تبلیغات
انایوردم خطبه سرا - مطالب قارانقوش
 
یاتما تولکی دالداسندا گوی یسون اصلان سنی، كچمه نامرد كورپیسینن گوی آپارسون سیل سنی

جنایات ارتش شاه (مشاهدات قاضی آمریکائی از آذربایجان)

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 5 تیر 1396-06:00 ب.ظ

جنایات ارتش شاه (مشاهدات قاضی آمریکائی از آذربایجان)

...زمانی که ارتش شاه وارد آزربایجان شد سرو صدای نعره آوری ایجاد کرد. سربازان دولتی تاراج را آغاز کردند، غارت می‌کردند و می‌بردند هرچه به دستشان می‌رسید و به آن هم رحم نمی‌کردند. (در ...مقام مقایسه) ارتش  اشفالگرروس‌ها از رفتار و کردار بغایت بهتری برخوردار بودند. ارتش شاه که خود را ارتش نجات بخش می‌نامید، قشون درنده و اشغالگر بود. این ارتش زخمهای وحشتناکی در مردم به جای گذاشت. خرمن های دهقانان سوزانده شده نابود گشتند، زنان و دختران روستاییان آزربایجان مورد تجاوز جنسی قرار گرفتند. خانه‌های مردم غارت و چپاول شدند. اغنام و احشام (چهارپایان) روستاییان به غارت رفتند و دزدیده شدند. ارتش شاه خارج از کنترل بود. ماموریت ارتش شاهنشاهی آزادی و نجات بود، اما این ارتش مردم عادی را مورد شکار قرار داد و ویرانی، غارت و مرگ از خود بجای گذاشت.
هنوز ارتش شاهی در منطقه بود که مالکان فراری رسیدند. آنها نه تنها خواستار املاک و کرایه آنها شدند، بلکه خواستار کرایه‌هایی شدند که در دوران پیشه وری مردم صاحب زمین شده بودند. این پرداخت های اجباری گذشته سبب نابودی ذخیره غذایی دهقانان و به خاک سیه نشستن آنها گردید
منبع/ (سرزمین‌های شگفت انگیز و مردمانی مهربان٫ نوشته ویلیام داگلاس – ترجمه حمید دادیزاده تبریزی)

توصیح انایوردم  خطبه سرانگین تالش
هدف ما نغل روایات متفاوت از حوادث تاریخیست مطلب بالا نشان دهنده این است كه مزدوران روسیه شوروی خاك مطهر اذربایجان را ترك كرده وبه امر ارباب شیطان صقت فراررا برقرارترجیح داده اندولی مزدوران حكومت شاه مردم نجیب و ازاده اذربایچان را قتل و غارت كرده اند و تازه در بهترین حالت باید گفت چپر سوكن  فاچوبدور چیلكه دوشیرنی گرفته اندویا شایدهم دشمنان اتخادملی مردم ایران از مردم اذربایجان انتقام گرفته اند كه چرا خاك وطن عزیز ایران پایدار را ترك نكرده اند؟
واما در پست تالش و باغرو واستارا در وقایع بیست ویك اذر علت اینكه نویسنده پیشه وری را شهید خطاب كرده است و ماهم از ان كلمه اغماض كردیم اولا به خاطر ان بود كه پیشه وری در مقابل حكومت جنایتكار استالین بعداز وقایع اذربایجان ایستادگی و مخالفت می كند وازاینكه مورد سواستفاده وباریچه قرارگرفته است اعتراض می كندولذا توسط كاگ ب  جناییكاریعنی همانهاییكه از ارمنستان برنامه های رادیو وتلوزیونی پخش میكند و تورك ها و تالش ها را دشمنان تاریخی هم یاد می كند كشته  میشود  وهم اینكه نمی خواستیم در مطلب دریافتی دست برده باشیم والا باید از نشرش خود داری می كردیم ولذا بخشی از تاریخ خطبه سرا نشر نمی شد


در ادامه به خاطرت استادبهزادی اشاره می كنیم تا هرگز فراموش نكنیم كه پان تورك ها(فرقه دموكرات و دولت عثمانی) و پان قارس ها وشركا (مزدوران رژیم شاهنشاهی )هیچكدام دوستان جامعه بشری بویره مردم ایران جه اذربایجان وچه تالش نبوده و نیستند



 جناب استاد، بهزادی  :حکومت مرکزی ایران برخلاف توافقات منعقده بین تهران و تبریز، دست به حمله نظامی به آذربایجان زد و آرتش شاهنشاهی مرتکب جنایاتی شد که به تعبیر داگلاس قاضی آمریکایی، انسان از بازنویسی آنها شرم دارد.
اگز می‌خواهید که از فجایعی که توسط آرتش شاهنشاهی و ایادی آنها در آذربایجان صورت گرفت و نیز چگونگی ادامه مبارزه بعد از عقب‌نشینی فرقه  ازآذربایجان صحبت کنم.

قبلا" به این آمار توجه کنید: به موجب آمار دادستانی آرتش تعداد 2500 نفر در دادگاه‌های صحرایی به اعدام و تعداد 800 نفر به حبس‌های طویل‌المدت محکوم شدند. افزون بر این بیش از 20000 نفر بدون محاکمه كشته شدند، 36000 نفر مهاجر با خانواده‌هایشان به جهنم بدرآباد و گروه کثیری از کارمندان شاغل در آذربایجان در دوره پیشه وری که عضو فرقه هم نبودند به شهرهای دوردست ایران تبعید گردیدند. هفتاد هزار نفر به شوروی مهاجرت نمودند و ده‌ها هزار نفر از دهات و شهرهای آذربایجان برای نجات خود به شهرهای دیگر ایران مهاجرت کردند

. از اعمال ننگین اوباش درباری سوزاندن کتاب‌های ترکی بود و آنها رسم منحوس کسروی، «جشن کتاب‌سوزان» را احیا کردند.
کشت و کشتار فجیعانه و بدون محاکمه زنان و مردان و کودکان ونسل‌کشی بی‌رحمانه و ننگینی بود.

- آیت‌الله خوئینی‌ها نماینده آیت‌الله‌العظمی اصفهانی در زنجان را خفه کردند. جنازه‌اش را از پنجره به کوچه پرت کردند و در شهر گرداندند و تا مدتی اجازه دفن ندادند.

- دختر 18 ساله‌ای را در زنجان لخت مادرزاد با مشت و لگد کوبیدند و در شهر گرداندند.

- در اردبیل سینه مادر یکی از فدائیان را در جریان اعمال وحشیانه «قتله» در خیابان بریدند.

- صدر کمیته فرقه در بستان‌اباد را کشتند و قطعه- قطعه کردند و سرش را در شهر گرداندند و باقی‌مانده لاشه را در کنار جاده به تماشا گذاشتند.
- شکیبا رئیس فرهنگ باسابقه را در ارومیه، دیبائیان و آذرآبادگان را در اردیبل کشتند و قطعه- قطعه کردند و در شهر به نمایش گذاشتند.
... در این مصاحبه بیش از این نمی‌توان گفت و باید در هر محل شرح این فجایع را گرد آورد و ثبت کرد






نظرات() 

کوروش به روایت خلخالی: دروغین و جنایتکار، جاه‌طلب و عیاش

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 5 تیر 1396-05:57 ب.ظ




 همزمان با دورانی که آخرین شاه ایران، «آریامهر» را تجسمی زنده از کوروش کبیر می‌خواند، طلبه‌ای جوان و انقلابی به واسطه مخالفت با شاهِ حاضر در گوشه‌ای دیگر از ایران مقدمات نفی ایدئولوژیک و تاریخی مرجع ضمیر را فراهم می‌آورد چه آنکه دوره، دوره نفی سلطنت بود و سلاطین چیزی نداشتند جز از برای برانگیختن نفرت. اینچنین بود که شیخ صادق صادقی گیوی مشهور به خلخالی دست به قلم برد و جزوه‌ای نوشت که  ریشه در نفرت بی‌حد و حصر مردمان آن روزگار از اصل سلطنت دارد.

 

 

آغاز جشن‌های ۲۵۰۰ ساله و باستان‌گرایی شاه

 

۲۰ مهر ۱۳۵۰ آغاز دور تازه‌ای از حکومت پهلوی دوم بود. روزی که محمدرضا پهلوی با قرائت خطابه‌ای در برابر مقبره کوروش هخامنشی در پاسارگاد، آغاز جشن‌های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی را اعلام کرد. این نمایش بزرگ که ظاهراً به بهانه بزرگداشت ۲۵ قرن حکومت پادشاهی در ایران آغاز شده بود در عمل به تصویری از کیش شخصیت آخرین شاه ایران تبدیل شد و در شرایطی که متجاوز از نیمی از جمعیت ایران آن روزگار در روستا‌ها و حومه شهرهای بزرگ در فقر و فلاکت زندگی می‌کردند، شاه برای این مراسم بیش از سیصد میلیون دلار یعنی به نرح امروز تقریبا معادل هزارمیلیاردتومان هزینه کرد تا چهره‌ای دیگر از حکومت خود به نمایش بگذارد. حکومتی در ادامه حکومت کوروش که به درست یا غلط نمادی از «تمدن بزرگ ایران» بود.

این حرکت شاه واکنش‌هایی در پی آورد. واکنش‌هایی از سوی مخالفان وی در پایگاه مذهب، که گویی سخن شاه را باور کرده بودند که او تجسم عینی کوروش آرمیده در خاک است. وقتی محمدرضا پهلوی می‌گفت: «کوروش آسوده بخواب که ما بیداریم» شاید تصوری نداشت از اینکه بیداری او خواب کوروش را آشفته خواهد کرد که مخالفان شاه او را بدل از کوروش دیدند و پس هر آنچه فریاد از اعمال او داشتند بر سر کوروش کشیدند. درست در همین مقطع بود که رساله «کوروش دروغین و جنایتکار» به قلم شیخ صادق خلخالی نوشته شد. این رساله که نمونه‌ای از موضع‌گیری مخالفان مذهبی شاه در مقابل همسان‌سازی وی با پادشاه هخامنشی بود، کوروش را "سفاک و خونریز" دانسته و او را به انحراف اخلاقی متهم می‌کرد.

 

 

مادر کوروش یهودی بود

 

صادق خلخالی در رساله خود، کوروش هخامنشی را زاده مادری یهودی خوانده و حمله وی به بابل را نیز در پی دستور مادرش برای آزاد کردن قوم یهود دانسته و نتیجه گرفته است: «نژاد یهود، امروز به تبهکاری و دشمن بشریت معرفی شده‌اند... تنها معرف کوروش به نیکی و نیکنامی نیز همین یهودند... فریاد که همین یهود، همین دلال‌های سیاست بین‌المللی، برای ملل دیگر تاریخ، پادشاه نامدار معرفی می‌کنند و مردم را وادار می‌کنند که جشن بگیرند، پول بدهند و شادی کنند و برای دایر کردن این جشن‌ها، کار‌شناس می‌فرستند و میلیون‌ها تومان پول را به این وسیله به غارت می‌برند.»

 

خلخالی تصویری خشونت‌بار از پادشاه هخامنشی ارائه می‌کرد. او تفاوتی میان کوروش و سایر پادشاهان تاریخ ندیده و نوشته است: «کوروش نیز مانند همه پادشاهان و زورمندان تاریخ که از موهبت‌های خدادادی فقط زور و شمشیر دارند و منطقی وحشیانه که به حکم زور باید دیگران را مقهور تسلیم امر و خواسته خود نمود، از تیره وحشی در ۲۵۰۰ سال پیش برخاست و در دستگاه بهمن پادشاه ایران به خدمت مشغول شد چون سودای جهانگیری در سر داشت با سپاه وحشی خود به جنگ با همسایگان پرداخت.»

 

خلخالی سپس به ریشه روایت‌های به عقیده وی "دروغ درباره تاریخ زندگی کوروش پرداخته"، "هرودوت" مورخ را دروغ‌پرداز دانسته و روایت گزنفون از کوروش را نیز برآمده از تخیلات وی نامیده بود و می‌گفت: «نوشته‌های هرودوت به صورت افسانه و برای نقال‌های قهوه‌خانه و درویش‌های سر کوچه‌ها هم به درد نمی‌خورد تا چه رسد که از آن یک حماسه کوروش کبیر بسازیم و بعد هم به آن افتخار کنیم.»

 

او حتی پرویز ناتل خانلری را نیز مهره ثابت صهیونیسم بین‌المللی می‌نامید، چه آنکه خانلری «با وجود تصریح مورخین شرق و غرب که هرودوت یا گزنفون دروغگو هستند... قلم به دست گرفته و از هر راه ممکن وارد شده، از کوروش کبیر قهرمان ساخته و لوحه او را به نام اولین لوحه حقوق بشر به مردم معرفی می‌کند.»

 

صادق خلخالی بدین ترتیب تا بدانجا پیش رفت که گرامیداشت روز تولد کوروش را سیاستی استعماری دانست، آنچنان که: «گاهی مردم را به تریاک و زمانی دیگر مردم را به می‌گساری و موسیقی و هنر و وقت دیگر آنها را به ورزش و میدان المپیک و بار دیگر آنها را به هیپی‌گری و درویشی و عرفان موهومی و سپس به لباس و مدپرستی مثل مینی‌ژوپ و ماکسی و میدی و غیره و بالاخره به وسیله سینما و تئا‌تر و تریا و کاباره و به وسیله مجلات و روزنامه‌های مزدور و عکس‌ها و فیلم‌های سـ. ک. سی و به وسیله رمان و تاریخ موهومی و روز تولد موش و سگ و گربه و یا کوروش کبیر مشغول کرده و می‌خواهند که ملت هیچگاه رشد فکری نداشته باشند.»

 

 

رد تفسیر علامه طباطبایی از ذوالقرنین

 

صادق خلخالی توصیف کوروش را به تمامی از موضعی خصمانه و مبتنی بر نفی روایت‌های مثبت آغاز کرد و بدانجا رسید که سخن گفتن از عظمت دوران حکمرانی او بر ایران را «سیاست استعمار» و «توطئه یهود» دانست.

 

خلخالی این سخنان را از موضع یک دانش‌آموخته حوزه نوشته بود اما او با این رساله در برابر برخی  حوزوی ها قرار می‌گرفت. از آن جمله علامه طباطبایی بود که احتمال می دادکوروش مصداق «ذوالقرنین» باشد و نوشته بود: «به هر قومی ظفر پیدا می‌کرد، از مجرمان ایشان می‌گذشت و عفو می‌نمود و بزرگان و کریمان هر قومی را اکرام و ضعفای ایشان را ترحم و مفسدان و خائنان را سیاست می‌نمود.»

ذوالقَرنین یکی از شخصیت‌های ذکر شده در قرآن است. بر اساس آنچه در قرآن آمده است ذوالقرنین، فرمانروایی بود که سه لشکرکشی مهم داشت؛ نخست به باختر، سپس به خاور، و سرانجام منطقه‌ای که در آن یک تنگه کوهستانی وجود داشت. او انسان یکتاپرست و مهربان بود و از طریق دادگری منحرف نمی‌شد و به همین جهت مشمول لطف خدا بود، او یار نیکوکاران و دشمن ستمگران و ظالمان بود و به مال و ثروت دنیا علاقه‌ای نداشت، او هم به خدا ایمان داشت و هم به روز رستاخیز، او سازنده سدی بود، که در آن به جای آجر و سنگ از آهن و مس استفاده شده است و هدف او از ساختن این سد کمک به گروهی مستضعف در مقابل ظلم و ستم قوم یاجوج و ماجوج بوده است.

هرچند علامه طباطبایی احتمال می دهد کوروش همان ذوالقرنین باشد، اما خلخالی بی‌توجه به تفسیر ایشان مفسرین و روحانیونی که کوروش را مصداق «ذوالقرنین» ذکر شده در قرآن دانسته بودند واعظان سلطنت و دربار معرفی کرد و نوشت: «مگر یک نفر انسان به تمام معنی جانی و منحط از نظر اخلاق عمومی و خصوصی می‌تواند ذوالقرنین باشد؟ حیف است که ذوالقرنین مقدس و محبوب، کوروش منحوس جاه‌طلب و عیاش و آدمکش باشد... فردی که زن خود را پس از باده‌گساری‌های بی‌حد به مردم عرضه می‌کند و در حالت مستی، فرمان قتل مردمانی را که ضد یهودند صادر می‌کند.»

این در حالی بود که به اعتقاد برخی و آنچنان که  در تفسیر آیاتی از سوره کهف می‌آوردند، کوروش «به وحی و یا الهام و یا به وسیله پیغمبری از پیغمبران تایید می‌شده» و «از کسانی بوده که خداوند خیر دنیا و آخرت را برایش جمع کرده بود، خیر دنیا برای اینکه سلطنتی به او داده بود که توانست با آن به غرب و شرق برود و هیچ چیز جلوگیرش نشود... و اما آخرت، برای اینکه او بسط عدالت و اقامه حق در بشر نموده، به صلح و رفق و کرامت نفس و گستردن خیر و رفع شر در میانه بشر سلوک کرده.»

خلخالی اما پیروزی‌های کوروش را محصول بخت او و تمام آنچه را که در تورات در وصف کوروش آمده بود را ساخته و پرداخته یهودیان آزادشده بابل می‌دانست. او به آنچه درباره سدسازی ذوالقرنین در قرآن آمده است، اشاره کرده و با رد شباهت کوروش به آنچه از ذوالقرنین در قرآن تصویر شده، نوشته است: « با در نظر گرفتن کمی عمر کوروش و شهوت‌پرستی او و جنگ‌هایش در مشرق و مغرب، اصلاً نوبت آباد کردن برای او حتی در وسط مملکت خویش هم نماند تا چه رسد که سدی با آن عظمت را در شمال چین به وجود آورد که ممکن است با نبود وسائل ساختمانی در آن زمان متجاوز از یک قرن هم طول کشیده باشد.»

 

اشاره خلخالی به روایت‌هایی است که "سد" ذکر شده در قرآن را "دیوار چین" و "ذوالقرنین" را "کوروش" می‌دانند. خلخالی می‌نویسد: «البته ما هیچ شک و شبهه‌ای نداریم که ذوالقرنین سد را به وجود آورده و قرآن به آن معنی در سوره کهف اشاره فرموده و این را نیز یقین داریم که کوروش ذوالقرنین نیست و شما نیز کم و بیش به این امر پی برده‌اید؛ لکن از نظر اشخاصی که دلشان می‌خواهد همیشه مدارک خارجی و غیراسلامی را در این باب بیان کرده باشیم و خود این معنی هم یک نوع جنون غربزدگی است، ناچاریم از افراد غربی هم برای اثبات مطلب مؤید آورده باشیم.» وی سپس افزوده است: «افرادی که درباره کوروش و داریوش و شاهان هخامنشی مطالبی نوشته‌اند، مانند هرودوت، گزنفون و کتزیاس، هیچ‌کدام آن‌ها کوروش را سازنده کوچک‌ترین سدی در عالم معرفی نکرده‌اند. با اینکه این‌ها از زاییدن قاطر کره قاطر را و زاییدن مادیان خرگوش را و گرفتن آفتاب در آسمان و مزخرفات دیگر غلط اندر غلط را به نام سرگذشت شاهان هخامنشی نوشته و باقی گذاشته‌اند؛ لکن هیچ‌کدام آن‌ها راجع به سد کوروش و ساختمان آن در زمان حیات وی اشاره‌ای هم نکرده‌اند...»

کوروش دین ثابت نداشت

خلخالی هرچند مادر کوروش را یهودی دانسته و بدین طریق وی را از طریق نسب «یهودی» می‌داند اما درباره مذهب کوروش نظراتی دیگری هم دارد. او در بخشی از رساله خود نوشته است: «راجع به دین پادشاه هخامنشی باید این معنی را اذعان نمود که آن‌ها یک دین مسلم و ثابت نداشته‌اند، بلکه در هر کوره و دوره دین آن مکان و زمان را قبول می‌کرده‌اند و پایبند به هیچ یک از مذاهب نبوده‌اند و برای پیشبرد مقاصد سیاسی و شیطانی خود به آب و رنگ هر مذهبی خود را زینت می‌داده‌اند. همچنان که کوروش برای زئوس، مردوک، مهر، ناهید و افرودیت قربانی می‌کند، با اینکه آن‌ها خدایان ملل مختلف بوده‌اند، مثل ملکه انگلستان در هند شاش گاو را به عنوان تبرک که عقیده بعضی از هندو‌ها است می‌خورد.»

 

وی برای تثبیت این ادعا به نقش‌های حک شده بر کتیبه‌های "نقش رستم" اشاره کرده و نوشته است: «در نقش رستم که بنا به عقیده مستشرقین چهار مقبره وجود دارد که از هر یک از آن‌ها آثار بت‌پرستی و آتش‌پرستی به رسوم مختلف آشکار است...»

 

 

راهزنی یا راهِ زنی؛ مسئله این است

 

یکی از جالب‌ترین بخش‌های رساله  ایه خلخالی بخشی است که  به فساد اخلاقی کوروش اشاره کرد است . خلخالی در جزوه خود نوشت: «کوروش پسر جوانی بود از اهل "مر" که از شدت احتیاج مجبور گردید راهِ زنی پیش گیرد و لواط بدهد...» خلخالی این جمله را به نقل از کتاب "تاریخ ایران باستان" نوشته مشیرالدوله پیرنیا مطرح کرده بود، حال آنکه متن اصلی کتاب این‌چنین بود: «کوروش پسر چوپانی بود از ایل مرد‌ها که از شدت احتیاج مجبور گردید راهزنی پیش گیرد.»

این موضوع یکی از نقاط مهم مورد انتقاد منتقدان خلخالی از جمله سعیدی سیرجانی و باستانی پاریزی بود تا آنجا که بعضی وی را به بی‌دقتی در نقل مطالب و برخی دیگر او را به "تحریف" تاریخ متهم کردند. وی اما در سال ۱۳۷۷، طی گفت‌وگویی در پاسخ به این طیف از منتقدان گفته است: «از کلمات تاریخی می‌توان برداشت‌های متفاوت داشت.»

 

خبرنگار گفت: «رساله تحقیقی شما با عنوان کوروش دروغین و جنایتکار از سوی مورخین و اساتید تاریخ فراوان نقد و رد شده است. اساسا عبارتی را که شما از تاریخ ایران باستان اثر دکتر پیرنیا و نقل قول ایشان از کتزیاس در رساله‌تان آورده‌اید، تحریف شده است... در تاریخ ایران باستان، در کلمات کتزیاس می‌آید: "کوروش پسر چوپانی بود، از ایل مرد‌ها، که از شدت احتیاج مجبور شد راهزنی پیش گیرد." سه تحریف در نقل قول شما معنای مورد نظر مورخ را کاملا قلب کرده است. اول ایل مرد‌ها به اهل "مر" بدل شده است. دوم، پسر چوپان را شما پسر جوان نوشته‌اید و سوم، راهزنی که هجوم بر کاروان‌ها و هم در رای استاد باستانی پاریزی "راهداری" تلقی می‌گردد را با تغییر املاء کلمه به راه ‌زنی به معنای لواط دادن آورده‌اید. مورخان پیرامون تحریف در رساله شما درباره کوروش اجماع نظر دارند...»

 

خلخالی پاسخ داد: «از کلمات تاریخی برداشت‌ها متفاوت است. حالا چون بنده آخوند هستم و به راحتی می‌توانند ادعا کنند که سر از این مسایل در نمی‌آورم، قول آنها در نظر بسیاری معتبر است. اما مثلا باستانی پاریزی چون تیپ روشنفکر جماعت را به خود می‌گیرد، اجماع درباره صحیح بودن ادعایش سریع حادث می‌شود. تحقیقی را که من پیرامون زندگی کوروش کرده‌ام هیچ کدام از این به اصطلاح مورخینی که نام بردید، نکرده‌اند. این شبه روشنفکران نمی‌توانند ببینند که آخوند‌ها هم درباره تاریخ ایران باستان تحقیق می‌کنند و افرادی مثل من در برابر خیانت‌های تاریخی‌شان می‌ایستند. این‌ها فئودال مسلک‌ها و لائیک‌هایی هستند که می‌خواهند تاریخ مدح شاهان و طاغوتیان باشد. من در برابر مداحان دهخدا هم ایستاده‌ام و برای نخستین بار چهره خائنانه دهخدا را در مجله کیهان اندیشه تصویر کردم. با جرئت تمام اعلام کردم که لغت‌نامه دهخدا همچون تاریخ تمدن ویل دورانت برای اسلام و مسلمین خطرناک و خطرآفرین است. تمام نوشته‌های دهخدا توهین به مذاهب است و هیچ‌کس هم توان مقابله با آنها را نداشته است. اینجا هم تنها من بودم که مجاهدت به خرج دادم...»

 

 

منابع:

 

۱- ایام انزوا، جلد دوم خاطرات صادق خلخالی، فصل هفتم؛ کوروش دروغین و جنایت‌کار

۲- گفت‌وگوی پیام فضلی‌نژاد با صادق خلخالی، بخش سوم
 




نظرات() 

باغرو داغ خطبه سرا

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 5 تیر 1396-05:50 ب.ظ


باغرو داغ
من سنی باغرما باسوب سنه من باش اگرم ای اوجا باش داغ

سن منیم ایلیمی ایللربویی باغروا باسدون ای قوجا یاش داغ

بیرگوزون خزره باخار بیرگوزون ساوالانا

سن منیم ایلیمه دایاق اولدون ای ایللر دایاقی داغ

بیرگوزه خطوه سریه اخار بیرگوزه هیره

باغرمی باغروا باسارام ای كرملی داغ

بیرچایون خزره اخار برچایون ارتا بیله

ارتا بیل ارتا یردور اورگی باقلیدور سنه ای اوجاباش داغ

قیش پاییز حاجی اولوب اغ پاپاقون واردور سنون

یا ی یازی سید اولوب یاشیل بوركلی ، جدوئه قزبان باغرو داغ

برزه بیل ،سوباتان،اخارباخار،كیسالا ،شبلی ،نئور

سن اولماسون هیچ اولار ای وارری دولتلی وقارلی داغ

باغرچارتادان سیللی سویلی ایلد یروملار،قوشا قوشا بولاغلار

سن اولماسون هیچ اولار ای ارتالی داغ باغرو داغ

حزر سنه جوشقانلانور ،یوردوم سنه ارخالانور

یاشا یاشا ای اوجا باش ا ی قوجا یاش داغ

شعر ازیارالی دورنا از خطبه سرا



باغرو قله ای در ارتفاعات خطبه سرا
به ارتفاع 3197 متر





نظرات() 

احمد کسروی کیست و ره آورد او چیست؟

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 5 تیر 1396-05:47 ب.ظ

نگاه تفضیلی به شخصیت و تفکرات اولین تئوریسین قومیت گرایی در ایران؛

با گشتی درصفحات شبکه های اجتماعی متوجه نکته ای تعجب برانگیز و مشترک در میان پست ها و مطالب ارسالی شدیم که از فردی به نام احمد کسروی به عنوان پدر مشروطه ی ایران با سوابق و شاهکارهای علمی یاد میکردند که به خاطر اختلاف سلیقه با برخی شخصیت های مذهبی مثل نواب صفوی، شیخ محمد خیابانی و امام خمینی (ره) حکم قتلش صادر شد؛ پس از مطالعه ی بیوگرافی این فرد به این نکته برخوردیم که این پدر مشروطه در زمان انقلاب مشروطه 14 ساله بود و این سوال پیش آمد که علت اصلی برجسته کردن این فرد چیست؟!

به گفته ی پژوهشگران آنچه که مسلم است تاریخ معلم انسان ها، بیدار کننده نسل های متوالی، میراث گران بهای نسل های پیشین، چراغ راه حرکت های آینده است. ملتی که به درستی واقعیت و حقیقت تاریخ خود را نداند محکوم به شکست و زیان مکرر خواهد بود و این است که باید در بررسی تاریخ منهای مراکز شرق شناسی و عوامل آن، تاریخ را آنگونه که بوده بشناسیم و از هرگونه قضاوت و جوپذیری و تاثیر پذیری های سیاسی، احساسی و دروغ پردازی های عوامل استعمار یا افراد سطحی نگر اجتناب نماییم.

سید احمد كسروی‌ در روزهای‌ چهارشنبه‌ هشتم‌ مهرماه‌ 1269 هـ .ش‌در قریه‌ حكم‌ آباد تبریز متولد شد و در پنج‌ سالگی‌ به‌ مكتب‌ رفت‌ و در سیزده‌ سالگی‌ به دلیل‌ درگذشت‌ پدر از تحصیل‌ باز ماند و بكار قالی‌ بافی ‌پرداخت‌ و پس‌ از سه‌ سال‌ عمامه‌ بر سر نهاده‌ و مجدداً به‌ مكتب‌ رفت.

در این‌ دوران‌ بود كه‌ از گوشه‌ و كنار سخنان‌، زمزمه‌هایی‌ بر خلاف‌ بعضی‌ از مطالب‌ اسلامی‌ بگوش‌ می‌رسید كه‌ نام‌ او بعنوان‌ یك‌ فرد منحرف‌ برسر زبان‌ اهالی‌ حكم‌آباد افتاد و از آن‌ پس‌ سید احمد نتوانست‌ در آنجا بماند و ناچار به‌ تبریز آمد. كسروی‌ دوران‌ جوانی‌ را در تبریز سپری‌ كرد.

خالی از لطف نیست تا افکار و فعالیت های وی را از دید کارشناسان تاریخ معاصر مورد پژوهش و بررسی قرار دهیم تا در میان تحلیل های متضاد از قشرهای مختلف بفهمیم که احمد کسروی کیست؟ و ره آورد او چیست؟

قاسم تبریزی پژوهشگر تاریخ معاصر ابعاد مختلف شخصیت احمد کسروی را تبیین کرده و می گوید: بدون تردید احمد کسروی را باید از زوایای گوناگون فعالیت ها و شخصیت وی مورد تحلیل قرار داد که به طور خلاصه شامل موارد زیر می باشد؛

1.کسروی زبان شناس یا زبان ساز؟!؛

کسروی به عنوان یک زبان دان که به زبان های فارسی، ترکی، عربی، انگلیسی، پهلوی و اسپرانتو مسلط و خود به عنوان مدافع تغییر خط فارسی به لاتین بود(زبان پاک) و از واژگان عربی و ترکی ادبیات کلاسیک فارسی چندان خوشنود نبود.

لغات ابداع شده توسط کسروی در پایان کتابهایش شامل: شلب‌: شیرین‌، فهلش‌: شغل،‌ زیاد دادن‌: قول‌ دادن‌ ،بزنده‌: مجرم‌ ،بزیدن‌: جرم‌كردن‌ ،خواهیدن‌: اجتماع،‌ شعرسا: محسوس‌، چاپاك‌: مطبوعات‌ ،پافه‌: اجازه‌ ،فرهیدن‌: وحی‌، پلشت‌: ناپاك‌، بایار: اعتقاد،آخشیع‌: مخالف‌و .....

کسروی :

« این آرزوی ایرانیان است. آرزوی همگی ماست. ما این را به یاری خدا از پیش خواهیم برد و همه‌ی زبان‌ها را جز فارسی از میان خواهیم برداشت. من كه در این جا ایستاده‌ام زبان مادرزادی من تركی بوده ولی همه می‌دانند كه چه كوشش‌هایی به كار می‌برم كه آن زبان از ایران برافتد. تركی برافتد، عربی برافتد، آسوری برافتد، ارمنی برافتد، كردی برافتد و ...»

کسروی در ادامه فعالیت های زبان سازانه خود مدعی شد که زبان مردم آذربایجان ترکی نبوده و بعدها به ترکی تبدیل شده است و تئوری ایشان به نام زبان آذری مورد حمایت پان ایرانیست ها و شوونیست های افراطی قرار گرفت

در قسمت دوم این نوشته نقدی بر روش شناختی کسروی درباره تئوری به اصطلاح زبان آذری آورده شده است .

2. کسروی به عنوان یک مورخ تاریخ ایران و مشروطیت؛

او در دوران انقلاب مشروطه نوجوان 14 ساله بود. آنچه به عنوان مورخ می نویسد، مجموعه ای از مصاحبه ها، صحبت ها، بیانیه ها و اعلامیه های جمع آوری شده است. شخصیت اودر نگرش ناسیونالیستی و آریا پرستی و ضدیت او با اسلام، تشیع، روحانیت و جریانات مذهبی در تاریخ مشروطیت، تاریخ هجده ساله آذربایجان، منعکس شده است.

برخی از روی ناآگاهی و سطحی نگری کسروی را از رهبران مشروطه شمرده اند!!! با آنکه به ابتدائی ترین ماخذ تاریخ تولد ایشان توجه ننموده و با وجود چهره هایی چون شیخ محمد خیابانی، میرزا علی ثقه الاسلام تبریزی، میرزا آقا صادق مجتهد تبریزی، میرزا حسن مجتهد تبریزی، میرزا ابوالحسن انگجی، ستارخان، باقرخان، چگونه نوجوان 14 ساله رهبر مشروطه یا از رهبران مشروطه می تواند باشد؟! نکته دیگر کسروی در تاریخ نگاری کل مشروطیت را در نظر نگرفته، لذا از حوادث و جریانات اصفهان، بوشهر، شیراز، مشهد، گیلان و تهران آگاهی خاصی نداشته و شاید هم نخواسته داشته باشد و این را در مقایسه با آثار مستند دیگران می توان مشاهده و مطالعه و بررسی تطبیقی نمود.

آثار تاریخی ایشان: تاریخ 500 ساله خوزستان، شهر یاران گمنام که جای توجه، نقد، بررسی و تحلیل دارد و مسلما اگر ابتدا به طرز تفکر یا مبانی فکری او دقت نماییم تاثیر آن را در نوشتارهایش می توان دید.

4. کسروی به عنوان یک محقق و نویسنده اجتماعی؛

او سخت دلبسته به مسائل اجتماعی بود. هدف اولیه وی تا سال 1312 مخالفت با بد آموزی ها بود و خصلت های ناپسند را مورد نقد قرار می داد و سعی بر زدودن خرافات جامعه داشت ولی به دلیل تکبر، غرور، خودبزرگ بینی و یا . . . شروع به نگارش و تحقیق علیه اسلام، تشیع، عرفان، فلسفه و . . . نمود و آثارش شاید به دلیل عدم داشتن یک مبانی فکری و اندیشه صحیح دچار نوسان شد تا آنجا که خود مدعی پیامبری و برانگیختگی گردید.

5. کسروی به عنوان منتقد ادبیات، فلسفه و عرفان؛

وی در رد فلسفه و عرفان دارای آثاری است و آنها را برای جامعه مضر می داند. برخی دلیل آن را نگرش به علوم تجربی و تحت تاثیر عبدالرحیم طالبوف در قفقاز و برخی دانشمندان غربی می دانند. جمعی وی را به دلیل عدم تحصیل در رشته فلسفه و عدم گرایش به معنویت و عرفان و سیر و سلوک قلمداد نموده اند.

اما آنچه مهم است این است که ادبیات کلاسیک ما دارای محتوای فلسفی و خصوصا عرفانی بوده است و آثار امثال سنایی، ملا محسن فیض کاشانی، جلال الدین مولوی بلخی از این جمله اند؛ لذا کسروی به هر سه موضوع با نگاهی منفی می نگرد و این نشانگر ضعف فکری و عدم توانایی رشد و بالندگی تفکرات اوست.

 

6. کسروی به عنوان یک مخالف اسلام، تشیع و روحانیت؛

وی در کتاب "پیرامون اسلام" اسلام را به عنوان یک دین جامع و پاسخ گوی جهان امروز نمی داند و آن را رد می کند و تشیع، ائمه اطهار(علیهم السلام) و روحانیت را مورد حمله قرار می دهد و به همین دلیل ملت مسلمان در طی سال های 1290-1324 با وی به مخالفت برخاسته و آثارش را نقد و بررسی، تحلیل و رد نموده است. از نظر قانون اساسی مشروطیت تالیف کتب ضد اسلام و ضد تشیع ممنوع و نویسنده آن باید مورد پیگرد و محاکمه شود. طبق همین قانون در تهران سال های 1324 – 1326 چندین شکایت از سوی علماء به محافل مذهبی صورت گرفت اما دولت در دوران رضاخان نه تنها توجهی نکرد بلکه برای حفاظت از حزب باهماد آزادگان مامور ویژه گماشت تا از تشکیلات و شخص کسروی محافظت نمایند.

 

پس از سقوط رضاخان چندین مورد شکایات صورت گرفت ولی باز توجهی نشد. در موارد متعددی علماء و دانشمندان اعلام آمادگی برای مناظره با وی کردند، اما او نپذیرفت. محقق و سیاستمدار معاصر وی که در دوران طلبگی در مدرسه طالبیه تبریز باهم بودند، حجه الاسلام و المسلمین حاج سراج انصاری کلیبری نامه نگاری متعدد نمود، وقتی بدون پاسخ ماند سه جلد کتاب استدلالی "نبرد با بی دینی" ، "شیعه چه می گوید" و "دین چیست و برای چیست" چاپ و منتشر کرد که مورد استقبال وسیعی قرار گرفت.

مرحوم آیت الله میرزا جواد تهرانی از علمای مشهد نیز رساله ای در نقد کسروی نگاشت . استاد، مورخ و محقق معاصر دکتر سید جعفر شهیدی کتاب مستندی در رد گفته ها و نوشته های کسروی منتشر کرد. حضرت امام خمینی(ره) در سال 1322 کتاب "کشف الاسرار" را در رد احمد کسروی و حکمی زاده به صورت استدلالی نگاشت و تحلیل نادرست و سراسر تحریف کسروی را مورد نقد، بررسی و تحلیل قرار داد. کتاب حاضر در طی هفتاد سال گذشته یکی از منابع و ماخذ بوده و هنوز دارای پیام و محتوای خاصی است.

اگر چه در دوران شاه (1325- 1357) ده ها کتاب، صد ها مقاله تاریخی، سیاسی، مذهبی، و نقد های مستقیم و غیر مستقیم انتشار یافته است و در سال های اخیر کتاب "سیری در اندیشه احمد کسروی" توسط موسسه قدر ولایت منتشر شده است که درخور توجه می باشد.

نظر کسروی راجع‌ به‌ امام‌ زمان‌ (ع‌) چنین‌ است‌: "امام‌ حسن‌ عسگری‌ فرزندی‌ نداشته‌ ..... چگونه‌ تواند بود كسی ‌فرزندی‌ داشته‌ باشد و كسی‌ از آن‌ آگاه‌ نباشد.... هزار سال‌ زندگی‌ باوركردنی‌ نیست‌. خدا را چه‌ نیازی‌ بود كه‌ كس‌ را هزار سال‌ زنده‌ نگه‌ دارد...."

7. کسروی به عنوان مدعی پیامبری. برانگیختگی و آورنده دین جدید بعد از حسینعلی بهاء، غلام احمد قادیانی، و برخی مدعیان پیامبری؛

او پس از نفی اسلام و تشیع در اندیشه تاسیس یک دین به نام "پاک دینی" شد. کتاب "ورجاوند بنیاد" که به اصطلاح کتاب مقدس او بود و در کتاب "راه رستگاری" به صراحت می نویسد: شاید خداوند هزار سال جهان را به حال خود واگذارد و ما اینک برانگیخته شده تا دین پاک را گسترش دهیم و انسان ها را آگاهی بخشیم. (مضامین مطلب کسروی) و در کتب دیگر و مجلات و نشریات در سال های 1326-1324 این نوع ادعا دیده می شود و برخی از به اصطلاح مریدان و طرفدارانش او را پیامبر می دانستند. درگیری ها و اختلافاتی که وی پدید آورد در تهران، نیشابور، مرند، تبریز و . .. همه جای تحقیق و بررسی از عملکرد او دارد خوشبختانه اسناد و مدارک بسیاری وجود دارد که طرفدارانش صراحتا علیه دین اسلام، تشیع و اهل بیت( علیهم السلام) می گفتند و می نوشتند.

برگزاری جشن کتاب سوزان توسط کسروی و همفکرانش

از دیگر روش او این بود که در اول دی ماه هر سال جشن کتاب سوزان داشت. او غیر از قرآن کریم و شاهنامه فردوسی بسیاری از کتب اعتقادی، دعاها، عرفان، فلسفه و خصوصا کتاب های مربوط به زبان و ادبیات ترکی را می سوزاند و مفاتیح الجنان، را برای جامعه مضر می دانست و در این جشن طرفدارانش این کتب را می آوردند و به عنوان اظهار تنفر از "بد آموزی ها" دست به این اعمال می زدند.

8. کسروی پایه گذار حزب توده؛

کسروی در دوران خفقان و استبداد و خشونت رضاخان که هر صدا، حرکت، جنبش و محافل اسلامی حتی عزاداری امام حسین(ع)، حوزه های علمیه و هیئت های دینی را تعطیل می کرد حزبی به نام " باهماد آزادگان" در تهران تاسیس کرد که در شهرهای دیگر شعبه داشت و به قول شادروان جلال آل احمد،باهماد آزادگان اعتقادات و مبانی فکری نسل جوان را سست نمود و پس از شهریور 1320 اکثر آنها به حزب توده پیوستند.

9.کسروی از حامیان اصلی دیکتاتوری رضاخان؛

در بی دینی، دین ستیزی، شکست معنویت، نگرش او به علوم تجربی بس نادرست و ناشایست است. کارنامه کسروی به همراه افرادی مانند محمود افشار به عنوان یک ناسیونالیست و فارس پرست افراطی که مدافع رضاخان، ایران باستان و ایران منهای اسلام بود در آثار و کردارش روشن است و در مجلاتی که در طی سال های 1324-1312 منتشر می شد مقالاتی دارد و حتی پس از سقوط دیکتاتوری رضاخان از کارنامه وی دفاع و از مخالفان رضاخان خصوصا روحانیت انتقاد می کند.

حضرت آیت الله العظمی سید حسین قمی که در سال 1314 توسط پهلوی دستگیر و به عراق تبعید شده بود، سال 1322 با دعوت علماء و مراجع به ایران می آید و کسروی علیه ایشان مقاله ای می نویسد و از رضاخان دفاع می کند و از دولت می پرسد چرا وی را به ایران راه داده اند که وارد مملکت شود.

در قضیه محاکمه دو چهره جنایت کار عصر رضاخان یعنی "سرپاس مختاری" و "پزشک احمدی" هنگامی که محاکمه آنها آغاز شد کسروی به عنوان وکیل مدافع ازآن دو جنایت کار دفاع نمود و این خود جای تامل و دقت برای مورخان و پژوهشگران تاریخ دارد.

10. کسروی به عنوان یک روزنامه نگار؛

وی به عنوان یک زبان دان و زبان ساز، کارمند دادگستری و مسئول و رئیس دادگاه در خوزستان، مازندران، دماوند و ...، کار مقاله نویسی و روزنامه نگاری را در پیش گرفت. حتی در سال های 1324-1312 خود دارای چند عنوان مجله و نشریه بود که اکثر مقالات آن را خود می نوشت آن هم با واژه سازی جدید و حذف واژگان دینی و اسلامی به نام پاک سازی ادبیات فارسی و این حرکت نه تنها در مسیر رشد و توسعه فکری، علمی، سیاسی نبود که به نوعی در اختلاف، تشتت، ایجاد دشمنی و عداوت در جامعه با توجه به استبداد رضاخان و اشغال ایران توسط متجاوزان شوروی، انگلیس و آمریکا در سالهای 1324-1320 قابل تامل است.

کسروی پیشتاز خیانت به ایران؛

با توجه به موارد فوق چون کلیات دیدگاه کسروی بر اساس ناسیونالیسم و آریا پرستی، ضدیت با اسلام، تشیع و فرهنگ و تمدن اسلامی و هم چنین ضدیت با زبان و ادبیات سایر ملت های ساکن ایران خصوصا زبان و ادبیات ترکی بود، مسلما در آثار وی به شکل افراطی و مستقیم و غیرمستقیم تاثیر گذار بوده لذا اگرچه ما خود قائل به تفکیک آثارش می باشیم و معتقدیم که هر یک را باید در جایگاه خود بررسی و تحلیل نمود 10 مشخصه در آثار کسروی عبارتند از:

* مدافع ایران، ایران باستان ،آریا و فارس پرستی ، ایران منهای اسلام

* به لحاظ فکری تحت تاثیر نگرش علوم تجربی غرب و روشنفکرانی چون طالبوف بود

* به بهانه مبارزه با بدآموزی و خرافات اساس و حقایق دین را زیر سوال برده و تخطئه می کرد.

* در آثارش علیه تشیع، اهل بیت(ع) و مبانی فکری اسلام می نوشت.

* بهائیت را تایید و به بهائیان خطاب می کند که اگر شما می توانید کاری از پیش ببرید من با شما همکاری خواهم کرد و این پیام جای دقت بیشتری دارد.

*مدافع رضاخان و سیاست اسلام زدایی و دین ستیزی،قوم ستیزی ، کشف حجاب و روند غربگرایی و باستان گرایی پهلوی بود.

* آورنده دین جدید به نام پاک دینی! و مدعی پیامبری

* ایجاد اختلاف، شقاق و درگیری در جامعه بر خلاف قانون اساسی، فرهنگ و تمدن اسلامی و ادب به مقدسات اسلامی.

* عدم آمادگی برای مباحثه و مناظره با علماء و فرار از رویارویی با دانشمندان و اندیشمندان منتقد.

* ایجاد انحراف و اعوجاج در جامعه و نسل جوان خصوصا در دورانی که رضاخان علیه اسلام و دین مبارزه می کند. او در عرصه های دیگر نیز کمک کار حکومت است.

* برخی از آثارش خصوصا در تاریخ با نقد و بررسی و تحلیل قابل استفاده می باشد.

اگر چه بیش از هفتاد سال از آن گذشته است، خصوصا رشد و گسترش تاریخ پژوهی در سه دهه واپسین ابعاد وسیع و عمیق گرفته است و متن ها به دلیل انتشار اسناد و رسائل خطی نیازمند ویرایش و تحلیل و نقد است.

کسروی دشمن درجه یک شیخ محمد خیابانی

تبریزی در ادامه افزود: کسروی به عنوان عضو حزب دموکرات و مخالف شیخ محمد خیابانی (1298-1295) فردی خود رای و خود سر بود که در حزب ایجاد درگیری نمود. خصوصا با محافل و تبشیری آمریکایی ها مرتبط بود. شیخ چند بار او را از ارتباط با آنها باز می داشت اما او به طور پنهانی این ارتباط را حفظ و سپس همراه زین العابدین ایرانشهر، برادر کاظم زاده ایرانشهر به توطئه پرداخت تا جایی که سه بار کنسولگری انگلیس از وی دعوت به مبارزه علیه شیخ خیابانی نمود. اگرچه خود می گوید نپذیرفتم!

قضاوت های او علیه شیخ، اتهاماتی که به شیخ وارد نمود و در گیری های مکرر او باعث شد که شیخ محمد خیابانی دستور تبعید وی را از تبریز صادر کند. او و زین العابدین مجبور به خروج از تبریز و رفتن به تهران شدند که بررسی و تحلیل این فصل هم ضرورت دارد.

تبریزی ضمن اشاره به آثار متعدد و جریان ساز کسروی بیان داشت: شخصیت احمد کسروی چند وجه است و هر وجه از وجوه آن نیازمند مباحث گسترده تری می باشد خصوصا اینکه آثار متعددی دارد و در دورانی جریان ساز شد.

در مورد انحراف، اعوجاج و کژراهه و انحطاط فکری سیاسی کسروی قضاوت های گوناگونی وجود دارد که هر کدام باید مورد تحقیق قرار گیرد.

الف: او تحت تاثیر طالبوف، ملکم خان و برخی دانشمندان اروپایی قرار گرفت و به فکرایجاد تحول فکری و پدید آوردن مکتب فکری افتاد.

ب: سعید نفیسی در نیمه راه بهشت،او را جزو فراماسون ها می داند که هنوز سند متقن در این باره به دست نیامده است اما عضو فرهنگ سلطنتی انگلستان بود.

ج: برخی علت آن را ارتباط با محافل تبشیری آمریکا در تبریز می دانند. خاصه وی در اوایل 1290،در منبر علیه پیامبر اکرم(ص) سخن گفته که با واکنش شدید مردم تبریز مواجه شد و بعدها شیخ خیابانی هم او را از تبریز تبعید نمود.

د: در تحلیل دیگر می توان او را با داشتن استعداد و نبوغ ادبی و فکری کسی دانست که غرور علمی او را گرفت و خود را برتر از همه و اندیشه اش را بالاتر از دین، اسلام و تشیع دانست و چون نتوانست در وادی فلسفه، عرفان و دین رشد کند، بر اساس مباحث اجتماعی خود را تا حد پیامبری بالا برد! و یا پیامبری را در حد خود پایین آورد.

ر: انتشار کتب متعدد، جذب وی به جریان باستان گرایی و ترویج زبان فارسی و نابودی دیگر زبان ها خصوصا زبان ترکی آذربایجان و دفاع حکومت باستانگرا و آریا پرست پهلوی از وی موجب پدید آمدن زمینه خودبرتر بینی، خودپسندی و خودخواهی شد که این موضوع جای بررسی بیشتری دارد و آنچه مهم است غرور و خودخواهی وی است.

وی ضمن اشاره به انحراف کسروی ادامه داد: در مورد زمان انحراف وی شاید بتوان همان اوایل دهه 1290 دانست که علیه پیامبر اسلام(ص) و مقدسات در تبریز سخن گفت ولی به صورت روشن و عمومی از سال 1314 با شروع کشف حجاب و ممنوعیت عزاداری از سوی رضاخان وانتشار نشریات شروع شد. اوج آن در سال 1316 و درگیری در هشت سال پایانی دوران رضاخان و سال های اشغال ایران(1324-1320) که منجر به مرگ وی شد.

کسروی اولین تئوریسین قومیت گرایی در ایران

پژوهشگر تاریخ معاصر درباره ی مطرح کردن بحث های قومیت گرایی توسط کسروی گفت: یکی دیگر از مباحث مهم از قرن نوزدهم نغمه های ناسیونالیسم در انگلیس بود که توسط مراکز شرق شناسی و ایران شناسی مطرح می شد. طرح قومیت ها و ملیت ها، آن هم در حد یک ایدئولوژی با صبغه افراطی و عناوین پان ایرانیسم، پان عربیسم، پان کردیسم و . . . طراحی شد. کلمه "پان" تکیه بر برتری و تحقیر دیگران شد.

وی ادامه می دهد: در ایران این حرکت در اوج انقلاب مشروطیت ابعاد وسیع تری به خود گرفت و کسروی در گرداب ناسیونالیسم قرار گرفت و عملکرد وی در آن زمان در مسیر اهداف رضاخان پهلوی ( ضدیت با اسلام و باستانگرایی و ضدیت با زبان و ادبیات سایر ملت ها خصوصا ترک های ایران) بود و در سال های 1324-1312 می توان این نگرش را در نظر گرفت که تمامی این حرکت باعث اختلاف، کینه ورزی، عداوت، دشمنی و تحقیر میان ملت های اسلامی خصوصا در ایران شد و شاید ما هنوز هم گرفتار آن بدآموزی ها و القائات استعماری در جای جای ایران و جهان اسلام باشیم.

وی با اشاره به تفکر طرفداران کسروی تصریح کرد:در مورد احمد کسروی سه دسته به کژ راهه می روند:

*دسته ای کسانی هستند که کسروی را در ابعاد آثار و عملکردش نمی شناسند و یا با تبلیغ دیگران او را در شمار مشاهیر می نامند و احیانا به صورت ناقص و غیر تخصصی تاریخ مشروطیت و تاریخ 18 ساله آذربایجان او را خوانده و او را ممتاز می دانند. و لذا این دسته بر خلاف علم و عقل و عدالت و انصاف می روند.

* دسته ای به دید گرایش ناسیونالیستی و فارس گرایی آثار کسروی را برجسته یا حتی ادبیات، زبان دانی و سبک نگارش او را می پسندند. این جمع هم اثرات تخریبی کسروی بر میراث گرانبهاء و گرانقدر فلسفه، عرفان، ادبیات و هنر گذشته را نمی دانند و اگر به درستی برایشان تحلیل شود حتی او را ضد اقتدار ملی، فرهنگ ملی، عزت ملی و منافع ملی می شمارند.

* و دسته ی آخر محافل ضد اسلام و ضد دین بویژه استعمار غرب که همواره به دنبال شقاق و اختلاف در جامعه است و این روزنه ها مناسب ترین فرصت است تا جامعه را سرگرم درگیری های داخلی نماید تا از توجه به مسائل اصلی بازمانند و این شگرد استعمار بوده است و لذا باید با ظرافت و دقت با آن برخورد نمود.

و از موارد فوق چه تاسیس و پدید آوردن تشکیلات و جریانات استعماری از قبیل بهائیت، وهابیت، قادیانی گری، اسماعیل آقاخانی؛ و چه احزاب و گروه هایی که از اوان مشروطه تشنج آفرین و اختلاف انگیز بودند: امثال حزب دموکرات تقی زاده، حزب اراده ملی سید ضیاءالدین طباطبایی، حزب عدالت علی دشتی، حزب منشی زاده، حزب پان ایرانیست و فارس پرست پزشکیور؛ یا تاسیس احزاب و گروه های وابسته مستقیم به استعمار شرق و غرب امثال حزب توده ایران، حزب دموکرات کردستان، حزب ملیون منوچهر اقبال، حزب مردم اسداله علم، حزب ایران نوین حسینعلی منصور، کانون مترقی، کانون مترقی خواه؛ تمامی موارد فوق در راستای ایجاد اختلاف و درگیری است لذا غرب و عوامل آن سعی در زنده نگه داشتن زمینه های اختلافات دارند.

 

امام خمینی (ره): کسروی مغرور و خودبزرگ بین

رحیم نیکبخت معاونت تدوین مرکز اسناد انقلاب و عضو موسسه ی تاریخ و فرهنگ ایران در گفتگو با خبرنگار آناج با اشاره به ابعاد شخصیتی گوناگون کسروی گفت: شهرت عمده ی کسروی به خاطر نگارش کتابی درباره ی تاریخ ایران و آذربایجان می باشدو صرف نظر از دیدگاهها بخاطر استفاده از روش تحقیق و نگارش خوب تواننسته قابل استفاده شود موید این مطلب زمانی است که امام خمینی(ره) کتاب وی را زمانی که در تبعید در کشور ترکیه بود خوانده بودند و نحوه ی نگارش را تایید کرده بودند.

بنابراین امام خمینی که خود زمانه‌ی کسروی را درک کرده است، در مورد وی قضاوت منصفانه‌ای داشته و فرموده اند:"یک دفعه آدم می‌بیند که کسروی آمد و کتابسوزی کرد. مفاتیح‌الجنان هم جزو کتاب‌هایی بود که سوزاند. کتاب‌های عرفانی را هم سوزاند. البته کسروی نویسنده‌ی زبردستی بود، ولی آخری دیوانه شده بود یا یک مغزی است که این مغز ـ بسیاری از شرقی‌ها این طوری هستند که تا یک چیزی، چهار تا کلمه‌ای یاد می‌گیرند، ادعایشان خیلی بالا می‌شود. کسروی آخری ادعای پیغمبری می‌کرد. نمی‌توانست به آن بالا برسد، آن‌جا را می‌آورد پایین."

 

ادعای پیغمبری کسروی

نیکبخت ادامه داد: کسروی بعدها به خاطرخود بزرگ بینی و غروری که دچار شد حرکات عجیب و غریبی از خود به نمایش گذاشت از جمله توهین های مکرر به تشیع ، ادعای پیغمبری، جشن کتاب سوزان و ...

كسروی‌ علاوه‌ بر عید نوروز به‌ سه‌ عید دیگر اعتقاد داشت‌اولی روز مشروطه‌ كه‌ 13 مرداد بود كه‌ كسروی‌ می‌گفت‌ فرمان‌ مشروطیت‌در این‌ روز به‌ امضاء رسیده‌ نه‌ 24 خرداد ، دوم روز یكم‌ دی‌ كه‌ جشن‌ كتاب‌ سوزان‌ بوو سومین جشن روز یكم‌ آذر كه‌ اولین‌ شماره‌ نشریه ی پیمان‌ بیرون‌ آمد.

دکتر پرغو استاد تاریخ دانشگاه تبریزدر پاسخ به سوال خبرنگار درباره ی بعد علمی و مذهبی کسروی بیان داشت: وی از لحاظ بعد علمی یک فرد غیر متعهد به دین و غیر متعهد به تاریخ بود وبا تاریخ نگاری یک جانبه به نفع عوامل استعمارهمواره دل در گرو افکار فرقه ای و ضد روحانی و تشیع داشته و در راستای افکار لائیک حرکت می کرد به گونه ای که با افرادی چون نواب صفوی مناظرات خصمانه ای برگزار کرده و همواره به آنها توهین می کرد.

نوع نگاه کسروی به تشیع همانند عبدالوهاب

وی ادامه داد:نوع نگاه کسروی به تشیع و دین داری همانند شخصیت عبدالوهاب می باشد، او عالمی چون شیخ فضل الله نوری را به قدری ترور شخصیت کرده و زیر سوال می برد که همگان گمان کنند شیخ فضل الله وابسته به استعمار می باشد.

رئیس موسسه ی تاریخ و فرهنگ ایران خاطر نشان کرد: برخی اساتید نماها در داخل ایران که از تاریخ نویسی و اعتقادات کسروی حمایت می کنند باید بدانند شخصی که بدون داشتن سند شیخ فضل الله نوری را زیر سوال می برد نمی تواند تاریخ نویس حقیقی باشد.

پرغو در پایان تصریح کرد: کسروی با زرنگی با بهره مندی تمام از بازیهای استعمارقصد داشت در تکه تکه کردن جامعه ی شیعی قدم بردارد،مبنای فکری کسروی و همفکرانش در انتشار و ترویج افکار قومیت گرایی و فرقه گرایی تفکرات استعمار پیر(انگلیس) بود.

به گفته ی پژوهشگران پس از گلاویز شدن های شدید در طی مناظرات کسروی با نواب صفوی، کسروی با شكایت نواب به دادگستری رفت. كسروی را به دادگاه كشاندند. متأسفانه دادگستری نه تنها توجهی به اعتراضات و شكایت شاكیان نكرد، بلكه به نوعی نیز دفاع از كسروی را پیشه گرفت. تنها راه حل برای شاكیان، اجرای حدودی بود كه با فتوای مراجع تقلید نجف اشرف مسلم شده بود. یكی از اعضای فعال و معتقد فدائیان اسلام، سرانجام در اسفند 1324 اجرای حكم كرد و به زندگی فردی خاتمه داد كه منشأ اختلاف، تشنج، درگیری و توهین به مقدسات اسلام و تشیع بود.

 

 

برای آگاهی بیشتر پیرامون مباحث فوق رجوع شود به کتب زیر:

1. تفکر جدید/ 5 جلد/ دکتر محمد مدد پور/ تهران

2. ناسیونالیسم/ دکتر رضا داوری/ تهران/ رجا

3. جامعه شناسی غرب گرایی/ دکتر محمدعلی نقوی/ تهران/ امیرکبیر

4. جریان شناسی تاریخ نگاری/ تهران / بنیاد تاریخ انقلاب اسلامی

5. تاریخ از دیدگاه امام خمینی/ تهران/ موسسه تدوین و تنظیم آثار امام خمینی(ره)

6. احزاب از دیدگاه امام خمینی/تهران/ موسسه تدوین و تنظیم آثار امام خمینی(ره)

7. فراز و فرود مشروطیت/ دکتر سید مصطفی نقوی

8. مجله آئین اسلام/ تهران/ 1327-1324

9. تاریخ اجتماعی ایران/ دکتر موسی نجفی – دکتر موسی حقانی

10. بهائیان دکتر سید محمد باقر نجفی

11. غرب زدگی / جلال آل احمد

12. در خدمت و خیانت روشنفکران/ جلال آل احمد

نویسنده : آقای سین قارانقوش

دسته بندی : عمومــــی - ادبــی، هنـــــری و بیوگرافی





نظرات() 

کوروش‌ستایی در تاریخ معاصر/ مرهمی بر زخم «کوچک‌انگاری» ایرانیان

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 5 تیر 1396-05:42 ب.ظ

http://www.tarikhirani.ir/Images/files/1302954921_cyrus_pasargad_2500.gif


ادامه مطلب


نظرات() 

ترکان سکایی -سکاها اجداد ترکان

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 5 تیر 1396-05:39 ب.ظ

Saka Türkleri - iskitler


امپراطوری ترکان سکایی

ترکان سکایی - ایسکیت ها

http://s5.picofile.com/file/8112461826/sakalar.jpg
خلاصه مقاله
سکایی ها اولین دولت ترکان بعد از امپراطوری ترکان بوزقیر bozkır imparatorluğu بود.ترکان بوز قیر  شکل  حکومتی خود را به شکل کنفدراسیون های تاریخی ترکان باستان قرار داده بودند و محدوده ی حکومتی شان از شرق اسیا تا اروپای میانه بود.
سکایی ها مردمی بودن که در محدوده ی آسیای میانه تا دریای سیاه می زیستند و از اقوام مختلفی تشکیل شده بوده اند . بیشتر این اقوام را مردم پروترک(اجداد ترکان) شامل می شدند.
ساکا ها را نیز تشکیل دهندگان اصلی امپراطوری عظیم ترکان هون میدانند.
از ساکاها کتیبه های ترکی فراوانی با الفبای رونی ترکی - الفبای اورخون - باقی مانده است.
علاوه بر کتیبه های خود سکایی کتیبه ای از داریوش در شوش به زبان سکایی موجود  است که بیشتر لغات و تمامی افعال موجود در این کتیبه به زبان ترکی می باشد.
در منابع مختلف از سکاها با نام توران یاد شده است.ولی متاسفانه برخی از تحریف گران حتی به ساده ترین اسناد نیز رحم نمی کنند و به دگرگون جلوه دادن تاریخ میپردازند.
حتی در شاهنامه فردوسی از افرسیاب به عنوان شاه سکاهایی به عنوان گروهی از تورانیان یاد شده است.
در تاریخ ترکان سکایی افراسیاب همان آلپ ارتونقا پادشاه قدرتمند سکایی ها است که امروزه نیز حماسه آلپ ارتونقا به زبان ترکی موجود می باشد.

علاوه بر آلپ ارتونقا میتوان به تومریس خاتون ملکه سکاییان آذربایجان-ایشغوز ها =ایچ اوغوز- نیز اشاره کرد که جنگ او با کوروش مشهور است.

شرح مقاله

ترکان باستان دارای شیوه حکومتی کنفدراسیونی بودند.دوره های تاریخی حکومت کنفدراسیونی ترکان باستان به سه دوره تقسیم میشود

این سه کنفدراسیون عبارتند از
کنفدراسیون بیر اوی بیل
BİR-OY BİL KONFEDERASYONU (M.Ö. 9000-M.Ö.1517)
کنفدراسیون آت-اوی بیل
- AT-OY BİL KON FEDERASYONU (M.Ö.1517-M.Ö.879) (Bir adı da AT-UKUS BİL)
کنفدراسیون توروک بیل
- TÜRÜK BİL FEDERASYONU (M.Ö.879-M.S.580)

یکی از حکومت های کنفدراسیون پایانی ترکان باستان مربوط به امپراطوری ترکان بوزقیر bozkır imparatorluğu بود که قسمت وسیعی از مناطق آسیا واروپا را تحت حکومت خود داشت.بعد از نابودی امپراطوری بوزقیر ها اولین حکومت ترکان که دوباره در این محدوده شکل گرفت مربوط به ترکان ساکا -سکایی ها- بود.

Bozkır imparatorluğu Türk  topluluklarında bilinmeyen bir tarihte geliştirilmiş ve en az 2000 yıl boyunca Avrasya'nın büyük bir kısmı üzerinde (özellikle bozkır iklimi'nde) çok başarılı şekilde uygulanmış bir yönetim sistemidir.


bu devlet modeli konfederatiftir. beylikler güçlü bir hanın çevresinde birleşerek genişlerler.
bu genişleme kimi zaman savaşlarla, kimi zamansa çevre beyliklerin kendi istekleriyle hanlığa katılımıyla olur.
Hanlık yalnızca otlakları ilhak eder; diğer bölgeleri haraca bağlar.
han ölünce hanlık oğulları arasında üleşilir.

لینک هایی درباره امپراطوری ترکان بوزقیر bozkır imparatorluğu

http://tr.wikipedia.org/wiki/Bozk%C4%B1r_imparatorlu%C4%9Fu
http://en.wikipedia.org/wiki/Nomadic_empire

تا آنجا که تاریخ بخاطر دارد، سکاها «تیرۀی» از «تبار» تورانی‌اند، در ساحۀ وسیعی از آسیائی میانه یعنی از ترکستان چین گرفته تا ایران و تا سواحل رودخانه دانوب در اروپا می‌زیستند:

«پاره از دانشمندان را عقیده بر این است که سکاها از تیرۀ بیابان‌گرد «تورانی» بوده‌اند، که در جنوب و شمال خراسان و همچنین در قفقاز نامی از آنها به میان آمده است.» اما فرهنگ نویسان ایران آنها را قومی مخلوط از ترک و مغول می‌داند که در آن عنصر‌ آریایی نیز وجود دارد : «سکا Saka نام قومی مختلط است که عنصر ایرانی نیز در ان موجود است این قوم در زمان هخامنشیان و پیش از آن در پیرامون ایران‌ می‌زیسته اند. در ازمنۀ تاریخی قوم «سکا» در درون آسیای وسطی یعنی از ترکستان چین تا دریاچۀ اورال و ایران و بافاصله‌های تا رود دانوب در اروپا پراکنده بودند… راجع به سکاها کسانی مانند: بقراط، ارسطو، استرابون، بطلیموس اطلاعاتی داده‌اند، در آغاز سدۀ هفتم ق.م سکاها از جبال قفقاز عبور کردند و در آذربایجان به تاخت و تاز  مشغول شدند، «هووخشتره» پادشاه ماد، در نزدیکی دریاچه «ارومیه» از سکاها شکست خورد و ناچار شد شرایط سنگین آنها را بپذیرد.



موطن سکاها از منظر محمد حسن‌خان اعتمادالسلطنه

«سرزمینی که قطعۀ از آن را ایران و ناحیه‌ای را توران می‌گویند جولانگاه قبائل سکائی صحرانشین بوده و آن طوائف از پشت یافث ابن نوح آمده‌اند در اصقاع این دو مملکت ییلاق و قشلاق می نموده‌اند یعنی از هندوکوش تا جبال قفقاز و از کناره‌ای فرات تا ساحل چپ رود سند را این جماعت گاه و بیگاه مضرب خیام خود داشته‌اند بسیاری از آنها به فرنگ و سائر ممالک مهاجرت نموده‌اند.» از بررسی‌های گذشته‌های دور چنین بدست می‌آید که قبائل معروف به «سکاها» در تکوین جوامع طبقاتی و اولین نظام‌های دولتی نقش اساسی را بازی نمودند. مخصوصاً در تأسیس نخستین دولت «باکتریا» رول تکاملی داشتند، اینک از قول رقیه بهزادی می‌خوانید: «تشکیل یک جامعه طبقاتی و نخستین نظام‌های دولتی در مناطق قابل کشت و زرع در آسیای مرکزی در نخستین سده‌های هزارۀ اول ق.م مصادف با نفوذ شدید، یا تصرف این مناطق بدست طوائف ساکن در جولگه‌های مجاور بود که «دوره استیلاءبربرها» بر جنوب آسیای مرکزی نامیده می‌شود، همین نکته درباره تاریخ کهن «باکتریا» صدق می‌کند،  که در انجا یک نظام حکومتی بصورت‌های نخستین آن در سده‌های هفتم و ششم وجود داشته است در این زمان بود که طوائف سکاهای ایران شرقی بر ارتفاعات پامیر و مرزهای افغانستان رخنه کردند. کاوش‌های تازه در جنوب تاجیکستان در باکتریای باستانی نشان داده است که گروه‌های مختلفی از طوائف دام پرور تازه وارد …… در آنجا در پایان هزاره دوم و نخستین سده‌های هزاره اول ق.م ساکن شدند، همۀ این فرآیندها ظاهراً به یکدیگر مربوط بودند، یکی از عامل مهمی در تکامل جامعۀ باستانی و دولت باکتریای به شمار می‌‌آمدند، نقش این طوائف در تحکیم مبانی سیاسی بخوبی آشکار است.»




شاه عبدالله بدخشی یکی از نویسندگان مجلۀ وزین «اریانا» (که مدیر و مؤسس آن احمد علی‌خان کوهزاد بود) چنین می‌نویسد:

«راجع به ملیت سکاها و نژاد ایشان عقایید و آراء در طول ایام بالنسبه از هم مختلف بوده. مثلاً درباب دهم «تورات» از سفر پیدایش سکاها را قوم مأجوج معرفی کرده و آنها را از نسل یافث ابن نوح  می‌داند، بقراط راجع به ایشان اظهارنظر نموده که این طائفه به جز خودشان به مردمی دیگر شباهت ندارند، رنگ پوست‌شان زرد، تن‌شان ثمین است چون ریش ندارند مردان شبیه زنانند اینان دشمنان یونانی‌ها بودند. مطلعین علم تاریخ این عقیده‌ای بقراط را به سکاهای پادشاهی نسبت می‌دهند. که بعداً برسکائیه استیلا یافته و با یونانیان از در دشمنی پیش آمدند در قرن هفتم ق.م «ماد»، «ارمنستان» و «کاپادوکیه» را مورد تاخت‌وتاز خودشان قرار دادند نزدیک به همین مضمون آقای حسن پیرنیا می‌نویسد: ظن قوی است که سارمات‌ها و سکنۀ قدیم سکائیه یعنی فلاحین سکائی آریائی بوده‌اند، ولی سکاهای پادشاهی که بعدتر به این سرزمین آمده‌اند و بر سکائیه قدیم مسلط شده‌اند از نژاد تورانی آلتای به شمار می‌آیند تاخت‌وتاز و غارت و چپاول پیشۀ اینها بود، جنگ سکاها را با داریوش کار اینها می‌دانند. موصوف سکاهای آلتای را از نژاد زرد می‌شمارد.


زبان سکایی ها در کتیبه داریوش در شوش
براساس کتیبه های شوش که به زبان سکایی آمده است تمامی افعال زبان سکایی ترکی می باشد و از بین بقیه لغات بیشترین سهم نیز به ترکی مربوط است ولی لغاتی نیز از دیگر زبان ها از جمله مغولی و چینی و فارسی نیز به چشم می خورد.

İskitlerin dili hakkında en önemli bilgileri Sus’tan bulunmuş olan çivi yazılı metinler vermektedir. Bu dağınık olarak bulunmuş metin parçalarında fillerin hemen hemen tamamı Türkçedir. Kelimelerin büyük çoğunluğu ise Türk lehçelerinde kullanılmış ve halen kullanılmaktadır. Dağınık olarak bulunmuş bu metinlerde anira, onamak; arat, oturmak; daldu, doldurmak; du, dutmak, tutmak; git, götürmek, götürtmek; kappika, kapama; katzavana, kazımak; kutta, katmak; piri, barmak, varmak; rilu, yazmak; tartinta; tartınmak; taufa, dayamak; tiri, deymek vb. filler bulunmaktadır. Aynı metinlerde çok sayıda Türkçe kelime bulunmaktadır. Bunlara örnek olarak Ata, Attata, Attati, Atta; ati, orta; ativa, ortasında; atzaka, uzak, uzun; balu, baru; garni, gemi; gik, gök; karata, kart; kiçi, kişi; çagri, oğul; vitavana, öte yana; taka, tuğ; ufarri, öbürü; yal, yol; vurun, yer, urun vb verilebilir.

Sus’tan bu metinlerin tahlili sonucunda Mordtmann, bu lisani delillere dayalı olarak Sakaların Türk-Ugor dil köklü bir halk olduğunu, yani Ural-Altay dilinin kolları olan Fin-Ugor ve Türk-Tatar dilinin henüz ayrılmadığı zamandan olduğunu kabul etmektedir. Darius’un yazıtında adı geçen Saka haumavarga ve Saka tigrakhaudanın da arî kavimlerden olmadığını kabul etmesine rağmen, “Qui trans mare habitant”, yani Deniz’in ötesine geçmiş olan Sakaları bu gruba dahil etmemektedir. Oysa Kral Darius İskitler üzerine sefer yapmadan önce, İskit hükümdarları Sakesphares, Homarges ve Thamyris bir yerde toplanıp vaziyeti görüşmüşlerdir. Daha önce de üzerinde durduğumuz ve hangi Saka gruplarına mensup olduklarını belirlemeye çalıştığımız hükümdarlar rahatlıkla mevcut durumu görüşebilmişlerdir. Bu, ancak üçüncünün de aynı dili konuşmuş olmalarıyla açıklanabilir.




نظر دانشمندان در باره اصل نژادی سکاها

محمد رحمانی فر به نقل از ذکی ولیدی طوغان نوشته است: «من هم مانند: ا.منس (E.minns)، هـ . تریدلر (H.Triedler), ب . لوفر (B.laufer) دانشمندانی که سرگرم تحقیق در زمینة مسایل فرهنگی و منشاء نژادی اسکیت‌ها (سکاها) هستند، بر این عقیده‌ام که طبیقه حاکم این قوم ترک بودند.» در انسیکلوپدی اسلامی ج۲، ص ۹۷، هم این نظر تکرار شده است: ترکان ابتدا شاید در سدة هفتم ق.م در اثنای یورش سکاها به اینجا (آذربایجان) آمده‌اند و طبقة حاکم را تشکیل داده‌اند. البته دانشمندان دیگری چون پروفیسور اقدس، نعمت کورات نیز از این نظر که قبایل ترک در میان سرمت‌ها و سکاها نفوس داشته‌اند، جانب‌داری کرده‌اند.

توفیق حاجی اف بر ترک زبان بودن سکاها تأکید کرده می‌نویسد: «ترک زبان بودن سکاها را آثار مادی کشف شدة آنها که مربوط به اراضی و ادوار مختلف هستند، نیز به اثبات می‌رساند مثلاً تزئینات روی فلز و سنگ مربوط به سده‌های ۱۰ – ۹ میلادی اوکراینی‌ها و روس‌ها نقش‌های ویژة سکاها به شمار می‌روند، این نقش‌ها در زبان سکاها (ترکی) «باسما» نامیده می‌شود و در رومی تینیه. حاجی اف خاطر نشان کرد که ترک‌ زبانان ساکن آذربایجان قدیم با آمدن سکاها … که بخشی از آنها هم زبان‌شان بودند، تقویت شدند. برحجم و وزن عمومی تودة آن‌ها در این سامان افزوده شد.»


alp er tunga adlı en bilinen hükümdarlarının adına destanlar yazılmış, tarihte bilinen ilk türk topluluklarından biridir. 

orta asya kökenli bir halk. hatta türk oldukları sanılmakta. tarih te med'lerden tut da assurlar'a ve uraratular'a kadar olan bir çok uygarlığın doğrudan ya da dolaylı olarak yıkılmasına neden olmuş yarı göçebe topluluk. ayrıca altın işçiliğinde dönemim en iyisidir, at biniciliği ve ok ve yay yapımında tavan vurmuşlardır. günümüzde ahalen daha iskitler'e ait kurganlar (tümülüs benzeri mezar) andolu'da, ermenistan'da sıkça görülür. esasında hakkında en az şey bilinene demir çağ topluluğudur, nedeni ise bir zamanlar sovyet rusya'nın gizli kapaklı yaptığı orta asya arkeolojik çalışmalarının buluntuları ve tutanaklarının bilim dünyasına halan daha sunulmayıp özel koleksiyonlarda ve özel depolar da saklanmasıdır. 

ذکی ولیدی طوغان و بارتولد با استناد به کتاب‌های وزین «دیوان لغات الترک» و «قوتاد قوبیلیک» بر این عقیده‌اند که افراسیاب تورانی‌ همان «آلب آرتونقای» مشهور و خاقان ترکان سکائی بوده است. گفتنی است: «آلپ ارتونقا» از ترکیب سه کلمه تشکیل شده است: ۱- آلپ (قهرمان) ۲- آر (مرد) ۳- تونقا (حیوانی یلنگ آسا که فیل را بدرد مانند یوزیلنگ) پس آلپ ارتونقا یعنی قهرمانی که به زورمندی تونقا. از شاهنامة فردوسی چنین بر می‌آید که افراسیاب (آلپ تونقا) فرمان روایی دلیر، حکیم و فهیم بوده است. بر خلاف پادشاهان کیانی که چندان بهره‌ای از حکمت و دلاوری نداشتند وی علاوه بر دارا بودن تاج و تخت شاهی بعنوان دلیرترین، قهرمان تورانیان در میدان حاضر می‌شود

http://s5.picofile.com/file/8112461750/alpertunga1a.jpg

Alp Er Tunga or Alp er Tonğa ("Brave Soldier Tunga": Alp "Alp, brave, hero, warrior", er "man, male, soldier, Tom", tonğa "bebür, lion (derived from Urdu)") is a mythical hero who was mentioned in Mahmud al-Kashgari's Divânu Lügati't-Türk (Arabic: دیوان لغات الترک Compendium of the languages of Turks), Turkic mythology and Turkish literature.

In Turkic literature he is considered to be the same character as Afrasiab in the Persian Epic Shahnameh. He is  mentioned as a khan of Saka.

کتیبه ترکی ایسیک گول یادگار ترکان سکایی با الفبای ترکی اورخون 

http://s5.picofile.com/file/8112461776/issyk_gol.jpg

http://s5.picofile.com/file/8112461800/Issyk_inscription.png

http://s5.picofile.com/file/8112461850/talas_dash_yaziti.jpg



سکاها  اجداد ترکان

محمد تقی زهتابی نوشته است: برخی از تاریخ‌نگاران اروپایی سکاها را اجداد ترکان دانسته‌اند بعنوان مثال «مئناندر» تاریخ نگار بیزانسی سدة ششم میلادی می‌نویسد: «در قدیم ترکان را «ساک‌ها» می‌خواندند.]»

ی، و، پیانکوف محقق «اشکوز» (سکا) شناس نوشته است: «آنجا که نام مازکیت (ماساگت) که از اشکوزها هستند برده می‌شود، ترک‌ها مد نظر هستند.» در نوشته‌های مؤلفی بنام «سیموکاتتا» می‌خوانیم: »من اکنون دربارة اشکوزها که در قفقاز و شمال زندگی می‌کنند صحبت خواهیم کرد… این ترکان …

دانشمندی بنام ر، ق، لاتام نوشته است: «اسکیف‌های کومان ( روس‌ها پچنک‌ها را کومان می‌نامند) ماساژت‌ها، ساک‌ها، پچنئق‌ها، خزرها و هون‌ها به لحاظ منشاء خویش ترک هستند و این موضوع نیازی به اثبات ندارد.»

ف، ق، میشچنکو که تاریخ هیرودوت را به زبان روسی منتشر نموده است در مورد کلمة اسکیف‌ها که در این اثر بکار رفته می‌نویسد: «جلوه خارجی اسکیف‌های که هیپوکرات تصویر نموده، با تمام جزئیات خود با تیپ ترکان منطبق است.» همین دانشمند جملة کوتاهی از «سئیس» که تاریخ هیرودوترا به زبان انگلیسی منتشر ساخته آورده است، جمله «سئیس» چنین است:‌اسکیف‌های هیرودوت اقوام ترک – تاتار می‌باشند.»

نام سکا یا ساکا در منابع آشوری «آشکوزا» در منابع بابلی «اشکوزا» در منابع عبری «آشکوز» نوشته شده است. در منابع آشوری نام سرزمین آنان در دوران حاکمیت ۲۸ سالة اشکوزها «کشوراشکوز»‌ثبت شده است. کلمات اشکوز و اسکیت اشکال مختلف تلفظ یک کلمه واحد در زبان‌های گوناگون، بر اساس ساختمان صوتی این زبان‌ها می‌باشند. این اقوام در زبان روسی و برخی السنه‌ای اروپای «اسکیف» خوانده شده‌اند این کلمة در طول تاریخ بصورت‌های «شکیدا=شکودا Skida و حتا شکنیز Skinz و اغلب بصورت ساک = ساکا= سکا ثبت شده است.





Batılıların Türkleri Avrupa'dan atma girişimleri karşısında Türklerin Avrupa'nın eski halkları içinde yer aldığını göstermek üzere Atatürk'ün ilk incelettiği eski Türk devletleri içinde İskitler ön sırada yer almaktadır. Tarihin ilk dönemlerinde ortaya çıkan ve Orta-Asya'dan hareketle Avrupa'ya gelen ve burada yaygın bir imparatorluk kuran İskitlerin Türk kökenli olduğu konusunda birçok tarih kaynağı birleşmektedir. Tarihin ilk dönemlerinin en büyük imparatorluğunu kurmuş olan İskitler ve Sakalar Atatürk'ün de haklı olarak belirttiği gibi Avrupa'ya gelen ve ilk Avrupa devletini kuran Türklerdir.

İskitler, M.Ö.VII yüzyılda Avrupa ile Asya'nın batı kesiminde, Tuna ile Volga ırmakları arasındaki bölgede yaşamış bir Orta Asya kavmidir. Karadeniz'in kuzey kısımlarında daha önceleri yaşayan Kimmerler Türkistan ve Batı Sibirya'dan gelen İskitler tarafından dağıtılmışlar ve Güney Rusya bozkırlarının dışına sürülmüşlerdir.
İranlılarla beraber Türklerin de Sakalar diye andığı bu kavimin ilk yurtlarının Tanrı Dağları, Fergana ve Kaşgar bölgesi olduğu benimsenmektedir. Sakaların ilk boyları M.Ö.VIII yüzyılda bu bölgeden batıya göç etmişlerdir. Bu göç edenlerden bir grubun Aral gölü dolayında, Seyhun nehri ağzı çevresinde yerleştikleri, diğer bir grubun ise Hazar Denizi'nin kuzeyinden geçerek Güney Rusya'ya gittikleri ve o tarihlerde o bölgede yaşamakta olan Kimmerleri Kafkasya'nın güneyine, Ön Asya'ya doğru göçe zorlayarak yerlerini aldıkları kesin olarak bilinmektedir. İskitlerin konuştukları dil ile İran dili arasında bazı benzerlikler olması nedeniyle tarihçilerin bir kısmı da İskitleri İran asıllı olarak benimsemek eğilimindedir. Diller arasındaki benzerliklere bakarak bir kavimin kökeni hakkında karar vermek son derece hatalı bir tutumdur. Bugün Türkçe'de yaşayan Arapça ve Farsça sözcüklere bakarak Türklerin Arap veya Fars kökenli oldukları ileri sürülemeyeceğine göre, İskit dilindeki İran asıllı sözcüklerin de bu kavimin İran asıllı olduğunu göstermesi yetersiz bir delildir. Ne var ki, İskitlerin geldikleri bölgenin Türkistan olması İskitlerin bir Türk kavimi olduğu konusunda daha güçlü bir kanıtıdır.

İskitler hakkındaki bilgilerin çoğunluğu Yunan kaynaklarından gelmektedir. O kaynaklarda ise İskitlerin İranlı olduklarına dair herhangi bir bilgi yoktur. Herodot tarihi ise İskitlerin Asya'dan geldiklerini ve Massagetlerin baskısı ile Batı'ya göç etmeye zorlandıklarını belirtmektedir. Ayrıca İran İmparatoru Darius'un İskit ülkesini ele geçirmek için açtığı savaşı anlatırken, Herodot, İskitlerin kesinlikle İranlılara benzemediğini açıklamaktadır. İran da tıpkı Anadolu gibi tarihin çeşitli dönemlerinde birçok kavimin gelip yerleştiği bir bölge olduğundan, birçok kavim veya boy ile kültürel etkileşimi olmuştur. Herodot'un tanımlamasına göre İskitler kentlere yerleşmiyorlardı. Beraberlerinde götürdükleri atlı arabalarda yaşıyorlardı. At sırtında, yay ve ok ile savaşa alışmış bir kavim olan İskitler, yiyecek için tarıma değil, hayvan sürülerine dayanıyorlardı. Genellikle pantolon ve bot giyip, atlarında üzengi kullanıyorlardı. İskitler domuz eti yemedikleri gibi bu hayvanı kesinlikle yetiştirmezlerdi. Yemin törenleri sırasında büyük bir kaba şarap koyan İskitler bu şaraba biraz da kanlarından karıştırarak içerlerdi. Türklere özgü olan kan kardeşliği İskitlerde yaygın olarak görülmekteydi. Kral öldüğü zaman kol ve yüzlerini kesmek, saçlarını tıraş etmek de Türk kavimlerinin bir özelliği olarak gene İskitlerde görülmekteydi. İskitlerin Türklere benzeyen birçok yanı vardı, üstelik araba içinde yaşamaları Türk olmayan göçebe kavimlerde pek sık rastlanmayan bir adetti.


لینک های فارسی


http://www.worldhazaracouncil.org/%d8%b3%d9%83%d8%a7%d9%87%d8%a7-%d9%83%d9%87%d9%86%e2%80%8c%d8%aa%d8%b1%d9%8a%d9%86-%d9%86%da%98%d8%a7%d8%af-%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86/

http://www.worldhazaracouncil.org/%d8%b3%da%a9%d8%a7%d9%87%d8%a7-%da%a9%d9%87%d9%86%e2%80%8c%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%86%da%98%d8%a7%d8%af-%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%d8%af%d9%88%d9%85/


http://www.worldhazaracouncil.org/%d8%b3%da%a9%d8%a7%d9%87%d8%a7-%da%a9%d9%87%d9%86%e2%80%8c%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%86%da%98%d8%a7%d8%af-%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d9%85/


اوزده: ترکان سکاییسکاها اجداد ترکانامپراطوری ترکان سکاییساکا هاایسکیت ها




نظرات() 

به مناسبت کوچ عمو صمدمان

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 5 تیر 1396-05:36 ب.ظ


روح بزرگوار صمد بهرنگی، اینک در آرامشی وصف نشدنی به سر می برد.

چون به هدف خود، یعنی پروردن ماهی های سیاه کوچولو، رسید.

دریغ، که به چشم خود ندید......




 9 شهریور باز میرسد...

سالمرگ صمد باز میرسد.

نمی دانم چرا،دوست ندارم فکر کنم که صمد کشته شده.دوست دارم حرفهای حمزه فراهتی را باور کنم.دوست دارم باور کنم که صمد واقعا غرق شده.و کشته نشده. 

دوست دارم باور کنم غرق شده، به این دلیل که مطمئنم هیچ انسانی جرات کشتن صمد را نداشت... صمد همانند یک موجود ماورایی در مقابلشان ایمن بود.

دوست دارم باور کنم که فقط آراز بود که از پس صمد عمو برآمد. تا زودتر او را به دربا برساند. صمد عمو مال این برکه نبود...

و صمد در مقابل دعوت آراز مقاومت نکرد.....


 ع.فرزانه

ارس قربانی گرفت.قربانی یک انسان بود،انسانی از بهترین انسانها. ارس خون کرد. شهید یک فرشته بود.فرشته ای از میان فرشتگان افسانه ها....

نمی توان باور داشت و حتی نمی توان به خیال آورد.ولی این فاجعه دردانگیز و هولناک اتفاق افتاد.

ارس،صمد بهرنگی را از میان ما،جمع دوستان و علاقمندان و شاگردانش ربود و در میان امواج بیکران خود غرق ساخت.

مرگ،مرگ نابهنگام و رنج آور،بدون آنکه بتوان انتظارش را داشت در گردابهای جان فرسای ارس کمین گرفت و زندگی بارور یک انسان پاک و صدیق و خلیق را به تاراج برد و همه آن ها را که با خلق و خوی و وارستگی و مناعت او مانوس بودند، در غم و اندوه نشاند.

قلبی که برای بهروزی انسانها تپید و روحی که از عشق به مردم لبریز بود. در شاداب ترین دوران حیات،از تپش و اندیشه بازماند و گلی که در بهترین روزهای طراوت و عطرافشانی بود،پژمرده و پرپر شد و فروریخت.


صمد در زندگی،جویای حقیقت و دانش بود.او در راه وصول به این هدف همه کوشش و نیروی خود را به کار گرفت.اگر می خواهیم خاطره صمد را زنده نگه داریم،باید سعی کنیم بسان او جویای حقیقت و دانش باشیم.

صمد به مردم و به سرزمین و به خانواده خود عشق می ورزید و آنها را در حد پرستش دوست داشت.اگر می خواهیم خاطره صمد را زنده نگه داریم،باید سعی کنیم از رهسپاران  راه پرافتخار او باشیم.


صمد با وارستگی و صفا و صداقت خود یک انسان نمونه بود.


 برای بزرگداشت خاطره او بکوشیم انسانی از طراز او باشیم.




آیا صمد هم عاشق شده بود؟!!!

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 4 شهریور 1394-01:24 ق.ظ


چیزی که در زندگی کوتاه اما مفید صمد عمی، کمتر به آن پرداخته شده، مساله ازدواج و زندگی شخصی اوست. خیلی دوست داشتم در مورد آن بدانم، وقتی که برایم روشن شد، گفتم خوب است با سایر علاقه مندان هم در میان بگذارم. 

«علی اشرف درویشیان» در گفتگویی با «غلامحسین فرنود» از او پرسید:صمد بهرنگی درباره ازدواج چه فکری میکرد و چه نظری داشت؟

فرنود جواب داده: «با این جور مسائل همیشه با حالت طنزآمیزی برخورد می کرد و نمی شد فهمید که می خواهد ازدواج کند یا نه. از این مسائل صحبتی نمی شد.البته فاصله سنی من و صمد کم بود.اما جو طوری بود که از این صحبتها نمیشد...... دوستان ما از قبیل بهروز دهقانی، علیرضا نابدل و مناف فلکی که هر کدام بعدها در راه آرماهای خود،جان فدا کردند، فکر میکردند که برای ازدواج همیشه فرصت هست و در آن زمان ازدواج را امری دست و پاگیر می دانستند.»

«رحیم رئیس نیا» نیز در پاسخ به این سوال گفت:«روزی به خانه آنها رفتم. عکس یک دختر قشنگ روی در اتاقش زده بود. احتمالا دختر روسی بود.مادر صمد هر وقت به او میگفت ازدواج کن، صمد به آن عکس اشاره می کرد و می گفت من ازدواج کرده ام و آن هم عکس زن من است. من با آن دختر ازدواج کرده ام.به شوخی این را می گفت و عکس دختر را نشان می داد. با اشرف دهقانی مثل خواهر و برادر بودند. با دخترهای آشنا و دور و نزدیک، رابطه ای خیلی اخلاقی و انسانی داشت. یک شاعر ترک می گوید:قهرمانانه زندگی کردن، بهتر از قهرمانانه مردن است. اما صمد بهرنگی قهرمانانه زندگی کرد و قهرمانانه هم مرد....»


برچسب‌ها: صمد بهرنگیزندگی شخصی صمد بهرنگیصمد بهرنگی و رحیم رئیس نیا




نظرات() 

عظمت خانم؛ شیرزنی در نهضت جنگل

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 5 تیر 1396-05:33 ب.ظ

نویسنده: رابعه موحد

گرچه سیطره فرهنگ مردسالاری بر تاریخ همواره مانع از آن بوده است كه نقش زنان در تحولات اجتماعی سیاسی نادیده گرفته شود اما این نیمه پنهان تاریخ از روزنه هایی خود را می نمایاند. 

    این گزارش چهره یكی از شیرزنان ایران زمین به نام عظمت خانم فولادلو را به تصویر می كشد كه در جریان نهضت جنگل و اوایل خدمت رضاشاه نقش آفرین بوده است. 
    زندگی و تلاش او را از طریق نوه اش خانم پروین امیر احمدی می شناسیم. 
    
    
    سال های ناگوار
    سال 1918- 1914 ایران بی آنكه بخواهد درگیر جنگ جهانی اول است. گیلان در اشغال روس ها است. افسینك اف فرماندار مطلق گیلان است. صدای رعب انگیز چكمه های سربازان روس، از پشت لایه های ضخیم تاریخ جنگ های پی در پی ایران و روس، در ناخودآگاه مردم ایران حك شده و نفرت وصف ناپذیری بر دل ها حاكم شده است. 
    جنگل سبز شمال را عربده های سربازان روس درمی نوردد، بی آنكه سربازان خودی قدرت مقابله داشته باشند. امیدی به دولت قاجارها نیست. مردم سبز شمال، سلاح برگرفته و با قشون روس وارد جنگ می شوند. خاك، خاك مردم است. مردان جنگلی می دانند نباید به مردان دولتی دل بست. حملات جنگلی ها وحشتی در دل قشون روس افكنده است. آنها می خواستند بی هیچ معترضی، بتوانند با پایگاه قرار دادن خاك ایران، با آلمان و عثمانی بجنگند. اما نهضت جنگل، خواب خوش را از آنها گرفت. 1917 انقلاب كمونیستی روسیه باعث عقد قرارداد صلح بین آلمان و روسیه شد. روسیه نیروهای خود را از ایران فراخواند. انگلیس بلافاصله به طرف انزلی پیشرفت كرد تا جای سربازان روسی را پر كند و قبل از عثمانی ها خود را به قفقاز و بادكوبه برساند و چاه های نفت را تصرف كند. جنگلی ها به مقابله با پیشروی انگلیس ها پرداختند. 1918 جنگ جهانی با گسترش تسلط انگلیس بر شرق پایان می یابد. وثوق الدوله صدراعظم می شود. او از سرسپردگان انگلیس بود و مامور سركوب جنگل می شود. دولت وی به میرزا كوچك خان اولتیماتوم برای خلع سلاح می دهد. میرزا و مردانش به دولت سرسپرده اعتماد نمی كنند و مصمم می شوند برای نجات ایران به مبارزه خود ادامه دهند. جنگل هنوز درگیر جنگ با انگلیس و نیروهای دولتی است كه 28 اردیبهشت 1920 روسیه با پرچم سرخ بازمی گردد. بهانه جدیدش دفاع از منافع خود در خزر و مقابله با انگلیس است. روسیه محارب با نیروهای جنگل این بار مدعی دفاع از نیروهای جنگل و كمك به خلق گیلان است. با كمك های جنگلی و سلاح شروع می كند و با ایجاد تفرقه بین جنگلی ها می خواهد افراد شیفته شوروی مثل پیشه وری و سلطان زاده را جایگزین مردان مبارز ایران كند و جهت مبارزه برای آزادی را به سوی وابستگی و الحاق به شوروی منحرف كند. كودتای امان الله خان و بدبینی مردم به نهضت و كناره گیری یا كشته شدن نیروهای صدیق سبب می شوند نیروهای مردمی به حمایت از نیروهای دولتی سردار سپه، برای بیرون راندن كمونیست ها و سركوب جنگلی ها قیام كنند. میرزا بی یار و یاور است. محاصره تنگ و تنگ تر می شود. او رو به سوی خلخال دارد؛ به سوی مقر عظمت خانم فولادلو. خسته از خیانت هاست. یارانش كشته شده اند. آرزوهایش برای ایران آزاد به خاك و خون كشیده شده. دستانی خیانتكار تمام مهمات و تجهیزات را تحویل دولت داده اند. عظمت خانم فولادلو سوارانی به استقبال میرزا می فرستد. احمد احرار می نویسد: میرزا به سوی زنی می رفت كه به اندازه نامش عظمت روحی و اخلاقی داشت. 
    
    عظمت خانم كه بود
    در سریال های مربوط به میرزا كوچك، عظمت خانم را بانویی مقتدر كه عقابی بر شانه اش نشسته نشان می دهند. در همه كتاب هایی كه مربوط به حوادث جنگل است عاقبت غمبار میرزا با نام عظمت خانم پیوند می خورد. او كیست و در كجای تاریخ این سرزمین ایستاده است كه تاریخ نویس مرد نه قدرت حذف اش را دارد نه شهامت نقل اش را؟
    به سراغ عظمت خانمی دیگر می روم. نوه دختری عظمت خانم است؛ خانم پروین امیراحمدی، كه نام عظمت را در گوشش خوانده اند تا نام عظیم این بزرگ زن در خاطره های آیندگان ماندگارتر شود. خانم امیراحمدی بانویی با ابهت، پرصلابت و بزرگوارند، نشان از عظمت خانم فولادلو دارد اما هیچ عكسی از عظمت خانم برجای نمانده است تا بدانیم ایشان كدام خصوصیت و كدام خطوط چهره آن بانوی مقتدر را به ارث برده است اما برای نشان دادن چهره عظمت خانم با صبر و شكیبایی به عقب برمی گردد. 
    از تاریخ و تاریخچه خانوادگی شان كه مستقیماً از زبان مادرشان خانم گوهرتاج و نیز از بزرگان فامیل شنیده اند برایم سخن می گوید: برای معرفی عظمت خانم بهتر است از مادرش شروع كنیم. مادر عظمت خانم نازلی خانم نام داشته كه باسواد و اهل مطالعه بوده و آنچه نه تنها برای آن دوران بلكه در حال حاضر نیز باعث تعجب خواهد بود این است كه نازلی خانم هفت بار شتر كتاب با خود در كنار جهیزیه اش به خانه شوهر آورده است. عظمت خانم دست پرورده چنین زنی بوده است و در روستای كرندق خلخال به دنیا آمد. به همراه پسران ایل گاه در مكتبخانه ایل و گاه با معلم سرخانه، درس خواند و با جورق بیگ، رئیس 32 طایفه شاهسون آذربایجان، ازدواج كرد و با این ازدواج ریاست شاهسون به عظمت خانم واگذار شد. جورق بیگ به دستور دولت قاجاریه كشته شد و چهار پسر و یك دختر از وی برجای ماند. به رسم ایل، عظمت خانم با حسین علی خان ملقب به سالار ایران ازدواج كرد كه برادر همسر مرحومش بود و گوهرتاج دختر دیگری بود كه با ازدواج دوم به دنیا آمد. 
    خانم امیراحمدی می گوید: همسر دوم عظمت خانم هم جایگاه وی را محترم داشته و تصمیمات مهم ایل نیز بر عهده ایشان بوده است. قدرت و تدبیر و مدیریت او در كمتر مردی وجود داشته است. روابطش به سران حكومت و سران قبایل دیگر محدود نمی شد بلكه به دولت های خارجی نیز فهمانده بود كه باید قدرتی به نام قدرت عشایر ایران را به رسمیت بشناسند. 
    دولت های همسایه مثل روسیه و عثمانی نیك می دانستند كه عظمت خانم در تصمیمات مهم كشور نقشی بیش از یك رئیس قبیله دارد و دولت های وقت نیز با روی كار آمدن متوجه عظمت خانم می شدند و روی مساعدت های او حساب می كردند. 
    در اینجا باید خاطرنشان كنم كه در آن زمان مملكت به شكل ملوك الطوایفی اداره می شد و همه سران قبایل و حاكمان مناطق در چرخش امور كشور دخیل و موثر بودند. اما به گفته خانم امیراحمدی نفوذ عظمت خانم بیشتر و موثرتر از بقیه بوده است. وی به مناسبت روی كار آمدن دولت های وقت به رسم تبریك و تایید هدایایی به دربار می فرستاد و این رسم تا دربار تزار روس گسترده بود و نیز هدایایی از همسر تزار به نام عظمت خانم به ایران فرستاده می شد. آنها به خوبی به قدرت وی در منطقه واقف بودند. 
    
    نهضت جنگل
    نهضت جنگل شروع می شود. امیر عشایر برادر عظمت خانم از طرف میرزا حكمران گیلان تعیین می شود. عظمت خانم و برادرش همه قوای خود را در اختیار میرزا كوچك قرار می دهند و پسر عظمت خانم یعنی امیر نصرت نایب والی گیلان می شود. در واقع عظمت خانم حكمران واقعی گیلان است كه كسی بدون مشورت و صلاحدید او كاری نمی كند. نمایندگان روس و عثمانی برای جلب حمایت عظمت خانم و احتمالاً قطع حمایت وی از میرزا ملاقات هایی پی درپی با وی دارند. 
    میرفخرایی در كتاب سردار جنگل می نویسد: دولت قاجاریه می دانست كه اگر حمایت امیر عشایر و خواهرش عظمت خانم را از میرزا كوچك قطع نكند نمی تواند كاری از پیش ببرد. بی شك دول خارجی مخالف میرزا نیز به این امر واقف بودند اما متاسفانه دسیسه های روسیه سرخ با ایجاد تفرقه توانست نیروهای صدیق را از میرزا كوچك دور كند و رهبریت را با یك كودتا از وی بگیرد. 
    آقای میرفخرایی در كتاب خود می نویسد: امیر عشایر در جنگ منجیل قوای خود را برداشته و از جنگل خارج شد. 
    لازم به توضیح مختصر است كه در جنگ منجیل قوای روس و انگلیس همزمان به مواضع جنگلی ها حمله كردند. جنگ خونباری بود و كشته شده های جنگل یك روز بعد توسط اهالی دفن شدند. عده ای اسیر شدند، عده ای زخمی شدند و محمود خان ژولیده كه در سنگر اول بود با همراهان خود تا آخرین نفر جنگید. ژولیده زخمی بود و او را به قزوین انتقال دادند. قزوین در اشغال انگلیس ها بود و او از درمان به دست انگلیس ها امتناع كرد و گفت مرگ را به مداوای دشمن ترجیح می دهد. 
    خانم امیراحمدی می گوید: در همین هنگام به امیر عشایر خبر می رسد قوای روسیه در اردبیل به قتل و غارت دست زده اند. امیر عشایر و عظمت خانم در واقع حاكم اصلی این منطقه بوده اند و باید برای دفاع از اردبیل به آن منطقه قشون می فرستادند. میرزا اعلام كرد در چنین بحرانی قادر نیست برای كمك به اردبیل نیروهای جنگل را تضعیف كند و امیر عشایر مجبور می شود با قوای خود به سوی اردبیل حركت كند.
    ذكر این نكته نیز برای آگاهی خوانندگان لازم است كه وقتی دولت كمونیستی دستور عقب نشینی به مرزهای شوروی را صادر كرد عده ای از قوای روسیه تزاری در شهرهای ایران پخش شدند و به قتل و غارت پرداختند و این وقایع مصادف بود با یورش نیروهای انگلیس برای تصرف قفقاز و عبور نیروهای روسیه از انزلی.
    خانم امیراحمدی می گوید: دختر عظمت خانم عروس امیر عشایر بود و دختر امیرعشایر نیز نامزد امیرنصرت پسر عظمت خانم بود، اما گردانندگان امور برای ایجاد دلخوری بین آنها كاری می كنند كه امیرنصرت نامزدی خود را به هم زده و با دختر امیر مقتدر ملقب به ضرغام السلطنه نامزد شده و باعث تكدر خاطر امیر عشایر شود.
    تاریخ می گوید بعد از ناامیدی مردم از پیروزی نهضت جنگل و به بیراهه كشیده شدن نهضت، مردم با نیروهای رضاخان همكاری می كنند و طومار جنگل درهم می پیچد. اینجاست كه میرزا در میان هزاران مرد جوانمرد ایران به شیرزن گیلان پناه می برد و این انتخاب خود به تنهایی از اقتدار و جایگاه مهم این بزرگ زن خبر می دهد.
    خانم امیراحمدی می گوید: عظمت خانم به محض اطلاع از حركت میرزا به سوی او، سواران مورد اعتمادش را به استقبال می فرستد و فرمان می دهد كه میرزا را به هر نحو از دست دشمنانی كه در تعقیب او بودند خلاص كنند و با جاه و جلال شایسته به سوی او بیاورند. اما تاریخ غمبارمان از مرگ میرزا خبر می دهد و اینكه میهمان بزرگ عظمت خانم اسیر سرما و بوران شد و در راه وطنش جان باخت. اما خانم امیراحمدی حكایت های دیگری نیز از مادربزرگ تاریخ ساز خود دارد.
    
    جنگ عظمت خانم با سردار سپه 
    رضاشاه برای برچیدن ملوك الطوایفی دستور خلع سلاح عشایر را صادر می كند، امیرسرلشگر طهماسبی را مامور خلع سلاح عشایر غرب كشور می كند و این دستور به بزرگ ترین رئیس قبیله یعنی عظمت خانم نیز ابلاغ می شود. عظمت خانم دستور تحویل سلاح را می دهد و 12 هزار قبضه سلاح تحویل دولت می دهد. سرلشگر طهماسبی بعد از خلع سلاح تقریبی قشون عظمت خانم، دستور حمله می دهد و در قریه آلازلو جنگی بین نیروهای قزاق و نیروهای عظمت خانم درمی گیرد. جنگ نیم روز ادامه دارد. سبزعلی خان پسر عظمت خانم زخمی می شود و موجب وحشت نیروهایش و پراكندگی آنها می شود. سرلشگر امیر طهماسبی نیروهای دولتی را به سوی مقر عظمت خانم پیش می راند و پیغام می دهد اگر تا 24 ساعت تسلیم نشوید كودكان شیرخواره تان را بر نیزه خواهم كرد. عظمت خانم در مقابل این یورش وحشیانه، سریعاً همه زنان، دختران و كودكان را به نمین می فرستد و خود با مشاورانش جلسه تشكیل می دهد و اعلام می كند تسلیم نخواهد شد و تا پای مرگ خواهد جنگید. اما زخمی شدن پسرش او را به مذاكره با امیر طهماسبی می كشاند و از امیرطهماسبی می خواهد كتباً تعهد دهد كه بعد از تسلیم او هیچ خطری مردمش را تهدید نخواهد كرد. امیر طهماسبی امان نامه را روی قرآنی كه بر پوست آهو نوشته شده بود امضا كرد.
    اما تمام خوانین خلخال تصمیم به مقابله با امیر طهماسبی می گیرند و در منطقه دربند مشكول و قیزیل اوزون، جنگ به مدت یك ماه با قوای دولتی ادامه می یابد اما جنگ به نفع نیروهای دولتی پایان می یابد. به دستور رضاشاه كه آن زمان وزیر جنگ بود عظمت خانم و امیر عشایر به حبس و محافظت شدید خانگی محكوم می شوند و ثروت عظمت خانم و برادرش توسط نیروهای امیر طهماسبی تاراج می شود. قوام الدوله در خاطراتش می نویسد: ثروت رضاشاه حاصل غارت ثروت عظمت خانم و برادرش و نیز غارت ثروت سردار ماكو بوده است.
    خانم امیراحمدی به نقل از مادرشان بانو گوهرتاج می گوید: میرزا كوچك در یكی از سفرهایش پیراهن جواهرنشانی از روسیه برای گوهرتاج آورده بوده است كه در وقت تاراج ثروت عظمت خانم، سربازانی مشخصاً برای درخواست آن پیراهن به سراغ عظمت خانم می آیند و در مقابل چشمان گوهرتاج پیراهن او را مصادره می كنند.
    امیر طهماسبی برای نشان دادن كینه خود از عظمت خانم همه كسان وی را كه می توانست دستگیر و اعدام می كند. همه عموها، عموزاده ها و دایی ها در چای كنار تبریز به دار آویخته می شوند. یكی از پسرعموهای عظمت خانم طناب دار را خود بر گردن می اندازد و می گوید افتخار می كنم كه با چنین دولتی جنگیده ام و خود صندلی را از زیر پایش كنار می زند. (از كتاب خاطرات ناصر دفترروایی)
    پسر كوچك امیر عشایر به علت كمی سن با وساطت امام جمعه تبریز نجات می یابد. بانوان تبریز با گیسوان پریشان پای دارهای اعدام در چای كنار بست می نشینند و مانع اعدام ها می شوند اما همان شب اعدام ها در داخل زندان انجام می گیرد.
    سرلشگر طهماسبی برای اعلام اعدام پسران و برادر عظمت خانم شخصاً به ملاقات او می آید و برای دادن چنین خبری از او مژدگانی می خواهد. عظمت خانم هنگام شنیدن مرگ پسرانش خم به ابرو نمی آورد اما با شنیدن مرگ برادرش امیر عشایر از بندبند وجودش شیون می كند، سراپا سیاه می پوشد و وصیت می كند او را با كفن سیاه در خاك بگذارند.
    پسر كوچك عظمت خانم جوزعلی خان در كوه ها آواره بوده اما با دستیابی به ثروت پنهان شده مادرش می تواند از طریق واسطه هایی به ملاقات رضاشاه كه اكنون شاه ایران است، دست یابد و فرمان آزادی عظمت خانم را بگیرد. رضاشاه برای دلجویی از عظمت خانم دستور می دهد او را در یكی از كاخ های تهران مستقر كنند اما عظمت خانم خواهان ملاقات با رضاشاه می شود. نقل شده است كه: عظمت خانم سراپا سیاه پوش وارد اتاق می شود. رضاشاه به احترام او بلند می شود و او را در صندلی كنار خود می نشاند و می گوید: تو به من خیانت كردی. افسران خوب مرا به كشتن دادی. عظمت خانم می گوید: من به تو خیانت نكردم. امیر طهماسبی به تو خیانت كرد و در حالی كه ما فرمان خلع سلاح را پذیرفته بودیم سربازان ما را به جنگ مجبور كرد. من افسران وفاداری برای ایران تربیت كرده بودم. امیر طهماسبی همه را به كشتن داد.
    رضاشاه می گوید: اكنون چه كاری از من برمی آید.
    عظمت خانم می گوید: مرگ امیر طهماسبی.
    رضاشاه به جوزعلی خان كه در كنار مادرش بود، اشاره می كند و می گوید: جوان لایقی است. عظمت خانم می گوید: اگر لایق بود زنده نمی ماند و رضاشاه را هم از خواسته خود و هم از خیانت امیر طهماسبی مطلع می كند. رضاشاه می دانست كه بدون جلب رضایت وی نخواهد توانست با عشایر زیر فرمان او به صلح برسد.
    عظمت خانم طی اقامت اش در تهران نیز فعال است. به ملاقات مدرس می رود كه از ترور اول جان سالم به در برده است.
    خانم امیراحمدی می گوید: گویا مدرس به عظمت خانم گفته بود دخترم كسی را كه مرا مورد اصابت قرار داد با عصای خود زدم و انتقام خود را گرفتم!

    رضاشاه امیر طهماسبی را به كردستان می فرستد زیرا در كردستان هنوز جنگ بین طوایف و دولت در جریان است و امیر طهماسبی كشته می شود.

رابعه موحد


 روزنامه شرق ، شماره 988 به تاریخ 25/3/89، صفحه 12 (تاریخ)

عظمت خانم از زاویه ای دیگر


نویسنده: هستی فیروزپور




    تاریخی كه در زمانه خود مدون نشده باشد، همواره پس از آن از زاویه های مختلف بازخوانی خواهد شد. هر كس گوشه ای از آن را برجسته دیده و بخشی را از چشم می اندازد. اینك برای روشن كردن زوایای تاریك گذشته، ما نیاز به یكدیگر داریم تا آن واقعیات را به یاری هم از زوایای مختلف بنگریم و همه قطعات پازل را كنار هم چیده و تصویر واقعی را دریافت كنیم. 
    مقاله عظمت خانم شیرزنی در نهضت جنگل از خانم رابعه موحد باعث شد یكی از مطلعان دیگر این ماجرا دست به قلم برده و با بازگویی گوشه هایی دیگر از آن واقعه، تصویر ارائه شده را تكمیل كند. لازم به ذكر است تیتر مطلب از گروه تاریخ بوده و ربطی به نویسنده مطلب نداشت. 
    
    گزارش گونه ای كه به ظاهر در مقام حفظ حقوق زن به نقش عظمت خانم در نهضت جنگل پرداخته است و مقدمتاً مدعی شده به خاطر جنسیت كمتر به ایشان توجه شده است در شماره 988 مورخ 25/3/89 روزنامه وزین شرق مطالعه شد. 
    عوامل مختلفی مرا بر آن داشت كه نوشته خانم رابعه موحد را مجدد بخوانم. از جمله این عوامل سابقه نسبت خانوادگی و زندگی كردن پدرم تا سال 1362 در همان قلعه ای بود كه عظمت خانم در آنجا زاده شده و از همان جا با جورق بیگ فولادلو به سنت عشایری فرار كرده و به خانه بخت رفته است، همچنین عكس های متعددی از همان قلعه و باغ نیلق در كتابخانه پدر نصب شده است و نیز اسناد و قبالجات سوراخ شده با گلوله سربازان رضاخان درخورجین اسب پدربزرگم در عرصه نبرد نابرابر دربند مشكول با قاب های ساده علاوه بر خانه زینت بخش دفتر كار پدر نیز هست. 
    مجموعه این عوامل مرا به غور در این مطلب فراخواند كه به نقاط قابل توجه و درخور تامل برخورد كردم. اینكه كل ماجرا به جز در سه مورد با نقل قول خانم پروین امیراحمدی از مادر مرحومش گوهرتاج خانم دختر عظمت خانم، به رشته تحریر درآمده ارزش علمی و تحقیقی گزارش را پایین می آورد ولی نظر به اینكه انتشار چنین نقل قول هایی عوارض تاریخی نامطمئن به بار می آورد، در مقام تصحیح یا تكمیل گزارش مذكور، ذكر چند نكته را ضروری می دانم. 
    1- مادر عظمت خانم، نازی خانم بود و نازلی یا غلط چاپی است یا اشتباه معرفی شده است. 
    2- هفت بار شتر كتاب فقط تبلیغ عامیانه باسواد بودن نازی خانم می تواند باشد؛ چه در آن موقع و دو نسل بعد از آن خانم های عشایر كمتر اهل سواد و مكتب و مدرسه بوده اند. 
    3- محل تولد و نشو و نمای عظمت خانم كرندق نبود و چنین اشتباهی چاپی نیست بلكه روایی است. او شاید كرندق را اصلاً ندیده باشد. مصطفی قلی خان نیلق را آباد كرد و پسرش احمدخان با یك دختر و هفت پسر (عظمت خانم و پنج برادر تنی و دو برادر ناتنی وی) همگی در نیلق به دنیا آمده و سپس از آنجا به نقاط مختلف آذربایجان، خلخال، میانه و اردبیل رفته اند. خوانین كرندق گرچ با خوانین نیلق بنی عم و هر دو از طایفه شاطرانلو بودند، ولی با هم دشمنی خونی داشتند.1
    4- عنوان بزرگ ترین رئیس قبیله بین عشایر غرب كشور برای عظمت خانم كمی مبالغه آمیز است. اقبال السلطنه ماكویی قدرت و موقعیت قوی تری داشته است و اسماعیل سمیتكو به اعتبار ایلی ماموریت عمده سرلشگر امیر طهماسبی را تشكیل می داده اند.2 عظمت خانم زن مدبر، جاه طلب و قدرتمند به اعتبار قدرت و موقعیت سیاسی و اجتماعی برادران (امیر عشایر و رشیدالممالك)، همسر اول و دومش كه روسای ایل شاهسون بودند (جوروق بیگ و حسینعلی خانسالار دیوان) و نیز دخالت در امور مهم مملكتی و ارتباط با قوای روس نقش آفرین بود. 
    5- عظمت خانم از ایل شاطرانلو كرد مهاجر ساكن روستای نیلق خلخال بود كه پس از ازدواج با جورق بیگ شاهسون، به عظمت خانم فولادلو معروف شد. عنوان شیرزن گیلان مسلماً تعبیری اشتباه است.3
    6- حركت میرزا به سوی خلخال از بی پناهی و به قول نویسنده محترم ناامیدی از پیروزی بود. كوه های صعب العبور خلخال آن هم در زمستان و در حالی كه از همه یاران وفادار فقط یك نفر باقی مانده (گائوك آلمانی)، مفری در برابر دشمنان غالب بوده است. اگر از برف و بوران جان سالم به در می برد، معلوم می شد به كوه پناه می برد یا عظمت خانم. نامه مورخ 15 اردیبهشت 1300 میرزا كوچك خان به رشیدالممالك كه هفت ماه قبل از مرگش نوشته شد، مبین طرز فكر میرزا نسبت به عشایر (عظمت خانم و برادرانش) است.4 
    7- سبزعلی خان پسر بسیار شجاع عظمت خانم در اثر اصابت یك تیر سرگردان بلافاصله فوت می كند، حتی همراهان متوجه زخمی شدن او نمی شوند. عبارت سبزعلی خان زخمی می شود و سواران به علت زخمی شدن او پراكنده می شوند منطبق با واقعیت نیست.5
    8- تمام خوانین خلخال در دربند مشكول با امیر طهماسبی مقابله نكردند، فقط رشیدالممالك و سالار خاقان و پسران امیر عشایر و سالار فیروز با تعداد كمی سواران وفادار در مقابل قشون سرتیپ ابوالحسن خان به جنگ پرداختند و خوانین كرندق و سنگ آباد كه همیشه مطیع دولت بودند همچنین ایلات دلیكانلو، كلاكجانلو، یورتچی و فولادلو در بین قشون دولت علیه خوانین مبارز می جنگیدند.6
    9- نبرد آلارلو 10 كیلومتری اردبیل در تاریخ 4 فروردین 1302 شروع شد و با فوت سبزعلی خان خاتمه یافت. نبرد دربند مشكول خلخال در 11 اردیبهشت 1302 روز بعد از شكست آلارلو، فقط یك روز و به فاصله هفت ساعت بیشتر طول نكشید. اینكه گزارش رمان گونه اشاره می كند جنگ دربند مشكول یك ماه طول كشیده است، صحت ندارد.7
    10- در جنگ دربند مشكول نه امیر عشایر دخالت داشت و نه عظمت خانم. پس از دار زدن امیر عشایر، سالاردیوان و فرزندان عظمت خانم و زندانی كردن
    عظمت خانم در اردبیل،ابوالحسن خان سرتیپ بنا به دستور امیر لشگر امیرطهماسبی اردوی نظامی را به سمت خلخال حركت داد. مدیریت جنگ دربند مشكول با رشیدالممالك و سالار خاقان بود و پسران امیر عشایر و سالار فیروز در نبرد شركت داشتند.8
    11- ماجرای پیراهن جواهرنشان هدیه میرزاكوچك خان به دختر عظمت خانم كه از روسیه آورده و نظامیان رضاخان برای مصادره پیراهن آمده بودند، توهمی بیش نیست. مشكلات سیاسی و نظامی آنچنان گریبانگیر میرزا شده بود كه او و یاران جنگلی اش فرصت اصلاح سر و صورت خود را نداشتند و نیز افكار سوسیالیستی حاكم بر مرامنامه جنگل خصوصاً بند 14 ماده 4 اصلاً سازگار نیست. 9
    12- ملاقات جوزعلی خان پسر كوچك عظمت خانم با رضاشاه مورد تایید هیچ كس از معمرین طایفه فولادلو نیست و می گویند هرگز چنین ملاقاتی صورت نگرفته است. در مورد ملاقات عظمت خانم نیز سند معتبری وجود ندارد. بعضی از مطلعان قدیمی كه ملاقات را تایید می كنند، می گویند بعد از فوت امیر طهماسبی این ملاقات صورت گرفته است. در بعضی منابع تاریخی آمده است عظمت خانم پس از تحمل درد و رنج مرگ فرزندان خود به تهران رفته و به یاری سیدالمحققین املاك خود را از دولت گرفته است. 10
    13- روایت شده است عظمت خانم مرگ سرلشگر امیر طهماسبی را از رضاشاه خواسته و در اجابت خواسته وی امیر طهماسبی در جنگ كردستان كشته شده است. این هم عقلاً و نقلاً فاقد اعتبار است. در اوایل بهار 1304 سردار سپه در سفری به آذربایجان پس از مشاهده فعالیت های امیر طهماسبی در ساختن راه قافلان كوه و راه های شوسه متعدد، مدارس، تاسیسات اداری جدید و نیز مصادره خزانه جواهرات اقبال السلطنه ماكویی توسط امیر طهماسبی، به موفقیت و محبوبیت فوق العاده وی بدبین و نگران شد و او را با خود به تهران آورد. امیر طهماسبی بعد از مدتی وزیر جنگ شد و در كابینه مهدی قلی هدایت وزیر فواید عامه و تجارت شد. در روز 29 اسفند 1306 در قریه زران، بین خرم آباد و بروجرد در لرستان، توسط اشرار مسلح به ضرب گلوله و كارد مجروح شد و فوت كرد. 11 
    قدر مسلم بدبینی و نفق رضاشاه و احتمال دخالت وی در قتل امیرطهماسبی، كمترین ارتباطی به تقاضای احتمالی عظمت خانم مغلوب و مقهور نداشته و از نظر منطقی نیز قابل تصور نیست و قتل وی در لرستان بوده است نه در جنگ با كردستان. 
    14- روایت دست چهارم این مطلب كه سیدحسن مدرس به عظمت خانم گفته بود: دخترم، كسی را كه مرا مورد اصابت قرار داد با عصای خود زدم و انتقام گرفتم، صحیح نیست. قضیه از این قرار است كه در روز هفتم آبان ماه 1305 وقتی مدرس برای درس گفتن عازم مسجد سپهسالار بود در كوچه سرداری چندین تیر به سوی او شلیك و بازوی چپ به شدت مجروح می شود و یك گلوله هم به دست راست او اصابت می كند. 
    بلافاصله مدرس به بیمارستان نظمیه و سپس به بیمارستان احمدی منتقل می شود و پس از چند ماه بهبودی حاصل می كند، 12 حال چگونه قابل تصور است كه وقتی هر دو دست مجروح بوده توانسته است با عصا انتقام بگیرد. 
    پی نوشت ها:
    1- خاطرات و اسناد ناصر دفتر روایی، چاپ اول، انتشارات فردوسی،1363
    2- یادداشت هایی از آشوب های عشایری و سیاسی آذربایجان، سرلشگر عبدالله خان طهماسبی، پردیس دانش،1386
    3- تاریخ سیاسی اجتماعی شاهسون، ریچارد تاپر، ترجمه حسن اسدی، نشر اختران، 1384
    4- درآمدی تحلیلی- تاریخ بر شخصیت و آرا و اندیشه های میرزا كوچك خان جنگلی، مكاتبات سردار جنگل، جعفرمهرداد، انتشارات حرف نو، 1385 
    5- اردبیل در گذرگاه تاریخ، بابا صفری، نشر دانشگاه آزاد اسلامی اردبیل،جلد اول، چاپ دوم، 1370 
    6- منبع شماره 1
    7- منبع شماره 2
    8- منبع شماره 1
    9- سردار جنگل، ابراهیم میرفخرایی
    10- منبع شماره 5
    11- رضاشاه و قشون متحدالشكل، دكتر باقر عاقلی، نشر نامك، 1384
    12- شرح حال رجال سیاسی و نظامی معاصر ایران، دكتر باقر عاقلی، نشر گفتار، جلد سوم، 1380 
    *دانشجوی رشته حقوق 
    دانشگاه علامه طباطبایی
    
  

 روزنامه شرق ، شماره 995 به تاریخ 2/4/89، صفحه 12 




نظرات() 

نهم شهریو ماه سالروز مرگ “صمدبهرنگی

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 5 تیر 1396-05:31 ب.ظ

مرگ خیلی آسان می‌تواند به سراغ من بیاید،

اما من تا می‌توانم زندگی کنم، نباید به پیشواز
مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو
شوم که می‌شوم، مهم نیست. مهم این است
که زندگی یا مرگ من، چه اثری در زندگی دیگران
داشته باشد». ماهی سیاه کوچولو

سالگرد مرگ صمد / حمید احمدزاده

به پیشواز روزی دردناک می رویم ، دردناک و واقعی ، نهم شهریو ماه سالروز مرگ “صمدبهرنگی” دررودخانه ارس است. “صمد بهرنگی “معلم، مترجم و نویسنده ای زحمتکش وخلاق بود . انسانی متواضع که با مردم زیست و با مردم ماند. برای همین هم وقتی مرد، هیچ‌کس باور نکرد به مرگ طبیعی مرده باشد و دریاد و خاطره جمعی مردم به یک افسانه شیرین بدل شد. هم زندگی‌اش هم مرگش وهم قصه هایش، بسیاری از ما با کتاب‌های این نویسنده بزرگ کتاب‌خوان شدیم.
خودش درباره قصه هایش می گوید: بچه ها قصه و داستان را با میل می خوانند. قصه های با ارزش می توانند آن ها را با مردم و اجتماع و زندگی آشنا كنند و علت ها را شرح دهند. قصه خواندن تنها برای سرگرمی نیست. بدین جهت من هم میل ندارم كه بچه ها قصه های مرا تنها برای سرگرمی بخوانند.
“بهرنگی ” اوایل تابستان دریک روز آفتابی به دنیا آمد، و اواخر تابستان، دریک روز ابری ازدنیا رفت. او مثل “ماهی سیاه کوچولو”قهرمان قصه های خودش ، با موج های بی قرار ارس به دریای بی کران مردم وآینده وتاریخ پیوست.
به نظر بنده، در دنیای معاصر، بجای قلمفرسائی درباب وجه شخصییتی و تمایزهای فردی صمد برای آشنائی بیشترنسل امروز مخصوصا بچه ها که دردنیای مجازی گرفتارآمده اند،کادودادن کتابهای صمدبه بچه های امروزی است، و برای آشنایی بیشترباشخصیت نامبرده بنده کتاب برادرم صمد به قلم اسد بهرنگی رامعرفی میکنم، وبهترین راه برای آشنائی بااندیشه وآثارصمدمطالعه آثار صمد و توجه به زمانی است که این کتابها درآن سالها به چاپ رسیده میباشد، چراکه مستندات و توضیحات درباره صمد هرچه بود در گذشته مانده، اینک باید از طریق اشاعه و تشویق بچه ها وهمه کسانی که کتابی ازاین نویسنده نخوانده اند میباشد.
یادوراهش گرامیباد.






نظرات() 

قاچاق عزت قوچاق نبی خطبه سرا

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 5 تیر 1396-05:28 ب.ظ


http://s5.picofile.com/file/8129674318/DSC_6089.jpg


 از مبارزانی كه در منطقه خطبه سرای تالش  در دوران ستم شاهی برعلیه رژیم پهلوی قیام مسلحانه كردند  باید از عزت (قاچاق عزت)واز برادران اش به نام های گول آقا و یول آقا ویكی از دوستانش بنام حسن نام برد .

رژیم پهلوی شایعه كرده بود كه گویا اینها  در زمانی که صدور شناسنامه تازه شروع شده بوده ،از همکاری با دولت وقت ( پهلوی اول) خود داری می کنند و با حکومت وقت به مبارزه بر می خیزند ولی عزت از طرف رژیم شاه یك عنصر مشكوك و ضد امنیتی تشخیص داده شده ومورد ازار و اذیت قرارگرفته بودولذا عزت برای رهایی ازستم رضاشاهی دست به مبارزه با حكومت می زند

عزت بعد از این مبارزات تحت تعقیب مامورین دولتی  به فرماندهی سروان دیلمی قرار گرفته و مدتها  در روستاهای مختلف به صورت مسلحانه به صورت اشكار و پنهان  واردمبارزه می شده ومردم را به مبارزه برعلیه شاه دعوت می كند و پس از مدتی  یکی از روستاهای خطبه سرا   به نام  روستای (تنبوه) را پایگاه  حود می سازد . 

نام عزت در منطقه تالش بر سر زبانها افتاده و به قاچاق عزت معروف می شود .ا

                                    

                                                  


Image result for ‫سرلشکر دیلمی‬‎                              


 

سرلشکر سیاوش دیلمی

سرلشکر سیاوش دیلمی رزمخواه (۱۲۸۲- ۱۳۷۳ ه.ش در دیلمان)از اعضای نهضت جنگل، از افسران عالی رتبه ارتش ایران، استاندار آذربایجان غربی و سناتور انتخابی گیلان در دوره هفتم مجلس سنا.

زندگی

غلامحسین(سیاوش) دیلمی رزمخواه فرزند جعفربیگ متولد ۱۲۸۲ ه.ش از نوجوانی به نهضت جنگلبه زعامت میرزا کوچک خان جنگلی پیوست و تعلیمات نظامی را تحت نظر افسران آلمانی و ایرانی و ترک و روس سفید فراگرفت .

پس از پایان کار نهضت در سال ۱۳۰۰ ه.ش مدتی زندانی بود ولی اندکی پس از آزادی، به ارتش ایران پیوست و در سال ۱۳۰۷ به دریافت درجه افسری نایل شد.

او به تدریج مدارج ترقی را طی کرد و در سال ۱۳۳۹ ه.ش استاندار آذربایجان غربی شد و تا سال ۱۳۴۲ این سمت را عهده دار بود

او در سال ۱۳۵۴ در دوره هفتم مجلس سنا به نمایندگی از اهالی گیلان عضویت یافت که کار آن با انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ خاتمه یافت. پس از انقلاب زندانی و محاکمه شد . نامبرده عاقبت در سال ۱۳۷۳ در سن ۸۱ سالگی بدرود حیات گفت.



رمورد قاچاق عزت چه می دانید؟؟؟؟؟؟

اطلاعیه 
خدمت اندیشمندان وبزرگان منطقه تالش سلام عرض می نمایم 
کسانی که از مبارزان منطقه تالش در دوران پهلوی از جمله برادران عزت (قاچاق عزت)و اشخاصی به نام های گل آقا و یول آقا اطلاعاتی دارند ارسال نمایند .

بنده مطالبی که از اینها شنیده ام این هست که گویا اینها سه برادر بودند و در زمانی که صدور شناسنامه تازه شروع شده بوده ،از همکاری با دولت وقت (احتمالا پهلوی اول) خود داری می کنند و با حکومت وقت به مبارزه بر می خیزند ودر این راه یکی از آنها زخمی شده و بر اثر جراحت وارده دستش به شدت زخمی شده و در اثر جراحت وارده دستش قطع می شود .

عزت (احتمالا اهل اسالم یا خلخال)بعد از این مبارزات تحت تعقیب مامورین دولتی قرار گرفته و مدتها به طور پنهانی در روستاهای مختلف پنهان می شود و پس از مدتی سر از یکی از روستاهای خطبه سرا درآورده و به روستای (تنبوه) پناه می آورد.

عزت چند روز در این منطقه می ماند ولی با تحریک (نام محفوظ)توسط عده ای (نام محفوظ)شبانه به محل اختفایش یورش می برند ودستگیر کرده وسپس دست بسته تحویل ماموران دولت می دهند.پس از دستگیری در شهر تالش یا در شهر رضوانشهر به دار آویخته می شود .

نام عزت در منطقه تالش بر سر زبانها افتاده و به قاچاق عزت معروف می شود .

 مطالبی در مورد ایشان در بعضی جاها نقل شده و بنده تاکنون به آن مطالب دسترسی نداشته ام و گویا در کتابی از حبیب الله زنجانی هم از ایشان به عنوان اولین اعدامیان دمکرات در استان گیلان نام برده است .(به همین مضمون).

کسانی که اطلاعات بیشتری از این اشخاص دارند ارسال نمایند .آیا این اشخاص از مبارزین سیاسی در زمان خود بوده اند ویا علت دیگری داشته و مبارزات و درگیری های اینها برای چه بوده ودر آخربراساس چه اتهامی به دار آویخته شد؟...............  

..... آیا گول آقا هنوز زنده هست؟آیا فرزندان عزت در اسالم هستند وآیا می توان گفت (عزت و برادرانش از مبارزان و قهرمانان تالش )هستند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مردم خطبه سرا از دوران کودکی قاچاق عیزت را به عنوان یک قهرمان می دانند و عاملان دستگیری اش را در خطبه سرا (......نام هایشان ...محفوظ) را یک خیانتکار می دانند .چطور کسی را که به تو پناه بیاورد و به دستو ر....اونو دست بسته تحویل مامور دولت بدهی ....و الله اعلم ..........چون در لهجه رایج اینجا (قاچاق عیزت)می گویند این کلمه اینطوری نوشته ام .فکر کنم کلمه قاچاق غیر تالشیه که رواج شده ودر فارسی و ترکی و تالشی رواج یافته ...در ضمن بنده تلاش خواهم کرد با سالخوردگان خطبه سرا هم اطلاعاتی راجع به (قجقه عیزت) گرداوری کنم ..البته با یکی از کهنسالان خطبه سرا امروز سوالاتی گذری کردم ایشان گفتند که پس از دستگیری اورا دیده و می گفت قارقو (نی)خوب می زده و از چند نفر نام برد که در دستگیری او نقش داشته اند و عیزت را فرد مثبتی می دانست و کسی هم می گفت که عاملان دستگیری عیزت به روز سیاهی دچار شدند ..............

اسفندیار

 توضیحات آقای :جمشید فرمانبر

Jamshid Farmanbar چیزی که مادرم تعریف می کرد:مبارزی بوده که با دولت مبارزه می کرده...یک آزادیخواه بوده


 توضییحات شهرام آزموده

درود به دوستان. من در شماره 7 و 8 مجله تالش (سال 1383) با کوچکترین برادر عزت یعنی گل اَقَه (گل اقا) گفتگو کرده ام و و آن را با عنوان « برادرانم را در رضوانشهر اعدام کردند » به چاپ رسانده ام. برای کسب اطلاعات بیشتر به آن دو شماره از نشریه تالش مراجعه کنید. در یکی از درگیری ها به دست گل آقا تیر خورده بود. وقتی آن ها را دستگیر کردند به خاطر کمی سن گل آقا او بخشیده شد. ولی عیزت و یالَه اَقه و شخصی به نام حسن که از اهالی تکی تازه آباد شهر تالش بود اعدام شدند. احتمالا حدود سال های 1315 تا 1320. دقیقاً نمی دانم. چون کسی نمی داند. بعد آن ها را در جایی در رضوانشهر دفن کردند که فعلا کسی نمی داند کجاست. عزت و برادرانش اصالتاً از تالشان لنکران بودند و در جریان مسائل سیاسی روسیه ان زمان به ایران می ایند. مثل خیلی از تالشان دیگر که اینک در تالش ایران از جمله اسالم به نام مهاجر معروف هستند. و... اینک بازماندگان شان در اسالم زندگی می کنند. اخیراً در شماره 2 ویژه اسالم نیز خاطره ای خواهرش در یکی از روستاهای لنکران چاپ شده است...پیدا کردن برخی شماره های قدیمی مجله خیلی سخت است. از جمله همین دو شماره. سال قبل برای دوستی چند دوره از شماره های قدیمی نشریه تالش را از این جا و آن جا به دو سه برابر قیمت خریدم. چون سفارش داده بودند. ولی بعداً پشیمان شدند و نخریدند. دو سه دوره اش را دوستان دیگر خریدند. هنوز چند دوره ای هست. البته کامل نیست. به نظرم در هر دوره چند شماره ای کم است. اگر کسی علاقه مند باشد می تواند تهیه کند.تا جایی که من می دانم عزت گویا فقط یک دختر داشته که گویا چند سال پیش از دنیا رفته است. نوادگان او در اسالم هستند. گل اقه هم شش هفت سالی ست که از دنیا رفته است. ولی بچه هایش زنده اند و در اسالم زندگی می کنند. در اسالم عزت را به نوعی مدافع ناموس خود می دانند. البته پیش از زندگی او در جنگل به اتهام جاسوسی برای شوروی مورد تفتیش قرار می گیرند و بعد سرهنگ دیلمی برای به زانو درآوردنش همسرش را گروگان می گیرد و او مصمم به کشتن سرهنگ دیلمی می شود و به جنگل می رود و ... حتی یک نفر را در روستای کلَه سرا به نام کتا جعفر(کدخدا جعفر) می کشد. علتش هم این بوده که گویا کدخدا خواسته بود او را دستگیر و تحویل دهد که عزت به او تذکر می دهد و می گوید به من نزدیک نشو. من در خانه ات نان و نمک خورده ام. وگر نه مجبورم با تیر بزنمت. من را مجبور نکن که این کار را بکنم و ... ولی کدخدا گوش نمی کند و به او می گوید تسلیم شو و اقداماتی می کند که عزت با یک تیر او را از پا در می اورد و بعد ... به عنوان ضد دولت مرکزی از طرف مسئولین سیاسی و امنیتی و نظامی منطقه معرفی می شود و بارها برای دستگیری اش نیرو می اید ولی موفق نمی شوند. تیرانداز ماهری بوده است. و... نام او در اذهان مردم مثبت است. و البته داستانش بسیار مفصل است....قَچَقَه عیزت ghachagha eizat یعنی عزت قاچاق. عزت فراری. نام اصلی اش عزت بود. در اسالم به قَچَقَه عیزت معروف است. لطفاً نامش را اصلاح کنید.


 توضییحات :مسعود شهبازلی

 قبل از اینکه در ماهنامه ازموده چاب بشه من پیشتر در پیرامون ان تحقیقاتی کرده بودم از جمله درتالش اذربایجان،وتقریبن اززندگینامه ی ان اطلاع دارم،ودرزمان کنکاش دنبال تصویری از از او بودم که شادروان فقید نبی اقای طاهری پدر بزرگوار دکترطاهری 3 قطعه عکس ،یکی از خود عزت و دیگری از برادرش بنام یالَه اَقه ویکی هم خانوادگی عزت،را بمن دادندوچون اقای ازموده هم پیرامون ان فعالیت میکرد عکسها را برای چاپ مقال اش در خصوص عزت را به اودادم ومن از ادامه ی کار دست کشیدم/ وشماره ی ماهنامه را از اقای ازموده بخواهیدکه احتمالن دارند/.


بهنام حمیدی نوشته :
عزت در جنگلهای جوکندان..(خلاصه خاطره) مادر اینجانب 82 ساله می گوید:موقع کوچ شبی در راه ییلاق همراه خانواده اطراق کردیم در آن موقع من دوازده یا سیزده ساله بودم.شب هنگام دیدیم دو مرد با اسلحه نزدیک ما آمدن که مادرم عزت را شناخت یکی از آنها برادر دیگری که از آنها جدا شده بود صدا کرد تا به آنها ملحق شود . آن شب پیش ما ماندن .... و موقع غذا خوردن پشت به پشت هم نشستن و سخت مراقب اطراف بودن ..... مادرم از عزت سوال کرد که پسرم چرا زیر کفشهات را میخ زدی عزت هم در جواب می گوید بخاطر آنکه راه رفتن در کوه و جنگل راحت تر باشه ..... در ضمن عزت می گفته چند بار رفتم تا خان منطقه را شب هنگام با تیر بزنم به دلیل نگهبان داشتن نتوانستم به خانه اش نفوذ کنم ...( گویا خان با مامورین دولتی جهت دستگیری آنها همکاری میکرده.که عزت قصد کشتنش را داشته)..... صبح زود از پیش ما رفتن ...این جمله را تاکید کردن که شتر دیدی ندیدی.......94/2/28






نظرات() 

ترجمه تورکی شعر «زمستان است» توسط صمد بهرنگی

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 5 تیر 1396-05:25 ب.ظ



«بو شعری جناب م.کریمی منیم ایختیاریمدا قویوب. صمد عمی بو شعری 1343 اینجی تورکی دیلینه چئویریب. بو شعر م.کریمی جنابلارینین صمد بهرنگیه باغلی اولان یازدیغی کیتاب دا یاییلیب.
جناب کریمیه اوزون عمر و جان ساغلیغی آرزولاییرام.»
___________________________________________________________

قیش

آلماق ایسته‌میرلر سنین سلامین
باشلار تیكیلیب یئره
كیمسه باش قالدېران دڲیل سلام آلماغا، یۏلداش گؤرمڲه
باخېش آیاق آلتدان باشقا زاد گؤرمز
یۏلون قارانلېغېندان، زویولداقلېغېندان
و كیسمه‌یه محبت دئیه ال اوزادېرسان
كؤیۆلسوزجه‌سینه الین چېخاردېر اؤز قولتوغوندان
سویوغون چۏخلو یاندېرېجلېغېندان
آلوولو سینه‌دن نفس چېخجاق بیر قارا بولودا دؤنر،
و دووار تك گؤز اؤنۆنه تیكیلر،
نفس كه بو اۏلا، دای نه اومور گؤزۆن
یاخېن یا اوزاق یۏلداشلار گؤزۆندن؟
منیم ایگید مسیحاییم! آی گؤینكی كیرلی قوجا ترسا!
هاوا چۏخ ایڲیدلیكسیزجه‌سینه سویوق دور ... آی...
نفسین ایستی اۏلسون، باشېن شن!
سلامیم آل سن، آچ قاپېنې!
منم، من اؤزۆم، هر گئجه كی قوناغېن، غملی بیر رسوای
منم، من اؤزۆم، تپیك آلتېندا قالېب اینجمیش بیر داش
منم، خلقتین اسگیك سؤیۆشی،
اویوشمایان بیر ماهنی
روملی‌ام؟ یۏخ، زنگی‌ام؟ یۏخ، دئمكدن هئچ رنگیم یۏخ.
گل آچ قاپېنې، آچ، اۆره‌ڲیم سېخېلېر چۏخ
تای توشوم! ائو صاحابیم! ایللر – آیلار قۏناغېن قاپې دالېندا
لپه تك تیتریر.
دولو یۏخ، اؤلۆم ده یۏخ.
بیر سؤزده ائشیتسن سه، سویوقلا قېش حكایه‌سی دیر.
گلمیشم بو گئجه
بورجومو وئرمڲه
جام دیبینده آلاجاغېنې وئرمڲه
نه دئیرسن كی: وقت گئچدی، هاوا آچېلدې، سحر اۏلدور؟
توولانمېرسان-گؤیده‌كی‌آل‌رنگ دڲیل سحردن قالمېش آل.
تای- توشوم! بو سویوق وورموش قولاقدېر، قېشېن
سیللیسیندن یادگار دئمكدیر.
و دارېسقال گؤیده اۏلان قندیل – اۏلوب بیلمم، قالېر یۏخسا 
اؤلۆم چولقامېش دۏققوز دری قالېن ظلمت تابۆتۆندا گیزلمنیش دیر
 تای- توشوم! گئت یاندېر مئی چراغین سن گئجه ایله گوندوز بیر.
آلماق ایسته‌میرلر سنین سلامین
هاوا توتقون، قاپېلارباغلې، باشلار تیكیلیب یئره، اللر گیزلین،
كؤنلر یورغون و غمگین،
بولود دور نفسلر
آغاجلار اسكلتلر دیر بولورلنمیش
كؤنۆل – اؤلمۆشدی یئرده آسمانېن سقفی آلچاق
گۆنش، آی توزلو آنجاق،
ایندی قېشدېر.                          
قیش 43
فارسی دیلده اولان همین شعر،زمستان است، یازینین آردیندا

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت 
سرها در گریبان است 
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را 
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند 
که ره تاریک و لغزان است 
وگر دست محبت سوی کس یازی 
به اکراه آورد دست از بغل بیرون 
که سرما سخت سوزان است 
نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک 
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم 
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟

 

مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای 
دمت گرم و سرت خوش باد 
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم 
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور 
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور 
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم 
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم

 


حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد 
تگرگی نیست ، مرگی نیست 
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم 
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست 
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است 
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده 
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است 
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت 
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان 
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین 
درختان اسکلتهای بلور آجین 
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه 
غبار آلوده مهر و ماه 
زمستان است 





نظرات() 

تاریخچه شهر باستانی مانگیل -هادی بخشی منجیلی

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 5 تیر 1396-05:24 ب.ظ

منجیل نامه - منجیل نیوز - هادی بخشی

تاریخچه شهر باستانی مانگیل

((منجیل امروزی ))

با توجه به اطلاعات نادرستی که از تاریخ شهر منجیل در سایتهای مختلف دیدم . سعی نمودم در مورد تاریخ شهر منجیل از کتب قدیمی و اطلاعات افراد کهنسال استفاده برده و در خصوص شهر منجیل اطلاعات دقیق تری کسب نمایم.

این مطالب چکیده تحقیقات اینجانب در مورد تاریخ شهر منجیل می باشد.

 

 در صفحه اول کتاب امام حسین در ایران نوشته کورت فریشلر درباره اعزام نیرو از این شهر برای کمک به امام حسین ذکر شده و اینگونه می نویسد که بیبی شهربانو دختر یزگرد آخرین پادشاه ساسانی به همراه پسر رستم فرخزاد راهی مانگیل ( منجیل امروزی ) شده و برای یاری رساندن به امام حسین (ع) نیروهایی را از مردم منجیل بسیج نموده و از آنان بیعت گرفتند اما متاسفانه تا رسیدن به شهر ری باستانی واقعه کربلا رخ داده و امام حسین (ع) به شهادت رسید .

و همینطور در جلد دوم کتاب عارف دیهیمدار که تاریخ موثق شروع حکومت شاه اسماعیل صفوی اول پادشاه صفویه و جنگهای وی است در مورد شهر منجیل و فردی به نام شریف منجیلی در حدود ده صفحه مطالبی ذکر شده است به شرح زیر که : دستان شفابخش شریف منجیلی معجزه می نماید و حتی آمده است که این فرد کورهای مادرزاد را نیز با دستان خود شفا بخشیده است . در حدود چهارصد سال بعد از شریف  تحقیق نموده و به این نتیجه رسیدند که در بدن وی نیروی مانیتیزم وجود داشته است که در آن دوران مردم اینگونه شفا بخشیدن را معجزه می دانستند و سالانه از سرتاسر ایران بیماران و افراد بسیاری برای مداوا بهمنجیل مسافرت می نمودند شاه اسماعیل نیز به منظور سپاس از شریف منجیلیکلاه درویشی را از خانقاه اردبیل برای وی ارسال نمود و حتی می گویند که خواهر خود زرین تاج را به عقد وی درآورد .

در کتاب عارف دیهیمدار آورده شده است که پس از مرگ شریف منجیلی مقبره و آرامگاهی به دستور شاه اسماعیل صفوی ،  برای وی در منجیل ساخته شد که امروزه به ویرانه ای تبدیل شده است و دلیرگنبد یا در گویش محلی ( دلی گنبز – زرین تاج) نام دارد .

 

دلیر گنبد - زرین تاج - منجیل نیوز

دلیر گنبد - منجیل اواخر دهه 40

زرین تاج

 

در حدود چند سال قبل مطالبی نیز در یکی از نشریات در مورد دستان شفابخش شریف منجیلی مطالبی تحقیقی نوشته شده بود .

شریف منجیلی - منجیل نیوز

 

قائم مقام فراهانی وزیر ناصرالدین شاه قاجار نیز از قریه منگیل یا منجیل این گونه نوشته است که در نزدیکی منجیل بر روی تپه ای رفته و قریه و جلگه ای آباد و سرسبز را دیدم که نام آن منگیل یا منجیل است که درختان زیتون فراوان دارد و از هرگونه محصولات کشاورزی در این قریه کشت می شود و دارای چندین کاروانسرا و یک پل قدیمی بر روی رودخانه سپیدرود است .

قریه منجیل - منجیل نیوز

پل منجیل - منجیل نیوز

 پل منجیل که در کنار قریه منجیل در زمان شاه عباس صفوی بنا شد ، مورخین آورده اند که این پُل دارای 7 پایه بوده که در هر پایه آن چندین اتاق و یک آشپزخانه به جهت اتراق کاروانیان و مسافران ساخته شده است .

manjil news

پل منجیل سال حدود 1900 میلادی

 یکی دیگر از منابعی که در آن در مورد منجیل مطالبی نوشته شده است ، کتاب سفرنامه رابینو سفیر انگلستان در گیلان در زمان قاجاریه است . رابینو درباره منجیل چنین می نویسد :

 منجیل مرکز حکومت عمارلو و خورگام ( که به گفته قدیمی ها در گذشته منطقه طارم فعلی نیز جزئی از خورگام محسوب می گشته . ) دارای 270 خانه و چندین کاروانسرا و یک بازار جهت خرید مسافران و اهالی و یک ایستگاه پست و تلگراف و یک مقبره به نام طاهربن موسی کاظم است .

تصویری از بازار منجیل سال 1911 میلادی

 

 از نوشته ها و تعاریف رابینو اینگونه پیداست که نظر رابینو درباره منجیل این بوده که منجیل  قریه ی آباد و مجهز و مرکز حکومت مناطق اطراف و محل زندگی خوانین این مناطق بوده است .

وجود ایستگاه پست و تلگراف و حتی بازار برای خرید در آن دوران خود نشانگر آبادانی و پیشرفت این شهر تاریخی می باشد و حتی از منجیل به نام مرکز حکومت ذکر شده است که امروزه از واژه شهرستان استفاده می شود .

تصاویر قدیمی منجیل - منجیل نیوز27

 رابینو شغل اهالی را بیشتر تجارت و خرید و فروش محصولات طارم و عمارلو و روستاهای اطراف و حتی حمل و نقل این محصولات ذکر نموده است .

و از کشاورزی بعنوان شغل دوم مردم منجیل یاد شده است . در منجیل دو قریه وجود داشته و منجیل به دو بخش شمالی و جنوبی یا بالا و پایین محله تقسیم می شده است ، که منطقه منجیل جنوبی منطقه باستانی و اصلی شهر و در گویش اهالی بومی که زبان ترکی آذری است به ناحیه “کّند” شهرت دارد که همان بازار و اداره پست و تلگراف و مقبره طاهربن موسی کاظم که رابینو از آن یاد کرده در این محله قرار داشته است و خوانین منطقه طارم سفلی و علیا در این محله زندگی می کردند که موسی خان کلانتری منجیلی که بازمانده کلانتر در منجیل بود و کلانتر حیاطی ( یعنی حیاط کلانتر ) که منزلی بسیار بزرگ بوده تا زلزله سال 69 نیز وجود داشت و مردم از این حیاط برای برگزاری مراسم عروسی و سایر جشنها استفاده می کردند و حتی رضا شاه نیز چند شبی در این حیاط اتراق نمود .

 امروزه نوادگان کلانتر در منجیل به چند خانواده تقسیم شده اند :

1-خانواده موسی پور منجیلی

 2- خانواده پور ایمانی منجیلی

 اما خاندان صدرائی که آنها نیز از اهالی بومی این شهر بوده و در حدود نیم قرن پیش هادی خان صدرائی منجیلی سرعشایر کوهپایه منجیل و مناطق اطراف بود .

 تا آنجاییکه در زمان رضاشاه و پسرش قلمرو حکومت وی اینگونه تعریف شده بود .

 از منطقه پاچنار تا بیورزین و از آنجا تا انتهای شهر رودبار فعلی و سپس تا مناطق طارم زیر . لازم به ذکر است که اکثر افراد طایفه صدرائی عالمان دین بودند و دو تن از آنها نیز به نامهای ملا هادی صدارئی و ملا محمد صدرائی در نجف درگذشته و مدفون شده اند . اما امروزه بازماندگان طایفه صدرائی به چند خانواده با نام فامیل زیر تقسیم شده اند :

( صدرائی منجیلی – بخشی منجیلی – فروجی منجیلی – پور رضا منجیلی – کارچوبی منجیلی ) .

از کوچه ها و مناطق قدیمی منجیل می توان به سرین کوچه ( کوچه خنک ) ، کولیک باشی ( سر خاک ) ، توت میدانی ( میدان توت ) ، یوخاری محله ( محله بالا ) ، آشاقی محله ( محله پایین ) ، آرزو محله ، پمبه لوق ( پمبه زار ) ، پس کوتام ( کلبه های پست ) ، صدرا کوچه و کلانتر حیاطی اشاره نمود .

لازم به ذکر است که در دوران گذشته مهاجرتهایی نیز از این شهر به نقاط دیگر ایران و حتی مناطق اطراف نیز شده است . مثلا اهالی عزیز ترک نشین لوشان ،اصالتا منجیلی و هرزویلی بوده و ساکنان اولیه شهر لوشان می باشند که آنها امروزه پسوند لوشانی گرفته اند مثل قلیچی لوشانی و امیر تیموری ها و شعبانی لوشانی و غیره … .

 و عده ای از ساکنان منجیل در حدود 100 سال پیش به شهر رودهن در حومه تهران و منطقه منجیل آباد در اطاف فرودگاه مهرآباد تهران و بعضی از خانواده ها در شهر آمل فعلی و حتی اقوام ترک زبان در مناطق خراسان شمالی در شهر های قوچان و بجنورد و درگز از تیره ترکهای منجیلی و هرزویلی می باشند . و اما اقوام اصیل و بومی شهر منجیل : به دو گروه تقسیم می شوند که هر کدام در محله های ذکر شده ساکن بودند :

1- طوایفی از ترکهای آذری که عده ای بومی و ساکنان اولیه و باستانی این شهر بودند و چند خانوار از شورشیان آذربایجان که در زمان شاه اسماعیل صفوی به این شهر کوچانده شده اند و به دلیل تشابه فرهنگی در کنار یکدیگر به راحتی زیسته اند و این گروه در ناحیه کّند ( به معنای روستا در زبان آذری ) یا پایین محله همان منجیل جنوبی ساکن بوده اند .

2- در زمان حکومت نادرشاه افشار و پس از کوچاندن اکراد عمارلو به منطقه خورگام دو خانواده از خوانین و سرکرده های عمارلو به شهر منجیل آمده و در قلعه ای که در شمال قریه کّند منجیل بود ساکن شدند ، که این اکراد از ایل بزرگ زعفرانلو و از طوایف انبوه و جمخانلو بودند که نام سرکرده این خانواده ها 1- نصرت خان سرهنگ بود که نسلی از وی امروزه بجای نماده است 2-رستم خان بهادرلو که امروزه از این شخص خانواده های سالار ، بهادرلو و … .

تصاویر قدیمی منجیل - منجیل نیوز 20

نکته جالب توجه اینجاست که این خانواده ها که در اصل ریشه کردی دارند در اثر همنشینی با اقوام اصلی ساکن در منجیل که ترک آذری زبان بودند زبانشان از کردی به ترکی برگشته و بیش از 150 سال است که به زبان آذری صحبت می کنند .

و اما بعد از احداث پادگان و سپس سد منجیل و نیروگاه توانیر مهاجرت به این قریه باستانی آغاز گردید و اقوام از سرتاسر ایران به این شهر مهاجرت نموده و حتی بعد از زلزله سال 69 نیز مهاجران زیادی از شهر ها و روستا های اطراف به شهر منجیل مهاجرت نموده اند که امروزه علاوه بر گویش ساکنان اصلی شهر که ترکی آذری است گویشهای مختلف اقوام از قبیل گیلکی ، تاتی ، تالشی ، لری و کردی نیز به چشم می خورد که زبان ارتباطی بین این اقوام پارسی می باشد .

قریه هرزویل باستانی که از دوران کهن تا کنون مکمل شهر منجیل بوده یکدیگر بوده و زبان و گویش اقوام اصیل هرزویل نیز ترکی آذری است و می توان گفت که تشابه فرهنگی فراوانی بین این دو قریه وجود دارد . نام قدیم هرزویل در کتب تاریخی “خزر ویلا” یا در اثر تحریف اشتباه به خرزویل نیز تبدیل شده بود که امروزه بنام هرزویل می شناسند .

در 50 سال اخیر بدلیل (( ورود فرانسوی ها که از طرف کمپانی ساسر  جهت ساختن سد سپیدرود ، آمریکایی ها و انگلیسی ها به جهت ساخت پادگان های نیروی زمینی و دریایی  ، آلمانی ها برای تاسیس نیروگاه توانیر ، روسها به جهت نگهداری نیروهای نظامی خود در منطقه ))  تاثیر مستقیم بر روی فرهنگ پوشش و رفتار مردم دو شهر هرزویل و منجیل داشتند، بطوریکه ساکنان شهرها و روستاهای اطراف به این منطقه پاریس کوچک می گفتند .

احداث سد منجیل - منجیل نیوز

زمینهای ورزشی - هرزویل - منجیل نیوز

بطوریکه امروزه یکی از دلایل انتخاب مهاجران برای زندگی در این شهر فرهنگ سکونت و زندگی اجتماعی بالای مردم این شهر می باشد و دلیل دیگر بازار فعال و مناسب و امنیت اجتماعی شهر است که منجیل را به شهری مهاجر پذیر تبدیل نموده است .

از نکات مهم دیگر اینکه شهر منجیل مصب دو رود بزرگ قزل اوزون و شاهرود می باشد که با ادقام این دو رود در نزدیکی شهر منجیل رود خروشان سپید رود تشکیل می گردد و از قدیم گفته اند هرکجا که آب هست آبادانی هم هست و همچنین رودخانه کوچکی از میان شهر عبور نموده که از بلندای مناطق کوهستانی  و ییلاق هرزویل سرچشمه می گیرد و به دریاچه کنونی سپیدرود می پیوندد و چشمه های کوچکی نیز از گذشته تا به امروز در شهر منجیل وجود داشته که متاسفانه امروزه مورد بهره برداری قرار نگرفته است . چشمه هایی بنام های زنگولّه بولاغ ، کربلایی صحبت بولاغ ، یِددی بولاغ می باشد .

   نیم قرن گذشته در منجیل و هرزویل دو سینما ، دو سالن اجرای کنسرت ، تئاتر و همایش ، ده ها رستوران و هتل مناسب ، دو بازار قدیمی ، دو بازارچه و فروشگاه مدرن ، 2 باشگاه و استخر و مجتمع ورزشی و ، یک چاپارخانه و چندین مدرسه و مسجد در اختیار داشتیم . اما امروزه اثری از آین امکانات محرومیم .

 

گردآورنده : هادی بخشـی منجیلیhttp://www.manjilnews.ir/?p=1242





نظرات() 

اوشتبین، یادگاری از گذشته، میراثی برای آینده

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 5 تیر 1396-05:22 ب.ظ

http://www.aharri.com

روستای اشتبین در طول ۴۶ درجه و ۲۹ دقیقه و عرض ۳۸ درجه و ۵۱ دقیقه و ارتفاع ۳۶۲۰ متر از سطح دریا قرار دارد و از توابع بخش سیه رود و دهستان نوجه مهر شهرستان جلفا واقع در استان آذربایجان شرقی است. فاصله روستا از جاده اصلی و مرزی سیه رود-خداآفرین حدود ۷ کیلومتر است.
روستای اشتبین متشکل از سه آبادی به نامهای هراس، سیاوشان و جعفرآباد، نمونه ای از روستاهای کوهستانی – میان دره ای محسوب می شود.
محدوده روستا از نظر تقسیمات آب و هوایی جزء مناطق با اقلیم سرد و دارای زمستانهای طولانی بوده و برای چندین ماه از سال پوشیده از برف است.
بافت روستای اشتبین بواسطه احاطه باغات و سایر عوامل کالبدی نظیر ناهمواریها، بستر سنگی، شیب تند اراضی و شرایط اقلیمی خاص، کاملا فشرده و فقط در محدوده شمالی روستا امکان توسعه محدود وجود دارد.
در سال ۱۳۸۵ روستای اشتبین دارای ۷۷۳ نفر جمعیت در قالب ۱۵۰ خانوار بوده است.
این روستا با شماره ۲۶۹۲ در تاریخ ۱۷/۳/۷۹ در فهرست آثار ملی کشور ثبت شده است. اسناد به دست آمده از سنگ نوشته های موجود در روستا تاریخ ۸۴۳ و ۹۷۶ هجری قمری را نشان می دهند، ولی به نظر میرسد معماری موجود در برخی بناها مربوط به دوره اشکانیان است.
در زمانهای گذشته روستای اشتبین حالت قلعه را داشته است و کسی نمی توانسته به آسانی به روستا دسترسی داشته باشد، به این ترتیب که روستا در دره ای واقع شده است که اطراف آن را از سه جهت کوههای بلند احاطه کرده است و در بالای هر کوه سنگری ساخته شده بود و این سه سنگر به روستا احاطه کامل داشتند و روستا از لحاظ امنیتی همانند دژی محکم بود و به این سان دسترسی دزدان و راهزنان به روستا امری دشوار بود و به این ترتیب در زمانی که مردم از دست دزدان و راهزنان امنیت نداشتند، چنین مکان امنی جهت زیستن مناسب به نظر می رسید از این رو بنا به شواهد موجود، تمدنی به مراتب بزرگتر و با رونق بیشتری در آن مکان شکل گرفت که بعدها بنام اشتبین نامیده شد. بعدها به همین دلیل از دو روستای دیگر «هراس» و «جعفر آباد» به این روستا کوچ کردند و به رونق این روستا افزودند. از دلایل دیگری که منجر به مهاجرت به این روستا از روستاهای دیگر شد، این بود که چون روستاهای دیگر همگی از روستاهای ارامنه بودند و فقط این روستا دارای دین اسلام بود، و همچنین دارای منابع آب، طبیعت، زمین مناسب و آب و هوای مساعد تری بود و در ضمن هیچ ارباب یا حاکمی که مردم را استثمار کند در این روستا وجود نداشت و روستا از قدیم به صورت خرده مالکی اداره می شد و هرکسی می توانست مالک قطعه زمینی باشد و امرار معاش نماید.
در مورد وجه تسمیه روستا دو روایت موجود است:
الف- این روستا از ترکیب سه روستای همجوار به نامهای «هراس»، «جعفرآباد» و «سیاوشان» تشکیل شده و از این رو به «اوشتبین» مرکب از دو کلمه «اوش» به معنی عدد سه و «تبین» به معنی طایفه در زبان تاتی تشکیل شده است.
ب- چون روستا در میان سه کوه بلند واقع شده است، نام روستا از ترکیب دو کلمه «اوش» به معنی عدد سه و «بیین» به معنی میان گرفته شده است.
از مشاهیر این روستا می توان از مرحوم سید ابوالقاسم نباتی نام برد که از موقعیت والایی در ادبیات ترکی و فارسی  برخوردار است. او را می توان خلف راستین خواجه حافظ و عمرخیام دانست. او شاعری عارف و استادی ماهر است که هم تراز غزلیات حافظ و رباغیات خیام شعر سروده است. جمع اشعار به جای مانده از وی بیش از پنجاه هزار بیت است که نصف آن به ترکی و نصف دیگر آن به فارسی است. اشعار نباتی در قفقاز، آذربایجان، ترکیه و ایران طرفداران زیادی دارد و عاشیقها و خواننده ها از اشعار وی استفاده می کنند.

آثار تاریخی روستا:

کتابها و اسناد تاریخی:
یکی از آثار بسیار نفیس و با ارزشی که در روستا وجود دارد، کتاب «تاریخ نادری» است که با خطی بسیار زیبا نوشته شده است. این کتاب خطی در خود روستای اشتبین توسط «مشهدی محمدعلی» نوشته شده است. در انتهای کتاب موارد زیر نوشته شده است:
راقم الحروف اقل الطلاب الکرم و احقر
العباد العظام عبدالله و له عزت آداب مشهدی محمدعلی
اتمام کتاب تاریخ نادری در روز پنجشنبه فی ایام ماه جمادی الثانی سنه ۱۲۳۱
خطم مشوش است و پریشان چو زلف یار عیبم مکن که در شب هجران نوشته ام
این نوشته تا بماند یادگار من نمانم خط بماند یادگار
وجود چنین کتابی با چنین دست خطی در چنین مکان دورافتاده ای نشان دهنده وجود تمدنی به مراتب بزرگتر و با رونق تر از آنچه که اکنون وجود دارد، است.
نزد روستائیان تعدادی کتب خطی دیگری نیز نگهداری می شود که منسوب به حکیم نباتی هستند. اغلب این کتب متعلق به اوایل قرن سیزدهم هستند و نزد آقای علی شاهی نگهداری می شوند.
قبرستان:
قبرستان یکی از مکانهایی است که در هر جایی معمولا از قدمت بیشتری برخوردار است. این روستا نیز از این مساله مستثنی نیست. در قبرستان قدیمی روستای اشتبین به سنگ نوشته قبرهایی برخورد می کنیم که تاریخی حدود ۸۰۰ سال قبل را نشان می دهند.
البته لازم به ذکر است که اکثر این سنگ نوشته های تاریخی به علت عدم نگهداری و توجه در حال از بین رفتن است به طوری که تکه های شکسته غالب سنگها در قبرستان پراکنده می باشند.

ushtubin2

خانه های قدیمی:
از دیگر آثار تاریخی مهم سنگهای سردرخانه هاست که یکی متعلق به خانه آقای سرخای است که متن آن به شرح زیر است:
در بالا: امر ببناء هذا العمارت فی الدولت السلطان ابی السلطان شاه محمد خدا بنده خلد الله ملاکه الحق هدایت الله ابن المرحوم مولانا احمد الشیرزادی
کنگره راست محراب از پایین تا راس محراب:
ز در درآ و شبستان ما منور کن یا علی دماغ مجلس روحانیان معطر کن
به چشم و ابروی ساقی سپرده ام دل و جان یا علی
کناره چپ محراب از بالا به پایین:
بیا و بیا و تماشای طاق و منظر کن یا باقی
جز آستان توام در جهان پناهی نیست یا علی سر مرا به جز این در حواله گاهی نیست «حافظ»
سر محراب:
گشاده باد به دولت همیشه این درگاه به حق اشهد ان لا اله الا الله
گوشه راست و چپ محراب: یا الله یا الله
تاریخ سنگ بین سالهای ۹۸۶ و ۹۹۶ هجری قمری می باشد.
همچنین بالای این سردر لوح چوبی قرار دارد که در آن بعد از آیه «و ان یکاد» به سنه ۱۲۰۱ هجری قمری اشاره شده است.

یکی دیگر از این سنگهای سردر مربوط به خانه آقای سلمانزاده می باشد که در متن آن به سال ۹۷۷ هجری قمری و زمان سلطنت شاه طهماسب صفوی اشاره شده است.
متن این کتیبه به شرح زیر می باشد:
امر ببناء هذه البیت المبارک فی ایام دولة السلطان الاعظم الخاقان الاکرم سید السلاطین فی العالم السلطان ابن السلطان ابن السلطان ابوالمظفر شاه طهماسب بهدر خان خلد الله ملکه الخواجه آقا محمد بن خواجه بیگلر دزماری.۹۷۷

از دیگر آثار تاریخی مهم این روستا می توان به سنگرهای موجود در کوههای اطراف روستا، آسیابهای آبی روستا و سر ستونهای چوبی باقیمانده از مسجد قدیمی روستا اشاره کرد.
معماری ابنیه روستا:
خانه های روستایی بسیار عملکردی و بی تکلف می باشند. این روستا نیز از این خصیصه به دور نبوده اما با این وجود فضاهای مشخصی مانند آشپزخانه، دهلیز، طنبی یا «گوناق اتاقی»، «ال اتاقی» یا اتاق دم دستی و بالکن را دربرمی گیرد. در خانه های این روستا معمولا حیاط عملکرد خاصی ندارد و این دهلیز است که به عنوان فضای ارتباطی کار می کند. در اکثریت خانه ها یک درب پایین برای طبقه اول ساختمان موجود است که از آن برای عبور حیوانات استفاده می کنند و یک درب مستقیم به دهلیز باز می شود که در طبقه دوم قرار دارد.
در تیپ دوم خانه ها یک درب عمومی وجود دارد که از آن درب هم دامها و هم ساکنان خانه استفاده می کنند. بعد از ورود به صحن خانه، معمولا با یک پله به دهلیز طبقه بالا ارتباط پیدا کرده و از آنجا فضاهای خانه تقسیم می شوند.
معمولا در روستا به علت محدود بودن توان اقتصادی و علل دیگر، خانه ها را به صورت مختصر و کاملا عملکردی می سازنند و در این خانه ها اثری از تجملات و تزئینات زیاد دیده نمی شود.

عناصر معماری خاص:
از عناصر معماری خاص این روستا می توان «بالگون» یا همان بالکن و یا به گویش خود روستاییان «آرتیرما» را نام برد که فضایی بیرون آمده از بنا است و بر روی معابر قرار گرفته و بر اساس شرایط اقلیمی این منطقه مورد استفاده روستاییان قرار می گیرد.
این عنصر از دو جهت باعث آسایش بیشتر اهالی می شود: اول اینکه جلوی تابش زیاد آفتاب تیز تابستان را به درون اتاقها می گیرد و دوم اینکه فضای بادگیر و نسبتا خنکی است که در تابستان مورد استفاده قرار می گیرد.
از دیگر عناصر معماری خاص روستا فضایی بنام «بنه گاه» یا « بنا گاه» است و بنا به گفته روستاییان به دلایل امنیتی شکل گرفته است. این قسمت از بنا هیچ روزنه ای به خارج ندارد و فقط از قسمت انتهایی سقف نورگیری می کند. ارتفاع آن تقریبا برابر دوطبقه ساختمان است و چهار ستون چوبی که معمولا دارای سرستونهایی حکاکی شده هستند، سقف هرمی و چوبی آن را نگه می دارند. معمولا در زیر این سقف تنوری برای پخت نان وجود دارد.

ushtubin3

تزئینات:
نرده های زیبا، سرستونهای منقش، ارسی ها و پنجره ها همه از هنر و تمدن والای اهالی این روستا حکایت می کنند. تزئینات در شکل گیری معماری زیبای این روستا نقش بسیار مهمی ایفا کرده اند.

منبع: eachto.org





نظرات() 

زبان ترکی و زبان سومری

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 5 تیر 1396-05:19 ب.ظ


همانگونه که میدانیم پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سابق و استقلال جمهوری ترکمنستان، مورخین و محققین ترکمن در جهت بازنگری و بازسازی تاریخ ملی خود تلاش پرشوری را آغاز کردند. درنتیجه درسال 1993 سمینار وسیع بین المللی پیرامون تاریخ ملت ترکمن با شرکت صدها مورخ و محقق ازکشورهای مختلف جهان برگزار گردید. بنده نیز نتیجه تحقیقاتم را در یک برشور تنظیم کرده به برگزار کنندگان این کنفرانس عرضه نمودم. این کنفرانس در سه گروه جداگانه و تحت عنوان سه موضوع 1- پیدایش و شکلگیری ملت ترکمن، 2- کوچهای نیاکان ملت ترکمن به سایر نقاط دنیا و 3- مسئله دولت در تاریخ ملت ترکمن. به من نیز پیشنهاد شد تا مقاله خود را در یکی از جلسات گروه دوم و تحت عنوان " از نخستین کوچهای نیاکان باستانی ملت ترکمن و رابطه آنان با سومریان" قرائت نمایم. این مقاله بعنوان یک مطلب جدید مورد توجه حضار، بویژه مسئول گروه پرفسور " ناظار قوللایف" قرار گرفت. با تشویق قوللایف استاد تاریخ ادبیات ترکمن در دانشگاه آشغاباد و برخی دیگر از مورخین و باستانشناسان ترکمن کار تحقیقی خودم را در این زمینه ادامه دادم و بصورت کتابی به زبان ترکمنی و ترکی ترکیه آماده کردم.که متن ترکی آن در ماه مه 2004 بصورت کتابی 200 صفحه ای در استانبول به چاپ رسیده وهم اینک نیز زیر چاپ دوم میباشد.


عنوان کتات " روابط پنجهزار ساله سومریان و ترکمنها" میباشد که از یک مدخل و سه بخش اصلی و زیر بخشها(بخشهای فرعی) تشکیل شده است. فهرست کامل موضوعات متن درزیر بطور جداگانه خواهد آمد.

در مدخل کتاب اطلاعات مختصری پیرامون سومریان و تمدن آنان که ایجادگران نخستین خط جهان یعنی خط میخی بوده و به این اعتبار نخستین بنیانگذاران تمدن جامعه بشری بحساب می آیند، و بقول بزرگترین سومرشناس معاصر س. ن. کرامر " تاریخ از سومریان آغاز می گردد". هرچند پیرامون زادگاه ، هویت اتنیکی و منشأ تمدن آنان در بین محققین نظرات گوناگونی موجود میباشد، اما اکثریت قریب به اتفاق سومرشناسان و باستانشناسان در نکات زیر اتفاق نظر دارند: 1- سومریان ایجادگران نخستین خط در دنیا میباشند، 2- سومریان ساکنین بومی بین النهرین نبوده بلکه از یک سرزمین متمدن دیگری در شرق دریای خزر و به احتمال قوی ترکمنستان به آنجا کوچیده اند، 3- مشخصات زبان آنان چه به لحاظ گرامری و چه به لحاظ شباهت واژگان نه جزو زبانهای هند و اروپایی و نه جزو زبانهای سامی، بلکه یک زبان التصاقی همانند زبان ترکی بوده است.

 در بخش اول کتاب پیرامون تغییرات اکولوژیک دشت توران از قدیمی ترین ازمنه تا پایان آخرین دوره یخبندان و نیز پیدایش و شکلگیری نخستین تمدنهای جامعه بشری دراین بخش از کره زمین به اجمال سخن می رود. نقطه اوج این تمدنها " تمدن أنو" در ترکمنستان بوده است که در منابع خارجی بصورت " آناو" و یا " آنو" نیز نوشته می شود. این تمدن مربوط به 4-6 هزار سال پیش از میلاد و حتی پیشتر می باشد.  

نخستین اطلاعات پیرامون این تمدن از سوی یک هیئت باستانشناسی آمریکایی به سرپرستی " رافائل پومپللی" انتشار یافته است. پومپللی درسال 1905 در کار علمی خود تحت عنوان "Exploration in Turkestan" می نویسد ، بسیار پیش از پیدایش تمدنهای سومر و مصر، ساکنین سرزمین ترکمنستان باستانی تمدن بسیار پیشرفته ای آفریده اند که 2000 سال تداوم داشته. پیدایش نخستین شهرکها، سیستم آبیاری پیشرفته و نخستین کشت گندم، صنعت سفال سازی و اشیاء زینتی، قالی بافی ... متعلق به این دوره میباشد که وی آنرا بنام منطقه ای که این تمدن کشف گردیده است یعنی خرابه های تاریخی" أنو" در چند کیلومتری شرق آشغاباد پایتخت امروزی و باستانی ترکمنستان، " تمدن آنو" نامیده است که امروز نیز از سوی باستانشناسان و مورخین به همین نام شناخته می شود. در ماه اکتبر سال گذشته نیز یک کنفرانس بین المللی در ترکمنستان تحت عنوان "تاریخ 5000 ساله أنو و گندم سفید" برگزار گردید که نوه ی "رافائل پومپللی" فوق الذکر نیز درآن شرکت کرده بود.

بنظر باستانشناس مشهور روسیه و ترکمنستان پروفسور " ماسون" نخستین علائم نوشتاری نیز در این دوره و دراین منطقه به چشم می خورد. ( به تصویر زیر متن توجه فرمائید) 

کلمه " آنو" در زبان سومری به معنی خدای آسمان بوده و نام بزرگترین پرستشگاه "اوروک" شهر مشهور سومریان نیز بنام خدای آسمان " آنو" میباشد. درزبان سومری نامهای متعددی از این کلمه مشتق شده، از جمله " این-آننا" (الهه زیبایی سومریان)، " کولی-آننا" (به معنی دوستدار خدا و لقب رب النوع نعمت و فراوانی)، " آننا-تو" (لقب یکی از زن-خدایان سومری) و غیره. در زبان ترکمنی نیز از بقایای این کلمه باستانی علاوه بر نام جغرافیایی " أنو" به واژه هایی چون " آننا گونی" ( جمعه در مفهوم روز خدا. همانگونه که میدانیم در کلیه ادیان روز هفتم روز خدا و مقدس شمرده می شود.)، " آننا قولی" (در مفهوم بنده و دوستدار خدا)، " آننابردی" (درمفهوم خداداد) و نیز نامهای دیگر زنانه و مردانه چون آنناگول، آننا تواق، آننالی و غیره موجود میباشد. 

در بخش دوم، پیرامون رابطه بین تمدنهای ترکمنستان باستانی و بین النهرین و نیز نیاکان ترکمنها با سومریان، و اینکه تمدن سومر و ایلام به احتمال قوی ادامه و انکشاف خودویژه تمدن أنو در بین النهرین میباشد، سخن می رود. در این بخش ضمن تکیه و کوشش در جهت بهره گیری هرچه بیشتر و در حد امکانات خود از نظرات مورخین و باستانشناسان مشهوری چون رافائل پومپللی، ویل دورانت، ماسون، نیکولسکی و کرامر، به نظرات مورخین ترک و برخی از مورخین ایرانی چون محمدجواد مشکور و حسن پیرنیا مشیرالدوله در رابطه با این موضوع نیز مراجعه می شود. 

در بخشهای فرعی پس از مراجعه به نظرات مورخین، مقایسه ای نیز بین اسامی قدیمی جغرافیایی ترکمنستان و یبن النهرین دوران سومری می شود. جالب است که علاوه بر وجود نامهای مشترک جغرافیایی چون آنو، ماری، کونگور(کنگر) و...، در حالیکه معانی بسیاری از اینگونه نامهای بسیار قدیمی اعم از جفرافیایی، انسانی و غیره از شعور ملی ما خارج و فراموش شده است، با مراجعه به لغتنامه های سومری معنای مشخصی می یابیم. برای نمونه نام تقویم قدیمی 12 حیوانی ترکمنی " موچه" میباشد. درزبان ترکمنی به 12 سال یک موچه و 24 سال دو موچه گفته می شود. این کلمه مرکب از یک ریشه " مو"(mü) و یک پسوند " چه" تشکیل شده است. پسوند تصغیری " چه" در زبان ترکمنی امروزی بسیار معمول است، مانند قالی> قالیچه، باغ>باغچه، شهر>شهرچه و غیره که معادل فارسی آن " ک" میباشد، مانند شهر>شهرک، پسر> پسرک و غیره. اما برای کلمه " مو=mü" در فرهنگ لغتهای ترکمنی امروزی معنی مستقل و مشخصی نداریم. این کلمه در زبان سومری به معنی " سال" میباشد. در نتیجه متوجه می شویم که این کلمه در ترکمنی و یا ترکی باستانی نیز همین معنی را می رسانده و با پسوند تصغیری " چه" در مفهوم سالهای محدود یعنی 12 سال متداول بوده است. از اینگونه واژه های باستانی زیاد دیده می شود. 

در این بخش سپس باورهای دینی و خرافی و مضامین داستانهای سومری با نمونه های مشابه در میان ترکان باستانی و افسانه های ترکمنی و میتولوژی ترک زبانان مقایسه و روی همسانیهای معنی دار آنان تأکید میگردد. همچنین همسانیهای پر مفهومی نیز در مقایسه بین آثار و اشیاء باستانی ترکمنستان و بین النهرین دوران سومری چون پرستشگاهها، پیکر خدایان، ظروف سفالی و تصاویر روی آنها و غیره دیده میشود. 

آخرین و مهمترین بخش کتاب مقایسه بین زبان ترکمنی ( و دیگر شاخه های زبان ترکی) با زبان سومری میباشد. در این بخش در حد توان و امکانات خود کوشیدم تا از آثار معتبرترین سومرشناسان چون " ف. دلیچ" که در سال 1914 گرامر و لغتنامه زبان سومری – آلمانی را نوشته، " آ. پوبل"، " آ. فالکنشتاین"، " ف. هومل" و همچنین آخرین کارهای آکادمیکی در این زمینه بهره گیرم. 

طی کار و تجربه در این عرصه به این نتیجه رسیدم که علاوی بروجود همسانیهای بسیار معنی دار بین گرامر زبان سومری و ترکی، لغات فراوان همریشه و مشابه نیز بین این دوزبان دیده می شود که بنده تنها حدود 250 لغت انتخاب کردم. لغاتی که همسانی و مشابهت مستقیم بین آنها دیده ام. طبیعیست که با یک کار تخصصی از سوی زبانشناسان در این زمینه و بویژه با تکیه بر قانونهای دگردیسی آوایی در پروسه تکاملی زبانها، شمار اینگونه واژه ها به هزاران خواهد رسید. 





نظرات() 

جواب ردّ استاد شهریار به فرح پهلوی برای خرید خانه به ایشان

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 5 تیر 1396-05:17 ب.ظ



Image result for ‫استاد شهریار‬‎  

از کتاب

                            " خاطرات من و پدرم "

                                دکتر جواد هئیت

 

بعد از اوّلین مسافرت به‌باکو، تا پیروزی انقلاب اسلامی دیگر نتوانستم به‌شوروی بروم‌. دراین مدت دوبار با تلفن، با پروفسور نورالدین و پروفسور رستم علی‌یف ایران شناس معروف شوروی صحبت کردم‌. با رستم علی‌یف در مسکو به‌وسیله نورالدین آشنا شده بودم‌. او ایران را خوب می‌شناخت و فارسی را خوب می‌دانست و خوب هم صحبت می‌کرد‌. بسیار صریح اللهجه، جسور و تند بود‌.

 او روی شاهنامه کار کرده و آن را با پروفسور غفوروف در مسکو چاپ کرده بود‌. به‌همین جهت مورد توجه شاه و دولت ایران بود‌. دو ماه بعد از دیدار ما در مسکو او به‌تهران آمد0 در تهران مهمان دولت بود و در هتل نادری‌نو اقامت داشت‌. به‌محض ورود به‌تهران به‌من و سهند و سایر دوستانش تلفن کرد‌. من به‌دیدن او رفتم و او را به‌منزلم دعوت کردم و با مرحوم دکتر نطقی و برادرانم آشنا کردم‌. یک روز ضمن صحبت،  از شهریار پرسید‌. گفتم:« او در تبریز است و دیگر شعر تُرکی نمی‌گوید و مشغول نوشتن قرآن و شعر فارسی است‌. »

گفت:« اگرمی‌خواهید شهریار شعر ترکی هم بگوید و حیدربابا‌های دیگری بیافریند؛ باید او را به‌تهران بیاورید و دور او را بگیرید، او هم تشویق شود و به‌زبان مادری هم شعر بگوید‌. »

نظر رستم به‌دل من نشست. با مرحوم شهریار صحبت کردم و او را همراه خانواده‌اش به‌تهران دعوت کردم‌. تا همگی در منزل ما بمانند‌. در آن موقع منزل ما در امیراباد شمالی خیابان هیئت (بنام پدرم) بود‌. ساختمان سه‌طبقه‌ای داشتیم که دو طبقه‌اش را ما اشغال کرده بودیم‌. در طبقه سوم هم تیمسار مهدی هیئت پسر عمه‌ام ساکن بود‌. شهریار،دعوت مرا پذیرفت‌. لذا با مرحوم سهند صحبت کردم، قرار شد او به‌تبریز برود و استاد را با خانواده‌اش به‌تهران بیاورد‌. ضمناًبه‌درخواست سهند موافقت شد‌ که دو هفته اوّل را در منزل سهند بماند‌.

 بعد از چند روز استاد شهریار همراه خانواده‌اش به‌تهران آمدند و به منزل سهند رفتند‌. در مدت دو هفته ضمن دیدار از استاد شهریار ما هم منزل را آماده پذیرایی از آنهاکردیم‌. بعد به منزل ما آمدند و پنج ماه و نیم منزل ما ماندند‌. در این مدت دوستان ادب دوست ما می‌آمدند و در منزل ما محفل ادبی دو زبانه برپا بودو استاد دوباره شعر ترکی می‌سرود‌.

یک روز رییس دفتر شهبانو فرح، برای دیدن استاد شهریار به‌منزل ما آمد و ضمن خوشامدگویی به‌استاد، پیغام شهبانو را ابلاغ کرد و گفت علیا حضرت فرمودند:« من می‌خواهم برای استاد منزلی در تهران بخرم تا استاد به‌آنجا منتقل شود و هرچه برای راحتی ایشان و خانواده‌اش لازم باشد تهیه نمایم‌. »

استاد شهریار ضمن تشکر جواب داد: « من و خانواده‌ام در منزل دکتر هیئت راحت هستیم و نیازی به‌خرید منزل نداریم‌. اگر شهبانو می‌خواهند لطفی در حق من بکنند دستور دهند اشعار ترکی من نیز همانند اشعار فارسی‌ام چاپ شود‌. آن وقت من از درآمد آن می‌توانم خودم منزل مناسبی در تهران بخرم!»

متأسفانه استاد نمی‌دانست که در این مورد شهبانو هم قدرت لازم را ندارد‌. زیرابه‌طوری‌که در خاطرات ملکه مادر می‌خوانیم، ملکه مادر هم که دختر سرهنگ تیمور فرمانده قزاق بود و در 12 سالگی از باکو به‌تهران آمده بود و در اوّل جوانی زن سرباز گماشته‌ی پدرش یعنی رضا (رضاشاه) شده بود‌ در مقام ملکه ایران هم نتوانسته بود  مجموعه اشعار ترکی‌اش را در تهران به‌چاپ رساند!  لذا قبل از فوتش مجموعه اشعار ترکی خودش را به‌دخترش شمس داده بود‌. حالا معلوم نیست چه بر سر آن اشعار آمده است





نظرات() 

جنجال بر سر نقش کاشانی در کودتای ۲۸ مرداد

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 3 تیر 1396-07:47 ب.ظ


تاریخ ایرانی: انتشار مجموعه اسناد کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ از سوی وزارت خارجه آمریکا و اشاره‌ای که به نظرات آیت‌الله کاشانی در یکی از این اسناد درباره دکتر محمد مصدق شده، به موضوع داغ رسانه‌های ایران و فعالان شبکه‌های مجازی بدل شده و کمپینی برای تغییر نام خیابان کاشانی به مصدق راه افتاده است. چنانکه عبدالله رمضان‌زاده، سخنگوی دولت اصلاحات در توئیتر خود نوشته «حال که اسناد همراهی کاشانی با کودتای آمریکایی افشا شده نام خیابان آیت‌الله کاشانی را تغییر دهید.»

 

اما محمد سالاری، رئیس کمیسیون شهرسازی و عمران شورای شهر چهارم تهران و منتخب پنجمین پارلمان شهر درباره اینکه چرا نامگذاری معبری به نام محمد مصدق مسکوت مانده، به روزنامه «آفتاب یزد» گفته است: «پیشنهادی که برخی اعضای شورا در خصوص نامگذاری معبر و جایگاهی در شهر تهران به نام مصدق را داده بودند، در دستور جلسه کمیته نامگذاری قرار نگرفت. به هر حال فرآیند اینگونه است که پیشنهادات در این کمیته که مجتبی شاکری رئیس آن هستند، مطرح شود و بعد از آنکه اعضای آن به نتیجه رسیدند، در صحن شورا مطرح شود. تا جایی که من اطلاع دارم به نظر می‌رسد که این نامگذاری را در دستور کار کمیته نامگذاری قرار نداده‌اند.»

 

مجتبی شاکری، رئیس کمیته نامگذاری شورای شهر تهران اردیبهشت‌ماه امسال در گفت‌وگو با خبرگزاری «تسنیم» در مورد نامگذاری خیابانی به نام مصدق گفته بود: «کمیسیون نامگذاری تیرماه سال گذشته طی نامه‌ای خطاب به وزیر نفت در اقدامی عملی پیشنهاد داد ساختمان مرکزی وزارت نفت در خیابان طالقانی و پژوهشگاه نفت به نام مصدق به عنوان یکی از رهبران ملی شدن صنعت نفت نامگذاری شود. اما پاسخ منفی وزیر مانع از تحقق آن شد.»

 

به گزارش «تاریخ ایرانی»، یک کانال تلگرامی با بیش از ۷۰۰ عضو نیز راه‌اندازی شده و در پی جمع‌آوری امضاست، به نام «پویش تغییر نام خیابان کاشانی به دکتر مصدق» که خطاب به اعضای منتخب شورای شهر تهران (دوره پنجم) نوشته است: «ما امضاکنندگان این نامه از شما می‌خواهیم نام خیابان آیت‌الله کاشانی را به خیابان دکتر مصدق تغییر دهید و ضمن نشان دادن قدرشناسی ایرانیان به چهره‌های ملی، اجازه ندهید نام کسی که با استبداد محمدرضاشاهی همراهی کرده، بر تابلوهای شهر تهران باقی بماند.»

 

این درحالی است که فرزند آیت‌الله کاشانی معتقد است: «در مردادماه سال ۱۳۳۲ هیچ کودتایی علیه دولت مصدق انجام نشده است. برعکس انبوهی از اسناد و مدارک در همین مجموعه اسناد ارزشمند وزارت خارجه آمریکا وجود دارند که نشان می‌دهند دولتمردان بلندپایه آمریکا و سازمان مرکزی اطلاعات آمریکا «سیا» هرگز به نقش مرموز مصدق و طرح بسیار پیچیده انگلستان برای براندازی و به شکست کشاندن نهضت ملی ایران که به دست مصدق اجرا شد پی نبرده بودند… نه در اسناد وزارت خارجه آمریکا مربوط به سال ۱۹۸۹ و نه اسنادی که به تازگی انتشار یافته‌اند سند و مدرکی بر اینکه مصدق با یک کودتا آن هم از سوی آمریکا برکنار شده باشد وجود ندارد. این در حالی است که اسناد به جای مانده از مبارزات آیت‌الله کاشانی و نمایندگان مجلس شورای ملی دوره هفدهم که در برابر اقدامات ضد میهنی مصدق و برنامه‌ریزی‌های انگلستان برای براندازی نهضت ملی ایران ایستادگی کردند و نیز خاطرات ارزشمندی که در ۶۵ سال گذشته انتشار یافته‌اند انبوهی از اسناد و مدارک تاریخی را در اختیار پژوهشگران تاریخ کشور ما قرار داده‌اند که شناخت واقعیت‌های تاریخی ناکامی نهضت ملی ایران را روشن ساخته‌اند. سرانجام بیان این حقیقت را نیز شایسته می‌دانم که اگر انگلستان و وابستگان آن بر دروغ تاریخی کودتای ۲۸ مرداد علیه مصدق تأکید و آن را تکرار می‌کنند برای آن است که مداخله این دولت در امور داخلی ایران آشکار نشود.»

 

سید محمود کاشانی در یادداشتی که در خبرآنلاین منتشر شده، به یکی از اسناد اشاره کرده که نشان می‌دهد رابط سیا در تهران و سفیر آمریکا از واشنگتن خواسته‌اند پس از کودتا، برای کمک به دولت زاهدی ۵ میلیون دلار بودجه اختصاص دهد. او در این باره می‌نویسد: «اگر دولت آمریکا در این اوضاع و احوال کمک مالی پنج میلیون دلاری به زاهدی کرد دلیل آن تُهی بودن خزانه کشور و این واقعیت بوده است که زاهدی با میراث شوم مصدق یعنی ناتوانی در پرداخت حقوق کارکنان دولت روبرو بود و یکی از انگیزه‌های کمک مالی دولت آمریکا نیز آن بود که در اوضاع و احوال جنگ سرد که دولت شوروی سابق به دنبال گسترش حوزه نفوذ خود بود دولت ایران بتواند روی پای خود بایستد. اکنون صداوسیما این کمک مالی را دلیل انجام کودتا از سوی آمریکا علیه دولت مصدق برشمرده است!»

 

محمدرضا کائینی، روزنامه‌نگار و تاریخ‌پژوه نیز از افرادی انتقاد کرده که «بدون خواندن و حتی توان ترجمه یک مجموعه پی‌دی‌اف ۱۰۰۰ صفحه‌ای، تازه رسیده‌اند به این نقطه که کاشانی با مصدق اختلاف شدید داشته و در صف نخست منتقدان او و البته چوب به دستان ۲۸ مرداد بوده است! آن هم همراه با مظفر بقایی و شعبان جعفری که از قضا در آن ساعات، هر دو در زندان مصدق بوده‌اند!... و این همه بدون آن است که حتی بتوانند در میان همه این به اصطلاح اسناد نوانتشار، یک مورد را نشان دهند که کاشانی در طراحی و اجرای واقعه ۲۸ مرداد، اندک نقشی داشته است!»

 

به نوشته کائینی «کاشانی در طرح‌ریزی سقوط مصدق نقش نداشت، اما می‌دانست که جناب نخست‌وزیر، با طریقه‌ای که در پیش گرفته، به همان فرجامی می‌رسد که رسید!»

 

در همین باره موسی حقانی، معاون پژوهشی مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران در گفت‌وگو با روزنامه «صبح نو» توضیح داده است: ‌«شما در اسناد خیلی چیزها می‌بینید. مثلاً یک مأمور اطلاعاتی حدس زده و پیشنهاد داده که با فلان آدم (مثلاً آیت‌الله کاشانی یا دکتر مصدق) در ایران ارتباط گرفته شود. صرف این مطلب را نمی‌توان سند خیانت دانست. باید ببینیم اولاً ارتباط برقرار شده یا نه؟ ثانیاً باید ببینیم اگر برقرار شده چه پاسخی دریافت شده از طرف داخلی؟ این‌ها مستلزم کار جدی سندشناسی و پژوهشی است. در همین اسنادی که منتشر شده، سندهایی وجود دارد که نشان می‌دهد این پیشنهادها به نتیجه‌ای نرسیده است. مثلاً به مصاحبه‌ای از آیت‌الله کاشانی اشاره می‌شود که با صراحت آمریکا را از دخالت در امور ایران منع می‌کند و هشدار می‌دهد که آمریکا نباید از انگلیس حمایت کند. در همین مجموعه اسناد اشاره می‌کند که آیت‌الله کاشانی به سیاست آمریکا در حمایت از انگلیس حملات جدی‌ای را آغاز کرده است. در همین مجموعه اسناد جدید آمده که پایگاه سیا در قبرس خطی را برای حمله مطبوعات به آیت‌الله کاشانی پی بگیرند. خود این اسناد و شواهد دیگر تاریخی نشان می‌دهد که ادعای دخالت ایشان در کودتا پوچ است.»

 

به گفته او «این اسناد حدود ۱۰۰۰ صفحه است و روز پنجشنبه منتشر شده و باید به دقت مطالعه شود ولی آن چیزی که با یک نگاه کلی به دست می‌آید این است که این‌ها تمام تلاششان این است که آن روش‌های دقیق نفوذ برای تخریب را بیان نکنند. در بسیاری از موارد در همین مجموعه ۱۰۰۰ صفحه‌ای می‌بینیم که اسامی افراد را سانسور کرده است. حتی بخش‌هایی را حذف کرده‌اند. به نظر می‌رسد که بیشتر شبیه تلاش برای به جان هم انداختن گروه‌های حامی اشخاص در داخل ایران است. از این جهت خودش بخشی از پروژه نفوذ است. بیش از اینکه یک واقعیت باشد، یک پروژه است. اسنادی که دو، سه روز بیشتر از انتشارش نمی‌گذرد و قطعاً هدفش اختلاف بین نیروهای داخلی و جنگ نرم و تغییر از درون است.»

 

در اشاره‌ای مشترک به این اسناد، حسین دهباشی دیگر تاریخ‌پژوهی است که در کانال تلگرامی خود نوشته است: «اسناد به تازگی منتشر شده توسط ایالات متحده در مورد ۲۸ مرداد نیز که طبعاً مورد توجه گسترده فضای مجازی است، کماکان بسیار ناقص و به نحو جهت‌داری ممیزی شده است. به نظر می‌رسد حدود ۸۱۰ مورد از اسامی و اماکن در نسخه منتشر شده حذف شده‌اند (چرا آن بخش‌ها سانسور شده و چرا بخش‌های دیگر منتشر شده‌اند؟) ضمن اینکه گرچه این اسناد بیانگر رضایت ضمنی برخی رهبران سابق نهضت ملی نفت و از جمله آیت‌الله کاشانی از برکناری دکتر مصدق است اما در هیچ کجای این اسناد خبری از همدلی نظری یا همراهی عملی وی با کودتاگران دیده نمی‌شود.»

 

وی می‌افزاید: «در نظر داشته باشیم در مقطع ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، شخص سرلشکر زاهدی (بصیر دیوان) امیری بسیار خوشنام بود. او به عنوان حافظ تمامیت ارضی ایران و فرمانده جنگ‌های متعدد و پیروز با شورشیان و تجزیه‌طلبان و نیز در جایگاه وزیر کشور کابینه دکتر مصدق، تا مقطع قبل از دول پس از کودتا، مورد علاقه و اعتماد اغلب ایرانیان و از جمله آیت‌الله کاشانی بود.»

 

دهباشی با وجود اشاره به میهن‌دوستی بسیار، پاکدستی فوق‌العاده، شرافت و شجاعت دکتر مصدق معتقد است: «خطاهای مهمی چون دلبستگی به قول‌های شفاهی مقامات مذاکره‌کنندگان آمریکایی و انگلیسی و تضعیف جایگاه و تعطیلی مجلس شورای ملی و بی‌توجهی به ترس روزافزون جامعه از خطر همسایه شمالی و نفوذ کمونیسم و الحادی‌گری، تنش مستمر با محمدرضا شاه (که تا آن وقت هنوز محبوب بود) و تقاضاهای غیرقانونی از وی برای تسلط بر نیروهای مسلح، عدم مقابله با روزنامه‌نگاران همراه و هتّاکی چون امیرمختار کریم‌پور شیرازی و طرفداران تندرویی چون حزب توده و چاره‌نیاندیشی در برابر مشکلات اقتصادی چون تعطیلی پیاپی بازار‌ها در پی ناامنی و التهابات سیاسی و... خود از عوامل اصلی خستگی مردم و عدم مقابله عمومی با کودتای ۲۸ مرداد محسوب می‌شود.»

 

دهباشی همچنین نوشته «کلیپی این روز‌ها دست به دست می‌چرخد که با نام «روز پس از کودتای ۲۸ مرداد» منتشر شده و مطابق توضیحات همراه انگار بازدید مشترک آیت‌الله کاشانی (رئیس‌ مجلس) و سرلشکر زاهدی (نخست‌وزیر کودتا) از خانه ویران و به تاراج رفته دکتر مصدق را نشان می‌دهد. حال آنکه این کلیپ حاوی تصاویری در اماکن و مقاطع تاریخی مختلف است و بی‌ارتباط منطقی به یکدیگر. از جمله خانه غارت‌شده مرحوم دکتر مصدق در خیابان کاخ (فلسطین فعلی)، تصویر سرلشکر زاهدی در پلکان ساختمان وقت شهربانی (ساختمان فعلی وزارت خارجه)، تصویر آیت‌الله کاشانی و دکتر مظفر بقایی و دکتر حسین مکی روبروی در اصلی مجلس شورای ملی وقت (میدان بهارستان). همچنین موعد ضبط این تصاویر نیز بسیار با هم فاصله داشته و در مورد اخیر مربوط به زمستان ۱۳۳۱ و ماه‌ها قبل از کودتا است.»

 

علیرضا کریمی، روزنامه‌نگار نیز در توئیتر خود نوشته است: «از میان حدود هزار صفحه اسناد سیا در خصوص کودتای ۲۸ مرداد، یکی یادداشت دفتر اطلاعات و تحقیقات وزارت خارجه آمریکاست. این یادداشت در ۳۱ مارس ۱۹۵۳ تهیه شده که حدود ۵ ماه قبل از کودتاست و بیشتر به ارزیابی آیت‌الله کاشانی اختصاص دارد. در این یادداشت آمده که کاشانی نزدیکترین رقیب برای گرفتن قدرت از مصدق است و علت مخالفت کاشانی با مصدق بیشتر شخصی و ناشی از حسادت بیان شده! نکته دیگر در این سند این است که می‌گوید کاشانی هم «مثل مصدق» فرصت‌طلب است اما مصدق بیش از کاشانی به ارزش‌های لیبرال غربی معتقد است. یادداشت مزبور بر سابقه مخالفت آیت‌الله کاشانی با انگلیسی‌ها تاکید داشته و بخشی را به این موضوع اختصاص داده است. کاشانی بر اساس این یادداشت در سه نقطه حامی جبهه ملی بوده: ملی کردن نفت، قطع نفوذ بریتانیا در ایران و حمایت از حاکمیت مردم از طریق مجلس. یادداشت تاکید می‌کند که هیچ سندی مبنی بر اینکه آیت‌الله کاشانی کمکی از خارج از ایران دریافت کرده باشد، وجود ندارد. زمان تهیه این سند طبعا بحث کودتا یا مطرح نبوده یا هنوز خیلی جدی نبوده و در مراحل اولیه طراحی بوده است. سند مزبور ادعای انگلیسی بودن کاشانی را که مدت‌ها از سوی برخی گروه‌های سیاسی ایرانی مطرح شده می‌تواند رد کند. در ضمن نشان می‌دهد حدود ۵ ماه مانده به کودتا، ارزیابی وزارت خارجه آمریکا از شخص آیت‌الله کاشانی ارزیابی مثبتی نیست.»





نظرات() 

رنج دائمی انسانِ محروم از «آموزش زبان مادری» / رهیافت روان‌شناختی حق زبان مادری در گفتگو

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 3 تیر 1396-07:37 ب.ظ

با مصطفی ملکیان / شرق

شنبه, ۲ اسفند ۱۳۹۳، ۰۳:۱۱ ق.ظ

انسان محروم از زبان مادری چگونه انسانی است؟ این را استاد مصطفی ملکیان در تحلیل رنج‌های چنین انسانی این‌طور پاسخ می‌دهد: «باید با صراحت گفت؛ زبان مادری من، جهان‌نگری مرا شکل می‌دهد. کسی که زبان مادری مرا از من می گیرد، در واقع جهان‌نگری مرا از من گرفته است؛ یعنی مرا در یک مادة خامی به نام جهان سرگردان کرده است. من دیگر الان جهان را به‌صورت یک توده آشوب‌ناک می‌بینم. من چون از زبان مادری محروم هستم، دیگر نمی‌توانم چیزی را از چیزی جدا کنم یعنی من سرگردان شده‌ام.» گفتگوی ما با استاد مصطفی ملکیان، افزون بر تحلیل چیستی زبان و نسبت آن با هویت و خویشتن انسان، بازخوانی روان‌شناختی رنج‌ها و محنت‌های کسانی  روایت می‌شود که از آموزش و کاربرد زبان مادری محروم می‌شوند. او محروم‌کردن انسان‌ها از کاربرد زبان مادری در شقوق مختلف زندگی از جمله آموزش را به‌منزلة تحمیل رنج دائمی می‌داند و این انسان محروم از زبان را، گنگ خواب‌دیده می‌خواند.». 

شما درباره زبان چگونه فکر می‌کنید؟ به‌عنوان یک فیلسوف، زبان را در شکل‌گیری هویت انسان و جوهر درونی او چگونه می‌بینید؟ شما ممکن است بخواهید همه این کلیدواژه‌ها را تعریف کنید. یونسکو زبان را «زبان مادری» تعریف می‌کند. وقتی برای زبان، عنوان فرانسوی و انگلیسی و فارسی و ... اضافه می‌شوند، زبان دوم محسوب می‌شوند. به‌طور کلی، شما چه نسبتی بین انسان و زبان برقرار می‌دانید؟

من شکی در این ندارم که زبان یعنی زبان مادری. اگر نگویم مهم‌ترین، باید بگویم یکی از مهم‌ترین مولفه‌های سازنده شخصیت، منش و هویت انسان است. مخصوصا با توجه به اینکه ما اساسا بدون زبان، امکان و قدرت اندیشیدن نداریم. ما همیشه با زبان و به‌توسط زبان می‌اندیشیم. اینکه در زبان یونانی «سخن گفتن» و «اندیشیدن» با یک تعبیر شناخته می‌شدند به این دلیل بود که حتی در آن زمان هم فرهنگ عمومی پذیرفته بود که اساسا تفکر چیزی نیست جز سخن گفتن با خود. در وجود منِ انسان، دو تا زبان وجود دارد. من وقتی با شما در حال سخن گفتن هستم، زبان جلوی دهانم در حال حرکت‌کردن است. ولی وقتی در حال اندیشیدن هستم این زبان جلوی دهان من کاملا ساکت است؛ اما زبان کوچک من که در انتهای حلقم قرار دارد، در حال حرکت است. در حقیقت من اینجا هم سخن می‌گویم اما با آوایی بسیار آهسته و ناشنیدنی. به این لحاظ اگر من دارای زبان مادری نباشم، قدرت اندیشیدن ندارم. این نکته یکی از مسلمات روانشناسی اجتماعی است که اگر کودکی با زبان مادری آشنایی نداشته باشد، نمی‌تواند بیاندیشد. برای مثال، اگر کودکی را از اول در محیطی بگذارید که در این محیط مطلقا با هیچ انسان دیگری داد و ستد نکند و طبعا زبان نداشته باشد، این شخص مطلقا قدرت اندیشیدن نخواهد داشت. این شخص فقط به لحاظ زیست‌شناختی انسان تلقی می‌شود وگرنه به‌لحاظ روانشناختی مطلقا انسان نیست و هرگز به معنای حقیقی کلمه نمی‌شود گفت او انسان روانشناختی است یکی از مهم‌ترین مولفه‌های انسان روانشناختی، تفکر است و چون او تفکر ندارد؛ اساسا انسان نیست.

زبان مادری، با چه فرایند انسان‌شناختی اینقدر با تفکر عجین می‌شود به‌گونه‌ای که تو گویی زبان مساوی تفکر است؟

ما وقتی تفکر می‌کنیم یعنی وقتی در ساحت معرفتی‌عقیدتیِ درون خود به سر می‌بریم، با زبان مادری سر و کار داریم و مفاهیمی که از جهان داریم تحت تاثیر واژه ها و عباراتی است که در زبان ما وجود دارد؛ به این معنا که به ازای هر واژه یا عبارتی که در زبان مادری داریم، مفهومی در ذهن منعقد می‌شود و جهان را بر اساس این مفاهیم ذهنی توصیف و تبیین می‌کنیم. ناگفته پیدا است که چقدر زبان مادری در تلقی ما از جهان تاثیر دارد. به عبارت ساده‌تر، ما به تعداد الفاظ و عباراتی که در زبان مادری می‌آموزیم، در ذهن خود دارای مفهوم می‌شویم؛ یعنی تناظر یک‌به‌یکی بین تعابیر زبانی و لفظی که در عالم زبان داریم، با مفاهیمی که در عالم ذهن داریم، برقرار است. هر چه در ساحت زبان تعابیر زبانی ما افزایش پیدا کند، در ساحت ذهن هم مفاهیم ما افزایش پیدا می‌کند و هر چه در ساحت زبان بین الفاظ نزدیک به هم  تفاوت‌های ظریف معنایی یاد بگیریم درست در ساحت ذهن‌مان هم مفاهیم متناظر با این الفاظ از همه، تمیز پیدا می‌کنند. بنابراین ذهن من و ساکنان ذهن من یعنی ذهن من و مفاهیم ذهنی من یک نوع ارتباط تنگاتنگ و آن هم ارتباط از مقوله تبعیت نسبت‌به زبان و ساکنان زبان یعنی نسبت‌به زبان و تعبیرات زبانی دارند.

 این مفاهیم ذهنی، چگونه در یک تناظر یک‌به‌یک با تعابیر زبانی، هستی را تفسیر می‌کنند؟ اینجا زبان مادری چه جایگاهی دارد؟

 مفاهیم ذهنی ما دقیقا شابلونی است که ما بر جهان می‌افکنیم. شما فرض کنید یک کاغذ مربع‌مستطیل شکل داشته باشید که غیرشکل مربع‌مستطیل خودش هیچ شکل هندسی دیگری ندارد. شما هستی را یک کاغذ سرتاپا سفیدرنگ در نظر بگیرید که به شکل مربع‌مستطیل است. این کاغذ تنها یک شکل هندسی دارد و آن هم مربع‌مستطیل است. حالا یک شابلون بردارید و منتقل کنید بر روی این کاغذ. می‌بینیم در این کاغذی که قبلا فقط مربع‌مستطیل بود حالا علاوه بر آن،  چند دایره، مستطیل، مربع، لوزی، متوازی‌الاضلاع، بیضی، ذوزنقه و ... پدید آمده است. اگر این شابلون را بردارید باز کاغذ به همان حالت اول برمی‌گردد و فقط یک شکل مربع‌مستعطیل می‌‌ماند. یعنی همه آن اشکال دایره و بیضی و ذوزنقه و لوزی و... از بین می‌روند چون همه آن‌ها از آنِ خود کاغذ نبودند بلکه از آنِ شابلونی بودند که روی آن افتاده بود. دقیقا وضع جهان هستی نسبت به مفاهیم ذهنی ما همین وضع را دارد. مفاهیم ذهنی شابلونی هستند که ما روی کاغذ هستی می‌اندازیم و بر اساس همین مفاهیم ذهنی، اجزای جهان هستی که بدون این مفاهیم یک چیزِ یک‌دست بود، از هم تمایز پیدا می‌کنند و این جهان به تعبیر ما به واقعیت‌های مختلف منقسم می‌شود.  اگر این جور باشد ما هرچه درباره جهان بیان می‌کنیم چه از مقوله توصیف جهان باشد و چه از مقوله تبیین جهان؛ همه ناشی از شابلونی بنام ذهن است و مفاهیم ذهنی در حکم اشکال هندسی‌یی هستند که روی آن شابلون وجود دارد که کاغذ مربع‌مستعطیلِ آن را به این اشکال هندسی تجزیه می‌کند. اگر اینجور باشد، جهان ماده خامی است بدون شکل و بدون صورت و بدون هیچگونه تَعیُّن که بعدها این شکل‌ها و صورت‌ها و تعین‌ها را صرفا از مفاهیم ساکن ذهن ما پیدا می‌کند. از سوی دیگر، این مفاهیم ساکن ذهن ما ناشی از تعابیر زبانی ساکن زبان ما است. بنابراین زبان من جهان‌نگری مرا شکل می‌دهد. اینکه شما مثلا می‌بینید در زبان عربی، برای شتر 1200 لغت وجود دارد برای این است که وقتی در این زبان 1200 تعبیر زبان وجود دارد آن وقت شتران به 1200 مفهوم بر ذهن ما جلوه‌گر می‌شوند. به تعبیر دیگر شتری که عرب می‌بیند همان شتری است که من می‌بینم اما من آن شتر را با یک مفهوم می‌بینم یعنی شابلونی با یک شکل روی آن انداخته‌ام و عرب شابلونی دارای 1200 شکل روی آن انداخته است. اما همان عرب که برای شتر 1200 لفظ دارد برای یخ و برف، یک لغت دارد و یخ را از برف تمیز نمی‌کند و برف را هم از یخ تمیز نمی‌کند. او به هر دو «ثلج» می‌گوید. وقتی که برای این دو تعبیر فارسی، تنها یک تعبیر زبانی بنام  ثلج دارد پس در ذهن او هم برای آن، تنها یک مفهوم هم دارد و بنابراین چیزی را که من و توی فارسی‌زبان دو تا می‌بینیم یعنی این را یخ می بینم و نه برف و آن را برف می‌بینیم و نه یخ؛ او هر دو را جزو مصادیق مفهوم ثلج می‌بیند. یعنی او در اینجا چون به لحاظ زبانی فقیر است، طبعا به لحاظ مفهومی هم ضعیف است و طبعا وقتی به‌لحاظ زبانی و مفهومی ضعیف باشد آن وقت بین آنچه که ما به آن می‌گوییم یخ با آنچه که به آن می‌گوییم برف، تفاوت‌های ظریفی قائل نیست. حالا این را با اسکیمویی مقایسه کنید که فقط برای یخ و نه برف، 40 تا لغت دارد. یعنی من فارس‌زبان که برای یخ یک واقعیت می‌بینم او چهل واقعیت می‌بیند. طبیعا جهان‌نگری او با جهان‌نگری من متفاوت خواهد بود. آیا شتر یک واقعیت است یا بیش از یک واقعیت؟ برای عرب بیش از یک واقعیت است اما برای من ایرانی یک واقعیت است. آیا برف یک واقعیت است یا بیش از یک واقعیت؟ برای من ایرانی، یک واقعیت است اما برای اسکیموها چهل واقعیت است. آنچه برای عرب‌ها یک واقعیت است برای من و تو دو واقعیت است. یکی برف است و دیگری یخ. این بدین معنا است که ما اصلا جهان را با شابلون مفاهیم ذهنی خودمان می‌بینم و چون جهان را با شابلون ذهنی مفاهیم خود می‌بینم و تعابیر زبانی هم از مفاهیم ذهنی منشق شده‌اند یعنی تناظر یک‌به‌یک بین اینها برقرار است. با این تفاسیر، باید با صراحت گفت؛ زبان مادری من، جهان‌نگری مرا شکل می‌دهد و اگر زبان، جهان‌نگری مرا تشکیل می‌دهد کسی که زبان مادری مرا از من می گیرد، در واقع جهان نگری مرا از من گرفته است؛ یعنی مرا در یک ماده خامی به نام جهان سرگردان کرده است. من دیگر الان جهان را به‌صورت یک توده آشوب‌ناک می‌بینم. چون با تعابیر زبانی و مفاهیم برخاسته از تعابیر زبانی، در این آشوبناکی باید این چیز را از آن چیز جدا می‌کردم و این دو را از چیز سوم جدا می‌کردم ولی چون از زبان مادری محروم هستم، دیگر نمی‌توانم چیزی را از چیزی جدا کنم یعنی من سرگردان شده‌ام.

 مثال دیگری می زنم شما ممکن است بیست قطعه پارچه جلوی من بگذارید و به من بگویید که رنگ این پارچه‌ها چه رنگی است؟ من دقت می‌کنم و می‌گویم همه این پارچه‌ها قرمز رنگ است. اما وقتی این پارچه‌ها را پیش یک نقاش یا یک دختر قالیباف ببرید و از آن‌ها بپرسید این پارچه‌ها چه رنگی هستند، برای هریک از آن‌ها یک تعبیر زبانی خاص به کار می‌برد و برای هر یک، یک عنوان رنگی اطلاق می‌کند. یعنی هرگز نمی‌گوید همه اینها دارای رنگ قرمز هستند، یکی را با لفظ الف می‌گوید و دیگری را را با لفظ ب و آن دیگر با لفظ جیم و... . یعنی حتی یک همزبان من نیز تعبیر مختلفی از رنگ دارد که من از آن رنگ‌ها خبر ندارم. آن دختر قالیبافِ همزبان من، وقتی من بیست تا چیز را یکی می‌بینم او بیست تا چیز متفاوت می‌بیند چون بیست تا مفهوم زبانی برای آن‌ها دارد در حالی من دقیقا برای همه آن‌ها یک مفهوم زبانی دارم. یعنی روی چیزی که من یک شابلون یک تکه‌ای می انداختم، او یک شابلون بیست تکه‌ای انداخته است. این تکه در همه الفاظ و مفاهیم صادق است. یعنی از الفاظ و مفاهیمی که در زندگی عادی و روزانه به‌کار می‌رود تا الفاظ و مفاهیمی که در منطق و فلسفه و علوم تجربی طبیعی و انسانی، علوم تاریخی و عرفانی و ادبی و هنری و حتی علوم دینی و مذهبی به کار می‌بریم. در همه‌جای زندگی، ما داریم به وساطت زبان، ذهن را شکل می‌دهیم و به وساطت ذهن، جهان را شکل می‌دهیم. جهان‌نگری من بخش عمده هویت من است که ظاهرا هیچکس نمی‌تواند این را منکر بشود؛ چون گفته‌اند ای برادر تو همه اندیشه‌ای / مابقی استخوان و ریشه‌ای. اگر قسمت عمده هویت من جهان‌نگری من باشد آن‌وقت جهان نگری من با وساطت ذهن، متاثر از هویت زبانی من است. یعنی زبان من ذهن من و ذهن من نگرش مرا از جهان یعنی جهان نگری مرا و جهان‌نگری من هویت مرا شکل می‌دهد. این نسبت میان انسان و زبان او است که از نظر من بسیار واضح و بدیهی است.

شما در یک جایی از سخنان خود گفتید اگر زبان مرا بگیرید جهان‌بینی مرا از من گرفته‌اید. من این سوال را می‌پرسم مگر من نمی‌توانم به زبان دومی که یاد می‌گیریم، جهان‌بینی داشته باشم؟ مگر نمی‌توانم به زبان دوم اندیشه کنم؟ می‌گویند ایتالیایی‌ها پیش از دوره دولت‌ملت، انسان‌های ایتالیایی به زبان‌های گوناگونی سخن می‌گفتند ولی در دوران ملت‌سازی اروپایی، یک اجبار آمد و یک زبان واحد را به‌صورت اجباری و رسمی به همه آموخت. تا اینکه الان بیش از نود درصد ایتالیایی‌ها به زبانی سخن می‌گویند تا پیش از آن، تنها 4 درصد این ملت به آن زبان سخن می‌گفتند. می‌خواهم بگویم اگر ما زبان مادری را از انسان بگیریم و زبان دومی را جایگزین کنیم آیا این آدم نمی‌تواند اندیشه کند؟ اگر می‌تواند پس چه چیزی از این انسان گرفته می‌شود؟

نکته اول این است که وقتی شما زبان مادری کسی را از او گرفتید و به جای زبان مادری او زبان دیگری را جایگزین کردید، شما در حق نسل‌هایی که هنوز باید دوران گذار از زبان مادری به زبان عاریتی بعدی را بگذرانند، به تفسیری که بعدا خواهم گفت بزرگترین ظلم مرتکب شده‌اید. بله، وقتی این دوره گذار تمام شد می‌بینیم که بچه‌ها به‌سهولت هرچه بیش‌تر با زبان عاریتی سخن می‌گویند؛ اما این به جهت این است که برای آن بچه‌ها این زبان، دیگر زبان عاریتی نیست بلکه حالا دیگر، زبان مادری آن‌ها شده است. شما نباید از اینکه اکنون ساکنان ایتالیا از زبان ایتالیایی کنونی به‌سهولت و سرعت هرچه تمام‌تر کمال استفاده را می‌کنند، نتیجه بگیرید که آن‌هانه به زبان عاریتی که به زبان مادری سخن می‌گویند. این تلقی درست نیست برای اینکه برای این ایتالیایی‌های کنونی، این زبان ایتالیایی، دیگر زبان دوم و زبان عاریتی نیست بلکه زبان مادری آن‌ها است. شما فقط نسل‌هایی را در نظر بگیرید که در فاصله امروز که زبان مردم ساکن ایتالیا، ایتالیایی شده تا زمانی که تازه می‌خواستند زبان مادری‌شان را از آن‌ها بگیرند و زبان عاریتی دومی به آن‌ها بدهند، قرار گرفته بودند. یعنی نسل‌هایی از ساکنان کشور ایتالیا را در نظر بگیرید که در این فاصله داشتند می‌زیسته‌اند وگرنه مسلما الان یک کودک که در یک خانواده ایتالیایی به دنیا می‌آید، زبان ایتالیایی، زبان مادری‌اش است و هیچکدام از صعوبت‌ها و و محنت‌ها و مرارت‌ها و مشقت‌های استمرار زبان غیرمادری را ندارد. الان برای او این زبان دیگر زبان عاریتی نیست زبان مادری است. بنابراین امروز را نبینید که این‌ها به چه سهولت و سرعتی از این زبان چه استفاده می‌کنند، بگویید تا وضع به اینجا برسد در این دهه‌ها و سال‌ها و قرن‌ها چه بر آن نسلی گذشت که داشتند دوران گذار از زبان مادری به زبان عاریتی را طی می‌کردند. یعنی به تعبیر دیگری، در دوران تبدیل زبان عاریتی به زبان مادری چه ظلم‌هایی بر آن نسل شد که به اجبار در حال تغییر زبان مادری بودند، نسلی که زبان عاریتی ذره ذره و با زور به زبان مادری‌شان تبدیل می‌شد.

بحث من درباره دوران گذار است همان دوره‌ و همان انسانی که دارد اسیمیله می‌شود. من می‌پرسم همان انسانِ در حالِ اسیمیله‌شدن، مگر نمی‌تواند به زبان دوم اندیشه کند؟ مگر کسی که اینجا ارشد فلسفه می‌گیرد و می‌رود در آلمان، آلمانی می‌خواند، نمی‌تواند به آلمانی اندیشه‌ورزی کند؟ بسیاری از مخالفان زبان مادری، می‌گویند صدها استاد درجه یک داریم که زبان مادری خود را که ترکی باشد یاد نگرفته‌اند اما آمده‌اند زبان فارسی یاد گرفته‌اند و خوب هم اندیشه می‌کنند و کلی هم تولید فکری داشته‌اند.

نه اینچنین نیست. فرض کنید زبان مادری من فارسی است و در حال حاضر به مدت بیست است که در آمریکا به سر می‌برم. به حسب ظاهر، شما می‌گویید چون من دارم به زبان انگلیسیِ آمریکایی سخن می‌گویم، لابد گمان می‌کنید به زبان انگلیسی آمریکایی هم می‌اندیشم. ولی اصلا نمی‌دانید که من به جای اینکه به زبان خودم سخن بگویم، دائما دارم زبان خودم را به زبان انگلیسیِ آمریکایی ترجمه می‌کنم و آن زبان انگلیسیِ آمریکایی را نه در نهاد خودم که صرفا در گفتار به کار می‌برم. یعنی وقتی من حتی بیست سال در آمریکا زندگی کنم هنوز هم وقتی می‌خواهم سخنی با تو بگویم که دارای زبان انگلیسیِ آمریکایی هستی و بومی آنجا هستی، اول این سخن را به زبان فارسی در ذهنم می‌گویم و بعد آن جمله فارسی را به زبان انگلیسیِ آمریکایی ترجمه می‌کنم و بعد صورت مترجَم(ترجمه شده) را به تو بیان می‌کنم. همیشه کسانی که با زبان غیرمادری خود سخن می‌گویند در حال ترجمه هستند و اگر دقت بکنید همه ویژگی‌های ترجمه هم در این زبان گفتاری آن‌ها هویدا است. یعنی همان‌طور که وقتی من کتابی جلوی خودم می‌گذارم و از زبان انگلیسی به فارسی ترجمه می‌کنم، از ترجمه من بوی ترجمه بودن به مشام شما می‌رسد؛ وقتی هم که به عنوان یک مهاجر در آمریکا، به انگلیسیِ آمریکایی سخن می‌گویم، یک فرد انگلیسی‌زبان بوی ترجمه از سخن‌گفتن منِ فارس‌زبان می‌شنود. چون واقعیت این است که منِ زبان‌دومی مدام دارم ترجمه می‌کنم. موارد بسیار شاذ و نادری پیش می‌آید که کسی در زبانی غیر از زبان مادری‌اش چنان تسلطی پیدا کند که واقعا به زبان دیگری بیاندیشد و به همان زبان هم سخن بگوید. پیش از این، از منظر اخلاقی بحث کردیم. چرا ما باید درد و رنج غیرلازم به کسی وارد کنیم؟ گوهر اخلاقی زیستن این است که من درد و رنج غیرلازم نه به خودم و نه به کسی دیگر وارد نکنم. البته درد و رنج لازم به لحاظ اخلاقی منافات ندارد اما حق ندارم درد و رنج غیرلازم به کسی تحمیل کنم. اگر شما زبان فارسی را از من دریغ کردید و زبان انگلیسی را به من تحمیل کردید، یک درد و رنج مادام العمر به من تحمیل کرده‌اید و آن رنج ناشی از این است که من مادام العمر باید به زبان انگلیسی ترجمه کنم من که می توانیم به زبان خودم سخن بگویم و بیاندیشم الان اگر می خواهم بگویم و بیاندیشم باید یک فرایند ترجمه را پس و پیش بکنم. باید به زبان فارسی در دل خودم سخنی بگویم بعد معادل این سخن فارسی را در زبان انگلیسی آمریکایی پیدا کنم و آن معادل را به تو تحویل دهم. این فرایند تبدیل زبان فارسی به زبان انگلیسی آمریکایی، درد و رنج غیرلازمی است که به من وارد شده است. من می‌توانستم این درد و رنج غیرلازم را نبینم و ابلاغ مقصود کنم. بنابراین کسانی که در دوران گذار هستند، دائما در حال ترجمه می‌کنند و نمی‌دانید وقتی فرایند ترجمه بخواهد به‌صورت مدام صورت بگیرد چه فشار عظیمی به لحاظ عصبی و به‌لحاظ ذهنی و روانی بر شخص مترجم یعنی شخصی که او را وادار کردند به زبانی غیر از زبان مادری خود سخن بگوید، تحمیل کند.

استاد شما مدام از درد و رنج سخن می‌گوید واقعا کسی یا نسلی که زبان مادری ازش دریغ می‌شود چه درد و رنجی می‌کشد؟ باید قبل از این، سوال دیگری بپرسم وقتی می‌گوییم زبان مادری از کسی دریغ می‌شود یعنی چه؟ چون عده‌ای می‌گویند شما در خانه خود با پدر و مادر خود سخن می‌گویید. مگر ما بالای سر شما اسلحه گذاشته‌ایم؟ منظور از اینکه زبان مادری را دریغ کرده‌ایم یعنی چه؟ آیا این نیست که در آموزش رسمی به او امکان آموزش زبان مادری نداده‌ایم؟

فرض کنید شما کودکی را که در بیمارستان به دنیا می‌آید تا ده سالگی از بیمارستان بیرون نیاوردید و گذاشتید در همان اتاقی که به دنیا آمده زندگی کند و فرض کنید پدر و مادرش و خواهران و برادرانش هم در همان اتاق زندگی کنند. شما می‌گویید در این ده سالی که او در این بیمارستان است، به زبان مادری او با او سخن گفته‌اید. و بعد ادعا کنید در تمام این ده سال که ایشان در بیمارستان زندگی می‌کرد زبان مادری را به او یاد داده‌اید و مشکلی هم پیش نیامده است. اما من به شما می‌گویم تبحر زبانی او را از روزی که از بیمارستان بیرون آوردید و وارد عرصه‌های مختلف زیستن شد، باید سنجید. اگر او وارد نظام آموزشی شد یا مثلا روی کشتی سفر کرد یا سوار هواپیما شد و زبان مادری را در همه عرصه‌های زندگی و حوزه‌های مختلف آموزشی و فرهنگی و هنری و شغلی و تفریحی و ... به کار برد، آن وقت هرچه سریع‌تر می‌فهمد که زبان مادری که در بیمارستان یاد گرفته، به درد او نمی‌خورد چرا؟ چون زبان مادری را در یک محیطی که همه تجارب زندگی در آن محیط قابل وصول نبوده، یاد گرفته است. یعنی وقتی در یک بیمارستان به او زبان مادری را یاد بدهید زبان مادری‌یی که به درد بیمارستان می‌خورد را خوب بلد می‌شود اما وقتی سوار یک قایق می‌شود با قایقران نمی‌تواند خوب سخن بگوید چون خیلی از تجاربی که در قایق‌سواری بر انسان پیش می‌آید و می‌خواهد از این تجارب استفاده کند و آنها را بعدا حکایت بکند، لغتی ندارد. می‌خواهم بگویم ما به تعدد محیط‌هایی که در آن زندگی می‌کنیم تعابیر زبانی داریم. یک روحانی در حوزه علمیه قم را در نظر بگیرید که سی سال در حوزه علمیه زبان عربی یاد گرفته و در همان فضا به کار برده است. اما همین روحانی را بگذارید وسط بازار دمشق، آیا می‌تواند با زبان عربی هرچه را که در در بازار دمشق تجربه می‌کند بیان کند؟ قطعا نمی‌تواند چون در محیط حوزه علمیه قم زبان عربی‌یی می‌آموزد که با تجارب آن محیط مناسبت و مسانخت داشته باشد. بعد که وارد بازار دمشق می‌شود، تجاربی می‌بیند که تعبیرات زبانی آن تجارب را ندارد. این خیلی واضح است. حالا یکی بگوید ما اجازه داده‌ایم اینها در خانه با پدر و مادر و خواهر و برادر و خویشان و نزدیکان و دوستان و مهمانان خود به زبان مادری‌شان سخن بگویند. اما وقتی کسانی در اداره‌های شهر خود، زبان خودشان را به کار نمی‌برند، وقتی در مدرسه و دانشگاهِ خود به زبان خودشان درس نمی‌خوانند، وقتی نامه‌ای که می‌خواهند بنویسند به زبان خودشان نمی‌نویسند و...، درواقع، آن‌ها یک زبان ابتر و یک زبان ناقص یاد گرفته‌اند. این زبان فقط توانایی بیان تجاربی را دارد که آن تجارب، زیر سقف خانه امکان حصول دارد. ولی آیا همه تجارب زندگی انسان، تنها زیر سقف خانه، قابل تحصیل است که شما می‌گویید به زبان مادری‌تان در خانه حرف‌ می‌زنید بس‌تان است؟ بخش بزرگ تجربه ‌زیسته انسانی، هرگز زیر سقف خانه قابل حصول نیست.

استاد، اینجا تدریس کجا قرار دارد؟ هفته گذشته، یک روانشناس به من گفت؛ نوشتن در روانشناسی امروز، درمان است. می‌خواهم بگویم فراتر از سخن گفتن، نوشتن به این زبان و آموزش زبان مادری، کجای کار است. از نظر شما آموزش و تدریس زبان هم حکم سخن گفتن دارد؟ و مثل آن مساله‌ای بنیادی در زندگی و هویت انسان است؟

شکی نیست. آموزش زبان مادری و نوشتن آن هم مثل سخن گفتن یک مساله بنیادی است. ما ساحت احساسات و عواطف و هیجانات را از همه ساحت‌های وجودی‌مان کمتر می‌شناسیم یعنی اگر کسی به شما بگوید باورها و عقاید خودت را به زبان بیاور، آسان‌تر به زبان می‌آوری یا روی کاغذ می‌آوری. حتی اگر کسی از شما خواست، خواسته‌ها و آروزها و آرمان‌هایت را بنویسی، آسان‌تر می‌نویسی. اما اگر کسی بگوید احساسات و عواطف خودت را از دیدن فلان منظره به زبان بیاور، به این راحتی نمی‌توانی. حالا با این مقدمه من این را عرض می‌کنم برای هریک از ما در زندگی، حتما کم یا بیش، پیش آمده که یک حال روحی خاصی پیدا کرده‌ایم که دلمان خواسته که این حال روحی را برای اینکه انسان دم‌سازی یا همنشین مناسبی نداریم، روی کاغذ بنویسیم خیلی هم جد و جهد کرده‌ایم اما بعد از نوشتن، وقتی نوشته خودمان را خوانده‌ایم، دیده‌ایم این مطلب، آن چیزی که در وجودمان می‌جوشید و غلیان می‌کرد، نیست؛ انگار یک جسدی است از آن جوشش‌های زنده و آن غلیان‌های دارای حیات که در درون ما بود. انگار ما یک جسد و نعشی از آن عواطف، روی کاغذ آورده‌ایم. آن وقت می‌گویم می‌خواستیم حسبِ حالی بنویسیم اما آن چیزی که نوشته‌ایم، حسبِ حال ما نیست در درونمان جوشش‌ها و غلیاناتی بود که این‌ها وقتی روی کاغذ آمد، انگار هویت خودش را از دست داد، چرا؟ برای اینکه ما احساسات و عواطف و هیجانات خودمان را آنچنان چه باید، خوب نمی‌شناسیم و به‌ازای هر کدامشان لفظی و مفهومی نداریم. ما چندین حالت فی‌الواقع متفاوت روانشناختی را فقط با یک اسم مطرح می‌کنیم. اگر بخواهیم آنچه را که می‌نویسیم گویا و حاکی از آنچه در درون خودمان هست، باشد باید درون را خوب تجربه کرده باشیم و الفاظ زبانی و مفهوم‌های ذهنمان‌، بیش از چند تا لفظ و مفهومی که داریم، باشید. معنای این سخن این است که اگر محیط‌های مختلف را تجربه نکینم و در آن محیط‌ها نزیسته باشیم، الفاظ و مفاهیم متناسب برای توصیف آن محیط را در زبان و قلم خود نداریم.

یعنی نوشتن به زبان مادری در ارائه تصویری شفاف‌تر از درون‌مان نقش اساسی دارد؟

بله در باب نوشتن هم همینطور است. شکی نیست نوشتن نوعی درمان است اما اگر این درمان بخواهد خوب باشد باید آن چیزی که می‌نویسم دقیقا حاکی از آن چیزی باشد که در درون احساس کرده‌ایم و این مستلزم این است که ما درون خودمان را خوب زیسته باشیم. برای مثال، اگر کسی بخواهد یک زندگی فقیرانه را توصیف کند فقط زمانی لفظ و مفهوم کافی دارد که خودش آن زندگی فقیرانه را زیسته باشد و گرنه مثل بچه ثروتمندی می‌شود که می‌خواهد درباره یک خانواده فقیر انشا بنویسد. همان‌طور که آن کودک ثروتمند درباره خانواده فقیر نوشته بود: «خانواده‌ای بودند فقیر، راننده‌شان هم فقیر بود، آشپزشان هم فقیر بود، باغبانشان هم فقیر بود، پزشک خصوصی‌شان هم فقیر بود، وکیل مدافع خصوصی‌شان هم فقیر بود خلاصه همه‌شان فقیر بودند». این کودک ثروتمند چون فقر را تجربه نکرده بود، نمی‌توانست فقر را تحلیل کند. شما به ازای هر محیط از محیط‌های زندگی که از من دریغ کنید و اجازه تجربه‌کردن آن محیط به من ندهید و یا اجازه ندهید محیط‌های تجربه شده را با زبان مادری خودم توصیف و تحریر کنم، بخشی از زبان مادری مرا ناقص کرده‌اید. اگر کسی بگوید اجازه می‌دهم دیگران در خانه به زبان مادری حرف بزنند زبان مادری‌ این‌ها فقط برای تجارب قابل حصول در خانه، زبان گویا و زنده‌ای خواهد بود. این آدم‌ها که ما آن‌ها را از کاربرد و نوشتن زبان مادری محروم می‌کنیم، وقتی می‌خواهند مسائل بیرون از خانه را توصیف کنند، از لحاظ لفظ و مفهوم فقیر می‌شوند. بنابراین انسان باید بتواند زبان مادری خود را در همه محیط‌ها از محیط‌های علمی و آموزشی گرفته تا محیط‌های دیگر زندگی اعمال کند تا این زبان برای همه این محیط‌ها ورزیدگی وتناسب لازم را پیدا کند. از این لحاظ این سخن به‌صورت جدی رد می‌شود که بگوییم ما به او اجازه داده‌ایم زبان مادری را در یک جا مثلا خانه استفاده کند و در جای دیگر مثلا مدرسه استفاده نکند.

در عصر ما خواندن و نوشتن بیش از هر عصر دیگری، یک شرط زیست و به قول شما ضرورت زیستن است. ما انسانی را که تا هفت سالگی به زبان مادری زندگی می‌کرد و حرف می‌زد، وقتی وارد دوران ضرورت زیستن می‌شود و می‌خواهد آموزش ببینید مجبور می‌کنیم به زبان دیگری آموزش ببیند. می‌خواهم شما به این نکته بپردازید چنین انسانی وقتی با این غربت زبانی مواجه می‌شود چه رنج‌هایی را تجربه می‌کند؟

من اگر این محنت را بخواهم با یک تعبیر بیان کنم باید بگویم انسان‌هایی که از استعمال و کاربرد زبان مادری‌شان بخصوص در نوشتن و آموزش دیدن محروم می‌شوند همه به «گنگ خواب دیده» تبدیل می‌شوند اما وضع آن‌ها به دو لحاظ از گنگ خواب دیده بدتر است گنگ خواب دیده خوابی دیده است و خیلی دوست دارد این خواب را برای دیگران بیان کند ولی گنگ است و نمی‌تواند بیان کند و رنج می‌برد. اما این گنگ خواب دیده ما یعنی کسی که از زبان مادری‌اش محروم شده، دو تا مشکل دارد که خود آن گنگ خواب دیده نداشت. یک مشکل این است که آن گنگ خواب دیده‌ای که از زبان مادری محروم نیست، لااقل خواب متنوع رنگارنگ می‌بیند و حالا نمی‌تواند برای دیگران بیان کند ولی وقتی که انسانی از زبان مادری‌اش محروم است، تجاربش تنوع و رنگارنگی خود را از دست داده است و تجربه اش از جهان، آنقدر نگارنگ نیست. بنابراین گنگ خواب دیده زبان مادری حتی خوابش هم رنگ ندارد. دوم اینکه آن گنگ خواب دیدة برخوردار از زبان مادری، لااقل خودش می‌داند چه در خواب دیده است ولی نمی‌تواند برای دیگران بیان کند. وقتی انسان از زبان مادری خودش محروم می‌شود خیلی از تجارب زندگی را هم تجربه نکرده است که حالا بتواند بیان کند یا نتواند. من بهترین تعبیر را برای محرومان از زبان مادری، گنگ خواب‌دیده می‌دانم. ما کسانی را که زبان مادری را از آنها دریغ می‌کنیم تبدیل به گنگ خواب‌دیده می‌کنیم. «من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر /  من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش»

 موافقین ۰ مخالفین ۰

  • ۹




نظرات() 

دوران ماقبل تاریخ یا عصر حجر قبل از حضرت آدم حوا بوده یا بعد از آن بوده است؟

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 3 تیر 1396-07:35 ب.ظ

درباره این مطالب نمی توان اظهار نظر قطعی کرد و باید توجه داشت که مطالب به شکل ظنی در تواریخ بیان شده است. توصیفی که درباره عصر حجر شده است، آن را به ۵۰۰ هزار سال قبل ارتباط می دهد.[۱]

و از سویی نیز طبق ادعای بعضی از تواریخ حضور حضرت آدم (ع) به حدود ۷ هزار سال قبل از میلاد مسیح باز می گردد.
چون بنابر شواهد علمی از جمله اکتشافات پروفسور وولی طوفان نوح در حدود ۳۲۰۰ سال پیش از میلاد مسیح به وقوع پیوسته است. که طوفان نوح در ۹۵۰ سالگی حضرت نوح (ع) به وقوع پیوست و نیز  بین نوح و آدم (ع) ۱۵۰۰ سال فاصله بوده است و حضرت آدم (ع) ۹۳۶ سال عمر کرده است.  با محاسبه ارقام فوق خلقت آدم(ع) در ۶۵۸۶ سال پیش از میلاد مسیح به وقوع پیوسته است.

(عمر آدم) ۹۳۶+ (تا تولد نوح) ۱۵۰۰+ (تا وقوع طوفان) ۹۵۰+ (تا میلاد مسیح) ۳۲۰۰ = ۶۵۸۶
این تاریخ در تورات آمده و با بعضی محاسبات عقلی نیز متناسب است.[۲]

پس اگر اطلاعات فوق درباره تاریخ عصر حجر و تاریخ زندگی آدم را صحیح بدانیم، عصر حجر بسیار پیش تر از حضرت آدم (ع) بوده است. با این حساب باید بگوییم که آثار کشف شده از عصر حجر، برای نسل های قبلی انسان ها بوده و آن ها از فرزندان آدم نبوده اند. چون بنابر برخی از روایات، خداوند قبل از خلقت انسان، موجوداتی با شعور كه خدا را می‏پرستیده ‏اند، خلق نموده و پس از قیامت نیز موجوداتی را خواهد آفرید و خلقت خداوند منحصر به خلق انسان نیست.
بنابر برخی از روایات، خداوند موجوداتی شبیه به انسان به نام « نسناس» را خلق كرده بود كه قبل از خلقت انسان از بین رفتند.[۳] بر اساس آیات قرآن و روایات بی‏شمار، خلقت آدم و حوا(اولیّن انسان‏ها) به طور مستقل بوده و تكامل یافته «نسناس» نبوده است و نسناس به طور مسلّم قبل از حضور آدم و حوّا، بر روی زمین از بین رفته بوده ‏اند.

در كتاب توحید، ج ۱، ص ۲۷۷ از امام صادق(ع) روایتی آورده كه در ضمن آن به راوی فرموده: «شاید شما گمان می‏كنید كه خدای عزّ وجلّ غیر از شما هیچ بشر دیگری را نیافریده است. نه، چنین نیست؛ بلكه هزار هزار آدم آفریده كه شما از نسل آخرین آنها هستید.»

مرحوم صدوق در كتاب خصال، ج ۲، ص ۶۵۲، ح ۵۴ از امام باقر(ع) روایت كرده كه فرمود: «خدای عز وجل از روزی كه زمین را آفریده، هفت عالم را در آن خلق (و سپس منقرض كرده است) كه هیچ یك از آن عوالم از نسل آدم ابوالبشر نبوده ‏اند و خدای تعالی همه آنها را ازپوسته روی زمین آفرید و نسلی را بعد از نسل دیگر ایجاد كرد و برای هر یك، عالمی بعد از عالم دیگر پدید آورد تا در آخر، آدم ابوالبشر را بیافرید و ذریه ‏اش را از او منشعب ساخت...»[۴]

[۱]. دائره المعارف، عبدالحسین سعیدیان. ج۲. ص ۱۴۰۱.
[۲]. مراجعه کنید به ترجمه المیزان، ج‏۴، ص: ۲۲۱.
[۳]. بحارالانوار، ج ۱۱، ص ۱۰۳
[۴]. ترجمه تفسیرالمیزان، ج ۴، ص ۲۲۱ -۲۳۱


دیدگاه‌ها


باسلام
عمر بشر از زمان خلقت حضرت آدم و حوا بوده است واین کاملا درست است
البته طبق بررسی های علمی و مشاهدات فسیل ها و زمین شناسی مبنی بر پیدا شدن فسیل هایی با قدمت میلیونها سال می توان به این نتیجه رسید که قبل از نسل حضرت آدم موجوداتی نظیر انسان و تحت عنوان انسان های اولیه بر کره خاکی می زیسته اند
اگر بحث مباحث علمی و کتب الهی و روایات انبیاء الهی و علمای دینی را بخواهیم هماهنگ کنیم و به نظر واحدی برسیم طبق اطلاعات مطالب فوق آورده شده در این صفحه می توان بعنوان فرضیه به این نتیجه رسید که انسان های نئاندرتال که پیش از هموساپینس ها می زیسته اند و معرف همان انسان های نخستین بوده که از نسل میمون های نخستین بوده اند و منقرض شده اند و نسل همو ساپینس ها یعنی بشر امروزی از نسل حضرت آدم می باشد

بدلیل اینکه در تمام ادیان تحریف صورت گرفته و کلا درست بودن دین به اثبات نرسیده است در چنین مسائلی تکیه بر ادیان از نظر علمی مورد تایید نیست و باید به گونه ای موضوع را بررسی کرد که مورد تایید همه و کلا عقلانی باشد مطالب شما در بالا اساسا تکیه بر مطالب دینی است و بنده به عنوان یک اندیشمند مطالب فوق را فقط به عنوان یک نظر می خوانم. از روی مطالب شما نمی توان نتیجه ای بدست آورد. اما بهر حال جای تشکر دارد.


دوست اندیشمند سلام
راه یافتن تحریف به بعضی از گزاره ها با کلا درست بودن دین دو مقوله کاملا متفاوت هستند!
درستی یا غلطی دین را از روی اصول آن بررسی می کنند. نه اینکه اگر یک جایی احتمال تحریف بود، کل آن دین باطل باشد.
اصول دین با عقل اثبات می شود و قرآن نیز قطعا تحریف نشده است. با این حساب شما چگونه به اثبات دین نرسیده اید؟

اما اگر به نقل دینی در این مسائل توجه نکنیم، می توانیم بفرمایید شیوه دیگری برای کسب اطلاع در این مساله وجود دارد یا خیر؟

میشه بفرما یید دلایلتون چیه که قران تحریف نشده ؟قران توسط عثمان جمع اوری شد و چون یک انسان که حاکم هم بوده دستور این کارو صادر کرده پس احتمال قوی به نفع حکومتش تحریف کرده البته این یک حدسه که باید بررسی شه واینکه چرا دینو فقط دینهای شبه جزیره میدانید یهود تکاملیش مسیح و در اخر اسلام .ایا خدا خودش نژاد پرستی رواج نمیده که فقط این حوزه رو لایق تکامل و هدایت بدونه؟

سلام
دوست گرامی شما می توانید از بخش جستجوی سایت کمک گرفته و جواب های احتمالی موجود برای سوالات دیگر را بیابید. مثلا درباره تحریف در قرآن، لینک های ذیل موجود است:
http://www.soalcity.ir/node/427
http://www.soalcity.ir/node/35
http://www.soalcity.ir/node/407
و طبیعتا اگر درباره همین جوابها ابهامی داشتید می توانید مطلبتان را در کامنت های هم جا مرقوم بفرمایید.

درباره دین و اینکه چرا فقط اسلام و یهود و مسیح، به خاطر آنکه تنها این سه دین کتاب الهی دارند. یعنی سخنی که از جانب خدا دریافت شده باشد و بعضی ادیان که اصلا به خدا اعتقادی ندارند یا ... برای ما در این مباحث هرگز راهگشا نخواهند بود.

و منظور شما از نژاد پرستی و ارتباطش به این مطلب را متوجه نشدم!

سلام
منظورم اینه که این سه دین که فرمودید کتاب الهی دارند در واقع یک بخش از جهانو شامل میشه ایا بقیه انسانها باید در گمراهی بمونن وهدایت فقط مخصوص پیروان این سه دینه.یک نکته که وجود داره اینه که تنها اسلام هست که معتقدند که قران از طرف خدا نازل شده یهود ومسیح کتابشون بعد از موسی وعیسی توسط پیروانشون نوشتند در اصل ادعا اینکه از جانب خداست درست نیست

سلام
این فرموده حضرت علی (ع) را به خاطر بیاورید که : حق را بشناس و سپس مردم را با آن بسنج!
حال مسیر هدایت روشن است و باید به آنهایی که نشنیده اید، رساند و آنهایی که نمی خواهند بپذیرند را رها کرد.
و این نیز صحیح است که فقط قرآن وحی تحریف نشده است. و مسیحیان و یهودیان نیز خود می دانند که وحی به موسی و عیسی، در دستشان به طور کامل نمانده و خودشان آن را با کم و زیاد نوشته اند. اما اصل ادعای وحی را هر سه دین دارند.

در مورد دین های دیگه نمیتونم نظر بدم ولی از نظر علم احتمال هم در نظر بگیریم مگه میشه یک نفر به تنهایی بتونه در مدت کوتاهی چیزیو که تمام مسلمانان اون موقع ارزشمندترین دستاورد پیامبرشون میدونستند عوض کنه! اونم وقتی که بزرگترین شخصیت های اسلام هنوز زنده بودنو صد درصد حتی قبل از مرگ پیامبر (ص) به قرآن اشراف کامل داشتن! عثمان هم دشمن کم نداشته که بخواد قرآن رو عوض کنه و کسی بهش متعرض نشه!
در ضمن معجزاتی توی قرآن کشف شده که نشون میده تا به حال کسی حتی حرکه ای از قرآن رو تحریف نکرده
متاسفانه عده ای از ما زحمت تحقیق رو به خودمون نمیدیم و فقط دنبال بهانه ای جزءی هستیم تا به حال خودمون برسیم و در عین حال وژدانمون راحت باشه!


قران تحریف نشده چون خدا اجاز ان را نمیده /پس توبه کن/

سلام وتشکر از حوصلتون که جواب دادید

تصویر شهر سوال

با سلام
ما نیز از شما تشکر میکنیم.

ممنونم از مدیر سایت و برادر عزیزی که به سوالات پاسخ میده. انشا الله اقامون بقیه الله (ع)هر چه زودتر ظهور میکنند و رو چشم نوکراشون پا میزارن و تمامی مسائل رو حل میکنند مثل جد عزیزشون امام رضا (ع) که همه ادیان و سوالات رو حل کرد و شیعه رو سر بلند فرمودند. برای دیدن مناظره امام رضا (ع) به این لینک مراجعه کنید

http://www.aparat.com/v/hPa16

کی گفته طوفان نوح در ۹۵۰ سالگی بوده!! نوح کلا ۹۵۰ سال عمر کرده !!! اطلاعات درست بدید

تصویر soalcity

سلام
یعنی شما معتقدید که خود نوح نیز در این طوفان کشته شده است؟؟!!
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى‏ قَوْمِهِ فَلَبِثَ فیهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلاَّ خَمْسینَ عاماً فَأَخَذَهُمُ الطُّوفانُ وَ هُمْ ظالِمُونَ (۱۴ عنکبوت)
در این آیه به خوبی اشاره می کند که نوح قبل از طوفان ۹۵۰ سال در بین آن قوم بوده است.

با سلام
طبق فرمایشات شما از خلقت حضرت آدم تا حضرت محمد(ص) حدود ۷ هزار سال میشه
گفته میشه که ۱۲۴۰۰۰ پیامبر برای هدایت انسانها مبعوث شدن
حالا سوال اینه که چطور توی مدت ۷۰۰۰ سال ۱۲۴۰۰۰ پیامبر مبعوث شدن
چون اکثر پیامبران مثل حضرت نوح عمر طولانی داشتن !؟
آیا همزمان چند پیامبر میتونسته وجود داشته باشه؟

تصویر پاسخگو

سلام دوست عزیز
۱- همه پیامبران مانند حضرت نوح عمر طولانی نداشتند .
۲- این گونه نبوده که انبیا همه یکی پس از دیگری بیایند . غیر از پیامبران اولوالعزم ، بقیه پیامبری وظیفه تبلیغ و ترویج پیامبر صاحب کتاب زمان خود را داشته اند . این پیامبران هر کدام در شهر و دیار خود مامور تبلیغ دین توحید و آیین پیامبر اولولعزم زمان خود را داشته اند .
بر این اساس در یک زمان پیامبران متعدد در مکان مختلف زمین زندگی می کردند . در متون تاریخی هست که بنی اسرائیل در یک صبحگاه ، هفتاد پیامبر خود را به قتل رساندند . این یعنی این که در قوم بنی اسرائیل دهها پیامبر همزمان زندگی می کردند .

قبول دارم مثل حضرت یعقوب و یوسف.یا حضرت اسحاق و عیسی و...

بعضی از پیامبران فقط در بین طایفه چند نفری خود و خانواده خود پیامبر بودند-

با سلام
این صحبت شما در مورد فسیل کشف شده در شش هزار سال پیش درسته هست که انسانهایی رو نشون میده که رو دو پا راه میرفتند و شباحت زیادی به انسان امروزی داشتند ولی دارای تفاوت هم بودند (البته نسل های دیگه هم بوده)
اما در باره انسانهای خردمند امروزی چی؟
انسان خردمند امروزی از حدود ۲۰۰ هزار سال تا بحال زندگی میکرده و تفاوتی با خود ما نداره نمیشه گفت کسانی که اینقدر طولانی روی زمین زندگی میکردنند بدون هیچ دلیلی و شواهدی در حدود ۹ هزار قبل منقرض شدند و نسل ما که از آدم بوده و دقیقا شبیحه همون انسانها هست پا به زمین گذاشتند
لطفا جواب بدید این تفکر خیلی من رو به خودش مشغول کرده

تصویر soalcity

سلام
اگر نظر شما درباره ۲۰۰ هزار سال قطعی و مسلم باشد، از کجا می توانید بگویید که هیچ اتفاقی برای نابودی آنها نیفتاده؟

سلام. در کتاب هنر در گذر زمان/ هلن گاردنر عصر حجر از ۳۲۰۰۰ سال قبل از میلاد مسیح شروع شده.... نه ۳۲۰۰!
و نکته ای که باعث شد من دنبالِ تاریخ ظهور یا تاریخی که حضرت آدم روی زمین بودند دقیقا یا حدودا کی بوده. چون بر اساس این کتاب و کلا تاریخ هنر، هنر از یه زمانی به بعد به صورت ناگهانی تغییر میکنه، در واقع دیدگاهشون نسبت به مذهبی که داشتن عوض میشه. و معلوم نیست این دیدگاه چجوری به وجود آمده. واسه من سوال پیش اومد که نکنه تو این مقطع حضرت آدم باعث ِ این دیدگاه شدن! و سوال ِ دیگه ای که دارم اینه که حضرت آدم تو کدوم کشور کنونی بودند...

یه نکته رو فراموش کردم بگم. قبل از عصر حجر، طبق آمار زمین شناسی ۶ بار عصر یخبندان داشتیم. (خودم تحقیق نکردم اما از یه آدم موثق شنیدم که تحقیقات تاریخی انجام میدن). و ما الان در دوره ی ۷ ام هستیم. یعنی در بازه ی ۶ تا ۷... با این حال، انسان هایی که در عصر حجر بودن، بعضا قادر به صحبت کردن نبودن. اما درک و شعور داشتن (با توجه به آثاری که بر جا گذاشتن میگم) و حتی به نیرویی فراتر از خودشون و طبیعت ایمان داشتن. میشه گفت خدا رو باور داشتن.
با این اوصاف من فکر میکنم حضرت آدم در این برهه ی زمانی که ما درش هستیم به زمین آمدند و مربوط به عصر های یخبندان ِ پیشین نبودند. و حتی فکر میکنم بعد از انسان های ِ دیرینه سنگی آمدند...
اگه سالشو حدودا به من بگین ممنون میشم.

تصویر soalcity

سلام
عدد ۳۲۰۰ که در این جا ذکر شده است، ۳۲۰۰ سال پیش از مسیح است و مربوط به طوفان نوح می باشد نه آنکه بیانگر عصر حجر باشد. و طبق مطلب نوشته شده، زمان تقریبی حضور آدم (ع) در کره زمین ۹ هزار سال پیش می باشد. و فکر می کنم اگر منظور از شواهدی که نشان می دهد، انسان های قبلی قادر به تکلم نبوده اند، این است که بر روی دیوار غارها نقاشی می کشیدند، واقعا این دلیل هیچ ارتباطی به اثبات عدم قدرت بر تکلم ندارد. و مثل آن است که بگوییم تابلوهای ما نشان می دهد که لال هستیم!!
محل هبوط آدم و حوا نیز در مکه بوده است و بر روی کوه صفا و مروه فرود آمده اند.

از نظر باستان شناسی سه دوران داریم ۱- پارینه سنگی ۲- فراپارینه سنگی۳- نوسنگی که به ترتیب اولی از چندصد هزار سال پیش تا ۱۸ هزار سال پیش از میلاددومی از ۱۸ تا ۱۲ هزار سال پیش- سومی از ۱۲ تا حدود ۶ هزار سال پیش از میلاد - این ارقام در مناطق و ممنابع مختلف کمی تغییر می یابد. اخرین عصر یخبندان در دوره پیش از هولوسن (۱۰ هزار سال پیش ) رخ داده است

سلام. اینکه گفتم که قدرت تکلم نداشتن، از روی جمجه هاشون تشخیض دادن اینجوری بوده. ساختار مغز ما با اون آدم ها فرق می کنه.
تقریبا با اون زمانی که میگم هنر از دیدگاه مذهب در بین النهرین یهو متحول میشه یکی هست. خیلی جالب بود واسم.
ممنونم از جوابتون.
پایدار باشید.

شروع خط از دوران سومری ها که بعضی هم این اختراع را به تمدن جیرفت کمان نسبت داده است که حدود هزار اول پیش از میلاد هستند

سلام... ببخشید من اشتباه گفتم بهتون. اون تحول تقریبا از ۶۰۰۰ ق.م به وجود اومده... مطمئن هستین ۹ هزار سال پیش هبوط آدم و حوا بوده؟
به هر حال مرسی.

تصویر soalcity

سلام
این ها از مسلمات دین نیست. اما ظواهر ما را به چنین نتیجه ای می رساند.

۲- خداوند انسان را از خاک آفرید. پس آنها روی زمین بودند. بعد که روح در آنها دمیده شد آنها را به بهشت برد. مکان بهشت کجا بود؟ (جون پس از ماجرای درخت ممنوعه مجددا آنها به زمین هبوط کردند). لطفا پاسخ بدید.

تصویر soalcity

سلام به انسان همه چیز آموخته نشده!





نظرات() 

تمیشه کجاست ؟

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 3 تیر 1396-07:33 ب.ظ

http://mehdiborhani.ir/

نویسنده: مهدی برهانی

بقایای شهر قدیمی تمیشه و دیوار آن در غرب روستای سرکلاته خرابشهر ازتوابع شهرستان کردکوی به صورت پستی و بلندیهایی که بخشی از ارتفاع آن نیز از موقعیت کوهستانی آن ناشی میشود دیده میشود.گستره این شهر از شمال به محدوده امامزاده ابراهیم و از جنوب به موقعیت قلعه بانصران که بخش جنگلی است ختم میشود.روستای سرکلاته خرابشهر امروزین بر روی بخشی از گستره شرقی شهر تمیشه قرار گرفته است.

این شهر را دیواری به نام تمیشه به طول تقریبی ۱۲ کیلومتر از حوزه شرقی آن جدا می ساخته است و این مهم مبین مخاطراتی است که از سمت شرق برای این شهر وجود داشته است.دیوار یاد شده در یک مسیر جنوب به شمال از محدوده قلعه بانصران در جنوبی ترین بخش خود آغاز و تا موقعیتی به نام پل خشتی درساحل روستای باغو کناره که از حوزه شهرستان بندرگز میباشد در محدوده خلیج گرگان پایان می یابد.

افواه عمومی مبین این است که دیوار تمیشه درداخل دریا نیز ادامه داشته است و شاید این مهم بیانگر آن باشد که دیوار تمیشه و دیوار گرگان را متصل به هم فرض نموده و یا اینکه پیشروی دریای خزر باعث جدایی این دو دیوار که حسب مطالعات صورت گرفته همزمان باهم نیز میباشد شده باشد.گرچه دو ساختار یاد شده از حیث مصالح شناسی و آجرهای تشکیل دهنده آن اختلاف مختصری از حیث ابعاد باهم دارند. آجرهای دیوار تمیشه به ابعاد ۱۰*۳۸*۳۸ سانتیمترند حال انکه دیوار گرگان به ابعاد ۴۰×۴۰×۱۰ سانتی متر میباشند.

در حال حاضر متاسفانه بیشتر قسمتهای دیوار از بین رفته ویا به عنوان زمینهای کشاورزی تسطیح شده است و فقط بقایای قسمتی از لایه های تحتانی دیوار در قسمت های جنگلی و حدفاصل روستای باغو کناره, سرکلاته باقی مانده است. کشف چندین کوره های آجر پزی درمجاورت دیوار تمیشه مبین بوم آورد بودن مصالح این اثر تاریخی بوده و چه بسا خاک ان از خندق مجاور دیوار تامین شده باشد.

این خندق در سمت داخلی دیوار و شهر به طول ۳ کیلومتر تاکنون شناسایی شده است و دارای عمق و عرض ۲ متر بوده است. دیوار تمیشه ازسمت شرق به دره های عمیق و رودخانه منتهی می شده است.

قلاعی نیم دایره شکل متصل به دیوار در سال ۱۳۴۲ در حفاریهای دیوید بیوار شناسایی شد.سوای از این قلعه هایی دیگر در نقاط مختلف آن نیز شناسایی شده که امروزه بقایای آن موجود است. ازجمله آنها میتوان به قلعه بانصران ؛ نارنج قلعه و قلعه دختر اشاره نمود.

مطالعات کربن ۱۴ صورت گرفته بر روی این اثر سترگ احداث دیوار در دوره ساسانی و در حدود سالهای ۵۳۱-۵۷۹ و به هنگام سلطنت خسرو انوشیروان را تایید میکند.این شهر و باروی آن تا اوایل قرون اسلامی به حیات خود ادامه داد و با فتنه مغول از بین رفت. به استناد گزارش علمی باستان شناسانی چون سیلونیا, مایسون , گزافهرواری, این شهر پایتخت یک سلسله محلی متعلق به اوایل اسلام تا دوره سلجوقی بوده است.

دولت ساسانی دیوار تاریخی تمیشه را که باستان شناسان آن را ادامه دیوار تاریخی گرگان می دانند در اواخر قرن پنجم و ششم میلادی برای جلوگیری از هجوم هپتالیان ساخته بودند. در مورد زمان ساخت و ارتباط دیوار تمیشه با دیوار بزرگ گرگان مطالعات باستان شناسی شروع شده است. تصور براین است که دیوار گرگان و تمیشه در محدوده دریا متصل باشند اما بررسی ها در شمال و جنوب شبه جزیره میانکاله که در امتداد دیوارها قرار دارد نتوانست به اثبات این فرضیه کمک کند و تنها در خود شبه جزیره میانکاله قطعاتی از آجر و سفال دوره ساسانی به دست آمد که بیانگر حضور ساسانیان دراین شبه جزیره است.

تمیشه در اساطیر کهن ایرانی نیز دارای جایگاهی است به شکلی که فردوسی پاکزاد تاسیس آن را به فریدون منتسب مینماید.

فریدون فرخ تمیشه بکرد نشست اندر آن نامور بیشه کرد

نتایج حاصل از این گمانه زنی ها بیانگر آن است که طراحان و سازندگان دیوار تمیشه در بخش جنگلی این دیوار از مصالح چوب برای ساخت بخشی از آن استفاده کرده اند.

سوابق پژوهشی بر روی دیوار تمیشه

۱- ۱۳۴۲ – Adrian David Hugh Bivar : این هیات ضمن شناسایی محدوده شهر تمیشه و ترسیم پلان آن برجهای نیم دایره ای پیوسته به دیوار را نیز شناسایی نمود

۲- ۱۳۷۹ – جبرییل نوکنده : این هیات در بخشهایی از قلعه بانصران , قلعه مازولاپه و دیوار تمیشه کاوشهایی انجام داد که در اثر این تلاشها بخشی از سیستم آبرسانی شهر و نقطه آغازین دیوار در بخش جنوبی ( قلعه بانصران ) شناسایی شد.

۳- ۱۳۸۵ هیات مشترک ایران انگلیس : این هیات نیز که سرپرستی بخش ایرانی آنرا آقای حمید عمرانی به عهده داشت ضمن مطالعات ژئوفیزیک یک باب ساختمان ( احتمالا مسجد ) و نیز کوره های آجر پزی را از مجموعه شهر تمیشه مورد کاوش قرار داد و همچنین نقطه آغازین دیوار را در بخش جنوبی که توسط آقای دکتر نوکنده شناسایی شده بود مورد تایید قرارداد.

۴- سوای از مطالعات میدانی مقالاتی نیز در این زمینه نگارش شده است که میتوان از آن جمله به مقالات آقای دکتر ناصر نوروززاده چگینی در کتاب شهرهای ایران که به همت آقای دکتر یوسف کیانی تالیف شده است اشاره نمود.

با تشکر از راهنمایی های آقای جبرییل نوکنده


 





نظرات() 

گورستان پیش از تاریخ ایرانی

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 3 تیر 1396-07:22 ب.ظ

روستای تاریخی مریان در شهرستان تالش و در 143 کیلومتری رشت قرار دارد. این روستا از سمت جنوب به مناطق جنگلی می‌رسد و می‌توانید در کنار دیدن روستای مریان از مناظر زیبای جنگل هم لذت ببرید.

 یکی از دیدنی‌های تاریخی روستا گورستان باستانی آن است که  گورستان پیش از تاریخ ایرانی و سندی است بر اینکه از گذشته‌های دور مردمی در این منطقه زندگی می‌کرده‌اند. گورها دخمه‌ه‏ای چند طبقه و سنگچین شده هستند و بنابر روایتی مردگان این گورستان با وسایل زندگی خود در گورها دفن شده‌اند.

 

 کهن‌ترین گورستان پیش از تاریخ ایرانی را ببینید +عکس

 

 

حمامی قدیمی که متعلق به یکی از دوره‌های صفوی یا قاجاری است هم در روستا قرار دارد. دیدن حمام روستا را از دست ندهید.

 

مریانی‌ها به آذری و تالشی سخن می‏‌گویند و تقریبا همه‌شان به دامداری، باغداری، مرزعه‌داری و ساخت صنایع دستی مشغول روزگار می‌گذرانند. باغ‌های انبوه مریان درخت‌های زردآلو، سیب، به و گلابی دارد و زنان روستایی گلیم، جاجیم می‌بافند.

 

 

کهن‌ترین گورستان پیش از تاریخ ایرانی را ببینید +عکس

 

 

خانه‌های روستا در منطقه کوهستانی قرار دارند و بنابراین ساختار آنها با باقی مناطق استان متفاوت است؛ خانه‌ها با سنگ و چوب ساخته شده‌اند.درهای خانه‌ها کوچک است تا سرما به داخل خانه نفوذ نکند.

 

روخانه کرگانرود هم در روستا قرار دارد. شکوه رودخانه پرآب و رنگ‌های پاییزی درختان جنگل پوشیده شده با مه مناظر رویایی را می‌سازند. مردهای روستا هر سال در جشنواره سوارکاری و کشتی شرکت می‌کنند و کودکان روستا هنوز هم به انجام بازی‌های محلی علاقه دارند.

 

 

کهن‌ترین گورستان پیش از تاریخ ایرانی را ببینید +عکس

 

 

مراسم شب یلدا با رسم‌های ویژه ای در روستا برگزار می‏‌شود. اهالی مریان معتقدند برای برطرف شدن ماه و خورشید گرفتی یا بندآمدن باران باید بر ظرف‌های مسی بکوبند. در سفر به مریان حتما شنیدن صدای نواختن نی چوپانان و آوازهای محلی تالشی را تجربه کنید.

قلعه نصوری

 

 

آبگوشت شوربا، آبگوشت قورمه، ترش آش و آش رشته از غذاهای محلی روستا هستند و  راه دسترسی به مریان از شهر هشتپر است. 

 

 

قلعه نصوری

 

 

منبع: bornanews.i 




نظرات() 

کردستان عراق با حمایت آمریکا: برگزاری همه پرسی استقلال را به شورای امنیت سازمان ملل اعلام کرد

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 3 تیر 1396-07:10 ب.ظ



به گزارش دورنانیوز، کابینه منطقه کردستان عراق اعلام کرد که به طور رسمی به شورای امنیت سازمان ملل متحد درباره قصد برگزاری همه پرسی استقلال از عراق اطلاع داده است.

به گزارش عصرایران به نقل از رسانه های کردستان عراق، “دیندار زیباری” یکی از سخنگویان کابینه منطقه کردستان عراق در گفتگو با رسانه‌ها گفت: نماینده سازمان ملل در عراق در  سخنرانی در نشست شورای امنیت سازمان ملل اعلام کرد که منطقه کردستان عراق به دنبال برگزاری همه پرسی استقلال از عراق است.
نماینده سازمان ملل در عراق به تازگی با مسعود بارزانی رئیس منطقه کردستان عراق دیدار کرده بود.

سخنگوی کابینه منطقه کردستان عراق افزود: سازمان ملل از طریق نماینده ویژه خود در عراق نقش مهمی را در این کشور ایفا می‌کند و در این مدت از طریق ارتباط با کشورها صدای کردستان عراق را به گوش همه رسانده است.

کابینه اقلیم کردستان عراق

 

کردستان عراق رسما تصمیم برگزاری همه‌پرسی استقلال را به شورا امنیت اعلام کرد

“نچیروان بارزانی” نخست وزیر منطقه کردستان عراق روابط اقلیم با دولت مرکزی بغداد را به رابطه “موجر ومستأجر” تشبیه کرد و گفت باید به جای رابطه فعلی، رابطه بهتری را بنا نهاد.

حیدر العبادی نخست وزیر عراق نیز این خواسته کُردهای عراق را به رسمیت شناخته است و آن را حق اقلیت کُرد در عراق توصیف کرده بود.
آمریکا حامی و پشتیبان اصلی استقلال اقلیم کردستان عراق به شمار می‌رود.

منطقه کردستان عراق شامل ۴ استان اربیل، سلیمانیه، دهوک و حلبچه هم اکنون به صورت فدرالی اداره می شود. این منطقه دارای پارلمان، کابینه، دستگاه قضایی و پلیس ویژه خود است.

 





نظرات() 

بررسی رکود شهرک های صنعتی ایران براساس تئوری محدودیت

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 3 تیر 1396-07:04 ب.ظ

http://www.manuchehr110.ir/p/30

شماره تلفن وتلگرام جهت ارتباط با مدیر سایت ومولف کتاب :09119276945

جیمیل: aliadalat110@gmail.com   ,  info@manuchehr110.ir

اثری از استادفرزانه منوچهرذاكری خطبه سرا
شهرك های صنعتی یكی از اركان مهم توسعه اقتصادی، اجتماعی و انسانی در كشورهای مختلف است كه علاوه بر بالا بردن تولیدات داخلی و كاهش وابستگی به كشور های توسعه یافته نقش مهمی نیز در اشتغال نیروی انسانی دارد. شهرك های صنعتی قلب تپنده اقتصاد هر استان، برای مجتمع نیروی كار و تولید محسوب می شوند و رشد روزافزون كمی و كیفی این شهرك ها در صورتی كه با كارشناسی دقیق و علمی صورت گرفته باشد، می تواند در توسعه صنعتی كشور تاثیر بسزایی داشته باشد. تا آنجایی كه گفته می شود اگر بخواهیم اشتغال زایی خوب به همراه رشد پایدار در تولید و ارزش افزوده مناسب در كشور ایجاد شود، بی شك باید به شهرك های صنعتی به عنوان قطب های صنعتی توجه ویژه ای شود. در دهه اخیر توسعه شهرك های صنعتی برای كاهش نرخ بیكاری، كاهش حجم نقدینگی سیال ناشی از فعالیت های نامشروع و بهبود شاخص های اقتصادی از طریق ایجاد و توسعه بخش های مولد مورد توجه مسئولین و سیاست گذاران كشور بوده است. لذا شهرك های صنعتی علیرغم توسعه و رشد كمی در سال های اخیر و در برنامه سوم توسعه نتوانسته اند به عنوان موتور توسعه، تاثیر معنی داری بر شاخص های اقتصادی داشته باشند. لذا در این مقاله روند تكامل شهرك های صنعتی در ایران و جهان، عوامل اساسی در تعطیلی و ركود شهرك های صنعتی در ایران، راهكار های مهم مدیریتی جهت جلوگیری از ركود شهرك های صنعتی و رونق آنها با استفاده از تئوری محدودیت ها، انواع محدودیت و گلوگاه ها، و عوامل مهم محدودیت در تولید و رقابت بحث می شود.

تاریخ درج  :  1395/12/15  





نظرات() 

آذربایجان در دوره رضا شاه

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 3 تیر 1396-07:01 ب.ظ

بعد از روی کار آمدن رضاشاه توسط انگلیسی ها دوره خفقان فرهنگی و سیاسی در ایران و آذربایجان شروع شد سیاست رضا شاه که توسط ماسونها به ایشان مشاورت داده می‌شد از بین بردن زبانها ملی ملل غیر فارس و ایجاد یک حکومت متمرکز فارس گرا در تهران بود همچنین از طریق اقتصادی هم با تضعیف پایه های تولید در آذربایجان موقعیت اقتصادی آذربایجان را می‌خواست از بین ببرد که در این کار هم موفق شد علاوه بر این سیاست یکپارچه سازی زبانی هم توسط رضا شاه و اعوان و انصارش به اجرا در آمد.

تمامی آزادیخواهان دستگیر و در زندان قصر توسط دکتر احمدی ها به طرز وحشیانه ای به قتل رسیدند و بسیاری از آزادیخواهان آذربایجان زندانی و تبعید شدند  پبشه وری ده سال در زندان قصر زندانی بود و بسیاری هم تبعید شده بودند

بعد از استقرار حکومت رضا شاه ایشان با جمع کردن فراماسونها از جمله محمد علی فروغی، دکتر محمود افشار و رضا حکمت و... دور خویش، افکار فاشیستی آنها را اجرا می‌کرد ماسونها اولین کاری که کردند با ایجاد فرهنگستان زبان فارسی شروع به قلع و قمع زبانهای ملل غیر فارس کردند ونام تمامی مکانهای تاریخی را به فارسی برگرداند و تمامی اصطلاحات ترکی و عربی را پاکسازی کردند و سیاست یکپارچه سازی زبانی و قومی را اجرا کردند.

محمد علی فروغی و وثوق الدوله که مسئول در فرهنگستان فارسی بودند خواستار تغییر کلماتی مانند چای، سو، بولاق و نامهای مشابه به فارسی شدند.

از نظر فرهنگستان زبان فارسی تمامی زبانهای ملل موجود در ایران غیر از زبان فارسی زبان اجنبی است و باید از بین برده شوند این چنین بود که آنها شروع افشای اهداف خویش کردند که بر گرفته از افکار فاشیستی بود آنها خواستار ممنوع کردن زبان ترکی کردند.

ایرج افشار که نظرات فاشیستی ایشان در مورد زبان ترکی و آذربایجان بر همه مبرهن است پیشنهاد می‌دهد زبان ترکی در ایران ممنوع شود.

محسنی رئیس فرهنگ آذربایجان می‌گفت:

"هر کس که ترکی حرف می‌زند، افسار الاغ بر او بزنید و او را به آخور ببندید".

 

ذوقی که بعد از او رئیس شد صندوق جریمه برای کسانی که در مدارس ترکی حرف می‌زدند گذاشته بود در دوره رضا شاه آموزش زبانهای محلی و انتشار کتاب و روزنامه به زبان عربی فارسی ممنوع شد.

دوره رضا شاه یکی از دوران سیاه و تاریک آذربایجان بود که تمام هستی ملت آذربایجان به غارت رفت ظلمهای دوره رضا شاه آنقدر زیاد بود که بعد از آمدن ارتش شوروی ملت  یک نفس راحتی کشیدند اگرچه آنها بیگانه بودند ولی  ملت درزمان اشغال طعم آزادی را چشیدند.

ارتش رضاشاه که بازوی سرکوب ملل غیرفارس بود در مقابل قشون بیگانه هیچ مقاومتی نکرد و سربازان لباسهای خود را کنده و اسلحه ها را انداخته فرار می‌کردند و هیچ مقاومتی صورت نگرفت.

 حسین علیزاده(باریش مرندلی)  




نظرات() 

دولت جدید و چالش باستان‌گرایی و نژادپرستی در سال‌های آتی

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 3 تیر 1396-06:52 ب.ظ

- دکتر ناصر فکوهی استاد دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران و مدیر موسسه "انسان‌شناسی و فرهنگ" در مطلبی به موضوع نژادپرستی و تنوع فرهنگی در ایران امروز پرداخت. 


متن کامل این متن در پی می آید:


از فرازهای سخنرانی پس از انتخابات آقای روحانی جمله ای بود که ایشان  از وحدت ایران در قالب همگرایی همه قومیت‌های آن، با ذکر نام آن‌ها از جمله کردها، عرب‌ها، گیلک ها و مازنی ها و ... نام برده بودند. این امر در راستای برنامه های دولت ایشان از دوره نخست بود و باید  اذعان کرد که همانگونه که دولت ایشان وعده داده بود، برای نخستین بار  تدریس زبان‌های قومی در برخی از مناطق مربوط  آغاز شدند و اصل 15 قانون اساسی  پس از ده‌ها سال و برغم فشار بسیار شدید از طرف پان‌ایرانیست‌ها و  گروه‌های شوینیست و باستان‌گرای ضد‌انقلاب به اجرا در‌آمد. این رویکرد به حق، با پاسخ مثبتی از جانب همه هموطنان ما و از جمله در مناطق قومی  روبرو شد که رای بالایی را به دولت جدید ایشان دادند و با اهداف انقلاب اسلامی تجدید عهد کردند.  

همین نکته البته درباره موضوع عدالت اجتماعی نیز مطرح بوده و هست. انتقادی که ما چندین بار از دولت نخست ایشان کردیم، آن بود که برغم همه نکات مثبت خود در حوزه اقتصادی، هنوز سیاست‌های نولیبرالی را در بسیاری از بخش‌ها پیش می‌برد در حالی که باید چرخشی اساسی در این زمینه به طرف شکل‌دادن به یک دولت رفاه برای همه ایرانیان در زمینه‌های بهداشت و آموزش و مسکن و مهار تورم در آینده  انجام بگیرد، در حالی که اگر کمک هزینه‌ای هم داده می شود(یارانه) خاص اقشار فقیر باشد. اما در این یادداشت کوتاه  فرصت پرداختن به این موضوع که در آینده به آن خواهیم پرداخت، نیست. 

دولت جدید و چالش باستان‌گرایی و نژادپرستی در سال‌های آتی


بحث ما در این یادداشت کوتاه، اشاره به موضوعی است که در حال حاضر شاید چندان برای دولت و برای مردم ما نگران‌کننده به نظر نرسد، اما چنین است و می‌تواند در آینده خطرات باز هم بیشتری را به همراه بیاورد: اقلیت‌های فرهنگی مذهبی ایران امروز در منطقه خاور‌میانه شاید از بالاترین حد از آزادی برخوردار باشند، ولی هنوز راه زیادی برای رسیدن به موقعیتی آرمانی و قابل دفاع کامل در پیش داریم. این امر را می‌توان هم در مورد اقلیت‌های غیر شیعی مسلمان گفت، هم درباره اقلیت‌های مذهبی غیر‌مسلمان. اقوام ایرانی، از این لحاظ  نباید به مثابه «اقلیت» مطرح شوند زیرا ایران مجموعه‌ای از این اقوام است و چیزی خارج از اقوام و زبان‌های ایرانی این کشور را نمی سازد و هیچ سلسله‌مراتبی در یک جهت یا در جهت دیگر قابل قبول نیست. 

از این لحاظ باید روشن باشد که دفاع  درست و به حق ما از زبان  فارسی به مثابه یک زبان ملی و بین المللی  به معنی دفاع ما از قومیتی با عنوان «فارس» و از آن بی معنا تر  «نژاد»ی به نام «آریایی» که هیچ کدام وجود خارجی  به معنای جدید و علمی کلمه ندارند، نیست. اولا آنچه در ایران «قوم فارس» نامیده شده، برخلاف نظری  رایج شده به وسیله مستشرقین، فاقد اولین مشخصات قومی از لحاظ انسان شاختی است مثل حتی نام «فارس» ها، که خودشان نیز خود را فارس خطاب نمی کنند(کاری که دیگر اقوام نسبت به آنها و خود می کنند، زیرا  مبنایشان زبانی است)، نه اسطوره شناسی فارس وجود دارد و نه «زبان فارس» (مثل فرضا" زبان کُردی یا زبان عربی) و زبان «فارسی» یا دقیق تر پارسی در سه نمونه باستان و میانه و جدیدش را باید از آنچه یک زبان قومی نامیده می شود،  جدا کرد.


دولت جدید و چالش باستان‌گرایی و نژادپرستی در سال‌های آتی

آنچه قوم فارس نامیده می شود نیز در واقع ترکیبی از جمعیت های بسیار گوناگون  پارسی زبان هستند که در گویش های بسیار متفاوت  وجود دارند، گویش هایی گاه چنان متفاوت که گاه برای یکدیگر نیز غیر قابل درک هستند (این البته در برخی دیگر از زبان های ایران نیز صادق است) و این ربطی به زبان فارسی ندارد. اما «نژاد»؛ نه تنها مفهوم نژاد یعنی پدیده و واقعیتی مبتنی بر شباهت های  جسمانی و روانی  افرادی که در یک پهنه زندگی می کنند به طور کامل منسوخ و از لحاظ علمی بی پایه است، بلکه مفهوم «آریایی» نیز که واژه «ایران» احتمالا از آن آمده است،  اشاره به گروه قومی، جمعیتی یا  مردمی خاصی نداشته است، و هر چند به تعبیر برخی از ایران شناسان از جمله گراردو نیولی این واژه برای  ساکنان این پهنه  معنایی «قومی» هم داشته است، موضوع بسیار مناقشه برانگیز  است و در این باره می توانیم به  نظرات پیر بریان استاد و صاحب کُرسی  کلژ دو فرانس و متخصص ایران هخامنشی و یونان و مقدونیه آلکساندر (اسکندر) استناد بدهیم که بسیار جدید تر و هم اکنون  مهم ترین دانشمند در این زمینه به حساب می آید. اما باز هم «قومی» بودن در معنای امروزین انسانشناختی  مورد تردید بسیار است .

این واژه به نظر نامی عام و صفتی بوده است به همان معنای «نجیب» که در برخی از زبان های باستانی آن منطقه از حدود هزاره دوم پیش از میلاد به این سو رایج بوده است. به عبارت دیگر این‌ها اقوام و مردمانی بوده اند مختلف و «نجیب» (معنای اصلی آریایی) که از هزاران سال پیش رفته رفته در این پهنه، «پهنه انسان‌های نجیب»، ساکن شده‌اند و به اقوام و ادیان گوناگون تعلق داشته اند؛ از لحاظ ژنتیک هم یکدست بودن ساکنان این پهنه یا هر پهنه دیگر انسانی به صورت مطلق سخن بی ربطی است و در مطالعات جدید ژنتیک رد شده اند. 

اما زبان فارسی جدید را  نیز باید محصول تلاش  بیش از یکصد سال معاصر ایرانیان و  تلاش بیش از هزارسال ِ شاعران و نویسندگان ایران از همه اقوام آن بوده است و به همه آنها تعلق دارد. افتخار ما از لحاظ سیاسی امروز آن است که  گاه برای مثال در مورد اقلیت های دینی غیرمسلمان، آنها از لحاظ رقم  بسیار کوچک هستند، اما پیشینه دراز مدت در کشور ما داشته و همگی  خدماتی تاثیر گزار در ساختن تاریخ و فرهنگ کشور ما در کارنامه خود دارند و به همین ترتیب نیز از حق نماینده داشتن در مجالس قانونگذاری ما برخوردارند. 

دولت جدید و چالش باستان‌گرایی و نژادپرستی در سال‌های آتی


همه این گروه‌های بزرگ کوچک در کنار همه مردم ایران، همگی خود را جزئی تفکیک ناپذیر از ایرانیان در وحدت ملی‌شان می دانند و در  وفاداری آنها به  این پهنه  و در پیشینه آنها در دفاع از کشور در دوران دفاع مقدس کم ترین شکی نمی‌توان روا داشت. این نکته‌ای است که به درستی از طرف  رئیس جمهور محترم مطرح شده است. 

اما متاسفانه  همزمان با این سخنان، برخی از روزنامه‌های موسوم به اصلاح طلب، همچنان ستون های خود را در اختیار افراد و گرایش‌های خطرناک پان‌ایرانیست، ضد‌ملی، ضدانقلاب، شووینیست، نژادپرست و رسما باستان‌گرا قرار می‌دهند که در حال شکل‌دادن به نسل جدیدی از پان‌ایرانیست‌های فاشیست در ایران هستند.  از مشخصات اصلی این گروه‌ها اینکه خود را به دروغ خود را کاملا  نسبت به  قدرت مرکزی وفادار نشان می‌دهند، اما با گستاخی و وقاحت تمام، انگشت اتهام را به سوی اقوام ایرانی به خصوص عرب های ایران می‌گیرند و به برخی گرایش های نژادپرستانه در نزد آدم‌هایی عقب‌مانده و بی‌فرهنگ از دو طرف در این زمینه دامن می‌زنند.

در نتیجه، دائما  بحث هایی انحرافی را پیش می‌کشند که گویی در جنگ تحمیلی، مساله، نه  تجاوز یک قدرت  دیکتاتوری و منفور بعثی به ایران  به مثابه یک کشور  مستقل و  چند‌فرهنگی بوده، بلکه  ما با  نمونه‌ای جدید  از جنگ میان «عرب ها» و «پارسیان»  روبرو بوده‌ایم. سخنی که دقیقا به وسیله صدام در تمام طول  جنگ‌تحمیلی  مطرح شده‌بود. چنانکه دائما از  خیالاتی انحرافی و حوادثی تاریخی چون «قادسیه»  سخن می‌گفت تا  «برتری عرب بر عجم» را  به عنوان هدف اصلی جنگ مطرح کند. این در حالی بود که در ایران هرگز  گفتمان رسمی به طرف  استفاده از  بحث‌های انحرافی نژاد‌پرستانه نرفت و در این رویداد بزرگ، عرب‌های خوزستان  از بزرگترین مدافعان  کشور بودند و لحظه ای  در ذهن و  رفتار خود  تردیدی در دفاع از کشور خویش نشان ندادند: هزاران  تن از این جوانان شهید شدند  تا از  ایران و پایندگی و آینده آن دفاع کنند. برای این جوانان لحظه ای جنگ به معنای  جنگ «فارس و عرب» نبود. 

اما متاسفانه برخی روزنامه های اصلاح طلب در روزهای اخیر و البته پیش از آن،  بار دیگر  همچون سال های گذشته که نظریه مطرود «اسلام ایرانی» در نمونه دولت های نهم و دهم مطرح شد، شروع به  ارائه تزهای باستان‌گرایانه کرده اند و زبان عربی و برخی مطالبات شهری مثلا برای نامگذاری خیابان‌ها را – که خود بحثی جداگانه و مفصل را می‌طلبد-  بهانه‌ای کرده‌اند که به هموطنان عرب تبار ما حمله کنند.

این کار بارها و بارها تاکنون در رسانه‌های کشور انجام شده است و توهین‌های قومی و زبانی و  نژادپرستانه از سوی مجریان، برنامه نویسان، طنزنویسان و ... مطرح شده است و هر بار بسیاری از روشنفکران و دانشگاهیان ناچار به دخالت شده اند تا بگویند که زبان، فرهنگ، لباس، آشپزی،  فرهنگ زندگی روزمره، مناسک، سبک‌های زندگی و هزاران هزار جلوه دیگر از زندگی مردم  ما با تنوع عظیمی که دارند، برای ما یک شانس بزرگ است که باید  قدر این نعمت را بدانیم و اینکه ما  فرهنگ های گوناگون، بیش از 50 زبان  و صدها گویش داریم، اینکه سنت‌های ما  در بخش‌های مختلف کشور  چنین رنگارنگ و  غنی هستند یک شانس است که  هر کشوری از آن برخوردار نبوده و اگر هم  بوده توان مدیریتش را نداشته‌است. 

ما از لحاظ تاریخی هم همواره چنین بوده ایم و هم تقریبا همواره  قادر به مدیریت این موقعیت به سود همه ساکنان این پهنه و آینده آنها. اینجاست که باید دولت آینده از چالشی بزرگ در برابر خود و خطری که همه ما را تهدید می‌کند، برحذر باشد و  هر چه زودتر در برابر گرایش‌های پان‌ایرانیستی و باستان‌گرا در هر رده  و از جانب هر کسی مطرح شود و البته از طرف دیگر با هر‌گونه تمایلات قوم گرایانه و ضد‌ملی و واگرایانه جلوگیری و برخورد  کند. اما اعتماد ما با توجه به تاریخ این پهنه بسیار بیشتر به اقوام این کشور است که در طول هزاران سال نشان داده اند به آن پایبند هستند تا به به افرادی که خود را به اصطلاح «متخصص»، «نخبگان فکری» و «روشنفکران» و «دانشگاهیان»ی معرفی می‌کنند  که  بیشترین گسست را با مردم دارند و  خود را تافته جدا بافته می‌دانند و می‌خواهند برای مردم تعیین تکلیف کنند و با  پناه گرفتن دروغین زیر تظاهر به حمایت‌شان از دولت مرکزی، در واقع این دولت را به سوی  تخریب خودش  هدایت ‌کنند. 

باستان‌گرایی، همواره جز خیانت و سرسپردگی به قدرت‌های بیانه کاری در این کشور نکرده، هرگز در ایران هیچ شانسی نداشته و هرگز شانسی نخواهد داشت. ایرانی که باستان‌گرایان از آن صحبت می‌کنند هرگز در  هیچ زمانی در  کشور ما وجود نداشته‌است و به شهادت بزرگترین ایران‌شناسان جهان، چیزی نیست جز ملغمه‌ای از نداشتن دانش نسبت به جهان باستان و تاریخ ایران و تمایلات راست سیاسی و خودباختگی دربرابر قدرت های بیگانه‌ای که  دائما  عصر طلایی پیش از انقلاب  به ویژه دوره پهلوی اول را در زرورقی دروغین برای مردم ما  به نمایش می گذارند.

ایران همواره  سرزمین  فرهنگ‌ها، زبان‌ها، سبک‌های زندگی و  تنوع  بی‌اندازه ای از همه  جنبه‌های فرهنگ بوده‌است و سیاست‌های گوناگون توانسته‌اند این تنوع را مدیریت کنند و هر وقت نتوانسته‌اند این کار رابکنند،  کشور از دست رفته است. گمان ما بر آن است که دولت آقای روحانی که همان گونه که خود در سخنرانی پس از انتخاباتشان گفتند بر  وحدت کامل کشور  به توان همه فرهنگ‌ها و اقوامش تاکید کردند، انجام دادند، باید بتواند با این گرایش‌های خطرناک و ضد‌انقلاب و تخریب‌گر که به دیگران از جمله به طرفداران  دفاع از فرهنگ مردم عرب‌ تبار ایران تهمت «بعثی بودن» می‌زنند، برخورد کند. 

انتشار چنین مطالبی در مطبوعات ما، و  بازتاب سخنان نژاد‌پرستانه یا قوم‌پرستانه در همه رسانه‌های ما باید، همچون همه کشورهای پیشرفته جهان، ممنوع و  شامل مجازات‌های عمومی باشند. البته افرادی که این سخنان را بر زبان می‌آورند اغلب خود،  افرادی خُرد و آنقدر حقیر و  رسوا هستند که کمترین ارزشی برای پرداختن به آنها وجود ندارد، اما به این افراد نباید اجازه داد به هیچ یک از اقوام ما توهین کنند زیرا این گونه رفتارها خاصیت سرایت دارند. این امر به خصوص درباره عرب‌های ایرانی که از محروم‌ترین و همچنین وفادارترین و صبورترین مردم ایران هستند صادق است؛ آنها بودند که در جنگ تحمیلی  جان و مال و شهرهای خود را از دست دادند و امروز هم برغم سخت‌ترین شرایط اقلیمی و عدم رفاه، یک لحظه دست از حمایت از دولت وانسجام ملی برنداشته‌اند و هرگز اجازه نداده‌اند دشمنان این کشور از سختی‌های آنها برای منافع خود سودی به دست بیاورند و علیه  دولت مرکزی تحریکشان کنند رفتار انتخابی این مردم در انتخابات اخیر خود گویای این امر بود. 

حال اینکه  برخی از روزنامه‌های اصلاح‌طلب خواسته باشند به بهانه  پیروزی آقای روحانی راه را برای نژاد پرستی و بیگانه پرستی که به ظاهر متناقض می آیند اما در واقع دست در دست یکدیگرند، باز کنند، اینکه گروهی خواسته باشند به بهانه مقابله سیاسی ما با  دیکتاتورهای فروپاشیده‌ای چون رژیم صدام جنایتکار که بیشترین جنایات را در حق مردم عرب و کُرد کشور خود مرتکب شد و اتفاقا بسیار به ایدئولوژی آنها نزدیک بود تا به بحث ما، و یا دیکتاتورهای  جنوب خلیج فارس، که بدترین  فشار را در درجه اول به مردم عرب خود وارد می کنند؛ اینکه گروهی خواسته باشند  از این موقعیت‌ها که باید با صبوری و اعتدال و به سود مردم همه کشورها و نه به سود قدرت‌های جنگ طلب بزرگ، حلشان کرد، عرب ستیزی و نژادپرستی  را در کشور ما رواج دهند، کاری است خطرناک؛ و بیش از همه خطرناک برای دولتی که توانسته است  به یکی از بالاترین آرای عمومی در تاریخ  معاصر ایران برسد و از حمایتی چنین گسترده در میان مردم ما برخوردار شود.  پیش از آنکه چنین افکاری فرصت کنند در زمینه‌ای مسموم  و به خصوص از طریق روشنفکرانی که در اصل، از ابتدا و همیشه باستان‌گرا و سلطنت‌طلب بوده و هستند و قهرمان و چهره تاریخی بت واره‌شان، رضا خان قلدر و بی رحم و جنایتکار و سیاست‌های قومی او در دوران دیکتاتوری‌اش در ایران بود،به دیگران سرایت کنند، باید  از نفوذ آنها در رسانه‌ها، گفتمان‌های رسمی و غیررسمی و در دستگاه‌های اجرایی و فکری کشور جلوگیری کرد.         

  

دکتر ناصر فکوهی 
استاد دانشگاه تهران و مدیر موسسه انسان‌شناسی و فرهنگ






نظرات() 

درکش نکنى ، کعبه وُ بتخانه یکیست ...

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 3 تیر 1396-06:17 ب.ظ

http://s7.picofile.com/file/8252992642/B8R8N_KE_SHODY_1.jpg

 

http://s7.picofile.com/file/8252992976/B8R8N_KE_SHODY_2.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8279413442/B8R8NE_P8EEZY_1.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8298416368/B8R8N_11.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8298416692/B8R8N_7.jpg

 





نظرات() 

معرفی دکتر حسین محمدزاده صدیق

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-03:08 ق.ظ



چکیده

استاد دكتر حسین محمدزاده صدیق از بزرگان فاضل و استادان بنام و خستگی‌ناپذیر ایران در قرن معاصر است كه در زمره‌ی اساتید دلسوز و محققان و نویسندگان پركار و زحمتكش محسوب می‌شود. با توجه به تسلط و اشراف بالا و كامل ایشان در مباحث مختلف از جمله: ادبیات، زبان‌شناسی، فولكلور، روزنامه‌نگاری، ترجمه، شعر و... ایشان صاحب تألیفات بسیار، چه به صورت كتاب و چه مقاله در این زمینه هستند.

در این نوشتار، قصد بررسی همه‌ی جوانب زندگی این بزرگمرد استاد، ادیب و شاعر ایرانی نیست. بلكه سعی گردیده به طور موجز به معرفی این شخصیت كم‌نظیر ادبی و علمی ایران اسلامی در قالب زندگی‌نامه، تحقیقات، تألیفات، مجموعه‌های اشعار، ترجمه‌ها و دیدگاه بعضی از اهل قلم درباره‌ی ایشان و هم‌چنین از میان مقالات تحقیقی استاد، به نقد و بررسی اجمالی سخنرانی‌هایشان در چند كنگره‌ی ادبی و علمی پرداخته شود.

در این مقاله كه تحقیق نظری به شیوه‌ی تحلیل محتوا است، مطالب و اطلاعات از طریق منابع كتابخانه‌ای جمع‌آوری شده است.

 

مقدمه

یاد كرد و معرفی بزرگان علم و ادب و كندوكاو در زوایای مختلف زندگی آنان و اشراف بر روح متعالی ایشان و مطالعه در آثاری كه از خود به یادگار گذاشته‌اند، امروزه از اهمّ اموری است كه باید به شایستگی انجام گیرد و آیینه‌وار پیش روی جوانان گذاشته شود، زیرا بیان و تبیین حیات علمی و فضایل شخصیت‌های برجسته‌ی اجتماع، شیوه‌های تبعیت از روش‌ها و منش‌های استادان بزرگوار را به دانشجو و جوانان ما می‌آموزد و البته كه این رسالتی است شایان توجه و خدمتی است بس گرانقدر برای نسل‌های آینده كه باید وارث و حافظ هویت‌های علمی و فرهنگ ملت خویش باشند.

اطلاع از احوال و آثار و تحولات، عظمت فرهنگ و مفاخر علمی و ادب ملت و ممكت ایران، ضرورت شناخت فرهیختگان را بر ما فرض می‌كند. اعاظم و اكابری كه زندگی خود را وقف دانش و پژوهش كرده، در توسعه و تكمیل و تجلی شخصیت ملی و فرهنگی جامعه‌ی خویش، رسالتی بزرگ را ایفا نموده‌اند. یكی از نمونه‌های بارز این فرزانگان، دكتر حسین محمدزاده صدیق است كه با سابقه‌ی درخشان خدمات فرهنگی خود در تاریخ و فرهنگ و ادب، مسندی ویژه دارد و دستمایه‌های قلمی وی اعمّ از نگارش و تألیف و ترجمه و شعر در قلمرو تاریخ ایران، ادبیات آذربایجان، شعر، تاریخ ادبیات و تصوّف ایران، نثر انتقادی و تصحیح متون نظم و نثر و... جایگاه مخصوص به خود را دارند. استاد دكتر حسین محمدزاده صدیق در زمره‌ی افرادی است كه در نیم قرن فعالیت خود جز فرهنگ‌پروری كاری نكرده است. آثار و تألیفات ارزنده‌ی وی گواه این ادّعاست و جزء معتبرترین منابع و مراجع جویندگان و پژوهندگان است. وی از جمله شخصیت‌هایی است كه با كارهای خود به فرهنگ مكتوب و رسمی این مرز و بوم، صادقانه و عاشقانه خدمت كرده است.

وی از معروفترین نویسندگانی است كه تألیفات ایشان اعّم از تاریخ و ادبیات و شعر و ترجمه به 350 كتاب و رساله می‌رسد و تعداد مقالاتشان از هزار فقره افزون‌تر است. ایشان برخلاف بسیاری از دوستان و هم‌قلمان در گذشته كه به دنبال امور سیاسی رفتند، تنها به ادب و فرهنگ و نویسندگی گراییدند و بعد از انقلاب شكوهمند اسلامی و به بار نشستن استقلال و آزادی‌های فرهنگی، سوار بر توسن علم و ادب، نیكنامی اندوختند. (محمد داوریار اردبیلی، 1389:7)

استاد دكتر صدیق مردی چند چهره و شخصیت چند بعدی كه فعالیت‌های علمی ایشان ابعاد گوناگون داشته كه شگفت‌انگیز و بهت‌آمیز است. ایشان علامه‌ای به تمام معنی، با متانت علم و تدقیق عالمانه‌اش آثار ماندگاری تحویل جامعه‌ی علمی- ادبی كشور داده‌اند كه در نوع خود بی‌بدیل است (محمد داوریار اردبیلی، 1389: ص7). وی استادی لایق، محققی تیزبین، شاعری پراحساس و مبارز، مترجمی امین و دقیق، روزنامه‌نگاری مدیر و مدّبر، سخنرانی پرجذبه، منتقدی بی‌رحم و مهربان، نویسنده‌ای قهار و زبان‌شناسی راه‌گشا (محمدرضا کریمی، 1377: ص17) هستند که درباره‌ی ابعاد مختلف این شخصیت در حد مقدورات سخن خواهیم گفت.

دکتر صدیق از شخصیت‌هایی است که با پشتکار خود به درجات عالی علم رسیده است. بارها در رژیم سابق زورورزان مانع تحصیلات رسمی وی شده‌اند، اما او در کنار فعالیت‌های علمی و ادبی قهارانه، به تحصیلات رسمی هم پرداخته است. او پس از اخذ درجه‌ی PH.D از دانشگاه استانبول در سال 1362 و بدون توجه به دعوت‌های کشورهای همسایه و داشتن ویزاهای اقامت از کشورهایی مانند کانادا، به خاک وطن بازگشت (مصاحبه‌های علمی پدرم، 1381: ص13) او در زمره‌ی معدود کسانی است که سالیان سال با عشق و علاقه‌ی وافر به تحقیق و تفحص در زبان و فرهنگ و ادبیات اسلامی پرداخته است.

به جرأت می‌توان گفت که اگر امروز زبان و فرهنگ و در کل هویت ملی ما می‌تواند در برابر هجمه‌های فرهنگ‌ستیزان پایداری نماید، مرهون مساعی اشخاصی هم‌چون ایشان است (مهندس امیر چهره‌گشا، 1388: ص 76).

پژوهش‌های استاد در زمینه‌های مختلف، امروزه در محافل علمی و دانشگاه‌های ایران و جهان از اعتبار خاصی برخوردار است (ائلیار آذران 1382: ص 21).




تولّد

استاد دکتر صدیق در 15 تیرماه سال 1324 ش. برابر با ماه جولای سال 1945 میلادی در خانه‌ی پدری جنب مسجد آقا میرعلی در کوچه‌ی اسماعیل بقال از محله‌ی سرخاب در شهر تبریز متولد شده است. (مصاحبه‌های علمی پدرم، 1381: ص 3)

در کودکی در مسجد جامع تبریز و حوزه‌ی طالبیه نزد آقامیرزا غلامحسین هریسی، آقا میرزا عمران و مرحوم وقایعی مشکات تبریزی به تعلیم قرآن، فلسفه‌ی اسلام، فقه، احکام و اصول دین مشغول شد. از کودکی در حالی که 14 سال بیشتر نداشت، در مسجد محله و اوقاتی هم در منزل به تدریس قرآن و دروس مدرسه‌ای مشغول بود. بی‌سوادهای محله را که دو برابر سن او سن داشتند باسواد کرد. (همان. 8) او، در سال 1337 تحصیلات ابتدایی را به پایان رسانید و وارد دبیرستان شد و در رشته‌ی علوم ادبی مشغول تحصیل گشت. از همان ابتدا استعداد عجیبی نسبت به ادبیات پیدا کرد. به طوری که در دبیرستان او را "شاعر" صدا می‌کردند و او برای بهتر متوجه شدن درس‌ها، آن‌ها را به قالب شعر درمی‌آورد و فرمول‌های فیزیک، ریاضی و یا درس طبیعی و جغرافیا را در قالب شعر حفظ می‌کرد و انشاء‌های خود را به شعر می‌نوشت. (همان، 9)

وقتی از دوره‌ی اول دبیرستان به دانشسرا رفت، شایع شد که همه‌ی کتاب‌های کتابخانه‌ی دانشسرا را خوانده است، زیرا با کارمندان وارد می‌شد و با آن‌ها خارج می‌شد. می‌خواست همه‌ی قله‌ها را فتح کند. (یعقوب حیدری. 1387: 14)

دوران کودکی

استاد در مصاحبه‌ای که در سال 1379 با «بنیاد پژوهشی ادبیات کودکان ایران» کرده‌اند، از مادرشان بسیار با عزت یاد کرده و افتخار می‌کنند که دوران کودکی خود را با او سپری کرده‌اند:

«مادرم شاعر بود. پیوسته موزون و مقفّا سخن می‌گفت و قادر بود با تکیه بر ظرفیت‌ها و توانمندی‌های موسیقایی زبان ترکی، هر صحبتی را به شعر تبدیل کند. بی‌گمان در سال‌های کودکی من، لالایی‌ و نازلامایی‌های ریتم‌دار و آهنگین ایشان، در شکل‌گیری توان شاعری، در من کارگر افتاده است. مادرم سینه‌ی پر درد و غمی داشت. سخنانش پیوسته با آه توام بود. آه‌های مادرم از اعماق قلبش بیرون می‌آمد. مادرم، گاه و بی‌گاه و شاید تمام شب‌های زمستان، سر کرسی برایم ناغیل می‌گفت. از ناردان خاتون، ملک محمد،مرد قارداش و نامرد قارداش، هفت پسر پادشاه، دختر شاه سمرقند، کچل و ماجراهای متعدد او. قصه‌های شاه عباس، قصه‌های روباه و غیره را اول بار از مادرم و شاید هم فقط از مادرم شنیدم. او از قدرت خلاقه‌ای در قصه‌سرایی و موزون‌سازی برخی پاره‌های آن برخوردار بود. مادر او یعنی مادر بزرگ من، شِکر ننهنیز سینه‌ی پر قصه‌ای داشت. من شکر ننه را به ناغیل گفتن می‌شناختم و نه چیز دیگر، شکر ننه وقتی قصه می‌گفت، همه ساکت، مست و مبهوت می‌شدیم. او طوری افسانه می‌گفت که انگار آن‌ها را حفظ کرده است، کلمات و جملات را با ژست‌های ادبی ادا می‌کرد و هیچ گاه هم دیگرگونه نمی‌شد.» (محمد هادی محمدی، 1380: 92)




ادامه مطلب


نظرات() 

جدیدترین کشف باستانشناسی سند سیادت صفویان در دارالارشاد اردبیل

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-03:00 ق.ظ

همزمان با برگزاری همایش بین المللی شیخ صفی الدین اردبیلی جد اعلای سلسله ی صفوی در تهران، قدیمی‌ترین سنگ نوشته مرتبط با گرایش مذهبی صفویان و سیادت ها در دارالارشاد اردبیل کشف و شناسایی شد.

    براساس نتیجه بررسی های علمی آقای حسن یوسفی؛ باستانشناس دوره اسلامی و صفویه پژوه اردبیلی این سنگ نگاره با ابعاد ۱۱۷ در ۴۳ در ۶ سانتیمتر از جنس رسوبی آهکی سبز تیره بوده و متن آن متشکل از ۱۰ سطر می باشد. ۸ سطر سنگ نوشته تقریباً سالم و خوانا ‌بوده، ادامه متن در سطرهای نه و ده، به خاطر فرسودگی با عوامل طبیعی بیش از چند حرف آن مشخص نیست. طول و عرض هر یک از سطرها ۱۰ در ۴۳ سانتیمتر بوده که در داخل کادرهای چهارگوش با خطوط نواری ۲ سانتیمتری از هم متمایز می شود.

   این سنگ نگاره منحصر به فرد که توسط حسن یوسفی تحت عنوان کتیبه سیادت نامگذاری شده تا دهه ی ۱۳۷۰ شمسی در سمت غربی بدنه مناره برجی شکل مسجد جامع عتیق نگهداری می شد که در نیمه ی دوم دهه موردنظر برای حفاظت بهتر به محوطه شهیدگاه بقعه شیخ صفی الدین اردبیلی منتقل گردید. اثر مورد نظر که به زمان برادر ارشد بنیانگذار سلسله صفویه یعنی سلطانعلی الصفوی سال ۸۹۵ هجری تعلق دارد، در ۱۳۸۱ توسط این باستانشناس اردبیلی شناسایی و متن آن خوانده شده است.

    بازخوانی و بازنگری متن کتیبه توسط این پژوهشگر صفویه شناس نه تنها به وجود سیادت در صفویان در دوره پیش صفوی دلالت دارد بلکه بیانگر قدرت رو به رشد نوادگان صفوی در عصر قراقویون لوها و اوج گیری اقتدار سیاسی مذهبی فرزندان سلطان حیدر الصفوی مقارن با حاکمیت رو به زوال آق قویون لوها در اردبیل، برای تشکیل دولت ملی ایران در آینده ی نزدیک است.

    با کشف و شناسایی و بازخوانی متن فرمان سنگی که از سلطانعلی با عبارت:حضرت هدایت سماء، ولایت آثار و کرامت پناه، سیدالسادات نام برده شده است، فرضیه ی گزاف مورخانی چون احمد کسروی و ولیدی توغان -که اعتقاد داشتند در منابع رسمی، شیوخ صفوی قبل از شاه اسماعیل از عنوان شیخ یا خواجه استفاده می‌کردند و هیچ عنوان افتخارآمیز دیگری که دلالت بر سیادت و نسبت علوی صفویان باشد وجود نداشتند- زیر سوال می رود.

    نکته قابل توجه در ارتباط با تاریخ فرمان سنگی انطباق تاریخ آن با یکی از نه نسخه موجود استنساخ شده صفوهالصفا است که اصل آن در کتابخانه ایاصوفیه ترکیه(استنساخ ۸۹۶ هجری) به شماره ۳۰۹۹، و میکروفیلم آن به شماره ۱۱۱۸ در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران، نگهداری می شود. این نسخه که در ۱۸ جمادی الاخر ۸۹۶ هجری، همزمان با حیات سلطانعلی پادشاه و قبل از تشکیل دولت صفوی مقارن با کتابت فرمان و کتیبه ی سنگی سیادت تحریر شده است.  

به هر حال چنین مدارک ارزشمند تاریخ تشیع که از فراز و نشیب تاریخ جان سالم به در برده است نیازمند حفاظت با بهترین شیوه های نگهداری و در مهم ترین و برجسته ترین موزه های کشور است.

 oldest-Stone-writing-proving-Safavid-Siadat-and-desendency-from-Prophey-Muhammad---Web-optimized

 





نظرات() 

هبوط قدرت از کوهستان های دیلم به جلگه ی گیل (ارتباط جنبش علویان زیدی و آغاز پویش های فرهنگی در گیلان)(متن کامل)2

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-02:56 ق.ظ

ظهور جنبش زیدیه در سواحل دریای خزر

   نخست باید تاکید کرد که سرزمین گیل و دیلم از اوایل قرون نخستین اسلامی و حتا پیش از آن در اواخر ساسانیان تا اوایل قرن چهارم، ناحیه ای کاملاً مستقل از حکومت های مستقر در فلات مرکزی ایران باقی مانده بود. این استقلال به گونه ای بود که به نظر می رسد نه فقط در دوره ی اسلامی بلکه حتا در دوره ی ساسانیان نیز پای فرمانروایان حکومت مرکزی دست کم به نواحی کوهستانی این سرزمین باز نشد. به عنوان مثال بنا به نوشته ی «دینوری» مورخ قرن سوم هجری، سرزمین دیلم حتا در زمان خسرو پرویز(590-628م ) یعنی یکی از قدرتمندترین پادشاهان ساسانی در آستانه ی ظهور اسلام نیز جایگاه شورشیان بر علیه حکومت ساسا نی بود و به گفته ی او این سرزمین نه فقط در خارج از مرزهای امپراتوری گسترده ی ساسانیان قرارداشت بلکه پایگاهی بر ضد حکومت خسرو پرویز به حساب می آمد. دینوری در کتاب «اخبار الطوال» می نویسد که خسرو پرویز برای مقابله با فراریان و شورشیان بر علیه حکومتش در سرزمین دیلم:« شاپور پسر ابرکان را با ده هزار سوار گسیل داشت و دستور داد در قزوین بماند و آنجا پادگانی بوجود آورد و از آمدن اشخاص دیلم به کشور جلوگیری کند»(دینوری 1381ص135). این پادگان همان قلعه ای است که مسعودی در ذکر خلافت المطیع الله در سال334هجری در کتاب مروج الذهب درتوضیح  شورش اسفاربن شیرویه گیلی می نویسد که ایرانیان (منظور پادشاهان ساسانی) از دوره ساسانیان آن را ساخته بودند:«... اسفار بن شیرویه آهنگ آنها]مردم قزوین[ کرد و از مردم آنجا بسیار کس بکشت و قلعه ای را که میان قزوین بود و کشوین نام داشت بتصرف آورد. این قلعه از قدیم بپا بود و مردان فراوان آنجا مقیم داشتند زیرا دیلم و گیل از ایام پیش به دینی نگرویده و شریعتی را نپذیرفته بودند و چون اسلام بیامد و خدا آن ولایت]قزوین[ را بر مسلمانان بگشود، قزوین و دیگر شهرهای پیرامون دیلم و گیلان،«دربند»]قلعه و پادگان[ شد و داوطلبان و جنگاوران آهنگ آنجا کردند و مقیم شدند و جنگ انداختند و آنجا پایگاه کردند»(مسعودی1370 ج2ص743).

در کتاب الخراج که در نیمه ی نخست قرن چهارم هجری نوشته شده ، قدامه بن جعفر نیز به قلعه ی فارسیان(ساسانی) در قزوین که او آن را «مرز ضعیف» معنی می کند اشاره دارد:« قلعه قزوین به زبان فارسی کشوین خوانده شده است که معنای آن مرز ضعیف است و میان آن و دیلم کوهی واقع است و پیوسته فارسیان در آنجا تیر انداز و جنگجو دارند و بدانجا رفت و آمد می کنند و در مقابلِ دیلمیها به دفاع می پردازند»(قدامه بن جعفر1370ص181).

 دروازه ورودی شرق سرزمین گیل و دیلم نیز کاملاً توسط دیلمیان بسته شده بود. مسعودی چند جا به این نکته اشاره می کند که نقطه ی مرزی سرزمین گیل ودیلم در شرق نیز در زمان ساسانیان در چالوس قرار داشت. او می نویسد که در زمان ساسانیان که از آنها با نام « شاهان فارس» نام می برد، در چالوس قلعه ای ساخته شده بود تا با مردم گیل و دیلم مقابله کنند:«در شهر چالوس قلعه ای بلند و بنایی بزرگ بود که شاهان فارس بنیان کرده بودند تا مردانی که در مقابل دیلمیان پادگانی بودند، در آنجا اقامت گیرند»( مسعودی  همان ،ص741).

  چنان که می دانیم این قلعه بعدها پس از پیروزی ناصر کبیر رهبر زیدیه ی ناصری مذهب در سال 301 هجری با خاک یکسان شد. بنابراین مرز شرقی گیل و دیلم  با ساسانیان نیز در چالوس و رویان قرار داشت. از این رو می توانیم بگوییم که سرزمین دیلم ناحیه ای مستقل از حکومت های مرکزی را برای حدود سه قرن در بر می گرفت که از رودخانه ی سفیدرود تا رود چالوس را شامل می شد و از نظر جغرافیایی  تشکیل شده بود از کوه و جلگه. بنابراین سرزمین دیلمیان سرزمین کاملاً جدا مانده ای بود که نه فقط از دولت هایی که پیش و پس از اسلام در سراسر خاورمیانه ی امروزی تا اواخر قرن سوم به صورت سرزمینی فتح نشده بود بلکه این سرزمین از روابط با تمدن های موجود در این قلمروها نیز تا حد زیادی به دور مانده بود.

 جنبش زیدیه ی نخست در بخش شرقی همین ناحیه یعنی بخش شرقی رودخانه ی چالوس که امروزه ناحیه ی کوهستانی جنوب چالوس، نوشهر و نور را تشکیل می دهد و زمانی به رویان وکلار (استنداریه) معروف بود، در سال 250 هجری شکل گرفت ولی با کمک موثر ساکنان شرقی قلمرو دیلمان(بین هوسم تا چالوس) به جنبشی بزرگ تبدیل شد و تحولی مهم در تاریخ منطقه  بوجود آورد و سپس زمینه ی قدرت گیری آل بویه و دیلمیان را در ایران فراهم کرد. چنان که پیش تر نیز گفته شده، به باور ما تحولی که این جنبش در روند توسعه ی کشاورزی و خارج شدن از اقتدار قبیله ای دیلمیان برای بعد از سه چهار قرن در گیلان شرقی بوجود آورد، در ارتباط با بحث ما نقش بزرگی در ظهور نخستین شهر و پویش های فرهنگی نوین از جمله اولین هسته های تعلیم و تربیت و سواد آموزی در گیلان به دست می دهد و بنابراین مستلزم بررسی و مکثی در خور است. تشریح چگونگی پیدایش و نفوذ جنبش زیدیه در محدوده ی گیلان شرقی به ویژه می تواند نشان دهد که طی نزدیک به هفتاد سال (250-320 هجری)،کنش و واکنش های اجتماعی و سیاسی در درون یک جنبش انقلابی پر جذبه که مردم با تمام نیرو در آن درگیر شده بودند، چگونه توانست برای نخستین بار به ساکنان جلگه نشین گیل و دیلم اعتماد به نفس و هویت مستقل اجتماعی، سیاسی و اقتصادی معینی ببخشد و سبب تحول تاریخی مهم برای گذار از نظام قبیله ای و شبانی به نظام دهقانی شبه فئودالی از نوع نظام آسیایی شود. از این رو نخستین پرسش این است که جنبش علویان زیدی در طبرستان و شرق گیل و دیلم چگونه و در چه فضای تاریخی بوجود آمد و ماهیت آن چه بود؟

 چنان که می دانیم خلفای بنی امیه هیچگاه نتوانستند جای پای مهمی در طبرستان پیداکنند و با همه ی تلفاتی که متحمل شدند موفق نشدند این بخش از ساحل دریای خزر را اشغال نمایند لیکن خلفای عباسی سرانجام توانستند طبرستان را از حدود سال 140 هجری به تصرف خود درآورند و همسایه ی دیوار به دیوار دیلمیان در نواحی جلگه ای سواحل خزر شوند. در نتیجه در نیمه ی قرن سوم هجری یعنی در زمان پیدایش جنبش زیدیه، طبرستان که از چالوس تا شهر تمیشه در شرق بندرگزِ کنونی را در بر می گرفت، به طور کامل در دست خلفای عباسی قرار داشت. اماعباسیان و نایبانشان تا این زمان قادر به عبور از رودخانه چالوس و تصرف حتا گوشه ای از محدوده ی دیلمیان نشده بودند. با این حال از اوایل قرن سوم هجری این طاهریان بودند که به نیابت از خلفای عباسی در طبرستان حاکمیت مطلق یاقتند و تمایل بیشتری به دست درازی به درون ناحیه ی دیلمیان در غرب رودخانه ی چالوس نشان دادند. خلفای عباسی پیش تر به کمک طاهریان که مرکز فرمانروایی آنان در خراسان قرار داشت، توانستند شورش مازیار بن قارن بازمانده از اسپهبدان ساسانی طبرستان علیه خلفای عباسی را با کشتن او خاتمه دهند. این از آخرین شورش هایی جدی از این دست بود که ایرانیان بر ضد خلفای اموی وعباسی به راه انداختند و به صورت تراژیک سرکوب شدند. طاهریان پس از کشته شدن مازیار به نیابت از خلفای عباسی تقریباً از سال224هجری حاکمیت مطلقی بر طبرستان، هم در جلگه و هم در کوهستان پیداکردند لیکن قلمرو حاکمیت آنها در غرب طبرستان همانند گذشته از چالوس فراتر نمی رفت. زیرا که غرب چالوس از گذشته های دور سرزمین گیل و دیلم تلقی می شد و از گذشته کسی از امویان و عباسیان به درون آن راه نیافته بودند. در این زمان در گیل و دیلم سلسله ی آل جستان یکی از چند خاندان اشرافی ایلی حکومت می کرد.

   اگر چه آتش جنبش زیدیه در درون طبرستان و ناحیه ی غربی آن جرقه زد لیکن این جنبش توسط ساکنان دو طرف رودخانه ی چالوس و به ویژه در غرب آن که محدوده ی حاکمیت دیلمیان بود،سازمانیابی شد.چنان که می دانیم در این زمان در ناحیه ی غربی رودخانه ی چالوس یعنی در شرقی ترین بخش سرزمین گیل و دیلم در حوالی روستاهای « لترا»، «وارپوا» و« لنکا»(روستاهای جلگه ای بین تنکابن امروزی تا چالوس) که همسایه ی کلار و رویان طبرستان بودند ،گروهی از زیدیان علوی قاسمیه ی عرب تبار و ایرانی نیز ساکن بودند که از اوایل قرن سوم هجری قمری و همچنین پس از سرکوب قیام زیدیانِ کوفه در نیمه ی قرن سوم به این ناحیه آمده بودند. لازم است یادآوری کنیم که علویان به طور کلی در دو موج مهاجرتی از سال 201 تا 250 هجری به ایران مهاجرت کردند.

موج نخست از اوایل قرن سوم هجری تا ظهور جنبش زیدیه در طبرستان و گیلان اتفاق افتاد. این موج با انتخاب امام رضا (ع) به ولیعهدی مامون خلیفه ی عباسی در سال 201هجری آغاز شد. در همان دو سه سالی که این موقعیت امام در دستگاه خلافت مامون عباسی در خراسان پایدار بود، موجی از علویان به سوی ایران سرازیر شدند که با  برکناری و شهادت او بخشی از این گروه ها به دلایل امنیتی به نواحی جنگلی و غیر قابل نفوذ سواحل دریای خزر و به ویژه در قلمرو تحت نفوذ دیلمیان که از امنیت بیشتری برای آنان برخوردار بود روی آوردند .

   «مادلونگ» پژوهشگر زیدیه تایید می کند که «قاسم بن ابراهیم رسی» بنیانگزار گروه علویان قاسمیه که در سال246 هجری درگذشت در طبرستان پیروانی داشته است. زیرا به گفته ی مادلونگ او در آثارش به کسانی اشاره دارد که از طبرستان با او در ارتباط بوده و از او در باره ی مسائل مذهبی سوال می کردند (مادلونگ1385 ص159). او همچنین می نویسد که :« پیش از تاسیس فرمانروایان علوی طبرستان[در سال250هجری]، زیدی گری از استنداریه[ناحیه ی کلار و رویان] به درون دیلمان و سپس گیلان نفوذ کرده بود»(مادلونگ ، همان،ص160). به ویژه  قتل رهبر علویان زیدی در کوفه یعنی یحیی بن عمر بن یحیی بن حسین بن زید بن علی بن حسین (ع) که در زمان مستعین خلیفه ی عباسی در سال248هجری در کوفه اتفاق افتاد، به این موج مهاجرت نه فقط شدت بیشتری بخشید بلکه یکی از  محرک های اصلی این جنبش نیز به حساب می آمد.  از این رو در این زمان  یعنی در آستانه ی قیام زیدیان با وجود تعداد زیاد علویان زیدی در سرزمین گیل و دیلم، «یحیی بن عمر بن یحیی بن حسین بن زیدی علی بن حسین» رهبر مقتول زیدیه در کوفه، هم در گیل و دیلم و هم طبرستان کاملاً شناخته شده بود و بنابراین کشته شدن او نمی توانست از نظرها دور بماند. او مذهب زیدی داشت و جالب است که مرعشی می نویسد که او چنان در این منطقه شناخته شده بود که در سرزمین گیل و دیلم او را به اسم کوچکش «یحیی» صدا می کردند:«سید مذکور در کوفه خروج کرد و در مذهب زیدیه دعوی امامت نمود و در گیلان[6] او را یحیی(ع) می خواندند»(مرعشی1361، همان،ص127).  بنابراین قبل از  سال250هجری یعنی سال پیروزی زیدیان بر نایبان خلفای عباسی(طاهریان)، پیروان مذهب زیدیه ی قاسمیه در این ناحیه حضور داشتند. اسنادی که از شروع قیام علویان زیدی در همین ناحیه در دست است نیز نشان می دهد که این گروه به ویژه کسانی که بین چالوس تا تنکابن  یعنی در قلمرو امن دیلمیان استقرار یافته بودند ، در برافروختن جنبش زیدیه و سازماندهی آن در این ناحیه نقش مهمی داشته و به احتمال زیاد تحت تاثیر مذهب زیدیه ی قاسمیه قرار گرفته بودند که دل خوشی از حکومت عباسیان نداشتند.

اما موج دوم مهاجرت علویان زیدی زمانی اوج گرفت که جنبش زیدیه در طبرستان بر ارتش خلیفه و نایبان آن طاهریان در سال 250 هجری پیروز شدند. در این زمان زیدیان که بیش از هر زمانی در قلمرو عباسیان احساس ناامنی می کردند به سوی طبرستان و قلمرو دیلمیان مهاجرت کردند. این مهاجران سیاسی ایرانی و عرب ، نقش بزرگی در تداوم جنبش علوی زیدی در کناره ی دریای خزر بازی کردند و از درون همین مهاجران سیاسی بود که «ناصر کبیر» رهبر گروه دیگری از زیدیه که بعدها مذهب زیدیه ی ناصری نام گرفت و تاثیر مهمی در تاریخ شرق گیلان به طور مستقیم و غرب گیلان به طور نامستقیم داشت، ظهور کرد.

 می توان به لحاظ جغرافیایی برای دو گروه زیدیه ی فوق محدوده ای در قلمرو دیلمیان تعیین کرد. گروه زیدیه ی قاسمیه در محدوده ی چالوس تا رامسر فعال شده و استقرار یافتند و گروه ناصریه به رهبری ناصر کبیر که به دلیل نقش غالب ساکنان گیل و دیلم در آن بیشتر رنگ و بوی فرهنگ گیلان را نیز به خود گرفت، به مرکزیت هوسم بین رامسر تا نزدیکی لنگرود را حوزه ی نفوذ خود قرار داد و بعدها تا سفیدرود و ولایت لاهیجان نفوذ کرد و حتا در برخی موارد از سفیدرود گذشت و در لشت نشاء و حتا کوچصفهان نیز پیروانی پیدا کرد. شواهد نشان می دهد که نفوذ گیل های جلگه نشین و حتا کوه نشین در گروه اخیر بیشتر بود. بنابراین می توان گفت که تفاوت های ایدئولوژیک درمذهب زیدیه بین جناح قاسمیه و ناصریه (که البته چندان هم زیادی نبود و اختلافاتشان بیشتر مبنای سیاسی داشت)، منشاء پیدایش تقسیمات اداری و سیاسی در تاریخ این ناحیه شد که بعدها نظم و نسقی مشخص یافت. به باور این نویسنده ،تقسیمات اداری- سیاسی بعدی در گیلان شرقی از چالوس تا سفیدرود که به طور عموم به سه بخش، شامل ولایت تنکابن(به مرکزیت ابتدا لنگا[7]و سپس به مرکزیت شهرتنکابن)، ولایت رانکو (به مرکزیت شهر هوسم) و بعدها ولایت لاهیجان به مرکزیت شهر لاهیجان از همین تفاوت های ایدئولوژیک منشاء می گرفت. در همین رابطه مادلونگ تایید می کند که «پیوند قاسمیان[زیدی] با زیدیۀ یمن بیشتر بود در حالیکه ناصریه به ایالت جنوبی خزر محدود بود»(مادلونگ، 1372). ایالت جنوبی خزر در گفته ی مادلونگ چندان رسا نیست بلکه بهتر است گفته شود که پیوند مذهب زیدیه ی ناصری با ناحیه ی جلگه نشین در گیلان شرقی از سفیدرود تا رامسر بیشتر بود.

آغاز جنبش زیدیه در طبرستان و دیلم

    جنبش علویان زیدی در کناره ی دریای خزر در آغاز با جنبش علویان کوفه مرتبط بود و از آن تاثیر می گرفت.  از این رو قیام سفید جامگان زیدیه ی علوی(در مقابل سیاه جامگان طرفدار عباسیان) در طبرستان پس از کشته شدن یحیی رهبر قیام زیدیان در کوفه(در سال 248هجری) به دست عبدالله بن طاهری بیش از پیش بر انگیخته شد.  درگذشت «قاسم ابن ابراهیم رسی» رهبر گروه زیدی  قاسمیه در سال 246 هجری وکشته شدن یحیی رهبر جدید در قیام زیدیان کوفه دو سال بعد از درگذشت رهبرگروه قاسمیه آن هم به دست یکی از طاهریان در کوفه می توانست محرک و انگیزه ای برای شورشیان زیدی ساکن در سواحل خزر باشد که در آستانه ی سال 250 هجری برشمارش افزوده شده بود. از این رو می توان گفت که این بر انگیختگی بیش از همه با نام محمد بن عبدالله طاهری گره خورده بود که قاتل یحیی رهبر زیدیان کوفه بود و همین امر خشم زیدیان محلی در طبرستان را بیشتر تحریک می کرد. به ویژه این که او در کشتن یحیی بیش از عرف زمانه نفرت افکنی از خود بروز داد[8].  محمد جریر طبری مولف تاریخ مشهور طبری که خود درآمل به دنیا آمده و دوره ی نخستینِ تحصیل خود را در همین شهر گذرانده و معاصر تحولات قیام علویان بوده و منابع خبری او در باره ی این قیام بسیار موثق است، در خصوص نفرتی که محمد بن عبدالله طاهری با کشتن یحیی برانگیخته بود به تفصیل توضیح می دهد و از جمله می نویسد که او از جانب مستعین (خلیفه ی عباسی)  مامور سرکوبی قیام یحیی بن عمر علوی زیدی رهبر گروه زیدیه در کوفه شده بود و پس ازکشتن یحیی، دستور داد تا سر یحیی را بریده و«نزد مستعین برند و فتح را به دست خویش برای وی نوشت»(طبری ، ج14،ص6132).

 بدین ترتیب محمد بن عبدالله طاهری برادر حاکم وقت طاهری طبرستان از طرفی در طبرستان وگیلان به عنوان قاتل یحیی رهبر زیدیان کوفه شناخته می شد و از طرف دیگر خلیفه ی عباسی به پاس سرکوب قیام زیدیان در کوفه و کشتن یحیی رهبر این قیام، املاک زیادی در طبرستان بدو بخشیدکه بخشی از آن در همسایگی سرزمین دیلم یعنی در رویان و چالوس و کلار(کلار دشت امروزی) قرار داشت.  بنابراین در اثر ظلم و تعدی محمد بن عبدالله طاهری قاتل یحیی و محمد بن اوس و پسرش که حاکمان طاهری شرق طبرستان یعنی چالوس و رویان برگزیده شده بودند، مخالفت ها با حکومت طاهریان تشدید شد:« محمد اوس پسر خود احمد را بچالوس بنشاند وکلار نیز بدو سپرد و خود برویان بنشست و ظلمی قوی ، بنیاد نهاد که هرگز کسی نشان ندهد. بسالی در رویان سه خراج ستاندندی»(اولیاء الله آملی، بی تا، ص57). لازم است یادآوری کنیم که این زمان سلیمان بن عبدالله برادر محمد بن عبدالله طاهری ، حاکم وقت طبرستان بود که برادرش قاتل یحیی رهبر زیدیان کوفه شناخته می شد.

طبری در باره ی دلیل قیام علویان طبرستان که بلافاصله پس از سرکوب قیام زیدیان به رهبری یحیی در سال 248 هجری درکوفه اتفاق افتاد، به طور دقیق توضیح می دهد که :«جمعی از مردم طبرستان و دیگران به من گفته اند[9] که سبب آن بود وقتی کشته شدن یحیی بن عمر[رهبرعلویان زیدی در کوفه] به دست محمد بن عبدالله طاهری سر گرفت و یاران و سپاهیان وی پس از کشته شدن یحیی وارد کوفه شدند، مستعین[خلیفه ی عباسی] از خالصجات سلطان در طبرستان تیولها بدو داد. از جمله این تیولها که بدو داد ، تیولی بود مجاور دیلم نزدیک در مرز طبرستان یعنی کلار و سالوس(چالوس) و مقابل آن زمینی بود که مردم ناحیه را از آن فایدت ها بود. جای هیزم گرفتنشان بود و چراگاه گوسفندان و محل رها کردن چهار پایان، هیچکس مالک آن نبود بلکه صحرایی بود که از زمینهایی بایر که جنگلها و درختان و علف داشت. چنانکه به من گفته اند ، محمد بن عبدالله،  برادر دبیر خویش، بشر بن هارون نصرانی را که وی را جابر می گفتند فرستاد که سر زمین مرا که تیول وی شده بود به تصرف آرد»(طبری، ج14سال1385 ص6134 ، ابن اثیر ج10 صص4191-4194 ).

علاوه برتصرف زمین های مشاع توسط محمد بن عبدالله طاهری که در ناحیه ی جنگلی شمال در گذشته  برای چرای دام های مردم محلی و جمع آوری هیزم  و چوب بسیار حیاتی بود ، محمد بن اوس یعنی نماینده ی سلیمان بن عبدالله(برادر محمد بن عبدالله طاهری وحاکم طبرستان )نیز چنان که گفته شد، یکه تازی خاص خود را در غرب طبرستان داشت و به گفته ی طبری«به غافلگیری وارد دیار دیلمیان شد که مجاور طبرستان بود و از آنها اسیر گرفت وکشتار کرد»(همان ص6135).در اینجا بود که دیلمیان« با مردم کلار و سالوس پیمان گرفتند که در نبرد سلیمان بن عبدالله و محمد اوس و دیگر کسان که آهنگ نبرد آنها کنند، همدیگر را یاری دهند»(طبری،همان ص6136).

   چنان که پیداست هر چند تعدی نایبان خلیفه بیشتر علیه مردم محلی در طبرستان و رویان و در خارج از محدوده ی گیل ودیلم بود اما حمله ی سلیمان بن عبدالله  به داخل سرزمین دیلم وکشتار و اسیر و برده گرفتن مردم آن دیار آتش قیام را از جانب دیلمیان وعلویان زیدی مذهبِ مرز نشین که این زمان از سرکوب زیدیان هم مسلک خود در کوفه نیز خشمگین بودند، بر افروخت. از این رو در شروع  این قیام بیش از هر چیز نقش ساکنان گیل و دیلم که با چالوس وکلار و رویان هم مرز بوده و با مردم تحت ستم این دو ناحیه ارتباط و مراوده داشتند را باید موثر دانست. چنان که محرک اصلی این قیام از دو مرکزی سر چشمه گرفت که در خارج از قلمرو طبرستان یعنی در روستاهای وارفوا( وارپوا) و لترا (لپرا- لنزا)[10] در جوار چالوس و در بخش جلگه ای گیل و دیلم  در بین تنکابن امروزی تا چالوس قرار داشت که طبری می گوید محمد اوس با غافلگیری وارد آنجا نیز شده و کشتار کرده و سپس اسیر گرفته بود.[11]در واقع سازماندهی این قیام از درون سرزمین گیل و دیلم شکل گرفت که در خارج از قلمرو حکومت نایبان خلیفه یعنی طاهریان قرار داشت و جای امنی برای سازماندهی تلقی می شد. زیرا از اینجا بود که مردم روستاها در وارفوا و لترا که احتمالاً روستاهای مرکزی این زمان در شرقی ترین قلمرو دیلم محسوب می شدند و به تحقیق تحت تاثیر علویان زیدیه یِ قاسمیه قرار داشت، گردهم آمدند و شروع به اعتراض کردند و نطفه ی قیام علیه طاهریان وحاکمیت خلفای عباسی پی ریخته شد. چنان که ابن اسفندیار می نویسد:«مردم دارفو[دارفوا یا وارپوا یا وارفوا] ولپرا[لترا][12] از ظلم و ناجوانمردی محمد بن اوس ستوه شدند و بهر وقت ساداتی را که بنواحی ایشان نشسته بودند، می دویدند[می دیدند] و زهد و علم و ورع ایشان را اعتقاد کردند وگفتند آنچه سیرت مسلمانی است با سادات است، اهل دیگر رستاقها [روستاها]را که بدیشان متصل بود، یار گرفتند، پیش محمد بن ابراهیم بن علی بن عبدالرحمن بن القاسم بن الحسن بن زید ابن الحسن بن امیر المومنین علی علیه السلام شده و او در قصبه رویان[کوه های جنوب چالوس و نوشهر ونور] بود، ازو درخواست کردند که ما بر توبیعت کنیم مگر ببرکات تواین ظلم، خدای از ما بردارد»(ابن اسفندیار، ص228و اولیاء الله آملی، ص65).

 مرعشی نیز از مبداء این قیام که در سرزمین گیل و دیلم بوده و نه طبرستان خبر داده است:« مردم دارفو[ی] دیلمان،گرد روستاقهای دیلمان می گشتند و مردم آن ولایت را با خود همراز می گردانیدند تا به کجور[در رویان] نزد سید محمد مذکور[ محمد بن ابراهیم] رفتند و فریاد برآوردند که ما ازدست ظلم جماعت محمد اوس[ مامور سلیمان بن عبدالله حاکم طبرستان در رویان] به جان آمدیم»(ظهیرالدین مرعشی1361 ، همان ص129).

   در هرحال سازماندهی این قیام در قلمرو دیلمیان در غرب رود چالوس به آسانی فراهم بود . چراکه نایبان خلیفه ی عباسی با توجه به اقتدار دیلمیان هنوز قادر به نفوذ به این ناحیه نبودند. حاکمان دیلمی نیز به دلیل دشمنی با خلفای عباسی و طاهریان به این مخالفت ها میدان می دادند. بنابراین ساکنان دیلمی این ناحیه با آزادی تمام  به سازماندهی این قیام دست زدند و مطمئن بودند که در آن سوی مرز یعنی در غربی ترین بخش طبرستان نیز نه فقط با آنان همدلی و همیاری وجود دارد که زمینه ی لازم برای ارتباط تشکیلاتی نیز در شرایط متحول بوجود آمده است.

 چنان که می دانیم محمد بن ابراهیم علوی که ساکن در محل و در قلمرو طاهریان زندگی می کرد در مقابل درخواست ساکنان محلی برای پذیرش رهبری قیام بر علیه ی طاهریان و نایبان خلیفه ی عباسی ، خود از رهبری قیام سرباز زد لیکن گفت که شوهر خواهر او «حسن بن زید» که در شهر «ری» زندگی می کند برای این کار بهتر از اوست. همین امر نشان می دهد که شهر ری یعنی بزرگترین شهر نزدیک سواحل خزر یکی از مراکز علویان بود و افراد تحصیل کرده ی مخالف خلفا نیز در آن در این زمان روابط نزدیکی با باشندگان علوی سواحل دریای خزر و قلمرو دیلمیان داشته اند. در هرحال محمد بن ابراهیم مخفیانه برای او نامه ای نوشت و او را به طبرستان فراخواند. حسن بن زید از شهر ری به ناحیه ی کرج امروزی و سپس از راه دره ی رودخانه ی چالوس به رویان، کلار و کجور آمد و رهبری جنبش را به عهده گرفت و جنگ با سربازان محمد بن اوس و سلیمان بن عبدالله طاهرکه نایبان خلیفه در طبرستان بودند را به کمک مردم محلی، سربازان دیلمی و علویان آغازکرد که سرانجام به سرعت به پیروزی زیدیان انجامید.

 این جنبش از نادر جنبش هایی بود که علویان یعنی مخالفان بنی امیه و بنی عباس به عنوان  مخالفان ایدئولوژی رسمی حکومت اسلامی توانستند در آن نه فقط پیروز شوند بلکه با اتکا به جنگل های انبوه خزری و پشتوانه های ایدئولوژی دگراندیش زیدی، پیروزی خود را به صورت دائمی به شکل دولتی پایدار تثبیت و تحکیم کنند و بخشی از یک ناحیه را در قلمروی امپراتوری اسلامی و همجوار آن به صورت دولتی مستقل در قوی ترین دوره ی حکومت عباسی پدید آورند. دیلمیا ن یا همان مردم گیل و دیلم که از شرق رودخانه ی سفیدرورد تا رودخانه ی چالوس استقرار داشتند و در آن زمان نیروی جنگی هراس انگیزی برای هر دشمن به حساب می آمدند در این پیروزی نقشی مهم  ایفاء کردند و بعدها نیز نقش خود را براین جنبش زدند و جایگاه  فرماندهی یکی از رهبران زیدیه یعنی ناصر کبیر شدند که بیش از هر کسی در این جنبش صاحب کاریزما و نفوذ معنوی بود و خواهیم دید که او در واقع با معیارهای زمانه و به ویژه معیارهای محلی به نوعی فیلسوف پادشاه زیدیه محسوب می شد که به ناگزیر زمانی طولانی در هوسم استقرار یافت و در اثر این استقرار تاثیرات اجتماعی و فرهنگی عظیمی در این ناحیه برجای گذاشت که تاثیر آن بر تحولات بعدی تاریخ گیلان را نمی توان نادیده انگاشت.


 نقش ویژه ی ساکنان دیلم درسازماندهی و پیروزی جنبش زیدیه

  تا کنون نشان داده شده که ساکنان جلگه نشین در شرق قلمرو دیلمیان به طور یکپارچه به این جنبش پیوسته و نیروی اصلی آن را تشکیل می دادند. فراموش نکنیم که همین شرایط ، زمینه های تحول اقتصادی و اجتماعی و ایدئولوژیکی مهم بعدی را در این ناحیه در پی داشت. غرض از شرح و بسط درگیر شدن ساکنان جلگه نشینِ قلمرو دیلمیان و نقش ِ ویژه ی آنان در پیروزی این جنبش که برای نخستین بار فراتر از چارچوب قدرت سرداران نظامی دیلمی در یک جنبش مردمی وارد شده و در آن ابتکار عمل را به دست گرفته بودند ، این است که نشان دهیم ساکنان جلگه نشین دیلمی فراتر از چارچوب های سنتی چند صد ساله ی نظامیان دیلمی در جنبشی وارد شده بودند که خود آموزه های بسیار برای آنان به همراه داشت و به آنان امکان داد تا جدا از حاکمیت پدرسالارانه ی طولانی از شرایط انقلابی بوجود آمده رهبرانی با ایدهای جدید برگزیده و برای رهایی خود از اقتدار سنتی کوه نشینان دیلمی ابتکار عمل نوینی برگزینند.

  نکته ی جالب این است که  نیروی جنگی این جنبش بیش از پیش به نیروی جنگی دیلمیان اتکا داشت لیکن رهبر ایدئولوژیک این قیام بی تردید در دست زیدیان علوی و مشخصاً در ابتدا در دست داعی کبیر یعنی حسن بن زید علوی بود که شخصیتی کاریزماتیک داشت و بنایراین با تیزهوشی توانست از شرایط انقلابی و شور و شوق ناشی از پیروزی مردم بر دشمنی قوی، جای پای زیدیان را که از حدود نیم قرن پیش به این دیار مهاجرت کرده و اکنون جزئی از مردم این ناحیه به حساب می آمدند در قلمرو طبرستان و دیلمیان محکم تر نماید. به عبارت دیگر دشمنی آشکار و بدون ملاحظه ی زیدیان دگر اندیش با خلفای عباسی،  وجه مشترکی برای مقبولیت زیدیان در قلمرو طبرستان و به ویژه دیلمان فراهم کرده بود. این موقعیت سبب شد تا زیدیانی که از درون یک جنبش طولانی وتشکیلات آن در شهرهای بزرگی چون بغداد، کوفه و ری بیرون آمده بودند، فرصتی طلایی فراهم  شود تا نفوذ خود را به صورت سازمان یافته در قلمرو شرق سرزمین دیلمیان سازماندهی کرده و استحکام بخشند.

پیداست که از نظر ما بررسی این جنبش از این نظرمهم است که بخش مهمی از تاریخ دوره ی نخستین اسلامی در گیلان شرقی به طور مستقیم وگیلان غربی به طور غیر مستقیم تحت تاثیر جنبش زیدیه وآموزه های آن قرارداشته است. و مهمتر این که به باور ما ظهور اولین شهر و پویش های تمدنی درجلگه ی شرق گیلان به طور مستقیم به این جنبش و تحولی که در ساختار باورها ، فرهنگ، سواد آموزی و همچنین شیوه معیشت و تولید  بوجود آمد، به طور مستقیم تحت تاثیر همین جنبش بود. حتا می توان ادعا کرد که بخشی از تاریخ ایران نیز از این جنبش متاثر بوده است. در واقع آل بویه که در دوره ی مهمی از تاریخ ایران نقش آفرینی کرده ، نه فقط بخش مهمی از فلات مرکزی ایران بلکه دربار خلفای عباسی را نیز به زیر حاکمیت خود درآورد، از درون این جنبش وآموزه هایش در سرزمین گیل ودیلم برخاست . گفته شده که ساکنان دیلمی جلگه نشین سخت به یکی از رهبران جنبش زیدیه( ناصر کبیر) و بازماندگان او ارادت خاص داشتند و همین ارادت که به نظر می رسد در تقابل با نظامیان دیلمی معنای ویژه ای پیدا می کرد، زمینه ی ساختارهای فرهنگی و سیاسی بعدی را در گیلان شرقی پدیدآورد .

  از نظر ما ظهور فرماندهان نظامی دیلمی با وابستگی به یک فرقه ی اسلامی دگر اندیش واپوزیسیون اسلام رسمی حاکم، نشان از نقش آفرینی تاریخ ساز این تحول فکری و فرهنگی در تاریخ منطقه ی گیل ودیلم وطبرستان در اواخر قرن سوم و اوایل قرن چهارم دارد که بیش از هر چیزی به استحاله شدن تدریجی ساکنان سرزمین گیل و دیلم در جنبش انقلابی زیدیه با حس ابتکار و اعتماد به نفس بیشتر در مقیاس سرزمین اسلامی شد. با توجه به تجربه های گوناگون ایرانیان برای برون رفت از بحران دو قرن تحقیر و تقریباً شکست تمام این جنبش ها، اکنون جنبش زیدیه تجربه ی نوین و در نتیجه فرصتی طلایی فراهم کرده بود تا نیروی عظیم جنگی منزوی و در درجه ی نخست فرماندهان جنگ سالار آن از اتهام کفر رها شده و با برافراشتن پرچم مشروعیت دینی در زمانه ای که تنها منبع مشروعیت آفرین تلقی می شد، اتکای به نفس وافر برای ارتقاء از نردبان قدرت توسط این فرماندهان بوجود آید. از این رو بررسی اجمالی و به طور فشرده ی این جنبش و مکانیزمِ نفوذ گام به گام آن در شرق گیلان برای شناخت تاریخ  قرون نخستین اسلامی درگیلان و اهمیتی که حوزه ی جغرافیای فرهنگی این جنبش به مرکزیت هوسم در سرزمین دیلمیان بوجود آورد، ضرورت دارد. بنابراین اکنون پرسش مقدر این است که این جنبش چگونه زمینه های تحول مورد نظر را پدید آورد؟ و این تحول چه نقشی در تاریخ گیل ودیلم وکل تاریخ گیلان داشته وآیا ظهور شهرتاریخی هوسم و نخستین هسته ها و نهادهای توسعه فرهنگی در گیلان، ارتباطی با این جنبش پیدا می کند؟ پیش از این جنبش شرایط اقتصادی واجتماعی این نواحی چگونه بوده است؟

چنان که پیشتر گفته شد، زیدیان علوی در دو موج مهاجرتی به سواحل جنوبی دریای خزر مهاجرت کردند و البته به نظر می رسد که گروه بیشتری از آنان در هر دو موج مهاجرتی در داخل سرزمین گیل ودیلم ساکن شدند که جانشینان طاهریِ خلیفه ی عباسی در طبرستان را یارای ورود به این سرزمین نبود. در واقع به نظر می رسد که  جلگه ی شرقی سرزمین گیل و دیلم بیش از هر جایی مهاجر نشین علویان زیدی عرب تبار و پیروان ایرانی آن بوده است.

  گفتیم که حسن بن زید در سال 250 هجری بر طاهریان پیروز شد و پس از بیرون راندن نایبان خلیفه ی عباسی یعنی طاهریان از طبرستان، حکومت زیدیان را در طبرستان بنا نهاد. اما سرانجام حسن بن زید معروف به داعی کبیر پس از بیست سال فرمانروایی با عنوان اولین حاکم علویان در طبرستان درسال270هجری درآمل درگذشت. قیام به رهبری او تحولی بزرگ نه فقط در طبرستان بلکه در سرزمین گیل ودیلم نیز پدید آورد. اکنون سواحل جنوبی دریای خزر از گرگان تا رودخانه ی چالوس و البته تا سفیدرود از دست خلیفه ی عباسی وکارگزاران او خالی شده بود و مهمتر این که ساکنان سرزمین گیل ودیلم دراین مبارزه متحد وهمراه علویان بودند وآنان نه فقط در این پیروزی نقشی مهم داشتند بلکه خودرا شریک اصلی این پیروزی به حساب می آوردند.پیداست چنین شرایط سیاسی- نظامیِ بزرگ، پذیرش و ترویج مذهب زیدیه یعنی نحله ی مبارز و پیروز منطقه را در سرزمین گیل و دیلم تسریع می نمود و زمینه های پذیرش آن را دربستر این پیروزی بیش از پیش فراهم می کرد.

     بعد از حسن بن زید برادر او محمد بن زید معروف به داعی صغیر بنا به وصیت حسن جانشین او شد. او به طور مستمر بافرستاده ها و فرماندهان یعقوب لیث صفاری که این زمان در خراسان جای طاهریان را گرفته بودند،دائماً در جنگ وگریز بود تا این که سرانجام سامانیان بر یعقوب لیث پیروز شدند و داعی صغیر از خلاء قدرت ایجاد شده در سرزمین خراسان که همیشه تمایل به تابع کردن طبرستان وگرگان داشت، استفاده کرد و دوباره بر طبرستان حاکمیت مطلق یافت.اما چون طبرستان دارای خراج مناسب بود، سامانیان یعنی جانشینان صفاریان نیز برای تصاحب آن تلاش بسیار کردند و از این رو به طبرستان لشکر کشیده و داعی صغیر در جنگ با فرمانده سامانیان در سال287 هجری کشته شد و سرانجام پیرزوی از آن سامانیان شدکه قدرتی بزرگ در خراسان به هم زده بودند و بدین ترتیب طبرستان پس از مدتی دوباره به دست کارگزاران خلیفه یعنی سامانیان سنی مذهب افتاد. در این شکست، ناصر کبیر یعنی رهبر بعدی زیدیان سواحل دریای خزر در کنار محمد بن زید حاکم زیدی طبرستان بود ولی پس از شکست کامل محمد بن زید و کشته شدن او  از صحنه ی جنگ فرار کرد و  خود را به شهر ری رساند که گویا در آن قبلاً نیز زیسته بود.

تحول مهم در شرق گیلان در سال های287 تا301 ه ق

   چنان که گفته شد در برانداختن حکومت خلیفه ی عباسی درسواحل دریای خزر اتحادی نانوشته بین سه گروه یعنی مردم محلی در طبرستان، علویان زیدی و دیلمیان در سواحل دریای خزر بر علیه خلیفه و نایبان او شکل گرفته بود که سرانجام به پیروزی بزرگ و بر انداختن حاکمیت خلفای عباسی پس ازحدود بیش از صدسال حکومت مستمر خلفای عباسی در طبرستان ختم شد. در میان این سه گروه ، عنصر جدید یعنی علویان زیدی و نقش آفرینی آنها در این تحول بسیار مهم بود. با پیروزی علویان زیدی به عنوان مذهبی معترض و دگراندیش در طبرستان وتشکیل حکومت در نواحی جلگه ای طبرستان، پذیرش مذهب اسلام دگراندیش به ویژه در سرزمین گیل ودیلم به سرعت گسترش یافت.

 اما چنان که گفته شد سرانجام علویان زیدی از جانشنان طاهریان و صفاریان در طبرستان یعنی سامانیان شکست خوردند و آمل مرکز تشکیلات علویان زیدی به دست سامانیان افتاد و ناصرکبیر( ناصر الحق) پس از کشته شدن محمد بن زید که ابتدا جنگجوی زیدی و سپس عالمی برجسته شده بود ، خود را جانشین او نامید. ناصر پس از کشته شدن محمد بن زید به دست سامانیان به دامغان گریخت و از آنجا به شهر ری رفت که شهری بزرگ وجایگاه مهمی برای زیدیان دراین زمان بود و احتمالاً او قبلاً نیز در آنجا زیسته و آشنایانی داشت. جستان بن وهسودان حاکم دیلم که قبلاً با ناصر کبیر آشنایی و دوستی داشت و احتمالاً از آمدن سامانیان به طبرستان بیمناک شده بود، او راکه در ری اقامت داشت به سرزمین گیل و دیلم دعوت کرد و وعده داد که به او کمک خواهد کرد تا حاکمیت علویان زیدیه را دوباره با رهبری او به طبرستان برگرداند. در نتیجه «دیری نپایید که[ناصر کبیر] دعوت پادشاه جستانی که به او وعده یاری در بازپس گیری تبرستان را داده بود، پذیرفت»(مادلونگ ،1381 ص 143). از این زمان بود که تحول در گیلان شرقی به مسیر جدیدی افتاد.

 با دعوت جستان بن وهسودان و پس از بازگشت ناصر کبیر به سرزمین گیل و دیلم یعنی به نواحی جلگه ای دیلمان، او به یاری پادشاه دیلمی بلافاصله دوبار در سالهای 289 و290 هجری به طبرستان لشکر کشید و هر دوبار از لشکر سامانی و نایبان خلیفه عباسی شکست خورد. پس ازاین شکست ها ظاهراً با سرخوردگی از پیروزی های زود هنگام  و بازگشت سریع به قدرت ، ناصر کبیر به دیلم بازگشت و در هوسم(رودسر) مستقر شد و تمام همِ خود را صرف ترویج مذهب زیدیه و پویش های فرهنگی خاص زیدیه دراین منطقه کرد. به گفته ی مادلونگ«.آنگاه[ناصر] در همانجا ماندتا دیلمیان را که هنوز به کیش زیدی نپیوسته بودند ونیز مردم گیل خاورسفیدرود را به اسلام فراخواند» (مادلونگ 1381،همان،ص143). فراموش نمی کنیم که او پیش از این نیز زمانی در سرزمین گیل ودیلم می زیست و در آنجا با توجه به شغل تبلیغی ومذهبی خود نفوذی زیاد به هم زده بود.ازاین روچنان که گفتیم پس ازدعوت جستان و با کمک او با جمع آوری جنگجویان وپهلوانان به نام دیلمی در دوسال متوالی یعنی سالهای289 و290 هجری به جنگ احمد بن اسماعیل سامانی که با لشکری بزرگ به طبرستان آمده بود از سرزمین گیل ودیلم و احتمالاً از هوسم یعنی جایگاه اصلی خود به سوی آمل حرکت کرد. و چنان که گفته شد ناصر کبیر دراین جنگ ها با احمد بن اسماعیل سامانی شکستی سخت خورد و چند تن از فرماندهان به نام دیلمیِ او یعنی امیر فیروزان اشکوری پدر حسن فیروزانِ معروف که بعدها در سپاه آل بویه خدمت کرد و امیر کاکی گیلانی پدر ماکان کاکی معروف که در همین نبرد در کنار او بودند، کشته شدند. بودنِ این فرماندهان دیلمی یعنی مهمترین خاندان های اشرافی و نظامی گر دیلمی در سپاه او به ویژه این که او تنها یکسالی بود که در نواحی هوسم مستقر شده بود نشانه ی آن است که ناصر کبیر حتا توانسته بود در نخستین سال های استقرار رسمی خود در سرزمین گیل و دیلم رهبری ایدئولوژیک بخش اعظمی از ساکنان گیل ودیلم را ازآن خود نماید. این تحول همچنین نشانه ی آن است که این خاندان ها در شرایط متحول زمانه ، نه فقط ماندگاری وتوسعه ی قدرت خود را در پذیرش ایدئولوژی جدید می دیدند بلکه به تدریج به این واقعیت پی برده بودند که راه توسعه ی قلمرو حاکمیتی دیلمیان نیز در این است که به گرایشی از اسلام که البته مبارز و مخالف خلفا و به گونه ای دگراندیشانه باشد نیز تمسک جویند. بدین ترتیب بود که در این زمان یعنی در ربع آخر قرن سوم هجری، مذهب زیدیه در خاندان های قدرتمند گیل ودیلم به مرکزیت شهر هوسم و به قول مادلونگ خاور سفیدرود پذیرفته شده بود و بی تردید این پذیرش را باید نزد عوام نیز فرض نمود.






نظرات() 

آیا ذوالقرنین همان اسکندر بود ؟!

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-02:53 ق.ظ

" همه جا الیگارشی ها را برانداخت و دموکراسی ها 

را با قوانین سابق اش احیا کرد . 
این هم خود اقدامی علیه دولت ایران بود 
که همیشه از حاکمیت اقلیت ( الیگارشی)
حمایت کرده بود . 
طبعا پرداخت مالیات به دولت ایران هم ممنوع شد .
همه جا آزادی از سلطه هخامنشیان را با خوش حالی پذیرفتند 
و اسکندر را آزادی بخش شمردند ...
آنها به طور قطع آزادی را برزگترین موهبت میدانستند. 
این معنا در کتیبه ای که در قرن سوم که 
در پرین بدست آمده چنین زیبا مطرح شده است 
« برای یونانی چیزی از آزادی مهمتر نیست » " 
اولریش ویلکن و یوجین برزا – اسکندر مقدونی – ص 132 )

۲- سد اسکندر:

اسکندر سدی ساخت تا جلوی اقوام شمالی و مهاجر و مهاجم
را در مقابل هجوم آنها به ایران و بین النهرین بگیرد ..

(( تمام مناطق یهودی نشین در بابل ، ایران ، خراسان ، سبا(یمن) ، دیار بکر ، بین النهرین ، گوتی ها در کوه آرارات ،آلان ، سرزمینی در میان کوهها که تنها راه 
ورود به آن یک دروازه آهنی است ،این دروازه به دستور اسکندر مقدونی ساخته شده )) (سفرنامه رابی بنیامین تودولایی – ص 102)۳

با توجه به گفته های بسیار متنوعی كه پیرامون سد گفته شده ، واقعیت اینست كه تقریبا هیچ سدی را اكنون در دست نداریم كه به یقین و كاملا با توصیفات قرآن همخوانی داشته باشد ...
خصوصا در مورد كوروش ...
چون اگر سد گرگان یا داریال را سد اسكندر حساب كنیم كوروش نقشی ندارد ، و در مورد او اسناد بسیار ضعیف ترند ...
اما سخن برخی از جمله دانشمندان ایرانی را هم اگر نادیده بگیریم و افسانه بپنداریم ، بنیامین تودولایی را نمیتوان متهم به طرفداری كرد ...

حال چرا سد را در چنین مناطقی در نظر میگیریم 
و در نقاط جنوبی تر دنبال چنین سدی نمی گردیم ؟



2- اقوام ...

طبق آماری كه داریم و اقوامی كه نامبرده ایم 
بیشتر اقوامی كه مراكز تمدنی را مورد هجوم ممتد
و مداوم قرار می دادند از شمال به سمت جنوب حركت میكردند ...
اینرا می توانید با یك آمارگیری رد یا اثبات كنید ...
هجوم وایکینگ ها ، فرانک ها ، گل ها ، هانس ها ، 
توتون ها ، هون ها ، مهاجمین اسلاو و استپ های شمالی ،
بلغارها ، ترکها ، تاتارها ، و مغولها و...
این را با سخن دانشمندان هم می توان تطبیق دارد ...

۳- علم ساختن سد

ذوالقرنین هر كس بوده او یا اطرافیانش ، علم ساختن سد را داشتند ، آنهم با این ویژگی .چون خود آن قوم توانایی ساختن سد را گویا داشته اند ولی باز سد ویران می شده و مورد هجوم واقع می شدند .ولی نكته خاص همان دانش ساختن سد نزد ذوالقرنین و یا همراهان و نزدیكانش است ...

میدانیم استادش ارسطو پیشتر سا بقه ساختن یک شهر را داشته و در آن ازمنه زمانی کسی بهتر از او نمی توانسته مهندسی این سد را بر عهده داشته باشد.

 

۳- آتش گرفتن تخت جمشید : (یك دروغ بزرگ و غیر علمی ) :

بیشترین انتقادهای ما از اسکندر زمانی است که داستان آتش زدن تخت جمشید و فریب خوردن او و شرابخواری او پیش کشیده میشود ، در حالی که اکنون با پیشرفت علم باستان شناسی میدانیم که تخت جمشید هیچگاه آتش زده نشده و این داستان را مورخانی چون هرودوت  برای تلافی آتش زدن آتن ساخته اند .میدانیم که سنگهای بکار رفته در تخت جمشید و پاسارگاد همگی از سنگهای آهکیست و سنگ آهک از کربنات کلسیوم caco3 است که زیر فشار یک آتمسفر، در گرمای 894 درجه با گرفتن 391 کالری گرما، هر گرم، میپزد و به 44 درصد co2 و 56 درصدcao تجزیه میشود. گاز co2به هوا میرود و آهک زنده cao میماند. آهک زنده با آب ترکیب شده، آهک شفته ca(oh)2 میشود، و 280 کالری گرما از هر گرم آزاد میگردد.
بر این اساس داستان فریب خوردن اسکندر و ...او که بواسطه آنها تخت جمشید را آتش زد ، خود بخود ،دروغ بودنشان روشن میشود .

 

۶- چشمه گل آلود(Volcanic Mud) :

حتی اذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب فی عین حمئه و وجد عندها قوماقلنا یا ذاالقرنین اما ان تعذب و اما ان تتخذ فیهم حسنا...

با فرضهای پیشین می دانیم که در حوالی قفقاز اسکندر سدی زده که بنیامین تودولایی قرنهای پیش آنرا روایت کرده و حال باید بینیم در آن منطقه چه پدیده ای وجود دارد که قرآن میگوید اسکندر خورشید را در حالی که در چشمه ای گل آلود غروب میکرده دیده ...

از حدود 700 گل فشان شناسایی شده در دنیا، 300 گل فشان در آذربایجان و در حاشیه دریای خزر فعال هستند ...

گزارش شده است كه توانایی بیرون ریختن میلیون ها متر مكعب گازهای هیدروكربنی و كوهی از گل رادارند.خوشبختانه خسارت ناشی از این گل فشان ها كم بوده و بسیاری از توریست ها برای استفاده از اثرات درمانی استخر گل فشان ها به این مناطق سفر می كنند.

گل فشان های جمهوری آذربایجان نمادهای دیدنی وجود منابع نهفته نفت و گاز در زیر عمق زمین دردریای خزر هستند. تراوش گاز زمانی اتفاق می افتد كه زیر سطح زمین از گاز متان اشباع شده و به دنبال پیداكردن راه عبور به سطح هستند.

مثال مشهور تراوش گاز، در یانارداق (كوهستان آتش) در شبه جزیره آبشرون است. مردم غالباً برای دیدن رقص شعله ها به آن جا می روند و از تماشای این پدیده دلفریب كه هیچ گاه خاموش نمی شود لذت می برند و این برای آن ها جالب است كه بفهمند چگونه این آتش جاوید می ماند و از داخل زمین می سوزدو وسیله ای برای پرستش می شود.

مردم آذربایجان پیدایش آیین زرتشتی در آذربایجان را - در حدود 2000 سال پیش- با این پدیده زمین شناسی مرتبط می دانند. بر طبق نظر آنان اسم كشور "آذربایجان" نیز از كلمه آذر به معنی "آتش" از زبان فارسی مشتق شده است. این آیین آتش پرستی مهم ترین آیین تاریخی قبل از اسلام در این منطقه بوده است.

حجم نهایی سالیانه گاز گسیل شده توسط همه گل فشان ها در آذربایجان 20 میلیون مترمكعب در سال برآورد شده است. در سال 1964 گل فشان "Turaghayi"شعله هایی ایجاد كرد كه چندین سال سوختن آن به طول انجامید و 500 میلیون مترمكعب گاز از آن آزاد گردید.گل فشان های آذربایجان معمولا خارج از مراكز جمعیتی، به طور ناگهانی و در زمان كوتاهی اتفاق می افتند.

به همین دلیل مشاهده آن ها از ابتدا تا انتها میسر نمی گردد. به استثنای گل فشان "Lokbatan"

كه توسط دانشكده علوم موسسه زمین شناسی آذربایجان مطالعه گردید و فوران آن بیشتر از 20 ساعت به طول انجامیدLokbatan نام منطقه ای واقع در 15 كیلومتری جنوب باكو است كه در زمان های گذشته به علت وجود گل، شتر ها در آن غرق شده اند.

گل فشان های آذربایجان در اندازه و شكلشان تنوع دارند، اما بیشتر گل فشان های این كشور مخروط

كوچك یا منفذ خروج گل دارند. این مخروط های كوچك جالب بوده و حتی منظره زیبایی دارند و گل سرد،آب و گاز به بیرون می ریزند. در این گل ها خواص درمانی )ید، برم، كلسیم، منیزیم، اسیدهای ارگانیك وهیدروكربن های آروماتیك( گزارش شده است. این محلول گلی ماده سمی قابل توجه ای ندارد.

گل فشان ها اثری جاویدان و بی همتا هستند كه نیاز به محافظت دارند و تاكنون در مورد 23 گل فشان درآذربایجان این محافظت انجام گرفته است.






نظرات() 

گذری بر کتاب «اصول دستور زبان سومری»

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-02:52 ق.ظ

کتاب «اصول دستور زبان سومری و تاریخ و باستان‌شناسی» زمینه آشنایی خواننده را با رویدادهای صد سال اخیر باستان‌شناسی و تاریخی در مورد سومریان فراهم می‌سازد. این کتاب که نخستین گنجینه شناخت فرهنگ و زبان سومری در ایران محسوب می‌شود، نوشته «جان لوییز هایز» است و فریدون عباسی آن را به فارسی برگردان کرده است.

روی جلد کتاب

خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا): کتاب «اصول دستور زبان سومری و تاریخ و باستان‌شناسی» با زبانی علمی، ولی ساده، آموزش‌های اساسی زبان سومری را ارایه می‌کند. اهمیت کتاب «هایز» در این است که شیوه «خودآموز» دارد و بدون معلم نیز قابل استفاده است. آنچه خواننده در این اثر آموزشی می‌تواند بیابد، عبارت‌های عمومی زبان سومری و نظام نگارشی آن است.

همراه با آن، یک رشته مباحث علمی هم مطرح شده است. هر درس شامل فهرست واژگان، نشانه‌های خط میخی، ترجمه و آوا نویسی آنهاست. در ضمن، تفسیر واژگان، تصویر دست‌نویس و عکس کتیبه، آوا نویسی، کلمه نویسی و ترجمه آنها نیز آورده شده است. از بحث‌های تاریخی نیز غفلت نشده و متن‌هایی برای تمرین و دوره کردن هر درس درج شده است.

هر چند که هنوز دانش زبان سومری در آغاز راه است و آن گونه که «هایز» نویسنده کتاب، گوشزد می‌کند، آثار گسترده‌ای درباره این زبان وجود ندارد. با این همه می‌توان این خودآموز زبانی را دریچه‌ای برای شناخت جهان رازآمیز و با شکوه سومری دانست.

کتاب با پیشگفتاری کوتاه درباره اهمیت زبان سومری، مشکلات این زبان و زمینه‌های تاریخی و کتیبه‌های مورد استفاده آغاز می‌شود. در این پیشگفتار، نویسنده یادآوری می‌کند که مطالعه سومر برای شناخت بین‌النهرین باستان، از بدیهیات است. افزون بر این که دانستن این زبان، مقدمه‌ای برای فهم زبان سامی هم است.

از نگاه «هایز»، «تنها از طریق دانش سومری می‌توان تفاوت بین ریشه سامی باستان کلمه اکدی و کلماتی را که تحت نفوذ زبان سومری ساخته شده‌اند، مشخص کرد» از سویی دیگر، همان گونه که مترجم کتاب اشاره می‌کند، برای ما شناخت زبان و تمدن سومری، آگاهی از بخش‌هایی از تاریخ سرزمین ایران، به ویژه در ناحیه جنوب، است. پیوند زبان سومری با گویش‌های شمال خلیج فارس نیز تاکید دیگری بر ضرورت شناخت این زبان است.

«هایز» می‌نویسد که دانشمندان زبان شناس، زبان سومری را به خوبی زبان اکدی نمی‌شناسند، زیرا شماری از ترکیبات صرفی (واژ شناسی) و نحوی زبان سومری روشن نشده‌اند. سپس برخی دیگر از دلایل ناشناخته ماندن بسیاری از جزییات این زبان باستانی را توضیح می دهد؛از جمله این که هنوز زبان هم خانواده سومری شناخته نشده است و از دید توارث زبانی پیدا نیست که این زبان مُرده است یا آن را باید زبانی زنده تلقی کرد.

«هایز» می‌نویسد که این مشکلات گاه ممکن است که دو ترجمه از یک کتیبه را آنقدر متفاوت کند که خواننده دچار این تصور بشود که با دو متن جداگانه رو به رو است. از این روست که محققان زبان سومری هنوز نتوانسته‌اند بر روی یک دستور زبان واحد توافق کنند،اما آنچه دلگرم کننده است و از میزان دشواری‌های زبان سومری می‌کاهد این است که این زبان صرف گسترده‌ای ندارد و فراگیری آن آسان‌تر از زبانی مانند زبان اکدی است.

نویسنده کتاب، این را یادآوری می‌کند که کتیبه‌های مورد استفاده او، همگی متعلق به سنگ نبشته‌های سلطنتی سلسله «اور» سوم (تقریبا ۲۱۱۲ تا ۲۰۰۴ پیش از میلاد) است. سلسله «اور» توسط «اور ـ نامو» تاسیس شد. حکومتگاه این پادشاه در شهر «اور» بود و فاصله زمانی سلطنت او از ۲۱۱۲ تا ۲۰۹۵ پیش از میلاد است.

در دوره فرمانروایی او و پسرش «شولگی»، قلمرو سومری‌ها تا جنوب بین‌النهرین گسترش یافت. با سقوط «اور» سوم و جانشینان «اور ـ نامو»، تمدن سومری نیز دچار انحطاط شد. «هایز» دوره «اور» سوم را دوران آرامش و ثبات بیشتر سرزمین‌های بین‌النهرین می‌داند و آن را «رنسانس سومری» می‌نامد. استحکام شهرها، بنای پرستشگاه‌ها، پاکسازی کانال‌ها و ترعه‌ها و تجارت با سرزمین‌های دیگر، از دستآوردهای این دوره است.

نکته مهم و دست کم امیدوار کننده از جهت شناخت زبان سومری ، آن است که «اور ـ نامو» و پسرش «شولگی» بسیار علاقه‌مند به تهیه متون فرهنگی بودند. چنین دلبستگی، سومرشناسان را یاری می‌کند تا این تمدن دیرینه و غنی را بهتر بشناسند. «هایز» در همین بخش، به صورتی گذرا، به کاوش‌های باستان‌شناسی قلمرو سومریان اشاره می‌کند.

کتاب «اصول دستور زبان سومری» به دو بخش تقسیم شده است و پیوست‌هایی ضمیمه کتاب است. در بخش اول، از طبقه بندی، لهجه‌ها، مشخصه‌های رده شناسی، زبان ترکیبی، زبان پیوندی، نظام نوشتاری، اصول ذاتی نگارش سومری، هجا نگاری، نظام آوایی یا واج‌شناسی، مصوت‌ها یا حروف صدا دار، صامت‌ها یا حروف بی صدای زبان سومری و مسایل زبان شناختی بسیار دیگر بحث می‌شود.

مطالب بخش دوم هم شامل دروس دستوری زبان سومری (۲۳ درس) است. پیوست‌ها دربردارنده موضوعات تاریخی، منابع بین‌النهرین، منابع فرهنگ لغت سومری، کتابشناسی و مرجع‌هاست.

بخش نخست شرح و توضیح این نکته‌هاست که زبان سومری، زبانی «منفرد و ایزوله» است،اما سومرشناسان می‌کوشند که این زبان را با زبان‌های دیگر مرتبط کنند. اختلاف درباره تلفظ لهجه‌ها خود مساله‌ای جداگانه است. از سویی دیگر، جدایی میان زبان سومری با زبان‌های هند و اروپایی و نیز زبان اکدی، دشواری‌های فهم زبان سومری را بهتر نشان می‌دهد.

از همین رو «هایز» مثال‌هایی در این باره می‌آورد؛ دو مولفه مشخصات ظاهری شیوه نگارش زبان سومری و اصول ثانوی این شیوه نیز مورد توجه او قرار می‌گیرد. این را نیز تذکر می‌دهد که خط مورد نگارش سومری، مجموعه‌ای از اندیشه‌نگاری و هجایی است. منظور از اندیشه‌نگاری، به کار بردن یک نشانه برای یک کلمه خاص است. درباره مشکلات نظام واجی و تلفظ هر صدای زبان سومری نیز اشاره‌های روشن گرانه‌ای آورده شده است.

بخش دوم «دروس دستوری» است. «هایز» متن‌هایی را از کتیبه‌های سومری می‌آورد و واژه به واژه درباره آنها توضیح می‌‌دهد. تفسیر واژه‌ها و هجانویسی آنها در تفهیم مطالب، خواننده را یاری می‌کند. بحث‌های تاریخی نیز بر آگاهی‌های او می‌افزاید.

بخش سوم شامل پیوست‌هاست. در این بخش درباره تاریخ سومر و دوره‌بندی آن سخن به میان می‌آید. این دوره‌ها شامل سومر کهن، سومر کلاسیک و سومر جدید است. منابع بین‌النهرین نیز پیوست دیگری است که خواننده را از دانش سومرشناسی آگاه می‌سازد. به همین گونه باید از پیوست سوم که درباره منابع فرهنگ لغات سومری است، یاد کرد. کتابشناسی انتهایی نام شماری از مهم‌ترین تحقیقات درباره سومر را در دسترس خواننده می‌گذارد.

چاپ نخست کتاب «اصول دستور زبان سومری و تاریخ و باستان‌شناسی» نوشته «جان لوییز هایز» با برگردان فریدون عباسی را موسسه فرهنگی انتشاراتی پازینه با شمارگان هزار نسخه با بهای ۱۸۷۵۰۰ ریال چاپ و منتشر کرده است.





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox