یاتما تولکی دالداسندا گوی یسون اصلان سنی، كچمه نامرد كورپیسینن گوی آپارسون سیل سنی

انا یوردم خطبه سرا ­ تاریخ بوئی اوجا یاشا

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 19 اردیبهشت 1397-09:57 ق.ظ


.jpg




انا یوردم خطبه سرا

تاریخ بوئی اوجا یاشا

اوزون قوجا باشون اوجا

ادون اوجا سسون اوجا

علم و هنر اوجاقیسان

ایگید لرون ماواسیسان

گوزلرون گوزلیسن

جنت لرون جنتیسن

برزوكیمین دایاق وارون

باغروكیمین ا رخا وارون

چیمرند و صبا كیمین

قله وارون قلعه وارون

داغ دیوینن كالویجك

جنتلی بیر مكان وارون

باشون اوسته باغرو كیمین

ایاقندا جوشقانلی بیرخزركیمین

هم خادم و كنیز وا رون

 با غرو سنه وقارلانور

خزر سنه جوشقانلانور

یاشا یاشا ایللر یاشا

انایوردم خطبه سرا

تاریخ بوئی اوجایاشا

قارانقوش


باران شدید روی صندلی پارک شب خیابان خلوت تاریک .gif


ادامه مطلب


نظرات() 

درک سیاسی روشنفکران ایرانی

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 18 اردیبهشت 1397-10:46 ق.ظ


منتشرشده در هم میهن٬ شماره ۲۸
۲۶ خرداد ۱۳۸۶
در گفت‌وگو با فرشاد قربانپور

فرشاد قربانپور: مهرزاد بروجردی، نویسنده‌ کتاب تاثیرگذار «روشنفکران ایران و غرب» استاد ایرانی دانشگاه سیراکیوز نیویورک است. گفت‌وگوی ما با بروجردی در مورد روشنفکران وسیاست، موضوع همین ویژه‌نامه است.

بروجردی پاسخ‌های دقیقی به پرسش‌های ما می‌دهد. به ویژه اینکه مصداق‌هایی که می‌آورد بسیار مثال‌زدنی است. ازاین دست همان شعر اقبال لاهوری است:

هزاران سال با فطرت نشستم / به او پیوستم و از خود گسستم
خلاصه سرگذشتم این سه حرف است / تراشیدم، پرستیدم، شکستم

به‌راستی که سرنوشت روشنفکری ایران همان نیم‌بیت آخر شعر است. گفت‌وگو با دکتر مهرزاد بروجردی در ادامه می‌آید.

***

ارزیابی شما از رابطه روشنفکران ایران با سیاست چیست؟

من این سخن را که روشنفکران باید از سیاست کناره بگیرند سست و دفاع‌ناپذیر می‌دانم. به قول نویسنده انگیلسی گراهام گرین، سیاست مانند هوایی که در آن نفس می‌کشیم درون و پیرامون ما را سرشار کرده است. بی شک درجامعه ای مانند ایران کمبود مردمان دانش آموخته و فرهیخته ازیک سو وتمنای فراگیرپیشرفت وتوسعه ی اجتماعی ازدیگر سو روشنفکران را می خواند تا پا به پهنه ی سیاست نهند وآنگاه درهمراهی با تاریخی که پیوسته زخم تیغ وتبر بردل و جگرها نهاده است سرنوشتی پرآب چشم وآتش دل برای خویش رقم زنند.

چنین است که نظاره کنندگان این سرنوشت نافرجام گاه از”قطار خالی سیاست” سخن گفته اند وگه از جهانی که “جز زندان خردمندان” نیست شکوه کرده اند. بی سببی نیست که گروه فراوانی ازایرانیان سلامت را درگریز ازسیاست می دانند، با شاه کلید نظریه ی توطئه عطای هرتکاپوی سیاسی را به لقایش می بخشند وهمه ی دست اندرکاران سیاست را به یک چوب می رانند. من اما، به رغم این نگاه بدبینانه به سیاست، نقش روشنفکران درقلمروسیاست ورزی را آموزش دهی هنرتبدیل کردن زورگویی به قانونمندی به گروه حکومت پیشگان می دانم.

خدمت روشنفکران را همچنین باید دربه چالش کشیدن پندارها وتعصب های جمعی جستجوکرد. چنین است که درگیری و دست اندرکاری روشنفکران درسیاست نه تنها مفید وخواستنی، که ناچاروضروری است وصد البته که سیاست ورزی تنها یکی ازقلمروهای تکاپوی روشنفکری است.

کارنامه روشنفکران ایرانی در پهنه‌ی سیاسی را چگونه ارزیابی می کنید؟

براساس آنچه که در پاسخ به پرسش پیشین آوردم کارنامه روشنفکران ایرانی درگیرسیاست را بهیچ روخوشایند وپذیرفتنی نمی یابم. گرچه درخراب آباد دنیا نامه ای بی ننگ نیست اما به قول فردوسی بزرگ درعجبم که:

جهان سر به سر عبرت و حکمت است
چرا زان همه بهر من غفلت است

به راستی چرا باید ایران (در کنار روسیه) تنها کشوری باشد که دریک سده بحران دوانقلاب را تجربه کند؟ همه می دانیم که انقلاب ازکمیاب ترین رویداد های اجتماعی هر کشوراست وبیش ازهرچیزبه انفجارتوده ی انبوه خواست های بی پاسخ مانده یک ملت می ماند. بدینروی، روی دادن هرانقلاب خود نشان آن است که حاکمان سیاسی و مشاوران آنان در تبدیل کردن روزمداری به قانون مندی و در بنانهادن دستگاه سیاسی ای که حقوق شهروندان را به رسمیت بشناسد ناکام مانده اند. گناه بخشی ازاین ناکامی را باید به گردن روشنفکران ایرانی وکم کاری وغفلت ورزی ایشان نهاد. روشنفکران ما چه در قامت دیوان سالاران، وچه درکالبد رهبران احزاب سیاسی، گروه های زیرزمینی وسندیکاهای حرفه ای وصنفی، الگوی کارآمدی ازرفتارسیاسی به جا ننهاده اند. چه بسیارکه دردفاع از آزادی های سیاسی، کثرت گرایی های فرهنگی، حقوق بشر، قلمرو خصوصی و حقوق شهروندی زبان درکام کشیده اند وچه بی شمارکه به جای نقد کیش شخصیت پرستی، ناسیونالیسم بیگانه ستیزوبیگانه هراس، خود بزرگ بینی های فرهنگی، توده فریبی (پوپولیسم) و بومی گرایی خاموشی پیشه کرده اند.

چرا روشنفکران ایرانی نتوانستند درک درستی از فضای سیاسی ای که در آن به سر می برده اند به دست آوردند؟

بخش بزرگی از پاسخ به این پرسش را می باید در ساختار تارو تیره ی رابطه های اجتماعی و در گرفتگی فضای سیاسی جامعه باز جست. در دستگاه سیاسی ایران از دیرترین هنگام تا به امروز همواره نقش “افراد” بیش از نقش” قانون و قاعده ها” بوده است. درچنین سازوکاری حکومت به راحتی نهادهای نوپای جامعه ی مدنی را فرو می بلعد و گردی از وجودشان باقی نمی نهد بی آنکه برای این کار بهای گزافی بپردازد. چه بسا که نزد ما ایرانیان پیوندهای خویشاوندی بر مسوولیت ناشناسی های سیاسی- اجتماعی پرده می افکند وچه بسیارنخبگان که سرشت و سرنوشت منفعت ملی را با سود یا نیاز شخصی خویش گره می زنند. سازوکارحکومتی ازایندست روشنفکران را تنها برای آذین بستن دستگاه چیرگی خود می پسندد وتنگ میدانی برای جولان این طائفه می گشاید تا روشنفکران درآن همچون سودائیان خیال به داد وستد ایده های تجریدی زیبا اما بی خطرسرگرم شوند، به “غیر سیاسی” بودن کاروبارخویش دل خوش کنند و بدینروی دست حاکمان را برای هرگونه دستبرد درپهنه ی سیاست باز بگذارند. بی شک نا آشنایی روشنفکران با زیروبم سیاست ایران و بی خبری ایشان ازتردستی ها و ریزه کاری های سیاستمداران ایرانی، دوری و ناآگاهی شان از شیوه ی تفکرطبقه های گوناگون اجتماعی، واماندگی شان در دام تحلیلهای ایدیولوژی آلود، تهران محوری در کاربست محک های علوم اجتماعی وچشم پوشی ازدگرگونی سویه های فکری درزندگی شهرنشینان وروستاییان، همه وهمه دست به دست هم داده تا روشنفکران ما سررشته شناسایی جنبش های اجتماعی را از کف بدهند واز فهمیدن چندوچون حرکت مردمی که به سوی صندوق های رای می روند وابمانند. نمونه ی این گسست میان روشنفکران وتوده های اجتماعی را می توان درانتخابات گذشته ی ریاست جمهوری دید. روشنفکرانی که خود را نه تنها ناقد آقای خاتمی، که به کلی مخالف آقای هاشمی می دانستند، یک باره پشت سر اوایستادند وازاو دفاع کردند. اما مردم دفاع و فراخوان روشنفکران را به چیزی نگرفتند. من البته با این سخن که تمامی روشنفکران پشت سرآقای هاشمی ایستادند موافق نیستم اما به فرض که چنین باشد بازباید پرسید که به راستی چرا روشنفکران دست به چنین کاری زدند؟ به نظر من از یک سو کاستی ها و ناتوانی های دولت هشت ساله ی آقای خاتمی ایرانیان را ازنامزد اصلاح طلبان دلسرد می کرد واز دیگرسو کارنامه ی طولانی وبسا مجادله خیزآقای هاشمی که بیش از هرکس دیگری در جمهوری اسلامی سمت های گوناگون حکومتی داشته است نیزهر گونه پاسخ گویی سرراست به پرسش چه باید کرد را نا ممکن می ساخت.

به هرروی این واقعیت که گروهی از روشنفکران ایرانی در مرحله دوم انتخابات پشت سرآقای هاشمی ایستادند با آن نکته که شماری ازهمین روشنفکران ناقدان جدی کارنامه آقای هاشمی بوده وهستند سازگاراست. دموکراسی حق نقد حاکمان را در کف شهروندان می نهد وهیچ گزینش آگاهانه ای بدون نقادی وارزیابی نامزدها ممکن نیست.

چرا روشنفکران ایرانی تاثیر چندانی در قلمرو همگانی جامعه ی ایرانی ندارند و چرا این تاثیر اندک نیز چندان دلپسند و پذیرفتنی نیست؟

از این پرسش چنین برمی آید که گویی می توان روشنفکران را به دادگاه تاریخ کشید اما از زمانه ای که روشنفکران را چون نقطه درمیان گرفته است هیچ نپرسید. همانطورکه در بررسی رفتار روشنفکران در کتابم “روشنفکران ایرانی و غرب” آورده ام، وبه قول سارتر، هیچ جامعه ای نمی تواند از روشنفکرانش شکایت کند بی آنکه خود را نیز متهم سازد. چرا که هر جامعه خود پدیده ی روشنفکران خویش را به بارمی آورد. روشنفکران ایرانی به خاموشی و سلامت — و بسا از سر مهرورزی ساده دلانه — از کنارسنت ایرانی گذشته اند وهیچ گاه گرمی دلپذیراما رخوت آورسنت را با سرمای سوزان خرد نقاد سودا نکرده اند. گرچه گهگاه رفیقان سیاسی پیشین را با نوشته هایی چون “من متهم می کنم” نواخته اند، اما هرگز دلیری پنجه افکندن با توده ی مردم و نقادی باورهای ریشه دارو سنتی ایشان را نداشته اند. گاه از جعفرخان از فرنگ برگشته نقدکی کرده اند اما به زودی تیغ زبان درکام کشیده اند وازسنتی که در تارو پود وجود واندیشه ی خود ایشان ریشه دوانیده و دست و زبانشان را برای نقد خود- سنت سخت بسته است سراغی نگرفته اند. چشم بستن روشنفکران ایرانی بر جامعه و سنتی که پاره درشتی از تفکر واندیشه ی خود ایشان را سامان داده است، راه برون رفت از دایره ی — به قول اقبال — بت تراشی و بت شکنی را برروشنفکران ما بسته و بیرون جهیدن از دام دوگانه ی سنت- مدرنیته را برایشان ناممکن ساخته است.

هزاران سال با فطرت نشستم
به او پیوستم و از خود گسستم
نتیجه سرگذشتم این سه حرف است
تراشیدم، پرستیدم، شکستم

بی‌گمان پنجه افکندن دلیرانه روشنفکران ایرانی با سنت وعادت های فکری ایرانی درگرو نقد خود فطرت گونه ای است که هزاران سال با آن نشسته وبرخاسته ایم.

به نظرشما از چه رو در ایران کنونی تمامی افراد با سواد خود را روشنفکر نیز می شمارند؟ آیا این به فروکاستن مفهوم روشنفکری نمی انجامد؟

بله درجایی که هراوستای معماری مهندس می شود وهرعربی دانی فیلسوف، هرکس هم که کارآزاد دارد تاجر وبازرگان است، هرباسوادی روشنفکراست، وهرمتفنن سیاست نیزکارشناس سیاسی است. به قول مرحوم دهخدا:

مشتی اسمال به علی کاروبارا زار شده
تو بمیری پاتوق ما بچه بازار شده
هر کسی واسه خود یکه میاندار شده
تقی زهتاب درین ملک پاتوق دار شده
وکیل مجلس ما جخت آقا سردار شده …

آیا دورانی را می توان به یاد آورد که درآن درگیری و دست اندرکاری روشنفکران درکاروبارسیاست پی آمدهای مستقیم و پیشروانه درراستای هدف ها و حرکت های روشنگری داشته باشد؟

به نظرمن دوره ی رضا شاه مهمترین زمانه ای است که در آن می توان ازدست اندرکاری روشنفکران درکارسیاست نشان جست و تاثیرژرف ایشان برروندهای اجتماعی وسیاسی را دید. درهیچ دوره ای از تاریخ یکصد سال گذشته در سرزمین ما روشنفکران سیاستمداری با دانش وتوانایی های ذکاءالملک فروغی، علی اکبر داور، محمد تقی بهار، عیسی صدیق، احمد کسروی، فخرالدین شادمان و بسیاری دیگر برسیاست ایران اثرنگذاشته اند.

به نظرشما پدیده ی روشنفکری دینی پی آمد چه سازو کارهایی در جامعه ی ایران است؟ آیا کاروبار روشنفکری به روشنفکری دینی انجامیده است یا اینکه کار سیاسی به روشنفکری دینی دامن زده است؟ دست آخر، آیا این بافت اجتماعی جامعه ی ایرانی است که روشنفکران دینی در خود می پرورد؟

به راستی نگاه از دریچه ی جامعه شناسی آگاهی دست اندرکاری این هر سه علت در پیدایش وپرورش روشنفکری دینی را آشکارمی کند. بی شک نمی توان تکاپوهای پی گیرفکری کسانی چون دکتر شریعتی ودکتر سروش در پیش و پس از انقلاب را نادیده گرفت. بافت اجتماعی جامعه ی ما نیز درروی آوردن ایرانیان به آرای روشنفکران دینی نقش دارد. دینی بودن فرهنگ وجامعه ی ما به این معنا هم هست که روشنفکران دینی مخاطبان بیشتری می یابند ونیز ازگونه ای برتری سیاسی نسبت به همگنان عرفی گرای خویش بهره می برند. بهرروی درجامعه دینی ایران، ودر قیاس با روشنفکران عرفی گرا، روشنفکران دینی به صرف دینی بودن و دینی اندیشیدن میدان فراختری برای گفتگو و تکاپوی اندیشگی و سیاسی می یابند حتی اگرحرف وسخن آنان دلپسند حکومت دینی نباشد.

تاثیرروشنفکران دینی بر صحنه ی سیاسی را چگونه ارزیابی می کنید؟

بی گمان روشنفکران دینی تلنگری به شیشه ی باورهای دیگر گرایش های دینی زده اند ودرلرزانیدن بنای دین باوران سنتی کامیاب بوده اند. همانگونه که می دانیم اندیشه ورزی های دین شناسانه در ایران امروز بسیار پیش تروفراگیرتراز آن دیگرکشورهای منطقه است. با این همه ترازنامه روشنفکران دینی درپشتیبانی وهمکاری با آنها که غیرخودی- بیگانه، یعنی روشنفکران عرفی گرا، قلمداد شده اند بهیچ رو درخشان نیست. همچنین عافیت اندیشی سیاسی وسلامت طلبی روشنفکران دینی را ازهمراهی وپشتیبانی نیروهایی که جلوترو قاطع تر ازایشان حرکت می کردند بازداشته وسبب شده که امروزروشنفکران دینی با پدیده ریزش نیروها روبه رو شوند.

به گواهی تجربه روشنفکران دینی امروزدیدگاه های دیروز خود را به نقد می کشند و گویی به آهستگی و تامل به سوی عرفی گرایی گام بر می دارند. در میان روشنفکران عرفی گرا اما، کمتر کسی را سراغ داریم که اندیشه های دیروز خویش را به سود سنت و اندیشه ی دینی دگرگون سازد. به هر حال باید به یاد داشت که کثرت گرایی معرفتی تنها شیوه ای است که جامعه را در برابررکود فکری بیمه می کند.

چرا روشنفکرایرانی هیچ گاه نتوانست تکلیف خود را با جامعه ای که در آن می زید روشن کند؟

فکرمی کنم پیش ازاین به بخشی از این پرسش پاسخ گفته ام. آنجا که ازیکسو به دوگانگی وجدایی روشنفکران از فرهنگ و اندیشه ی گروه ها وطبقه های گوناگون اجتماعی اشاره کردم و ازدیگرسوسنت را پاره ی مقومی ازهستی واندیشه ی روشنفکران دانستم. گرچه روشنفکران ما هرازچند گاهی به شورش سیاسی دست می گشایند اما درخلوت فکرودر جمع خانواده و درشیوه ی رفتار با همسروفرزندان خود سرتسلیم به عرف اجتماعی فرو می آورند. دربرابری حقوق زن و مرد داد سخن می دهند اما تا ازآستانه پا به اندرون خانه می نهند، بالاپوش سنت به برمی کنند ودست ازآستین تحکم به زن و فرزند به درمی آورند. دربیرون خانه مدرن و امروزی ودر درون سنتی و دیروزی اند. جامعه نیزهمین نرد را با روشنفکران می بازد. از یکسو ازنام نامی استاد دانشگاه، روزنامه نگارشجاع، و زندانی سیاسی به احترام ویژه یاد می کند و از دیگر سوشمارگان کتاب های همین استادان وروزنامه نگاران وزندانیان در کشور 70 میلیونی از چنبر 2000 تا 7000 بیرون نمی جهد.

به رابطه ی روشنفکری ایرانی و دولت چگونه می نگرید؟

افسوس که دولتمردان ما ازروشنفکران نه پند وحکمت، که آستان بوسی وخدمت طلب می کنند وبدین شیوه خود را برتراز آستانه ی نقد روشنگرانه می نشانند. روشنفکران نیزبه ناچاراز پیچیدن درزلف چون کمند دولت تن می زنند چه به قول حافظ، سرها بریده بینند بی جرم و بی جنایت.

آیا از اساس چیزی به نام روشنفکری در ایران وجود دارد؟

پاسخ به این پرسش در گرو تعریفی است که ازروشنفکری می دهیم. اگر تردید وحیرت را خاستگاه کارو بارروشنگری بدانیم، روشنفکربه پرسیدن چرا، چگونه، آیا، مگرو در میان آوردن اما و ولی زنده است. پیش نیازچنین زندگانی ای اما، پذیرایی اندیشه ی مخالفان، آزادی علمی وعملی، رواج روزنامه ها وهمایش ها، نقد کتاب ها و مقاله ها، پرورش دانشجویان پرسشگر وپایان دادن به پیوندهای مریدی- مرادی است. باید به برداشتن ازحساب فکری رفتگان نیزپایان داد و — به قول برنارد شاو– دریافت که آنچه ما را دانا می سازد نه تجدید خاطره با گذشته، که مسئولیت پذیری دربرابرآینده است.

اگر چیزی به نام روشنفکری ایرانی موجود است، آیا این روشنفکری کارنامه ای دفاع پذیر دارد؟

بگذارید پرسش شما را با پرسش دیگری پاسخ بگویم. آیا به راستی چند کارجدی روشنفکری در این 28 سال پس از انقلاب به هم رسیده است؟ اگر شمردیم وبه شمارانگشتان دست هم نرسیدیم آنگاه چه باید گفت؟ گرچه می گویند که آرزو سرمایه ی مفلسان است، من بیم آن دارم که پس ازچندی نوای نومیدی هم گوشمان را نیازارد. به قول ابتهاج:

زین بیابان گذری نیست سواران را لیک
دل ما خوش به فریبی است غبارا تو بمان





نظرات() 

پان ایرانیسم خطری که هویت ایرانی را تهدید می کند؛ گفت وگو با ناصر فکوهی

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 18 اردیبهشت 1397-10:34 ق.ظ

 

هویت و تاریخ یک کشور را نباید با نفرت و تحقیر دیگران ساخت

شفقنا زندگی- دکتر ناصر فکوهی، استاد انسان شناسی دانشگاه تهران و مدیر موسسه انسان شناسی و فرهنگ بزرگترین و خطرناک ترین شاخص را گسترش ملی گرایی افراطی و شوینیستی در بین نخبگان دانشگاهی و روشنفکران دانسته و معتقد است: مردم عادی  اگر درباره گذشته توهم داشته باشند و برای خود خیالاتی  درست کنند و حتی در زبان عامیانه ای  این و آن را تحقیر کنند، البته نادرست و زشت است، اما به آن میزان تاثیر ندارد که نخبگان ما  که باید در جریان مسائل جهان و در جریان تحولات تاریخی این پهنه باشند، خود را به دست این توهمات خطرناک بدهند و در صف اول  نژادپرستی و شووینیسم قرار بگیرند و حتی سیاسیون را به این جهت خطرناک هدایت کنند.

او معتقد است: اجازه ندهیم سراب های گذشته زندگی ما را به سوی افراطی گری های ملی و باستان گرایانه ببرند. تاریخ و گذشته چند هزار ساله ما بسیار ارزشمند است باید  برای شناخت دقیق آنها بسیار کار کنیم، دروس مختلف راه اندازی کنیم، موزه های بسیار بسازیم و ارزش داشتن تاریخی چند هزار ساله را بدانیم و به آن افتخار کنیم و به جهان نیز نشان دهیم که قدرت این تاریخ را می شناسیم  و از آن حفاظت  و برای آن خدمت می کنیم. اما این ربطی به آن ندارد که به سوی شوینیسم و تحقیر دیگران برای بالا بردن خود برویم. همه فرهنگها ارزش دارند و اولین و بزرگترین افتخار ما این است که در کشوری زندگی می کنیم که حتی پیش از هخامنشیان این امر را به رسمیت می شناختند و قدرت مرکزی اجازه می داد فرهنگ ها، زبان ها، سبک های زندگی مختلف، در کنار هم با آرامش زندگی کنند بدون آنکه تحمیلی در کار باشد.

فکوهی همچنین تصریح می کند: اقوام ایرانی همواره جزو افتخارات این سرزمین بوده اند؛  هم با زبان هایشان، هم با فرهنگ هایشان و هم با سنت ها و تاریخشان، این را من هم درباره  ترک های ایران می گویم، هم درباره عرب ها،  کردها، بلوچ ها،  گیلک ها و سایر اقوام ایرانی. چه دلیلی دارد که ما امروز  با  رویکردهای شوینیستی به مقابله با غنای فرهنگی خود برویم، جز آنکه تعمدی داشته باشیم که  اقوام و فرهنگ های متفاوت و رنگارنگی را که هزاران سال است با هم زندگی می کنند به جان هم بیاندازیم. همان اتفاقی که در کشورهای عربی و یا در ترکیه افتاد.

در ادامه متن مصاحبه خبرنگار شفقنا زندگی با دکتر فکوهی را می خوانید:

*برخی معتقدند پدیده باستانگرایی در سال های گذشته رشد قابل توجهی داشته است. چنین ادعایی چه میزان صحت دارد؟ 

متاسفانه به دلیل آنکه برخی از موضوع ها  هنوز تا حدی شامل خطوط قرمز می شوند و فضا در حوزه های رسانه ای به اندازه کافی و در ابعاد لازم باز نشده است، ما نمی توانیم در این باره با قاطعیت سخن بگوییم؛ و اغلب می بینیم که هر دو سوی این ماجرا دست به اغراق می زنند: یعنی مخالفان باستان گرایی آن را پدیده ای  بی اهمیت و کوچک اما خطرناک می نامند که باید در نطفه از میان برود و برعکس موافقان آن، معتقدند که بسیاری از مردم ایران  امروز طرفدار باستان گرایی هستند و  باید از این رویکرد  روشی سیستماتیک برای ایجاد ملی گرایی جدید را ساخت. ما نمی توانیم با چنین قاطعیت هایی سخن بگوییم. اما  افزایش بسیار زیاد اظهارات  رسمی و غیر رسمی با رنگ و بوی ملی گرایی افراطی و شوینیستی، حتی از تریبون های  رسمی و دانشگاهی کشور،  در سخنرانی های علمی و در  برنامه های مردم پسند و بالاخره در کوچه و خیابان و  میدان های ورزشی و حتی ورود بخشی از  رسانه های نمایشی مثلا سینما در گونه ای فیلم های مبتذل با  عنوان «کمدی» یا «کمدی موزیکال»  به عرصه استفاده از  تمایلات  شوینیستی و  نژاد پرستی در ایران و حتی برخی از واکنش های  شووینیستی که در سال های اخیر مثلا در حمله به سفارت عربستان شاهدش بودیم،  می توانند نشانگانی باشند از اینکه ما شاهد  موج جدیدی از  باستان گرایی هستیم.

من از لحاظ تاریخی و در صد سال اخیر این موج را سومین موج پان ایرانیستی معاصر می دانم. موج های پیشین هر دو  در رژیم گذشته  ایجاد شده بودند . اولین آنها به ابتدای حکومت رضا شاه بر می گردد  یعنی زمانی که او با پیروی از  توصیه روشنفکران و تحصیلکردگان آن زمان، تمایل یافت برای ایجاد دولت مدرن در ایران الگوی انقلاب فرانسه را بر گزیند و دست به سرکوب های گسترده  و بی رحمانه ای به ویژه در غرب و جنوب کشور، در سطح اقوام ایران زد  و  روایت مرکزی  تاریخ ایران را به تنها روایت این سرزمین تبدیل کرد. در حالی که همه می دانند ایران  روایت های متعدد تاریخی دارد که از بین و النهرین و عیلام  تا پارس و پارت و حتی دورانی یونانی و  و در مرزهای شمالی اش ارمنستان و … گسترده است. تمایل به اینکه  نظام مرکزی نه بر اساس  این واقعیت که این نظام در طول هزاران سال  همه اقوام و زبان ها وفرهنگ های ایرانی را زیر حمایت خود گرفته و آنها را با یکدیگر سازش داده، بلکه بر أساس این  نظریه  نادرست و ناشی از انقلاب فرانسه که این  نظام مرکزی باید همه چیز را در  مختصات فرهنگی خودش  تعیین و محدود کند، از این زمان شروع شد که در آن موقع اکثریت قریب به اتفاق ایرانیان تقریبا هیچ چیز از گذشته و روایت های باستانی نمی دانستند. این را باید موج نخست پان ایرانیسم ایرانی دانست که با ورود متفقین باز نایستاد و تنها برخی از  ابعاد فاشیستی خود را در ظاهر تغییر داد، اما  احزابی چون پان ایرانیست و سومکا در  دوره نهضت ملی بسیار فعال بودند و همراه با حزب توده، مهم ترین دشمنان دکتر مصدق و ملی شدن ضنعت نفت به خساب می آمدند  و از عوامل اصلی پیروزی کودتا نیز بودند.  موج دوم پان ایرانیسم در دوره محمد رضا شاه آغاز شد درست زمانی که او نیز همچون پدرش دچار جنون قدرت و مست از ورود سرمایه های نفتی، تصمیم گرفت که ورود ایران به «تمدن بزرگ» اعلام کند و اتفاقا  بر سر مقبره کورش جمله معروف «کورش آسوده بخواب ، ما بیدار هستیم» را بیان کرد و کمتر از هفت سال بعد انقلاب اسلامی  برای همیشه این خاندان را از تاریخ ایران حذف کرد. در دهه ۱۳۶۰ و تا نیمه دهه ۱۳۷۰ ، کمتر خبری از  پان ایرانیسم بود. اما  از نیمه دهه ۷۰ موج سوم  پان ایرانیستی آغاز شد که  در ده سال اخیر بسیار شدت گرفته است.  دلیل اصلی را به نظر من باید در سوء استفاده گروهی از روشنفکران و دانشگاهیان  سلطنت طلب و پان ایرانیست و به خصوص طرفدار مدل رضا شاهی دانست که  به شدت نیز به غرب (به خصوص آمریکا) دل بسته اند و امیدوارند که هر چه زودتر بتوانند به قدرت برسند و  برای این کار  از  گفتمان های عامه پسند ملی گرایانه و «ایران بزرگ» و غیره استفاده می کنند.  این ها کسانی هستند که مدعی برتری فرهنگ ایران نسبت به فرهنگ همسایگان و سلطه تاریخی ایران در این بخش جهان هستند یعنی  دقیقا روی همان مدلی قرار دارند که قبلا ما پان ترکیسم و پان عربیسم و غیره را داشتیم و  خطری که ما را تهدید می کند نیز همین است که این گروه  برای ایران همان سرنوشتی را رقم بزنند که پان ترکیست ها برای ترکیه و پان عرب ها برای کشورهای عربی منطقه: یعنی ویرانی مطلق. هم از این رو این خطر را باید جدی گرفت هر چند که من تقریبا مطمئن هستم که گرایش  اینها به ایران باستان و سخن گفتنشان از وطن دوستی  پیش از هر چیز فرصت طلبانه است و نگاهشان بیش و پیش از هرچیز متوجه  آمریکا و به دست آوردن پست های احتمالی (روی مدل کرزی در افغانستان) در آینده ای مفروض است که نزدیک می دانندش. و البته اگر خدای ناکرده روزی به قدرت برسند بدون شک صدها هزار نفر را در «تصفیه های قومی» به کشتن خواهند داد تا «آریایی های واقعی» را سر کار بیاورند. همان ماجراهایی که در بلوک شرق  و در جنوب قفقار در دهه ۱۹۹۰ پس از فروپاشی شوروی شاهدش بودیم و کشور ما در دوره ای سخت و اندهبار از تاریخ خود در زمان رضا شاه  از سر گذرانده است.    

*با توجه به تجمعی که اخیرا در مقبره کوروش انجام شد آیا می توانیم بگوییم این فرضیه باستان گرایی صحت دارد و به هر حال عده ای معتقد به این پدیده هستند؟

اینکه گروهی طرفدار کورش و ایران باستان باشند، به نظر من به خودی خود هیچ ایرادی ندارد و شاید خوب هم باشد. البته از نظرعقلانیت مدرن این بسیار مضحک است، همانقدر مضحک  که امروز کسی در یونان بگوید طرفدار  آلکساندر مقدونی است یا  کسی در فرانسه بگوید طرفدار ناپلئون بناپارت است( سخنانی که فقط فاشیست های عقب مانده از لحاظ فرهنگی و اجتماعی انجام می دهند) اما بهر حال  فرایندهای «ملت سازی» در اروپا و آمریکا هم برای خود تاریخ ملی به وجود آوردند. مساله در این نیست؛ مساله در این است که  اعتقاد به چیزی که دقیقا چندان اطلاعی از آن نداریم بسیار خطرناک است و  همیشه امکان  دستکاری شدن به وسیله دیگرانی را فراهم می کند که  مایلند  احساسات و عواطف افراد را به سمت و سوهایی که مایل هستند، بکشانند. مثلا اینکه مردم ما به دلیل ناهنجاری ها و سوء مدیریت ها و  بسیاری دیگر از مشکلات، ناراضی باشند و بخواهند  اعتراض کنند که این   کاملا مشروعیت دارد و این در همه دنیا وجود دارد. اما اینکه بر اساس واکنش  به مشکلات خود، به طرف ایدئولوژی های فاشیستی و شووینیستی و ملی گرایی افراطی بروند  کاری است هم  نابخردانه و هم  خطرناک. این امر به هیچ عنوان ربطی به ارزش تاریخ باستان ایران ندارد و من مطمئن هستم اکثریت کسانی که از برتری فرهنگ ایران و  دوران طلایی باستان و این قبیل سخنان  غیر علمی دفاع می کنند، کمترین اطلاعی از تاریخ ایران باستان و  پیچیدگی آن همچون همه تاریخ های  باستانی ندارند. امروز  چه در یونان باشیم، چه در مصر، چه در چین باشیم و چه در هند، یعنی  در همه تمدن های بزرگ باستانی،  هیچ کسی جز  افراطیون فاشیست از نظریه های ملی گرایی افراطی و باستان گرایی دفاع نمی کند. همین را می توان درباره فرانسه و اروپای غربی نیز گفت. در فرانسه تنها راست افراطی است که  از ایدئولوژی ملی گرایی دفاع می کند یعنی حزب مارین لوپن.

نتیجه آنکه به نظر من جوانان ما به خصوص باید متوجه این گونه دام های ایدئولوژیک و خطری که با آنها آینده شان  تهدید می شوند، باشند. این خطر همیشه و در هر شرایطی وجود دارد. آمریکا را ببینیم که این روزها شاهدیم چطور  بی تفاوتی مردم با مشارکت اندکشان در انتخابات و  غفلت و ناآگاهی  بخش بزرگی از آنها یک لومپن واقعی، یک کلاهبردار و  دزد و  دروغگوی حرفه ای را  در راس قدرت نشانده است .  بسیاری از آمریکایی های متفکر و دانشمند و هنرمند وروشنفکر این روزها  از آمریکایی بودن خودشان خجالت می کشند.  نتیجه برای ما این است که اجازه ندهیم  سراب های گذشته زندگی ما را به سوی افراطی گری های ملی و باستان گرایانه ببرند. تاریخ و گذشته  چند هزار ساله ما بسیار ارزشمند است باید  برای شناخت دقیق آنها بسیار کار کنیم، دروس مختلف راه اندازی کنیم، موزه های بسیار بسازیم و ارزش داشتن تاریخی چند هزار ساله را بدانیم و به آن افتخار کنیم و به جهان نیز نشان دهیم که قدرت این تاریخ را می شناسیم.  و از آن حفاظت  و برای آن خدمت می کنیم. اما این ربطی به آن ندارد که به سوی شوینیسم و تحقیر دیگران برای بالا بردن خود برویم. همه فرهنگها ارزش دارند و  اولین و بزرگترین افتخار ما این است که در کشوری زندگی می کنیم که حتی پیش از هخامنشیان این امر را به رسمیت می شناختند و قدرت مرکزی اجازه می داد فرهنگ ها، زبان ها،  سبک های زندگی مختلف،  در کنار هم با آرامش زندگی کنند بدون آنکه تحمیلی در کار باشد.  اما توهمات شبه فاشیستی و شووینیستی ایران بزرگ و شاهنشاهی و غیره  می توانند ما را نیز مانند همسایگان عرب و ترک به باد دیکتاتوری یا نابودی کامل بدهد.

*مهمترین شاخص های بازگشت به باستانگرایی چیست؟ 

به نظر من مهم ترین ، بزرگترین و  خطرناک ترین شاخص، گسترش ملی گرایی افراطی و  شوینیستی در بین نخبگان دانشگاهی و روشنفکران ما است. مردم عادی  اگر درباره گذشته توهم داشته باشند و برای خود خیالاتی  درست کنند و  حتی در زبان عامیانه ای  این و آن را تحقیر کنند،  البته نادرست و زشت است، اما تاثیر آن را ندارد که نخبگان ما  که باید در جریان مسائل جهان و در جریان  تحولات تاریخی این پهنه باشند، خود را به دست این توهمات خطرناک بدهند و در صف اول  نژادپرستی و شووینیسم قرار بگیرند و حتی سیاسیون را به این جهت خطرناک هدایت کنند. من فقط خوشحالم که قدرت سیاسی تاکنون توانسته است از هدایت شدن به این سمت  جلوگیری کند و  اجازه نداده است زمینه های اختلافات قومی و  نژادی و فرهنگی در این کشور ظاهر شود.  اقوام ایران در حال حاضر بدون شک شاهد محرومیت ها و فشارهاهایی هستند، اما هیچ کسی نمی تواند وضعیت آنها را با کشورهای  همسایه ای مثل کشورهای عربی و  ترکیه مقایسه کند که در پان عربیسم و پان ترکیسم  همواره از ما جلوتر بودند و با این ایدئولوژی ها  آینده و حال مردمانشان را به باد دادند.  

*در آغاز انقلاب اسلامی نگاه منفی به پدیده باستانگرایی وجود داشت. در سالهای اخیر نیز که یک جریان سیاسی سعی در بهره گیری از آن تحت عنوان مکتب ایرانی داشت، بازخورد منفی زیادی ایجاد شد. دلیل این حساسیت ها چیست؟

دلیل این حساسیت ها آن است که اولا ما  به مثابه  مردم و ملتی که دارای تمدنی چند هزار ساله هستیم کاملا مشروعیت داریم که برای  خود مثل همه کشورهای جهان یک تاریخ بسازیم و در ساخت این تاریخ از عناصری که در اختیار داریم از جمله باستان شناسی استفاده کنیم. بنابراین به نظر من میراث تمدنی بسیار درخشان  هخامنشی، پارتی، ساسانی و  میراث درخشان تمدن های ایرانی – اسلامی را می توانیم کاملا  برای ساختن تاریخ ملی خود به کار ببریم.  اما اینکه ما همچون همه کشورهای جهان برای خود یک تاریخ و هویت ملی بسازیم به هیچ عنوان به ما حق نمی دهد که این تاریخ را علیه و یا با تحقیر دیگران بسازیم. مثالی بزنم اگر مساله به قدمت باشد، تمدن های  بین النهرینی یعنی آشوریان، عیلام، عرب ها،  یهودیان، آرامیان و … بسیار از ایرانیان مرکزی هم قدرتمند تر بوده و هم  زودتر  تمدن های خود را با فاصله ای بین پنج تا سی قرن پیش از ما بر پا کرده اند. پس آیا این امر به آنها  حق می دهد که ما را تحقیر کرده و ساکنان جدید  ایران بدانند.  به همین ترتیب نیز هویت و تاریخ یک کشور را نباید با نفرت و با تحقیر و خوار شمردن دیگران ساخت، بلکه باید بر نکات مثبت تاکید کرد. ایران پیش از اسلام تمدنی درخشان اما همچون تمام تمدن های باستانی در بسیاری موارد خشونت بار و هولناک بود، همان گونه که ایران و برخی تمدن های اسلامی چنین بودند. اما ما توانستیم درنهایت به تالیف های  با ارزشی میان  ایرانیت و اسلامیت برسیم و چرا حالا باید این ها را به سود خیال بافی های  گروهی  که حتی آن تمدن ها را نمی شناسند به باد بدهیم.  افزون بر این اقوام ایرانی همواره جزو افتخارات این سرزمین بوده اند؛  هم با زبان هایشان، هم با فرهنگ هایشان و هم با سنت ها و تاریخشان،  این را من هم درباره  ترک های ایران می گویم، هم درباره عرب ها،  کردها، بلوچ ها،  گیلک ها و سایر اقوام ایرانی . چه دلیلی دارد که ما امروز  با  رویکردهای شوینیستی به مقابله با غنای فرهنگی خود برویم، جز آنکه تعمدی داشته باشیم که  اقوام و فرهنگ های متفاوت  و رنگارنگی را که هزاران سال است با هم زندگی می کنند به جان هم بیاندازیم. همان اتفاقی که در کشورهای عربی و یا در ترکیه افتاد. حساسیت از این لحاظ به نظر من درست و این مسائل باید  رصد شده و با پان ایرانیست ها به شدت مبارزه کرد؛ همانگونه که باید با پان ها و شووینیست های قومی که هر دو از یک جنس هستند، به شدت  مقابله کرد. پان ایرانیست های قومی، یعنی آن گروهی از  اقلیت های پان ایرانیست درون جمعیت های قومی بزرگ که طرفدار شوینیسم پان ایرانیستی هم هستند، و به نظر من بدترین نوع از نژاد پرستی را در آنها باید سراغ گرفت، شامل همین مبارزه می شوند . این پان ایرانیست ها از همه گروه های دیگر خطرناک تر و  به شدت پرخاشجو هستند. خود من بارها مورد حملات زبانی و نوشتاری این گروه ها قرار گرفته ام،  زیرا به بهانه اینکه خود ترک یا  کرد هستند فکر می کنند حق دارند به یک به قول آنها «فارس» که من باشم، بگویند که حق ندارد از  ترک ها و عرب ها و کردهای کشورش دفاع کند. خوشبختانه مسئولان تاکنون توانسته اند این گرایش های  خطرناک را کنترل کنند و به نظرم  لحظه ای نباید از آنها غفلت کرد زیرا به سرعت می توانند به فاشیسم های  کوچک اما پر زیان تبدیل شوند.  

*آیا باستانگرایی می تواند چالشی برای قرائت رسمی کنونی از ناسیونالیسم ایرانی به وجود آورد؟ 

صد در صد. ما امروز هنوز به ملی گرایی نیاز داریم زیرا فرایند ملت سازی و دولت سازی در ایران به پایان نرسیده است. هویت ملی در کشور ما هنوز  بسیار قدرتمند نیست. چون اگر  به جز این بود شاهد این همه مهاجرت و این میزان از خود بیگانگی و خودباختگی در برابر بیگانگان که در ایرانیان مشاهده می کنیم، نبودیم. برای بسیاری از ایرانیان  «غرب» یک بهشت موعود است که البته  هیچ چیز از آن نمی دانند اما  بهر رو در خیالاتشان آن را می پرستند. برای بسیاری آمریکا، همین وضعیت را دارد. بسیاری  از روشنفکران  و دانشگاهیان ما نیز نه تنها هیچ چیز برای روشن کردن مردم نمی گویند، دوست دارند بر این موج  ملی گرایی افراطی که با عرب پرستی همراه است، سوار شوند  و  تصورشان این است که هیچ کسی  نمی تواند این تناقض وحشتناک را ببیند که چطور کسانی که اینقدر از میهن و وطن دم می زنند از آن سو شیفته  دولت هایی چون آمریکا  هستند که در طول صد سال اخیر بدترین ضربات را به کشور ما وارد کرده است.  متاسفانه این نخبگان به نظر من بزرگترین  منابع از خود بیگانگی ای هستند که ما امروز در  ملی گرایی افراطی می بینیم. در حالی که ملی گرایی و ساخت هویت ملی مورد نیاز کشور ما است و اگر  این  افراطیان بگذارند این اتفاق در  همسازی میان فرهنگ  مرکزی ، فرهنگ های اقوام ایرانی،  و فرهنگ اسلامی خواهد افتاد.

*آیا بازگشت به باستانگرایی می تواند نوعی واکنش به ناسیونالیسم دینی در دوره بعد از انقلاب باشد؟

این گزاره را تا حدی  می پذیرم  و فکر می کنم چه در این مورد و چه در بسیاری  دیگر از موارد  گفتمان های رسمی  با ایدئولوژیزه شدن و سخت گیری های بیهوده سبب می شوند که  برخی از سخنان و رفتارها که در حالت عادی هیچ محلی از اعراب ندارند، توجیه شده و مشروعیت  بیابند و باید از این اقدامات  پرهیز کرد. توهین به پرچم کشورها به نظر من کاری است نادرست و غیر قابل دفاع، زیرا پرچم نماد ملت است نه دولت.  یا یورش بردن به یک فرهنگ یک کشور  در کلیت آن (حال چه آمریکا باشد جه کشورهای اروپایی ) درست نیست باید همیشه حساب قدرت را از  مردم جدا کرد.  زیرا در غیر این صورت افرادی هم پیدا می شوند که با سوء استفاده از  این گونه حرکات  تندروانه،  خود را به مثابه قهرمانان  مقاومت ضد حکومتی و  آزادی  جا می زنند.  نیازی به آن نیست که در و دیوارها را با شعارهای تبلیغاتی علیه آمریکا پر کنیم. کافی است اینترنت و  تلویزیون ها را  باز کنیم تا مردم خوشان بتوانند ببینند با چه کشور رو به سقوطی سروکار دارند. بارها گفته ام  و باز هم تکرار می کنم:  سیاست های  بستن فضای سیای، سخت گیری،  کم کردن سرعت اینترنت، فیلترینگ و … نه تنها هیچ تاثیری بر گسترش آنها ندارند بلکه  آنها را تقویت و به این  برنامه ها  نوعی مشروعیت و  قابلیت مظلوم نمایی می دهند که به هیچ عنوان ندارند؛ زیرا  همه می دانند که این  برنامه ها و کانال ها از طریق وسایل گوناگون  قابل  دیدن است و می بینند. پس با ممنوعیت ما چه می کنیم جز آنکه به آنها مشروعیت بدهیم و بر دعوی آنها به اینکه  سخن راست را فقط از آنها باید شنید و  فقط و فقط آنها هستند که  سخنگوی  راستی و شرافت و  درستی و حقوق بشر هستند، صحه یگذاریم.  باید به خود بیاییم آزادی ها را افزایش دهیم و  شفافیت ها را به حداکثر برسانیم و سخت گیری ها و فشارها را به حداقل، و مطمئن باشیم که این امر نه فقط به زیان  نظام نیست بلکه آن را در برابر  بیگانگان حفاظت خواهد کرد.

گفتگو با خبرگزاری شفقنا 12 آذر 1395 

http://fa.shafaqna.com/news/282211

 

  درباره این نویسنده





نظرات() 

۱۹ غلط املایی در دست‌خط رضاشاه +عکس

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 17 اردیبهشت 1397-11:39 ب.ظ


کسی را با این سطح از سواد، چگونه می توان پدر ایران نوین نامید؟ و مثلا پروژه هایی مثل راه آهن،تاسیس دانشگاه،منع حجاب و...را به او نسبت داد؟
 محمدرضا کائینی از فعالان رسانه و تاریخ در صفحه شخصی خودش با انتشار عکسی نوشت: آنچه می بینید، از معدود دستخط های باقی مانده از رضاخان است.

نکته اش هم این است که قزاق سوادکوه در این چند خط، نوزده فقره غلط املایی دارد! از صدر کلام که با "مغرب الخاقان"(مقرب الخاقان)آغاز می شود تا کلماتی مثل"ترف"(طرف)،"حچ"(هیچ)،"معموریت"(ماموریت)،"به حچ وجح"( به هیچ وجه)،" کاغذ"( کاغذ)و...الخ که در متن آن رخ می نماید.
دستخط رضاشاه


ادامه مطلب


نظرات() 

همه زنانی که با رضاشاه در ارتباط بودند! (+عکس)

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 17 اردیبهشت 1397-06:59 ب.ظ



همه زنانی که با رضاشاه در ارتباط بودند! (+عکس)
اولین ازدواج وی با دختردایی خود مریم (صفیه، تاجماه) بود كه رضاخان 9 سال با این زن زندگی كرد تا اینكه مریم هنگام نخستین زایمان خود درگذشت و از او دختری ...


اولین ازدواج وی با دختردایی خود مریم (صفیه، تاجماه) بود كه رضاخان 9 سال با این زن زندگی كرد تا اینكه مریم هنگام نخستین زایمان خود درگذشت و از او دختری به نام همدم (فاطمه) كه بعد به همدم‌السلطنه ملقب گردید، باقی ماند.

تاج‌الملوك پهلوی (دومین همسر رضاخان) در مورد اولین ازدواج همسرش (رضاخان) در كتاب خاطرات ملكه مادر می‌گوید: «البته این موضوع را سالها نمی‌دانستم، تا بعد از شاه شدن رضا. او آن را از من پنهان كرده بود. حالا تاریخش را به خاطر ندارم. ولی یادم هست كه یك روز دختری را همراه خودش به كاخ شهر آورد و گفت: ”این دخترم است. بعد برایم مشروحاً تعریف كرد كه موقع خدمت در آتریاد همدان با یك زن همدانی به نام صفیه ازدواج موقت كرده و این دختر حاصل آن ازدواج است. من این زن (صفیه) را هرگز ندیدم.“ بعدها همدم‌السلطنه تنها فرزند اولین همسر رضاخان به ازدواج هادی (حدیكجان) آتابای (فرزند پدرخوانده رضاخان) درآمد و این وصلت عاملی برای حضور مداوم خانواده آتابای در دربار پهلوی شد».
همسر دوم رضاخان تاج‌الملوك فرزند ”میرپنج تیمورخان آیرملو“ افسر مهاجر قفقاز بود. رضاخان هنگام ازدواج با تاج‌الملوك در سال 1294 شمسی درجه یاوری (سرگردی) داشت و از او دارای چهار فرزند به نامهای شمس (1296ش)، محمدرضا و اشرف (1298ش) و علیرضا (1301ش) شد. تاج‌الملوك پس از فوت رضاشاه با غلامحسین صاحب دیوانی ازدواج كرد.
تاج‌الملوك پس از وقایع شهریور سال 1320 به منظور كسب قدرت بیشتر گاه و بیگاه در سیاست دخالت می‌كرد و از هیچ نقشی برای مطرح كردن علیرضا كوچكترین فرزند خود در برابر محمدرضا پهلوی فروگذار نمی‌كرد. ”
 
در سال 1300 شمسی رضاخان تصمیم به ازدواج مجدد می‌گیرد. این بار همسر سوم وی ملكه توران (قمرالملوك) دختر عیسی خان مجدالسلطنه امیرسلیمانی و نوه مهدیقلی خان مجدالدوله از رجال دربار قاجار بود. رضاخان در این سال كه مسئولیت وزارت جنگ را به عهده داشت با این ازدواج با خانواده قاجار پیوند خورد. رضاخان برای اینكه همسرانش از هم دور باشند و حسادتهای زنانه باعث بروز مشكلات ویژه‌ای برایش نشود، خانه‌ای جدید در حوالی چهارراه پهلوی برای ملكه توران احداث نمود. 
تاج‌الملوك همسر دوم رضاخان و مادر محمدرضا در كتاب خاطرات ملكه مادر در مورد ملكه توران می‌گوید: «هیچ زنی چشم دیدن هوو را ندارد. بنابر این بنده را متهم به حسادت و این جور حرفها نكنید. من هم مثل همه زنها از هوو خوشم نمی‌آید. اما راه دیگری نداشتم و ناگزیر بودم به خاطر رضایت شوهرم كوتاه بیایم و شرایط را تحمل كنم. این دختر (توران) دماغی بسیار پرنخوت و سر پر بادی داشت. با آنكه در كمال خوشحالی و رضایت تن به ازدواج داده بود، پس از ازدواج و تولد غلامرضا (1302ش) بنای ناسازگاری را گذاشت و هنرش این بود كه رضا را تحت تسلط خود درآورده و او را وادار كند تا مرا از قصر بیرون بیندازد و خودش ملكه ایران شود. رضا نتوانست این زن خودپسند را تحمل كند و پس از تولد غلامرضا او را طلاق داد و فرستاد دنبال كارش».
توران پس از طلاق از رضاخان در سال 1302 شمسی، تا سال 1322 ازدواج نكرد. سپس با بازرگان ثروتمندی به نام ذبیح‌الله ملكپور وصلت نمود و تا هنگام مرگ رضاشاه به همراه تنها فرزندش غلامرضا پهلوی در یكی از عمارتهای دربار زندگی می‌كرد. وی پس از انقلاب اسلامی‌مدتی در آلمان به سر برد و در سال 1373 شمسی در پاریس در خانه سالمندان فوت كرد.
 
رضاخان درصدد بود تا پس از توران امیرسلیمانی همسر چهارمی‌برگزیند. برای این منظور از طریق امیرلشكر خدایارخان خدایاری با عصمت‌الملوك دولتشاهی دختر غلامعلی میرزا مجلل‌الدوله دولتشاهی كه بعدها از سوی رضاخان به سمت ریاست تشریفات داخلی دربار پهلوی منصوب شد، آشنا گردید و پس از چندی وی را به عقد خود درآورد.
عصمت‌الملوك از سال 1302 كه وارد دربار شد تا تاجگذاری رضاخان در سال 1305، سه فرزند به نامهای عبدالرضا (1303ش)، احمدرضا (1304ش) و محمودرضا (1305ش) و سالهای بعد دو فرزند دیگر با نامهای فاطمه (1307ش) و حمیدرضا (1314ش) به دنیا آورد.
عصمت‌الملوك دولتشاهی به هنگام تبعید رضاشاه، همراه وی به جزیره موریس رفت و پس از چند ماه به تهران بازگشت. وی از ابتدا وارد سیاست نشد. اما از نفوذ خود در به كار گماردن اقوام خویش در پستهای پر درآمد استفاده شایانی كرد. پس از مرگ رضاخان در ویلای شخصی خود در شمیران اقامت كرد. پس از انقلاب اسلامی‌در تهران ماند و در سال 1374 شمسی در سن 90 سالگی درگذشت.
 
 

تاج‌الملوك پهلوی دومین همسر رضاشاه


فاطمه پهلوی (همدم‌السلطنه) فرزند اولین همسر رضاشاه و دو تن از فرزندان همسران بعدی وی. از چپ: غلامرضا پهلوی (تنها فرزند توران امیرسلیمانی)، همدم‌السلطنه (تنها فرزند صفیه) و محمودرضا پهلوی (فرزند عصمت‌الملوك دولتشاهی)
 
توران امیرسلیمانی همسر سوم رضاشاه
 

عصمت‌الملوك دولتشاهی همسر چهارم رضاشاه
در دوران اقامت در جزیره موریس در افریقای جنوبی
 

تاج‌الملوك پهلوی در كنار فرزندان خود در سویس (1314ش)
از چپ: شمس پهلوی، محمدرضا پهلوی، تاج‌الملوك پهلوی، علیرضا پهلوی و اشرف پهلوی
 

توران امیرسلیمانی و همسر دومش ذبیح‌الله ملكپور
 
محمدرضا پهلوی و مادرش تاج‌الملوك پهلوی
 

تاج‌الملوك پهلوی در اواخر سلطنت پسرش محمدرضا پهلوی





نظرات() 

همراهی شعر با زیباییهای خطبه سرا

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 17 اردیبهشت 1397-06:14 ب.ظ

 

  

آنک آنک کلبه‌ای روشن

روی تپه روبروی من
در گشودندم مهربانی‌ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز در کنار شعله آتش
قصه می‌گوید برای بچه‌های خود عمو نوروز.

(سیاوش کسرایی)

در برابر طراوت و زیبایی‌های خطبه سرا دو را ه بیشتر نداری! یا سکوت کنی و لذت ببری و یا لذت خود را با شعر همراه سازی ...

تو را من چشم در راهم


شباهنگام، در آن دم که بر جا دره‌ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یادآوری یا نه، من از یادت نمی‌کاهم
تو را من چشم در راهم.

(نیما یوشیج)



بیابان را سراسر مه گرفته است

بیابان را سراسر مه گرفته است
می‌گوید به خود عابر
سگان قریه خاموشند
در شولای مه پنهان
به خانه می‌رسم
گل كو نمی‌داند
مرا ناگاه در درگاه می‌بیند
به چشمش قطره اشكی بر لبش لبخند
خواهد گفت: بیابان را سراسر مه گرفته است ...
با خود فكر می‌كردم كه مه
گرهمچنان تا صبح می‌پائید
مردان جسور از خفیه گاه خود به دیدار عزیزان باز می‌گشتند.

(احمد شاملو)



هوا بس ناجوانمردانه سرد است ...
گروه كوهنوردی قارانقوش در كوههای خطبه سرا



سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت.
هوا دل‌گیر، درها بسته، سرها در گریبان،
دست‌ها پنهان، نفس‌ها ابر، دل‌ها خسته و غمگین،
درختان اسکلت‌های بلورآجین،
زمین دل‌مرده، سقف آسمان کوتاه،
غبار آلوده، مهر و ماه، زمستان است ...

(مهدی اخوان ثالث)


قوقولی قو!

قوقولی قو! خروس می‌خواند.
از درونِ نهفتِ خلوتِ ده
از نشیبِ رگی که چون رگِ خشک
در تنِ مردگان دواند خونمی‌تند بر جدارِ سردِ سحر
می‌تراود به هر سویِ هامون.

(نیما یوشیج)


گل پامچال

گل پامچال، گل پامچال، بیرون بیا، بیرون بیا
فـصل بهاره، عزیز موقع کاره
شکوفانه، شکوفانه
غنچه وا شده، غنچه وا شده بلبل سر داره
عزیز دل بی قراره
بیا دست به دست بدیم، دانه بکاریم، فصل بهاره، عزیز موقع کاره ...

(آهنگ محلی )



بارانی دیگر
از تیره‌ی ترانه‌ی شالیزار
از خطه‌ی‌ منی!
آنجا كه: ابر را
با شاخه‌های خاطره پیوندی ست
و سبزه‌ی سفال
آئینه دارِ شادی باران است
آنجا
آن درختِ كهنْ سال
نام ترا
هنوز
با غروب
می‌گوید.

(رضا مقصدی)

پنجره

یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه‌ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین میرسد
و باز می‌شود به سوی وسعت این مهربانی مکرّر آبی رنگ

(فروغ فرخزاد)



ققنوس

دستها می‌سایم
تا دری بگشایم
به عبث می‌پایم
که به در کس آید
در و دیوار به هم ریخته‌شان
بر سرم می‌شکند.
می‌تراود مهتاب
می‌درخشد شب‌تاب
مانده پای‌آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله‌بارش بر دوش
دست او بر در،
می‌گوید با خود
غم این خفته‌ی چند
خواب در چشم ترم می‌شکند.

(نیما یوشیج)



عکس‌روی تو

عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
عارف از خنده می در طمع خام افتاد
حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد
این همه نقش در آیینه اوهام افتاد
این همه عکس می و نقش نگارین که نمود
یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد

(حافظ)



حدیث بیقراری

برای تو و خویش
چشمانی آرزو می‌کنم
که چراغ‌ها و نشانه‌ها را
در ظلمات‌مان ببیند.
گوشی
که صداها و شناسه‌ها را
در بیهوشی‌مان بشنود
برای تو و خویش،
روحی
که این همه را
در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی
که در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد
از آن چیزها که در بندمان کشیده است
سخن بگوئیم.
(مارگوت بیکل - ترجمه آزاد احمد شاملو)
این جا کسی است پنهان



این جا کسی است پنهان دامان من گرفته
خود را سپس کشیده پیشان من گرفته
این جا کسی است پنهان چون جان و خوشتر از جان
باغی به من نموده ایوان من گرفته
این جا کسی است پنهان همچون خیال در دل
اما فروغ رویش ارکان من گرفته
این جا کسی است پنهان مانند قند در نی
شیرین شکرفروشی دکان من گرفته
(مولوی)
باز باران


http://s5.picofile.com/file/8120777442/DSC_5لل078.jpg




باز باران/ با ترانه
با گوهرهای فراوان
می‌خورد بر بام خانه
من به پشت شیشه تنها
ایستاده: ...
یادم آرد روز باران
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگل‌های گیلان
کودکی ده‌ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک ...

(دکتر مجدالدین میرفخرایی، متخلص به گلچین گیلانی)

نیلوفر

نیلوفر رویید، ساقه‌اش از ته خواب شفافم هم سركشید
من به رؤیا بودم
سیلاب بیداری رسید چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم
نیلوفر به همه زندگی‌ام پیچیده بود
در رگ‌هایش من بودم كه می‌دویدمهستی‌اش در من ریشه داشت
همه من بود
كدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد

(سهراب سپهری)



گیلان، اوی گیلان 

کو ستاره فان درم تی چومانه سویانده؟
کوزیمینا سربنم عطرتی زانویانده؟
می پاتان آپیله سوغات می پابراندگی
کویتا کوچا دوارم می کوچیکی بویا نده
بائید آی دس براران ئیپچه می لبلا بیگیرد
هه چینهی کول ده بدا میشانه، چانچویانده

شیون فومنی


بهار، بهار است
و بر سرِ سبز كردن شاخه‌ها نیست
برف، برف است
هواى شكستن شاخه‌هاى درخت را ندارد
برگ را، به تمنا
نمی‌شود از ریزش باز داشت
با فصل‌هاى سال همسفر شو
سقفى دارد بهار
كف یخبندان‌ها ناپدید است.

(شمس لنگرودی - ملاح خیابان‌ها)


شعراز: رمضان خوشنما خطبه سرا "باغرو"

باغرو داغ خطبه سرا



باغرو داغ
من سنی باغرما باسوب سنه من باش اگرم ای اوجا باش داغ

سن منیم ایلیمی ایللربویی باغروا باسدون ای قوجا یاش داغ

بیرگوزون خزره باخار بیرگوزون ساوالانا

سن منیم ایلیمه دایاق اولدون ای ایللر دایاقی داغ

بیرگوزه خطوه سریه اخار بیرگوزه هیره

باغرمی باغروا باسارام ای كرملی داغ
بیرچایون خزره اخار بیرچایون ارتا بیله

ارتا بیل ارتا یردور اورگی باقلیدور سنه ای اوجاباش داغ

قیش پاییز حاجی اولوب اغ پاپاقون واردور سنون

یا ی یازی سید اولوب یاشیل بوركلی ، جدوئه قزبان باغرو داغ

برزه بیل ،سوباتان،اخارباخار،كیسالا ،شبلی ،نئور

سن اولماسون هیچ اولار ای وارری دولتلی وقارلی داغ

باغرچارتادان سیللی سویلی ایلد یروملار،قوشا قوشا بولاغلار

سن اولماسون هیچ اولار ای ارتالی داغ باغرو داغ

حزر سنه جوشقانلانور ،یوردوم سنه ارخالانور

یاشا یاشا ای اوجا باش ا ی قوجا یاش داغ

شعر ازیارالی دورنا از خطبه سرا





نظرات() 

بررسی یک دروغ بزرگ ( عایشه همسر خردسال پیامبر )!!!

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 17 اردیبهشت 1397-12:30 ق.ظ


 امام بخاری در كتاب تفسیر خویش حدیثی را 

از عائشه نقل نموده، كه در آن می‌گوید: 

هنگام نزول آیة "بل الساعه موعدهم والساعه ادهی وامر" 
كه جزء سورة "القمر" به حساب می آید، 
من "جاریه" ای بودم و بازی می‌كردم. 
فتح الباری، شرح صحیح البخاری، جلد8، 
صفحه486، المكتبه السلفیه، 1407هـ،ق، قاهره، مصر.

لفظ "جاریه" در زبان عرب به معنی دوشیزه آمده است. 
خوانندة گرامی می تواند به كتاب "فرهنگ نوین عربی- فارسی" مراجعه نماید.
"فرهنگ نوین، به اهتمام سیدمصطفی طباطبائی، 
كتابفروشی اسلامیه، نوبت چاپ هفتم، زمستان 1366، تهران، ایران".

كتاب های تفسیر و حدیث می گویند، 
كه این آیت هشت سال قبل از هجرت پیامبر به مدینه نازل شده است. 
اگر سن عائشه را هنگام نزول این آیت اقلاً ده ساله فرض كنیم، 
سن ایشان هنگام ازدواج باید در حدود بیست بوده باشد.


 سیره نویسان در مورد عقد و ازدواج عایشه نوشته اند :
" عقد عایشه در ماه شوال سال دهم بعثت ،

سه سال پیش از هجرت و عروسی او در ماه شوال

در سال دوم هجری رخ داد "(الطبقات الکبری – جلد 8 ص 58)

یعنی بین زمانی که آیه نازل شده هشت سال
پیش از هجرت ، تا زمان زفاف در سال دوم هجری ...
ده سال گذشته است ...

والبته هر عدد پیشنهادی غیر از 10 از سوی 
اسلامستیزان ، باز هم با سخنان قبلی خودشان 
در تناقض است و خود بخود پوچ خواهند شد ...

10+10=20

8-برای آنكه مرزهای زمانی بحث ما مشخص شوند ، 
ذكر تواریخ ذیل را مهم می دانم.
نزول وحی در سال 610 میلادی تحقق پذیرفت.

اسلام آوردن ابوبكر صدیق رضی الله عنه در سال 610 صورت گرفت.

دعوت پیامبر اسلام در سال 613 علنی شد.

نامزدی پیامبر صلی الله علیه وسلم و 
عائشه رضی الله عنها در سال 620 میلادی صورت گرفت.

هجرت پیامبر صلی الله علیه وسلم بسوی مدینه 
در سال 622 میلادی انجام یافت.

انتقال عائشه صدیقه رضی الله عنها به 
خانة پیامبر صلی الله علیه وسلم در سال 623 و 624 میلادی صورت گرفت.

الف: طبری می گوید كه ابوبكر صدیق دارای چهار فرزند بود 
كه همة آنها در دورة جاهلیت به دنیا آمده بودند. 
"طبری، تاریخ الامم و الملوك، جلد چهارم، صفحة 50، دارالفكر، بیروت، لبنان، 1979". 
اگر این سخن طبری درست باشد كه 
عائشه قبل از بعثت پیامبر به دنیا آمده باشد، 
پس او به هیچ صورتی نمی تواند كه هنگام ازدواج نه ساله بوده باشد.

و طبق روایات می دانیم که هجدهمین یا 
بیستمین فردی بوده که اسلام آورده 
پس اگر ولادت او را در زمان نزول وحی 602 بگیریم
او در سال 623 یا 624 بیش از 20 سال داشته ...




9- بر اساس روایت های معتبر تاریخی، "اسماء" خواهر بزرگ عائشه 
ده سال از او بزرگتر بوده است. 
"الامام الذهبی، سیر اعلام النبلاء، جلد2، صفحه 289، 
موسسه الرساله، بیروت، لبنان، 1992" و "ابن كثیر، 
البدایه والنهایه، جلد8، صفحه 371، دارالفكر العربی، 
الجیزه، مصر 1933". 

و كتاب های بسیار معتبر تاریخ 
گزارش می دهند كه اسماء در سال هفتاد و سوم هجری 
به عمر صد سالگی پدرود حیات گفت. 

"ابن كثیر، البدایه و النهایه، جلد8، صفحه372، 
دارالفكر العربی، الجیزه،‌ مصر 1933". 

اگر اسماء در سال هفتاد و سوم هجری صد ساله بوده باشد، 
پس عمر او هنگام هجرت باید بیست و هفت و یا بیست و هشت بوده باشد. 
بر اساس این روایت تاریخی اگر عمر اسماء 
در اثنای هجرت بیست و هفت و یا بیست و هشت بوده باشد، 
عائشه در آن زمان باید هفده ساله و یا هجده ساله بوده باشد. 
اگر عائشه در سال اول و یا دوم هجری ازدواج نموده باشد، 
باید عمر ایشان در اثنای ازدواج هجده و یا بیست بوده باشد.

 

 

متن تکمیلی و مفصل این مقاله در لینک زیر :

عایشه همسر 21 ساله پیامبر

سن ازدواج عایشه با پیامبر حدود ۲۱سال بوده ...

 

 آخرین ویرایش همین مقاله در لینک زیر :

عایشه همسر 21 ساله پیامبر (کلیک کنید )


طبق روایت علمای اهل سنت (نه شیعه) میتواند اعداد زیر باشد :


1-...
2- 19 سال 
3- 21 سال + بکر نبودن
4- 21 سال 
5- 20 سال 
6- 21 سال


1- راوی تمام روایتهای صغیر بودن عایشه خودعایشه یا خواهر زاده اش ابن عامر ، است!!

این خود بکلی این روایات را به چالش می کشد چون چنانچه خوب میدانیم و ده ها روایت 
قطعی داریم که پیامبر رابطه خوبی با عایشه نداشت و عایشه نیز به خدیجه و فاطمه و زنان پیامبر حسادت زیادی داشت ..

حتی روایتهای خود عایشه پر از تناقض است که نشان از دروغگویی و تحریف واقعیت دارد ...


2- روایت نقل شده از بخاری :
در این روایت ابوبکر در پاسخ خواستگاری پیامبر از دخترش عایشه در پاسخ پیامبر میگوید که چنین چیزیشدنی نیست زیرا که من برادر شما هستم- اشاره به پیمان برادری ابوبکر باپیامبر-!!
حدیث خطبة عائشة فمنها : ما رواه فی كتاب النكاح عن عروة أن النبی - صلىالله علیه وآله وسلم - خطب عائشة ، فقال له أبو بكر : إنماأنا أخوك، فقال : « أنت أخی فی دینالله وكتابه وهی لی حلال ». 
*صحیح البخاری كتاب النكاح باب تزویج الصغار رقم 5081

مطلب این است که این پیمان پس از هجرت بسته شده یعنی بفرض سال دوم هجرت را در نظر بگیریم ...سن ازدواج عایشه با توجه به اینکه طبق روایتهای علمای اهل سنت در سال 12 پیش از هجرت عایشه به دنیا آمده و بین عقد و زفاف هم بین سه تا 5 سال فاصله بوده در میابیم که سن ازدواج عایشه با پیامبر حداقل 19 سال بوده (طبق این روایت)
ولادت = 12 پیش از هجرت 
خواستگاری(بفرض= عقد) = سال دوم پس از هجرت 
فاصله بین عقد و ازدواج = 5 سال ( علمای اهل سنت)
نتیجه :
سن ازدواج عایشه با پیامبر
12+2+5=19 سال



3- ازدواج جبیر با عایشه پیش از پیامبر ...
وروى ابن سعد عن أبیملیكة أن رسول الله صلى الله علیه وسلم عندما خطب عائشة . قال أبو بكر : إنی كنتأعطیتها مطعما " لابنه جبیر . فدعنی حتى أسلها منهم .فاستسلها منهم فطلقها.فتزوجها رسولالله صلى الله علیه وسلم.
*الطبقات الكبرى 59 / 7 ، الإصابة 359 / 4

میدانیم که عایشه با جبیر که از مشرکین بود ازدواج کرد ...سپس طلاق گرفت و با پیامبر ازدواج کرد ...
از طرفی علمای اهل سنت و مورخان آورده اند که عایشه بیستمین زنی بود که اسلام آورد ...

برخی هم او را هجدهمین مسلمان میدانند :
إن ابن إسحاق قد عدعائشة فی جملة من أسلم أول البعثة ، قال : وهی یومئذ صغیرة . وأنها أسلمت بعدثمانیة عشر إنسانا فقط.
*سیرة ابن هشام ج 1 ص 271 ، وتهذیب الأسماء واللغات ج 2 ص 351 و 329 عن ابنأبی خیثمة فی تاریخه عن ابن إسحاق ، والبدء والتاریخ ج 4 ص 146 .

برپایه این روایت ابن هشام مدعی است عایشه در شما 18 نفر نخستین ایمان آورنده به پیامبر بوده یعنی در همان سال نخستین بعثت به پیامبرایمان آورده !! در حالیکه بسیار کم سن وسالبوده!!


و طبیعتا پس از اسلام نمیتوانسته با مشرک ازدواج کند (مطعم و جبیر پسرش در شمار مشرکین بودند )
با این حساب عایشه تا اولین سال بعثت شوهر داشته ...

و میدانیم ، سیره نویسان در مورد ازدواج عایشه نوشته اند :
" عایشه در ماه شوال در سال دوم هجری پس از جنگ بدربه خانه پیامبر راه پیدا کرد و مراسم عروسی برگزار شد"(الطبقات الکبری – جلد 8 ص 58)
13+2= 15 
یعنی از طلاق عایشه تا ازدواج با پیامبر 15 سال گذشته ...
حال سن عایشه را در هنگام طلاق از جبیر حداقل همان 6 سال طبق رسوم جاهلیت هم حساب کنیم 
سن عایشه هنگام ازدواج با پیامبر بیش از 21 سال بوده و این شش سال بدبینانه ترین فرض است ...
۱۵+۶=۲۱


4- سیره نویسانی مانند " ابن اسحاق " و " ابن هشام " که پیشگامان سیره نویسی هستند ، 
مینویسند :"عایشه بیستمین فردی بود که به پیامبر ایمان آورد ."
(سیره ابن هشام –ج 1-ص234)

میدانیم سن حضرت علی (ع) در هنگام اسلام آوردن ده تا سیزده سال بوده وگفته می شد "رجل " نبود .
با ااین حساب در بدبینانه ترین حالت اگر سن او را در هنگام پذیرفتن آگاهانه اسلام 8 سال بپذیریم ، در این صورت هنگام به عقد در آمدن او با پیامبر حدود 16 سال داشته و هنگام زفاف 
16+5=21 سال ...



5عالمان اهل سنت سخن از پیامبر در مورد عایشه نقل کردند که پیامبر فرموده فاطمه سرور تمام بانوان جهان است و در مورد عایشه فضیلتی را برشمرد که بر دیگر زنان برتری دارد و دیگران آن را ندارند ...

نکته :
وقتی کسی میگوید فاطمه سرور تمام بانوان جهان باشد چگونه برای عایشه فضیلتی است که 
برای او نیست ؟؟!!

عالمان اهل سنت مانند " طحاوی" که ناقل آن دو حدیث نیز می باشد چنین توجیه کرده است که ...

جمله ای که درباره عایشه آمده است مربوط به زمانیست که فاطمه کوچک و نابالغ بوده ...

خود او میگوید :
" فاطمه در بیست و پنج سالگی در گذشت "
(مشکل الاثار ج 1 ص47و52)
(سیره صحیح پیامبر بزرگ اسلام .ص264)

به این ترتیب :
میدانیم ..
ولادت حضرت فاطمه = دو سال پیش از بعثت سن عایشه = چند سال بزرگتر از حضرت فاطمه 
اگر سن عایشه دست کم سه سال از فاطمه 
بیشتر بوده باشد ...

نتیجه = سن عایشه هنگام عقد با پیامبر 15 سال بوده و هنگام زفاف
15+5=20 سال ...


6- سیره نویسان در مورد عقد و ازدواج عایشه نوشته اند :
" عقد عایشه در ماه شوال سال دهم بعثت ، سه سال پیش از هجرت و عروسی او در ماه شوال در سال دوم هجری رخ داد "(الطبقات الکبری – جلد 8 ص 58)

بنا براین بین عقد و دخول 5 سال فاصله بوده ...
حتی اگر عقد در 9 سالگی جاری شده باشد .عروسی در چهارده سالگی صورت گرفته و اگر طبق گفته های پیشین اهل سنت عقد او در 15 یا 16 سالگی صورت گرفته باشد 
زفاف در 20 یا 21 سالگی صورت گرفته ...

یعنی فاصله دو سال یکی از هزاران دروغ راه یافته در روایات است که خود اهل سنت همین 5 سال را پذیرفتنه اند ...

    محاسبه سن عایشه با مقایسه بین سن او و خواهرش اسماء (21 سال)


یكی از مسائلی كه سن دقیق عایشه را در هنگام ازدواج با رسول خدا به اثبات می‌رساند،مقایسه سن او با سن خواهرش اسماء بنت أبی بكر است. 
طبق نقل بزرگان اهل سنت، اسماء ده سال از عائشه بزرگتر بوده و در سال اول هجری بیست و هفت سال داشته است. همچنین در سال هفتاد و سه از دنیا رفته است؛ در حالی كه صد ساله بوده است.ابونعیم اصفهانی در معرفة الصحابة می‌نویسد:أسماء بنت أبی بكر الصدیق ... كانت أخت عائشة لأبیها وكانت أسن من عائشةولدت قبل التأریخ بسبع وعشرین سنة.
اسماء دختر ابوبكر، از جانب پدر خواهر عائشه و از او بزرگتر بود، اسماء، بیست و هفت سال قبل از تاریخ به دنیا آمد.الأصبهانی، ابونعیم أحمد بن عبد الله 
-متوفای430هـ-، معرفة الصحابة ج 6 ، ص 3253 ، رقم : 3769 ، طبق برنامه الجامع الكبیر.
و طبرانی می‌نویسد:مَاتَتْ أَسْمَاءُ بنتُ أبی بَكْرٍ الصِّدِّیقِ سَنَةَ ثَلاثٍ وَسَبْعِینَ بَعْدَ ابْنِهَا عبد اللَّهِ بن الزُّبَیْرِ بِلَیَالٍ ... وكان لاسماء یوم مَاتَتْ مِائَةُ سَنَةٍ وُلِدَتْ قبل التَّارِیخِ بِسَبْعٍ وَعِشْرِینَ سَنَةً وَقَبْلَ مَبْعَثِ النبی صلى اللَّهُ علیه وسلم بِسَبْعَ عَشْرَةَ سَنَةً .
اسماء دختر ابوبكر در سال هفتاد و سه و بعد از پسرش عبد الله بن زبیر از دنیا رفت. اسماء در هنگام وفات صد سال داشت ،بیست و هفت سال قبل از تاریخ
و هفده سال قبل از هجرت به دینا آمده بود.   الطبرانی، سلیمان بن أحمد بن أیوب ابوالقاسم -متوفای360هـ- المعجم الكبیر، ج 24 ، ص 77 ، تحقیق: 
حمدی بن عبدالمجید السلفی، ناشر: مكتبة الزهراء - الموصل، الطبعة: الثانیة، 1404هـ – 1983م.
ابن عساكر نیز می‌نویسد:كانت أخت عائشة لأبیها وكانت أسن من عائشة ولدت قبل التاریخ بسبع وعشرین سنة. اسماء از جانب پدر، خواهر عائشه و بزرگتر از وی بود، اسماء بیست و هفت سال قبل از تاریخ به دنیا آمده بود.
ابن عساكر الدمشقی الشافعی، أبی القاسم علی بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله،(متوفای571هـتاریخ مدینة دمشق وذكر فضلها وتسمیة من حلها من الأماثل، 
ج 69 ، ص 9 ، تحقیق: محب الدین أبی سعید  عمر بن غرامة العمری، ناشر: دار الفكر - بیروت - 1995.

و ابن اثیر می‌نویسد:قال أبو نعیم : ولدت قبل التاریخ بسبع وعشرین سنة.ابو نعیم گفته: اسماء بیست و هفت سال قبل از تاریخ به دنیا آمده است.
الجزری، عز الدین بن الأثیر أبی الحسن علی بن محمد-متوفای630هـ- أسد الغابة فی معرفة الصحابة،ج 7 ، ص 11 ، تحقیق عادل أحمد الرفاعی، ناشر: 
دار إحیاء التراث العربی - بیروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1417 هـ - 1996 م.

و نووی می‌نویسد:وعن الحافظ أبی نعیم قال ولدت أسماء قبل هجرة رسول الله صلى الله علیه وسلم بسبع وعشرین سنة .از حافظ أبونعیم نقل شده است كه گفت: 
اسماء بیست و هفت سال قبل از هجرت به دنیا آمد.النووی، ابوزكریا یحیی بن شرف بن مری، -متوفای676 هـ- ، تهذیب الأسماء واللغات ، ج 2 ، ص 597 ـ 598 ، تحقیق: مكتب البحوث والدراسات ، دار النشر : دار الفكر - بیروت ، الطبعة : الأولى ، 1996م
و حافظ هیثمی می‌نویسد:وكانت لأسماء یوم ماتت مائة سنة ولدت قبل التاریخ بسبع وعشرین سنة وولدت أسماء لأبی بكر وسنه إحدى وعشرون سنة.
اسماء در هنگام وفات صد سال داشت،بیست و هفت سال قبل از تاریخ به دنیا آمد،و ابوبكر در هنگام ولادت او بیست و یك سال داشت. الهیثمی، ابوالحسن علی بن أبی بكر -متوفای 807 هـ-، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج 9 ، ص 260 ، ناشر: دار الریان للتراث/‏ دار الكتاب العربی - القاهرة، بیروت – 1407هـ..


ابن حجر عسقلانی می‌گوید: أسماء بنت أبی بكر الصدیق زوج الزبیر بن العوام من كبار الصحابة عاشت مائة سنة وماتت سنة ثلاث أو أربع وسبعین .
اسماء دختر ابوبكر، همسر زبیر بن عوام كه از بزرگان صحابه بود، صد سال زندگی كرد و در سال هفتاد و سه و یا هفتاد و چهار از دنیا رفت.
العسقلانی الشافعی، أحمد بن علی بن حجر ابوالفضل- تقریب التهذیب، ج 1 ، ص 743 ، تحقیق: م حمد عوامة، ناشر: دار الرشید - سوریا، الطبعة: الأولى


ابن عبدالبر قرطبی نیز می‌نویسد: وتوفیت أسماء بمكة فی جمادى الأولى سنة ثلاث وسبعین بعد قتل ابنها عبد الله بن الزبیر بیسیر...
قال ابن اسحاق إن أسماء بنت أبی بكر أسلمت بعد اسلام سبعة عشر إنسانا... وماتت وقد بلغت مائة سنة.

اسماء در جمادی الأول سال هفتاد و سه در مكه و بعد از كشته شدن فرزندش عبد الله بن زبیر از دنیا رفت. ابن اسحاق گفته: اسماء دختر ابوبكر بعد از هفده نفر
اسلام آورد و در حالی از دنیا رفت كه صد سال سن داشت.النمری القرطبی، ابوعمر یوسف بن عبد الله بن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج 4 ، ص 1783 ـ 1782 ، تحقیق: علی محمد البجاوی، ناشر: دار الجیل - بیروت، الطبعة: الأولى، 1412هـ..

صفدی می‌نویسد:
وماتت بعده بأیام یسیرة سنة ثلاث وسبعین للهجرة وهی وأبوها وابنها وزوجها صحابیون قیل إنها عاشت مائة.

اسماء بعد از گذشت مدت كوتاهی پس از عبد الله بن زبیردر سال هفتاد و سه از دنیا رفت.پدر، پسر و همسر او صحابی بودند و گفته شده است كه او صد سال زندگی كرد.الصفدی، صلاح الدین خلیل بن أیبك الوافی بالوفیات، ج 9 ، ص 36 ، تحقیق أحمد الأرناؤوط وتركی مصطفى، ناش
ر: دار إحیاء التراث - بیروت - 1420هـ- 2000م.
و بیهقی نقل می‌كند كه اسماء، ده سال از عایشه بزرگتر بوده است:
أبو عبد الله بن منده حكایة عن بن أبی الزناد أن أسماء بنت أبی بكر كانت أكبر من عائشة بعشر سنین .
ابن منده از ابن أبی الزناد نقل كرده است كه اسماء دختر ابوبكر، ده سال از عایشه بزرگتر بوده است.
البیهقی، أحمد بن الحسین بن علی بن موسی ابوبكرسنن البیهقی الكبرى، ج 6 ، ص 204 ، ناشر: مكتبة دار الباز - مكة المكرمة

و ذهبی و ابن عساكر نیز همین مطلب را نقل می‌كنند:قال عبد الرحمن بن أبی الزناد كانت أسماء أكبر من عائشة بعشر.الذهبی، شمس الدین محمد بن أحمد بن عثمان، سیر أعلام النبلاء، ج 2 ، ص 289 ، تحقیق: شعیب الأرناؤوط، محمد نعیم العرقسوسی، ناشر: مؤسسة الرسالة - بیروت، الطبعة: التاسعة، 1413هـ..


ابن كثیر دمشقی سلفی در كتاب البدایة والنهایة می‌نویسد:
وممن قتل مع ابن الزبیر فى سنة ثلاث وسبعین بمكة من الأعیان ... أسماء بنت أبى بكر والدة عبد الله بن الزبیر... وهى أكبر من أختها عائشة بعشر سنین... وبلغت من العمر مائة سنة ولم یسقط لها سن ولم ینكر لها عقل .
كسانی كه با عبد الله بن زبیر در سال هفتاد و سه در مكه از دنیا رفتند .... اسماء دختر ابوبكر مادر عبد الله بن زبیر ...او از خواهرش عایشه ده سال بزرگتر بود، در حالی از دنیا رفت كه صد ساله بود و هیچ یك از دندان‌های او نیفتاده و عقلش نیز دچار اختلال نشده بود.ابن كثیر الدمشقی، إسماعیل بن عمر القرشی
ابوالفداء، البدایة والنهایة، ج 8 ، ص 345 ـ 346 ، ناشر: مكتبة المعارف – بیروت.

ملا علی قاری می‌نویسد:
وهی أكبر من أختها عائشة بعشر سنین وماتت بعد قتل ابنها بعشرة أیام ... ولها مائة سنة ولم یقع لها سن ولم ینكر من عقلها شیء ، وذلك سنة ثلاث وسبعین بمكة.
اسماء از خواهرش عایشه ده سال بزرگتر بود، ده روز بعد از كشته شدن پسرش از دنیا رفت، در هنگام مرگ صد سال داشت، دندانهایش نیفاده 
و عقلش دچار اختلال نشده بود، وفات او در سال هفتاد و سه در مكه اتفاق افتاد.ملا علی القاری، علی بن سلطان محمد الهروی، مرقاة المفاتیح 
شرح مشكاة المصابیح، ج 1 ، ص 331 ، تحقیق: جمال عیتانی،

و امیر صنعانی می‌نویسد:وهی أكبر من عایشه بعشر سنین وماتت بمكة بعد أن قتل ابنها بأقل من شهر ولهامن العمر مائة سنة وذلك سنة ثلاث وسبعین .
اسماء ده سال از عایشه بزگتر بود، و در مكه و و كمتر از یك ماه بعد از كشته شدن پسرش از دنیا رفت، در حالی كه صد سال سن داشت. این مطلب در سال هفتاد و سه اتفاق افتاد .الصنعانی الأمیر، محمد بن إسماعیل سبل السلام شرح بلوغ المرام من أدلة الأحكام، ج 1 ، ص 39 ، تحقیق: محمد عبد العزیز الخولی، 
ناشر:دار إحیاء التراث العربی - بیروت، الطبعة: الرابعة،.

نتیجه : اسماء در سال اول بعثت 14 ساله و 10 سال از عایشه بزرگتر بوده است . پس عایشه در سال اول بعثت 4 ساله و در سال 13 بعثت (سال عقد با رسول خدا) 17 ساله و در سال چهام هجرت )سال ازدواج رسمی با پیامبر) 21 ساله بوده است.

از طرف دیگر: اسماء در سال 73 صد ساله بوده ، صد منهای 73 مساوی است با 27 . پس در سال اول هجرت، 27 سال داشته است.اسماء از عایشه10 سال بزرگتر بوده. 10 منهای 27 مساوی است با 17 .پس عایشه در سال اول هجرت 17 سال سن داشته است . پیش از این ثابت كردیم كه پیامبر در شوال سال چهارم 
هجری رسماً با عائشه ازدواج كرده است ؛ یعنی عایشه در هنگام ازدواج با رسول خدا 21سال داشته است.

 

-     محاسبه سن عایشه با استفاده از سال تولد او(21 سال)

طبری آورده است كه: «ابوبكر صدیق رضی الله عنه دارای چهار فرزند بود كه همه آنها را در دوره جاهلیت به دنیا آمده بودند.»

اگر عایشه قبل از بعثت به دنیا آمده باشد با احتساب 13 سال بعثت و دو سال بعد از هجرت و اینكه عایشه پیش از بعثت با جبیر ازدواج نموده بود

(فرض همان شش سالگی كه به دروغ نسبت داد )و پس از بعثت بعنوان بیستمین زن ایمان آورنده شناخته شده بود میبایست سن او حداقل 21 سال بوده باشد .

   21= 13+2+6

 

 

 

-     سال ازدواج با پیامبر

وتزوج رسولُ الله صلى الله علیه وسلم، بعد خدیجة، سودة بنت زَمعة بن قیس، من بنی عامر بن لؤی،قبل الهجرة بأشهر... فكانت أول امرأة وطئها بالمدینة

.رسول خدا بعد از خدیجه، چند ماه قبل از هجرت با سوده بنت زمعه ، ازدواج كرد و او نخستین همسری بود كه رسول خدا در مدینه با او همبستر شد

.البلاذری، أحمد بن یحیی بن جابر متوفای279هـ،أنساب الأشراف، ج 1 ، ص 181، طبق برنامه الجامع الكبیر.

از طرف دیگر ذهبی مدعی است كه سودة بن زمعه، چهار سال تنها همسر رسول خدا بوده است .
وتوفیت فی آخر خلافة عمر ، وقد انفردت بصحبة النبی صلى الله علیه وسلم أربع سنین لا تشاركها فیه امرأة ولا سریة ، ثم بنى بعائشة بعد ... .
سوده در سال آخر خلافت عمر از دنیا رفت، او چهار سال تنها همسر رسول خدا بود ، هیچ زنی و هیچ كنیزی در آن چهار سال
با سوده در این امر شریك نبود، سپس رسول خدا با عائشه ازدواج كرد.

الذهبی، شمس الدین محمد بن أحمد بن عثمان، تاریخ الإسلام ووفیات المشاهیر والأعلام، ج 3 ، ص 288 ، تحقیق د. عمر عبد السلام تدمرى، ناشر: دار الكتاب العربی - لبنان/ بیروت، الطبعة: الأولى، 1407هـ -.

در نتیجه ، عایشه در سال چهارم هجرت- چهار سال بعد از ازدواج رسول خدا با سود-با آن حضرت ازدواج كرده است.

 

 

-     خواستگاری نشدنی (پیمان برادری ابوبكر)

از نخستین تناقضهای بسیار صریح موجود در روایتهای نقل شده در بخاری و برخی منابع دیگر درباره جریان ازدواج پیامبر اسلام با عایشه جریان خواستگاری عایشه توسط پیامبر از پدرش ابو بکر است آنچه درستی این روایت را از پایه با مشکل روبرو میکند :
حدیث خطبة عائشة فمنها : ما رواه فی كتاب النكاح عن عروة أن النبی - صلى الله علیه وآله وسلم - خطب عائشة ، فقال له أبو بكر : إنما أنا أخوك ، فقال : « أنت أخی فی دین الله وكتابه وهی لی حلال.     صحیح البخاری كتاب النكاح باب تزویج الصغار رقم 5081 
در این روایت ابو بکر در پاسخ خواستگاری پیامبر از دخترش عایشه در پاسخ پیامبر میگوید که چنین چیزی شدنی نیست زیرا که من برادر شما هستم- اشاره به پیمان برادری ابوبکر با پیامبر  .مشكلی که این روایت با آن روبروست آنستکه جریان خواستگاری چنانچه عایشه مدعی است پیش از هجرت پیامبر به مدینه و در مکه اتفاق افتاده است !اما پیمان برادری میان مسلمانان چنانکه پیامبر آنرا بست در مدینه و پس از هجرت از مکه به مدینه رخ داد!
حالا چگونه ممکن است پیمان برادری که بعدا در مدینه بسته شده در اینجا و پیش از وقوع مورد استناد ابوبکر قرار گیرد خوب باید از عایشه  وبخاری پرسید.





نظرات() 

ایله تالشی قدیمه شعر

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 16 اردیبهشت 1397-11:04 ب.ظ


سره سیف لچ کرده نشته ب گسکر
چم یاری لج کرده نشته ب سنگر
بشن خانی بوا مرگ ته عسکر
یاری روونه بکه ک با ب گسکر ترجمه

سیب سرخ خوشه کرده ودرگسکرجا گرفته
یار من لج کرده ودر سنگر نشسته
بروید به خان یا حاکم بگوید به مرگ فرزندت عسکر
یارم را روانه کن بیاید به گسکر
گسکر نام ناحیت وشهر تاریخی تالشان که بین سومه سرا وماسال قرارداشته است 

گردآورنده..جانبرا علیپورگشت رودخانی

ادامه مطلب


نظرات() 

باغرو داغ خطبه سرا

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 16 اردیبهشت 1397-12:02 ق.ظ



باغرو داغ
من سنی باغرما باسوب سنه من باش اگرم ای اوجا باش داغ

سن منیم ایلیمی ایللربویی باغروا باسدون ای قوجا یاش داغ

بیرگوزون خزره باخار بیرگوزون ساوالانا

سن منیم ایلیمه دایاق اولدون ای ایللر دایاقی داغ

بیرگوزه خطوه سریه اخار بیرگوزه هیره

باغرمی باغروا باسارام ای كرملی داغ
بیرچایون خزره اخار بیرچایون ارتا بیله

ارتا بیل ارتا یردور اورگی باقلیدور سنه ای اوجاباش داغ

قیش پاییز حاجی اولوب اغ پاپاقون واردور سنون

یا ی یازی سید اولوب یاشیل بوركلی ، جدوئه قزبان باغرو داغ

برزه بیل ،سوباتان،اخارباخار،كیسالا ،شبلی ،نئور

سن اولماسون هیچ اولار ای وارری دولتلی وقارلی داغ

باغرچارتادان سیللی سویلی ایلد یروملار،قوشا قوشا بولاغلار

سن اولماسون هیچ اولار ای ارتالی داغ باغرو داغ

حزر سنه جوشقانلانور ،یوردوم سنه ارخالانور

یاشا یاشا ای اوجا باش ا ی قوجا یاش داغ

شعر ازیارالی دورنا از خطبه سرا





نظرات() 

نشریه آوای باغرو منتشر شد

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 15 اردیبهشت 1397-11:59 ب.ظ

نشریه آوای باغرو

استانداری اردبیل در انتظار دکتر حسن نوعی اقدم

دست پخت مدیرکل امور اداری استانداری، کمک ۷۰ میلیاردی یک شرکت به یک لیست، تست مرفین در انتظار شورای شهر، لیست تغییرات مدیریتی در ادارات کل استان اردبیل از اخبار شنیده های باغرو می باشد.

هفته نامه آوای باغرو که شماره اول خود را منتشر کرده است، عکس اصلی خود را به موضوع تحصن کارگران سبلان پارچه در جلوی استانداری اردبیل اختصاص داده است
.تحصن در جلوی استانداری اردبیل+عکس

هفته نامه آوای باغرو که شماره اول خود را منتشر کرده است، عکس اصلی خود را به موضوع تحصن کارگران سبلان پارچه در جلوی استانداری اردبیل اختصاص داده است.

باغرو

انتهای پیام/








نظرات() 

زندگی نامه شیخ صفی الدین اردبیلی

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 15 اردیبهشت 1397-08:35 ب.ظ


Image result for ‫شیخ صفی الدین اردبیلی‬‎

 

شیخ صفی الدین ابوالفتح اسحق بن شیخ امین الدین جبرائیل اردبیلی(۶۵۰-۷۳۵ه.ق) عارف و صوفی مشهور ایرانی ، كه سلاطین به سبب انتساب به نام او به صفویه یا صفویان موسوم شده اند . صفی الدین پسر سلطان جبرائیل بود و در اردبیل به دنیا آمد (۷۱۳ - ۶۳۱ خورشیدی برابر ۷۳۵ - ۶۵۰ قمری)

پدر و اجداد وی در قریه كلخوران اردبیل زراعت داشتند و پیشینیان آنها از قریه رنگین گیلان به اسفرنجان در حدود اردبیل آمده بودند. پدر او امین الدین جبرائیل نام داشت و می گویند با وجود مكنتی كه از راه كشاورزی به هم رسانیده بود، علاقه به عزلت و انزوا داشت و از معاشرت با خلق اجتناب می ورزید. صفی الدین در سال 650 قمری در محیط انزوای خانواده و در صفای زندگی روستایی به دنیا آمد. در عین اشتغال به مقدمات علوم رسمی، تمایلی به زهد و ریاضت یافت و به روزه داری و شب زنده داری پرداخت. گاه اوقات خویش را در مقابر اولیاء بسر می برد و گاه رویاها و مكاشفات صوفیانه می دید و گاه در كوه سبلان برای آنچه وی آنرا "ملاقات مردان خدا" می خواند، می رفت و در آن حال، از آب و خاك آن كوه چیزی به تبرك همراه می آورد. اینكه از علوم رسمی چه اندازه بهره داشت معلوم نیست اما از اقوال و احوالش، آشنایی كافی با علوم شرعی پیداست. به هرحال آنگونه كه از قول مؤلف "عالم آرای عباسی" بر می آید «مدتی به اكتساب فضایل و كمالات صوری پرداخت» و این كمالات او لامحاله، آن اندازه بود كه قرآن را حفظ كرد، در فرایض و سنن وقوف تمام یافت چنانكه از لغات عربی و فارسی و تركی و مغولی هم بهره مند گشت و به قول مؤلف "روضات الجنان" از اشعار و نكات و لطایف نیز محتظی شد

پیش از رسیدن به این مقامات، صفی الدین اسحق جوان ، ویژگی های خود را داشت . ابن بزار اردبیلی كه كتابی در ترجمه ی احوال و اقوال و كرامات او نوشته و پژوهشگران آن را مأخذی معتبر می شمارند، می نویسد صفی الدین در جوانی از بابت زیبایی و حسن صورت چنان بود كه او را " یوسف ثانی " لقب داده بودند و"… به سن بلوغ نا رسیده زنان در عشق او دست ها می بریدند " ولی " دل مبارك او از ایشان می رمید " و این حسن صورت در دوران بلوغ به مرتبه ای كه اولیاءالله " وی را پیر آذری خواندندی " و " جماعت طالبان او را زرین محاسن می گفتند " .او در زمان خویش مورد بزرگداشت مردم بود و مردم آن سامان او را به نام پیر و رهنما پذیرا بودند.از او دیوانی به زبان آذری در دست است. شیخ صفی هم‌زمان با الجایتو ایلخان مغول می‌زیست و سلطان محمد الجاتیو (معروف به خدابنده) با وی با حرمت تمام سلوك می كرد.

می گویند این ایلخان مغول، وقتی بنای شهر سلطانیه خویش را تمام كرد، در ضمنِ سایر مراسم و تشریفات، مشایخ و علماء عصر را هم در آنجا به مهمانی خواند. چون طعام پیش آوردند، شیخ صفی الدین اردبیلی و شیخ علاءالدوله سمنانی در دو جانب سلطان نشسته بودند. شیخ صفی الدین غذایی نخورد، اما شیخ علاءالدوله ابایی نكرد. سلطان پرسید كه اگر طعام ما حرام بود؛ شیخ علاءالدوله چرا خورد؟ صفی الدین جواب داد شیخ علاءالدوله دریاست؛ دریا را هیچ چیز نمی آلاید. شیخ علاءالدوله هم گفت: شیخ صفی شاهبازست، به هر طعمه ای میل نمی كند. این روایت كه در آثار صوفیه تا حدی به تواتر نقل شده است، حرمت شیخ را در نزد بزرگان عصر خویش نشان می دهد.

شیخ صفی خود پیشتر پیرو شیخ زاهد گیلانی بود و دختر او فاطمه خاتون را نیز به زنی گرفته بود. زهد و ساده‌زیستی او با وجود داراییش در آن زمان نامور بود. شیوه زندگی و گیرایی او و ناماوری خانقاهش به زودی برای او و فرزندانش پیروانی را از شام و تركیه و بخش‌های دیگر ایران فراهم ساخت. پس از او پسرش شیخ صدرالدین موسی جای پدر را گرفت.

صفی الدین به سبب كثرت ریاضت و مخصوصاً به جهت افراط در روزه و اجتناب از حیوانی، در اواخر عمر تدریجاً ضعیف و مكرر بیمار شد. در پایان عمر تقریباً به كلی از غذا افتاده بود و جز غذاهای ساده غیر حیوانی و آب قند، چیزی از گلویش پائین نمی رفت. با اینحال، تا ممكن بود در ادای وظایف شرعی اهتمام داشت. به علاوه خانقاه او محل اطعام فقرا و پناه ضعفا و مسكینان بود و همین نكته دستگاه او و اخلافش را همچنان محل محتاجان و درویشان می داشت. در مرض موت هم، "محافظت سفره و خدمت ضعفا" را با تأكید تمام، سفارش می كرد. در آخرین روزهای بیماری، در اثر ضعف شدید، تقریباً از سخن گفتن هم بازماند. فقط آهسته قرآن می خواند و آخرین سخنش این بود: «صلو علیه و سلموا تسلیماً». روز دوشنبه دوازهم محرم سنه 735 قمری، بعد از نماز صبح، در سن هشتاد و پنج سالگی وفات یافت و روز بعد به وقت نماز ظهر، در مجاورت خلوت خانقاه خویش دفن شد. هنگام وفات وی، پسرش شیخ صدرالدین موسی، در مسافرت بود و زن شیخ هم كه در ایام بیماری از شیخ مراقبت می كرد، چند هفته بعد از شوهر وفات یافت.

مذهب

 شیخ صفی الدین  پایه گذار دودمان صفوی  است كه مذهب اثنی عشری را به عنوان مذهب رسمی كشور تبلیغ كرد ه  و رواج دادند .

 دكتر عبدالحسین زرین‌كوب محقق و مورخ فقید هم، در كتاب مشهورش "جستجو در تصوف ایران" 

در هر حال سیادت شیخ صفی محل انكار نیست، "

  وجود نام ابوبكر و عمر در انساب خاندانش  بعید نیست كه  حمل بر كتمان و تقیه باشد.  زندگی شیخ صفی و اخلاف و اجداد او پراز از اظهار محبت و تكریم فوق العاده در حق اهل بیت رسول الله  (ص)می باشد و سیادت خود وی  و  تعظیم و تكریم آل پیغمبربیانگر مذهب ایشان است.

عارفانه ها  

▪ سوال كردند از آیت " یا اَیَّتها النفسِ المطمئنة ارجعی الی رَبِكِ راضیةً مرضیةً ، فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی ( فجر آیات ۲۷- ۳۰) مراد به این بهشت مضاف با حق تعالی چیست ، و آن بهشت كدام است ؟

ـ شیخ فرمود: كه نفس مطمئنه را دو صفت است ؛ صفت راضیه و صفت مرضیه . و بهشت دو نوع است : خاص و عام . بهشت عام آن است كه در آنجا اكل و شرب و شهوت است و آن از بندگان عام است كه مستوجب آن باشند ، اما بهشت خاص مضاف " و ادخلی جنتی " با حق تعالی ، از آن بندگان خاص است و آن لقاء و وصال و مشاهده است كه در آنجا اكل و شرب و شهوت را مدخلی نیست .

▪ در تحقیق این بیت عراقی :

گنج در جای خراب اولی تر است / گنج بود او ، در خرابی زان نشست

فرمود: عادت باشد كه گنج در جای خراب نهند تا كسی كه محرم نمی بود بدان پی نبرد . پس حق تعالی گنج اسرار خود را در خرابه ی خاكی انسان نهد تا كسی كه محرم نبود بدان پی نبرد و هر چه خرابه باشد شكسته باشد كه " انا عندالمنكسرةِ قلوبهم لاجلی" و حق تعالی را نظر با شكسته دلان است ، لاجرم گنج اسرار خود در دل های شكسته نهاده …






نظرات() 

مناطق پارینه سنگی ایر ان

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 15 اردیبهشت 1397-08:31 ب.ظ


هفده غار و پناهگاه سنگی در اطراف خرم آباد مانند غار كنجی،قمری،ارجنه،كه آثار آنها متعلق به پنجاه هزار تا سی و هشت هزار سال پیش است

كوهدشت لرستان و نزدیكی كوه سرساهون،مانند هومیان كه این منطقه در ارتفاع دو هزار متری از دریا قرار دارد و احتمالا فقط در تابستان استفاده میشده است
دره هولیلان در كنار رود سمیره كه هفت محل در آنجا شناسایی شده است. دو محل پناهگاه سنگی و بقیه محلهای باز هستند و نزدیك پل باریك قرار دارند
غرب دریاچه ارومیه نزدیك شهر ارومیه در غار تمتمه كه در ارتفاع 1500 متری از سطح دریا قرار دارد و احتمالا فقط در فصل گرما مانند تابستان استفاده میشده است 
اطراف كرمانشاه مانند غار بیستون ،غار خر ،پناهگاه سنگی ورواسی، غارهای مر تاریك ،مر آفتاب ، مردودر. دو محل دیگر نیز در نزدیكی هرسین كرمانشاه كشف شده اند
سایر محلهای مهم دیگر عبارتند از یك محل نزدیك جهرم، اشكفت گاوی در كنار رود كور فارس،غار كه آرام در شمال ایران، غار خونیك نزدیك بیرجند، تل ابلیس كرمان ، حوالی تهران ، در حوضه مسیله ورامین جنوب تهران 

این آثار از یكصد هزار سال پیش تا هشتاد هزار سال پیش میباشند

مناطق پارینه سنگی جدیددوره زبرین
غارهای خر، یافته ،ارجنه ، پناهگاه سنگی ورواسی پاسنگر ،در غرب ایران اشكفت قادی بر می شور در ساحل دریاچه مهارلو همچنین اشكفت گاوی و در دره هولیلان در مار گورگلان سراب ،غار گاگل،سل مار،در مار، و دیگر نقاط 

آزمایشات انجام شده حدود سالهای سی و هشت هزار سال تا بیست هزار سال پیش تخمین زده اند




غار و تپه های پیش از تاریخ ایران


شهر دقیانوس هزاره پنجم پ م تا هخامنشی 
تپه حاجی فیروز هزاره هشتم پ م 
تپه موشلان هزاره هفتم و ششم پ م 
تپه ازبكی هزاره هفتم و ششم پ م 
قره تپه هزاره شش وپنج ش م 
تپه شورابه فلات عتیق 
تپه های شوش هزاره دهم پ م تا امروز 
سیلك از هزاره هفتم پ م 
تپه عبد الحسین هزاره دهم تا هفتم ش م
تپه سراب هزاره دوازدهم تا دهم پ م 
تپه یحیی هزاره پنجم پ م 
تپه تولایی سوزیانای عتیق 
یاریم تپه هزاره پنجم پ م 
چشمه علی ری از هزاره هفتم پ م 
پناهگاه ورواسی هزاره پنجم پ م 
غار علی تپه هزاره یازدهم پ م 
غار سهولان همه دوره ها 
منطقه باستانی یری هزاره اول پیش از میلاد 
ویند كلخوران دخمه های پیش از تاریخ 
تپه دینخواه هزاره سوم پ م 
حمام سنگی گیوی-نامشخص
 
غار تمتمه پارینه سنگی میانی

تپه علی كش هزاره نهم تا ششم پ م 
تپه چغابنوت هزاره هفتم تا سوم پ م 
تپه چغامیش دوره سوزیای عتیق تا هخامنشی 
نقش برجسته آنو بانی نی 
2200 پ م 
تپه جعفر آباد دوره سوزیانا 
تپه سگابی هزاره هفتم تا سوم پ م 
شهر سوخته هزاره چهارم و سوم پ م 
سرخدم لكی هزاره اول پ م 
تپه موشكی هزاره هفتم پ م 
تپه گنج دره هزاره نهم تا هفتم پ م 
تپه گوران هزاره ششم پ م 
تورنگ تپه هزاره پنجم پ م 
یانیك تپه هزاره ششم پ م 
تپه خالصه هزاره ششم پ م 
دره هولیلان هزاره سوم پ م 
شهدادهزاره چهارم پ م 
گوهر تپه از هزاره سوم پ م 
كوهدشت هزاره پنجم پ م 
غار كرفتو 
از پیش از ماه تا ساسانی 
كلاردشت-هزاره دوم پ م 
كردلر تپه - هزاره چهارم پ م 
قلی درویش
هزاره پنجم پ م 
قلعه کش دابوشت-هزاره سوم تا اول پ م





نظرات() 

گیلان خواستگاه كوچ و بلوچ:

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 15 اردیبهشت 1397-08:04 ب.ظ

بلوچ ها و كوچ ها چگونه در كوهستان های كرمان پدیدار شدند؟ در فتوح البلدان بلاذری و تاریخ طبری كه در سده های دوم و سوم نگاشته شده اند به هنگام نگاشتن رویدادهای كرمان یادی از كوچ و بلوچ ها نمی رود. پس بی گمان آنان در آن زمان در كرمان نمی زیسته اند. كجا بوده اند؟ برخی در این تلاشند كه آنان را باشندة شمال خاوری ایران در مرز شمالی خراسان بدانند و می گویند كه آنان در برابر تازش هیاطله از سرزمین و زیستگاه خود گریخته و رو به جنوب نهاده اند و با تازش مغولان و تیمور به بلوچستان امروز آمده اند، كه نمی تواند راستینه ای در تاریخ باشد. 


بی گمان راه كوچ آنان از شمال باختری ایران به جنوب خاوری بوده است. تاریخنگار بلوچ جعفری می نویسد كه بلوچ ها از دو راه راهی جنوب خاوری شده اند یكی راهی كه از حلب در سوریه می آمد و دیگر راهی از كوهستان البرز.

سخن من بر سر راه دوم است. پژوهشگران بسیاری بلوچ را از باشندگان سرزمینی در جنوب باختری دریای خزر دانسته اند. 
هنوز در میان تالش ها ضرب المثلی هست كه می گوید « بلوچ مرز نمی شناسد» و شاید این از آن رو باشد كه به گاه همسایگیشان بارها مورد تازش بلوچ ها بوده اند. ضرب المثل دیگری میان تالش هاست بدین گونه كه « آرام آواز نخوان بلوچی بخوان » یعنی بلوچ با آوای بلند آواز می خواند. هیچ نشانی بر زیستن بلوچ ها در هزار سال پسین در كوهستان های باختر سپیدرود در مرز میان استان های گیلان و زنجان و آذربایجان خاوری نیست و بی گمان این ضرب المثل ها نشانی بر همسایگی آنان در روزگاران بسیار دور دارد.
گر كوچ را بدانگونه كه امروز در گیلكی كوچك معنی دارد كوچك بپنداریم در برابر آن بلوچ در زبان مردم كوه نشین گیلان معنی تنومندی دارد مانند « بلوچه گو » كه به معنی گاو تنومند است و براین پایه می توان پنداشت كه بلوچ های باشندة آن زمان گیلان تنمومند بوده اند و كوچ ریز اندام. ضرب المثلی در گیلكی هست بدین گونه كه « بلوچ دونه او جور جورون چه خبره » یعنی بلوچ می داند كه آن بالا بالاها چه خبر است كه نشان بر بلندی اندام یا بركوه نشینی بلوچ دارد و ضرب المثل « بلوچی سپر نِخّی » یعنی لوچ سپر نمی خواهد كه شاید نشان بر پردلی بلوچ در جنگ داشته باشد. 

هنوز در میان بلوچ ها برای نام بردن از گروه های گوناگون مردم پسوند « زای » به كار می رود كه همسان واژة « زّی » گیلكی به معنی فرزند و زاده است و زای بلوچی نیز همین معنی را دارد.
افتخارات بلوچستان برای ایران:

كوروش ، بنیانگذار  هخامنشی در ایران آنها را تشویق كرد تا در ایالات شمالی ایران در نواحی همجوار دریای سیاه یعنی در كردستان ، ارمنستان و گیلان ساكن شوند، بلوچ ها مدت یك هزار سال در این مناطق كوهستانی اقامت داشتند ، دست به سلاح بردند و به عنوان نخبگان سپاه هخامنشی و ساسانی خدمت كردند. به نوشته محمد سردار خان در عهد هخامنشیان ، كیانیان و ساسانیان، بلوچ ها ستون فقرات نیروهای نظامی پادشاهان باستانی ایران بودند. در اواخر عهد ساسانی و مقارن ظهور اسلام ، بلوچ ها از شمال و شمال غرب به جنوب ایران در كرمان مهاجرت كردند و تا حمله مغول در آنجا اقامت داشتند و پس از آن باردیگر به جانب شرق هجرت كرده و در مناطق كنونی ساكن شدند. قدیمی ترین منبعی كه در آنجا اقامت داشتند و پس از آن باردیگر به جانب شرق هجرت كرده و در مناطق كنونی ساكن شدند . قدیمی ترین منبعی كه در آن واژه بلوچ اشاره شده ، شاهنامه فردوسی اثر حماسی ـ ملی ایران است كه در قرن دهم میلادی ـ چهارم هجری ـ به نظم درآمد . فردوسی جنگجویان بلوچ را به شجاعت و مردانگی ستوده است

سابقه تمدن انسانى در بلوچستان
به عقیده دانشمندان براى یافتن پناهگاههاى انسان «پالئولیتیك» باید در مثلث شیراز، مشهد، زاهدان و بخصوص در ناحیه بم و كوه آتشفشانى تفتان در بلوچستان به جستجو و بررسى پرداخت. 

در گذشته‏ ها پیوسته یك ارتباط واقعى بین تمدنهاى انسانى وجود داشته است. وجود آثار تمدنهاى باستانى در كنار رودهاى بزرگ مانند: فرات، كارون، دجله، نیل، سند و هیرمند ناشى از همین ارتباط است. رودهاى بمپور، سرباز، ماشكیل و لادیز در بلوچستان نیز از نواحى زیست ساكنان اولیه فلات ایران بوده است.

امروزه آن تصور كه بلوچستان در نتیجه معجزه و بصورت افسانه‏اى در كره زمین سر در آورده، كم رنگ شده است چون با تحقیقات چندساله باستان شناسان سابقه مدنیت در این سرزمین آشكار شده است. زیرا از ظروف سفالى بدست آمده در نواحى بمپور، خوراب و ... در بلوچستان كه مربوط به حجر مى‏باشند، وجود تمدن اولیه در این سرزمین روشن مى‏شود.

بنابه عقیده غالب باستان شناسان تمدن بلوچستان واسطه‏اى بین دو تمدن بزرگ سومر در غرب و هند در شرق بوده است. و نه تنها از آنها تأثیر پذیرفته است بلكه بر آنها تأثیر نیز گذاشته است. بلوچستان و ایران هر زمان كه توسط بیگانگان مورد هجوم واقع شده، دچار تفرقه و تجزیه شده است اما وحدت سیاسى فلات ایران و اندیشه وحدت ملى به عنوان عواملى بوده‏ اند كه نفوذ نیروهاى خارجى را به تحلیل برده ‏اند. 
بلوچستان قبل از اسلام:
بنا بر روایاتی بلوچ ها پیش از اسلام پیرو مذهب زرتشت بودند ، ولی از سال 24 هـ.ق كه در زمان ظهور اسلام و حمله اعراب به دین اسلام گرویدند.، مردم بلوچستان به دین اسلام گرویده و همگی مذهب تسنن حنفی دارند ، به استثنای تعداد كمی شیعه كه در بزمان و دلگان سكونت دارند. در مورد پراكندگی سكونت بلوچ ها باید گفت بلوچستان به طور كلی بین ایران ، پاكستان و افغانستان تقسیم شده است .

مكا:

در كتیبه های داریوش هخامنشی مكا قومی غیر پارس بودند و چهاردهمین ساتراپی هخامنشی به شمار می امدند. مكاها یا همان بلوچها در مكانی به اسم مكران كه همان بلوچستان هست می زیستند. مادها و مكاهاوسكاهاو... اقوام غیر پارس  بودند.

واژه بلوچ و معنای ان از دیدگاه مورخان:

بیشترینة باشندگان بلوچستان بلوچ ها هستند. هرتسفلد نام بلوچ را برگرفته از رویة مادی واژة « برازاـ واچیا » BRAZA- VACHIYA ( فریاد بلند) كه در زبان پارسی باستان نیز بدین گونه است، می داند و مُكلِر آن را برگرفته از واژة گدروسیا GEDROSIA در زبان یونانی كهن

بلیو نام بلوچ را برگرفته از واژة « بالااِچا »BALAECH A دانسته و گیلبرتسن آن را برآمده از واژة سانسكریت « مالِچا » MALECHA به معنی دون دین می داند

جعفری واژة بلوچ را برآمده از به هم پیوستن دو واژة « پّهل » ( پهلوان ) فارسی و « اوچ » ( بلند ) سنسكریت به معنی پهلوان بُرز و بلند بالا دانسته و نوشته كه جت ها كه در زمان ساسانیان به بلوچستان آمدند و باشندة این دیار شدند آن گاه كه تازه از راه رسیدگانی بلند بالاتر از خود را دیدند آنان را بلوچ نامیدند

راولینسن نام بلوچ را دگرگون گشتة نام بلوص شاه بابل دانسته و سایكس می نویسد كه این گروه چون در سرزمین كوسان در خاور كرمان می زیستند كوسی و كوشی نامیده شدند و كوش و بلوص پس تر به گونة كوچ و بلوچ در آمد.

در برهان قاطع بلوچ « تاج خروس » دانسته شده و اعتمادالسلطنه در مراه البلدان نوشته كه چون مردم بلوچ لخت به دنیا آمدند و توان پوشاندن خود را نداشتند به بّلُخت شهره شدند و بّلُخت پس تر به رویة بلوچ در آمد.

از آن چه كه آمد در می یابیم كه بلوچ ها باشندگان بلوچستان امروز نبوده اند و به گمان پیرامون سال های پسین دوران فرمانروایی ساسانیان و سده های آغازین اسلامی پا بر این دیار نهاده اند. از آن روست كه باید ریشة نژادی آنان را جُست و سرزمینی را كه آنان از آن به راه افتاده و به سرزمین امروزی خود آمده اند یافت.



ادامه مطلب


نظرات() 

کتاب گیلان از آغاز تا پایان حکومت های خان سالار محلی

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 15 اردیبهشت 1397-07:32 ب.ظ

کتاب گیلان از آغاز تا پایان حکومت های خان سالار محلی، جلد اول از کتابی است که ناصر عظیمی در دست انتشار دارد. این کتاب تاریخ گیلان را برای نخستین بار از دوره ی سنگ تا  ضمیمه شدن گیلان به حکومت مرکزی در سال 1001 هجری قمری بررسی می کند. برای معرفی کتاب به نظر می رسد بهتر از هر نوشته ای پیش گفتار باشد.

پدید آورنده: ناصر عظیمی

نشر ایلیا ، رشت،  اسفند 1394، 530 ص.

پیش‌گفتار

کتابی که پیشِ روی خواننده‌ی فرهیخته قرار گرفته، کتابی است که کوشش دارد تاریخِ سکو نت و فعّالیت انسان در محدوده‌‌‌ای که امروز «گیلان» نامیده می‌شود را از پیش از تاریخ تا سال 1001  ه. ق ، یعنی زمانی که گیلان برای نخستین‌بار در زمان شاه‌عباس اول جزئی از حکومت مرکزی ایران شد، بررسی کند. بنابراین کتاب حاضر به نوعی، تاریخِ دورانِ جدایی‌گزینی گیلان از حکومت مرکزی در ایران نیز محسوب می‌شود. دورانی که ساکنان این سرزمین در حکومت های محلی خان سالار متعدد، زندگی اقتصادی، اجتماعی و سیاسیِ خود را به استقلال سامان داده بودند.

 در این کتاب روندی پی‌گرفته شده تا خواننده بتواند به دور از داستان‌گویی‌های معمول در عرصه‌ی تاریخ‌نویسی، مسیر و منظره‌ی تاریخی گیلان را بر پایه ی تزهای زیر از عصر سنگ تا سال 1001 هجری به تماشا بنشیند:

1 . جلگه ی گیلان(نواحی حدود کمتر از 100متری از سطح دریاهای آزاد)که بستر اصلی سکونت و فعالیت انسان ها محسوب شده و می شود،در حدود 8000 سال پیش(آغاز دوره ی نئولتیک یا نوسنگی) در اثر آخرین عقب نشینی دریای خزر به تدریج از آب خارج و هر بخشی از آن که از آب بیرون آمد، بلافاصله با جنگل های انبوه بارانی موسوم به هیرکانی پوشیده شد.

2 . گیلان در محدوده ی جنگل های انبوه بارانی خود ( هم در جلگه و هم در کوهستان جنگلی) از نظر میزان بارندگی نه فقط در فلات ایران بلکه در تمام محدوده ی خاورمیانه و شمال آفریقا از مراکش تا مرزهای غربیِ امروزیِ چین و هند پر باران ترین پهنه ی جغرافیایی محسوب می شود و از این منظر در تاریخ خود ویژگی منحصر به فردی برای سکونت وفعالیت  ایجاد کرده بود.

3 . جنگل های جلگه ای انبوه در گیلان همراه با شرایط ویژه ی گسترش وسیع زمین های باتلاقی و فقدان زهکشی زمین از آب های سطحی، استقرارهای انسانی عصر نئولتیک در جلگه را با دشواریهای بسیار مواجه کرد و در نتیجه استقرارهای انسانی نه فقط در دوره ی نئولتیک بلکه تا سالهای طولانی بعد حتا تا اواخر دوره ی آهن نیز در محدوده ی جلگه ی گیلان ناممکن بود.

4 . پیش از پیدایش جلگه ی گیلان، نواحی کوهستانیِ جنوبِ جنگلهای انبوه بارانی یعنی دشت ها و دره هایی که در نواحی مرتعی و حاشیه ی جنگل های بین دره ی رودخانه ی سفیدرود تا دره ی رودخانه ی پلرود واقع شده بود ، بستر منحصر به فرد استقرار گروه های انسانیِ کم شمار عصر سنگ محسوب می شدند.

5 . به طور کلی محدوده ای که امروز گیلان نامیده می شود به دلیل محصور بودن از شمال توسط دریای متلاطم خزر، در جنوب با ارتفاعات هلالی و دولایه ی البرز - قافلانکوه به همراه شرایط دشوار زیستی به ویژه در نواحی جلگه ای آن یکی از منزوی ترین پهنه های جغرافیایی در فلات ایران در آغاز تاریخ محسوب می شد و در نتیجه از جریان های تمدن حَضَری پیرامون و تاثیرات آن برای سالها دور ماند.

6 . جلگه ی گیلان به دلیل شرایط ویژه ای که داشته، خود خالق تمدن های حضری اولیه نبوده و در نتیجه با پیدایش تمدن های پیشین در پیرامون آن نظیر گوبوستان در شمال غربی گیلان( در ساحل جنوبی باکو)، قفقاز وآذربایجان در شمال غربی و غرب، زنجان و قزوین در جنوب ، دشت گرگان و کلاردشت در شرق متاثر بوده و به دلیل شرایط ویژه ی طبیعی و جغرافیایی خود برای تاثیر پذیری از این تمدن ها زمانی بس دراز ، فصل طولانی تدارک را برای پذیرش زیست گاه های انسانی  پشت سر گذاشته است.

7. در آغاز عصر فلز یعنی در دوره ی مس و برنز،جلگه ی گیلان به دلیل شرایط ویژه ی جغرافیایی هنوز فاقد سکونت وفعالیت بود و سکونت در نواحی کوهستانی خارج از جنگل نیز بسیار کم شمار و احتمالاً هنوز تنها از پهنه ی قابل استقرار این دوره یعنی از دره ی رودخانه ی سفیدرود تا دره ی رودخانه ی پلرود تجاوز نمی کرد اما به ناگهان در دوره ی آهن به ویژه از آغاز هزاره ی نخست پیش از میلاد دوبخش از گیلان یعنی ناحیه ی مارلیک – دیلمان(در دو حوزه ی آبخیزِ  همجوار یعنی حوزه ی سفیدرود و پلرود) و ناحیه ی تالش به سرعت با استقرارهای آهن روبرو شد که محصول پیدایش شرایط ژئوپولتیکی معینی در تحولات تاریخی پیرامون آن به ویژه در غرب و شمال غربی محدوده ی ایران امروزی بود.

8 . استقرارهای ناگهانی دوره ی آهن در خارج از پوشش های جنگلیِ جلگه ای و کوهستانی گیلان بدون پیشینه ی تمدنی مشخص و برجسته ی دوره ی مس و برنز در ناحیه ی مارلیک – دیلمان و تالش به ویژه از هزاره ی نخست پیش از میلاد نشان از تحول در ژئوپولیتک منطقه در غرب و شمال غربی ایران جایی که در معرض شدید غارتگری های آشوریان به ویژه در سرشاخه های دره ی قزل اوزن در جنوب دریاچه ی ارومیه قرار داشت و غارتگری های سالانه و مداوم و طولانی با خشونت عریان و کم نظیر در آن سبب ساز تاراندن ناگزیر ساکنان این ناحیه در امتداد دره ی قزل اوزن به نواحی دوگانه ی تمدنی دوره ی آهن گیلان با موقعیت ویژه ی استراتژیک و ایمنی خاص و در نتیجه ضمن آن که عامل اصلی پیوند با اورارتوئییان یعنی دشمن اصلی و قدرتمند آشوریان شد، به پیدایش تمدن های مارلیک – دیلمان و تالش نیز انجامید.

9. سقوط آشوریان در سال 614 پیش از میلاد به دست مادها، شرایط ویژه ی ژئوپولتیکی مولد و شکوفایی تمدن دوره ی آهن در گیلان را برای همیشه از میان برداشت و در نتیجه افول تمدن آهن گیلان در پهنه های خارج از  جنگل  جلگه ای و کوهستانی با تشکیل دولت ماد و با ناپدید شدن شرایط ژئوپولتیکی فوق آغاز و اگر چه با فراز و فرودهایی همچنان در همان حوزه های جغرافیایی پیشین در دوره ی باستان نیز تداوم یافت لیکن دیگر  چون گذشته فروغی نداشت.

10. تمدن دوره ی آهن گیلان در بین دره ی سفید رود تا دره ی پلرود و تا حدودی ناحیه ی تمدنی تالش علاوه بر شرایط ویژه ی ژئوپولتیکی بوجود آمده از هزاره ی اول پیش از میلاد تا سقوط دولت آشور ، محصول شرایط طبیعی ویژه ای است که این پهنه در تمام البرز از آن بهره مند بوده و آن برخورداری از دشت ها و دره های نسبتاً پهن با ارتفاع نسبتاً کم از سطح دریاهای آزاد در ارتفاعات خارج از جنگل که شرایط و زمینه های مناسب جاگیری و استقرارهای انسان را به لحاظ اقلیمی و دیگر شرایط طبیعی در این دوره فراهم می کرد و از این رو تنها در این محیط طبیعی و جغرافیایی بود که  همراه با برخورداری از  تنوع منابع غذایی گیاهی، آبزی و شکار فراوان برای تغذیه و موقعیت های جغرافیایی متنوعِ فصلیِ گرم و سرد در فواصل نزدیک برای پرورش دام داری شبانی، تنها محیط های نشو و نمایِ زیست گاه های انسانی و تمدن های این دوره محسوب می شد.

11 . جلگه ی گیلان در دوره ی آهن نیز هنوز به جز در نواحی پایکوهی که احتمالاً قشلاق دام پروران کوهستانی بوده و آثار آن ها تا ارتفاعات کمتر از حدود 100 متر نیز ممکن است یافت شود، فاقد سکونت و یکجانشینی بود.

12 . سکونت و فعالیت انسانی در نواحی خارج از جنگلِ گیلان با پیشینه های تمدنی پر رونق در دوره ی آهن در زمان هخامنشیان، سلوکیان و حتا اشکانیان هنوز به طرز عجیبی کم شمار، کم فعال و کم رونق بود و هیچگاه به دوره ی پیشین خود بازنگشت و نواحی جلگه ای گیلان نیز بر طبق دست کم فقدان شواهدی بارز تقریبا هیچ تحول نوین تاریخ ساز قابل ذکری در این دوره ها روبرو نبوده و در نتیجه فقدان جمعیت سازمان یافته در جلگه و فقدان تولید مازاد ، نظر حاکمان مرکزی فلات ایران را به خود برای اشغال آن چندان جلب نکرد.

13. نواحی مارلیک - دیلمان به ویژه در یکصد سال پایانی دوره ی ساسانیان با ظهور نظامی گری های اشرافیتِ این منطقه که در سپاه ساسانیان به صورت نوعی شوالیه گری،قدرتی بی رقیب تا دره ی چالوس به هم زده بود، همراه با موقعیت ویژه ی طبیعی و کوهستانی و جنگلی این ناحیه ، هویت مستقلی کسب کرد و هر چه در پنجاه سال پایانی حکومت ساسانیان؛ قدرت این سلسله رو به افول رفت، قدرت دیلمیان با ساخت قبیله ای و نظامی گری بیشتر رخ نمود و در تقابل با دولت مرکزی جایگاه شورشیان و مخالفان دولت مرکزی نیز قرار گرفت و در نتیجه آوازه ی ظهور دیلمیان نیز از این زمان به تاریخ راه یافت.

14.  ناحیه ی دیلمان در اواخر ساسانیان و با شروع زوال تدریجی آن حکومت ، محدوده ی مشخصی از دره ی سفیدرود و جنوب آن طارم تا دره ی رودخانه ی چالوس و دره ی رودخانه ی شاهرود به مرکزیت قلعه هایی در الموت و رودبار شهرستان(رازمیان کنونی در شمال قزوین)و اشکورات تحت حاکمیت خاندان های اشرافیِ نظامیِ تعلیم یافته در سپاه ساسانیان در آمد و هویت مستقل و بی همتای خود را برای بیش از سه قرن در همین محدوده جغرافیایی (از رودخانه ی چالوس تا سفیدرود) پس از اسلام حفظ کرد.

15 . غرب گیلان به جز تالش که در دوره ی آهن فروغی یافته بود ، ناحیه ی جلگه ای و کوهپایه ای فومنات و شفت در تاریکی مطلق تاریخی فرو رفته بود و داده های تاریخی مستند این تاریکخانه که در حصار ارتفاعات از جنوب و جنوب شرقی و موانع دیگر در شمال و شمال غربی محصور بود ، منزوی ترین بخش سرزمین امروزی گیلان محسوب می شد.

16. از اواخر دوره ی ساسانی و اوایل دوره ی اسلامی کشت برنج از سمت شرق (مازندران) به درون ناحیه ی جلگه ای دیلمیان انتشار یافت لیکن توسعه ی آن با توجه به اقتدار بی چون و چرای دیلمیان در مسیر انتشار این محصول و شیوه ی حاکمیت شبانی دیلمیان و بیم افزایش شمار جلگه نشینان و شیوه معیشت کشاورزی که دیلمیان آن را در تقابل با شیوه  ی معیشتِ شبانی خود می پنداشتند، توسعه ی کشاورزی و کشت برنج به کندی به سمت غرب  ناحیه و  جلگه ی مرکزی گیلان پیش رفت.

17. سلطه ی نظامیان اشرافی دیلمی با ساخت قبیله ای برای بیش از سه چهار قرن از پیش تا پس از اسلام بر دروازه و مرزهای جنوبی و شرقی گیلان یعنی سلطه ی بی چون و چرا بر محور هوسم – چالوس ( گلوگاه ارتباطی شرق گیلان) و همچنین دره ی سفیدرود که تنها محورهای اصلی ارتباطی شرق و مرکز گیلان با جهان بیرونی بود،سلطه ی یک قوم ستیزه جوی قبیله ای که از کشاورزی و یکجانشینی نفرت داشتند و در نتیجه با دشمن پنداری و دشمن سازی مصنوعی و ماهرانه و امنیتی کردن فضای این پهنه در پوشش بیگانه ستیزی افراطی، ضمن فراهم کردن اقتدار مستبدانه ی خود به طریقی سهل و آسان بر باشندگان اندک جلگه و کوهستان، دسترسی جلگه ی گیلان و شرق و غرب آن را از تماس با جوامع یکجانشین و پیشرفته تر پیرامون خود برای سال ها دور نگهداشته و از این طریق نه فقط نقش مثبتی در تاریخ این ناحیه ایفاء نکردند بلکه این قوم با ساخت قدرت قبیله ای و با نظامی گری و ستیزه جویی خود در روند یکجانشینی و توسعه ی اشتغال به کشاورزی و تولید خوراک در جلگه ی گیلان و به طریق اولی تمدن حضَری در آن مانعی جدی ایجاد کرده و در نتیجه یکی از دلایل اصلی تاخیر توسعه ی کشاورزی و یکجانشینی و البته شهر نشینی و نفوذ فرهنگ و تعلیم و تربیت و ظهور نهادهای سیستماتیک فرهنگی و در یک کلام مانع جدی در پیدایش تمدن حضَری در جلگه ی گیلان در سه قرن نخست پس از اسلام موثر بوده است.

18.  هویت اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و معماری جلگه ی گیلان یعنی اصلی ترین بخش سکونت و فعالیت  تنها با کشت برنج تشخص ویژه ی خود را پیدا کرد،چرا که با توجه به ویژگی اقلیمی جلگه ی گیلان تنها غله ی قابل کشت در این جلگه که اقتصاد غالب بخش کشاورزی را به خود اختصاص می داد، کشت برنج بود.

19. کشت برج در جلگه ی گیلان تنها اهمیت اقتصادی نداشت بلکه شیوه ی کشت این محصول کمک می کرد تا جنگل انبوه جلگه ای به سرزمین های باز، امن و زهکشی شده به سکونت، یکجانشینی و تمدن حضری امکان توسعه ی و گسترش بیشتری بدهد.

20. جنبش علویان زیدی در میانه ی قرن سوم هجری که به لحاظ محیط جغرافیایی در مرز دیلمان با طبرستان شکل گرفت و در آغاز با همیاری و همراهی نظامیان دیلمی در طبرستان به قدرت حکومتی دست یافت، در فرازهایی از حیات پر فراز و فرود خود به ناگزیر راهی جز پناه بردن به درون سرزمین قرق شده ی هم پیمان خود در دیلمان نیافت و در نتیجه این جنبش به صورت یک عامل ناهشیار تاریخی عمل کرد و سبب شد هم نیروی انسانی و هم اشکال گوناگون تمدن حضری پیشرفته ی ناحیه ی طبرستان و به ویژه تجربیات آن در زمینه ی کشاورزی، صنعتی و فرهنگی از جمله توسعه ی کشت برنج و ابریشم و تعلیم و تربیت سیستماتیک و شهرنشینی به ناحیه ی بسیار عقب مانده ی قلمرو دیلمیان که تا آن زمان در انزوای طولانی سیر می کرد، نفوذ کند.

21. گیلان تا زمان نفوذ جنبش علویان زیدی در اواخر قرن سوم هجری و پی آمدهای اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی این جنبش به درون محدوده ی امروزی گیلان و به ویژه ناحیه ی جلگه ای آن، فاقد شهر بود و هوسم به عنوان نخستین شهر در پرتو تحولات جنبش انقلابی زیدیان به مثابه ی یک جنبش نوین مذهبی دگراندیشِ اسلامی در شرق گیلان سبب پایه گذاری یک مرکز حکومتی برای زیدیان ناصری و برای نخستین بار زمینه های شکل گیری نخستین شهر و پویش های فرهنگی نظام یافته در گیلان شد.

22. با توسعه ی و تسریع کشت برنج و توسعه ی روستاها و تولید ابریشم پس از ایجاد جنبش انقلابی علویان زیدی در نواحی جلگه ای و آهنگ رشد توسعه ی کشاورزی به ویژه در دلتای رودخانه ی پلرود از نیمه ی دوم قرن سوم هجری و پیداشدن شهر ِکوچک هوسم به عنوان مرکز انباشت مازاد اقتصادی این ناحیه و احداث بندر تجاریِ مرتبط با سواحل مازندران در همین شهر، نوشتن و سواد آموزی نیز در پرتو همین تحولات نوین در شهر هوسم پا گرفت و سپس به دیگر نواحی غربی آن تسرّی یافت .

23 . همزمان با نفوذ تدریجی جنبش علویان زیدی به درون قلمرو دیلمیان تا رودخانه ی سفیدرود، نفوذ اسلامِ اهل تسنن نیز که پیش تر از مرکز اردبیل به درون غرب گیلان به کندی پیش می رفت، با هدایت و رهبری استاد جعفر الثومی مرشد مذهب حنبلی که از مرکز اردبیل حمایت و پشتیبانی می شد در غرب گیلان تا رودخانه ی سفید رود در تقابل با نفوذ زیدیان تسریع شد و از این زمان رودخانه ی سفیدرود به صورت یک گسل فرهنگی، تمایز دو بخش از گیلان که بعدها بیه پیش و بیه پس نام گرفت را تثبیت کرد.

24 . تجربه ی نوینی که گروهی از نظامیان اشرافی دیلمی تحت عنوان آل بویه در سرزمین گیلان در پرتو استحاله شدن در ایدئولوژی دگراندیش فرقه ی زیدیان علوی کسب کردند، زمینه ای فراهم کرد تا تجربه ی شکست خورده ی پیشین ایرانیان که از ایدئولوژی صرفاً ایرانی به عنوان پرچم ایدئولوژیک خود برای مبارزه بهره  میگرفتند، کنار گذاشته شود و سیاست به مفهوم «تحقق ممکن ها» از طریق پذیرش وگرویدن به یکی از مذاهب اسلامی مبارز از نوع دگراندیشانه،راهی به قدرت در جهان اسلام پیدا کنند و به طور نسبی مشروعیت ایدئولوژیک نیز بیابند.

25. گیلان غربی از آستارا  تا جنوب مرداب انزلی از آغاز قرون نخستین اسلامی از کانون تاثیر گذار اجتماعی و فرهنگی -  مذهبی مرکز آذربایجان یعنی اردبیل  متاثر بود لیکن ناحیه ی تالش که بین کانون اصلی اشاعه ی اسلام در قرون نخستین (اردبیل) در شمال غربی و ناحیه ی جنوب مرداب انزلی واقع شده بود با توجه به اشتغال دامداری شبانی و کوچندگی و ویژگی های اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی متاثر از آن، حلقه ی واسط مناسبی برای انتقال پدیده های تمدنِ حضری به ویژه فرهنگی و فکری به ناحیه ی گیلان غربی در جنوب مرداب انزلی نبود و در نتیجه این ناحیه مضاف بر انزوای جغرافیایی و حصارهای طبیعی وسیاسی - نظامی برای ارتباطات با پیرامون خود، سخت با دشواری روبرو و ارمغان آن توسعه نیافتگی نسبی اش در گیلان بود.

26 . تلاش های ساکنان ناحیه ی گیلان غربی در جنوب مرداب انزلی با ویژگی شرایط اقلیمی مرطوب تر و باتلاقی تر نسبت به دیگر نواحی گیلان که امروزه شامل شهرستان های رضوانشهر، ماسال، فومن، صومعه سرا، شفت و حتا رشت با نواحیِ تمدنی پیرامونِ قابل دسترس در قرون نخستین اسلامی، « ناحیه ی تماسی» پیدا شد که حدوداً بین شهر تاریخی گسکر در جنوب رضوانشهر و بندر «رودسر» تازه آباد در دهانه ی رودخانه ی شفارود در شمال رضوانشهر کنونی را در بر می گرفت و در تمام دوره ی قرون نخستین اسلامی تا قرن نهم هجری به عنوان کانون یا ناحیه ی تماس با مراکز تمدنی شمال غربی ایران یعنی اردبیل، تبریز و قفقاز نقش آفرینی می کرد و در پرتو این تعاملات، اشکال گوناگون مبادلات اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی بین آن ها برقرار بود.

27. اهمیتِ سیاسی، اقتصادی و اجتماعی -فرهنگیِ شهر هوسم(رودسرِ بعدی) پس از آن که خود را به عنوان جایگاه اصلی زیدیان ناصری در شرق گیلان تثبیت کرد تا اوایل قرن ششم تداوم یافت و تنها باقدرت گیری اسماعیلیان در دره ی رودخانه ی شاهرود و تصرف  قلعه های متعدد ناحیه ی الموت(در محدوده ی بخش معلم کلایه ی کنونی) ورودبار شهرستان(در بخش روبار شهرستان کنونی به مرکزیت رازمیان کنونی) و ناحیه ی اشکورات در جنوب دلتای پلرود و حملات پی در پی تروریستی این گروه به حوزه ی نفوذ هوسم وتنکابن( دو ناحیه ی زیدی نشین ناصری و قاسمیه که با اسماعیلیان جدال ایدئولوژیک نیز داشتند)و تشدید جدال های فرقه ای با زیدیان این ناحیه وبا پیدا شدن فقدان امنیت در ناحیه ی تنکابن و رانکو، مهاجرت وسیع نخبگان اقتصادی و اجتماعی – فرهنگی این نواحی به لاهیجان (که ابتدا لیاهج و سپس لیاهجان نامیده می شد)، این شهر به کانون اصلی شرق گیلان تبدیل و جایگزین شهر هوسم شد.

28 . تا قرن ششم هجری شمال جلگه ی گیلانِ شرقی و مرکزی یعنی ناحیه ای که در شمال خط مستقیم از جنوب تالاب امیر کلایه، شمال رودبنه،شمال روستای دهشال(و شمال روستای داخل)، شمال آستانه ی اشرفیه، شمال لشت نشا و خشکبیجار و خمام،شمال نوخاله، شمال تولم،شمال صومعه سرا و ضیابر یعنی ناحیه ای که حدوداً در شمال منحنی تراز منفی 20 متر واقع شده بودند، به دلیل باتلاقی بودن ناشی از عقب نشینی دیر هنگام دریای خزر، هنوز مسکون نبوده و در آن زیستگاه انسانی دائمی پدید نیامده بود.

29 . یک ویژگی اصلی تاریخ قدیم گیلان فقدان شهر بوده است، زیرا در گیلان به دلیل نبود حکومت مرکزیِ واحد و وجود بلوک هایِ کوچکِ قدرتِ متعدد ملوک الطوایفی با قلمروهایی بسیارکوچک(که تا دوزاده بلوکِ قدرتِ مستقلِ را در بر می گرفت)،سبب عدم تمرکز مازاد اقتصادی قابل توجه در کانون های مشخص شد و در نتیجه بزرگترین شهر یعنی لاهیجان در دوره ی طولانیِ تاریخ قدیم گیلان تا ضمیمه شدن گیلان به دولت مرکزی در سال 1001 هجری قمری درشکوفا ترین دوران خود تنها حدود 5 هزارنفر جمعیت را در خود متمرکز کرده بود.

30. به دلیل دشواری های ارتباطی از طریق جلگه ی باتلاقی در گیلان و محصور بودن این منطقه در ارتفاعات از جنوب و نا امنی ناشی از جدال های بلوک های قدرت، شهرهای کوچک بندریِ ساحل دریای خزر در گیلان کارکرد ارتباط تجاری بلوک های  واحد قدرت محلی یا مجموعه ای از بلوک ها را در دوره ی قبل از صفویه در گیلان به عهده داشتند که از غرب به شرق شامل بندر کهن روذ در دهانه ی کرگانرود برای ناحیه ی تالش، رودسرِ تازه آباد در دهانه ی شفارود برای غرب گیلان و جهت ارتباط ناحیه ی تماس برای تعامل با شمال غرب ایران و قفقاز، بندرخمام در کناره ی شرقی مرداب انزلی(یا آن گونه که در آن زمان آب انزلی نامیده می شد) واقع در دهانه ی رودخانه ی خمام رود(برای رشت و بخش جلگه ی مرکزی گیلان در غرب سفیدرود)، بندرلنگرود(برای ولایت لاهیجان) و هوسم (رودسر) برای ولایت رانکوه تنها نقاطِ تماسِ اصلیِ تجاری با دنیای خارج محسوب می شدند.

31. به رغم برخورداری از اقلیم مرطوب و پر بارانِ جلگه ی گیلان و بارندگی بیش از 1200میلیمترِ سالانه در  آن،کشاورزی یعنی کشت برنج به عنوان کشت غالب هم به دلیل کمترین میزان بارندگی گیلان در فصل کشت برنج(اردیبهشت،خرداد و تیر) به میزان فقط 11 درصد کل بارندگی سالیانه و هم نیاز آبی فراوان این محصول در دوره ی کوتاهِ سه ماهه(حدود 20 هزار متر مکعب برای هر هکتار در طول دوره ی سه ماهه ی کاشت و داشت)، نیازمند شبکه ی آبیاری وسیع به کمک قدرت دولتی و نقش لویاتانی نهاد حاکمیت همراه با  مالکیت غالب دولتی و فقدان جولان ابتکارات فردی ، نظام های موجود در این منطقه در طول تاریخ قدیم گیلان شباهت بسیاری با نظام های آسیایی داشتند.

32. انتقال پایتخت ایران در دوره ی شاه تهماسب صفوی از تبریز به قزوین در سال962 هجری و حرکت «ایوان چهارم» یا «ایوان مخوف» از شاهزاده نشین مسکو به سمت جنوب و گسترش روسیه به صورت یک امپراتوری برای نخستین بار تا شمال دریای خزر و تصرف بندر مهم آستارا خان در دهانه ی رود ولگا در سال 963 هجری، عاملان ناهشیار تاریخ برای خروج گیلان از انزوای تاریخی در اواخر قرن دهم هجری محسوب می شد که بلوک های قدرت متعدد در گیلان مانعی بزرگ برای تحقق این بستر مناسب و نوین برای خارج شدن از انزوا شد.

33 . به رغم از دست رفتن استقلال گیلان در اثر ضمیمه شدن کامل آن به حکومت مرکزی صفویه در سال 1001هجری قمری(که توسط شاه عباس اول انجام شد) و خروج مازاد اقتصادی بیشتر از این منطقه، این تحول تاریخی برای گیلان نه فقط نامیمون نبود بلکه با ایجاد ساختار سیاسی متمرکزتر و امنیت نسبی بیشتر و کاهش جدال های خونین و بی سرانجام بین بلوک های قدرت محلی و ملوک الطوایفی متعدد، به طور نسبی زمینه های رشد و توسعه ی سریع تر اقتصادی و فرهنگی فراهم شد.

بر اساس این تزها کتاب در پنج فصل تنظیم شده است. در فصل نخست؛ عصر سنگ در تاریخ گیلان بررسی و نشان داده شده است که انسان این عصر تنها می‌توانسته در جنوب جنگل‌های بارانی و در فاصله‌ی بین درّه‌ی رودخانه‌ی سفیدرود تا پل‌رود در درون درّه‌هایی که سرپناهی برای استقرار نیز فراهم بوده، به صورت گروه‌های کوچک فعّال زندگی کند.

 در فصل دوم؛ عصر فلز در گیلان بررسی شده است. در این فصل تا عصر آهن، سازمان اجتماعیِ مهمی در گیلان توسط گروه‌های انسانی پدید نیامد. اما در عصر آهن به‌ویژه آهن II و III، گیلان بستر نشو و نمای یک تمدن فعّال در جغرافیای معیّنی به‌جز جلگه‌ی گیلان بوده است که اکنون حتا شهرتِ جهانی نیز پیدا کرده است. به باور نویسنده این ظهورِ تقریباً ناگهانیِ تمدن مارلیک ـ دیلمان و تالش، محصول یک عامل خارجی، یعنی پیدایش ژئوپولتیک نوینی بود که در غرب فلات ایران منشأ می‌گرفت. از نکات قابل ذکر این که گیلانِ جلگه‌‌‌ای در ایجاد این تمدن نقشی نداشت.

در فصل سوم؛ تاریخ گیلان در عصر طولانی باستان بررسی شده است. داده‌های تاریخی نشان می‌دهد که گیلان پس از عصر آهن دوباره با از بین رفتن شرایط ژئوپولتیکِ مساعدِ مورد بحث برای رشد و رونق تمدنی در نواحی خارج از جنگل‌های بارانی، با رکودی نسبی در تمدن‌سازی روبرو بوده است. جلگه‌ی گیلان نیز به‌ویژه در نیمه‌ی نخست این دوره نقش تاریخیِ مهمی ایفاء نکرده است. اما به‌ویژه در اواخر دوره‌ی ساسانیان، جلگه‌ی گیلان برای نخستین‌بار عرصه‌ی فعّالیت انسانی پراکنده قرار گرفته و در آن هسته‌های کوچک اولیه‌ی سکونت و فعّالیت انسانی به صورت سازمان اجتماعی کوچک شکل گرفته است.

 پهنه‌های جلگه‌‌‌ای و کوهستانی گیلان به‌ویژه از قرن سوم ه.ق، عرصه‌ی فعّالیت‌های گوناگون اجتماعات انسانی بوده و از رهگذر این فعّالیت است که برای نخستین‌بار به هویت تاریخی خود نزدیک شده و در آن شکل اصلی سامان اجتماعی و سیاسیِ ساختار ِکنونی خود را بازیافته است. به‌ویژه با توسعه‌ی کشت برنج از دوره‌ی‌های نخستین قرون اسلامی، این هویت شکل‌بندی فی الواقع موجودِ فرهنگی و اجتماعی گیلان را پدید آورده است. بررسی این تحوّلِ مهم موضوع بحث فصل چهارم بوده است.

در فصل پنجم که بررسی تحوّلات تاریخی تا ضمیمه شدن گیلان به حکومت مرکزی ایران در سال 1001 ه.ق ادامه می‌یابد، جدال‌های سنّتی تاریخ قدیم گیلان بین بلوک‌های قدرت محلّی به صورت ملوک الطوایفی از ویژگی‌های برجسته‌ی آن محسوب می‌شود. این جدال‌های سنّتی هم بین بلوک‌های قدرت محلّی که تعداد آن‌ها گاه به بیش از ده بلوک قدرت می‌رسید، و هم بین دو بخش اصلی قدرت، یعنی «بیه پیش» و« بیه‌پس» در میان بود. سرانجام با تداوم این جدال‌های خونین و اِصرار بر پست‌ترین منافع حاکمان قدرت محلّی و پیدا شدن یک قدرت متمرکز با ایدئولوژی انسجام‌بخش در فلات مرکزی ایران در طلوع دوران نوینی که در پیرامون گیلان در حال ظهور بود و حاکمان محلّی به کلی از درک آن عاجز بودند، زمینه برای یک ساختار پیوسته و یکپارچه در گیلان در ضمیمه شدن به حکومت مرکزی پیدا شد. با پیدا شدن قدرت متمرکز در گیلان، به‌ویژه با زمینه‌‌‌ای که برای ظهور شهر مرکزی (رشت) پس از پیوستن گیلان به حکومت مرکزی ایران پدید آمد، برای نخستین‌بار تاریخ گیلان سویه‌‌‌ای مدرن پیدا کرد.

تا جایی که نگارنده اطلاع دارد، این برای نخستین‌بار است که تاریخ گیلان به صورتی که در این کتاب بررسی شده، در شکل پیوسته و منسجم، از ابتدای عصر سنگ برای ارائه‌ی تصویری یکپارچه عرضه شده است. از این‌رو خواننده ضمن آن که با تصویری از منظره‌ی تاریخی گیلان از همان نخستین ورود انسان‌ها به این سرزمین روبروست، ناظرِ روند تدریجی شکل‌گیری سازمان‌های اجتماعی- فرهنگی و سیاسی نیز خواهد بود. موفقیت نگارنده در معرفی این منظره‌ی تاریخی از گیلان، به داوری خوانندگان فرهیخته‌ی این نوشته معطوف خواهد بود. با این حال امیدوار است که خواننده‌ی علاقمند به تاریخ گیلان از صرف وقت برای خواندن این نوشته، ناخرسند نباشد.

مایلم به‌طور ویژه از دوستان خود در انتشارات فرهنگ‌ایلیا به ویژه از آقای هادی میرزانژاد موحد سپاسگزاری کنم که چند بار کتاب را خواندند و نکات مهمی به نویسنده یادآورشدند. هم‌چنین باید از مسئولان حوزه‌ی هنری گیلان سپاسگزاری کنم که بدون همت و تلاش آن‌ها، انتشار کتابِ حاضر میسّر نمی‌شد.

این نوشته همزمان در مجله ی دیلمان چاپ رشت هم منتشر می شود.

دکتر ناصر عظیمی عضو شورایعالی انسان شناسی و فرهنگ است. 





نظرات() 

چگونگی حمله اعراب (سپاهیان عمر بن خطاب خلیفه دوم )به ایران

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 15 اردیبهشت 1397-07:28 ب.ظ


در سال 24 ابوموسا اشعری روانه پارس شد .ولی مقاومتی گروهی از مردم بر ضد آنان آغاز شده بود . در سال 28 او از ریاست بصره خلع شد و جوانی به نام عبدالله جایگزین وی شد . او بی درنگ راهی خوزستان شد . زیرا خوزستانی چندین بار شوریده بود و او برای آرام کردن آنان روانه آنجا شده بود . در همین زمان او فردی به نام عبیدالله ابن معمر را مامور لشگری کشی به استخر و گور کرد. نیروهای ایرانی مبارزه در مقابل آنان ایستادگی کردند و سپاه عرب را در رامگرد شکست داد و عبیدالله را به قتل رساند . بعد از وی خود عبدالله عامر با سپاهی راهی استخر شد . از آنجا که نیروهای نظامی شهر با یکدیگر متحد شده بودند عامر نتوانست آنان را شکست دهد . و مجبور به عقب نشینی به گور کند . مردمان گور درصدد مبارزه بر آمدن و بیش از یکسال به طور مداوم استخر و گور در حال جنگ و جدل پراکنده بود . ولی عربهای میدانستند که استخر شهر سلطنتی ایران بوده و زمانی مقدس و دارای اشیای ارزشمندی است به همین دلیل دست از آن برنداشتند و ادامه دادند . سرانجام در سال 29 ابتدا گور از پای در آمد و به کلی منهدم گشت و بعد از آن استخر و سکنه آن به کشتار شدند . بلاذری مینویسد : پس از فتح استخر همه مردمان شهر از لب تیغ گذشتند . کسی جان سالم بدر نبرد . بلاذری میگوید : عامر سوگند یادکرده بود بعد از اینهمه مدت مقابله ایرانیان استخر در برابر لشگر اعراب پس از فتح آنان - آنقدر از مردم آنجا خواهم کشت که جوی خون سرازیر شود . بلاذری کشته شدگان ایرانی را در گور حدود 40 هزار تن تخمین زد . او خبر از قتل عام بیش از 100 هزار تن ایرانی در استخر توسط عبدالله عامر خبر میدهد . او انتقامی دهشتناک و بیسابقه گرفته بود . عامر بعد از پارس راهی کرمان شد . زیرا خبر از مکان یزذگرد یافته بود . او لشگری به فرماندهی مجاشع را راهی آنجا کرد بلاذری مینویسد : پس از کشتار مردم کرمان و جیرفت و سیرجان که دربرابر عربها ایستادگی کرده بودند عده ای کثیر از ایرانیان از منطقه نقل مکان کردند و راهی سیستان شدند .

در سال 30 ربیع ابن زیاد حارثی با لشگری راهی سیستان شد . دهها و روستاهای سیستان یکی پس از دیگری با مقاومت مردم از پای در آمد و آمار کشتگان بسیار گشت . در جاهایی از سیستان شهر ها محاصره شدند و مردمان از گرسنگی از پای در آمدند و تسلیم شدند . بلاذری از کشتار سیستان چنین حکایت میکند .

ربیع ابن زیاد که مردی بلند قامت و سیاه چهره و خشک و چروکیده بود بعد از فتح سیستان قبل از آنکه مرزبان آن شهر را به حضور بپذیرد دیواری قطور از اجساد ایرانی بنا نهاد که صف عظیمی را تشکیل داده بود . وی در بالای این دیوار بر روی اجساد ایرانیان نشست و بعد از آن مرزبان سیستان را فراخواند و قراردادی را در آن حالت منعقد ساخت که مرزبان باید هزار جوان ایرانی را به همراه خراج سالیانه تحویل عربها دهد . بعد از آن ایرانیان از قرارداد سرباز زدند و دوباره لشگری راهی سیستان شد و اینبار 2000 هزار جوان اسیر و مبلغ 2 میلیون درهم اهدایی از ایرانیان گرفتند . بعد از آن خراسان و نیشابور فتح سد و خراجهای بسیار سنگینی منعقد گشت . در سال 32 شخصی از خاندان کارن در خراسان پرچم مبارزه و طغیان بر ضد اسلام را بلند کرد . او با سپاهی که بالغ بر 40 هزار تن بود و متشکل بود از مردمان طبیس - بادغیس - هرات - کهستان و گرگان . بلاذری مینویسد : خاندان کارن با اسلام بنای جنگ نهاند و در شبیخونی از طرف عبدالله خازم فرمانده آنان به قتل رسید و مردمانش به کلی کشتار شدند .

کشتار گرگان توسط سپاهیان عمر

طبری می نویسد :" سعید ابن عاص" لشگری راهی گرگان نمود . مردم آنجا از راه صلح آمدند . سپس 100 هزار درهم خراج و گاه 200 هزار درهم خراج به اعراب میدادند . لیکن قرارداد از طرف ایرانیان برهم خورد و آنان از دادن خراج به مدینه سرباز زدند و کافر شدند . یکی از شهرهای کرانه جنوب شرقی دریای خزر شهر "تمیشه" بود که به سختی با سپاه اعراب نبرد کرد . "سعید عاص" شهر را محاصره کرد و آنگاه که آذوقه شهر به اتمام رسید مردم از گرسنگی زنهار ( امان ) خواستند . به آن شرط که سپاه "سعید ابن عاص" مردمان شهر را نکشد . لیکن بعد از عقد قرار داد سعید تمام مردمان شهر را به جز یک نفر را در دره ای گرد آورد و تمام افراد شهر را از لب تیغ گذراند . در این کشتار عبدالله پسر عمر - عبدالله پسر عباس - عبدالله پسر زیبر - . ( تاریخ طبری )

کشته شدن عثمان و تاخیر 6 ساله فتوحات اسلام در ایران 

عثمان در روز 18 ذوالجه سال 35 هجری به دست یک گروه 2000 نفری از ناراضیان جهادگر اسلامی که بر ضد او شوریده بودند به هلاکت رسید . که به گفته تاریخ نویسان عرب جسدش 3 روز در کوچه ها رها شده بود و کسی حق برداشتن جسدش را نداشته است . ولی در نهایت با پادرمیانی امام علی شبانه جسد را برداشتند - ولی شورشیان جنازه اش را سنگباران نمودند و اجازه دفن او را در گورستان مسلمانان ندادند و او را در گورستان "حش کوکب" یهودیان دفن کردند . بعد از وی امام علی به خلافت رسید . با روی کار آمدن وی شورش "طلحه و زبیر" بر ضد او صورت گرفت که در سال 36 هجری به جنگهای خونین "جمل" انجامید . سپس معاویه بر ضد علی شورید و به جنگ کشتارگرانه "صفین" و "حکمیت" انجامید . بعد از او خوارج علیه علی شوریدند .

بلاذری مینوسید 

"اشعث ابن قیس" آذربایجان را فتح کرد و درب آن شهر را به روی سپاه اعراب گشود . در زمان عثمان وی والی آذربایجان شد و در زمان امام علی هم در سمت خود ابقا شد . او شماری زیادی از خانواده های عرب را روانه آذربایجان کرد تا در آنجا سکنی گزینند . عشایر عرب از بصره و کوفه و شام راهی آذربایجان شدند . به گفته وی عده معدودی از عربان زمینهای عجمان را خریدند . لیکن اکثر عربان برای مصادره کردن زمینهای مجوسان با یکدیگر مسابقه نمودند - یعنی هر گروهی هرچه میتوانست مصادره میکرد . بدین صورت اموال و زمینهای ایرانیان یکی پس از دیگری به تاراج گذاشته شد 





نظرات() 

تالش هاوگالش ها در عهد حمله اعراب(لشكریان عمر) به ایران

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 15 اردیبهشت 1397-07:24 ب.ظ


  تالش وگالش

پولیبوس مورخ دو هزار سال قبل از میلاد می گوید آلبانیا ساکنان آنسوی قفقاز همسایگان بلافصل آذربایجان نبوده اند . در میان آلبانیا و آذربایجان قومی به نام کادوس زندگی می کردند این قوم که از مرداب انزلی و فومنات تا حدود شمال لنکران رود کورا و ارس کشیده شده قوم تالشند که پس از معاهده ننگین ترکمن چای و کشته شدن دو پسر میر قره خان توسط هدایت خان به نام سید عیسی و سید قاسم و مبارزات میر مصطفی خان با قاجار و بی توجهی فتحعلی شاه قسمت عظیمی از تالش از پیکر کشورمان جدا گردید که در سمت شمال آستارا قرار دارد .

... روسای کادوسیان در عصر کوروش 550 قبل از میلاد مسیح یکی از متحدین کوروش بودند . داتام سردار کادوس در عصر اردشیر دوم در سنه 404 قبل از میلاد به سلطنت رسید و در سنه 384 قبل از میلاد مسیح اردشیر با 300 هزار قشون پیاده و سواره برای سرکوبی داتام آمد اما دچار قحطی آذوقه شد . آن موقع کادوسیان را دو پادشاه بود یکی پادشاه جبال و کوهستان به نام لعل یعنی گالش و دیگری به نام سهیل یعنی تالش پادشاه دشتها و سواحل خزر و جدا از هم لشکریانی داشته اند . به علت جنگلی بودن و مردابهای متعدد و کوههای صعب العبور بالاخره اردشیر با دادن تلفات زیاد تقریبا تمامی سواره ها را از دست داد و شکست خورد و برگشت . در زمان اردشیر سوم در سنه 462 قبل از میلاد مناطق تالش بندری نداشت و مردم پراکنده زندگی می کردند . مردم گیل و ماردها در سمت جنوب شرقی کادوسیان قرار داشتند . هیچ محققی به طور آشکارا ننوشته که قوم گیل با قوم کادوس با هم زندگی می کرده اند ، اما معلوم است که با هم بوده اند . اکثر مورخین قوم تالش را همان قوم کادوس می دانند . به قول سید احمد کسروی  نه تالشها از جایی آمده و نه کادوسها از بین رفته اند . پس کادوس یعنی قوم تالش که از نزدیکی سالیان تا مرداب انزلی و از سبلان تا دریای خزر ( کاسپین ) محل زندگی این قوم بوده است .

کادوسیان در سنه 404 قبل از میلاد با اردشیر دوم و در سنه 462 قبل از میلاد با اردشیر سوم موسوم به داریوش جنگیده و شجاعت هایی نشان داده اند . وقتی داریوش از اسکندر شکست خورد کادوسیان با سلوکیها جنگیدند . ( اردشیر دوم در سال 358 ق.م درگذشت و اردشیر سوم به سلطنت رسید .. عدد سال مربوط به اردشیر سوم 462 ق.م به احتمال اشتباه می باشد ، ولی عینا آورده شد . اردشیر سوم در سال 338 ق.م به دست اطرافیان خود به قتل رسید ... نویسنده وبلاگ .. )..

در کتاب تاریخ بنی اشکان نوشته اعتماد السلطنه محمد حسن خان وزیر ارتباطات به سال 1309 هجری قمری در فصل اول چنین آورده :

پادشاه طبقه دوم از سلاطین عجم اشک بن اشکان معروف به ارشاک شاه است . و باز می نویسد در کتاب مشرق زمین اشک بن اشکان یا ارشغ و یا اشغ آورده شده . ارشغ یا ارشق و یا محال ارشه در قسمت غربی محال آستارا  ویلکیج قرار گرفته ، در آن عصر مردمان ارشق به زبان تاتی تکلم می کردند . قبل از زبان اذری امروزی زبان تاتی و تالشی در آن مناطق رواج داشت ، از این رو معلوم می گردد که اشکانیان تات و یا تالش زبان بوده اند ، اکنون همان محال به نام ارشق معروف است و جزو محال اردبیل می باشد .

از اشارات تاریخ نویسان یونانی و تعریف مناطق کادوسیان و اشکانیان محال ارشق مکان اشکانیان بوده ، در عصر اشگ پنجم که همان فرهاد باشد تمام محال گیلان و اذربایجان و آران تحت تصرف و فرمان آن پادشاه بوده ، چون غار فرهاد در سر جاده اردبیل و سراب قرار دارد و فرهاد پادشاه همین مناطق بوده است . وقتی بهرام چوبینه در جنگ با خسرو پرویز شکست خورد در خطه تالش آمده مدت چهار سال 592 تا 596 میلادی حکومت کرده است .

منبع : تاریخ جامع آستارا و حکام نمین – بهروز نعمت الهی – انتشارات شیخ صفی الدین – چاپ اول 1380 – ص 21 – 22


زمانی که تازیان سلسله ساسانیان را برانداخته و به تمامی خاک ایران مسلط شدند از ( فرات تا جیحون و از خلیج فارسی تا قفقازیه ) قوای تازی در آن شرایط که کوه و دشت و زمین و زمان از زور شصت آنان به لرزه افتاده بود و هر کس که نام آنها را می شنید لرزه بر اندامشان می افتاد تالش ها سد عظیمی در مقابل آنان بوده و توده عظیم مردم تالش و شمال ایران از پیشروی اعراب جلوگیری می کردند . وقتی که تازیان قزوین را مسلط شدند اسم آنجا را به دروازه بهشت ملقب ساختند اما نتوانستند بر دیلم و جیلان و بَبَر و طیلسان ( تالشها ) دست یابند .

مردم تالش مخصوصا گالشها که کوه نشین بودند خرسهای تربیت شده را به جنگ با قوای تازی گسیل می داشتند ، آنست که اعراب نتوانستند به این خطه رسوخ کنند . تا قرن چهارم هجری قمری مردم این منطقه تابع ادیان زرتشتی و مزدکی و یهودی و مسیحی داشتند . از اقوام تالش یا تات بابک خرم دین بر خواسته و با خلفای غاصب بنی عباسی مدت بیست و دو سال تا دم مرگ مبارزه نمود . عاقبت با حیله افشین به دام افتاد و مقتول گردید . آثار بابک در قسمت شمال غربی آستارا در قله شیندان و قلعه دختر در لاتون که در عهد ساسانیان محل آتشکده ای به نام شیندان بوده ( شیدان یادگاری از مهر و مهر پرستان قدیم می باشد ). غار بابک در کوههای غربی آستارا در فندوقلیق ( جنگل فندوق ) جلب نظر می نماید . قسمت شمال گیلان در دوره تازیان به طالوش – طیلسان معروف بوده . بنا به قوانین زبانشناسی می توان معرب کادوس یا کاتوس را طالوش یا تالش و گالش دانست . نتیجه گرفته می شود که تالشها نژاد اصیل و همان کادوسها می باشند .

منبع : تاریخ جامع آستارا و حکام نمین – بهروز نعمت الهی – ص 24 

نگرش گالشی به تالش ها/اعتراف به تمایز تالش و گالش

در تالش جنوبی ، تعداد ترک زبانان کم است . این ترک زبانان اساسا از دکانداران خلخال و یا طارم هستند که گروههای نسبتا یکپارچه را در ماسوله ، ماسال ، شاندرمن ، پره سر و بازارهای مختلف اسالم تشکیل می دهند .

بر عکس در شمال از دلتای کرگانرود تا آستارا ، ترک زبانان بسیار متعددند . اکثریت ساکنان نزدیک به نیمی از محله ها را ترک زبانان که در همه جا وجود دارند ، تشکیل می دهند و در بعضی از محلات استفاده از زبان تالشی کاملا از بین رفته است . ولی در کنار چند آذربایجانی ، اکثریت این ترک زبانان خود را تالش محسوب می کنند و به کرات به من می گفتند ( به ترکی ! ) : (( بیز طالیشوخ )) یعنی ما طالشیم !

نسبت ترک زبانان در دو جهت تغییر می کند : از بالا رود به پایین رود در داخل هر دره و از جنوب به شمال یک دره به دره دیگر . در مجموع در محله های دشت برنجزار گرایش به ترک زبانی عمیقتر از محله های دامدار – برنجکار داخلی است . واحد انسانی خطبه سرا نمونه یک (( ردیف زبانی )) کاملا منظم است و محلات برنجزار واقع در وسط دشت ساحلی کاملا ترک زبان هستند ؛ (( تالش زبانان )) در کشاور و ایشیک آقاسی در دهانه دو دره دیده می شوند و در لیسار محله که در یک دره جنبی نفوذ کرده است ، اکثریت دارند ؛ بالاخره دامداران کوه نشین از کلات ( ارتفاع 150 متری ) تا شاه میلرزان و مُزلاکم ( حدود 1000 متری ) همه به زبان تالشی تکلم می کنند . دره  آستاراچای از این قاعده مستثناست ، زیرا تمام قسمت بالا رود از گیلده ( 500 متری ) تا ونه بین ( 1300 متری ) ترک زبان و در بالای روستاهایی با اکثریت تالش زبان مانند عنبران محله ، صیادلر و مِشِند قرار دارند . فراوانی ترک زبانان در دشت توسط جمعیت شهر نشین تشدید می شود ، زیرا تالشهایی که به استفاده از زبان خود ادامه می دهند ، در هشتپر و آستارا کم هستند .

از جنوب به شمال رشد منظمی در تالش مرکزی از پره سر که در آن ترک زبان وجود ندارد ، تا دره لیسار که در دشت کاملا ترک زبان و قسمت مهمی از دامداران کوهستان نشین نیز به زبان ترکی تکلم می کنند ، دیده می شود . ولی پراکندگی در طرف شمال نامرتب تر است و تمام ساکنان دو دره  کشلی و  ویزنه به زبان تالشی که در تمامی کوهستان نیز رواج دارد ، وفادار مانده اند .

در حقیقت در مفهوم (( زبان اصلی )) که در این جا نقشه برداری شده است ، جای بحث وجود دارد ، زیرا دو زبانی یعنی تکلم به تالشی و ترکی در همه تالش جنوبی قاعده عمومی و در قسمتهای جنوبیتر نیز بسیار معمولی است . تقریبا هر تالش علاوه بر تالشی که زبان مادری و یا بهتر بگوییم (( زبان اولی )) و یا به طوری که  م . هوئیس  ترجیح می دهد (( از لحاظ زمانی قدیمیتر )) محسوب می شود ، به زبان ترکی آذری نیز به عنوان (( زبان دومی )) تکلم می کند . تکلم به زبان ترکی نه مشخصه یک گروه اجتماعی – شغلی و نه طبقه سنّی بخصوصی است و ما در این جا در مرحله (( دو زبانی عمومی )) که نویسنده مذکور شرح آن را می دهد قرار داریم . ولی زبان دومی بالاجبار همیشه در حالت چیرگی قرار ندارد و ما همه حالات گذاری ممکن را مشاهده می کنیم : فلان شخص در خانه و دست کم با تعدادی از همسایگان خود به تالشی صحبت می کند ، ولی برای کارهای تجارتی از ترکی استفاده می کند ؛ یک نفر دیگر زبان ترکی را گاهی در محاورات خانوادگی و دوستانه وارد می کند ؛ بر عکس نفر سومی نه فقط در بیرون بلکه در خانه نیز به ترکی صحبت می کند ، ولی با اقوام مسنّتر به تالشی حرف می زند ؛ بالاخره بقیه هنوز هم تالشی را می فهمند ، ولی قادر به شرکت فعالانه در یک مکالمه به این زبان نیستند .

پس بالاخره تعیین حدود بین (( تالش زبانان )) و ترکزبانان بسیار مشکل است . توسعه زبان ترکی در مقابل تالشی اساسا حالت یک تغییر تدریجی تعادل داخلی دو زبانی را پیدا میکند و در پایان به از بین رفتن استفاده از تالشی توسط جوانان ، منجر می گردد .

 

منبع : تالش ( منطقه ای قومی در شمال ایران ) – مارسل بازن – ترجمه ، دکتر مظفر امین فرشچیان – موسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوی – جلد دوم – ص 607 – 610

 

 تولش ، تولشی گاپ بژان ...

نوشته شده  توسط دوستداران تالش ( آستارا ) 





نظرات() 

عظمت خانم؛ شیرزنی در نهضت جنگل 1

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 14 اردیبهشت 1397-05:43 ب.ظ


رابعه موحد
گرچه سیطره فرهنگ مردسالاری بر تاریخ همواره مانع از آن بوده است كه نقش زنان در تحولات اجتماعی ـ سیاسی نادیده گرفته شود، اما این نیمه پنهان تاریخ از روزنه‌هایی خود را می‌نمایاند.
این گزارش چهره یكی از شیرزنان ایران ‌زمین به نام "عظمت خانم فولادلو" را به تصویر می‌كشد كه در جریان نهضت جنگل و اوایل خدمت رضا شاه نقش‌آفرین بوده است. زندگی و تلاش او را از طریق نوه‌اش خانم پروین امیر‌احمدی می‌شناسیم.

سال‌های ناگوار
سال 1918-1914 ایران بی‌آن‌كه بخواهد، درگیر جنگ جهانی اول است. گیلان در اشغال روس‌ها است. افسینك اف فرماندار مطلق گیلان است. صدای رعب‌انگیز چكمه‌های سربازان روس، از پشت لایه‌های ضخیم تاریخ جنگ‌های پی‌درپی ایران و روس، در ناخودآگاه مردم ایران حك شده و نفرت وصف‌ناپذیری بر دل‌ها حاكم شده است.
جنگل سبز شمال را عربده‌های سربازان روس درمی‌نوردد، بی‌‌آن‌كه سربازان خودی قدرت مقابله داشته باشند. امیدی به دولت قاجارها نیست. مردم سبز شمال، سلاح برگرفته و با قشون روس وارد جنگ می‌شوند. خاك، خاك مردم است. مردان جنگلی می‌دانند نباید به مردان دولتی دل بست. حملات جنگلی‌ها وحشتی در دل قشون روس‌ افكنده است. آن‌ها می‌خواستند بی‌هیچ معترضی بتوانند با پایگاه قرار دادن خاك ایران، با آلمان و عثمانی بجنگند. اما نهضت جنگل، خواب خوش را از آن‌ها گرفت.
1917 انقلاب كمونیستی روسیه باعث عقد قرارداد صلح بین آلمان و روسیه شد. روسیه نیروهای خود را از ایران فراخواند. انگلیس بلافاصله به طرف انزلی پیشرفت كرد تا جای سربازان روسی را پر كند و قبل از عثمانی‌ها خود را به قفقاز و بادكوبه برساند و چاه‌های نفت را تصرف كند. جنگلی‌ها به مقابله با پیشروی انگلیس‌ها پرداختند.
1918 جنگ جهانی با گسترش تسلط انگلیس بر شرق پایان می‌یابد. وثوق‌الدوله صدراعظم می‌شود. او از سرسپردگان انگلیس بود و مأمور سركوب جنگل می‌شود. دولت وی به میرزا كوچك ‌خان اولتیماتوم برای خلع سلاح می‌دهد. میرزا و مردانش به دولت سرسپرده اعتماد نمی‌كنند و مصمم می‌شوند برای نجات ایران به مبارزه خود ادامه دهند. جنگل هنوز درگیر جنگ با انگلیس و نیروهای دولتی است كه 28 اردیبهشت 1920 روسیه با پرچم سرخ باز می‌گردد. بهانه جدیدش دفاع از منافع خود در خزر و مقابله با انگلیس است. روسیه محارب با نیروهای جنگل این بار مدعی دفاع از نیروهای جنگل و كمك به خلق گیلان است. با كمك‌های جنگلی و سلاح شروع می‌كند و با ایجاد تفرقه بین جنگلی‌ها می‌خواهد افراد شیفته شوروی مثل پیشه‌وری و سلطان‌زاده را جایگزین مردان مبارز ایران كند و جهت مبارزه برای آزادی را به سوی وابستگی و الحاق به شوروی منحرف كند.
كودتای امان‌الله ‌خان و بدبینی مردم به نهضت و كناره‌گیری یا كشته شدن نیروهای صدیق سبب می‌شوند نیروهای مردمی به حمایت از نیروهای دولتی سردار سپه، برای بیرون راندن كمونیست‌ها و سركوب جنگلی‌ها قیام كنند. میرزا بی‌ یار و یاور است. محاصره تنگ و تنگ‌تر می‌شود. او رو به سوی خلخال دارد؛ به سوی مقر عظمت خانم فولادلو. خسته از خیانت‌هاست. یارانش كشته شده‌اند. آرزوهایش برای ایران آزاد به خاك و خون كشیده شده. دستانی خیانتكار تمام مهمات و تجهیزات را تحویل دولت داده‌اند. عظمت خانم فولادلو سوارانی به استقبال میرزا می‌فرستد. احمد احرار می‌نویسد: میرزا به سوی زنی می‌رفت كه به اندازه نامش عظمت روحی و اخلاقی داشت.

عظمت خانم كه بود
در سریال‌های مربوط به میرزا كوچك، عظمت خانم را بانویی مقتدر كه عقابی بر شانه‌اش نشسته نشان می‌دهند. در همه كتاب‌هایی كه مربوط به حوادث جنگل است، عاقبت غمبار میرزا با نام عظمت خانم پیوند می‌خورد. او كیست و در كجای تاریخ این سرزمین ایستاده است كه تاریخ‌نویس مرد نه قدرت حذف‌اش را دارد نه شهامت نقل‌اش را؟
به سراغ عظمت خانمی دیگر می‌روم. نوه دختری عظمت خانم است؛ خانم پروین امیراحمدی، كه نام عظمت را در گوشش خوانده‌اند تا نام عظیم این بزرگ‌زن در خاطره‌های آیندگان ماندگارتر شود. خانم امیراحمدی بانویی باابهت، پرصلابت و بزرگوارند، نشان از عظمت خانم فولادلو دارد، اما هیچ عكسی از عظمت خانم برجای نمانده است تا بدانیم ایشان كدام خصوصیت و كدام خطوط چهره آن بانوی مقتدر را به ارث برده است، اما برای نشان دادن چهره عظمت خانم با صبر و شكیبایی به عقب برمی‌گردد.
از تاریخ و تاریخچه خانوادگی‌شان كه مستقیماً از زبان‌ مادرشان خانم گوهرتاج و نیز از بزرگان فامیل شنیده‌اند برایم سخن می‌گوید: برای معرفی عظمت خانم بهتر است از مادرش شروع كنیم. مادر عظمت خانم، نازلی خانم نام داشته كه باسواد و اهل مطالعه بوده و آن‌چه نه ‌تنها برای آن دوران، بلكه در حال حاضر نیز باعث تعجب خواهد بود این است كه نازلی خانم هفت بار شتر كتاب با خود در كنار جهیزیه‌اش به خانه شوهر آورده است. عظمت خانم دست‌پرورده چنین زنی بوده است و در روستای كرندق خلخال به دنیا آمد. به همراه پسران ایل‌گاه در مكتبخانه ایل و گاه با معلم سرخانه، درس خواند و با جورق بیگ، رئیس 32 طایفه شاهسون آذربایجان، ازدواج كرد و با این ازدواج ریاست شاهسون به عظمت خانم واگذار شد. جورق بیگ به دستور دولت قاجاریه كشته شد و چهار پسر و یك دختر از وی برجای ماند. به رسم ایل، عظمت خانم با حسین‌علی ‌خان ملقب به سالار ایران ازدواج كرد كه برادر همسر مرحومش بود و گوهرتاج دختر دیگری بود كه با ازدواج دوم به دنیا آمد.
خانم امیراحمدی می‌گوید: همسر دوم عظمت خانم هم جایگاه وی را محترم داشته و تصمیمات مهم ایل نیز برعهده ایشان بوده است. قدرت و تدبیر و مدیریت او در كمتر مردی وجود داشته است. روابطش به سران حكومت و سران قبایل دیگر محدود نمی‌شد، بلكه به دولت‌های خارجی نیز فهمانده بود كه باید قدرتی به نام قدرت عشایر ایران را به رسمیت بشناسند.
دولت‌های همسایه مثل روسیه و عثمانی نیك می‌دانستند كه عظمت خانم در تصمیمات مهم كشور نقشی بیش از یك رئیس قبیله دارد و دولت‌های وقت نیز با روی كار آمدن متوجه عظمت خانم می‌شدند و روی مساعدت‌های او حساب می‌كردند.
در این‌جا باید خاطرنشان كنم كه در آن زمان مملكت به شكل ملوك‌الطوایفی اداره می‌شد و همه سران قبایل و حاكمان مناطق در چرخش امور كشور دخیل و مؤثر بودند. اما به گفته خانم امیراحمدی، نفوذ عظمت خانم بیشتر و مؤثرتر از بقیه بوده است. وی به مناسبت روی كار آمدن دولت‌های وقت به رسم تبریك و تأیید هدایایی به دربار می‌فرستاد و این رسم تا دربار تزار روس گسترده بود و نیز هدایایی از همسر تزار به نام عظمت خانم به ایران فرستاده می‌شد. آن‌ها به خوبی به قدرت وی در منطقه واقف بودند.

نهضت جنگل
نهضت جنگل شروع می‌شود. امیر عشایر برادر عظمت خانم از طرف میرزا حكمران گیلان تعیین می‌شود. عظمت خانم و برادرش همه قوای خود را در اختیار میرزا كوچك قرار می‌دهند و پسر عظمت خانم، یعنی امیر نصرت نائب والی گیلان می‌شود. در واقع عظمت خانم حكمران واقعی گیلان است كه كسی بدون مشورت و صلاحدید او كاری نمی‌كند. نمایندگان روس و عثمانی برای جلب حمایت عظمت خانم و احتمالاً قطع حمایت وی از میرزا ملاقات‌هایی پی‌درپی با وی دارند.
ابراهیم میرفخرایی در كتاب "سردار جنگل" می‌نویسد: دولت قاجاریه می‌دانست كه اگر حمایت امیر عشایر و خواهرش عظمت خانم را از میرزا كوچك قطع نكند، نمی‌تواند كاری از پیش ببرد. بی‌شك دول خارجی مخالف میرزا نیز به این امر واقف بودند، اما متأسفانه دسیسه‌های روسیه سرخ با ایجاد تفرقه توانست نیروهای صدیق را از میرزا كوچك دور كند و رهبریت را با یك كودتا از وی بگیرد.
میرفخرایی در كتاب خود می‌نویسد: امیر عشایر در جنگ منجیل قوای خود را برداشته و از جنگل خارج شد.
لازم به توضیح مختصر است كه در جنگ منجیل، قوای روس و انگلیس همزمان به مواضع جنگلی‌ها حمله كردند. جنگ خونباری بود و كشته‌شده‌های جنگل یك روز بعد توسط اهالی دفن شدند. عده‌ای اسیر شدند، عده‌ای زخمی شدند و محمود خان ژولیده كه در سنگر اول بود، با همراهان خود تا آخرین نفر جنگید. ژولیده زخمی بود و او را به قزوین انتقال دادند. قزوین در اشغال انگلیس‌ها بود و او از درمان به دست انگلیس‌ها امتناع كرد و گفت مرگ را به مداوای دشمن ترجیح می‌دهد.
خانم امیراحمدی می‌گوید: در همین هنگام به امیر عشایر خبر می‌رسد قوای روسیه در اردبیل به قتل و غارت دست زده‌اند. امیر عشایر و عظمت خانم در واقع حاكم اصلی این منطقه بوده‌اند و باید برای دفاع از اردبیل به آن منطقه قشون می‌فرستادند. میرزا اعلام كرد در چنین بحرانی قادر نیست برای كمك به اردبیل نیروهای جنگل را تضعیف كند و امیر عشایر مجبور می‌شود با قوای خود به سوی اردبیل حركت كند.
ذكر این نكته نیز برای آگاهی خوانندگان لازم است كه وقتی دولت كمونیستی دستور عقب‌نشینی به مرزهای شوروی را صادر كرد، عده‌ای از قوای روسیه تزاری در شهرهای ایران پخش شدند و به قتل و غارت پرداختند و این وقایع مصادف بود با یورش نیروهای انگلیس برای تصرف قفقاز و عبور نیروهای روسیه از انزلی.
خانم امیراحمدی می‌گوید: دختر عظمت خانم، عروس امیر عشایر بود و دختر امیرعشایر نیز نامزد امیرنصرت پسر عظمت خانم بود، اما گردانندگان امور برای ایجاد دلخوری بین آن‌ها كاری می‌كنند كه امیرنصرت نامزدی خود را به‌هم زده و با دختر امیر مقتدر ملقب به ضرغام‌السلطنه نامزد شده و باعث تكدر خاطر امیر عشایر شود.
تاریخ می‌گوید بعد از ناامیدی مردم از پیروزی نهضت جنگل و به بیراهه كشیده شدن نهضت، مردم با نیروهای رضاخان همكاری می‌كنند و طومار جنگل درهم می‌پیچد. این‌جاست كه میرزا در میان هزاران مرد جوانمرد ایران به شیرزن گیلان پناه می‌برد و این انتخاب خود به تنهایی از اقتدار و جایگاه مهم این بزرگ‌زن خبر می‌دهد.
خانم امیراحمدی می‌گوید: عظمت خانم به محض اطلاع از حركت میرزا به سوی او، سواران مورد اعتمادش را به استقبال می‌فرستد و فرمان می‌دهد كه میرزا را به هر نحو از دست دشمنانی كه در تعقیب او بودند خلاص كنند و با جاه و جلال شایسته به سوی او بیاورند. اما تاریخ غمبارمان از مرگ میرزا خبر می‌دهد و این‌كه میهمان بزرگ عظمت خانم اسیر سرما و بوران شد و در راه وطنش جان باخت. اما خانم امیراحمدی حكایت‌های دیگری نیز از مادربزرگ تاریخ‌ساز خود دارد.

جنگ عظمت خانم با سردار سپه
رضاشاه برای برچیدن ملوك‌الطوایفی دستور خلع‌ سلاح عشایر را صادر می‌كند، امیرسرلشگر طهماسبی را مأمور خلع‌ سلاح عشایر غرب كشور می‌كند و این دستور به بزرگ‌ترین رئیس قبیله، یعنی عظمت خانم نیز ابلاغ می‌شود. عظمت خانم دستور تحویل سلاح را می‌دهد و 12 هزار قبضه سلاح تحویل دولت می‌دهد. سرلشگر طهماسبی بعد از خلع سلاح تقریبی قشون عظمت خانم، دستور حمله می‌دهد و در قریه آلازلو جنگی بین نیروهای قزاق و نیروهای عظمت خانم درمی‌گیرد. جنگ نیم‌روز ادامه دارد. سبزعلی ‌خان پسر عظمت خانم زخمی می‌شود و موجب وحشت نیروهایش و پراكندگی آن‌ها می‌شود. سرلشگر امیر طهماسبی نیروهای دولتی را به سوی مقر عظمت خانم پیش می‌راند و پیغام می‌دهد اگر تا 24 ساعت تسلیم نشوید، كودكان شیرخواره‌تان را بر نیزه خواهم كرد. عظمت خانم در مقابل این یورش وحشیانه، سریعاً همه زنان، دختران و كودكان را به نمین می‌فرستد و خود با مشاورانش جلسه تشكیل می‌دهد و اعلام می‌كند تسلیم نخواهد شد و تا پای مرگ خواهد جنگید. اما زخمی شدن پسرش او را به مذاكره با امیر طهماسبی می‌كشاند و از امیرطهماسبی می‌خواهد كتباً تعهد دهد كه بعد از تسلیم او هیچ خطری مردمش را تهدید نخواهد كرد. امیر طهماسبی امان‌نامه را روی قرآنی كه بر پوست آهو نوشته شده بود امضاء كرد.
اما تمام خوانین خلخال تصمیم به مقابله با امیر طهماسبی می‌گیرند و در منطقه دربند مشكول و قیزیل اوزون، جنگ به مدت یك ماه با قوای دولتی ادامه می‌یابد، اما جنگ به نفع نیروهای دولتی پایان می‌یابد. به دستور رضاشاه كه آن زمان وزیر جنگ بود، عظمت خانم و امیر عشایر به حبس و محافظت شدید خانگی محكوم می‌شوند و ثروت عظمت خانم و برادرش توسط نیروهای امیر طهماسبی تاراج می‌شود. قوام‌الدوله در خاطراتش می‌نویسد: ثروت رضاشاه حاصل غارت ثروت عظمت خانم و برادرش و نیز غارت ثروت سردار ماكو بوده است.
خانم امیراحمدی به نقل از مادرشان بانو گوهرتاج می‌گوید: میرزا كوچك در یكی از سفرهایش پیراهن جواهرنشانی از روسیه برای گوهرتاج آورده بوده است كه در وقت تاراج ثروت عظمت خانم، سربازانی مشخصاً برای درخواست آن پیراهن به سراغ عظمت خانم می‌آیند و در مقابل چشمان گوهرتاج پیراهن او را مصادره می‌كنند.
امیر طهماسبی برای نشان دادن كینه خود از عظمت خانم همه كسان وی را كه می‌توانست دستگیر و اعدام می‌كند. همه عموها، عموزاده‌ها و دایی‌ها در چای‌كنار تبریز به دار آویخته می‌شوند. یكی از پسرعموهای عظمت خانم طناب دار را خود بر گردن می‌اندازد و می‌گوید افتخار می‌كنم كه با چنین دولتی جنگیده‌ام و خود صندلی را از زیر پایش كنار می‌زند. (از كتاب خاطرات ناصر دفترروایی)
پسر كوچك امیر عشایر به علت كمی سن با وساطت امام جمعه تبریز نجات می‌یابد. بانوان تبریز با گیسوان پریشان پای دارهای اعدام در چای‌كنار بست می‌نشینند و مانع اعدام‌ها می‌شوند، اما همان شب اعدام‌ها در داخل زندان انجام می‌گیرد.
سرلشگر طهماسبی برای اعلام اعدام پسران و برادر عظمت خانم شخصاً به ملاقات او می‌آید و برای دادن چنین خبری از او مژدگانی می‌خواهد. عظمت خانم هنگام شنیدن مرگ پسرانش خم به ابرو نمی‌آورد، اما با شنیدن مرگ برادرش امیر عشایر از بندبند وجودش شیون می‌كند، سراپا سیاه می‌پوشد و وصیت می‌كند او را با كفن سیاه در خاك بگذارند.
پسر كوچك عظمت خانم جوزعلی ‌خان در كوه‌ها آواره بوده، اما با دستیابی به ثروت پنهان‌شده مادرش می‌تواند از طریق واسطه‌هایی به ملاقات رضاشاه كه اكنون شاه ایران است، دست یابد و فرمان آزادی عظمت خانم را بگیرد. رضاشاه برای دلجویی از عظمت خانم دستور می‌دهد او را در یكی از كاخ‌های تهران مستقر كنند، اما عظمت خانم خواهان ملاقات با رضاشاه می‌شود. نقل شده است كه: عظمت خانم سراپا سیاه‌پوش وارد اتاق می‌شود. رضاشاه به احترام او بلند می‌شود و او را در صندلی كنار خود می‌نشاند و می‌گوید: تو به من خیانت كردی. افسران خوب مرا به كشتن دادی. عظمت خانم می‌گوید: من به تو خیانت نكردم. امیر طهماسبی به تو خیانت كرد و درحالی كه ما فرمان خلع سلاح را پذیرفته بودیم، سربازان ما را به جنگ مجبور كرد. من افسران وفاداری برای ایران تربیت كرده بودم. امیر طهماسبی همه را به كشتن داد.
رضاشاه می‌گوید: اكنون چه كاری از من برمی‌آید.
عظمت خانم می‌گوید: مرگ امیر طهماسبی.
رضاشاه به جوزعلی خان كه در كنار مادرش بود، اشاره می‌كند و می‌گوید: جوان لایقی است. عظمت خانم می‌گوید: اگر لایق بود زنده نمی‌ماند و رضاشاه را هم از خواسته خود و هم از خیانت امیر طهماسبی مطلع می‌كند. رضاشاه می‌دانست كه بدون جلب رضایت وی نخواهد توانست با عشایر زیر فرمان او به صلح برسد.
عظمت خانم طی اقامت‌اش در تهران نیز فعال است. به ملاقات مدرس می‌رود كه از ترور اول جان سالم به در برده است.
خانم امیراحمدی می‌گوید: ‌گویا مدرس به عظمت خانم گفته بود دخترم كسی را كه مرا مورد اصابت قرار داد با عصای خود زدم و انتقام خود را گرفتم!
رضاشاه امیر طهماسبی را به كردستان می‌فرستد، زیرا در كردستان هنوز جنگ بین طوایف و دولت در جریان است و امیر طهماسبی كشته می‌شود.

• روزنامه شرق، شماره 988، 25 خرداد 1389
 




نظرات() 

خلخالی: می‌خواستم جنازه رضاخان را آتش بزنم

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 14 اردیبهشت 1397-04:57 ب.ظ


شرط عفو فرح پهلوی: شوهرش را بکشد
تاریخ ایرانی: برگرفته از هفته‌نامه «امید ایران» - ۴ تیر ۱۳۵۸

 

حجت‌الاسلام شیخ صادق خلخالی، حاکم شرع دادگاه‌های انقلاب و صادرکننده حکم اعدام‌های جنجال‌برانگیز از کسانی است که به دلیل موضع خاص و همچنین بیان مطالبی درباره موضوعاتی حساس و داغ از چهره‌های خبرساز ماه‌های اخیر بوده و اغلب گفته‌هایی از او نقل شده که یک یا دو روز بعد، پس از بروز جنجال‌هایی از سوی خود ایشان تکذیب شده است. به دلیل همین جنجالی بودن و نیز حرف‌هایی که پیرامون این روحانی بر زبان‌هاست، شهره وکیلی همکار ما در قم گفت‌و‌گویی با ایشان کرده است که می‌خوانید.

 

***

 

در حال حاضر شما یکی از جنجالی‌ترین چهره‌های روز هستید و به قول خودتان این به دلیل حکم اعدام‌های تکان‌دهنده‌ای است که از طرف شما صادر شده، این مسئله برای شما ایجاد دردسر نکرده؟

 

در جواب باید بگویم من ذاتا آدم جنجالی نیستم ولی کاری که بعد از انقلاب با دست من صورت گرفته فی حد ذاته جنجال‌آفرین بود مثل اعدام هویدا، مقدم، پاکروان، نصیری، ربیعی، ناجی، خلعتبری، خسروداد، ریاضی، علامه وحیدی و عده زیادی دیگر یا همچنین صدور حکم اعدام شاه و فرح و دیبا که من غیابا صادر کردم و دیبا مادر فرح مثل دخترش فعال مایشا بود، بعد از اینکه دیگر فکر شاه کار نمی‌کرد او هم دستور تیر داده بود. این‌ها چیزهایی است که دنیای غرب به آن توجه زیاد دارد و جنجال هم راه می‌اندازد، اما من خیلی مسائل را می‌دانم که دیگران نمی‌دانند و پرونده‌ها موجود است و ان‌شاءالله در آینده این پرونده‌ها در اختیار مردم قرار خواهد گرفت و خلاصه با توجه به این مسائل دردسرهای فراوان برای ما ایجاد شده. سابق من طلبه‌ای بودم که می‌رفتم درس می‌گفتم و برمی‌گشتم اما حالا باید با پاسدار زندگی کنم، در محاصره باشم، محافظ داشته باشم ولی من آدمی هستم که از مرگ در رختخواب هیچ خوشم نمی‌آید و آرزو می‌کنم ان‌شاءالله در راه اسلام شهید بشوم.

 

 

اظهارات شما در مورد خلیج‌ فارس که آن‌همه سر و صدا به پا کرد چه بود؟

 

من راجع به تغییر اسم خلیج ‌فارس صحبتی نکردم. خود من سابقا یک رساله در این مورد نوشته بودم که از قدیم اینجا را خلیج ‌فارس می‌گفتند و این دعوای لفظی است و در آن کتاب یادآور شدم که اینجا در حقیقت نه خلیج‌ فارس بود و نه خلیج عرب بلکه خلیج آمریکا بود برای اینکه همه منافعش به جیب آمریکا و دست‌نشاندگانش مثل پرتغال و ژاپن می‌رفت؛ ولی بعد از استقرار جمهوری اسلامی بحمدالله این یک خلیج اسلامی است و منافعش به جیب ملت اسلام می‌رود. این معنایش تغییر اسم نیست، البته بعضی‌ها توهماتی کردند و به خیالشان ما می‌خواهیم اسم را تغییر بدهیم. این صحبت بدان معنی نیست مثلا وقتی می‌گوییم ایران کشور اسلامی است غرض این نیست که این منطقه دیگر «ایران» نباشد و مثلا نامش «کشور اسلام» باشد. به هر حال با استقرار جمهوری اسلامی امیدوارم که همه منافع این خلیج مال خود مسلمان‌ها باشد.

 

 

شما اخیرا رهبری فداییان اسلام را عهده‌دار شده‌اید. آیا سازمان فعلی‌‌ همان است که در عهد نواب صفوی بود و شما از‌‌ همان روزگار عضو این گروه بودید یا در تشکیلات جدید این عضویت و سمت را قبول کردید؟

 

من از دوران طلبگی هم عضو فداییان اسلام بودم، مخصوصا یادم است وقتی جنازه رضاخان را می‌آوردند ما بنزین تهیه کردیم که جنازه را آتش بزنیم ولی متاسفانه نشد. من همیشه دارای روحیه‌ای انقلابی بودم و به همین جرم هم مدت یک سال مرا از مدرسه فیضیه بیرون کردند. این را رفقای قدیمی همه می‌دانند؛ اما شرایطی که در زمان نواب صفوی یا مرحوم سید عبدالحسین واحدی بود با شرایط فعلی فرق می‌کند، آن موقع فعالیت‌ها زیرزمینی بود ولی فعالیت امروزی ما علنی و آشکار است، چون دیگر به فعالیت مخفی احتیاجی نیست. ما دادگاه انقلاب داریم و کسانی را که مجرم‌اند می‌توانیم به دادگاه بکشانیم. فعالیت فداییان اسلام محدود به ایران نخواهد بود، بلکه در تمام مناطق مسلمان‌نشین فعالیت می‌کنند و با همه گروه‌های دینی ارتباط پیدا می‌کنند و دفتر دایر می‌نمایند.

 

 

شما زنان را هم در تشکیلاتتان می‌پذیرید؟

 

بله زن و مرد فرقی نمی‌کند هر کس می‌تواند عضو فداییان اسلام بشود.

 

 

ممکن است خواهش کنم «مفسد فی‌الارض» را تشریح نمایید.

 

مفسد فی‌الارض کسانی هستند که در روی زمین تخم نفاق، دوئیت و برادرکشی می‌کارند، فتنه و کشتار می‌کنند، زندان بی‌جهت راه می‌اندازند، مردم را به انحطاط می‌کشانند و حقوق اولیه انسان‌ها را از آن‌ها سلب می‌کنند. در دادگاه‌های انقلاب هم این‌طور کسان اعدام شدند، کسانی که هستی و نیستی مردم را غارت کردند و به جیب اسرائیل و آمریکا ریختند و مردم را در اسارت نگه داشتند، دانشجویان و مهندسین و مردان سیاست را شکنجه کردند و عده‌ای را کشتند و در حوض‌سلطان ریختند که حالا هیچ آثاری از آن‌ها نیست. این‌ها مرحوم سعیدی، مرحوم غفاری، مرحوم شیخ نصرت‌الله انصاری و شیخ عبدالحسین دزفولی را کشتند و هزاران جنایت کردند و روی این جهات مفسد فی‌الارض بودند.

 

 

اسلام مکتب رافت و بخشش است. آیا نمی‌خواهید از این جنبه اسلامی کمک بگیرید و از امام خمینی عفو عمومی بخواهید؟

 

من یکی، دو مرتبه عفو عمومی را از امام خواستم. ما خودمان متوجه هستیم که عده‌ای از این تبهکاران نادم بودند و توبه کردند و ۱۸۰ درجه تغییر یافتند و ما به یک زندان یا تبعید مختصر در موردشان اکتفا کردیم. ما می‌دانیم این‌ها هم زن و بچه دارند و اصولا رافت جزء سرشت انسان‌هاست ولی با مجرمین درجه‌ یک نمی‌شد طور دیگری رفتار کرد. البته ان‌شاءالله اگر اوضاع آرامش پیدا کند امیدواریم امام عفو عمومی بدهند و همه مردم ولو گنهکاران بروند پی زندگی‌شان و از کارهای سابقشان دست بردارند.

 

 

اگر روزی دستور عفو عمومی صادر شود وضعیت کسانی که به موجب حکم غیابی به اعدام محکوم شده ولی به دلیل عدم دسترسی به آن‌ها حکم اجرا نگردیده در برابر این دستور چه خواهد بود؟

 

شاه، اویسی، شریف‌امامی، بختیار، اردشیر زاهدی، محرری، پالیزبان و عده‌ای دیگر مشمول این حکم نخواهند بود و هر وقت که به دست ملت بیفتند، اعدام خواهند شد ولی در مورد بقیه شاید عفو مجری شود به شرط اینکه از مجرمین درجه یک نباشد؛ ولی در مورد فرح گفتیم اگر شوهرش را بکشد مورد عفو واقع می‌شود.

 

 

آیا شما مرجع تقلید هستید؟

 

من مرجع تقلید نیستم و کسی به من به آن معنی که به مراجع تقلید رجوع می‌کند رجوع نمی‌نماید؛ اما من حاشیه عروه را وقتی در تبعید بودم نوشتم و از کسی هم تقلید نمی‌کنم. مگر در خط مشی سیاسی که صد درصد پیرو امام خمینی هستم.

 

 

در مورد قبول پست ریاست‌جمهوری گفته بودید که در خود مانعی نمی‌بینید. آیا ممکن است در این مورد توضیحی بدهید؟

 

با توجه به وضع بحرانی ایران و اغتشاشاتی که در مرز‌ها می‌شود و شاید باز هم بشود، چون ابرقدرت‌ها از ما دست‌بردار نیستند معتقدم برای آتیه ایران به یک نفر آدم قاطع نیاز هست. من هم آدم قاطعی هستم، البته ممکن است عده‌ای صد میلیونی اشکال هم به من بگیرند ولی من فکر می‌کنم می‌توانم برای آینده ایران مفید باشم و مانعی برای رئیس‌جمهور شدن در خودم نمی‌بینم.

 

 

چندی قبل آقای حسن نزیه در جمع حقوقدانان مطالبی عنوان نمود که واکنش تندی از طرف آقای دکتر بهشتی نسبت به ایشان ابراز شد، نظر شما در این مورد چیست؟

 

من حق را به جناب آقای دکتر بهشتی می‌دهم. جناب آقای نزیه با اینکه یک آدم حقوقدان است یا مثلا آقای متین‌دفتری یا افراد دیگری که در کانون وکلا بعضا هستند، حقوقدان‌هایی هستند که حقوق غربی می‌دانند و از حقوق شرقی و حقوق اسلامی بی‌خبرند. حرف‌هایی که آقای نزیه زده شاید از روی غرض نبوده و از روی بی‌اطلاعی گفته که احکام اسلام وافی نیست و نمی‌شود در وضع فعلی آن را پیاده کرد. البته اگر ایشان مثل آقای دکتر بهشتی یا مثل استاد شهید مطهری بود یا مثل بنده فکر می‌کرد هیچ وقت این حرف را نمی‌زند.

 

 

نظرتان را در مورد دکتر مصدق بفرمایید.

 

مصدق یک مرد صد درصد ملی بود و خدمت به ایران کرد، نفت را ملی کرد و شاه را از ایران فراری داد که از کارهای برجسته مصدق بود؛ ولی شاید این عقیده را داشت که سیاست از دین جداست و اگرچه یک مرد برجسته و ملی بود و خدمت‌های زیادی به ایران کرد، اما اشتباهاتی هم داشت از جمله اینکه با فداییان اسلام جلسه‌ای داشتند و در آن جلسه گفتند رزم‌آرا مانع است اگر او را بردارید ما شرایط اسلام را قبول می‌کنیم و فداییان اسلام، رزم‌آرا را ترور کردند ولی مصدق به آن شرایط عمل نکرد و یا نخواست یا نگذاشت احکام اسلام را پیاده کنند و با‌‌ همان الگوی غربی حرکت کرد و این الگوهای غربی را ما محکوم می‌کنیم.



ادامه مطلب


نظرات() 

شرح غزل ترکی مولانا جلال الدین محمد بلخی -۲

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 14 اردیبهشت 1397-04:50 ب.ظ

اول: رک. بیت اول. 
أوله شلر: از مصدر أولشمک در معنای چیزی را بین همدیگر تقسیم کردن. هم معنی و مترادف با بؤلوشمک که اکنون در ترکی ایران رایج است. 
حساب ائدوپ: صیغه سوم شخص مفرد، وجه وصفی از مصدر حساب ائتمک در معنای اندیشیدن و طرح ریختن و با احتساب سود و زیان چیزی، استنتاج کردن. 
قیلدان قیلا: مو به مو. قیل در ترکی معانی: 1) موی بز، 2) هر موی بلند بر تن آدمی یا جانور بروید، 3) صفت برای بافتنی‌هایی که در بافت آنها از موی بز استفاده شود است. مثل: قیل کیلیم. 
برگردان فارسی: تو را یارانت، فرزندان و اهل عیالت فراموش کنند. مرده ریگ بازمانده از تو را مو به مو شمار کنند و میان خود بخش کنند. 
  
بیت 4: 
قیلمایالار سنه وفا، بونلار بای اولار، سن گدا، 
سنین ایچون وئرمیه‌لر، بیر پاره ائتمک یوقسولا. 
  

ادامه مطلب


نظرات() 

شرح غزل ترکی مولانا جلال الدین محمد بلخی-۱

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 14 اردیبهشت 1397-04:45 ب.ظ



با نزدیک شدن به هفته سوم آذرماه هر سال و برگزاری مراسم «شب عروس» بر مزار مولوی در شهر قونیه‌ بهتر آن دیدیم تا شرح لغت‌شناسی غزل ترکی مولوی را به قلم استاد دکتر ح. م. صدیق در زیرقرار دهیم: 
تا کنون کوششی برای تدوین دیوان ترکی مولوی رومی صورت نگرفته است و برخی ابیات ترکی و ملمعات او را نیز که برخی نظیر بدیع‌الزمان فروزانفر در دیوان وی منتشر ساخته‌اند، بدون تحقیق و غور در خزائن لغات ترکی، اغلب به شکلی مغلوط و نامفهوم به دست خوانندگان ایرانی سپرده‌اند. هم از این‌ روی ، لازم دیدم که برخی واژه‌های ترکی این اشعار را به فارسی شرح دهم و برگردانی به نثر نیز از هر یک از ابیات به دست بدهم. 
در شرح لغات، معنای رایج امروزین آنها در ترکی غربی و نیز، با استفاده از مجموعه‌ی بسیار گرانبهای تاراما سؤزلوگو[1] معانی کهن این واژه‌ها را  که در قرن ششم و هفتم و در عصر مولانا رایج بوده است می‌دهیم و سپس برگردان فارسی هر بیت را می‌نگاریم. 

اینک نخست اشعار ترکی مولوی را در هشت بخش می‌خوانیم: 
  
-1- 
اوسون وارسا ای غافل، 
آلدانماغیل زنهار مالا. 
شول نسنه‌یه‌که سن قویوب، 
گئده‌رسن اول گئرو قالا. 
  
سن زحمتینی گؤره‌سن، 
دوره‌سن دونیا مالینی. 
آنلار قالیرلار خرج ائدوپ، 
آنمیالار زهی بلا. 
  
سنی اونودور دوستلارین، 
اوغلون، قیزین، عورتلرین. 
اول مالینی أوله شلر، 
حساب ائدوپ قیلدان قیلا. 
  
قیلمایالار سنه وفا، 
بونلار بای اولا، سن گدا. 
سنین ایچون وئر‌میه‌لر، 
بیر پارا ائتمک یوقسولا. 
  
بیر دملیغا آغلاشالار، 
آندان واروپ باغلاشالار. 
سنی چوقورا گؤموشوب، 
تئز دؤنه‌لر گوله – گوله. 
  
اولکیم گئده اوزاق یولا، 
گرک آزیق آلا بیله. 
آلمازوسا، یولدا قالا، 
ارمیه هرگز منزله. 
  
وئردی سنه مالی چلب، 
تا خیره قیلاسان سبب، 
خیر ائیله‌ده قیل حق طلب، 
وئرمه‌دن اول مالین یئله. 
  
بو گون سئوینیرسن منیم، 
آلتونوم آقچام چوق دئیو. 
آنمازموسان اول سونوکیم 
محتاج اولاسان بیر پولا. 
  
اس أتمیه مالین سنین، 
خوش اولمیا حالین سنین. 
نسنه أرمیه ألین سنین، 
گر سونمادونسا أل – اله. 
  
اول مال دئدین، مار اولا، 
حقا که گورون دار اولا. 
هرگز مدد بولمایاسون، 
چئوره باقوب ساغا – سولا. 
  
آلتون‌ایسه آندا چوراق، 
اولا سنه اول خوش طوراق. 
نئیلر طایم قیلدین یاراق، 
آنلارسنه قارشو گله. 
  
مال سرمایه قیلغیل آزیق، 
حققه اینانیرسان باییق، 
یاپ آخرت، دونیانی ییق، 
تا ایره‌سون سون منزله. 
  
چون اولا الونده درم، 
گوج ‌یئتدوکجه قیلغیل کرم. 
اؤگود بودور که من دئرم 
دولت آنین اؤگود اولا. 
  
ائتمه مالین الا تلف، 
حق بیرمینه وئرور خلف. 
قیلغیل سلف، قیلما علف، 
ورنه قامو ضایع اولا. 
  
دیلر ایسه‌ن عیش ابد، 
توتغیل نه دئدیسه احد. 
آندان دیله هر دم مدد، 
تا ایری‌شه سون حاصله. 
  
بؤیله بویوردو لم‌یزل، 
بیلین بونو، قیلین عمل: 
ترک ائیله‌نوز طول أمل، 
اویمانیز هر بیر باطله. 
  
یوخسول ایسه‌ن صبر ائیله‌غیل، 
گر بای ایسه‌ن ذکر ائیله‌غیل. 
هر بیر حالا شکر ائیله‌غیل، 
حق دؤندورور حالدان حاله. 
  
دونیا اونون آخرت اونون، 
نعمت اونون، محنت اونون، 
تامو اونون، جنت اونون، 
دولت اونون قانی بولا؟ 
  
حققا منه نه مال گرک، 
نه قیل گرک، نه قال گرک، 
دیله‌گوم ائیو حال گرک، 
کندوزونو بیلن قولا. 
  
من بیر بیجان ای الاه، 
یاولاق چوخ ائیله‌دوم گناه. 
یازوقلارومدان آه، آه، 
نه شرح ائدوم، گلمز دیله. 
  
ای شمس دیله حاقدان حقی، 
بیز فانی ییز، اولدور باقی. 
قامولار اونو مشتاقی، 
تا خود کو کیمین اولا؟ 
  
توضیحات: 
 بیت 1: 
اوسسون وارسا ای غافل آلدانماغیل زنهار مالا، 
شول نسنه‌یه که سن قویوب گئده‌رسن اول گئروقالا. 
  
اوس: عقل، خرد، اندیشه و فکر. املای آن در نسخ خطی بازمانده از قرون گذشته در اشکال اوس، ‌اوص، اص، اس دیده شده است. اکنون به همین صورت نوشته می‌شود. از این ریشه، ترکیب‌های زیر را داریم: 
اوسال: غیر مهم، غیر قابل اعتنا. 
اوسانچ: دلتنگی، ملال. اوسانچ گتیرمک و اوسانچ وئرمک در معنای ملال‌آوری و ایجاد دلتنگی به کار رفته است. 
اوسانماق: به تنگ آمدن، به جان آمدن و سیر شدن مثلاً در این بیت از فضولی: 
منی جاندان اوساندیردی، جفادان یار اوسانمازمی؟ 
فلکلر یاندی آهیمدن، مورادیم شمعی یانمازمی؟ 
  
مصدر متعدی: اوساندیرماق و مصدر متعدی در متعدی: اوساندیرتدیرماق و مصدر مشارکت: اوسانیلماق نیز از همین ریشه ساخته شده است و مصدر همراهی آن نیز اوسلانماق است. 
اوساوورماق:نیک اندیشیدن در موضوعی خاص. نکته‌ای را در ذهن تحلیل کردن. 
اوسانگ (بانون غنه): غافل و تنبل و بی‌قید. در ترکیب‌های اوسانگ اولماق، اوسانک توتماق در معنای بی‌قیدی و غفلت به کار رفته است. اوسانگلیق نیز از همین ریشه به معنای غفلت، بی‌اعتنایی و اهمال ساخته شده است. 
اوس در این‌جا، در حالت اضافی صرف شده است. در زبان ترکی اسم و ضمیر مانند فعل صرف می‌شود و حالت‌پذیری دارد. حالت‌های اسم در ترکی چنین است: 
1) حالت آزاد:که در آن اسم بدون پی افزوده در جمله ظاهر می‌شود و فاعل یا مسندٌ الیه جمله است. 
2)حالت مفعولٌ به:در این حالت به اسم پی افزوده‌ی دو شکلی a/e می‌چسبد. مانند: ائوه/ دیوارا. 
3)حالت اضافی:آن است که اسم مضاف واقع شود. صرف کلمه‌ی اوس در این حالت چینن است: 
اوسوم                                   اوسوموز 
اوسون                                  اسونوز 
اوسو                                    اوسلاری 
هر یک از پی افزوده‌های فوق که بر کلمات مختوم به صامت افزوده شود، به اعتبار قانون هماهنگی اصوات در زبان ترکی، چهار شکل می‌پذیرد. 
4) حالت مفعولی:که اسم در آن حالت، مفعول واقع می‌شود. نشانه‌ی آن در واژه‌های مختوم به صامت، حرف با صدای «ی» و در کلمات مختوم به صائت، «نی» است. مانند: اوسو، بابانی. 
5) حالات مفعولٌ‌ عنه: در آن حالت اسم از فعل انفکاک حاصل کند و نشانه‌ی آن پی افزوده‌ی دو شکلی دن/دان است. مانند: اوسدان، ائودن. 
6) حالت مفعول‌ٌ فیه: در این حالت اسمی در داخل اسم دیگری قرار می‌گیرد و علامت « ا » پی افزوده‌ی دو شکلی دا/ده است. مانند: اوسدا، ائوده. 
7) حالت مفعولٌ‌ معه: در این حالت اسم همراه اسم دیگری ظاهر می‌شود و علامت آن پی افزوده‌ی دو شکلی لا/له است. مانند: اوسلا، قلمله. 
اوسچو: عقل‌گرا، کسی که به عقل اعتبار دهد. خردگرا، خرد پیشه، عاقل و خردمند. 
اوسچوق: خردگرایی، عقلیه، راسیونالیسم. 
اوس‌دیشی: بی‌عقلی، نابخردی، آنچه دور از خرد باشد. 
اوسلو: با عقل، مؤدب، متین، با وقار. این ترکیب در عصر ما نیز در آذربایجان رایج است. مثلاً در تعبیر: اوسلو اوتوروب ـ دورماق یعنی مؤدب و متین بودن. 
اوسوق: متناسب و لایق. این ترکیب نیز در روزگار ما در تعبیر: اوسوق بوی یعنی اندام موزون و متناسب به کار می‌رود. 
اوسول: کسی که به کمال رسد. آنکه به رسایی عقل نایل شود. 
اوسوللو: شخص کامل، راهدان، پیر و مرشد. 
وار: اسم است. اصلاً در معنای وجود و هستی و دولت و دارایی است. وقتی با فعل بی‌قاعده‌ی ایمک صرف شود، نقش فعل ربطی پیدا کند و در معنای «هستن و داشتن» آید: وارام،‌ وارسان، واردیر، واریق، وارسینیز،‌ واردیرلار در سوم شخص مفرد بدون «دیر» نیز به کار رود و معنای «دیر» در آن مستتر باشد. در این جا نیز چنین است. 
اوسسون‌ وار: یعنی عقل‌داری، عقلت هست. 
سا:مخفف ایسه ادات شرط، تقابل و مقایسه. این ادات از شکل شرط مصدر «ای» ساخته دشه است و سوم شخص مفرد از آن است. البته این ادات وقتی عملکرد شرطی دارد که صرف شود. مانند: من ایسه‌م، سن ایسه‌ن، او ایسه، بیز ایسه‌ک، سیز ایسه‌نیز، اونلار ایسه‌لر. که در صورت تخفیف به شکل «سا، سه» در می‌آید. اما ادات مقابل ایسه قابل تصریف نیست. 
آلدانماغیل:فریب نخور، آلوده مشو. فعل نهی از مصدر آلدانماق (= فریب خوردن) با پی افزوده‌ی دو شکلی نهی ما/مه که به انجام فعل امر می‌چسبد و فعل نهی می‌سازد. پی افزوده‌ی دو شکلی غیل/ گیل نیز معنای تأکید می‌دهد و از ویژگی‌های بارز ترکی قرن هفتم است و در زبان مولوی گاه به صورت گیلن/ غیلان نیز دیده می‌شود. مانند: گلگیل، گئچگیلن، قاچغیلان و جز آنها. 
شول (şol): صورت کهن شو (şu) است که در ترکی رایج در آذربایجان غربی و آسیای صغیر و اروپای شرقی، در عصر ما رایج است و دو کاربرد دارد: 
1) موصوفی: که در مکان، زمان و یا در زنجیره‌ی کلام اندکی دورتر از بو (=این) و نزدیک‌تر از او (= آن) قرار گرفته باشد، شو توصیف می‌کند. مثال: شو ائوین اؤنونده. 
2) همچنین اشاره به چیزی می‌کند که اندکی دورتر قرار گرفته و یا اندکی پیش یاد کرده شده باشد. مثال:‌ شونو بیر داها سؤیله! 
اکنون در ترکیب‌های شو ـ بو (= این و آن)، شو گونلرده (= در همین روزها)، شو حالدا (=بنابراین)، شو قدرکه (=با این همه)، شوناباخ! (= اینو باش، که د مقام سرزنش و تحقیر به کار می‌رود)، شونجا (= همین اندازه)، شوندان ـ بوندان ـ بوندان دانیشماق (= بیهوده سخن گفتن) و جز این‌ها به کار می‌رود. 
نسنه: به صورت‌های نستنه، نسه و نسته نیز دیده شده است.[2] در معنای:1)شیء، چیز. 2) یک چیز، هیچ چیز. اصطلاح نسنه‌نی دویماق (=چیزهایی فهمیدن) اکنون رایج است. 
قویوب گئده‌سن: تعبیر از بر جای گذاشتن و دست از آن شستن. جزء اول از مصدر قویماق و جزء دوم از مصدر گئتمک آمده است. 
قویماق: در ترکی معانی زیر را دارد: 1) چیزی را در جایی رها کردن، در جای مشخص گذاشتن. 2) شخصی را به کاری گماردن. 3) فرو نشستن و از دست دادن. 4) افزودن و آمیختن. 5) ایجاد و ابداع. 6) تأثیر کردن و کارگر شدن. 
از معانی متعدد مصدر گئتمک نیز می‌توان موارد زیر را برشمرد: 1) به سویی روان شدن. 2) از جایی و یا از کاری کنار کشیدن. 3) وصل شدن، مثال: بویول هارایا گئدر؟ 4) متناسب بودن و برازنده بودن. 5) کفایت و بسنده بودن. 6) فانی شدن و از بین رفتن. مثال: مال گئتدی، هئچ شئی قالمادی. 7) مردن. مثال: 
من گئده‌رسم ده مرامیم یئنه دونیادا دورار. 
ـ میرزا علی‌اکبر صابر 


ادامه مطلب


نظرات() 

قوم مهرانیان

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 14 اردیبهشت 1397-04:35 ب.ظ


در بررسی اجتماعی ساکنان جنوب غرب دریای خزر در دوره باستان، از جمله نامهایی که با عناوین مختلف به چشم می‌خورد، مهران، مهرانی و مهرانیان است. در منطقه مذکور، که بیشتر به نام ماد کوچک شناخته شده، نام آن گروه از اقوام و طوایف، که نقش و جایگاه سیاسی قابل توجهی داشته‌اند، مورد توجه نویسندگان اسناد و منابع گوناگون دوران باستان قرار گرفته‌اند. آن منابع از مهرانیان به عنوان قوم، گروه اجتماعی، یک شاخه زبانی و خاندانی بزرگ و پرنفوذ یاد کرده‌اند. با این حال، در بررسی موزائیک اجتماعی جنوب غربی دریای خزر در دوره باستان و در بررسی روابط گروههای اجتماعی منطقه مذکور با دولتهایی چون مادها، مانناها، اورارتوها و پارسیها، تشخیص وضعیت مهرانیان دشوار و گاه غیرممکن می‌شود و این موضوع پرسشهای متعددی برمی‌انگیزد که در پژوهشها نیز برای اغلب آنها پاسخی نمی‌توان یافت. از جمله اینکه آیا مهرانیان یک قوم مانند لولوبی، زیکرتو، گوتی و کادوسی بودند یا وابسته به یکی از این اقوام؟ آیا مهرانیان در زمره اتحادیه اقوام و طوایف ماد قرار داشتند؟ بین مهرانی پیش از هخامنشیان با مهرانی زمان اشکانیان و ساسانیان رابطه و نسبتی وجود دارد؟ آیا مهرانیان آران در اوایل تاریخ اسلام و مهرانیان تالش می‌توانند خلف مهرانیان باستان باشند؟ هنوز، در یک کلام، پاسخی برای این پرسشها وجود ندارد. لذا باید با مروری دقیق در اسناد و منابع کهن راه به سوی پاسخی مستند برده شود.

نام مهرانی و مهرانیان در الواح و سنگ‌نوشته‌های هخامنشی دیده نمی‌شود. در تألیفات باستانی نیز به ندرت اشاره‌ای به آن شده است. بنابراین، منابع اصلی موجود در مورد این قوم باستانی، الواح و کتیبه‌هایی‌ست که از همسایگان غربی ماد بر جای مانده است. نخستین منابع مکتوب که آگاهیهایی درباره اقوام منطقه، که بعدها ماد خوانده شد، به ما می‌دهند، به هزاره‌های دوم تا سوم پ.م تعلق دارند. این منابع از وقایعی خبر می‌دهند که عمدتاً در مناطق غربی ماد روی داده‌اند. در آن مناطق چند اتحادیه قومی وجود داشت که از جمله آنها می‌توان از لولوبیان، گوتیان، کاسیان و مهرانیان یاد کرد

برخی از منابع مذکور از مهرانیان به عنوان یک قوم یا اتحادیه قومی، برخی دیگر از سرزمینی به نام کشور مهری و برخی نیز از زبان مهری، که در ماد کوچک رایج بوده، یاد کرده‌اند.

این آگاهیهای پراکنده گویای آن است که قومی به نام مهری یا مهرانی در زمره اقوام ساکن در بین وان و خزر ، مانند اورارتو، هوریان، ماریان، گوتیان و لولوبیان قرار داشت.

در کتیبه‌های کوتولتی (نینور اول پادشاه آشور در اواخر هزاره دوم پ.م) از کشور مهری یاد شده است.

در قرارداد یکی از پادشاهان هیتی (احتمالاً هاتوشیل سوم- قرن 13 پ.م) از کشور مهری یاد شده است. در این منابع آمده که کشور مهری در مجاورت کشور سالوآ قرار دارد. بر اساس یکی از متون آشوری متعلق به سده هفتم پ.م، بخشی از ساکنان ماد غربی در آن زمان به زبان مهری سخن می‌گفتند.

تیگلات پیلسر اول در اواخر سده 12، اوایل سده 11 پ.م، پیروزی خود بر قبایل مادی از جمله گوتی و مهرانی را شرح داده است. بنا بر نوشته ا. علی‌اف، تئوفیلاکتوس مهرانیان را یکی از خاندانهای مشهور مادی می‌داند. در حقیقت، قوم مهری در فهرست اقوام غیرآریایی و در زمره اقوام بومی نجد ایران، مانند هوریانی و اورارتویی، قرار می‌گیرد.

در بیشتر منابع ما از مهریها پیوسته در کنار هوریان، سوباریان و ماریان یاد شده است. به عبارتی قایل به نوعی پیوستگی و ارتباط مهرانیان با آن اقوام بوده و همه این اقوام را مادی و با منشاء ماد غربی و جنوب قفقاز دانسته‌اند و برخی از محققان در مورد مشهورترین اقوام یاد شده یعنی هوریان اظهارنظر دقیق‌تری کرده‌اند. از جمله آمده است که هوریان پیشتر در شرق و در نواحی کوهستانی جنوب غربی خزر (بخشی از تالش و استان اردبیل) می‌زیستند.


از وجود خاندان مهران در آران و آلبانیا و فرمانروایی آنان در آن دیار، در منابع مختلف به تفصیل سخن گفته شده. احمد کسروی ضمن شرحی، که صحت آن جای تردید دارد، نوشته است: در زمان خسرو پرویز شخصی به نام مهران که از خاندان پادشاهی و از خویشان خسرو بودند پس از مشارکت در قتل هرمزد پدر خسرو به آران گریخت و در آنجا توانمند شد و آران شاهان را برانداخت و سلسله مهرانی را در آن سرزمین بنیان گذاشت.

اما دیگر منابع، بر خلاف نظر داستان‌گونه کسروی که خلاصه آن آمد، در این مورد که مهرانیهای آران از دودمان مهران بودند، اتفاق نظر دارند. مینورسکی از مهرانیان اران به عنوان “خاندان جدیدی از اولاد مهران” یاد کرده است این گفته شاید به این معنی «شاخه‌ای از خاندان مهران» باشد. بارتولد در مورد فرمانروایان آلبانیا نوشته است که در روزگار ساسانیان، کسانی از دودمان مهران بر اران فرمانروایی می‌کردند

در واپسین سالهای پادشاهی ساسانیان، وراز گریگور سردار مهرانی، فرمانروای اران بود (636- 628). پس از وراز فرزندش جوانشیر که اکنون به عنوان قهرمان تاریخی اران شناخته می‌شود، با دریافت مقام سپاهبدی اران از یزدگرد سوم، در سال 638 رسماً فرمانروای اران شد بنا به نوشته کسروی، حکومت مهرانیان در اران در زمان اسلام نیز ادامه یافت، اما تدریجاً رو به سستی نهاد و سرانجام در سده سوم هجری از بین رفت

همانطور که کسروی نوشته است، از سده سوم نام خاندان مهرانی در منابع ناپدید می‌شود. تا اینکه در منابع جدید بار دیگر با خاندانی به آن نام و این بار در ازربایجان روبه‌رو می‌شویم. در این دوره، که از سده هشتم هجری آغاز می‌شود و در زمان افشاریان به پایان می‌رسد، خاندانی که بر اسپهبد، ولایت آستارا فرمان می‌راندند، پسوند نام مهرانی داشتند. نام برخی از امرا یا خوانین آن خاندان با همان پسوند نسبی در اسناد و منابع ثبت شده است. مانند امیر کباد مهرانی، مراد خان مهرانی، ساروخان مهرانی، عباسقلی خان مهرانی و غیره.

در اوایل قاجاریه، پیش از آنکه میر مصطفی خان و فرزندانش بر نمین دست یابند، خاندان مهرانی ساکن و مالک اصلی نمین و ویلکیج و دیگر آبادیهای آن منطقه بودند. این خاندان با اینکه اظهار مسلمانی می‌کرد اما در باطن به دین کهن خویش یعنی زرتشتی بودند. میر مصطفی خان تالش مهرانیهای نمین را به اتمام زرتشتی‌گری زیر فشار گذاشت و در تنگنایی چنان قرار داد که آنها ناگزیر به ترک زادبوم خود شدند

سلسله‌ای از خوانین که پس از افشاریه در تالش میانی (کرگانرود و لیسار) حکومت می‌کردند نیز دارای پسوند نام مهرانی یا مهرانلو بودند. امیر اصلان‌خان مهرانلو، که به عنوان شخصی ستمگر از او یاد می‌شود، از جمله اعضاء آن خاندان است

امیر اصلان که مقر حکومتی‌اش را در تالش قرار داده بود، مدام معترض جان و مال و ناموس مردم بود. بر اثر آن ظلم، رعایا به شورش برخاستند و به مقر امرای مهرانی حمله کردند و خانه‌هایشان را سوزاندند و تنی چند از آن خاندان را کشتند. بازماندگان آن خاندان متواری شدند و تا اواخر زمان قاجاریه در املاک موروثی خود در آستارا و اردبیل به سر می‌بردند. اخلاف مهرانیان هنوز در نواحی کوهستانی تالش شمالی زندگی می‌کنند


ادامه مطلب


نظرات() 

احمد شاملو /شاهنامه پر از جعل واقعیت‌هاست

نوشته شده توسط : قارانقوش
پنجشنبه 13 اردیبهشت 1397-10:05 ب.ظ


دکتر علی شریعتی در آثارش از  ابوالقاسم فردوسی شعرگوی دربار سلطان  محمود به نیکی یاد نکرده است و او را از خوانین و ملاکین و دارای تفکرات اشرافیگری و فئودالی دانسته است. 

شریعتی از شاهنامه به عنوان یک کتاب عدالت محور و مبارزه با ظلم یاد نمیکند و تنها بخشی از شاهنامه که درآن مبارزه کاوه آهنگر با ضحاک آمده است تنها بخش مفید این کتاب برای جامعه بشری دانسته ولی باز میگوید ثمره رنج و جانفشانی کاوه را فریدون مفت و مجانی از آن خودش کرده است زیرا فریدون در مبارزه کاوه علیه ضحاک نقشی نداشته است.


احمد شاملو /شاهنامه پر از جعل واقعیت‌هاست

احمد شاملو /شاهنامه پر از جعل واقعیت‌هاست فردوسی، هم‌نژادپرست و فئودال بود و كاری كه در شاهنامه كرده است عبارت است از دفاع از طبقه و گروه خودش.

من انسانی هستم میان انسان‌های دیگر بر سیارهٔ مقدس زمین، که بدون حضور دیگران معنایی ندارم. ترجیح می‌دهم شعر شیپور باشد، نه لالایی.

بر این باورم که شعر، گویاترین سندی است که بر پایهٔ آن می‌توان به برداشت‌های اجتماعی هرشاعری پی‌برد.

«امروز خواننده شعر پذیرفته‌است که شعر را به نثر نیز می‌توان نوشت. به عبارت دیگر، می‌توان سخنی پیش آورد که بدون استعانت وزن و سجع، شعری باشد بس جان‌دار و عمیق. من مطلقاً به وزن به مثابه یک چیز ذاتی و لازم یا یک وجه امتیاز شعر اعتقاد ندارم، بلکه به عکس معتقدم التزام وزن، ذهن شاعر را منحرف می‌کند؛ چون ناچار وزن فقط مقادیر معدودی از کلمات را در خود راه می‌دهد و بسیاری کلمات دیگر را پشت در می‌گذارد، در صورتی‌که ممکن است درست همین کلماتی که در این وزن راه نیافته، در شمار تداعی‌ها درست در مسیر خلاقیت ذهن شاعر بوده باشد.»

شعرامروز ایران. ضمیمه شماره ۲۰ نامهٔ فرهنگستان. ۱۳۸۴ ص ۱۲۶

«ما بایدخواستار جهانی باشیم که درآن، انسان در انسان به چشم بیگانه نظر نکند. ما باید خواستار جهانی باشیم که درآن موجودات بشری به گروه‌های مذهبی، به گروه‌های نژادی، به محدوده‌های جغرافیائی، به مرزهای فکری متعصبانه تقسیم نشود و عقل و خرد (که معمولاً در اقلیت است) محکوم آن نباشد که از نسبت‌های ریاضی تابعیت کند تا مشت (که معمولاً دوتاست) مغز را (که معمولاً یکی‌است) زیر سلطه خود بگیرد.»

مصاحبه هفته‌نامه «تهران مصور» - ۲۸ اردیبهشت ۱۳۵۸

«اگر تعصب‌ورزیدن نسبت به معتقدات خود را موجه بشماریم، دست کم باید آن‌قدر انصاف داشته‌باشیم که به دیگران نیز در تعصب‌ورزیدن به معتقداتشان حق بدهیم، زیرا آنان نیز معتقداتشان را به‌صورت میراثی ازنسل‌های گذشته خویش در اشکال بسته‌بندی شده و به عنوان «تابو» های مقدس تحویل‌گرفته‌اند و خود در انتخاب آن معتقدات اختیاری نداشته‌اند.»

مصاحبه هفته‌نامه «تهران مصور» - ۲۸ اردیبهشت ۱۳۵۸

«واقعیت این است که در بسیاری ازجوامع جنگ میان ترک و کرد، جنگ میان جهود و عرب، جنگ میان هند و مسلمان، جنگ میان کاتولیک و پروتستان، جنگ میان سفیدپوست و سیاه‌پوست، و جنگ‌های پراکنده دیگری از این‌قبیل درجریان است. این واقعیت است، واقعیت ملموس روزمره. اماحقیقت چیست؟ ـ حقیقت این است که دیگر باید به دوران تحمیل فکر، تحمیل عقیده، تحمیل نژاد، تحمیل مذهب و تحمیل زبان و فرهنگ پایان داده‌شود.»

مصاحبه هفته‌نامه «تهران مصور» - ۲۸ اردیبهشت ۱۳۵۸

«حقیقت این است که انسان باید از هرگونه تحمیل به دیگران خجالت بکشد. حقیقت این است که اگر من بخواهم عقیده یا مذهب یا فرهنگ خود را به تو تحمیل کنم معنیش این است که ازعقیده تو، ازمذهب تو، از فرهنگ تو در وحشتم زیرا آن را قوی‌تر و نافذتر و برتر از عقیده و مذهب و فرهنگ خود یافته‌ام، و حقیقت نهائی این است: جهان‌بینی سالم و انسانی و خالی از تعصب احمقانه به من حکم می‌کند که از تنگ‌چشمی ناشی ازمنافع حقیر و مبتذل خودم دست بردارم و بگذارم هرآنچه برحق است، به سود جامعه انسانیت و از طریق قانون طبیعی انتخاب اصلح، به هرآنچه برحق نیست پیروز شود.»

مصاحبه هفته‌نامه «تهران مصور» - ۲۸ اردیبهشت ۱۳۵۸

«من خود را تا این‌حد بی‌منطق نمی‌دانم که باچیزی که نمی‌شناسم و کسی ماهیت آن را برایم توضیح نداده‌است از در مخالفت درآیم. آقایان روحانی گفتند «به جمهوری اسلامی رای بدهید» ولی نگفتند منظورشان از «جمهوری اسلامی» چیست و این جامعه را از روی کدام الگوئی در هزاروچهارصدسال تاریخ اسلام به قامت بریده‌اند.»

مصاحبه هفته‌نامه «تهران مصور» - ۲۸ اردیبهشت ۱۳۵۸

«توده مردم مسلمانند؟ البته! تقویت اسلام خواست آنهاست؟ برمنکرش لعنت! ـبه روحانیت قلباً اعتقاد و ایمان دارند؟ صددرصد! ولی اینجا یک سیستم مطرح است که باید نخست جزئیاتش تشریح‌گردد و بعد هر نامی که زیبنده‌تر بود بر آن اطلاق‌شود، نه این‌که نامی عنوان شود بدون اینکه مسمای آن مصداق عینی یا حتی ذهنی داشته باشد. رای سیاسی نمی‌تواند «بشرط چاقو» باشد.»

مصاحبه هفته‌نامه «تهران مصور» - ۲۸ اردیبهشت ۱۳۵۸

«من عضو هیچ‌یک از احزاب نیستم، اما عملاً با همه احزابی که برای ایجاد جامعه‌ای دموکراتیک کوشا هستند همپا و همصدایم.»

مصاحبه هفته‌نامه «تهران مصور» - ۲۸ اردیبهشت ۱۳۵۸

«معتقدم که شعر، گویاترین سندی است که براساس آن می‌توان به تلقیات اجتماعی هرشاعری پی‌برد»

مصاحبه هفته‌نامه «تهران مصور» - ۲۸ اردیبهشت ۱۳۵۸

«یکی از پرشکوه‌ترین مبارزاتی که طی آن ملتی توانسته است تمام فرهنگ خود؛ را به میدان بیاورد و به پشتوانهٔ آن پوزهٔ اشغالگران را به‌خاک بمالد نهضت تصوف در ایران بوده است.»

«من نمی‌گویم تودهٔ ملت ما قاصراست یا مقصر، ولی تاریخ ما نشان می‌دهد که این توده حافظهٔ تاریخی ندارد. حافظهٔ دست‌جمعی ندارد، هیچ‌گاه از تجربیات عینی اجتماعیش چیزی نیاموخته و هیچ‌گاه از آن بهره‌ای نگرفته است و درنتیجه هر جا کارد به استخوانش رسیده، به پهلو غلتیده، از ابتذالی به ابتذال دیگر ـ و این حرکت عرضی را حرکتی درجهت پیشرفت انگاشته، خودش را فریفته.»

سخنرانی در دانشگاه برکلی آمریکا، ۱۳۷۹

«من متخصص انقلاب نیستم ولی هیچ وقت چشمم از انقلاب خود انگیخته آب نخورده. انقلاب خود انگیخته مثل ارتش بی‌فرمانده بیش‌تر به درد شکست خوردن و برای اشغال شدن گزک به دست دشمن دادن می‌خورد تا شکست دادن و دمار از روزگار دشمن برآوردن. ملتی که حافظهٔ تاریخی ندارد، انقلابش به هراندازه هم که از لحاظ مقطعی «شکوهمند» توصیف شود، درنهایت به آن‌صورتی درمی‌آید که عرض شد. یعنی در نهایت امر چیزی ارتجاعی ازآب در می‌آید. یعنی عملی خلاق صورت نخواهد داد.»

سخنرانی در دانشگاه برکلی آمریکا، ۱۳۷۹

«اعتقاد و ایمان دینی و مذهبی، از بت‌پرستی بگیریم بیاییم تا دین موسی و بودیسم و آیین زرتشت و مسیحیت و چه و چه، معمولاً مثل یک صندوقچهٔ دربسته به‌طور ارثی از والدین به فرزند منتقل می‌شود. به احتمال قریب به یقین، همهٔ ما که زیر این سقف جمع شده‌ایم، اگر اهل مذهبیم به مذهبی هستیم که والدین ما داشته‌اند. البته این‌جا صحبت از مذهب است نه دین. دین، تنهٔ اصلی و نخستین است. در مقاطعی از تاریخ، دین، به دلایل مختلف گرفتار انشعاب می‌شود و مذاهب شاخه‌وار از آن می‌روید و جدا سری پیش می‌گیرد. گویا دین اسلام هفتاد و چند شاخه یا مذهب داشته که امروز به حدود صد و سی و چهل رسیده. هر مذهبی هم طبعاً برای خودش یک جامعهٔ روحانیت دارد.»

سخنرانی در دانشگاه برکلی آمریکا، ۱۳۷۹

«متأسفانه باید قبول کرد که ما بسیاری چیزها را پذیرفته‌ایم فقط به این جهت که یک لحظه نرفته‌ایم از بیرون، از آن بالا به آن‌ها نگاهی بیندازیم.»

سخنرانی در دانشگاه برکلی آمریکا، ۱۳۷۹

«رسیدن به درجهٔ تخصص در فلان یا بهمان رشته به هیچ وجه مفهومش صاحب فرهنگ شدن و هویت فرهنگی یافتن نیست، و سؤال آزاردهنده‌ای که مدام برای من مطرح می‌شود این است که فردا وطن ما به فرد فرد این جوانان تحصیل‌کرده نیاز خواهد داشت، آیا فردا که این جوانان به وطن مراجعت کنند تنها لیسانس و دکترا و فوق‌دکترا یا گواهینامهٔ فلان یا بهمان رشتهٔ علمی که به‌دست آورده‌اند برای پاسخ‌گویی به آن همه نیازهایی که داریم کافی خواهد بود؟»

سخنرانی در دانشگاه برکلی آمریکا، ۱۳۷۹

«آیا از خودتان برای فردای وطن فرد کارآیندی می‌سازید؟ اما این سؤالی است که پاسخش فقط باید خود شما را مجاب کند.»

سخنرانی در دانشگاه برکلی آمریکا، ۱۳۷۹

«آخر وقتی می‌گوییم «هنرمند متعهد» بالطبع از کسی سخن می‌گوییم که ابتدا باید هنرمندیش به ثبوت رسیده باشد. کسان بسیاری کوشیده‌اند یا می‌کوشند هنری را وسیلهٔ انجام تعهد اجتماعی خود کنند، اما از آن‌جا که مایهٔ هنری کافی ندارند آثارشان علی‌رغم همهٔ حسن نیتی که در کار می‌کنند، فروغی نمی‌دهد.»

«امروز به‌خاطر نمی‌آورم که دقیقأ چه‌چیز مرا بدین کار برانگیخت، اما هرچه بود، ضبط کلماتی را که «مورد استعمال عوام» بود کم و بیش از همان تاریخ آغاز کردم، و البته بی‌هیچ ضابطه‌ای در کار و بدون دراختیار داشتنِ هیچ‌گونه معیار و محکی برای تشخیص. اما نفس عمل «یادداشت‌کردن» عادت شد.»

کتاب کوچه، جلد اول، پیش‌گفتار/ ۲۷ مردادماه ۱۳۵۷

«بلندگوهای رژیم سابق از شاهنامه به‌عنوان حماسه ملی ایران نام می‌برد، حال آن‌که از ملت ایران خبری نیست و اگر هست همه‌جا مفاهیم وطن و ملت را در کلمه شاه متجلی می‌کردند.»

سخنرانی در دانشگاه برکلی، کالیفرنیا/ ۱۳۶۹ شمسی

«به‌راستی کیست این قلندر یک‌لاقبای کفرگو که در تاریک‌ترین ادوار سلطهٔ ریاکاران زهدفروش، در نهاربازار زاهدنمایان و در عصری که حتی جلادانِ آدمی‌خوارِ مغروری چون امیرمبارزالدین و پسرش شاه‌شجاع بنیان حکومت آن‌چنانی خود را بر حدزدن و خم‌شکستن و نهی از منکر و غزوات مذهبی نهاده‌اند، یک‌تنه وعدهٔ رستاخیز را انکار می‌کند، خدا را عاشق و شیطان را عقل می‌خواند.»

مقدمه دیوان حافظ

«زبان‌شناسی یک علم است و علم را جز از طریق پرداختن مستقیم به آن نمی‌شود آموخت، اما شاعری امری شهودی است و چون آموختنی نیست، در چارچوب‌های عبوس علم، احساس نفس‌تنگی می‌کند. با این‌همه سر و کار شاعر با زبان است که ناگزیر باید آموخت و اگر شاعر از آموختن آن بگریزد، امر شاعریش مختل می‌شود و در آن به توفیق دست پیدا نمی‌کند.»

یک‌هفته با احمد شاملو در اتریش، مهدی اخوان لنگرودی - انشارات مروارید ۱۳۷۳

«کیست این آشنایِ ناشناس‌مانده که چنین رو در رو با قدرت ابلیسی شیخان روزگار دلیری می‌کند؟»

مقدمه دیوان حافظ

«مردی به شیدایی، عاشق زبان مادری خویش‌ام. زبانی که در طول قرن‌ها و قرن‌ها، ملتی پرمایه، رنج و شادی خود را بدان سروده‌است. زبانی ترکیبی و پیوندی، که به‌هر معجزتی در قلمرو کلام و اندیشه راه می‌دهد.»

یک‌هفته با احمد شاملو در اتریش، مهدی اخوان لنگرودی - انشارات مروارید ۱۳۷۳

«ماجرای انوشیروان را همه می‌دانند. این حرام‌زاده آدم‌خوار با روحانیان مواضعه کرده که اگر او را به‌جای برادرش به‌سلطنت رسانند ریشه مزدکیان را براندازد.»

سخنرانی در دانشگاه برکلی، کالیفرنیا/ ۱۳۶۹ شمسی

«ما کاری با مسیحیت مسخره‌ای که پاپ‌ها و کشیش‌ها و واتیکان سرهم بسته‌اند، نداریم اما در تحلیل فلسفی اسطوره‌ای مسیح به این استنباط بسیار بسیار زیبا می‌رسیم که انسان و خدا به‌خاطر یک‌دیگر درد می‌کشند، تحمل شکنجه می‌کنند و سرانجام برای خاطر یک‌دیگر فدا می‌شوند.»

سخنرانی در دانشگاه برکلی، کالیفرنیا/ ۱۳۶۹ شمسی

«من خویشاوند هر انسانی هستم که خنجری در آستین پنهان نمی‌کند. نه ابرو درهم می‌کشد نه لبخندش ترفند تجاوز به حق نان و سایه‌بان دیگران است. نه ایرانی را به غیرایرانی ترجیح می‌دهم نه ایرانی را به ایرانی. من یک لرِ بلوچِ کردِ فارسم، یک فارس‌زبان ترک، یک آفریقایی اروپایی استرالیایی امریکاییِ آسیایی‌ام، یک سیاه‌پوستِ زردپوستِ سرخ‌پوستِ سفیدم که نه تنها با خودم و دیگران کمترین مشکلی ندارم بلکه بدون حضور دیگران وحشت مرگ را زیر پوستم احساس می‌کنم. من انسانی هستم میان انسان‌های دیگر بر سیارهٔ مقدس زمین، که بدون حضور دیگران معنایی ندارم. ترجیح می‌دهم شعر شیپور باشد، نه لالایی.»

هدف شعر تغییر بنیادی جهان است/ احمد شاملو

«... عظمت حافظ در طرز تفکر اوست، ... من به دلایل بسیاری، حافظ را ضد «جبر» می‌دانم، در این صورت اگر در پاره‌ای از ابیاتش می‌بینم که خطاب به زاهد می‌گوید؛ از ازل خدا مرا گناهکار خلق کرده، شک نیست می‌خواهد منطق جبری آن حضرت را گرزوار به کله‌اش بکوبد...»

روزنامه کیهان، مورخ ۲/۲/۱۳۵۰

«برای مبارزه با جهل وتعصب، بایستی باورها و اعتقادات مردم را تغییر داد و یکی از آنها باور غلطی است که ما به «شاهنامه» پیدا کرده‌ایم. شاهنامه پر از جعل واقعیت‌هاست ... فردوسی، هم‌نژادپرست و فئودال بود و کاری که در شاهنامه کرده‌است عبارت است از دفاع از طبقه و گروه خودش...»

متن کامل سخنرانی احمد شاملو در دانشگاه برکلی

متن کامل سخنرانی احمد شاملو در دانشگاه برکلی

متن کامل سخنرانی احمد شاملو در سال 1369 در دانشگاه برکلی شاملو در این سخنرانی به فردوسی و تاریخ شاهان ایران باستان حمله کرده و آنها را به باد انتقاد و طعن گرفته است.

سال 1369 به دعوت "مركز پژوهش و تحلیل مسائل ایران" ـ سیرا (CIRA) ـ جلساتی در دانشگاه بركلی كالیفرنیا منعقد گردید كه هدف ظاهری آن، بررسی هنر و ادبیات و شعر معاصر فارسی بود. در این جلسات عمدتاً روشنفكرانی همچون هما ناطق، محمد عنایت و ... سخنرانی داشتند. سخنران یكی از این جلسات احمد شاملو بود، كه وی با ایراد سخنانی پیرامون شاهنامه به مباحث زیادی پرداخت صحبتهای شاملو فی‌البداهه بود و حاضران در جلسه نوشته‌اند كه او گفت:

برای مبارزه با جهل و تعصب، بایستی باورها و اعتقادات مردم را تغییر داد و یكی از آنها باور غلطی است كه ما به «شاهنامه» پیدا كرده‌ایم. شاهنامه پر از جعل واقعیت‌هاست فردوسی، هم‌نژادپرست و فئودال بود و كاری كه در شاهنامه كرده است عبارت است از دفاع از طبقه و گروه خودش.

متن سخنانی که شاملو در سخنرانی دانشگاه برکلی داشت:

شاملو می گوید:

می گوید : همه‌ى‌ خودکامه‌هاى‌ (تمام پادشاهان ) روزگار دیوانه‌ بوده‌اند.

می گوید: خودکامه‌هاى‌ تاریخ‌ از دَم‌ یک‌ یک‌ چیزى‌شان‌ مى‌شده‌: همه‌شان‌ از دَم‌، مَشَنگ‌ بوده‌اند و در بیش‌ترشان‌ مشنگى‌ تا حد وصول‌ به‌ مقام‌ عالى‌ دیوانه‌ى‌ زنجیرى‌ پیش‌ مى‌رفته‌

می گوید: دُمبشان‌ را توى‌ بشقاب‌ گذاشته‌اند و بعضى‌ جاهاشان‌ را لیس‌ کشیده‌اند و نابغه‌ى‌ عظیم‌الشأن‌ و داهى‌ کبیر و رهبر خردمند چَپان‌ِشان‌ کرده‌اند که‌ یواش‌یواش‌ امر به‌ خود حریفان‌ مشتبه‌ شده‌ و آخرسرى‌ها دیگر یکهو یابو ورشان‌ داشته‌ است‌

می گوید:فقط‌ میان‌ مجانین‌ تاریخى‌ حساب‌ کمبوجیه‌ى ‌ بینوا از الباقى‌ جداست‌. این‌ آقا از آن‌ نوع‌ مَلَنگ‌هایى‌ بود که‌ براى‌ گرد و خاک‌ کردن‌ لزومى‌ نداشت‌ دور و برى‌ها پارچه‌ى‌ سرخ‌ جلو پوزه‌اش‌ تکان‌ بدهند یا خار زیر دمبش‌ بگذارند. چون‌ به‌قول‌؛ معروف‌ خودمان‌ از همان‌ اوان‌ بلوغ‌ ماده‌اش‌ مستعد بود و بى‌دمبک‌ مى‌رقصید.

می گوید : (انوشیروان عادل )این‌ حرام‌زاده‌ى‌ آدم‌خوار با روحانیان‌ مواضعه‌ کرده‌ که‌ اگر او را به‌جاى‌ برادرانش‌ به‌ سلطنت‌ رسانند ریشه‌ى‌ مزدکیان‌ را براندازد.

می گوید :(به حالت تمسخر)زنده‌ است‌ نام‌ فرخ‌ نوشیروان ‌ به‌ عدل گرچه‌ بسى‌ گذشت‌ که‌ نوشیروان ‌ نماند.

بیچاره‌ سعدى ‌ !

می گوید : این چند بیت فردوسی را رد می کند و آن را نشان جامعه طبقاتی می داند سپاهى‌ نباید که‌ با پیشه‌ور به‌ یک‌ روى‌ جویند هر دو هنر یکى‌ کارورز و دگر گُرزدار سزاوار هردو پدید است‌ کار چو این‌ کار آن‌ جوید آن‌کار این ‌پر آشوب‌ گردد سراسر زمین‌!

می گوید : حضرت‌ فردوسى ‌ در بخش‌ پادشاهى‌ ضحاک ‌ از اقدامات‌ اجتماعى‌ او چیزى‌ بر زبان‌ نیاورده‌ به‌ همین‌ اکتفا کرده‌ است‌ که‌ او را پیشاپیش‌ محکوم‌ کند، و در واقع‌ بدون‌ این‌که‌ موضوع‌ را بگوید و حرف‌ دلش‌ را رو دایره‌ بریزد حق‌ ضحاک ‌ بینوا را گذاشته‌ کف‌ دستش‌.

می گوید : شما بروید درباره‌ى‌ این‌ گرفتارى‌ ( مار بر دوش ضحاک )مسخره‌ از فردوسى ‌ بپرسید، چرا مى‌بایست‌ براى‌ تهیه‌ى‌ این‌ ضماد کسانى‌ را سر ببرند؟ چرا از مغز سر مردگان‌ استفاده‌ نمى‌کردند؟ به‌ هر حال‌ براى‌ دست‌ یافتن‌ به‌ مغز سر آدم‌ زنده‌ هم‌ اول‌ باید او را بکشند، مگر نه‌؟ خوب‌، قلم‌ دست‌ دشمن‌ است‌ دیگر.

می گوید : چیزى‌ که‌ فردوسى ‌ از شما قایم‌ کرده‌ و درجاى‌ خود صدایش‌ را بالا نیاورده‌ انقلاب‌ طبقاتى‌ او بوده‌؛ ثانیاً با کمال‌ حیرت‌ درمى‌یابید آهنگر قهرمان‌ دوره‌ى‌ ضحاک ‌ جاهلى‌ بى‌سروپا و خائن‌ به‌ منافع‌ طبقات‌ محروم‌ از آب‌ درآمده‌!

می گوید : (کشف بزرگ شاملو در شاهنامه)درمیان‌ همه‌ى‌ تاجداران‌ شاهنامه ‌ى ‌ فردوسى ‌ ، ضحاک ‌ تنها کسى‌ است‌ که‌ نمى‌تواند بگوید:

منـم‌ شـاه‌ با فـره‌ى‌ ایـزدى ‌ هَمَم‌ شهریارى‌، هَمَم‌ موبدى

می گوید : وقتى‌ که‌ رد اسطوره‌ى‌ ضحاک ‌ را توى‌ تاریخ‌ بگیریم‌ به‌ این‌ حقیقت‌ مى‌رسیم‌ که‌ ضحاک ‌ فردوسى ‌ درست‌ همان‌ گئومات ‌ غاصبى‌ است‌ که‌ داریوش ‌ از بردیا ساخته‌ بود.

می گوید : آن‌ اشتراک‌ در کدخدایى‌ که‌ بیرونى‌ به‌ ضحاک ‌ نسبت‌ داده‌، همان‌ تهمت‌ شرم‌آورى‌ است‌ که‌ بعدها به‌ آئین‌ مزدک‌ نیز بسته‌ شد

می گوید : بر اثر تبلیغات‌ سویى‌ که‌ فردوسى‌ بر اساس‌ منافع‌ طبقاتى‌ و معتقدات‌ شخصى‌ خود براى‌ (خراب کردن ضحاک )کرده‌ به‌ بدترین‌ وجهى‌ لجن‌مال‌ مى‌کنیم‌ و آنگاه‌ کاوه‌ را مظهر انقلاب‌ توده‌اى‌ به‌حساب‌ مى‌آوریم‌ در حالى‌ که‌ کاوه ‌ در تحلیل‌ نهایى‌ عنصرى‌ ضدمردمى‌ است‌.

می گوید : به‌ این‌ ترتیب‌ پذیرفتن‌ دربست‌ سخنى‌ که‌ فردوسى ‌ از سر گریز عنوان‌ کرده‌ به‌صورت‌ یک‌ آیه‌ى‌ مُنْزَل‌، گناه‌ بى‌دقتى‌ ماست‌ نه‌ گناه‌ او که‌ منافع‌ طبقاتى‌ یا معتقدات‌ خودش‌ را در نظر داشته‌.

می گوید : تاکنون‌ هیچ‌ محققى‌ به‌ شما نگفته‌ است‌ که‌ شاهنامه ‌ى ‌ فردوسى ‌ ، اگر در زمان‌ خود او ؛ حدود هزارسال‌ پیش‌ از این‌ مبارزه‌ براى‌ آزادى‌ ایران‌ عربزده‌ى‌ خلیفه‌زده‌ى‌ ترکان‌ سلجوقى‌ زده‌ را ترغیب‌ مى‌کرده‌، امروز باید با آگاهى‌ بدان‌ برخورد شود نه‌ با چشم‌ بسته‌.

می گوید : به‌ ما چه‌ که‌ فردوسى ‌ جز سلطنت‌ مطلقه‌ نمى‌توانسته‌ نظام‌ سیاسى‌ دیگرى‌ را بشناسد؟

می گوید : پس‌ در واقع‌ آن‌ چه‌ به‌ قیام‌ کاوه ‌ تعبیر مى‌شود، کودتایى‌ ضدانقلابى‌ براى‌ بازگرداندن‌ اوضاع‌ به ‌روال‌ استثمارى‌ گذشته‌ بوده.

می گوید : اندیش‌مندان‌ وطن‌ ما که‌ از قضا تعدادشان‌ چندان‌ هم‌ کم‌ نبوده‌ هرگز به‌درستى‌ نتوانسته‌اند پاک‌ و ناپاک‌ و شایست‌ و ناشایست‌ و درست‌ و نادرست‌ افکار و عقاید را چنان‌ که‌ باید با جامعه در میان‌ نهند.

می گوید : حافظ ‌ هم‌ که‌ به‌ اعتقاد من‌ تاج‌ سر همه‌ى‌ شاعران‌ همه‌ى‌ زبان‌ها در همه‌ى‌ زمان‌ها است‌ می گوید : (تصوف‌) پس‌ از آنکه‌ نقش‌ سیاسى‌ اجتماعى‌ خودش‌ را به‌ انجام‌ رساند، پادشاهان‌ ایران‌ آن‌ را از درونمایه‌ى‌ فرهنگى‌ و ملیش‌ خالى‌ کردند و به‌صورت‌ پفیوزى‌ و مفتخورى‌ و درویش‌ مسلکى‌ درش‌ آوردند و ازش‌ آلت‌ معطله‌ ساختند

می گوید : اگـر گفته‌اند انوشیروان‌ آدمکش‌ دودوزه‌باز فرصت‌طلب‌ مظهر عدل‌ و انصاف‌ بوده‌، این‌ حکم‌ را هم‌ مانند وحى‌ منزل‌ پذیرفته‌ایم‌

می گوید : اگر فردوسى ‌ اشتباه‌ کرده‌ یا ریگى‌ به‌کفش‌ داشته‌ و اسطوره‌ى‌ ضحاک ‌ را به‌ آن‌ صورت‌؛ جازده‌، حتی طبقه‌ى‌ تحصیل‌ کرده‌ و مشتاق‌ حقیقت‌ ما نیز حکم‌ او را مثل‌ وحى‌ منزل‌ پذیرفته‌اند. من‌ موضوع‌ قضاوت‌ نادرست‌ درباره‌ى‌ نهضت‌ تصوف‌ یا اسطوره‌ى‌ ضحاک‌ را به‌عنوان‌ دو نمونه‌ى‌ تاریخى‌ مطرح‌ کردم‌ ... تا آگاه‌ باشید چه‌ حرام‌زادگانى‌ بر سر راه‌ قضاوت‌ها و برداشت‌هاى‌ ما نشسته‌اند.

می گوید : فردا دوباره‌ اگر تو اشتباه‌ کنى‌، سلامت‌ و هستى‌ مرا به‌خطر مى‌اندازى‌ و اگر من‌ به‌ غلط‌ بروم‌، تو را به‌ بى‌راهه‌ مى‌کشم‌. خطر کم‌ دانستن‌ از خطر ندانستن‌ بیش‌تر است‌. واقعاً راست‌ گفته‌اند قدیمى‌هاى‌ ما که‌ :نیمه‌ حکیم‌ بلاى‌ جان‌ است‌ نیمه‌ فقیه‌ بلاى‌ ایمان‌.

می گوید : کوتاه‌ترین‌ فاصله‌ى‌ میان‌ دو نقطه‌ خط‌ راست‌ است‌ بى‌گمان‌، اما در هندسه‌ به‌ ما آموخته‌اند که‌ همین‌ نکته‌ى‌ از آفتاب‌ روشن‌تر هم‌ تا به‌طور علمى‌ اثبات‌ نشود، قابل‌ اعتنا نمى‌تواند بود.

می گوید : انسان‌ ذى‌شعور فقط‌ به‌ چیزى‌ اعتقاد نشان‌ مى‌دهد که‌ خودش‌ با تجربه‌ى‌ منطقى‌ خودش‌ به‌ آن‌ دست‌ یافته‌ باشد. با تجربه‌ى‌ عینى‌، علمى‌، عملى‌، قیاسى‌، فلسفى‌، و با دخالت‌ دادن‌ همه‌ى‌ شرایط‌ زمانى‌ و مکانى‌.

می گوید :انسان‌ یک‌ موجود متفکر منطقى‌ است‌ و لاجرم‌ باید مغرورتر از آن‌ باشد که‌ احکام‌ بسته‌بندى‌ شده‌ را بى‌دخالت‌ مستقیم‌ تعقل‌ خود بپذیرد. پذیرفتن‌ احکام‌ و تعصب‌ ورزیدن‌ بر سر آن‌ها توهین‌ به‌ شرف‌ انسان‌ بودن‌ است‌.

می گوید :جنگ‌ و جدل‌هاى‌ عقیدتى‌ فقط‌ بر سر این‌ راه‌ مى‌افتد که‌ هیچ‌ یک‌ از طرفین‌ دعوا طالب‌ رسیدن‌ به‌ حقیقت‌ نیست‌ و تنها مى‌خواهد عقیده‌ سخیفش‌ را به‌کرسى‌ بنشاند. و چنین‌ جنگ‌ و مرافعه‌یى‌ درست‌ به‌ همین‌ سبب‌ حقیر و بى‌ارزش‌ و اعتبار و خاله‌زنکى‌، وهن‌آمیز و در نهایت‌ امر مأیوس‌ کننده‌ است‌.





نظرات() 

شیخ صفی کیست؟كسروی و شیخ صفی الدین

نوشته شده توسط : قارانقوش
پنجشنبه 13 اردیبهشت 1397-10:04 ب.ظ


مقدمه

احمد کسروی، تئوری «آذری‌ یا زبان باستان آذربایگان» را بر اساس هفده بیت گیلکی بازمانده از شیخ صفی الدین اردبیلی پی‌ریزی کرد. گذشته از آن، وی برای تخریب شخصیت این سید عالیقدر و جداسازی وی از فرهنگ تشیع، کتاب «شیخ صفی و تبارش» را انتشار داد و در آن انتساب وی به سلسله‌ی جلیله‌ی سادات علوی را زیر سؤال برد و وی را به اکراد منسوب کرد.

 

شیخ صفی کیست؟

سلطان شیخ صفی الدین، ابوالفتح اسحق بن امین الدین جبرائیل کلخورانی اردبیلی (650- 735 هـ . / 1252 – 1334 م.) جد اعلای شاه اسماعیل است که بنیانگذار سلسله‌ی شیعی صفوی و صاحب شان در تاریخ شعر شیعی زبان ترکی آذربایجان به شمار می‌رود.

شیخ صفی در جوانی مرید شیخ زاهد گیلانی (1216- 1301 م.) ساکن شهر لاهیجان شد و با بی بی فاطمه، دختر وی ازدواج کرد و هفده سال در همان شهر و در جوار مراد خود زندگی کرد. پس از فوت شیخ زاهد در روستای کلخوران در کنار اردبیل رحل اقامت افکند و با خاتونی از آن محل ازدواج کرد و از او صاحب پسری با نام سید صدر الدین موسی شد. فرزند او سید خواجه علاء الدین علی ، فرزند او سید شیخ ابراهیم ، فرزند او سید شیخ جنید، فرزند او شیخ حیدر و فرزند او سید شاه اسماعیل ختایی  است.

شیخ صفی الدین در سال‌های زندگی در لاهیجان، گویش گیلکی را نیز آموخت. تا کنون به این گویش 17 بیت شعر از او به دست رسیده است. در شعر «صفی» تخلص می‌کرد و در روزگار خود طریقتی صوفیانه بنیان نهاد و هزاران مرید در اطرافش گردآمدند. این طریقت، بعدها به طریقت «صفیه» و «صفویه» معروف شد.

 

اجداد و نیاکان

امین الدین جبرائیل پدر شیخ صفی الدین اردبیلی، اهل روستای کلخوران، مرید خواجه کمال الدین عربشاه اردبیلی، همسر «دولت خاتون» دختر جمال الدین باروقی معروف به «پیره ترک» اهل روستای باروق بود. (حسین محمدزاده صدیق، 1380، ص 26.)

در رساله‌ی «مناقب الاسرار و بهجت الابرار» - که در دوران شاه عباس صفوی تدوین شده- شجره‌ی وی به این صورت ضبط شده است:

«سلطان شاه عباس بن سلطان شاه طهماسب بن سید شاه اسماعیل بن، سید شاه جنید بن، سید شاه حیدر بن سید شاه ابراهیم بن، سید شاه اسحاق یعنی شاه صالح بن سید شیخ عیوض بن سید شیخ پیر است. شاه ابن سید شاه شیخ فخرالدین بن، سید شیخ حسین بن، سید شیخ ابوالقاسم بن، سید شیخ حسن بن، سید شیخ داود بن، سید امام موسی کاظم بن، امام جعفر بن، امام محمد باقر بن، امام زین العابدین بن، امام حسین بن، امام علی المرتضی – صلوات الله تعالی علیهم اجمعین-.»  (Bisatî. 2003, s 14.)

 

این روایت‌ها در متون مختلف با جزیی اختلاف‌هایی موجود است و در همه‌ی آن‌ها شیخ صفی را از اعقاب فیروز شاه می‌شمارند. Walter Hinz به روایت E. G. Browne  درباره‌ی فیروز شاه می‌گوید:

«شخصی موسوم به فیروز شاه در سال 1174 از عربستان جنوبی به آذربایجان کوچ کرده است.»

 (Hinz, Walter. 1992, s. 5.)

در کتاب «صحایف الاخبار» اثر منجم باشی نیز اطلاعات زیر موجود است:

«فیروز شاه زرین کلاه در روزگاران گذشته به اردبیل آمده است، شخصی عابد، زاهد و گوشه‌نشین بود. او در اسفرجان از روستاهای اردبیل اقامت داشت. پس از وفاتش، فرزندش محمد به جای او نشست . . . پس از او نیز، مردم کلخوران به فرزندش سید صدرالدین اعتقاد بستند و سپس فرزندش قطب الدین برجای او نشست. گرجی‌ها در حمله‌ی خود به آن سو، قطب الدین را زخمی رها کردند. بعدهاف زخم‌های او التیام یافت. سپس فرزندش امین الدین بر جای او نشست. مزار همگی در کلخوران است.»

(Müneccimbaşı, 1945, s. 179.)

ضیا شاکر بدون ذکر منبع گوید:

«در قرن ششم هجری، شخصی موسوم به فیروز شاه علاقه‌ی زیادی به فلسفه و عرفان داشت. او به مذهب شیعه- که از سوی امام جعفر صادق چهارمین نواده‌ی حضرت محمد (ص) تاسیس شده است- باور داشت و این مذهب را تبلیغ می‌کرد. فیروز شاه از تفرقه و پراکندگی مسلمین و اختلافات شیعه و سنی و وجود بیش از هفتاد فرقه در میان آنان رنج می‌برد. طرفداران صادق زیادی یافت. مریدانش به او لقب شاه را دادند که لقبی معنوی بود. او، اغلب کلاه سرخ بر سر می‌نهاد و از این رو به «زرین کلاه» معروف شد. او در قرن ششم هجری وفات کرد. فرزندش عیوض الخواص پس از وفات پدر، به اسفرجان که چهار ساعت با اردبیل فاصله داشت، کوچ کرد و در آن جا ساکن شد.»

(Şakir, Ziya, 1967, s. 53.)

احمد کسروی، فیروز شاه را منسوب به ایل کُرد سنجابی قلمداد می‌کند. ظاهراً او کلمه‌ی سنجانی را سنجابی خوانده و یا آن را تحریف کرده و بسیاری از پژوهشگران را فریب داده است.

مرحوم میرزا عباسلی در مقاله‌ی «شجره‌ی صفویان» گوید:

«در آغاز صفوة الصفا، در سخن از اجداد شیخ صفی، از فیروز زرین کلاه و فرمانروایی از احفاد شیخ ارباب الطریق ابراهیم ادهم که از ولایت سنجری به آذربایجان مهاجرت کرده بود، سخن می‌راند که پس از تصرف موغان و اران، حکومت ولایت اردبیل را به فیروز شاه زرین کلاه می‌دهد . . . به احتمال زیاد در صفوة الصفا برای ایجاد قرابت بیشتر میان شیخ صفی و شیخ زاهد گیلانی که به روایتی اجدادش از ولایت سنجان به لاهیجان مهاجرت کرده بودند، فیروز شاه جد اعلای شیخ صفی را نیز «السنجانی» نامیده‌اند. این کلمه به گفته‌ی خود کسروی تحریف شده از کلمه‌ی «السنجری» نام مضافاتی از دیاربکر است. او به ادعای خود به تصحیح این کلمه به السنجابی برخاسته و گفته استکه گویا اجداد شیخ صفی از کردستان آمده‌اند و این تحریف خود باعث انحراف در پژوهش‌ها شده است.»

(Abbaslı, Mirza. 1976, s. 128-129.)

 

بدین گونه می‌بینیم که مذهب و منسوبیت شیخ صفی به اکراد، از کسروی به این سوی مورد بحث و مناقشه قرار گرفته و آن چه مسلم است، این است که اجداد وی از سالیان دراز در روستاهای اردبیل به عزت و احترام زندگی می‌کردند و جزو سادات به شمار می‌رفتند.

 

زندگانی

صفی الدین، پنجمین فرزند شیخ امین الدین جبرائیل به شمار می‌رود. او از دولت خاتون، چهار فرزند پسر به نام‌های محمد رشید الدین اسماعیل، صفی الدین، یعقوب و فخرالدین و یک دختر داشت.

F. Babinger گوید:

«در میان این فرزندان، صفی الدین کودکی جدی و منزوی بود. از دوران نوجوانی به تقوای مذهبی توجه خاصی نشان می‌داد.»

(İslam Ansiklopedisi, s. 64- 65.)

مادرش، دولت خاتون اهل ادب بود و شعر هم می‌گفت. وی قرآن کریم را اول بار از او آموخت و سپس در جوانی به اشاره‌ی مادر جهت مباحثه و معاشرت با شیخ نجیب الدین بزگوش به شیراز رفت ولی او را وفات کرده یافت. در شیراز با چند تن از جمله با سعدی شیرازی (616- 691 هـ . / 1209- 1292 م.) ملاقات کرد. در تراجم احوال آمده است که از سعدی رنجید و حتی کتابی را که سعدی به او می‌داد، نگرفت. شیخ صفی الدین چهار سال در شیراز بود و سپس به لاهیجان رفته و هفده سال در آن جا زیسته و باقی سال‌های عمر خود را در مسقط الراس خویش، در اردبیل گذرانده است. منجم باشی گوید:

«پس از فوت زاهد گیلانی در سال 700 هـ . ، بنا به وصیت وی، صفی پوست نشین و جانشین او شد و به ارشاد مریدان پرداخت و به کرامت و خوارق عادات شهرت یافت و بسیاری از اهالی و فرمانروایان و امرای چنگیزی به او اعتقاد آوردند و او توانست در مواقع زیادی از تحقق ظلم و ستم جلوگیری کند.»

(Müneccimbaşı, 1945, s. 180.)

 

در بسیاری از حکایات و مناقب صفوة الصفا رهبری و ارشاد او و عزت و اعتبارش در میان ایلات و قبایل آذربایجان، آسیای صغیر، سوریه، حجاز و بصره به تصویر درآمده است. او روزگار خود را میان مریدان خویش و معاشرت با آنان سپری می‌کرد. خان مغول، اولجایتو، پس از تاسیس سلطانیه اعیان دولت و علمای دینی را در اطراف خود گردآورد و شخصی را نیز برای دعوت پیش صفی فرستاد، اما او، پیری را بهانه کرد و دعوت خان مغول را نپذیرفت.

از نامه‌های خواجه رشید الدین وزیر و مورخ عصر خان‌های مغول، می‌توان به عزت و اعتبار و احترام شیخ صفی پی برد. او، خود را مرید شیخ صفی می‌دانست. در یکی از مکتوبات او آمده است که در روز میلاد رسول اکرم (ص) به تکیه‌ی او مقادیر زیادی از مشروبات، مأکولات، روغن، دام، عسل و جزآن اهداء کرده است. او در نامه‌ای خطاب به میر احمد والی اردبیل گفته است که احترام شیخ صفی را بسیار حفظ کند. منجم باشی گوید:

«مریدانش چنان رو به فزونی یافت که امیر چوپان و سلطان ابوسعید نیز به انابه و اعتقاد به او نائل شدند.»

(Müneccimbaşı, 1945,  s. 180.)

 

در جایی آمده است:

« احترام شیخ صفی میان مردم به گوش امیر چوپان رسید. در حال، به زیارت درگاه او رفت. شیخ صفی از این فرصت سود جست و مظالمی را که از خانان مغول بر سر مردم می‌رفت،‌ نکوهید. به دنبال این تنبه، ظلم و ستم فروکش کرد و مردم به آسایش رسیدند و این، خود سبب عزت و احترام بیش‌تر شیخ صفی در میان مردم شد.»

(Hinz, 1992, s. 11.)

 

در اواخر عمر شیخ صفی، طرفدارانش رو به فزونی نهاده بود و مردم از اطراف و اکناف به زیارت تکیه‌ی او سرازیر می‌شدند. مارین سانودو- سیاح ونیزی- در خاطرات خود از دراویش اردبیل سخن رانده است. از تکیه‌ی باشکوه آنان در اردبیل و از احترامی که در ایران، ترکیه، سوریه و جاهای دیگر داشته‌اند، سخن می‌گوید.

(Hinz, 1992, s. 12)

 

شخصیت شیخ صفی

در تراجم احوال و تذکره‌های فارسی از شیخ صفی الدین به عزت تمام یاد می‌شود. مثلاً رضا قلی خان هدایت در ریاض العارفین گوید:

«. . . زیاده بر سی سال به ارشاد و هدایت طالبان مشغول بود و بالغ بر یکصد هزار تن تربیت فرمود.»

(رضا قلیخان هدایت، ص 101.)

 

منسوبین طریقت شیخ صفی در ایران و عراق و علویان آسیای صغیر،‌سلطان سید شیخ صفی الدین اردبیلی را از اولیا می‌شمارند و او را مرشد کامل نام می‌دهند.

 

نگرش منفی به شخصیت شیخ صفی

در پژوهش‌های معاصر، زمینه‌های نگرش منفی به شخصیت شیخ صفی الدین اردبیلی را ادوارد براون فراهم ساخت و سپس احمد كسروی برای ترور كامل شخصیت وی، جزوه‌ای با نام «شیخ صفی و تبارش» انتشار داد. وی در این جزوه‌ی به اصطلاح علمی، ادعا می‌كند كه ثابت خواهد كرد شیخ صفی الدین اولاً سیّد نبوده، ثانیاً تركی نمی‌دانسته و ثالثا شیعه نبوده است. بگذریم كه در همین جزوه نیز، مانند دیگر آثارش دچار تناقض گویی می‌شود و مثلا یك جا می‌گوید كه مطلقاً تركی و فارسی نمی‌دانسته و آذری (!) حرف می‌زده است.

تناقض گویی دیگر وی در آن است كه 17 بیت گیلكی منسوب به شیخ صفی را یك بار تالشی و بار دیگر آذری می‌نامد و بر اساس آن هم جزوه‌ای تحت عنوان «آذری یا زبان باستان آذربایگان» انتشار می‌دهد و نظریه‌ی «زبان آذری» را بر اساس این 17 بیت پی‌ریزی می‌كند. گرچه اهانت‌های دور از نزاكت كسروی به ساحت مقدس شیخ صفی الدین اردبیلی نتوانست شخصیت والای این سید تركی سخن و شیعه‌ی مخلص آل علی (ع) را زیر سؤال ببرد. در طول تاریخ صفوی زادگانی كه در شهر مقدس اردبیل و نقاط مختلف دنیا پراكنده بودند، پیوسته به سید بودن و شیعه بودن خود نازیده‌اند و افتخار كرده‌اند و می‌كنند و شجره‌های بسیاری از آنان از جمله شجره‌های معتبر سادات آذربایجان به شمار می‌رود و اغلب در اسناد تاریخی آستان قدس رضوی ثبت شده است.

حاصل سخن اینكه، كسروی با انتشار این نظریه‌های به اصطلاح علمی خود و كسب حمایت كامل از دستگاه رضاخان و نیز تبلیغ جهانی از سوی انجمن سلطنتی بریتانیا، به شیعه ستیزی سمت و سو داد و بسیاری از قلم به دستان، در نتیجه‌ی اعمال این سیاست، خسته و كودن و سنگدل و چاپلوس شدند.

مذهب شیخ صفی

احمد کسروی برای اثبات ادعای شیعی نبودن شیخ صفی، دلایل مضحکی می‌آورد نظیر این که «احادیث اهل سنت را ذکر می‌کند». جالب است که دلایلی مانند سند زیر را از صفوة الصفا نیز نمی‌پذیرد:

«وقتی از مذهب شیخ – قدس سرّه- سوال کردند، فرمود: ما مذهب اهل بیت پیغمبر (ص) را داریم.»

در این زمینه بسیاری از پژوهشگران در دام کسروی که با حمایت انگلیسی‌ها به فعالیت قلمی می‌پرداخت، افتادند. رضا نور از محققان ترکیه‌ی معاصر گوید:

«بنیان‌گذار سلسله‌ی صفوی نیاز داشت که خود را عرب خطاب کند و پدرش را از احفاد امام موسی کاظم قلمداد نماید. زیر در آن روزگار در همه‌ی کشورهای اسلامی بویژه در ایران برای به دست آوردن اقتدار حکومتی، همه خود را به اولاد پیامبر اسلام می‌بستند و شجره‌ها جعل می‌کردند.»

(Rıza Nur, 1924,  s. 114.)

 

میرزا عباسلی در رابطه با سیادت صفویان گوید:

«صفوی‌ها در تأکید بر سیّد بودن خود قصد داشتند که اولاً رقبای سیاسی خود را واپس زنند و مانعی در مقابل تحریف‌گران و شجره‌سازان ایجاد کنند و بدین گونه برتری خاندانی خود را هم در مقابل عثمانی‌ها اثبات کنند.»

(Abbaslı, 1976,  s. 309.)

به هر انجام، باید بگوییم که نفوذ معنوی شیخ صفی الدین بر سر تا سر منطقه‌ی آذربایجان و آسیای صغیر و عراق عرب سایه افکنده بود، به گونه‌ای که منتج به ظهور شاه اسماعیل گردید. خاندان سادات صفوی در درازنای تاریخ ایران پدیده‌ای بسیار مؤثر بودند و چهره‌ی تاریخ ایران را دگرگون ساختند.

 

آثار شیخ صفی

آثار مکتوب چندی به زبان‌ها و گویش‌های فارسی، عربی، ترکی و گیلکی به شیخ صفی منسوب است. (احمد منزوی. فهرست نسخه‌های خطی فارسی، ج 2، ص 1799.) ما آن‌ها را در چارچوب آگاهی‌های خود می‌شماریم:

1- شرح مثنوی

نسخه‌ای از این کتاب ترکی در کتابخانه‌ی امیرالمؤمنین در نجف به شماره‌ی 1099 محفوظ است.

2- رساله‌ی فنا

از این رساله‌ی فارسی نسخه‌ای به شماره‌ی 4/4209 در کتابخانه‌ی مرکزی و مرکز اسناد دانشگاه تهران نگهداری می‌شود. نگارنده نسخه را رؤیت کرده‌ام.

3- صلة الفقیه

از این کتاب تا کنون نسخه‌ای یافت نشده است.

4- تحقیقات

به فارسی و به ترکی بوده است. گونه‌ی ترکی آن احتمالاً از رسالات قارا مجموعه شمرده می‌شده است.

5- اشعار گیلکی

هفده بیت گیلکی موجود در سلسلة النسب صفویه را کسروی به طور قطع از شیخ صفی می‌داند ولی با تحریف و استدلالی رندانه آن‌ها را به «آذری یا زبان باستان آذربایگان» منسوب می‌کند. ولی بعدها آن‌ها را جعلی دانسته و گفته است:«این ادعاها همگی دروغ است.» (احمد کسروی، 1355، ص 12.)

6- اشعار فارسی

در تذکره‌های فارسی 3 غزل و 4 رباعی از شیخ صفی دانسته شده است که در دیوان‌های دیگر شعرا با تخلص «صفی» نیز آمده است. یکی از رباعی‌ها به صفی شیرازی، (تذکره صبح گلشن، ص 254.) دیگر به صفی رازی (Kamus-i Türk, c. 4, s. 2961.) نیز منسوب است. بیت دیگری در ریاض العارفین از او انگاشته شده است. (رضا قلی خان هدایت، ص 101.)

 

7- اشعار ترکی

پس از فوت شیخ صفی الدین بسیاری از مریدان طراز اول وی، به احترام او تخلص صفی بر خود برگزیدند و مستنسخان نسخ خطی برخی از این اشعار را از آن شیخ صفی دانسته‌اند. مثلاً قصیده‌ای در مدح شاه عباس به مطلع:

مژده ای میخاره‌لر کیم گئتدی دی گلدی بهار،

غنچه گلدی گلستان ایچره یئنه بی اختیار.

 

که از سوی صفی قلی بیگ سروده شده است، اما در نسخه‌ی خطی شماره‌ی 4586 کتابخانه‌ی ملک و نسخه‌ی خطی شماره‌ی 2460 کتابخانه‌ی مرکزی و مرکز اسناد دانشگاه تهران اشعاری از آن شیخ صفی الدین دانسته شده است. در این نسخه‌ها یازده غزل، قطعه و رباعی هم به شیخ صفی منسوب شده است. در میان آن‌ها غزل زیبایی با ردیف «واللهی باللهی» بارها از سوی شعرای مکتب صفیه اقتباس و تضمین شده است.

8- قارا مجموعه

نسخه‌ی منحصر به فردی از کتاب «تذکره‌ی مجالس روم» همراه چند رساله‌ی دیگر از شاعری موسوم به «غریبی منتشا اوغلو» در کتابخانه‌ی مجلس شورای اسلامی موجود است که در سال 1379 از سوی این جانب تصحیح و انتشار یافت. غریبی در مقدمه‌ی این اثر از کتابی موسوم به «قارا مجموعه» نام می‌برد و آن را تحریر سلطان سید صفی الدین و تحریر سید صدر الدین می‌نامد. می‌گوید که در رؤیا آن را در دست سید صفی الدین دیده و غزلی از آن را از او آموخته است و از زبان او نقل می‌کند که گفته است:

«اهل حق را بخل نشاید. بیا اگر قابلیتی در تو است، غزلی از آن را به تو یاد دهم.»

شاردن، سیاح فرانسوی که در سده‌ی پانزدهم میلادی به ایران آمده،‌ گوید:

«شاهان صفوی چون به جنگ می‌رفتند، قارا مجموعه را باز می‌کردند و اندرزهایی از آن می‌خواندند. این کتاب 9000 بیت دارد. در هر بیت آن 50 حرف موجود است و از آثار شیخ صفی به حساب می‌آید.» (سیاحت نامه‌ی شاردن، ج. 8.)

مینورسکی آن را سیر الصفیه نام می‌دهد و گوید که کتاب مقالات و مقامات شیخ صفی که نام آن در افضل التواریخ آمده، همین کتاب است. (شیخ صفی الدین اردبیلی، 1381،‌ص 6.)

مرحوم تربیت، میرزا عباسلی و دیگران نیز از این اثر یاد کرده‌اند.     

اشتباه مرحوم تربیت

مرحوم محمد علی خان تربیت فرزند میرزا صادق از نوادگان میرزا مهدی استرآبادی، متولد 1292 در تبریز صاحب مجله‌های گنجینه‌ی فنون، گنجینه‌ی معارف، تقویم تربیت و سه كتاب ارزنده‌ی تاریخ مطبوعات آذربایجان، زاد و بوم و دانشمندان آذربایجان و مؤلف مقالات ادبی فراوان در مطبوعات عصر خود، هنگام سخن از شیخ صفی الدین اردبیلی گوید:

«بقایی و غریبی نیز در تذكره‌ی پارسی و تركی خودشان شرح حال مفصلی از وی نوشته و كتابی به عنوان قارا مجموعه به حضرت شیخ نسبت داده و گفته‌اند نسخه‌ی آن مجموعه جز در خزانه‌ی كتب سلاطین صفویه در جای دیگر موجود نیست و غریبی مزبور استطرادا قسمتی از محتویات آن را نیز ذكر كرده است».

او در جاهای متعددی به بقایی و تذكره‌ی او استناد كرده است. از جمله در ذكر نام «رمانای حنا تراش» گوید:

«بقایی تفرشی در تذكره‌ی موسوم به لطائف الخیال تألیف خود چنین می‌نویسد. . .». (محمدعلی تربیت، 1314، ص 166.)

و در ذیل نام شرف زرد گوید:

«محمد عارف بقایی تفرشی در لطائف الخیال فوت شرف زرد را 1016 ضبط كرده است». (محمد علی تربیت، 1314، ص 217.)

و در ذكر از شیخ صفی الدین هم به نقل از بقایی سخن فوق را بر زبان رانده است.

اما ما می‌دانیم كه:

  1. بقایی تفرشی تذكره‌ای به نام لطائف الخیال ندارد. (احمد گلچین معانی، 1356، ص 620.)
  2. از سوی دیگر تذكره‌نگاری موسوم به خواجه احمد بقایی بخاری از شعرای اواخر قرن دهم را می‌شناسیم كه دو تذكره‌ی مجمع الفضلا و عارف الآثار نوشته است و در هیچیك هم نامی از شیخ صفی نیاورده است. (همان، ص 170.)
  3. تا كنون فهرست نویسان نسخه‌ای از تذكره‌ی لطائف الخیال را نشان نداده‌اند و مؤلف تاریخ تذكره‌های فارسی می‌گوید:«بنده هم در كتابخانه‌های خصوصی سراغ ندارم». (همان، ص 170.)
  4. مرحوم تربیت از یك بقایی دیگری صحبت می‌كند و می‌گوید:«قاضی اردبیل بوده و اشعاری به تركی داشته است». ولی تذكره‌ای به او نسبت نمی‌دهد و منبع سخن خود را نیز مجمع الخواص ذكر می‌كند. تذكره‌ی مجمع الخواص تذكره‌ی تركی تألیف صادقی كتابدار همراه ترجمه‌ی فارسی آن از سوی مرحوم دكتر خیامپور در سال 1327 ش. در تبریز چاپ شده است. در این كتاب ذیل بقایی می‌نویسد:

«بقایی كه از قصبه‌ی تفرش است، مردی است خوش رفتار و مؤدب و شوخ طبع و در معاشرت با مردم، نفاق و دورویی ندارد. شعر نیز بد نمی‌گوید. این ابیات از اوست . . .» (مجمع الخواص، تبریز، ص 100.)

صادقی كتابدار، نام كامل او را میر ابوالبقاء بقایی تفرشی ذكر می‌كند (همان صفحه) و نام بقایی دیگری در این كتاب نیامده است. صاحب مجمع الخواص هیچ سخنی از اینكه وی قاضی اردبیل بوده و اشعارش به زبان تركی است نمی‌آورد و فقط ده بیت شعر فارسی از او نقل می‌كند و آنچه به زبان تركی درباره‌ی او می‌گوید، فقط این چند جمله است:

«میر ابوالبقاء بقایی، تفرش آدلیق قصبه‌دندیر. یاخشی اطوارلیق و شوخ طبع‌لیق سیدزاده‌دیر. ابنای جنسی ایله بی‌نفاقانه اختلاط قیلیر. شعری هم یامان دئمز. بو ابیات اول عزیزیندیر كیم . . . ». (همان، ص 99.)

  1. مرحوم تربیت در بعضی جاها در سخن از لطائف الخیال آن را به نصرت نامی منسوب می‌كند. (محمدعلی تربیت، 1314، ص 331 و 342.) معلوم نشد این نصرت كیست. آن مرحوم (ص 375) شرح احوال نصرت اردبیلی را كه از شعرای نیمه‌ی دوم قرن سیزدهم است می‌آورد و در آنجا هم از كتابی موسوم به لطائف الخیال نام نمی‌برد و چنین كتابی را به او منسوب نمی‌كند. منبع خود را در شرح احوال نصرت نیز كه بعد از سال 1264 فوت كرده تذكره‌ی نصرآبادی كه در سال 1083 تألیف شده است ذكر می‌كند! (همان، ص 376.)

به دلایل فوق و بنا به دلایل متعدد دیگر، نمی‌توان همه‌ی سخنان مرحوم تربیت را پذیرفت. عبدالوهاب محمد قزوینی درباره‌ی ایشان می‌نویسد:

«. . . میرزامحمد علیخان تبریزی (تربیت) مردی فاضل و متتبع بود . . . در تألیف نفیس خود دانشمندان آذربایجان اغلب اوقات بلكه تقریبا در جمیع موارد،‌ به كلی از ذكر نشانی‌های كتابی یا كتبی كه از آن‌ها نقل می‌كند، خودداری كرده و فقط اسم مجرّد كتاب را برده ولی مطلقا و اصلا از خصوصیات و ممیّزات مآخذ و مدارك خود و نام مؤلفین آن‌ها و اینكه در چه موضوعی است و در چه عصری تألیف شده و در كدام كتابخانه فعلا این كتاب موجود است، به وجه من الوجوه اسمی نبرده است . . . ».(عباس اقبال، ص 10- 11.)

در تذكره‌ی بقایی اثر میرزا ابوالبقای تفرشی كه در اوایل قرن یازدهم تألیف شده، هیچگونه ذكری از شیخ صفی نرفته است. كسانی كه می‌گویند در تذكره‌ی بقایی صحبت از قارا مجموعه شده، اشتباهی را كه مرحوم تربیت كرده است، مرتكب می‌شوند.

البته این اشتباه مرحوم تربیت را، پس از وی چندین نفر از محققان ورزیده نیز تكرار كرده‌اند. مثلا مرحوم شیخ آقا بزرگ تهرانی در اثر بسیار گرانقدر الذّریعه (ص 139، قسم اول من جزء التّاسع.) گوید:

«للمیر ابی البقاء محمد عارف التفرشی، الذی الف تذكره لطائف الخیال بعد 1050هـ . كما یظهر من دانشمندان آذربایجان ص 166- 192».

كتابی كه از شیخ صفی و قارا مجموعه صحبت می‌كند اثر محمد بن محمد دارابی شیرازی متخلص به عارف است كه در سال 1078 هـ . تألیف شده است و ما در جای خود از آن بحث كرده‌ایم و به چنین ادعایی در آن برنخورده‌ایم.

اما اشتباه دوم مرحوم تربیت، مربوط به تذكره‌ی تركی غریبی است. هیچیك از فهرست‌های نسخ خطی تركی تا كنون نشانی از تذكره‌ای به این نام نداده‌اند.

ظاهرا قصد مرحوم تربیت یك نسخه‌ی خطی تركی مهجور و متروك و منحصر به فردی است كه در كتابخانه‌ی مجلس شورای اسلامی نگهداری می‌شود و آن مرحوم به هنگامی كه نماینده مردم تبریز در مجلس شورا بوده و در سال 1314 ش. موفق به چاپ كتاب دانشمندان آذربایجان در چاپخانه‌ی مجلس شده، از این نسخه استفاده كرده است. در این نسخه كه اثر غریبی منتشا اوغلو است و دؤرد فصل نام دارد،‌در برگ شماره 105 ضمن ذكر رؤیایی كه مؤلف در آن شیخ صفی الدین را به خواب دیده و قارا مجموعه را به تحریر شیخ صدرالدین از دست مبارك او گرفته، چنین می‌گوید:

«و بو ایكی بئیتی دخی حضرت قطب العارفین و مرشد الكاملین فرید المله والدنیای والدین السلطان شیخ صفی الدین زین الله روفته بنور الرحمه فی العالمین اشارت بویوردولار:

صفی‌ام، صافی‌ام، گؤوهر نومایم،

اورك درده جرم، در بی‌دوایم.

بو هستی‌دن یؤل اؤیانا آپاردیم،

بو نیستی‌ده چو مردان خاك پایم.

(نسخه‌ی خطی مجلس شورای اسلامی، برگ 105.)

 

غریبی، قارا مجموعه را تحریر شیخ صدرالدین می‌شناسد و ادعا می‌كند كه دؤرد فصل را نیز به اشارت شیخ صفی در رؤیا، به قلم آورده است و هیچ صحبتی از اینكه قارا مجموعه تنها یك نسخه بوده، نمی‌كند.

 

تقریرنگاری مریدان

شاید بتوان گفت كه سرنوشت تحریر اصلی قارا مجموعه مانند سرنوشت تحریر اصلی آداب المریدین از ابونجیب سهروردی باشد. به گونه‌ای كه به قول مرحوم شیخ آقا بزرگ تهرانی در الذّریعه، فقط برخی متأخران  از آن یاد كرده‌اند و نشانی از آن وجود ندارد. اما در اینكه آداب المریدین از تحریرات اصلی ابونجیب است، ما تردیدی نداریم و قرائن و دلایل ما وجود ترجمه‌هایی است از آن كتاب كه در برخی از ‌آن‌ها اسم سهروردی در دیباچه‌ آمده است. و نیز برخی قرائن دیگر نظیر وجود اثر گیسو دراز (متوفی در 813 هـ . )و وجود فصوص الاداب و جلد دوم آن یعنی اوراد الاحباب كه گه گاه از آداب المریدین سهروردی یاد می‌كند. و اكنون ما بر اساس همین دلایل و شواهد، این آثار را آداب المریدین می‌نامیم. این نكته نیز گفتنی است، این همه كتب كه به آداب المریدین شهره شده‌اند، نه آن آداب المریدین اصلی‌اند كه به قول كربلایی تبریزی «مستمسك جمیع ارباب طریقت بوده است». (کربلایی تبریزی، ج2. ص 336.  )

سنت «مناقب»‌نویسی و هم «تقریر»نگاری از قدیم الایام در میان علمای دین و مریدان طرائق مختلف تصوف معمول بوده است. در مناقب، مریدان در احوال مرشدان خود، حكایاتی از زندگی آنان می‌آوردند. در فارسی، در این باب می‌توانیم مناقب العارفین اثر افلاكی را مثال بیاوریم كه مطاوی آن حاوی حكایات و روایاتی از زوایای زندگی مولوی رومی است و در تركی آذربایجانی نیز كتاب گرانقدر مناقب گلشنی را می‌توان مثال زد كه حاوی حكایات و روایاتی از زندگی ابراهیم گلشنی تبریزی عارف معروف سده‌ی هفتم و مرشد طریقت گلشنیه است. هر دو كتاب چاپ شده و در دسترس همه است.

اما در تقریرنگاری، مریدان دقت داشتند كه كلمات قصار، سخنان، نصایح و اندرزها و مواعظ و منابر بزرگان خود را برای مسلوك داشتن سنت سلف بنگارند و مطاوی آن همه در تفحّص از حقیقت اخباری از پیشوایان و مرشدان خود بوده است. و چون نقل از آنان می‌شده، از این روی با كتاب‌های مناقب فرق داشته است و نه به نام گردآورنده و پدیدآورده، بلكه به نام صاحب آن كلمات و مواعظ معروف می‌شده است. نمونه‌ی بارز آن همانطور كه گفتم نهج البلاغه است كه هیچ‌گاه با نام گردآورنده‌ی آن نامبردار نگشت. این سنت در طرق كثیر عمل شده است و عمل به آن در طریق شیخ صفی الدین اردبیلی نیز نباید تعجب آور باشد. صفویان قارامجموعه را كه حاوی بویوروق‌ها و قیلاووزها و مواعظی در آداب سلوك بود، بسیار گرامی می‌داشتند و از آن در موارد مختلف استفاده می‌كردند.

تقریرنگاری، رایج‌ترین عمل برای اتكاء به مرشدان و علماء دین بوده است. ما خبر داریم كه حتی كتاب اربعین مجلسی دوم كه در واقع شرح مفصلی به عربی بر 40 حدیث است، تقریرات درسی مجلسی است و نگارنده‌ی آن هم معلوم نیست و ما آن را از مجلسی می‌دانیم. همین گونه هم نگارنده‌ی البویوروق و یول اهلینه قیلاووز معلوم نیست و ما هر دو رساله را به ضرس قاطع از شیخ صفی الدین اردبیلی و جزیی از قارا مجموعه می‌دانیم.

 

«مجموعه‌ی کبیر» که ما تدوین کردیم

صاحب این قلم، کتاب «قارا مجموعه» را با تدوین و تألیف رسالات و اشعار منسوب به شیخ صفی فراهم آوردم، صد البته کتابی نیست که در این گفتار به توصیف آن می‌پردازم. به قصد یادآوری آن اثر گم شده در تاریخ، این نام را بر مجموعه‌ی فراهم آورده‌ی خود گذاشتم که بخش‌های آن را در این جا معرفی می‌کنم:

1- اشعار ترکی

در این بخش، 18 قطعه از اشعار به لفظ ترکی آذری را که منسوب به وی است آوردیم.

2- اشعار گیلکی

در بخش سوم هفده بیت گیلكی منسوب به شیخ صفی را كه در سلسلة النّسب صفویه آمده و كسروی آن را دستموزه قرار داده و گفته است نمونه‌ای از زبان آذری است، نقل كرده‌ام. برای نشان دادن تحریفات كسروی، متن را عیناً و بی‌كم و كاست نقل كرده‌ام و با استفاده از كتاب فرهنگ گیلكی ستوده ریشه و معانی لغات گیلكی را نیز استخراج و ذكر كرده‌ام. مانند تبه، اندی، موازئی، وهشم، واج، بشم، پورسن و غیره كه همگی اكنون نیز در گویش هم‌میهنان گیلك موجود است.

در این اشعار كه شیخ صفی الدین آن‌ها را خطاب به شیخ زاهد گیلانی (گیلكی زبان) سروده است، معانی عمیق عرفانی و تلمیحات به آیات ربانی موجود است. من در بخش دوم قارا مجموعه، این رباعی‌ها را همراه شرح ریشه و معانی لغات گیلکی شرح کرده‌ام. مانند:

تبه[2] درده‌جر[3] ان از بوجینم درد،

اندی[4] پاشان برم چون خاك چون كرد.

مرگ ژیریك بمیان دردمندان بور،

ره باویان بهمراهی شرم برد.

3- اشعار فارسی

اشعار این بخش که مجموع آن‌ها به 32 بیت می‌رسد، عبارت از 4 غزل و 5 رباعی است. رباعی‌ها را از تذکره‌ی صبح گلشن، (صبح گلشن، ص 254.) ریاض العارفین، (رضا قلی خان هدایت، ص 101.) قاموس ترکی (قاموس تورکی، ج. 4، ص. 2961.) و تاریخ ادبیات ادوارد براون (ادوارد براون، ص. 34.) جمع آوری شده‌اند که بالغ بر 32 بیت هستند. در انتساب این ابیات به شیخ صفی برخی‌ها شک هم دارند. (قارا مجموعه، ص 59.)






نظرات() 

گذری بر کتاب «اصول دستور زبان سومری»

نوشته شده توسط : قارانقوش
پنجشنبه 13 اردیبهشت 1397-09:18 ب.ظ


کتاب «اصول دستور زبان سومری و تاریخ و باستان‌شناسی» زمینه آشنایی خواننده را با رویدادهای صد سال اخیر باستان‌شناسی و تاریخی در مورد سومریان فراهم می‌سازد. این کتاب که نخستین گنجینه شناخت فرهنگ و زبان سومری در ایران محسوب می‌شود، نوشته «جان لوییز هایز» است و فریدون عباسی آن را به فارسی برگردان کرده است.

روی جلد کتاب

خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا): کتاب «اصول دستور زبان سومری و تاریخ و باستان‌شناسی» با زبانی علمی، ولی ساده، آموزش‌های اساسی زبان سومری را ارایه می‌کند. اهمیت کتاب «هایز» در این است که شیوه «خودآموز» دارد و بدون معلم نیز قابل استفاده است. آنچه خواننده در این اثر آموزشی می‌تواند بیابد، عبارت‌های عمومی زبان سومری و نظام نگارشی آن است.

همراه با آن، یک رشته مباحث علمی هم مطرح شده است. هر درس شامل فهرست واژگان، نشانه‌های خط میخی، ترجمه و آوا نویسی آنهاست. در ضمن، تفسیر واژگان، تصویر دست‌نویس و عکس کتیبه، آوا نویسی، کلمه نویسی و ترجمه آنها نیز آورده شده است. از بحث‌های تاریخی نیز غفلت نشده و متن‌هایی برای تمرین و دوره کردن هر درس درج شده است.

هر چند که هنوز دانش زبان سومری در آغاز راه است و آن گونه که «هایز» نویسنده کتاب، گوشزد می‌کند، آثار گسترده‌ای درباره این زبان وجود ندارد. با این همه می‌توان این خودآموز زبانی را دریچه‌ای برای شناخت جهان رازآمیز و با شکوه سومری دانست.

کتاب با پیشگفتاری کوتاه درباره اهمیت زبان سومری، مشکلات این زبان و زمینه‌های تاریخی و کتیبه‌های مورد استفاده آغاز می‌شود. در این پیشگفتار، نویسنده یادآوری می‌کند که مطالعه سومر برای شناخت بین‌النهرین باستان، از بدیهیات است. افزون بر این که دانستن این زبان، مقدمه‌ای برای فهم زبان سامی هم است.

از نگاه «هایز»، «تنها از طریق دانش سومری می‌توان تفاوت بین ریشه سامی باستان کلمه اکدی و کلماتی را که تحت نفوذ زبان سومری ساخته شده‌اند، مشخص کرد» از سویی دیگر، همان گونه که مترجم کتاب اشاره می‌کند، برای ما شناخت زبان و تمدن سومری، آگاهی از بخش‌هایی از تاریخ سرزمین ایران، به ویژه در ناحیه جنوب، است. پیوند زبان سومری با گویش‌های شمال خلیج فارس نیز تاکید دیگری بر ضرورت شناخت این زبان است.

«هایز» می‌نویسد که دانشمندان زبان شناس، زبان سومری را به خوبی زبان اکدی نمی‌شناسند، زیرا شماری از ترکیبات صرفی (واژ شناسی) و نحوی زبان سومری روشن نشده‌اند. سپس برخی دیگر از دلایل ناشناخته ماندن بسیاری از جزییات این زبان باستانی را توضیح می دهد؛از جمله این که هنوز زبان هم خانواده سومری شناخته نشده است و از دید توارث زبانی پیدا نیست که این زبان مُرده است یا آن را باید زبانی زنده تلقی کرد.

«هایز» می‌نویسد که این مشکلات گاه ممکن است که دو ترجمه از یک کتیبه را آنقدر متفاوت کند که خواننده دچار این تصور بشود که با دو متن جداگانه رو به رو است. از این روست که محققان زبان سومری هنوز نتوانسته‌اند بر روی یک دستور زبان واحد توافق کنند،اما آنچه دلگرم کننده است و از میزان دشواری‌های زبان سومری می‌کاهد این است که این زبان صرف گسترده‌ای ندارد و فراگیری آن آسان‌تر از زبانی مانند زبان اکدی است.

نویسنده کتاب، این را یادآوری می‌کند که کتیبه‌های مورد استفاده او، همگی متعلق به سنگ نبشته‌های سلطنتی سلسله «اور» سوم (تقریبا ۲۱۱۲ تا ۲۰۰۴ پیش از میلاد) است. سلسله «اور» توسط «اور ـ نامو» تاسیس شد. حکومتگاه این پادشاه در شهر «اور» بود و فاصله زمانی سلطنت او از ۲۱۱۲ تا ۲۰۹۵ پیش از میلاد است.

در دوره فرمانروایی او و پسرش «شولگی»، قلمرو سومری‌ها تا جنوب بین‌النهرین گسترش یافت. با سقوط «اور» سوم و جانشینان «اور ـ نامو»، تمدن سومری نیز دچار انحطاط شد. «هایز» دوره «اور» سوم را دوران آرامش و ثبات بیشتر سرزمین‌های بین‌النهرین می‌داند و آن را «رنسانس سومری» می‌نامد. استحکام شهرها، بنای پرستشگاه‌ها، پاکسازی کانال‌ها و ترعه‌ها و تجارت با سرزمین‌های دیگر، از دستآوردهای این دوره است.

نکته مهم و دست کم امیدوار کننده از جهت شناخت زبان سومری ، آن است که «اور ـ نامو» و پسرش «شولگی» بسیار علاقه‌مند به تهیه متون فرهنگی بودند. چنین دلبستگی، سومرشناسان را یاری می‌کند تا این تمدن دیرینه و غنی را بهتر بشناسند. «هایز» در همین بخش، به صورتی گذرا، به کاوش‌های باستان‌شناسی قلمرو سومریان اشاره می‌کند.

کتاب «اصول دستور زبان سومری» به دو بخش تقسیم شده است و پیوست‌هایی ضمیمه کتاب است. در بخش اول، از طبقه بندی، لهجه‌ها، مشخصه‌های رده شناسی، زبان ترکیبی، زبان پیوندی، نظام نوشتاری، اصول ذاتی نگارش سومری، هجا نگاری، نظام آوایی یا واج‌شناسی، مصوت‌ها یا حروف صدا دار، صامت‌ها یا حروف بی صدای زبان سومری و مسایل زبان شناختی بسیار دیگر بحث می‌شود.

مطالب بخش دوم هم شامل دروس دستوری زبان سومری (۲۳ درس) است. پیوست‌ها دربردارنده موضوعات تاریخی، منابع بین‌النهرین، منابع فرهنگ لغت سومری، کتابشناسی و مرجع‌هاست.

بخش نخست شرح و توضیح این نکته‌هاست که زبان سومری، زبانی «منفرد و ایزوله» است،اما سومرشناسان می‌کوشند که این زبان را با زبان‌های دیگر مرتبط کنند. اختلاف درباره تلفظ لهجه‌ها خود مساله‌ای جداگانه است. از سویی دیگر، جدایی میان زبان سومری با زبان‌های هند و اروپایی و نیز زبان اکدی، دشواری‌های فهم زبان سومری را بهتر نشان می‌دهد.

از همین رو «هایز» مثال‌هایی در این باره می‌آورد؛ دو مولفه مشخصات ظاهری شیوه نگارش زبان سومری و اصول ثانوی این شیوه نیز مورد توجه او قرار می‌گیرد. این را نیز تذکر می‌دهد که خط مورد نگارش سومری، مجموعه‌ای از اندیشه‌نگاری و هجایی است. منظور از اندیشه‌نگاری، به کار بردن یک نشانه برای یک کلمه خاص است. درباره مشکلات نظام واجی و تلفظ هر صدای زبان سومری نیز اشاره‌های روشن گرانه‌ای آورده شده است.

بخش دوم «دروس دستوری» است. «هایز» متن‌هایی را از کتیبه‌های سومری می‌آورد و واژه به واژه درباره آنها توضیح می‌‌دهد. تفسیر واژه‌ها و هجانویسی آنها در تفهیم مطالب، خواننده را یاری می‌کند. بحث‌های تاریخی نیز بر آگاهی‌های او می‌افزاید.

بخش سوم شامل پیوست‌هاست. در این بخش درباره تاریخ سومر و دوره‌بندی آن سخن به میان می‌آید. این دوره‌ها شامل سومر کهن، سومر کلاسیک و سومر جدید است. منابع بین‌النهرین نیز پیوست دیگری است که خواننده را از دانش سومرشناسی آگاه می‌سازد. به همین گونه باید از پیوست سوم که درباره منابع فرهنگ لغات سومری است، یاد کرد. کتابشناسی انتهایی نام شماری از مهم‌ترین تحقیقات درباره سومر را در دسترس خواننده می‌گذارد.

چاپ نخست کتاب «اصول دستور زبان سومری و تاریخ و باستان‌شناسی» نوشته «جان لوییز هایز» با برگردان فریدون عباسی را موسسه فرهنگی انتشاراتی پازینه با شمارگان هزار نسخه با بهای ۱۸۷۵۰۰ ریال چاپ و منتشر کرده است.






نظرات() 

از تبار انحراف : فرقه سازی کسروی از نگاه آل احمد

نوشته شده توسط : قارانقوش
پنجشنبه 13 اردیبهشت 1397-09:11 ب.ظ


نام کسروی در شمار «دین سازان قرن بیستم» نیز آمده است؛ چرا که وی با نظریه پردازی و ادعای اصلاح گری در فرهنگ و دین، مریدانی نیز به دست آورد. ید احمد کسروی ،مورخ ، زبان شناس و از رجال فکری و فرهنگی معاصر ، ۸ مهر ۱۲۶۹ در آذربایجان متولد شد.

او پس از فراگیری دروس متوسطه به تجارت و فعالیتهای آزاد روی آورد. سپس در بهمن ۱۳۰۷ توسط علی اکبر داور وزیر دادگستری رضاشاه، به وزارت دادگستری آمد و مشغول به کار شد.

با قیام شیخ محمد خیابانی در تبریز مخالفت کرد و به پیشنهاد وزیر عدلیه رضاشاه به ریاست عدلیه خوزستان منصوب شد. کسروی در رشته‌های تاریخ، لغت، زبان و دین تحقیق کرد و مخالف سرسخت عرفان بود. او از به کار بردن لغات و واژه های عربی دوری می جست. روزنامه‌ای به نام «پرچم» و مجله های به نام « پیمان » منتشر کرد. او همچنین بیش از ۷۰ عنوان کتاب انتشار داد.

کسروی سرانجام روز ۲۰ اسفند ۱۳۲۴ همراه حداد زاده منشی و محافظ خود در شعبه ۷ بازپرسی دادگستری توسط فدائیان اسلام کشته شد .

شخصیت کسروی چندگانه بود و باید از زوایای مختلفی بدان پرداخت.

وی در جرگه زبان شناسان و ادیبان جای می گیرد. تسلط او به زبانهای پهلوی ، عربی ، اسپرانتو ، انگلیسی و ترکی استانبولی بر همگان مسلم است و در ادبیات فارسی نیز، صاحب سبک بود .

وی به بهانه پالایش زبان و ادب فارسی به حد افراط، استفاده از واژه های عربی را مردود می شمرد و تا به آنجا پیش رفت که طرح « تغییر خط فارسی به لاتین » را مطرح ساخت . وی درکتاب « زبان پاک » به نقد و عیب جویی از حروف و لغات فارسی پرداخت.

از سوی دیگر کسروی مورخی با متد تاریخ نگاری و تاریخ شناسی خاصه خود بود؛ آثاری چون پیدایش امریکا، تاریخ پانصد ساله خوزستان و . . . از این دست کتاب‌ها هستند. شاید بتوان کتاب تاریخ مشروطیت کسروی را صرف نظر از کینه توزی‌های وی علیه روحانیت، از کتابهای برجسته این دوره بر شمرد.

همچنین نام کسروی در شمار «دین سازان قرن بیستم» نیز آمده است؛ چرا که وی با نظریه پردازی و ادعای اصلاح گری در فرهنگ و دین، مریدانی نیز به دست آورد.

مرحوم جلال آل احمد در « خدمت و خیانت روشنفکران » یکی از پاتوق های روشنفکری (جدا از دین) عصر رضاخان را «باهماد آزادگان» می داند که ناشی از تفکرات کسروی و به همت وی پا گرفته بود. تا به آنجا کسروی به دین سازی اشتهار یافت که آل احمد از روش و منش وی در پاتوق های روشنفکری آنچنانی،به سومین بازی که همان «کسروی بازی» است اشاره کرده و می گوید:

«حالا که بهائی‌ها فرقه‌ای شده‌اند و در بسته از شور افتاده‌ و سر به پیله خود فرو کرده و دیگر کاری از ایشان ساخته نیست، چرا یک فرقه تازه درست نکنیم؟ این است که از وجود یک مورخ دانشمند و محقق کنجکاو، یک پیغمبر دروغی می‌سازند، اباطیل باف و آیه نازل کن، تا فوراً در شرب‌الیهود پس از شهریور ۱۳۲۰ در حضور قاضی دادگستری ترور شود. و ما اکنون در حسرت بمانیم که تاریخ‌نویس صالح زمانه، پیش از این که کارش را تمام کند، تمام شده است. و پیش از این که نقطه ختام بگذارد بر داستان بی‌آبرویی رجال مشروطه، به ضرب تعصب جاهلی که تعارض روشنفکران با مذهب، او را از تربیت محروم کرده است کشته بشود. یکی به این دلیل که از هر صد توده‌ای ۷۰-۸۰ نفرشان قبلاً در کتابهای کسروی تمرین عناد با مذهب را کرده‌اند. دوم به دلیل اینکه در آن دوره با پر و بال دادن به کسروی و آزاد گذاشتن مجله‌ی «پیمان» می‌خواستند زمینه‌ای برای رفورم در مذهب بسازند که روحانیت از آن سر باز می‌زد. ناچار می‌توان دید زمینه‌ای چیده شده است تا پس از شهریور ۱۳۲۰ چنین نتایجی به بار بیاورد. اگر به خاطر کوبیدن مذهب یا به عنوان جانشین‌کردن چیزی به جای روشنفکری نبود «پیمان» هم می‌توانست مثل هر مجله و مطبوعات دیگری در توبره‌ی «محرم‌علی‌خان» جا بگیرد و فرصت نیافته باشد برای آن مذهب سازی قراضه، و به این طریق کسروی سوق داده شود به آن راه بی‌فرجام و جوانان مملکت به آن راه بی‌فرجام‌تر که رکود و روشنفکری است، به خصوص که ما در زمانه‌ای به سر می‌بریم که فقدان کسروی به عنوان مورخ و محقق زبان‌شناسی بسیار سنگین است؛ چراکه مردی بود صاحب‌نظر و کنجکاو که نه ریا کرد و نه دغل بود و نه همچو کنه به این روزگار نکبتی چسبید و تنها یک تاریخ مشروطه‌اش می‌ارزد به تمام محصول ادبی و تاریخی و تحقیقی دوره‌ی بیست ساله»

دین‌سازی، فرقه‌سازی، ادعای برانگیختگی و راهنما بودن و چاپ کتاب «ورجاوند بنیاد» راباید ادامه‌ دین‌سازی‌های استعماری چون شیخگیری، بابیگری، ازلیگری، بهائیگری، قادیانیگری، وهابیگری، اسماعیلیگری، … دانست. کسروی همگام با رضا خان است. پلیس رصاخان مدافع و دربان «با هماد آزادگان» بود و کسروی نه تنها کتاب «قانون دادگری» را به رضا خان تقدیم کرد که پس از سقوط دیکتاتوری رضاخانی وکیل مدافع پزشک احمدی و سرپاس مختاری شد.

اما زشت ترین اقدام کسروی اسائه ادب به ساحت مقدس ائمه شیعه (ع) بالاخص نسبت به امام محمد باقر (ع) و امام جعفر صادق (ع) است.

گرچه او از هیچ توهینی نسبت به مقدسات شیعه واهمه‌ای نداشت، اما شکایت مردم مسلمان و متدین در سالهای ۱۳۱۶-۱۳۲۴ به مقامات مسئول دادگستری نیز هیچ اثری در کاهش اقدامات وی نداشت، این در حالی است که بر اساس قانون اساسی مشروطیت، هرگونه توهین به اسلام و مذهب شیعه جرم محسوب شده و مجرم باید توسط قانون دستگیر و محاکمه شود اما دادگستری و حکومت نه تنها معترض کسروی نشدند، بلکه در دوران خفقان که هر صدا و ندائی در گلو خفه می‌شد و افرادی چون عبدالرحمن فرامرزی و علی دشتی در کسوت سانسورچی دستگاه، هر کلمه و جمله مطبوعات و نوشته‌ها را با ذره‌بین دقت می‌کردند، آثار کسروی منتشر شد و حتی به زبان‌ عربی نیز ترجمه شدند. این در دورانی بود که حکومت پهلوی از هیچ اقدامی علیه اسلام، تشیع و روحانیت فروگذار نبود. پس از فرار «دیکتاتور» رضا خان در شهریور ۱۳۲۰، باز حکومت با کسروی مماشات می‌کرد. مقالات، جزوات، اعتراضات در شهرها –بخصوص در مرکز- بسیار بود، اما حکومتگران، همان سیاست ضد دینی رضاخان را ادامه می‌دادند. حتی از سوی مراجع و علمای بزرگ نجف، تهران، قم هم اعتراض می‌شد، اما گوش شنوا و فهم و درک سیاسی در کشور نبود.

شهید سید مجتبی نواب صفوی طلبه جوان، اندیشمند و پرشور، آگاه، مبارز، از نجف برای مناظره و بحث به تهران آمد و در جلسات کسروی شرکت کرده و با او به بحث نشست. کسروی، به دلیل اخلاق تند و غرورش، به تحقیر سید پرداخت و از بحث با او امتناع کرد. بار دیگر سید، در مسیر منزل کسروی با وی به بحث و مجادله پرداخت. کسروی با تندخوئی و درشت‌گویی، سید و دوستانش را می‌راند. سید با کسروی گلاویز شد اما مأموران حکومت، کسروی را نجات دادند.

شکایت نواب به دادگستری رفت. کسروی را به دادگاه کشاندند. متأسفانه دادگستری نه تنها توجهی به اعتراضات و شکایت شاکیان نکرد، بلکه به نوعی نیز دفاع از کسروی را پیشه گرفت. تنها راه حل برای شاکیان، اجرای حدودی بود که با فتوای مراجع تقلید نجف اشرف مسلم شده بود. یکی از اعضای فعال و معتقد فدائیان اسلام، در اسفند ۱۳۲۴ اجرای حکم کرد و به زندگی فردی خاتمه داد که منشأ اختلاف، تشنج، درگیری و توهین به مقدسات اسلام و تشیع بود.

استعمار بدین گونه در جامعه برنامه‌ریزی کرده و به تحریک، زمینه‌سازی، فرقه‌سازی، اختلاف‌افکنی و تشنج آفرینی دست می‌زند. در این رابطه چه استعدادها و نبوغ‌ها که از میان رفت و چه خسارات سنگینی که به جامعه تحمیل شد.

امروز پس از گذشت شصت سال از آن واقعه، هنوز موضوع کسروی، کسرویگری، کسروی‌گرائی و …، همچنین عوامل صعود، ترویج و انحراف او توسط مراکز اسنادی منتشر نشده است. امید آن که مراکز اسنادی با انتشار سندها، زمینه‌های تحقیقات تاریخی را فراهم آوردند.

گفتنی است در زمینه‌ مبانی اعتقادی کسروی و نقد ادعاهایش چندین اثر جامع و مستند منتشر شده است:

۱- شیعه کیست، تشیع چیست – محمد رضا سراج انصاری تبریزی

۲- نبرد با بی‌دینی– محمد رضا سراج انصاری تبریزی

۳- دین چیست و برای کیست – محمد رضا سراج انصاری تبریزی





نظرات() 

احمد کسروی کیست و ره آورد او چیست؟

نوشته شده توسط : قارانقوش
پنجشنبه 13 اردیبهشت 1397-09:05 ب.ظ



با گشتی درصفحات شبکه های اجتماعی متوجه نکته ای تعجب برانگیز و مشترک در میان پست ها و مطالب ارسالی شدیم که از فردی به نام احمد کسروی به عنوان پدر مشروطه ی ایران با سوابق و شاهکارهای علمی یاد میکردند که به خاطر اختلاف سلیقه با برخی شخصیت های مذهبی مثل نواب صفوی، شیخ محمد خیابانی و امام خمینی (ره) حکم قتلش صادر شد؛ پس از مطالعه ی بیوگرافی این فرد به این نکته برخوردیم که این پدر مشروطه در زمان انقلاب مشروطه 14 ساله بود و این سوال پیش آمد که علت اصلی برجسته کردن این فرد چیست؟!

به گفته ی پژوهشگران آنچه که مسلم است تاریخ معلم انسان ها، بیدار کننده نسل های متوالی، میراث گران بهای نسل های پیشین، چراغ راه حرکت های آینده است. ملتی که به درستی واقعیت و حقیقت تاریخ خود را نداند محکوم به شکست و زیان مکرر خواهد بود و این است که باید در بررسی تاریخ منهای مراکز شرق شناسی و عوامل آن، تاریخ را آنگونه که بوده بشناسیم و از هرگونه قضاوت و جوپذیری و تاثیر پذیری های سیاسی، احساسی و دروغ پردازی های عوامل استعمار یا افراد سطحی نگر اجتناب نماییم.

سید احمد كسروی‌ در روزهای‌ چهارشنبه‌ هشتم‌ مهرماه‌ 1269 هـ .ش‌در قریه‌ حكم‌ آباد تبریز متولد شد و در پنج‌ سالگی‌ به‌ مكتب‌ رفت‌ و در سیزده‌ سالگی‌ به دلیل‌ درگذشت‌ پدر از تحصیل‌ باز ماند و بكار قالی‌ بافی ‌پرداخت‌ و پس‌ از سه‌ سال‌ عمامه‌ بر سر نهاده‌ و مجدداً به‌ مكتب‌ رفت.

در این‌ دوران‌ بود كه‌ از گوشه‌ و كنار سخنان‌، زمزمه‌هایی‌ بر خلاف‌ بعضی‌ از مطالب‌ اسلامی‌ بگوش‌ می‌رسید كه‌ نام‌ او بعنوان‌ یك‌ فرد منحرف‌ برسر زبان‌ اهالی‌ حكم‌آباد افتاد و از آن‌ پس‌ سید احمد نتوانست‌ در آنجا بماند و ناچار به‌ تبریز آمد. كسروی‌ دوران‌ جوانی‌ را در تبریز سپری‌ كرد.


خالی از لطف نیست تا افکار و فعالیت های وی را از دید کارشناسان تاریخ معاصر مورد پژوهش و بررسی قرار دهیم تا در میان تحلیل های متضاد از قشرهای مختلف بفهمیم که احمد کسروی کیست؟ و ره آورد او چیست؟

قاسم تبریزی پژوهشگر تاریخ معاصر ابعاد مختلف شخصیت احمد کسروی را تبیین کرده و می گوید: بدون تردید احمد کسروی را باید از زوایای گوناگون فعالیت ها و شخصیت وی مورد تحلیل قرار داد که به طور خلاصه شامل موارد زیر می باشد؛

1.کسروی زبان شناس یا زبان ساز؟!؛

کسروی به عنوان یک زبان دان که به زبان های فارسی، ترکی، عربی، انگلیسی، پهلوی و اسپرانتو مسلط و خود به عنوان مدافع تغییر خط فارسی به لاتین بود(زبان پاک) و از واژگان عربی و ترکی ادبیات کلاسیک فارسی چندان خوشنود نبود.
لغات ابداع شده توسط کسروی در پایان کتابهایش شامل:  شلب‌: شیرین‌، فهلش‌: شغل،‌ زیاد دادن‌: قول‌ دادن‌ ،بزنده‌: مجرم‌ ،بزیدن‌: جرم‌كردن‌ ،خواهیدن‌: اجتماع،‌ شعرسا: محسوس‌، چاپاك‌: مطبوعات‌ ،پافه‌: اجازه‌ ،فرهیدن‌: وحی‌، پلشت‌: ناپاك‌، بایار: اعتقاد،آخشیع‌: مخالف‌و .....
  کسروی :

« این آرزوی ایرانیان است. آرزوی همگی ماست. ما این را به یاری خدا از پیش خواهیم برد و همه‌ی زبان‌ها را جز فارسی از میان خواهیم برداشت. من كه در این جا ایستاده‌ام زبان مادرزادی من تركی بوده ولی همه می‌دانند كه چه كوشش‌هایی به كار می‌برم كه آن زبان از ایران برافتد. تركی برافتد، عربی برافتد، آسوری برافتد، ارمنی برافتد، كردی برافتد و ...»

کسروی در ادامه فعالیت های زبان سازانه خود مدعی شد که زبان مردم آذربایجان ترکی نبوده و بعدها به ترکی تبدیل شده است و تئوری ایشان به نام زبان آذری مورد حمایت پان ایرانیست ها و شوونیست های افراطی قرار گرفت

در قسمت دوم این نوشته نقدی بر روش شناختی کسروی درباره تئوری به اصطلاح زبان آذری آورده شده است .


2. کسروی به عنوان یک مورخ تاریخ ایران و مشروطیت؛

او در دوران انقلاب مشروطه نوجوان 14 ساله بود. آنچه به عنوان مورخ می نویسد، مجموعه ای از مصاحبه ها، صحبت ها، بیانیه ها و اعلامیه های جمع آوری شده است. شخصیت اودر نگرش ناسیونالیستی و آریا پرستی و ضدیت او با اسلام، تشیع، روحانیت و جریانات مذهبی در تاریخ مشروطیت، تاریخ هجده ساله آذربایجان، منعکس شده است.

برخی از روی ناآگاهی و سطحی نگری کسروی را از رهبران مشروطه شمرده اند!!! با آنکه به ابتدائی ترین ماخذ تاریخ تولد ایشان توجه ننموده و با وجود چهره هایی چون شیخ محمد خیابانی، میرزا علی ثقه الاسلام تبریزی، میرزا آقا صادق مجتهد تبریزی، میرزا حسن مجتهد تبریزی، میرزا ابوالحسن انگجی، ستارخان، باقرخان، چگونه نوجوان 14 ساله رهبر مشروطه یا از رهبران مشروطه می تواند باشد؟! نکته دیگر کسروی در تاریخ نگاری کل مشروطیت را در نظر نگرفته، لذا  از حوادث و جریانات اصفهان، بوشهر، شیراز، مشهد، گیلان و تهران آگاهی خاصی نداشته و شاید هم نخواسته داشته باشد و این را در مقایسه با آثار مستند دیگران می توان مشاهده و مطالعه و بررسی تطبیقی نمود.

آثار تاریخی ایشان: تاریخ 500 ساله خوزستان، شهر یاران گمنام که جای توجه، نقد، بررسی و تحلیل دارد و مسلما اگر ابتدا به طرز تفکر یا مبانی فکری او دقت نماییم تاثیر آن را در نوشتارهایش می توان دید.


4. کسروی به عنوان یک محقق و نویسنده اجتماعی؛

او سخت دلبسته به مسائل اجتماعی بود. هدف اولیه وی تا سال 1312 مخالفت با بد آموزی ها بود و خصلت های ناپسند را مورد نقد قرار می داد  و سعی بر زدودن خرافات جامعه داشت ولی به دلیل تکبر، غرور، خودبزرگ بینی و یا . . . شروع به نگارش و تحقیق علیه اسلام، تشیع، عرفان، فلسفه و . . . نمود و آثارش شاید به دلیل عدم داشتن یک مبانی فکری و اندیشه صحیح دچار نوسان شد تا آنجا که خود مدعی پیامبری و برانگیختگی گردید.

5. کسروی به عنوان منتقد ادبیات، فلسفه و عرفان؛

وی در رد فلسفه و عرفان دارای آثاری است  و آنها را برای جامعه مضر می داند. برخی دلیل آن را نگرش به علوم تجربی و تحت تاثیر عبدالرحیم طالبوف در قفقاز و برخی دانشمندان غربی می دانند. جمعی وی را به دلیل عدم تحصیل در رشته فلسفه و عدم گرایش به معنویت و عرفان و سیر و سلوک قلمداد نموده اند.

اما آنچه مهم است این است که ادبیات کلاسیک ما دارای محتوای فلسفی و خصوصا عرفانی بوده است و آثار امثال سنایی، ملا محسن فیض کاشانی، جلال الدین مولوی بلخی از این جمله اند؛ لذا کسروی به هر سه موضوع با نگاهی منفی می نگرد و این نشانگر ضعف فکری و عدم توانایی رشد و بالندگی تفکرات اوست.
 
6. کسروی به عنوان یک مخالف اسلام، تشیع و روحانیت؛

وی در کتاب "پیرامون اسلام" اسلام را به عنوان یک دین جامع و پاسخ گوی جهان امروز نمی داند و آن را رد می کند و تشیع، ائمه اطهار(علیهم السلام) و روحانیت را مورد حمله قرار می دهد و به همین دلیل ملت مسلمان در طی سال های 1290-1324 با وی به مخالفت برخاسته و آثارش را نقد و بررسی، تحلیل و رد نموده است. از نظر قانون اساسی مشروطیت تالیف کتب ضد اسلام و ضد تشیع ممنوع و نویسنده آن باید مورد پیگرد و محاکمه شود. طبق همین قانون در  تهران سال های 1324 – 1326 چندین شکایت از سوی علماء به محافل مذهبی صورت گرفت اما دولت در دوران رضاخان نه تنها توجهی نکرد بلکه برای حفاظت از حزب باهماد آزادگان مامور ویژه گماشت تا از تشکیلات و شخص کسروی محافظت نمایند.
 
پس از سقوط رضاخان چندین مورد  شکایات صورت گرفت ولی باز توجهی نشد. در موارد متعددی علماء و دانشمندان اعلام آمادگی برای مناظره با وی کردند، اما او نپذیرفت. محقق و سیاستمدار معاصر وی  که در دوران طلبگی در مدرسه طالبیه تبریز باهم بودند، حجه الاسلام و المسلمین حاج سراج انصاری کلیبری نامه نگاری متعدد نمود، وقتی بدون پاسخ ماند سه جلد کتاب استدلالی "نبرد با بی دینی" ، "شیعه چه می گوید" و "دین چیست و برای چیست" چاپ و منتشر کرد که مورد استقبال وسیعی قرار گرفت.

مرحوم آیت الله میرزا جواد تهرانی  از علمای مشهد نیز رساله ای در نقد کسروی نگاشت . استاد، مورخ و محقق معاصر دکتر سید جعفر شهیدی کتاب مستندی در رد گفته ها و نوشته های کسروی منتشر کرد. حضرت امام خمینی(ره) در سال 1322 کتاب "کشف الاسرار" را در رد احمد کسروی و حکمی زاده به صورت استدلالی نگاشت و تحلیل نادرست و سراسر تحریف کسروی را مورد نقد، بررسی و تحلیل قرار داد. کتاب حاضر در طی هفتاد سال گذشته یکی از منابع و ماخذ بوده و هنوز دارای پیام و محتوای خاصی است.

اگر چه در دوران شاه (1325- 1357) ده ها کتاب، صد ها مقاله تاریخی، سیاسی، مذهبی، و نقد های مستقیم و غیر مستقیم انتشار یافته است و در سال های اخیر کتاب "سیری در اندیشه احمد کسروی" توسط موسسه قدر ولایت منتشر شده است که درخور توجه می باشد.

نظر کسروی راجع‌ به‌ امام‌ زمان‌ (ع‌) چنین‌ است‌: "امام‌ حسن‌ عسگری‌ فرزندی‌ نداشته‌ ..... چگونه‌ تواند بود كسی ‌فرزندی‌ داشته‌ باشد و كسی‌ از آن‌ آگاه‌ نباشد.... هزار سال‌ زندگی‌ باوركردنی‌ نیست‌. خدا را چه‌ نیازی‌ بود كه‌ كس‌ را هزار سال‌ زنده‌ نگه‌ دارد...."


7. کسروی به عنوان مدعی پیامبری. برانگیختگی و آورنده دین جدید بعد از حسینعلی  بهاء، غلام احمد قادیانی، و برخی مدعیان پیامبری؛

او پس از نفی اسلام و تشیع در اندیشه تاسیس یک دین به نام "پاک دینی" شد. کتاب "ورجاوند بنیاد" که به اصطلاح کتاب مقدس او بود و در کتاب "راه رستگاری" به صراحت می نویسد: شاید خداوند هزار سال جهان را به حال خود واگذارد و ما اینک برانگیخته شده تا دین پاک را گسترش دهیم و انسان ها را آگاهی بخشیم. (مضامین مطلب کسروی) و در کتب دیگر و مجلات و نشریات در سال های 1326-1324 این نوع ادعا دیده می شود و برخی از به اصطلاح مریدان و طرفدارانش او را پیامبر می دانستند. درگیری ها و اختلافاتی که وی پدید آورد  در تهران، نیشابور، مرند، تبریز و  . .. همه جای تحقیق و بررسی از عملکرد او دارد خوشبختانه  اسناد و مدارک بسیاری وجود دارد که طرفدارانش صراحتا علیه دین اسلام، تشیع و اهل بیت( علیهم السلام) می گفتند و می نوشتند.

برگزاری جشن کتاب سوزان توسط کسروی و همفکرانش

از دیگر روش او این بود که در اول دی ماه هر سال جشن کتاب سوزان داشت. او غیر از قرآن کریم و شاهنامه فردوسی بسیاری از کتب اعتقادی، دعاها، عرفان، فلسفه و خصوصا کتاب های مربوط به زبان و ادبیات ترکی را می سوزاند و مفاتیح الجنان، را برای جامعه مضر می دانست و در این جشن طرفدارانش این کتب را می آوردند و به عنوان اظهار تنفر از "بد آموزی ها" دست به این اعمال می زدند.

8. کسروی پایه گذار حزب توده؛

کسروی در دوران خفقان و استبداد و خشونت رضاخان که هر صدا، حرکت، جنبش و محافل اسلامی حتی عزاداری امام حسین(ع)، حوزه های علمیه و هیئت های دینی را تعطیل می کرد حزبی به نام " باهماد آزادگان" در تهران تاسیس کرد که در شهرهای دیگر شعبه داشت و به قول شادروان جلال آل احمد،باهماد آزادگان اعتقادات و مبانی فکری نسل جوان را سست نمود و پس از شهریور 1320 اکثر آنها به حزب توده پیوستند.

9.کسروی از حامیان اصلی دیکتاتوری رضاخان؛

در بی دینی، دین ستیزی، شکست معنویت، نگرش او به علوم تجربی بس نادرست و ناشایست است. کارنامه کسروی به همراه افرادی مانند محمود افشار به عنوان یک ناسیونالیست و فارس پرست افراطی که مدافع رضاخان، ایران باستان و ایران منهای اسلام بود در آثار و کردارش روشن است و در مجلاتی که در طی سال های 1324-1312 منتشر می شد مقالاتی دارد و حتی پس از سقوط دیکتاتوری رضاخان از کارنامه وی دفاع و از مخالفان رضاخان خصوصا روحانیت انتقاد می کند.

حضرت آیت الله العظمی سید حسین قمی که در سال 1314 توسط پهلوی دستگیر و به عراق تبعید شده بود، سال 1322 با دعوت علماء و مراجع به ایران می آید و کسروی علیه ایشان مقاله ای می نویسد و از رضاخان دفاع می کند و از دولت می پرسد چرا وی را به ایران راه داده اند که وارد مملکت شود.

در قضیه محاکمه دو چهره جنایت کار عصر رضاخان یعنی "سرپاس مختاری" و "پزشک احمدی" هنگامی که محاکمه آنها آغاز شد کسروی به عنوان وکیل مدافع ازآن دو جنایت کار دفاع نمود و این خود جای تامل و دقت برای مورخان و پژوهشگران تاریخ دارد.

10. کسروی به عنوان یک روزنامه نگار؛

وی به عنوان یک زبان دان و زبان ساز، کارمند دادگستری و مسئول و رئیس دادگاه در خوزستان، مازندران، دماوند و  ...، کار مقاله نویسی و روزنامه نگاری را در پیش گرفت. حتی در سال های 1324-1312 خود دارای چند عنوان مجله و نشریه بود که اکثر مقالات آن را خود می نوشت آن هم با واژه سازی جدید و حذف واژگان دینی و اسلامی به نام پاک سازی ادبیات فارسی و این حرکت نه تنها در مسیر رشد و توسعه فکری، علمی، سیاسی نبود که به نوعی در اختلاف، تشتت، ایجاد دشمنی و عداوت در جامعه با توجه به استبداد رضاخان و اشغال ایران توسط متجاوزان شوروی، انگلیس و آمریکا در سالهای 1324-1320 قابل تامل است.

کسروی پیشتاز خیانت به ایران؛

 با توجه به موارد فوق چون کلیات دیدگاه کسروی بر اساس ناسیونالیسم و آریا پرستی، ضدیت با اسلام، تشیع و فرهنگ و تمدن اسلامی و هم چنین ضدیت با زبان و ادبیات سایر ملت های ساکن ایران خصوصا زبان و ادبیات ترکی بود، مسلما در آثار وی به شکل افراطی و مستقیم و غیرمستقیم تاثیر گذار بوده لذا اگرچه ما خود قائل به تفکیک آثارش می باشیم و معتقدیم که هر یک را باید در جایگاه خود بررسی و تحلیل نمود 10 مشخصه در آثار کسروی عبارتند از:

* مدافع ایران، ایران باستان ،آریا و فارس پرستی ،  ایران منهای اسلام 

* به لحاظ فکری تحت تاثیر نگرش علوم تجربی غرب و روشنفکرانی چون طالبوف بود

* به بهانه مبارزه با بدآموزی و خرافات اساس و حقایق دین را زیر سوال برده و تخطئه می کرد.

* در آثارش علیه تشیع، اهل بیت(ع) و مبانی فکری اسلام می نوشت.

* بهائیت را تایید و به بهائیان خطاب می کند که اگر شما می توانید کاری از پیش ببرید من با شما همکاری خواهم کرد و این پیام جای دقت بیشتری دارد.

*مدافع رضاخان و سیاست اسلام زدایی و دین ستیزی،قوم ستیزی ، کشف حجاب و روند غربگرایی و باستان گرایی پهلوی بود.

*  آورنده دین جدید به نام پاک دینی! و مدعی پیامبری

* ایجاد اختلاف، شقاق و درگیری در جامعه بر خلاف قانون اساسی، فرهنگ و تمدن اسلامی و ادب به مقدسات اسلامی.

* عدم آمادگی برای مباحثه و مناظره با علماء و فرار از رویارویی با دانشمندان و اندیشمندان منتقد.

* ایجاد انحراف و اعوجاج در جامعه و نسل جوان خصوصا در دورانی که رضاخان علیه اسلام و دین مبارزه می کند. او در عرصه های دیگر نیز کمک کار حکومت است.

* برخی از آثارش خصوصا در تاریخ با نقد و بررسی و تحلیل قابل استفاده می باشد.

اگر چه بیش از هفتاد سال از آن گذشته است، خصوصا رشد و گسترش تاریخ پژوهی در سه دهه واپسین ابعاد وسیع و عمیق گرفته است و متن ها به دلیل انتشار اسناد و رسائل خطی نیازمند ویرایش و تحلیل و نقد است.

کسروی دشمن درجه یک شیخ محمد خیابانی

تبریزی در ادامه افزود: کسروی به عنوان عضو حزب دموکرات  و مخالف شیخ محمد خیابانی (1298-1295) فردی خود رای و خود سر بود که در حزب ایجاد درگیری نمود. خصوصا با محافل و تبشیری آمریکایی ها مرتبط بود. شیخ چند بار او را از ارتباط با آنها باز می داشت اما او به طور پنهانی این ارتباط را حفظ و سپس همراه زین العابدین ایرانشهر، برادر کاظم زاده ایرانشهر به توطئه پرداخت تا جایی که سه بار کنسولگری انگلیس از وی دعوت به مبارزه علیه شیخ خیابانی نمود. اگرچه خود می گوید نپذیرفتم!

قضاوت های او علیه شیخ، اتهاماتی که به شیخ وارد نمود و در گیری های مکرر او باعث شد که شیخ محمد خیابانی دستور تبعید وی را از تبریز صادر کند. او و زین العابدین مجبور به خروج از تبریز و رفتن به تهران شدند که بررسی و تحلیل این فصل هم ضرورت دارد.


تبریزی ضمن اشاره به آثار متعدد و جریان ساز کسروی بیان داشت: شخصیت احمد کسروی چند وجه است و هر وجه از وجوه آن نیازمند مباحث گسترده تری می باشد خصوصا اینکه آثار متعددی دارد و در دورانی جریان ساز شد.

 در مورد انحراف، اعوجاج و کژراهه و انحطاط فکری سیاسی کسروی قضاوت های گوناگونی وجود دارد که هر کدام باید مورد تحقیق قرار گیرد.

الف: او تحت تاثیر طالبوف، ملکم خان و برخی دانشمندان اروپایی قرار گرفت و به فکرایجاد تحول فکری و پدید آوردن مکتب فکری افتاد.

ب: سعید نفیسی در نیمه راه بهشت،او را جزو فراماسون ها می داند که هنوز سند متقن در این باره به دست نیامده است اما عضو فرهنگ سلطنتی انگلستان بود.

ج: برخی علت آن را ارتباط با محافل تبشیری آمریکا در تبریز می دانند. خاصه وی در اوایل 1290،در منبر علیه پیامبر اکرم(ص) سخن گفته که با واکنش شدید مردم تبریز مواجه شد و بعدها شیخ خیابانی هم او را از تبریز تبعید نمود.

 د: در تحلیل دیگر می توان او را با داشتن استعداد و نبوغ ادبی و فکری کسی دانست که غرور علمی او را گرفت و خود را برتر از همه و اندیشه اش را بالاتر از دین، اسلام و تشیع دانست و چون نتوانست در وادی فلسفه، عرفان و دین رشد کند، بر اساس مباحث اجتماعی خود را تا حد پیامبری بالا برد! و یا پیامبری را در حد خود پایین آورد.

ر: انتشار کتب متعدد، جذب وی به جریان باستان گرایی و ترویج زبان فارسی و نابودی دیگر زبان ها خصوصا زبان ترکی آذربایجان و دفاع حکومت باستانگرا و آریا پرست پهلوی از وی موجب پدید آمدن زمینه خودبرتر بینی، خودپسندی و خودخواهی شد که این موضوع جای بررسی بیشتری دارد و آنچه مهم است غرور و خودخواهی وی است.

وی ضمن اشاره به انحراف کسروی ادامه داد: در مورد زمان انحراف وی شاید بتوان همان اوایل دهه 1290 دانست که علیه پیامبر اسلام(ص) و مقدسات در تبریز سخن گفت ولی به صورت روشن و عمومی از سال 1314 با شروع کشف حجاب و ممنوعیت عزاداری از سوی رضاخان وانتشار نشریات شروع شد. اوج آن در سال 1316 و درگیری در هشت سال پایانی دوران رضاخان و سال های اشغال ایران(1324-1320) که منجر به مرگ وی شد.


کسروی اولین تئوریسین قومیت گرایی در ایران

پژوهشگر تاریخ معاصر  درباره ی مطرح کردن بحث های قومیت گرایی توسط کسروی گفت:  یکی دیگر از مباحث مهم از قرن نوزدهم نغمه های ناسیونالیسم در انگلیس بود که توسط مراکز شرق شناسی و ایران شناسی مطرح می شد. طرح قومیت ها و ملیت ها، آن هم در حد یک ایدئولوژی با صبغه افراطی و عناوین پان ایرانیسم، پان عربیسم، پان کردیسم و  . . . طراحی شد. کلمه "پان" تکیه بر برتری و تحقیر دیگران شد.

وی ادامه می دهد: در ایران این حرکت در اوج انقلاب مشروطیت ابعاد وسیع تری به خود گرفت و کسروی در گرداب ناسیونالیسم قرار گرفت و عملکرد وی در آن زمان در مسیر اهداف رضاخان پهلوی ( ضدیت با اسلام و باستانگرایی و ضدیت با زبان و ادبیات سایر ملت ها خصوصا ترک های ایران) بود و در سال های 1324-1312 می توان این نگرش را در نظر گرفت که تمامی این حرکت باعث اختلاف، کینه ورزی، عداوت، دشمنی و تحقیر میان ملت های اسلامی خصوصا در ایران شد و شاید ما هنوز هم گرفتار آن بدآموزی ها و القائات استعماری در جای جای ایران و جهان اسلام باشیم.

وی با اشاره به تفکر طرفداران کسروی تصریح کرد:در مورد احمد کسروی سه دسته به کژ راهه می روند:

*دسته ای کسانی هستند که کسروی را در ابعاد آثار و عملکردش نمی شناسند و یا با تبلیغ دیگران او را در شمار مشاهیر می نامند و احیانا به صورت ناقص و غیر تخصصی تاریخ مشروطیت و تاریخ 18 ساله آذربایجان او را خوانده و او را ممتاز می دانند. و لذا این دسته بر خلاف علم و عقل و عدالت و انصاف می روند.

* دسته ای به دید گرایش ناسیونالیستی و فارس گرایی آثار کسروی را برجسته یا حتی ادبیات، زبان دانی و سبک نگارش او را می پسندند. این جمع هم اثرات تخریبی کسروی بر میراث گرانبهاء و گرانقدر فلسفه، عرفان، ادبیات و هنر گذشته را نمی دانند و اگر به درستی برایشان تحلیل شود حتی او را ضد اقتدار ملی، فرهنگ ملی، عزت ملی و منافع ملی می شمارند.

* و دسته ی آخر محافل ضد اسلام و ضد دین بویژه استعمار غرب که همواره به دنبال شقاق و اختلاف در جامعه است و این روزنه ها مناسب ترین فرصت است تا جامعه را سرگرم درگیری های داخلی نماید تا از توجه به مسائل اصلی بازمانند و این شگرد استعمار بوده است و لذا باید با ظرافت و دقت با آن برخورد نمود.

و از موارد فوق چه تاسیس و پدید آوردن تشکیلات و جریانات استعماری از قبیل بهائیت، وهابیت، قادیانی گری، اسماعیل آقاخانی؛ و چه احزاب و گروه هایی که از اوان مشروطه تشنج آفرین و اختلاف انگیز بودند: امثال حزب دموکرات تقی زاده، حزب اراده ملی سید ضیاءالدین طباطبایی، حزب عدالت علی دشتی، حزب منشی زاده، حزب پان ایرانیست و فارس پرست پزشکیور؛ یا تاسیس احزاب و گروه های وابسته مستقیم به استعمار شرق و غرب امثال حزب توده ایران، حزب دموکرات کردستان، حزب ملیون منوچهر اقبال، حزب مردم اسداله علم، حزب ایران نوین حسینعلی منصور، کانون مترقی، کانون مترقی خواه؛ تمامی موارد فوق در راستای ایجاد اختلاف و درگیری است لذا غرب و عوامل آن سعی در زنده نگه داشتن زمینه های اختلافات دارند.
 
امام خمینی (ره): کسروی مغرور و خودبزرگ بین

رحیم نیکبخت معاونت تدوین مرکز اسناد انقلاب و عضو موسسه ی تاریخ و فرهنگ ایران در گفتگو با خبرنگار آناج با اشاره به ابعاد شخصیتی گوناگون کسروی گفت: شهرت عمده ی کسروی به خاطر نگارش کتابی درباره ی تاریخ ایران و آذربایجان می باشدو صرف نظر از دیدگاهها بخاطر استفاده از روش تحقیق و نگارش خوب تواننسته قابل استفاده شود موید این مطلب زمانی است که امام خمینی(ره) کتاب وی را زمانی که در تبعید در کشور ترکیه بود خوانده بودند و نحوه ی نگارش را تایید کرده بودند.

بنابراین امام خمینی که خود زمانه‌ی کسروی را درک کرده است، در مورد وی قضاوت منصفانه‌ای داشته و فرموده اند:"یک دفعه آدم می‌بیند که کسروی آمد و کتابسوزی [کرد]. مفاتیح‌الجنان هم جزو کتاب‌هایی بود که سوزاند. کتاب‌های عرفانی را هم سوزاند. البته کسروی نویسنده‌ی زبردستی بود، ولی آخری دیوانه شده بود یا یک مغزی است که این مغز ـ بسیاری از شرقی‌ها این طوری هستند که تا یک چیزی، چهار تا کلمه‌ای یاد می‌گیرند، ادعایشان خیلی بالا می‌شود. کسروی آخری ادعای پیغمبری می‌کردنمی‌توانست به آن بالا برسد، آن‌جا را می‌آورد پایین."
 
ادعای پیغمبری کسروی

نیکبخت ادامه داد: کسروی بعدها به خاطرخود بزرگ بینی و غروری که دچار شد حرکات عجیب و غریبی از خود به نمایش گذاشت از جمله توهین های مکرر به تشیع ، ادعای پیغمبری، جشن کتاب سوزان و ...

كسروی‌ علاوه‌ بر عید نوروز به‌ سه‌ عید دیگر اعتقاد داشت‌اولی روز مشروطه‌ كه‌ 13 مرداد بود كه‌ كسروی‌ می‌گفت‌ فرمان‌ مشروطیت‌در این‌ روز به‌ امضاء رسیده‌ نه‌ 24 خرداد ، دوم روز یكم‌ دی‌ كه‌ جشن‌ كتاب‌ سوزان‌ بوو سومین جشن روز یكم‌ آذر كه‌ اولین‌ شماره‌ نشریه ی پیمان‌ بیرون‌ آمد.

دکتر پرغو استاد تاریخ دانشگاه تبریزدر پاسخ به سوال خبرنگار درباره ی بعد علمی و مذهبی کسروی بیان داشت: وی از لحاظ بعد علمی یک فرد غیر متعهد به دین و غیر متعهد به تاریخ بود وبا تاریخ نگاری یک جانبه به نفع عوامل استعمارهمواره دل در گرو افکار فرقه ای و ضد روحانی و تشیع داشته و در راستای افکار لائیک حرکت می کرد به گونه ای که با افرادی چون نواب صفوی مناظرات خصمانه ای برگزار کرده و همواره به آنها توهین می کرد.

نوع نگاه کسروی به تشیع همانند عبدالوهاب

وی ادامه داد:نوع نگاه کسروی به تشیع و دین داری همانند شخصیت عبدالوهاب می باشد، او عالمی چون شیخ فضل الله نوری را به قدری ترور شخصیت کرده و زیر سوال می برد که همگان گمان کنند شیخ فضل الله وابسته به استعمار می باشد.
رئیس موسسه ی تاریخ و فرهنگ ایران خاطر نشان کرد: برخی اساتید نماها در داخل ایران که از تاریخ نویسی و اعتقادات کسروی حمایت می کنند باید بدانند شخصی که بدون داشتن سند شیخ فضل الله نوری را زیر سوال می برد نمی تواند تاریخ نویس حقیقی باشد.

پرغو در پایان تصریح کرد: کسروی با زرنگی با بهره مندی تمام از بازیهای استعمارقصد داشت در تکه تکه کردن جامعه ی شیعی قدم بردارد،مبنای فکری کسروی و همفکرانش در انتشار و ترویج افکار قومیت گرایی و فرقه گرایی تفکرات استعمار پیر(انگلیس) بود.

به گفته ی پژوهشگران پس از گلاویز شدن های شدید در طی مناظرات کسروی با نواب صفوی، کسروی با شكایت نواب به دادگستری رفت. كسروی را به دادگاه كشاندند. متأسفانه دادگستری نه تنها توجهی به اعتراضات و شكایت شاكیان نكرد، بلكه به نوعی نیز دفاع از كسروی را پیشه گرفت. تنها راه حل برای شاكیان، اجرای حدودی بود كه با فتوای مراجع تقلید نجف اشرف مسلم شده بود. یكی از اعضای فعال و معتقد فدائیان اسلام، سرانجام  در اسفند 1324 اجرای حكم كرد و به زندگی فردی خاتمه داد كه منشأ اختلاف، تشنج، درگیری و توهین به مقدسات اسلام و تشیع بود.
 
 
برای آگاهی بیشتر پیرامون مباحث فوق رجوع شود به کتب زیر:

1. تفکر جدید/ 5 جلد/ دکتر محمد مدد پور/ تهران

2. ناسیونالیسم/ دکتر رضا داوری/ تهران/ رجا

3. جامعه شناسی غرب گرایی/ دکتر محمدعلی نقوی/ تهران/ امیرکبیر

4. جریان شناسی تاریخ نگاری/ تهران / بنیاد تاریخ انقلاب اسلامی

5. تاریخ از دیدگاه امام خمینی/ تهران/ موسسه تدوین و تنظیم آثار امام خمینی(ره)

6. احزاب از دیدگاه امام خمینی/تهران/ موسسه تدوین و تنظیم آثار امام خمینی(ره)

7. فراز و فرود مشروطیت/ دکتر سید مصطفی نقوی

8. مجله آئین اسلام/ تهران/ 1327-1324

9. تاریخ اجتماعی ایران/ دکتر موسی نجفی – دکتر موسی حقانی

10. بهائیان دکتر سید محمد باقر نجفی

11. غرب زدگی / جلال آل احمد

12. در خدمت و خیانت روشنفکران/ جلال آل احمد
 
قسمت دوم :


کسروی رساله ای دارد با نام “آذری یا زبان باستان آذربایجان”[1] در همان دیباچه رساله کسروی در لفافه اعلان کرده است که هدف از نگاشتن این رساله یک هدف سیاسی صرف است و نه صرف شناخت.

 

او به صراحت گفته است که زبان ترکی آذربایجان دستاویزی برای حزب اتحاد و ترقی در ترکیه بوده است که در آذربایجان ایران برای خود نفوذ سیاسی فراهم کنند. او در انتهای دیباچه خود ابراز تأسف می کند که وقتی در روزنامه های ترک زبان استانبول اینگونه ادعاها مطرح می شده است در تهران با آب و تاب به آنها پاسخ داده می شده است. ابراز تأسف او از این است که همین پاسخهایی که به نظر کسروی علمی هم نبوده اند اصلاً باعث خبردار شدن آذربایجانی های ایران از چنین جریانات سیاسی در ترکیه شده. از همه این ادعاها و جملات به سادگی می توان فهمید که کسروی دغدغه ای سیاسی و نه معرفت شناختی را در این رساله دنبال می کند.

او در دیباچه رساله اش گفته است که این رساله را برای اولین بار در زمانی نوشته است که هنوز به زبان شناسی آشنایی نداشته است، اما بعدها در این رشته مطالعه کرده و زبانهای “پهلوی”، “هخامنشی” و “ارمنی” را فراگرفته است. او در جای دیگری هم گفته است که با زبان آسوری هم ناآشنا نیست و اوستایی را هم تا حدی آموخته است.[2] نکته عجیب این است که او در همان صفحه ادعا می کند که پرداختن به این امور او را “از پرداختن به چیزهایی که مایۀ فرسودگی مغز و بیکارگی خرد توانستی بود—از فلسفه و ادبیات و رمان نویسی و گفتارهای بیهوده که به روزنامه ها داده شود—نگه داشت و از لغزشگاههایی”دورش گردانیده است، (ص.535) اینکه او فلسفه و ادبیات و رمان نویسی را جزو کارهای بیهوده ای محسوب می کند که ذهن انسان را فرسوده می کنند واقعاً جای تأمل دارد. چرا کسروی باید چنین نظری داشته باشد؟

خلاصه اینکه او در نهایت این رساله را پس از آموختن زبانهای فوق با اطلاعات زبان شناسی وسیعی که کسب کرده است بازنویسی کرده و تئوری زبان آذری را ارائه می کند.





نظرات() 

داستان کوراغلو

نوشته شده توسط : قارانقوش
پنجشنبه 13 اردیبهشت 1397-08:17 ب.ظ



 حماسه کوراغلئ ترنم ستیزی جاودانه با ظلمت و تاریکی در افق‌های گلرنگ غروب کوهساران دنیایی که افسانه‌هایش نیز- صبور و پروقار- چون خاک تشنه، خواب سبز نم- نم‌های بهاری را چشم انتظارند. 
کوراوغلو، نامش «روشن» است و یادش حریری از خاطره‌ها در سیلاب جور و ظلمی که با سرشک بی‌پناهان رنگ ارغوان گرفته است. او تناور کوه ایستاده‌ای رامی‌ماند که آذرخش تقدیر را، بردبارانه بر دوش می‌کشد و گوهر پیکار را در بطن پرخروش چشمه‌های مواجش، جلا داده وبه زلالین نهرهای حس و هستی جاری می‌سازد. 
«چنلی‌بئل» میعادگه راستان و رادان، مأوای عزلت‌اش بود و این بی‌باک مرد کوهسارانِ مه آلود را چون عقابی تیز چنگ برفراز قلعه و باروی چنلی‌بئل، جولان وسلطه‌ای. 
اسبانش «قیرآت» و «دورآت» یال افشان و سْم کوبان مونس و یارش بودند و هر جا که بیدادی بود تازان و خروشان، اربابان جور را هجوم می‌آوردند و طوفانی از آتش را می‌ماندند که ستم خوشه‌ها رابه یکباره می‌خشکاندند. 
کوراوغلو،  چشمان خونبارپدر را که ایلخچی خان بود، به نظاره نشسته بود و او را که پدر «روشن» اش می‌خواند در این برهه، روشنای چشمان بی‌سوی پدر گشته بود و دیگر او را در ایل، نه روشن بلکه کوراغلو یعنی کورزاد خطاب می‌دادند. 
اما چشمان پدر، چه دیده بود که به ظلمت آویخت و تقاصی اینچنین داد؟ خانِ قدر قدرت به میهمانی رفیقی داشت و آن رفیق، هدیه‌ای خواست از بهترین اسبان ایلخی و خان، ایلخچی‌اش «علی کیشی» را فرا خواند و اسبانی که مهمتر و بهتر بودند خواست که جدا کند. ایلخچی که با چشمانش دیده بود دریا شکافته و دو اسب از ژرفا به در آمده و با مادیانها در آمیخته و در آب شده بودند و قیرآت و دور‌آت را که در آن زمان کره اسبانی نحیف بودند اما از نسل آن دو اسب دریائی، به پیشکش سوی میهمان خان می‌آوُرُد و اما خان، آن را اهانتی دانسته و می‌جوشد و به غضب، کوری‌اش را فرمان می‌دهد. 
پدر، روشن‌اش را برداشت و با کره‌اسبان، عزم کوههای مه‌آلود کرد و از پسر خواست کره اسبان را آشیانی سازد و راه هر چه روزن و نور است بر آنان ببندد. نور آز اشیان دریغ شد و اما اسبان، تنومند و ستبر چون صخره‌ها قد برکشیدند و روزی به اذن پدر، اسبان رو به خارستانها نهادند و در قله‌ها، سم بر زمین کوفتند و بدینگونه چنلی بئل مأ واگه آنان شد و بذرهای رشادت، خوشه‌های بشارت شدند و بدینسان هم است که کوراغلو، حصار تنگ تاریخ را می‌شکند و تلألؤ پرفروغ آوای نیکخواهی‌اش ، درهر عصر و نسلی نمادی از فضیلت می‌گردد. 
«نگار» آن قمری دلتنگ و بی‌تاب قفس‌های زرین اشرافیت، آن پریشادخت اقبال و بخت کوراغلو، تاج و تخت شاهی را نفرین می‌کند و به آوای کوهساران دل بسته و در چنلی بئل، عزم نبردی می‌کند دوشادوش روشن تا هیچ هزار دستانی را تنگی قفس نیازارد. 
کوراغلو، دیگر نه یک نام بلکه ستاره‌ای می‌گردد با هفت هزار شهاب رخشنده‌ای که غریو عدل و دادشان، فلک را به تسخیر خود دارند و هر جا قطره اشکی به خوناب دل می‌آمیزد خشم‌شان غرنده‌ و مهیب، برخارزاران پستی و رذالت لهیبی از آتش و رعد می‌بارند. 
داستان کوراغلو، با این ویژگیهاست که دیوارهای ستبر قومیت را در هم می‌کوبد و آوازه جهانی‌اش گرمی بخش یخ‌زده پاها و دستهایی می‌‌گردد که زمستان سرد زمان را تجربه کرده‌اند و رنگینی گلگشت، خواب در چشم دلشان می‌شکند. 
در روایت‌های فرهنگ مردمی، کوراغلو دهگانه داستانی است مرتبط و منسجم که هفت فصل آن در قالب سفر شکل می‌گیرد و سه بخش دیگر از خردی و برومندی روشن، همدلی و دوستی‌اش با «عاشیق جنون»- آن خنیاگر سیاحی که دل سپرده به روشن بود و سرسپرده‌اش می‌شود آخر و فرجامین رزم و پیری‌‌اش نغمه‌ساز می‌کند و زیباترین و سترگ‌ترین نمونه‌های نثر و شعر و فرهنگ شفاهی را کسوتی جاودانه می‌پوشاند. 
دراین اثر حماسی، شیهه‌ی قیر‌آت و نعره‌ کوراوغلو، با شمشیر مصری و غریوهای دلیران دل سپرده‌اش، آنچنان کوبنده و مؤثر تصویر می ‌گردند که گویی هر کدام از این نمادها شخصیت و روحی در لابلای هزار توی داستان دارند. کوراغلو از اسب و دلیرانش چنین سخن می‌گوید:
«شیهه‌اش چون رعد می‌خروشد و بسان سایه‌ای از مرگ می‌گردد با قد فرازش در صحنه‌ی پیکار. سرفرازان شمشیر از نیام برمی‌کشند و طوفانی از شعله می‌گردند به هنگامی که خرمن سلطان را در و آغاز می‌کنند.»
 
این شیواترین تجلی خیال و خلاقیت مردمی، از فراسوهای تاریخ و اوج اقتدار فئودالیزم، چون نهری خروشان می‌گذرد و با اختراع تفنگ سیر افولی‌اش رادر دریای زمان طی می‌کند. کوراوغلو تفنگی می‌بیند وبه کندوکاو، از چند و چون‌اش می‌پرسد و چون به اسرارش راه می‌جوید، غروب آفتابی رامی‌بیند که دیگر در روشنای آن، رزم دلیرانه و رو در رو رامجال جلوه‌ای نیست و در حال، نعل از سم قیرآت به در می‌کشد که دیگر عمر مردی و مرادنگی به سر آمده است وبه عزلتی راه می‌یابد تا آفتاب به روز دیگر چسان تابد و چاره چه باشد
و اما راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شکر شکن شیرین گفتار روایت چنین کنند که روزی پیرمردی بود و فرزندی داشت به نام علی کیشی و اینک ادامه ماجرا:

کوراوغلو (به ترکی آذربایجانیKoroğlu)‏ قهرمان حماسی مشترک میان مردمان آذربایجانی و ترکمن‌ها است.

باعث این قیام مهتری سالخورده به نام علی ملقب به علی کیشی است. وی پسری موسوم به روشن (کوراوغلو) دارد و خود، مهتر خان بزرگ و حشم‌داری است به نام حسن خان. روایت کوراوغلی در جغرافیای وسیعی از قفقاز، ایران، افغانستان، آسیای مرکزی و برخی نقاط دیگر گسترده‌است. در این جغرافیای وسیع، روایت کوراوغلی در قالب نمونه‌های آذربایجانی، قفقازی، آناتولی، ارمنی، گرجی، ازبکی، ترکمنی، خراسانی، قشقایی و حتی توبولها یا گروههای تاتار در سیبری سروده شده‌است.[۱]

 

وجه تسمیهٔ کوراوغلو

حسن خان بر سر اتفاقی بسیار جزئی که آن را توهینی سخت نسبت به خود تلقی می‌کند، دستور می‌دهد چشمان علی کیشی مهتر خود را درآورند و وی را کور کنند. پس از این واقعهٔ تلخ، روشن پسر علی کیشی لقب کوراوغلو به خود می‌گیرد. کوراوغلو به ترکی یعنی کورزاده یا پسر مرد کور. برخی دیگر وجه تسمیهٔ آن را به گووراوغلو یعنی زادهٔ پهلوان جنگجو می‌دانند. همچنانکه کوراوغلی در زبان ترکمنی، گوراوغلو تلفظ می‌شود.

سرآغاز قیام

علی کیشی پس از کور شدن به دست اربابش با دو کره اسب که آنها را از جفت کردن مادیانی با اسبان افسانه‌ای و دریایی به دست آورده بود، همراه پسرش روشن از قلمرو خان می‌گریزد و پس از عبور از سرزمین‌های بسیار، سرانجام در چنلی بئل (به معنی گردنهٔ مه آلود) که کوهستانی است سنگلاخ و سخت‌گذر با راههای پیچا پیچ، مسکن می‌گزیند (هم اکنون در ترکمن صحرا دو منطقه به این نام وجود دارند؛ یکی در اطراف نیل کوه و دیگری در کنار روستای صوفیان). روشن، کره اسب‌ها را با جادو و مانند پدر خویش در تاریکی پرورش می‌دهد و در قوشابولاق (به معنی دو چشمه) در شبی معین آب تنی می‌کند و بدین گونه هنر عاشقی در روح او دمیده می‌شود و علی کیشی از یک تکه سنگ آسمانی که در کوهستان افتاده‌است، شمشیری برای پسر خود سفارش می‌دهد و بعد از اینکه همهٔ سفارشها و وصایایش را می‌گذارد، می‌میرد.

روشن او را در همان قوشابولاق به خاک می‌سپارد و به‌تدریج آوازهٔ هنرش از کوهستانها می‌گذرد و در روستاها و شهرها به گوش همگان می‌رسد.

دو کره اسب، همان اسبهای بادپای مشهور او می‌شوند، با نامهای قیرآت و دورات

عاشق جنون، اوایل کار به کوراوغلو می‌پیوندد به تبلیغ افکار بلند و دموکرات کوراوغلو و چنلی‌بئل می‌پردازد و راهنمای شوریدگان و عاصیان به کوهستان می‌شود. کوراوغلو و یارانش در مقابل ظلم ظالمان و پاشاها و خان‌ها می‌ایستند و از حق مردم مظلوم حمایت می‌کنند.

سرانجام کوراوغلو پس از کشمکشهای فراوان موفق می‌شود حسن خان را به چنلی بئل آورده و به آخور ببندد و بدین ترتیب انتقام پدرش را بستاند. ولی هدف او تنها گرفتن انتقام پدر خویش نبود. او حامی تمام مظلومان بود و به مبارزه خود در این راه ادامه داد.

 

 و اما داستان کوراوغلو و کچل حمزه به روایت صمد بهرنگی:



لطفاً، برای مشاهده متن داستان 51 صفحه ای در قالب PDF با کمک نرم افزار آدوب آکروبات روی لینک ذیل کلیک کنید




نظرات() 

تاریخ ماد

نوشته شده توسط : قارانقوش
پنجشنبه 13 اردیبهشت 1397-08:12 ب.ظ



تاریخ ماد۸۹ ترکیب قومی یا اصل و تبار مردمان ساکن فلات ایران و دست کم بخش باختری آن سرزمین در حدود هزار سال قبل از میلاد، به اندازه بسنده روشن نیست. مردم این سرزمین از دریاچه اورمیه گرفته تا بخش بالای دیاله، از قوم «گوتی و لولوبی» بودند و لولوبیان در نقاط باختری تر و گوتیان در نواحی خاوری تر می زیستند. گمان می رود که سوّمین عنصر قومی که نزدیک به همان ناحیه می زیست، «مهرانیان» بوده اند.
ناحیه جنوب باختری، یعنی بخش های بالای دیاله و کرخه را عنصر قومی «کاسی» اشغال کرده بود. به احتمال، ساکنان حاشیه کرانه دریا، که بعدها نویسندگان عهد عتیق آنها را کاسپیان خواندند، به گروه «کاسی» و «عیلامی» منتسب بودند.
سرانجام ممکن است در برخی نواحی مجاور دریاچه اورمیه، (بویژه در باختر و شمال آن)، و همچنین در برخی دره های باختری زاگرس، عناصر قومی هوریانی زندگی می کردند.
همچنین، در آغاز هزاره نخست ق.م، در خاور ایران، یک عنصر تازه زبانی و قومی دیگر نیز دیده می شود، و آن، عنصر آریایی است که ریشه آن به ظاهر در آسیای میانه بوده است. با اطمینان می توان گفت که دامداری در میان ایشان بسیار پیشرفته بود (بویژه پرورش اسب) و در دامنه کوه ها، کشاورزی رونق داشت و از فلزکاری و مفرغ به خوبی آگاه بودند.
لولوبیان نیز که از دیرباز با نواحی پیشرفته تر (همچون سومر و اکّد) تماس داشتند، بیش از دیگران پیشرفت کرده بودند و فرهنگ و تمدّن بابل و آشور، میان لولوبیان باختری نفوذ فراوان داشت.
قبیله های پیشرفته تر کاسی نیز به سبب رابطه نزدیکی که با بابل داشتند، سطح رشد و تکاملشان به نسبت، بالاتر بود.
اما راجع به گوتیان، نشانه دیگری از موجودیت ناوابسته ایشان در آثار به جا مانده از هزاره نخست قبل از میلاد دیده نشده است.
http://gahshomar.blogfa.com/post-۱۲۷.aspx

ادامه مطلب


نظرات() 

اقوام گیلک آریایی نیستند

نوشته شده توسط : قارانقوش
پنجشنبه 13 اردیبهشت 1397-08:02 ب.ظ


اقوام گیلک آریایی نیستند:
از انجا که خود یک گیلانی هستم بر خود واجب می دانم که از حقوق این قوم مظلوم دفاع کنم قبل از نوشتن این مطلب باید بگویم که هدف اینجانب از این نوشته همراهی با جریانات خائن و وطن فروشی چون پان ترکها وعربها نیست که چنین کاری در بین مردم گیلک ننگ وبدنامی بسیار به همراه داردبلکه صرفا پاسخی است به ادعاها وتوهین هایی که برخی افراد یا از روی جهل ونادانی ویا از سر غرض ورزی به مردم شریف گیلان می کنند

 از نظر نگارنده برخی این افراد را فارس می دانند در حالی که این افراد به هیچ گروه قومی بستگی ندارند واز انجا که خود افراد بی هویت هستند سعی می کنند دیگران را نیز مانند خود بی هویت کنند

اری وقتی بی هویتی و سهل انگاری با بی فرهنگی توام شود معجونی میسازد که این شارلاتان های بی فرهنگ هستند که به اسم جوک ولطیفه به تمام اقوام ایران توهین می کنند دیروز رشتیها وترکها وامروز لرها وعربها واصفهانی ها وتبریزی ها وابادانی ها وخلاصه فردا تمام ایران و ارزش های فرهنگی ملت ایران وحتی تمامیت ارضی ان از جهل ونادانی این افراد در امان نخواهند بود

حتی صدا وسیمای ایران  در برنامه ها وفیلمهایی که پخش می کند هیچ گیلانیی که دارای تحصیلات عالیه باشد به چشم نمی خورد ودر عوض گیلانی ها را مستخدم ویاچوپان وبی فرهنگ نشان می دهد که برای کوچکترین موضوعی به جان هم می افتند ودیگران را از خود بهتر وبالاتر می دانند

در حالی که استان گیلان به نسبت جمعیت خود بیشترین تعداد تحصیل کردگان ودانشجویان در سطح کشور وبزرگترین مفاخر علمی ایران را در خود دارد که از ان جمله می توان به افرادی مانند پروفسور رضا از مدیران پیشین سازمان ناسا در امریکا وپروفسور سمیعی اشاره کرد صدا وسیما با پخش برنامه های مضحک قصد دارد گیلانی ها را بی سواد وبی فرهنگ جلوه دهد

بنظر اینجانب مردم گیلان نیز در طول تاریخ پرافتخار خود در کنار سایر مردم ایران زندگی کردهاند وگاه نیز عامل ایستادگی مردم ایران در برابر بیگانگان و نیز عامل نجات ان از چنگال بیگانگان بوده اند کافی است که اشاره ای مختصر به تاریخ مردم گیلان کنم نام گیلان ازقوم گیل می اید که مردمی ایرانی تبار بودند وپیش از ورود مردم اریایی به سرزمین ایران در گیلان امروزی می زیسته اند 
گیلکی با اینکه مورد بی مهری قرار گرفته از نظر محتوایی و دستوری بسیارغنی است همچنین گیلکی لغات بسیار نزدیکی نیز با زبانهای کردی ولری دارد وبا زبان های مازندرانی وتالشی نیز همریشه است کافی است کمی به زبان گیلکی مسلط باشید تا دریابید که این زبان از نظر سبک صحبت از زبان فارسی بسیار زیباتر است به گونه ای که گیلکی از سویی شبیه به فارسی دری است واز سویی دیگر بسیاری از لغات باستانی را در خود حفظ کرده است که از ان جمله می توان به لغت کاس اشاره کرد که نام یکی از اقوام کهن ساکن در گیلان می باشد که بعدها عده ای از انها از گیلان کوچیدند ودریای خزر که در تمام جهان به نام دریای کاسپین نامیده می شود به نام انهاست در زبان گیلکی کاس به معنی کسی است که چشمهای ابی داشته باشد در گیلان امروز اقوام دیگری مانند ترکها وتالشها وکردها وتاتها نیز زندگی می کنند که زبان تالشی نیز مانند گیلکی بسیار کهن است وتالشها بازمانده قوم کادوس هستند که قومی بسیار کهن است وامروزه در گیلان وقسمتی از مازندران و نیز در جمهوری اذربایجان زندگی می کنند

از اینها گذشته اولین هجوم بزرگی که از سوی بیگانگان به خاک پاک ایران انجام گرفت حمله اسکندر مقدونی بود که با اینکه تمام ایران را تصرف کرد اما به دلیل دلاوری گیلانی ها و قوم امارد که در ان روزگار در گیلان وقسمتی از مازندران زندگی می کرد نتوانست ان را تصرف کند

ودر برابر قوم امارد که ان زمان در گیلان وقسمتی از مازندران می زیستند پذیرای شکست شد اسکندر نخست یکی از سرداران معروف خود به نام ات فرادات را از راه مازندران به گیلان فرستادوپاری من ین را نیز برای تصرف سرزمین کادوسی ها به گیلان گسیل داشت ات فرادات به اسانی طبرستان راگرفت اما پاری من ین نتوانست سرزمین کادوسی ها را تصرف کند وشکست خورد و نتوانست به سپاه اسکندر در طبرستان بپیوندد شکست پاری من ین اسکندر را شگفت زدهکرد زیرا پاری من ین همان کسی بود که در باره او گفته اند پاری من ین بدون اسکندر توانست کارهای بزرگی انجام دهد اما اسکندر بدون او هرگز نتوانست اماردها که از تازش ناگهانی ات فرادات به گیلان غافلگیر شده بودند به بلندی های کوهستانی پوشیده از جنگل پناه بردند واز انجا با افکندن تیر از کشته های سپاه سردار مقدونی پشته می ساختند اماردها همان قومی هستند که تاریخ نویسان انان را ستوده اند و انان را مردمی توانا ودلاور دانسته اند اسکندر که از دلاوری اماردها در جنگ شگفت زده شده بود چاره را در گشودن راهی در جنگل دید اما کاری از پیش نبرد واسیر شبیخون اماردها شد اماردها در شبیخونی تا انجا به چادر اسکندر نزدیک شدند که اسب محبوب اسکندر بوسفیال را به غنیمت گرفتند واسکندر را نیز به شدت زخمی کردند اسکندر در پی این شکست ها دریافت که توان جنگ بااماردها را ندارد وی سرخورده شد ودستور دادجنگل را به اتش بکشند اما این کار نیز نتوانست اماردها را به سازش بکشاندعاقبت اسکندرکار تصرف سرزمین اماردها را به سردارش ات فرادات سپرد و خود از گیلان گریخت...
(نقشه تقسیم بندی قومیتهای گیلانی )



ادامه مطلب


نظرات() 

همراهی شعر با زیباییهای خطبه سرا

نوشته شده توسط : قارانقوش
پنجشنبه 13 اردیبهشت 1397-07:47 ب.ظ



آرش کمانگیر



آنک آنک کلبه‌ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم مهربانی‌ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز در کنار شعله آتش
قصه می‌گوید برای بچه‌های خود عمو نوروز.

(سیاوش کسرایی)

در برابر طراوت و زیبایی‌های خطبه سرا دو را ه بیشتر نداری! یا سکوت کنی و لذت ببری و یا لذت خود را با شعر همراه سازی ...

تو را من چشم در راهم



شباهنگام، در آن دم که بر جا دره‌ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یادآوری یا نه، من از یادت نمی‌کاهم
تو را من چشم در راهم.

(نیما یوشیج)



بیابان را سراسر مه گرفته است


بیابان را سراسر مه گرفته است
می‌گوید به خود عابر
سگان قریه خاموشند
در شولای مه پنهان
به خانه می‌رسم
گل كو نمی‌داند
مرا ناگاه در درگاه می‌بیند
به چشمش قطره اشكی بر لبش لبخند
خواهد گفت: بیابان را سراسر مه گرفته است ...
با خود فكر می‌كردم كه مه
گرهمچنان تا صبح می‌پائید
مردان جسور از خفیه گاه خود به دیدار عزیزان باز می‌گشتند.

(احمد شاملو)



هوا بس ناجوانمردانه سرد است ...
گروه كوهنوردی قارانقوش در كوههای خطبه سرا



سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت.
هوا دل‌گیر، درها بسته، سرها در گریبان،
دست‌ها پنهان، نفس‌ها ابر، دل‌ها خسته و غمگین،
درختان اسکلت‌های بلورآجین،
زمین دل‌مرده، سقف آسمان کوتاه،
غبار آلوده، مهر و ماه، زمستان است ...

(مهدی اخوان ثالث)








قوقولی قو!


قوقولی قو! خروس می‌خواند.
از درونِ نهفتِ خلوتِ ده
از نشیبِ رگی که چون رگِ خشک
در تنِ مردگان دواند خونمی‌تند بر جدارِ سردِ سحر
می‌تراود به هر سویِ هامون.

(نیما یوشیج)


گل پامچال


گل پامچال، گل پامچال، بیرون بیا، بیرون بیا
فـصل بهاره، عزیز موقع کاره
شکوفانه، شکوفانه
غنچه وا شده، غنچه وا شده بلبل سر داره
عزیز دل بی قراره
بیا دست به دست بدیم، دانه بکاریم، فصل بهاره، عزیز موقع کاره ...

(آهنگ محلی )



بارانی دیگر


از تیره‌ی ترانه‌ی شالیزار
از خطه‌ی‌ منی!
آنجا كه: ابر را
با شاخه‌های خاطره پیوندی ست
و سبزه‌ی سفال
آئینه دارِ شادی باران است
آنجا
آن درختِ كهنْ سال
نام ترا
هنوز
با غروب
می‌گوید.

(رضا مقصدی)



پنجره


یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه‌ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین میرسد
و باز می‌شود به سوی وسعت این مهربانی مکرّر آبی رنگ

(فروغ فرخزاد)



ققنوس


دستها می‌سایم
تا دری بگشایم
به عبث می‌پایم
که به در کس آید
در و دیوار به هم ریخته‌شان
بر سرم می‌شکند.
می‌تراود مهتاب
می‌درخشد شب‌تاب
مانده پای‌آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله‌بارش بر دوش
دست او بر در،
می‌گوید با خود
غم این خفته‌ی چند
خواب در چشم ترم می‌شکند.

(نیما یوشیج)



عکس‌روی تو


عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
عارف از خنده می در طمع خام افتاد
حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد
این همه نقش در آیینه اوهام افتاد
این همه عکس می و نقش نگارین که نمود
یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد

(حافظ)



حدیث بیقراری

برای تو و خویش
چشمانی آرزو می‌کنم
که چراغ‌ها و نشانه‌ها را
در ظلمات‌مان ببیند.
گوشی
که صداها و شناسه‌ها را
در بیهوشی‌مان بشنود
برای تو و خویش،
روحی
که این همه را
در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی
که در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد
از آن چیزها که در بندمان کشیده است
سخن بگوئیم.
(مارگوت بیکل - ترجمه آزاد احمد شاملو)
این جا کسی است پنهان



این جا کسی است پنهان دامان من گرفته
خود را سپس کشیده پیشان من گرفته
این جا کسی است پنهان چون جان و خوشتر از جان
باغی به من نموده ایوان من گرفته
این جا کسی است پنهان همچون خیال در دل
اما فروغ رویش ارکان من گرفته
این جا کسی است پنهان مانند قند در نی
شیرین شکرفروشی دکان من گرفته
(مولوی)
باز باران


http://s5.picofile.com/file/8120777442/DSC_5%D9%84%D9%84078.jpg




باز باران/ با ترانه
با گوهرهای فراوان
می‌خورد بر بام خانه
من به پشت شیشه تنها
ایستاده: ...
یادم آرد روز باران
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگل‌های گیلان
کودکی ده‌ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک ...

(دکتر مجدالدین میرفخرایی، متخلص به گلچین گیلانی)



نیلوفر


نیلوفر رویید، ساقه‌اش از ته خواب شفافم هم سركشید
من به رؤیا بودم
سیلاب بیداری رسید چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم
نیلوفر به همه زندگی‌ام پیچیده بود
در رگ‌هایش من بودم كه می‌دویدمهستی‌اش در من ریشه داشت
همه من بود
كدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد

(سهراب سپهری)



گیلان، اوی گیلان


کو ستاره فان درم تی چومانه سویانده؟
کوزیمینا سربنم عطرتی زانویانده؟
می پاتان آپیله سوغات می پابراندگی
کویتا کوچا دوارم می کوچیکی بویا نده
بائید آی دس براران ئیپچه می لبلا بیگیرد
هه چینهی کول ده بدا میشانه، چانچویانده

شیون فومنی


بهار، بهار است
و بر سرِ سبز كردن شاخه‌ها نیست
برف، برف است
هواى شكستن شاخه‌هاى درخت را ندارد
برگ را، به تمنا
نمی‌شود از ریزش باز داشت
با فصل‌هاى سال همسفر شو
سقفى دارد بهار
كف یخبندان‌ها ناپدید است.

(شمس لنگرودی - ملاح خیابان‌ها)


شعراز: رمضان خوشنما خطبه سرا "باغرو"





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox