تبلیغات
انایوردم خطبه سرا - مطالب قارانقوش
 
یاتما تولکی دالداسندا گوی یسون اصلان سنی، كچمه نامرد كورپیسینن گوی آپارسون سیل سنی

بررسی یک دروغ بزرگ ( عایشه همسر خردسال پیامبر )!!!

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 26 شهریور 1396-05:55 ب.ظ

 امام بخاری در كتاب تفسیر خویش حدیثی را 
از عائشه نقل نموده، كه در آن می‌گوید: 

هنگام نزول آیة "بل الساعه موعدهم والساعه ادهی وامر" 
كه جزء سورة "القمر" به حساب می آید، 
من "جاریه" ای بودم و بازی می‌كردم. 
فتح الباری، شرح صحیح البخاری، جلد8، 
صفحه486، المكتبه السلفیه، 1407هـ،ق، قاهره، مصر.

لفظ "جاریه" در زبان عرب به معنی دوشیزه آمده است. 
خوانندة گرامی می تواند به كتاب "فرهنگ نوین عربی- فارسی" مراجعه نماید.
"فرهنگ نوین، به اهتمام سیدمصطفی طباطبائی، 
كتابفروشی اسلامیه، نوبت چاپ هفتم، زمستان 1366، تهران، ایران".

كتاب های تفسیر و حدیث می گویند، 
كه این آیت هشت سال قبل از هجرت پیامبر به مدینه نازل شده است. 
اگر سن عائشه را هنگام نزول این آیت اقلاً ده ساله فرض كنیم، 
سن ایشان هنگام ازدواج باید در حدود بیست بوده باشد.


 سیره نویسان در مورد عقد و ازدواج عایشه نوشته اند :
" عقد عایشه در ماه شوال سال دهم بعثت ،

سه سال پیش از هجرت و عروسی او در ماه شوال

در سال دوم هجری رخ داد "(الطبقات الکبری – جلد 8 ص 58)

یعنی بین زمانی که آیه نازل شده هشت سال
پیش از هجرت ، تا زمان زفاف در سال دوم هجری ...
ده سال گذشته است ...

والبته هر عدد پیشنهادی غیر از 10 از سوی 
اسلامستیزان ، باز هم با سخنان قبلی خودشان 
در تناقض است و خود بخود پوچ خواهند شد ...

10+10=20

8-برای آنكه مرزهای زمانی بحث ما مشخص شوند ، 
ذكر تواریخ ذیل را مهم می دانم.
نزول وحی در سال 610 میلادی تحقق پذیرفت.

اسلام آوردن ابوبكر صدیق رضی الله عنه در سال 610 صورت گرفت.

دعوت پیامبر اسلام در سال 613 علنی شد.

نامزدی پیامبر صلی الله علیه وسلم و 
عائشه رضی الله عنها در سال 620 میلادی صورت گرفت.

هجرت پیامبر صلی الله علیه وسلم بسوی مدینه 
در سال 622 میلادی انجام یافت.

انتقال عائشه صدیقه رضی الله عنها به 
خانة پیامبر صلی الله علیه وسلم در سال 623 و 624 میلادی صورت گرفت.

الف: طبری می گوید كه ابوبكر صدیق دارای چهار فرزند بود 
كه همة آنها در دورة جاهلیت به دنیا آمده بودند. 
"طبری، تاریخ الامم و الملوك، جلد چهارم، صفحة 50، دارالفكر، بیروت، لبنان، 1979". 
اگر این سخن طبری درست باشد كه 
عائشه قبل از بعثت پیامبر به دنیا آمده باشد، 
پس او به هیچ صورتی نمی تواند كه هنگام ازدواج نه ساله بوده باشد.

و طبق روایات می دانیم که هجدهمین یا 
بیستمین فردی بوده که اسلام آورده 
پس اگر ولادت او را در زمان نزول وحی 602 بگیریم
او در سال 623 یا 624 بیش از 20 سال داشته ...




9- بر اساس روایت های معتبر تاریخی، "اسماء" خواهر بزرگ عائشه 
ده سال از او بزرگتر بوده است. 
"الامام الذهبی، سیر اعلام النبلاء، جلد2، صفحه 289، 
موسسه الرساله، بیروت، لبنان، 1992" و "ابن كثیر، 
البدایه والنهایه، جلد8، صفحه 371، دارالفكر العربی، 
الجیزه، مصر 1933". 

و كتاب های بسیار معتبر تاریخ 
گزارش می دهند كه اسماء در سال هفتاد و سوم هجری 
به عمر صد سالگی پدرود حیات گفت. 

"ابن كثیر، البدایه و النهایه، جلد8، صفحه372، 
دارالفكر العربی، الجیزه،‌ مصر 1933". 

اگر اسماء در سال هفتاد و سوم هجری صد ساله بوده باشد، 
پس عمر او هنگام هجرت باید بیست و هفت و یا بیست و هشت بوده باشد. 
بر اساس این روایت تاریخی اگر عمر اسماء 
در اثنای هجرت بیست و هفت و یا بیست و هشت بوده باشد، 
عائشه در آن زمان باید هفده ساله و یا هجده ساله بوده باشد. 
اگر عائشه در سال اول و یا دوم هجری ازدواج نموده باشد، 
باید عمر ایشان در اثنای ازدواج هجده و یا بیست بوده باشد.

 

 

متن تکمیلی و مفصل این مقاله در لینک زیر :

عایشه همسر 21 ساله پیامبر

سن ازدواج عایشه با پیامبر حدود ۲۱سال بوده ...

 

 آخرین ویرایش همین مقاله در لینک زیر :

عایشه همسر 21 ساله پیامبر (کلیک کنید )


طبق روایت علمای اهل سنت (نه شیعه) میتواند اعداد زیر باشد :


1-...
2- 19 سال 
3- 21 سال + بکر نبودن
4- 21 سال 
5- 20 سال 
6- 21 سال


1- راوی تمام روایتهای صغیر بودن عایشه خودعایشه یا خواهر زاده اش ابن عامر ، است!!

این خود بکلی این روایات را به چالش می کشد چون چنانچه خوب میدانیم و ده ها روایت 
قطعی داریم که پیامبر رابطه خوبی با عایشه نداشت و عایشه نیز به خدیجه و فاطمه و زنان پیامبر حسادت زیادی داشت ..

حتی روایتهای خود عایشه پر از تناقض است که نشان از دروغگویی و تحریف واقعیت دارد ...


2- روایت نقل شده از بخاری :
در این روایت ابوبکر در پاسخ خواستگاری پیامبر از دخترش عایشه در پاسخ پیامبر میگوید که چنین چیزیشدنی نیست زیرا که من برادر شما هستم- اشاره به پیمان برادری ابوبکر باپیامبر-!!
حدیث خطبة عائشة فمنها : ما رواه فی كتاب النكاح عن عروة أن النبی - صلىالله علیه وآله وسلم - خطب عائشة ، فقال له أبو بكر : إنماأنا أخوك، فقال : « أنت أخی فی دینالله وكتابه وهی لی حلال ». 
*صحیح البخاری كتاب النكاح باب تزویج الصغار رقم 5081

مطلب این است که این پیمان پس از هجرت بسته شده یعنی بفرض سال دوم هجرت را در نظر بگیریم ...سن ازدواج عایشه با توجه به اینکه طبق روایتهای علمای اهل سنت در سال 12 پیش از هجرت عایشه به دنیا آمده و بین عقد و زفاف هم بین سه تا 5 سال فاصله بوده در میابیم که سن ازدواج عایشه با پیامبر حداقل 19 سال بوده (طبق این روایت)
ولادت = 12 پیش از هجرت 
خواستگاری(بفرض= عقد) = سال دوم پس از هجرت 
فاصله بین عقد و ازدواج = 5 سال ( علمای اهل سنت)
نتیجه :
سن ازدواج عایشه با پیامبر
12+2+5=19 سال



3- ازدواج جبیر با عایشه پیش از پیامبر ...
وروى ابن سعد عن أبیملیكة أن رسول الله صلى الله علیه وسلم عندما خطب عائشة . قال أبو بكر : إنی كنتأعطیتها مطعما " لابنه جبیر . فدعنی حتى أسلها منهم .فاستسلها منهم فطلقها.فتزوجها رسولالله صلى الله علیه وسلم.
*الطبقات الكبرى 59 / 7 ، الإصابة 359 / 4

میدانیم که عایشه با جبیر که از مشرکین بود ازدواج کرد ...سپس طلاق گرفت و با پیامبر ازدواج کرد ...
از طرفی علمای اهل سنت و مورخان آورده اند که عایشه بیستمین زنی بود که اسلام آورد ...

برخی هم او را هجدهمین مسلمان میدانند :
إن ابن إسحاق قد عدعائشة فی جملة من أسلم أول البعثة ، قال : وهی یومئذ صغیرة . وأنها أسلمت بعدثمانیة عشر إنسانا فقط.
*سیرة ابن هشام ج 1 ص 271 ، وتهذیب الأسماء واللغات ج 2 ص 351 و 329 عن ابنأبی خیثمة فی تاریخه عن ابن إسحاق ، والبدء والتاریخ ج 4 ص 146 .

برپایه این روایت ابن هشام مدعی است عایشه در شما 18 نفر نخستین ایمان آورنده به پیامبر بوده یعنی در همان سال نخستین بعثت به پیامبرایمان آورده !! در حالیکه بسیار کم سن وسالبوده!!


و طبیعتا پس از اسلام نمیتوانسته با مشرک ازدواج کند (مطعم و جبیر پسرش در شمار مشرکین بودند )
با این حساب عایشه تا اولین سال بعثت شوهر داشته ...

و میدانیم ، سیره نویسان در مورد ازدواج عایشه نوشته اند :
" عایشه در ماه شوال در سال دوم هجری پس از جنگ بدربه خانه پیامبر راه پیدا کرد و مراسم عروسی برگزار شد"(الطبقات الکبری – جلد 8 ص 58)
13+2= 15 
یعنی از طلاق عایشه تا ازدواج با پیامبر 15 سال گذشته ...
حال سن عایشه را در هنگام طلاق از جبیر حداقل همان 6 سال طبق رسوم جاهلیت هم حساب کنیم 
سن عایشه هنگام ازدواج با پیامبر بیش از 21 سال بوده و این شش سال بدبینانه ترین فرض است ...
۱۵+۶=۲۱


4- سیره نویسانی مانند " ابن اسحاق " و " ابن هشام " که پیشگامان سیره نویسی هستند ، 
مینویسند :"عایشه بیستمین فردی بود که به پیامبر ایمان آورد ."
(سیره ابن هشام –ج 1-ص234)

میدانیم سن حضرت علی (ع) در هنگام اسلام آوردن ده تا سیزده سال بوده وگفته می شد "رجل " نبود .
با ااین حساب در بدبینانه ترین حالت اگر سن او را در هنگام پذیرفتن آگاهانه اسلام 8 سال بپذیریم ، در این صورت هنگام به عقد در آمدن او با پیامبر حدود 16 سال داشته و هنگام زفاف 
16+5=21 سال ...



5عالمان اهل سنت سخن از پیامبر در مورد عایشه نقل کردند که پیامبر فرموده فاطمه سرور تمام بانوان جهان است و در مورد عایشه فضیلتی را برشمرد که بر دیگر زنان برتری دارد و دیگران آن را ندارند ...

نکته :
وقتی کسی میگوید فاطمه سرور تمام بانوان جهان باشد چگونه برای عایشه فضیلتی است که 
برای او نیست ؟؟!!

عالمان اهل سنت مانند " طحاوی" که ناقل آن دو حدیث نیز می باشد چنین توجیه کرده است که ...

جمله ای که درباره عایشه آمده است مربوط به زمانیست که فاطمه کوچک و نابالغ بوده ...

خود او میگوید :
" فاطمه در بیست و پنج سالگی در گذشت "
(مشکل الاثار ج 1 ص47و52)
(سیره صحیح پیامبر بزرگ اسلام .ص264)

به این ترتیب :
میدانیم ..
ولادت حضرت فاطمه = دو سال پیش از بعثت سن عایشه = چند سال بزرگتر از حضرت فاطمه 
اگر سن عایشه دست کم سه سال از فاطمه 
بیشتر بوده باشد ...

نتیجه = سن عایشه هنگام عقد با پیامبر 15 سال بوده و هنگام زفاف
15+5=20 سال ...


6- سیره نویسان در مورد عقد و ازدواج عایشه نوشته اند :
" عقد عایشه در ماه شوال سال دهم بعثت ، سه سال پیش از هجرت و عروسی او در ماه شوال در سال دوم هجری رخ داد "(الطبقات الکبری – جلد 8 ص 58)

بنا براین بین عقد و دخول 5 سال فاصله بوده ...
حتی اگر عقد در 9 سالگی جاری شده باشد .عروسی در چهارده سالگی صورت گرفته و اگر طبق گفته های پیشین اهل سنت عقد او در 15 یا 16 سالگی صورت گرفته باشد 
زفاف در 20 یا 21 سالگی صورت گرفته ...

یعنی فاصله دو سال یکی از هزاران دروغ راه یافته در روایات است که خود اهل سنت همین 5 سال را پذیرفتنه اند ...


ادامه مطلب


نظرات() 

گپ وگفتگوی صمیمی با آقای پوراحمد عضو سابق فرقه رجوی – قسمت سوم وپایانی

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 26 شهریور 1396-05:43 ب.ظ

کشاورز: شما فرمودید که قریب به ۱۰۰۰ نفرازجداشدگان ازفرقه رجوی به داخل کشوروآغوش خانواده هایشان بازگشتند وزندگی جدیدی را درکنارسایرشهروندان شروع کردند. خواستم از محضرتان بپرسم که شرایط بازگشت جداشده ها وبه عبارتی اعضای سابق تشکیلات تروریستی رجوی به داخل کشور چه بوده واساسا با توجه به حضور چند و چندین ساله شان درصفوف رجویها خطراتی متوجه آنان نبوده ونیست 

پوراحمد : شما به ظاهریک سوال کردید ولی بواقع چند سال درآن مستتراست که به آن خواهم پرداخت. یکی ازجداشده ها واعضای بازگشتی به داخل کشور و وطن عزیزمان ایران خودم هستم . درخاطراتم که تحت عنوان ” بصیرت بازیافته ” که طی ۱۱ قسمت درسایت نجات هم درج شده دراین خصوص که سوال فرمودید بطورمبسوط توضیح دادم که قابل رجوع می باشد. تاکنون درارتباط با خودم وتاجایی که اطلاع دارم درارتباط به تمام جداشده ها وبازگشتی ها به ایران مطلقا نه تنها خطری ازجانب نظام متوجه ما نبوده بلکه با نهایت ادب واحترام وحقوق شهروندی با ما برخورد شده است که حتی برای خود ما نیزتعجب برانگیزبوده که چگونه است که این همه گذشت وبخشش وکنارآمدن با گذشته توام باهمکاریمان با یک سازمان تروریستی که سابقه اش درایران ونزد هموطنانمان بسیار تنفربرانگیزبوده وهست وخواهد بود.

قبل ازاینکه به شرایط وشرط وشروط مقوله بازگشت یک جداشده به وطن وداخل کشورتوضیح بدهم به نقل ازمسولین امنیتی ذیربط باید بگویم که آنان به اعتبارداده ها واعتقادات شان یک ” فرصت ” به اعضای جداشده ازرجویها دادند که باردیگربتوانند درکنارخانواده وسایرشهروندان خود زندگی جدیدشان را بی دغدغه وبا امنیت کامل ولیکن بدورازارتباط مجدد با عناصرضدانقلاب خاصه رجویها دنبال کنند. ضمن اینکه درمقطع سقوط صدام وخروج شمارزیادی ازاعضای ناراضی ومنتقد به محل امریکاییها ( تیف ) قرارداد سه جانبه فی مابین ایران وامریکا وسازمان ملل وکمیساریای عالی پناهندگان انعقاد شد که طرف ایران صراحتا پذیرفت که در کادر یک عمل انسانی وخیرخواهانه اعضای جداشده ازفرقه رجوی که درداخل ایران شاکی خصوصی ندارند را خواهد پذیرفت وتاکنون نیز بی هیچ کم و کسری بدان التزام داشته است .

کشاورز: تو این وانفسا یعنی زوجین رجوی هم امکان بازگشت به ایران را دارند؟ ( باخنده )

پوراحمد: زوجین رجوی که خیلی دلشان نه برای ایران ومردمش بل برای گرفتن قدرت واستقراردیکتاتوری وقتل وکشتاروترویج افکارفرقه گرایانه شان لک زده است . ازقضا درنهایت وقاحت و پررویی درمقطع قضایای خرداد ۱۳۸۸ چه برای آیت الله خامنه ای وچه برای آیت الله رفسنجانی وچه سایرمسولین نظام مخفیانه وموذیانه نامه نگاری کرده است مبنی براینکه چنانچه شرایط یک فعالیت سیاسی ! برایشان مهیا شود؛ آماده بازگشت به داخل کشورخواهند بود!!؟ جداشده ها ومردم ومسولین نظام البته که مضحکه بازگشت زوجین رجوی به داخل کشوررا عمیقا به سخره گرفتند چراکه آنان حسابشان با عدالت ومردم فهیم ایران است ولیکن وقتی رجویها می بینند که درانظارهمگان مطرود ومنزجر و متنفر هستند وباید که درکنارسایرهمپالگیهای خود چونان کرم بلولند و بمیرند وازایران وایرانی باغیرت خبری نیست شروع میکنند به شیطان سازی وناجوانمردانه تهمت وافترا بستن به جداشده ها خصوصا بازگشتی های داخل کشورکه واویلا… اینان مزدور و وطن فروش هستند ؛خائن وخودفروش هستند؛ همکاروزارت هستند وآدم میکشند وازاین قبیل اباطیل مسخره ونخ نما که تماما برخاسته ازاندیشه متعفن وخاک گرفته یک فرقه قرون وسطایی وتروریستی است وبس واساسا دروغ بافی هایشان مستحق پاسخگویی نبوده ونیست ونخواهد بود.
الان نیزبسان قبل ترهمان شرایط بازگشت به کشوربرای جداشده ها ممکن ومهیا است وخیل جداشدگان ازعراق واروپا بی توجه به توهم رجوی که گویی باید اذن دخول بدهد ! با کمال افتخارمیتوانند به داخل کشورسفرکرده وبا خانواده ها وفک وفامیل ودوستان خود دیداروملاقات داشته باشند ویا بخواهند اساسا درایران برای همیشه زندگی کنند وماندگاربمانند واین قضیه هیچ ربطی به رجوی وسران تشکیلات مافیایی اش ندارد چونکه ازقدیم مثل هست که ” چون گربه دستش به گوشت نمی رسد می گوید گوشت حرام است “. وگرنه زوجین رجوی دامن پوشیده وبا پای سرروانه ایران می شدند!

کشاورز: ضمن تشکرازاینکه دقایقی ازوقت تان را دراختیارم قراردادید. درکاروموضع مسولیت انسانی وخداپسندانه تان صمیمانه آرزوی موفقیت روزافزون دارم . باشد درچشم اندازی نه چندان دوربتوانیم سایرجداشده ها را درایران عزیزمان خاصه درکنارخانواده هایشان داشته باشیم .
پوراحمد : منهم ازشما دوست وهمکارعزیزم تشکروقدردانی میکنم . انشاء الله که گفتگوی هرچند مختصرانجام گرفته برای مخاطبانمان بتواند مفید وموثرواقع شود . خوبست که درادامه شما هم بنشینید ودرملاقات بسیارصمیمانه مان با خانواده های چشم انتظارمشارکت داشته باشید.
پایان






نظرات() 

روستای کوهستان خطبه سرا

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 25 شهریور 1396-03:01 ب.ظ

روستای کوهستان، یکی از زیباترین روستاهای منطقه می باشد وشغلشان، دامداری ،کشاورزی و باغداری می باشد.در کنار روستای کوهستان روستا های کوچکی مانند، گول،مظله کم،نواچول،ویزا چول،وبسکاما چول كورون و اروو . بیله پشت  قرار دارد .این روستای پرجمعیت  بالای 180 خانوار و حدود800نفر جمعیت دارد.



http://s5.picofile.com/file/8122977084/DSC_5276.jpg




نظرات() 

باغرو داغ

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 24 شهریور 1396-10:05 ب.ظ


من سنی باغرما باسوب سنه من باش اگرم ای اوجا باش داغ

سن منیم ایلیمی ایللربویی باغروا باسدون ای قوجا یاش داغ

بیرگوزون خزره باخار بیرگوزون ساوالانا

سن منیم ایلیمه دایاق اولدون ای ایللر دایاقی داغ

بیرگوزه خطوه سریه اخار بیرگوزه هیره

باغرمی باغروا باسارام ای كرملی داغ

بیرچایون خزره اخار برچایون ارتا بیله

ارتا بیل ارتا یردور اورگی باقلیدور سنه ای اوجاباش داغ

قیش پاییز حاجی اولوب اغ پاپاقون واردور سنون

یا ی یازی سید اولوب یاشیل بوركلی ، جدوئه قزبان باغرو داغ

برزه بیل ،سوباتان،اخارباخار،كیسالا ،شبلی ،نئور

سن اولماسون هیچ اولار ای وارری دولتلی وقارلی داغ

باغرچارتادان سیللی سویلی ایلد یروملار،قوشا قوشا بولاغلار

سن اولماسون هیچ اولار ای ارتالی داغ باغرو داغ

حزر سنه جوشقانلانور ،یوردوم سنه ارخالانور

یاشا یاشا ای اوجا باش ا ی قوجا یاش داغ

شعر ازیارالی دورنا از خطبه سرا



ادامه مطلب


نظرات() 

همراهی شعر با زیباییهای خطبه سرا

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 24 شهریور 1396-10:03 ب.ظ


آرش کمانگیر



آنک آنک کلبه‌ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم مهربانی‌ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز در کنار شعله آتش
قصه می‌گوید برای بچه‌های خود عمو نوروز.

(سیاوش کسرایی)

در برابر طراوت و زیبایی‌های خطبه سرا دو را ه بیشتر نداری! یا سکوت کنی و لذت ببری و یا لذت خود را با شعر همراه سازی ...

تو را من چشم در راهم



شباهنگام، در آن دم که بر جا دره‌ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یادآوری یا نه، من از یادت نمی‌کاهم
تو را من چشم در راهم.

(نیما یوشیج)



بیابان را سراسر مه گرفته است


بیابان را سراسر مه گرفته است
می‌گوید به خود عابر
سگان قریه خاموشند
در شولای مه پنهان
به خانه می‌رسم
گل كو نمی‌داند
مرا ناگاه در درگاه می‌بیند
به چشمش قطره اشكی بر لبش لبخند
خواهد گفت: بیابان را سراسر مه گرفته است ...
با خود فكر می‌كردم كه مه
گرهمچنان تا صبح می‌پائید
مردان جسور از خفیه گاه خود به دیدار عزیزان باز می‌گشتند.

(احمد شاملو)



هوا بس ناجوانمردانه سرد است ...
گروه كوهنوردی قارانقوش در كوههای خطبه سرا



سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت.
هوا دل‌گیر، درها بسته، سرها در گریبان،
دست‌ها پنهان، نفس‌ها ابر، دل‌ها خسته و غمگین،
درختان اسکلت‌های بلورآجین،
زمین دل‌مرده، سقف آسمان کوتاه،
غبار آلوده، مهر و ماه، زمستان است ...

(مهدی اخوان ثالث)








قوقولی قو!


قوقولی قو! خروس می‌خواند.
از درونِ نهفتِ خلوتِ ده
از نشیبِ رگی که چون رگِ خشک
در تنِ مردگان دواند خونمی‌تند بر جدارِ سردِ سحر
می‌تراود به هر سویِ هامون.

(نیما یوشیج)


گل پامچال


گل پامچال، گل پامچال، بیرون بیا، بیرون بیا
فـصل بهاره، عزیز موقع کاره
شکوفانه، شکوفانه
غنچه وا شده، غنچه وا شده بلبل سر داره
عزیز دل بی قراره
بیا دست به دست بدیم، دانه بکاریم، فصل بهاره، عزیز موقع کاره ...

(آهنگ محلی )



بارانی دیگر


از تیره‌ی ترانه‌ی شالیزار
از خطه‌ی‌ منی!
آنجا كه: ابر را
با شاخه‌های خاطره پیوندی ست
و سبزه‌ی سفال
آئینه دارِ شادی باران است
آنجا
آن درختِ كهنْ سال
نام ترا
هنوز
با غروب
می‌گوید.

(رضا مقصدی)



پنجره


یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه‌ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین میرسد
و باز می‌شود به سوی وسعت این مهربانی مکرّر آبی رنگ

(فروغ فرخزاد)



ققنوس


دستها می‌سایم
تا دری بگشایم
به عبث می‌پایم
که به در کس آید
در و دیوار به هم ریخته‌شان
بر سرم می‌شکند.
می‌تراود مهتاب
می‌درخشد شب‌تاب
مانده پای‌آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله‌بارش بر دوش
دست او بر در،
می‌گوید با خود
غم این خفته‌ی چند
خواب در چشم ترم می‌شکند.

(نیما یوشیج)



عکس‌روی تو


عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
عارف از خنده می در طمع خام افتاد
حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد
این همه نقش در آیینه اوهام افتاد
این همه عکس می و نقش نگارین که نمود
یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد

(حافظ)



حدیث بیقراری

برای تو و خویش
چشمانی آرزو می‌کنم
که چراغ‌ها و نشانه‌ها را
در ظلمات‌مان ببیند.
گوشی
که صداها و شناسه‌ها را
در بیهوشی‌مان بشنود
برای تو و خویش،
روحی
که این همه را
در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی
که در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد
از آن چیزها که در بندمان کشیده است
سخن بگوئیم.
(مارگوت بیکل - ترجمه آزاد احمد شاملو)
این جا کسی است پنهان



این جا کسی است پنهان دامان من گرفته
خود را سپس کشیده پیشان من گرفته
این جا کسی است پنهان چون جان و خوشتر از جان
باغی به من نموده ایوان من گرفته
این جا کسی است پنهان همچون خیال در دل
اما فروغ رویش ارکان من گرفته
این جا کسی است پنهان مانند قند در نی
شیرین شکرفروشی دکان من گرفته
(مولوی)
باز باران


http://s5.picofile.com/file/8120777442/DSC_5%D9%84%D9%84078.jpg




باز باران/ با ترانه
با گوهرهای فراوان
می‌خورد بر بام خانه
من به پشت شیشه تنها
ایستاده: ...
یادم آرد روز باران
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگل‌های گیلان
کودکی ده‌ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک ...

(دکتر مجدالدین میرفخرایی، متخلص به گلچین گیلانی)



نیلوفر


نیلوفر رویید، ساقه‌اش از ته خواب شفافم هم سركشید
من به رؤیا بودم
سیلاب بیداری رسید چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم
نیلوفر به همه زندگی‌ام پیچیده بود
در رگ‌هایش من بودم كه می‌دویدمهستی‌اش در من ریشه داشت
همه من بود
كدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد

(سهراب سپهری)



گیلان، اوی گیلان


کو ستاره فان درم تی چومانه سویانده؟
کوزیمینا سربنم عطرتی زانویانده؟
می پاتان آپیله سوغات می پابراندگی
کویتا کوچا دوارم می کوچیکی بویا نده
بائید آی دس براران ئیپچه می لبلا بیگیرد
هه چینهی کول ده بدا میشانه، چانچویانده

شیون فومنی


بهار، بهار است
و بر سرِ سبز كردن شاخه‌ها نیست
برف، برف است
هواى شكستن شاخه‌هاى درخت را ندارد
برگ را، به تمنا
نمی‌شود از ریزش باز داشت
با فصل‌هاى سال همسفر شو
سقفى دارد بهار
كف یخبندان‌ها ناپدید است.

(شمس لنگرودی - ملاح خیابان‌ها)


شعراز: رمضان خوشنما خطبه سرا "باغرو"





نظرات() 

معرفی طوایف بزرگ مشایخ خطبه سرا

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 24 شهریور 1396-09:59 ب.ظ


یکی از طوایف بزرگ مشایخ خطبه سراطوایف بزرگ شاهوردی نژاد و وردی خواه و پور اخگری می باشند که در ذیل مختصری به معرفی این دودمان می پردازیم .

زینعالی

ا

کربلا شاهوردی

ا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کد خدا آقا وردی  نصرت وردیخواه    قدرت پور اخگری   سیف ا... شاهوردی نژاد   فرض الله پور اخگری

          ا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرحوم سبز علی                         مرحوم  احد                                 مرحوم  حسرت الله

                               ا                                     ا                                               ا

                      جهانبخش شاهوردی نژاد           علی شاهوردی نژاد                 اروج علی شاهوردی نژاد

این نمودار  معرفی مختصری از دودمان های مشایخ خطبه سرا می باشد که از زمانهای قدیم در رو ستا های خطبه سرا  از جمله  منا چول ،بسکم چل،وکلات ودر ییلاق های تمه شلانه،کمیرلی و آنا بولاغی و کته چل ...ودر روستا های جلگه ای خطبه سرا ساکن هستند .

زبان اصلی این خاندانها تالشی بوده و به دیگر زبانهای مرسوم هم آشنایی دارند.وخانوار هایی از این طایفه هم بنا به مقتضیات شغلی در شهرهای مختلف کشور زندگی می کنند.

اطلاق کلمه ی مشایخ برای روستاهای کوهستانی محل بخاطر زیارتگاه شاه میلرزان می باشد وکلمه مشایخ حمع کلمه شیخ است.

شیخ         لغت نامه دهخدا

شیخ . [ ش َ / ش ِ] (از ع ، اِ) آنکه سالمندی و پیری بر او ظاهر گردد و یا عبارتست از سن چهل یا پنجاه یا پنجاه ویک تا پایان عمر، یا تا سن هشتاد، و یا آنک ...

کلمه شیخ  به بزرگانی که در پیرامون بقعه شاه میلرزان زندگی میکردندگقته می شد .این افراد که اشخاصی مومن و مذهبی بودند و تولیت بقعه رابر عهده داشته و از زوّاری که از دور و نزدیک به زیارت بقعه شاه میلرزان می آمدند پذیرایی می کردند.از جمله مر حومین شیخ طاهر ،شیخ نوصی،شیخ قوام ،شیخ اسد،و.....


نام های محلی مناطق خطبه سرای تالش
 زمستان یوردی_لا لا کا-له له کدی-گور موسی-زنگلو-میسول چولی-لوا چول- بسکما چل-اولاسا هونی-کته چل-آرو-بنون

اوسنی کلوا=
محل کوره آهن    اوسن یعنی آهن   وکلوا یعنی کوره

یاستی یول=لپه کارو  

  لپکه یعنی هموار     رویعنی راه
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم دی ۱۳۹۵ساعت   توسط اسفندیارآقاجانی  |  نظر بدهید




نظرات() 

کتاب «سلطان العارفین شیـخ صفـی الـدین اردبیلی» منتشر شد

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 24 شهریور 1396-07:24 ب.ظ


ادامه مطلب


نظرات() 

بیانات مقام معظم رهبری در تجلیل شیخ صفی‌الدین اردبیلی

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 24 شهریور 1396-07:18 ب.ظ

 
"شیخ صفی الدین یك عالم، یك عارف، یك مفسّر و یك محدّث بود."
 
"بِسْمِ‏ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم‏ الْحَمْدُ لِلَّهِ‏ رَبِ‏ الْعالَمِینَ‏ وَ الصَّلَاةُ وَ السَّلَامُ‏ عَلَى‏ سَیِّدِنَا وَ نَبِیِّنَا ِ أَبِی‏الْقَاسِمِ‏ مُحَمَّدٍ وَ عَلَى‏ آلِهِ‏ َ الْأَطْیَبِینَ‏ الْأَطْهَرِینَ‏ الْمُنْتَجَبِینَ‏ الْهُدَاةِ الْمَهْدِیِّینَ‏ سِیَّمَا بَقِیَّةَ اللَّهِ‏ فِی‏ الْأَرَضِین.

در تاریخ گذشته در دوران طلوع صفویّه، سرزمین اردبیل توانست دو خدمت بزرگ به این كشور بكند. اوّل این‌ كه توانست از كشوری كه بخش‌های آن از هم جدا و با هم در حال اختلاف و درگیری بودند، كشوری متحد، بزرگ و مقتدر به‌وجود آورد. قبل از طلوع صفویّه و بعد از دوران سلجوقیان، ایران كشوری بود كه هر بخش از آن آهنگ جداگانه‌ای می‌نواخت و از عزّت و عظمت ایران در آن دوران‌ خبری نبود. این عزّت را صفویّه دادند. صفویّه از اردبیل طلوع كردند و خاندان عرفای مجاهد و مبارز یعنی اولاد شیخ صفی‌الدّین اردبیلی توانستند این زمینه را به وجود آورند تا فرزندان آنها ایران را به همه عالمیان در دنیای آن روز متحد، مقتدر، عزیز، سربلند و پیشرفته معرفی كنند.
 
خدمت دوم عاملی بود كه در واقع پشتیبانی معنوی عامل اوّل محسوب می‌شود یعنی احیای مذهب شیعه، مذهب اهل‌بیت  و ارادت به خاندان پیامبر اكرم 9. مردم - همین مردم شجاع، همین عشایر غیور - از این سرزمین با نام امیرالمؤمنین ، با نام امام حسین، با نام شهدای كربلا، با نام ائمه معصومین 8 توانستند بروند و نام خدا، یاد اهل‌بیت 8 و آئین مقدس اسلام و فقه متین جعفری را در سرتاسر این كشور مستقر كنند و كشوری یك پارچه، محكم و مقتدر به وجود آورند.
 
این اقتداری بود كه از معنویت، از دین و از تعالیم اهل‌بیت  به وجود آمد. بزرگانی كه در این مدت در طول چند قرن در اردبیل پرورش پیدا كرده‌اند، همه همین خط مستقیم را نشان می‌دهند. خودِ شیخ صفی‌الدّین اردبیلی برخلاف آنچه بعضی گمان می‌كنند، یك صوفی مسلك از قبیل آنچه ادعا می‌شود نبود. او یك عالم، یك عارف، یك مفسّر و یك محدث بود. آن‌گونه كه مرحوم علامه مجلسی - بنا بر آنچه از او نقل كرده‌اند - ذكر می‌كند شیخ صفی الدّین اردبیلی در ردیف سیدبن طاووس و ابن فهد حلی- علمای فقیه و درعین حال عارف - قرار داشت و كسی بود كه در كنار علامه حلی در دستگاه شاه خدابنده توانستند جوانه‌های شیعه را در قرن هفتم و هشتم در این كشور به وجود آورند و پایه فقهی و متین و استدلالی آن را در حوزه های علمیه رایج كنند.
 
بعد هم فرزندان او عرفای مجاهدی بودند. لذا گفته‌اند اردبیل "دارالارشاد" است. یعنی اینجا كسانی هستند كه ارشاد به دین می‌كنند. بحث، بحث "دارالارشاد" است؛ بحث صوفی گری و كارها و سخن‌ها و دعواهایی از این قبیل نیست. بحث بر سر معنویّت دین و معنویّت شیعه و خاندان اهل‌بیت  است. لذا بعد از گذشت یكی دو قرن در اوایل صفویّه در قرن دهم، خورشید درخشان فقاهت شیعه، اوّل از بزرگانی بعد از چند قرن در دنیای فقاهت اسلامی و شیعی، از ایران درخشید یعنی مرحوم ملا احمد محقّق اردبیلی از این شهر سر بلند كرد. قرن‌ها فقهای شیعه از بلاد لبنان، شام، حِلّه و عراق بودند و علمایی از ایران در ردیف بزرگان فقهای شیعه، از بعد از قرن اول تا قرن‌های متوسط نداشتیم. اوّل كسی ‌كه در این میدان قدم گذاشته است یك فحل اردبیلی است؛ یك عالم بزرگ، یك زاهد، یك عارف و یك محقّق. خدا را شكر می كنیم كه سلسله دیانت و شجاعت و قوّت معنوی این مردم در كنار سلسله پیشرفت علم و تقوا در طول زمان در این سرزمین امتداد پیدا كرده است. 
 
مردم اردبیل از قبل از دوران صفویّه هم جزو معدود مردمی در كشور ایران هستند كه توانستند لشكریان مغول را دو مرتبه شكست دهند. لشكریان مغول هر جا می رفتند مردم را با ارعاب وادار به عقب‌ نشینی می كردند. لشكریان مغول در اردبیل دو مرتبه از مردم شكست خوردند و عقب‌ نشینی كردند. بعد هم این طوایف و ایلات شجاع و مردم مؤمن توانستند اینجا را نقطه شروعی قرار دهند كه ایران بزرگ شیعی و مقتدر در دوران صفویّه به وجود آید.

البته به شما بگویم در دوران حكومت قاجاریه و حكومت پهلوی، صفویّه مورد بغض بودند و به دلایل معیّنی اردبیل هم مورد بی اعتنایی قرار گرفت. همان‌ قدر كه صفویّه به اردبیل پرداختند، قاجاریه و بعداً پهلوی به این نقطه مرزی و دوردست، بی اعتنایی كردند. آن چیزی كه به یاد آنها نیامد، اردبیل بود! لذا این شهر و این منطقه سرسبز، حاصل‌خیز و بااستعداد كه هم استعداد كشاورزی دارد، هم استعداد صنعتی و هم امكان بازرگانی سالم خارجی، یكی از مناطق فقیر و محروم شمرده می‌شود. چرا؟ به خاطر انتقامی كه بعضی از حكام بعد از صفویّه می خواستند از این منطقه، از این مردم و از قبایل قزلباش آن روز كه از آنها دل پُری داشتند و بخشی از آنها در اردبیل بودند بگیرند."
منبع: صفوی، سید سلمان، عرفان تقلین: مبانی نظری و عملی عرفان و طریقت صفویه، انتشارات آكادمی مطالعات ایرانی لندن،  لندن، 1392 
.  مشروح بیانات مقام معظم رهبرى در جمع مردم استان اردبیل (۰۳/ 05/ 1379) منبع: پایگاه اطلاع رسانی دفتر مقام معظم رهبری.





نظرات() 

دولت آذربایجان بر سر دوراهی وهابیت و شیعه ایرانی

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 24 شهریور 1396-07:12 ب.ظ

آذربایجان



وهابیت تکفیری سال‌ها است که در برخی کشورهای خاورمیانه ریشه‌ دوانده و این روند هم‌چنان ادامه دارد. افغانستان و پاکستان از پایگاه‌های سنتی این تفکر به شمار می‌روند. عراق و عربستان هم اکنون تبدیل به جولانگاه تکفیری‌ها شده‌اند.


ادامه مطلب


نظرات() 

دبیرخانه دائمی نکوداشت شیخ صفی‌الدین اردبیلی

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 24 شهریور 1396-07:06 ب.ظ

شیخ صفی



دکتر اسحق صلاحی رئیس سازمان اسناد و کتابخانه ملی در مراسم افتتاح دبیرخانه دائمی نکوداشت شیخ صفی الدین اردبیلی که سه شنبه در سالن همایش های سازمان برگزار شد، با اشاره به تاثیر شخصیت شیخ صفی الدین اربیلی در تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران، گغت: شیخ صفی الدین شخصیتی بود كه طریقت دستیابی به حقیقت را با تفكر علوی و فاطمی گره زده و با بهره گیری از تعالیم قرآن، عرفان حقیقی اسلامی را نمایان ساخت.


ادامه مطلب


نظرات() 

شیخ صفی، شیعی یا حنفی؟/ به مناسبت هفتصدمین سالگرد وفات شیخ صفی‌الدین اردبیلی

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 24 شهریور 1396-07:01 ب.ظ




شیخ صفی

ادامه مطلب


نظرات() 

ساوالان

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 24 شهریور 1396-06:49 ب.ظ

  ساوالان با ارتفاع 4811 متر ، سومین قله مرتفع ایران می باشد كه در شمال غرب كشور و در استان اردبیل واقع شده است. در دهانه این آتشفشان خاموش و بر فراز قله این كوه ، دریاچه ای زیبا قرار گرفته كه سطح آن در مدتی طولانی از سال با یخ پوشیده شده است. كه منظره بسیار جالبی دارد

 

 ساوالان  آتشفشانی خاموش است كه شكل تقریبا مخروطی دارد و اكثرا از برف و یخ پوشیده شده است و چشمه های آب گرم و سرد معدنی فراوانی دارد و در حقیقت بلندترین كوه استان های آذربایجان غربی و شرقی محسوب می گردد .كوهستان عظیم وآتش فشان كه به زبان آذری ساوالان خوانده می شود از كوه های متعدد بلندی چون صائین ، نرمیق ، قوشه داغ ، و… تشكیل شده است. دامنه های این كوهستان در بخش مركزی از چهارسو به شهرستان های مشكین شهر و اهر در شمال ، تبریز در مغرب ، سراب درجنوب و اردبیل در شرق مشرف می باشد. سبلان به شكل مخروط زیبائی است و دهانه آتش فشان خاموش آن در حال حاضر به صورت دریاچه ای در آمده است. اطراف این دریاچه در تمام سال پوشیده از برف و یخ است. قله اصلی یا آتش فشان آن به نام سلطان ساوالان بلندترین نقطه آذربایجان و پس از دماوند بلندترین قله ایران است. كوهستان ساوالان از كانون های مهم آبگیر دائمی رودهای آذربایجان می باشد. دامنه های شمالی آن به دره رود قره سو و اهرچایی و دامنه های جنوبی آن به شاخه ها ی آجی چای منتهی می گردد. بنابراین  بخش عمده ای از آب های حوضه رود ارس و دریاچه ارومیه را تامین می كند در دامنه های ساوالان  چشمه های فراوان آب گرم وآب سرد معدنی وجود دارد از جمله موئیل سویی ، شابیل ، قوتورسویی و ...كه در فصول مختلف مورد استفاده اهالی مشكین شهر وگردشگران قرار می گیرد. در بالای قله  حفره ای وجود دارد كه دهانه آتش فشان بوده است و امروزه به صورت دریاچه ای در فصل گرم ظاهر می شود.





نظرات() 

زندگی نامه شیخ صفی الدین اردبیلی

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 24 شهریور 1396-06:30 ب.ظ

Image result for ‫شیخ صفی الدین اردبیلی‬‎

 

شیخ صفی الدین ابوالفتح اسحق بن شیخ امین الدین جبرائیل اردبیلی(۶۵۰-۷۳۵ه.ق) عارف و صوفی مشهور ایرانی ، كه سلاطین به سبب انتساب به نام او به صفویه یا صفویان موسوم شده اند . صفی الدین پسر سلطان جبرائیل بود و در اردبیل به دنیا آمد (۷۱۳ - ۶۳۱ خورشیدی برابر ۷۳۵ - ۶۵۰ قمری)

پدر و اجداد وی در قریه كلخوران اردبیل زراعت داشتند و پیشینیان آنها از قریه رنگین گیلان به اسفرنجان در حدود اردبیل آمده بودند. پدر او امین الدین جبرائیل نام داشت و می گویند با وجود مكنتی كه از راه كشاورزی به هم رسانیده بود، علاقه به عزلت و انزوا داشت و از معاشرت با خلق اجتناب می ورزید. صفی الدین در سال 650 قمری در محیط انزوای خانواده و در صفای زندگی روستایی به دنیا آمد. در عین اشتغال به مقدمات علوم رسمی، تمایلی به زهد و ریاضت یافت و به روزه داری و شب زنده داری پرداخت. گاه اوقات خویش را در مقابر اولیاء بسر می برد و گاه رویاها و مكاشفات صوفیانه می دید و گاه در كوه سبلان برای آنچه وی آنرا "ملاقات مردان خدا" می خواند، می رفت و در آن حال، از آب و خاك آن كوه چیزی به تبرك همراه می آورد. اینكه از علوم رسمی چه اندازه بهره داشت معلوم نیست اما از اقوال و احوالش، آشنایی كافی با علوم شرعی پیداست. به هرحال آنگونه كه از قول مؤلف "عالم آرای عباسی" بر می آید «مدتی به اكتساب فضایل و كمالات صوری پرداخت» و این كمالات او لامحاله، آن اندازه بود كه قرآن را حفظ كرد، در فرایض و سنن وقوف تمام یافت چنانكه از لغات عربی و فارسی و تركی و مغولی هم بهره مند گشت و به قول مؤلف "روضات الجنان" از اشعار و نكات و لطایف نیز محتظی شد

پیش از رسیدن به این مقامات، صفی الدین اسحق جوان ، ویژگی های خود را داشت . ابن بزار اردبیلی كه كتابی در ترجمه ی احوال و اقوال و كرامات او نوشته و پژوهشگران آن را مأخذی معتبر می شمارند، می نویسد صفی الدین در جوانی از بابت زیبایی و حسن صورت چنان بود كه او را " یوسف ثانی " لقب داده بودند و"… به سن بلوغ نا رسیده زنان در عشق او دست ها می بریدند " ولی " دل مبارك او از ایشان می رمید " و این حسن صورت در دوران بلوغ به مرتبه ای كه اولیاءالله " وی را پیر آذری خواندندی " و " جماعت طالبان او را زرین محاسن می گفتند " .او در زمان خویش مورد بزرگداشت مردم بود و مردم آن سامان او را به نام پیر و رهنما پذیرا بودند.از او دیوانی به زبان آذری در دست است. شیخ صفی هم‌زمان با الجایتو ایلخان مغول می‌زیست و سلطان محمد الجاتیو (معروف به خدابنده) با وی با حرمت تمام سلوك می كرد.

می گویند این ایلخان مغول، وقتی بنای شهر سلطانیه خویش را تمام كرد، در ضمنِ سایر مراسم و تشریفات، مشایخ و علماء عصر را هم در آنجا به مهمانی خواند. چون طعام پیش آوردند، شیخ صفی الدین اردبیلی و شیخ علاءالدوله سمنانی در دو جانب سلطان نشسته بودند. شیخ صفی الدین غذایی نخورد، اما شیخ علاءالدوله ابایی نكرد. سلطان پرسید كه اگر طعام ما حرام بود؛ شیخ علاءالدوله چرا خورد؟ صفی الدین جواب داد شیخ علاءالدوله دریاست؛ دریا را هیچ چیز نمی آلاید. شیخ علاءالدوله هم گفت: شیخ صفی شاهبازست، به هر طعمه ای میل نمی كند. این روایت كه در آثار صوفیه تا حدی به تواتر نقل شده است، حرمت شیخ را در نزد بزرگان عصر خویش نشان می دهد.

شیخ صفی خود پیشتر پیرو شیخ زاهد گیلانی بود و دختر او فاطمه خاتون را نیز به زنی گرفته بود. زهد و ساده‌زیستی او با وجود داراییش در آن زمان نامور بود. شیوه زندگی و گیرایی او و ناماوری خانقاهش به زودی برای او و فرزندانش پیروانی را از شام و تركیه و بخش‌های دیگر ایران فراهم ساخت. پس از او پسرش شیخ صدرالدین موسی جای پدر را گرفت.

صفی الدین به سبب كثرت ریاضت و مخصوصاً به جهت افراط در روزه و اجتناب از حیوانی، در اواخر عمر تدریجاً ضعیف و مكرر بیمار شد. در پایان عمر تقریباً به كلی از غذا افتاده بود و جز غذاهای ساده غیر حیوانی و آب قند، چیزی از گلویش پائین نمی رفت. با اینحال، تا ممكن بود در ادای وظایف شرعی اهتمام داشت. به علاوه خانقاه او محل اطعام فقرا و پناه ضعفا و مسكینان بود و همین نكته دستگاه او و اخلافش را همچنان محل محتاجان و درویشان می داشت. در مرض موت هم، "محافظت سفره و خدمت ضعفا" را با تأكید تمام، سفارش می كرد. در آخرین روزهای بیماری، در اثر ضعف شدید، تقریباً از سخن گفتن هم بازماند. فقط آهسته قرآن می خواند و آخرین سخنش این بود: «صلو علیه و سلموا تسلیماً». روز دوشنبه دوازهم محرم سنه 735 قمری، بعد از نماز صبح، در سن هشتاد و پنج سالگی وفات یافت و روز بعد به وقت نماز ظهر، در مجاورت خلوت خانقاه خویش دفن شد. هنگام وفات وی، پسرش شیخ صدرالدین موسی، در مسافرت بود و زن شیخ هم كه در ایام بیماری از شیخ مراقبت می كرد، چند هفته بعد از شوهر وفات یافت.

مذهب

 شیخ صفی الدین  پایه گذار دودمان صفوی  است كه مذهب اثنی عشری را به عنوان مذهب رسمی كشور تبلیغ كرد ه  و رواج دادند .

 دكتر عبدالحسین زرین‌كوب محقق و مورخ فقید هم، در كتاب مشهورش "جستجو در تصوف ایران" 

در هر حال سیادت شیخ صفی محل انكار نیست، "

  وجود نام ابوبكر و عمر در انساب خاندانش  بعید نیست كه  حمل بر كتمان و تقیه باشد.  زندگی شیخ صفی و اخلاف و اجداد او پراز از اظهار محبت و تكریم فوق العاده در حق اهل بیت رسول الله  (ص)می باشد و سیادت خود وی  و  تعظیم و تكریم آل پیغمبربیانگر مذهب ایشان است.

عارفانه ها  

▪ سوال كردند از آیت " یا اَیَّتها النفسِ المطمئنة ارجعی الی رَبِكِ راضیةً مرضیةً ، فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی ( فجر آیات ۲۷- ۳۰) مراد به این بهشت مضاف با حق تعالی چیست ، و آن بهشت كدام است ؟

ـ شیخ فرمود: كه نفس مطمئنه را دو صفت است ؛ صفت راضیه و صفت مرضیه . و بهشت دو نوع است : خاص و عام . بهشت عام آن است كه در آنجا اكل و شرب و شهوت است و آن از بندگان عام است كه مستوجب آن باشند ، اما بهشت خاص مضاف " و ادخلی جنتی " با حق تعالی ، از آن بندگان خاص است و آن لقاء و وصال و مشاهده است كه در آنجا اكل و شرب و شهوت را مدخلی نیست .

▪ در تحقیق این بیت عراقی :

گنج در جای خراب اولی تر است / گنج بود او ، در خرابی زان نشست

فرمود: عادت باشد كه گنج در جای خراب نهند تا كسی كه محرم نمی بود بدان پی نبرد . پس حق تعالی گنج اسرار خود را در خرابه ی خاكی انسان نهد تا كسی كه محرم نبود بدان پی نبرد و هر چه خرابه باشد شكسته باشد كه " انا عندالمنكسرةِ قلوبهم لاجلی" و حق تعالی را نظر با شكسته دلان است ، لاجرم گنج اسرار خود در دل های شكسته نهاده …









نظرات() 

جهان در مواجه با بحران کم آبی

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 24 شهریور 1396-05:42 ب.ظ


ادامه مطلب


نظرات() 

میانمار کجاست؟

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 24 شهریور 1396-12:52 ق.ظ

میانمار Myanmarکشوری است در آسیای جنوب شرقی. میانمار از شمال شرقی با چین، از شرق با لائوس، از جنوب شرقی با تایلند، از غرب با بنگلادش و از شمال غربی با هند مرز مشترک دارد و از جنوب غربی با خلیج بنگال و از جنوب با دریای آندامان محصور است. میانمار با مساحت ۶۷۸۵۰۰ کیلومتر مربع دومین کشور بزرگ آسیای جنوب شرقی است. این کشور ۱۹۰۰ کیلومتر مرز آبی دارد. در سال ۱۸۲۴ برمهBurmaتوسط بریتانیا اشغال و ضمیمه حکومت هند، مستعمره بریتانیا شد. در سال ۱۹۳۷ بریتانیا برمه را به همراه منطقه «آراکان» (Arakan) که اکنون به آن راخینRakhineنیز می‌گویند، مستعمره‌ای جدا از حکومت هند خواند و آن را برمه بریتانیا نام نهاد. تا اینکه در سال ۱۹۴۸ بریتانیا اجازه داد تا برمه استقلال یابد و از آن زمان به «میانمار» تغییر نام یافت. میانمار طبق آخرین آمار بدست آمده از جمعیتی بالغ بر ۵۵ میلیون نفر برخوردار است. ۷۰درصد میانمار بودایى هستند. در سال ۱۹۸۲ قانون حقوق شهروندی به تصویب رسید که به واسطه این قانون از میان ۱۴۴ اقلیت موجود در میانمار ۱۳۵ اقلیت حق شهروندی دریافت کردند و ۹ دسته از اقوام اقلیت از حق شهروندی محروم شدند که بزرگ‌ترین این اقلیت‌ها، قوم روهینگیاRohingyaاست. روهینگیا ۴% جمعیت میانمار را تشکیل می‌دهند و بیشتر در ایالت راخین در سواحل غربی میانمار ساکن هستند. آمار رسمی جمعیت روهینگیا ۶ میلیون نفر است اما طبق آمار غیر رسمی جمعیت این قوم که صد در صد آن‌ها مسلمان هستند به ۸ میلیون نفر می‌رسد.





نظرات() 

ورود اسلام به میانمار

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 24 شهریور 1396-12:45 ق.ظ

تاریخ گسترش اسلام در میانمار به قرن اول هجرى برمى‏گردد. بعد از ظهور اسلام و گرایش اعراب و ایرانیان به اسلام، دریانوردان عرب و ایرانى مسافرت‏هاى دریایى خود را انجام مى‏دادند و در مسیر خود همچنین دست‏به تبلیغ و دعوت مردم‏ به اسلام مى‏زدند. بعد‌ها بازرگانان مسلمان از مسیرهاى زمینى که از منطقه غربى ‏میانمار و ایالت آراکان این کشور مى‏گذشت ‏به مناطق غربى چین سفرمى‏کردند. بسیارى از این افراد در منطقه حاصلخیز و مستعد ساحلى‏ آراکان، اقامت کردند و اولین مناطق مسلمان نشین را ایجاد کردند. تاجران چینى در نوشته‏هاى خود از مناطق ایرانى‏نشین‏ در مرزهاى بین میانمار و یونن (ایالتى در جنوب غربى چین) در قرن‏سوم میلادى یاد کرده‏اند. امروز در حدود ۸ میلیون در میانمار هستند و یک زبان محلی به نام روهینگیا دارند که در واقع مسلمانان میانمار را امروز به همین نام می‌شناسند و این زبان هم ترکیبی از عربی، فارسی و ترکی است که نشان دهندۀ این است که اسلام از منطقۀ آسیای غربی به آن منطقه رفته است.

چگونگی آغاز بحران حاضر

موج جدید درگیری‌های میان آن‌ها از دو ماه قبل و به بهانه کشته شدن یک زن بدست مسلمانان آغاز شده است. ابتدا در ماه مه ۲۰۱۲ (۱۱ اردیبشهت تا ۱۱ خرداد ۱۳۹۱) ۱۱ مسلمان بی‌گناه به دست نظامیان کشته می‌شوند. پس از آن خبری منتشر می‌شود مبنی بر اینکه یک زن بودایی مورد هتک حرمت سه مرد مسلمان قرار می‌گیرد و کشته می‌شود. این سه مرد دستگیر می‌شوند و یک نفر از آن‌ها در زندان نظامیان می‌میرد و دو نفر دیگر اعدام می‌شوند.

در ماه ژوئن (۱۱ خرداد تا ۱۱ تیر) یک اتوبوس حامل مسلمانان مورد حمله بودائیان قرار می‌گیرد. این بار یک بودایی می‌میرد. متعاقب آن شبه نظامیان تندروی بودایی که «ماگ» خوانده می‌شوند، به مناطق مسلمان نشین در استان راخین حمله می‌برند و بیش از ۲۰ روستا و حدود ۲۰۰۰ واحد مسکونی را به آتش می‌کشند.

روز دهم ژوئن (۲۱ خرداد) آقای «تین سین Thein Sein» رئیس جمهور میانمار در استان راخین وضعیت فوق العاده اعلام می‌کند. حملات بودائیان تندرو به مسلمانان از این پس تحت حمایت ارتش آغاز می‌شود؛ ۱۰۰۰ نفر از مسلمانان بی‌گناه کشته، ۵۰۰ نفر زخمی و ۳۰۰ نفر ربوده شدند. این کشتار کماکان ادامه دارد. ولی از آنجا که دولت به هیچ خبرنگاری اجازه حضور در منطقه راخین را نمی‌دهد، کسی از ابعاد فاجعه باخبر نیست. البته تصاویری که در اینترنت قرار گرفته است، صحنه‌های دلخراشی را روایت می‌کنند. کشتار فجیع زنان و کودکان خردسال و یا نمایش صد‌ها جسد سوخته شده در محوطه یک مدرسه از جمله این صحنه‌ها و تصاویر است.

دولت میانمار برای رفع اختلافات و مشکلات میان مسلمانان و بوداییان، سیاست کوچ اجباری کل ۶ میلیون مسلمان روهینگیایی را از منطقه آرکان اتخاذ کرده است. به واسطه این سیاست اتخاذ شده از جانب دولت قریب به ۱۵۰ هزار نفر از مسلمانان آرکان به بنگلادش، ۵۰ هزار نفر به تایلند و ۴۰ هزار نفر به مالزی و تعداد قابل توجهی به دیگر کشورهای آسیایی مهاجرت کردند. در آخرین اظهار نظر رییس جمهوری میانمار بیان شده است که ۸۰۰ هزار نفر از این قوم را باید از میانمار اخراج کرد تا تنش‌ها پایان یابد.

 شمار زیادی از مسلمانان آواره (از ۹۰هزار نفر تا ۳۰۰هزار نفر) هم اکنون در اردوگاه‌های مناطق مرزی نزدیک به بنگلادش به سر می‌برند، اما از ظلم نظامیان میانمار و خشم طبیعت در امان نیستند؛ از یک طرف در اردوگاه‌هاى مرزى که در آن‌ها غذا به اندازه کافى یافت نمى‏شود، گرسنگی، باران‌های موسمی و بیماری‌های واگیر آن‌ها را آزار می‌دهد و از طرف دیگر، به گفته نشریه انگلیسى «ساندى تایمز» Sunday times، نظامیان مردم مسلمان را مورد ضرب و شتم قرار می‌دهند، به زنان در جلوی چشم دیگران تجاوز می‌کنند و هر کسی را که دلشان می‌خواهد به قتل می‌رسانند. آن‌ها اگر با قایق به بنگلادش فرار کنند، پذیرفته نمی‌شوند چون دولت داکا می‌گوید گنجایش پذیرش بیش از ۳۰۰ هزار آواره میانماری را ندارند. اگر به تایلند بگریزند، به دریا برگردانده می‌شوند تا بر اثر گرسنگی و تشنگی بمیرند و یا امواج اقیانوس آن‌ها را ببلعد. به همین خاطر، در سرزمین مادری خود می‌مانند و منتظر مرگ می‌نشینند؛ مرگی که یا به دست بودائیان متعصب و تحریک شده رقم می‌خورد و یا بر اثر خشم طبیعت، باران‌ها و گردبادهای موسمی و بیماری‌های واگیر و خطرناک از راه می‌رسد.

… دکتر «محمد عزمی» فعال حقوق بشری و عضو اتحادیه تشکل‌های اسلامی مالزی با بیان اینکه کاروان دریایی کمک به مسلمانان میانمار در حال شکل‌گیری است، گفت: اکنون قریب به ۲۰۰ هزار مسلمان آواره در میانمار وجود دارند و آمار کشته‌ها به ۵۲ هزار نفر رسیده است و این در حالی که بیش از ۵۰ روستا و ۲۶ مسجد کاملا به آتش کشیده و ویران شده‌اند. متاسفانه خواهران و برادران مسلمان منطقه آرکان عملا در محاصره قرار گرفته‌اند و هیچ راه زمینی یا دریایی‌ای برای ارتباط منطقه آرکان با بیرون وجود ندارد. به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از النشره، سازمان عفو بین الملل Amnesty internationalبا اذعان به قتل عام مسلمانان میانمار که با اطلاع کامل دولت این کشور صورت می‌پذیرد، در گزارشی اعلام کرد: تعداد کشته شدگان در جریان حملات بوداییان به مسلمانان به ۲۰ هزار نفر رسیده است.

سابقه‌ی ظلم و خشونت میانمار علیه مسلمانان

تقریباً تا سال ۱۷۷۴ میلادی مسلمانان در آنجا مشکل نداشتند، در آن مقطع یک بودایی به نام بوداپایا در آن منطقه به قدرت می‌رسد و با مسلمانان بنای ناسازگاری می‌گذارد و اجرای قوانین اسلامی را ملغی می‌کند. از آن زمان به بعد اختلافات مسلمانان میانمار با دولت شروع می‌شود. از آن زمان است که حقوق مسلمانان نادیده گرفته می‌شود، تبعیض‌ها تشدید می‌شود و مسئله مسلمانان به تدریج به عنوان یک معضل مطرح و کشورهای منطقه متوجه این موضوع می‌شوند و حتی به سطح بین المللی نیز می‌رود و تا امروز نیز از موضوعات حقوق بشری در سطح بین الملل است. در این مدت تعدادی از مسلمانان گروه‌های چریکی تشکیل دادند و مبارزاتی هم داشتند و برخی برای اینکه از این وضعیت‌‌ رها بشوند، به کشورهای هند و بنگلادش مهاجرت کردند و در آنجا زندگی می‌کنند.

ارتش ظالم میانمار، روهینگیا را در ۱۹ عملیات نظامی از سال ۱۹۶۲ تاکنون مورد هدف قرار داده است. عملیات در حال اجرای ناساکا، رفتار غیر انسانی با جمعیت روهینگیا داشته و مردم آن را قتل عام و شکنجه می‌کند. درسال ۱۹۷۸ در عملیاتی به نام ناگامین (شاه اژد‌ها) حدود ۲۰۰ هزار نفر به بنگلادش فرار کردند. دولت در سال ۱۹۸۲ تابعیت مسلمانان را لغو کرد و آن‌ها را تحت فشار قرار داد به طوری که تا سال ۱۹۹۲ حدود ۳۰۰ هزار مسلمان مجبور به مهاجرت از کشور و فرار به بنگلادش شدند و اکثراً اعدام، دستگیر و یا مورد تجاوز واقع شدند. بار‌ها مسلمانان به بنگلادش و تایلند فرار کرده‌اند ولی در ساحل این دو کشور اجازه ورود نداشته و کشتی آن‌ها را غرق کرده‌اند. در سال ۲۰۰۸ گردباد «نارجیز» میانمار را درنوردید. دولت نیز با ممانعت از رسیدن کمک‌های بین المللی به اقلیت‌های غیربودایی (مسلمانان و مسیحی‌ها) مرگ شمار زیادی از آن‌ها را رقم زد.

حال به برخی از ظلم‌ها و ستم‌هایی که در حق این مردم روا داشته می‌شود و نهادهای رسمی بین المللی از جمله سازمان ملل آن‌ها را اعلام کرده است، اشاره می‌گردد:

•رژیم میانمار از صدور کارت هویت برای مسلمانان امتناع می‌کند و به همین خاطر این مردم نمی‌توانند در داخل کشور تردد کنند. علاوه بر آن، دولت برای مسلمانان گذرنامه صادر نمی‌کند و لذا آن‌ها از مسافرت‌های خارجی محروم هستند؛

•دولت میانمار به مسلمانان روهینگیا اجازه سفرنمی دهد و اگر آن‌ها بخواهند از یک روستا به روستای دیگر بروند باید مبلغی را به عنوان مالیات به دولت بپردازند.

•تحصیل در دانشگاه‌ها برای مسلمانان ممنوع است؛

•مسلمانان نمی‌توانند در ادارات دولتی استخدام شوند؛

•مسلمانان بدون کسب مجوز نمی‌توانند ازدواج کنند و برای گرفتن این مجوز هم باید مالیات بدهند و پس از ازدواج نیز نمی‌توانند بیش از دو فرزند داشته باشند؛

•بالغ بر ۴۰ هزار نفر از کودکان روهینگیا در غرب میانمار به این خاطر از هرگونه تحصیل و سفر و… محروم هستند که والدین مسلمان آن‌ها بدون اجازه دولت ازدواج کرده‌اند و خودشان جزو فرزندان سوم و یا چهارم هستند. این کودکان شناسنامه ندارند؛

•خانواده‌های مسلمانان میانمار مجبور هستند تا در هر سال یک عکس خانوادگی را که شامل تمامی اعضای خانواده آن‌ها باشد به دولت تحویل بدهند و در صورتی که نوزاد جدیدی در خانواده آن‌ها متولد شده و یا یکی از اعضای خانواده آن‌ها درگذشته باشد باید مبلغی را به عنوان مالیات به دولت بپردازند.

•آن‌ها اغلب برای بیگاری (کار اجباری) برده می‌شوند و از آن‌ها به زور اخاذی می‌شود؛

•خدمات عمومی مثل خدمات بهداشتی و آموزش و پرورش از مسلمانان روهینگیا دریغ می‌شود و بی‌سوادی در میان آن‌ها تا ۸۰ درصد است و در واقع، هیچ نهادی وجود ندارد که مشابه دولت آن‌ها را سرپرستی نماید؛

•این مسلمانان حق مالکیت بر زمین را نیز ندارند. این آزار‌ها و شرایط ضدانسانی بسیاری از بومیان روهینگیا را وادار می‌کند که از زادگاه خود به سمت کشورهای بیگانه مثل بنگلادش، تایلند و مالزی بگریزند، اما اغلب جان خود را از دست می‌دهند و یا به جای اول بازگردانده می‌شوند.

•مسلمانان روهینگیا اجازه تعمیر و نوسازی مساجد و یا مدارس خود را بدون مجوز دولت ندارند و هر کسی که اقدام به نوسازی این بنا‌ها کند زندانی می‌شود و از همین رو به مدت ۲۰ سال است که در این منطقه مسجد و یا مدرسه جدیدی ساخته نشده است.

•اگر مسلمانی در میانمار قصد دایر کردن فروشگاهی را داشته باشد باید با یک بودائی شریک شود. فرد بودائی در این شرکات هیچ سهمی را نمی‌پردازد اما از سود حاصل از این فروشگاه بهره‌مند می‌شود.

•دولت ژنرال «نی وین Ne Win» ‏ پس از روی کار آمدن در ۱۹۶۲ رفتن مسلمانان ‏به حج را ممنوع اعلام کرد تا آنکه در ۱۹۸۰ پس از گذشت ۱۸ سال به‏ هفتاد نفر از مسلمانان اجازه داده شد، جهت انجام فرایض حج ‏به ‏مکه مشرف شوند و متعاقب آن عده‏اى از مسلمانان نیز جهت ‏شرکت در کنفرانسهاى مختلف اسلامى اعزام شدند.

•«تین سین»، رئیس‌جمهور فعلی میانمار جمعیت ۸۰۰ هزار نفری مسلمان روهینگیا در این کشور را قومیتی خارجی دانست و گفت: مسلمانان شهروند میانمار نیستند یا باید در اردوگاه‌های آوارگان متمرکز یا اخراج شوند.

•خانم «آنگ سان سوچی» Aung San Suu Kyiرهبر مخالفان دولت میانمار و رهبر حزب «ان. ال. دی» (اتحاد ملی برای دموکراسی) National League for Democracyنیز که به تازگی (پس از ۲۱ سال) از حبس خانگی آزاد شده است و اخیرا در یک تور اروپایی با اغلب رهبران اتحادیه اروپا دیدار و گفتگو داشته و همچنین مورد تمجید بسیاری از همین رهبران به خاطر ژست‌های حقوق بشری خود قرار گرفته نیز تاکنون هیچ موضع‌گیری و اظهار نظری درباره کشتار فجیع مسلمانان به دست هم کیشان خود نکرده است و حتی اعلام کرده است که این افراد میانماری نیستند.

این درحالیست که پخش تصاویر کشتار مسلمانان میانمار به دست بودائیان طی روزهای اخیر که به طرز مشکوکی از جانب رسانه‌های اصلی جهان نادیده گرفته شده است، لزوم توجه جدی و همت کشور‌ها و سازمان‌های اسلامی برای حمایت از مسلمانان فراموش شده میانماری را می‌طلبد. یک ماه اخیر در کنار بعضی از پایگاه‌های اینترنتی، رسانه‌های اندونزی، مالزی، شبه قاره و تلویزیون‌های پاکستان و ایران تحولات ایالت راخین را پوشش می‌دادند. با این حال، هنوز رسانه‌های تأثیرگذار بیین المللی مثل «سی ان ان»، «بی‌بی‌سی» و «الجزیره» در قبال تحولات غرب میانمار ساکت هستند. شیخ «عبدالمعروف» یکی از رهبران دینی میانمار در ارتباط با عمق مظلومیت هموطنان مسلمان خود گفت: مسلمانان برمه در سایه سکوت کشورهای مسلمان کشتار می‌شوند. هیچ ملتی تاکنون این گونه در میان این درجه از خونسردی و سکوت بین المللی و بی‌خیالی سرکوب نشده بود! «تون خین» رئیس سازمان «روهینگیا» می‌گوید: جامعه جهانی باید یک اقدام فوری در رابطه با وضعیت موجود در میانمار انجام دهد.

 میانمار عضو سازمان آسه آن (کشورهای آسیای جنوب شرقی) (ASEAN: Association of South-East Asian Nations) است. در آ سه آن چند کشور مهم مسلمان وجود دارند مثل اندونزی، مالزی، برونئی و یک بخش زیادی از مسلمانان در فیلیپین و تایلند زندگی می‌کنند. باید با این کشور‌ها رایزنی صورت گیرد تا سازمان آسه آن نیز موضع قوی در ارتباط با این موضوع بگیرد.

علل و ریشه‌های بحران در میانمار

۱. تبعیض نژادی

به گفته «سلکوم کولاک اوغلو» کار‌شناس ترک حاضر در سازمان تحقیقات استراتژیک بین الملل آنکارا، دولت میانمار از زمان استقلال 


ادامه مطلب


نظرات() 

عزاداری ترک‌های تهران

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 24 شهریور 1396-12:14 ق.ظ

شب عاشورای حسینی هئیت شاه حسین گویان در میدان منیریه تهران 


ادامه مطلب


نظرات() 

بلوچ ها كیستند؟

نوشته شده توسط : قارانقوش
پنجشنبه 23 شهریور 1396-07:24 ب.ظ

مردمشناسان از نگاه اندام، اندازة جمجمه، گونه و رنگ چشم و مو آنان را هندوایرانی می دانند. ایوانف ریشه و تبار بلوچ ها را ایرانی می داند اما نه به گونة ایرانی های خاوری و كُردها و كرزن بر پایة برآیند پژوهش زبانشناسان زبان بلوچ ها را از شاخة ایرانی زبان های هندواروپایی دانسته است. زبان بلوچی از گروه زبان های ایرانی باختری است و با زبان ایرانی میانه و پارتی خویشاوند است. خویشاوندی بلوچی با زبان های شمال باختری ایران می تواند راهی برای یافتن خاستگاه آنان باشد.

گیلان خواستگاه كوچ و بلوچ:
بلوچ ها و كوچ ها چگونه در كوهستان های كرمان پدیدار شدند؟ در فتوح البلدان بلاذری و تاریخ طبری كه در سده های دوم و سوم نگاشته شده اند به هنگام نگاشتن رویدادهای كرمان یادی از كوچ و بلوچ ها نمی رود. پس بی گمان آنان در آن زمان در كرمان نمی زیسته اند. كجا بوده اند؟ برخی در این تلاشند كه آنان را باشندة شمال خاوری ایران در مرز شمالی خراسان بدانند و می گویند كه آنان در برابر تازش هیاطله از سرزمین و زیستگاه خود گریخته و رو به جنوب نهاده اند و با تازش مغولان و تیمور به بلوچستان امروز آمده اند، كه نمی تواند راستینه ای در تاریخ باشد. 

بی گمان راه كوچ آنان از شمال باختری ایران به جنوب خاوری بوده است. تاریخنگار بلوچ جعفری می نویسد كه بلوچ ها از دو راه راهی جنوب خاوری شده اند یكی راهی كه از حلب در سوریه می آمد و دیگر راهی از كوهستان البرز.

سخن من بر سر راه دوم است. پژوهشگران بسیاری بلوچ را از باشندگان سرزمینی در جنوب باختری دریای خزر دانسته اند. 
هنوز در میان تالش ها ضرب المثلی هست كه می گوید « بلوچ مرز نمی شناسد» و شاید این از آن رو باشد كه به گاه همسایگیشان بارها مورد تازش بلوچ ها بوده اند. ضرب المثل دیگری میان تالش هاست بدین گونه كه « آرام آواز نخوان بلوچی بخوان » یعنی بلوچ با آوای بلند آواز می خواند. هیچ نشانی بر زیستن بلوچ ها در هزار سال پسین در كوهستان های باختر سپیدرود در مرز میان استان های گیلان و زنجان و آذربایجان خاوری نیست و بی گمان این ضرب المثل ها نشانی بر همسایگی آنان در روزگاران بسیار دور دارد.
گر كوچ را بدانگونه كه امروز در گیلكی كوچك معنی دارد كوچك بپنداریم در برابر آن بلوچ در زبان مردم كوه نشین گیلان معنی تنومندی دارد مانند « بلوچه گو » كه به معنی گاو تنومند است و براین پایه می توان پنداشت كه بلوچ های باشندة آن زمان گیلان تنمومند بوده اند و كوچ ریز اندام. ضرب المثلی در گیلكی هست بدین گونه كه « بلوچ دونه او جور جورون چه خبره » یعنی بلوچ می داند كه آن بالا بالاها چه خبر است كه نشان بر بلندی اندام یا بركوه نشینی بلوچ دارد و ضرب المثل « بلوچی سپر نِخّی » یعنی لوچ سپر نمی خواهد كه شاید نشان بر پردلی بلوچ در جنگ داشته باشد. 

هنوز در میان بلوچ ها برای نام بردن از گروه های گوناگون مردم پسوند « زای » به كار می رود كه همسان واژة « زّی » گیلكی به معنی فرزند و زاده است و زای بلوچی نیز همین معنی را دارد.
افتخارات بلوچستان برای ایران:

كوروش ، بنیانگذار  هخامنشی در ایران آنها را تشویق كرد تا در ایالات شمالی ایران در نواحی همجوار دریای سیاه یعنی در كردستان ، ارمنستان و گیلان ساكن شوند، بلوچ ها مدت یك هزار سال در این مناطق كوهستانی اقامت داشتند ، دست به سلاح بردند و به عنوان نخبگان سپاه هخامنشی و ساسانی خدمت كردند. به نوشته محمد سردار خان در عهد هخامنشیان ، كیانیان و ساسانیان، بلوچ ها ستون فقرات نیروهای نظامی پادشاهان باستانی ایران بودند. در اواخر عهد ساسانی و مقارن ظهور اسلام ، بلوچ ها از شمال و شمال غرب به جنوب ایران در كرمان مهاجرت كردند و تا حمله مغول در آنجا اقامت داشتند و پس از آن باردیگر به جانب شرق هجرت كرده و در مناطق كنونی ساكن شدند. قدیمی ترین منبعی كه در آنجا اقامت داشتند و پس از آن باردیگر به جانب شرق هجرت كرده و در مناطق كنونی ساكن شدند . قدیمی ترین منبعی كه در آن واژه بلوچ اشاره شده ، شاهنامه فردوسی اثر حماسی ـ ملی ایران است كه در قرن دهم میلادی ـ چهارم هجری ـ به نظم درآمد . فردوسی جنگجویان بلوچ را به شجاعت و مردانگی ستوده است

سابقه تمدن انسانى در بلوچستان
به عقیده دانشمندان براى یافتن پناهگاههاى انسان «پالئولیتیك» باید در مثلث شیراز، مشهد، زاهدان و بخصوص در ناحیه بم و كوه آتشفشانى تفتان در بلوچستان به جستجو و بررسى پرداخت. 

در گذشته‏ ها پیوسته یك ارتباط واقعى بین تمدنهاى انسانى وجود داشته است. وجود آثار تمدنهاى باستانى در كنار رودهاى بزرگ مانند: فرات، كارون، دجله، نیل، سند و هیرمند ناشى از همین ارتباط است. رودهاى بمپور، سرباز، ماشكیل و لادیز در بلوچستان نیز از نواحى زیست ساكنان اولیه فلات ایران بوده است.

امروزه آن تصور كه بلوچستان در نتیجه معجزه و بصورت افسانه‏اى در كره زمین سر در آورده، كم رنگ شده است چون با تحقیقات چندساله باستان شناسان سابقه مدنیت در این سرزمین آشكار شده است. زیرا از ظروف سفالى بدست آمده در نواحى بمپور، خوراب و ... در بلوچستان كه مربوط به حجر مى‏باشند، وجود تمدن اولیه در این سرزمین روشن مى‏شود.

بنابه عقیده غالب باستان شناسان تمدن بلوچستان واسطه‏اى بین دو تمدن بزرگ سومر در غرب و هند در شرق بوده است. و نه تنها از آنها تأثیر پذیرفته است بلكه بر آنها تأثیر نیز گذاشته است. بلوچستان و ایران هر زمان كه توسط بیگانگان مورد هجوم واقع شده، دچار تفرقه و تجزیه شده است اما وحدت سیاسى فلات ایران و اندیشه وحدت ملى به عنوان عواملى بوده‏ اند كه نفوذ نیروهاى خارجى را به تحلیل برده ‏اند. 
بلوچستان قبل از اسلام:
بنا بر روایاتی بلوچ ها پیش از اسلام پیرو مذهب زرتشت بودند ، ولی از سال 24 هـ.ق كه در زمان ظهور اسلام و حمله اعراب به دین اسلام گرویدند.، مردم بلوچستان به دین اسلام گرویده و همگی مذهب تسنن حنفی دارند ، به استثنای تعداد كمی شیعه كه در بزمان و دلگان سكونت دارند. در مورد پراكندگی سكونت بلوچ ها باید گفت بلوچستان به طور كلی بین ایران ، پاكستان و افغانستان تقسیم شده است .

مكا:

در كتیبه های داریوش هخامنشی مكا قومی غیر پارس بودند و چهاردهمین ساتراپی هخامنشی به شمار می امدند. مكاها یا همان بلوچها در مكانی به اسم مكران كه همان بلوچستان هست می زیستند. مادها و مكاهاوسكاهاو... اقوام غیر پارس اما اریایی بودند.

واژه بلوچ و معنای ان از دیدگاه مورخان:

بیشترینة باشندگان بلوچستان بلوچ ها هستند. هرتسفلد نام بلوچ را برگرفته از رویة مادی واژة « برازاـ واچیا » BRAZA- VACHIYA ( فریاد بلند) كه در زبان پارسی باستان نیز بدین گونه است، می داند و مُكلِر آن را برگرفته از واژة گدروسیا GEDROSIA در زبان یونانی كهن

بلیو نام بلوچ را برگرفته از واژة « بالااِچا »BALAECH A دانسته و گیلبرتسن آن را برآمده از واژة سانسكریت « مالِچا » MALECHA به معنی دون دین می داند

جعفری واژة بلوچ را برآمده از به هم پیوستن دو واژة « پّهل » ( پهلوان ) فارسی و « اوچ » ( بلند ) سنسكریت به معنی پهلوان بُرز و بلند بالا دانسته و نوشته كه جت ها كه در زمان ساسانیان به بلوچستان آمدند و باشندة این دیار شدند آن گاه كه تازه از راه رسیدگانی بلند بالاتر از خود را دیدند آنان را بلوچ نامیدند

راولینسن نام بلوچ را دگرگون گشتة نام بلوص شاه بابل دانسته و سایكس می نویسد كه این گروه چون در سرزمین كوسان در خاور كرمان می زیستند كوسی و كوشی نامیده شدند و كوش و بلوص پس تر به گونة كوچ و بلوچ در آمد.

در برهان قاطع بلوچ « تاج خروس » دانسته شده و اعتمادالسلطنه در مراه البلدان نوشته كه چون مردم بلوچ لخت به دنیا آمدند و توان پوشاندن خود را نداشتند به بّلُخت شهره شدند و بّلُخت پس تر به رویة بلوچ در آمد.

از آن چه كه آمد در می یابیم كه بلوچ ها باشندگان بلوچستان امروز نبوده اند و به گمان پیرامون سال های پسین دوران فرمانروایی ساسانیان و سده های آغازین اسلامی پا بر این دیار نهاده اند. از آن روست كه باید ریشة نژادی آنان را جُست و سرزمینی را كه آنان از آن به راه افتاده و به سرزمین امروزی خود آمده اند یافت.






نظرات() 

مناطق پارینه سنگی ایر ان

نوشته شده توسط : قارانقوش
پنجشنبه 23 شهریور 1396-07:21 ب.ظ


هفده غار و پناهگاه سنگی در اطراف خرم آباد مانند غار كنجی،قمری،ارجنه،كه آثار آنها متعلق به پنجاه هزار تا سی و هشت هزار سال پیش است

كوهدشت لرستان و نزدیكی كوه سرساهون،مانند هومیان كه این منطقه در ارتفاع دو هزار متری از دریا قرار دارد و احتمالا فقط در تابستان استفاده میشده است
دره هولیلان در كنار رود سمیره كه هفت محل در آنجا شناسایی شده است. دو محل پناهگاه سنگی و بقیه محلهای باز هستند و نزدیك پل باریك قرار دارند
غرب دریاچه ارومیه نزدیك شهر ارومیه در غار تمتمه كه در ارتفاع 1500 متری از سطح دریا قرار دارد و احتمالا فقط در فصل گرما مانند تابستان استفاده میشده است 
اطراف كرمانشاه مانند غار بیستون ،غار خر ،پناهگاه سنگی ورواسی، غارهای مر تاریك ،مر آفتاب ، مردودر. دو محل دیگر نیز در نزدیكی هرسین كرمانشاه كشف شده اند
سایر محلهای مهم دیگر عبارتند از یك محل نزدیك جهرم، اشكفت گاوی در كنار رود كور فارس،غار كه آرام در شمال ایران، غار خونیك نزدیك بیرجند، تل ابلیس كرمان ، حوالی تهران ، در حوضه مسیله ورامین جنوب تهران 

این آثار از یكصد هزار سال پیش تا هشتاد هزار سال پیش میباشند

مناطق پارینه سنگی جدیددوره زبرین
غارهای خر، یافته ،ارجنه ، پناهگاه سنگی ورواسی پاسنگر ،در غرب ایران اشكفت قادی بر می شور در ساحل دریاچه مهارلو همچنین اشكفت گاوی و در دره هولیلان در مار گورگلان سراب ،غار گاگل،سل مار،در مار، و دیگر نقاط 

آزمایشات انجام شده حدود سالهای سی و هشت هزار سال تا بیست هزار سال پیش تخمین زده اند




غار و تپه های پیش از تاریخ ایران


شهر دقیانوس هزاره پنجم پ م تا هخامنشی 
تپه حاجی فیروز هزاره هشتم پ م 
تپه موشلان هزاره هفتم و ششم پ م 
تپه ازبكی هزاره هفتم و ششم پ م 
قره تپه هزاره شش وپنج ش م 
تپه شورابه فلات عتیق 
تپه های شوش هزاره دهم پ م تا امروز 
سیلك از هزاره هفتم پ م 
تپه عبد الحسین هزاره دهم تا هفتم ش م
تپه سراب هزاره دوازدهم تا دهم پ م 
تپه یحیی هزاره پنجم پ م 
تپه تولایی سوزیانای عتیق 
یاریم تپه هزاره پنجم پ م 
چشمه علی ری از هزاره هفتم پ م 
پناهگاه ورواسی هزاره پنجم پ م 
غار علی تپه هزاره یازدهم پ م 
غار سهولان همه دوره ها 
منطقه باستانی یری هزاره اول پیش از میلاد 
ویند كلخوران دخمه های پیش از تاریخ 
تپه دینخواه هزاره سوم پ م 
حمام سنگی گیوی-نامشخص
 
غار تمتمه پارینه سنگی میانی

تپه علی كش هزاره نهم تا ششم پ م 
تپه چغابنوت هزاره هفتم تا سوم پ م 
تپه چغامیش دوره سوزیای عتیق تا هخامنشی 
نقش برجسته آنو بانی نی 
2200 پ م 
تپه جعفر آباد دوره سوزیانا 
تپه سگابی هزاره هفتم تا سوم پ م 
شهر سوخته هزاره چهارم و سوم پ م 
سرخدم لكی هزاره اول پ م 
تپه موشكی هزاره هفتم پ م 
تپه گنج دره هزاره نهم تا هفتم پ م 
تپه گوران هزاره ششم پ م 
تورنگ تپه هزاره پنجم پ م 
یانیك تپه هزاره ششم پ م 
تپه خالصه هزاره ششم پ م 
دره هولیلان هزاره سوم پ م 
شهدادهزاره چهارم پ م 
گوهر تپه از هزاره سوم پ م 
كوهدشت هزاره پنجم پ م 
غار كرفتو 
از پیش از ماه تا ساسانی 
كلاردشت-هزاره دوم پ م 
كردلر تپه - هزاره چهارم پ م 
قلی درویش
هزاره پنجم پ م 
قلعه کش دابوشت-هزاره سوم تا اول پ م






نظرات() 

گذری بر کتاب «اصول دستور زبان سومری»

نوشته شده توسط : قارانقوش
پنجشنبه 23 شهریور 1396-07:16 ب.ظ

کتاب «اصول دستور زبان سومری و تاریخ و باستان‌شناسی» زمینه آشنایی خواننده را با رویدادهای صد سال اخیر باستان‌شناسی و تاریخی در مورد سومریان فراهم می‌سازد. این کتاب که نخستین گنجینه شناخت فرهنگ و زبان سومری در ایران محسوب می‌شود، نوشته «جان لوییز هایز» است و فریدون عباسی آن را به فارسی برگردان کرده است.

روی جلد کتاب

خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا): کتاب «اصول دستور زبان سومری و تاریخ و باستان‌شناسی» با زبانی علمی، ولی ساده، آموزش‌های اساسی زبان سومری را ارایه می‌کند. اهمیت کتاب «هایز» در این است که شیوه «خودآموز» دارد و بدون معلم نیز قابل استفاده است. آنچه خواننده در این اثر آموزشی می‌تواند بیابد، عبارت‌های عمومی زبان سومری و نظام نگارشی آن است.

همراه با آن، یک رشته مباحث علمی هم مطرح شده است. هر درس شامل فهرست واژگان، نشانه‌های خط میخی، ترجمه و آوا نویسی آنهاست. در ضمن، تفسیر واژگان، تصویر دست‌نویس و عکس کتیبه، آوا نویسی، کلمه نویسی و ترجمه آنها نیز آورده شده است. از بحث‌های تاریخی نیز غفلت نشده و متن‌هایی برای تمرین و دوره کردن هر درس درج شده است.

هر چند که هنوز دانش زبان سومری در آغاز راه است و آن گونه که «هایز» نویسنده کتاب، گوشزد می‌کند، آثار گسترده‌ای درباره این زبان وجود ندارد. با این همه می‌توان این خودآموز زبانی را دریچه‌ای برای شناخت جهان رازآمیز و با شکوه سومری دانست.

کتاب با پیشگفتاری کوتاه درباره اهمیت زبان سومری، مشکلات این زبان و زمینه‌های تاریخی و کتیبه‌های مورد استفاده آغاز می‌شود. در این پیشگفتار، نویسنده یادآوری می‌کند که مطالعه سومر برای شناخت بین‌النهرین باستان، از بدیهیات است. افزون بر این که دانستن این زبان، مقدمه‌ای برای فهم زبان سامی هم است.

از نگاه «هایز»، «تنها از طریق دانش سومری می‌توان تفاوت بین ریشه سامی باستان کلمه اکدی و کلماتی را که تحت نفوذ زبان سومری ساخته شده‌اند، مشخص کرد» از سویی دیگر، همان گونه که مترجم کتاب اشاره می‌کند، برای ما شناخت زبان و تمدن سومری، آگاهی از بخش‌هایی از تاریخ سرزمین ایران، به ویژه در ناحیه جنوب، است. پیوند زبان سومری با گویش‌های شمال خلیج فارس نیز تاکید دیگری بر ضرورت شناخت این زبان است.

«هایز» می‌نویسد که دانشمندان زبان شناس، زبان سومری را به خوبی زبان اکدی نمی‌شناسند، زیرا شماری از ترکیبات صرفی (واژ شناسی) و نحوی زبان سومری روشن نشده‌اند. سپس برخی دیگر از دلایل ناشناخته ماندن بسیاری از جزییات این زبان باستانی را توضیح می دهد؛از جمله این که هنوز زبان هم خانواده سومری شناخته نشده است و از دید توارث زبانی پیدا نیست که این زبان مُرده است یا آن را باید زبانی زنده تلقی کرد.

«هایز» می‌نویسد که این مشکلات گاه ممکن است که دو ترجمه از یک کتیبه را آنقدر متفاوت کند که خواننده دچار این تصور بشود که با دو متن جداگانه رو به رو است. از این روست که محققان زبان سومری هنوز نتوانسته‌اند بر روی یک دستور زبان واحد توافق کنند،اما آنچه دلگرم کننده است و از میزان دشواری‌های زبان سومری می‌کاهد این است که این زبان صرف گسترده‌ای ندارد و فراگیری آن آسان‌تر از زبانی مانند زبان اکدی است.

نویسنده کتاب، این را یادآوری می‌کند که کتیبه‌های مورد استفاده او، همگی متعلق به سنگ نبشته‌های سلطنتی سلسله «اور» سوم (تقریبا ۲۱۱۲ تا ۲۰۰۴ پیش از میلاد) است. سلسله «اور» توسط «اور ـ نامو» تاسیس شد. حکومتگاه این پادشاه در شهر «اور» بود و فاصله زمانی سلطنت او از ۲۱۱۲ تا ۲۰۹۵ پیش از میلاد است.

در دوره فرمانروایی او و پسرش «شولگی»، قلمرو سومری‌ها تا جنوب بین‌النهرین گسترش یافت. با سقوط «اور» سوم و جانشینان «اور ـ نامو»، تمدن سومری نیز دچار انحطاط شد. «هایز» دوره «اور» سوم را دوران آرامش و ثبات بیشتر سرزمین‌های بین‌النهرین می‌داند و آن را «رنسانس سومری» می‌نامد. استحکام شهرها، بنای پرستشگاه‌ها، پاکسازی کانال‌ها و ترعه‌ها و تجارت با سرزمین‌های دیگر، از دستآوردهای این دوره است.

نکته مهم و دست کم امیدوار کننده از جهت شناخت زبان سومری ، آن است که «اور ـ نامو» و پسرش «شولگی» بسیار علاقه‌مند به تهیه متون فرهنگی بودند. چنین دلبستگی، سومرشناسان را یاری می‌کند تا این تمدن دیرینه و غنی را بهتر بشناسند. «هایز» در همین بخش، به صورتی گذرا، به کاوش‌های باستان‌شناسی قلمرو سومریان اشاره می‌کند.

کتاب «اصول دستور زبان سومری» به دو بخش تقسیم شده است و پیوست‌هایی ضمیمه کتاب است. در بخش اول، از طبقه بندی، لهجه‌ها، مشخصه‌های رده شناسی، زبان ترکیبی، زبان پیوندی، نظام نوشتاری، اصول ذاتی نگارش سومری، هجا نگاری، نظام آوایی یا واج‌شناسی، مصوت‌ها یا حروف صدا دار، صامت‌ها یا حروف بی صدای زبان سومری و مسایل زبان شناختی بسیار دیگر بحث می‌شود.

مطالب بخش دوم هم شامل دروس دستوری زبان سومری (۲۳ درس) است. پیوست‌ها دربردارنده موضوعات تاریخی، منابع بین‌النهرین، منابع فرهنگ لغت سومری، کتابشناسی و مرجع‌هاست.

بخش نخست شرح و توضیح این نکته‌هاست که زبان سومری، زبانی «منفرد و ایزوله» است،اما سومرشناسان می‌کوشند که این زبان را با زبان‌های دیگر مرتبط کنند. اختلاف درباره تلفظ لهجه‌ها خود مساله‌ای جداگانه است. از سویی دیگر، جدایی میان زبان سومری با زبان‌های هند و اروپایی و نیز زبان اکدی، دشواری‌های فهم زبان سومری را بهتر نشان می‌دهد.

از همین رو «هایز» مثال‌هایی در این باره می‌آورد؛ دو مولفه مشخصات ظاهری شیوه نگارش زبان سومری و اصول ثانوی این شیوه نیز مورد توجه او قرار می‌گیرد. این را نیز تذکر می‌دهد که خط مورد نگارش سومری، مجموعه‌ای از اندیشه‌نگاری و هجایی است. منظور از اندیشه‌نگاری، به کار بردن یک نشانه برای یک کلمه خاص است. درباره مشکلات نظام واجی و تلفظ هر صدای زبان سومری نیز اشاره‌های روشن گرانه‌ای آورده شده است.

بخش دوم «دروس دستوری» است. «هایز» متن‌هایی را از کتیبه‌های سومری می‌آورد و واژه به واژه درباره آنها توضیح می‌‌دهد. تفسیر واژه‌ها و هجانویسی آنها در تفهیم مطالب، خواننده را یاری می‌کند. بحث‌های تاریخی نیز بر آگاهی‌های او می‌افزاید.

بخش سوم شامل پیوست‌هاست. در این بخش درباره تاریخ سومر و دوره‌بندی آن سخن به میان می‌آید. این دوره‌ها شامل سومر کهن، سومر کلاسیک و سومر جدید است. منابع بین‌النهرین نیز پیوست دیگری است که خواننده را از دانش سومرشناسی آگاه می‌سازد. به همین گونه باید از پیوست سوم که درباره منابع فرهنگ لغات سومری است، یاد کرد. کتابشناسی انتهایی نام شماری از مهم‌ترین تحقیقات درباره سومر را در دسترس خواننده می‌گذارد.

چاپ نخست کتاب «اصول دستور زبان سومری و تاریخ و باستان‌شناسی» نوشته «جان لوییز هایز» با برگردان فریدون عباسی را موسسه فرهنگی انتشاراتی پازینه با شمارگان هزار نسخه با بهای ۱۸۷۵۰۰ ریال چاپ و منتشر کرده است.






نظرات() 

کتاب گیلان از آغاز تا پایان حکومت های خان سالار محلی

نوشته شده توسط : قارانقوش
پنجشنبه 23 شهریور 1396-06:32 ب.ظ

کتاب گیلان از آغاز تا پایان حکومت های خان سالار محلی، جلد اول از کتابی است که ناصر عظیمی در دست انتشار دارد. این کتاب تاریخ گیلان را برای نخستین بار از دوره ی سنگ تا  ضمیمه شدن گیلان به حکومت مرکزی در سال 1001 هجری قمری بررسی می کند. برای معرفی کتاب به نظر می رسد بهتر از هر نوشته ای پیش گفتار باشد.

پدید آورنده: ناصر عظیمی

نشر ایلیا ، رشت،  اسفند 1394، 530 ص.

پیش‌گفتار

کتابی که پیشِ روی خواننده‌ی فرهیخته قرار گرفته، کتابی است که کوشش دارد تاریخِ سکو نت و فعّالیت انسان در محدوده‌‌‌ای که امروز «گیلان» نامیده می‌شود را از پیش از تاریخ تا سال 1001  ه. ق ، یعنی زمانی که گیلان برای نخستین‌بار در زمان شاه‌عباس اول جزئی از حکومت مرکزی ایران شد، بررسی کند. بنابراین کتاب حاضر به نوعی، تاریخِ دورانِ جدایی‌گزینی گیلان از حکومت مرکزی در ایران نیز محسوب می‌شود. دورانی که ساکنان این سرزمین در حکومت های محلی خان سالار متعدد، زندگی اقتصادی، اجتماعی و سیاسیِ خود را به استقلال سامان داده بودند.

 در این کتاب روندی پی‌گرفته شده تا خواننده بتواند به دور از داستان‌گویی‌های معمول در عرصه‌ی تاریخ‌نویسی، مسیر و منظره‌ی تاریخی گیلان را بر پایه ی تزهای زیر از عصر سنگ تا سال 1001 هجری به تماشا بنشیند:

1 . جلگه ی گیلان(نواحی حدود کمتر از 100متری از سطح دریاهای آزاد)که بستر اصلی سکونت و فعالیت انسان ها محسوب شده و می شود،در حدود 8000 سال پیش(آغاز دوره ی نئولتیک یا نوسنگی) در اثر آخرین عقب نشینی دریای خزر به تدریج از آب خارج و هر بخشی از آن که از آب بیرون آمد، بلافاصله با جنگل های انبوه بارانی موسوم به هیرکانی پوشیده شد.

2 . گیلان در محدوده ی جنگل های انبوه بارانی خود ( هم در جلگه و هم در کوهستان جنگلی) از نظر میزان بارندگی نه فقط در فلات ایران بلکه در تمام محدوده ی خاورمیانه و شمال آفریقا از مراکش تا مرزهای غربیِ امروزیِ چین و هند پر باران ترین پهنه ی جغرافیایی محسوب می شود و از این منظر در تاریخ خود ویژگی منحصر به فردی برای سکونت وفعالیت  ایجاد کرده بود.

3 . جنگل های جلگه ای انبوه در گیلان همراه با شرایط ویژه ی گسترش وسیع زمین های باتلاقی و فقدان زهکشی زمین از آب های سطحی، استقرارهای انسانی عصر نئولتیک در جلگه را با دشواریهای بسیار مواجه کرد و در نتیجه استقرارهای انسانی نه فقط در دوره ی نئولتیک بلکه تا سالهای طولانی بعد حتا تا اواخر دوره ی آهن نیز در محدوده ی جلگه ی گیلان ناممکن بود.

4 . پیش از پیدایش جلگه ی گیلان، نواحی کوهستانیِ جنوبِ جنگلهای انبوه بارانی یعنی دشت ها و دره هایی که در نواحی مرتعی و حاشیه ی جنگل های بین دره ی رودخانه ی سفیدرود تا دره ی رودخانه ی پلرود واقع شده بود ، بستر منحصر به فرد استقرار گروه های انسانیِ کم شمار عصر سنگ محسوب می شدند.

5 . به طور کلی محدوده ای که امروز گیلان نامیده می شود به دلیل محصور بودن از شمال توسط دریای متلاطم خزر، در جنوب با ارتفاعات هلالی و دولایه ی البرز - قافلانکوه به همراه شرایط دشوار زیستی به ویژه در نواحی جلگه ای آن یکی از منزوی ترین پهنه های جغرافیایی در فلات ایران در آغاز تاریخ محسوب می شد و در نتیجه از جریان های تمدن حَضَری پیرامون و تاثیرات آن برای سالها دور ماند.

6 . جلگه ی گیلان به دلیل شرایط ویژه ای که داشته، خود خالق تمدن های حضری اولیه نبوده و در نتیجه با پیدایش تمدن های پیشین در پیرامون آن نظیر گوبوستان در شمال غربی گیلان( در ساحل جنوبی باکو)، قفقاز وآذربایجان در شمال غربی و غرب، زنجان و قزوین در جنوب ، دشت گرگان و کلاردشت در شرق متاثر بوده و به دلیل شرایط ویژه ی طبیعی و جغرافیایی خود برای تاثیر پذیری از این تمدن ها زمانی بس دراز ، فصل طولانی تدارک را برای پذیرش زیست گاه های انسانی  پشت سر گذاشته است.

7. در آغاز عصر فلز یعنی در دوره ی مس و برنز،جلگه ی گیلان به دلیل شرایط ویژه ی جغرافیایی هنوز فاقد سکونت وفعالیت بود و سکونت در نواحی کوهستانی خارج از جنگل نیز بسیار کم شمار و احتمالاً هنوز تنها از پهنه ی قابل استقرار این دوره یعنی از دره ی رودخانه ی سفیدرود تا دره ی رودخانه ی پلرود تجاوز نمی کرد اما به ناگهان در دوره ی آهن به ویژه از آغاز هزاره ی نخست پیش از میلاد دوبخش از گیلان یعنی ناحیه ی مارلیک – دیلمان(در دو حوزه ی آبخیزِ  همجوار یعنی حوزه ی سفیدرود و پلرود) و ناحیه ی تالش به سرعت با استقرارهای آهن روبرو شد که محصول پیدایش شرایط ژئوپولتیکی معینی در تحولات تاریخی پیرامون آن به ویژه در غرب و شمال غربی محدوده ی ایران امروزی بود.

8 . استقرارهای ناگهانی دوره ی آهن در خارج از پوشش های جنگلیِ جلگه ای و کوهستانی گیلان بدون پیشینه ی تمدنی مشخص و برجسته ی دوره ی مس و برنز در ناحیه ی مارلیک – دیلمان و تالش به ویژه از هزاره ی نخست پیش از میلاد نشان از تحول در ژئوپولیتک منطقه در غرب و شمال غربی ایران جایی که در معرض شدید غارتگری های آشوریان به ویژه در سرشاخه های دره ی قزل اوزن در جنوب دریاچه ی ارومیه قرار داشت و غارتگری های سالانه و مداوم و طولانی با خشونت عریان و کم نظیر در آن سبب ساز تاراندن ناگزیر ساکنان این ناحیه در امتداد دره ی قزل اوزن به نواحی دوگانه ی تمدنی دوره ی آهن گیلان با موقعیت ویژه ی استراتژیک و ایمنی خاص و در نتیجه ضمن آن که عامل اصلی پیوند با اورارتوئییان یعنی دشمن اصلی و قدرتمند آشوریان شد، به پیدایش تمدن های مارلیک – دیلمان و تالش نیز انجامید.

9. سقوط آشوریان در سال 614 پیش از میلاد به دست مادها، شرایط ویژه ی ژئوپولتیکی مولد و شکوفایی تمدن دوره ی آهن در گیلان را برای همیشه از میان برداشت و در نتیجه افول تمدن آهن گیلان در پهنه های خارج از  جنگل  جلگه ای و کوهستانی با تشکیل دولت ماد و با ناپدید شدن شرایط ژئوپولتیکی فوق آغاز و اگر چه با فراز و فرودهایی همچنان در همان حوزه های جغرافیایی پیشین در دوره ی باستان نیز تداوم یافت لیکن دیگر  چون گذشته فروغی نداشت.

10. تمدن دوره ی آهن گیلان در بین دره ی سفید رود تا دره ی پلرود و تا حدودی ناحیه ی تمدنی تالش علاوه بر شرایط ویژه ی ژئوپولتیکی بوجود آمده از هزاره ی اول پیش از میلاد تا سقوط دولت آشور ، محصول شرایط طبیعی ویژه ای است که این پهنه در تمام البرز از آن بهره مند بوده و آن برخورداری از دشت ها و دره های نسبتاً پهن با ارتفاع نسبتاً کم از سطح دریاهای آزاد در ارتفاعات خارج از جنگل که شرایط و زمینه های مناسب جاگیری و استقرارهای انسان را به لحاظ اقلیمی و دیگر شرایط طبیعی در این دوره فراهم می کرد و از این رو تنها در این محیط طبیعی و جغرافیایی بود که  همراه با برخورداری از  تنوع منابع غذایی گیاهی، آبزی و شکار فراوان برای تغذیه و موقعیت های جغرافیایی متنوعِ فصلیِ گرم و سرد در فواصل نزدیک برای پرورش دام داری شبانی، تنها محیط های نشو و نمایِ زیست گاه های انسانی و تمدن های این دوره محسوب می شد.

11 . جلگه ی گیلان در دوره ی آهن نیز هنوز به جز در نواحی پایکوهی که احتمالاً قشلاق دام پروران کوهستانی بوده و آثار آن ها تا ارتفاعات کمتر از حدود 100 متر نیز ممکن است یافت شود، فاقد سکونت و یکجانشینی بود.

12 . سکونت و فعالیت انسانی در نواحی خارج از جنگلِ گیلان با پیشینه های تمدنی پر رونق در دوره ی آهن در زمان هخامنشیان، سلوکیان و حتا اشکانیان هنوز به طرز عجیبی کم شمار، کم فعال و کم رونق بود و هیچگاه به دوره ی پیشین خود بازنگشت و نواحی جلگه ای گیلان نیز بر طبق دست کم فقدان شواهدی بارز تقریبا هیچ تحول نوین تاریخ ساز قابل ذکری در این دوره ها روبرو نبوده و در نتیجه فقدان جمعیت سازمان یافته در جلگه و فقدان تولید مازاد ، نظر حاکمان مرکزی فلات ایران را به خود برای اشغال آن چندان جلب نکرد.

13. نواحی مارلیک - دیلمان به ویژه در یکصد سال پایانی دوره ی ساسانیان با ظهور نظامی گری های اشرافیتِ این منطقه که در سپاه ساسانیان به صورت نوعی شوالیه گری،قدرتی بی رقیب تا دره ی چالوس به هم زده بود، همراه با موقعیت ویژه ی طبیعی و کوهستانی و جنگلی این ناحیه ، هویت مستقلی کسب کرد و هر چه در پنجاه سال پایانی حکومت ساسانیان؛ قدرت این سلسله رو به افول رفت، قدرت دیلمیان با ساخت قبیله ای و نظامی گری بیشتر رخ نمود و در تقابل با دولت مرکزی جایگاه شورشیان و مخالفان دولت مرکزی نیز قرار گرفت و در نتیجه آوازه ی ظهور دیلمیان نیز از این زمان به تاریخ راه یافت.

14.  ناحیه ی دیلمان در اواخر ساسانیان و با شروع زوال تدریجی آن حکومت ، محدوده ی مشخصی از دره ی سفیدرود و جنوب آن طارم تا دره ی رودخانه ی چالوس و دره ی رودخانه ی شاهرود به مرکزیت قلعه هایی در الموت و رودبار شهرستان(رازمیان کنونی در شمال قزوین)و اشکورات تحت حاکمیت خاندان های اشرافیِ نظامیِ تعلیم یافته در سپاه ساسانیان در آمد و هویت مستقل و بی همتای خود را برای بیش از سه قرن در همین محدوده جغرافیایی (از رودخانه ی چالوس تا سفیدرود) پس از اسلام حفظ کرد.

15 . غرب گیلان به جز تالش که در دوره ی آهن فروغی یافته بود ، ناحیه ی جلگه ای و کوهپایه ای فومنات و شفت در تاریکی مطلق تاریخی فرو رفته بود و داده های تاریخی مستند این تاریکخانه که در حصار ارتفاعات از جنوب و جنوب شرقی و موانع دیگر در شمال و شمال غربی محصور بود ، منزوی ترین بخش سرزمین امروزی گیلان محسوب می شد.

16. از اواخر دوره ی ساسانی و اوایل دوره ی اسلامی کشت برنج از سمت شرق (مازندران) به درون ناحیه ی جلگه ای دیلمیان انتشار یافت لیکن توسعه ی آن با توجه به اقتدار بی چون و چرای دیلمیان در مسیر انتشار این محصول و شیوه ی حاکمیت شبانی دیلمیان و بیم افزایش شمار جلگه نشینان و شیوه معیشت کشاورزی که دیلمیان آن را در تقابل با شیوه  ی معیشتِ شبانی خود می پنداشتند، توسعه ی کشاورزی و کشت برنج به کندی به سمت غرب  ناحیه و  جلگه ی مرکزی گیلان پیش رفت.

17. سلطه ی نظامیان اشرافی دیلمی با ساخت قبیله ای برای بیش از سه چهار قرن از پیش تا پس از اسلام بر دروازه و مرزهای جنوبی و شرقی گیلان یعنی سلطه ی بی چون و چرا بر محور هوسم – چالوس ( گلوگاه ارتباطی شرق گیلان) و همچنین دره ی سفیدرود که تنها محورهای اصلی ارتباطی شرق و مرکز گیلان با جهان بیرونی بود،سلطه ی یک قوم ستیزه جوی قبیله ای که از کشاورزی و یکجانشینی نفرت داشتند و در نتیجه با دشمن پنداری و دشمن سازی مصنوعی و ماهرانه و امنیتی کردن فضای این پهنه در پوشش بیگانه ستیزی افراطی، ضمن فراهم کردن اقتدار مستبدانه ی خود به طریقی سهل و آسان بر باشندگان اندک جلگه و کوهستان، دسترسی جلگه ی گیلان و شرق و غرب آن را از تماس با جوامع یکجانشین و پیشرفته تر پیرامون خود برای سال ها دور نگهداشته و از این طریق نه فقط نقش مثبتی در تاریخ این ناحیه ایفاء نکردند بلکه این قوم با ساخت قدرت قبیله ای و با نظامی گری و ستیزه جویی خود در روند یکجانشینی و توسعه ی اشتغال به کشاورزی و تولید خوراک در جلگه ی گیلان و به طریق اولی تمدن حضَری در آن مانعی جدی ایجاد کرده و در نتیجه یکی از دلایل اصلی تاخیر توسعه ی کشاورزی و یکجانشینی و البته شهر نشینی و نفوذ فرهنگ و تعلیم و تربیت و ظهور نهادهای سیستماتیک فرهنگی و در یک کلام مانع جدی در پیدایش تمدن حضَری در جلگه ی گیلان در سه قرن نخست پس از اسلام موثر بوده است.

18.  هویت اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و معماری جلگه ی گیلان یعنی اصلی ترین بخش سکونت و فعالیت  تنها با کشت برنج تشخص ویژه ی خود را پیدا کرد،چرا که با توجه به ویژگی اقلیمی جلگه ی گیلان تنها غله ی قابل کشت در این جلگه که اقتصاد غالب بخش کشاورزی را به خود اختصاص می داد، کشت برنج بود.

19. کشت برج در جلگه ی گیلان تنها اهمیت اقتصادی نداشت بلکه شیوه ی کشت این محصول کمک می کرد تا جنگل انبوه جلگه ای به سرزمین های باز، امن و زهکشی شده به سکونت، یکجانشینی و تمدن حضری امکان توسعه ی و گسترش بیشتری بدهد.

20. جنبش علویان زیدی در میانه ی قرن سوم هجری که به لحاظ محیط جغرافیایی در مرز دیلمان با طبرستان شکل گرفت و در آغاز با همیاری و همراهی نظامیان دیلمی در طبرستان به قدرت حکومتی دست یافت، در فرازهایی از حیات پر فراز و فرود خود به ناگزیر راهی جز پناه بردن به درون سرزمین قرق شده ی هم پیمان خود در دیلمان نیافت و در نتیجه این جنبش به صورت یک عامل ناهشیار تاریخی عمل کرد و سبب شد هم نیروی انسانی و هم اشکال گوناگون تمدن حضری پیشرفته ی ناحیه ی طبرستان و به ویژه تجربیات آن در زمینه ی کشاورزی، صنعتی و فرهنگی از جمله توسعه ی کشت برنج و ابریشم و تعلیم و تربیت سیستماتیک و شهرنشینی به ناحیه ی بسیار عقب مانده ی قلمرو دیلمیان که تا آن زمان در انزوای طولانی سیر می کرد، نفوذ کند.

21. گیلان تا زمان نفوذ جنبش علویان زیدی در اواخر قرن سوم هجری و پی آمدهای اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی این جنبش به درون محدوده ی امروزی گیلان و به ویژه ناحیه ی جلگه ای آن، فاقد شهر بود و هوسم به عنوان نخستین شهر در پرتو تحولات جنبش انقلابی زیدیان به مثابه ی یک جنبش نوین مذهبی دگراندیشِ اسلامی در شرق گیلان سبب پایه گذاری یک مرکز حکومتی برای زیدیان ناصری و برای نخستین بار زمینه های شکل گیری نخستین شهر و پویش های فرهنگی نظام یافته در گیلان شد.

22. با توسعه ی و تسریع کشت برنج و توسعه ی روستاها و تولید ابریشم پس از ایجاد جنبش انقلابی علویان زیدی در نواحی جلگه ای و آهنگ رشد توسعه ی کشاورزی به ویژه در دلتای رودخانه ی پلرود از نیمه ی دوم قرن سوم هجری و پیداشدن شهر ِکوچک هوسم به عنوان مرکز انباشت مازاد اقتصادی این ناحیه و احداث بندر تجاریِ مرتبط با سواحل مازندران در همین شهر، نوشتن و سواد آموزی نیز در پرتو همین تحولات نوین در شهر هوسم پا گرفت و سپس به دیگر نواحی غربی آن تسرّی یافت .

23 . همزمان با نفوذ تدریجی جنبش علویان زیدی به درون قلمرو دیلمیان تا رودخانه ی سفیدرود، نفوذ اسلامِ اهل تسنن نیز که پیش تر از مرکز اردبیل به درون غرب گیلان به کندی پیش می رفت، با هدایت و رهبری استاد جعفر الثومی مرشد مذهب حنبلی که از مرکز اردبیل حمایت و پشتیبانی می شد در غرب گیلان تا رودخانه ی سفید رود در تقابل با نفوذ زیدیان تسریع شد و از این زمان رودخانه ی سفیدرود به صورت یک گسل فرهنگی، تمایز دو بخش از گیلان که بعدها بیه پیش و بیه پس نام گرفت را تثبیت کرد.

24 . تجربه ی نوینی که گروهی از نظامیان اشرافی دیلمی تحت عنوان آل بویه در سرزمین گیلان در پرتو استحاله شدن در ایدئولوژی دگراندیش فرقه ی زیدیان علوی کسب کردند، زمینه ای فراهم کرد تا تجربه ی شکست خورده ی پیشین ایرانیان که از ایدئولوژی صرفاً ایرانی به عنوان پرچم ایدئولوژیک خود برای مبارزه بهره  میگرفتند، کنار گذاشته شود و سیاست به مفهوم «تحقق ممکن ها» از طریق پذیرش وگرویدن به یکی از مذاهب اسلامی مبارز از نوع دگراندیشانه،راهی به قدرت در جهان اسلام پیدا کنند و به طور نسبی مشروعیت ایدئولوژیک نیز بیابند.

25. گیلان غربی از آستارا  تا جنوب مرداب انزلی از آغاز قرون نخستین اسلامی از کانون تاثیر گذار اجتماعی و فرهنگی -  مذهبی مرکز آذربایجان یعنی اردبیل  متاثر بود لیکن ناحیه ی تالش که بین کانون اصلی اشاعه ی اسلام در قرون نخستین (اردبیل) در شمال غربی و ناحیه ی جنوب مرداب انزلی واقع شده بود با توجه به اشتغال دامداری شبانی و کوچندگی و ویژگی های اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی متاثر از آن، حلقه ی واسط مناسبی برای انتقال پدیده های تمدنِ حضری به ویژه فرهنگی و فکری به ناحیه ی گیلان غربی در جنوب مرداب انزلی نبود و در نتیجه این ناحیه مضاف بر انزوای جغرافیایی و حصارهای طبیعی وسیاسی - نظامی برای ارتباطات با پیرامون خود، سخت با دشواری روبرو و ارمغان آن توسعه نیافتگی نسبی اش در گیلان بود.

26 . تلاش های ساکنان ناحیه ی گیلان غربی در جنوب مرداب انزلی با ویژگی شرایط اقلیمی مرطوب تر و باتلاقی تر نسبت به دیگر نواحی گیلان که امروزه شامل شهرستان های رضوانشهر، ماسال، فومن، صومعه سرا، شفت و حتا رشت با نواحیِ تمدنی پیرامونِ قابل دسترس در قرون نخستین اسلامی، « ناحیه ی تماسی» پیدا شد که حدوداً بین شهر تاریخی گسکر در جنوب رضوانشهر و بندر «رودسر» تازه آباد در دهانه ی رودخانه ی شفارود در شمال رضوانشهر کنونی را در بر می گرفت و در تمام دوره ی قرون نخستین اسلامی تا قرن نهم هجری به عنوان کانون یا ناحیه ی تماس با مراکز تمدنی شمال غربی ایران یعنی اردبیل، تبریز و قفقاز نقش آفرینی می کرد و در پرتو این تعاملات، اشکال گوناگون مبادلات اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی بین آن ها برقرار بود.

27. اهمیتِ سیاسی، اقتصادی و اجتماعی -فرهنگیِ شهر هوسم(رودسرِ بعدی) پس از آن که خود را به عنوان جایگاه اصلی زیدیان ناصری در شرق گیلان تثبیت کرد تا اوایل قرن ششم تداوم یافت و تنها باقدرت گیری اسماعیلیان در دره ی رودخانه ی شاهرود و تصرف  قلعه های متعدد ناحیه ی الموت(در محدوده ی بخش معلم کلایه ی کنونی) ورودبار شهرستان(در بخش روبار شهرستان کنونی به مرکزیت رازمیان کنونی) و ناحیه ی اشکورات در جنوب دلتای پلرود و حملات پی در پی تروریستی این گروه به حوزه ی نفوذ هوسم وتنکابن( دو ناحیه ی زیدی نشین ناصری و قاسمیه که با اسماعیلیان جدال ایدئولوژیک نیز داشتند)و تشدید جدال های فرقه ای با زیدیان این ناحیه وبا پیدا شدن فقدان امنیت در ناحیه ی تنکابن و رانکو، مهاجرت وسیع نخبگان اقتصادی و اجتماعی – فرهنگی این نواحی به لاهیجان (که ابتدا لیاهج و سپس لیاهجان نامیده می شد)، این شهر به کانون اصلی شرق گیلان تبدیل و جایگزین شهر هوسم شد.

28 . تا قرن ششم هجری شمال جلگه ی گیلانِ شرقی و مرکزی یعنی ناحیه ای که در شمال خط مستقیم از جنوب تالاب امیر کلایه، شمال رودبنه،شمال روستای دهشال(و شمال روستای داخل)، شمال آستانه ی اشرفیه، شمال لشت نشا و خشکبیجار و خمام،شمال نوخاله، شمال تولم،شمال صومعه سرا و ضیابر یعنی ناحیه ای که حدوداً در شمال منحنی تراز منفی 20 متر واقع شده بودند، به دلیل باتلاقی بودن ناشی از عقب نشینی دیر هنگام دریای خزر، هنوز مسکون نبوده و در آن زیستگاه انسانی دائمی پدید نیامده بود.

29 . یک ویژگی اصلی تاریخ قدیم گیلان فقدان شهر بوده است، زیرا در گیلان به دلیل نبود حکومت مرکزیِ واحد و وجود بلوک هایِ کوچکِ قدرتِ متعدد ملوک الطوایفی با قلمروهایی بسیارکوچک(که تا دوزاده بلوکِ قدرتِ مستقلِ را در بر می گرفت)،سبب عدم تمرکز مازاد اقتصادی قابل توجه در کانون های مشخص شد و در نتیجه بزرگترین شهر یعنی لاهیجان در دوره ی طولانیِ تاریخ قدیم گیلان تا ضمیمه شدن گیلان به دولت مرکزی در سال 1001 هجری قمری درشکوفا ترین دوران خود تنها حدود 5 هزارنفر جمعیت را در خود متمرکز کرده بود.

30. به دلیل دشواری های ارتباطی از طریق جلگه ی باتلاقی در گیلان و محصور بودن این منطقه در ارتفاعات از جنوب و نا امنی ناشی از جدال های بلوک های قدرت، شهرهای کوچک بندریِ ساحل دریای خزر در گیلان کارکرد ارتباط تجاری بلوک های  واحد قدرت محلی یا مجموعه ای از بلوک ها را در دوره ی قبل از صفویه در گیلان به عهده داشتند که از غرب به شرق شامل بندر کهن روذ در دهانه ی کرگانرود برای ناحیه ی تالش، رودسرِ تازه آباد در دهانه ی شفارود برای غرب گیلان و جهت ارتباط ناحیه ی تماس برای تعامل با شمال غرب ایران و قفقاز، بندرخمام در کناره ی شرقی مرداب انزلی(یا آن گونه که در آن زمان آب انزلی نامیده می شد) واقع در دهانه ی رودخانه ی خمام رود(برای رشت و بخش جلگه ی مرکزی گیلان در غرب سفیدرود)، بندرلنگرود(برای ولایت لاهیجان) و هوسم (رودسر) برای ولایت رانکوه تنها نقاطِ تماسِ اصلیِ تجاری با دنیای خارج محسوب می شدند.

31. به رغم برخورداری از اقلیم مرطوب و پر بارانِ جلگه ی گیلان و بارندگی بیش از 1200میلیمترِ سالانه در  آن،کشاورزی یعنی کشت برنج به عنوان کشت غالب هم به دلیل کمترین میزان بارندگی گیلان در فصل کشت برنج(اردیبهشت،خرداد و تیر) به میزان فقط 11 درصد کل بارندگی سالیانه و هم نیاز آبی فراوان این محصول در دوره ی کوتاهِ سه ماهه(حدود 20 هزار متر مکعب برای هر هکتار در طول دوره ی سه ماهه ی کاشت و داشت)، نیازمند شبکه ی آبیاری وسیع به کمک قدرت دولتی و نقش لویاتانی نهاد حاکمیت همراه با  مالکیت غالب دولتی و فقدان جولان ابتکارات فردی ، نظام های موجود در این منطقه در طول تاریخ قدیم گیلان شباهت بسیاری با نظام های آسیایی داشتند.

32. انتقال پایتخت ایران در دوره ی شاه تهماسب صفوی از تبریز به قزوین در سال962 هجری و حرکت «ایوان چهارم» یا «ایوان مخوف» از شاهزاده نشین مسکو به سمت جنوب و گسترش روسیه به صورت یک امپراتوری برای نخستین بار تا شمال دریای خزر و تصرف بندر مهم آستارا خان در دهانه ی رود ولگا در سال 963 هجری، عاملان ناهشیار تاریخ برای خروج گیلان از انزوای تاریخی در اواخر قرن دهم هجری محسوب می شد که بلوک های قدرت متعدد در گیلان مانعی بزرگ برای تحقق این بستر مناسب و نوین برای خارج شدن از انزوا شد.

33 . به رغم از دست رفتن استقلال گیلان در اثر ضمیمه شدن کامل آن به حکومت مرکزی صفویه در سال 1001هجری قمری(که توسط شاه عباس اول انجام شد) و خروج مازاد اقتصادی بیشتر از این منطقه، این تحول تاریخی برای گیلان نه فقط نامیمون نبود بلکه با ایجاد ساختار سیاسی متمرکزتر و امنیت نسبی بیشتر و کاهش جدال های خونین و بی سرانجام بین بلوک های قدرت محلی و ملوک الطوایفی متعدد، به طور نسبی زمینه های رشد و توسعه ی سریع تر اقتصادی و فرهنگی فراهم شد.

بر اساس این تزها کتاب در پنج فصل تنظیم شده است. در فصل نخست؛ عصر سنگ در تاریخ گیلان بررسی و نشان داده شده است که انسان این عصر تنها می‌توانسته در جنوب جنگل‌های بارانی و در فاصله‌ی بین درّه‌ی رودخانه‌ی سفیدرود تا پل‌رود در درون درّه‌هایی که سرپناهی برای استقرار نیز فراهم بوده، به صورت گروه‌های کوچک فعّال زندگی کند.

 در فصل دوم؛ عصر فلز در گیلان بررسی شده است. در این فصل تا عصر آهن، سازمان اجتماعیِ مهمی در گیلان توسط گروه‌های انسانی پدید نیامد. اما در عصر آهن به‌ویژه آهن II و III، گیلان بستر نشو و نمای یک تمدن فعّال در جغرافیای معیّنی به‌جز جلگه‌ی گیلان بوده است که اکنون حتا شهرتِ جهانی نیز پیدا کرده است. به باور نویسنده این ظهورِ تقریباً ناگهانیِ تمدن مارلیک ـ دیلمان و تالش، محصول یک عامل خارجی، یعنی پیدایش ژئوپولتیک نوینی بود که در غرب فلات ایران منشأ می‌گرفت. از نکات قابل ذکر این که گیلانِ جلگه‌‌‌ای در ایجاد این تمدن نقشی نداشت.

در فصل سوم؛ تاریخ گیلان در عصر طولانی باستان بررسی شده است. داده‌های تاریخی نشان می‌دهد که گیلان پس از عصر آهن دوباره با از بین رفتن شرایط ژئوپولتیکِ مساعدِ مورد بحث برای رشد و رونق تمدنی در نواحی خارج از جنگل‌های بارانی، با رکودی نسبی در تمدن‌سازی روبرو بوده است. جلگه‌ی گیلان نیز به‌ویژه در نیمه‌ی نخست این دوره نقش تاریخیِ مهمی ایفاء نکرده است. اما به‌ویژه در اواخر دوره‌ی ساسانیان، جلگه‌ی گیلان برای نخستین‌بار عرصه‌ی فعّالیت انسانی پراکنده قرار گرفته و در آن هسته‌های کوچک اولیه‌ی سکونت و فعّالیت انسانی به صورت سازمان اجتماعی کوچک شکل گرفته است.

 پهنه‌های جلگه‌‌‌ای و کوهستانی گیلان به‌ویژه از قرن سوم ه.ق، عرصه‌ی فعّالیت‌های گوناگون اجتماعات انسانی بوده و از رهگذر این فعّالیت است که برای نخستین‌بار به هویت تاریخی خود نزدیک شده و در آن شکل اصلی سامان اجتماعی و سیاسیِ ساختار ِکنونی خود را بازیافته است. به‌ویژه با توسعه‌ی کشت برنج از دوره‌ی‌های نخستین قرون اسلامی، این هویت شکل‌بندی فی الواقع موجودِ فرهنگی و اجتماعی گیلان را پدید آورده است. بررسی این تحوّلِ مهم موضوع بحث فصل چهارم بوده است.

در فصل پنجم که بررسی تحوّلات تاریخی تا ضمیمه شدن گیلان به حکومت مرکزی ایران در سال 1001 ه.ق ادامه می‌یابد، جدال‌های سنّتی تاریخ قدیم گیلان بین بلوک‌های قدرت محلّی به صورت ملوک الطوایفی از ویژگی‌های برجسته‌ی آن محسوب می‌شود. این جدال‌های سنّتی هم بین بلوک‌های قدرت محلّی که تعداد آن‌ها گاه به بیش از ده بلوک قدرت می‌رسید، و هم بین دو بخش اصلی قدرت، یعنی «بیه پیش» و« بیه‌پس» در میان بود. سرانجام با تداوم این جدال‌های خونین و اِصرار بر پست‌ترین منافع حاکمان قدرت محلّی و پیدا شدن یک قدرت متمرکز با ایدئولوژی انسجام‌بخش در فلات مرکزی ایران در طلوع دوران نوینی که در پیرامون گیلان در حال ظهور بود و حاکمان محلّی به کلی از درک آن عاجز بودند، زمینه برای یک ساختار پیوسته و یکپارچه در گیلان در ضمیمه شدن به حکومت مرکزی پیدا شد. با پیدا شدن قدرت متمرکز در گیلان، به‌ویژه با زمینه‌‌‌ای که برای ظهور شهر مرکزی (رشت) پس از پیوستن گیلان به حکومت مرکزی ایران پدید آمد، برای نخستین‌بار تاریخ گیلان سویه‌‌‌ای مدرن پیدا کرد.

تا جایی که نگارنده اطلاع دارد، این برای نخستین‌بار است که تاریخ گیلان به صورتی که در این کتاب بررسی شده، در شکل پیوسته و منسجم، از ابتدای عصر سنگ برای ارائه‌ی تصویری یکپارچه عرضه شده است. از این‌رو خواننده ضمن آن که با تصویری از منظره‌ی تاریخی گیلان از همان نخستین ورود انسان‌ها به این سرزمین روبروست، ناظرِ روند تدریجی شکل‌گیری سازمان‌های اجتماعی- فرهنگی و سیاسی نیز خواهد بود. موفقیت نگارنده در معرفی این منظره‌ی تاریخی از گیلان، به داوری خوانندگان فرهیخته‌ی این نوشته معطوف خواهد بود. با این حال امیدوار است که خواننده‌ی علاقمند به تاریخ گیلان از صرف وقت برای خواندن این نوشته، ناخرسند نباشد.

مایلم به‌طور ویژه از دوستان خود در انتشارات فرهنگ‌ایلیا به ویژه از آقای هادی میرزانژاد موحد سپاسگزاری کنم که چند بار کتاب را خواندند و نکات مهمی به نویسنده یادآورشدند. هم‌چنین باید از مسئولان حوزه‌ی هنری گیلان سپاسگزاری کنم که بدون همت و تلاش آن‌ها، انتشار کتابِ حاضر میسّر نمی‌شد.

این نوشته همزمان در مجله ی دیلمان چاپ رشت هم منتشر می شود.

دکتر ناصر عظیمی عضو شورایعالی انسان شناسی و فرهنگ است.





نظرات() 

ساواک چه کتاب هایی را در بازرسی از خانه بیژن جزنی پیدا کرد؟

نوشته شده توسط : قارانقوش
پنجشنبه 23 شهریور 1396-06:30 ب.ظ

ساواک چه کتاب هایی را در بازرسی از خانه بیژن جزنی پیدا کرد؟

یک تامل/


لیست کتاب های یافته شده در منزل جزنی که می تواند کلیتی از تفکر این چهره سیاسی را به نمایش درآورد،بدین شرح است:
به گزارش پارسینه، بیژَن جَزَنی (۱۳۱۶- ۲۹ فروردین ۱۳۵۴) فعال سیاسی چپ‌گرای ایرانی و تئوریسین و عضو بنیانگذار سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران بود،سازمان اطلاعات و امنیت رژیم شاه(ساواک) در هنگام دستگیری وی کتاب های زیر را در خانه جزنی یافت؛ نکته جالب نگهداری عکس یوری گاگارین، فضانورد اتحاد جماهیر شوروی و قهرمان ملی این کشور در منزل بیژن جزنی بود.

لیست کتاب های یافته شده در منزل جزنی که می تواند کلیتی از تفکر این چهره سیاسی را به نمایش درآورد،بدین شرح است:

1-کتاب جهانی میان ترس و امید
2-میهن من کنگو (پاتریس لومومبا)
3-دنیایی ممکن
4-دوران کودکی
5-بیگانه (البرکامو)
6-کتاب سیاه گرسنگی
7-کوبا
8-ژان کریستف
9-خرده بورژواها
10-چمدان
11-دفترچه ی خطی یک جلد(80برگ)
12-سه برگ اوراق(کنفرانس دکترصدیق اعلم)
13-یک قطعه عکس از یوری گاگارین
14-آخرین نفس (نوشته ی نامعلوم)
15-سی وچهاربرگ کنفرانس مشروطه مربوط به درس آقای دکترصدیق(نویسنده بیژن جزنی)
16- یک برگ اعلامیه باشگاه مهرگان درسال 1340خورشیدی
17-سه برگ ملازمه علم ودمکراسی (نویسنده خانم میرزایی)
مطالب مرتبط
برچسب ها: ساواک ، بیژن جزنی





نظرات() 

قوم مهرانیان

نوشته شده توسط : قارانقوش
پنجشنبه 23 شهریور 1396-12:23 ق.ظ

در بررسی اجتماعی ساکنان جنوب غرب دریای خزر در دوره باستان، از جمله نامهایی که با عناوین مختلف به چشم می‌خورد، مهران، مهرانی و مهرانیان است. در منطقه مذکور، که بیشتر به نام ماد کوچک شناخته شده، نام آن گروه از اقوام و طوایف، که نقش و جایگاه سیاسی قابل توجهی داشته‌اند، مورد توجه نویسندگان اسناد و منابع گوناگون دوران باستان قرار گرفته‌اند. آن منابع از مهرانیان به عنوان قوم، گروه اجتماعی، یک شاخه زبانی و خاندانی بزرگ و پرنفوذ یاد کرده‌اند. با این حال، در بررسی موزائیک اجتماعی جنوب غربی دریای خزر در دوره باستان و در بررسی روابط گروههای اجتماعی منطقه مذکور با دولتهایی چون مادها، مانناها، اورارتوها و پارسیها، تشخیص وضعیت مهرانیان دشوار و گاه غیرممکن می‌شود و این موضوع پرسشهای متعددی برمی‌انگیزد که در پژوهشها نیز برای اغلب آنها پاسخی نمی‌توان یافت. از جمله اینکه آیا مهرانیان یک قوم مانند لولوبی، زیکرتو، گوتی و کادوسی بودند یا وابسته به یکی از این اقوام؟ آیا مهرانیان در زمره اتحادیه اقوام و طوایف ماد قرار داشتند؟ بین مهرانی پیش از هخامنشیان با مهرانی زمان اشکانیان و ساسانیان رابطه و نسبتی وجود دارد؟ آیا مهرانیان آران در اوایل تاریخ اسلام و مهرانیان تالش می‌توانند خلف مهرانیان باستان باشند؟ هنوز، در یک کلام، پاسخی برای این پرسشها وجود ندارد. لذا باید با مروری دقیق در اسناد و منابع کهن راه به سوی پاسخی مستند برده شود.

نام مهرانی و مهرانیان در الواح و سنگ‌نوشته‌های هخامنشی دیده نمی‌شود. در تألیفات باستانی نیز به ندرت اشاره‌ای به آن شده است. بنابراین، منابع اصلی موجود در مورد این قوم باستانی، الواح و کتیبه‌هایی‌ست که از همسایگان غربی ماد بر جای مانده است. نخستین منابع مکتوب که آگاهیهایی درباره اقوام منطقه، که بعدها ماد خوانده شد، به ما می‌دهند، به هزاره‌های دوم تا سوم پ.م تعلق دارند. این منابع از وقایعی خبر می‌دهند که عمدتاً در مناطق غربی ماد روی داده‌اند. در آن مناطق چند اتحادیه قومی وجود داشت که از جمله آنها می‌توان از لولوبیان، گوتیان، کاسیان و مهرانیان یاد کرد

برخی از منابع مذکور از مهرانیان به عنوان یک قوم یا اتحادیه قومی، برخی دیگر از سرزمینی به نام کشور مهری و برخی نیز از زبان مهری، که در ماد کوچک رایج بوده، یاد کرده‌اند.

این آگاهیهای پراکنده گویای آن است که قومی به نام مهری یا مهرانی در زمره اقوام ساکن در بین وان و خزر ، مانند اورارتو، هوریان، ماریان، گوتیان و لولوبیان قرار داشت.

در کتیبه‌های کوتولتی (نینور اول پادشاه آشور در اواخر هزاره دوم پ.م) از کشور مهری یاد شده است.

در قرارداد یکی از پادشاهان هیتی (احتمالاً هاتوشیل سوم- قرن 13 پ.م) از کشور مهری یاد شده است. در این منابع آمده که کشور مهری در مجاورت کشور سالوآ قرار دارد. بر اساس یکی از متون آشوری متعلق به سده هفتم پ.م، بخشی از ساکنان ماد غربی در آن زمان به زبان مهری سخن می‌گفتند.

تیگلات پیلسر اول در اواخر سده 12، اوایل سده 11 پ.م، پیروزی خود بر قبایل مادی از جمله گوتی و مهرانی را شرح داده است. بنا بر نوشته ا. علی‌اف، تئوفیلاکتوس مهرانیان را یکی از خاندانهای مشهور مادی می‌داند. در حقیقت، قوم مهری در فهرست اقوام غیرآریایی و در زمره اقوام بومی نجد ایران، مانند هوریانی و اورارتویی، قرار می‌گیرد.

در بیشتر منابع ما از مهریها پیوسته در کنار هوریان، سوباریان و ماریان یاد شده است. به عبارتی قایل به نوعی پیوستگی و ارتباط مهرانیان با آن اقوام بوده و همه این اقوام را مادی و با منشاء ماد غربی و جنوب قفقاز دانسته‌اند و برخی از محققان در مورد مشهورترین اقوام یاد شده یعنی هوریان اظهارنظر دقیق‌تری کرده‌اند. از جمله آمده است که هوریان پیشتر در شرق و در نواحی کوهستانی جنوب غربی خزر (بخشی از تالش و استان اردبیل) می‌زیستند.


از وجود خاندان مهران در آران و آلبانیا و فرمانروایی آنان در آن دیار، در منابع مختلف به تفصیل سخن گفته شده. احمد کسروی ضمن شرحی، که صحت آن جای تردید دارد، نوشته است: در زمان خسرو پرویز شخصی به نام مهران که از خاندان پادشاهی و از خویشان خسرو بودند پس از مشارکت در قتل هرمزد پدر خسرو به آران گریخت و در آنجا توانمند شد و آران شاهان را برانداخت و سلسله مهرانی را در آن سرزمین بنیان گذاشت.

اما دیگر منابع، بر خلاف نظر داستان‌گونه کسروی که خلاصه آن آمد، در این مورد که مهرانیهای آران از دودمان مهران بودند، اتفاق نظر دارند. مینورسکی از مهرانیان اران به عنوان “خاندان جدیدی از اولاد مهران” یاد کرده است این گفته شاید به این معنی «شاخه‌ای از خاندان مهران» باشد. بارتولد در مورد فرمانروایان آلبانیا نوشته است که در روزگار ساسانیان، کسانی از دودمان مهران بر اران فرمانروایی می‌کردند

در واپسین سالهای پادشاهی ساسانیان، وراز گریگور سردار مهرانی، فرمانروای اران بود (636- 628). پس از وراز فرزندش جوانشیر که اکنون به عنوان قهرمان تاریخی اران شناخته می‌شود، با دریافت مقام سپاهبدی اران از یزدگرد سوم، در سال 638 رسماً فرمانروای اران شد بنا به نوشته کسروی، حکومت مهرانیان در اران در زمان اسلام نیز ادامه یافت، اما تدریجاً رو به سستی نهاد و سرانجام در سده سوم هجری از بین رفت

همانطور که کسروی نوشته است، از سده سوم نام خاندان مهرانی در منابع ناپدید می‌شود. تا اینکه در منابع جدید بار دیگر با خاندانی به آن نام و این بار در ازربایجان روبه‌رو می‌شویم. در این دوره، که از سده هشتم هجری آغاز می‌شود و در زمان افشاریان به پایان می‌رسد، خاندانی که بر اسپهبد، ولایت آستارا فرمان می‌راندند، پسوند نام مهرانی داشتند. نام برخی از امرا یا خوانین آن خاندان با همان پسوند نسبی در اسناد و منابع ثبت شده است. مانند امیر کباد مهرانی، مراد خان مهرانی، ساروخان مهرانی، عباسقلی خان مهرانی و غیره.

در اوایل قاجاریه، پیش از آنکه میر مصطفی خان و فرزندانش بر نمین دست یابند، خاندان مهرانی ساکن و مالک اصلی نمین و ویلکیج و دیگر آبادیهای آن منطقه بودند. این خاندان با اینکه اظهار مسلمانی می‌کرد اما در باطن به دین کهن خویش یعنی زرتشتی بودند. میر مصطفی خان تالش مهرانیهای نمین را به اتمام زرتشتی‌گری زیر فشار گذاشت و در تنگنایی چنان قرار داد که آنها ناگزیر به ترک زادبوم خود شدند

سلسله‌ای از خوانین که پس از افشاریه در تالش میانی (کرگانرود و لیسار) حکومت می‌کردند نیز دارای پسوند نام مهرانی یا مهرانلو بودند. امیر اصلان‌خان مهرانلو، که به عنوان شخصی ستمگر از او یاد می‌شود، از جمله اعضاء آن خاندان است

امیر اصلان که مقر حکومتی‌اش را در تالش قرار داده بود، مدام معترض جان و مال و ناموس مردم بود. بر اثر آن ظلم، رعایا به شورش برخاستند و به مقر امرای مهرانی حمله کردند و خانه‌هایشان را سوزاندند و تنی چند از آن خاندان را کشتند. بازماندگان آن خاندان متواری شدند و تا اواخر زمان قاجاریه در املاک موروثی خود در آستارا و اردبیل به سر می‌بردند. اخلاف مهرانیان هنوز در نواحی کوهستانی تالش شمالی زندگی می‌کنند






نظرات() 

كسروی و تحریفهای او

نوشته شده توسط : قارانقوش
پنجشنبه 23 شهریور 1396-12:15 ق.ظ

كسروی ادعا می­كند كه جمله «گوحریفر ژاتـه» به زبان تبریزی, یعنی زبان آذری مورد ادعای وی است؛ درحالی كه اگر به این جمله دقت شود علیشاه جوشكابی این جمله را نه به شیخ صفی, بلكه به فرد دیگری گفته است تا وی به شیخ بگوید كه حریفش آمده است, و علیشاه مستقیماً با شیخ صفی صحبت نكرده و نگفته است «حریفرژاته» یعنی «حریفت آمده» است!

در اصل,  علیشاه جوشكابی گرچه می­خواهد به زبان تبریزی (تركی) با شیخ صفی صحبت كند امّا این پیام را به زبان دیگری و به شخص دیگری می­گوید كه در نزدیكی او است و آن شخص به احتمال قوی ترجمه این جمله را باید به شیخ صفی برساند, به همین خاطر جمله را با «گو» یعنی بگو, (به او بگو یعنی به شیخ صفی بگو) شروع كرده است. اگر علیشاه جوشكابی به صورت مستقیم با شیخ صفی صحبت می­كرد دلیلی نداشت جمله را با: «گوحریفرژاته» یعنی «بگو حریفت آمده» شروع كند, بلكه با گفتن جمله «حریفرژاته» یعنی «حریفت آمده است» كه جمله خبری است نه امری, شروع به صحبت می­كرد. در حقیقت علیشاه جوشكابی بوسیلة فرد دیگری می­خواسته به شیخ صفی برساند كه وی نیز  به زبان تبریزی كه همان تركی است آشناست و می­خواهد به این زبان با شیخ گفتگو كند.

اگر بعد از این پیام جملاتی بین شیخ صفی و علیشاه جوشكابی رد و بدل می­شد نام آن را می­شد زبان تبریزی گذاشت كه متأسفانه از این گفتگو سخنی به میان نیامده است.

كسروی در صفحه ۳۹ كتاب آذری یا زبان باستان خود تلاش دارد نشان دهد زبانی كه در زمان شیخ صفی در اردبیل و اطراف آن صحبت می­شده است نوعی از زبان باصطلاح «آذری» مورد ادعای ایشان بوده و دو بیتی­هایی را هم باصطلاح از زبان شیخ صفی و یا منتسب به وی نقل كرده است:

هر كه بالایوان دوست اكیری                 هارا واسان بروران اوریری

من چو مالایوان زره باوو              خونیم زانیر اوزاكیری[12]

سپس كسروی می­ افزاید: «این دو بیتی اگر هم ساخته خود شیخ صفی نبوده چنین پیداست كه جز به زبان آذری نیست. ولی از معنای آن چیزی فهمیده نشد جز این كه «بالایوان» یا «مالایوان» كه از خود داستان بمعنی دیوانگان فهمیده می­شود . . . »[13]

كسروی در عین حالیكه هیچ دلیلی بر آذری بودن دو بیتی بالا ندارد, حتی دلیل و مدركی هم ندارد ثابت كند این دو بیتی از شیخ صفی است, تنها به جملة «پیداست كه جز به زبان آذری نیست» اكتفا می­كند و باصطلاح ثابت می­كند كه این دو بیتی به زبان آذری است ! !

گرچه شیخ صفی حدود بیست سال شاگرد شیخ زاهد گیلانی  بوده و داماد وی نیز شده است و طبیعی است كه به زبان گیلكی هم آشنا باشد و گاهی هم ممكن است ضرب­ المثلها و جملاتی را به گیلكی بگوید ولی به گفته ابن بزّاز در صفوه الصفا و به نقل از شیخ صدرالدین فرزند شیخ صفی, جز مصرع:

«نوبت چوپانیان آمد به سر»[14] از شیخ صفی الدین شعری انشاء نشده است.

چگونگی سروده شدن مصرع فوق توسط شیخ صفی, در كتاب آذری یا زبان باستان آذربایجان بدین شكل آمده است كه: «ابن بزّاز در صفوه  الصفا» داستانی از گفته شیخ صدرالدین می­آورد, بدینسان كه شیخ صفی هنگامی از بغداد باز می­گشت «توجه به راهی كرد در آن راه محاربه با پادشاه ابوسعید و امیر چوپان بود و مولانا عزالدین مراغه­ ای می­گفت كه انحراف صوب به صوب دیگر از این جاده ضرورت باشد چون در راه حرب است و راه مخوف شیخ فرمود مولانا فكری مكن (ع) نوبت چوپانیان آمد بسر». «غیر از این مصرع از انشای  طبع مباركش معلوم نیست.»[15]

سپس كسروی می­افزاید: «پیداست كه این گفته با شعرهایی كه در سلسلـه النسب و در دیگر جاها به نام شیخ صفی نوشته­ اند درست نیاید, و چون ابن بزاز نزدیكتر به زمان شیخ صفی بوده ما بایستی نوشته او را استوارتر داریم, ولی, چون آگاهیم كه كتاب ابن بزاز به حال خود نمانده و شیخ صفی كه سنّی بوده و سید نبوده و سپس نوادگان او سیّد گردیده و كیش شیعی پذیرفته­ اند از این رو پیروان آن خاندان دست بسیار در كتاب ابن بزاز  برده­ اند و هرچه را از آن با سیّدی و شیعیگری ناسازگار دیده­ اند بهم زده ­اند, از این رو توان پنداشت كه جمله «غیر از این مصرع از انشای طبع مباركش معلوم نیست» را هم به آن افزوده باشند. . . »[16]

ادعای كسروی بر شیعه و سیّد نبودن شیخ صفی و دست برده شدن به كتاب صفوه الصفا ابن بزاز بوسیلة نوادگان وی نیز ادعای باطل است. كسروی مدعی است كه «نوادگان او [شیخ صفی]سیّد و كیش شیعی پذیرفته ­اند» در حالی كه شیخ صفی در عهد سلطان ابوسعید آخرین پادشاه مقتدر مغول متوفی به سال ۷۳۵ هـ ق, می­زیسته و همانطوری كه در سطور قبلی هم آمده جنگ بین سلطان ابوسعید و امیر چوپان را هنگام بازگشت از بغداد دیده است.

بعد از سلطان ابوسعید و چند تن از این خاندان كه مقتدر نبوده و حكومت طولانی هم نداشته ­اند امیر تیمور حاكم كل ایران تا آسیای صغیر گردید. امیر تیمور شهرهای آذربایجان از جمله خوی, مرند, تبریز و اردبیل را بدون جنگ مسخر كرد و هنگامیكه وارد شهر اردبیل شد با شیخ صدرالدین پسر شیخ صفی كه نوشته­ های ابن بزاز در مورد شیخ  صفی هم بیشتر نقل قول از زبان وی است ملاقات كرد. امیر تیمور وقتی در اردبیل با صدرالدین و دو تن دیگر از مشایخ بزرگ خانقاه دیدار كرد چون می­دانست آنها شیعه هستند در مورد اصول دین با آنها به بحث پرداخت:

«من می­دانستم كه شیخ بزرگ خانقاه اردبیل و سایر مشایخ آن خانقاه شیعه هستند و اگر سر اطاعت فرود نمی­آوردند همه را از دم تیغ می­گذراندم, ولی چون مطیع شدند و با احترام مرا وارد شهر نمودند, نمی­باید آنها را بیازارم لیكن نمی­خواستم كه مهمان آنها باشم و آنها بتوانند بگویند كه بر گردن من حق میزبانی دارند و مرا اطعام كرده ­اند. عصر روزی كه وارد اردبیل شدم گفتم كه شیخ بزرگ خانقاه و دو نفر از مشایخ آنجا كه برجسته ­تر از دیگران هستند نزد من بیایند. من می­خواستم با آنها صحبت كنم و بدانم چه می­گویند و نظرشان دربارة دین چیست. بعد از اینكه مشایخ آمدند بآنها اجازه نشستن دادم و از شیخ بزرگ پرسیدم دین تو چیست ؟ آن مرد گفت من مسلمان هستم. از او پرسیدم اصول دین اسلام چیست؟ او در جواب گفت: توحید, عدل, نبوت, امامت, معاد.  گفتم به عقیده من اصول دین اسلام سه است و آن توحید, نبوت و معاد می­باشد تو چرا پنج اصل را بر زبان می­آوری؟ شیخ جواب داد اگر دو اصل بر سه اصل افزوده شود اصول سه­ گانه را تأیید می­نماید و سبب تقویت آن سه اصل می­شود اگر این دو اصل آن سه اصل را ضعیف می­كرد تو حق ایراد گرفتن داشتی ولی چون اصول سه­ گانه را تقویت می­كند نباید ایراد بگیری. گفتم اینكه شما می­گوئید بدعت است و در اسلام نباید بدعت بوجود آید. . . مرشد خانقاه گفت ای امیر اصول پنجگانه دین اسلام به عقیده ما, استنباط مولا و پیشوای بزرگ ما حضرت امیرالمومنین علی (علیه­السلام) می­باشد و اگر تو این اصول را قبول نداری مرا با تو بحثی نیست لكم دینكم ولی­الدین (دین شما از شما و دین ما از ما و به عبارت ساده­ تر یعنی شما دین خود را نگاه دارید و ما دین خود را). . . .

بعداً اسم او را پرسیدم مرشد خانقاه جواب داد كه نامش صدرالدین است. از او پرسیدم معاش تو و سایر كسانیكه در خانقاه هستند از چه راه می­گذرد. آن مرد گفت بعضی از مردم نسبت به ما محبت دارند و جزئی از دارایی خود را وقف خانقاه می­كنند و ما و درویشان دیگر كه در خانقاه هستیم از آن راه گذران می­نمائیم و چون خرج­ ما زیاد نیست و عادت كرده­ ایم با قناعت بسر ببریم بدون اینكه نیاز  داشته باشیم به زندگی ادامه می­دهیم. پرسیدم درویشان در خانقاه چه می­كنند, صدرالدین گفت آنها ذكر می­گیرند و عبادت می­كنند و در خود فرو می­روند برای اینكه بتوانند خالق را بشناسند. با اینكه صدرالدین و سایر مشایخ خانقاه اردبیل شیعه بودند من از صفای نفس آنها لذّت بردم و قبل از اینكه از اردبیل حركت كنم, چهار قریه از قرای سلطان احمد را كه بعد از مرگ او بمن تعلّق یافت وقف خانقاه اردبیل كردم و چون درآمد قرای مذبور زیاد بود می­دانستم كه وضع زندگی سكنه خانقاه بهتر خواهد شد.»[17]

شیخ صدرالدین فرزند شیخ صفی كسی است كه همواره در حضور پدر و مرشدش شیخ صفی بوده و وی شاهد ملاقات­های بسیار شیخ صفی با مریدانش بوده و موضوعات بیشتر كتاب صفوه  الصفا ابن بزاز هم نقل قول از شیخ صدرالدین است. از آنچه بین امیر تیمور و شیخ صدرالدین و دو تن دیگر از مشایخ خانقاه اردبیل گذشته معلوم می­شود كه صدرالدین پسر شیخ صفی و جانشین وی شیعه بوده و مشایخ خانقاه هم شیعه بوده ­اند, شیخ صدرالدین هم پسر شیخ صفی بوده نه از نوادگان  وی !

یعنی اینكه شیخ صدرالدین و دیگر مشایخ خانقاه اردبیل كه امیر تیمور با آنها ملاقات كرده تربیت شدة مستقیم شیخ صفی بوده ­اند و مذهب شیعه داشته ­اند و ادعای احمد كسروی بر غیر شیعه بودن شیخ صفی هم ادعایی است بیهوده و باطل؛ چه, اگر شیخ صفی شیعه نبود, پسر وی شیخ صدرالدین و مشایخ خانقاه كه در مكتب شیخ صفی و زیرنظر مستقیم وی تعلیمات دیده بودند نمی­توانستند شیعه باشند !

همچنین ادعای كسروی مبنی بر دست برده شدن به كتاب صفوه  الصفا بخاطر زدودن آثار سنی­گری شیخ صفی هم ادعای واهی می­باشد, در عین حال گفته شیخ صدرالدین پسر شیخ صفی در كتاب صفوه  الصفا كه «غیر از این مصرع از انشای طبع مباركش معلوم نیست» هم افزوده بعدی بر این كتاب نمی­تواند باشد و عین واقعیت است. و از این طریق معلوم می­شود شیخ صفی علاوه بر اینكه شیعه و سیّد بوده, هیچگونه شعری هم جز یك مصرع یاد شده نسروده است و دوبیتی­هایی هم كه كسروی مدعی است به زبان «آذری» از نوع غیر تركی و سرودة شیخ صفی است ادعای باطلی می­باشد !

آنچه كه كسروی نمونه­ هایی از آن را در كتاب «آذری یا زبان باستان آذربایجان» و از زبان شیخ صفی آورده و مدعی آذری بودن آنهاست, دو بیتی­هایی است كه احتمالاً توسط مریدان شیخ صفی و به زبانها و لهجه­ های محلی خود آنها كه در همه جای ایران از جمله گیلان و غیره بوده ­اند سروده شده است.

كسروی در صفحات ۳۹-۴۰  از كتاب «آذری یا زبان باستانی آذربایجان» به نقل از كتاب ابن بزاز می­نویسد:

«خواجه آغاگوید عورتی بود بانو نام طالبه كار كرده باغبانی كردی روزی آتش شوقش زبانه كشید و در خاطرش افتاد كه شیخ مرا یاد نمی­آورد زبان بگشاد و این پهلوی انشاد كرد:

دیره كین سر بسوی ته كیجی     دیره­ كین چش چو خونین اسره ریجی

دیره­ كین سر باستانه اچ ته دارم    خود نواجی كوور بختی چو كیجی

پس از آن پسرش بیامد و پاره سبزی و تره جهت حوایج زاویه بیاورد و شیخ قدس سره باو فرمود با مادرت بگو كه می­خواهی كه ما ترا یاد آریم تره و سبزی بی وزن می­فروشی منت چون یاد آرم»[18]

كسروی سپس توضیح می­دهد«از فرستادن سبزی و تره پیداست كه این درویش بانو در شهر اردبیل یا در پیرامونهای آن باغبانی می­كرده و این دو بیتی چه از خود او چه از دیگریست جز به زبان آذری نیست.»[19]

از این نوشته كسروی چنین استنباط می­شود كه چون از شهرها و روستاهای دور نمی­شود سبزی به اردبیل فرستاد لذا این سبزی بوسیله زنی كه در اردبیل و یا اطراف آن زندگی می­كرده به شیخ صفی فرستاده شده است و دو بیتی­ ای كه از زبان این زن نقل شده گرچه در كتاب صفوه ­الصفاء به نام «پهلوی» از آن یاد شده است ولی چون تركی نیست به زعم كسروی نام آذری بر آن می­توان نهاد و آنرا زبان مردم اردبیل و اطرافیان آن می­توان شمرد !

كسروی هیچ دلیلی بر آذری بودن این دوبیتی­ هم ندارد و حتی  تفاوت فاحش زبان این دو بیتی­ با دوبیتی­ ایكه قبلاً آمد و اصلاً قابل درك برای خود كسروی هم نبود سبب نمی­شود كه كسروی نام دیگری جز «آذری» به این دو بیتی بگذارد!

شاید كسروی اردبیل و روستاهای اطراف آنرا به درستی نمی­شناخته است كه به چنین استنباطی رسیده و یا می­شناخته ولی برای دستیابی به اهداف خود, چنین نتیجه ­ای را از این دو بیتی گرفته است؛ ولی آنچه معلوم و مسلّم است هنوز هم روستاهایی در اطراف اردبیل هستند كه اهالی آنها به زبان غیر تركی صحبت می­كنند, و اگر كسانی مسافر اردبیل – تهران بوده ­اند و با اتوبوس مسافرت كرده ­اند, در شهر نمین در بیست كیلومتری اردبیل مسافرانی را دیده­ اند كه آنها هنگام سوار شدن به اتوبوس با خودشان به زبان مخصوص و غیرتركی صحبت می­كنند كه قابل فهم برای ترك زبانان نیست؛ وقتی شما از چگونگی زبان آنها پرسیده ­اید آنها گفته ­اند به زبان تالشی گفتگو می­كنند.

روستای عنبران (آنباران) در نزدیكی نمین كه اكنون تبدیل به بخش شده است از آبادیهایی است كه اهالی آن گرچه تركی هم می­دانند ولی با خودشان به زبان تالشی صحبت می­كنند, آیا دوبیتی­ ایكه كسروی از آن یاد كرده و مربوط به زن سبزی فروش اطراف اردبیل بوده نمی­تواند زبان هفتصد سال پیش یكی از اهالی این روستا باشد كه مردم این آبادی هنوز هم زبان خود را حفظ كرده­ اند؟ !

كسروی در جای دیگر كتاب «آذری یا زبان باستان آذربایجان» باز دست به تحریف می­زند.

وی با مراجعه به سفرنامه ابن بطوطه می­نویسد: «از آخرهای آن هم سفرنامه ابن بطوطه را می­داریم كه در زمان سلطان ابوسعید به تبریز رسیده و چنین می­نویسد: «بر بازار گوهریان گذشتم چشمم از دیدن گوهرهای گوناگون خیره ماند غلامان نیك روی از آن بازرگانان, جامه ­های زیبا در بر و دستمالهای ابریشمی به كمر بسته, در پیش رویِ خواجگان ایستاده و گوهرها را بدست گرفته و به زنانِ ترك نشان می­دادند و آنان در خریدن بر یكدیگر پیشی می­جستند و بسیار می­خریدند من فتنه ­هایی در آنجا دیدم كه باید بخدا پناه جست, و چون به بازار عنبر فروشان در آمدیم مانند همانرا بلكه بیشتر در اینجا دیدم», این نوشته پسر بطوطه همان را می­رساند كه ما در بالا نوشتیم. تركان در تبریز می­ نشسته ­اند لیكن ترك و تاجیك از هم جدا می­بوده­ اند.»[20]

در حالیكه, ابن بطوطه در نوشته فوق اصلاً نامی از تاجیكان نمی­برد كه در تبریز نشیمن كرده باشند, آنچه ابن بطوطه می­گوید مربوط به زنان ترك است و نه تاجیك و غیره؛ حال آنكه كسروی نشستن ترك و تاجیك را در تبریز و حتی جدا بودن آنها را از هم, از این نوشته ابن بطوطه استنتاج می­كند ؟ !

امیر تیمور نیز بعد از شورش مردم تبریز بر علیه سلطان احمد ایلخانی و فتح بدون خونریزی این شهر, از بازار جواهر فروشان و عنبر فروشان این شهر دیدن می­كند و تقریباً همان خاطراتی را می­نویسد كه ابن بطوطه نوشته است.[21]

گرچه حضور و حتی سكونت اقلیت­های غیر ترك از آن جمله عربها, تاتها, كردها, تاجیكان و دیگر اقوام را در روستاها و شهرهای آذربایجان نمی­توان انكار كرد و در مواردی هم در نوشته بعضی از مورخین همچون حمداله مستوفی و دیگران به آنها اشاره شده است ولی به نظر می­آید حضور این قبیل افراد و اقوام در آذربایجان بیشتر منشیان, مأمورین دولت, بازرگانان و یا تبعیدشدگان از مناطق دیگر به آذربایجان را شامل می­شده است كه در آن دوران مرسوم بوده است؛[22] و یا ممكن است در مواردی چون دوران انوشیروان ساسانی جهت حفظ موقعیت سیاسی و نظامی  و حراست از مرزهای شاهنشاهی, عده ای از طوایف نزدیك به پادشاه, از مناطق مركزی و پارس زبان به آذربایجان كوچانده شده و در این مناطق سكونت داده شده باشند؛ اما با گذشت زمان و در اقلیت بودن این قبیل افراد و طوایف, موجب مستحیل شدن آنانی كه در شهرها سكونت داشته ­اند شده است و تعدادی از آنها در روستاهای دور افتاده هنوز هم هویت خود را نگه داشته­ اند.

باید اذعان كرد كه سیّدهای آذربایجان در اصل عرب تبار بوده ­اند ولی در طول قرون متمادی و با ازدواجهای محلی و نسل به نسل هویت تركی پیدا كرده اند و امروزه هم هیچ احساسی نسبت به عرب تبار بودن نسلهای اوّلیه خود ندارند. این قبیل افراد از نظر ژنتیكی هم فراوانی نسل تركان را دارند, چرا كه در طی قرون گذشته پیوسته و نسل اندر نسل با تركان وصلت كرده آداب, رسوم, خصوصیات و هویت تركان را پیدا كرده­اند.

طبیعی است اگر اقوامی غیر ترك و غیر عرب هم در میان مردم آذربایجان زندگی می­كرده اند بعلت اقلیت بودنشان و وصلت نسل اندر نسل با تركان, مثل سیدهای آذربایجان در داخل تركان هضم شده و هویت تركی و عمومی مردم آذربایجان را پیدا كرده ­اند.

همینطور است سیدها و یا اقلیتهای دیگری كه در بین فارسیان مستحیل شده ­اند و دیگر, زبان و هویت اوّلیه خود را ندارند. از این میان می­توان به تركانی اشاره كرد كه در زمان صفویان از تبریز به اصفهان كوچ داده شده­ اند و در میان اصفهانیها مستحیل شده زبان تركیشان را از دست داده ­اند.

گرچه ممكن است لهجة فارسی اصفهانیها با تأثیرپذیری از زبان تركی مهاجرین تبریز كه از مقرّبین و از نزدیكان پادشاهان صفوی و از بزرگان و بلند پایگان به حساب می­آمدند تغییر كرده و به صورت امروزی در آمده باشد, ولی زبان تركی تبریزیان مهاجر, با گذشت سده ­ها و به علت مكالمه و مراوده و وصلت با اصفهانیها كه در اكثریت بودند امروزه در محلة عباس ­آباد اصفهان دیگر حضوری ملموس در جامعه اصفهان ندارد.

مستحیل شدن اقلیت­ها در میان اكثریت­ها بدون اجبار و تحمیل در طی سده­ های گذشته, روند طبیعی و عادی بوده است. در قرون گذشته سیاست آسیمیلاسیون و برنامه یكسان سازی نژادپرستانه هم در كار نبوده است كه تغییرات زبانی غیر اخلاقی و غیرانسانی جلوه داده شود, چرا كه نه امكانات مدرن امروزی استحاله كردن نژادپرستانه موجود بود و نه می­شده است همچون برنامه­ هایی را با امكانات آنروز در سطحی وسیع به اجرا گذاشت. از اینها گذشته, اگر هم استحاله ­ای صورت گرفته به نفع زبان فارسی و به ضرر زبان تركی و زبانهای دیگر بوده است!





نظرات() 

تاریخچه شهر باستانی مانگیل ((منجیل امروزی ))

نوشته شده توسط : قارانقوش
پنجشنبه 23 شهریور 1396-12:04 ق.ظ

منجیل نامه - منجیل نیوز - هادی بخشی


با توجه به اطلاعات نادرستی که از تاریخ شهر منجیل در سایتهای مختلف دیدم . سعی نمودم در مورد تاریخ شهر منجیل از کتب قدیمی و اطلاعات افراد کهنسال استفاده برده و در خصوص شهر منجیل اطلاعات دقیق تری کسب نمایم.

این مطالب چکیده تحقیقات اینجانب در مورد تاریخ شهر منجیل می باشد.

 

 در صفحه اول کتاب امام حسین در ایران نوشته کورت فریشلر درباره اعزام نیرو از این شهر برای کمک به امام حسین ذکر شده و اینگونه می نویسد که بیبی شهربانو دختر یزگرد آخرین پادشاه ساسانی به همراه پسر رستم فرخزاد راهی مانگیل ( منجیل امروزی ) شده و برای یاری رساندن به امام حسین (ع) نیروهایی را از مردم منجیل بسیج نموده و از آنان بیعت گرفتند اما متاسفانه تا رسیدن به شهر ری باستانی واقعه کربلا رخ داده و امام حسین (ع) به شهادت رسید .

و همینطور در جلد دوم کتاب عارف دیهیمدار که تاریخ موثق شروع حکومت شاه اسماعیل صفوی اول پادشاه صفویه و جنگهای وی است در مورد شهر منجیل و فردی به نام شریف منجیلی در حدود ده صفحه مطالبی ذکر شده است به شرح زیر که : دستان شفابخش شریف منجیلی معجزه می نماید و حتی آمده است که این فرد کورهای مادرزاد را نیز با دستان خود شفا بخشیده است . در حدود چهارصد سال بعد از شریف  تحقیق نموده و به این نتیجه رسیدند که در بدن وی نیروی مانیتیزم وجود داشته است که در آن دوران مردم اینگونه شفا بخشیدن را معجزه می دانستند و سالانه از سرتاسر ایران بیماران و افراد بسیاری برای مداوا بهمنجیل مسافرت می نمودند شاه اسماعیل نیز به منظور سپاس از شریف منجیلیکلاه درویشی را از خانقاه اردبیل برای وی ارسال نمود و حتی می گویند که خواهر خود زرین تاج را به عقد وی درآورد .

در کتاب عارف دیهیمدار آورده شده است که پس از مرگ شریف منجیلی مقبره و آرامگاهی به دستور شاه اسماعیل صفوی ،  برای وی در منجیل ساخته شد که امروزه به ویرانه ای تبدیل شده است و دلیرگنبد یا در گویش محلی ( دلی گنبز – زرین تاج) نام دارد .

 

دلیر گنبد - زرین تاج - منجیل نیوز

دلیر گنبد - منجیل اواخر دهه 40

زرین تاج

 

در حدود چند سال قبل مطالبی نیز در یکی از نشریات در مورد دستان شفابخش شریف منجیلی مطالبی تحقیقی نوشته شده بود .

شریف منجیلی - منجیل نیوز

 

قائم مقام فراهانی وزیر ناصرالدین شاه قاجار نیز از قریه منگیل یا منجیل این گونه نوشته است که در نزدیکی منجیل بر روی تپه ای رفته و قریه و جلگه ای آباد و سرسبز را دیدم که نام آن منگیل یا منجیل است که درختان زیتون فراوان دارد و از هرگونه محصولات کشاورزی در این قریه کشت می شود و دارای چندین کاروانسرا و یک پل قدیمی بر روی رودخانه سپیدرود است .

قریه منجیل - منجیل نیوز

پل منجیل - منجیل نیوز

 پل منجیل که در کنار قریه منجیل در زمان شاه عباس صفوی بنا شد ، مورخین آورده اند که این پُل دارای 7 پایه بوده که در هر پایه آن چندین اتاق و یک آشپزخانه به جهت اتراق کاروانیان و مسافران ساخته شده است .

manjil news

پل منجیل سال حدود 1900 میلادی

 یکی دیگر از منابعی که در آن در مورد منجیل مطالبی نوشته شده است ، کتاب سفرنامه رابینو سفیر انگلستان در گیلان در زمان قاجاریه است . رابینو درباره منجیل چنین می نویسد :

 منجیل مرکز حکومت عمارلو و خورگام ( که به گفته قدیمی ها در گذشته منطقه طارم فعلی نیز جزئی از خورگام محسوب می گشته . ) دارای 270 خانه و چندین کاروانسرا و یک بازار جهت خرید مسافران و اهالی و یک ایستگاه پست و تلگراف و یک مقبره به نام طاهربن موسی کاظم است .

تصویری از بازار منجیل سال 1911 میلادی

 

 از نوشته ها و تعاریف رابینو اینگونه پیداست که نظر رابینو درباره منجیل این بوده که منجیل  قریه ی آباد و مجهز و مرکز حکومت مناطق اطراف و محل زندگی خوانین این مناطق بوده است .

وجود ایستگاه پست و تلگراف و حتی بازار برای خرید در آن دوران خود نشانگر آبادانی و پیشرفت این شهر تاریخی می باشد و حتی از منجیل به نام مرکز حکومت ذکر شده است که امروزه از واژه شهرستان استفاده می شود .

تصاویر قدیمی منجیل - منجیل نیوز27

 رابینو شغل اهالی را بیشتر تجارت و خرید و فروش محصولات طارم و عمارلو و روستاهای اطراف و حتی حمل و نقل این محصولات ذکر نموده است .

و از کشاورزی بعنوان شغل دوم مردم منجیل یاد شده است . در منجیل دو قریه وجود داشته و منجیل به دو بخش شمالی و جنوبی یا بالا و پایین محله تقسیم می شده است ، که منطقه منجیل جنوبی منطقه باستانی و اصلی شهر و در گویش اهالی بومی که زبان ترکی آذری است به ناحیه “کّند” شهرت دارد که همان بازار و اداره پست و تلگراف و مقبره طاهربن موسی کاظم که رابینو از آن یاد کرده در این محله قرار داشته است و خوانین منطقه طارم سفلی و علیا در این محله زندگی می کردند که موسی خان کلانتری منجیلی که بازمانده کلانتر در منجیل بود و کلانتر حیاطی ( یعنی حیاط کلانتر ) که منزلی بسیار بزرگ بوده تا زلزله سال 69 نیز وجود داشت و مردم از این حیاط برای برگزاری مراسم عروسی و سایر جشنها استفاده می کردند و حتی رضا شاه نیز چند شبی در این حیاط اتراق نمود .

 امروزه نوادگان کلانتر در منجیل به چند خانواده تقسیم شده اند :

1-خانواده موسی پور منجیلی

 2- خانواده پور ایمانی منجیلی

 اما خاندان صدرائی که آنها نیز از اهالی بومی این شهر بوده و در حدود نیم قرن پیش هادی خان صدرائی منجیلی سرعشایر کوهپایه منجیل و مناطق اطراف بود .

 تا آنجاییکه در زمان رضاشاه و پسرش قلمرو حکومت وی اینگونه تعریف شده بود .

 از منطقه پاچنار تا بیورزین و از آنجا تا انتهای شهر رودبار فعلی و سپس تا مناطق طارم زیر . لازم به ذکر است که اکثر افراد طایفه صدرائی عالمان دین بودند و دو تن از آنها نیز به نامهای ملا هادی صدارئی و ملا محمد صدرائی در نجف درگذشته و مدفون شده اند . اما امروزه بازماندگان طایفه صدرائی به چند خانواده با نام فامیل زیر تقسیم شده اند :

( صدرائی منجیلی – بخشی منجیلی – فروجی منجیلی – پور رضا منجیلی – کارچوبی منجیلی ) .

از کوچه ها و مناطق قدیمی منجیل می توان به سرین کوچه ( کوچه خنک ) ، کولیک باشی ( سر خاک ) ، توت میدانی ( میدان توت ) ، یوخاری محله ( محله بالا ) ، آشاقی محله ( محله پایین ) ، آرزو محله ، پمبه لوق ( پمبه زار ) ، پس کوتام ( کلبه های پست ) ، صدرا کوچه و کلانتر حیاطی اشاره نمود .

لازم به ذکر است که در دوران گذشته مهاجرتهایی نیز از این شهر به نقاط دیگر ایران و حتی مناطق اطراف نیز شده است . مثلا اهالی عزیز ترک نشین لوشان ،اصالتا منجیلی و هرزویلی بوده و ساکنان اولیه شهر لوشان می باشند که آنها امروزه پسوند لوشانی گرفته اند مثل قلیچی لوشانی و امیر تیموری ها و شعبانی لوشانی و غیره … .

 و عده ای از ساکنان منجیل در حدود 100 سال پیش به شهر رودهن در حومه تهران و منطقه منجیل آباد در اطاف فرودگاه مهرآباد تهران و بعضی از خانواده ها در شهر آمل فعلی و حتی اقوام ترک زبان در مناطق خراسان شمالی در شهر های قوچان و بجنورد و درگز از تیره ترکهای منجیلی و هرزویلی می باشند . و اما اقوام اصیل و بومی شهر منجیل : به دو گروه تقسیم می شوند که هر کدام در محله های ذکر شده ساکن بودند :

1- طوایفی از ترکهای آذری که عده ای بومی و ساکنان اولیه و باستانی این شهر بودند و چند خانوار از شورشیان آذربایجان که در زمان شاه اسماعیل صفوی به این شهر کوچانده شده اند و به دلیل تشابه فرهنگی در کنار یکدیگر به راحتی زیسته اند و این گروه در ناحیه کّند ( به معنای روستا در زبان آذری ) یا پایین محله همان منجیل جنوبی ساکن بوده اند .

2- در زمان حکومت نادرشاه افشار و پس از کوچاندن اکراد عمارلو به منطقه خورگام دو خانواده از خوانین و سرکرده های عمارلو به شهر منجیل آمده و در قلعه ای که در شمال قریه کّند منجیل بود ساکن شدند ، که این اکراد از ایل بزرگ زعفرانلو و از طوایف انبوه و جمخانلو بودند که نام سرکرده این خانواده ها 1- نصرت خان سرهنگ بود که نسلی از وی امروزه بجای نماده است 2-رستم خان بهادرلو که امروزه از این شخص خانواده های سالار ، بهادرلو و … .

تصاویر قدیمی منجیل - منجیل نیوز 20

نکته جالب توجه اینجاست که این خانواده ها که در اصل ریشه کردی دارند در اثر همنشینی با اقوام اصلی ساکن در منجیل که ترک آذری زبان بودند زبانشان از کردی به ترکی برگشته و بیش از 150 سال است که به زبان آذری صحبت می کنند .

و اما بعد از احداث پادگان و سپس سد منجیل و نیروگاه توانیر مهاجرت به این قریه باستانی آغاز گردید و اقوام از سرتاسر ایران به این شهر مهاجرت نموده و حتی بعد از زلزله سال 69 نیز مهاجران زیادی از شهر ها و روستا های اطراف به شهر منجیل مهاجرت نموده اند که امروزه علاوه بر گویش ساکنان اصلی شهر که ترکی آذری است گویشهای مختلف اقوام از قبیل گیلکی ، تاتی ، تالشی ، لری و کردی نیز به چشم می خورد که زبان ارتباطی بین این اقوام پارسی می باشد .

قریه هرزویل باستانی که از دوران کهن تا کنون مکمل شهر منجیل بوده یکدیگر بوده و زبان و گویش اقوام اصیل هرزویل نیز ترکی آذری است و می توان گفت که تشابه فرهنگی فراوانی بین این دو قریه وجود دارد . نام قدیم هرزویل در کتب تاریخی “خزر ویلا” یا در اثر تحریف اشتباه به خرزویل نیز تبدیل شده بود که امروزه بنام هرزویل می شناسند .

در 50 سال اخیر بدلیل (( ورود فرانسوی ها که از طرف کمپانی ساسر  جهت ساختن سد سپیدرود ، آمریکایی ها و انگلیسی ها به جهت ساخت پادگان های نیروی زمینی و دریایی  ، آلمانی ها برای تاسیس نیروگاه توانیر ، روسها به جهت نگهداری نیروهای نظامی خود در منطقه ))  تاثیر مستقیم بر روی فرهنگ پوشش و رفتار مردم دو شهر هرزویل و منجیل داشتند، بطوریکه ساکنان شهرها و روستاهای اطراف به این منطقه پاریس کوچک می گفتند .

احداث سد منجیل - منجیل نیوز

زمینهای ورزشی - هرزویل - منجیل نیوز

بطوریکه امروزه یکی از دلایل انتخاب مهاجران برای زندگی در این شهر فرهنگ سکونت و زندگی اجتماعی بالای مردم این شهر می باشد و دلیل دیگر بازار فعال و مناسب و امنیت اجتماعی شهر است که منجیل را به شهری مهاجر پذیر تبدیل نموده است .

از نکات مهم دیگر اینکه شهر منجیل مصب دو رود بزرگ قزل اوزون و شاهرود می باشد که با ادقام این دو رود در نزدیکی شهر منجیل رود خروشان سپید رود تشکیل می گردد و از قدیم گفته اند هرکجا که آب هست آبادانی هم هست و همچنین رودخانه کوچکی از میان شهر عبور نموده که از بلندای مناطق کوهستانی  و ییلاق هرزویل سرچشمه می گیرد و به دریاچه کنونی سپیدرود می پیوندد و چشمه های کوچکی نیز از گذشته تا به امروز در شهر منجیل وجود داشته که متاسفانه امروزه مورد بهره برداری قرار نگرفته است . چشمه هایی بنام های زنگولّه بولاغ ، کربلایی صحبت بولاغ ، یِددی بولاغ می باشد .

   نیم قرن گذشته در منجیل و هرزویل دو سینما ، دو سالن اجرای کنسرت ، تئاتر و همایش ، ده ها رستوران و هتل مناسب ، دو بازار قدیمی ، دو بازارچه و فروشگاه مدرن ، 2 باشگاه و استخر و مجتمع ورزشی و ، یک چاپارخانه و چندین مدرسه و مسجد در اختیار داشتیم . اما امروزه اثری از آین امکانات محرومیم .

 

گردآورنده : هادی بخشـی منجیلیhttp://www.manjilnews.ir/?p=1242









نظرات() 

گاف»‌های حكیم «فردوسی» در «شاهنامه» 2

نوشته شده توسط : قارانقوش
پنجشنبه 23 شهریور 1396-12:01 ق.ظ

در صفحه‌ی 815 «دارا» زخمی شده و در حال مرگ است. اسکندر که می‌خواهد به او دلداری و امید بدهد، می‌گوید: «ز هند و ز رومت پزشک آورم». لابد در آن روزگار یک پزشک حاذق و متخصص در ایران به این بزرگی وجود نداشته، آن هم به این دلیل منطقی که هنوز «دانشگاه آزاد» دایر نشده بود. شاید هم پزشکان ایرانی در آن زمان هم، مثل زمان ما، نسبت به دفترچه‌ی بیمه کم لطف بودند. در هر حال، تقصیر از بنده نیست، نظام پزشکی داند و فردوسی و اسکندر و دارا! 

دارا خبردار شده است که اسکندر برادر او است که هر دو فرزند داراب هستند و تنها مادرهایشان جداگانه است. اما همین برادر ایرانی به اسکندر، یعنی به برادر رومی ـ یونانی ـ خودش پیشنهاد می‌کند که با دخترش ـ «روشنک» ـ که برادرزاده‌ی خود اسکندر است، ازدواج بکند تا فرزندی مانند اسفندیار به دنیا بیاورد. جالب این که پیشنهاد می‌شود نام کودک آینده را هم مادرش انتخاب بکند. پس معلوم می‌شود این غربی‌های جنایتکار، متجاوز، غاصب و غیره، از چند صد سال پیش از میلاد تصمیم داشتند افکار پلید و زبون «فمنیستی» را در سرزمین عزیز ما رایج بکند. وگرنه چه کسی به زن اجازه‌ی عرض وجود می‌دهد که برای بچه‌ی خودش نام هم انتخاب بکند؟ اصلاً به عقیده بنده بهتر است این صفحه‌ی 825 را به کلی پاره بکنند و دور بیندازند تا از بدآموزی و نفوذ افکار غربی جلوگیری کرده باشیم! 
آقاجان! یک نفر بیاید و این فیلسوف‌های بدبخت را از دست فردوسی نجات بدهد. جناب حکیم در 829 می‌فرماید که یک نفر فیلسوف، پیام عاشقانه‌ی اسکندر را به روشنک می‌رساند. بدون شک، فردوسی یک «حکیم» بوده که معنای واژه‌ی «فیلسوف» را هم می‌دانسته است. وگرنه حکیمی که آن اندازه باسواد باشد که بداند که کرمان هیچ ارتباطی به ایران ندارد، واحد پول همه‌ی کشورها در روزگار باستان «درم» و «دینار» و واحد وزن هم «مثقال» بوده، چه طور ممکن است مفهوم «فیلسوف» را نداند؟ پس گناه از فردوسی نیست. احتمالاً فیلسوف‌های جهان باستان هم مانند لیسانسیه‌ها و فوق‌لیسانسیه‌های امروزی، چون می‌دیدند آدم باسواد بیکار و بی‌پول می‌ماند و آواره‌ی خیابان‌ها می‌شود، از روی ناچاری یک مؤسسه‌ی مربوط به امور ازدواجیّه راه انداخته و ینگه، مشاطه، پیغام‌رسان عاشقان و... شده‌اند! دیگر کم کم دارم از دست این فردوسی جوش می‌آورم. این جناب حکیم که عقیده دارد رومی‌ها از هزار سال پیش از میلاد حضرت عیسی(ع) مسیحی بوده‌اند و صلیب‌ داشته‌اند، حالا هم دین یهود را آیین رومی‌ها ـ یونانی‌ها ـ می‌داند! صفحه‌ی 833 را بخوانید و ببینید چه طور یونانی‌های بدبخت را یهودی کرده است، در حالی که آن بی‌چاره‌ها در روزگار اسکندر معتقد به «زئوس» و «خدایان اولمپ» بودند. ولی شاید فردوسی هم راست می‌گوید. چون اگر اسکندر و لشکریانش یهودی ـ صهیونیست ـ نبودند، پس چرا به ایران حمله کردند؟ شاید هم «بعثی» بوده‌اند و فردوسی از ترس خلیفه‌ی بغداد این مسأله را سانسور کرده است! به نظر می‌رسد این ایران باستان یک در و پیکر حسابی نداشته و هر کسی که از عمه‌اش قهر می‌کرد، می‌توانست بیاید و کشوری به این بزرگی و با آن همه افتخارات را در عرض ایکی ثانیه و سه سوت فتح بکند. وگرنه چه طور ممکن بود آدم خنگی مثل اسکندر بتواند به یک کشور در و پیکردار پیروز بشود؟ این بابا آن اندازه کم‌حواس است که با وجود این که در جنگ با دارا، فیل را دیده بود، ولی باز در جنگ با «خفور» ـ شاه هند ـ می‌پرسد که فیل چه شکلی است؟! 
همین اسکندر که در 843 خنگی خودش را لو داده، در 846 هم که می‌خواهد از بصره به مصر برود، سوار کشتی می‌شود. یعنی باید از خلیج فارس، دریای عمان، بخشی از اقیانوس هند، جنوب عربستان و دریای سرخ بگذرد و به مصر برسد؛ در حالی که اگر پیاده می‌رفت خیلی زودتر می‌رسید. 
این اسکندرخان 350 سال پیش از میلاد حضرت مسیح زندگی می‌کرده است. اما در 852 می‌بینیم که به «دین مسیحا» سوگند می‌خورد. خواهش می‌کنم شما قضاوت بکنید. یک آدم اگر خنگ و کودن و ببو و غیره نباشد، چه طور به چیزی قسم می‌خورد که تازه قرار است 350 سال بعد به وجود بیاید؟ خوشبختانه این قسم را فردوسی نخورده است، وگرنه ممکن بود متهم به بی‌اطلاعی باشد! 
کاش یک نفر از ماها در زمان اسکندر یا روزگار فردوسی حضور داشتیم و در مورد اسکندر کمی تحقیق می‌کردیم. اصلاً دارا کار خیلی اشتباهی کرده که دختر مثل دسته گل خودش ـ روشنک خانم ـ را بدون تحقیقات کافی به اسکندر داده است. لااقل اگر برای احتیاط یک مهریه‌ی سنگین تعیین می‌کرد، بهتر می‌شد. مثلاً از او می‌خواست که شش دانگ از طبقه‌ی سوم کشور روم را پشت قباله‌ی روشنک خانم بیندازد. اگر بنده بودم حتی خاله‌ی 75 ساله‌ام را هم به اسکندر نمی‌دادم. ظاهراً این آدم از «کودکان خیابانی» است و جا و مکان معینی ندارد، شاید هم تحت تعقیب است و می‌خواهد رد گم بکند. در سال 857 می‌خوانیم که او که تازه یکی ـ دو روز است هندوستان را فتح کرده، یک دفعه از «اندلس» ـ جنوب اسپانیا ـ سر درمی‌آورد و بلافاصله، در یک چشم زدن به شهر «برهمن» می‌رود و... 
قبلاً اشاره کردیم که فردوسی ادعا کرده که یک کتاب مربوط به شش هزار سال پیش را مطالعه کرده که داستان‌های شاهنامه را در آن نوشته بودند. از معجزات این کتاب شش هزار ساله هر چه بگویم باز هم کم است. یکی این که در زمانی نوشته شده که هنوز خط اورارتویی و خط آرامی و میخی هم اختراع نشده بوده، ولی کتاب مورد نظر به الفیای نسخ عربی ـ فارسی به نگارش درآمده است که فردوسی بتواند بخواند. واقعاً کتاب هم کتاب‌های قدیم که برای خودشان مرام و معرفت داشتند و ملاحظه‌ی سواد و معلومات خواننده را می‌کردند. در ضمن، بعد از اختراع خط هم مردم روی تخته سنگ‌ها می‌نوشتند، ولی این یکی به صورت کتاب درآمده است! 
این که عرض می‌کنم آن کتاب اعجاز کرده، ادعای همین طور الکی و کشکی و کتره‌ای و غیره نیست. کدام کتاب تاریخ را سراغ دارید که وقایع چهار ـ پنج هزار بعد را هم در خودش داشته باشد؟ رویدادهای دوره‌ی ساسانیان، حدود چهار هزار سال بعد از چاپ کتاب کذایی اتفاق افتاده‌اند، ولی فردوسی همه‌ی آنها را در همان کتاب شش هزار سال پیش مطالعه فرموده است. پس درست گفته‌اند که «آنچه در آینه جوان بیند، پیر در خشت خام آن بیند!» یعنی آن کتاب چون خیلی پیر بوده، توانسته است رویدادهای چهار ـ پنج هزار سال بعد را هم ببیند. در هر حال، نباید چنین تصور بکنیم که فردوسی ـ زبانم لال ـ اهل چاخان‌بازی بوده است. در صفحه‌ی 892 «اردشیر ساسانی» از دست «اردوان پنجم اشکانی» فرار می‌کند. او که می‌خواست از اصفهان به سمت «پارس» برود، از یک «دریا» می‌گذرد! 
حالا دیدید ایرانیان باستان، علاوه بر موبایل و موشک فضاپیما و هواپیمای جت و غیره، در وسط هر دو استان یک دریای بزرگ هم داشتند که قابل کشتی‌رانی بود؟ به نظر می‌رسد این دریاها را، بعدها دشمنان زبون غارت کرده و برده و خورده‌اند. وگرنه، فردوسی بزرگ که دروغ نمی‌گوید. مرگ بر این دشمنان زبون و متجاوز و برانداز و غیره که به آب شور دریا هم رحم نمی‌کنند. درست مثل زمان ما که همان دشمنان پلید، آب دریاچه‌ی «ارومیه» را به غارت می‌برند و برای ما فقط «نمک» باقی می‌گذارند. وگرنه مسؤولان محترم آذربایجان‌غربی و آذربایجان‌شرقی که در مورد کاهش آب دریاچه‌ی ارومیه بی‌خیالی و بی‌اعتنایی نکرده‌اند و شب و روز مجدانه تلاش می‌کنند که هر طوری که شده، لااقل به اندازه‌ی نیم یا یک لیتر به آب شور این دریاچه اضافه بکنند! 
در ضمن، به علاقه‌مندان ارزهای خارجی و به صرافی‌ها و ارز فروشی‌های سر چهارراه‌ها مژده می‌دهم که فردوسی در صفحه‌ی 949 شاهنامه، یک نوع ارز معتبر به نام «دینار رومی» معرفی کرده است که در نوع خود بی‌نظیر می‌باشد! 
و اما صفحه‌ی 955 را بخوانید و ببینید که در ایران قدیم چه اتفاق‌های جالبی می‌افتد. مثلاً می‌نویسد: 
جهــانـدار بــُرنا زگیـتی بــرفت                 بر او سالیان بر گذشته دو هفت نبـودش پسر، پنج دختـرش بود                یکی کهتـر از وی، برادرش بـود 
شاه ایران جان به جان آفرین تسلیم می‌کند و از دنیا می‌رود، در حالی که طفلک بی‌چاره فقط «دو هفت» ـ 14 ـ سال داشته است. در این حال، همین شاه پنج دختر داشته و بدون پسر بوده و به ناچار، برادر کوچکترش مجبور است به جای او شاه بشود! 
شاه نوجوان 14 ساله ازدواج کرده بود و پنج دختر هم داشته است. یعنی فوق فوقش، باید در 9 سالگی زن می‌گرفت. در حالی که در زمان ما، جوانان 29 ساله هم جرأت نمی‌کنند زن بگیرند. واقعاً راست گفته‌اند که مرد هم مردهای قدیم! 
جداً شانس آورده‌ایم که این شاه نوجوان در 14 سالگی مرده است. چون اگر تا 80 سالگی زنده می‌ماند، همه‌ی ایران را پر از دخترهای خودش می‌کرد و آن وقت معلوم نبود برای این همه دختر، از کجا باید شوهر می‌آوردیم. در هر حال، جوان‌های امروزی بخوانند و به سر غیرت بیایند، البته نه آن اندازه غیرت که در 14 سالگی صاحب پنج دختر بشوند. یادشان باشد که در 14 سالگی و بعد از آن هم «یکی خوب است، دو تا بس است»، «فرزند کمتر، زندگی بهتر» حتی اگر در 9 سالگی ازدواج کرده باشی! 
به عقیده‌ی بنده، این نوجوان 14 ساله به خودش ظلم کرده، چون با وجود همسر و پنج تا دختر، دیگر نمی‌توانستند در اعلامیه‌ی مجلس ترحیم‌‌اش عبارت «نوجوان ناکام» بنویسند. در واقع اصل این است که در مورد او از عبارت «بزرگ خاندان» استفاده بشود. حالا اگر کسی هم ایراد بگیرد که چه طور ممکن است یک نوجوان در 14 سالگی پدر پنج دختر بشود، به عقیده‌ی بنده انتقاد و اعتراض او به هیچ وجه وارد نیست، چون در مملکتی که وسط راه اصفهان به شیراز آن یک دریای بزرگ باشد، بچه‌ی صغیر هم می‌تواند در صاحب زن و بچه بشود. فقط عیب کار اینجا است که فردوسی ننوشته که این طفل صغیر، دخترهایش را هم شوهر داده بود یا نه؟! 
در کتاب حکیم فردوسی، شاهان دست به هر غلط‌کاری می‌زنند که البتّه از آنها همین انتظار را هم داریم ولی اشکال کار اینجا است که دراینجا «موبدان» هم یک عقل درست و حسابی ندارند. آن همه فیلسوف و دانشمندان نجومی و هندسی و غیره از همه جای جهان جمع می‌شوند و در صفحه‌ی 957 از یزدگرشاه خواهش می‌کنند که پسرش «بهرام» ـ «بهرام گور» ـ را به آنها بسپارد که درست تربیت بکنند که درس بخواند و «آدم» بشود که شاید فردا در یک جایی هم استخدام شد، در این میان «نعمان‌بن منذر» هم می‌دود وسط حرف بزرگترها و می‌گوید که: ما «سواریم و گُردیم و اسب افکنیم، کسی را که دانا بُوَد، بشکنیم»! آن وقت موبدان به یزدگرد پیشنهاد می‌کنند که پسرش را به این عرب بسپارد که او را بزرگ بکند. پس تکلیف «علم بهتر است یا ثروت» چه می‌شود. یعنی آن همه فلسفه، دانش‌های ستاره‌شناسی، ریاضی و... به اندازه‌ی یاد گرفتن یک «اسب افکندن» ارزش ندارد؟ حالا اگر آن فیلسوف‌ها و دانمشندها از یک مدرسه‌ی «غیرانتفاعی» یا «دانشگاه آزاد» می‌آمدند، آدم می‌توانست خودش را قانع بکند که حتماً موبدان می‌دانستند که فقط پول می‌گیرند و مدرک صادر می‌کنند و سواد درست و حسابی یاد نمی‌دهند! شاید هم موبدان می‌دانستند که با سواد و مدرک و امثال اینها، آدم را برای خدمتگزاری هم استخدام نمی‌کنند، در حالی که آدم «اسب افکن» می‌تواند در آینده شاگرد یک «بنگاه معاملات ملکی» بشود و یا سر چهارراه بایستد و کوپن بخرد و سیگار بفروشد و...! تازه، مگر برای گرفتن مدرک دانشگاهی و استخدام شدن به عنوان «شاه» در ایران، آدم حتماً باید درس بخواند؟ هیچ هم این طور نیست. همه‌ی ما اشخاص محترم و پرتلاش و افتخارآفرینی را می‌شناسیم که در همه‌ی عمرشان یک بار هم به هیچ دانشگاهی نرفته‌اند، ولی هم مدرک «دکترا» دارند و هم به عالی‌ترین مقام‌ها رسیده‌اند و کلی هم از ملت طلبکار هستند! 
به عقیده‌ی بنده باید به حضرت فردوسی در درس‌های جغرافی و تاریخ، یک نمره‌ی «شعبان‌خانی»، مثلاً 200، 500 یا هزار داد. در صفحات 958 و 959 می‌خوانیم که نعمان‌بن منذر اهل کشور «یمن» بود. در حالی که همه‌ی دنیا به اشتباه فکر می‌کنند که این آدم فرمانروای «حیره» ـ در فاصله‌ی میان ایران و عربستان ـ بود. در ضمن، کشور یمن و شهر «کوفه» همسایه‌های دیوار به دیوار هم هستند! 
در صفحه‌ی 965 شاه یزدگرد در «نیشابور» است و مثل بچه‌ی آدم برای خودش می‌گردد و حال می‌کند که یک دفعه یک رأس «اسب» از «دریا» بیرون می‌آید و می‌زند و شاه را می‌کشد، یعنی در واقع او را ترور می‌کند! 
حالا اگر شما در نزدیکی نیشابور دریایی نمی‌شناسید و یا برایتان معما است که این چه جور اسبی بوده که در داخل دریا زندگی می‌کرده و چه مرضی داشته که از آب بیرون آمده و یک جفتک محکم به دهان یاوه‌سرای یزدگرد کوبیده و او را کشته، دیگر تقصیر از بنده و فردوسی نیست. لطفاً به گیرندگان خودتان دست نزنید و بخصوص آنتن خودتان را حرکت ندهید. اشکال از ایران باستان است که با آن همه شکوه و عظمت و پرافتخاری، هیچ مورد و هیچ چیز درست و حسابی نداشته است! 
در صفحه‌ی 969 بهرام و «منذر» ـ این بابا اول «نعمان‌بن منذر» بود و در فاصله‌ی 11 صفحه از کتاب، نامش هم ابتر شد! ـ می‌خواهند از یمن به «تیسفون» بیایند، اما سر راهشان از «جهرم» رد می‌شوند. بدون این که عقل‌شان برسد که تیسفون در نزدیکی بغداد است و اصلاً نباید و لازم نیست از جهرم به آنجا رفت! باز خداوند پدر فردوسی را بیامرزد که ننوشته است که آمدند و از توکیو، پکن، مسکو، لندن، نیویورک و سیدنی رد شدند و به جهرم رسیدند و تازه یادشان آمد که باید سری هم به ژوهانسبورگ بزنند که از آنجا وارد تیسفون بشوند! جریان رأی‌گیری مربوط به انتخابات برای تعیین «بهرام گور» به عنوان شاه ایران در صفحه‌ی 971 هم در نوع خود جالب و خواندنی است. در گزارش مربوط به نتیجه‌ی این انتخابات، فردوسی می‌فرماید: 
زپنجاه بـاز آفـریدند سی                   زایرانی و رومی و پارسی 
ملاحظه می‌فرمایید؟ برای انتخاب شاه در ایران، عده‌ای هم از «روم» آمده و رأی داده‌اند و نیز، فردوسی یک بار «ایرانی» و یک دفعه هم «پارسی» آورده است! 
مثل این که انتخابات در سرزمین پرافتخار ما، سابقه‌ای بسیار دیرینه و درخشان دارد. اما ظاهراً، در آن روزگار عقل کاندیداها نمی‌رسید که چند تا اتوبوس و مینی‌بوس کرایه بکنند که هم روستایی‌ها و هم‌ولایتی‌هایشان را از ایلات و روستاها به شهر بیاورند و به یک دست چلوکباب مهمان بکنند که آنها هم در شهر به اینها رأی بدهند و بعدازظهر هم برای شرکت هر چه باشکوه‌تر در انتخابات، به روستای خودشان برگردند و یک رأی، شاید هم بیشتر نیز، در آنجا به صندوق بریزند و تکلیف خود را ادا نمایند. بلی، جناب بهرام اینها را بلد نبوده و به همین خاطر، رفته و از «روم» آدم‌ها را آورده که برایش رأی بدهند. لابد برای چلوکباب‌ ناهار رأی‌دهنده‌ها هم از گوشت «گورخر» استفاده کرده‌اند، چون بهرام عاشق شکار «گورخر» بود. البته جای شکرش باقی است، چون در زمان ما و در بعضی جاها نه‌تنها گوشت گوسفند و گاو، بلکه گوشت همان گورخر را هم در رستوران‌ها کباب نمی‌کنند، بلکه از گوشت...! و اما این که حکیم فردوسی در این بیت یک بار «ایرانی» و یک بار هم «پارسی» آورده، معلوم می‌شود در کشور افتخارآفرین و شکوهمند و غیره‌ی ما، آن زمان‌ها بعضی‌ها دست به تقلب در انتخابات می‌زدند و دوبار، هر بار با یک شناسنامه‌ رأی می‌دادند، البتّه هنوز تحقیقات باستان‌شناسان روشن نکرده است که در آن زمان هم با شناسنامه‌ی اشخاص «مرده» رأی می‌دادند یا نه! 
در صفحه 1040 بهرام و دختر شاه می‌خواهند از هندوستان به سمت ایران فرار بکنند. اینها در مسیر فرار، از یک دریا می‌گذرند! 
بنده جرأت نمی‌کنم به شاه هندوستان اتهام بزنم که لابد یا معتاد بوده و یا زنش را طلاق داده بوده و در نتیجه، دخترش «فراری» شده است. متأسفانه مطبوعات کثیرالآگهی زمان ساسانی هم نخواسته‌اند که به خاطر بالا بردن تیراژ خودشان، با این دختر فراری مصاحبه بکنند و بعدش هم درس اخلاق به خانواده‌ها بدهند و... 
سؤالی که بنده دارم این است که چرا شاهان و پهلوانان ایران باستان این همه اصرار دارند که در همه جا از «دریا» عبور بکنند؟ بی‌انصاف‌ها به جای این که تابستان‌ها در شهرهای کنار دریا «سمینار» و «همایش» و این جور چیزها برگزار بکنند که میلیون‌ها تومان ـ البته در اصطلاح فردوسی، میلیون‌ها درم ـ بگیرند، می‌آیند و از دریا رد می‌شوند. مگر بهرام و دختر شاه، نمی‌توانستند مثل بچه‌ی آدم، از راه خشکی به ایران بیایند. سلطان محمود غزنوی 17 بار به هندوستان لشکر کشید و آنجا را غارت کرد و حتی یک بار هم رنگ دریا را ندید. معلوم می‌شود هندوستان فردوسی با هندوستان محمود غزنوی، تومانی هفت صنار تفاوت معامله داشته است! 
اگر اهل عمران و آبادانی و علاقه‌مند به توسعه‌ی پایدار هستید، لطفاً صفحه‌های 1050 و بعد از آن را بخوانید. نوشته است که «پیروز شاه ساسانی» دو شهر ساخت که اسم یکی را «ری» و نام دیگری را «اردبیل» گذاشت. 
البتّه فردوسی عزیزمان در شاهنامه و در داستان مربوط به زمان «کاووس» نام «ری» را آورده و بعدها، چندین بار هم تکرار کرده است. نام شهر «اردبیل» را هم در داستان‌های مربوط به «کیخسرو» خوانده‌ایم. حالا هم اگر در مورد ساخت این دو شهر توسط «پیروز شاه» صحبت می‌کند، فکر نکنید که در کشور تاریخی و شکوهمند و سرفراز ما، از شهرهای ری و اردبیل، هر کدام را دو تا داریم. بلکه بهتر است به دور و بر خودتان نگاه بکنید و ببینید که در زمان ما هم، خیلی از طرح‌ها و پروژه‌ها، چند بار و هر بار به یک مناسبتی، طی مراسم باشکوهی افتتاح و راه‌اندازی شده‌اند و اخبارشان را از طریق رسانه‌های گروهی دیده، شنیده و خوانده‌ایم. فکر می‌کنید مسؤولان پرتلاش، فداکار و سختکوش ایران باستان، به اندازه‌ی مسؤولان فعلی زرنگ نبودند؟! 
قسمت 6 
در 1064 آمده است که «قباد ساسانی» از اهواز تا پارس، یک شهرستان و یک بیمارستان ساخت و نام آنها را «اران» گذاشت و حالا (در زمان فردوسی) عرب‌ها به آن «حران» می‌گویند. پس با این حساب، در زمان فردوسی شهر «حران» در جایی وسط اهواز و پارس بوده و بعدها ـ به هر دلیل ـ به طرف‌های سوریه و امثال آن تبعید شده و یا به دلیل معتاد شدن شاهان ایران، از خانه فراری شده و به شامات پناه برده است. شاید هم مسأله‌ی «فرار شهرها» در آن زمان به جای «فرار مغزها» عمل می‌کرده است! 
در 1071 شاه «کسری» ـ «انوشیروان» ـ ایران را به چهار بخش تقسیم می‌کند. بخش اول «خراسان» است، بخش دوم «قم و اصفهان» و بخش سوم «پارس و اهواز و مرز خزر»! حالا بگذریم از این که خیلی از مناطق ایران در این تقسیم‌بندی فراموش شده‌اند، این «پارس و اهواز و مرز خزر» چه طور توانسته‌اند یک جا جمع بشوند و تشکیل یک استان را بدهند؟ درست است که در زمان ما هم، شهرهای ایران یکی ـ یکی تبدیل به استان می‌شوند، ولی بنده تا حالا ندیده‌ام یک مسؤول محترم رده بالای کشوری، ساحل خزر را بردارد و به اهواز و پارس منتقل بکند. ساحل دریا، پسر باجناق آدم نیست که بشود به عنوان استاندار به یک ایالت و یا به عنوان سفیر به یک مملکت دیگر فرستاد، این یکی فرق می‌کند! 
به عقیده بنده، یک فرد تا زمانی که شاهنامه‌ی فردوسی را نخواهنده، هیچ چیزی از علم تاریخ و قرو قاتی کردن آن نمی‌داند و حتی نمی‌تواند رویدادها و واقعیت‌های زمان خودش را خراب بکند، چه رسد که زورش به صدها سال جلوتر برسد. 
واقعاً اگر می‌خواهید به آن درجه از دانش و تخصص برسید که همه چیز را قاتی بکنید و یک آش شله‌ی قلمکار به وجود بیاورید، حتماً اول کتاب حکیم توس را بخوانید و بعد دست به اقدام بزنید. مثلاً ایشان در 1202 می‌نویسد که در زمان «هرمز» ـ شاه ساسانی ـ لشکری از خزر آمده بود. تعداد این لشکر به اندازه‌ای زیاد بوده که از «ارمینیه» تا اردبیل، پر از لشکر شده بود و نام فرماندهان این لشکر هم «عباس» و «حمزه» بود! 
بفرمایید. لشکر از قوم «خزر» است، قومی که در آن روزگار بت‌پرست بودند. در ضمن، فاصله‌شان با عربستان به اندازه‌ای زیاد بود که در همه‌ی عمرشان نمی‌توانستند نام‌هایی مانند «عباس» و «حمزه» را ـ که نام‌هایی عربی بودند ـ بشنوند. زمان هم، زمان پیش از ظهور اسلام است. یعنی هنوز بیشتر از 40 سال مانده تا مسلمانان حرکت به سمت شمال و شمال شرقی و شمال غربی عربستان را آغاز بکنند. در واقع، هنوز پیامبر اکرم (ص) به پیامبری مبعوث نشده است که بگوییم پای بعضی عرب‌ها به سرزمین خزرها هم رسیده است. اما فردوسی به اندازه‌ای برای پیروز شدن عرب‌ها به سایر اقوام عجله دارد که تاریخ را نیم قرن جلوتر می‌کشد! 
در صفحه‌ی 1328 در داستان مربوط به «خسرو پرویز» سرداری به نام گستهم در خراسان است که می‌خواهد به «گرگان» برود. جالب است. این آدم از خراسان حرکت می‌کند و از «ساری» و «آمل» می‌گذرد و به «گرگان» می‌رسد. این کار درست به این می‌ماند که یک نفر بخواهد از «قم» به «تهران» بیاید آن وقت ما بگوییم که او در سر راه خود، از اصفهان و شیراز و بوشهر رد شد و به تهران رسید! حال می‌کنید از این تاریخ معتبر و دقیق؟! 
در صفحه‌ی 1337 و در داستان مربوط به نامگذاری «شیرویه» جناب فردوسی می‌فرماید که «نبود آن زمان رسم بانگِ نماز» در حالی که همین فردوسی در داستان‌های مربوط به زمان پادشاهانی چون کیومرث، جمشید و... نوشته است که آنان نماز می‌گزاردند. 
حیف که حکیم فردوسی بزرگتر ما است و ادب اجازه نمی‌دهد از او انتقاد بکنیم. وگرنه جا داشت از این حکیم بپرسیم که چه دشمنی با «خسروپرویز» و «شیرویه» داشته که این بدبخت‌ها را متهم به «بی‌نمازی» کرده است؟ نکند علاوه به «خسرو»، «شیرویه» و «فرهاد» خود جناب فردوسی هم خاطرخواه «شیرین» بوده و برای همین، رقیبانش را متهم به ترک صلات می‌کند؟! اگر او هم عاشق شیرین ‌خانم بوده، پس ما شانس آورده‌ایم که مثل فرهاد، تیشه را به سر خودش نکوبیده، چون در آن صورت ما بدون شاهنامه می‌ماندیم و نمی‌توانستیم به چیزی افتخار بکنیم. جداً زنده باد فردوسی که این اندازه زرنگ بوده که خودکشی نکرده است. 
در صفحه‌ی 1375 و در مورد توبه‌ی خسروپرویز می‌خوانیم: 
چـو آن جامه‌ها را بپوشید شاه                     به زمزم همی توبه کرد از گناه 
ما در خود تبریز یک «استخر و سونا» به نام «زمزم» داریم. ولی بنده که از چندین سال پیش مشتری آنجا هستم، هیچ وقت خسروپرویز را ندیده‌ام. اما معلوم می‌شود این خسروپرویزخان، یک شخصیت خیلی اهل اخلاق و اصول و ارزش‌ها بوده که با لباس ـ جامه‌ها ـ وارد «زمزم» شده است که کلیه‌ی شؤونات و اخلاقیات را رعایت کرده باشد. شاید هم به این دلیل با لباس آمده که روی تن و بدنش «خالکوبی» داشته، چون در ورودی استخر نوشته‌اند که ورود افراد دارای خالکوبی ممنوع می‌باشد! فکر می‌کنم همین طور بوده، چون خسروپرویز از یک طرف آدم گردن‌کلفت و لات مسلکی بوده و از طرف دیگر، عشق شیرین خانم را هم در دل داشت و امکان ندارد که عکس آن علیا مخدره را به بازوها و سینه‌اش خالکوبی نکرده و شکل یک قلب و یک تیر را هم ترسیم نکرده باشد. بی‌چاره فرهاد که اگر می‌خواست خالکوبی بکند، باید شکل یک کوه بیستون، یک کله و یک تیشه را می‌کشید! 
اگر هم منظور فردوسی از «زمزم» همان چاه معروف مکه بوده، باید به خسروپرویز ایوللا گفت که در صدر اسلام، یواشکی به مکه رفته و حاجی شده است آن هم بدون این که مسلمان بشود! لابد برای این پنهانی رفته که بعد از برگشتن، مهمانی ندهد. حق هم داشته، با این قیمت خیلی بالای گوشت، برنج و...، و با این وضع غذاخوری‌ها، حتی شاه هم که «گنج بادآورده» داشته نمی‌توانسته از عهده‌ی مخارج بربیاید! 
در هر حال، بنده عقیده‌ی واثق دارم که در این مورد هم، مثل همه‌ی موارد دیگر، فردوسی اشتباه نکرده است. پس لطفاً به گیرنده‌های خود دست نزنید! 
و اما در مورد زنان شاهنامه، آدم واقعاً نمی‌داند قسم‌های جناب فردوسی را باور بکند و یا آن همه دم خروس را که بدجوری هم بیرون می‌زنند. 
به داستان هر کدام از این خانم‌ها که می‌رسیم، در اول کار می‌بینیم که فردوسی از عفت و حیا و پوشیدگی آنان صحبت می‌کند و می‌گوید که «در پرده» بوده‌اند ودر همه‌ی عمر، چشم هیچ محرم و نامحرمی به آنها نیفتاده و... 
حتی خانم «منیژه» ـ صبیّه‌ی عفیفه‌ی افراسیاب، پادشاه توران ـ می‌گوید: 
منیژه منم، دُخت افراسیاب                  بـرهنه نـدیـده تنـم آفتـاب که البتّه بنده با توجه به عملکرد این خانم و تحقیق و تفحص در مورد اخلاق و رفتار و غیره‌ی او، عقیده دارم که باید می‌گفت: 
منیـژه منـم، دُخـت افــراسیاب             زبی‌شوهری شد، دل من کباب! 
بلی. جناب فردوسی از پوشیدگی و نامحرم‌گریزی و پس پرده‌نشینی دخترهای شاهنامه صحبت می‌کند، ولی خیلی زود مشت حکیم باز می‌شود و بند را آب می‌دهد. چون حتی مردهای لشکرهای چندین کشور بیگانه، وصف تک تک اعضای تن و بدن این علیا مخدره‌‌ها را می‌کنند. اگر هم باور ندارید، برگردید و داستان‌های زال و رودابه، رستم و تهمینه، کاووس و سودابه، بیژن و منیژه و... را بخوانید. 
تازه، خود این دخترها هم، خانه‌ی پدرهای خودشان و حتی کتاب ارزشمند شاهنامه را تبدیل به لانه‌ی فساد کرده‌اند. رودابه به زال پیغام می‌فرستد و او را به اتاق خودش دعوت می‌کند و به اندازه‌ای شوق و شور دارد که پیشنهاد می‌کند زال راه‌پله را ول بکند و کمند را هم کنار بگذارد و گیسوهای او را بگیرد و خودش را تا طبقه‌ی دوم خانه بالا بکشد! 
تهمینه در موقعیتی به سراغ رستم می‌آید که بنده جرأت نمی‌کنم دوباره آن را بنویسم و تکرار بکنم. منیژه، سودابه و دیگران هم که بدتر! 
حالا اگر دختر امروزی جرأت به خرج بدهد و با یک پسر غریبه سلام و علیک ساده‌ای هم بکند، از طرف پدر و برادر خودش و دیگران چنان تنبیهی می‌بیند که...! 
بنده عقیده دارم دخترهای شاهنامه، همگی مشتری پر و پا قرص برنامه‌های کانال‌های ماهواره‌ای امریکایی و اروپایی، آن هم کانال‌های خیلی خیلی بد بودند که می‌توانستند این قبیل اداهای زشت و منکراتی را یاد بگیرند و مرتکب بشوند. البته چون اینها اغلب شاهزاده و پولدارر بودند، می‌توانستند از ریسیورها و دیش‌های پیشرفته‌تر و همچنین از کانال‌های کارتی هم استفاده بکنند! 
لابد تا اینجا شاهد بوده‌اید که بنده همه جا از شاعر و اندیشمند بسیار بلندپایه و ارجمندمان ـ جناب حکیم ابوالقاسم فردوسی ـ تعریف و تمجید کرده و سپاسگزار ایشان بوده‌ام که تاریخ پرافتخار ما را به نظم کشیده و به جهانیان ثابت کرده است که سرزمین دلاورپرور ایران، چه زنان و مردان اخلاق‌پرست، پرعصمت، سرفراز، درستکار و غیره‌ای داشته است و باید هم از این حکیم فرزانه و فرهیخته و غیره تقدیر به عمل بیاید. 
اما گلایه‌ای هم از محضر ایشان دارم. همه‌ی جهانیان می‌دانند که دوران «هخامنشی» یک دوره‌ی افتخارآفرین از تاریخ کشورمان است. در آن برهه‌ی حساس، سرنوشت‌ساز و غیره است که «کمبوجیه» ـ پسر برومند و نورچشمی «کورش کبیر» ـ به مصر می‌رود و ضمن حملات بشردوستانه به آن سرزمین تاریخی، شخصاً و با استفاده از شمشیر خودش، می‌زند و یک رأس «گاو» را می‌کشد، بدون این که از متخصصان خارجی و از منابع بیگانه کمک گرفته باشد. بعد از او هم «خشایارشا» ـ فرزند فرهیخته، نخبه و غیره‌ی «داریوش کبیر» ـ به یونان حمله‌ور می‌شود و ضمن بسیاری عملیات دانشمندانه، خردمندانه و غیره، دستور می‌دهد 12 هزار ضربه شلاق به دریا بزنند تا آدم بشود! پس چرا حکیم فردوسی این رویدادهای سرنوشت‌ساز و سرفرازی‌ آفرین و افتخارآفرین 
 




نظرات() 

گاف»‌های حكیم «فردوسی» در «شاهنامه» - 1

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 22 شهریور 1396-11:59 ب.ظ

« استاد حمید آرش‌آزاد متولد سال 1327 درمحله کوره باشی تبریز بود و بیش از 35 سال سابقه فعالیت مطبوعاتی در نشریات مختلف آذربایجان شرقی و کشور را در کارنامه فعالیت های مطبوعاتی خود داشت. عمده نوشته های حمید آرش آزاد در زمینه طنز بود و وی یکی از همکاران دایمی مجله گل آقا و ماهنامه جوالدوز در دوران انتشار این دو نشریه طنز به شمار می رفت. حمید آرش آزاد در کنار فعالیت مطبوعاتی چندین عنوان کتاب را منتشر کرده بود. »


قسمت اول :
خیال می‌کنید شماها نوبرش را آورده‌اید که در روزگارتان، آدم‌هایی که حتی دیپلم هم ندارند، در عرض پنج ـ شش ماه تلاش‌های صادقانه و شبانه‌روزی، یک دفعه مدرک «دکترا» می‌گیرند و بعدش به مقام‌های خیلی خیلی بالا می‌رسند و...؟ 
خوشبختانه تاریخ چنان پرافتخاری داریم که در آن، همه چیز پیدا می‌شود. عین بازار مکاره و بازار شام اسبق و سابق و بازار سیاه و آزاد و غیره‌ی فعلی. مثلاً جناب «ابوالقاسم فردوسی طوسی» که ظاهراً آن دیپلم کذایی را هم نداشته و از جغرافی، تاریخ، حساب و... چیزی نمی‌دانسته، یک دفعه تبدیل به «حکیم» می‌شود، سر از مرکزهای حکومتی درمی‌آورد و «شاهنامه» هم می‌نویسد. 
اگر این گفته‌ی بنده را هم «نشر اکاذیب»، «تشویش اذهان عمومی»، «ریختن آب در آسیاب خلیفه‌ی عباسی»، «جاسوسی به نفع رژیم منحوس سلطان محمود غزنوی» و چیزهایی از این قبیل حساب می‌کنید و قصد «ممنوع‌القلم»، «مهدور الدم» و غیره کردن بنده را دارید، اجازه بدهید برای دفاع از خود، مثال‌ها و دلایل محکمه‌پسندی را از کتاب وزین «شاهنامه‌ی فردوسی ـ چاپ مسکو» تقدیم حضورتان بکنم. خوب، پس بفرمایید: 
«فردوسی» به اندازه‌ای در علم «جغرافیا»، به قول معروف «از بیخ عرب» بوده که در همان شاهنامه و در صفحه‌ی 31 می‌نویسد که مادر «فریدون» پسرش را به کوه «البرز» در «هندوستان» برده است! 
در کشوری که به لطف مسؤولان همیشه در سفر، بچه‌های چهارساله هم می‌دانند که «بورکینا فاسو» در کجا واقع شده و «ونزوئلا» چند تا ساندویچ‌فروشی دارد و چه تعداد مهدکودک در «بوسنی» هست، چه طور یک نفر «حکیم» ادعا می‌کند که البرز کوه در هندوستان است؟ فرض کنیم «محمود غزنوی» دارای یک «حکومت منزوی» بوده و با خیلی از کشورها روابط دیپلماتیک نداشته است، ولی لااقل مثل «بوش» بیشتر از 17 بار به هندوستان لشکر کشیده و همچنین برای برقراری روابط حسنه، با «ری» می‌خواست که به آنجا سفر بکند ولی بانویی که بر آن منطقه حاکم بود دماغ او را سوزاند. فردوسی دست کم می‌توانست از شاه محمود یک سری اطلاعات محرمانه در مورد البرز و هندوستان بگیرد و جای هر کدام را بداند! 
این عنصر مشکوک و حکیم‌نما، یکی ـ دو صفحه‌ی بعد، مذبوحانه تلاش می‌کند این عقیده‌ی انحرافی و توطئه‌آمیز را تبلیغ بکند که پرچم ایران در زمان «فریدون»، از سه رنگ سرخ، زرد و بنفش تشکیل یافته بود. 
اگر عقیده‌ی اینجانب را بپرسید، عرض می‌کنم که این جانب حکیم، عامل نفوذی یک یا چند تا تیم رقیب بوده و می‌خواسته است دستاوردهای ارزشمند و عملیات قهرمانانه‌ی تیم‌های فوتبال ما را زیر سؤال ببرد، ولی این توطئه را چنان با زیرکی انجام می‌دهد که کسی به خود او شک نکند و همه یقه‌ی داور را بگیرند و دسته‌جمعی از «شیر سماور» بحث بکنند و... در صفحه‌ی 34 همین شاهنامه‌ی چاپ مسکو آمده است که فریدون بعد از به قتل رسیدن پدرش و آوارگی خودش و مادرش، صاحب دو برادر شد. واقعاً خانم «فرانک» ـ مادر فریدون ـ خیلی شانس آورده بود که در آن زمان قانون «از کجا آورده‌ای» تصویب نشده بود. وگرنه، با رعایت شؤونات و اصول و غیره، یقه‌اش را می‌گرفتند و او را به مراکز ذی‌صلاح می‌کشاندند و در مورد آن دو پسر، تحقیق و تفحص کافی می‌کردند که ببینند در حالی شوهر ندارد، چه طور صاحب دو بچه شده است؟ بدبختانه در آن زمان، سازمان بازرسی و سایر سازمان‌ها و نهادهای ضروری هم دایر نشده بودند. فکر می‌کنم اگر بودند، به مادر فریدون بیشتر سخت می‌گرفتند، زیرا که او هم در نوع خود یک «دانه درشت» بود که دو پسر «باد آورده» داشت! ای کاش خلافکاری‌های فردوسی تنها در این قبیل موارد خلاصه می‌شد. ولی معلوم نیست چه روابط مشکوکی با نیروهای بیگانه‌ی اشغال‌کننده‌ی عراق داشته که، جغرافیای این کشور دوست و برادر ـ دشمن بعثی صهیونیستی سابق ـ را هم می‌خواهد به سود استکبار جهانی تغییر بدهد و به قرارداد 1975 الجزایر خدشه وارد نماید. او در ادامه‌ی نشر اکاذیب خود ادعا می‌کند که «اروندرود» در اصل نام رودخانه‌ی «دجله» است و شهر «بغداد» نیز در زمان فریدون وجود داشته است. (صفحه‌ی 35) 
حال باید از این عنصر حکیم‌نما پرسید که مگر اروندرود در حق او چه بدی کرده که می‌خواهد آن را به مرکز بغداد منتقل بکند و یقه‌اش را به دست اشغالگران امریکایی و انگلیسی و تروریست‌های القاعده بدهد؟ 
در صفحه‌ی 35 می‌خوانیم که فریدون و سپاهیانش که می‌خواهند به ایران بیایند. از دجله رد می‌شوند و به بیت‌المقدس می‌آیند که خودشان را به ایران برسانند! 
بی‌چاره فریدون، عوض این که با یکی از این تورهای مسافری بیاید که راه را میان‌‌بر می‌زنند که یک وعده شام کمتر به مسافر بدهند و یک شب کمتر در هتل اقامت بکنند، آمده و اختیارش را داده دست فردوسی که از قرار معلوم دست چپ و راست خودش را هم درست تشخیص نمی‌داده است. تازه، حضرت آقا را «حکیم» می‌دانند، در حالی که هر بچه دبستانی هم می‌داند که از دجله تا ایران چندان راهی نیست و هیچ لزومی ندارد که فریدون یتیم بدبختی و غریبه، لقمه را سه بار دور سر و گردنش بچرخاند و توی دهانش بگذارد. آدم، دلش به حال این پان ایرانیست‌ها می‌سوزد که ازبس میوه ندیده‌اند، به «سنجد» «قاقا» می‌گویند و این آدم را «حکیم» می‌دانند! 
بعضی جاسوس‌ها هستند که «دوجانبه» نامیده می‌شوند و به هر دو طرف دعوا «اطلاعات» می‌دهند. ظاهراً در دعوای میان فریدون و «ضحاک» هم، جناب حکیم فردوسی دو دوزه‌بازی کرده، ولی مانند این دلال‌های «آژانس‌ مسکن» یا «بنگاه معاملات ملکی» و یا «اطلاعات املاک» به هر دو طرف آدرس غلط داده است. چون در صفحه‌ی 38 هم می‌خوانیم که ضحاک برای پیدا کردن فریدون و کشتن او، عازم هندوستان می‌شود. سواد جناب فردوسی را عشق است که...! 
ظاهراً جناب فردوسی در حساب هم به اندازه‌ای ضعیف است که تفاوت بین عددهای «یک» و «هفت» را هم درست تشخیص نمی‌دهد. مثلاً در زمان ضحاک و فریدون که هنوز کره‌ی زمین تقسیم نشده بود و همه جا به «ایران» تعلق داشت، از «هفت کشور» صحبت می‌کند! با همه‌ی ادعاهای گنده گنده‌ای که در مورد پیشرفت دانش و فرهنگ در آن روزگار می‌کنیم، جناب فردوسی اصلاً نمی‌دانسته که «دماوند» یک از قله‌‌های رشته‌کوه البرز است. تازه، فریدون، ضحاک را در کدام غار دماوند زندانی کرده است؟ چرا نام آن غار معروف را نمی‌آورد؟ حکیم در نقل جریان تقسیم جهان توسط فریدون بین سه پسر او، در صفحه‌ی 46 می‌فرماید که «روم» و «خاور» به «سلم» رسید. دیدید این آدم دست چپ و راست خودش را هم بلد نیست و حتی چهار جهت اصلی را هم نمی‌داند؟ اگر مرکز جهان در آن روزگار ایران بوده ـ که به قول خود فردوسی، بوده ـ آن وقت باید «روم» در «غرب» و یا «باختر» بوده باشد و اصولاً «خاور» در اینجا معنی ندارد. مگر این که بخواهیم نتیجه بگیریم که فردوسی هم، مانند جغرافی‌دانان انگلیسی در بعد از جنگ دوم جهانی، از قصد این مرزها را غلط می‌آورد که فردا دولت‌های حاکم و ملت‌ها به جان هم بیفتند! 
در صفحه‌ی 51 می‌خوانیم که «تور» و «سلم» همراه لشکریانشان به دیدار هم شتافتند و در یک جا جمع شدند. پیشتر هم در همین کتاب خوانده‌ایم که «تور» در «چین و توران» و «سلم» در «روم و خاور» بودند و «ایران» در وسط این دو قرار داشت. حالا از جناب فردوسی خواهش می‌کنیم به این سئوال ساده جواب بدهد که این دو نفر با آن همه لشکر، چه طور از ایران رد شدند و به دیدن هم رفتند که فریدون و «ایرج» متوجه نشدند؟ نکند هوش و سواد این شاهان افسانه‌ای که این همه به وجود افسانه‌ای‌شان افتخار می‌کنیم، درست به اندازه‌ی هوش و سواد خود فردوسی بوده است؟ اطمینان دارم که اگر این سؤال را از خود فردوسی بکنیم، جناب حکیم با زیرکی توجیه خواهد کرد و خواهد گفت که در آن روز برق در ایران قطع شده بود و رادار کار نمی‌کرد و در نتیجه، ایرانی‌ها متوجه نشده‌اند. شاید هم همه‌ی کم‌کاری‌ها و بی‌عرضگی‌های فریدون و ایرج را به گردن حکومت قبلی، یعنی رژیم منحوس ضحاک بیندازد و یقه‌ی خودش را کنار بکشد! 
اگر صفحه‌های 51 و 52 را با دقت کافی بخوانیم، متوجه می‌شویم که این «سلم» بوده که از دست فریدون و ایرج عصبانی بوده، ولی با کمال تعجب، می‌بینیم که «تور» ایرج را می‌کشد. نکند آن روز عینک فردوسی گم شده بود و سلم را تور می‌دید؟ اصلاً همه‌ی پروفسورها کم‌حافظه هستند و اشتباه می‌کنند. درست است. بیایید همین را بگوییم و فردوسی را تبرئه بکنیم، وگرنه گند بی‌سوادی و کم‌هوشی حکیم بزرگ درمی‌آید و آن همه افتخارات ملی متکی به یک تعداد افسانه‌ی پر از غلط را از دست می‌دهیم! 
جالب است. در صفحه‌ی 55 نوشته است که فریدون به نوه‌اش منوچهر ـ پسر ایرج ـ چیزهای ارزشمندی از قبیل: «اسب تازی»، «خنجر کابلی»، «شمشیر هندی»، «جوشن رومی»، «سپر چینی» و... می‌دهد! 
ایوللا جناب حکیم، واقعاً دست مریزاد! ما را ببین که هر سال چندین و چند تا مراسم بزرگداشت، نکوداشت، تجلیل و غیره برایت برگزار می‌کنیم و به حضرت عالی درود می‌فرستیم که عجم را زنده کردی، شاخ غول را شکستی، ملت را از نابودی کامل نجات دادی و...! مرد حسابی! ما که الآن چیزی نداریم، لااقل خودمان را گول می‌زدیم که در زمان‌های گذشته همه چیز داشتیم و غربی‌های استعمارگر آمدند و دار ندار ما را به غارت بردند. لاف و چاخان می‌کردیم و به جهانیان می‌گفتیم که ایرانی‌های باستان، اتم را می‌شکافتند، هواپیما و هلی‌کوپتر داشتند، ضددریایی هسته‌ای می‌ساختند و...! حالا تو همه چیز را لو می‌دهی و می‌گویی که ما هم مثل زنده‌یاد ملانصرالدین، در روزگار جوانی هم چنان تحفه‌ی مهمی نبودیم و حتی شاهان افتخارآفرین ما هم، همه چیزشان را از شرق و غرب وارد می‌کردند؟! این جوری با آبروی یک ملت گذشته‌گرا بازی می‌کنند؟! جداً که...! 
قسمت 2 از حق نگذریم، درست است که فردوسی غرب و شرق را درست نمی‌تواند از هم تشخیص بدهد و روم به آن بزرگی را به «خاور» منتقل می‌کند، اما الحق والانصاف، افکار ضدغربی خیلی خوبی دارد. مثلاً در صفحه ی 55 سلم و تور می‌خواهند هدیه‌های گران‌قیمتی به فریدون تقدیم بکنند، اما معلوم نیست به چه دلیل، این هدیه‌ها را از «گنج خاور» یا همان غرب سابق و در واقع از خزانه‌ی رومی‌های بدبخت می‌دهند! 
در صفحه‌ی 59 می‌بینیم که جناب حکیم به دلیل فرهیختگی و اطلاعات جغرافیایی فراوان، باز هم یک «گاف» حسابی می‌دهد. در اینجا، سپاهیان سلم و تور می‌خواهند به ایران حمله بکنند. اصولاً باید سلم از غرب و تور از طرف شرق هجوم بیاورند. اگر هم بخواهند با هم باشند، یکی از ارتش‌ها مجبور است از خاک ایران عبور بکند و به سرزمین آن یکی برسد. ولی در اثر معجزه‌های حکیم، یک باره می‌بینیم که هر دو از یک جهت و به طور متحد به خاک ایران سرازیر شده‌اند. واقعاً اگر فردوسی با این همه معلومات و اطلاعات در زمان ما در ایران بود، به طور مادام‌العمر «وزیر امور خارجه» می‌شد. آن وقت ـ مثلاً ـ برای رفتن به تاجیکستان، از کشور دوست و برادر «ونزوئلا» رد می‌شد و به دلیل نزدیکی مسیر، همه‌ی راه را هم پیاده می‌رفت! جناب فردوسی ادعا می‌کند که جنگ بین سپاهیان «منوچهر» از یک طرف و سلم و تور از طرف دیگر، در «هامون» اتفاق می‌افتد. طبق نقشه‌های جغرافیایی امروزه، جنگ باید در بخش مرکزی ایران اتفاق افتاده باشد، زیرا که توران ـ سرزمین ترک‌ها و آن سوی رودخانه‌ی جیحون ـ در شمال شرق ایران و روم در سمت شمال غربی است و به دریای خزر یا خلیج فارس نزدیک نیستند. در واقع، در مطالعه‌ی صفحات بعد می‌بینیم که جنگ میان ایران و توران در «ری» اتفاق می‌افتد. اما در بخش‌های پایانی همین جنگ می‌بینیم که سلم می‌خواهد به یک «دژ» در داخل دریا فرار بکند و دریا هم از «هامون» دور نیست. نکند این آدم به یک جای خشک در وسط «جاجرود» فرار کرده و فردوسی آن را «دریا» دیده است! چون در نزدیکی‌های ری هیچ دریایی وجود ندارد. 
«سام«» در «زابلستان» است. همسرش یک پسرس سفیدمو برایش می‌زاید. پهلوان سام که از این بچه ـ «زال» ـ خوشش نمی‌آید، می‌خواهد او را به جایی بیندازد که جانورها و لاشخورها بخورند. او بچه را برمی‌دارد و در نزدیکی «البرز» می‌اندازد. این هم از عقل و شعور پهلوان ما! 
یکی نیست به این «سام» بگوید که حتی بی‌سوادترین و کم‌شعورترین آدم‌ها هم اگر بخواهند از شر بچه‌شان راحت بشوند، او را می‌برند و دو ـ سه کوچه آن طرف‌تر، کنار دیوار می‌گذارند و در می‌روند. کدام عاقلی فاصله‌ی زابلستان تا دامنه‌های البرز را با اسب می‌پیماید که یک نوزاد شیرخواره را دور بیندازد؟ اگر هم هدف او «کوه» بوده، مگر در آن نزدیکی‌ها کوهی وجود نداشته است؟ 
ما را ببین که 60 سال است سینه‌مان را جلو می‌دهیم و با تفاخر تمام می‌گوییم که در زمان‌های قدیم، ایران خیلی بزرگ بود و افغانستان و «کابل» هم بخشی از کشور ما بود. چه می‌دانستیم که فردوسی «تجزیه‌طلب» در صفحه‌ی 74 دست به افشاگری خواهد زد و ما را پیش ملت‌های منطقه سکه‌ی یک پول خواهد کرد و دماغ پرباد ما را خواهد سوزاند؟ برداشته و نوشته است که «کابل» در آن زمان برای خودش کشوری بوده و شاهش هم «مهراب» نام داشته است! این هم از چاخان‌های افتخارآمیز ما که فردوسی مشت‌مان را باز کرد! اگر بنده بخواهم یک روز خاله‌جان 75 ساله و هشتاد بار شوهر عقد دایمی و عقد موقت کرده‌ام را شوهر بدهم، حتماً از فردوسی خواهم خواست که برایش تبلیغ بکند. آقا برمی‌دارد و در مورد هر دختری می‌نویسد که او «در پس پرده» بود. اما با خواندن بقیه‌ی قسمت‌های شاهنامه، می‌بینیم که پالان همه‌ی این دخترها کج بوده و مردهای نامحرم، از وضعیت تک تک اعضای بدن آنان خبردار بودند. اگر هم باور نمی‌کنید صفحه‌ی 75 را بخوانید و ببینید افراد ارتش زابلستان و پهلوان‌‌های دور و به زال، چه گونه تن و بدن خانم «رودابه» را یکی یکی تعریف می‌کنند. آن هم دختری که به قول فردوسی «پس پرده» بود. فردوسی چه تعریف‌هایی از نجابت این دخترها می‌کند، ولی در پایان معلوم می‌شود که حکیم هم مثل دلال‌های «آژانس مسکن» و «نمایشگاه اتومبیل» تعریف‌های الکی می‌کرده و سر پهلوان‌های ما را شیره می‌مالیده که آنها را خام بکند و دخترهای ترشیده‌ی شاه‌ها را به آنها بیندازد. کم مانده بود جناب فردوسی به زال بگوید که این رودابه قبلاً مال یک آقای دکتر بوده که...! 
در صفحه‌ی 84 می‌خوانیم که «مهراب» در «کابل» به «تازیان» حکومت می‌کرد! عجب!؟ مثل این که باید ریشه‌ی «القاعده» و جای «بن‌لادن» را از فردوسی پرسید. چون او از وجود تازیان در کابل، آن هم در چندین هزار سال پیش صحبت می‌کند. جداً که این فردوسی علاوه بر جغرافیا، در رشته‌های نژادشناسی و مردم‌شناسی هم یک استاد خیلی باسواد است. فقط جای دانشگاه آزاد در زمان قدیم خالی بوده که او را استاد بکند! 
در همان صفحه، زال ادعا می‌کند: «مرا برده سیمرغ بر کوه‌هند»! در زمان ما، پدیده‌ی «فرار مغزها» را فراوان می‌بینیم. ولی انگار در ایران باستان مسأله‌ای به نام «فرار کوه‌ها» هم وجود داشته. چون یک دفعه می‌بینیم که البرز ـ جای زندگی سیمرغ ـ از هندوستان سردرمی‌آورد! ای جان به قربان هوش و سواد و حواس جمع حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی! در صفحه‌ی 91 ادعا می‌شود که سام به «مازندران» لشکرکشی کرد که با «گرگساران» بجنگد، در همین حال «منوچهر» ـ شاه ایران ـ در «آمل» و «ساری» است. ولی همین آدم در همان جا به سام می‌گوید که چون من نمی‌توانم به مازندران سرکشی بکنم، بهتر است تو شاه مازندران باشی. حالا معلوم نیست بی‌سوادی از منوچهر بوده یا خود فردوسی که نمی‌دانستند آمل و ساری از شهرهای مازندران است. ولی این وسط تکلیف بنده‌ی اهل مطالعه و شاهنامه‌خوان روشن نیست که کدام یک از اینها را متهم به بی‌سوادی بکنم، چون در هر حال شیفته‌های تیفوسی ایران باستان بنده را متهم به انکار آن همه عظمت و شکوه خواهند کرد! 
اوج سواد و استادی جناب فردوسی و تبحر ایشان در تاریخ و فرهنگ ایران باستان را در صفحه‌ی 109 می‌بینیم که می‌خواهد برای انتخاب نام «رستم» توسط رودابه یک دلیل علمی (!) بیاورد. در فرهنگ واژه‌ها «رُستا» و «رُست» به معنی «استخوان» و «تهم» به مفهوم «درشت» است. نام «رستم» در اصل «رستهم» و به معنای «درشت استخوان» درست است. ولی حکیم توسی می‌فرماید که چون به دلیل درشتی هیکل رستم، رودابه در زمان بارداری و زاییدن عذاب‌های زیادی کشیده، بعد از به دنیا آمدن بچه، می‌گوید «رستم» ـ یعنی رها شدم ـ و به همین دلیل نام بچه را «رستم» می‌گذارند. لابد عیب از گوش‌های زال بوده که «رَستم» را «رُستم» شنیده و یا مأمور اداره‌ی ثبت احوال سواد نداشته است! 


ادامه مطلب


نظرات() 

جدیدترین کشف باستانشناسی سند سیادت صفویان در دارالارشاد اردبیل

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 22 شهریور 1396-11:52 ب.ظ

همزمان با برگزاری همایش بین المللی شیخ صفی الدین اردبیلی جد اعلای سلسله ی صفوی در تهران، قدیمی‌ترین سنگ نوشته مرتبط با گرایش مذهبی صفویان و سیادت ها در دارالارشاد اردبیل کشف و شناسایی شد.

    براساس نتیجه بررسی های علمی آقای حسن یوسفی؛ باستانشناس دوره اسلامی و صفویه پژوه اردبیلی این سنگ نگاره با ابعاد ۱۱۷ در ۴۳ در ۶ سانتیمتر از جنس رسوبی آهکی سبز تیره بوده و متن آن متشکل از ۱۰ سطر می باشد. ۸ سطر سنگ نوشته تقریباً سالم و خوانا ‌بوده، ادامه متن در سطرهای نه و ده، به خاطر فرسودگی با عوامل طبیعی بیش از چند حرف آن مشخص نیست. طول و عرض هر یک از سطرها ۱۰ در ۴۳ سانتیمتر بوده که در داخل کادرهای چهارگوش با خطوط نواری ۲ سانتیمتری از هم متمایز می شود.

   این سنگ نگاره منحصر به فرد که توسط حسن یوسفی تحت عنوان کتیبه سیادت نامگذاری شده تا دهه ی ۱۳۷۰ شمسی در سمت غربی بدنه مناره برجی شکل مسجد جامع عتیق نگهداری می شد که در نیمه ی دوم دهه موردنظر برای حفاظت بهتر به محوطه شهیدگاه بقعه شیخ صفی الدین اردبیلی منتقل گردید. اثر مورد نظر که به زمان برادر ارشد بنیانگذار سلسله صفویه یعنی سلطانعلی الصفوی سال ۸۹۵ هجری تعلق دارد، در ۱۳۸۱ توسط این باستانشناس اردبیلی شناسایی و متن آن خوانده شده است.

    بازخوانی و بازنگری متن کتیبه توسط این پژوهشگر صفویه شناس نه تنها به وجود سیادت در صفویان در دوره پیش صفوی دلالت دارد بلکه بیانگر قدرت رو به رشد نوادگان صفوی در عصر قراقویون لوها و اوج گیری اقتدار سیاسی مذهبی فرزندان سلطان حیدر الصفوی مقارن با حاکمیت رو به زوال آق قویون لوها در اردبیل، برای تشکیل دولت ملی ایران در آینده ی نزدیک است.

    با کشف و شناسایی و بازخوانی متن فرمان سنگی که از سلطانعلی با عبارت:حضرت هدایت سماء، ولایت آثار و کرامت پناه، سیدالسادات نام برده شده است، فرضیه ی گزاف مورخانی چون احمد کسروی و ولیدی توغان -که اعتقاد داشتند در منابع رسمی، شیوخ صفوی قبل از شاه اسماعیل از عنوان شیخ یا خواجه استفاده می‌کردند و هیچ عنوان افتخارآمیز دیگری که دلالت بر سیادت و نسبت علوی صفویان باشد وجود نداشتند- زیر سوال می رود.

    نکته قابل توجه در ارتباط با تاریخ فرمان سنگی انطباق تاریخ آن با یکی از نه نسخه موجود استنساخ شده صفوهالصفا است که اصل آن در کتابخانه ایاصوفیه ترکیه(استنساخ ۸۹۶ هجری) به شماره ۳۰۹۹، و میکروفیلم آن به شماره ۱۱۱۸ در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران، نگهداری می شود. این نسخه که در ۱۸ جمادی الاخر ۸۹۶ هجری، همزمان با حیات سلطانعلی پادشاه و قبل از تشکیل دولت صفوی مقارن با کتابت فرمان و کتیبه ی سنگی سیادت تحریر شده است.  

به هر حال چنین مدارک ارزشمند تاریخ تشیع که از فراز و نشیب تاریخ جان سالم به در برده است نیازمند حفاظت با بهترین شیوه های نگهداری و در مهم ترین و برجسته ترین موزه های کشور است.

 oldest-Stone-writing-proving-Safavid-Siadat-and-desendency-from-Prophey-Muhammad---Web-optimized





نظرات() 

شعری از جناب ظاهر شفیقی فرزند استاد هارون شفیقی در باره مرحوم نوروزعلی

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 22 شهریور 1396-11:50 ب.ظ


http://s8.picofile.com/file/8270507218/photo_2016_10_11_23_35_04.jpg

با سلام 
قدیمی ها خوب مرحوم نوروز علی را می شناسند .مرحوم نوروز علی اصالتا اهل خلخال و ساکن شهر تالش بود .اطلاعات زیادی از زندگی ایشان ندارم و در دهه 50 مردم اون روزگار ایشان را در میدان شهر تالش زیاد دیده اند که قدم می زد و می گفت : الله الله ،حق الله ..حق همان الله و همچنین می گفت : نوروز علی بارک الله ...این بنده خدا ساعت ها در وسط شهر هشتپر قدم می زد و این دعا و ورد را با صدای بلند می خواند وبرای مردم هم عادی شده بود و کاری به کارش نداشتند و ایشون هم کاری به مردم نداشت و به کسی آسیبی نمی رسوند .
می گویند که مرحوم نوروز علی مورد توجه  شیخ کامل نقشبندی بود و به ایشان کمک می کرد .
اطلاع زیادی از زندگی و مرگ این بنده خدا ندارم ولی نمی دانم هرموقع نام ایشان به ذهنم می آید یاد عرفا خصوصا حلاج می افتم .شاید نوروز علی را نتوان حلاج نامید ولی شخصی بود که خودش را در ذکر و یاد خدا ذوب کرده بود .یادش به خیر خدا رحمتش کنه 
این مطلب درتعطیلات  نوروز 96 نوشته شد و چه بهتر که نامی هم از مرحوم نوروز علی بکنیم و برای شادی روحش فاتحه ای نثار کنیم .
شعری از جناب ظاهر شفیقی فرزند استاد هارون شفیقی در باره مرحوم نوروزعلی

نوروز 
کاشکی عالم همیشه روز بود 
دی و فردایی نبود امروز بود 
روزمان با عشق عالم سوز بود 
در وفا بر عهد چون نوروز بود!! 
شرح نوروز اَست این ای دوستان 
شرح آن دیوانهء دیوانگان! 
نام نوروز اَر شنیدی در جهان 
هین بدان نوروز شهر طالشان! 
دست می افشاند و کف میزد دهان 
تا به فریادت بگوید سوز جان 
پای بر میزد چو برق از آسمان 
دود از سر میزد آتش از زبان 
آنچنان آتش که سوزد خانمان 
سرزمین و مُلک جان تا استخوان 
جز یکی نشناخت او را بی گمان 
نام نیکش کامل است از کاملان! 
چلچراغی بود و استاد طریق 
پیر کامل، موسی عهد عتیق! 
الغرض نوروز دائم در جنون 
مشعلی بودش ز آتش اندرون 
می پرید و می فتادش چون سپند 
کی اثر دیوانه را باشد ز پند؟!! 
آن شنیدم بر جمالی بند بود 
از پس آن با حقش پیوند بود 
هر چه غیر از حق ز سر انداخته 
هر چه از عالم ز کف در باخته 
نی که در پیش از عیالش قسمتی 
نی که در کف از منالش نعمتی 
نی که در ذهنش زیان و نی که سود 
روز و شب در ذکر واجب اَلوجود! 
اول آخر لا الهَ گفت او 
آفرین بر خویشتن میگفت او! 
*حق همان *الله *دائم گفتنش 
پس به نورُز بارک الله گفتنش!! 
چند گویم وصف حال از پیر مرد 
پیر مردی کو بمُرد از سوز و درد 
رحمت حق بر روانش تا ابد 
هم بر آنکس کو دعایی بر دمد 
هر چهار از فصل سال این اهل درد 
بر همین منوال بود از گرم و سرد!! 
این بوَد سری ز احوال جهان 
لیکن از چشمان کج بینان نهان!!! 
چشم دل خواهد ببیند این جهان 
از نقیضش پی برَد بر ضد آن 

.................... 
ظاهر شفیقی عنبران 
دوم فروردینماه 1394 
22/03 /2015 
بروکسل 
بلژیک

نوشته شده در  شنبه ۵ فروردین ۱۳۹۶ساعت 22:28  نویسنده  اسفندیار آقاجانی




نظرات() 

یاغدی یاغشلار بانادی قوشلار/بیچارا تالشلار بیجاردا ایشلار/شعر از س.قارانقوش خطبه سرا

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 22 شهریور 1396-11:43 ب.ظ


آتالار ،آنالاربیر گجه بیر یا تیلا ر

سنی ،  منی ، بو دنیا یا آتیلا ر

سن آ نا ئون ید یسی

من آ تا مون د وگوزی

سنی بیر پارچا شند را

منی بیر كهنه كیسه اونلیا

بوكوب یرد ن گوتیلا ر

گوبگیمیزی بیر كوت دهرید ن كسد یلا ر

سنه تاپتوق ، منه قیزقئیط آد  قویدولار

سن آتا ئون بیرینجی اوغلی

من آتامون دوگوزنجی قیزی

سنی قطور ا تدی كچل تا پتوق چلاق بایرام اوغلی

منی قزلجا  اتدی كر قیز قئیط توپا ل جنجول قیزی

سنی آ تون نظرخانا نوكر وردی

منی  ،آ تام حید رخا نا كلفت اتد ی

یا ز گلنده نوكر كنیز،بیجارد ا

جان ورردی  بیگون،خانون یریند ا

نوكر ، قیشی ،  یازی جوت سورا ردی

اوكوز كیمی ،اوكوزلرد ن یری دشیب ،گازاردی

كنیز ،كلفت،  دان یرینه ایشق  دوشوب (خروس بانی)

تا شفقون  قارانوقی (ایت بانی )

اكین اكیب، گوزل عمرین ،عزیز جانن ورا ردی

یاغش یاغوب ا لد روملا ر  شا قا ردی

كنیز ،نوكر باشدان دیبه یاش او لاردی

كنیز ،نوكر، ایشجی ،موژدی گوگه با خوب گولاردی

شكور تا ری ، شكور تاری، د یوب ، اغاج كورگسینه قاچا ردی

بیگ بالاسی ،خانزاد ه سی لمده قاچوب اوخیا ردی

یاغدی یاغشلا ر ،بانادی قوشلا ر                   

 بیچارا تالشلا ر بیجا رد ا ایشلا ر

عظیم تربه خطبه سرا

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 21 شهریور 1393-12:50 ب.ظ

عظیم تربه یکی از مکانهایی هست که در مسیر جاده ییلاقی خطبه سرا در روستای اشیک آغاسی قرار دارد و با جاده اصلی حدود 3 کیلومتر فاصله دارد .
این زیارتگاه و نشانگاه از زمانهای دور مورد احترام مردم بوده و احتمالا این مکان ازمکانهایی بوده که حتی پیش از آمدن اسلام هم مکانی مقدس بوده ومردم به آن توسل می جستند.این مکان دارای سنگهای بزرگی می باشد و چشمه ای دارد ودر حاشیه رودخانه خطبه سرا قرار دارد .
علت نام گذاری عظیم تربه به این مکان احتمال زیاد به این علت بوده که زمانی شخصی بنام عظیم از خادمین این زیارتگاه بوده ودر سفرنامه ملگونف که در سال (1237-1238 ه.شمسی)از این زیارتگاه بنام عظیم تربه نام برده است .(155 سال پیش از سال 1393).

در کتاب گریگوری والریانویچ ملگونف در مورد جغرافیا و جغرافیای تاریخی سرزمینهای جنوبی دریای خزر همراه با ذکر بناها و آثارتاریخی و سلسله های محلی و موضوعات دیگر می باشد. در مورد خطبه سرا و این زیارتگاه آمده :خطیب سرا،(که در دامنه کوه افتاده با رودی به همین نام ).امامزاده ای دارد میر عظیم نام.
عده ای از اهالی ساکن حومه این زیارتگاه عقیده دارند نام اصلی این زیارتگاه "مرید تربه " می باشد و زمینهای اطراف این بقعه هم قبرستانی بوده و هم اکنون زمین های اطراف این بقعه فروخته شده ودر آن بناهای مسکونی احداث گردیده است .

هم اکنون آقای .........خدام این بقعه می باشد.


توضییحات بیشتر:

بنا به گفته عده ای از اهالی، زمینهای اطراف بقعه که در ظلع غربی بقعه قرار گرفته قبوری بوده ولی هم اکنون آثاری از آن مشهود نیست و این زمینها تبدیل به مناطق مسکونی شده است و اخیرا در میان عده ای نقل میشود که مقبره پسر عموی سید محمود دینوری بنام سید جلال دینوری هم در این مکان قرار دارد ....البته نظر اخیر با توجه به نبود مقبره مشخصی واقعیت نمی تواند داشته باشد .
در ضمن در بین عده ای از اهالی بابت نام این تربه به عظیم را مربوط به شخصی می دانند که چندین دهه قبل فوت کرده نمی تواند درست باشد چون در سفرنامه ملگونف که 155 سال قبل نوشته شده و نام این تربه را عظیم تربه نوشته

تُرْبَة : ج تُرَب : بمعناى ( التُّراب ) است ، قبر ؛- « تُربةُ الإنْسان » خاك قبر یا باقیمانده انسان .
 نویسنده اسفندیار آقاجانی


شعر از س -قارانقوش خطبه سرا / ای اوشاقلار ال الهای اوشاقلار ال اله/ال اله  ورون گیدك ارزو گیله

ارزو گیل بیزدن كوسوبلر بیلیروك

بو زمان بیز ال اله ورملیوك

چال توتگی سسون گلسون

ازاد نغمه ایله گلسون

ازاد ایلر ازا د یاشار

ازادلیق نغمه سی توتكدن تاردا ن/تفنگدن یوخ،قلمنن  ،سازدان

سماء نعمه سالار

قدیمنن ددیلر ازادلیق یازار  توكیلن قانلار

منیم ایلیم نازلی گولوم  / شانلی امیدیم

تفنگدد ن گلن ازادلیق/  قان یازوب قانلی اولار

الوا فلم گوتور یاز ازادور ازادلیق

ازاد یاشارام  چون قلمیم ازاد یازار





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox