و قادر بود با تکیه بر ظرفیت‌ها و توانمندی‌های موسیقایی زبان ترکی، هر صحبتی را به شعر تبدیل کند. بی‌گمان در سال‌های کودکی من، لالایی‌ و نازلامایی‌های ریتم‌دار و آهنگین ایشان، در شکل‌گیری توان شاعری، در من کارگر افتاده است. مادرم سینه‌ی پر درد و غمی داشت. سخنانش پیوسته با آه توام بود. آه‌های مادرم از اعماق قلبش بیرون می‌آمد. مادرم، گاه و بی‌گاه و شاید تمام شب‌های زمستان، سر کرسی برایم ناغیل می‌گفت. از ناردان خاتون، ملک محمد،مرد قارداش و نامرد قارداش، هفت پسر پادشاه، دختر شاه سمرقند، کچل و ماجراهای متعدد او. قصه‌های شاه عباس، قصه‌های روباه و غیره را اول بار از مادرم و شاید هم فقط از مادرم شنیدم. او از قدرت خلاقه‌ای در قصه‌سرایی و موزون‌سازی برخی پاره‌های آن برخوردار بود. مادر او یعنی مادر بزرگ من، شِکر ننهنیز سینه‌ی پر قصه‌ای داشت. من شکر ننه را به ناغیل گفتن می‌شناختم و نه چیز دیگر، شکر ننه وقتی قصه می‌گفت، همه ساکت، مست و مبهوت می‌شدیم. او طوری افسانه می‌گفت که انگار آن‌ها را حفظ کرده است، کلمات و جملات را با ژست‌های ادبی ادا می‌کرد و هیچ گاه هم دیگرگونه نمی‌شد.» (محمد هادی محمدی، 1380: 92)




ادامه مطلب


نظرات() 

جدیدترین کشف باستانشناسی سند سیادت صفویان در دارالارشاد اردبیل

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-02:00 ق.ظ

همزمان با برگزاری همایش بین المللی شیخ صفی الدین اردبیلی جد اعلای سلسله ی صفوی در تهران، قدیمی‌ترین سنگ نوشته مرتبط با گرایش مذهبی صفویان و سیادت ها در دارالارشاد اردبیل کشف و شناسایی شد.

    براساس نتیجه بررسی های علمی آقای حسن یوسفی؛ باستانشناس دوره اسلامی و صفویه پژوه اردبیلی این سنگ نگاره با ابعاد ۱۱۷ در ۴۳ در ۶ سانتیمتر از جنس رسوبی آهکی سبز تیره بوده و متن آن متشکل از ۱۰ سطر می باشد. ۸ سطر سنگ نوشته تقریباً سالم و خوانا ‌بوده، ادامه متن در سطرهای نه و ده، به خاطر فرسودگی با عوامل طبیعی بیش از چند حرف آن مشخص نیست. طول و عرض هر یک از سطرها ۱۰ در ۴۳ سانتیمتر بوده که در داخل کادرهای چهارگوش با خطوط نواری ۲ سانتیمتری از هم متمایز می شود.

   این سنگ نگاره منحصر به فرد که توسط حسن یوسفی تحت عنوان کتیبه سیادت نامگذاری شده تا دهه ی ۱۳۷۰ شمسی در سمت غربی بدنه مناره برجی شکل مسجد جامع عتیق نگهداری می شد که در نیمه ی دوم دهه موردنظر برای حفاظت بهتر به محوطه شهیدگاه بقعه شیخ صفی الدین اردبیلی منتقل گردید. اثر مورد نظر که به زمان برادر ارشد بنیانگذار سلسله صفویه یعنی سلطانعلی الصفوی سال ۸۹۵ هجری تعلق دارد، در ۱۳۸۱ توسط این باستانشناس اردبیلی شناسایی و متن آن خوانده شده است.

    بازخوانی و بازنگری متن کتیبه توسط این پژوهشگر صفویه شناس نه تنها به وجود سیادت در صفویان در دوره پیش صفوی دلالت دارد بلکه بیانگر قدرت رو به رشد نوادگان صفوی در عصر قراقویون لوها و اوج گیری اقتدار سیاسی مذهبی فرزندان سلطان حیدر الصفوی مقارن با حاکمیت رو به زوال آق قویون لوها در اردبیل، برای تشکیل دولت ملی ایران در آینده ی نزدیک است.

    با کشف و شناسایی و بازخوانی متن فرمان سنگی که از سلطانعلی با عبارت:حضرت هدایت سماء، ولایت آثار و کرامت پناه، سیدالسادات نام برده شده است، فرضیه ی گزاف مورخانی چون احمد کسروی و ولیدی توغان -که اعتقاد داشتند در منابع رسمی، شیوخ صفوی قبل از شاه اسماعیل از عنوان شیخ یا خواجه استفاده می‌کردند و هیچ عنوان افتخارآمیز دیگری که دلالت بر سیادت و نسبت علوی صفویان باشد وجود نداشتند- زیر سوال می رود.

    نکته قابل توجه در ارتباط با تاریخ فرمان سنگی انطباق تاریخ آن با یکی از نه نسخه موجود استنساخ شده صفوهالصفا است که اصل آن در کتابخانه ایاصوفیه ترکیه(استنساخ ۸۹۶ هجری) به شماره ۳۰۹۹، و میکروفیلم آن به شماره ۱۱۱۸ در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران، نگهداری می شود. این نسخه که در ۱۸ جمادی الاخر ۸۹۶ هجری، همزمان با حیات سلطانعلی پادشاه و قبل از تشکیل دولت صفوی مقارن با کتابت فرمان و کتیبه ی سنگی سیادت تحریر شده است.  

به هر حال چنین مدارک ارزشمند تاریخ تشیع که از فراز و نشیب تاریخ جان سالم به در برده است نیازمند حفاظت با بهترین شیوه های نگهداری و در مهم ترین و برجسته ترین موزه های کشور است.

 oldest-Stone-writing-proving-Safavid-Siadat-and-desendency-from-Prophey-Muhammad---Web-optimized

 





نظرات() 

هبوط قدرت از کوهستان های دیلم به جلگه ی گیل (ارتباط جنبش علویان زیدی و آغاز پویش های فرهنگی در گیلان)(متن کامل)2

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-01:56 ق.ظ

ظهور جنبش زیدیه در سواحل دریای خزر

   نخست باید تاکید کرد که سرزمین گیل و دیلم از اوایل قرون نخستین اسلامی و حتا پیش از آن در اواخر ساسانیان تا اوایل قرن چهارم، ناحیه ای کاملاً مستقل از حکومت های مستقر در فلات مرکزی ایران باقی مانده بود. این استقلال به گونه ای بود که به نظر می رسد نه فقط در دوره ی اسلامی بلکه حتا در دوره ی ساسانیان نیز پای فرمانروایان حکومت مرکزی دست کم به نواحی کوهستانی این سرزمین باز نشد. به عنوان مثال بنا به نوشته ی «دینوری» مورخ قرن سوم هجری، سرزمین دیلم حتا در زمان خسرو پرویز(590-628م ) یعنی یکی از قدرتمندترین پادشاهان ساسانی در آستانه ی ظهور اسلام نیز جایگاه شورشیان بر علیه حکومت ساسا نی بود و به گفته ی او این سرزمین نه فقط در خارج از مرزهای امپراتوری گسترده ی ساسانیان قرارداشت بلکه پایگاهی بر ضد حکومت خسرو پرویز به حساب می آمد. دینوری در کتاب «اخبار الطوال» می نویسد که خسرو پرویز برای مقابله با فراریان و شورشیان بر علیه حکومتش در سرزمین دیلم:« شاپور پسر ابرکان را با ده هزار سوار گسیل داشت و دستور داد در قزوین بماند و آنجا پادگانی بوجود آورد و از آمدن اشخاص دیلم به کشور جلوگیری کند»(دینوری 1381ص135). این پادگان همان قلعه ای است که مسعودی در ذکر خلافت المطیع الله در سال334هجری در کتاب مروج الذهب درتوضیح  شورش اسفاربن شیرویه گیلی می نویسد که ایرانیان (منظور پادشاهان ساسانی) از دوره ساسانیان آن را ساخته بودند:«... اسفار بن شیرویه آهنگ آنها]مردم قزوین[ کرد و از مردم آنجا بسیار کس بکشت و قلعه ای را که میان قزوین بود و کشوین نام داشت بتصرف آورد. این قلعه از قدیم بپا بود و مردان فراوان آنجا مقیم داشتند زیرا دیلم و گیل از ایام پیش به دینی نگرویده و شریعتی را نپذیرفته بودند و چون اسلام بیامد و خدا آن ولایت]قزوین[ را بر مسلمانان بگشود، قزوین و دیگر شهرهای پیرامون دیلم و گیلان،«دربند»]قلعه و پادگان[ شد و داوطلبان و جنگاوران آهنگ آنجا کردند و مقیم شدند و جنگ انداختند و آنجا پایگاه کردند»(مسعودی1370 ج2ص743).

در کتاب الخراج که در نیمه ی نخست قرن چهارم هجری نوشته شده ، قدامه بن جعفر نیز به قلعه ی فارسیان(ساسانی) در قزوین که او آن را «مرز ضعیف» معنی می کند اشاره دارد:« قلعه قزوین به زبان فارسی کشوین خوانده شده است که معنای آن مرز ضعیف است و میان آن و دیلم کوهی واقع است و پیوسته فارسیان در آنجا تیر انداز و جنگجو دارند و بدانجا رفت و آمد می کنند و در مقابلِ دیلمیها به دفاع می پردازند»(قدامه بن جعفر1370ص181).

 دروازه ورودی شرق سرزمین گیل و دیلم نیز کاملاً توسط دیلمیان بسته شده بود. مسعودی چند جا به این نکته اشاره می کند که نقطه ی مرزی سرزمین گیل ودیلم در شرق نیز در زمان ساسانیان در چالوس قرار داشت. او می نویسد که در زمان ساسانیان که از آنها با نام « شاهان فارس» نام می برد، در چالوس قلعه ای ساخته شده بود تا با مردم گیل و دیلم مقابله کنند:«در شهر چالوس قلعه ای بلند و بنایی بزرگ بود که شاهان فارس بنیان کرده بودند تا مردانی که در مقابل دیلمیان پادگانی بودند، در آنجا اقامت گیرند»( مسعودی  همان ،ص741).

  چنان که می دانیم این قلعه بعدها پس از پیروزی ناصر کبیر رهبر زیدیه ی ناصری مذهب در سال 301 هجری با خاک یکسان شد. بنابراین مرز شرقی گیل و دیلم  با ساسانیان نیز در چالوس و رویان قرار داشت. از این رو می توانیم بگوییم که سرزمین دیلم ناحیه ای مستقل از حکومت های مرکزی را برای حدود سه قرن در بر می گرفت که از رودخانه ی سفیدرود تا رود چالوس را شامل می شد و از نظر جغرافیایی  تشکیل شده بود از کوه و جلگه. بنابراین سرزمین دیلمیان سرزمین کاملاً جدا مانده ای بود که نه فقط از دولت هایی که پیش و پس از اسلام در سراسر خاورمیانه ی امروزی تا اواخر قرن سوم به صورت سرزمینی فتح نشده بود بلکه این سرزمین از روابط با تمدن های موجود در این قلمروها نیز تا حد زیادی به دور مانده بود.

 جنبش زیدیه ی نخست در بخش شرقی همین ناحیه یعنی بخش شرقی رودخانه ی چالوس که امروزه ناحیه ی کوهستانی جنوب چالوس، نوشهر و نور را تشکیل می دهد و زمانی به رویان وکلار (استنداریه) معروف بود، در سال 250 هجری شکل گرفت ولی با کمک موثر ساکنان شرقی قلمرو دیلمان(بین هوسم تا چالوس) به جنبشی بزرگ تبدیل شد و تحولی مهم در تاریخ منطقه  بوجود آورد و سپس زمینه ی قدرت گیری آل بویه و دیلمیان را در ایران فراهم کرد. چنان که پیش تر نیز گفته شده، به باور ما تحولی که این جنبش در روند توسعه ی کشاورزی و خارج شدن از اقتدار قبیله ای دیلمیان برای بعد از سه چهار قرن در گیلان شرقی بوجود آورد، در ارتباط با بحث ما نقش بزرگی در ظهور نخستین شهر و پویش های فرهنگی نوین از جمله اولین هسته های تعلیم و تربیت و سواد آموزی در گیلان به دست می دهد و بنابراین مستلزم بررسی و مکثی در خور است. تشریح چگونگی پیدایش و نفوذ جنبش زیدیه در محدوده ی گیلان شرقی به ویژه می تواند نشان دهد که طی نزدیک به هفتاد سال (250-320 هجری)،کنش و واکنش های اجتماعی و سیاسی در درون یک جنبش انقلابی پر جذبه که مردم با تمام نیرو در آن درگیر شده بودند، چگونه توانست برای نخستین بار به ساکنان جلگه نشین گیل و دیلم اعتماد به نفس و هویت مستقل اجتماعی، سیاسی و اقتصادی معینی ببخشد و سبب تحول تاریخی مهم برای گذار از نظام قبیله ای و شبانی به نظام دهقانی شبه فئودالی از نوع نظام آسیایی شود. از این رو نخستین پرسش این است که جنبش علویان زیدی در طبرستان و شرق گیل و دیلم چگونه و در چه فضای تاریخی بوجود آمد و ماهیت آن چه بود؟

 چنان که می دانیم خلفای بنی امیه هیچگاه نتوانستند جای پای مهمی در طبرستان پیداکنند و با همه ی تلفاتی که متحمل شدند موفق نشدند این بخش از ساحل دریای خزر را اشغال نمایند لیکن خلفای عباسی سرانجام توانستند طبرستان را از حدود سال 140 هجری به تصرف خود درآورند و همسایه ی دیوار به دیوار دیلمیان در نواحی جلگه ای سواحل خزر شوند. در نتیجه در نیمه ی قرن سوم هجری یعنی در زمان پیدایش جنبش زیدیه، طبرستان که از چالوس تا شهر تمیشه در شرق بندرگزِ کنونی را در بر می گرفت، به طور کامل در دست خلفای عباسی قرار داشت. اماعباسیان و نایبانشان تا این زمان قادر به عبور از رودخانه چالوس و تصرف حتا گوشه ای از محدوده ی دیلمیان نشده بودند. با این حال از اوایل قرن سوم هجری این طاهریان بودند که به نیابت از خلفای عباسی در طبرستان حاکمیت مطلق یاقتند و تمایل بیشتری به دست درازی به درون ناحیه ی دیلمیان در غرب رودخانه ی چالوس نشان دادند. خلفای عباسی پیش تر به کمک طاهریان که مرکز فرمانروایی آنان در خراسان قرار داشت، توانستند شورش مازیار بن قارن بازمانده از اسپهبدان ساسانی طبرستان علیه خلفای عباسی را با کشتن او خاتمه دهند. این از آخرین شورش هایی جدی از این دست بود که ایرانیان بر ضد خلفای اموی وعباسی به راه انداختند و به صورت تراژیک سرکوب شدند. طاهریان پس از کشته شدن مازیار به نیابت از خلفای عباسی تقریباً از سال224هجری حاکمیت مطلقی بر طبرستان، هم در جلگه و هم در کوهستان پیداکردند لیکن قلمرو حاکمیت آنها در غرب طبرستان همانند گذشته از چالوس فراتر نمی رفت. زیرا که غرب چالوس از گذشته های دور سرزمین گیل و دیلم تلقی می شد و از گذشته کسی از امویان و عباسیان به درون آن راه نیافته بودند. در این زمان در گیل و دیلم سلسله ی آل جستان یکی از چند خاندان اشرافی ایلی حکومت می کرد.

   اگر چه آتش جنبش زیدیه در درون طبرستان و ناحیه ی غربی آن جرقه زد لیکن این جنبش توسط ساکنان دو طرف رودخانه ی چالوس و به ویژه در غرب آن که محدوده ی حاکمیت دیلمیان بود،سازمانیابی شد.چنان که می دانیم در این زمان در ناحیه ی غربی رودخانه ی چالوس یعنی در شرقی ترین بخش سرزمین گیل و دیلم در حوالی روستاهای « لترا»، «وارپوا» و« لنکا»(روستاهای جلگه ای بین تنکابن امروزی تا چالوس) که همسایه ی کلار و رویان طبرستان بودند ،گروهی از زیدیان علوی قاسمیه ی عرب تبار و ایرانی نیز ساکن بودند که از اوایل قرن سوم هجری قمری و همچنین پس از سرکوب قیام زیدیانِ کوفه در نیمه ی قرن سوم به این ناحیه آمده بودند. لازم است یادآوری کنیم که علویان به طور کلی در دو موج مهاجرتی از سال 201 تا 250 هجری به ایران مهاجرت کردند.

موج نخست از اوایل قرن سوم هجری تا ظهور جنبش زیدیه در طبرستان و گیلان اتفاق افتاد. این موج با انتخاب امام رضا (ع) به ولیعهدی مامون خلیفه ی عباسی در سال 201هجری آغاز شد. در همان دو سه سالی که این موقعیت امام در دستگاه خلافت مامون عباسی در خراسان پایدار بود، موجی از علویان به سوی ایران سرازیر شدند که با  برکناری و شهادت او بخشی از این گروه ها به دلایل امنیتی به نواحی جنگلی و غیر قابل نفوذ سواحل دریای خزر و به ویژه در قلمرو تحت نفوذ دیلمیان که از امنیت بیشتری برای آنان برخوردار بود روی آوردند .

   «مادلونگ» پژوهشگر زیدیه تایید می کند که «قاسم بن ابراهیم رسی» بنیانگزار گروه علویان قاسمیه که در سال246 هجری درگذشت در طبرستان پیروانی داشته است. زیرا به گفته ی مادلونگ او در آثارش به کسانی اشاره دارد که از طبرستان با او در ارتباط بوده و از او در باره ی مسائل مذهبی سوال می کردند (مادلونگ1385 ص159). او همچنین می نویسد که :« پیش از تاسیس فرمانروایان علوی طبرستان[در سال250هجری]، زیدی گری از استنداریه[ناحیه ی کلار و رویان] به درون دیلمان و سپس گیلان نفوذ کرده بود»(مادلونگ ، همان،ص160). به ویژه  قتل رهبر علویان زیدی در کوفه یعنی یحیی بن عمر بن یحیی بن حسین بن زید بن علی بن حسین (ع) که در زمان مستعین خلیفه ی عباسی در سال248هجری در کوفه اتفاق افتاد، به این موج مهاجرت نه فقط شدت بیشتری بخشید بلکه یکی از  محرک های اصلی این جنبش نیز به حساب می آمد.  از این رو در این زمان  یعنی در آستانه ی قیام زیدیان با وجود تعداد زیاد علویان زیدی در سرزمین گیل و دیلم، «یحیی بن عمر بن یحیی بن حسین بن زیدی علی بن حسین» رهبر مقتول زیدیه در کوفه، هم در گیل و دیلم و هم طبرستان کاملاً شناخته شده بود و بنابراین کشته شدن او نمی توانست از نظرها دور بماند. او مذهب زیدی داشت و جالب است که مرعشی می نویسد که او چنان در این منطقه شناخته شده بود که در سرزمین گیل و دیلم او را به اسم کوچکش «یحیی» صدا می کردند:«سید مذکور در کوفه خروج کرد و در مذهب زیدیه دعوی امامت نمود و در گیلان[6] او را یحیی(ع) می خواندند»(مرعشی1361، همان،ص127).  بنابراین قبل از  سال250هجری یعنی سال پیروزی زیدیان بر نایبان خلفای عباسی(طاهریان)، پیروان مذهب زیدیه ی قاسمیه در این ناحیه حضور داشتند. اسنادی که از شروع قیام علویان زیدی در همین ناحیه در دست است نیز نشان می دهد که این گروه به ویژه کسانی که بین چالوس تا تنکابن  یعنی در قلمرو امن دیلمیان استقرار یافته بودند ، در برافروختن جنبش زیدیه و سازماندهی آن در این ناحیه نقش مهمی داشته و به احتمال زیاد تحت تاثیر مذهب زیدیه ی قاسمیه قرار گرفته بودند که دل خوشی از حکومت عباسیان نداشتند.

اما موج دوم مهاجرت علویان زیدی زمانی اوج گرفت که جنبش زیدیه در طبرستان بر ارتش خلیفه و نایبان آن طاهریان در سال 250 هجری پیروز شدند. در این زمان زیدیان که بیش از هر زمانی در قلمرو عباسیان احساس ناامنی می کردند به سوی طبرستان و قلمرو دیلمیان مهاجرت کردند. این مهاجران سیاسی ایرانی و عرب ، نقش بزرگی در تداوم جنبش علوی زیدی در کناره ی دریای خزر بازی کردند و از درون همین مهاجران سیاسی بود که «ناصر کبیر» رهبر گروه دیگری از زیدیه که بعدها مذهب زیدیه ی ناصری نام گرفت و تاثیر مهمی در تاریخ شرق گیلان به طور مستقیم و غرب گیلان به طور نامستقیم داشت، ظهور کرد.

 می توان به لحاظ جغرافیایی برای دو گروه زیدیه ی فوق محدوده ای در قلمرو دیلمیان تعیین کرد. گروه زیدیه ی قاسمیه در محدوده ی چالوس تا رامسر فعال شده و استقرار یافتند و گروه ناصریه به رهبری ناصر کبیر که به دلیل نقش غالب ساکنان گیل و دیلم در آن بیشتر رنگ و بوی فرهنگ گیلان را نیز به خود گرفت، به مرکزیت هوسم بین رامسر تا نزدیکی لنگرود را حوزه ی نفوذ خود قرار داد و بعدها تا سفیدرود و ولایت لاهیجان نفوذ کرد و حتا در برخی موارد از سفیدرود گذشت و در لشت نشاء و حتا کوچصفهان نیز پیروانی پیدا کرد. شواهد نشان می دهد که نفوذ گیل های جلگه نشین و حتا کوه نشین در گروه اخیر بیشتر بود. بنابراین می توان گفت که تفاوت های ایدئولوژیک درمذهب زیدیه بین جناح قاسمیه و ناصریه (که البته چندان هم زیادی نبود و اختلافاتشان بیشتر مبنای سیاسی داشت)، منشاء پیدایش تقسیمات اداری و سیاسی در تاریخ این ناحیه شد که بعدها نظم و نسقی مشخص یافت. به باور این نویسنده ،تقسیمات اداری- سیاسی بعدی در گیلان شرقی از چالوس تا سفیدرود که به طور عموم به سه بخش، شامل ولایت تنکابن(به مرکزیت ابتدا لنگا[7]و سپس به مرکزیت شهرتنکابن)، ولایت رانکو (به مرکزیت شهر هوسم) و بعدها ولایت لاهیجان به مرکزیت شهر لاهیجان از همین تفاوت های ایدئولوژیک منشاء می گرفت. در همین رابطه مادلونگ تایید می کند که «پیوند قاسمیان[زیدی] با زیدیۀ یمن بیشتر بود در حالیکه ناصریه به ایالت جنوبی خزر محدود بود»(مادلونگ، 1372). ایالت جنوبی خزر در گفته ی مادلونگ چندان رسا نیست بلکه بهتر است گفته شود که پیوند مذهب زیدیه ی ناصری با ناحیه ی جلگه نشین در گیلان شرقی از سفیدرود تا رامسر بیشتر بود.

آغاز جنبش زیدیه در طبرستان و دیلم

    جنبش علویان زیدی در کناره ی دریای خزر در آغاز با جنبش علویان کوفه مرتبط بود و از آن تاثیر می گرفت.  از این رو قیام سفید جامگان زیدیه ی علوی(در مقابل سیاه جامگان طرفدار عباسیان) در طبرستان پس از کشته شدن یحیی رهبر قیام زیدیان در کوفه(در سال 248هجری) به دست عبدالله بن طاهری بیش از پیش بر انگیخته شد.  درگذشت «قاسم ابن ابراهیم رسی» رهبر گروه زیدی  قاسمیه در سال 246 هجری وکشته شدن یحیی رهبر جدید در قیام زیدیان کوفه دو سال بعد از درگذشت رهبرگروه قاسمیه آن هم به دست یکی از طاهریان در کوفه می توانست محرک و انگیزه ای برای شورشیان زیدی ساکن در سواحل خزر باشد که در آستانه ی سال 250 هجری برشمارش افزوده شده بود. از این رو می توان گفت که این بر انگیختگی بیش از همه با نام محمد بن عبدالله طاهری گره خورده بود که قاتل یحیی رهبر زیدیان کوفه بود و همین امر خشم زیدیان محلی در طبرستان را بیشتر تحریک می کرد. به ویژه این که او در کشتن یحیی بیش از عرف زمانه نفرت افکنی از خود بروز داد[8].  محمد جریر طبری مولف تاریخ مشهور طبری که خود درآمل به دنیا آمده و دوره ی نخستینِ تحصیل خود را در همین شهر گذرانده و معاصر تحولات قیام علویان بوده و منابع خبری او در باره ی این قیام بسیار موثق است، در خصوص نفرتی که محمد بن عبدالله طاهری با کشتن یحیی برانگیخته بود به تفصیل توضیح می دهد و از جمله می نویسد که او از جانب مستعین (خلیفه ی عباسی)  مامور سرکوبی قیام یحیی بن عمر علوی زیدی رهبر گروه زیدیه در کوفه شده بود و پس ازکشتن یحیی، دستور داد تا سر یحیی را بریده و«نزد مستعین برند و فتح را به دست خویش برای وی نوشت»(طبری ، ج14،ص6132).

 بدین ترتیب محمد بن عبدالله طاهری برادر حاکم وقت طاهری طبرستان از طرفی در طبرستان وگیلان به عنوان قاتل یحیی رهبر زیدیان کوفه شناخته می شد و از طرف دیگر خلیفه ی عباسی به پاس سرکوب قیام زیدیان در کوفه و کشتن یحیی رهبر این قیام، املاک زیادی در طبرستان بدو بخشیدکه بخشی از آن در همسایگی سرزمین دیلم یعنی در رویان و چالوس و کلار(کلار دشت امروزی) قرار داشت.  بنابراین در اثر ظلم و تعدی محمد بن عبدالله طاهری قاتل یحیی و محمد بن اوس و پسرش که حاکمان طاهری شرق طبرستان یعنی چالوس و رویان برگزیده شده بودند، مخالفت ها با حکومت طاهریان تشدید شد:« محمد اوس پسر خود احمد را بچالوس بنشاند وکلار نیز بدو سپرد و خود برویان بنشست و ظلمی قوی ، بنیاد نهاد که هرگز کسی نشان ندهد. بسالی در رویان سه خراج ستاندندی»(اولیاء الله آملی، بی تا، ص57). لازم است یادآوری کنیم که این زمان سلیمان بن عبدالله برادر محمد بن عبدالله طاهری ، حاکم وقت طبرستان بود که برادرش قاتل یحیی رهبر زیدیان کوفه شناخته می شد.

طبری در باره ی دلیل قیام علویان طبرستان که بلافاصله پس از سرکوب قیام زیدیان به رهبری یحیی در سال 248 هجری درکوفه اتفاق افتاد، به طور دقیق توضیح می دهد که :«جمعی از مردم طبرستان و دیگران به من گفته اند[9] که سبب آن بود وقتی کشته شدن یحیی بن عمر[رهبرعلویان زیدی در کوفه] به دست محمد بن عبدالله طاهری سر گرفت و یاران و سپاهیان وی پس از کشته شدن یحیی وارد کوفه شدند، مستعین[خلیفه ی عباسی] از خالصجات سلطان در طبرستان تیولها بدو داد. از جمله این تیولها که بدو داد ، تیولی بود مجاور دیلم نزدیک در مرز طبرستان یعنی کلار و سالوس(چالوس) و مقابل آن زمینی بود که مردم ناحیه را از آن فایدت ها بود. جای هیزم گرفتنشان بود و چراگاه گوسفندان و محل رها کردن چهار پایان، هیچکس مالک آن نبود بلکه صحرایی بود که از زمینهایی بایر که جنگلها و درختان و علف داشت. چنانکه به من گفته اند ، محمد بن عبدالله،  برادر دبیر خویش، بشر بن هارون نصرانی را که وی را جابر می گفتند فرستاد که سر زمین مرا که تیول وی شده بود به تصرف آرد»(طبری، ج14سال1385 ص6134 ، ابن اثیر ج10 صص4191-4194 ).

علاوه برتصرف زمین های مشاع توسط محمد بن عبدالله طاهری که در ناحیه ی جنگلی شمال در گذشته  برای چرای دام های مردم محلی و جمع آوری هیزم  و چوب بسیار حیاتی بود ، محمد بن اوس یعنی نماینده ی سلیمان بن عبدالله(برادر محمد بن عبدالله طاهری وحاکم طبرستان )نیز چنان که گفته شد، یکه تازی خاص خود را در غرب طبرستان داشت و به گفته ی طبری«به غافلگیری وارد دیار دیلمیان شد که مجاور طبرستان بود و از آنها اسیر گرفت وکشتار کرد»(همان ص6135).در اینجا بود که دیلمیان« با مردم کلار و سالوس پیمان گرفتند که در نبرد سلیمان بن عبدالله و محمد اوس و دیگر کسان که آهنگ نبرد آنها کنند، همدیگر را یاری دهند»(طبری،همان ص6136).

   چنان که پیداست هر چند تعدی نایبان خلیفه بیشتر علیه مردم محلی در طبرستان و رویان و در خارج از محدوده ی گیل ودیلم بود اما حمله ی سلیمان بن عبدالله  به داخل سرزمین دیلم وکشتار و اسیر و برده گرفتن مردم آن دیار آتش قیام را از جانب دیلمیان وعلویان زیدی مذهبِ مرز نشین که این زمان از سرکوب زیدیان هم مسلک خود در کوفه نیز خشمگین بودند، بر افروخت. از این رو در شروع  این قیام بیش از هر چیز نقش ساکنان گیل و دیلم که با چالوس وکلار و رویان هم مرز بوده و با مردم تحت ستم این دو ناحیه ارتباط و مراوده داشتند را باید موثر دانست. چنان که محرک اصلی این قیام از دو مرکزی سر چشمه گرفت که در خارج از قلمرو طبرستان یعنی در روستاهای وارفوا( وارپوا) و لترا (لپرا- لنزا)[10] در جوار چالوس و در بخش جلگه ای گیل و دیلم  در بین تنکابن امروزی تا چالوس قرار داشت که طبری می گوید محمد اوس با غافلگیری وارد آنجا نیز شده و کشتار کرده و سپس اسیر گرفته بود.[11]در واقع سازماندهی این قیام از درون سرزمین گیل و دیلم شکل گرفت که در خارج از قلمرو حکومت نایبان خلیفه یعنی طاهریان قرار داشت و جای امنی برای سازماندهی تلقی می شد. زیرا از اینجا بود که مردم روستاها در وارفوا و لترا که احتمالاً روستاهای مرکزی این زمان در شرقی ترین قلمرو دیلم محسوب می شدند و به تحقیق تحت تاثیر علویان زیدیه یِ قاسمیه قرار داشت، گردهم آمدند و شروع به اعتراض کردند و نطفه ی قیام علیه طاهریان وحاکمیت خلفای عباسی پی ریخته شد. چنان که ابن اسفندیار می نویسد:«مردم دارفو[دارفوا یا وارپوا یا وارفوا] ولپرا[لترا][12] از ظلم و ناجوانمردی محمد بن اوس ستوه شدند و بهر وقت ساداتی را که بنواحی ایشان نشسته بودند، می دویدند[می دیدند] و زهد و علم و ورع ایشان را اعتقاد کردند وگفتند آنچه سیرت مسلمانی است با سادات است، اهل دیگر رستاقها [روستاها]را که بدیشان متصل بود، یار گرفتند، پیش محمد بن ابراهیم بن علی بن عبدالرحمن بن القاسم بن الحسن بن زید ابن الحسن بن امیر المومنین علی علیه السلام شده و او در قصبه رویان[کوه های جنوب چالوس و نوشهر ونور] بود، ازو درخواست کردند که ما بر توبیعت کنیم مگر ببرکات تواین ظلم، خدای از ما بردارد»(ابن اسفندیار، ص228و اولیاء الله آملی، ص65).

 مرعشی نیز از مبداء این قیام که در سرزمین گیل و دیلم بوده و نه طبرستان خبر داده است:« مردم دارفو[ی] دیلمان،گرد روستاقهای دیلمان می گشتند و مردم آن ولایت را با خود همراز می گردانیدند تا به کجور[در رویان] نزد سید محمد مذکور[ محمد بن ابراهیم] رفتند و فریاد برآوردند که ما ازدست ظلم جماعت محمد اوس[ مامور سلیمان بن عبدالله حاکم طبرستان در رویان] به جان آمدیم»(ظهیرالدین مرعشی1361 ، همان ص129).

   در هرحال سازماندهی این قیام در قلمرو دیلمیان در غرب رود چالوس به آسانی فراهم بود . چراکه نایبان خلیفه ی عباسی با توجه به اقتدار دیلمیان هنوز قادر به نفوذ به این ناحیه نبودند. حاکمان دیلمی نیز به دلیل دشمنی با خلفای عباسی و طاهریان به این مخالفت ها میدان می دادند. بنابراین ساکنان دیلمی این ناحیه با آزادی تمام  به سازماندهی این قیام دست زدند و مطمئن بودند که در آن سوی مرز یعنی در غربی ترین بخش طبرستان نیز نه فقط با آنان همدلی و همیاری وجود دارد که زمینه ی لازم برای ارتباط تشکیلاتی نیز در شرایط متحول بوجود آمده است.

 چنان که می دانیم محمد بن ابراهیم علوی که ساکن در محل و در قلمرو طاهریان زندگی می کرد در مقابل درخواست ساکنان محلی برای پذیرش رهبری قیام بر علیه ی طاهریان و نایبان خلیفه ی عباسی ، خود از رهبری قیام سرباز زد لیکن گفت که شوهر خواهر او «حسن بن زید» که در شهر «ری» زندگی می کند برای این کار بهتر از اوست. همین امر نشان می دهد که شهر ری یعنی بزرگترین شهر نزدیک سواحل خزر یکی از مراکز علویان بود و افراد تحصیل کرده ی مخالف خلفا نیز در آن در این زمان روابط نزدیکی با باشندگان علوی سواحل دریای خزر و قلمرو دیلمیان داشته اند. در هرحال محمد بن ابراهیم مخفیانه برای او نامه ای نوشت و او را به طبرستان فراخواند. حسن بن زید از شهر ری به ناحیه ی کرج امروزی و سپس از راه دره ی رودخانه ی چالوس به رویان، کلار و کجور آمد و رهبری جنبش را به عهده گرفت و جنگ با سربازان محمد بن اوس و سلیمان بن عبدالله طاهرکه نایبان خلیفه در طبرستان بودند را به کمک مردم محلی، سربازان دیلمی و علویان آغازکرد که سرانجام به سرعت به پیروزی زیدیان انجامید.

 این جنبش از نادر جنبش هایی بود که علویان یعنی مخالفان بنی امیه و بنی عباس به عنوان  مخالفان ایدئولوژی رسمی حکومت اسلامی توانستند در آن نه فقط پیروز شوند بلکه با اتکا به جنگل های انبوه خزری و پشتوانه های ایدئولوژی دگراندیش زیدی، پیروزی خود را به صورت دائمی به شکل دولتی پایدار تثبیت و تحکیم کنند و بخشی از یک ناحیه را در قلمروی امپراتوری اسلامی و همجوار آن به صورت دولتی مستقل در قوی ترین دوره ی حکومت عباسی پدید آورند. دیلمیا ن یا همان مردم گیل و دیلم که از شرق رودخانه ی سفیدرورد تا رودخانه ی چالوس استقرار داشتند و در آن زمان نیروی جنگی هراس انگیزی برای هر دشمن به حساب می آمدند در این پیروزی نقشی مهم  ایفاء کردند و بعدها نیز نقش خود را براین جنبش زدند و جایگاه  فرماندهی یکی از رهبران زیدیه یعنی ناصر کبیر شدند که بیش از هر کسی در این جنبش صاحب کاریزما و نفوذ معنوی بود و خواهیم دید که او در واقع با معیارهای زمانه و به ویژه معیارهای محلی به نوعی فیلسوف پادشاه زیدیه محسوب می شد که به ناگزیر زمانی طولانی در هوسم استقرار یافت و در اثر این استقرار تاثیرات اجتماعی و فرهنگی عظیمی در این ناحیه برجای گذاشت که تاثیر آن بر تحولات بعدی تاریخ گیلان را نمی توان نادیده انگاشت.


 نقش ویژه ی ساکنان دیلم درسازماندهی و پیروزی جنبش زیدیه

  تا کنون نشان داده شده که ساکنان جلگه نشین در شرق قلمرو دیلمیان به طور یکپارچه به این جنبش پیوسته و نیروی اصلی آن را تشکیل می دادند. فراموش نکنیم که همین شرایط ، زمینه های تحول اقتصادی و اجتماعی و ایدئولوژیکی مهم بعدی را در این ناحیه در پی داشت. غرض از شرح و بسط درگیر شدن ساکنان جلگه نشینِ قلمرو دیلمیان و نقش ِ ویژه ی آنان در پیروزی این جنبش که برای نخستین بار فراتر از چارچوب قدرت سرداران نظامی دیلمی در یک جنبش مردمی وارد شده و در آن ابتکار عمل را به دست گرفته بودند ، این است که نشان دهیم ساکنان جلگه نشین دیلمی فراتر از چارچوب های سنتی چند صد ساله ی نظامیان دیلمی در جنبشی وارد شده بودند که خود آموزه های بسیار برای آنان به همراه داشت و به آنان امکان داد تا جدا از حاکمیت پدرسالارانه ی طولانی از شرایط انقلابی بوجود آمده رهبرانی با ایدهای جدید برگزیده و برای رهایی خود از اقتدار سنتی کوه نشینان دیلمی ابتکار عمل نوینی برگزینند.

  نکته ی جالب این است که  نیروی جنگی این جنبش بیش از پیش به نیروی جنگی دیلمیان اتکا داشت لیکن رهبر ایدئولوژیک این قیام بی تردید در دست زیدیان علوی و مشخصاً در ابتدا در دست داعی کبیر یعنی حسن بن زید علوی بود که شخصیتی کاریزماتیک داشت و بنایراین با تیزهوشی توانست از شرایط انقلابی و شور و شوق ناشی از پیروزی مردم بر دشمنی قوی، جای پای زیدیان را که از حدود نیم قرن پیش به این دیار مهاجرت کرده و اکنون جزئی از مردم این ناحیه به حساب می آمدند در قلمرو طبرستان و دیلمیان محکم تر نماید. به عبارت دیگر دشمنی آشکار و بدون ملاحظه ی زیدیان دگر اندیش با خلفای عباسی،  وجه مشترکی برای مقبولیت زیدیان در قلمرو طبرستان و به ویژه دیلمان فراهم کرده بود. این موقعیت سبب شد تا زیدیانی که از درون یک جنبش طولانی وتشکیلات آن در شهرهای بزرگی چون بغداد، کوفه و ری بیرون آمده بودند، فرصتی طلایی فراهم  شود تا نفوذ خود را به صورت سازمان یافته در قلمرو شرق سرزمین دیلمیان سازماندهی کرده و استحکام بخشند.

پیداست که از نظر ما بررسی این جنبش از این نظرمهم است که بخش مهمی از تاریخ دوره ی نخستین اسلامی در گیلان شرقی به طور مستقیم وگیلان غربی به طور غیر مستقیم تحت تاثیر جنبش زیدیه وآموزه های آن قرارداشته است. و مهمتر این که به باور ما ظهور اولین شهر و پویش های تمدنی درجلگه ی شرق گیلان به طور مستقیم به این جنبش و تحولی که در ساختار باورها ، فرهنگ، سواد آموزی و همچنین شیوه معیشت و تولید  بوجود آمد، به طور مستقیم تحت تاثیر همین جنبش بود. حتا می توان ادعا کرد که بخشی از تاریخ ایران نیز از این جنبش متاثر بوده است. در واقع آل بویه که در دوره ی مهمی از تاریخ ایران نقش آفرینی کرده ، نه فقط بخش مهمی از فلات مرکزی ایران بلکه دربار خلفای عباسی را نیز به زیر حاکمیت خود درآورد، از درون این جنبش وآموزه هایش در سرزمین گیل ودیلم برخاست . گفته شده که ساکنان دیلمی جلگه نشین سخت به یکی از رهبران جنبش زیدیه( ناصر کبیر) و بازماندگان او ارادت خاص داشتند و همین ارادت که به نظر می رسد در تقابل با نظامیان دیلمی معنای ویژه ای پیدا می کرد، زمینه ی ساختارهای فرهنگی و سیاسی بعدی را در گیلان شرقی پدیدآورد .

  از نظر ما ظهور فرماندهان نظامی دیلمی با وابستگی به یک فرقه ی اسلامی دگر اندیش واپوزیسیون اسلام رسمی حاکم، نشان از نقش آفرینی تاریخ ساز این تحول فکری و فرهنگی در تاریخ منطقه ی گیل ودیلم وطبرستان در اواخر قرن سوم و اوایل قرن چهارم دارد که بیش از هر چیزی به استحاله شدن تدریجی ساکنان سرزمین گیل و دیلم در جنبش انقلابی زیدیه با حس ابتکار و اعتماد به نفس بیشتر در مقیاس سرزمین اسلامی شد. با توجه به تجربه های گوناگون ایرانیان برای برون رفت از بحران دو قرن تحقیر و تقریباً شکست تمام این جنبش ها، اکنون جنبش زیدیه تجربه ی نوین و در نتیجه فرصتی طلایی فراهم کرده بود تا نیروی عظیم جنگی منزوی و در درجه ی نخست فرماندهان جنگ سالار آن از اتهام کفر رها شده و با برافراشتن پرچم مشروعیت دینی در زمانه ای که تنها منبع مشروعیت آفرین تلقی می شد، اتکای به نفس وافر برای ارتقاء از نردبان قدرت توسط این فرماندهان بوجود آید. از این رو بررسی اجمالی و به طور فشرده ی این جنبش و مکانیزمِ نفوذ گام به گام آن در شرق گیلان برای شناخت تاریخ  قرون نخستین اسلامی درگیلان و اهمیتی که حوزه ی جغرافیای فرهنگی این جنبش به مرکزیت هوسم در سرزمین دیلمیان بوجود آورد، ضرورت دارد. بنابراین اکنون پرسش مقدر این است که این جنبش چگونه زمینه های تحول مورد نظر را پدید آورد؟ و این تحول چه نقشی در تاریخ گیل ودیلم وکل تاریخ گیلان داشته وآیا ظهور شهرتاریخی هوسم و نخستین هسته ها و نهادهای توسعه فرهنگی در گیلان، ارتباطی با این جنبش پیدا می کند؟ پیش از این جنبش شرایط اقتصادی واجتماعی این نواحی چگونه بوده است؟

چنان که پیشتر گفته شد، زیدیان علوی در دو موج مهاجرتی به سواحل جنوبی دریای خزر مهاجرت کردند و البته به نظر می رسد که گروه بیشتری از آنان در هر دو موج مهاجرتی در داخل سرزمین گیل ودیلم ساکن شدند که جانشینان طاهریِ خلیفه ی عباسی در طبرستان را یارای ورود به این سرزمین نبود. در واقع به نظر می رسد که  جلگه ی شرقی سرزمین گیل و دیلم بیش از هر جایی مهاجر نشین علویان زیدی عرب تبار و پیروان ایرانی آن بوده است.

  گفتیم که حسن بن زید در سال 250 هجری بر طاهریان پیروز شد و پس از بیرون راندن نایبان خلیفه ی عباسی یعنی طاهریان از طبرستان، حکومت زیدیان را در طبرستان بنا نهاد. اما سرانجام حسن بن زید معروف به داعی کبیر پس از بیست سال فرمانروایی با عنوان اولین حاکم علویان در طبرستان درسال270هجری درآمل درگذشت. قیام به رهبری او تحولی بزرگ نه فقط در طبرستان بلکه در سرزمین گیل ودیلم نیز پدید آورد. اکنون سواحل جنوبی دریای خزر از گرگان تا رودخانه ی چالوس و البته تا سفیدرود از دست خلیفه ی عباسی وکارگزاران او خالی شده بود و مهمتر این که ساکنان سرزمین گیل ودیلم دراین مبارزه متحد وهمراه علویان بودند وآنان نه فقط در این پیروزی نقشی مهم داشتند بلکه خودرا شریک اصلی این پیروزی به حساب می آوردند.پیداست چنین شرایط سیاسی- نظامیِ بزرگ، پذیرش و ترویج مذهب زیدیه یعنی نحله ی مبارز و پیروز منطقه را در سرزمین گیل و دیلم تسریع می نمود و زمینه های پذیرش آن را دربستر این پیروزی بیش از پیش فراهم می کرد.

     بعد از حسن بن زید برادر او محمد بن زید معروف به داعی صغیر بنا به وصیت حسن جانشین او شد. او به طور مستمر بافرستاده ها و فرماندهان یعقوب لیث صفاری که این زمان در خراسان جای طاهریان را گرفته بودند،دائماً در جنگ وگریز بود تا این که سرانجام سامانیان بر یعقوب لیث پیروز شدند و داعی صغیر از خلاء قدرت ایجاد شده در سرزمین خراسان که همیشه تمایل به تابع کردن طبرستان وگرگان داشت، استفاده کرد و دوباره بر طبرستان حاکمیت مطلق یافت.اما چون طبرستان دارای خراج مناسب بود، سامانیان یعنی جانشینان صفاریان نیز برای تصاحب آن تلاش بسیار کردند و از این رو به طبرستان لشکر کشیده و داعی صغیر در جنگ با فرمانده سامانیان در سال287 هجری کشته شد و سرانجام پیرزوی از آن سامانیان شدکه قدرتی بزرگ در خراسان به هم زده بودند و بدین ترتیب طبرستان پس از مدتی دوباره به دست کارگزاران خلیفه یعنی سامانیان سنی مذهب افتاد. در این شکست، ناصر کبیر یعنی رهبر بعدی زیدیان سواحل دریای خزر در کنار محمد بن زید حاکم زیدی طبرستان بود ولی پس از شکست کامل محمد بن زید و کشته شدن او  از صحنه ی جنگ فرار کرد و  خود را به شهر ری رساند که گویا در آن قبلاً نیز زیسته بود.

تحول مهم در شرق گیلان در سال های287 تا301 ه ق

   چنان که گفته شد در برانداختن حکومت خلیفه ی عباسی درسواحل دریای خزر اتحادی نانوشته بین سه گروه یعنی مردم محلی در طبرستان، علویان زیدی و دیلمیان در سواحل دریای خزر بر علیه خلیفه و نایبان او شکل گرفته بود که سرانجام به پیروزی بزرگ و بر انداختن حاکمیت خلفای عباسی پس ازحدود بیش از صدسال حکومت مستمر خلفای عباسی در طبرستان ختم شد. در میان این سه گروه ، عنصر جدید یعنی علویان زیدی و نقش آفرینی آنها در این تحول بسیار مهم بود. با پیروزی علویان زیدی به عنوان مذهبی معترض و دگراندیش در طبرستان وتشکیل حکومت در نواحی جلگه ای طبرستان، پذیرش مذهب اسلام دگراندیش به ویژه در سرزمین گیل ودیلم به سرعت گسترش یافت.

 اما چنان که گفته شد سرانجام علویان زیدی از جانشنان طاهریان و صفاریان در طبرستان یعنی سامانیان شکست خوردند و آمل مرکز تشکیلات علویان زیدی به دست سامانیان افتاد و ناصرکبیر( ناصر الحق) پس از کشته شدن محمد بن زید که ابتدا جنگجوی زیدی و سپس عالمی برجسته شده بود ، خود را جانشین او نامید. ناصر پس از کشته شدن محمد بن زید به دست سامانیان به دامغان گریخت و از آنجا به شهر ری رفت که شهری بزرگ وجایگاه مهمی برای زیدیان دراین زمان بود و احتمالاً او قبلاً نیز در آنجا زیسته و آشنایانی داشت. جستان بن وهسودان حاکم دیلم که قبلاً با ناصر کبیر آشنایی و دوستی داشت و احتمالاً از آمدن سامانیان به طبرستان بیمناک شده بود، او راکه در ری اقامت داشت به سرزمین گیل و دیلم دعوت کرد و وعده داد که به او کمک خواهد کرد تا حاکمیت علویان زیدیه را دوباره با رهبری او به طبرستان برگرداند. در نتیجه «دیری نپایید که[ناصر کبیر] دعوت پادشاه جستانی که به او وعده یاری در بازپس گیری تبرستان را داده بود، پذیرفت»(مادلونگ ،1381 ص 143). از این زمان بود که تحول در گیلان شرقی به مسیر جدیدی افتاد.

 با دعوت جستان بن وهسودان و پس از بازگشت ناصر کبیر به سرزمین گیل و دیلم یعنی به نواحی جلگه ای دیلمان، او به یاری پادشاه دیلمی بلافاصله دوبار در سالهای 289 و290 هجری به طبرستان لشکر کشید و هر دوبار از لشکر سامانی و نایبان خلیفه عباسی شکست خورد. پس ازاین شکست ها ظاهراً با سرخوردگی از پیروزی های زود هنگام  و بازگشت سریع به قدرت ، ناصر کبیر به دیلم بازگشت و در هوسم(رودسر) مستقر شد و تمام همِ خود را صرف ترویج مذهب زیدیه و پویش های فرهنگی خاص زیدیه دراین منطقه کرد. به گفته ی مادلونگ«.آنگاه[ناصر] در همانجا ماندتا دیلمیان را که هنوز به کیش زیدی نپیوسته بودند ونیز مردم گیل خاورسفیدرود را به اسلام فراخواند» (مادلونگ 1381،همان،ص143). فراموش نمی کنیم که او پیش از این نیز زمانی در سرزمین گیل ودیلم می زیست و در آنجا با توجه به شغل تبلیغی ومذهبی خود نفوذی زیاد به هم زده بود.ازاین روچنان که گفتیم پس ازدعوت جستان و با کمک او با جمع آوری جنگجویان وپهلوانان به نام دیلمی در دوسال متوالی یعنی سالهای289 و290 هجری به جنگ احمد بن اسماعیل سامانی که با لشکری بزرگ به طبرستان آمده بود از سرزمین گیل ودیلم و احتمالاً از هوسم یعنی جایگاه اصلی خود به سوی آمل حرکت کرد. و چنان که گفته شد ناصر کبیر دراین جنگ ها با احمد بن اسماعیل سامانی شکستی سخت خورد و چند تن از فرماندهان به نام دیلمیِ او یعنی امیر فیروزان اشکوری پدر حسن فیروزانِ معروف که بعدها در سپاه آل بویه خدمت کرد و امیر کاکی گیلانی پدر ماکان کاکی معروف که در همین نبرد در کنار او بودند، کشته شدند. بودنِ این فرماندهان دیلمی یعنی مهمترین خاندان های اشرافی و نظامی گر دیلمی در سپاه او به ویژه این که او تنها یکسالی بود که در نواحی هوسم مستقر شده بود نشانه ی آن است که ناصر کبیر حتا توانسته بود در نخستین سال های استقرار رسمی خود در سرزمین گیل و دیلم رهبری ایدئولوژیک بخش اعظمی از ساکنان گیل ودیلم را ازآن خود نماید. این تحول همچنین نشانه ی آن است که این خاندان ها در شرایط متحول زمانه ، نه فقط ماندگاری وتوسعه ی قدرت خود را در پذیرش ایدئولوژی جدید می دیدند بلکه به تدریج به این واقعیت پی برده بودند که راه توسعه ی قلمرو حاکمیتی دیلمیان نیز در این است که به گرایشی از اسلام که البته مبارز و مخالف خلفا و به گونه ای دگراندیشانه باشد نیز تمسک جویند. بدین ترتیب بود که در این زمان یعنی در ربع آخر قرن سوم هجری، مذهب زیدیه در خاندان های قدرتمند گیل ودیلم به مرکزیت شهر هوسم و به قول مادلونگ خاور سفیدرود پذیرفته شده بود و بی تردید این پذیرش را باید نزد عوام نیز فرض نمود.






نظرات() 

آیا ذوالقرنین همان اسکندر بود ؟!

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-01:53 ق.ظ

" همه جا الیگارشی ها را برانداخت و دموکراسی ها 

را با قوانین سابق اش احیا کرد . 
این هم خود اقدامی علیه دولت ایران بود 
که همیشه از حاکمیت اقلیت ( الیگارشی)
حمایت کرده بود . 
طبعا پرداخت مالیات به دولت ایران هم ممنوع شد .
همه جا آزادی از سلطه هخامنشیان را با خوش حالی پذیرفتند 
و اسکندر را آزادی بخش شمردند ...
آنها به طور قطع آزادی را برزگترین موهبت میدانستند. 
این معنا در کتیبه ای که در قرن سوم که 
در پرین بدست آمده چنین زیبا مطرح شده است 
« برای یونانی چیزی از آزادی مهمتر نیست » " 
اولریش ویلکن و یوجین برزا – اسکندر مقدونی – ص 132 )

۲- سد اسکندر:

اسکندر سدی ساخت تا جلوی اقوام شمالی و مهاجر و مهاجم
را در مقابل هجوم آنها به ایران و بین النهرین بگیرد ..

(( تمام مناطق یهودی نشین در بابل ، ایران ، خراسان ، سبا(یمن) ، دیار بکر ، بین النهرین ، گوتی ها در کوه آرارات ،آلان ، سرزمینی در میان کوهها که تنها راه 
ورود به آن یک دروازه آهنی است ،این دروازه به دستور اسکندر مقدونی ساخته شده )) (سفرنامه رابی بنیامین تودولایی – ص 102)۳

با توجه به گفته های بسیار متنوعی كه پیرامون سد گفته شده ، واقعیت اینست كه تقریبا هیچ سدی را اكنون در دست نداریم كه به یقین و كاملا با توصیفات قرآن همخوانی داشته باشد ...
خصوصا در مورد كوروش ...
چون اگر سد گرگان یا داریال را سد اسكندر حساب كنیم كوروش نقشی ندارد ، و در مورد او اسناد بسیار ضعیف ترند ...
اما سخن برخی از جمله دانشمندان ایرانی را هم اگر نادیده بگیریم و افسانه بپنداریم ، بنیامین تودولایی را نمیتوان متهم به طرفداری كرد ...

حال چرا سد را در چنین مناطقی در نظر میگیریم 
و در نقاط جنوبی تر دنبال چنین سدی نمی گردیم ؟



2- اقوام ...

طبق آماری كه داریم و اقوامی كه نامبرده ایم 
بیشتر اقوامی كه مراكز تمدنی را مورد هجوم ممتد
و مداوم قرار می دادند از شمال به سمت جنوب حركت میكردند ...
اینرا می توانید با یك آمارگیری رد یا اثبات كنید ...
هجوم وایکینگ ها ، فرانک ها ، گل ها ، هانس ها ، 
توتون ها ، هون ها ، مهاجمین اسلاو و استپ های شمالی ،
بلغارها ، ترکها ، تاتارها ، و مغولها و...
این را با سخن دانشمندان هم می توان تطبیق دارد ...

۳- علم ساختن سد

ذوالقرنین هر كس بوده او یا اطرافیانش ، علم ساختن سد را داشتند ، آنهم با این ویژگی .چون خود آن قوم توانایی ساختن سد را گویا داشته اند ولی باز سد ویران می شده و مورد هجوم واقع می شدند .ولی نكته خاص همان دانش ساختن سد نزد ذوالقرنین و یا همراهان و نزدیكانش است ...

میدانیم استادش ارسطو پیشتر سا بقه ساختن یک شهر را داشته و در آن ازمنه زمانی کسی بهتر از او نمی توانسته مهندسی این سد را بر عهده داشته باشد.

 

۳- آتش گرفتن تخت جمشید : (یك دروغ بزرگ و غیر علمی ) :

بیشترین انتقادهای ما از اسکندر زمانی است که داستان آتش زدن تخت جمشید و فریب خوردن او و شرابخواری او پیش کشیده میشود ، در حالی که اکنون با پیشرفت علم باستان شناسی میدانیم که تخت جمشید هیچگاه آتش زده نشده و این داستان را مورخانی چون هرودوت  برای تلافی آتش زدن آتن ساخته اند .میدانیم که سنگهای بکار رفته در تخت جمشید و پاسارگاد همگی از سنگهای آهکیست و سنگ آهک از کربنات کلسیوم caco3 است که زیر فشار یک آتمسفر، در گرمای 894 درجه با گرفتن 391 کالری گرما، هر گرم، میپزد و به 44 درصد co2 و 56 درصدcao تجزیه میشود. گاز co2به هوا میرود و آهک زنده cao میماند. آهک زنده با آب ترکیب شده، آهک شفته ca(oh)2 میشود، و 280 کالری گرما از هر گرم آزاد میگردد.
بر این اساس داستان فریب خوردن اسکندر و ...او که بواسطه آنها تخت جمشید را آتش زد ، خود بخود ،دروغ بودنشان روشن میشود .

 

۶- چشمه گل آلود(Volcanic Mud) :

حتی اذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب فی عین حمئه و وجد عندها قوماقلنا یا ذاالقرنین اما ان تعذب و اما ان تتخذ فیهم حسنا...

با فرضهای پیشین می دانیم که در حوالی قفقاز اسکندر سدی زده که بنیامین تودولایی قرنهای پیش آنرا روایت کرده و حال باید بینیم در آن منطقه چه پدیده ای وجود دارد که قرآن میگوید اسکندر خورشید را در حالی که در چشمه ای گل آلود غروب میکرده دیده ...

از حدود 700 گل فشان شناسایی شده در دنیا، 300 گل فشان در آذربایجان و در حاشیه دریای خزر فعال هستند ...

گزارش شده است كه توانایی بیرون ریختن میلیون ها متر مكعب گازهای هیدروكربنی و كوهی از گل رادارند.خوشبختانه خسارت ناشی از این گل فشان ها كم بوده و بسیاری از توریست ها برای استفاده از اثرات درمانی استخر گل فشان ها به این مناطق سفر می كنند.

گل فشان های جمهوری آذربایجان نمادهای دیدنی وجود منابع نهفته نفت و گاز در زیر عمق زمین دردریای خزر هستند. تراوش گاز زمانی اتفاق می افتد كه زیر سطح زمین از گاز متان اشباع شده و به دنبال پیداكردن راه عبور به سطح هستند.

مثال مشهور تراوش گاز، در یانارداق (كوهستان آتش) در شبه جزیره آبشرون است. مردم غالباً برای دیدن رقص شعله ها به آن جا می روند و از تماشای این پدیده دلفریب كه هیچ گاه خاموش نمی شود لذت می برند و این برای آن ها جالب است كه بفهمند چگونه این آتش جاوید می ماند و از داخل زمین می سوزدو وسیله ای برای پرستش می شود.

مردم آذربایجان پیدایش آیین زرتشتی در آذربایجان را - در حدود 2000 سال پیش- با این پدیده زمین شناسی مرتبط می دانند. بر طبق نظر آنان اسم كشور "آذربایجان" نیز از كلمه آذر به معنی "آتش" از زبان فارسی مشتق شده است. این آیین آتش پرستی مهم ترین آیین تاریخی قبل از اسلام در این منطقه بوده است.

حجم نهایی سالیانه گاز گسیل شده توسط همه گل فشان ها در آذربایجان 20 میلیون مترمكعب در سال برآورد شده است. در سال 1964 گل فشان "Turaghayi"شعله هایی ایجاد كرد كه چندین سال سوختن آن به طول انجامید و 500 میلیون مترمكعب گاز از آن آزاد گردید.گل فشان های آذربایجان معمولا خارج از مراكز جمعیتی، به طور ناگهانی و در زمان كوتاهی اتفاق می افتند.

به همین دلیل مشاهده آن ها از ابتدا تا انتها میسر نمی گردد. به استثنای گل فشان "Lokbatan"

كه توسط دانشكده علوم موسسه زمین شناسی آذربایجان مطالعه گردید و فوران آن بیشتر از 20 ساعت به طول انجامیدLokbatan نام منطقه ای واقع در 15 كیلومتری جنوب باكو است كه در زمان های گذشته به علت وجود گل، شتر ها در آن غرق شده اند.

گل فشان های آذربایجان در اندازه و شكلشان تنوع دارند، اما بیشتر گل فشان های این كشور مخروط

كوچك یا منفذ خروج گل دارند. این مخروط های كوچك جالب بوده و حتی منظره زیبایی دارند و گل سرد،آب و گاز به بیرون می ریزند. در این گل ها خواص درمانی )ید، برم، كلسیم، منیزیم، اسیدهای ارگانیك وهیدروكربن های آروماتیك( گزارش شده است. این محلول گلی ماده سمی قابل توجه ای ندارد.

گل فشان ها اثری جاویدان و بی همتا هستند كه نیاز به محافظت دارند و تاكنون در مورد 23 گل فشان درآذربایجان این محافظت انجام گرفته است.






نظرات() 

گذری بر کتاب «اصول دستور زبان سومری»

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-01:52 ق.ظ

کتاب «اصول دستور زبان سومری و تاریخ و باستان‌شناسی» زمینه آشنایی خواننده را با رویدادهای صد سال اخیر باستان‌شناسی و تاریخی در مورد سومریان فراهم می‌سازد. این کتاب که نخستین گنجینه شناخت فرهنگ و زبان سومری در ایران محسوب می‌شود، نوشته «جان لوییز هایز» است و فریدون عباسی آن را به فارسی برگردان کرده است.

روی جلد کتاب

خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا): کتاب «اصول دستور زبان سومری و تاریخ و باستان‌شناسی» با زبانی علمی، ولی ساده، آموزش‌های اساسی زبان سومری را ارایه می‌کند. اهمیت کتاب «هایز» در این است که شیوه «خودآموز» دارد و بدون معلم نیز قابل استفاده است. آنچه خواننده در این اثر آموزشی می‌تواند بیابد، عبارت‌های عمومی زبان سومری و نظام نگارشی آن است.

همراه با آن، یک رشته مباحث علمی هم مطرح شده است. هر درس شامل فهرست واژگان، نشانه‌های خط میخی، ترجمه و آوا نویسی آنهاست. در ضمن، تفسیر واژگان، تصویر دست‌نویس و عکس کتیبه، آوا نویسی، کلمه نویسی و ترجمه آنها نیز آورده شده است. از بحث‌های تاریخی نیز غفلت نشده و متن‌هایی برای تمرین و دوره کردن هر درس درج شده است.

هر چند که هنوز دانش زبان سومری در آغاز راه است و آن گونه که «هایز» نویسنده کتاب، گوشزد می‌کند، آثار گسترده‌ای درباره این زبان وجود ندارد. با این همه می‌توان این خودآموز زبانی را دریچه‌ای برای شناخت جهان رازآمیز و با شکوه سومری دانست.

کتاب با پیشگفتاری کوتاه درباره اهمیت زبان سومری، مشکلات این زبان و زمینه‌های تاریخی و کتیبه‌های مورد استفاده آغاز می‌شود. در این پیشگفتار، نویسنده یادآوری می‌کند که مطالعه سومر برای شناخت بین‌النهرین باستان، از بدیهیات است. افزون بر این که دانستن این زبان، مقدمه‌ای برای فهم زبان سامی هم است.

از نگاه «هایز»، «تنها از طریق دانش سومری می‌توان تفاوت بین ریشه سامی باستان کلمه اکدی و کلماتی را که تحت نفوذ زبان سومری ساخته شده‌اند، مشخص کرد» از سویی دیگر، همان گونه که مترجم کتاب اشاره می‌کند، برای ما شناخت زبان و تمدن سومری، آگاهی از بخش‌هایی از تاریخ سرزمین ایران، به ویژه در ناحیه جنوب، است. پیوند زبان سومری با گویش‌های شمال خلیج فارس نیز تاکید دیگری بر ضرورت شناخت این زبان است.

«هایز» می‌نویسد که دانشمندان زبان شناس، زبان سومری را به خوبی زبان اکدی نمی‌شناسند، زیرا شماری از ترکیبات صرفی (واژ شناسی) و نحوی زبان سومری روشن نشده‌اند. سپس برخی دیگر از دلایل ناشناخته ماندن بسیاری از جزییات این زبان باستانی را توضیح می دهد؛از جمله این که هنوز زبان هم خانواده سومری شناخته نشده است و از دید توارث زبانی پیدا نیست که این زبان مُرده است یا آن را باید زبانی زنده تلقی کرد.

«هایز» می‌نویسد که این مشکلات گاه ممکن است که دو ترجمه از یک کتیبه را آنقدر متفاوت کند که خواننده دچار این تصور بشود که با دو متن جداگانه رو به رو است. از این روست که محققان زبان سومری هنوز نتوانسته‌اند بر روی یک دستور زبان واحد توافق کنند،اما آنچه دلگرم کننده است و از میزان دشواری‌های زبان سومری می‌کاهد این است که این زبان صرف گسترده‌ای ندارد و فراگیری آن آسان‌تر از زبانی مانند زبان اکدی است.

نویسنده کتاب، این را یادآوری می‌کند که کتیبه‌های مورد استفاده او، همگی متعلق به سنگ نبشته‌های سلطنتی سلسله «اور» سوم (تقریبا ۲۱۱۲ تا ۲۰۰۴ پیش از میلاد) است. سلسله «اور» توسط «اور ـ نامو» تاسیس شد. حکومتگاه این پادشاه در شهر «اور» بود و فاصله زمانی سلطنت او از ۲۱۱۲ تا ۲۰۹۵ پیش از میلاد است.

در دوره فرمانروایی او و پسرش «شولگی»، قلمرو سومری‌ها تا جنوب بین‌النهرین گسترش یافت. با سقوط «اور» سوم و جانشینان «اور ـ نامو»، تمدن سومری نیز دچار انحطاط شد. «هایز» دوره «اور» سوم را دوران آرامش و ثبات بیشتر سرزمین‌های بین‌النهرین می‌داند و آن را «رنسانس سومری» می‌نامد. استحکام شهرها، بنای پرستشگاه‌ها، پاکسازی کانال‌ها و ترعه‌ها و تجارت با سرزمین‌های دیگر، از دستآوردهای این دوره است.

نکته مهم و دست کم امیدوار کننده از جهت شناخت زبان سومری ، آن است که «اور ـ نامو» و پسرش «شولگی» بسیار علاقه‌مند به تهیه متون فرهنگی بودند. چنین دلبستگی، سومرشناسان را یاری می‌کند تا این تمدن دیرینه و غنی را بهتر بشناسند. «هایز» در همین بخش، به صورتی گذرا، به کاوش‌های باستان‌شناسی قلمرو سومریان اشاره می‌کند.

کتاب «اصول دستور زبان سومری» به دو بخش تقسیم شده است و پیوست‌هایی ضمیمه کتاب است. در بخش اول، از طبقه بندی، لهجه‌ها، مشخصه‌های رده شناسی، زبان ترکیبی، زبان پیوندی، نظام نوشتاری، اصول ذاتی نگارش سومری، هجا نگاری، نظام آوایی یا واج‌شناسی، مصوت‌ها یا حروف صدا دار، صامت‌ها یا حروف بی صدای زبان سومری و مسایل زبان شناختی بسیار دیگر بحث می‌شود.

مطالب بخش دوم هم شامل دروس دستوری زبان سومری (۲۳ درس) است. پیوست‌ها دربردارنده موضوعات تاریخی، منابع بین‌النهرین، منابع فرهنگ لغت سومری، کتابشناسی و مرجع‌هاست.

بخش نخست شرح و توضیح این نکته‌هاست که زبان سومری، زبانی «منفرد و ایزوله» است،اما سومرشناسان می‌کوشند که این زبان را با زبان‌های دیگر مرتبط کنند. اختلاف درباره تلفظ لهجه‌ها خود مساله‌ای جداگانه است. از سویی دیگر، جدایی میان زبان سومری با زبان‌های هند و اروپایی و نیز زبان اکدی، دشواری‌های فهم زبان سومری را بهتر نشان می‌دهد.

از همین رو «هایز» مثال‌هایی در این باره می‌آورد؛ دو مولفه مشخصات ظاهری شیوه نگارش زبان سومری و اصول ثانوی این شیوه نیز مورد توجه او قرار می‌گیرد. این را نیز تذکر می‌دهد که خط مورد نگارش سومری، مجموعه‌ای از اندیشه‌نگاری و هجایی است. منظور از اندیشه‌نگاری، به کار بردن یک نشانه برای یک کلمه خاص است. درباره مشکلات نظام واجی و تلفظ هر صدای زبان سومری نیز اشاره‌های روشن گرانه‌ای آورده شده است.

بخش دوم «دروس دستوری» است. «هایز» متن‌هایی را از کتیبه‌های سومری می‌آورد و واژه به واژه درباره آنها توضیح می‌‌دهد. تفسیر واژه‌ها و هجانویسی آنها در تفهیم مطالب، خواننده را یاری می‌کند. بحث‌های تاریخی نیز بر آگاهی‌های او می‌افزاید.

بخش سوم شامل پیوست‌هاست. در این بخش درباره تاریخ سومر و دوره‌بندی آن سخن به میان می‌آید. این دوره‌ها شامل سومر کهن، سومر کلاسیک و سومر جدید است. منابع بین‌النهرین نیز پیوست دیگری است که خواننده را از دانش سومرشناسی آگاه می‌سازد. به همین گونه باید از پیوست سوم که درباره منابع فرهنگ لغات سومری است، یاد کرد. کتابشناسی انتهایی نام شماری از مهم‌ترین تحقیقات درباره سومر را در دسترس خواننده می‌گذارد.

چاپ نخست کتاب «اصول دستور زبان سومری و تاریخ و باستان‌شناسی» نوشته «جان لوییز هایز» با برگردان فریدون عباسی را موسسه فرهنگی انتشاراتی پازینه با شمارگان هزار نسخه با بهای ۱۸۷۵۰۰ ریال چاپ و منتشر کرده است.





نظرات() 

معرفی سایت دوزگون

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-01:49 ق.ظ

سایت دوستداران دكتر صدیق (دوزگون) با هدف معرفی آثار و خدمات ماندگار پروفسور دكتر حسین محمدزاده صدیق (متخلص به حسین دوزگون) ( Hüseyin Düzgün ) در ساحه‌ی ادبیات ایران- عموماً- و آذربایجان - خصوصاً- توسط تعدادی از شاگردان استاد از دی ماه 1386 راه اندازی شده است. 


این سایت تلاش دارد تا مرجع كاملی برای ارائه‌ی اطلاعات درباره‌ی تمامی كتاب‌ها، مقالات، مصاحبه‌ها، كنگره‌ها و دیگر فعالیت‌های علمی - معنوی استاد باشد تا پژوهشگران و محققان عزیز، بتوانند به این مطالب رجوع كنند و تحقیقات خود را تكمیل نمایند. 

هر چند استاد، شخصاً نقشی در راه‌اندازی و اداره‌ی این سایت ندارند اما اداره ‌كنندگان با كسب اجازه از خود ایشان، تلاش كرده‌اند از طریق كتابخانه‌ی بزرگشان، سایت‌های اینترنتی، نشریات كشوری، كتاب‌های منتشر شده، سخنرانی‌های ضبط شده و غیره این مرجع را كامل كنند و در ادامه نیز با یافتن آثار جدید و انتشار آن‌ها این سایت به روزرسانی شود.

این سایت به هیچ حزب، گروه، ارگان یا فردی وابستگی ندارد و تمامی فعالیت‌های آن در محدوده‌ی فرهنگ می‌باشد.

مدیریت و مسؤولیت این سایت بر عهده‌ی مهندس سید احسان شكرخدا است. در كنار ایشان، این سایت دارای هیئت علمی و فنی بوده كه عمدتاً از میان نزدیك‌ترین شاگردان استاد از جمله آقایان ائلدار تبریزلی، عیسی مجیدی، داور اردبیلی، ائلشن محمدی، م. افشار و . . . تشكیل یافته‌ است.
در ضمن برای فعالیت دیگر شاگردان و علاقه‌مندان استاد در این سایت، هیچ محدودیتی وجود ندارد.

این سایت تلاش دارد که به یک مرجع علمی و معتبر ادبیات ترکی ایران تبدیل شود و از هر گونه تنش‌ و سیاسی‌کاری دور ماند.






نظرات() 

کتاب گیلان از آغاز تا پایان حکومت های خان سالار محلی

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-01:46 ق.ظ

کتاب گیلان از آغاز تا پایان حکومت های خان سالار محلی، جلد اول از کتابی است که ناصر عظیمی در دست انتشار دارد. این کتاب تاریخ گیلان را برای نخستین بار از دوره ی سنگ تا  ضمیمه شدن گیلان به حکومت مرکزی در سال 1001 هجری قمری بررسی می کند. برای معرفی کتاب به نظر می رسد بهتر از هر نوشته ای پیش گفتار باشد.

 

پدید آورنده: ناصر عظیمی

نشر ایلیا ، رشت،  اسفند 1394، 530 ص.

پیش‌گفتار

کتابی که پیشِ روی خواننده‌ی فرهیخته قرار گرفته، کتابی است که کوشش دارد تاریخِ سکو نت و فعّالیت انسان در محدوده‌‌‌ای که امروز «گیلان» نامیده می‌شود را از پیش از تاریخ تا سال 1001  ه. ق ، یعنی زمانی که گیلان برای نخستین‌بار در زمان شاه‌عباس اول جزئی از حکومت مرکزی ایران شد، بررسی کند. بنابراین کتاب حاضر به نوعی، تاریخِ دورانِ جدایی‌گزینی گیلان از حکومت مرکزی در ایران نیز محسوب می‌شود. دورانی که ساکنان این سرزمین در حکومت های محلی خان سالار متعدد، زندگی اقتصادی، اجتماعی و سیاسیِ خود را به استقلال سامان داده بودند.

 در این کتاب روندی پی‌گرفته شده تا خواننده بتواند به دور از داستان‌گویی‌های معمول در عرصه‌ی تاریخ‌نویسی، مسیر و منظره‌ی تاریخی گیلان را بر پایه ی تزهای زیر از عصر سنگ تا سال 1001 هجری به تماشا بنشیند:

1 . جلگه ی گیلان(نواحی حدود کمتر از 100متری از سطح دریاهای آزاد)که بستر اصلی سکونت و فعالیت انسان ها محسوب شده و می شود،در حدود 8000 سال پیش(آغاز دوره ی نئولتیک یا نوسنگی) در اثر آخرین عقب نشینی دریای خزر به تدریج از آب خارج و هر بخشی از آن که از آب بیرون آمد، بلافاصله با جنگل های انبوه بارانی موسوم به هیرکانی پوشیده شد.

2 . گیلان در محدوده ی جنگل های انبوه بارانی خود ( هم در جلگه و هم در کوهستان جنگلی) از نظر میزان بارندگی نه فقط در فلات ایران بلکه در تمام محدوده ی خاورمیانه و شمال آفریقا از مراکش تا مرزهای غربیِ امروزیِ چین و هند پر باران ترین پهنه ی جغرافیایی محسوب می شود و از این منظر در تاریخ خود ویژگی منحصر به فردی برای سکونت وفعالیت  ایجاد کرده بود.

3 . جنگل های جلگه ای انبوه در گیلان همراه با شرایط ویژه ی گسترش وسیع زمین های باتلاقی و فقدان زهکشی زمین از آب های سطحی، استقرارهای انسانی عصر نئولتیک در جلگه را با دشواریهای بسیار مواجه کرد و در نتیجه استقرارهای انسانی نه فقط در دوره ی نئولتیک بلکه تا سالهای طولانی بعد حتا تا اواخر دوره ی آهن نیز در محدوده ی جلگه ی گیلان ناممکن بود.

4 . پیش از پیدایش جلگه ی گیلان، نواحی کوهستانیِ جنوبِ جنگلهای انبوه بارانی یعنی دشت ها و دره هایی که در نواحی مرتعی و حاشیه ی جنگل های بین دره ی رودخانه ی سفیدرود تا دره ی رودخانه ی پلرود واقع شده بود ، بستر منحصر به فرد استقرار گروه های انسانیِ کم شمار عصر سنگ محسوب می شدند.

5 . به طور کلی محدوده ای که امروز گیلان نامیده می شود به دلیل محصور بودن از شمال توسط دریای متلاطم خزر، در جنوب با ارتفاعات هلالی و دولایه ی البرز - قافلانکوه به همراه شرایط دشوار زیستی به ویژه در نواحی جلگه ای آن یکی از منزوی ترین پهنه های جغرافیایی در فلات ایران در آغاز تاریخ محسوب می شد و در نتیجه از جریان های تمدن حَضَری پیرامون و تاثیرات آن برای سالها دور ماند.

6 . جلگه ی گیلان به دلیل شرایط ویژه ای که داشته، خود خالق تمدن های حضری اولیه نبوده و در نتیجه با پیدایش تمدن های پیشین در پیرامون آن نظیر گوبوستان در شمال غربی گیلان( در ساحل جنوبی باکو)، قفقاز وآذربایجان در شمال غربی و غرب، زنجان و قزوین در جنوب ، دشت گرگان و کلاردشت در شرق متاثر بوده و به دلیل شرایط ویژه ی طبیعی و جغرافیایی خود برای تاثیر پذیری از این تمدن ها زمانی بس دراز ، فصل طولانی تدارک را برای پذیرش زیست گاه های انسانی  پشت سر گذاشته است.

7. در آغاز عصر فلز یعنی در دوره ی مس و برنز،جلگه ی گیلان به دلیل شرایط ویژه ی جغرافیایی هنوز فاقد سکونت وفعالیت بود و سکونت در نواحی کوهستانی خارج از جنگل نیز بسیار کم شمار و احتمالاً هنوز تنها از پهنه ی قابل استقرار این دوره یعنی از دره ی رودخانه ی سفیدرود تا دره ی رودخانه ی پلرود تجاوز نمی کرد اما به ناگهان در دوره ی آهن به ویژه از آغاز هزاره ی نخست پیش از میلاد دوبخش از گیلان یعنی ناحیه ی مارلیک – دیلمان(در دو حوزه ی آبخیزِ  همجوار یعنی حوزه ی سفیدرود و پلرود) و ناحیه ی تالش به سرعت با استقرارهای آهن روبرو شد که محصول پیدایش شرایط ژئوپولتیکی معینی در تحولات تاریخی پیرامون آن به ویژه در غرب و شمال غربی محدوده ی ایران امروزی بود.

8 . استقرارهای ناگهانی دوره ی آهن در خارج از پوشش های جنگلیِ جلگه ای و کوهستانی گیلان بدون پیشینه ی تمدنی مشخص و برجسته ی دوره ی مس و برنز در ناحیه ی مارلیک – دیلمان و تالش به ویژه از هزاره ی نخست پیش از میلاد نشان از تحول در ژئوپولیتک منطقه در غرب و شمال غربی ایران جایی که در معرض شدید غارتگری های آشوریان به ویژه در سرشاخه های دره ی قزل اوزن در جنوب دریاچه ی ارومیه قرار داشت و غارتگری های سالانه و مداوم و طولانی با خشونت عریان و کم نظیر در آن سبب ساز تاراندن ناگزیر ساکنان این ناحیه در امتداد دره ی قزل اوزن به نواحی دوگانه ی تمدنی دوره ی آهن گیلان با موقعیت ویژه ی استراتژیک و ایمنی خاص و در نتیجه ضمن آن که عامل اصلی پیوند با اورارتوئییان یعنی دشمن اصلی و قدرتمند آشوریان شد، به پیدایش تمدن های مارلیک – دیلمان و تالش نیز انجامید.

9. سقوط آشوریان در سال 614 پیش از میلاد به دست مادها، شرایط ویژه ی ژئوپولتیکی مولد و شکوفایی تمدن دوره ی آهن در گیلان را برای همیشه از میان برداشت و در نتیجه افول تمدن آهن گیلان در پهنه های خارج از  جنگل  جلگه ای و کوهستانی با تشکیل دولت ماد و با ناپدید شدن شرایط ژئوپولتیکی فوق آغاز و اگر چه با فراز و فرودهایی همچنان در همان حوزه های جغرافیایی پیشین در دوره ی باستان نیز تداوم یافت لیکن دیگر  چون گذشته فروغی نداشت.

10. تمدن دوره ی آهن گیلان در بین دره ی سفید رود تا دره ی پلرود و تا حدودی ناحیه ی تمدنی تالش علاوه بر شرایط ویژه ی ژئوپولتیکی بوجود آمده از هزاره ی اول پیش از میلاد تا سقوط دولت آشور ، محصول شرایط طبیعی ویژه ای است که این پهنه در تمام البرز از آن بهره مند بوده و آن برخورداری از دشت ها و دره های نسبتاً پهن با ارتفاع نسبتاً کم از سطح دریاهای آزاد در ارتفاعات خارج از جنگل که شرایط و زمینه های مناسب جاگیری و استقرارهای انسان را به لحاظ اقلیمی و دیگر شرایط طبیعی در این دوره فراهم می کرد و از این رو تنها در این محیط طبیعی و جغرافیایی بود که  همراه با برخورداری از  تنوع منابع غذایی گیاهی، آبزی و شکار فراوان برای تغذیه و موقعیت های جغرافیایی متنوعِ فصلیِ گرم و سرد در فواصل نزدیک برای پرورش دام داری شبانی، تنها محیط های نشو و نمایِ زیست گاه های انسانی و تمدن های این دوره محسوب می شد.

11 . جلگه ی گیلان در دوره ی آهن نیز هنوز به جز در نواحی پایکوهی که احتمالاً قشلاق دام پروران کوهستانی بوده و آثار آن ها تا ارتفاعات کمتر از حدود 100 متر نیز ممکن است یافت شود، فاقد سکونت و یکجانشینی بود.

12 . سکونت و فعالیت انسانی در نواحی خارج از جنگلِ گیلان با پیشینه های تمدنی پر رونق در دوره ی آهن در زمان هخامنشیان، سلوکیان و حتا اشکانیان هنوز به طرز عجیبی کم شمار، کم فعال و کم رونق بود و هیچگاه به دوره ی پیشین خود بازنگشت و نواحی جلگه ای گیلان نیز بر طبق دست کم فقدان شواهدی بارز تقریبا هیچ تحول نوین تاریخ ساز قابل ذکری در این دوره ها روبرو نبوده و در نتیجه فقدان جمعیت سازمان یافته در جلگه و فقدان تولید مازاد ، نظر حاکمان مرکزی فلات ایران را به خود برای اشغال آن چندان جلب نکرد.

13. نواحی مارلیک - دیلمان به ویژه در یکصد سال پایانی دوره ی ساسانیان با ظهور نظامی گری های اشرافیتِ این منطقه که در سپاه ساسانیان به صورت نوعی شوالیه گری،قدرتی بی رقیب تا دره ی چالوس به هم زده بود، همراه با موقعیت ویژه ی طبیعی و کوهستانی و جنگلی این ناحیه ، هویت مستقلی کسب کرد و هر چه در پنجاه سال پایانی حکومت ساسانیان؛ قدرت این سلسله رو به افول رفت، قدرت دیلمیان با ساخت قبیله ای و نظامی گری بیشتر رخ نمود و در تقابل با دولت مرکزی جایگاه شورشیان و مخالفان دولت مرکزی نیز قرار گرفت و در نتیجه آوازه ی ظهور دیلمیان نیز از این زمان به تاریخ راه یافت.

14.  ناحیه ی دیلمان در اواخر ساسانیان و با شروع زوال تدریجی آن حکومت ، محدوده ی مشخصی از دره ی سفیدرود و جنوب آن طارم تا دره ی رودخانه ی چالوس و دره ی رودخانه ی شاهرود به مرکزیت قلعه هایی در الموت و رودبار شهرستان(رازمیان کنونی در شمال قزوین)و اشکورات تحت حاکمیت خاندان های اشرافیِ نظامیِ تعلیم یافته در سپاه ساسانیان در آمد و هویت مستقل و بی همتای خود را برای بیش از سه قرن در همین محدوده جغرافیایی (از رودخانه ی چالوس تا سفیدرود) پس از اسلام حفظ کرد.

15 . غرب گیلان به جز تالش که در دوره ی آهن فروغی یافته بود ، ناحیه ی جلگه ای و کوهپایه ای فومنات و شفت در تاریکی مطلق تاریخی فرو رفته بود و داده های تاریخی مستند این تاریکخانه که در حصار ارتفاعات از جنوب و جنوب شرقی و موانع دیگر در شمال و شمال غربی محصور بود ، منزوی ترین بخش سرزمین امروزی گیلان محسوب می شد.

16. از اواخر دوره ی ساسانی و اوایل دوره ی اسلامی کشت برنج از سمت شرق (مازندران) به درون ناحیه ی جلگه ای دیلمیان انتشار یافت لیکن توسعه ی آن با توجه به اقتدار بی چون و چرای دیلمیان در مسیر انتشار این محصول و شیوه ی حاکمیت شبانی دیلمیان و بیم افزایش شمار جلگه نشینان و شیوه معیشت کشاورزی که دیلمیان آن را در تقابل با شیوه  ی معیشتِ شبانی خود می پنداشتند، توسعه ی کشاورزی و کشت برنج به کندی به سمت غرب  ناحیه و  جلگه ی مرکزی گیلان پیش رفت.

17. سلطه ی نظامیان اشرافی دیلمی با ساخت قبیله ای برای بیش از سه چهار قرن از پیش تا پس از اسلام بر دروازه و مرزهای جنوبی و شرقی گیلان یعنی سلطه ی بی چون و چرا بر محور هوسم – چالوس ( گلوگاه ارتباطی شرق گیلان) و همچنین دره ی سفیدرود که تنها محورهای اصلی ارتباطی شرق و مرکز گیلان با جهان بیرونی بود،سلطه ی یک قوم ستیزه جوی قبیله ای که از کشاورزی و یکجانشینی نفرت داشتند و در نتیجه با دشمن پنداری و دشمن سازی مصنوعی و ماهرانه و امنیتی کردن فضای این پهنه در پوشش بیگانه ستیزی افراطی، ضمن فراهم کردن اقتدار مستبدانه ی خود به طریقی سهل و آسان بر باشندگان اندک جلگه و کوهستان، دسترسی جلگه ی گیلان و شرق و غرب آن را از تماس با جوامع یکجانشین و پیشرفته تر پیرامون خود برای سال ها دور نگهداشته و از این طریق نه فقط نقش مثبتی در تاریخ این ناحیه ایفاء نکردند بلکه این قوم با ساخت قدرت قبیله ای و با نظامی گری و ستیزه جویی خود در روند یکجانشینی و توسعه ی اشتغال به کشاورزی و تولید خوراک در جلگه ی گیلان و به طریق اولی تمدن حضَری در آن مانعی جدی ایجاد کرده و در نتیجه یکی از دلایل اصلی تاخیر توسعه ی کشاورزی و یکجانشینی و البته شهر نشینی و نفوذ فرهنگ و تعلیم و تربیت و ظهور نهادهای سیستماتیک فرهنگی و در یک کلام مانع جدی در پیدایش تمدن حضَری در جلگه ی گیلان در سه قرن نخست پس از اسلام موثر بوده است.

18.  هویت اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و معماری جلگه ی گیلان یعنی اصلی ترین بخش سکونت و فعالیت  تنها با کشت برنج تشخص ویژه ی خود را پیدا کرد،چرا که با توجه به ویژگی اقلیمی جلگه ی گیلان تنها غله ی قابل کشت در این جلگه که اقتصاد غالب بخش کشاورزی را به خود اختصاص می داد، کشت برنج بود.

19. کشت برج در جلگه ی گیلان تنها اهمیت اقتصادی نداشت بلکه شیوه ی کشت این محصول کمک می کرد تا جنگل انبوه جلگه ای به سرزمین های باز، امن و زهکشی شده به سکونت، یکجانشینی و تمدن حضری امکان توسعه ی و گسترش بیشتری بدهد.

20. جنبش علویان زیدی در میانه ی قرن سوم هجری که به لحاظ محیط جغرافیایی در مرز دیلمان با طبرستان شکل گرفت و در آغاز با همیاری و همراهی نظامیان دیلمی در طبرستان به قدرت حکومتی دست یافت، در فرازهایی از حیات پر فراز و فرود خود به ناگزیر راهی جز پناه بردن به درون سرزمین قرق شده ی هم پیمان خود در دیلمان نیافت و در نتیجه این جنبش به صورت یک عامل ناهشیار تاریخی عمل کرد و سبب شد هم نیروی انسانی و هم اشکال گوناگون تمدن حضری پیشرفته ی ناحیه ی طبرستان و به ویژه تجربیات آن در زمینه ی کشاورزی، صنعتی و فرهنگی از جمله توسعه ی کشت برنج و ابریشم و تعلیم و تربیت سیستماتیک و شهرنشینی به ناحیه ی بسیار عقب مانده ی قلمرو دیلمیان که تا آن زمان در انزوای طولانی سیر می کرد، نفوذ کند.




ادامه مطلب


نظرات() 

سنگ سیادت در اردبیل:

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-01:44 ق.ظ

طبق گزارش منتشر شده در سایت سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران، “همزمان با برگزاری همایش بین المللی شیخ صفی الدین اردبیلی درکتابخانه ملی ایران در تهران (۱۶ دی ماه ۱۳۹۲)، قدیمی‌ترین سنگ نوشته مرتبط با گرایش مذهبی صفویان و سیادت آنها در دارالارشاد اردبیل کشف و شناسایی شده است.

 براساس نتیجه بررسی های علمی دکتر حسن یوسفی باستان شناس دوره اسلامی و صفویه پژوه اردبیلی این سنگ نگاره با ابعاد ۱۱۷ در ۴۳ در ۶ سانتیمتر از جنس رسوبی آهکی سبز تیره وَ متن آن متشکل از ۱۰ سطر است. ۸ سطر سنگ نوشته تقریباً سالم و خوانا ست، اما ادامه متن در سطرهای نه و ده، به خاطر فرسودگی با عوامل طبیعی بیش از چند حرف آن مشخص نیست. طول و عرض هر یک از سطرها ۱۰ در ۴۳ سانتیمتر است که در داخل کادرهای چهارگوش با خطوط نواری ۲ سانتیمتری از یکدیگر متمایز می شوند. این سنگ نگاره منحصر به فرد که توسط دکتر یوسفی تحت عنوان کتیبه سیادت نام گذاری شده تا دهه ۱۳۷۰ شمسی در سمت غربی بدنه مناره برجی شکل مسجد جامع عتیق نگهداری می شد که در نیمه دوم دهه موردنظر برای حفاظت بهتر به محوطه شهیدگاه بقعه شیخ صفی الدین اردبیلی منتقل گردید. اثر مورد نظر که به زمان برادر ارشد بنیان گذار سلسله صفویه یعنی سلطان علی الصفوی سال ۸۹۵ هجری تعلق دارد، در ۱۳۸۱ توسط این باستان شناس اردبیلی شناسایی و متن آن خوانده شده است. بازخوانی و بازنگری متن کتیبه توسط این پژوهشگر صفویه شناس نه تنها بر سیادت در صفویان در دوره قبل از صفویه دلالت دارد، بلکه بیانگر قدرت رو به رشد نوادگان صفوی در عصر قراقویونلوها و اوج گیری اقتدار سیاسی – مذهبی فرزندان سلطان حیدر صفوی مقارن با حاکمیت رو به زوال آق قویونلوها در اردبیل برای تشکیل دولت ملی ایران در آینده نزدیک است.

با کشف و شناسایی و بازخوانی متن فرمان سنگی که از سلطان علی با عبارت “حضرت هدایت سماء، ولایت آثار و کرامت پناه، سیدالسادات” نام برده شده، فرضیه گزاف مورخانی چون احمد کسروی و ولیدی توغان – که اعتقاد داشتند در منابع رسمی شیوخ صفوی قبل از شاه اسماعیل از عنوان شیخ یا خواجه استفاده می‌کردند و هیچ عنوان افتخارآمیز دیگری که دلالت بر سیادت و نسبت علوی صفویان باشد وجود ندارد – را به طور کلی باطل می کند. نکته قابل توجه در ارتباط با تاریخ فرمان سنگی، انطباق تاریخ آن با یکی از نُـه نسخه موجود استنساخ شده صفوهالصفا است که اصل آن در کتابخانه ایاصوفیه ترکیه (استنساخ ۸۹۶ هجری) به شماره ۳۰۹۹ است و میکروفیلم آن به شماره ۱۱۱۸ در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران نگهداری می شود. این نسخه در ۱۸ جمادی الاخر ۸۹۶ هجری هم زمان با حیات سلطان علی پادشاه و قبل از تشکیل دولت صفوی مقارن با کتابت فرمان و کتیبه سنگی سیادت تحریر شده است.”[vii]  

سیادت شیخ در “سند وقف نامه امیر تیمور”:      

دکتر علی اکبر صفی پور معاون سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران می نویسد: “وقف نامه تیمور لنگ بر خاندان شیخ صفی الدین به همراه نسب نامه‌ ای که قبل از روی کار آمدن صفویان بر سیادت این خاندان تأکید می‌نماید در طوماری حدود شش متر و عرض ۳۷ سانتیمتر تنظیم گشته است و دارای تاریخ ۸۰۶ هـ.ق. است.”[viii]

  

سیادت شیخ در”موسوعه رجال المجد و العزه فی سلاله الشریف حمزه”:

اخیرا دکتر سید علاءالجوادی سفیر عراق در سوریه دانشنامه علمی بزرگی در ۲۰۰۰ صفحه پیرامون نوادگان حضرت حمزه بن امام موسی کاظم تألیف کرده که بخش مهمی از آن به شجره نامه سیادت شیخ صفی الدین اربیلی و اجداد و اولاد ایشان اختصاص دارد. وی خلاصه ای از این تحقیق ارزشمند را در قالب یک مقاله به نخستین همایش علمی بین المللی شیخ العارفین سید صفی الدین اردبیلی ارائه کرده است.[ix]  در مقاله کامل ایشان فهرست برخی منابع معتبر اسلامی و غربی که سیادت صفویه را قطعی دانسته اند ذکر کرده است که در اینجا مختصری از آن ذکر می شود:

۱- المحقق المورخ النسابه آیه الله العظمى الشیخ عباس القمی فی عدد من مؤلفاته مثل “الکنى والالقاب، ج۲ و منتهى الآمال فی تواریخ النبی والآل.

۲- المحقق المورخ آیه الله العظمى الشیخ محمدحسین المظفر فی کتابه “تاریخ الشیعه”.

۳- المحقق المورخ النسابه العلامه السید عبد الرزاق کمونه.

۴- شیخ الطائفه فی زمانه المحقق العلامه الشیخ بهاءالدین محمد الحارثی العاملی المعروف بالبهایی المتوفى فی ۱۰۳۱هـ فی کتابه “حرمه ذبائح اهل الکتاب” وغیره من کتاباته.

۵- المحقق المورخ الشیخ جعفر محبوبه.

۶- المحقق المورخ النسابه آیه الله العظمه السید محسن الامین العاملی فی عدد من مؤلفاته مثل “اعیان الشیعه: و “معادن الجواهر، ج ۲″.

۷- المحقق العلامه المتکلم الفقیه السید الامیرابوالفتح الجرجانی المتوفى سنه ۹۷۶ هـ. صاحب کتاب “تفسیر شاهی او آیات الاحکام”.

۸- المحقق العلامه القاضی الشهید السید نورالله الحسینی المرعشی التستری المستشهد سنه ۱۰۱۹ هـ. فی الهند فی کتابه “احقاق الحق”.

۹- المحقق الثانی العلامه الشیخ الکرکی المتوفى سنه ۹۴۰ هـ. فی کتاب “نفحات اللاهوت فی لعن الجبت والطاغوت”.

۱۰- العالم الفقیه المحدث الادیب الشیخ حسین بن عبد الصمد العاملی والد الشیخ البهایی المتوفى سنه ۹۸۴ هـ.

۱۱- شیخ الطائفه فی زمانه المحقق العلامه الشیخ المجلسی.

۱۲- المحقق المورخ النسابه العلامه السید المرزا محمد باقر الموسوی الخونساری صاحب “روضات الجنات”.

۱۳- المحقق المورخ النسابه العلامه الامیر السید صدرالدین الحسینی الدشتکی الشیرازی.

۱۴- المحقق العلامه الفقیه الادیب الشاعر السیدعلی خان المدنی الشیرازی المعروف بابن معصوم فی کتابه “ریاض السالکین فی شرح الصحیفه السجادیه”.

و یقول السید علی ابن معصوم ایضا فی کتابه الدرجات الرفیعه: سمیته “الدرجات الرفیعه فی طبقات الإمامیه من الشیعه” و رتبته على اثنتى عشره طبقه، السابعه: فی الساده الصفویه [۱۷].

۱۵- المحقق العلامه الفقیه الرجالی المعروف المیزرا عبد الله الافندی فی کتابه “ریاض العلماء”.

۱۶- المحقق العلامه السید محمد مهدی الموسوی فی کتابه “احسن الودیعه فی تراجم مشاهیر مجتهدی الشیعه”.

۱۷- المحقق العلامه الفقیه الشیخ محمد مغنیه فی کتابه “دول الشیعه”.

۱۸- المحقق العلامه الفقیه الرجالی الشیح محمد حرز فی کتابه “معارف الرجال”.

۱۹- العلامه المحقق الادیب الشیخ یوسف البحرانی فی “کشکوله”.

۲۰- ابن بزاز توکلی فی کتابه “صفوه الصفا” المتوفى فی سنه ۸۰۰ هـ.

۲۱- المورخ المعروف غیاث الدین بن همام الدین الحسینی المشتهر بخوانده میرالمولود فی سنه ۸۸۰ فی کتابه “تاریخ حبیب السیر فی اخبار افراد البشر” الجزء الثالث من المجلد الرابع ص۴۰۹، الطبعه الثانیه سنه ۱۳۵۳ هـ .ش، مطبعه کلجن – ایران.

۲۲- الشیخ حسین بن ابدال زاهدی فی کتابه “سلسله النسب صفویه”.

۲۳- السید حسن بن مرتضى الحسینی الاسترابادی فی کتابه “از شیخ صفی تا شاه صفی”.

۲۴- السید میرزا محمد خلیل المرعشی الصفوی فی کتابه “مجمع التواریخ” الذی کتبه بعید سقوط الدوله الصفویه.

۲۵- امام النسابین فی زمانه المحقق الکبیر السید ضامن بن شدقم المدنی الحسینی الذی کان حیاً سنه ۱۰۹۰هـ فی کتابه المرجع فی علم النسب “تحفه الازهار فی نسب ابناء الائمه الاطهار”. و فی کتب اخرى له.

۲۶- القاضی السید احمد بن شرف الدین الحسینی القمی المولود سنه ۹۵۳ فی مدینه قم. فی کتابه “خلاصه التواریخ”.

۲۷- العلامه السید صبغه الله الحیدری فی کتابه “عنوان المجد” فی احوال بغداد و البصره و نجدً الذی کتبه سنه ۱۲۸۶هـ. و هو من کبار علماء الدوله العثمانیه فی زمانه.

۲۸- المحقق المورخ الشیخ عبد العزیز الجواهری فی کتابه “دول الشیعه”.

۲۹- الدکتور الباحث خاشع المعاضیدی فی کتابه “من بعض انساب العرب اعالی الفرات”، ص۲۹۰٫ و بهذه الشهاده شجاعه من المؤلف اذ انه کتبه زمن نظام صدام.

۳۰- المورخ المعرف عثمان بن سنید الوائلی البصری المتوفى سنه ۱۸۲۶هـ فی کتابه “مطالع السعود”. وهو من مورخی الدوله العثمانیه.

۳۱- السیدابوالقاسم بن ضامن بن شدقم (۱۰۶۴هـ.). و هو عالم و نسابه ولد فی المدینه واثبت نسب الصفویه فی رساله باللغه العربیه أسماها ”رساله فی انساب ملوک الصفویه”.

۳۲- العالم المورخ السیدابوالقاسم بن میرزا بیک الموسوی الحسینی الفندرسکی (۹۷۰هـ. – ۱۰۵۰هـ.) فی کتابه “تاریخ الصفویه”.

۳۴- العلامه النسابه السیدابوالفتح بن محمدمخدوم الحسینی الشریفی القزوینی فی کتابه “تاریخ الصفویه” باللغه الفارسیه.

۳۵- العلامه النسابه السید احمد بن محمد بن عبد الرحمن کیا الکیلانی من علماء القرن العاشر الهجری فی کتابه “سراج الانساب” من منشورات مکتبه المرعشی النجفی.

۳۶- العلامه المورخ یحیى بن عبد اللطیف القزوینی فی کتابه “لب التواریخ” الذی ألفه سنه ۹۴۸هـ.

۳۷- المؤرخ محمد عارف اسبناقجی باشا زاده المتوفى فی ۱۳۱۰هـ. فی کتابه “إنقلاب الاسلام بین الخواص والعوام”.

۳۸- المؤرخ محمد هاشم أصف المعروف برستم الحکماء فی کتابه “رستم التواریخ”.

میرزابیک بن الحسن الحسینی الجنابدی فی کتابه “روضه الصفویه”.

۳۹- المورخ الایرانی الکبیر السید محمد محیط فی بحثه الذی یمکن ترجمه عنوانه بـ “الصفویون من بساط التصوف الى العرش الملکی”.

۴۰- المورخ الایرانی الکبیر الدکتور عبدالحسین زرین کوب فی بحثه الذی یمکن ترجمته عنوانه بـ “متابعه تحقیقیه حول التصوف فی ایران”.

۴۱- العلامه الخطیب المؤرخ المحقق الشیخ ذبیح الله المحلاتی فی کتابه الذی یمکن ترجمه عنوانه بـ “کشف الکواکب فی تراجم المشاهیر من أبنا الائمه وعلماء آل ابی طالب”.

۴۲- الباحث المحقق الدکتور عبدالجواد الکلیدار فی کتابه “تاریخ کربلاء وحائر الحسین علیه السلام”.

۴۳- الباحث المستشرق کارل بروکمان فی کتابه “تاریخ الشعوب الاسلامیه”.

۴۴- الباحث والمحقق والکاتب العربی الکبیر عباس محمود العقاد فی کتابه “الرحاله ک” حول حیاه عبد الرحمن الکواکبی.

۴۵- الباحثه الایرانیه الدکتوره مریم میراحمدی فی کتاب ” دین و مذهب در عصر صفوی” ۱۳۶۳ هـ. ش.

۴۶- الباحث المورخ لارنس لاکهارت فی کتابه المترجم للغه الفارسیه باسم “انقراض سلسله صفویه” المطبوع سنه ۱۹۵۸ م.

۴۷- المورخ الایرانی بوداق منشی قزوینی فی کتاب “جواهر الاخبار” المولود سنه ۹۱۸ هـ.

۴۸- الباحث المحقق والتر هینتس فی کتاب “تشکیل دولت ملی در ایران، الذی ینتقد الطاعنین بالنسب العلوی للصفویین معتبرا ایاها نوع من الغلو والمبالغه.

۴۹- آیه الله العلامه المحقق السید محمدالحسینی الشیرازی قدس، فی کتاب “ممارسه التغیر لانقاذ المسلمین” المطبوع سنه ۱۹۹۰ م. فی بیروت.

۵۰- آیه الله العلامه المحقق السید ابراهیم الموسوی الزنجانی فی کتابه “کشکول الزنجانی”.





ادامه مطلب


نظرات() 

مقدمه فارسی دکتر صدیق بر دیوان اشعار ترکی سید ابوالقاسم نباتی

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-01:41 ق.ظ

«حكیم سید ابوالقاسم نباتی» (1192- 1262 هـ . ق) در روستای خرم و سرسبز اوشتوبون در ولایت قاراداغ از آذربایجان به دنیا آمده و در همان جا دفن شده است. وی در علوم دینی و عرفانی تحصیلات عمیقی داشته و به سه زبان تركی و عربی و فارسی آثاری از خود بر جای گذاشته است. تحصیلات حوزوی و مراتب سیر و سلوك خود را درتبریز به فرجام رسانیده و در اردبیل به سلك مریدان «ناصر علیشاه اردبیلی» در آمده و در خانقاه سرخاب تبریز به «مجنونشاه قراداغی» معروف شده است.

   دیوان‌های تركی و فارسی، رساله‌ی «عین العشق» و پاره‌ای از اشعار عربی وی دو قرن است كه در میان دوستداران عرفان اسلامی و اغلب دراویش و عرفا دست به دست می‌گردد. اشعارش بسیار شورانگیز و عاری از هر گونه تعقیدات لفظی و سرشار از صنایع زیبای ادبی است.

      در سال 1371 كنگره‌ی بزرگداشت این شاعر عارف و صریح اللهجه و صافی ضمیر در سطح ملی برگزار شد و به همین مناسبت دیوان‌های تركی و فارسی وی را تصحیح و تدوین و در دو جلد جداگانه چاپ كردیم. اینك كه چاپ دوم دیوان تركی وی منتشر می‌شود، خوشحالم كه توانسته‌ام افزوده‌ها و یافته‌های نوینی بر آن بیفزایم.

      هر دو دیوان وی، همانگونه كه در پیشگفتار تركی آورده‌ام، هیچگاه مدوّن نبوده است و استنساخ كنندگان این رباعی را در آغاز آن به نقل از وی می‌آوردند كه:

   از گردش روزگار و دور گردون،/ دیوان من از ردیف گردید برون.

   آشفته‌تر از شكنج زلف لیلی،/ پژمرده‌تر از مقال حال مجنون!

 

   هم از این روی، به خلاف دواوین سنّتی، آغاز و انجام مشخصی نیز نداشته است. خود وی گوید:

   نیست در این دفتر بی‌زیب و فر،/ حمد خدا، نعت رسول، ای پسر!

 

   اشعار شورانگیز او در زمان حیاتش اكناف و اقطار كشورهای همسایه را در نوردیده و در هندوستان و آسیای صغیر و قفقاز و عراق عرب معروف بوده است:

   از شعر دلفریب نباتی نه این جهان،/ نه گنبد سپهر برین زیب و شأن گرفت.

 

      من سعی كردم كه كلیات اشعار او را به شیوه‌ و ساختار دیوان‌های سنتی تدوین كنیم و انواع اشعار از قصاید، غزلیات و جز آن را از هم جدا سازم. مقدمه‌ای نیز در شرح احوال و افكار و ترسیم دورنمایی از اوضاع ادبی عصر نباتی به دست دادم. نسخه‌های خطی و چاپ‌های سنگی و سربی داخل و خارج را هم كه این تدوین نوین را بر پایه‌ی آن‌ها پی افكنده‌ام، با ذكر نسخه‌ بدل‌ها و همه‌ی واریانت‌های موجود معرفی كردم و برخی توضیحات و فهرست‌ها نیز بر آن افزودم و اینك حاصل كار خود را نثار آستان‌ شیفتگان و دلدادگان این شاعر عارف مسلك و  حكمت شعار آذربایجان می‌كنم.

   همچنین از آقایان: سید احسان شكرخدایی، رضا همراز، احد زمانی، سید حیدر بیات، علی ملازاده، اسماعیل هادی، صدیار وظیفه، صمد آسیابی و كریم باوفا - كه در انتشار این اثر ارزشمند همكاری داشته‌اند- تشكر می‌كنم.

                                                    دكتر حسین محمدزاده صدیق

                                          دی ماه 1384






نظرات() 

نه آریانایی وجود داشته و نه آریایی بوده است

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-01:39 ق.ظ

هزاره، تاجیک، اوزبیک و پشتون همه مردمان بومی شانزده شهر اهورایی اند..

من در جلد اول کتاب «نام و ننگ، یا تولد دوبارۀ خراسان کهن در هزارۀ نو» در رابطه به نامهای افغانستان امروزی در استوره و تاریخ یادداشت های مفصلی را ارائه نموده ام. بر اساس آن یادداشت های تاریخی، ثابت می گردد که کشور ما هرگز بنام آریانا یاد نگردیده و به چنین نام در تاریخ جهان کشوری نیز وجود نداشته است. همچنان در رابطه به نژاد آریایی نیز یادداشت هایی در همانجا به نقل آورده شده که نشان می دهد، نژاد آریایی آن گونه که پارسیان و برخی از تاریخنگاران سرزمین ما مدعی مهاجرت و حضور چنین نژادی از ناکجا آباد در استوره و تاریخ سرزمین (ایران = افغانستان امروزی)، (پارس = ایران امروزی) و سند و خوارزم دیگر جاها می باشند، اصلاً نه چنین مهاجرت صورت گرفته و نه چنین نژاد در استوره و تاریخ به ویژه کشور ما وجود دارد.در همینجا لازم می آید که یاد آور شوم که در کتاب دو جلدی «سیطرۀ 1400 سالۀ اعراب بر افغانستان» از این قلم، در برخی از موارد از کلمۀ آریانا و آریایی استفاده برده شده است. مسلماً هنگامی که کتاب یاد شده را می نوشتم تمام تحقیقات و پژوهشهای مرا تاریخ تجاوزات اعراب بر افغانستان (خراسان) تشکیل میداد و هنوز تحقیق و پژوهش را دربارۀ تاریخ هویتی مردمان سرزمین خراسان یا افغانستان امروزی آغاز نکرده بودم. بنابراین اگر در برخی از موارد نام سرزمین مان را آریانا و یا از نژاد آریایی یاد کرده باشم دلیلی بر کم اطلاعی و تقلید از تفکر دیگران بدون توجه به حقیقت و گوهر مسئله بوده است. در این زمینه امید صاحبان اندیشه و تحقیق کوتاهی مرا به من ببخشند. هر چند که این کوتاهی را در کتاب چهار جلدی «نام و ننگ، یا تولد دوبارۀ خراسان کهن در هزارۀ نو» در جلد اول آن جبران نموده ام.به هرحال، در این جستار «بحث» چند نکتۀ دیگر را که بعداً به آن برخوردم که به اثبات می رساند که نژاد آریایی یک افسانۀ و آنهم جعلی چیزی دیگری پیش نیست خواستم به عرض برسانم. سعی می کنم تا هرچند فشرده و بدور از تکلفات کلامی و حاشیه روی و بغرنج نگاری موضوع را مطرح نمایم.


همه آگاهیم که اوستا و ریگ ویدا دو گنجینه تاریخی اند که قدامت هزاران ساله دارند. گذار از مرحلۀ استوره به مرحلۀ تاریخ در واقعیت با نبشتن این دو اثر در کشور ما آغاز می یابد. متکای اکثر از پژوهشهایی اساتید تاریخ باستان را نیز، در شرق و غرب همین دو اثر بیشتر تشکیل می دهد.حالا، در هردوی این گنجینۀ های تاریخی از هجرت قوم و یا نژادی به نام آریایی و کشور آریانا وجود ندارد. بر علاوه، بعد از هجوم و ایلغار اعراب بر کشور ما در تواریخ که اعراب و غیر اعراب نوشته اند، در هیچکدام آنها ما به کشوری به نام آریانا و مهاجرت نژادی بنام آریایی بر نمی خوریم. معمولاً تاریخ طبری را ام التواریخ می خوانند. در تاریخ نیز با آنکه بحث و گزارش مفصلی دربارۀ شاهان پیشدادی بلخی و کیانیان بلخ تا به یزدگرد ساسانی در تیسفون دارد. از کشور آریانا و نژاد آریایی مهاجر گزارشی به عمل نیامده است.علاوۀ از این کتب جغرافیایی که ابن حوقل، اصطخری، ابن خرداد، یعقوبی و مهم از همه ابو زید بلخی نوشته است در هیچ کدام از این آثار از آریانا و نژاد آریایی خبری نیست.در تواریخی 

مانند تاریخ یعقوبی (احمد بن ابی یعقوب ابن واضع یعقوبی)، تاریخ بناکتی (روضة اولی الالباب فی معرفة التواریخ والانساب، داود بن محمد)، تاریخ کامل ابن اثیر (عزالدین ابن اثیر)، تاریخ گردیزی (ابوسعید عبدالحی بن ضحاک ابن محمود گردیزی)، تاریخ گزیدۀ حمدالله مستوفی (حمدالله بن ابی بکر)، مروج الذهب (ابوالحسن علی بن حسین مسعودی)، روضة الصفا (محمد بن خاوند شاه بلخی) و چند تاریخ از متقدمین دیگر هیچ کدام ذکری از قوم مهاجر بنام آریایی و یا کشوری بنام آریانا نه نموده اند.اما آنچه که در اوستا آمده است و نیز ریگ ودا «ریگ ویدا» از آن یاد می کند، آن عبارت از شهریست بنام (ائیرین وئج) نه کشوری. در اوستا از این شهر چندین بار یاد شده است که صورت مفصل آن در (وندیداد) آمده است.به موجب وندیداد اهورامزدا (خداوند بزرگ ) در نخست شانزده شهر را یکی پی دیگر می آفریند که نخستین آن (ائیرین وئج) می باشد. در وندیداد چنین می خوانیم: «نخستین از جاها وشهر های بهترین را آفریدم من که اهورامزدا (هستم) ائیرین وئج (بود) با دائیت یای نیک.»*در اینجا دو مساله را باید بررسی کرد.یک: معنی ائیرین وئج، مطابق به گزارش اوستا ائیرین وئج (که بعد ها در اثر تکامل و تغییر گفتار و لهجه به اریه_ آریه_ ایرین_ آرین_ اریا و آریا ویج تبدیل یافته) اسم مکان است و دلالت بر مکان خاص دارد. در این صورت جایی که اکثری از تاریخنگاران و زبان شناسان کلمۀ آریا و آریایی را مأخوذ از این نام میدانند و آن را به معنی نجیب و نجیب زادگان و سرزمین نجبا ترجمه و تفسیر نموده اند، غلط مشهور و ناشی از بینش های نژادگرایانۀ جعلی به حساب می آید.دو: ائیرین وئج گفته شد که اسم مکان است. در این صورت باید روشن ساخت که این مکان در کجا واقع بوده و هست؟    

متکی بر پژوهشهایی گیگرGeiger، تیلTiele، کیپرتKiepert، آندراسAndreas و غیره، ائیرین وئج عبارت از سرزمین چشمه گاه های رود آمو و سرزمین های دو سوی آمو می باشد که این مناطق شامل بدخشان و تخارستان و اطراف آن نیز می گردد. به موجب اوستا مرکز ائیرین وئج باید بدخشان بوده باشد. در وندیداد فرگرد یک گفته می شود که «آنجا ده ما زمستان است و دو ماه تابستان» در اوضاع و احوال جغرافیایی آن روزگار این ده ماه زمستان درست بوده است. امروز نیز مشاهده می شود که سرد ترین منطقۀ در جغرافیای کشورما همان بدخشان است. که تابستانهای کوتاه و زمستانهای دراز دارد.گذشته از این، وجود رود آمو که یونانی ها در آن هنگامی که مجموعۀ از شانزده شهر اهورایی را به نام باختر می شناختند، این رود را بنام اکسوس یاد می گردند و قبل از آن بر طبق روایت اوستا این رود (ونگوهی دائی تیا) یاد می شده است. وجود آمو می رساند که ائیرین وئج، بدخشان تا خوارزم و کاشغر ماوراءالنهر می باشد. شاید سوال گردد که چگونه میتوان اثبات کرد که رود ونگوهی دائی تیا که در اوستا اختصاراً «دائی تی» یاد می گردد همین رود آمو می باشد؟نخست به موجب اوستا، در آبان یشت- یشت پنجم می خوانیم که (زریر) برادر کی گشتاسب هنگام رفتن به نبرد تورانیان در کنارۀ رود دائی تیا مراسم ستایش اهورامزدا را بجا میآورد. در همین یشت همچنان (زرتشت) پیغام آور خدا در کنار رود ونگوهی دائی تیا درخواست میدارد که در تبلیغ دین به کی گشتاسب موفق شود. در دین یشت- یشت شانزدهم می خوانیم که:


زرتشت در ایرانویج، کنار رود دائی تیا، آشی (فرشتۀ راستی) را می ستاید و می خواهد تا در تبلیغ «هوته اُسا» همسر کی ویشتاسب به آیین نیک مزدایی توفیق یابد و موفق می شود.آخرین درخواست کننده شاه گشتاسب است که وی نیز در ایرانویج، کنار رود دایی تیا ایزد را ستوده و می خواهد تا بر رقیب نیرومندش، «آشته ائورونت» غلبه کند و ارجاسب تورانی را بر اندازد و بر عده ای دیگر از دیویسنان تورانی پیروز شود و در همه آرزو هایش چون دیگران موفق می شود.

 ما آگاهیم که به موجب شهادت همۀ تواریخ کی گشتاسب شاه بلخ بود. زریر برادر گشتاسب نیز از بلخ به سمت توران حرکت نموده است.و نیز آگاهیم که زرتشت پیغام آور خدا، در بلخ بوده و آیین خدا پرستانۀ خود را در بلخ در زمان «کی گشتاسب» به مردمان از سوی خداوند به ارمغان آورد. بنابر این به موجب اوستا و ریگ ویدا و نیز شاهنامۀ فردوسی و خدای نامک های دورۀ ساسانیان و سایر پژوهشها از مستشرقین غربی، رود «ونگوهی دائی تیا» رود آمو می باشد. هر چند که اگر گفته شودکه گشتاسب در بلخ بوده چگونه در بدخشان قربانی داده است. ما آگاهیم که رود آمو از کنارۀ بلخ نیز می گذرد.

بعد از شهر ائیرین وئج، اهورا مزدا پانزده شهر دیگر را نیز برای زیست «کیومرسیان» معرفی میدارد. این شهر ها عبارت اند پس از:

ائرین وئج، 2- شهر سغد، 3- مرو، 4- بلخ، 5- نیسایه (نسا) [فاریاب]، 6- هرات، 7- وئکرته (کابل)، 8- اوروی.(این شهر در اوستا نامعلوم است اما نیبرگ آن را عبارت از تورکستان چین می داند)، 9- شهر خنته می باشد. (هاشم رضی و احمد علی کهزاد آن را گرگان نوشته اند. اما به نظر می رسد که باید «ختلان» باشد، 10- هرخوئی تی (هروئی تی_ اراخوزیا_ رخج_ وادی ارغنداب)، 11- هئتومنت (هیلمند_ هیرمند)، 12- ری، 13- چخره می باشد (کهزاد آن را کخره نوشته است و از زبان دارمستتر آن را غزنی می نویسد اما به گمان این قلم باید چخچران باشد.)، 14- ورنه است. (این شهر نیز نامعلوم است اما نیبرگ آن را اطراف جیحون می خواند اما کهزاد بدون ذکر موخذ آن را بامیان می نویسد)،

15- هئته_ هیندو «پنچاپ، هفت رود»، 16- رنگها است (نام این شهر که در کناری رود قرار دارد که معلوم نیست اما نظریات مختلف ارائه گردیده است گیگر، یوستی نیبرگ آن را با سیحون و سیر دریا یکی دانسته و مارکوارت آن را رود زرفشان میداند هارله آن را جیحون می خواند. به هر حال از این رود چندین بار در اوستا یاد گردیده است. 

بدینگونه ملاحظه می شود که باشندگان این شانزده کشور اهورایی همه آنهایی اند که امروز بنام هایی هزاره و تاجیک و اوزبیک و پشتون یاد می شوند. در استوره و تاریخ همۀ اینها یکجا زندگی کرده اند و از ائرین وئج بر اساس استوره کوچ را به سایر شهر ها آغاز نموده اند.

ما میدانیم که استوره پیش گذشته هایی تاریخ می باشد که به تاریخ می پیوندد. بر پایۀ این اصل نه در استوره و نه در تاریخ، نه کشوری به نام آریانا یاد گردیده و نه نژادی را به این نام می یابیم. در تاریخ هایی یونان باستان به ویژه پس از ایلغار و تجاوز الکسندر (سکندر) کشور ما به نام باختر یاد گردیده است. این عنوان نیز از سوی یونانی ها داده شده است. مقارن تجاوز سکندر، کورش شاه پارس به بلخ حمله نموده بود. آن زمان بلخ مرکز شانزده کشور اهورایی بود که بلخ را بلیکا می گفتند. شاه آن «بسوس» بود که کورش را شکست داد و او را کشت و لشکریان متجاوزش را تار و مار کرد. در همین زمان اسکندر به بلخ حمله می کند و جسد کورش را به پارسیان می سپرد.


در این زمان وقتی به تاریخ رجوع می شود کشورما یعنی همان شانزده شهر اهورایی که دامنۀ وسیع تا سند و چین و دجله دارد به نامهایی بومی خود یاد می گردد. اما یونانیان آن را بنام باختر می نامیدند که قرنها به همین نام نیز باقی ماند. بعد ها در زمان کوشانیان این نام به خراسان تبدیل یافت و تا زمان شاه شجاع درانی نماینده انگیس از سوی انگلیس ها بنام افغانستان یاد گردید. اینها همه واقعیت های صریح تاریخ اند که جز با تعصب و تنگ نظری نمی توان آن را رد نمود. تمام اسناد به اثبات می رساند که فقط ائیرین وئج نام شهری بوده است. چون این اولین شهر بود و اولین مسکن انسان اولیۀ سرزمین ما.بنابر این نسل های بعدی بنا به روایت های نیاکان، این سرزمین را به نام اولین شهر آن (ائیرین وئج) یاد می کردند و مطابق به لهجۀ خود ایشان «اری ها»، «اریه» و غیر می گفتند.چنانکه در ریگ ویدا نیز بنام اریه خوانده شده اند. در سرود اندرا و اندرانی در بند 19 چنین نوشته شده است: «داسه و آریه را از یک دیگر تشخیص داده نظر کرده می رویم» یا در سرود 129 بند 5 می خوانیم که:

حتی آن فرد آسمانی که برای همراهی آمد، ویشنو به اندرا خدائی به خدائی تر که سازندۀ صاحب تخت و در سه جهان مردم آرین را کمک می کند و بپرستنده سهمش را از قانون مقدس می بخشد*

در سه سرود دیگر نیز آریه و اریا آمده است که همه در معنی باشندگان سرزمین معین و مشخص می باشد، نه در معنی قوم و یا نژاد خاص. ما بنا بر شهادت تاریخ و استوره آگاهیم که هوشنگ که از نواده های کیومرث می باشد، مرکز سلطنت خود را از بلخ و یا بدخشان به هند می برد. در مروج الذهب مسعودی می خوانیم که «و هوشنگ به هند اقامت داشت

فردوسی بزرگ هوشنگ را شاه هفت کشور معرفی میدارد:


چــو بـنـشست بـر جـایـگاه مــهـی   چـنـیـن گـفت بر تخت شاهنشهی
کـه بـر هـفـت کـشور مـنم پادشاه
جـهـانـــدار و پــیــروز فـــرمـــانـــروا
سایر تاریخ ها نیز شهادت می دهند که هوشنگ پایتخت را مدتی به هند انتقال داد. بنا براین، مردم سرزمین هند آنها را که با هوشنگ به هند رفته بودند بنام شهر آبایی شان یعنی اریه-

اریا که همان ائرین وئج می باشد یاد می کرده اند، که حتی نهرو نیز در کتاب نگاهی به تاریخ جهان از همین معنی استفاده می کند. بدون شک پس از آنکه دوباره پایتخت به بلخ انتقال می یابد، عدۀ از ائیرین وئجی ها در آنجا باقی می مانند و اختصاراً به نام اریه یا اریا ها یاد می شوند. از این رویداد نیز معلوم می گردد که ائیرین وئج همان بدخشان و حول و حوش آن می باشد.

اما راجع به توطئۀ نژادی آریایی: ما در بالا ثابت کردیم که کیومرسیان همان مردمان بومی شانزده کشور اهورایی اند که تا به امروز در سرزمین خویش زندگی دارند.اما از هجرت نژادی به نام آریایی تا کنون هیچ یک از تواریخ و جغرافیه نویسان نتوانسته اند که بگویند این نژاد رویایی از کجا به کشور ما مهاجرت نموده اند. همه گفته ها در حدحدس و گمان اند. اما چرا من آن را توطئه نامیده ام. واقعیت این است که این توطئه ساسانیان پارس می باشد. به موجب شهادت تاریخ، پارس ها یک قوم کوچک از مردم شانزده کشور اهورایی بوده اند که مانند بسیاری از قبیله های دیگر در زمان پیشدایان بلخی به هرسویی کوچیده اند، اینها نیز بسوی غرب کوچیدند.

در طی زمانه ها آنها دولت جداگانۀ را تشکیل دادند بنام دولت و کشور پارسها. پس از تشکل دولت، اینها به تجاوزات گستردۀ از جمله به کشور ما اقدام نمودند ولی همیشه با مقاومت مواجه شده اند با آنکه مدتی توانستند کشور ما را اشغال نمایند. ولی اشغال آنها هیچگاهی پایدار نبوده و مردم سرزمین خراسان با ایشان دست و پنجه نرم نموده و حتی گاهی پارس جزی از ولایت های کوشانیان و یفتلیان به شمار آمده و در دوره اسلامی، پارس همیشه یکی از ولایت های خراسان به شمار می آمده است که این موضوع را داکتر شجاع الدین شفا در مقدمۀ کتاب ارزشمند و گرانبهای خویش «تولد دیگر» به درستی یاد می نماید.


اما توطیه در کجاست؟ پارسیان به منظور این که خود را (خود تافتۀ جدا بافته) نشان بدهند. خویشتن را به نژاد نا پیدایی پیوند زده اند. در حالیکه قبیلۀ از مردمان شانزده شهر اهورایی اند که از بلخ و یا بدخشان به طرف غرب کوچیده اند و زبان و دین ایشان نیز همان زبان و دین است که در بلخ و بدخشان رواج داشت که بعداً آن زبان را بنام کشور خود زبان پارسی (یعنی زبان پارسیان) یاد نمودند. زبان مردم خراسان را به نام زبان دری خواندند.


در این زمینه باید گفت که «همای بنت بهمن» شاه بلخ در زمان شاهیی خود مرکز سلطنت را از بلخ به بغداد «تیسفون» انتقال داد. میدانیم که وقتی مرکزیت از یک شهر به شهر دیگر انتقال پیدا نماید تمام خدم و حشم نیز به آنجا می روند. چون دربار در آنجا اسقرار یافت. درباریان به لهجۀ بلخی سخن می گفتند، بنا بر این، لهجۀ بلخی (خراسانی) مشهور به زبان دری شد. یعنی زبان «دربار». در واقعیت لهجۀ پارسی همان زبان بلخی می باشد که به آن مردمان شانزده شهر اهورایی صحبت می کردند. آنجا که دری را از «دره» میدانند نیز توطئه پارسیان است که میخواهند شکوه و عظمت این زبان را کوچک جلوه داده و به دره و ده منسوب سازند، نه شهر و دربار و کشور. مثلاً ترفند دیگر پارسیان که برخی از اساتید ما نیز از آن تقلید نموده اند اینست که زبان بلخی را زبان اوستایی می گویند. در حالیکه اوستا نام کتاب است و این کتاب به یک زبان نوشته شده است. ما میدانیم که کتاب اوستا را پیغام آور خدا زرتشت در بلخ نوشته نموده، بنابر این اوستا به زبان مردم بلخ نوشته شده است. چرا نمی گویند زبان بلخی. برای اینکه سعی کرده اند که زرتشت و اوستا را نیز منسوب به خویش بسازند.به هر حال من این موضوع را در جلد اول کتاب «نام و ننگ» مفصلاً به بررسی گرفته ام. خوانندۀ عزیز می تواند به آنجا مراجعه نماید.اما در مورد نژاد آریایی باید گفت که در تمام تواریخ و استوره هایی بجا مانده، پادشاهی در شانزده شهر اهورایی از کیومرس «کیومرث» آغاز می گردد. کیومرس اولین شاه است که در استوره اولین انسان روی زمین بوده که خداوند خلق کرده و یهودیان، عیسائیان و مسلمانان آن را «آدم» می گویند.در تاریخ طبری، تاریخ یعقوبی (احمد بن ابی یعقوب ابن واضع یعقوبی)، تاریخ بناکتی (روضة اولی الالباب فی معرفة التواریخ والانساب، داود بن محمد)، تاریخ کامل ابن اثیر (عزالد ین ابن اثیر)، تاریخ گردیزی (ابوسعید عبدالحی بن ضحاک ابن محمود گردیزی)، تاریخ گزیدۀ حمدالله مستوفی (حمدالله بن ابی بکر)، مروج الذهب (ابوالحسن علی بن حسین مسعودی)، روضة الصفا (محمد بن خاوند شاه بلخی) همه از کیومرث یاد می آیند و بعد از او همه شاهان را پسران کیومرث می نویسند که به سلطنت می رسند. همه خانواده های که در بلخ و بدخشان به شاهی رسیده اند و بعد که دارالسلطنت به بغداد در زمان همای بنت بهمن کوچ می کند، تا به زمان ساسانیان به این طرف یعنی در (ایران = افغانستان امروزی) کوشانیان و یفتلیان، همه و همه از نسل کیومرث اند. هیچگونه انقطاع در سلسلۀ شاهان تا به یفتلیان به وجود نیامده است. طبری در تاریخ طبری می نویسد که: «و گبران طوفان را ندانند (منظور از طوفان نوح است. از مؤلف) و گویند: از روزگار کیومرث پادشاهی داشته ایم و کیومرث همان آدم بود و پادشاهی از سلف به خلف رسید تا به دوران فیروز پسر یزدگرد پسر شهریار. گویند: اگر طوفانی بود می باید نسب قوم بریده باشد و پادشاهی از میان رفته باشد

.»*ببینید که چگونه واقعیت به گونه بسیار قشنگ و مقبول آن در تاریخ ثبت گردیده است.


به هر حال، صورت مفصل تسلسل شاهان سرزمین ما را ابوریحان بیرونی در کتاب آثارالباقیه به صورت بسیار مفصل و جامع می نویسد. چنانکه در همین کتاب زیر عنوان «مردم و آغاز خلقت» می خوانیم که:


«کیومرث، تا زمان مشی و مشیانه که ایشان را مادر پسران و دختران می دانند و در نزد ایرانیان (خراسان و افغانستان امروزی. از مؤلف) به منزلۀ آدم و حوا هستند تا زمان ازدواج مشی و مشیانه تا هوشنگ»*

بیرونی بعد از خلقت انسان که از تخمۀ کیومرث به وجود می آید و «میشی و مشیانه»، «آدم و حوا» خلق می گردد تا هوشنگ را دورۀ آغاز خلقت می نامد و از هوشنگ به بعد را دورۀ پیشدایان بلخی می خواند. جدولی را که بیرونی ترتیب داده چنین است:


کیومرث که انسان نخستین محسوب می شود، هوشنگ، طهمورث، جم، جمشید... والخ

پس از آن از کیانیان بلخی و اشکانیان و بعد ساسانیان و کوشانیان و یفتلیان نام می برد. بیرونی از همه ملوک در جغرافیایی شانزده شهر اهورایی یاد می کند. با قرائت این بخش از کتاب ابوریحان، گذشته از آن که تمام اقوام کشور امروزی افغانستان واقعیت های گذشتۀ تاریخی خود را در می یابند به این نتیجه نیز می رسند که نژاد آریایی یک افسانۀ تخیلی چیزی پیش نیست.


از جانب دیگر برای اینکه ما توانسته باشیم اسناد دیگری دال بر رد نژاد آریایی را ارائه دهیم خوانندۀ عزیز را به مطالعۀ تمام آن تواریخ که در بالا نام برده شده دعوت می نمایم. مثلاً در زین الاخبار گردیزی فهرست شاهان سرزمین ما بدون انقطاع از کیومرث تا به آخر در شش طبقه ردیف گردیده است که طبقۀ اول را از طهمورث پسر کیومرث آغاز می کند. اما اینکه چرا گردیزی از کیومرث نام نمی برد، جایی سوال است. شاید به خاطری مسایل مذهبی باشد زیرا اگر از وی نام می برد باید می گفت که کیومرث همان انسان اول است. باب اول را از طهمورث تا به زو بن طهماسب، طبقۀ دوم را به نام کیانیان یاد نموده و از کیقباد تا دارا تشریح می دهد و طبقۀ سوم را ملوک طوایف «اشکانیان» از اشک اردوان می نویسد و طبقۀ چهارم راملوک ساسانی می خواند و از اردشیر می آغازد و به قباد بن فیروز ختم می کند و طبقۀ پنجم را زیر عنوان اکاسره از انوشیروان تا به یزدگرد بن شهریار به پایان می رساند.*

علاوه بر این، شاهنامۀ فردوسی که همۀ جهانیان آن را به دیدۀ قدر می نگرند و مردم پارس و خراسان (ایران و افغانستان امروزی) از آن به مثابۀ سند هویت ملی خویش یاد می نمایند. در همین اثر پرمایه، فردوسی بزرگ از کیومرث در یکی از شانزده کشور اهورایی یاد کرده و بدون انقطاع تا به یزدگر ساسانی فهرست وار تاریخ را بیان می نماید.در شاهنامۀ فردوسی از همۀ شاهان بنام شاه ایران زمین یاد می شود. شاهنامه شهادت می دهد که ایران همان خراسان و افغانستان امروزی می باشد. در شاهنامه اصلاً از فارس به مثابۀ پایتخت شاهان در دورۀ پشیدایان، کیانیان و اشکانیان هیچگونه ذکری به عمل نیامده است. دورۀ ساسانیان را نیز در تسیفون بغداد نشان می دهد نه در فارس.بنابر این وقتی تمام تاریخ و اسناد تاریخی مبتنی بر این واقعیت است. پس این آریایی ها کی ها اند؟ معلوم می شود که این یک جعل است. جعلی که پافشاری روی آن در واقع بی هویت ساختن مردمان سرزمین ما را در بر دارد. از کیومرث تا به آخر همه مردمان بومی همین سرزمین اند که روزی در ادبیات ما ایران و بعد باختر و خراسان و امروز خلاف تمام صریح تاریخ به نام افغانستان یاد می شود، می باشند. اگر اقوام کوچکی در این سرزمین مهاجر هم شده باشند اینجا هویت خویش را باخته و جز مردمان این سرزمین گردیده اند. اما هیچگاهی مردمان این سرزمین جز اقوام مهاجر نشده اند. به هرروی، مسئلۀ جعلی بودن نژاد آریایی و کشور آریانا را ما در کتاب «نام و ننگ» مفصل یاد نموده ایم این مختصر فقط در حاشیۀ نوشته جناب پروفیسور داکتر لعل زاد و جناب سیدی نگاشته شد.


پینوشتها:


وندیداد، ترجمۀ هاشم رضی، ج 1، ص 193، انتشارات فکر روز، چاپ اول 1376 تهران.

اوستا، ترجمه و پژوهش هاشم رضی، ص 432.

 وندیداد، جلد اول، ص 194 – 244.

گزیده سروده های ریگ ودا، ترجمۀ دکتر محمد رضا جلالی نائینی، چاپ سوم

ابوالحسن علی بن حسین مسعودی، مروج الذهب، ترجمۀ ابوالقاسم پاینده، ج 1 ص 217.

محمد بن جریر طبری، تاریخ طبری، ج1 ترجمه ابوالقاسم پاینده، ص، 143.


ابوریحان بیرونی، آثارالباقیه، ترجمۀ اکبر دانا سرشت، چاپ 4، ص 145.

 رجوع شود به کتاب آثارالباقیه، از ص 142 تا 159.

 رجوع شود به تاریخ گردیزی از ابوسعید عبدالحی بن ضحاک بن محمود گردیزی از ص 31 تا به 104.






نظرات() 

الواح بابلی در مورد فتح بابل بدست "پادشاه جهان" (The King of the World)

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-01:37 ق.ظ

از فتح بابل :





نظرات() 

عظمت خانم؛ شیرزنی در نهضت جنگل

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-01:35 ق.ظ


نویسنده: رابعه موحد


گرچه سیطره فرهنگ مردسالاری بر تاریخ همواره مانع از آن بوده است كه نقش زنان در تحولات اجتماعی سیاسی نادیده گرفته شود اما این نیمه پنهان تاریخ از روزنه هایی خود را می نمایاند. 
    این گزارش چهره یكی از شیرزنان ایران زمین به نام عظمت خانم فولادلو را به تصویر می كشد كه در جریان نهضت جنگل و اوایل خدمت رضاشاه نقش آفرین بوده است. 
    زندگی و تلاش او را از طریق نوه اش خانم پروین امیر احمدی می شناسیم. 
    
    
    سال های ناگوار
    سال 1918- 1914 ایران بی آنكه بخواهد درگیر جنگ جهانی اول است. گیلان در اشغال روس ها است. افسینك اف فرماندار مطلق گیلان است. صدای رعب انگیز چكمه های سربازان روس، از پشت لایه های ضخیم تاریخ جنگ های پی در پی ایران و روس، در ناخودآگاه مردم ایران حك شده و نفرت وصف ناپذیری بر دل ها حاكم شده است. 
    جنگل سبز شمال را عربده های سربازان روس درمی نوردد، بی آنكه سربازان خودی قدرت مقابله داشته باشند. امیدی به دولت قاجارها نیست. مردم سبز شمال، سلاح برگرفته و با قشون روس وارد جنگ می شوند. خاك، خاك مردم است. مردان جنگلی می دانند نباید به مردان دولتی دل بست. حملات جنگلی ها وحشتی در دل قشون روس افكنده است. آنها می خواستند بی هیچ معترضی، بتوانند با پایگاه قرار دادن خاك ایران، با آلمان و عثمانی بجنگند. اما نهضت جنگل، خواب خوش را از آنها گرفت. 1917 انقلاب كمونیستی روسیه باعث عقد قرارداد صلح بین آلمان و روسیه شد. روسیه نیروهای خود را از ایران فراخواند. انگلیس بلافاصله به طرف انزلی پیشرفت كرد تا جای سربازان روسی را پر كند و قبل از عثمانی ها خود را به قفقاز و بادكوبه برساند و چاه های نفت را تصرف كند. جنگلی ها به مقابله با پیشروی انگلیس ها پرداختند. 1918 جنگ جهانی با گسترش تسلط انگلیس بر شرق پایان می یابد. وثوق الدوله صدراعظم می شود. او از سرسپردگان انگلیس بود و مامور سركوب جنگل می شود. دولت وی به میرزا كوچك خان اولتیماتوم برای خلع سلاح می دهد. میرزا و مردانش به دولت سرسپرده اعتماد نمی كنند و مصمم می شوند برای نجات ایران به مبارزه خود ادامه دهند. جنگل هنوز درگیر جنگ با انگلیس و نیروهای دولتی است كه 28 اردیبهشت 1920 روسیه با پرچم سرخ بازمی گردد. بهانه جدیدش دفاع از منافع خود در خزر و مقابله با انگلیس است. روسیه محارب با نیروهای جنگل این بار مدعی دفاع از نیروهای جنگل و كمك به خلق گیلان است. با كمك های جنگلی و سلاح شروع می كند و با ایجاد تفرقه بین جنگلی ها می خواهد افراد شیفته شوروی مثل پیشه وری و سلطان زاده را جایگزین مردان مبارز ایران كند و جهت مبارزه برای آزادی را به سوی وابستگی و الحاق به شوروی منحرف كند. كودتای امان الله خان و بدبینی مردم به نهضت و كناره گیری یا كشته شدن نیروهای صدیق سبب می شوند نیروهای مردمی به حمایت از نیروهای دولتی سردار سپه، برای بیرون راندن كمونیست ها و سركوب جنگلی ها قیام كنند. میرزا بی یار و یاور است. محاصره تنگ و تنگ تر می شود. او رو به سوی خلخال دارد؛ به سوی مقر عظمت خانم فولادلو. خسته از خیانت هاست. یارانش كشته شده اند. آرزوهایش برای ایران آزاد به خاك و خون كشیده شده. دستانی خیانتكار تمام مهمات و تجهیزات را تحویل دولت داده اند. عظمت خانم فولادلو سوارانی به استقبال میرزا می فرستد. احمد احرار می نویسد: میرزا به سوی زنی می رفت كه به اندازه نامش عظمت روحی و اخلاقی داشت. 
    

  

 روزنامه شرق ، شماره 995 به تاریخ 2/4/89، صفحه 12 

ادامه مطلب


نظرات() 

سیادت شیخ العارفین سید صفی الدین اردبیلی

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-01:32 ق.ظ


سنگ سیادت در اردبیل:

طبق گزارش منتشر شده در سایت سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران، “همزمان با برگزاری همایش بین المللی شیخ صفی الدین اردبیلی درکتابخانه ملی ایران در تهران (۱۶ دی ماه ۱۳۹۲)، قدیمی‌ترین سنگ نوشته مرتبط با گرایش مذهبی صفویان و سیادت آنها در دارالارشاد اردبیل کشف و شناسایی شده است.

 براساس نتیجه بررسی های علمی دکتر حسن یوسفی باستان شناس دوره اسلامی و صفویه پژوه اردبیلی این سنگ نگاره با ابعاد ۱۱۷ در ۴۳ در ۶ سانتیمتر از جنس رسوبی آهکی سبز تیره وَ متن آن متشکل از ۱۰ سطر است. ۸ سطر سنگ نوشته تقریباً سالم و خوانا ست، اما ادامه متن در سطرهای نه و ده، به خاطر فرسودگی با عوامل طبیعی بیش از چند حرف آن مشخص نیست. طول و عرض هر یک از سطرها ۱۰ در ۴۳ سانتیمتر است که در داخل کادرهای چهارگوش با خطوط نواری ۲ سانتیمتری از یکدیگر متمایز می شوند. این سنگ نگاره منحصر به فرد که توسط دکتر یوسفی تحت عنوان کتیبه سیادت نام گذاری شده تا دهه ۱۳۷۰ شمسی در سمت غربی بدنه مناره برجی شکل مسجد جامع عتیق نگهداری می شد که در نیمه دوم دهه موردنظر برای حفاظت بهتر به محوطه شهیدگاه بقعه شیخ صفی الدین اردبیلی منتقل گردید. اثر مورد نظر که به زمان برادر ارشد بنیان گذار سلسله صفویه یعنی سلطان علی الصفوی سال ۸۹۵ هجری تعلق دارد، در ۱۳۸۱ توسط این باستان شناس اردبیلی شناسایی و متن آن خوانده شده است. بازخوانی و بازنگری متن کتیبه توسط این پژوهشگر صفویه شناس نه تنها بر سیادت در صفویان در دوره قبل از صفویه دلالت دارد، بلکه بیانگر قدرت رو به رشد نوادگان صفوی در عصر قراقویونلوها و اوج گیری اقتدار سیاسی – مذهبی فرزندان سلطان حیدر صفوی مقارن با حاکمیت رو به زوال آق قویونلوها در اردبیل برای تشکیل دولت ملی ایران در آینده نزدیک است.

با کشف و شناسایی و بازخوانی متن فرمان سنگی که از سلطان علی با عبارت “حضرت هدایت سماء، ولایت آثار و کرامت پناه، سیدالسادات” نام برده شده، فرضیه گزاف مورخانی چون احمد کسروی و ولیدی توغان – که اعتقاد داشتند در منابع رسمی شیوخ صفوی قبل از شاه اسماعیل از عنوان شیخ یا خواجه استفاده می‌کردند و هیچ عنوان افتخارآمیز دیگری که دلالت بر سیادت و نسبت علوی صفویان باشد وجود ندارد – را به طور کلی باطل می کند. نکته قابل توجه در ارتباط با تاریخ فرمان سنگی، انطباق تاریخ آن با یکی از نُـه نسخه موجود استنساخ شده صفوهالصفا است که اصل آن در کتابخانه ایاصوفیه ترکیه (استنساخ ۸۹۶ هجری) به شماره ۳۰۹۹ است و میکروفیلم آن به شماره ۱۱۱۸ در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران نگهداری می شود. این نسخه در ۱۸ جمادی الاخر ۸۹۶ هجری هم زمان با حیات سلطان علی پادشاه و قبل از تشکیل دولت صفوی مقارن با کتابت فرمان و کتیبه سنگی سیادت تحریر شده است.”[vii]  

سیادت شیخ در “سند وقف نامه امیر تیمور”:      

دکتر علی اکبر صفی پور معاون سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران می نویسد: “وقف نامه تیمور لنگ بر خاندان شیخ صفی الدین به همراه نسب نامه‌ ای که قبل از روی کار آمدن صفویان بر سیادت این خاندان تأکید می‌نماید در طوماری حدود شش متر و عرض ۳۷ سانتیمتر تنظیم گشته است و دارای تاریخ ۸۰۶ هـ.ق. است.”[viii]

  

سیادت شیخ در”موسوعه رجال المجد و العزه فی سلاله الشریف حمزه”:

اخیرا دکتر سید علاءالجوادی سفیر عراق در سوریه دانشنامه علمی بزرگی در ۲۰۰۰ صفحه پیرامون نوادگان حضرت حمزه بن امام موسی کاظم تألیف کرده که بخش مهمی از آن به شجره نامه سیادت شیخ صفی الدین اربیلی و اجداد و اولاد ایشان اختصاص دارد. وی خلاصه ای از این تحقیق ارزشمند را در قالب یک مقاله به نخستین همایش علمی بین المللی شیخ العارفین سید صفی الدین اردبیلی ارائه کرده است.[ix]  در مقاله کامل ایشان فهرست برخی منابع معتبر اسلامی و غربی که سیادت صفویه را قطعی دانسته اند ذکر کرده است که در اینجا مختصری از آن ذکر می شود:

۱- المحقق المورخ النسابه آیه الله العظمى الشیخ عباس القمی فی عدد من مؤلفاته مثل “الکنى والالقاب، ج۲ و منتهى الآمال فی تواریخ النبی والآل.

۲- المحقق المورخ آیه الله العظمى الشیخ محمدحسین المظفر فی کتابه “تاریخ الشیعه”.

۳- المحقق المورخ النسابه العلامه السید عبد الرزاق کمونه.

۴- شیخ الطائفه فی زمانه المحقق العلامه الشیخ بهاءالدین محمد الحارثی العاملی المعروف بالبهایی المتوفى فی ۱۰۳۱هـ فی کتابه “حرمه ذبائح اهل الکتاب” وغیره من کتاباته.

۵- المحقق المورخ الشیخ جعفر محبوبه.

۶- المحقق المورخ النسابه آیه الله العظمه السید محسن الامین العاملی فی عدد من مؤلفاته مثل “اعیان الشیعه: و “معادن الجواهر، ج ۲″.

۷- المحقق العلامه المتکلم الفقیه السید الامیرابوالفتح الجرجانی المتوفى سنه ۹۷۶ هـ. صاحب کتاب “تفسیر شاهی او آیات الاحکام”.

۸- المحقق العلامه القاضی الشهید السید نورالله الحسینی المرعشی التستری المستشهد سنه ۱۰۱۹ هـ. فی الهند فی کتابه “احقاق الحق”.

۹- المحقق الثانی العلامه الشیخ الکرکی المتوفى سنه ۹۴۰ هـ. فی کتاب “نفحات اللاهوت فی لعن الجبت والطاغوت”.

۱۰- العالم الفقیه المحدث الادیب الشیخ حسین بن عبد الصمد العاملی والد الشیخ البهایی المتوفى سنه ۹۸۴ هـ.

۱۱- شیخ الطائفه فی زمانه المحقق العلامه الشیخ المجلسی.

۱۲- المحقق المورخ النسابه العلامه السید المرزا محمد باقر الموسوی الخونساری صاحب “روضات الجنات”.

۱۳- المحقق المورخ النسابه العلامه الامیر السید صدرالدین الحسینی الدشتکی الشیرازی.

۱۴- المحقق العلامه الفقیه الادیب الشاعر السیدعلی خان المدنی الشیرازی المعروف بابن معصوم فی کتابه “ریاض السالکین فی شرح الصحیفه السجادیه”.

و یقول السید علی ابن معصوم ایضا فی کتابه الدرجات الرفیعه: سمیته “الدرجات الرفیعه فی طبقات الإمامیه من الشیعه” و رتبته على اثنتى عشره طبقه، السابعه: فی الساده الصفویه [۱۷].

۱۵- المحقق العلامه الفقیه الرجالی المعروف المیزرا عبد الله الافندی فی کتابه “ریاض العلماء”.

۱۶- المحقق العلامه السید محمد مهدی الموسوی فی کتابه “احسن الودیعه فی تراجم مشاهیر مجتهدی الشیعه”.

۱۷- المحقق العلامه الفقیه الشیخ محمد مغنیه فی کتابه “دول الشیعه”.

۱۸- المحقق العلامه الفقیه الرجالی الشیح محمد حرز فی کتابه “معارف الرجال”.

۱۹- العلامه المحقق الادیب الشیخ یوسف البحرانی فی “کشکوله”.

۲۰- ابن بزاز توکلی فی کتابه “صفوه الصفا” المتوفى فی سنه ۸۰۰ هـ.

۲۱- المورخ المعروف غیاث الدین بن همام الدین الحسینی المشتهر بخوانده میرالمولود فی سنه ۸۸۰ فی کتابه “تاریخ حبیب السیر فی اخبار افراد البشر” الجزء الثالث من المجلد الرابع ص۴۰۹، الطبعه الثانیه سنه ۱۳۵۳ هـ .ش، مطبعه کلجن – ایران.

۲۲- الشیخ حسین بن ابدال زاهدی فی کتابه “سلسله النسب صفویه”.

۲۳- السید حسن بن مرتضى الحسینی الاسترابادی فی کتابه “از شیخ صفی تا شاه صفی”.

۲۴- السید میرزا محمد خلیل المرعشی الصفوی فی کتابه “مجمع التواریخ” الذی کتبه بعید سقوط الدوله الصفویه.

۲۵- امام النسابین فی زمانه المحقق الکبیر السید ضامن بن شدقم المدنی الحسینی الذی کان حیاً سنه ۱۰۹۰هـ فی کتابه المرجع فی علم النسب “تحفه الازهار فی نسب ابناء الائمه الاطهار”. و فی کتب اخرى له.

۲۶- القاضی السید احمد بن شرف الدین الحسینی القمی المولود سنه ۹۵۳ فی مدینه قم. فی کتابه “خلاصه التواریخ”.

۲۷- العلامه السید صبغه الله الحیدری فی کتابه “عنوان المجد” فی احوال بغداد و البصره و نجدً الذی کتبه سنه ۱۲۸۶هـ. و هو من کبار علماء الدوله العثمانیه فی زمانه.

۲۸- المحقق المورخ الشیخ عبد العزیز الجواهری فی کتابه “دول الشیعه”.

۲۹- الدکتور الباحث خاشع المعاضیدی فی کتابه “من بعض انساب العرب اعالی الفرات”، ص۲۹۰٫ و بهذه الشهاده شجاعه من المؤلف اذ انه کتبه زمن نظام صدام.

۳۰- المورخ المعرف عثمان بن سنید الوائلی البصری المتوفى سنه ۱۸۲۶هـ فی کتابه “مطالع السعود”. وهو من مورخی الدوله العثمانیه.

۳۱- السیدابوالقاسم بن ضامن بن شدقم (۱۰۶۴هـ.). و هو عالم و نسابه ولد فی المدینه واثبت نسب الصفویه فی رساله باللغه العربیه أسماها ”رساله فی انساب ملوک الصفویه”.

۳۲- العالم المورخ السیدابوالقاسم بن میرزا بیک الموسوی الحسینی الفندرسکی (۹۷۰هـ. – ۱۰۵۰هـ.) فی کتابه “تاریخ الصفویه”.

۳۴- العلامه النسابه السیدابوالفتح بن محمدمخدوم الحسینی الشریفی القزوینی فی کتابه “تاریخ الصفویه” باللغه الفارسیه.

۳۵- العلامه النسابه السید احمد بن محمد بن عبد الرحمن کیا الکیلانی من علماء القرن العاشر الهجری فی کتابه “سراج الانساب” من منشورات مکتبه المرعشی النجفی.

۳۶- العلامه المورخ یحیى بن عبد اللطیف القزوینی فی کتابه “لب التواریخ” الذی ألفه سنه ۹۴۸هـ.

۳۷- المؤرخ محمد عارف اسبناقجی باشا زاده المتوفى فی ۱۳۱۰هـ. فی کتابه “إنقلاب الاسلام بین الخواص والعوام”.

۳۸- المؤرخ محمد هاشم أصف المعروف برستم الحکماء فی کتابه “رستم التواریخ”.

میرزابیک بن الحسن الحسینی الجنابدی فی کتابه “روضه الصفویه”.

۳۹- المورخ الایرانی الکبیر السید محمد محیط فی بحثه الذی یمکن ترجمه عنوانه بـ “الصفویون من بساط التصوف الى العرش الملکی”.

۴۰- المورخ الایرانی الکبیر الدکتور عبدالحسین زرین کوب فی بحثه الذی یمکن ترجمته عنوانه بـ “متابعه تحقیقیه حول التصوف فی ایران”.

۴۱- العلامه الخطیب المؤرخ المحقق الشیخ ذبیح الله المحلاتی فی کتابه الذی یمکن ترجمه عنوانه بـ “کشف الکواکب فی تراجم المشاهیر من أبنا الائمه وعلماء آل ابی طالب”.

۴۲- الباحث المحقق الدکتور عبدالجواد الکلیدار فی کتابه “تاریخ کربلاء وحائر الحسین علیه السلام”.

۴۳- الباحث المستشرق کارل بروکمان فی کتابه “تاریخ الشعوب الاسلامیه”.

۴۴- الباحث والمحقق والکاتب العربی الکبیر عباس محمود العقاد فی کتابه “الرحاله ک” حول حیاه عبد الرحمن الکواکبی.

۴۵- الباحثه الایرانیه الدکتوره مریم میراحمدی فی کتاب ” دین و مذهب در عصر صفوی” ۱۳۶۳ هـ. ش.

۴۶- الباحث المورخ لارنس لاکهارت فی کتابه المترجم للغه الفارسیه باسم “انقراض سلسله صفویه” المطبوع سنه ۱۹۵۸ م.

۴۷- المورخ الایرانی بوداق منشی قزوینی فی کتاب “جواهر الاخبار” المولود سنه ۹۱۸ هـ.

۴۸- الباحث المحقق والتر هینتس فی کتاب “تشکیل دولت ملی در ایران، الذی ینتقد الطاعنین بالنسب العلوی للصفویین معتبرا ایاها نوع من الغلو والمبالغه.

۴۹- آیه الله العلامه المحقق السید محمدالحسینی الشیرازی قدس، فی کتاب “ممارسه التغیر لانقاذ المسلمین” المطبوع سنه ۱۹۹۰ م. فی بیروت.

۵۰- آیه الله العلامه المحقق السید ابراهیم الموسوی الزنجانی فی کتابه “کشکول الزنجانی”.



۵۱- الرحاله الالمانی انکلبرت کمبفر فی کتابه المترجم للفارسیه باسم “سفرنامه کمبفر” المولود سنه ۱۶۸۲ م.

۵۲- العلامه المورخ محمد على بن ابی طالب حزین لاهیجی، فی کتاب “رسائل حزین لاهیجی”، فی رساله واقعات ایران و هند، ص ۱۹۷، طبع دفتر نشر میراث مکتوب.

۵۳- السلطان هاشم میرزابن شاه سلیمان الثانی الصفوی اما المرعشی ابا، وهو من الساده المرعشیه و خوولته الساده الصفویه، فی کتابه “زبور آل داود”.

۵۴- الباحث الدکتور نزیه کباره، کتاب “عبد الرحمن الکواکبی حیاته و عصره واثاره”، ۱۹۹۴ م. ص ۳۶٫

۵۵- المورخ السوری محمد راغب الطباخ، فی کتابه “اعلام النبلاء بتاریخ حلب الشهباء”، ج ۶، ص ۴۶۶، طبع فی حلب.



ادامه مطلب


نظرات() 

نقد ماتیاس شولتس بر منشور حقوق بشر کوروش 1

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-01:27 ق.ظ


مترجم: نویدار

هفته نامه "اشپیگل" چاپ آلمان در شماره 28 سال 2008 نوشته ای به نام "فرمانروای قلابی صلح"به قلم ماتیاس شولتس Matthias Schulz منتشر کرده است. در این نوشته نویسنده می گوید که کوروش پیام آور صلح و حقوق بشر نبوده است و یکی چون دیگر دیکتاتورهای زمان خویش بوده است و در این راستا منشور حقوق بشر کوروش را یک "سند تبلیغاتی" می خواند.

این نوشته که در هفته نامه معتبر "اشپیگل" چاپ شده است، کم کم دارد توجه همگان را جلب می کند. ایرانیان آلمانی زبان چند واکنش به این نوشته نشان داده اند. تا آنجا که در اینترنت دیدم، واکنش ها تاکنون بیشتر عصبی و غیرمنطقی بوده اند.

در اینجا برگردان نوشته "اشپیگلرا می آورم تا هر کس درک مستقل خود را از نوشته اصلی به دست آورد و چون بسیار مورد های مشابه دیگر تفسیرهای دست چندم به وجود نیاید. خود نیز زمان برای پژوهش بیشتر پیرامون استدلال های این نوشته نیاز دارم؛ هر چند که نوشته از دید من چندان پخته به نظر نمی آید و دارای چند اشکال ساختاری است و به جای کاربرد روش های علمی کمی نیز از فرهنگ پلمیک یاری جسته است. با وجودی که هیچ گونه تعصبی به این گونه مورد ها ندارم، کمی نیز بوی فرهنگ از گونه روزنامه کیهان می آید. اما دارای چند نمونه و استدلال تاریخی است که نیاز به تامل دارد.در تاریخ ایران نکته های مبهم بسیاری وجود دارند که تاکنون کسی به آنها نپرداخته است. این نکته یکی از آنهاست.

دیدگاه های خود را در اینجا بنویسید تا یک تبادل سازنده دیدگاه ها را داشته باشیم.

نویدار

فرمانروای قلابی صلح

هفته نامه "اشپیگل"، شماره 28/2008

ماتیاس شولتس

در سازمان ملل متحد در نیویورک در ویترینی شیشه ای لوح 2500 ساله به خط میخی نام "منشور باستانی حقوق بشر"وجود دارد که به آن احترام فراوان می گذارند. اکنون آشکار می گردد: این لوح را یک دیکتاتور باستانی نوشته است که مخالفان خود را شکنجه می کرده است.

قرار بود آن چه که محمد رضا شاه پهلوی در نظر داشت، جشن رکوردها گردد. او نخست "انقلاب سفید" (اصلاحات ارضی) را اعلام کرد و خود را "آریامهر" خواند. حال، در سال 1971 نیاز آن را حس کرد که "2500 سال پادشاهی ایران" را جشن بگیرد و این گونه بود که اجرای "بزرگترین نمایش جهان" اعلام گشت.

او دستور داد که پنجاه خیمه باشکوه بر ویرانه های تخت جمشید (پرسپولیس) برپا سازند. 69 نفر از سران کشورها و پادشاهان و در میان انها پادشاه ژاپن به آنجا رفتند. در آنجا 20،000 لیتر شراب نوشیده شد به همراه خوراک بلدرچین، طاووس و خاویار در ظرف طلا. بر روی میزها نیز بطری های شراب "شاتو لافیت" Château Lafite گردانده می شد.

در نقطه اوج جشن شاه به سوی آرامگاه کوروش دوم گام نهاد که در سده ششم پیش از میلاد در یک جنگ درازمدت خونین بیش از پنج میلیونکیلومتر مربع را تسخیر کرده بود.

"منشور باستانی حقوق بشرمورد ستایش همگان

با بیش از صد میلیون دلار هزینه، ستایش از پادشاه باستانی ایرانیان امری پرهزینه و مورد انتقاد بود. شاه در پاسخ با این انتقادها گلایه وار گفته بود: "یعنی با نان و تربچه از سران کشورها پذیرایی کنم؟"

حتی رهبر مذهبی آیت الله خمینی نیز از تبعیدگاه خود نفرت خود را از این کار ابراز داشت: "جنایت های شاهان ایرانی صفحات تاریخ را سیاه ساخته است." با این وجود شاه معتقد بود که بهتر می داند. او بیان داشت که کوروش انسانی ویژه بوده است با اندیشه انسانی، سرشار از محبت و مهربانی. او نخستین انسانی بوده است که حق "آزادی اندیشهرا بنیان نهاده است. شاه این دید خود را به اطلاع سازمان ملل متحد نیز رسانید. در روز 14 اکتبر که جشن در تخت جمشید در اوج خود بود، خواهر دوقلوی او (اشرف پهلوی) گام به بنای سازمان ملل متحد در نیویورک نهاد. در آنجا او کپی لوح منشور حقوق بشر را به "سیتو اوتانت"، دبیر کل سازمان ملل هدیه داد. او نیز برای این هدیه تشکر کرد و آن را به عنوان "منشور باستانی حقوق بشر" مورد ستایش

قرار داد.

اکنون این دبیر کل سازمان ملل بود که می گفت: پادشاه پارسی این "هوشمندی را در احترام به تمدن های دیگر نشان داد." سپس اوتانت دستور داد این لوح گلی را که بیانیه این کوروش دوم به اصطلاح انسان دوست سال 539 پیش از میلاد را در بر دارد، در یک ویترین شیشه ای در بنای اصلی سازمان ملل به نمایش بگذارند. این لوح هنوز آنجاست، در کنار قدیمی ترین قرارداد صلح جهان.

تعارفات بزرگ، سخنان بزرگ، یاوه بزرگ

به نظر می رسد که سازمان ملل متحد قربانی یک حقه بازی شده است. بر خلاف ادعای شاه، جوزف ویزهوفر (Josef Wiesehofer) شرق شناس پرسابقه از شهر کیل می گوید که این لوح خط میخی بیش از یک "پروپاگاند" (تبلیغ) نیست. او می گوید: "این که نخستین بار کوروش اندیشه های حقوق بشر را طرح کرده است، سخنی پوچ است."

هانس پتر شاودیگ (Hanspeter Schaudig)، آشورشناس از هایدلبرگ نیز در این فرمانروای باستانی، مبارز پیشاهنگ برابری و احترام نمی بیند. زیردستان او باید پاهای او را می بوسیدند.

نزدیک به سی سال این فرمانروا شرق را به جنگ کشید و میلیون ها انسان را در بند مالیاتی خود اسیر ساخت. به دستور او بینی و گوش نافرمایان را می بریدند. محکومان به مرگ را تا سر در خاک می کردند و خورشید کار را به پایان می رساند.

آیا سازمان ملل این دروغ تاریخی ساخته و پرداخته شده توسط شاه را بدون تحقیق پذیرفته است 




نظرات() 

کشف گورهای بزرگان سکایی؛ رویدادی بزرگ در باستان‌شناسی ایران

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-01:25 ق.ظ


دکتر حسن یوسفی - برای نخستین‌بار در ایران در کاوش‌های گورستان باستانی خرم‌آباد مشکین‌شهر، گورهایی متعلق به بزرگان اقوام سکایی به دست آمده که رویدادی بزرگ در تاریخ باستان‌شناسی ایران محسوب می‌شود.

به گزارش میراث آریا، گورستان باستانی خرم‌آباد مشکین شهر، در ۷ کیلومتری شهرستان مشکین‌ شهر در استان اردبیل و در ۳۰۰ متری جنوب روستای خرم‌آباد قرار گرفته است.

در کاوش‌های انجام شده در این سایت، آثار گورهای عصر آهن ۱ و ۲ و ۳ (۱۵۰۰ تا ۵۵۰ پیش از میلاد) بدست آمده است. گورهای عصر آهن ۱ و ۲ از نوع گورهای کلان سنگی بوده که با سازه سنگی متشکل از تخته سنگ‌های بسیار بزرگ ساخته شده است؛ بدین گونه که در ابتدا چاله گور به ابعاد مورد نظر کنده شده و دیواره‌ها و سقف با تخته سنگ‌هایی به ابعاد 5/1 تا 5/3 متر به صورت یکرو تراش کار شده است.

اشکال گور‌ها در جهت شرقی- غربی ساخته شده‌اند و طول گور‌ها از ۵/۴ تا ۶ متر و عرض آن‌ها از ۲ تا ۳ متر متغیر بوده، در این گور‌ها تدفین‌ها دسته جمعی و در سطوح مختلف انجام شده است، به گونه‌ای که در یکی از گور‌ها ۱۹ اسکلت انسانی بدست آمد. به نظر می‌رسد تدفین‌های شناسایی شده در چندین نسل صورت گرفته است.

به همین منظور از دیواره‌ غربی این گور‌ها به منظور باز و بسته کردن و قرار دادن تدفین‌های جدید استفاده شده است. علاوه بر اسکلت‌های انسانی، در این گورهای تدفین‌های حیوانی شامل سگ نیز دیده می‌شود. هدایای نیز در کنار اسکلت‌ها، دفن شده که شامل اشیای مفرغی و آهنی، ظروف سفالی و انواع زینت‌آلات است.

شایان ذکر است که این نوع گور‌ها برای اولین‌بار بوده که در ایران کاوش‌ شده است.

برخی از محققان، گنجینه زیویه را نیز محسوب به یکی از شاهزادگان سکایی می‌دانند. در این گور‌ها در ابتدا چاله گور به ابعاد مورد نظر کنده شده است و بعد از انجام تدفین، ‌سقف گور را با الوار و درختان جنگلی (بومی منطقه) ‌ پوشانیده و بر روی گور در ابتدا سنگ چین مدور و در درون آن، تپه‌ای ایجاد کرده‌اند.

بر اساس نوشته هرودوت، مورخ بزرگ، زمانی که پادشاه سکائی از دنیا می‌رفته تعدادی از اسب‌هایی را که وی در زمان حیات خود از آن استفاده می‌کرده به همراه چند نفر از کنیزان، مهتران و زنان دفن می‌کرده‌اند و جسد پادشاه در طبقه زیرین و اسب و سایر افراد نیز بر روی گور قرار می‌گرفته است.

نمونه این آثار تاکنون در کشورهای روسیه، گرجستان و قفقاز بدست آمده اما در کشور ما سابقه نداشته است. اقوام سکائی ۶۲۸ سال قبل از میلاد یعنی حدود دو هزار و ۷۰۰ سال پیش در زمان ماد‌ها به ایران حمله کرده و ۲۸ سال در کشور ایران ماندگار شده‌اند.

*باستان‌شناس مسقر در سایت گورستان تاریخی خرم‌آباد مشکین شهر





نظرات() 

شیخ صفی‌یه منسوب گیلكجه شعر (دکتر حسین محمدزاده صدیق)

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-01:20 ق.ظ


اؤن سؤزده قئید ائتدیگیمز كیمی، شیخ صفی الدین اسحاق، شیخ زاهد گیلانی‌نین قیزی «بی‌بی فاطمه» ایله ائولنمیش و ایگیرمی ایلدن زیاده شیخ زاهیدین اؤلومونه قده‌ر، گلیك‌لر آراسیندا یاشامیشدیر. اودور كه، شیخ صفی، گیلك دیلینی‌ده یاخشی اؤیره‌نه بیلمیشدیر.

سلسلة النّسب صفویه[1] كیتابیندا، شیخ زاهد گیلانی‌نین نوه‌سی شیخ حسین، بیر نئچه قوشا بئیت و بعضی فارسجا شعرلر شیخ صفی‌یه منسوب ائدیر. البته بو شعرلرین شیخ صفی‌دن اولماسیندا شك‌ده واردیر.[2]

بیز،‌ بو شعرلرین شیخ صفی‌یه منسوب اولماسیندا شك ائتمیریك. او، هر بیر تورك عالیمی و دوشونجه صاحیبی كیمی، اطرافیندا اولان بیر چوخ دیللری و یاری دیللری اؤیرنمیشدیر. گیلكجه، تالیشجا، تاتجا یاری دیللری، فارسجا و عربجه دیللرینی یاخشی بیلیردی و بو دیللرده و یا یاری دیللرده بعضا دانیشماسی و یا بعضی شعر و قیسسا سؤزلر یازماسی‌دا شكّه شایان بیر حادثه دگیلدیر. مرحوم علی اكبر دهخدا دا فارسجا قایناقلارا اساسلاناراق یازیر:«او ابیاتی هم به زبان گیلانی سروده است.»[3]

«ایلك اؤنجه اونا منسوب توركجه اولمایان بئیتلره، سلسلة النّسب صفویه كیتابی‌نین مؤلفی فارسجا شرحلرده یازمیشدیر. شعرلری همین فارسجا شرحلر ایله برابر نشر ائدیریك، شعرلر فارس دیللی‌لرین فولكلوریك شعر قالیبلاری اولان «فهلویات» آدلاندیردیقلاری اون بیر سیلابلی مصراعلاردا یازیلمیشدیر. بو قالیبلاردا باباطاهر عریان، فائز دشتستانی و شاطر عباس صبوحی ‌نین یازدیقلاری قوشا بئیتلر، ان تانینمیش شعرلر ساییلیر.

 

2- 3. گیلكجه قوشا بئیتلر و شرحلری

اؤنجه دئدیگیمیز كیمی، سلسلة النّسب كیتابیندا همین قوشا بئیتلره فارسی شرح‌ده یازیلمیشدیر. بورادا شیخ صفی‌نین گیلكجه شعرلرینی، همین شرحلر ایله نقل ائدیریك:

در باب كسر نفس و فروتنی می‌فرماید:

صفیم صافیم گنجان نمایم،

به دل درده‌ژرم تن بی‌دوایم،

كس بهستی نبرده‌ره به اوغان،

از به نیستی چو یاران خاكپایم.[4]

 

شرح:

صفیم كه صاف دلم و دلیل و راه نماینده‌ی طالبانم به گنج‌های اسرار حق با وجود آن همه به دل دردمند بیچاره‌ام زیرا كه هیچ كس به عجب و پندار راه به عالم وحدت و اوغان (= خداوند) نبرده و من از بی‌تعینی و فروتنی خاك پای درویشانم.

 

در باب دلجویی از دردمندان می‌فرماید:

تبه[5] درده‌جر[6] ان از بوجینم درد،

اندی[7] پاشان برم چون خاك چون كرد.

مرگ ژیریك بمیان دردمندان بور،

ره باویان بهمراهی شرم برد.

 

شرح:

از غایت محبت و احسان در باب دلجویی دردمندان می‌فرماید كه بگذار تا درد همه دردمندان بر جان حزین من باشد و خاك پای قدم‌های ایشان باشم و حیات من و ممات من در میان دردمندان باشد كه ایشان همراه من و رفیقان من‌اند در معرفت حقایق عالم توحید.

 

در انبساط دل می‌فرماید:

موازش[8] از چه اویان مانده دوریم،

از جو اویان خواصان پشت زوریم،

ððð

دهشم[9] دوش با عرش و به كرسی،

سلطان شیخ زاهد چوگان كویم.

 

شرح:

مگویید كه من یك لحظه از عالم وحدت دور باشم و حال آنكه قوت و توانایی و پشت گرمی من از خاصان عالم وحدت است. این كه نگذاشته‌ام دوش به زیر عرش و كرسی یعنی بامداد حاملان آن‌ها دوش داده‌ام و به آن شرف مشرف گشته‌ام از جهت آن است كه گوی چوگان سلطان شیخ زاهدم یعنی دست پرور استاد كاملم و مطیع و فرمانبردار اویم.

 

در نفس‌كشی می‌فرماید:

شاهبازیم جمله ماران بكشتیم،

وفاداریم، بی‌وفایان بهشتیم،

قدرت زنجیریم به دست استاد،

چخمقم آتشم دیكم نوشتیم.

 

شرح:

شاهباز عالم وحدتم كه همه‌ی مارانِ صفت ذمیمه را از وجود طالبان محو و ناچیز نمودم و وفاداریم كه رسم بی‌وفایان را بر انداختم و حبل المتین قدرت الهیم كه مطیع و فرمانبردار استاد كاملم كه با وجود استیلای صفت جلال كه تقاضای آن صفت آتش سوزان است به آب حلم و بردباری تسكین داده كسی را نیازردم.

 

در عظمت و كبریایی خداوند می‌فرماید:

همان هوی همان هوی همان هوی،

همان كؤشن، همان دشت، همان كوی.

آز واجم[10] اویان تنها چو من بور،

بهر شهری بشم[11] هی های و هی هوی.

 

شرح:

همان خدای است و همان خدای جل شأنه كه یكتای بی‌همتای است و منفرد در ذات و صفات و دنیا كه عبارت از عالم ناسوت است همان صحرا و همان دشت است و خواهش دل من آن بود كه محبت حق - جل شأنه- كه محبوب حقیقی است مخصوص به من باشد و حال آنكه در هر شهری و بلادی مملو از شورش و غوغای محبان و مشتاقان حق است.

 

در خطاب با شیخ زاهد- قدّس سرّه-  می‌فرماید:

بشتو بر آمریم حاجت روا بود،

دلم زنده به نام مصطفی(ص) بور،

ایه‌ر[12] دوار بو بوردام بو پورسن[13]

هر دو دستم به دامن مرتضی بور.

 

شرح:

چون به درگاه تو كه استاد كاملی ملتجی شدم و پناه آوردم كل حاجت‌های من همه روا شد و از یمن توجه تو دلم زنده به نام حضرت مصطفی (ص) شد. فردا كه روز محشر است از من كه سؤال اعمال كنند دست التجای من به دامن حضرت علی مرتضی – علیه التّحیه و الثّناء- و آل مجتبای او باشد.

 

شیخه شیخی كه احسانش با همی نی،

تنم بوری عشقم آتش كمی نی،

تمام شام شیراز از نوریریم،

شخم سر پهلوانی از خبرنی.

 

شرح:

شیخ من الحمد لله و المنّه كه شیخی است، مكرمت و احسان او شامل طالبان است و وجود من كه مملو است از شرار محبت و شعله‌ی عشق و ارادت در او هیچ كمی نیست و تمام شام  و شیراز در ظاهر و باطن در طلب استاد كامل سیر نمودم و گرد گوشه‌نشینان عالم بر آمدم شیخ من سر و سردار همه‌ی مبارزان میدان جهاد بوده و مرا خبر نبوده است.

 

ایضا خطاب به استاد می‌كند:

به من جانی بده از جانور بوم،

به من نطقی بده تا دم آور بوم،

به من گوشه بده آر جشن نوا بوم،

هر آنكه وانكه بو از آخبر بوم.

 

شرح:

به من حیاتی بخش و دلم را به نور معرفت زنده گردان كه عدم و زوال پیرامون آن نگردد و شنوایی بخش كه ندای عالم غیب از هواتف و الهامات بدان استماع نمایم و گویایی كرامت كن تا مدام دم از محبت توانم زد تا از جمله‌ی گفتنی‌ها و شنیدنی‌ها باخبر باشم.

 

ایضا در تعریف استاد خود می‌فرماید:

دلر كوهی سراودنده نه‌بور،

عشقر جویی كه وریان بسته نه‌بور،

حلم باغ شریعت مانده زیران،

روحربازر به پرواز دنده نه‌بور.

 

 

شرح:

دل بلند همت تو مثل كوه بلندی است كه ارتفاع آن پدیدار نیست و عشق والا همت تو عین الحیات است كه پیش او را نتوان بست و حلم و بردباری تو مثل باغ و بستان شریعت است كه همیشه معمور است و روح مقدس تو مثل شهبازی است كه نهایت سیرانِ او را نتوان دید چون بال به اهمال گشاید عرصه‌ی كونین را به یك طرفة العین طی و سیر فرماید.

 

سخن اهل دلان در بكوشم،

دو كاتب نشته دایم بدوشم،

سوگندم هرده بدل چو مردان،

به غیر از تو به جای جشن نروشم.

 

شرح:

كلام اهل دلان پند و نصیحت ایشان مثل درّی است در گوش من، همیشه مراقب آنم، زیرا كه كرام الكاتبین كه نویسندگان اعمال بندگانند و همیشه حاضرند از خیر و شر، آنچه بندد به قید كتابت در می‌آورند و سوگند خورده‌ام از ته دل كه همچو مردان چشم به مادون حق بیاندازم.

 

اویانی بنده‌ایم اویانی خوانم،

ار ان بوری به بر اویانی رانم،

اویانی عشق شوری در دل من،

اننك زنده‌ام چه عشق نالم.

 

شرح:

پرورده‌ی  عالم وحدتم و دایم ورد زبان من وصف حال عالم وحدت است از آن جهت است كه اسب همت در عالم وحدت می‌تازم و عشق و شور عالم وحدت مملو است در دل من و تا مادام كه زنده‌ام از عشق نالانم.

 

3- 3. كسروی‌نین ادعاسی

قید ائتمك لازمدیر كه «احمد كسروی» و اونون ال اوشاقلاری، شیخ صفی الدین اردبیلی‌یه منسوب همین قوشا بئیتلرین گیلكجه اولدوغونو آنلامامیشلار، اونلاری مجعول «آذری یا زبان باستان آذربایجان!» دیلینه منسوب ائتمیشلر و آذربایجاندا آسیمیلیزه سیاسی حركتلرین اؤنجوسو اولموشلار. بو سیاسی اویونون باشچیلاری تهرانین روتاری كلو‌پ‌لاری و فراماسونری لژلارین عضولری و «پاكدین»لر ایدیلر و كسروی‌نین پیغمبرلیگینی قبول ائدیردیلر!  



[1] بو كیتاب 1303- نجو ایلده برلین‌ده ایرانشهر كیتابخاناسی طرفیندن چاپ اولموشدور.

[2] احمد كسروی اؤزو سلسلة النّسب صفویه كیتابی‌نین ردّینده شیخ صفی و تبارش آدلی اثر یازمیشدیر و اونون شعرلری و سؤزلری حاققیندا دئییر:«این دعوی‌ها . . . دروغ و . . . است!» و لاكین سونرالار اؤز جعلی «آذری» دیلی نظریه‌سینی همین شعرلر اساسیندا قورموشدور!

[3] علی اكبر دهخدا، لغت نامه، تهران، 1333، ماده صفی الدین اردبیلی، ص 268.

[4] بو قوشا بئیتین توركجه اصلی اؤنجه نقل اولوندو.

[5] تبه: دولو،‌شیشمیش (فرهنگ گیلكی ستوده، ص 49).

[6] درده‌جر: توركجه تركیبدیر. «عیبه‌جر» سؤزو كیمی بیر كؤك (درد) و بیراك (-acar) ایله دوزلمیشدیر.

[7] اندی: بو قده‌ر، بیرآز (فرهنگ گیلكی، ص3).

[8] موازش: حدس وورمایین، دوشونمه‌یین. گیلكجه‌ده «ازمه» azme فعلی، حدس وورماق معناسیندادیر. (ستوده، ص 8). همین فعل بو بیئتین ایكینجی مصراعیندا «ازجو» فورماسیندا و «حدس وورمایین» معناسیندا صرف اولونموشدور.

[9]  دهشم: گیلكجه‌ده، وئرمیشم معناسیندادیر.

[10] واج: آشنا (ستوده، ص 248).

[11] بشم: گئدیم. گیلكجه‌ده «شدن» مصدری، گئتمك معناسیندادیر.

[12] ایه‌ر: اگر

[13] پورسن: «پرسیدن» مصدریندن آلینمیشدیر.









نظرات() 

نظر ویل دورانت در مورد پارسیان و کوروش هخامنشی

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-01:14 ق.ظ


«ویل دورانت»، نویسنده و تاریخ نگار مشهور آمریکایی است. وی یکی از سرشناس‌ترین پژوهشگران تاریخ تمدن و تاریخ فلسفه محسوب می‌شود.


مهم‌ترین اثر ویل دورانت، «تاریخ تمدن» (که به همراه همسرش آریل دورانت نوشته) در یازده جلد انتشار یافته و نام این کتاب‌ها عبارت است از: «مشرق زمین، گاهواره زمین»، «یونان باستان»، «قیصر و مسیح»، «عصر ایمان»، «رنسانس»، «اصلاح دین»، «آغاز عصر خرد»، «عصر لویی چهاردهم»، «عصر ولتر»، «روسو و انقلاب» و «عصر ناپلئون». کتاب «تاریخ تمدن» او به بیشترین زبان‌های جهان ترجمه شده و کتاب درسی معروف‌ترین دانشگاه‌های جهان است.

وی در نخستین جلد کتابش با عنوان «مشرق زمین، گاهواره تمدن» درباره فرهنگ، تمدن، هنر، معماری و شاهان ایرانی مطالب جالبی را نوشته است. وی در کتاب‌هایش سعی کرده تا از توصیف صرف فراتر رود و با نگاهی تحلیلی، تاریخ را روایت کند.



ویل دورانت در «تاریخ تمدن» در مورد کوروش هخامنشی می نویسد:

کوروش یکی از کسانی بود که گویا برای فرمانروایی آفریده شده‌اند...در اداره امور به همان گونه شایستگی داشت که در کشورگشایی‌های حیرت‌انگیز خود. با شکست‌خوردگان به بزرگواری رفتار و نسبت به دشمنان سابق خود مهربانی می‌کرد. پس مایه شگفتی نیست که یونانیان درباره وی داستان‌های بی‌شمار نوشته و او را بزرگ‌ترین پهلوان جهان پیش از اسکندر دانسته باشند...

مایه تاسف آن است که از نوشته های هرودوت و گزنوفون نمی توانیم اوصاف و شمایل وی را طوری ترسیم کنیم که قابل اعتماد باشد،مورخ اول تاریخ وی را با بسیاری داستان های خرافی در هم آمیخته و دومی کتاب خود را همچون رساله ای در فنون جنگ نوشته و در ضمن آن خطابه ای در تربیت و فلسفه آورده است.چون این داستان ها را کنار بگذاریم از کوروش جز شبح فریبنده ای باقی نمی ماند.

آنچه به یقین می‌توان گفت این است که کوروش زیبا و خوش اندام بوده!!!، چه پارسیان تا آخرین روزهای هنر باستانی خویش به وی همچون نمونه زیبایی اندام می‌نگریسته‌اند. دیگر اینکه وی موسس سلسله هخامنشی یا سلسله «شاهان بزرگ» است که در نامدارترین دوره تاریخ ایران بر آن سرزمین سلطنت می‌کرده است. آن اندازه که از افسانه‌ها بر می‌آید کوروش از کشورگشایانی بوده است که بیش از هر کشورگشای دیگری او را دوست می‌داشته‌اند و پایه‌های سلطنت خود را بر بخشندگی و خوی نیکو قرار داده بود. دشمنان وی از نرمی و گذشت او آگاه بودند و به همین جهت در جنگ با کوروش مانند کسی نبودند که با نیروی نومیدی می‌جنگد و می‌داند چاره‌ای نیست جز اینکه بکشد یا خود کشته شود...وی هرگز شهرها را غارت نمی‌کرد و معابد را ویران نمی‌ساخت.

دورانت سپس رفتار کوروش در احترام به ادیان و مذاهب دیگر را با «ناپلئون» مقایسه می کند و می نویسد:

{کوروش،}هر وقت سرزمینی را می گشود که پیش از او جهانگشای دیگری به آن جا نرفته بود،با کمال تقوا و ورع!! قربانیهایی به خدایان محل تقدیم می کرد، مانند ناپلئون همه ی ادیان را قبول داشت و میان آن ها فرقی نمی گذاشت  و با مرحمتی بیش از ناپلئون به تکریم همه ی خدایان می پرداخت. وی از لحاظ دیگری نیز به ناپلئون شبیه است چه مانند وی قربانی بلند پروازی های خود شد.

ویل دورانت به خشونت و بی رحمی کوروش نیز اشاره می کند و می نویسد:

نقص بزرگی که بر خلق و خوی کوروش لکه‌ای باقی گذاشته، آن بود که گاهی بی‌حساب قساوت و بیرحمی داشته است. این بیرحمی به پسر نیمه دیوانه وی کمبوجیه به ارث رسید، بی‌آنکه از کرم و بزرگواری پدر چیزی به او رسیده باشد، وی پادشاهی خویش را با کشتن برادر و رقیب خویش به نام بردیا آغاز کرد.


* همانطور که دیدید ویل دورانت ضمن تحسین برخی ویژگی های اخلاقی کوروش، آن ها را مسلم نمی پندارد و مطالبی افسانه ای می خواند ضمن آنکه او را از بی رحمی ها و قساوت هایی که در همه ی شاهان ظالم تاریخ بوده نیز مبرا نمی کند اما متسافانه در بازگویی نظر ویل دورانت در مورد کوروش هخامنشی همیشه تنها قسمتی که به تعریف و تمجید از کوروش اختصاص دارد را می آورند تا خدای نا کرده به غرور ملی خواننده بر نخورد.


دورانت به نژاد پرستی قوم پارس نیز اشاره می کند:

به گفته هرودوت، پارسیان خود را از هر جهت بهتر و والاتر از همه مردم روی زمین می‌دانستند چنان باور داشتند که ملت‌های دیگر به آن اندازه به کمال نزدیک‌ترند که مرز و بوم ایشان از لحاظ جغرافیایی به سرزمین پارس نزدیکتر باشد، و بدترین مرد کسانی هستند که از پارس دورترند.

او همچنین سطح سواد و علم و فرهنگ پارسیان را اینگونه بیان می کند:

باید دانست که خطنویسی را پارسیان سرگرمی زنانه می پنداشتند و کمتر در بند آن بودند که از عشق ورزی و جنگاوری و شکار دست بردارند و به کار نویسندگی اشتغال ورزند و اثری ادبی ایجاد کنند.

مرد عادی معمولاً بیسواد و به این بی سوادی خود خرسند بود و تمام کوشش خود را در کار کشت زمین مصروف می داشت.
چنان به نظر می‌رسد که پارسیان، جز هنر زندگی، ھیچ ھنری به فرزندان خود نمی‌آموخته‌اند. ادبیات در نظر ایشان ھمچون تجملی بود که به آن کمتر نیازمند بودند، و علوم را ھمچون کالاھایی می‌دانستند که وارد کردن آنھا از بابل امکانپذیر بود؛ گرچه تمایلی به شعر و افسانه‌ھای خیالی داشتند، این کار را بر عھده مزدوران و طبقات پست اجتماع می‌گذاشتند، و لذت سخن گفتن و نکته‌پردازی و لطیفه‌گویی در گفت و شنود را برتر از لذت خاموشی و تنھایی و مطالعه و خواندن کتاب می‌شمردند. شعر را، بیش از آنکه از روی نوشته بخوانند، از راه آوازخوانی می‌شنیدند؛ با مردن خنیاگران، شعر نیز از میان رفت.

به عقیده ی دورانت شرابخواری و مستی از اصول لا ینفک زندگی پارسیان بوده: 
 مباحثه جدی در امور سیاسی آنگاه در مجامع پارسها صورت می گرفت که اهل مجلس مست باشند،چیزی که بود،بامداد روز بعد در نقشه های طرح شده تجدید نظر می کردند!!

بر عکس آنچه امروزه در فضای اینترنت پیرامون پیشرفت های علمی!! و صنعتی!!!هخامنشیان تبلیغ می شود ویل دورانت پارسیان را فاقد مهارت صنعتگری می داند: صناعت در پارس رواج و رونقی نداشت پارسیها به آن خشنود بودند که اقوام خاور نزدیک به حرفه ها و صناعات دستی بپردازند و ساخته های خود را همراه باج و خراج برای آن ها بفرستند.

نویسنده ی تاریخ تمدن وضعیت زن در دوران هخامنشیان را اینگونه بیان می کند:

«در زمان زرتشت پیغمبر، زنان- همانگونه که عادت پیشینیان بود منزلتی عادی داشتند و با کمال آزادی و با روی گشاده در میان مردم آمد و شد می‌کردند و صاحب ملک و زمین می‌شدند و در آن تصرفات مالکانه داشتند. پس از داریوش مقام زن به خصوص در میان طبقه ثروتمند تنزل پیدا کرد...زنان طبقات بالای اجتماع جرات آن را نداشتند که جز در تخت روان روپوشدار از خانه بیرون بیایند و هرگز به آنان اجازه داده نمی‌شد که آشکارا با مردان رفت و آمد کنند و زنان شوهردار حق نداشتند هیچ مردی را – ولو پدر یا برادرشان باشد- ببینند. در نقش‌هایی که از ایران باستان بر جای مانده است، هیچ صورت زنی دیده نمی‌شود و نامی از ایشان به نظر نمی‌رسد.

** آنچه از کتاب تاریخ تمدن ویل دورانت نقل شد به معنای تایید کامل این کتاب نیست بلکه تنها تلنگری بود به افرادی که اسرار دارند با تکیه بر سخنان برخی ایران شناسان غربی تاریخ ایران باستان را بزرگتر از آنچه که هست نشان دهند. 




نظرات() 

اوشتبین، یادگاری از گذشته، میراثی برای آینده

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-01:11 ق.ظ

http://www.aharri.com

روستای اشتبین در طول ۴۶ درجه و ۲۹ دقیقه و عرض ۳۸ درجه و ۵۱ دقیقه و ارتفاع ۳۶۲۰ متر از سطح دریا قرار دارد و از توابع بخش سیه رود و دهستان نوجه مهر شهرستان جلفا واقع در استان آذربایجان شرقی است. فاصله روستا از جاده اصلی و مرزی سیه رود-خداآفرین حدود ۷ کیلومتر است.
روستای اشتبین متشکل از سه آبادی به نامهای هراس، سیاوشان و جعفرآباد، نمونه ای از روستاهای کوهستانی – میان دره ای محسوب می شود.
محدوده روستا از نظر تقسیمات آب و هوایی جزء مناطق با اقلیم سرد و دارای زمستانهای طولانی بوده و برای چندین ماه از سال پوشیده از برف است.
بافت روستای اشتبین بواسطه احاطه باغات و سایر عوامل کالبدی نظیر ناهمواریها، بستر سنگی، شیب تند اراضی و شرایط اقلیمی خاص، کاملا فشرده و فقط در محدوده شمالی روستا امکان توسعه محدود وجود دارد.
در سال ۱۳۸۵ روستای اشتبین دارای ۷۷۳ نفر جمعیت در قالب ۱۵۰ خانوار بوده است.
این روستا با شماره ۲۶۹۲ در تاریخ ۱۷/۳/۷۹ در فهرست آثار ملی کشور ثبت شده است. اسناد به دست آمده از سنگ نوشته های موجود در روستا تاریخ ۸۴۳ و ۹۷۶ هجری قمری را نشان می دهند، ولی به نظر میرسد معماری موجود در برخی بناها مربوط به دوره اشکانیان است.
در زمانهای گذشته روستای اشتبین حالت قلعه را داشته است و کسی نمی توانسته به آسانی به روستا دسترسی داشته باشد، به این ترتیب که روستا در دره ای واقع شده است که اطراف آن را از سه جهت کوههای بلند احاطه کرده است و در بالای هر کوه سنگری ساخته شده بود و این سه سنگر به روستا احاطه کامل داشتند و روستا از لحاظ امنیتی همانند دژی محکم بود و به این سان دسترسی دزدان و راهزنان به روستا امری دشوار بود و به این ترتیب در زمانی که مردم از دست دزدان و راهزنان امنیت نداشتند، چنین مکان امنی جهت زیستن مناسب به نظر می رسید از این رو بنا به شواهد موجود، تمدنی به مراتب بزرگتر و با رونق بیشتری در آن مکان شکل گرفت که بعدها بنام اشتبین نامیده شد. بعدها به همین دلیل از دو روستای دیگر «هراس» و «جعفر آباد» به این روستا کوچ کردند و به رونق این روستا افزودند. از دلایل دیگری که منجر به مهاجرت به این روستا از روستاهای دیگر شد، این بود که چون روستاهای دیگر همگی از روستاهای ارامنه بودند و فقط این روستا دارای دین اسلام بود، و همچنین دارای منابع آب، طبیعت، زمین مناسب و آب و هوای مساعد تری بود و در ضمن هیچ ارباب یا حاکمی که مردم را استثمار کند در این روستا وجود نداشت و روستا از قدیم به صورت خرده مالکی اداره می شد و هرکسی می توانست مالک قطعه زمینی باشد و امرار معاش نماید.
در مورد وجه تسمیه روستا دو روایت موجود است:
الف- این روستا از ترکیب سه روستای همجوار به نامهای «هراس»، «جعفرآباد» و «سیاوشان» تشکیل شده و از این رو به «اوشتبین» مرکب از دو کلمه «اوش» به معنی عدد سه و «تبین» به معنی طایفه در زبان تاتی تشکیل شده است.
ب- چون روستا در میان سه کوه بلند واقع شده است، نام روستا از ترکیب دو کلمه «اوش» به معنی عدد سه و «بیین» به معنی میان گرفته شده است.
از مشاهیر این روستا می توان از مرحوم سید ابوالقاسم نباتی نام برد که از موقعیت والایی در ادبیات ترکی و فارسی  برخوردار است. او را می توان خلف راستین خواجه حافظ و عمرخیام دانست. او شاعری عارف و استادی ماهر است که هم تراز غزلیات حافظ و رباغیات خیام شعر سروده است. جمع اشعار به جای مانده از وی بیش از پنجاه هزار بیت است که نصف آن به ترکی و نصف دیگر آن به فارسی است. اشعار نباتی در قفقاز، آذربایجان، ترکیه و ایران طرفداران زیادی دارد و عاشیقها و خواننده ها از اشعار وی استفاده می کنند.

آثار تاریخی روستا:

کتابها و اسناد تاریخی:
یکی از آثار بسیار نفیس و با ارزشی که در روستا وجود دارد، کتاب «تاریخ نادری» است که با خطی بسیار زیبا نوشته شده است. این کتاب خطی در خود روستای اشتبین توسط «مشهدی محمدعلی» نوشته شده است. در انتهای کتاب موارد زیر نوشته شده است:
راقم الحروف اقل الطلاب الکرم و احقر
العباد العظام عبدالله و له عزت آداب مشهدی محمدعلی
اتمام کتاب تاریخ نادری در روز پنجشنبه فی ایام ماه جمادی الثانی سنه ۱۲۳۱
خطم مشوش است و پریشان چو زلف یار عیبم مکن که در شب هجران نوشته ام
این نوشته تا بماند یادگار من نمانم خط بماند یادگار
وجود چنین کتابی با چنین دست خطی در چنین مکان دورافتاده ای نشان دهنده وجود تمدنی به مراتب بزرگتر و با رونق تر از آنچه که اکنون وجود دارد، است.
نزد روستائیان تعدادی کتب خطی دیگری نیز نگهداری می شود که منسوب به حکیم نباتی هستند. اغلب این کتب متعلق به اوایل قرن سیزدهم هستند و نزد آقای علی شاهی نگهداری می شوند.
قبرستان:
قبرستان یکی از مکانهایی است که در هر جایی معمولا از قدمت بیشتری برخوردار است. این روستا نیز از این مساله مستثنی نیست. در قبرستان قدیمی روستای اشتبین به سنگ نوشته قبرهایی برخورد می کنیم که تاریخی حدود ۸۰۰ سال قبل را نشان می دهند.
البته لازم به ذکر است که اکثر این سنگ نوشته های تاریخی به علت عدم نگهداری و توجه در حال از بین رفتن است به طوری که تکه های شکسته غالب سنگها در قبرستان پراکنده می باشند.

ushtubin2

خانه های قدیمی:
از دیگر آثار تاریخی مهم سنگهای سردرخانه هاست که یکی متعلق به خانه آقای سرخای است که متن آن به شرح زیر است:
در بالا: امر ببناء هذا العمارت فی الدولت السلطان ابی السلطان شاه محمد خدا بنده خلد الله ملاکه الحق هدایت الله ابن المرحوم مولانا احمد الشیرزادی
کنگره راست محراب از پایین تا راس محراب:
ز در درآ و شبستان ما منور کن یا علی دماغ مجلس روحانیان معطر کن
به چشم و ابروی ساقی سپرده ام دل و جان یا علی
کناره چپ محراب از بالا به پایین:
بیا و بیا و تماشای طاق و منظر کن یا باقی
جز آستان توام در جهان پناهی نیست یا علی سر مرا به جز این در حواله گاهی نیست «حافظ»
سر محراب:
گشاده باد به دولت همیشه این درگاه به حق اشهد ان لا اله الا الله
گوشه راست و چپ محراب: یا الله یا الله
تاریخ سنگ بین سالهای ۹۸۶ و ۹۹۶ هجری قمری می باشد.
همچنین بالای این سردر لوح چوبی قرار دارد که در آن بعد از آیه «و ان یکاد» به سنه ۱۲۰۱ هجری قمری اشاره شده است.

یکی دیگر از این سنگهای سردر مربوط به خانه آقای سلمانزاده می باشد که در متن آن به سال ۹۷۷ هجری قمری و زمان سلطنت شاه طهماسب صفوی اشاره شده است.
متن این کتیبه به شرح زیر می باشد:
امر ببناء هذه البیت المبارک فی ایام دولة السلطان الاعظم الخاقان الاکرم سید السلاطین فی العالم السلطان ابن السلطان ابن السلطان ابوالمظفر شاه طهماسب بهدر خان خلد الله ملکه الخواجه آقا محمد بن خواجه بیگلر دزماری.۹۷۷

از دیگر آثار تاریخی مهم این روستا می توان به سنگرهای موجود در کوههای اطراف روستا، آسیابهای آبی روستا و سر ستونهای چوبی باقیمانده از مسجد قدیمی روستا اشاره کرد.
معماری ابنیه روستا:
خانه های روستایی بسیار عملکردی و بی تکلف می باشند. این روستا نیز از این خصیصه به دور نبوده اما با این وجود فضاهای مشخصی مانند آشپزخانه، دهلیز، طنبی یا «گوناق اتاقی»، «ال اتاقی» یا اتاق دم دستی و بالکن را دربرمی گیرد. در خانه های این روستا معمولا حیاط عملکرد خاصی ندارد و این دهلیز است که به عنوان فضای ارتباطی کار می کند. در اکثریت خانه ها یک درب پایین برای طبقه اول ساختمان موجود است که از آن برای عبور حیوانات استفاده می کنند و یک درب مستقیم به دهلیز باز می شود که در طبقه دوم قرار دارد.
در تیپ دوم خانه ها یک درب عمومی وجود دارد که از آن درب هم دامها و هم ساکنان خانه استفاده می کنند. بعد از ورود به صحن خانه، معمولا با یک پله به دهلیز طبقه بالا ارتباط پیدا کرده و از آنجا فضاهای خانه تقسیم می شوند.
معمولا در روستا به علت محدود بودن توان اقتصادی و علل دیگر، خانه ها را به صورت مختصر و کاملا عملکردی می سازنند و در این خانه ها اثری از تجملات و تزئینات زیاد دیده نمی شود.

عناصر معماری خاص:
از عناصر معماری خاص این روستا می توان «بالگون» یا همان بالکن و یا به گویش خود روستاییان «آرتیرما» را نام برد که فضایی بیرون آمده از بنا است و بر روی معابر قرار گرفته و بر اساس شرایط اقلیمی این منطقه مورد استفاده روستاییان قرار می گیرد.
این عنصر از دو جهت باعث آسایش بیشتر اهالی می شود: اول اینکه جلوی تابش زیاد آفتاب تیز تابستان را به درون اتاقها می گیرد و دوم اینکه فضای بادگیر و نسبتا خنکی است که در تابستان مورد استفاده قرار می گیرد.
از دیگر عناصر معماری خاص روستا فضایی بنام «بنه گاه» یا « بنا گاه» است و بنا به گفته روستاییان به دلایل امنیتی شکل گرفته است. این قسمت از بنا هیچ روزنه ای به خارج ندارد و فقط از قسمت انتهایی سقف نورگیری می کند. ارتفاع آن تقریبا برابر دوطبقه ساختمان است و چهار ستون چوبی که معمولا دارای سرستونهایی حکاکی شده هستند، سقف هرمی و چوبی آن را نگه می دارند. معمولا در زیر این سقف تنوری برای پخت نان وجود دارد.

ushtubin3

تزئینات:
نرده های زیبا، سرستونهای منقش، ارسی ها و پنجره ها همه از هنر و تمدن والای اهالی این روستا حکایت می کنند. تزئینات در شکل گیری معماری زیبای این روستا نقش بسیار مهمی ایفا کرده اند.

منبع: eachto.org






نظرات() 

بلوچ ها كیستند؟

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-01:06 ق.ظ

مردمشناسان از نگاه اندام، اندازة جمجمه، گونه و رنگ چشم و مو آنان را هندوایرانی می دانند. ایوانف ریشه و تبار بلوچ ها را ایرانی می داند اما نه به گونة ایرانی های خاوری و كُردها و كرزن بر پایة برآیند پژوهش زبانشناسان زبان بلوچ ها را از شاخة ایرانی زبان های هندواروپایی دانسته است. زبان بلوچی از گروه زبان های ایرانی باختری است و با زبان ایرانی میانه و پارتی خویشاوند است. خویشاوندی بلوچی با زبان های شمال باختری ایران می تواند راهی برای یافتن خاستگاه آنان باشد.

گیلان خواستگاه كوچ و بلوچ:
بلوچ ها و كوچ ها چگونه در كوهستان های كرمان پدیدار شدند؟ در فتوح البلدان بلاذری و تاریخ طبری كه در سده های دوم و سوم نگاشته شده اند به هنگام نگاشتن رویدادهای كرمان یادی از كوچ و بلوچ ها نمی رود. پس بی گمان آنان در آن زمان در كرمان نمی زیسته اند. كجا بوده اند؟ برخی در این تلاشند كه آنان را باشندة شمال خاوری ایران در مرز شمالی خراسان بدانند و می گویند كه آنان در برابر تازش هیاطله از سرزمین و زیستگاه خود گریخته و رو به جنوب نهاده اند و با تازش مغولان و تیمور به بلوچستان امروز آمده اند، كه نمی تواند راستینه ای در تاریخ باشد. 

بی گمان راه كوچ آنان از شمال باختری ایران به جنوب خاوری بوده است. تاریخنگار بلوچ جعفری می نویسد كه بلوچ ها از دو راه راهی جنوب خاوری شده اند یكی راهی كه از حلب در سوریه می آمد و دیگر راهی از كوهستان البرز.

سخن من بر سر راه دوم است. پژوهشگران بسیاری بلوچ را از باشندگان سرزمینی در جنوب باختری دریای خزر دانسته اند. 
هنوز در میان تالش ها ضرب المثلی هست كه می گوید « بلوچ مرز نمی شناسد» و شاید این از آن رو باشد كه به گاه همسایگیشان بارها مورد تازش بلوچ ها بوده اند. ضرب المثل دیگری میان تالش هاست بدین گونه كه « آرام آواز نخوان بلوچی بخوان » یعنی بلوچ با آوای بلند آواز می خواند. هیچ نشانی بر زیستن بلوچ ها در هزار سال پسین در كوهستان های باختر سپیدرود در مرز میان استان های گیلان و زنجان و آذربایجان خاوری نیست و بی گمان این ضرب المثل ها نشانی بر همسایگی آنان در روزگاران بسیار دور دارد.
گر كوچ را بدانگونه كه امروز در گیلكی كوچك معنی دارد كوچك بپنداریم در برابر آن بلوچ در زبان مردم كوه نشین گیلان معنی تنومندی دارد مانند « بلوچه گو » كه به معنی گاو تنومند است و براین پایه می توان پنداشت كه بلوچ های باشندة آن زمان گیلان تنمومند بوده اند و كوچ ریز اندام. ضرب المثلی در گیلكی هست بدین گونه كه « بلوچ دونه او جور جورون چه خبره » یعنی بلوچ می داند كه آن بالا بالاها چه خبر است كه نشان بر بلندی اندام یا بركوه نشینی بلوچ دارد و ضرب المثل « بلوچی سپر نِخّی » یعنی لوچ سپر نمی خواهد كه شاید نشان بر پردلی بلوچ در جنگ داشته باشد. 

هنوز در میان بلوچ ها برای نام بردن از گروه های گوناگون مردم پسوند « زای » به كار می رود كه همسان واژة « زّی » گیلكی به معنی فرزند و زاده است و زای بلوچی نیز همین معنی را دارد.
افتخارات بلوچستان برای ایران:

كوروش ، بنیانگذار  هخامنشی در ایران آنها را تشویق كرد تا در ایالات شمالی ایران در نواحی همجوار دریای سیاه یعنی در كردستان ، ارمنستان و گیلان ساكن شوند، بلوچ ها مدت یك هزار سال در این مناطق كوهستانی اقامت داشتند ، دست به سلاح بردند و به عنوان نخبگان سپاه هخامنشی و ساسانی خدمت كردند. به نوشته محمد سردار خان در عهد هخامنشیان ، كیانیان و ساسانیان، بلوچ ها ستون فقرات نیروهای نظامی پادشاهان باستانی ایران بودند. در اواخر عهد ساسانی و مقارن ظهور اسلام ، بلوچ ها از شمال و شمال غرب به جنوب ایران در كرمان مهاجرت كردند و تا حمله مغول در آنجا اقامت داشتند و پس از آن باردیگر به جانب شرق هجرت كرده و در مناطق كنونی ساكن شدند. قدیمی ترین منبعی كه در آنجا اقامت داشتند و پس از آن باردیگر به جانب شرق هجرت كرده و در مناطق كنونی ساكن شدند . قدیمی ترین منبعی كه در آن واژه بلوچ اشاره شده ، شاهنامه فردوسی اثر حماسی ـ ملی ایران است كه در قرن دهم میلادی ـ چهارم هجری ـ به نظم درآمد . فردوسی جنگجویان بلوچ را به شجاعت و مردانگی ستوده است

سابقه تمدن انسانى در بلوچستان
به عقیده دانشمندان براى یافتن پناهگاههاى انسان «پالئولیتیك» باید در مثلث شیراز، مشهد، زاهدان و بخصوص در ناحیه بم و كوه آتشفشانى تفتان در بلوچستان به جستجو و بررسى پرداخت. 

در گذشته‏ ها پیوسته یك ارتباط واقعى بین تمدنهاى انسانى وجود داشته است. وجود آثار تمدنهاى باستانى در كنار رودهاى بزرگ مانند: فرات، كارون، دجله، نیل، سند و هیرمند ناشى از همین ارتباط است. رودهاى بمپور، سرباز، ماشكیل و لادیز در بلوچستان نیز از نواحى زیست ساكنان اولیه فلات ایران بوده است.

امروزه آن تصور كه بلوچستان در نتیجه معجزه و بصورت افسانه‏اى در كره زمین سر در آورده، كم رنگ شده است چون با تحقیقات چندساله باستان شناسان سابقه مدنیت در این سرزمین آشكار شده است. زیرا از ظروف سفالى بدست آمده در نواحى بمپور، خوراب و ... در بلوچستان كه مربوط به حجر مى‏باشند، وجود تمدن اولیه در این سرزمین روشن مى‏شود.

بنابه عقیده غالب باستان شناسان تمدن بلوچستان واسطه‏اى بین دو تمدن بزرگ سومر در غرب و هند در شرق بوده است. و نه تنها از آنها تأثیر پذیرفته است بلكه بر آنها تأثیر نیز گذاشته است. بلوچستان و ایران هر زمان كه توسط بیگانگان مورد هجوم واقع شده، دچار تفرقه و تجزیه شده است اما وحدت سیاسى فلات ایران و اندیشه وحدت ملى به عنوان عواملى بوده‏ اند كه نفوذ نیروهاى خارجى را به تحلیل برده ‏اند. 
بلوچستان قبل از اسلام:
بنا بر روایاتی بلوچ ها پیش از اسلام پیرو مذهب زرتشت بودند ، ولی از سال 24 هـ.ق كه در زمان ظهور اسلام و حمله اعراب به دین اسلام گرویدند.، مردم بلوچستان به دین اسلام گرویده و همگی مذهب تسنن حنفی دارند ، به استثنای تعداد كمی شیعه كه در بزمان و دلگان سكونت دارند. در مورد پراكندگی سكونت بلوچ ها باید گفت بلوچستان به طور كلی بین ایران ، پاكستان و افغانستان تقسیم شده است .

مكا:

در كتیبه های داریوش هخامنشی مكا قومی غیر پارس بودند و چهاردهمین ساتراپی هخامنشی به شمار می امدند. مكاها یا همان بلوچها در مكانی به اسم مكران كه همان بلوچستان هست می زیستند. مادها و مكاهاوسكاهاو... اقوام غیر پارس اما اریایی بودند.

واژه بلوچ و معنای ان از دیدگاه مورخان:

بیشترینة باشندگان بلوچستان بلوچ ها هستند. هرتسفلد نام بلوچ را برگرفته از رویة مادی واژة « برازاـ واچیا » BRAZA- VACHIYA ( فریاد بلند) كه در زبان پارسی باستان نیز بدین گونه است، می داند و مُكلِر آن را برگرفته از واژة گدروسیا GEDROSIA در زبان یونانی كهن

بلیو نام بلوچ را برگرفته از واژة « بالااِچا »BALAECH A دانسته و گیلبرتسن آن را برآمده از واژة سانسكریت « مالِچا » MALECHA به معنی دون دین می داند

جعفری واژة بلوچ را برآمده از به هم پیوستن دو واژة « پّهل » ( پهلوان ) فارسی و « اوچ » ( بلند ) سنسكریت به معنی پهلوان بُرز و بلند بالا دانسته و نوشته كه جت ها كه در زمان ساسانیان به بلوچستان آمدند و باشندة این دیار شدند آن گاه كه تازه از راه رسیدگانی بلند بالاتر از خود را دیدند آنان را بلوچ نامیدند

راولینسن نام بلوچ را دگرگون گشتة نام بلوص شاه بابل دانسته و سایكس می نویسد كه این گروه چون در سرزمین كوسان در خاور كرمان می زیستند كوسی و كوشی نامیده شدند و كوش و بلوص پس تر به گونة كوچ و بلوچ در آمد.

در برهان قاطع بلوچ « تاج خروس » دانسته شده و اعتمادالسلطنه در مراه البلدان نوشته كه چون مردم بلوچ لخت به دنیا آمدند و توان پوشاندن خود را نداشتند به بّلُخت شهره شدند و بّلُخت پس تر به رویة بلوچ در آمد.

از آن چه كه آمد در می یابیم كه بلوچ ها باشندگان بلوچستان امروز نبوده اند و به گمان پیرامون سال های پسین دوران فرمانروایی ساسانیان و سده های آغازین اسلامی پا بر این دیار نهاده اند. از آن روست كه باید ریشة نژادی آنان را جُست و سرزمینی را كه آنان از آن به راه افتاده و به سرزمین امروزی خود آمده اند یافت.






نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox