تبلیغات
انایوردم خطبه سرا - مطالب قارانقوش
 
یاتما تولکی دالداسندا گوی یسون اصلان سنی، كچمه نامرد كورپیسینن گوی آپارسون سیل سنی

معرفی دکتر حسین محمدزاده صدیق

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-03:08 ق.ظ



چکیده

استاد دكتر حسین محمدزاده صدیق از بزرگان فاضل و استادان بنام و خستگی‌ناپذیر ایران در قرن معاصر است كه در زمره‌ی اساتید دلسوز و محققان و نویسندگان پركار و زحمتكش محسوب می‌شود. با توجه به تسلط و اشراف بالا و كامل ایشان در مباحث مختلف از جمله: ادبیات، زبان‌شناسی، فولكلور، روزنامه‌نگاری، ترجمه، شعر و... ایشان صاحب تألیفات بسیار، چه به صورت كتاب و چه مقاله در این زمینه هستند.

در این نوشتار، قصد بررسی همه‌ی جوانب زندگی این بزرگمرد استاد، ادیب و شاعر ایرانی نیست. بلكه سعی گردیده به طور موجز به معرفی این شخصیت كم‌نظیر ادبی و علمی ایران اسلامی در قالب زندگی‌نامه، تحقیقات، تألیفات، مجموعه‌های اشعار، ترجمه‌ها و دیدگاه بعضی از اهل قلم درباره‌ی ایشان و هم‌چنین از میان مقالات تحقیقی استاد، به نقد و بررسی اجمالی سخنرانی‌هایشان در چند كنگره‌ی ادبی و علمی پرداخته شود.

در این مقاله كه تحقیق نظری به شیوه‌ی تحلیل محتوا است، مطالب و اطلاعات از طریق منابع كتابخانه‌ای جمع‌آوری شده است.

 

مقدمه

یاد كرد و معرفی بزرگان علم و ادب و كندوكاو در زوایای مختلف زندگی آنان و اشراف بر روح متعالی ایشان و مطالعه در آثاری كه از خود به یادگار گذاشته‌اند، امروزه از اهمّ اموری است كه باید به شایستگی انجام گیرد و آیینه‌وار پیش روی جوانان گذاشته شود، زیرا بیان و تبیین حیات علمی و فضایل شخصیت‌های برجسته‌ی اجتماع، شیوه‌های تبعیت از روش‌ها و منش‌های استادان بزرگوار را به دانشجو و جوانان ما می‌آموزد و البته كه این رسالتی است شایان توجه و خدمتی است بس گرانقدر برای نسل‌های آینده كه باید وارث و حافظ هویت‌های علمی و فرهنگ ملت خویش باشند.

اطلاع از احوال و آثار و تحولات، عظمت فرهنگ و مفاخر علمی و ادب ملت و ممكت ایران، ضرورت شناخت فرهیختگان را بر ما فرض می‌كند. اعاظم و اكابری كه زندگی خود را وقف دانش و پژوهش كرده، در توسعه و تكمیل و تجلی شخصیت ملی و فرهنگی جامعه‌ی خویش، رسالتی بزرگ را ایفا نموده‌اند. یكی از نمونه‌های بارز این فرزانگان، دكتر حسین محمدزاده صدیق است كه با سابقه‌ی درخشان خدمات فرهنگی خود در تاریخ و فرهنگ و ادب، مسندی ویژه دارد و دستمایه‌های قلمی وی اعمّ از نگارش و تألیف و ترجمه و شعر در قلمرو تاریخ ایران، ادبیات آذربایجان، شعر، تاریخ ادبیات و تصوّف ایران، نثر انتقادی و تصحیح متون نظم و نثر و... جایگاه مخصوص به خود را دارند. استاد دكتر حسین محمدزاده صدیق در زمره‌ی افرادی است كه در نیم قرن فعالیت خود جز فرهنگ‌پروری كاری نكرده است. آثار و تألیفات ارزنده‌ی وی گواه این ادّعاست و جزء معتبرترین منابع و مراجع جویندگان و پژوهندگان است. وی از جمله شخصیت‌هایی است كه با كارهای خود به فرهنگ مكتوب و رسمی این مرز و بوم، صادقانه و عاشقانه خدمت كرده است.

وی از معروفترین نویسندگانی است كه تألیفات ایشان اعّم از تاریخ و ادبیات و شعر و ترجمه به 350 كتاب و رساله می‌رسد و تعداد مقالاتشان از هزار فقره افزون‌تر است. ایشان برخلاف بسیاری از دوستان و هم‌قلمان در گذشته كه به دنبال امور سیاسی رفتند، تنها به ادب و فرهنگ و نویسندگی گراییدند و بعد از انقلاب شكوهمند اسلامی و به بار نشستن استقلال و آزادی‌های فرهنگی، سوار بر توسن علم و ادب، نیكنامی اندوختند. (محمد داوریار اردبیلی، 1389:7)

استاد دكتر صدیق مردی چند چهره و شخصیت چند بعدی كه فعالیت‌های علمی ایشان ابعاد گوناگون داشته كه شگفت‌انگیز و بهت‌آمیز است. ایشان علامه‌ای به تمام معنی، با متانت علم و تدقیق عالمانه‌اش آثار ماندگاری تحویل جامعه‌ی علمی- ادبی كشور داده‌اند كه در نوع خود بی‌بدیل است (محمد داوریار اردبیلی، 1389: ص7). وی استادی لایق، محققی تیزبین، شاعری پراحساس و مبارز، مترجمی امین و دقیق، روزنامه‌نگاری مدیر و مدّبر، سخنرانی پرجذبه، منتقدی بی‌رحم و مهربان، نویسنده‌ای قهار و زبان‌شناسی راه‌گشا (محمدرضا کریمی، 1377: ص17) هستند که درباره‌ی ابعاد مختلف این شخصیت در حد مقدورات سخن خواهیم گفت.

دکتر صدیق از شخصیت‌هایی است که با پشتکار خود به درجات عالی علم رسیده است. بارها در رژیم سابق زورورزان مانع تحصیلات رسمی وی شده‌اند، اما او در کنار فعالیت‌های علمی و ادبی قهارانه، به تحصیلات رسمی هم پرداخته است. او پس از اخذ درجه‌ی PH.D از دانشگاه استانبول در سال 1362 و بدون توجه به دعوت‌های کشورهای همسایه و داشتن ویزاهای اقامت از کشورهایی مانند کانادا، به خاک وطن بازگشت (مصاحبه‌های علمی پدرم، 1381: ص13) او در زمره‌ی معدود کسانی است که سالیان سال با عشق و علاقه‌ی وافر به تحقیق و تفحص در زبان و فرهنگ و ادبیات اسلامی پرداخته است.

به جرأت می‌توان گفت که اگر امروز زبان و فرهنگ و در کل هویت ملی ما می‌تواند در برابر هجمه‌های فرهنگ‌ستیزان پایداری نماید، مرهون مساعی اشخاصی هم‌چون ایشان است (مهندس امیر چهره‌گشا، 1388: ص 76).

پژوهش‌های استاد در زمینه‌های مختلف، امروزه در محافل علمی و دانشگاه‌های ایران و جهان از اعتبار خاصی برخوردار است (ائلیار آذران 1382: ص 21).




تولّد

استاد دکتر صدیق در 15 تیرماه سال 1324 ش. برابر با ماه جولای سال 1945 میلادی در خانه‌ی پدری جنب مسجد آقا میرعلی در کوچه‌ی اسماعیل بقال از محله‌ی سرخاب در شهر تبریز متولد شده است. (مصاحبه‌های علمی پدرم، 1381: ص 3)

در کودکی در مسجد جامع تبریز و حوزه‌ی طالبیه نزد آقامیرزا غلامحسین هریسی، آقا میرزا عمران و مرحوم وقایعی مشکات تبریزی به تعلیم قرآن، فلسفه‌ی اسلام، فقه، احکام و اصول دین مشغول شد. از کودکی در حالی که 14 سال بیشتر نداشت، در مسجد محله و اوقاتی هم در منزل به تدریس قرآن و دروس مدرسه‌ای مشغول بود. بی‌سوادهای محله را که دو برابر سن او سن داشتند باسواد کرد. (همان. 8) او، در سال 1337 تحصیلات ابتدایی را به پایان رسانید و وارد دبیرستان شد و در رشته‌ی علوم ادبی مشغول تحصیل گشت. از همان ابتدا استعداد عجیبی نسبت به ادبیات پیدا کرد. به طوری که در دبیرستان او را "شاعر" صدا می‌کردند و او برای بهتر متوجه شدن درس‌ها، آن‌ها را به قالب شعر درمی‌آورد و فرمول‌های فیزیک، ریاضی و یا درس طبیعی و جغرافیا را در قالب شعر حفظ می‌کرد و انشاء‌های خود را به شعر می‌نوشت. (همان، 9)

وقتی از دوره‌ی اول دبیرستان به دانشسرا رفت، شایع شد که همه‌ی کتاب‌های کتابخانه‌ی دانشسرا را خوانده است، زیرا با کارمندان وارد می‌شد و با آن‌ها خارج می‌شد. می‌خواست همه‌ی قله‌ها را فتح کند. (یعقوب حیدری. 1387: 14)

دوران کودکی

استاد در مصاحبه‌ای که در سال 1379 با «بنیاد پژوهشی ادبیات کودکان ایران» کرده‌اند، از مادرشان بسیار با عزت یاد کرده و افتخار می‌کنند که دوران کودکی خود را با او سپری کرده‌اند:

«مادرم شاعر بود. پیوسته موزون و مقفّا سخن می‌گفت و قادر بود با تکیه بر ظرفیت‌ها و توانمندی‌های موسیقایی زبان ترکی، هر صحبتی را به شعر تبدیل کند. بی‌گمان در سال‌های کودکی من، لالایی‌ و نازلامایی‌های ریتم‌دار و آهنگین ایشان، در شکل‌گیری توان شاعری، در من کارگر افتاده است. مادرم سینه‌ی پر درد و غمی داشت. سخنانش پیوسته با آه توام بود. آه‌های مادرم از اعماق قلبش بیرون می‌آمد. مادرم، گاه و بی‌گاه و شاید تمام شب‌های زمستان، سر کرسی برایم ناغیل می‌گفت. از ناردان خاتون، ملک محمد،مرد قارداش و نامرد قارداش، هفت پسر پادشاه، دختر شاه سمرقند، کچل و ماجراهای متعدد او. قصه‌های شاه عباس، قصه‌های روباه و غیره را اول بار از مادرم و شاید هم فقط از مادرم شنیدم. او از قدرت خلاقه‌ای در قصه‌سرایی و موزون‌سازی برخی پاره‌های آن برخوردار بود. مادر او یعنی مادر بزرگ من، شِکر ننهنیز سینه‌ی پر قصه‌ای داشت. من شکر ننه را به ناغیل گفتن می‌شناختم و نه چیز دیگر، شکر ننه وقتی قصه می‌گفت، همه ساکت، مست و مبهوت می‌شدیم. او طوری افسانه می‌گفت که انگار آن‌ها را حفظ کرده است، کلمات و جملات را با ژست‌های ادبی ادا می‌کرد و هیچ گاه هم دیگرگونه نمی‌شد.» (محمد هادی محمدی، 1380: 92)




ادامه مطلب


نظرات() 

جدیدترین کشف باستانشناسی سند سیادت صفویان در دارالارشاد اردبیل

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-03:00 ق.ظ

همزمان با برگزاری همایش بین المللی شیخ صفی الدین اردبیلی جد اعلای سلسله ی صفوی در تهران، قدیمی‌ترین سنگ نوشته مرتبط با گرایش مذهبی صفویان و سیادت ها در دارالارشاد اردبیل کشف و شناسایی شد.

    براساس نتیجه بررسی های علمی آقای حسن یوسفی؛ باستانشناس دوره اسلامی و صفویه پژوه اردبیلی این سنگ نگاره با ابعاد ۱۱۷ در ۴۳ در ۶ سانتیمتر از جنس رسوبی آهکی سبز تیره بوده و متن آن متشکل از ۱۰ سطر می باشد. ۸ سطر سنگ نوشته تقریباً سالم و خوانا ‌بوده، ادامه متن در سطرهای نه و ده، به خاطر فرسودگی با عوامل طبیعی بیش از چند حرف آن مشخص نیست. طول و عرض هر یک از سطرها ۱۰ در ۴۳ سانتیمتر بوده که در داخل کادرهای چهارگوش با خطوط نواری ۲ سانتیمتری از هم متمایز می شود.

   این سنگ نگاره منحصر به فرد که توسط حسن یوسفی تحت عنوان کتیبه سیادت نامگذاری شده تا دهه ی ۱۳۷۰ شمسی در سمت غربی بدنه مناره برجی شکل مسجد جامع عتیق نگهداری می شد که در نیمه ی دوم دهه موردنظر برای حفاظت بهتر به محوطه شهیدگاه بقعه شیخ صفی الدین اردبیلی منتقل گردید. اثر مورد نظر که به زمان برادر ارشد بنیانگذار سلسله صفویه یعنی سلطانعلی الصفوی سال ۸۹۵ هجری تعلق دارد، در ۱۳۸۱ توسط این باستانشناس اردبیلی شناسایی و متن آن خوانده شده است.

    بازخوانی و بازنگری متن کتیبه توسط این پژوهشگر صفویه شناس نه تنها به وجود سیادت در صفویان در دوره پیش صفوی دلالت دارد بلکه بیانگر قدرت رو به رشد نوادگان صفوی در عصر قراقویون لوها و اوج گیری اقتدار سیاسی مذهبی فرزندان سلطان حیدر الصفوی مقارن با حاکمیت رو به زوال آق قویون لوها در اردبیل، برای تشکیل دولت ملی ایران در آینده ی نزدیک است.

    با کشف و شناسایی و بازخوانی متن فرمان سنگی که از سلطانعلی با عبارت:حضرت هدایت سماء، ولایت آثار و کرامت پناه، سیدالسادات نام برده شده است، فرضیه ی گزاف مورخانی چون احمد کسروی و ولیدی توغان -که اعتقاد داشتند در منابع رسمی، شیوخ صفوی قبل از شاه اسماعیل از عنوان شیخ یا خواجه استفاده می‌کردند و هیچ عنوان افتخارآمیز دیگری که دلالت بر سیادت و نسبت علوی صفویان باشد وجود نداشتند- زیر سوال می رود.

    نکته قابل توجه در ارتباط با تاریخ فرمان سنگی انطباق تاریخ آن با یکی از نه نسخه موجود استنساخ شده صفوهالصفا است که اصل آن در کتابخانه ایاصوفیه ترکیه(استنساخ ۸۹۶ هجری) به شماره ۳۰۹۹، و میکروفیلم آن به شماره ۱۱۱۸ در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران، نگهداری می شود. این نسخه که در ۱۸ جمادی الاخر ۸۹۶ هجری، همزمان با حیات سلطانعلی پادشاه و قبل از تشکیل دولت صفوی مقارن با کتابت فرمان و کتیبه ی سنگی سیادت تحریر شده است.  

به هر حال چنین مدارک ارزشمند تاریخ تشیع که از فراز و نشیب تاریخ جان سالم به در برده است نیازمند حفاظت با بهترین شیوه های نگهداری و در مهم ترین و برجسته ترین موزه های کشور است.

 oldest-Stone-writing-proving-Safavid-Siadat-and-desendency-from-Prophey-Muhammad---Web-optimized

 





نظرات() 

هبوط قدرت از کوهستان های دیلم به جلگه ی گیل (ارتباط جنبش علویان زیدی و آغاز پویش های فرهنگی در گیلان)(متن کامل)2

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-02:56 ق.ظ

ظهور جنبش زیدیه در سواحل دریای خزر

   نخست باید تاکید کرد که سرزمین گیل و دیلم از اوایل قرون نخستین اسلامی و حتا پیش از آن در اواخر ساسانیان تا اوایل قرن چهارم، ناحیه ای کاملاً مستقل از حکومت های مستقر در فلات مرکزی ایران باقی مانده بود. این استقلال به گونه ای بود که به نظر می رسد نه فقط در دوره ی اسلامی بلکه حتا در دوره ی ساسانیان نیز پای فرمانروایان حکومت مرکزی دست کم به نواحی کوهستانی این سرزمین باز نشد. به عنوان مثال بنا به نوشته ی «دینوری» مورخ قرن سوم هجری، سرزمین دیلم حتا در زمان خسرو پرویز(590-628م ) یعنی یکی از قدرتمندترین پادشاهان ساسانی در آستانه ی ظهور اسلام نیز جایگاه شورشیان بر علیه حکومت ساسا نی بود و به گفته ی او این سرزمین نه فقط در خارج از مرزهای امپراتوری گسترده ی ساسانیان قرارداشت بلکه پایگاهی بر ضد حکومت خسرو پرویز به حساب می آمد. دینوری در کتاب «اخبار الطوال» می نویسد که خسرو پرویز برای مقابله با فراریان و شورشیان بر علیه حکومتش در سرزمین دیلم:« شاپور پسر ابرکان را با ده هزار سوار گسیل داشت و دستور داد در قزوین بماند و آنجا پادگانی بوجود آورد و از آمدن اشخاص دیلم به کشور جلوگیری کند»(دینوری 1381ص135). این پادگان همان قلعه ای است که مسعودی در ذکر خلافت المطیع الله در سال334هجری در کتاب مروج الذهب درتوضیح  شورش اسفاربن شیرویه گیلی می نویسد که ایرانیان (منظور پادشاهان ساسانی) از دوره ساسانیان آن را ساخته بودند:«... اسفار بن شیرویه آهنگ آنها]مردم قزوین[ کرد و از مردم آنجا بسیار کس بکشت و قلعه ای را که میان قزوین بود و کشوین نام داشت بتصرف آورد. این قلعه از قدیم بپا بود و مردان فراوان آنجا مقیم داشتند زیرا دیلم و گیل از ایام پیش به دینی نگرویده و شریعتی را نپذیرفته بودند و چون اسلام بیامد و خدا آن ولایت]قزوین[ را بر مسلمانان بگشود، قزوین و دیگر شهرهای پیرامون دیلم و گیلان،«دربند»]قلعه و پادگان[ شد و داوطلبان و جنگاوران آهنگ آنجا کردند و مقیم شدند و جنگ انداختند و آنجا پایگاه کردند»(مسعودی1370 ج2ص743).

در کتاب الخراج که در نیمه ی نخست قرن چهارم هجری نوشته شده ، قدامه بن جعفر نیز به قلعه ی فارسیان(ساسانی) در قزوین که او آن را «مرز ضعیف» معنی می کند اشاره دارد:« قلعه قزوین به زبان فارسی کشوین خوانده شده است که معنای آن مرز ضعیف است و میان آن و دیلم کوهی واقع است و پیوسته فارسیان در آنجا تیر انداز و جنگجو دارند و بدانجا رفت و آمد می کنند و در مقابلِ دیلمیها به دفاع می پردازند»(قدامه بن جعفر1370ص181).

 دروازه ورودی شرق سرزمین گیل و دیلم نیز کاملاً توسط دیلمیان بسته شده بود. مسعودی چند جا به این نکته اشاره می کند که نقطه ی مرزی سرزمین گیل ودیلم در شرق نیز در زمان ساسانیان در چالوس قرار داشت. او می نویسد که در زمان ساسانیان که از آنها با نام « شاهان فارس» نام می برد، در چالوس قلعه ای ساخته شده بود تا با مردم گیل و دیلم مقابله کنند:«در شهر چالوس قلعه ای بلند و بنایی بزرگ بود که شاهان فارس بنیان کرده بودند تا مردانی که در مقابل دیلمیان پادگانی بودند، در آنجا اقامت گیرند»( مسعودی  همان ،ص741).

  چنان که می دانیم این قلعه بعدها پس از پیروزی ناصر کبیر رهبر زیدیه ی ناصری مذهب در سال 301 هجری با خاک یکسان شد. بنابراین مرز شرقی گیل و دیلم  با ساسانیان نیز در چالوس و رویان قرار داشت. از این رو می توانیم بگوییم که سرزمین دیلم ناحیه ای مستقل از حکومت های مرکزی را برای حدود سه قرن در بر می گرفت که از رودخانه ی سفیدرود تا رود چالوس را شامل می شد و از نظر جغرافیایی  تشکیل شده بود از کوه و جلگه. بنابراین سرزمین دیلمیان سرزمین کاملاً جدا مانده ای بود که نه فقط از دولت هایی که پیش و پس از اسلام در سراسر خاورمیانه ی امروزی تا اواخر قرن سوم به صورت سرزمینی فتح نشده بود بلکه این سرزمین از روابط با تمدن های موجود در این قلمروها نیز تا حد زیادی به دور مانده بود.

 جنبش زیدیه ی نخست در بخش شرقی همین ناحیه یعنی بخش شرقی رودخانه ی چالوس که امروزه ناحیه ی کوهستانی جنوب چالوس، نوشهر و نور را تشکیل می دهد و زمانی به رویان وکلار (استنداریه) معروف بود، در سال 250 هجری شکل گرفت ولی با کمک موثر ساکنان شرقی قلمرو دیلمان(بین هوسم تا چالوس) به جنبشی بزرگ تبدیل شد و تحولی مهم در تاریخ منطقه  بوجود آورد و سپس زمینه ی قدرت گیری آل بویه و دیلمیان را در ایران فراهم کرد. چنان که پیش تر نیز گفته شده، به باور ما تحولی که این جنبش در روند توسعه ی کشاورزی و خارج شدن از اقتدار قبیله ای دیلمیان برای بعد از سه چهار قرن در گیلان شرقی بوجود آورد، در ارتباط با بحث ما نقش بزرگی در ظهور نخستین شهر و پویش های فرهنگی نوین از جمله اولین هسته های تعلیم و تربیت و سواد آموزی در گیلان به دست می دهد و بنابراین مستلزم بررسی و مکثی در خور است. تشریح چگونگی پیدایش و نفوذ جنبش زیدیه در محدوده ی گیلان شرقی به ویژه می تواند نشان دهد که طی نزدیک به هفتاد سال (250-320 هجری)،کنش و واکنش های اجتماعی و سیاسی در درون یک جنبش انقلابی پر جذبه که مردم با تمام نیرو در آن درگیر شده بودند، چگونه توانست برای نخستین بار به ساکنان جلگه نشین گیل و دیلم اعتماد به نفس و هویت مستقل اجتماعی، سیاسی و اقتصادی معینی ببخشد و سبب تحول تاریخی مهم برای گذار از نظام قبیله ای و شبانی به نظام دهقانی شبه فئودالی از نوع نظام آسیایی شود. از این رو نخستین پرسش این است که جنبش علویان زیدی در طبرستان و شرق گیل و دیلم چگونه و در چه فضای تاریخی بوجود آمد و ماهیت آن چه بود؟

 چنان که می دانیم خلفای بنی امیه هیچگاه نتوانستند جای پای مهمی در طبرستان پیداکنند و با همه ی تلفاتی که متحمل شدند موفق نشدند این بخش از ساحل دریای خزر را اشغال نمایند لیکن خلفای عباسی سرانجام توانستند طبرستان را از حدود سال 140 هجری به تصرف خود درآورند و همسایه ی دیوار به دیوار دیلمیان در نواحی جلگه ای سواحل خزر شوند. در نتیجه در نیمه ی قرن سوم هجری یعنی در زمان پیدایش جنبش زیدیه، طبرستان که از چالوس تا شهر تمیشه در شرق بندرگزِ کنونی را در بر می گرفت، به طور کامل در دست خلفای عباسی قرار داشت. اماعباسیان و نایبانشان تا این زمان قادر به عبور از رودخانه چالوس و تصرف حتا گوشه ای از محدوده ی دیلمیان نشده بودند. با این حال از اوایل قرن سوم هجری این طاهریان بودند که به نیابت از خلفای عباسی در طبرستان حاکمیت مطلق یاقتند و تمایل بیشتری به دست درازی به درون ناحیه ی دیلمیان در غرب رودخانه ی چالوس نشان دادند. خلفای عباسی پیش تر به کمک طاهریان که مرکز فرمانروایی آنان در خراسان قرار داشت، توانستند شورش مازیار بن قارن بازمانده از اسپهبدان ساسانی طبرستان علیه خلفای عباسی را با کشتن او خاتمه دهند. این از آخرین شورش هایی جدی از این دست بود که ایرانیان بر ضد خلفای اموی وعباسی به راه انداختند و به صورت تراژیک سرکوب شدند. طاهریان پس از کشته شدن مازیار به نیابت از خلفای عباسی تقریباً از سال224هجری حاکمیت مطلقی بر طبرستان، هم در جلگه و هم در کوهستان پیداکردند لیکن قلمرو حاکمیت آنها در غرب طبرستان همانند گذشته از چالوس فراتر نمی رفت. زیرا که غرب چالوس از گذشته های دور سرزمین گیل و دیلم تلقی می شد و از گذشته کسی از امویان و عباسیان به درون آن راه نیافته بودند. در این زمان در گیل و دیلم سلسله ی آل جستان یکی از چند خاندان اشرافی ایلی حکومت می کرد.

   اگر چه آتش جنبش زیدیه در درون طبرستان و ناحیه ی غربی آن جرقه زد لیکن این جنبش توسط ساکنان دو طرف رودخانه ی چالوس و به ویژه در غرب آن که محدوده ی حاکمیت دیلمیان بود،سازمانیابی شد.چنان که می دانیم در این زمان در ناحیه ی غربی رودخانه ی چالوس یعنی در شرقی ترین بخش سرزمین گیل و دیلم در حوالی روستاهای « لترا»، «وارپوا» و« لنکا»(روستاهای جلگه ای بین تنکابن امروزی تا چالوس) که همسایه ی کلار و رویان طبرستان بودند ،گروهی از زیدیان علوی قاسمیه ی عرب تبار و ایرانی نیز ساکن بودند که از اوایل قرن سوم هجری قمری و همچنین پس از سرکوب قیام زیدیانِ کوفه در نیمه ی قرن سوم به این ناحیه آمده بودند. لازم است یادآوری کنیم که علویان به طور کلی در دو موج مهاجرتی از سال 201 تا 250 هجری به ایران مهاجرت کردند.

موج نخست از اوایل قرن سوم هجری تا ظهور جنبش زیدیه در طبرستان و گیلان اتفاق افتاد. این موج با انتخاب امام رضا (ع) به ولیعهدی مامون خلیفه ی عباسی در سال 201هجری آغاز شد. در همان دو سه سالی که این موقعیت امام در دستگاه خلافت مامون عباسی در خراسان پایدار بود، موجی از علویان به سوی ایران سرازیر شدند که با  برکناری و شهادت او بخشی از این گروه ها به دلایل امنیتی به نواحی جنگلی و غیر قابل نفوذ سواحل دریای خزر و به ویژه در قلمرو تحت نفوذ دیلمیان که از امنیت بیشتری برای آنان برخوردار بود روی آوردند .

   «مادلونگ» پژوهشگر زیدیه تایید می کند که «قاسم بن ابراهیم رسی» بنیانگزار گروه علویان قاسمیه که در سال246 هجری درگذشت در طبرستان پیروانی داشته است. زیرا به گفته ی مادلونگ او در آثارش به کسانی اشاره دارد که از طبرستان با او در ارتباط بوده و از او در باره ی مسائل مذهبی سوال می کردند (مادلونگ1385 ص159). او همچنین می نویسد که :« پیش از تاسیس فرمانروایان علوی طبرستان[در سال250هجری]، زیدی گری از استنداریه[ناحیه ی کلار و رویان] به درون دیلمان و سپس گیلان نفوذ کرده بود»(مادلونگ ، همان،ص160). به ویژه  قتل رهبر علویان زیدی در کوفه یعنی یحیی بن عمر بن یحیی بن حسین بن زید بن علی بن حسین (ع) که در زمان مستعین خلیفه ی عباسی در سال248هجری در کوفه اتفاق افتاد، به این موج مهاجرت نه فقط شدت بیشتری بخشید بلکه یکی از  محرک های اصلی این جنبش نیز به حساب می آمد.  از این رو در این زمان  یعنی در آستانه ی قیام زیدیان با وجود تعداد زیاد علویان زیدی در سرزمین گیل و دیلم، «یحیی بن عمر بن یحیی بن حسین بن زیدی علی بن حسین» رهبر مقتول زیدیه در کوفه، هم در گیل و دیلم و هم طبرستان کاملاً شناخته شده بود و بنابراین کشته شدن او نمی توانست از نظرها دور بماند. او مذهب زیدی داشت و جالب است که مرعشی می نویسد که او چنان در این منطقه شناخته شده بود که در سرزمین گیل و دیلم او را به اسم کوچکش «یحیی» صدا می کردند:«سید مذکور در کوفه خروج کرد و در مذهب زیدیه دعوی امامت نمود و در گیلان[6] او را یحیی(ع) می خواندند»(مرعشی1361، همان،ص127).  بنابراین قبل از  سال250هجری یعنی سال پیروزی زیدیان بر نایبان خلفای عباسی(طاهریان)، پیروان مذهب زیدیه ی قاسمیه در این ناحیه حضور داشتند. اسنادی که از شروع قیام علویان زیدی در همین ناحیه در دست است نیز نشان می دهد که این گروه به ویژه کسانی که بین چالوس تا تنکابن  یعنی در قلمرو امن دیلمیان استقرار یافته بودند ، در برافروختن جنبش زیدیه و سازماندهی آن در این ناحیه نقش مهمی داشته و به احتمال زیاد تحت تاثیر مذهب زیدیه ی قاسمیه قرار گرفته بودند که دل خوشی از حکومت عباسیان نداشتند.

اما موج دوم مهاجرت علویان زیدی زمانی اوج گرفت که جنبش زیدیه در طبرستان بر ارتش خلیفه و نایبان آن طاهریان در سال 250 هجری پیروز شدند. در این زمان زیدیان که بیش از هر زمانی در قلمرو عباسیان احساس ناامنی می کردند به سوی طبرستان و قلمرو دیلمیان مهاجرت کردند. این مهاجران سیاسی ایرانی و عرب ، نقش بزرگی در تداوم جنبش علوی زیدی در کناره ی دریای خزر بازی کردند و از درون همین مهاجران سیاسی بود که «ناصر کبیر» رهبر گروه دیگری از زیدیه که بعدها مذهب زیدیه ی ناصری نام گرفت و تاثیر مهمی در تاریخ شرق گیلان به طور مستقیم و غرب گیلان به طور نامستقیم داشت، ظهور کرد.

 می توان به لحاظ جغرافیایی برای دو گروه زیدیه ی فوق محدوده ای در قلمرو دیلمیان تعیین کرد. گروه زیدیه ی قاسمیه در محدوده ی چالوس تا رامسر فعال شده و استقرار یافتند و گروه ناصریه به رهبری ناصر کبیر که به دلیل نقش غالب ساکنان گیل و دیلم در آن بیشتر رنگ و بوی فرهنگ گیلان را نیز به خود گرفت، به مرکزیت هوسم بین رامسر تا نزدیکی لنگرود را حوزه ی نفوذ خود قرار داد و بعدها تا سفیدرود و ولایت لاهیجان نفوذ کرد و حتا در برخی موارد از سفیدرود گذشت و در لشت نشاء و حتا کوچصفهان نیز پیروانی پیدا کرد. شواهد نشان می دهد که نفوذ گیل های جلگه نشین و حتا کوه نشین در گروه اخیر بیشتر بود. بنابراین می توان گفت که تفاوت های ایدئولوژیک درمذهب زیدیه بین جناح قاسمیه و ناصریه (که البته چندان هم زیادی نبود و اختلافاتشان بیشتر مبنای سیاسی داشت)، منشاء پیدایش تقسیمات اداری و سیاسی در تاریخ این ناحیه شد که بعدها نظم و نسقی مشخص یافت. به باور این نویسنده ،تقسیمات اداری- سیاسی بعدی در گیلان شرقی از چالوس تا سفیدرود که به طور عموم به سه بخش، شامل ولایت تنکابن(به مرکزیت ابتدا لنگا[7]و سپس به مرکزیت شهرتنکابن)، ولایت رانکو (به مرکزیت شهر هوسم) و بعدها ولایت لاهیجان به مرکزیت شهر لاهیجان از همین تفاوت های ایدئولوژیک منشاء می گرفت. در همین رابطه مادلونگ تایید می کند که «پیوند قاسمیان[زیدی] با زیدیۀ یمن بیشتر بود در حالیکه ناصریه به ایالت جنوبی خزر محدود بود»(مادلونگ، 1372). ایالت جنوبی خزر در گفته ی مادلونگ چندان رسا نیست بلکه بهتر است گفته شود که پیوند مذهب زیدیه ی ناصری با ناحیه ی جلگه نشین در گیلان شرقی از سفیدرود تا رامسر بیشتر بود.

آغاز جنبش زیدیه در طبرستان و دیلم

    جنبش علویان زیدی در کناره ی دریای خزر در آغاز با جنبش علویان کوفه مرتبط بود و از آن تاثیر می گرفت.  از این رو قیام سفید جامگان زیدیه ی علوی(در مقابل سیاه جامگان طرفدار عباسیان) در طبرستان پس از کشته شدن یحیی رهبر قیام زیدیان در کوفه(در سال 248هجری) به دست عبدالله بن طاهری بیش از پیش بر انگیخته شد.  درگذشت «قاسم ابن ابراهیم رسی» رهبر گروه زیدی  قاسمیه در سال 246 هجری وکشته شدن یحیی رهبر جدید در قیام زیدیان کوفه دو سال بعد از درگذشت رهبرگروه قاسمیه آن هم به دست یکی از طاهریان در کوفه می توانست محرک و انگیزه ای برای شورشیان زیدی ساکن در سواحل خزر باشد که در آستانه ی سال 250 هجری برشمارش افزوده شده بود. از این رو می توان گفت که این بر انگیختگی بیش از همه با نام محمد بن عبدالله طاهری گره خورده بود که قاتل یحیی رهبر زیدیان کوفه بود و همین امر خشم زیدیان محلی در طبرستان را بیشتر تحریک می کرد. به ویژه این که او در کشتن یحیی بیش از عرف زمانه نفرت افکنی از خود بروز داد[8].  محمد جریر طبری مولف تاریخ مشهور طبری که خود درآمل به دنیا آمده و دوره ی نخستینِ تحصیل خود را در همین شهر گذرانده و معاصر تحولات قیام علویان بوده و منابع خبری او در باره ی این قیام بسیار موثق است، در خصوص نفرتی که محمد بن عبدالله طاهری با کشتن یحیی برانگیخته بود به تفصیل توضیح می دهد و از جمله می نویسد که او از جانب مستعین (خلیفه ی عباسی)  مامور سرکوبی قیام یحیی بن عمر علوی زیدی رهبر گروه زیدیه در کوفه شده بود و پس ازکشتن یحیی، دستور داد تا سر یحیی را بریده و«نزد مستعین برند و فتح را به دست خویش برای وی نوشت»(طبری ، ج14،ص6132).

 بدین ترتیب محمد بن عبدالله طاهری برادر حاکم وقت طاهری طبرستان از طرفی در طبرستان وگیلان به عنوان قاتل یحیی رهبر زیدیان کوفه شناخته می شد و از طرف دیگر خلیفه ی عباسی به پاس سرکوب قیام زیدیان در کوفه و کشتن یحیی رهبر این قیام، املاک زیادی در طبرستان بدو بخشیدکه بخشی از آن در همسایگی سرزمین دیلم یعنی در رویان و چالوس و کلار(کلار دشت امروزی) قرار داشت.  بنابراین در اثر ظلم و تعدی محمد بن عبدالله طاهری قاتل یحیی و محمد بن اوس و پسرش که حاکمان طاهری شرق طبرستان یعنی چالوس و رویان برگزیده شده بودند، مخالفت ها با حکومت طاهریان تشدید شد:« محمد اوس پسر خود احمد را بچالوس بنشاند وکلار نیز بدو سپرد و خود برویان بنشست و ظلمی قوی ، بنیاد نهاد که هرگز کسی نشان ندهد. بسالی در رویان سه خراج ستاندندی»(اولیاء الله آملی، بی تا، ص57). لازم است یادآوری کنیم که این زمان سلیمان بن عبدالله برادر محمد بن عبدالله طاهری ، حاکم وقت طبرستان بود که برادرش قاتل یحیی رهبر زیدیان کوفه شناخته می شد.

طبری در باره ی دلیل قیام علویان طبرستان که بلافاصله پس از سرکوب قیام زیدیان به رهبری یحیی در سال 248 هجری درکوفه اتفاق افتاد، به طور دقیق توضیح می دهد که :«جمعی از مردم طبرستان و دیگران به من گفته اند[9] که سبب آن بود وقتی کشته شدن یحیی بن عمر[رهبرعلویان زیدی در کوفه] به دست محمد بن عبدالله طاهری سر گرفت و یاران و سپاهیان وی پس از کشته شدن یحیی وارد کوفه شدند، مستعین[خلیفه ی عباسی] از خالصجات سلطان در طبرستان تیولها بدو داد. از جمله این تیولها که بدو داد ، تیولی بود مجاور دیلم نزدیک در مرز طبرستان یعنی کلار و سالوس(چالوس) و مقابل آن زمینی بود که مردم ناحیه را از آن فایدت ها بود. جای هیزم گرفتنشان بود و چراگاه گوسفندان و محل رها کردن چهار پایان، هیچکس مالک آن نبود بلکه صحرایی بود که از زمینهایی بایر که جنگلها و درختان و علف داشت. چنانکه به من گفته اند ، محمد بن عبدالله،  برادر دبیر خویش، بشر بن هارون نصرانی را که وی را جابر می گفتند فرستاد که سر زمین مرا که تیول وی شده بود به تصرف آرد»(طبری، ج14سال1385 ص6134 ، ابن اثیر ج10 صص4191-4194 ).

علاوه برتصرف زمین های مشاع توسط محمد بن عبدالله طاهری که در ناحیه ی جنگلی شمال در گذشته  برای چرای دام های مردم محلی و جمع آوری هیزم  و چوب بسیار حیاتی بود ، محمد بن اوس یعنی نماینده ی سلیمان بن عبدالله(برادر محمد بن عبدالله طاهری وحاکم طبرستان )نیز چنان که گفته شد، یکه تازی خاص خود را در غرب طبرستان داشت و به گفته ی طبری«به غافلگیری وارد دیار دیلمیان شد که مجاور طبرستان بود و از آنها اسیر گرفت وکشتار کرد»(همان ص6135).در اینجا بود که دیلمیان« با مردم کلار و سالوس پیمان گرفتند که در نبرد سلیمان بن عبدالله و محمد اوس و دیگر کسان که آهنگ نبرد آنها کنند، همدیگر را یاری دهند»(طبری،همان ص6136).

   چنان که پیداست هر چند تعدی نایبان خلیفه بیشتر علیه مردم محلی در طبرستان و رویان و در خارج از محدوده ی گیل ودیلم بود اما حمله ی سلیمان بن عبدالله  به داخل سرزمین دیلم وکشتار و اسیر و برده گرفتن مردم آن دیار آتش قیام را از جانب دیلمیان وعلویان زیدی مذهبِ مرز نشین که این زمان از سرکوب زیدیان هم مسلک خود در کوفه نیز خشمگین بودند، بر افروخت. از این رو در شروع  این قیام بیش از هر چیز نقش ساکنان گیل و دیلم که با چالوس وکلار و رویان هم مرز بوده و با مردم تحت ستم این دو ناحیه ارتباط و مراوده داشتند را باید موثر دانست. چنان که محرک اصلی این قیام از دو مرکزی سر چشمه گرفت که در خارج از قلمرو طبرستان یعنی در روستاهای وارفوا( وارپوا) و لترا (لپرا- لنزا)[10] در جوار چالوس و در بخش جلگه ای گیل و دیلم  در بین تنکابن امروزی تا چالوس قرار داشت که طبری می گوید محمد اوس با غافلگیری وارد آنجا نیز شده و کشتار کرده و سپس اسیر گرفته بود.[11]در واقع سازماندهی این قیام از درون سرزمین گیل و دیلم شکل گرفت که در خارج از قلمرو حکومت نایبان خلیفه یعنی طاهریان قرار داشت و جای امنی برای سازماندهی تلقی می شد. زیرا از اینجا بود که مردم روستاها در وارفوا و لترا که احتمالاً روستاهای مرکزی این زمان در شرقی ترین قلمرو دیلم محسوب می شدند و به تحقیق تحت تاثیر علویان زیدیه یِ قاسمیه قرار داشت، گردهم آمدند و شروع به اعتراض کردند و نطفه ی قیام علیه طاهریان وحاکمیت خلفای عباسی پی ریخته شد. چنان که ابن اسفندیار می نویسد:«مردم دارفو[دارفوا یا وارپوا یا وارفوا] ولپرا[لترا][12] از ظلم و ناجوانمردی محمد بن اوس ستوه شدند و بهر وقت ساداتی را که بنواحی ایشان نشسته بودند، می دویدند[می دیدند] و زهد و علم و ورع ایشان را اعتقاد کردند وگفتند آنچه سیرت مسلمانی است با سادات است، اهل دیگر رستاقها [روستاها]را که بدیشان متصل بود، یار گرفتند، پیش محمد بن ابراهیم بن علی بن عبدالرحمن بن القاسم بن الحسن بن زید ابن الحسن بن امیر المومنین علی علیه السلام شده و او در قصبه رویان[کوه های جنوب چالوس و نوشهر ونور] بود، ازو درخواست کردند که ما بر توبیعت کنیم مگر ببرکات تواین ظلم، خدای از ما بردارد»(ابن اسفندیار، ص228و اولیاء الله آملی، ص65).

 مرعشی نیز از مبداء این قیام که در سرزمین گیل و دیلم بوده و نه طبرستان خبر داده است:« مردم دارفو[ی] دیلمان،گرد روستاقهای دیلمان می گشتند و مردم آن ولایت را با خود همراز می گردانیدند تا به کجور[در رویان] نزد سید محمد مذکور[ محمد بن ابراهیم] رفتند و فریاد برآوردند که ما ازدست ظلم جماعت محمد اوس[ مامور سلیمان بن عبدالله حاکم طبرستان در رویان] به جان آمدیم»(ظهیرالدین مرعشی1361 ، همان ص129).

   در هرحال سازماندهی این قیام در قلمرو دیلمیان در غرب رود چالوس به آسانی فراهم بود . چراکه نایبان خلیفه ی عباسی با توجه به اقتدار دیلمیان هنوز قادر به نفوذ به این ناحیه نبودند. حاکمان دیلمی نیز به دلیل دشمنی با خلفای عباسی و طاهریان به این مخالفت ها میدان می دادند. بنابراین ساکنان دیلمی این ناحیه با آزادی تمام  به سازماندهی این قیام دست زدند و مطمئن بودند که در آن سوی مرز یعنی در غربی ترین بخش طبرستان نیز نه فقط با آنان همدلی و همیاری وجود دارد که زمینه ی لازم برای ارتباط تشکیلاتی نیز در شرایط متحول بوجود آمده است.

 چنان که می دانیم محمد بن ابراهیم علوی که ساکن در محل و در قلمرو طاهریان زندگی می کرد در مقابل درخواست ساکنان محلی برای پذیرش رهبری قیام بر علیه ی طاهریان و نایبان خلیفه ی عباسی ، خود از رهبری قیام سرباز زد لیکن گفت که شوهر خواهر او «حسن بن زید» که در شهر «ری» زندگی می کند برای این کار بهتر از اوست. همین امر نشان می دهد که شهر ری یعنی بزرگترین شهر نزدیک سواحل خزر یکی از مراکز علویان بود و افراد تحصیل کرده ی مخالف خلفا نیز در آن در این زمان روابط نزدیکی با باشندگان علوی سواحل دریای خزر و قلمرو دیلمیان داشته اند. در هرحال محمد بن ابراهیم مخفیانه برای او نامه ای نوشت و او را به طبرستان فراخواند. حسن بن زید از شهر ری به ناحیه ی کرج امروزی و سپس از راه دره ی رودخانه ی چالوس به رویان، کلار و کجور آمد و رهبری جنبش را به عهده گرفت و جنگ با سربازان محمد بن اوس و سلیمان بن عبدالله طاهرکه نایبان خلیفه در طبرستان بودند را به کمک مردم محلی، سربازان دیلمی و علویان آغازکرد که سرانجام به سرعت به پیروزی زیدیان انجامید.

 این جنبش از نادر جنبش هایی بود که علویان یعنی مخالفان بنی امیه و بنی عباس به عنوان  مخالفان ایدئولوژی رسمی حکومت اسلامی توانستند در آن نه فقط پیروز شوند بلکه با اتکا به جنگل های انبوه خزری و پشتوانه های ایدئولوژی دگراندیش زیدی، پیروزی خود را به صورت دائمی به شکل دولتی پایدار تثبیت و تحکیم کنند و بخشی از یک ناحیه را در قلمروی امپراتوری اسلامی و همجوار آن به صورت دولتی مستقل در قوی ترین دوره ی حکومت عباسی پدید آورند. دیلمیا ن یا همان مردم گیل و دیلم که از شرق رودخانه ی سفیدرورد تا رودخانه ی چالوس استقرار داشتند و در آن زمان نیروی جنگی هراس انگیزی برای هر دشمن به حساب می آمدند در این پیروزی نقشی مهم  ایفاء کردند و بعدها نیز نقش خود را براین جنبش زدند و جایگاه  فرماندهی یکی از رهبران زیدیه یعنی ناصر کبیر شدند که بیش از هر کسی در این جنبش صاحب کاریزما و نفوذ معنوی بود و خواهیم دید که او در واقع با معیارهای زمانه و به ویژه معیارهای محلی به نوعی فیلسوف پادشاه زیدیه محسوب می شد که به ناگزیر زمانی طولانی در هوسم استقرار یافت و در اثر این استقرار تاثیرات اجتماعی و فرهنگی عظیمی در این ناحیه برجای گذاشت که تاثیر آن بر تحولات بعدی تاریخ گیلان را نمی توان نادیده انگاشت.


 نقش ویژه ی ساکنان دیلم درسازماندهی و پیروزی جنبش زیدیه

  تا کنون نشان داده شده که ساکنان جلگه نشین در شرق قلمرو دیلمیان به طور یکپارچه به این جنبش پیوسته و نیروی اصلی آن را تشکیل می دادند. فراموش نکنیم که همین شرایط ، زمینه های تحول اقتصادی و اجتماعی و ایدئولوژیکی مهم بعدی را در این ناحیه در پی داشت. غرض از شرح و بسط درگیر شدن ساکنان جلگه نشینِ قلمرو دیلمیان و نقش ِ ویژه ی آنان در پیروزی این جنبش که برای نخستین بار فراتر از چارچوب قدرت سرداران نظامی دیلمی در یک جنبش مردمی وارد شده و در آن ابتکار عمل را به دست گرفته بودند ، این است که نشان دهیم ساکنان جلگه نشین دیلمی فراتر از چارچوب های سنتی چند صد ساله ی نظامیان دیلمی در جنبشی وارد شده بودند که خود آموزه های بسیار برای آنان به همراه داشت و به آنان امکان داد تا جدا از حاکمیت پدرسالارانه ی طولانی از شرایط انقلابی بوجود آمده رهبرانی با ایدهای جدید برگزیده و برای رهایی خود از اقتدار سنتی کوه نشینان دیلمی ابتکار عمل نوینی برگزینند.

  نکته ی جالب این است که  نیروی جنگی این جنبش بیش از پیش به نیروی جنگی دیلمیان اتکا داشت لیکن رهبر ایدئولوژیک این قیام بی تردید در دست زیدیان علوی و مشخصاً در ابتدا در دست داعی کبیر یعنی حسن بن زید علوی بود که شخصیتی کاریزماتیک داشت و بنایراین با تیزهوشی توانست از شرایط انقلابی و شور و شوق ناشی از پیروزی مردم بر دشمنی قوی، جای پای زیدیان را که از حدود نیم قرن پیش به این دیار مهاجرت کرده و اکنون جزئی از مردم این ناحیه به حساب می آمدند در قلمرو طبرستان و دیلمیان محکم تر نماید. به عبارت دیگر دشمنی آشکار و بدون ملاحظه ی زیدیان دگر اندیش با خلفای عباسی،  وجه مشترکی برای مقبولیت زیدیان در قلمرو طبرستان و به ویژه دیلمان فراهم کرده بود. این موقعیت سبب شد تا زیدیانی که از درون یک جنبش طولانی وتشکیلات آن در شهرهای بزرگی چون بغداد، کوفه و ری بیرون آمده بودند، فرصتی طلایی فراهم  شود تا نفوذ خود را به صورت سازمان یافته در قلمرو شرق سرزمین دیلمیان سازماندهی کرده و استحکام بخشند.

پیداست که از نظر ما بررسی این جنبش از این نظرمهم است که بخش مهمی از تاریخ دوره ی نخستین اسلامی در گیلان شرقی به طور مستقیم وگیلان غربی به طور غیر مستقیم تحت تاثیر جنبش زیدیه وآموزه های آن قرارداشته است. و مهمتر این که به باور ما ظهور اولین شهر و پویش های تمدنی درجلگه ی شرق گیلان به طور مستقیم به این جنبش و تحولی که در ساختار باورها ، فرهنگ، سواد آموزی و همچنین شیوه معیشت و تولید  بوجود آمد، به طور مستقیم تحت تاثیر همین جنبش بود. حتا می توان ادعا کرد که بخشی از تاریخ ایران نیز از این جنبش متاثر بوده است. در واقع آل بویه که در دوره ی مهمی از تاریخ ایران نقش آفرینی کرده ، نه فقط بخش مهمی از فلات مرکزی ایران بلکه دربار خلفای عباسی را نیز به زیر حاکمیت خود درآورد، از درون این جنبش وآموزه هایش در سرزمین گیل ودیلم برخاست . گفته شده که ساکنان دیلمی جلگه نشین سخت به یکی از رهبران جنبش زیدیه( ناصر کبیر) و بازماندگان او ارادت خاص داشتند و همین ارادت که به نظر می رسد در تقابل با نظامیان دیلمی معنای ویژه ای پیدا می کرد، زمینه ی ساختارهای فرهنگی و سیاسی بعدی را در گیلان شرقی پدیدآورد .

  از نظر ما ظهور فرماندهان نظامی دیلمی با وابستگی به یک فرقه ی اسلامی دگر اندیش واپوزیسیون اسلام رسمی حاکم، نشان از نقش آفرینی تاریخ ساز این تحول فکری و فرهنگی در تاریخ منطقه ی گیل ودیلم وطبرستان در اواخر قرن سوم و اوایل قرن چهارم دارد که بیش از هر چیزی به استحاله شدن تدریجی ساکنان سرزمین گیل و دیلم در جنبش انقلابی زیدیه با حس ابتکار و اعتماد به نفس بیشتر در مقیاس سرزمین اسلامی شد. با توجه به تجربه های گوناگون ایرانیان برای برون رفت از بحران دو قرن تحقیر و تقریباً شکست تمام این جنبش ها، اکنون جنبش زیدیه تجربه ی نوین و در نتیجه فرصتی طلایی فراهم کرده بود تا نیروی عظیم جنگی منزوی و در درجه ی نخست فرماندهان جنگ سالار آن از اتهام کفر رها شده و با برافراشتن پرچم مشروعیت دینی در زمانه ای که تنها منبع مشروعیت آفرین تلقی می شد، اتکای به نفس وافر برای ارتقاء از نردبان قدرت توسط این فرماندهان بوجود آید. از این رو بررسی اجمالی و به طور فشرده ی این جنبش و مکانیزمِ نفوذ گام به گام آن در شرق گیلان برای شناخت تاریخ  قرون نخستین اسلامی درگیلان و اهمیتی که حوزه ی جغرافیای فرهنگی این جنبش به مرکزیت هوسم در سرزمین دیلمیان بوجود آورد، ضرورت دارد. بنابراین اکنون پرسش مقدر این است که این جنبش چگونه زمینه های تحول مورد نظر را پدید آورد؟ و این تحول چه نقشی در تاریخ گیل ودیلم وکل تاریخ گیلان داشته وآیا ظهور شهرتاریخی هوسم و نخستین هسته ها و نهادهای توسعه فرهنگی در گیلان، ارتباطی با این جنبش پیدا می کند؟ پیش از این جنبش شرایط اقتصادی واجتماعی این نواحی چگونه بوده است؟

چنان که پیشتر گفته شد، زیدیان علوی در دو موج مهاجرتی به سواحل جنوبی دریای خزر مهاجرت کردند و البته به نظر می رسد که گروه بیشتری از آنان در هر دو موج مهاجرتی در داخل سرزمین گیل ودیلم ساکن شدند که جانشینان طاهریِ خلیفه ی عباسی در طبرستان را یارای ورود به این سرزمین نبود. در واقع به نظر می رسد که  جلگه ی شرقی سرزمین گیل و دیلم بیش از هر جایی مهاجر نشین علویان زیدی عرب تبار و پیروان ایرانی آن بوده است.

  گفتیم که حسن بن زید در سال 250 هجری بر طاهریان پیروز شد و پس از بیرون راندن نایبان خلیفه ی عباسی یعنی طاهریان از طبرستان، حکومت زیدیان را در طبرستان بنا نهاد. اما سرانجام حسن بن زید معروف به داعی کبیر پس از بیست سال فرمانروایی با عنوان اولین حاکم علویان در طبرستان درسال270هجری درآمل درگذشت. قیام به رهبری او تحولی بزرگ نه فقط در طبرستان بلکه در سرزمین گیل ودیلم نیز پدید آورد. اکنون سواحل جنوبی دریای خزر از گرگان تا رودخانه ی چالوس و البته تا سفیدرود از دست خلیفه ی عباسی وکارگزاران او خالی شده بود و مهمتر این که ساکنان سرزمین گیل ودیلم دراین مبارزه متحد وهمراه علویان بودند وآنان نه فقط در این پیروزی نقشی مهم داشتند بلکه خودرا شریک اصلی این پیروزی به حساب می آوردند.پیداست چنین شرایط سیاسی- نظامیِ بزرگ، پذیرش و ترویج مذهب زیدیه یعنی نحله ی مبارز و پیروز منطقه را در سرزمین گیل و دیلم تسریع می نمود و زمینه های پذیرش آن را دربستر این پیروزی بیش از پیش فراهم می کرد.

     بعد از حسن بن زید برادر او محمد بن زید معروف به داعی صغیر بنا به وصیت حسن جانشین او شد. او به طور مستمر بافرستاده ها و فرماندهان یعقوب لیث صفاری که این زمان در خراسان جای طاهریان را گرفته بودند،دائماً در جنگ وگریز بود تا این که سرانجام سامانیان بر یعقوب لیث پیروز شدند و داعی صغیر از خلاء قدرت ایجاد شده در سرزمین خراسان که همیشه تمایل به تابع کردن طبرستان وگرگان داشت، استفاده کرد و دوباره بر طبرستان حاکمیت مطلق یافت.اما چون طبرستان دارای خراج مناسب بود، سامانیان یعنی جانشینان صفاریان نیز برای تصاحب آن تلاش بسیار کردند و از این رو به طبرستان لشکر کشیده و داعی صغیر در جنگ با فرمانده سامانیان در سال287 هجری کشته شد و سرانجام پیرزوی از آن سامانیان شدکه قدرتی بزرگ در خراسان به هم زده بودند و بدین ترتیب طبرستان پس از مدتی دوباره به دست کارگزاران خلیفه یعنی سامانیان سنی مذهب افتاد. در این شکست، ناصر کبیر یعنی رهبر بعدی زیدیان سواحل دریای خزر در کنار محمد بن زید حاکم زیدی طبرستان بود ولی پس از شکست کامل محمد بن زید و کشته شدن او  از صحنه ی جنگ فرار کرد و  خود را به شهر ری رساند که گویا در آن قبلاً نیز زیسته بود.

تحول مهم در شرق گیلان در سال های287 تا301 ه ق

   چنان که گفته شد در برانداختن حکومت خلیفه ی عباسی درسواحل دریای خزر اتحادی نانوشته بین سه گروه یعنی مردم محلی در طبرستان، علویان زیدی و دیلمیان در سواحل دریای خزر بر علیه خلیفه و نایبان او شکل گرفته بود که سرانجام به پیروزی بزرگ و بر انداختن حاکمیت خلفای عباسی پس ازحدود بیش از صدسال حکومت مستمر خلفای عباسی در طبرستان ختم شد. در میان این سه گروه ، عنصر جدید یعنی علویان زیدی و نقش آفرینی آنها در این تحول بسیار مهم بود. با پیروزی علویان زیدی به عنوان مذهبی معترض و دگراندیش در طبرستان وتشکیل حکومت در نواحی جلگه ای طبرستان، پذیرش مذهب اسلام دگراندیش به ویژه در سرزمین گیل ودیلم به سرعت گسترش یافت.

 اما چنان که گفته شد سرانجام علویان زیدی از جانشنان طاهریان و صفاریان در طبرستان یعنی سامانیان شکست خوردند و آمل مرکز تشکیلات علویان زیدی به دست سامانیان افتاد و ناصرکبیر( ناصر الحق) پس از کشته شدن محمد بن زید که ابتدا جنگجوی زیدی و سپس عالمی برجسته شده بود ، خود را جانشین او نامید. ناصر پس از کشته شدن محمد بن زید به دست سامانیان به دامغان گریخت و از آنجا به شهر ری رفت که شهری بزرگ وجایگاه مهمی برای زیدیان دراین زمان بود و احتمالاً او قبلاً نیز در آنجا زیسته و آشنایانی داشت. جستان بن وهسودان حاکم دیلم که قبلاً با ناصر کبیر آشنایی و دوستی داشت و احتمالاً از آمدن سامانیان به طبرستان بیمناک شده بود، او راکه در ری اقامت داشت به سرزمین گیل و دیلم دعوت کرد و وعده داد که به او کمک خواهد کرد تا حاکمیت علویان زیدیه را دوباره با رهبری او به طبرستان برگرداند. در نتیجه «دیری نپایید که[ناصر کبیر] دعوت پادشاه جستانی که به او وعده یاری در بازپس گیری تبرستان را داده بود، پذیرفت»(مادلونگ ،1381 ص 143). از این زمان بود که تحول در گیلان شرقی به مسیر جدیدی افتاد.

 با دعوت جستان بن وهسودان و پس از بازگشت ناصر کبیر به سرزمین گیل و دیلم یعنی به نواحی جلگه ای دیلمان، او به یاری پادشاه دیلمی بلافاصله دوبار در سالهای 289 و290 هجری به طبرستان لشکر کشید و هر دوبار از لشکر سامانی و نایبان خلیفه عباسی شکست خورد. پس ازاین شکست ها ظاهراً با سرخوردگی از پیروزی های زود هنگام  و بازگشت سریع به قدرت ، ناصر کبیر به دیلم بازگشت و در هوسم(رودسر) مستقر شد و تمام همِ خود را صرف ترویج مذهب زیدیه و پویش های فرهنگی خاص زیدیه دراین منطقه کرد. به گفته ی مادلونگ«.آنگاه[ناصر] در همانجا ماندتا دیلمیان را که هنوز به کیش زیدی نپیوسته بودند ونیز مردم گیل خاورسفیدرود را به اسلام فراخواند» (مادلونگ 1381،همان،ص143). فراموش نمی کنیم که او پیش از این نیز زمانی در سرزمین گیل ودیلم می زیست و در آنجا با توجه به شغل تبلیغی ومذهبی خود نفوذی زیاد به هم زده بود.ازاین روچنان که گفتیم پس ازدعوت جستان و با کمک او با جمع آوری جنگجویان وپهلوانان به نام دیلمی در دوسال متوالی یعنی سالهای289 و290 هجری به جنگ احمد بن اسماعیل سامانی که با لشکری بزرگ به طبرستان آمده بود از سرزمین گیل ودیلم و احتمالاً از هوسم یعنی جایگاه اصلی خود به سوی آمل حرکت کرد. و چنان که گفته شد ناصر کبیر دراین جنگ ها با احمد بن اسماعیل سامانی شکستی سخت خورد و چند تن از فرماندهان به نام دیلمیِ او یعنی امیر فیروزان اشکوری پدر حسن فیروزانِ معروف که بعدها در سپاه آل بویه خدمت کرد و امیر کاکی گیلانی پدر ماکان کاکی معروف که در همین نبرد در کنار او بودند، کشته شدند. بودنِ این فرماندهان دیلمی یعنی مهمترین خاندان های اشرافی و نظامی گر دیلمی در سپاه او به ویژه این که او تنها یکسالی بود که در نواحی هوسم مستقر شده بود نشانه ی آن است که ناصر کبیر حتا توانسته بود در نخستین سال های استقرار رسمی خود در سرزمین گیل و دیلم رهبری ایدئولوژیک بخش اعظمی از ساکنان گیل ودیلم را ازآن خود نماید. این تحول همچنین نشانه ی آن است که این خاندان ها در شرایط متحول زمانه ، نه فقط ماندگاری وتوسعه ی قدرت خود را در پذیرش ایدئولوژی جدید می دیدند بلکه به تدریج به این واقعیت پی برده بودند که راه توسعه ی قلمرو حاکمیتی دیلمیان نیز در این است که به گرایشی از اسلام که البته مبارز و مخالف خلفا و به گونه ای دگراندیشانه باشد نیز تمسک جویند. بدین ترتیب بود که در این زمان یعنی در ربع آخر قرن سوم هجری، مذهب زیدیه در خاندان های قدرتمند گیل ودیلم به مرکزیت شهر هوسم و به قول مادلونگ خاور سفیدرود پذیرفته شده بود و بی تردید این پذیرش را باید نزد عوام نیز فرض نمود.






نظرات() 

آیا ذوالقرنین همان اسکندر بود ؟!

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-02:53 ق.ظ

" همه جا الیگارشی ها را برانداخت و دموکراسی ها 

را با قوانین سابق اش احیا کرد . 
این هم خود اقدامی علیه دولت ایران بود 
که همیشه از حاکمیت اقلیت ( الیگارشی)
حمایت کرده بود . 
طبعا پرداخت مالیات به دولت ایران هم ممنوع شد .
همه جا آزادی از سلطه هخامنشیان را با خوش حالی پذیرفتند 
و اسکندر را آزادی بخش شمردند ...
آنها به طور قطع آزادی را برزگترین موهبت میدانستند. 
این معنا در کتیبه ای که در قرن سوم که 
در پرین بدست آمده چنین زیبا مطرح شده است 
« برای یونانی چیزی از آزادی مهمتر نیست » " 
اولریش ویلکن و یوجین برزا – اسکندر مقدونی – ص 132 )

۲- سد اسکندر:

اسکندر سدی ساخت تا جلوی اقوام شمالی و مهاجر و مهاجم
را در مقابل هجوم آنها به ایران و بین النهرین بگیرد ..

(( تمام مناطق یهودی نشین در بابل ، ایران ، خراسان ، سبا(یمن) ، دیار بکر ، بین النهرین ، گوتی ها در کوه آرارات ،آلان ، سرزمینی در میان کوهها که تنها راه 
ورود به آن یک دروازه آهنی است ،این دروازه به دستور اسکندر مقدونی ساخته شده )) (سفرنامه رابی بنیامین تودولایی – ص 102)۳

با توجه به گفته های بسیار متنوعی كه پیرامون سد گفته شده ، واقعیت اینست كه تقریبا هیچ سدی را اكنون در دست نداریم كه به یقین و كاملا با توصیفات قرآن همخوانی داشته باشد ...
خصوصا در مورد كوروش ...
چون اگر سد گرگان یا داریال را سد اسكندر حساب كنیم كوروش نقشی ندارد ، و در مورد او اسناد بسیار ضعیف ترند ...
اما سخن برخی از جمله دانشمندان ایرانی را هم اگر نادیده بگیریم و افسانه بپنداریم ، بنیامین تودولایی را نمیتوان متهم به طرفداری كرد ...

حال چرا سد را در چنین مناطقی در نظر میگیریم 
و در نقاط جنوبی تر دنبال چنین سدی نمی گردیم ؟



2- اقوام ...

طبق آماری كه داریم و اقوامی كه نامبرده ایم 
بیشتر اقوامی كه مراكز تمدنی را مورد هجوم ممتد
و مداوم قرار می دادند از شمال به سمت جنوب حركت میكردند ...
اینرا می توانید با یك آمارگیری رد یا اثبات كنید ...
هجوم وایکینگ ها ، فرانک ها ، گل ها ، هانس ها ، 
توتون ها ، هون ها ، مهاجمین اسلاو و استپ های شمالی ،
بلغارها ، ترکها ، تاتارها ، و مغولها و...
این را با سخن دانشمندان هم می توان تطبیق دارد ...

۳- علم ساختن سد

ذوالقرنین هر كس بوده او یا اطرافیانش ، علم ساختن سد را داشتند ، آنهم با این ویژگی .چون خود آن قوم توانایی ساختن سد را گویا داشته اند ولی باز سد ویران می شده و مورد هجوم واقع می شدند .ولی نكته خاص همان دانش ساختن سد نزد ذوالقرنین و یا همراهان و نزدیكانش است ...

میدانیم استادش ارسطو پیشتر سا بقه ساختن یک شهر را داشته و در آن ازمنه زمانی کسی بهتر از او نمی توانسته مهندسی این سد را بر عهده داشته باشد.

 

۳- آتش گرفتن تخت جمشید : (یك دروغ بزرگ و غیر علمی ) :

بیشترین انتقادهای ما از اسکندر زمانی است که داستان آتش زدن تخت جمشید و فریب خوردن او و شرابخواری او پیش کشیده میشود ، در حالی که اکنون با پیشرفت علم باستان شناسی میدانیم که تخت جمشید هیچگاه آتش زده نشده و این داستان را مورخانی چون هرودوت  برای تلافی آتش زدن آتن ساخته اند .میدانیم که سنگهای بکار رفته در تخت جمشید و پاسارگاد همگی از سنگهای آهکیست و سنگ آهک از کربنات کلسیوم caco3 است که زیر فشار یک آتمسفر، در گرمای 894 درجه با گرفتن 391 کالری گرما، هر گرم، میپزد و به 44 درصد co2 و 56 درصدcao تجزیه میشود. گاز co2به هوا میرود و آهک زنده cao میماند. آهک زنده با آب ترکیب شده، آهک شفته ca(oh)2 میشود، و 280 کالری گرما از هر گرم آزاد میگردد.
بر این اساس داستان فریب خوردن اسکندر و ...او که بواسطه آنها تخت جمشید را آتش زد ، خود بخود ،دروغ بودنشان روشن میشود .

 

۶- چشمه گل آلود(Volcanic Mud) :

حتی اذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب فی عین حمئه و وجد عندها قوماقلنا یا ذاالقرنین اما ان تعذب و اما ان تتخذ فیهم حسنا...

با فرضهای پیشین می دانیم که در حوالی قفقاز اسکندر سدی زده که بنیامین تودولایی قرنهای پیش آنرا روایت کرده و حال باید بینیم در آن منطقه چه پدیده ای وجود دارد که قرآن میگوید اسکندر خورشید را در حالی که در چشمه ای گل آلود غروب میکرده دیده ...

از حدود 700 گل فشان شناسایی شده در دنیا، 300 گل فشان در آذربایجان و در حاشیه دریای خزر فعال هستند ...

گزارش شده است كه توانایی بیرون ریختن میلیون ها متر مكعب گازهای هیدروكربنی و كوهی از گل رادارند.خوشبختانه خسارت ناشی از این گل فشان ها كم بوده و بسیاری از توریست ها برای استفاده از اثرات درمانی استخر گل فشان ها به این مناطق سفر می كنند.

گل فشان های جمهوری آذربایجان نمادهای دیدنی وجود منابع نهفته نفت و گاز در زیر عمق زمین دردریای خزر هستند. تراوش گاز زمانی اتفاق می افتد كه زیر سطح زمین از گاز متان اشباع شده و به دنبال پیداكردن راه عبور به سطح هستند.

مثال مشهور تراوش گاز، در یانارداق (كوهستان آتش) در شبه جزیره آبشرون است. مردم غالباً برای دیدن رقص شعله ها به آن جا می روند و از تماشای این پدیده دلفریب كه هیچ گاه خاموش نمی شود لذت می برند و این برای آن ها جالب است كه بفهمند چگونه این آتش جاوید می ماند و از داخل زمین می سوزدو وسیله ای برای پرستش می شود.

مردم آذربایجان پیدایش آیین زرتشتی در آذربایجان را - در حدود 2000 سال پیش- با این پدیده زمین شناسی مرتبط می دانند. بر طبق نظر آنان اسم كشور "آذربایجان" نیز از كلمه آذر به معنی "آتش" از زبان فارسی مشتق شده است. این آیین آتش پرستی مهم ترین آیین تاریخی قبل از اسلام در این منطقه بوده است.

حجم نهایی سالیانه گاز گسیل شده توسط همه گل فشان ها در آذربایجان 20 میلیون مترمكعب در سال برآورد شده است. در سال 1964 گل فشان "Turaghayi"شعله هایی ایجاد كرد كه چندین سال سوختن آن به طول انجامید و 500 میلیون مترمكعب گاز از آن آزاد گردید.گل فشان های آذربایجان معمولا خارج از مراكز جمعیتی، به طور ناگهانی و در زمان كوتاهی اتفاق می افتند.

به همین دلیل مشاهده آن ها از ابتدا تا انتها میسر نمی گردد. به استثنای گل فشان "Lokbatan"

كه توسط دانشكده علوم موسسه زمین شناسی آذربایجان مطالعه گردید و فوران آن بیشتر از 20 ساعت به طول انجامیدLokbatan نام منطقه ای واقع در 15 كیلومتری جنوب باكو است كه در زمان های گذشته به علت وجود گل، شتر ها در آن غرق شده اند.

گل فشان های آذربایجان در اندازه و شكلشان تنوع دارند، اما بیشتر گل فشان های این كشور مخروط

كوچك یا منفذ خروج گل دارند. این مخروط های كوچك جالب بوده و حتی منظره زیبایی دارند و گل سرد،آب و گاز به بیرون می ریزند. در این گل ها خواص درمانی )ید، برم، كلسیم، منیزیم، اسیدهای ارگانیك وهیدروكربن های آروماتیك( گزارش شده است. این محلول گلی ماده سمی قابل توجه ای ندارد.

گل فشان ها اثری جاویدان و بی همتا هستند كه نیاز به محافظت دارند و تاكنون در مورد 23 گل فشان درآذربایجان این محافظت انجام گرفته است.






نظرات() 

گذری بر کتاب «اصول دستور زبان سومری»

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-02:52 ق.ظ

کتاب «اصول دستور زبان سومری و تاریخ و باستان‌شناسی» زمینه آشنایی خواننده را با رویدادهای صد سال اخیر باستان‌شناسی و تاریخی در مورد سومریان فراهم می‌سازد. این کتاب که نخستین گنجینه شناخت فرهنگ و زبان سومری در ایران محسوب می‌شود، نوشته «جان لوییز هایز» است و فریدون عباسی آن را به فارسی برگردان کرده است.

روی جلد کتاب

خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا): کتاب «اصول دستور زبان سومری و تاریخ و باستان‌شناسی» با زبانی علمی، ولی ساده، آموزش‌های اساسی زبان سومری را ارایه می‌کند. اهمیت کتاب «هایز» در این است که شیوه «خودآموز» دارد و بدون معلم نیز قابل استفاده است. آنچه خواننده در این اثر آموزشی می‌تواند بیابد، عبارت‌های عمومی زبان سومری و نظام نگارشی آن است.

همراه با آن، یک رشته مباحث علمی هم مطرح شده است. هر درس شامل فهرست واژگان، نشانه‌های خط میخی، ترجمه و آوا نویسی آنهاست. در ضمن، تفسیر واژگان، تصویر دست‌نویس و عکس کتیبه، آوا نویسی، کلمه نویسی و ترجمه آنها نیز آورده شده است. از بحث‌های تاریخی نیز غفلت نشده و متن‌هایی برای تمرین و دوره کردن هر درس درج شده است.

هر چند که هنوز دانش زبان سومری در آغاز راه است و آن گونه که «هایز» نویسنده کتاب، گوشزد می‌کند، آثار گسترده‌ای درباره این زبان وجود ندارد. با این همه می‌توان این خودآموز زبانی را دریچه‌ای برای شناخت جهان رازآمیز و با شکوه سومری دانست.

کتاب با پیشگفتاری کوتاه درباره اهمیت زبان سومری، مشکلات این زبان و زمینه‌های تاریخی و کتیبه‌های مورد استفاده آغاز می‌شود. در این پیشگفتار، نویسنده یادآوری می‌کند که مطالعه سومر برای شناخت بین‌النهرین باستان، از بدیهیات است. افزون بر این که دانستن این زبان، مقدمه‌ای برای فهم زبان سامی هم است.

از نگاه «هایز»، «تنها از طریق دانش سومری می‌توان تفاوت بین ریشه سامی باستان کلمه اکدی و کلماتی را که تحت نفوذ زبان سومری ساخته شده‌اند، مشخص کرد» از سویی دیگر، همان گونه که مترجم کتاب اشاره می‌کند، برای ما شناخت زبان و تمدن سومری، آگاهی از بخش‌هایی از تاریخ سرزمین ایران، به ویژه در ناحیه جنوب، است. پیوند زبان سومری با گویش‌های شمال خلیج فارس نیز تاکید دیگری بر ضرورت شناخت این زبان است.

«هایز» می‌نویسد که دانشمندان زبان شناس، زبان سومری را به خوبی زبان اکدی نمی‌شناسند، زیرا شماری از ترکیبات صرفی (واژ شناسی) و نحوی زبان سومری روشن نشده‌اند. سپس برخی دیگر از دلایل ناشناخته ماندن بسیاری از جزییات این زبان باستانی را توضیح می دهد؛از جمله این که هنوز زبان هم خانواده سومری شناخته نشده است و از دید توارث زبانی پیدا نیست که این زبان مُرده است یا آن را باید زبانی زنده تلقی کرد.

«هایز» می‌نویسد که این مشکلات گاه ممکن است که دو ترجمه از یک کتیبه را آنقدر متفاوت کند که خواننده دچار این تصور بشود که با دو متن جداگانه رو به رو است. از این روست که محققان زبان سومری هنوز نتوانسته‌اند بر روی یک دستور زبان واحد توافق کنند،اما آنچه دلگرم کننده است و از میزان دشواری‌های زبان سومری می‌کاهد این است که این زبان صرف گسترده‌ای ندارد و فراگیری آن آسان‌تر از زبانی مانند زبان اکدی است.

نویسنده کتاب، این را یادآوری می‌کند که کتیبه‌های مورد استفاده او، همگی متعلق به سنگ نبشته‌های سلطنتی سلسله «اور» سوم (تقریبا ۲۱۱۲ تا ۲۰۰۴ پیش از میلاد) است. سلسله «اور» توسط «اور ـ نامو» تاسیس شد. حکومتگاه این پادشاه در شهر «اور» بود و فاصله زمانی سلطنت او از ۲۱۱۲ تا ۲۰۹۵ پیش از میلاد است.

در دوره فرمانروایی او و پسرش «شولگی»، قلمرو سومری‌ها تا جنوب بین‌النهرین گسترش یافت. با سقوط «اور» سوم و جانشینان «اور ـ نامو»، تمدن سومری نیز دچار انحطاط شد. «هایز» دوره «اور» سوم را دوران آرامش و ثبات بیشتر سرزمین‌های بین‌النهرین می‌داند و آن را «رنسانس سومری» می‌نامد. استحکام شهرها، بنای پرستشگاه‌ها، پاکسازی کانال‌ها و ترعه‌ها و تجارت با سرزمین‌های دیگر، از دستآوردهای این دوره است.

نکته مهم و دست کم امیدوار کننده از جهت شناخت زبان سومری ، آن است که «اور ـ نامو» و پسرش «شولگی» بسیار علاقه‌مند به تهیه متون فرهنگی بودند. چنین دلبستگی، سومرشناسان را یاری می‌کند تا این تمدن دیرینه و غنی را بهتر بشناسند. «هایز» در همین بخش، به صورتی گذرا، به کاوش‌های باستان‌شناسی قلمرو سومریان اشاره می‌کند.

کتاب «اصول دستور زبان سومری» به دو بخش تقسیم شده است و پیوست‌هایی ضمیمه کتاب است. در بخش اول، از طبقه بندی، لهجه‌ها، مشخصه‌های رده شناسی، زبان ترکیبی، زبان پیوندی، نظام نوشتاری، اصول ذاتی نگارش سومری، هجا نگاری، نظام آوایی یا واج‌شناسی، مصوت‌ها یا حروف صدا دار، صامت‌ها یا حروف بی صدای زبان سومری و مسایل زبان شناختی بسیار دیگر بحث می‌شود.

مطالب بخش دوم هم شامل دروس دستوری زبان سومری (۲۳ درس) است. پیوست‌ها دربردارنده موضوعات تاریخی، منابع بین‌النهرین، منابع فرهنگ لغت سومری، کتابشناسی و مرجع‌هاست.

بخش نخست شرح و توضیح این نکته‌هاست که زبان سومری، زبانی «منفرد و ایزوله» است،اما سومرشناسان می‌کوشند که این زبان را با زبان‌های دیگر مرتبط کنند. اختلاف درباره تلفظ لهجه‌ها خود مساله‌ای جداگانه است. از سویی دیگر، جدایی میان زبان سومری با زبان‌های هند و اروپایی و نیز زبان اکدی، دشواری‌های فهم زبان سومری را بهتر نشان می‌دهد.

از همین رو «هایز» مثال‌هایی در این باره می‌آورد؛ دو مولفه مشخصات ظاهری شیوه نگارش زبان سومری و اصول ثانوی این شیوه نیز مورد توجه او قرار می‌گیرد. این را نیز تذکر می‌دهد که خط مورد نگارش سومری، مجموعه‌ای از اندیشه‌نگاری و هجایی است. منظور از اندیشه‌نگاری، به کار بردن یک نشانه برای یک کلمه خاص است. درباره مشکلات نظام واجی و تلفظ هر صدای زبان سومری نیز اشاره‌های روشن گرانه‌ای آورده شده است.

بخش دوم «دروس دستوری» است. «هایز» متن‌هایی را از کتیبه‌های سومری می‌آورد و واژه به واژه درباره آنها توضیح می‌‌دهد. تفسیر واژه‌ها و هجانویسی آنها در تفهیم مطالب، خواننده را یاری می‌کند. بحث‌های تاریخی نیز بر آگاهی‌های او می‌افزاید.

بخش سوم شامل پیوست‌هاست. در این بخش درباره تاریخ سومر و دوره‌بندی آن سخن به میان می‌آید. این دوره‌ها شامل سومر کهن، سومر کلاسیک و سومر جدید است. منابع بین‌النهرین نیز پیوست دیگری است که خواننده را از دانش سومرشناسی آگاه می‌سازد. به همین گونه باید از پیوست سوم که درباره منابع فرهنگ لغات سومری است، یاد کرد. کتابشناسی انتهایی نام شماری از مهم‌ترین تحقیقات درباره سومر را در دسترس خواننده می‌گذارد.

چاپ نخست کتاب «اصول دستور زبان سومری و تاریخ و باستان‌شناسی» نوشته «جان لوییز هایز» با برگردان فریدون عباسی را موسسه فرهنگی انتشاراتی پازینه با شمارگان هزار نسخه با بهای ۱۸۷۵۰۰ ریال چاپ و منتشر کرده است.





نظرات() 

معرفی سایت دوزگون

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-02:49 ق.ظ

سایت دوستداران دكتر صدیق (دوزگون) با هدف معرفی آثار و خدمات ماندگار پروفسور دكتر حسین محمدزاده صدیق (متخلص به حسین دوزگون) ( Hüseyin Düzgün ) در ساحه‌ی ادبیات ایران- عموماً- و آذربایجان - خصوصاً- توسط تعدادی از شاگردان استاد از دی ماه 1386 راه اندازی شده است. 


این سایت تلاش دارد تا مرجع كاملی برای ارائه‌ی اطلاعات درباره‌ی تمامی كتاب‌ها، مقالات، مصاحبه‌ها، كنگره‌ها و دیگر فعالیت‌های علمی - معنوی استاد باشد تا پژوهشگران و محققان عزیز، بتوانند به این مطالب رجوع كنند و تحقیقات خود را تكمیل نمایند. 

هر چند استاد، شخصاً نقشی در راه‌اندازی و اداره‌ی این سایت ندارند اما اداره ‌كنندگان با كسب اجازه از خود ایشان، تلاش كرده‌اند از طریق كتابخانه‌ی بزرگشان، سایت‌های اینترنتی، نشریات كشوری، كتاب‌های منتشر شده، سخنرانی‌های ضبط شده و غیره این مرجع را كامل كنند و در ادامه نیز با یافتن آثار جدید و انتشار آن‌ها این سایت به روزرسانی شود.

این سایت به هیچ حزب، گروه، ارگان یا فردی وابستگی ندارد و تمامی فعالیت‌های آن در محدوده‌ی فرهنگ می‌باشد.

مدیریت و مسؤولیت این سایت بر عهده‌ی مهندس سید احسان شكرخدا است. در كنار ایشان، این سایت دارای هیئت علمی و فنی بوده كه عمدتاً از میان نزدیك‌ترین شاگردان استاد از جمله آقایان ائلدار تبریزلی، عیسی مجیدی، داور اردبیلی، ائلشن محمدی، م. افشار و . . . تشكیل یافته‌ است.
در ضمن برای فعالیت دیگر شاگردان و علاقه‌مندان استاد در این سایت، هیچ محدودیتی وجود ندارد.

این سایت تلاش دارد که به یک مرجع علمی و معتبر ادبیات ترکی ایران تبدیل شود و از هر گونه تنش‌ و سیاسی‌کاری دور ماند.






نظرات() 

کتاب گیلان از آغاز تا پایان حکومت های خان سالار محلی

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-02:46 ق.ظ

کتاب گیلان از آغاز تا پایان حکومت های خان سالار محلی، جلد اول از کتابی است که ناصر عظیمی در دست انتشار دارد. این کتاب تاریخ گیلان را برای نخستین بار از دوره ی سنگ تا  ضمیمه شدن گیلان به حکومت مرکزی در سال 1001 هجری قمری بررسی می کند. برای معرفی کتاب به نظر می رسد بهتر از هر نوشته ای پیش گفتار باشد.

 

پدید آورنده: ناصر عظیمی

نشر ایلیا ، رشت،  اسفند 1394، 530 ص.

پیش‌گفتار

کتابی که پیشِ روی خواننده‌ی فرهیخته قرار گرفته، کتابی است که کوشش دارد تاریخِ سکو نت و فعّالیت انسان در محدوده‌‌‌ای که امروز «گیلان» نامیده می‌شود را از پیش از تاریخ تا سال 1001  ه. ق ، یعنی زمانی که گیلان برای نخستین‌بار در زمان شاه‌عباس اول جزئی از حکومت مرکزی ایران شد، بررسی کند. بنابراین کتاب حاضر به نوعی، تاریخِ دورانِ جدایی‌گزینی گیلان از حکومت مرکزی در ایران نیز محسوب می‌شود. دورانی که ساکنان این سرزمین در حکومت های محلی خان سالار متعدد، زندگی اقتصادی، اجتماعی و سیاسیِ خود را به استقلال سامان داده بودند.

 در این کتاب روندی پی‌گرفته شده تا خواننده بتواند به دور از داستان‌گویی‌های معمول در عرصه‌ی تاریخ‌نویسی، مسیر و منظره‌ی تاریخی گیلان را بر پایه ی تزهای زیر از عصر سنگ تا سال 1001 هجری به تماشا بنشیند:

1 . جلگه ی گیلان(نواحی حدود کمتر از 100متری از سطح دریاهای آزاد)که بستر اصلی سکونت و فعالیت انسان ها محسوب شده و می شود،در حدود 8000 سال پیش(آغاز دوره ی نئولتیک یا نوسنگی) در اثر آخرین عقب نشینی دریای خزر به تدریج از آب خارج و هر بخشی از آن که از آب بیرون آمد، بلافاصله با جنگل های انبوه بارانی موسوم به هیرکانی پوشیده شد.

2 . گیلان در محدوده ی جنگل های انبوه بارانی خود ( هم در جلگه و هم در کوهستان جنگلی) از نظر میزان بارندگی نه فقط در فلات ایران بلکه در تمام محدوده ی خاورمیانه و شمال آفریقا از مراکش تا مرزهای غربیِ امروزیِ چین و هند پر باران ترین پهنه ی جغرافیایی محسوب می شود و از این منظر در تاریخ خود ویژگی منحصر به فردی برای سکونت وفعالیت  ایجاد کرده بود.

3 . جنگل های جلگه ای انبوه در گیلان همراه با شرایط ویژه ی گسترش وسیع زمین های باتلاقی و فقدان زهکشی زمین از آب های سطحی، استقرارهای انسانی عصر نئولتیک در جلگه را با دشواریهای بسیار مواجه کرد و در نتیجه استقرارهای انسانی نه فقط در دوره ی نئولتیک بلکه تا سالهای طولانی بعد حتا تا اواخر دوره ی آهن نیز در محدوده ی جلگه ی گیلان ناممکن بود.

4 . پیش از پیدایش جلگه ی گیلان، نواحی کوهستانیِ جنوبِ جنگلهای انبوه بارانی یعنی دشت ها و دره هایی که در نواحی مرتعی و حاشیه ی جنگل های بین دره ی رودخانه ی سفیدرود تا دره ی رودخانه ی پلرود واقع شده بود ، بستر منحصر به فرد استقرار گروه های انسانیِ کم شمار عصر سنگ محسوب می شدند.

5 . به طور کلی محدوده ای که امروز گیلان نامیده می شود به دلیل محصور بودن از شمال توسط دریای متلاطم خزر، در جنوب با ارتفاعات هلالی و دولایه ی البرز - قافلانکوه به همراه شرایط دشوار زیستی به ویژه در نواحی جلگه ای آن یکی از منزوی ترین پهنه های جغرافیایی در فلات ایران در آغاز تاریخ محسوب می شد و در نتیجه از جریان های تمدن حَضَری پیرامون و تاثیرات آن برای سالها دور ماند.

6 . جلگه ی گیلان به دلیل شرایط ویژه ای که داشته، خود خالق تمدن های حضری اولیه نبوده و در نتیجه با پیدایش تمدن های پیشین در پیرامون آن نظیر گوبوستان در شمال غربی گیلان( در ساحل جنوبی باکو)، قفقاز وآذربایجان در شمال غربی و غرب، زنجان و قزوین در جنوب ، دشت گرگان و کلاردشت در شرق متاثر بوده و به دلیل شرایط ویژه ی طبیعی و جغرافیایی خود برای تاثیر پذیری از این تمدن ها زمانی بس دراز ، فصل طولانی تدارک را برای پذیرش زیست گاه های انسانی  پشت سر گذاشته است.

7. در آغاز عصر فلز یعنی در دوره ی مس و برنز،جلگه ی گیلان به دلیل شرایط ویژه ی جغرافیایی هنوز فاقد سکونت وفعالیت بود و سکونت در نواحی کوهستانی خارج از جنگل نیز بسیار کم شمار و احتمالاً هنوز تنها از پهنه ی قابل استقرار این دوره یعنی از دره ی رودخانه ی سفیدرود تا دره ی رودخانه ی پلرود تجاوز نمی کرد اما به ناگهان در دوره ی آهن به ویژه از آغاز هزاره ی نخست پیش از میلاد دوبخش از گیلان یعنی ناحیه ی مارلیک – دیلمان(در دو حوزه ی آبخیزِ  همجوار یعنی حوزه ی سفیدرود و پلرود) و ناحیه ی تالش به سرعت با استقرارهای آهن روبرو شد که محصول پیدایش شرایط ژئوپولتیکی معینی در تحولات تاریخی پیرامون آن به ویژه در غرب و شمال غربی محدوده ی ایران امروزی بود.

8 . استقرارهای ناگهانی دوره ی آهن در خارج از پوشش های جنگلیِ جلگه ای و کوهستانی گیلان بدون پیشینه ی تمدنی مشخص و برجسته ی دوره ی مس و برنز در ناحیه ی مارلیک – دیلمان و تالش به ویژه از هزاره ی نخست پیش از میلاد نشان از تحول در ژئوپولیتک منطقه در غرب و شمال غربی ایران جایی که در معرض شدید غارتگری های آشوریان به ویژه در سرشاخه های دره ی قزل اوزن در جنوب دریاچه ی ارومیه قرار داشت و غارتگری های سالانه و مداوم و طولانی با خشونت عریان و کم نظیر در آن سبب ساز تاراندن ناگزیر ساکنان این ناحیه در امتداد دره ی قزل اوزن به نواحی دوگانه ی تمدنی دوره ی آهن گیلان با موقعیت ویژه ی استراتژیک و ایمنی خاص و در نتیجه ضمن آن که عامل اصلی پیوند با اورارتوئییان یعنی دشمن اصلی و قدرتمند آشوریان شد، به پیدایش تمدن های مارلیک – دیلمان و تالش نیز انجامید.

9. سقوط آشوریان در سال 614 پیش از میلاد به دست مادها، شرایط ویژه ی ژئوپولتیکی مولد و شکوفایی تمدن دوره ی آهن در گیلان را برای همیشه از میان برداشت و در نتیجه افول تمدن آهن گیلان در پهنه های خارج از  جنگل  جلگه ای و کوهستانی با تشکیل دولت ماد و با ناپدید شدن شرایط ژئوپولتیکی فوق آغاز و اگر چه با فراز و فرودهایی همچنان در همان حوزه های جغرافیایی پیشین در دوره ی باستان نیز تداوم یافت لیکن دیگر  چون گذشته فروغی نداشت.

10. تمدن دوره ی آهن گیلان در بین دره ی سفید رود تا دره ی پلرود و تا حدودی ناحیه ی تمدنی تالش علاوه بر شرایط ویژه ی ژئوپولتیکی بوجود آمده از هزاره ی اول پیش از میلاد تا سقوط دولت آشور ، محصول شرایط طبیعی ویژه ای است که این پهنه در تمام البرز از آن بهره مند بوده و آن برخورداری از دشت ها و دره های نسبتاً پهن با ارتفاع نسبتاً کم از سطح دریاهای آزاد در ارتفاعات خارج از جنگل که شرایط و زمینه های مناسب جاگیری و استقرارهای انسان را به لحاظ اقلیمی و دیگر شرایط طبیعی در این دوره فراهم می کرد و از این رو تنها در این محیط طبیعی و جغرافیایی بود که  همراه با برخورداری از  تنوع منابع غذایی گیاهی، آبزی و شکار فراوان برای تغذیه و موقعیت های جغرافیایی متنوعِ فصلیِ گرم و سرد در فواصل نزدیک برای پرورش دام داری شبانی، تنها محیط های نشو و نمایِ زیست گاه های انسانی و تمدن های این دوره محسوب می شد.

11 . جلگه ی گیلان در دوره ی آهن نیز هنوز به جز در نواحی پایکوهی که احتمالاً قشلاق دام پروران کوهستانی بوده و آثار آن ها تا ارتفاعات کمتر از حدود 100 متر نیز ممکن است یافت شود، فاقد سکونت و یکجانشینی بود.

12 . سکونت و فعالیت انسانی در نواحی خارج از جنگلِ گیلان با پیشینه های تمدنی پر رونق در دوره ی آهن در زمان هخامنشیان، سلوکیان و حتا اشکانیان هنوز به طرز عجیبی کم شمار، کم فعال و کم رونق بود و هیچگاه به دوره ی پیشین خود بازنگشت و نواحی جلگه ای گیلان نیز بر طبق دست کم فقدان شواهدی بارز تقریبا هیچ تحول نوین تاریخ ساز قابل ذکری در این دوره ها روبرو نبوده و در نتیجه فقدان جمعیت سازمان یافته در جلگه و فقدان تولید مازاد ، نظر حاکمان مرکزی فلات ایران را به خود برای اشغال آن چندان جلب نکرد.

13. نواحی مارلیک - دیلمان به ویژه در یکصد سال پایانی دوره ی ساسانیان با ظهور نظامی گری های اشرافیتِ این منطقه که در سپاه ساسانیان به صورت نوعی شوالیه گری،قدرتی بی رقیب تا دره ی چالوس به هم زده بود، همراه با موقعیت ویژه ی طبیعی و کوهستانی و جنگلی این ناحیه ، هویت مستقلی کسب کرد و هر چه در پنجاه سال پایانی حکومت ساسانیان؛ قدرت این سلسله رو به افول رفت، قدرت دیلمیان با ساخت قبیله ای و نظامی گری بیشتر رخ نمود و در تقابل با دولت مرکزی جایگاه شورشیان و مخالفان دولت مرکزی نیز قرار گرفت و در نتیجه آوازه ی ظهور دیلمیان نیز از این زمان به تاریخ راه یافت.

14.  ناحیه ی دیلمان در اواخر ساسانیان و با شروع زوال تدریجی آن حکومت ، محدوده ی مشخصی از دره ی سفیدرود و جنوب آن طارم تا دره ی رودخانه ی چالوس و دره ی رودخانه ی شاهرود به مرکزیت قلعه هایی در الموت و رودبار شهرستان(رازمیان کنونی در شمال قزوین)و اشکورات تحت حاکمیت خاندان های اشرافیِ نظامیِ تعلیم یافته در سپاه ساسانیان در آمد و هویت مستقل و بی همتای خود را برای بیش از سه قرن در همین محدوده جغرافیایی (از رودخانه ی چالوس تا سفیدرود) پس از اسلام حفظ کرد.

15 . غرب گیلان به جز تالش که در دوره ی آهن فروغی یافته بود ، ناحیه ی جلگه ای و کوهپایه ای فومنات و شفت در تاریکی مطلق تاریخی فرو رفته بود و داده های تاریخی مستند این تاریکخانه که در حصار ارتفاعات از جنوب و جنوب شرقی و موانع دیگر در شمال و شمال غربی محصور بود ، منزوی ترین بخش سرزمین امروزی گیلان محسوب می شد.

16. از اواخر دوره ی ساسانی و اوایل دوره ی اسلامی کشت برنج از سمت شرق (مازندران) به درون ناحیه ی جلگه ای دیلمیان انتشار یافت لیکن توسعه ی آن با توجه به اقتدار بی چون و چرای دیلمیان در مسیر انتشار این محصول و شیوه ی حاکمیت شبانی دیلمیان و بیم افزایش شمار جلگه نشینان و شیوه معیشت کشاورزی که دیلمیان آن را در تقابل با شیوه  ی معیشتِ شبانی خود می پنداشتند، توسعه ی کشاورزی و کشت برنج به کندی به سمت غرب  ناحیه و  جلگه ی مرکزی گیلان پیش رفت.

17. سلطه ی نظامیان اشرافی دیلمی با ساخت قبیله ای برای بیش از سه چهار قرن از پیش تا پس از اسلام بر دروازه و مرزهای جنوبی و شرقی گیلان یعنی سلطه ی بی چون و چرا بر محور هوسم – چالوس ( گلوگاه ارتباطی شرق گیلان) و همچنین دره ی سفیدرود که تنها محورهای اصلی ارتباطی شرق و مرکز گیلان با جهان بیرونی بود،سلطه ی یک قوم ستیزه جوی قبیله ای که از کشاورزی و یکجانشینی نفرت داشتند و در نتیجه با دشمن پنداری و دشمن سازی مصنوعی و ماهرانه و امنیتی کردن فضای این پهنه در پوشش بیگانه ستیزی افراطی، ضمن فراهم کردن اقتدار مستبدانه ی خود به طریقی سهل و آسان بر باشندگان اندک جلگه و کوهستان، دسترسی جلگه ی گیلان و شرق و غرب آن را از تماس با جوامع یکجانشین و پیشرفته تر پیرامون خود برای سال ها دور نگهداشته و از این طریق نه فقط نقش مثبتی در تاریخ این ناحیه ایفاء نکردند بلکه این قوم با ساخت قدرت قبیله ای و با نظامی گری و ستیزه جویی خود در روند یکجانشینی و توسعه ی اشتغال به کشاورزی و تولید خوراک در جلگه ی گیلان و به طریق اولی تمدن حضَری در آن مانعی جدی ایجاد کرده و در نتیجه یکی از دلایل اصلی تاخیر توسعه ی کشاورزی و یکجانشینی و البته شهر نشینی و نفوذ فرهنگ و تعلیم و تربیت و ظهور نهادهای سیستماتیک فرهنگی و در یک کلام مانع جدی در پیدایش تمدن حضَری در جلگه ی گیلان در سه قرن نخست پس از اسلام موثر بوده است.

18.  هویت اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و معماری جلگه ی گیلان یعنی اصلی ترین بخش سکونت و فعالیت  تنها با کشت برنج تشخص ویژه ی خود را پیدا کرد،چرا که با توجه به ویژگی اقلیمی جلگه ی گیلان تنها غله ی قابل کشت در این جلگه که اقتصاد غالب بخش کشاورزی را به خود اختصاص می داد، کشت برنج بود.

19. کشت برج در جلگه ی گیلان تنها اهمیت اقتصادی نداشت بلکه شیوه ی کشت این محصول کمک می کرد تا جنگل انبوه جلگه ای به سرزمین های باز، امن و زهکشی شده به سکونت، یکجانشینی و تمدن حضری امکان توسعه ی و گسترش بیشتری بدهد.

20. جنبش علویان زیدی در میانه ی قرن سوم هجری که به لحاظ محیط جغرافیایی در مرز دیلمان با طبرستان شکل گرفت و در آغاز با همیاری و همراهی نظامیان دیلمی در طبرستان به قدرت حکومتی دست یافت، در فرازهایی از حیات پر فراز و فرود خود به ناگزیر راهی جز پناه بردن به درون سرزمین قرق شده ی هم پیمان خود در دیلمان نیافت و در نتیجه این جنبش به صورت یک عامل ناهشیار تاریخی عمل کرد و سبب شد هم نیروی انسانی و هم اشکال گوناگون تمدن حضری پیشرفته ی ناحیه ی طبرستان و به ویژه تجربیات آن در زمینه ی کشاورزی، صنعتی و فرهنگی از جمله توسعه ی کشت برنج و ابریشم و تعلیم و تربیت سیستماتیک و شهرنشینی به ناحیه ی بسیار عقب مانده ی قلمرو دیلمیان که تا آن زمان در انزوای طولانی سیر می کرد، نفوذ کند.




ادامه مطلب


نظرات() 

سنگ سیادت در اردبیل:

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-02:44 ق.ظ

طبق گزارش منتشر شده در سایت سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران، “همزمان با برگزاری همایش بین المللی شیخ صفی الدین اردبیلی درکتابخانه ملی ایران در تهران (۱۶ دی ماه ۱۳۹۲)، قدیمی‌ترین سنگ نوشته مرتبط با گرایش مذهبی صفویان و سیادت آنها در دارالارشاد اردبیل کشف و شناسایی شده است.

 براساس نتیجه بررسی های علمی دکتر حسن یوسفی باستان شناس دوره اسلامی و صفویه پژوه اردبیلی این سنگ نگاره با ابعاد ۱۱۷ در ۴۳ در ۶ سانتیمتر از جنس رسوبی آهکی سبز تیره وَ متن آن متشکل از ۱۰ سطر است. ۸ سطر سنگ نوشته تقریباً سالم و خوانا ست، اما ادامه متن در سطرهای نه و ده، به خاطر فرسودگی با عوامل طبیعی بیش از چند حرف آن مشخص نیست. طول و عرض هر یک از سطرها ۱۰ در ۴۳ سانتیمتر است که در داخل کادرهای چهارگوش با خطوط نواری ۲ سانتیمتری از یکدیگر متمایز می شوند. این سنگ نگاره منحصر به فرد که توسط دکتر یوسفی تحت عنوان کتیبه سیادت نام گذاری شده تا دهه ۱۳۷۰ شمسی در سمت غربی بدنه مناره برجی شکل مسجد جامع عتیق نگهداری می شد که در نیمه دوم دهه موردنظر برای حفاظت بهتر به محوطه شهیدگاه بقعه شیخ صفی الدین اردبیلی منتقل گردید. اثر مورد نظر که به زمان برادر ارشد بنیان گذار سلسله صفویه یعنی سلطان علی الصفوی سال ۸۹۵ هجری تعلق دارد، در ۱۳۸۱ توسط این باستان شناس اردبیلی شناسایی و متن آن خوانده شده است. بازخوانی و بازنگری متن کتیبه توسط این پژوهشگر صفویه شناس نه تنها بر سیادت در صفویان در دوره قبل از صفویه دلالت دارد، بلکه بیانگر قدرت رو به رشد نوادگان صفوی در عصر قراقویونلوها و اوج گیری اقتدار سیاسی – مذهبی فرزندان سلطان حیدر صفوی مقارن با حاکمیت رو به زوال آق قویونلوها در اردبیل برای تشکیل دولت ملی ایران در آینده نزدیک است.

با کشف و شناسایی و بازخوانی متن فرمان سنگی که از سلطان علی با عبارت “حضرت هدایت سماء، ولایت آثار و کرامت پناه، سیدالسادات” نام برده شده، فرضیه گزاف مورخانی چون احمد کسروی و ولیدی توغان – که اعتقاد داشتند در منابع رسمی شیوخ صفوی قبل از شاه اسماعیل از عنوان شیخ یا خواجه استفاده می‌کردند و هیچ عنوان افتخارآمیز دیگری که دلالت بر سیادت و نسبت علوی صفویان باشد وجود ندارد – را به طور کلی باطل می کند. نکته قابل توجه در ارتباط با تاریخ فرمان سنگی، انطباق تاریخ آن با یکی از نُـه نسخه موجود استنساخ شده صفوهالصفا است که اصل آن در کتابخانه ایاصوفیه ترکیه (استنساخ ۸۹۶ هجری) به شماره ۳۰۹۹ است و میکروفیلم آن به شماره ۱۱۱۸ در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران نگهداری می شود. این نسخه در ۱۸ جمادی الاخر ۸۹۶ هجری هم زمان با حیات سلطان علی پادشاه و قبل از تشکیل دولت صفوی مقارن با کتابت فرمان و کتیبه سنگی سیادت تحریر شده است.”[vii]  

سیادت شیخ در “سند وقف نامه امیر تیمور”:      

دکتر علی اکبر صفی پور معاون سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران می نویسد: “وقف نامه تیمور لنگ بر خاندان شیخ صفی الدین به همراه نسب نامه‌ ای که قبل از روی کار آمدن صفویان بر سیادت این خاندان تأکید می‌نماید در طوماری حدود شش متر و عرض ۳۷ سانتیمتر تنظیم گشته است و دارای تاریخ ۸۰۶ هـ.ق. است.”[viii]

  

سیادت شیخ در”موسوعه رجال المجد و العزه فی سلاله الشریف حمزه”:

اخیرا دکتر سید علاءالجوادی سفیر عراق در سوریه دانشنامه علمی بزرگی در ۲۰۰۰ صفحه پیرامون نوادگان حضرت حمزه بن امام موسی کاظم تألیف کرده که بخش مهمی از آن به شجره نامه سیادت شیخ صفی الدین اربیلی و اجداد و اولاد ایشان اختصاص دارد. وی خلاصه ای از این تحقیق ارزشمند را در قالب یک مقاله به نخستین همایش علمی بین المللی شیخ العارفین سید صفی الدین اردبیلی ارائه کرده است.[ix]  در مقاله کامل ایشان فهرست برخی منابع معتبر اسلامی و غربی که سیادت صفویه را قطعی دانسته اند ذکر کرده است که در اینجا مختصری از آن ذکر می شود:

۱- المحقق المورخ النسابه آیه الله العظمى الشیخ عباس القمی فی عدد من مؤلفاته مثل “الکنى والالقاب، ج۲ و منتهى الآمال فی تواریخ النبی والآل.

۲- المحقق المورخ آیه الله العظمى الشیخ محمدحسین المظفر فی کتابه “تاریخ الشیعه”.

۳- المحقق المورخ النسابه العلامه السید عبد الرزاق کمونه.

۴- شیخ الطائفه فی زمانه المحقق العلامه الشیخ بهاءالدین محمد الحارثی العاملی المعروف بالبهایی المتوفى فی ۱۰۳۱هـ فی کتابه “حرمه ذبائح اهل الکتاب” وغیره من کتاباته.

۵- المحقق المورخ الشیخ جعفر محبوبه.

۶- المحقق المورخ النسابه آیه الله العظمه السید محسن الامین العاملی فی عدد من مؤلفاته مثل “اعیان الشیعه: و “معادن الجواهر، ج ۲″.

۷- المحقق العلامه المتکلم الفقیه السید الامیرابوالفتح الجرجانی المتوفى سنه ۹۷۶ هـ. صاحب کتاب “تفسیر شاهی او آیات الاحکام”.

۸- المحقق العلامه القاضی الشهید السید نورالله الحسینی المرعشی التستری المستشهد سنه ۱۰۱۹ هـ. فی الهند فی کتابه “احقاق الحق”.

۹- المحقق الثانی العلامه الشیخ الکرکی المتوفى سنه ۹۴۰ هـ. فی کتاب “نفحات اللاهوت فی لعن الجبت والطاغوت”.

۱۰- العالم الفقیه المحدث الادیب الشیخ حسین بن عبد الصمد العاملی والد الشیخ البهایی المتوفى سنه ۹۸۴ هـ.

۱۱- شیخ الطائفه فی زمانه المحقق العلامه الشیخ المجلسی.

۱۲- المحقق المورخ النسابه العلامه السید المرزا محمد باقر الموسوی الخونساری صاحب “روضات الجنات”.

۱۳- المحقق المورخ النسابه العلامه الامیر السید صدرالدین الحسینی الدشتکی الشیرازی.

۱۴- المحقق العلامه الفقیه الادیب الشاعر السیدعلی خان المدنی الشیرازی المعروف بابن معصوم فی کتابه “ریاض السالکین فی شرح الصحیفه السجادیه”.

و یقول السید علی ابن معصوم ایضا فی کتابه الدرجات الرفیعه: سمیته “الدرجات الرفیعه فی طبقات الإمامیه من الشیعه” و رتبته على اثنتى عشره طبقه، السابعه: فی الساده الصفویه [۱۷].

۱۵- المحقق العلامه الفقیه الرجالی المعروف المیزرا عبد الله الافندی فی کتابه “ریاض العلماء”.

۱۶- المحقق العلامه السید محمد مهدی الموسوی فی کتابه “احسن الودیعه فی تراجم مشاهیر مجتهدی الشیعه”.

۱۷- المحقق العلامه الفقیه الشیخ محمد مغنیه فی کتابه “دول الشیعه”.

۱۸- المحقق العلامه الفقیه الرجالی الشیح محمد حرز فی کتابه “معارف الرجال”.

۱۹- العلامه المحقق الادیب الشیخ یوسف البحرانی فی “کشکوله”.

۲۰- ابن بزاز توکلی فی کتابه “صفوه الصفا” المتوفى فی سنه ۸۰۰ هـ.

۲۱- المورخ المعروف غیاث الدین بن همام الدین الحسینی المشتهر بخوانده میرالمولود فی سنه ۸۸۰ فی کتابه “تاریخ حبیب السیر فی اخبار افراد البشر” الجزء الثالث من المجلد الرابع ص۴۰۹، الطبعه الثانیه سنه ۱۳۵۳ هـ .ش، مطبعه کلجن – ایران.

۲۲- الشیخ حسین بن ابدال زاهدی فی کتابه “سلسله النسب صفویه”.

۲۳- السید حسن بن مرتضى الحسینی الاسترابادی فی کتابه “از شیخ صفی تا شاه صفی”.

۲۴- السید میرزا محمد خلیل المرعشی الصفوی فی کتابه “مجمع التواریخ” الذی کتبه بعید سقوط الدوله الصفویه.

۲۵- امام النسابین فی زمانه المحقق الکبیر السید ضامن بن شدقم المدنی الحسینی الذی کان حیاً سنه ۱۰۹۰هـ فی کتابه المرجع فی علم النسب “تحفه الازهار فی نسب ابناء الائمه الاطهار”. و فی کتب اخرى له.

۲۶- القاضی السید احمد بن شرف الدین الحسینی القمی المولود سنه ۹۵۳ فی مدینه قم. فی کتابه “خلاصه التواریخ”.

۲۷- العلامه السید صبغه الله الحیدری فی کتابه “عنوان المجد” فی احوال بغداد و البصره و نجدً الذی کتبه سنه ۱۲۸۶هـ. و هو من کبار علماء الدوله العثمانیه فی زمانه.

۲۸- المحقق المورخ الشیخ عبد العزیز الجواهری فی کتابه “دول الشیعه”.

۲۹- الدکتور الباحث خاشع المعاضیدی فی کتابه “من بعض انساب العرب اعالی الفرات”، ص۲۹۰٫ و بهذه الشهاده شجاعه من المؤلف اذ انه کتبه زمن نظام صدام.

۳۰- المورخ المعرف عثمان بن سنید الوائلی البصری المتوفى سنه ۱۸۲۶هـ فی کتابه “مطالع السعود”. وهو من مورخی الدوله العثمانیه.

۳۱- السیدابوالقاسم بن ضامن بن شدقم (۱۰۶۴هـ.). و هو عالم و نسابه ولد فی المدینه واثبت نسب الصفویه فی رساله باللغه العربیه أسماها ”رساله فی انساب ملوک الصفویه”.

۳۲- العالم المورخ السیدابوالقاسم بن میرزا بیک الموسوی الحسینی الفندرسکی (۹۷۰هـ. – ۱۰۵۰هـ.) فی کتابه “تاریخ الصفویه”.

۳۴- العلامه النسابه السیدابوالفتح بن محمدمخدوم الحسینی الشریفی القزوینی فی کتابه “تاریخ الصفویه” باللغه الفارسیه.

۳۵- العلامه النسابه السید احمد بن محمد بن عبد الرحمن کیا الکیلانی من علماء القرن العاشر الهجری فی کتابه “سراج الانساب” من منشورات مکتبه المرعشی النجفی.

۳۶- العلامه المورخ یحیى بن عبد اللطیف القزوینی فی کتابه “لب التواریخ” الذی ألفه سنه ۹۴۸هـ.

۳۷- المؤرخ محمد عارف اسبناقجی باشا زاده المتوفى فی ۱۳۱۰هـ. فی کتابه “إنقلاب الاسلام بین الخواص والعوام”.

۳۸- المؤرخ محمد هاشم أصف المعروف برستم الحکماء فی کتابه “رستم التواریخ”.

میرزابیک بن الحسن الحسینی الجنابدی فی کتابه “روضه الصفویه”.

۳۹- المورخ الایرانی الکبیر السید محمد محیط فی بحثه الذی یمکن ترجمه عنوانه بـ “الصفویون من بساط التصوف الى العرش الملکی”.

۴۰- المورخ الایرانی الکبیر الدکتور عبدالحسین زرین کوب فی بحثه الذی یمکن ترجمته عنوانه بـ “متابعه تحقیقیه حول التصوف فی ایران”.

۴۱- العلامه الخطیب المؤرخ المحقق الشیخ ذبیح الله المحلاتی فی کتابه الذی یمکن ترجمه عنوانه بـ “کشف الکواکب فی تراجم المشاهیر من أبنا الائمه وعلماء آل ابی طالب”.

۴۲- الباحث المحقق الدکتور عبدالجواد الکلیدار فی کتابه “تاریخ کربلاء وحائر الحسین علیه السلام”.

۴۳- الباحث المستشرق کارل بروکمان فی کتابه “تاریخ الشعوب الاسلامیه”.

۴۴- الباحث والمحقق والکاتب العربی الکبیر عباس محمود العقاد فی کتابه “الرحاله ک” حول حیاه عبد الرحمن الکواکبی.

۴۵- الباحثه الایرانیه الدکتوره مریم میراحمدی فی کتاب ” دین و مذهب در عصر صفوی” ۱۳۶۳ هـ. ش.

۴۶- الباحث المورخ لارنس لاکهارت فی کتابه المترجم للغه الفارسیه باسم “انقراض سلسله صفویه” المطبوع سنه ۱۹۵۸ م.

۴۷- المورخ الایرانی بوداق منشی قزوینی فی کتاب “جواهر الاخبار” المولود سنه ۹۱۸ هـ.

۴۸- الباحث المحقق والتر هینتس فی کتاب “تشکیل دولت ملی در ایران، الذی ینتقد الطاعنین بالنسب العلوی للصفویین معتبرا ایاها نوع من الغلو والمبالغه.

۴۹- آیه الله العلامه المحقق السید محمدالحسینی الشیرازی قدس، فی کتاب “ممارسه التغیر لانقاذ المسلمین” المطبوع سنه ۱۹۹۰ م. فی بیروت.

۵۰- آیه الله العلامه المحقق السید ابراهیم الموسوی الزنجانی فی کتابه “کشکول الزنجانی”.





ادامه مطلب


نظرات() 

مقدمه فارسی دکتر صدیق بر دیوان اشعار ترکی سید ابوالقاسم نباتی

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-02:41 ق.ظ

«حكیم سید ابوالقاسم نباتی» (1192- 1262 هـ . ق) در روستای خرم و سرسبز اوشتوبون در ولایت قاراداغ از آذربایجان به دنیا آمده و در همان جا دفن شده است. وی در علوم دینی و عرفانی تحصیلات عمیقی داشته و به سه زبان تركی و عربی و فارسی آثاری از خود بر جای گذاشته است. تحصیلات حوزوی و مراتب سیر و سلوك خود را درتبریز به فرجام رسانیده و در اردبیل به سلك مریدان «ناصر علیشاه اردبیلی» در آمده و در خانقاه سرخاب تبریز به «مجنونشاه قراداغی» معروف شده است.

   دیوان‌های تركی و فارسی، رساله‌ی «عین العشق» و پاره‌ای از اشعار عربی وی دو قرن است كه در میان دوستداران عرفان اسلامی و اغلب دراویش و عرفا دست به دست می‌گردد. اشعارش بسیار شورانگیز و عاری از هر گونه تعقیدات لفظی و سرشار از صنایع زیبای ادبی است.

      در سال 1371 كنگره‌ی بزرگداشت این شاعر عارف و صریح اللهجه و صافی ضمیر در سطح ملی برگزار شد و به همین مناسبت دیوان‌های تركی و فارسی وی را تصحیح و تدوین و در دو جلد جداگانه چاپ كردیم. اینك كه چاپ دوم دیوان تركی وی منتشر می‌شود، خوشحالم كه توانسته‌ام افزوده‌ها و یافته‌های نوینی بر آن بیفزایم.

      هر دو دیوان وی، همانگونه كه در پیشگفتار تركی آورده‌ام، هیچگاه مدوّن نبوده است و استنساخ كنندگان این رباعی را در آغاز آن به نقل از وی می‌آوردند كه:

   از گردش روزگار و دور گردون،/ دیوان من از ردیف گردید برون.

   آشفته‌تر از شكنج زلف لیلی،/ پژمرده‌تر از مقال حال مجنون!

 

   هم از این روی، به خلاف دواوین سنّتی، آغاز و انجام مشخصی نیز نداشته است. خود وی گوید:

   نیست در این دفتر بی‌زیب و فر،/ حمد خدا، نعت رسول، ای پسر!

 

   اشعار شورانگیز او در زمان حیاتش اكناف و اقطار كشورهای همسایه را در نوردیده و در هندوستان و آسیای صغیر و قفقاز و عراق عرب معروف بوده است:

   از شعر دلفریب نباتی نه این جهان،/ نه گنبد سپهر برین زیب و شأن گرفت.

 

      من سعی كردم كه كلیات اشعار او را به شیوه‌ و ساختار دیوان‌های سنتی تدوین كنیم و انواع اشعار از قصاید، غزلیات و جز آن را از هم جدا سازم. مقدمه‌ای نیز در شرح احوال و افكار و ترسیم دورنمایی از اوضاع ادبی عصر نباتی به دست دادم. نسخه‌های خطی و چاپ‌های سنگی و سربی داخل و خارج را هم كه این تدوین نوین را بر پایه‌ی آن‌ها پی افكنده‌ام، با ذكر نسخه‌ بدل‌ها و همه‌ی واریانت‌های موجود معرفی كردم و برخی توضیحات و فهرست‌ها نیز بر آن افزودم و اینك حاصل كار خود را نثار آستان‌ شیفتگان و دلدادگان این شاعر عارف مسلك و  حكمت شعار آذربایجان می‌كنم.

   همچنین از آقایان: سید احسان شكرخدایی، رضا همراز، احد زمانی، سید حیدر بیات، علی ملازاده، اسماعیل هادی، صدیار وظیفه، صمد آسیابی و كریم باوفا - كه در انتشار این اثر ارزشمند همكاری داشته‌اند- تشكر می‌كنم.

                                                    دكتر حسین محمدزاده صدیق

                                          دی ماه 1384






نظرات() 

نه آریانایی وجود داشته و نه آریایی بوده است

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-02:39 ق.ظ

هزاره، تاجیک، اوزبیک و پشتون همه مردمان بومی شانزده شهر اهورایی اند..

من در جلد اول کتاب «نام و ننگ، یا تولد دوبارۀ خراسان کهن در هزارۀ نو» در رابطه به نامهای افغانستان امروزی در استوره و تاریخ یادداشت های مفصلی را ارائه نموده ام. بر اساس آن یادداشت های تاریخی، ثابت می گردد که کشور ما هرگز بنام آریانا یاد نگردیده و به چنین نام در تاریخ جهان کشوری نیز وجود نداشته است. همچنان در رابطه به نژاد آریایی نیز یادداشت هایی در همانجا به نقل آورده شده که نشان می دهد، نژاد آریایی آن گونه که پارسیان و برخی از تاریخنگاران سرزمین ما مدعی مهاجرت و حضور چنین نژادی از ناکجا آباد در استوره و تاریخ سرزمین (ایران = افغانستان امروزی)، (پارس = ایران امروزی) و سند و خوارزم دیگر جاها می باشند، اصلاً نه چنین مهاجرت صورت گرفته و نه چنین نژاد در استوره و تاریخ به ویژه کشور ما وجود دارد.در همینجا لازم می آید که یاد آور شوم که در کتاب دو جلدی «سیطرۀ 1400 سالۀ اعراب بر افغانستان» از این قلم، در برخی از موارد از کلمۀ آریانا و آریایی استفاده برده شده است. مسلماً هنگامی که کتاب یاد شده را می نوشتم تمام تحقیقات و پژوهشهای مرا تاریخ تجاوزات اعراب بر افغانستان (خراسان) تشکیل میداد و هنوز تحقیق و پژوهش را دربارۀ تاریخ هویتی مردمان سرزمین خراسان یا افغانستان امروزی آغاز نکرده بودم. بنابراین اگر در برخی از موارد نام سرزمین مان را آریانا و یا از نژاد آریایی یاد کرده باشم دلیلی بر کم اطلاعی و تقلید از تفکر دیگران بدون توجه به حقیقت و گوهر مسئله بوده است. در این زمینه امید صاحبان اندیشه و تحقیق کوتاهی مرا به من ببخشند. هر چند که این کوتاهی را در کتاب چهار جلدی «نام و ننگ، یا تولد دوبارۀ خراسان کهن در هزارۀ نو» در جلد اول آن جبران نموده ام.به هرحال، در این جستار «بحث» چند نکتۀ دیگر را که بعداً به آن برخوردم که به اثبات می رساند که نژاد آریایی یک افسانۀ و آنهم جعلی چیزی دیگری پیش نیست خواستم به عرض برسانم. سعی می کنم تا هرچند فشرده و بدور از تکلفات کلامی و حاشیه روی و بغرنج نگاری موضوع را مطرح نمایم.


همه آگاهیم که اوستا و ریگ ویدا دو گنجینه تاریخی اند که قدامت هزاران ساله دارند. گذار از مرحلۀ استوره به مرحلۀ تاریخ در واقعیت با نبشتن این دو اثر در کشور ما آغاز می یابد. متکای اکثر از پژوهشهایی اساتید تاریخ باستان را نیز، در شرق و غرب همین دو اثر بیشتر تشکیل می دهد.حالا، در هردوی این گنجینۀ های تاریخی از هجرت قوم و یا نژادی به نام آریایی و کشور آریانا وجود ندارد. بر علاوه، بعد از هجوم و ایلغار اعراب بر کشور ما در تواریخ که اعراب و غیر اعراب نوشته اند، در هیچکدام آنها ما به کشوری به نام آریانا و مهاجرت نژادی بنام آریایی بر نمی خوریم. معمولاً تاریخ طبری را ام التواریخ می خوانند. در تاریخ نیز با آنکه بحث و گزارش مفصلی دربارۀ شاهان پیشدادی بلخی و کیانیان بلخ تا به یزدگرد ساسانی در تیسفون دارد. از کشور آریانا و نژاد آریایی مهاجر گزارشی به عمل نیامده است.علاوۀ از این کتب جغرافیایی که ابن حوقل، اصطخری، ابن خرداد، یعقوبی و مهم از همه ابو زید بلخی نوشته است در هیچ کدام از این آثار از آریانا و نژاد آریایی خبری نیست.در تواریخی 

مانند تاریخ یعقوبی (احمد بن ابی یعقوب ابن واضع یعقوبی)، تاریخ بناکتی (روضة اولی الالباب فی معرفة التواریخ والانساب، داود بن محمد)، تاریخ کامل ابن اثیر (عزالدین ابن اثیر)، تاریخ گردیزی (ابوسعید عبدالحی بن ضحاک ابن محمود گردیزی)، تاریخ گزیدۀ حمدالله مستوفی (حمدالله بن ابی بکر)، مروج الذهب (ابوالحسن علی بن حسین مسعودی)، روضة الصفا (محمد بن خاوند شاه بلخی) و چند تاریخ از متقدمین دیگر هیچ کدام ذکری از قوم مهاجر بنام آریایی و یا کشوری بنام آریانا نه نموده اند.اما آنچه که در اوستا آمده است و نیز ریگ ودا «ریگ ویدا» از آن یاد می کند، آن عبارت از شهریست بنام (ائیرین وئج) نه کشوری. در اوستا از این شهر چندین بار یاد شده است که صورت مفصل آن در (وندیداد) آمده است.به موجب وندیداد اهورامزدا (خداوند بزرگ ) در نخست شانزده شهر را یکی پی دیگر می آفریند که نخستین آن (ائیرین وئج) می باشد. در وندیداد چنین می خوانیم: «نخستین از جاها وشهر های بهترین را آفریدم من که اهورامزدا (هستم) ائیرین وئج (بود) با دائیت یای نیک.»*در اینجا دو مساله را باید بررسی کرد.یک: معنی ائیرین وئج، مطابق به گزارش اوستا ائیرین وئج (که بعد ها در اثر تکامل و تغییر گفتار و لهجه به اریه_ آریه_ ایرین_ آرین_ اریا و آریا ویج تبدیل یافته) اسم مکان است و دلالت بر مکان خاص دارد. در این صورت جایی که اکثری از تاریخنگاران و زبان شناسان کلمۀ آریا و آریایی را مأخوذ از این نام میدانند و آن را به معنی نجیب و نجیب زادگان و سرزمین نجبا ترجمه و تفسیر نموده اند، غلط مشهور و ناشی از بینش های نژادگرایانۀ جعلی به حساب می آید.دو: ائیرین وئج گفته شد که اسم مکان است. در این صورت باید روشن ساخت که این مکان در کجا واقع بوده و هست؟    

متکی بر پژوهشهایی گیگرGeiger، تیلTiele، کیپرتKiepert، آندراسAndreas و غیره، ائیرین وئج عبارت از سرزمین چشمه گاه های رود آمو و سرزمین های دو سوی آمو می باشد که این مناطق شامل بدخشان و تخارستان و اطراف آن نیز می گردد. به موجب اوستا مرکز ائیرین وئج باید بدخشان بوده باشد. در وندیداد فرگرد یک گفته می شود که «آنجا ده ما زمستان است و دو ماه تابستان» در اوضاع و احوال جغرافیایی آن روزگار این ده ماه زمستان درست بوده است. امروز نیز مشاهده می شود که سرد ترین منطقۀ در جغرافیای کشورما همان بدخشان است. که تابستانهای کوتاه و زمستانهای دراز دارد.گذشته از این، وجود رود آمو که یونانی ها در آن هنگامی که مجموعۀ از شانزده شهر اهورایی را به نام باختر می شناختند، این رود را بنام اکسوس یاد می گردند و قبل از آن بر طبق روایت اوستا این رود (ونگوهی دائی تیا) یاد می شده است. وجود آمو می رساند که ائیرین وئج، بدخشان تا خوارزم و کاشغر ماوراءالنهر می باشد. شاید سوال گردد که چگونه میتوان اثبات کرد که رود ونگوهی دائی تیا که در اوستا اختصاراً «دائی تی» یاد می گردد همین رود آمو می باشد؟نخست به موجب اوستا، در آبان یشت- یشت پنجم می خوانیم که (زریر) برادر کی گشتاسب هنگام رفتن به نبرد تورانیان در کنارۀ رود دائی تیا مراسم ستایش اهورامزدا را بجا میآورد. در همین یشت همچنان (زرتشت) پیغام آور خدا در کنار رود ونگوهی دائی تیا درخواست میدارد که در تبلیغ دین به کی گشتاسب موفق شود. در دین یشت- یشت شانزدهم می خوانیم که:


زرتشت در ایرانویج، کنار رود دائی تیا، آشی (فرشتۀ راستی) را می ستاید و می خواهد تا در تبلیغ «هوته اُسا» همسر کی ویشتاسب به آیین نیک مزدایی توفیق یابد و موفق می شود.آخرین درخواست کننده شاه گشتاسب است که وی نیز در ایرانویج، کنار رود دایی تیا ایزد را ستوده و می خواهد تا بر رقیب نیرومندش، «آشته ائورونت» غلبه کند و ارجاسب تورانی را بر اندازد و بر عده ای دیگر از دیویسنان تورانی پیروز شود و در همه آرزو هایش چون دیگران موفق می شود.

 ما آگاهیم که به موجب شهادت همۀ تواریخ کی گشتاسب شاه بلخ بود. زریر برادر گشتاسب نیز از بلخ به سمت توران حرکت نموده است.و نیز آگاهیم که زرتشت پیغام آور خدا، در بلخ بوده و آیین خدا پرستانۀ خود را در بلخ در زمان «کی گشتاسب» به مردمان از سوی خداوند به ارمغان آورد. بنابر این به موجب اوستا و ریگ ویدا و نیز شاهنامۀ فردوسی و خدای نامک های دورۀ ساسانیان و سایر پژوهشها از مستشرقین غربی، رود «ونگوهی دائی تیا» رود آمو می باشد. هر چند که اگر گفته شودکه گشتاسب در بلخ بوده چگونه در بدخشان قربانی داده است. ما آگاهیم که رود آمو از کنارۀ بلخ نیز می گذرد.

بعد از شهر ائیرین وئج، اهورا مزدا پانزده شهر دیگر را نیز برای زیست «کیومرسیان» معرفی میدارد. این شهر ها عبارت اند پس از:

ائرین وئج، 2- شهر سغد، 3- مرو، 4- بلخ، 5- نیسایه (نسا) [فاریاب]، 6- هرات، 7- وئکرته (کابل)، 8- اوروی.(این شهر در اوستا نامعلوم است اما نیبرگ آن را عبارت از تورکستان چین می داند)، 9- شهر خنته می باشد. (هاشم رضی و احمد علی کهزاد آن را گرگان نوشته اند. اما به نظر می رسد که باید «ختلان» باشد، 10- هرخوئی تی (هروئی تی_ اراخوزیا_ رخج_ وادی ارغنداب)، 11- هئتومنت (هیلمند_ هیرمند)، 12- ری، 13- چخره می باشد (کهزاد آن را کخره نوشته است و از زبان دارمستتر آن را غزنی می نویسد اما به گمان این قلم باید چخچران باشد.)، 14- ورنه است. (این شهر نیز نامعلوم است اما نیبرگ آن را اطراف جیحون می خواند اما کهزاد بدون ذکر موخذ آن را بامیان می نویسد)،

15- هئته_ هیندو «پنچاپ، هفت رود»، 16- رنگها است (نام این شهر که در کناری رود قرار دارد که معلوم نیست اما نظریات مختلف ارائه گردیده است گیگر، یوستی نیبرگ آن را با سیحون و سیر دریا یکی دانسته و مارکوارت آن را رود زرفشان میداند هارله آن را جیحون می خواند. به هر حال از این رود چندین بار در اوستا یاد گردیده است. 

بدینگونه ملاحظه می شود که باشندگان این شانزده کشور اهورایی همه آنهایی اند که امروز بنام هایی هزاره و تاجیک و اوزبیک و پشتون یاد می شوند. در استوره و تاریخ همۀ اینها یکجا زندگی کرده اند و از ائرین وئج بر اساس استوره کوچ را به سایر شهر ها آغاز نموده اند.

ما میدانیم که استوره پیش گذشته هایی تاریخ می باشد که به تاریخ می پیوندد. بر پایۀ این اصل نه در استوره و نه در تاریخ، نه کشوری به نام آریانا یاد گردیده و نه نژادی را به این نام می یابیم. در تاریخ هایی یونان باستان به ویژه پس از ایلغار و تجاوز الکسندر (سکندر) کشور ما به نام باختر یاد گردیده است. این عنوان نیز از سوی یونانی ها داده شده است. مقارن تجاوز سکندر، کورش شاه پارس به بلخ حمله نموده بود. آن زمان بلخ مرکز شانزده کشور اهورایی بود که بلخ را بلیکا می گفتند. شاه آن «بسوس» بود که کورش را شکست داد و او را کشت و لشکریان متجاوزش را تار و مار کرد. در همین زمان اسکندر به بلخ حمله می کند و جسد کورش را به پارسیان می سپرد.


در این زمان وقتی به تاریخ رجوع می شود کشورما یعنی همان شانزده شهر اهورایی که دامنۀ وسیع تا سند و چین و دجله دارد به نامهایی بومی خود یاد می گردد. اما یونانیان آن را بنام باختر می نامیدند که قرنها به همین نام نیز باقی ماند. بعد ها در زمان کوشانیان این نام به خراسان تبدیل یافت و تا زمان شاه شجاع درانی نماینده انگیس از سوی انگلیس ها بنام افغانستان یاد گردید. اینها همه واقعیت های صریح تاریخ اند که جز با تعصب و تنگ نظری نمی توان آن را رد نمود. تمام اسناد به اثبات می رساند که فقط ائیرین وئج نام شهری بوده است. چون این اولین شهر بود و اولین مسکن انسان اولیۀ سرزمین ما.بنابر این نسل های بعدی بنا به روایت های نیاکان، این سرزمین را به نام اولین شهر آن (ائیرین وئج) یاد می کردند و مطابق به لهجۀ خود ایشان «اری ها»، «اریه» و غیر می گفتند.چنانکه در ریگ ویدا نیز بنام اریه خوانده شده اند. در سرود اندرا و اندرانی در بند 19 چنین نوشته شده است: «داسه و آریه را از یک دیگر تشخیص داده نظر کرده می رویم» یا در سرود 129 بند 5 می خوانیم که:

حتی آن فرد آسمانی که برای همراهی آمد، ویشنو به اندرا خدائی به خدائی تر که سازندۀ صاحب تخت و در سه جهان مردم آرین را کمک می کند و بپرستنده سهمش را از قانون مقدس می بخشد*

در سه سرود دیگر نیز آریه و اریا آمده است که همه در معنی باشندگان سرزمین معین و مشخص می باشد، نه در معنی قوم و یا نژاد خاص. ما بنا بر شهادت تاریخ و استوره آگاهیم که هوشنگ که از نواده های کیومرث می باشد، مرکز سلطنت خود را از بلخ و یا بدخشان به هند می برد. در مروج الذهب مسعودی می خوانیم که «و هوشنگ به هند اقامت داشت

فردوسی بزرگ هوشنگ را شاه هفت کشور معرفی میدارد:


چــو بـنـشست بـر جـایـگاه مــهـی   چـنـیـن گـفت بر تخت شاهنشهی
کـه بـر هـفـت کـشور مـنم پادشاه
جـهـانـــدار و پــیــروز فـــرمـــانـــروا
سایر تاریخ ها نیز شهادت می دهند که هوشنگ پایتخت را مدتی به هند انتقال داد. بنا براین، مردم سرزمین هند آنها را که با هوشنگ به هند رفته بودند بنام شهر آبایی شان یعنی اریه-

اریا که همان ائرین وئج می باشد یاد می کرده اند، که حتی نهرو نیز در کتاب نگاهی به تاریخ جهان از همین معنی استفاده می کند. بدون شک پس از آنکه دوباره پایتخت به بلخ انتقال می یابد، عدۀ از ائیرین وئجی ها در آنجا باقی می مانند و اختصاراً به نام اریه یا اریا ها یاد می شوند. از این رویداد نیز معلوم می گردد که ائیرین وئج همان بدخشان و حول و حوش آن می باشد.

اما راجع به توطئۀ نژادی آریایی: ما در بالا ثابت کردیم که کیومرسیان همان مردمان بومی شانزده کشور اهورایی اند که تا به امروز در سرزمین خویش زندگی دارند.اما از هجرت نژادی به نام آریایی تا کنون هیچ یک از تواریخ و جغرافیه نویسان نتوانسته اند که بگویند این نژاد رویایی از کجا به کشور ما مهاجرت نموده اند. همه گفته ها در حدحدس و گمان اند. اما چرا من آن را توطئه نامیده ام. واقعیت این است که این توطئه ساسانیان پارس می باشد. به موجب شهادت تاریخ، پارس ها یک قوم کوچک از مردم شانزده کشور اهورایی بوده اند که مانند بسیاری از قبیله های دیگر در زمان پیشدایان بلخی به هرسویی کوچیده اند، اینها نیز بسوی غرب کوچیدند.

در طی زمانه ها آنها دولت جداگانۀ را تشکیل دادند بنام دولت و کشور پارسها. پس از تشکل دولت، اینها به تجاوزات گستردۀ از جمله به کشور ما اقدام نمودند ولی همیشه با مقاومت مواجه شده اند با آنکه مدتی توانستند کشور ما را اشغال نمایند. ولی اشغال آنها هیچگاهی پایدار نبوده و مردم سرزمین خراسان با ایشان دست و پنجه نرم نموده و حتی گاهی پارس جزی از ولایت های کوشانیان و یفتلیان به شمار آمده و در دوره اسلامی، پارس همیشه یکی از ولایت های خراسان به شمار می آمده است که این موضوع را داکتر شجاع الدین شفا در مقدمۀ کتاب ارزشمند و گرانبهای خویش «تولد دیگر» به درستی یاد می نماید.


اما توطیه در کجاست؟ پارسیان به منظور این که خود را (خود تافتۀ جدا بافته) نشان بدهند. خویشتن را به نژاد نا پیدایی پیوند زده اند. در حالیکه قبیلۀ از مردمان شانزده شهر اهورایی اند که از بلخ و یا بدخشان به طرف غرب کوچیده اند و زبان و دین ایشان نیز همان زبان و دین است که در بلخ و بدخشان رواج داشت که بعداً آن زبان را بنام کشور خود زبان پارسی (یعنی زبان پارسیان) یاد نمودند. زبان مردم خراسان را به نام زبان دری خواندند.


در این زمینه باید گفت که «همای بنت بهمن» شاه بلخ در زمان شاهیی خود مرکز سلطنت را از بلخ به بغداد «تیسفون» انتقال داد. میدانیم که وقتی مرکزیت از یک شهر به شهر دیگر انتقال پیدا نماید تمام خدم و حشم نیز به آنجا می روند. چون دربار در آنجا اسقرار یافت. درباریان به لهجۀ بلخی سخن می گفتند، بنا بر این، لهجۀ بلخی (خراسانی) مشهور به زبان دری شد. یعنی زبان «دربار». در واقعیت لهجۀ پارسی همان زبان بلخی می باشد که به آن مردمان شانزده شهر اهورایی صحبت می کردند. آنجا که دری را از «دره» میدانند نیز توطئه پارسیان است که میخواهند شکوه و عظمت این زبان را کوچک جلوه داده و به دره و ده منسوب سازند، نه شهر و دربار و کشور. مثلاً ترفند دیگر پارسیان که برخی از اساتید ما نیز از آن تقلید نموده اند اینست که زبان بلخی را زبان اوستایی می گویند. در حالیکه اوستا نام کتاب است و این کتاب به یک زبان نوشته شده است. ما میدانیم که کتاب اوستا را پیغام آور خدا زرتشت در بلخ نوشته نموده، بنابر این اوستا به زبان مردم بلخ نوشته شده است. چرا نمی گویند زبان بلخی. برای اینکه سعی کرده اند که زرتشت و اوستا را نیز منسوب به خویش بسازند.به هر حال من این موضوع را در جلد اول کتاب «نام و ننگ» مفصلاً به بررسی گرفته ام. خوانندۀ عزیز می تواند به آنجا مراجعه نماید.اما در مورد نژاد آریایی باید گفت که در تمام تواریخ و استوره هایی بجا مانده، پادشاهی در شانزده شهر اهورایی از کیومرس «کیومرث» آغاز می گردد. کیومرس اولین شاه است که در استوره اولین انسان روی زمین بوده که خداوند خلق کرده و یهودیان، عیسائیان و مسلمانان آن را «آدم» می گویند.در تاریخ طبری، تاریخ یعقوبی (احمد بن ابی یعقوب ابن واضع یعقوبی)، تاریخ بناکتی (روضة اولی الالباب فی معرفة التواریخ والانساب، داود بن محمد)، تاریخ کامل ابن اثیر (عزالد ین ابن اثیر)، تاریخ گردیزی (ابوسعید عبدالحی بن ضحاک ابن محمود گردیزی)، تاریخ گزیدۀ حمدالله مستوفی (حمدالله بن ابی بکر)، مروج الذهب (ابوالحسن علی بن حسین مسعودی)، روضة الصفا (محمد بن خاوند شاه بلخی) همه از کیومرث یاد می آیند و بعد از او همه شاهان را پسران کیومرث می نویسند که به سلطنت می رسند. همه خانواده های که در بلخ و بدخشان به شاهی رسیده اند و بعد که دارالسلطنت به بغداد در زمان همای بنت بهمن کوچ می کند، تا به زمان ساسانیان به این طرف یعنی در (ایران = افغانستان امروزی) کوشانیان و یفتلیان، همه و همه از نسل کیومرث اند. هیچگونه انقطاع در سلسلۀ شاهان تا به یفتلیان به وجود نیامده است. طبری در تاریخ طبری می نویسد که: «و گبران طوفان را ندانند (منظور از طوفان نوح است. از مؤلف) و گویند: از روزگار کیومرث پادشاهی داشته ایم و کیومرث همان آدم بود و پادشاهی از سلف به خلف رسید تا به دوران فیروز پسر یزدگرد پسر شهریار. گویند: اگر طوفانی بود می باید نسب قوم بریده باشد و پادشاهی از میان رفته باشد

.»*ببینید که چگونه واقعیت به گونه بسیار قشنگ و مقبول آن در تاریخ ثبت گردیده است.


به هر حال، صورت مفصل تسلسل شاهان سرزمین ما را ابوریحان بیرونی در کتاب آثارالباقیه به صورت بسیار مفصل و جامع می نویسد. چنانکه در همین کتاب زیر عنوان «مردم و آغاز خلقت» می خوانیم که:


«کیومرث، تا زمان مشی و مشیانه که ایشان را مادر پسران و دختران می دانند و در نزد ایرانیان (خراسان و افغانستان امروزی. از مؤلف) به منزلۀ آدم و حوا هستند تا زمان ازدواج مشی و مشیانه تا هوشنگ»*

بیرونی بعد از خلقت انسان که از تخمۀ کیومرث به وجود می آید و «میشی و مشیانه»، «آدم و حوا» خلق می گردد تا هوشنگ را دورۀ آغاز خلقت می نامد و از هوشنگ به بعد را دورۀ پیشدایان بلخی می خواند. جدولی را که بیرونی ترتیب داده چنین است:


کیومرث که انسان نخستین محسوب می شود، هوشنگ، طهمورث، جم، جمشید... والخ

پس از آن از کیانیان بلخی و اشکانیان و بعد ساسانیان و کوشانیان و یفتلیان نام می برد. بیرونی از همه ملوک در جغرافیایی شانزده شهر اهورایی یاد می کند. با قرائت این بخش از کتاب ابوریحان، گذشته از آن که تمام اقوام کشور امروزی افغانستان واقعیت های گذشتۀ تاریخی خود را در می یابند به این نتیجه نیز می رسند که نژاد آریایی یک افسانۀ تخیلی چیزی پیش نیست.


از جانب دیگر برای اینکه ما توانسته باشیم اسناد دیگری دال بر رد نژاد آریایی را ارائه دهیم خوانندۀ عزیز را به مطالعۀ تمام آن تواریخ که در بالا نام برده شده دعوت می نمایم. مثلاً در زین الاخبار گردیزی فهرست شاهان سرزمین ما بدون انقطاع از کیومرث تا به آخر در شش طبقه ردیف گردیده است که طبقۀ اول را از طهمورث پسر کیومرث آغاز می کند. اما اینکه چرا گردیزی از کیومرث نام نمی برد، جایی سوال است. شاید به خاطری مسایل مذهبی باشد زیرا اگر از وی نام می برد باید می گفت که کیومرث همان انسان اول است. باب اول را از طهمورث تا به زو بن طهماسب، طبقۀ دوم را به نام کیانیان یاد نموده و از کیقباد تا دارا تشریح می دهد و طبقۀ سوم را ملوک طوایف «اشکانیان» از اشک اردوان می نویسد و طبقۀ چهارم راملوک ساسانی می خواند و از اردشیر می آغازد و به قباد بن فیروز ختم می کند و طبقۀ پنجم را زیر عنوان اکاسره از انوشیروان تا به یزدگرد بن شهریار به پایان می رساند.*

علاوه بر این، شاهنامۀ فردوسی که همۀ جهانیان آن را به دیدۀ قدر می نگرند و مردم پارس و خراسان (ایران و افغانستان امروزی) از آن به مثابۀ سند هویت ملی خویش یاد می نمایند. در همین اثر پرمایه، فردوسی بزرگ از کیومرث در یکی از شانزده کشور اهورایی یاد کرده و بدون انقطاع تا به یزدگر ساسانی فهرست وار تاریخ را بیان می نماید.در شاهنامۀ فردوسی از همۀ شاهان بنام شاه ایران زمین یاد می شود. شاهنامه شهادت می دهد که ایران همان خراسان و افغانستان امروزی می باشد. در شاهنامه اصلاً از فارس به مثابۀ پایتخت شاهان در دورۀ پشیدایان، کیانیان و اشکانیان هیچگونه ذکری به عمل نیامده است. دورۀ ساسانیان را نیز در تسیفون بغداد نشان می دهد نه در فارس.بنابر این وقتی تمام تاریخ و اسناد تاریخی مبتنی بر این واقعیت است. پس این آریایی ها کی ها اند؟ معلوم می شود که این یک جعل است. جعلی که پافشاری روی آن در واقع بی هویت ساختن مردمان سرزمین ما را در بر دارد. از کیومرث تا به آخر همه مردمان بومی همین سرزمین اند که روزی در ادبیات ما ایران و بعد باختر و خراسان و امروز خلاف تمام صریح تاریخ به نام افغانستان یاد می شود، می باشند. اگر اقوام کوچکی در این سرزمین مهاجر هم شده باشند اینجا هویت خویش را باخته و جز مردمان این سرزمین گردیده اند. اما هیچگاهی مردمان این سرزمین جز اقوام مهاجر نشده اند. به هرروی، مسئلۀ جعلی بودن نژاد آریایی و کشور آریانا را ما در کتاب «نام و ننگ» مفصل یاد نموده ایم این مختصر فقط در حاشیۀ نوشته جناب پروفیسور داکتر لعل زاد و جناب سیدی نگاشته شد.


پینوشتها:


وندیداد، ترجمۀ هاشم رضی، ج 1، ص 193، انتشارات فکر روز، چاپ اول 1376 تهران.

اوستا، ترجمه و پژوهش هاشم رضی، ص 432.

 وندیداد، جلد اول، ص 194 – 244.

گزیده سروده های ریگ ودا، ترجمۀ دکتر محمد رضا جلالی نائینی، چاپ سوم

ابوالحسن علی بن حسین مسعودی، مروج الذهب، ترجمۀ ابوالقاسم پاینده، ج 1 ص 217.

محمد بن جریر طبری، تاریخ طبری، ج1 ترجمه ابوالقاسم پاینده، ص، 143.


ابوریحان بیرونی، آثارالباقیه، ترجمۀ اکبر دانا سرشت، چاپ 4، ص 145.

 رجوع شود به کتاب آثارالباقیه، از ص 142 تا 159.

 رجوع شود به تاریخ گردیزی از ابوسعید عبدالحی بن ضحاک بن محمود گردیزی از ص 31 تا به 104.






نظرات() 

الواح بابلی در مورد فتح بابل بدست "پادشاه جهان" (The King of the World)

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-02:37 ق.ظ

از فتح بابل :





نظرات() 

عظمت خانم؛ شیرزنی در نهضت جنگل

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-02:35 ق.ظ


نویسنده: رابعه موحد


گرچه سیطره فرهنگ مردسالاری بر تاریخ همواره مانع از آن بوده است كه نقش زنان در تحولات اجتماعی سیاسی نادیده گرفته شود اما این نیمه پنهان تاریخ از روزنه هایی خود را می نمایاند. 
    این گزارش چهره یكی از شیرزنان ایران زمین به نام عظمت خانم فولادلو را به تصویر می كشد كه در جریان نهضت جنگل و اوایل خدمت رضاشاه نقش آفرین بوده است. 
    زندگی و تلاش او را از طریق نوه اش خانم پروین امیر احمدی می شناسیم. 
    
    
    سال های ناگوار
    سال 1918- 1914 ایران بی آنكه بخواهد درگیر جنگ جهانی اول است. گیلان در اشغال روس ها است. افسینك اف فرماندار مطلق گیلان است. صدای رعب انگیز چكمه های سربازان روس، از پشت لایه های ضخیم تاریخ جنگ های پی در پی ایران و روس، در ناخودآگاه مردم ایران حك شده و نفرت وصف ناپذیری بر دل ها حاكم شده است. 
    جنگل سبز شمال را عربده های سربازان روس درمی نوردد، بی آنكه سربازان خودی قدرت مقابله داشته باشند. امیدی به دولت قاجارها نیست. مردم سبز شمال، سلاح برگرفته و با قشون روس وارد جنگ می شوند. خاك، خاك مردم است. مردان جنگلی می دانند نباید به مردان دولتی دل بست. حملات جنگلی ها وحشتی در دل قشون روس افكنده است. آنها می خواستند بی هیچ معترضی، بتوانند با پایگاه قرار دادن خاك ایران، با آلمان و عثمانی بجنگند. اما نهضت جنگل، خواب خوش را از آنها گرفت. 1917 انقلاب كمونیستی روسیه باعث عقد قرارداد صلح بین آلمان و روسیه شد. روسیه نیروهای خود را از ایران فراخواند. انگلیس بلافاصله به طرف انزلی پیشرفت كرد تا جای سربازان روسی را پر كند و قبل از عثمانی ها خود را به قفقاز و بادكوبه برساند و چاه های نفت را تصرف كند. جنگلی ها به مقابله با پیشروی انگلیس ها پرداختند. 1918 جنگ جهانی با گسترش تسلط انگلیس بر شرق پایان می یابد. وثوق الدوله صدراعظم می شود. او از سرسپردگان انگلیس بود و مامور سركوب جنگل می شود. دولت وی به میرزا كوچك خان اولتیماتوم برای خلع سلاح می دهد. میرزا و مردانش به دولت سرسپرده اعتماد نمی كنند و مصمم می شوند برای نجات ایران به مبارزه خود ادامه دهند. جنگل هنوز درگیر جنگ با انگلیس و نیروهای دولتی است كه 28 اردیبهشت 1920 روسیه با پرچم سرخ بازمی گردد. بهانه جدیدش دفاع از منافع خود در خزر و مقابله با انگلیس است. روسیه محارب با نیروهای جنگل این بار مدعی دفاع از نیروهای جنگل و كمك به خلق گیلان است. با كمك های جنگلی و سلاح شروع می كند و با ایجاد تفرقه بین جنگلی ها می خواهد افراد شیفته شوروی مثل پیشه وری و سلطان زاده را جایگزین مردان مبارز ایران كند و جهت مبارزه برای آزادی را به سوی وابستگی و الحاق به شوروی منحرف كند. كودتای امان الله خان و بدبینی مردم به نهضت و كناره گیری یا كشته شدن نیروهای صدیق سبب می شوند نیروهای مردمی به حمایت از نیروهای دولتی سردار سپه، برای بیرون راندن كمونیست ها و سركوب جنگلی ها قیام كنند. میرزا بی یار و یاور است. محاصره تنگ و تنگ تر می شود. او رو به سوی خلخال دارد؛ به سوی مقر عظمت خانم فولادلو. خسته از خیانت هاست. یارانش كشته شده اند. آرزوهایش برای ایران آزاد به خاك و خون كشیده شده. دستانی خیانتكار تمام مهمات و تجهیزات را تحویل دولت داده اند. عظمت خانم فولادلو سوارانی به استقبال میرزا می فرستد. احمد احرار می نویسد: میرزا به سوی زنی می رفت كه به اندازه نامش عظمت روحی و اخلاقی داشت. 
    

  

 روزنامه شرق ، شماره 995 به تاریخ 2/4/89، صفحه 12 

ادامه مطلب


نظرات() 

سیادت شیخ العارفین سید صفی الدین اردبیلی

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-02:32 ق.ظ


سنگ سیادت در اردبیل:

طبق گزارش منتشر شده در سایت سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران، “همزمان با برگزاری همایش بین المللی شیخ صفی الدین اردبیلی درکتابخانه ملی ایران در تهران (۱۶ دی ماه ۱۳۹۲)، قدیمی‌ترین سنگ نوشته مرتبط با گرایش مذهبی صفویان و سیادت آنها در دارالارشاد اردبیل کشف و شناسایی شده است.

 براساس نتیجه بررسی های علمی دکتر حسن یوسفی باستان شناس دوره اسلامی و صفویه پژوه اردبیلی این سنگ نگاره با ابعاد ۱۱۷ در ۴۳ در ۶ سانتیمتر از جنس رسوبی آهکی سبز تیره وَ متن آن متشکل از ۱۰ سطر است. ۸ سطر سنگ نوشته تقریباً سالم و خوانا ست، اما ادامه متن در سطرهای نه و ده، به خاطر فرسودگی با عوامل طبیعی بیش از چند حرف آن مشخص نیست. طول و عرض هر یک از سطرها ۱۰ در ۴۳ سانتیمتر است که در داخل کادرهای چهارگوش با خطوط نواری ۲ سانتیمتری از یکدیگر متمایز می شوند. این سنگ نگاره منحصر به فرد که توسط دکتر یوسفی تحت عنوان کتیبه سیادت نام گذاری شده تا دهه ۱۳۷۰ شمسی در سمت غربی بدنه مناره برجی شکل مسجد جامع عتیق نگهداری می شد که در نیمه دوم دهه موردنظر برای حفاظت بهتر به محوطه شهیدگاه بقعه شیخ صفی الدین اردبیلی منتقل گردید. اثر مورد نظر که به زمان برادر ارشد بنیان گذار سلسله صفویه یعنی سلطان علی الصفوی سال ۸۹۵ هجری تعلق دارد، در ۱۳۸۱ توسط این باستان شناس اردبیلی شناسایی و متن آن خوانده شده است. بازخوانی و بازنگری متن کتیبه توسط این پژوهشگر صفویه شناس نه تنها بر سیادت در صفویان در دوره قبل از صفویه دلالت دارد، بلکه بیانگر قدرت رو به رشد نوادگان صفوی در عصر قراقویونلوها و اوج گیری اقتدار سیاسی – مذهبی فرزندان سلطان حیدر صفوی مقارن با حاکمیت رو به زوال آق قویونلوها در اردبیل برای تشکیل دولت ملی ایران در آینده نزدیک است.

با کشف و شناسایی و بازخوانی متن فرمان سنگی که از سلطان علی با عبارت “حضرت هدایت سماء، ولایت آثار و کرامت پناه، سیدالسادات” نام برده شده، فرضیه گزاف مورخانی چون احمد کسروی و ولیدی توغان – که اعتقاد داشتند در منابع رسمی شیوخ صفوی قبل از شاه اسماعیل از عنوان شیخ یا خواجه استفاده می‌کردند و هیچ عنوان افتخارآمیز دیگری که دلالت بر سیادت و نسبت علوی صفویان باشد وجود ندارد – را به طور کلی باطل می کند. نکته قابل توجه در ارتباط با تاریخ فرمان سنگی، انطباق تاریخ آن با یکی از نُـه نسخه موجود استنساخ شده صفوهالصفا است که اصل آن در کتابخانه ایاصوفیه ترکیه (استنساخ ۸۹۶ هجری) به شماره ۳۰۹۹ است و میکروفیلم آن به شماره ۱۱۱۸ در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران نگهداری می شود. این نسخه در ۱۸ جمادی الاخر ۸۹۶ هجری هم زمان با حیات سلطان علی پادشاه و قبل از تشکیل دولت صفوی مقارن با کتابت فرمان و کتیبه سنگی سیادت تحریر شده است.”[vii]  

سیادت شیخ در “سند وقف نامه امیر تیمور”:      

دکتر علی اکبر صفی پور معاون سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران می نویسد: “وقف نامه تیمور لنگ بر خاندان شیخ صفی الدین به همراه نسب نامه‌ ای که قبل از روی کار آمدن صفویان بر سیادت این خاندان تأکید می‌نماید در طوماری حدود شش متر و عرض ۳۷ سانتیمتر تنظیم گشته است و دارای تاریخ ۸۰۶ هـ.ق. است.”[viii]

  

سیادت شیخ در”موسوعه رجال المجد و العزه فی سلاله الشریف حمزه”:

اخیرا دکتر سید علاءالجوادی سفیر عراق در سوریه دانشنامه علمی بزرگی در ۲۰۰۰ صفحه پیرامون نوادگان حضرت حمزه بن امام موسی کاظم تألیف کرده که بخش مهمی از آن به شجره نامه سیادت شیخ صفی الدین اربیلی و اجداد و اولاد ایشان اختصاص دارد. وی خلاصه ای از این تحقیق ارزشمند را در قالب یک مقاله به نخستین همایش علمی بین المللی شیخ العارفین سید صفی الدین اردبیلی ارائه کرده است.[ix]  در مقاله کامل ایشان فهرست برخی منابع معتبر اسلامی و غربی که سیادت صفویه را قطعی دانسته اند ذکر کرده است که در اینجا مختصری از آن ذکر می شود:

۱- المحقق المورخ النسابه آیه الله العظمى الشیخ عباس القمی فی عدد من مؤلفاته مثل “الکنى والالقاب، ج۲ و منتهى الآمال فی تواریخ النبی والآل.

۲- المحقق المورخ آیه الله العظمى الشیخ محمدحسین المظفر فی کتابه “تاریخ الشیعه”.

۳- المحقق المورخ النسابه العلامه السید عبد الرزاق کمونه.

۴- شیخ الطائفه فی زمانه المحقق العلامه الشیخ بهاءالدین محمد الحارثی العاملی المعروف بالبهایی المتوفى فی ۱۰۳۱هـ فی کتابه “حرمه ذبائح اهل الکتاب” وغیره من کتاباته.

۵- المحقق المورخ الشیخ جعفر محبوبه.

۶- المحقق المورخ النسابه آیه الله العظمه السید محسن الامین العاملی فی عدد من مؤلفاته مثل “اعیان الشیعه: و “معادن الجواهر، ج ۲″.

۷- المحقق العلامه المتکلم الفقیه السید الامیرابوالفتح الجرجانی المتوفى سنه ۹۷۶ هـ. صاحب کتاب “تفسیر شاهی او آیات الاحکام”.

۸- المحقق العلامه القاضی الشهید السید نورالله الحسینی المرعشی التستری المستشهد سنه ۱۰۱۹ هـ. فی الهند فی کتابه “احقاق الحق”.

۹- المحقق الثانی العلامه الشیخ الکرکی المتوفى سنه ۹۴۰ هـ. فی کتاب “نفحات اللاهوت فی لعن الجبت والطاغوت”.

۱۰- العالم الفقیه المحدث الادیب الشیخ حسین بن عبد الصمد العاملی والد الشیخ البهایی المتوفى سنه ۹۸۴ هـ.

۱۱- شیخ الطائفه فی زمانه المحقق العلامه الشیخ المجلسی.

۱۲- المحقق المورخ النسابه العلامه السید المرزا محمد باقر الموسوی الخونساری صاحب “روضات الجنات”.

۱۳- المحقق المورخ النسابه العلامه الامیر السید صدرالدین الحسینی الدشتکی الشیرازی.

۱۴- المحقق العلامه الفقیه الادیب الشاعر السیدعلی خان المدنی الشیرازی المعروف بابن معصوم فی کتابه “ریاض السالکین فی شرح الصحیفه السجادیه”.

و یقول السید علی ابن معصوم ایضا فی کتابه الدرجات الرفیعه: سمیته “الدرجات الرفیعه فی طبقات الإمامیه من الشیعه” و رتبته على اثنتى عشره طبقه، السابعه: فی الساده الصفویه [۱۷].

۱۵- المحقق العلامه الفقیه الرجالی المعروف المیزرا عبد الله الافندی فی کتابه “ریاض العلماء”.

۱۶- المحقق العلامه السید محمد مهدی الموسوی فی کتابه “احسن الودیعه فی تراجم مشاهیر مجتهدی الشیعه”.

۱۷- المحقق العلامه الفقیه الشیخ محمد مغنیه فی کتابه “دول الشیعه”.

۱۸- المحقق العلامه الفقیه الرجالی الشیح محمد حرز فی کتابه “معارف الرجال”.

۱۹- العلامه المحقق الادیب الشیخ یوسف البحرانی فی “کشکوله”.

۲۰- ابن بزاز توکلی فی کتابه “صفوه الصفا” المتوفى فی سنه ۸۰۰ هـ.

۲۱- المورخ المعروف غیاث الدین بن همام الدین الحسینی المشتهر بخوانده میرالمولود فی سنه ۸۸۰ فی کتابه “تاریخ حبیب السیر فی اخبار افراد البشر” الجزء الثالث من المجلد الرابع ص۴۰۹، الطبعه الثانیه سنه ۱۳۵۳ هـ .ش، مطبعه کلجن – ایران.

۲۲- الشیخ حسین بن ابدال زاهدی فی کتابه “سلسله النسب صفویه”.

۲۳- السید حسن بن مرتضى الحسینی الاسترابادی فی کتابه “از شیخ صفی تا شاه صفی”.

۲۴- السید میرزا محمد خلیل المرعشی الصفوی فی کتابه “مجمع التواریخ” الذی کتبه بعید سقوط الدوله الصفویه.

۲۵- امام النسابین فی زمانه المحقق الکبیر السید ضامن بن شدقم المدنی الحسینی الذی کان حیاً سنه ۱۰۹۰هـ فی کتابه المرجع فی علم النسب “تحفه الازهار فی نسب ابناء الائمه الاطهار”. و فی کتب اخرى له.

۲۶- القاضی السید احمد بن شرف الدین الحسینی القمی المولود سنه ۹۵۳ فی مدینه قم. فی کتابه “خلاصه التواریخ”.

۲۷- العلامه السید صبغه الله الحیدری فی کتابه “عنوان المجد” فی احوال بغداد و البصره و نجدً الذی کتبه سنه ۱۲۸۶هـ. و هو من کبار علماء الدوله العثمانیه فی زمانه.

۲۸- المحقق المورخ الشیخ عبد العزیز الجواهری فی کتابه “دول الشیعه”.

۲۹- الدکتور الباحث خاشع المعاضیدی فی کتابه “من بعض انساب العرب اعالی الفرات”، ص۲۹۰٫ و بهذه الشهاده شجاعه من المؤلف اذ انه کتبه زمن نظام صدام.

۳۰- المورخ المعرف عثمان بن سنید الوائلی البصری المتوفى سنه ۱۸۲۶هـ فی کتابه “مطالع السعود”. وهو من مورخی الدوله العثمانیه.

۳۱- السیدابوالقاسم بن ضامن بن شدقم (۱۰۶۴هـ.). و هو عالم و نسابه ولد فی المدینه واثبت نسب الصفویه فی رساله باللغه العربیه أسماها ”رساله فی انساب ملوک الصفویه”.

۳۲- العالم المورخ السیدابوالقاسم بن میرزا بیک الموسوی الحسینی الفندرسکی (۹۷۰هـ. – ۱۰۵۰هـ.) فی کتابه “تاریخ الصفویه”.

۳۴- العلامه النسابه السیدابوالفتح بن محمدمخدوم الحسینی الشریفی القزوینی فی کتابه “تاریخ الصفویه” باللغه الفارسیه.

۳۵- العلامه النسابه السید احمد بن محمد بن عبد الرحمن کیا الکیلانی من علماء القرن العاشر الهجری فی کتابه “سراج الانساب” من منشورات مکتبه المرعشی النجفی.

۳۶- العلامه المورخ یحیى بن عبد اللطیف القزوینی فی کتابه “لب التواریخ” الذی ألفه سنه ۹۴۸هـ.

۳۷- المؤرخ محمد عارف اسبناقجی باشا زاده المتوفى فی ۱۳۱۰هـ. فی کتابه “إنقلاب الاسلام بین الخواص والعوام”.

۳۸- المؤرخ محمد هاشم أصف المعروف برستم الحکماء فی کتابه “رستم التواریخ”.

میرزابیک بن الحسن الحسینی الجنابدی فی کتابه “روضه الصفویه”.

۳۹- المورخ الایرانی الکبیر السید محمد محیط فی بحثه الذی یمکن ترجمه عنوانه بـ “الصفویون من بساط التصوف الى العرش الملکی”.

۴۰- المورخ الایرانی الکبیر الدکتور عبدالحسین زرین کوب فی بحثه الذی یمکن ترجمته عنوانه بـ “متابعه تحقیقیه حول التصوف فی ایران”.

۴۱- العلامه الخطیب المؤرخ المحقق الشیخ ذبیح الله المحلاتی فی کتابه الذی یمکن ترجمه عنوانه بـ “کشف الکواکب فی تراجم المشاهیر من أبنا الائمه وعلماء آل ابی طالب”.

۴۲- الباحث المحقق الدکتور عبدالجواد الکلیدار فی کتابه “تاریخ کربلاء وحائر الحسین علیه السلام”.

۴۳- الباحث المستشرق کارل بروکمان فی کتابه “تاریخ الشعوب الاسلامیه”.

۴۴- الباحث والمحقق والکاتب العربی الکبیر عباس محمود العقاد فی کتابه “الرحاله ک” حول حیاه عبد الرحمن الکواکبی.

۴۵- الباحثه الایرانیه الدکتوره مریم میراحمدی فی کتاب ” دین و مذهب در عصر صفوی” ۱۳۶۳ هـ. ش.

۴۶- الباحث المورخ لارنس لاکهارت فی کتابه المترجم للغه الفارسیه باسم “انقراض سلسله صفویه” المطبوع سنه ۱۹۵۸ م.

۴۷- المورخ الایرانی بوداق منشی قزوینی فی کتاب “جواهر الاخبار” المولود سنه ۹۱۸ هـ.

۴۸- الباحث المحقق والتر هینتس فی کتاب “تشکیل دولت ملی در ایران، الذی ینتقد الطاعنین بالنسب العلوی للصفویین معتبرا ایاها نوع من الغلو والمبالغه.

۴۹- آیه الله العلامه المحقق السید محمدالحسینی الشیرازی قدس، فی کتاب “ممارسه التغیر لانقاذ المسلمین” المطبوع سنه ۱۹۹۰ م. فی بیروت.

۵۰- آیه الله العلامه المحقق السید ابراهیم الموسوی الزنجانی فی کتابه “کشکول الزنجانی”.



۵۱- الرحاله الالمانی انکلبرت کمبفر فی کتابه المترجم للفارسیه باسم “سفرنامه کمبفر” المولود سنه ۱۶۸۲ م.

۵۲- العلامه المورخ محمد على بن ابی طالب حزین لاهیجی، فی کتاب “رسائل حزین لاهیجی”، فی رساله واقعات ایران و هند، ص ۱۹۷، طبع دفتر نشر میراث مکتوب.

۵۳- السلطان هاشم میرزابن شاه سلیمان الثانی الصفوی اما المرعشی ابا، وهو من الساده المرعشیه و خوولته الساده الصفویه، فی کتابه “زبور آل داود”.

۵۴- الباحث الدکتور نزیه کباره، کتاب “عبد الرحمن الکواکبی حیاته و عصره واثاره”، ۱۹۹۴ م. ص ۳۶٫

۵۵- المورخ السوری محمد راغب الطباخ، فی کتابه “اعلام النبلاء بتاریخ حلب الشهباء”، ج ۶، ص ۴۶۶، طبع فی حلب.



ادامه مطلب


نظرات() 

نقد ماتیاس شولتس بر منشور حقوق بشر کوروش 1

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-02:27 ق.ظ


مترجم: نویدار

هفته نامه "اشپیگل" چاپ آلمان در شماره 28 سال 2008 نوشته ای به نام "فرمانروای قلابی صلح"به قلم ماتیاس شولتس Matthias Schulz منتشر کرده است. در این نوشته نویسنده می گوید که کوروش پیام آور صلح و حقوق بشر نبوده است و یکی چون دیگر دیکتاتورهای زمان خویش بوده است و در این راستا منشور حقوق بشر کوروش را یک "سند تبلیغاتی" می خواند.

این نوشته که در هفته نامه معتبر "اشپیگل" چاپ شده است، کم کم دارد توجه همگان را جلب می کند. ایرانیان آلمانی زبان چند واکنش به این نوشته نشان داده اند. تا آنجا که در اینترنت دیدم، واکنش ها تاکنون بیشتر عصبی و غیرمنطقی بوده اند.

در اینجا برگردان نوشته "اشپیگلرا می آورم تا هر کس درک مستقل خود را از نوشته اصلی به دست آورد و چون بسیار مورد های مشابه دیگر تفسیرهای دست چندم به وجود نیاید. خود نیز زمان برای پژوهش بیشتر پیرامون استدلال های این نوشته نیاز دارم؛ هر چند که نوشته از دید من چندان پخته به نظر نمی آید و دارای چند اشکال ساختاری است و به جای کاربرد روش های علمی کمی نیز از فرهنگ پلمیک یاری جسته است. با وجودی که هیچ گونه تعصبی به این گونه مورد ها ندارم، کمی نیز بوی فرهنگ از گونه روزنامه کیهان می آید. اما دارای چند نمونه و استدلال تاریخی است که نیاز به تامل دارد.در تاریخ ایران نکته های مبهم بسیاری وجود دارند که تاکنون کسی به آنها نپرداخته است. این نکته یکی از آنهاست.

دیدگاه های خود را در اینجا بنویسید تا یک تبادل سازنده دیدگاه ها را داشته باشیم.

نویدار

فرمانروای قلابی صلح

هفته نامه "اشپیگل"، شماره 28/2008

ماتیاس شولتس

در سازمان ملل متحد در نیویورک در ویترینی شیشه ای لوح 2500 ساله به خط میخی نام "منشور باستانی حقوق بشر"وجود دارد که به آن احترام فراوان می گذارند. اکنون آشکار می گردد: این لوح را یک دیکتاتور باستانی نوشته است که مخالفان خود را شکنجه می کرده است.

قرار بود آن چه که محمد رضا شاه پهلوی در نظر داشت، جشن رکوردها گردد. او نخست "انقلاب سفید" (اصلاحات ارضی) را اعلام کرد و خود را "آریامهر" خواند. حال، در سال 1971 نیاز آن را حس کرد که "2500 سال پادشاهی ایران" را جشن بگیرد و این گونه بود که اجرای "بزرگترین نمایش جهان" اعلام گشت.

او دستور داد که پنجاه خیمه باشکوه بر ویرانه های تخت جمشید (پرسپولیس) برپا سازند. 69 نفر از سران کشورها و پادشاهان و در میان انها پادشاه ژاپن به آنجا رفتند. در آنجا 20،000 لیتر شراب نوشیده شد به همراه خوراک بلدرچین، طاووس و خاویار در ظرف طلا. بر روی میزها نیز بطری های شراب "شاتو لافیت" Château Lafite گردانده می شد.

در نقطه اوج جشن شاه به سوی آرامگاه کوروش دوم گام نهاد که در سده ششم پیش از میلاد در یک جنگ درازمدت خونین بیش از پنج میلیونکیلومتر مربع را تسخیر کرده بود.

"منشور باستانی حقوق بشرمورد ستایش همگان

با بیش از صد میلیون دلار هزینه، ستایش از پادشاه باستانی ایرانیان امری پرهزینه و مورد انتقاد بود. شاه در پاسخ با این انتقادها گلایه وار گفته بود: "یعنی با نان و تربچه از سران کشورها پذیرایی کنم؟"

حتی رهبر مذهبی آیت الله خمینی نیز از تبعیدگاه خود نفرت خود را از این کار ابراز داشت: "جنایت های شاهان ایرانی صفحات تاریخ را سیاه ساخته است." با این وجود شاه معتقد بود که بهتر می داند. او بیان داشت که کوروش انسانی ویژه بوده است با اندیشه انسانی، سرشار از محبت و مهربانی. او نخستین انسانی بوده است که حق "آزادی اندیشهرا بنیان نهاده است. شاه این دید خود را به اطلاع سازمان ملل متحد نیز رسانید. در روز 14 اکتبر که جشن در تخت جمشید در اوج خود بود، خواهر دوقلوی او (اشرف پهلوی) گام به بنای سازمان ملل متحد در نیویورک نهاد. در آنجا او کپی لوح منشور حقوق بشر را به "سیتو اوتانت"، دبیر کل سازمان ملل هدیه داد. او نیز برای این هدیه تشکر کرد و آن را به عنوان "منشور باستانی حقوق بشر" مورد ستایش

قرار داد.

اکنون این دبیر کل سازمان ملل بود که می گفت: پادشاه پارسی این "هوشمندی را در احترام به تمدن های دیگر نشان داد." سپس اوتانت دستور داد این لوح گلی را که بیانیه این کوروش دوم به اصطلاح انسان دوست سال 539 پیش از میلاد را در بر دارد، در یک ویترین شیشه ای در بنای اصلی سازمان ملل به نمایش بگذارند. این لوح هنوز آنجاست، در کنار قدیمی ترین قرارداد صلح جهان.

تعارفات بزرگ، سخنان بزرگ، یاوه بزرگ

به نظر می رسد که سازمان ملل متحد قربانی یک حقه بازی شده است. بر خلاف ادعای شاه، جوزف ویزهوفر (Josef Wiesehofer) شرق شناس پرسابقه از شهر کیل می گوید که این لوح خط میخی بیش از یک "پروپاگاند" (تبلیغ) نیست. او می گوید: "این که نخستین بار کوروش اندیشه های حقوق بشر را طرح کرده است، سخنی پوچ است."

هانس پتر شاودیگ (Hanspeter Schaudig)، آشورشناس از هایدلبرگ نیز در این فرمانروای باستانی، مبارز پیشاهنگ برابری و احترام نمی بیند. زیردستان او باید پاهای او را می بوسیدند.

نزدیک به سی سال این فرمانروا شرق را به جنگ کشید و میلیون ها انسان را در بند مالیاتی خود اسیر ساخت. به دستور او بینی و گوش نافرمایان را می بریدند. محکومان به مرگ را تا سر در خاک می کردند و خورشید کار را به پایان می رساند.

آیا سازمان ملل این دروغ تاریخی ساخته و پرداخته شده توسط شاه را بدون تحقیق پذیرفته است 




نظرات() 

کشف گورهای بزرگان سکایی؛ رویدادی بزرگ در باستان‌شناسی ایران

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-02:25 ق.ظ


دکتر حسن یوسفی - برای نخستین‌بار در ایران در کاوش‌های گورستان باستانی خرم‌آباد مشکین‌شهر، گورهایی متعلق به بزرگان اقوام سکایی به دست آمده که رویدادی بزرگ در تاریخ باستان‌شناسی ایران محسوب می‌شود.

به گزارش میراث آریا، گورستان باستانی خرم‌آباد مشکین شهر، در ۷ کیلومتری شهرستان مشکین‌ شهر در استان اردبیل و در ۳۰۰ متری جنوب روستای خرم‌آباد قرار گرفته است.

در کاوش‌های انجام شده در این سایت، آثار گورهای عصر آهن ۱ و ۲ و ۳ (۱۵۰۰ تا ۵۵۰ پیش از میلاد) بدست آمده است. گورهای عصر آهن ۱ و ۲ از نوع گورهای کلان سنگی بوده که با سازه سنگی متشکل از تخته سنگ‌های بسیار بزرگ ساخته شده است؛ بدین گونه که در ابتدا چاله گور به ابعاد مورد نظر کنده شده و دیواره‌ها و سقف با تخته سنگ‌هایی به ابعاد 5/1 تا 5/3 متر به صورت یکرو تراش کار شده است.

اشکال گور‌ها در جهت شرقی- غربی ساخته شده‌اند و طول گور‌ها از ۵/۴ تا ۶ متر و عرض آن‌ها از ۲ تا ۳ متر متغیر بوده، در این گور‌ها تدفین‌ها دسته جمعی و در سطوح مختلف انجام شده است، به گونه‌ای که در یکی از گور‌ها ۱۹ اسکلت انسانی بدست آمد. به نظر می‌رسد تدفین‌های شناسایی شده در چندین نسل صورت گرفته است.

به همین منظور از دیواره‌ غربی این گور‌ها به منظور باز و بسته کردن و قرار دادن تدفین‌های جدید استفاده شده است. علاوه بر اسکلت‌های انسانی، در این گورهای تدفین‌های حیوانی شامل سگ نیز دیده می‌شود. هدایای نیز در کنار اسکلت‌ها، دفن شده که شامل اشیای مفرغی و آهنی، ظروف سفالی و انواع زینت‌آلات است.

شایان ذکر است که این نوع گور‌ها برای اولین‌بار بوده که در ایران کاوش‌ شده است.

برخی از محققان، گنجینه زیویه را نیز محسوب به یکی از شاهزادگان سکایی می‌دانند. در این گور‌ها در ابتدا چاله گور به ابعاد مورد نظر کنده شده است و بعد از انجام تدفین، ‌سقف گور را با الوار و درختان جنگلی (بومی منطقه) ‌ پوشانیده و بر روی گور در ابتدا سنگ چین مدور و در درون آن، تپه‌ای ایجاد کرده‌اند.

بر اساس نوشته هرودوت، مورخ بزرگ، زمانی که پادشاه سکائی از دنیا می‌رفته تعدادی از اسب‌هایی را که وی در زمان حیات خود از آن استفاده می‌کرده به همراه چند نفر از کنیزان، مهتران و زنان دفن می‌کرده‌اند و جسد پادشاه در طبقه زیرین و اسب و سایر افراد نیز بر روی گور قرار می‌گرفته است.

نمونه این آثار تاکنون در کشورهای روسیه، گرجستان و قفقاز بدست آمده اما در کشور ما سابقه نداشته است. اقوام سکائی ۶۲۸ سال قبل از میلاد یعنی حدود دو هزار و ۷۰۰ سال پیش در زمان ماد‌ها به ایران حمله کرده و ۲۸ سال در کشور ایران ماندگار شده‌اند.

*باستان‌شناس مسقر در سایت گورستان تاریخی خرم‌آباد مشکین شهر





نظرات() 

شیخ صفی‌یه منسوب گیلكجه شعر (دکتر حسین محمدزاده صدیق)

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-02:20 ق.ظ


اؤن سؤزده قئید ائتدیگیمز كیمی، شیخ صفی الدین اسحاق، شیخ زاهد گیلانی‌نین قیزی «بی‌بی فاطمه» ایله ائولنمیش و ایگیرمی ایلدن زیاده شیخ زاهیدین اؤلومونه قده‌ر، گلیك‌لر آراسیندا یاشامیشدیر. اودور كه، شیخ صفی، گیلك دیلینی‌ده یاخشی اؤیره‌نه بیلمیشدیر.

سلسلة النّسب صفویه[1] كیتابیندا، شیخ زاهد گیلانی‌نین نوه‌سی شیخ حسین، بیر نئچه قوشا بئیت و بعضی فارسجا شعرلر شیخ صفی‌یه منسوب ائدیر. البته بو شعرلرین شیخ صفی‌دن اولماسیندا شك‌ده واردیر.[2]

بیز،‌ بو شعرلرین شیخ صفی‌یه منسوب اولماسیندا شك ائتمیریك. او، هر بیر تورك عالیمی و دوشونجه صاحیبی كیمی، اطرافیندا اولان بیر چوخ دیللری و یاری دیللری اؤیرنمیشدیر. گیلكجه، تالیشجا، تاتجا یاری دیللری، فارسجا و عربجه دیللرینی یاخشی بیلیردی و بو دیللرده و یا یاری دیللرده بعضا دانیشماسی و یا بعضی شعر و قیسسا سؤزلر یازماسی‌دا شكّه شایان بیر حادثه دگیلدیر. مرحوم علی اكبر دهخدا دا فارسجا قایناقلارا اساسلاناراق یازیر:«او ابیاتی هم به زبان گیلانی سروده است.»[3]

«ایلك اؤنجه اونا منسوب توركجه اولمایان بئیتلره، سلسلة النّسب صفویه كیتابی‌نین مؤلفی فارسجا شرحلرده یازمیشدیر. شعرلری همین فارسجا شرحلر ایله برابر نشر ائدیریك، شعرلر فارس دیللی‌لرین فولكلوریك شعر قالیبلاری اولان «فهلویات» آدلاندیردیقلاری اون بیر سیلابلی مصراعلاردا یازیلمیشدیر. بو قالیبلاردا باباطاهر عریان، فائز دشتستانی و شاطر عباس صبوحی ‌نین یازدیقلاری قوشا بئیتلر، ان تانینمیش شعرلر ساییلیر.

 

2- 3. گیلكجه قوشا بئیتلر و شرحلری

اؤنجه دئدیگیمیز كیمی، سلسلة النّسب كیتابیندا همین قوشا بئیتلره فارسی شرح‌ده یازیلمیشدیر. بورادا شیخ صفی‌نین گیلكجه شعرلرینی، همین شرحلر ایله نقل ائدیریك:

در باب كسر نفس و فروتنی می‌فرماید:

صفیم صافیم گنجان نمایم،

به دل درده‌ژرم تن بی‌دوایم،

كس بهستی نبرده‌ره به اوغان،

از به نیستی چو یاران خاكپایم.[4]

 

شرح:

صفیم كه صاف دلم و دلیل و راه نماینده‌ی طالبانم به گنج‌های اسرار حق با وجود آن همه به دل دردمند بیچاره‌ام زیرا كه هیچ كس به عجب و پندار راه به عالم وحدت و اوغان (= خداوند) نبرده و من از بی‌تعینی و فروتنی خاك پای درویشانم.

 

در باب دلجویی از دردمندان می‌فرماید:

تبه[5] درده‌جر[6] ان از بوجینم درد،

اندی[7] پاشان برم چون خاك چون كرد.

مرگ ژیریك بمیان دردمندان بور،

ره باویان بهمراهی شرم برد.

 

شرح:

از غایت محبت و احسان در باب دلجویی دردمندان می‌فرماید كه بگذار تا درد همه دردمندان بر جان حزین من باشد و خاك پای قدم‌های ایشان باشم و حیات من و ممات من در میان دردمندان باشد كه ایشان همراه من و رفیقان من‌اند در معرفت حقایق عالم توحید.

 

در انبساط دل می‌فرماید:

موازش[8] از چه اویان مانده دوریم،

از جو اویان خواصان پشت زوریم،

ððð

دهشم[9] دوش با عرش و به كرسی،

سلطان شیخ زاهد چوگان كویم.

 

شرح:

مگویید كه من یك لحظه از عالم وحدت دور باشم و حال آنكه قوت و توانایی و پشت گرمی من از خاصان عالم وحدت است. این كه نگذاشته‌ام دوش به زیر عرش و كرسی یعنی بامداد حاملان آن‌ها دوش داده‌ام و به آن شرف مشرف گشته‌ام از جهت آن است كه گوی چوگان سلطان شیخ زاهدم یعنی دست پرور استاد كاملم و مطیع و فرمانبردار اویم.

 

در نفس‌كشی می‌فرماید:

شاهبازیم جمله ماران بكشتیم،

وفاداریم، بی‌وفایان بهشتیم،

قدرت زنجیریم به دست استاد،

چخمقم آتشم دیكم نوشتیم.

 

شرح:

شاهباز عالم وحدتم كه همه‌ی مارانِ صفت ذمیمه را از وجود طالبان محو و ناچیز نمودم و وفاداریم كه رسم بی‌وفایان را بر انداختم و حبل المتین قدرت الهیم كه مطیع و فرمانبردار استاد كاملم كه با وجود استیلای صفت جلال كه تقاضای آن صفت آتش سوزان است به آب حلم و بردباری تسكین داده كسی را نیازردم.

 

در عظمت و كبریایی خداوند می‌فرماید:

همان هوی همان هوی همان هوی،

همان كؤشن، همان دشت، همان كوی.

آز واجم[10] اویان تنها چو من بور،

بهر شهری بشم[11] هی های و هی هوی.

 

شرح:

همان خدای است و همان خدای جل شأنه كه یكتای بی‌همتای است و منفرد در ذات و صفات و دنیا كه عبارت از عالم ناسوت است همان صحرا و همان دشت است و خواهش دل من آن بود كه محبت حق - جل شأنه- كه محبوب حقیقی است مخصوص به من باشد و حال آنكه در هر شهری و بلادی مملو از شورش و غوغای محبان و مشتاقان حق است.

 

در خطاب با شیخ زاهد- قدّس سرّه-  می‌فرماید:

بشتو بر آمریم حاجت روا بود،

دلم زنده به نام مصطفی(ص) بور،

ایه‌ر[12] دوار بو بوردام بو پورسن[13]

هر دو دستم به دامن مرتضی بور.

 

شرح:

چون به درگاه تو كه استاد كاملی ملتجی شدم و پناه آوردم كل حاجت‌های من همه روا شد و از یمن توجه تو دلم زنده به نام حضرت مصطفی (ص) شد. فردا كه روز محشر است از من كه سؤال اعمال كنند دست التجای من به دامن حضرت علی مرتضی – علیه التّحیه و الثّناء- و آل مجتبای او باشد.

 

شیخه شیخی كه احسانش با همی نی،

تنم بوری عشقم آتش كمی نی،

تمام شام شیراز از نوریریم،

شخم سر پهلوانی از خبرنی.

 

شرح:

شیخ من الحمد لله و المنّه كه شیخی است، مكرمت و احسان او شامل طالبان است و وجود من كه مملو است از شرار محبت و شعله‌ی عشق و ارادت در او هیچ كمی نیست و تمام شام  و شیراز در ظاهر و باطن در طلب استاد كامل سیر نمودم و گرد گوشه‌نشینان عالم بر آمدم شیخ من سر و سردار همه‌ی مبارزان میدان جهاد بوده و مرا خبر نبوده است.

 

ایضا خطاب به استاد می‌كند:

به من جانی بده از جانور بوم،

به من نطقی بده تا دم آور بوم،

به من گوشه بده آر جشن نوا بوم،

هر آنكه وانكه بو از آخبر بوم.

 

شرح:

به من حیاتی بخش و دلم را به نور معرفت زنده گردان كه عدم و زوال پیرامون آن نگردد و شنوایی بخش كه ندای عالم غیب از هواتف و الهامات بدان استماع نمایم و گویایی كرامت كن تا مدام دم از محبت توانم زد تا از جمله‌ی گفتنی‌ها و شنیدنی‌ها باخبر باشم.

 

ایضا در تعریف استاد خود می‌فرماید:

دلر كوهی سراودنده نه‌بور،

عشقر جویی كه وریان بسته نه‌بور،

حلم باغ شریعت مانده زیران،

روحربازر به پرواز دنده نه‌بور.

 

 

شرح:

دل بلند همت تو مثل كوه بلندی است كه ارتفاع آن پدیدار نیست و عشق والا همت تو عین الحیات است كه پیش او را نتوان بست و حلم و بردباری تو مثل باغ و بستان شریعت است كه همیشه معمور است و روح مقدس تو مثل شهبازی است كه نهایت سیرانِ او را نتوان دید چون بال به اهمال گشاید عرصه‌ی كونین را به یك طرفة العین طی و سیر فرماید.

 

سخن اهل دلان در بكوشم،

دو كاتب نشته دایم بدوشم،

سوگندم هرده بدل چو مردان،

به غیر از تو به جای جشن نروشم.

 

شرح:

كلام اهل دلان پند و نصیحت ایشان مثل درّی است در گوش من، همیشه مراقب آنم، زیرا كه كرام الكاتبین كه نویسندگان اعمال بندگانند و همیشه حاضرند از خیر و شر، آنچه بندد به قید كتابت در می‌آورند و سوگند خورده‌ام از ته دل كه همچو مردان چشم به مادون حق بیاندازم.

 

اویانی بنده‌ایم اویانی خوانم،

ار ان بوری به بر اویانی رانم،

اویانی عشق شوری در دل من،

اننك زنده‌ام چه عشق نالم.

 

شرح:

پرورده‌ی  عالم وحدتم و دایم ورد زبان من وصف حال عالم وحدت است از آن جهت است كه اسب همت در عالم وحدت می‌تازم و عشق و شور عالم وحدت مملو است در دل من و تا مادام كه زنده‌ام از عشق نالانم.

 

3- 3. كسروی‌نین ادعاسی

قید ائتمك لازمدیر كه «احمد كسروی» و اونون ال اوشاقلاری، شیخ صفی الدین اردبیلی‌یه منسوب همین قوشا بئیتلرین گیلكجه اولدوغونو آنلامامیشلار، اونلاری مجعول «آذری یا زبان باستان آذربایجان!» دیلینه منسوب ائتمیشلر و آذربایجاندا آسیمیلیزه سیاسی حركتلرین اؤنجوسو اولموشلار. بو سیاسی اویونون باشچیلاری تهرانین روتاری كلو‌پ‌لاری و فراماسونری لژلارین عضولری و «پاكدین»لر ایدیلر و كسروی‌نین پیغمبرلیگینی قبول ائدیردیلر!  



[1] بو كیتاب 1303- نجو ایلده برلین‌ده ایرانشهر كیتابخاناسی طرفیندن چاپ اولموشدور.

[2] احمد كسروی اؤزو سلسلة النّسب صفویه كیتابی‌نین ردّینده شیخ صفی و تبارش آدلی اثر یازمیشدیر و اونون شعرلری و سؤزلری حاققیندا دئییر:«این دعوی‌ها . . . دروغ و . . . است!» و لاكین سونرالار اؤز جعلی «آذری» دیلی نظریه‌سینی همین شعرلر اساسیندا قورموشدور!

[3] علی اكبر دهخدا، لغت نامه، تهران، 1333، ماده صفی الدین اردبیلی، ص 268.

[4] بو قوشا بئیتین توركجه اصلی اؤنجه نقل اولوندو.

[5] تبه: دولو،‌شیشمیش (فرهنگ گیلكی ستوده، ص 49).

[6] درده‌جر: توركجه تركیبدیر. «عیبه‌جر» سؤزو كیمی بیر كؤك (درد) و بیراك (-acar) ایله دوزلمیشدیر.

[7] اندی: بو قده‌ر، بیرآز (فرهنگ گیلكی، ص3).

[8] موازش: حدس وورمایین، دوشونمه‌یین. گیلكجه‌ده «ازمه» azme فعلی، حدس وورماق معناسیندادیر. (ستوده، ص 8). همین فعل بو بیئتین ایكینجی مصراعیندا «ازجو» فورماسیندا و «حدس وورمایین» معناسیندا صرف اولونموشدور.

[9]  دهشم: گیلكجه‌ده، وئرمیشم معناسیندادیر.

[10] واج: آشنا (ستوده، ص 248).

[11] بشم: گئدیم. گیلكجه‌ده «شدن» مصدری، گئتمك معناسیندادیر.

[12] ایه‌ر: اگر

[13] پورسن: «پرسیدن» مصدریندن آلینمیشدیر.









نظرات() 

نظر ویل دورانت در مورد پارسیان و کوروش هخامنشی

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-02:14 ق.ظ


«ویل دورانت»، نویسنده و تاریخ نگار مشهور آمریکایی است. وی یکی از سرشناس‌ترین پژوهشگران تاریخ تمدن و تاریخ فلسفه محسوب می‌شود.


مهم‌ترین اثر ویل دورانت، «تاریخ تمدن» (که به همراه همسرش آریل دورانت نوشته) در یازده جلد انتشار یافته و نام این کتاب‌ها عبارت است از: «مشرق زمین، گاهواره زمین»، «یونان باستان»، «قیصر و مسیح»، «عصر ایمان»، «رنسانس»، «اصلاح دین»، «آغاز عصر خرد»، «عصر لویی چهاردهم»، «عصر ولتر»، «روسو و انقلاب» و «عصر ناپلئون». کتاب «تاریخ تمدن» او به بیشترین زبان‌های جهان ترجمه شده و کتاب درسی معروف‌ترین دانشگاه‌های جهان است.

وی در نخستین جلد کتابش با عنوان «مشرق زمین، گاهواره تمدن» درباره فرهنگ، تمدن، هنر، معماری و شاهان ایرانی مطالب جالبی را نوشته است. وی در کتاب‌هایش سعی کرده تا از توصیف صرف فراتر رود و با نگاهی تحلیلی، تاریخ را روایت کند.



ویل دورانت در «تاریخ تمدن» در مورد کوروش هخامنشی می نویسد:

کوروش یکی از کسانی بود که گویا برای فرمانروایی آفریده شده‌اند...در اداره امور به همان گونه شایستگی داشت که در کشورگشایی‌های حیرت‌انگیز خود. با شکست‌خوردگان به بزرگواری رفتار و نسبت به دشمنان سابق خود مهربانی می‌کرد. پس مایه شگفتی نیست که یونانیان درباره وی داستان‌های بی‌شمار نوشته و او را بزرگ‌ترین پهلوان جهان پیش از اسکندر دانسته باشند...

مایه تاسف آن است که از نوشته های هرودوت و گزنوفون نمی توانیم اوصاف و شمایل وی را طوری ترسیم کنیم که قابل اعتماد باشد،مورخ اول تاریخ وی را با بسیاری داستان های خرافی در هم آمیخته و دومی کتاب خود را همچون رساله ای در فنون جنگ نوشته و در ضمن آن خطابه ای در تربیت و فلسفه آورده است.چون این داستان ها را کنار بگذاریم از کوروش جز شبح فریبنده ای باقی نمی ماند.

آنچه به یقین می‌توان گفت این است که کوروش زیبا و خوش اندام بوده!!!، چه پارسیان تا آخرین روزهای هنر باستانی خویش به وی همچون نمونه زیبایی اندام می‌نگریسته‌اند. دیگر اینکه وی موسس سلسله هخامنشی یا سلسله «شاهان بزرگ» است که در نامدارترین دوره تاریخ ایران بر آن سرزمین سلطنت می‌کرده است. آن اندازه که از افسانه‌ها بر می‌آید کوروش از کشورگشایانی بوده است که بیش از هر کشورگشای دیگری او را دوست می‌داشته‌اند و پایه‌های سلطنت خود را بر بخشندگی و خوی نیکو قرار داده بود. دشمنان وی از نرمی و گذشت او آگاه بودند و به همین جهت در جنگ با کوروش مانند کسی نبودند که با نیروی نومیدی می‌جنگد و می‌داند چاره‌ای نیست جز اینکه بکشد یا خود کشته شود...وی هرگز شهرها را غارت نمی‌کرد و معابد را ویران نمی‌ساخت.

دورانت سپس رفتار کوروش در احترام به ادیان و مذاهب دیگر را با «ناپلئون» مقایسه می کند و می نویسد:

{کوروش،}هر وقت سرزمینی را می گشود که پیش از او جهانگشای دیگری به آن جا نرفته بود،با کمال تقوا و ورع!! قربانیهایی به خدایان محل تقدیم می کرد، مانند ناپلئون همه ی ادیان را قبول داشت و میان آن ها فرقی نمی گذاشت  و با مرحمتی بیش از ناپلئون به تکریم همه ی خدایان می پرداخت. وی از لحاظ دیگری نیز به ناپلئون شبیه است چه مانند وی قربانی بلند پروازی های خود شد.

ویل دورانت به خشونت و بی رحمی کوروش نیز اشاره می کند و می نویسد:

نقص بزرگی که بر خلق و خوی کوروش لکه‌ای باقی گذاشته، آن بود که گاهی بی‌حساب قساوت و بیرحمی داشته است. این بیرحمی به پسر نیمه دیوانه وی کمبوجیه به ارث رسید، بی‌آنکه از کرم و بزرگواری پدر چیزی به او رسیده باشد، وی پادشاهی خویش را با کشتن برادر و رقیب خویش به نام بردیا آغاز کرد.


* همانطور که دیدید ویل دورانت ضمن تحسین برخی ویژگی های اخلاقی کوروش، آن ها را مسلم نمی پندارد و مطالبی افسانه ای می خواند ضمن آنکه او را از بی رحمی ها و قساوت هایی که در همه ی شاهان ظالم تاریخ بوده نیز مبرا نمی کند اما متسافانه در بازگویی نظر ویل دورانت در مورد کوروش هخامنشی همیشه تنها قسمتی که به تعریف و تمجید از کوروش اختصاص دارد را می آورند تا خدای نا کرده به غرور ملی خواننده بر نخورد.


دورانت به نژاد پرستی قوم پارس نیز اشاره می کند:

به گفته هرودوت، پارسیان خود را از هر جهت بهتر و والاتر از همه مردم روی زمین می‌دانستند چنان باور داشتند که ملت‌های دیگر به آن اندازه به کمال نزدیک‌ترند که مرز و بوم ایشان از لحاظ جغرافیایی به سرزمین پارس نزدیکتر باشد، و بدترین مرد کسانی هستند که از پارس دورترند.

او همچنین سطح سواد و علم و فرهنگ پارسیان را اینگونه بیان می کند:

باید دانست که خطنویسی را پارسیان سرگرمی زنانه می پنداشتند و کمتر در بند آن بودند که از عشق ورزی و جنگاوری و شکار دست بردارند و به کار نویسندگی اشتغال ورزند و اثری ادبی ایجاد کنند.

مرد عادی معمولاً بیسواد و به این بی سوادی خود خرسند بود و تمام کوشش خود را در کار کشت زمین مصروف می داشت.
چنان به نظر می‌رسد که پارسیان، جز هنر زندگی، ھیچ ھنری به فرزندان خود نمی‌آموخته‌اند. ادبیات در نظر ایشان ھمچون تجملی بود که به آن کمتر نیازمند بودند، و علوم را ھمچون کالاھایی می‌دانستند که وارد کردن آنھا از بابل امکانپذیر بود؛ گرچه تمایلی به شعر و افسانه‌ھای خیالی داشتند، این کار را بر عھده مزدوران و طبقات پست اجتماع می‌گذاشتند، و لذت سخن گفتن و نکته‌پردازی و لطیفه‌گویی در گفت و شنود را برتر از لذت خاموشی و تنھایی و مطالعه و خواندن کتاب می‌شمردند. شعر را، بیش از آنکه از روی نوشته بخوانند، از راه آوازخوانی می‌شنیدند؛ با مردن خنیاگران، شعر نیز از میان رفت.

به عقیده ی دورانت شرابخواری و مستی از اصول لا ینفک زندگی پارسیان بوده: 
 مباحثه جدی در امور سیاسی آنگاه در مجامع پارسها صورت می گرفت که اهل مجلس مست باشند،چیزی که بود،بامداد روز بعد در نقشه های طرح شده تجدید نظر می کردند!!

بر عکس آنچه امروزه در فضای اینترنت پیرامون پیشرفت های علمی!! و صنعتی!!!هخامنشیان تبلیغ می شود ویل دورانت پارسیان را فاقد مهارت صنعتگری می داند: صناعت در پارس رواج و رونقی نداشت پارسیها به آن خشنود بودند که اقوام خاور نزدیک به حرفه ها و صناعات دستی بپردازند و ساخته های خود را همراه باج و خراج برای آن ها بفرستند.

نویسنده ی تاریخ تمدن وضعیت زن در دوران هخامنشیان را اینگونه بیان می کند:

«در زمان زرتشت پیغمبر، زنان- همانگونه که عادت پیشینیان بود منزلتی عادی داشتند و با کمال آزادی و با روی گشاده در میان مردم آمد و شد می‌کردند و صاحب ملک و زمین می‌شدند و در آن تصرفات مالکانه داشتند. پس از داریوش مقام زن به خصوص در میان طبقه ثروتمند تنزل پیدا کرد...زنان طبقات بالای اجتماع جرات آن را نداشتند که جز در تخت روان روپوشدار از خانه بیرون بیایند و هرگز به آنان اجازه داده نمی‌شد که آشکارا با مردان رفت و آمد کنند و زنان شوهردار حق نداشتند هیچ مردی را – ولو پدر یا برادرشان باشد- ببینند. در نقش‌هایی که از ایران باستان بر جای مانده است، هیچ صورت زنی دیده نمی‌شود و نامی از ایشان به نظر نمی‌رسد.

** آنچه از کتاب تاریخ تمدن ویل دورانت نقل شد به معنای تایید کامل این کتاب نیست بلکه تنها تلنگری بود به افرادی که اسرار دارند با تکیه بر سخنان برخی ایران شناسان غربی تاریخ ایران باستان را بزرگتر از آنچه که هست نشان دهند. 




نظرات() 

اوشتبین، یادگاری از گذشته، میراثی برای آینده

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-02:11 ق.ظ

http://www.aharri.com

روستای اشتبین در طول ۴۶ درجه و ۲۹ دقیقه و عرض ۳۸ درجه و ۵۱ دقیقه و ارتفاع ۳۶۲۰ متر از سطح دریا قرار دارد و از توابع بخش سیه رود و دهستان نوجه مهر شهرستان جلفا واقع در استان آذربایجان شرقی است. فاصله روستا از جاده اصلی و مرزی سیه رود-خداآفرین حدود ۷ کیلومتر است.
روستای اشتبین متشکل از سه آبادی به نامهای هراس، سیاوشان و جعفرآباد، نمونه ای از روستاهای کوهستانی – میان دره ای محسوب می شود.
محدوده روستا از نظر تقسیمات آب و هوایی جزء مناطق با اقلیم سرد و دارای زمستانهای طولانی بوده و برای چندین ماه از سال پوشیده از برف است.
بافت روستای اشتبین بواسطه احاطه باغات و سایر عوامل کالبدی نظیر ناهمواریها، بستر سنگی، شیب تند اراضی و شرایط اقلیمی خاص، کاملا فشرده و فقط در محدوده شمالی روستا امکان توسعه محدود وجود دارد.
در سال ۱۳۸۵ روستای اشتبین دارای ۷۷۳ نفر جمعیت در قالب ۱۵۰ خانوار بوده است.
این روستا با شماره ۲۶۹۲ در تاریخ ۱۷/۳/۷۹ در فهرست آثار ملی کشور ثبت شده است. اسناد به دست آمده از سنگ نوشته های موجود در روستا تاریخ ۸۴۳ و ۹۷۶ هجری قمری را نشان می دهند، ولی به نظر میرسد معماری موجود در برخی بناها مربوط به دوره اشکانیان است.
در زمانهای گذشته روستای اشتبین حالت قلعه را داشته است و کسی نمی توانسته به آسانی به روستا دسترسی داشته باشد، به این ترتیب که روستا در دره ای واقع شده است که اطراف آن را از سه جهت کوههای بلند احاطه کرده است و در بالای هر کوه سنگری ساخته شده بود و این سه سنگر به روستا احاطه کامل داشتند و روستا از لحاظ امنیتی همانند دژی محکم بود و به این سان دسترسی دزدان و راهزنان به روستا امری دشوار بود و به این ترتیب در زمانی که مردم از دست دزدان و راهزنان امنیت نداشتند، چنین مکان امنی جهت زیستن مناسب به نظر می رسید از این رو بنا به شواهد موجود، تمدنی به مراتب بزرگتر و با رونق بیشتری در آن مکان شکل گرفت که بعدها بنام اشتبین نامیده شد. بعدها به همین دلیل از دو روستای دیگر «هراس» و «جعفر آباد» به این روستا کوچ کردند و به رونق این روستا افزودند. از دلایل دیگری که منجر به مهاجرت به این روستا از روستاهای دیگر شد، این بود که چون روستاهای دیگر همگی از روستاهای ارامنه بودند و فقط این روستا دارای دین اسلام بود، و همچنین دارای منابع آب، طبیعت، زمین مناسب و آب و هوای مساعد تری بود و در ضمن هیچ ارباب یا حاکمی که مردم را استثمار کند در این روستا وجود نداشت و روستا از قدیم به صورت خرده مالکی اداره می شد و هرکسی می توانست مالک قطعه زمینی باشد و امرار معاش نماید.
در مورد وجه تسمیه روستا دو روایت موجود است:
الف- این روستا از ترکیب سه روستای همجوار به نامهای «هراس»، «جعفرآباد» و «سیاوشان» تشکیل شده و از این رو به «اوشتبین» مرکب از دو کلمه «اوش» به معنی عدد سه و «تبین» به معنی طایفه در زبان تاتی تشکیل شده است.
ب- چون روستا در میان سه کوه بلند واقع شده است، نام روستا از ترکیب دو کلمه «اوش» به معنی عدد سه و «بیین» به معنی میان گرفته شده است.
از مشاهیر این روستا می توان از مرحوم سید ابوالقاسم نباتی نام برد که از موقعیت والایی در ادبیات ترکی و فارسی  برخوردار است. او را می توان خلف راستین خواجه حافظ و عمرخیام دانست. او شاعری عارف و استادی ماهر است که هم تراز غزلیات حافظ و رباغیات خیام شعر سروده است. جمع اشعار به جای مانده از وی بیش از پنجاه هزار بیت است که نصف آن به ترکی و نصف دیگر آن به فارسی است. اشعار نباتی در قفقاز، آذربایجان، ترکیه و ایران طرفداران زیادی دارد و عاشیقها و خواننده ها از اشعار وی استفاده می کنند.

آثار تاریخی روستا:

کتابها و اسناد تاریخی:
یکی از آثار بسیار نفیس و با ارزشی که در روستا وجود دارد، کتاب «تاریخ نادری» است که با خطی بسیار زیبا نوشته شده است. این کتاب خطی در خود روستای اشتبین توسط «مشهدی محمدعلی» نوشته شده است. در انتهای کتاب موارد زیر نوشته شده است:
راقم الحروف اقل الطلاب الکرم و احقر
العباد العظام عبدالله و له عزت آداب مشهدی محمدعلی
اتمام کتاب تاریخ نادری در روز پنجشنبه فی ایام ماه جمادی الثانی سنه ۱۲۳۱
خطم مشوش است و پریشان چو زلف یار عیبم مکن که در شب هجران نوشته ام
این نوشته تا بماند یادگار من نمانم خط بماند یادگار
وجود چنین کتابی با چنین دست خطی در چنین مکان دورافتاده ای نشان دهنده وجود تمدنی به مراتب بزرگتر و با رونق تر از آنچه که اکنون وجود دارد، است.
نزد روستائیان تعدادی کتب خطی دیگری نیز نگهداری می شود که منسوب به حکیم نباتی هستند. اغلب این کتب متعلق به اوایل قرن سیزدهم هستند و نزد آقای علی شاهی نگهداری می شوند.
قبرستان:
قبرستان یکی از مکانهایی است که در هر جایی معمولا از قدمت بیشتری برخوردار است. این روستا نیز از این مساله مستثنی نیست. در قبرستان قدیمی روستای اشتبین به سنگ نوشته قبرهایی برخورد می کنیم که تاریخی حدود ۸۰۰ سال قبل را نشان می دهند.
البته لازم به ذکر است که اکثر این سنگ نوشته های تاریخی به علت عدم نگهداری و توجه در حال از بین رفتن است به طوری که تکه های شکسته غالب سنگها در قبرستان پراکنده می باشند.

ushtubin2

خانه های قدیمی:
از دیگر آثار تاریخی مهم سنگهای سردرخانه هاست که یکی متعلق به خانه آقای سرخای است که متن آن به شرح زیر است:
در بالا: امر ببناء هذا العمارت فی الدولت السلطان ابی السلطان شاه محمد خدا بنده خلد الله ملاکه الحق هدایت الله ابن المرحوم مولانا احمد الشیرزادی
کنگره راست محراب از پایین تا راس محراب:
ز در درآ و شبستان ما منور کن یا علی دماغ مجلس روحانیان معطر کن
به چشم و ابروی ساقی سپرده ام دل و جان یا علی
کناره چپ محراب از بالا به پایین:
بیا و بیا و تماشای طاق و منظر کن یا باقی
جز آستان توام در جهان پناهی نیست یا علی سر مرا به جز این در حواله گاهی نیست «حافظ»
سر محراب:
گشاده باد به دولت همیشه این درگاه به حق اشهد ان لا اله الا الله
گوشه راست و چپ محراب: یا الله یا الله
تاریخ سنگ بین سالهای ۹۸۶ و ۹۹۶ هجری قمری می باشد.
همچنین بالای این سردر لوح چوبی قرار دارد که در آن بعد از آیه «و ان یکاد» به سنه ۱۲۰۱ هجری قمری اشاره شده است.

یکی دیگر از این سنگهای سردر مربوط به خانه آقای سلمانزاده می باشد که در متن آن به سال ۹۷۷ هجری قمری و زمان سلطنت شاه طهماسب صفوی اشاره شده است.
متن این کتیبه به شرح زیر می باشد:
امر ببناء هذه البیت المبارک فی ایام دولة السلطان الاعظم الخاقان الاکرم سید السلاطین فی العالم السلطان ابن السلطان ابن السلطان ابوالمظفر شاه طهماسب بهدر خان خلد الله ملکه الخواجه آقا محمد بن خواجه بیگلر دزماری.۹۷۷

از دیگر آثار تاریخی مهم این روستا می توان به سنگرهای موجود در کوههای اطراف روستا، آسیابهای آبی روستا و سر ستونهای چوبی باقیمانده از مسجد قدیمی روستا اشاره کرد.
معماری ابنیه روستا:
خانه های روستایی بسیار عملکردی و بی تکلف می باشند. این روستا نیز از این خصیصه به دور نبوده اما با این وجود فضاهای مشخصی مانند آشپزخانه، دهلیز، طنبی یا «گوناق اتاقی»، «ال اتاقی» یا اتاق دم دستی و بالکن را دربرمی گیرد. در خانه های این روستا معمولا حیاط عملکرد خاصی ندارد و این دهلیز است که به عنوان فضای ارتباطی کار می کند. در اکثریت خانه ها یک درب پایین برای طبقه اول ساختمان موجود است که از آن برای عبور حیوانات استفاده می کنند و یک درب مستقیم به دهلیز باز می شود که در طبقه دوم قرار دارد.
در تیپ دوم خانه ها یک درب عمومی وجود دارد که از آن درب هم دامها و هم ساکنان خانه استفاده می کنند. بعد از ورود به صحن خانه، معمولا با یک پله به دهلیز طبقه بالا ارتباط پیدا کرده و از آنجا فضاهای خانه تقسیم می شوند.
معمولا در روستا به علت محدود بودن توان اقتصادی و علل دیگر، خانه ها را به صورت مختصر و کاملا عملکردی می سازنند و در این خانه ها اثری از تجملات و تزئینات زیاد دیده نمی شود.

عناصر معماری خاص:
از عناصر معماری خاص این روستا می توان «بالگون» یا همان بالکن و یا به گویش خود روستاییان «آرتیرما» را نام برد که فضایی بیرون آمده از بنا است و بر روی معابر قرار گرفته و بر اساس شرایط اقلیمی این منطقه مورد استفاده روستاییان قرار می گیرد.
این عنصر از دو جهت باعث آسایش بیشتر اهالی می شود: اول اینکه جلوی تابش زیاد آفتاب تیز تابستان را به درون اتاقها می گیرد و دوم اینکه فضای بادگیر و نسبتا خنکی است که در تابستان مورد استفاده قرار می گیرد.
از دیگر عناصر معماری خاص روستا فضایی بنام «بنه گاه» یا « بنا گاه» است و بنا به گفته روستاییان به دلایل امنیتی شکل گرفته است. این قسمت از بنا هیچ روزنه ای به خارج ندارد و فقط از قسمت انتهایی سقف نورگیری می کند. ارتفاع آن تقریبا برابر دوطبقه ساختمان است و چهار ستون چوبی که معمولا دارای سرستونهایی حکاکی شده هستند، سقف هرمی و چوبی آن را نگه می دارند. معمولا در زیر این سقف تنوری برای پخت نان وجود دارد.

ushtubin3

تزئینات:
نرده های زیبا، سرستونهای منقش، ارسی ها و پنجره ها همه از هنر و تمدن والای اهالی این روستا حکایت می کنند. تزئینات در شکل گیری معماری زیبای این روستا نقش بسیار مهمی ایفا کرده اند.

منبع: eachto.org






نظرات() 

بلوچ ها كیستند؟

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-02:06 ق.ظ

مردمشناسان از نگاه اندام، اندازة جمجمه، گونه و رنگ چشم و مو آنان را هندوایرانی می دانند. ایوانف ریشه و تبار بلوچ ها را ایرانی می داند اما نه به گونة ایرانی های خاوری و كُردها و كرزن بر پایة برآیند پژوهش زبانشناسان زبان بلوچ ها را از شاخة ایرانی زبان های هندواروپایی دانسته است. زبان بلوچی از گروه زبان های ایرانی باختری است و با زبان ایرانی میانه و پارتی خویشاوند است. خویشاوندی بلوچی با زبان های شمال باختری ایران می تواند راهی برای یافتن خاستگاه آنان باشد.

گیلان خواستگاه كوچ و بلوچ:
بلوچ ها و كوچ ها چگونه در كوهستان های كرمان پدیدار شدند؟ در فتوح البلدان بلاذری و تاریخ طبری كه در سده های دوم و سوم نگاشته شده اند به هنگام نگاشتن رویدادهای كرمان یادی از كوچ و بلوچ ها نمی رود. پس بی گمان آنان در آن زمان در كرمان نمی زیسته اند. كجا بوده اند؟ برخی در این تلاشند كه آنان را باشندة شمال خاوری ایران در مرز شمالی خراسان بدانند و می گویند كه آنان در برابر تازش هیاطله از سرزمین و زیستگاه خود گریخته و رو به جنوب نهاده اند و با تازش مغولان و تیمور به بلوچستان امروز آمده اند، كه نمی تواند راستینه ای در تاریخ باشد. 

بی گمان راه كوچ آنان از شمال باختری ایران به جنوب خاوری بوده است. تاریخنگار بلوچ جعفری می نویسد كه بلوچ ها از دو راه راهی جنوب خاوری شده اند یكی راهی كه از حلب در سوریه می آمد و دیگر راهی از كوهستان البرز.

سخن من بر سر راه دوم است. پژوهشگران بسیاری بلوچ را از باشندگان سرزمینی در جنوب باختری دریای خزر دانسته اند. 
هنوز در میان تالش ها ضرب المثلی هست كه می گوید « بلوچ مرز نمی شناسد» و شاید این از آن رو باشد كه به گاه همسایگیشان بارها مورد تازش بلوچ ها بوده اند. ضرب المثل دیگری میان تالش هاست بدین گونه كه « آرام آواز نخوان بلوچی بخوان » یعنی بلوچ با آوای بلند آواز می خواند. هیچ نشانی بر زیستن بلوچ ها در هزار سال پسین در كوهستان های باختر سپیدرود در مرز میان استان های گیلان و زنجان و آذربایجان خاوری نیست و بی گمان این ضرب المثل ها نشانی بر همسایگی آنان در روزگاران بسیار دور دارد.
گر كوچ را بدانگونه كه امروز در گیلكی كوچك معنی دارد كوچك بپنداریم در برابر آن بلوچ در زبان مردم كوه نشین گیلان معنی تنومندی دارد مانند « بلوچه گو » كه به معنی گاو تنومند است و براین پایه می توان پنداشت كه بلوچ های باشندة آن زمان گیلان تنمومند بوده اند و كوچ ریز اندام. ضرب المثلی در گیلكی هست بدین گونه كه « بلوچ دونه او جور جورون چه خبره » یعنی بلوچ می داند كه آن بالا بالاها چه خبر است كه نشان بر بلندی اندام یا بركوه نشینی بلوچ دارد و ضرب المثل « بلوچی سپر نِخّی » یعنی لوچ سپر نمی خواهد كه شاید نشان بر پردلی بلوچ در جنگ داشته باشد. 

هنوز در میان بلوچ ها برای نام بردن از گروه های گوناگون مردم پسوند « زای » به كار می رود كه همسان واژة « زّی » گیلكی به معنی فرزند و زاده است و زای بلوچی نیز همین معنی را دارد.
افتخارات بلوچستان برای ایران:

كوروش ، بنیانگذار  هخامنشی در ایران آنها را تشویق كرد تا در ایالات شمالی ایران در نواحی همجوار دریای سیاه یعنی در كردستان ، ارمنستان و گیلان ساكن شوند، بلوچ ها مدت یك هزار سال در این مناطق كوهستانی اقامت داشتند ، دست به سلاح بردند و به عنوان نخبگان سپاه هخامنشی و ساسانی خدمت كردند. به نوشته محمد سردار خان در عهد هخامنشیان ، كیانیان و ساسانیان، بلوچ ها ستون فقرات نیروهای نظامی پادشاهان باستانی ایران بودند. در اواخر عهد ساسانی و مقارن ظهور اسلام ، بلوچ ها از شمال و شمال غرب به جنوب ایران در كرمان مهاجرت كردند و تا حمله مغول در آنجا اقامت داشتند و پس از آن باردیگر به جانب شرق هجرت كرده و در مناطق كنونی ساكن شدند. قدیمی ترین منبعی كه در آنجا اقامت داشتند و پس از آن باردیگر به جانب شرق هجرت كرده و در مناطق كنونی ساكن شدند . قدیمی ترین منبعی كه در آن واژه بلوچ اشاره شده ، شاهنامه فردوسی اثر حماسی ـ ملی ایران است كه در قرن دهم میلادی ـ چهارم هجری ـ به نظم درآمد . فردوسی جنگجویان بلوچ را به شجاعت و مردانگی ستوده است

سابقه تمدن انسانى در بلوچستان
به عقیده دانشمندان براى یافتن پناهگاههاى انسان «پالئولیتیك» باید در مثلث شیراز، مشهد، زاهدان و بخصوص در ناحیه بم و كوه آتشفشانى تفتان در بلوچستان به جستجو و بررسى پرداخت. 

در گذشته‏ ها پیوسته یك ارتباط واقعى بین تمدنهاى انسانى وجود داشته است. وجود آثار تمدنهاى باستانى در كنار رودهاى بزرگ مانند: فرات، كارون، دجله، نیل، سند و هیرمند ناشى از همین ارتباط است. رودهاى بمپور، سرباز، ماشكیل و لادیز در بلوچستان نیز از نواحى زیست ساكنان اولیه فلات ایران بوده است.

امروزه آن تصور كه بلوچستان در نتیجه معجزه و بصورت افسانه‏اى در كره زمین سر در آورده، كم رنگ شده است چون با تحقیقات چندساله باستان شناسان سابقه مدنیت در این سرزمین آشكار شده است. زیرا از ظروف سفالى بدست آمده در نواحى بمپور، خوراب و ... در بلوچستان كه مربوط به حجر مى‏باشند، وجود تمدن اولیه در این سرزمین روشن مى‏شود.

بنابه عقیده غالب باستان شناسان تمدن بلوچستان واسطه‏اى بین دو تمدن بزرگ سومر در غرب و هند در شرق بوده است. و نه تنها از آنها تأثیر پذیرفته است بلكه بر آنها تأثیر نیز گذاشته است. بلوچستان و ایران هر زمان كه توسط بیگانگان مورد هجوم واقع شده، دچار تفرقه و تجزیه شده است اما وحدت سیاسى فلات ایران و اندیشه وحدت ملى به عنوان عواملى بوده‏ اند كه نفوذ نیروهاى خارجى را به تحلیل برده ‏اند. 
بلوچستان قبل از اسلام:
بنا بر روایاتی بلوچ ها پیش از اسلام پیرو مذهب زرتشت بودند ، ولی از سال 24 هـ.ق كه در زمان ظهور اسلام و حمله اعراب به دین اسلام گرویدند.، مردم بلوچستان به دین اسلام گرویده و همگی مذهب تسنن حنفی دارند ، به استثنای تعداد كمی شیعه كه در بزمان و دلگان سكونت دارند. در مورد پراكندگی سكونت بلوچ ها باید گفت بلوچستان به طور كلی بین ایران ، پاكستان و افغانستان تقسیم شده است .

مكا:

در كتیبه های داریوش هخامنشی مكا قومی غیر پارس بودند و چهاردهمین ساتراپی هخامنشی به شمار می امدند. مكاها یا همان بلوچها در مكانی به اسم مكران كه همان بلوچستان هست می زیستند. مادها و مكاهاوسكاهاو... اقوام غیر پارس اما اریایی بودند.

واژه بلوچ و معنای ان از دیدگاه مورخان:

بیشترینة باشندگان بلوچستان بلوچ ها هستند. هرتسفلد نام بلوچ را برگرفته از رویة مادی واژة « برازاـ واچیا » BRAZA- VACHIYA ( فریاد بلند) كه در زبان پارسی باستان نیز بدین گونه است، می داند و مُكلِر آن را برگرفته از واژة گدروسیا GEDROSIA در زبان یونانی كهن

بلیو نام بلوچ را برگرفته از واژة « بالااِچا »BALAECH A دانسته و گیلبرتسن آن را برآمده از واژة سانسكریت « مالِچا » MALECHA به معنی دون دین می داند

جعفری واژة بلوچ را برآمده از به هم پیوستن دو واژة « پّهل » ( پهلوان ) فارسی و « اوچ » ( بلند ) سنسكریت به معنی پهلوان بُرز و بلند بالا دانسته و نوشته كه جت ها كه در زمان ساسانیان به بلوچستان آمدند و باشندة این دیار شدند آن گاه كه تازه از راه رسیدگانی بلند بالاتر از خود را دیدند آنان را بلوچ نامیدند

راولینسن نام بلوچ را دگرگون گشتة نام بلوص شاه بابل دانسته و سایكس می نویسد كه این گروه چون در سرزمین كوسان در خاور كرمان می زیستند كوسی و كوشی نامیده شدند و كوش و بلوص پس تر به گونة كوچ و بلوچ در آمد.

در برهان قاطع بلوچ « تاج خروس » دانسته شده و اعتمادالسلطنه در مراه البلدان نوشته كه چون مردم بلوچ لخت به دنیا آمدند و توان پوشاندن خود را نداشتند به بّلُخت شهره شدند و بّلُخت پس تر به رویة بلوچ در آمد.

از آن چه كه آمد در می یابیم كه بلوچ ها باشندگان بلوچستان امروز نبوده اند و به گمان پیرامون سال های پسین دوران فرمانروایی ساسانیان و سده های آغازین اسلامی پا بر این دیار نهاده اند. از آن روست كه باید ریشة نژادی آنان را جُست و سرزمینی را كه آنان از آن به راه افتاده و به سرزمین امروزی خود آمده اند یافت.






نظرات() 

هخامنشیان قومی بیگانه از استپ های جنوبی روسیه! 1

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-02:05 ق.ظ


در ابتدا به بررسی خاستگاه هخامنشیان  بوسیله بررسی  آثار دانشمندان و محققان غربی و ایرانی میپردازیم ...

اطلاق نام ایرانی یا پارسی به یک قوم مهاجر دلیل بر یکی بودن نژاد ایرانیان با هخامنشیان نیست ، چون دیگر اکنون بخوبی میدانیم که مردم ایران و ساکنین اصلی ایران حداقل هفت هزار سال پیش از هخامنشیان دارای فرهنگ و هنر و صنعت خاص خود بوده اند  در حالی که تقریبا همه محققان و دانشمندانی که از آنها نقل قول میکنم ، مهاجرت این قوم بیگانه را از هزار سال پیش از میلاد دانسته اند ...

 " چنین نیست که این نام ها – پرسوا و مادای – به مفاهیم نژادی و قومی به کار رفته باشد  بل که بیشتر تصور می رود که این اسامی به محوطه هایی که قبایل مذکور در آنها از نیمه قرن نهم ق.م سکونت داشته اند اطلاق شده است " (گیرشمن – ایران از آغاز تا اسلام – ص 78)

  بطور خلاصه نظر چندین محقق و دانشمند رادرباره خاستگاه هخامنشیان  می خوانیم...

" از نظر ما تمامی اقوام کوچ نشین که آسیای جنوب غربی را مورد هجوم قرار داده اند همواره ازدروازه میان دریای خزر و فلات پامیر وارد شده اند و مسیر کوههای قفقاز که تنها بر مبنای یک گواه بسیار مشکوک هرودوت مبنی بر هجوم سکاها به سرزمین ماد مورد استناد قرار میگیرد به کلی منتفی است . هرچند می پذیریم که کوچ نشینان استپ های ولگا و دن در طول تاریخ بارها سرزمین های قفقاز را مورد تاخت و تاز قرار دادند... " (توین بی – تاریخ تمدن – جلد 7 – ص 606 )

 " چنین مینماید که آریاییها به سرزمین پرفرهنگ بین النهرین از کوهستان های شرقی آمده اند .اما آشکار نیست که ایشان از کدام سوی شمال به فلات ایران راه یافته اند از قفقاز آمده اند یااز آسیای میانه یا از هر دو ، ولی محتمل است ایشان از راه اخیر آمده باشند "(ریچارد .ن. فرای – میراث باستانی ایران – ص 37 )

 " اخیرا برخی دانشمندان عنوان کرده اند که سرزمین اصلی ایرانیان در آسیای میانه واقع شده که از آنجا برخی از قبایل بین قرون نهم و هشتم ق.م  وارد فلات ایران شدند . ولی هنوز عده ای هستند که معتقدند آنها از طریق قفقاز از استپ های جنوب روسیه آمده اند ."( م . آ. دندامایف- تاریخ تمدن آسیای مرکزی – جلد دوم ص 17 )

 " اکنون بیشتر محققان و دانشمندان نظریه کایلر یانگ ( CAH IV 4 ch.1) را پذیرفته اند که ایرانیان در آغاز رمه دارانی بودند که در طول دوره طولانی از آسیای میانه به ایران کوچ کردند "(املی کورت – هخامنشیان – ص 27 )

 "پارسیان که از خویشاوندان نژادی مادها به شما رمیرفتند و خود را آریایی مینامیدند در آغاز هزاره یکم پیش از میلاد به ایران آمدند و در پایان سده هشتم ق.م در پارس امروزی ساکن شدند " ( شاپورشهبازی – کورش بزرگ – ص 28

نظر تورات در مورد خاستگاه هخامنشیان و نابود کنندگان بابل :

 " این سخنانیست که خداوند علیه بابل و مردم آن به من فرمود : به همه قوم ها اعلام کنید که بابل ویران خواهد شد ! بت مردوک و سایر بت های بابل سرافکنده و رسوا خواهند شد ! زیرا قومی از شمال بر بابل هجوم خواهند آورد . و آنرا ویران خواهند کرد ..."(عهد عتیق –ارمیا – 40-21 : 50:)

 " من لشکر بزرگی از قوم های نیرومند شمال را برخواهم انگیخت تا بر بابل هجوم آورند و نابودش کنند ....از سرزمینی دور دست به جنگ بابل بیایید ، انبارهای غله اش را خالی کنید خانه هایش را ویران سازید و همه جا را با خاک یکسان کنید ...بنگرید ! سپاهی بزرگ از طرف شمال می آید ! ...

آنها سلاح های خود را برداشته و برای کشتار آماده اند ، ایشان سنگ دلند و به کسی رحم نمی کنند

 فریاد آنان مانند خروش دریاست ، ای بابل ایشان سوار بر اسب به تاخت به جنگ تو می آیند "

(عهد عتیق – ارمیا – 42-41  -  10- 9-  3-1  : 50 )

 "ای بابل ، ای کوه مستحکم ، ای ویران کننده جهان ، اینک من دشمن توام ! ...از تو چیزی جز یک تپه خاکستر باقی نخاوهم گذارد ...شیپور جنگ بنوازید .به سپاهیان آرارات ، اشکناز و میتی بگویید حمله کنند . فرماندهی تعیین کنید تا دستور حمله بدهد ، اسبان زیاد فراهم کنید " ( عهد عتیق – ارمیا – 27-25 : 51 )

 میدانیم که آرارات در مرزهای استپ های روسیه با سرزمینهای جنوب است ...از میتی ها اطلاع دقیق در دست نیست ...اما اشکنازی ها را بخوبی میشناسیم ...

"اشکناز :... آن شهریست که در کنار بحراسود واقع شده است ، ملاحظه در متی و مهاجرین از این جا و آنجا به اروپا رفته ، سبب اسم اسکاندیناویا شدند ..."( هاکس – قاموس کتاب مقدس – صفحه 72 )


گل نبشته بابلی کورش ( منشور کورش ):

 13 – او ، سرزمین " گوتیان " و تمامی سپاهیان "مند" را به فرمانبرداری از او (کورش) واداشت . او (واداشت تا) "سیاه سران " به دست کورش شکست داده شوند . " ( عبدالمجید ارفعی – فرمان کورش بزرگ – ص 17 )

 اما این گوتیان که حامی کورش بودند چه کسانی بودند ؟؟

 " گوتی : از اسناد موجود پیداست که گوتیان مردمی وحشی و سختدل بودند و ولایت اباد بین النهرین را غرقه خون و طعمه آتش کردند . هجوم طوایف گوتی نخستین هجومی است که تاریخ آسیای غربی قدیم ذکر آن را باقی گذاشته است ...در آثار قدیم بابل کنیزکان گوتی نژاد را ستوده اند و آن ها را مامورتی خوانده اند که به معنی صاحب بشره یا موی روشن است و از این حیث با زنان سومری و اکدی تفاوت بسیار داشته اند ...از تحقیق در این اسما ء استنباط میشود که گوتیان سامی نژاد نبوده اند و از مقایسه با سایر آثار میتوان گفت کهگوتیان از طوایف آدریاتیک بوده اند "( دهخدا – لغتنامه – ذیل واژه گوتی)

 اینجا میتوان حامیان کورش را بخوبی شناخت و دید که نه تنها خود کورش  بل که لشکر او و حامیانش هم دارای موی بور و روشن بوده اند و از این رو دشمنانش را براحتی " سیاه سر " نامیده ...

مهاجرت یک قوم از شمال( نوار توحش) : مهاجرت ویرانگر و مخرب :

 آیا مهاجرت یک قوم از شمال به جنوب میتواند " تمدن ساز " باشد ؟

یافته های باستان شناسی به ما نشان میدهد که تقریبا تمام مراکز باستانی تمدن در یک شاهراه 25 درجه ای در نیمکره شمالی قرار گرفته اند ...

نواری از ده تا 35 درجه ی عرض شمالی  ...

به خوبی نشان میدهد که انسانها از قدیم ترین ایام به ترین اعتدال جغرافیایی را برای سکونت، در این عرضها یافته اند ...میتوان در این عرض تمدنهای بسیاری را بخوبی دید :

تمدنهای کهن آسیای جنوب شرقی ،تمدن بزرگ هند ، تمدن کهن چین  ، تمدن باکتریا ، سغدیان ، سکاها ، نجد ایران : پارت ها ، هیرکانیان ، زابلی ها ، سیستانی ها ، بلوچ ها ، رخجی ها ، تمدن کرمان ، تمدن مکران ، انشان ، شوش ، ایلام ، کادوسی ها ، تمدن مارلیک ، ارارتوها ،و آنگاه تمدن درخشان بین النهرین : بابل ، اکد ، آشور ، سومر ، اور ، تمدن ارمنی ها ، لیدیه ای ها ، اتروسک و ایبری ،تمدنهای درخشان شمال افریقا ، کارتاژها ، اسپارت ها ، بربرها ،و حتی تمدنهای حیرت انگیز ، آزتک ها ، اینکاها و مایا ها در امریکای مرکزی که مجموعه تمدنهای شناخته شده باستان اند و همگی از این شاهراه میگذرند ...

 نوار توحش :

نواری در شمال نوار تمدن ...

گروه ها و تجمع های اندک انسانی در این نوار به علت بی حاصلی و ناباروری اقلیم آن در حداقل تمرکز هم نیازمند مهاجرت بوده اند ...ساکنین اندک این نوار بدلیل همسازی با طبیعت خشن ، روحیه ای جنگنده و جسمی توانمند داشته اند ، در این نوار به فرهنگ شکل گرفته و شناخته شده ای بر نمیخوریم ، تنها جهت مهاجرت اقوام ساکن این نوار شمال به جنوب است که مشخصه ویژه آن تجاوز و تخریب است ...

 نگاهی به آثار شناخته شده ی هجوم وایکینگ ها ، فرانک ها ، گل ها ، هانس ها ، توتون ها ، هون ها ، مهاجمین اسلاو و استپ های شمالی ، بلغارها ، ترکها ، تاتارها ، و مغولها ، که همگی از عرض بالاتر ازنوار تمدن برخاسته اند به خوبی نشان میدهد که مهاجمین شمال نه تنها نمی توانسته اند موجب پیدایی تمدن شوند بل که به عکس موجب رشد طبیعی و موزون تمدنهای جنوب شده اند ...

اشتباه و سهل انگاری در پارسی و ایرانی معرفی کردن هخامنشیان :

داریوش در سنگ نبشته بیستون از تسلط بر پارسی ها سخن میگوید و هیئت پارسی در نگاره های درگاه جنوبی تالار صد ستون و هم نگاره ی آرامگاه نقش رستم ، چون سایر ملل مغلوب ، تخت خشایارشا و داریوش را بر شانه حمل میکنند و داریوش به پارس و انشان به چشم یکی از ایالات مفتوحه و نه سرزمین خویش نگاه میکند ..

داریوش در کتیبه بیستون ، خانواده اش را از پارسها و مادها جدا میداند :

" داریوش شاه میگوید : کسی از پارس یا ماد یا از خاندان ما پیدا نشد که این پادشاهی را از مغ گئومات بستاند "






نظرات() 

سیادت شیخ العارفین سید صفی الدین اردبیلی 1

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-02:03 ق.ظ

 

دکتر سید سلمان صفوی

 

مقدمه:

حضرت شیخ العارفین سید صفی الدین اردبیلی مهم ‌ترین عارف مجاهد در ایران و جهان اسلام است که نقش اجتماعی ماندگاری ایجاد کرد. شیخ صفی الدین در سال ۶۵۰ ه. ق. تقریباً بیست و نه سال یا کمی بیشتر پس از ویران شدن  شهر اردبیل توسط مغول ها متولّد شد و بعدها با عنوان شیخ العارفین سیدصفی الدین اردبیلی  مورد احترام همگان قرار گرفت. این عارف مجاهد و تمدن ساز جهان اسلام که نسبش به حضرت حمزه بن امام موسی کاظم (ع) و سلسله مشایخی او به حضرت سلطان امام علی بن موسی الرضا (ع) می رسد بنیان گذار ایران پس از اسلام است.

ذکر سیادت شیخ صفی الدین در صفوه الصفا:

ابن بزاز در صفوه الصفا یکی از کهن ترین منابع درباره شیخ صفی الدین، تالیف قرن هشتم و ماقبل حکومت صفویه، در ذکر نسب شیخ قدّس سرّهمی نویسد:“شیخ صفى الدین  اسحاق ابن الشیخ امین الدین جبرئیل ابن الصالح ابنقطب الدّین ابو بکر[۱]   ابن صلاح الدین رشید ابن محمد الحافظ لکلام الله ابن عواض  ابن پیروز[۲] الکردى السنجانى، رحمه الله علیهم پیروز شاه زرین کلاه ابن محمد شرفشاه ابن محمد ابن حسن ابن محمد ابن ابراهیم ابن جعفر ابن محمد اسماعیل ابن محمد ابن احمد اعرابى ابن ابومحمد القاسم ابن ابوالقاسم حمزه ابن الامام الهمام موسى الکاظم ابن امام جعفر الصادق ابن امام محمد الباقر ابن امام زین العابدین على ابن امام سیدالشهدا ابى عبدالله الحسین ابن امیرالمؤمنین و امام المتقین على ابن ابى طالب صلوات‌ الله‌علیهم اجمعین.*

حکایت*: سلطان المشایخ فى العالمین شیخ صدرالدین ادام الله برکاته فرمود شیخ قدّس اللّه سرّه فرمود که: “در نسب ما سیادت هست.” لیکن سؤال نکردم که علوى یا شریف و همچنان مشتبه بماند.

فهم من بین اصناف الانام             کرام من کرام من کرام

رتبت عالى‌نسب داریم ما     نسبت فخر عرب داریم ما

نسب شیخ:

حکایت: و چون نسبت پیروز با کرد رفت[۳]  ، صورت حال آن‌چنان بود که در وقتى که [ ٧  الف] لشکر کرد با پادشاهى که از فرزندان شیخ ارباب الطریقه ابراهیم ادهم بود، رحمه الله علیه از طرف سنجار خروج کردند و آذربایجان را به کلى بگشادند و بگرفتند و سکّان ناحیت موغان همه مغان بودند و مردم ارّان[i] و الیوان و داربوم تمامت کافر بودند، چون استیلاى این عسکر السّلام[۴] بر این اقلام شد، این مواضع را تعلیم دین اسلام کردند و در مسلمانى آوردند.

علم و رایت دین پیدا شد     عالم از زینت او زیبا شد

و چون تسخیر این نواحى میسر شد، ولایت اردبیل و توابع آن بر پیروز[۵]مقرر داشتند. و این پیروز مشهور بود به زرین کلاه و این پیروز مردى متمول و صاحب ثروت و مکنت بود و از صامت و ناطق حظى وافر داشت و به سبب کثرت مواشى خود و حواشى که داشت کنار بیشه گیلان مقامى – که آن را رنگین خوانند که معلّف قوى است – اختیار کرده، مدت حیات خود آنجا بود و از فواضل اموال و جود او فقرا و عوام خلق محتظى مى‌بودند تا داعى حق را اجابت کرد و به عالم آخرت رفت، رحمه الله علیه.

دست اجلش به بزم ایّام کشید     جامى که به ناکام ببایست، چشید

و ازآنجا فرزند وى، عواض[۶] ، به دیه اسفرنجان رحلت کرد که از دیه هاى[۷] اردبیل است، و مدت حیات آنجا بود تا به رحمت [حق] رسید، رحمه الله علیه.[۸] بعد از او فرزند او محمد حافظ را حال چنان بود که در هفت سالگى مفقود شد و چندان که تفحّص کردند اثرش پیدا نشد. عاقبت بر حسب عزاى وى یأس کلى حاصل شد، تا هفت سال برآمد. بعد از هفت سال ناگاه محمّد را دیدند بر در خانه ایستاده و جامۀ عنابى پوشیده و کلاهى که رسم آن زمان بود بر سر و دستار سفید بر سر آن بسته و مصحف کلام حمایل گردن کرده. مردم چون وى را دیدند تعجب کردند و از قدم وى بشاشت نمودند. عاقبت سبب غیبت او پرسیدند، گفت که: “مرا جن[۹] برده بود. در این مدت هفت سال مرا قرآن یاد دادند و واجبات علوم از فرائض و سنن تعلیم کردند.” بعد از آن در تقوى و تدین و ورع و تشرع غایت کمال داشت و همچنان وظیفۀ تدین مى‌ورزید تا به رحمت حق رسید، رحمه الله علیه.

از منزل آب و گل فروبست     رخت خود و با بهشت پیوست

و بعد از او فرزند وى محمد صلاح الدین رشید رحمه الله علیه، [۱۰]طریقۀ دهقنت و زراعت پیش گرفت و به کسب ید مشغول مى‌بود و از جمال و حسن ظاهرى بهره‌اى وافر داشت و اقامت در دیهکلخوران[ii]مى‌کرد – که مولد شیخ قدس سره است. و بعد از او فرزند وى قطب الدین[۱۱] در کلخوران مى‌بود تا هجوم لشگر گرجى و استیلاى ایشان بر اردبیل شد و قتل و نهب و تاراج بر مسلمانان و اهل این دیار مستولى شد و چندین هزار مسلمان را شهید کردند.

در عالم حادثات برقى بفروخت     چندین دل و جان اهل اسلام بسوخت

قطب الدین ابو بکر را فرزندى امین الدین جبرئیل نام شده بود[۱۲] و هنوز طفل یک ‌ماهه بود و از بیم گرجیان ابادهم الله با اهل و عیال خود در شهر اردبیل گریخت و اهل و عیال خود را در زیرزمینى پنهان کرد. جوانى از خویشان ایشان در آن خانه بالاى زیرزمینى استاده بود، که ناگاه یکى از گرجیان در آن خانه آمد و با آن جوان به حرب درآویخت و همدیگر را بگرفتند. جوان غالب شد و گرجى را بینداخت و به شمشیر وى سرش ببرید. گرجى در آن حالت که مغلوب شده بود فریادى عظیم بکرد. جماعت غلبه از گرجیان آواز فریاد او شنیدند. در پى آن فریاد قصد آن خانه کردند. چون جوان محس آمدن ایشان شد، ترسید که اگر گرجیان در آیند و مردم زیرزمین را ببینند، بدیشان آسیبى رسانند. یک کندو در آن خانه بود. جوان جهد کرد و آن کندو را بر موضع در آن زیرزمین انداخت، چنان که راه زیرزمین پوشیده شد. گرجیان در رسیدند و آن جوان را یافتند و گرجى کشته را دیدند. آن جوان را گرفتند و شهید کردند، درجۀ غزا و مرتبۀ شهادت یافت رحمه الله علیه.  

از ضربت تیغ شربت رحمت حق     نوشید به ذوق آن شهید مطلق

اتفاقا آن زیرزمین سخت مضیق بود، چنان که از عورات و اطفال پر شده بود و از براى قطب الدین ابوبکر در آنجا جاى نبود. ازآنجا برفت که از براى خود مهربى[۱۳] پیدا کند، که چنانش بگرفتند و بر پاى نشاندند که شهیدش کنند و شمشیرى بر گردنش زدند و او بیفتاد، امّا بر حسب تقدیر “قضاء اللّه و قدره” بعضى از گردنش بریده شده بود، لیکن اوداجش را آسیبى نرسیده بود و بر موجب “وَ مٰا کٰانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلاّٰ بِإِذْنِ اَللّٰهِ کِتٰاباً مُؤَجَّلاً”[۱۴] حیاتش باقى بود، همچنان در میان قتلى تا به شب در خاک و خون افتاده بود و کس را بر حال او اطلاع نبود. شبانه از اوباش ناس که به سبب سلب قتلى مى‌کردند تا رخت و آلات ایشان ببرند، در میان کشتگان مى‌گردیدند. نالۀ قطب الدین ابوبکر شنیدند. پیش وى رفتند. وى را زنده یافتند. احوال پرسیدند گفت که: “حلقوم و اوداج درست و بریده نشده.” از میان او دستارى از کتان که در میان داشت بگشادند و گردن قطب الدین ابو بکر را بدان به احتیاط بستند و زیربغل بند کردند. او برخاست و عزم آن زیرزمین کردند که پیش اهل و عیال رود. و در آن شب که راه مى‌رفت بر در مسجدى طفلى را دید که مى‌گریست. توهـم کرد که فرزند وى امین الدّین جبرئیل باشد که گرجیان اهل و عیال او را دیده باشند و ضررى رسانیده، جگرش از براى جگرپاره‌اش پاره ‌پاره شد. چون نیک تأمل کرد، شخصى دیگر بود غیر او. شکر کرد.

از شکر شکر به طوطى نطق بداد     لفظ شکرین به شکر ایزد بگشاد

و بدان زیر زمین آمد و اهل و عیال خود را به سلامت یافت و احوال خود باز گفت، و از براى او جا کردند و او نیز در آنجا رفت، تا انجلاى این بلّیت شد که “البلیّه اذا تناهت انتهت”. و مردم متفرق جمع شدند و حق تعالى ایشان را در آنجا نگاهداشت و به سلامت ماندند. چون در صلب امین الدین جبرئیل قطرۀ علوق این قطب زمان به امانت بود؛

حمــــى الله ارباب السّتــــور لأنّـــه     وراء ستـــور لا محــاله یظــــــهر[۱۵]

در چشمۀ صلب او چونان دریا بود     ایزد به هزار گونه حفظش فرمود

و قطب الدّین ابو بکر تا مدت ولادت و طفولیت شیخ، قدّس الله سرّه باقى بود و قدّس سرّه مى‌فرمود: چون قطب الدین ابوبکر مرا بر گردن گرفتى، مقدار چهار انگشت بر گردن او در موضع زخم شمشیر نهادمى که گرجیان بر وى زده بودند. و قطب الدین رحمه اللّه علیه در وظایف تقوى و ورع به هرچه امکان بودى قیام مى‌نمودى و به قدر استطاعت تمام بر طاعت قیام مى‌نمودى. و بعد از او فرزند او امین الدین جبرئیل رحمه الله علیه مردى بود متدین متشرع و متورع و مرید مولانا امام ربانى خواجه کمال الدین عربشاه اردبیلى[۱۶] بود رحمه الله علیه که او مرد صاحب‌ قدم و صاحب ‌ولایت بود و امین الدین جبرئیل بر زراعت مشغول بودى و متمول بود و سخاوت عظیم داشت.

کریم سلیم للکرام مهذب     سریع العطایا عند کل سؤال

و قطعا با مردم اخلاط اختلاط نمى‌کرد و پیوسته خاموش و به عبادت مشغول مى‌بود و وى را با ابناى جمال بارقى – که دیهى است از قراى اردبیل – پیوند اتفاق افتاده. از عمر بارقى دخترى که مستورۀ خدر عصمت بود دولتى نام – که دولتى تمام داشت در نکاح آورد. *

در پردۀ عصمت آرمیــده     در عصمت محض آفریده

آن معدن پاک گوهـر پاک     وان رابعۀ بنات افـــــلاک

و او مستوره‌اى بود عابدۀ زاهدۀ متقیۀ صائمه الدهر که ابدا بروزه و همیشه قائمه اللیل مى‌بودى. هر دُرِّ شهى که آن خطرناک بود شک نیست که اصلش صدف پاک بود[iii]

تفاوت شیخ و سید:

شیخ اشاره به لقب رهبری معنوی در عرفان و تصوف اسلامی دارد و سید اشاره به سلسله نسبی دارد. کسروی نیز می گوید: قبل از شیخ صفی الدین، سادات صوفی و غیرصوفی را با القابی چون شیخ، امیر و شاه می خواندند.(کسروی، شیخ صفی و تبارش، ص ۵۴). سیادت از جمله مسائل مسلم و مهم هویتی شیخ صفی الدین است. سیادت شیخ که در کتب متعددی به آن اشاره شده بدین معناست که نَسَب شیخ صفی الدین به حضرت حمزه پسر امام موسی کاظم، حضرت علی و پیامبر اسلام صلوات الله و سلام الله علیهم اجمعین می رسد. شیخ صفی الدین اردبیلی یک شیخ علوی است که طریقت او را “طریقت علوی” هم خوانده اند. در کتاب عمده الطالبدر شرح حال فرزندان امام علی (ع) نام بزرگانی وجود دارد که با وجود سیادت به لقب ( شیخ (و نـه (سید) معروف بودند. اسامی تعدادی از این بزرگواران بدین قرار است: شیخ ابوالحسن علی بن محمد عمری معروف به شیخ عمری،  شیخ نقیب تاج الدین محمد بن معیه حسنی، شیخ شمس الدین فخار بن معد بن فخار موسوی. در نسب نامه شیخ صفی الدین دو نام با لقب شاه دیده می شوند: فیروز شاه جد ششم و شرف شاه جد هشتم شیخ.  شاه لقب عامی بود که درویشان و صوفیان به مراد، مرشد و پیر خود می دادند که نسبشان به سیادت می رسید. بدون شک از این لقب به معنای سروری، برتری و ممتاز بودن نیز استفاده می شده مانند شاه نعمت الله ولی و شاه قاسم انوار.

نسخه خطی سند سیادت شیخ در کتابخانه ملی بریتانیا:

یک سند بسیار موثق در مورد سیادت صفویان نمودارهای شجره ای سیادت آنهاست که چند دهه قبل از تشکیل حکومت صفوی در نجف اشرف بین خانواده های سادات و د یگر طبقات مردم وجود داشته و مورد پذیرش بوده است. طبق یکی از این نمودارها شجره صفویه تحت عنوان “ذکر نسب مشایخ اردویل” به امام موسی  کاظم (ع) می رسد که توسط شخصی شیعه مذهب به نام علی بن قاسم بن حمزه بن علی بن محسن حسین موسوی نجفی – که هیچ نزدیکی و خویشاوندی با صفویان نداشته – در یک نسخه خطی نگاشته شده است. در زمان نگارش این شجره نامه شیخ حیدر پدر شاه اسماعیل مؤسس سلسله صفویه ۵ ساله بوده است. این نسخه خطی با شماره  ۹،۱۴۰۶  الف در کتابخانه ملی بریتانیا در لندن نگهداری می شود. دکتر کازوئو موریموتو در سپتامبر ۲۰۱۰  با بررسی این نسخه، نمودار شجره ای ذکرشده را در مقاله ای در مجله  Iranian Studies معرفی کرد. در مورد سیادت شیخ صفی الدین مقاله علمی آقایان حیدری و بیدهندی در مجله علمی “تاریخ در آئینه پژوهش”، تابستان ۱۳۹۰ تحت “عنوان نگاهی به موضوع سیادت شیخ صفی الدین” قابل توجه و تعمق است.

مخالفت کسروی با تشیع و تحریف تاریخ:

احمد کسروی از غرب گرایان و مؤسس فرقه ضاله “پاک دینی”[iv] با انگیزه مخالفت با تشیع و روحانیت، از آن جهت که صفویه در تثبیت تشیع در ایران نقش اصلی داشتند، برای نخستین بار در تاریخ سیادت آنها را انکار کرد. پس از او نیز برخی از افراد که نظر مساعدی نسبت به روحانیت و تشیع رسمی نداشتند، با تکرار نسنجیده ادعای باطل و غیرعلمی او ادعا کردند حکومت صفویه کتب تاریخی را تحریف کرده اند، در حالی که صفوه الصفا قدیمی ترین کتاب (۷۵۹) درباره صفویه قبل از حکومث صفویه نگارش یافته است. این مناقشات از زمان احمد کسروی شکل گرفت. کسروی مخالف شدید تشیع بود و بر این باور بود که با تخریب اساس تشیع در ایران یعنی شیخ صفی الدین، می توان تشیع را از میان برداشت. کسروی به باطل ادعا داشت تشیع ساخته خاندان صفویه و کاری قومی – ایرانی است که ربطی به اسلام و پیامبر (ص) ندارد. این ادعا با بدیهیات تاریخ اسلام و تعالیم قرآن کریم و سنت رسول خدا (ص) در تضاد است.

اسناد تاریخی قبل از حکومت صفویه:

بر اساس اسناد تاریخی موجود پادشاهانی چون شیروان شاه و یعقوب آق قویونلو سال ها قبل از تشکیل حکومت صفوی و احتمال ادعایی دست کاری در متون تاریخی، اصل سیادت فرزندان شیخ صفی الدین را پذیرفته بودند. سلاطینی از قبیل بایزید عثمانی، شاه سلیمان عثمانی و عبیدالله خان ازبک نیز با وجود جنگ های متعدد با آنها به سیادت پادشاهان صفوی و پدرانشان اعتقاد داشتند. با وجود این اسناد معتبر تاریخی، کسروی پس از گذشت پنج قرن مغرضانه این سیادت را رد کرد و برخی از نویسندگان نیز بدون بررسی تحت تاثیر او ادعاهای نادرست او را پذیرفتند. منبع این افراد کسروی بود و منبع موثق دیگری نداشتند. در منابع کهن چنین ادعایی وجود ندارد، بلکه در آن منابع نیز بر سیادت شیخ تأکید شده است. روضات الجنات نیز شیخ صفی الدین را علوی می خواند؛ هرچند نویسنده این کتاب سنی مذهب و مخالف اخلاف صفی‏الدین بود و با سادات سنی مذهب لاله که صفویه آنها را از تبریز به اصفهان تبعید کردند انتساب و ارادت داشت، از قول مرشد خود شاه مجتبی پسر امیر بدرالدین لاله نقل می‏کند در زمان حیات شیخ صفی‏الدین نسب سیادت او ظاهر بود اما وی در اظهار آن نمی‏کوشید. زمانی از او سؤال کردند مگر شما از اظهار این نسب خوشتان نمی‏آید؟ ‏گفت: “با کدام کار شایسته می‏توان خود را به این دودمان نامی نسبت داد؟”

خواجه علی پسر سید صدرالدین و نواده شیخ صفی الدین در قدس فوت کرد او را به عنوان فرزند علوی تشییع کردند. خواجه عبدالرحیم خلوتی تبریزی متوفا در سال ۸۵۹ در تصنیفی که به نام شیخ شاه ابراهیم صفوی متوفای ۸۵۱ سروده نسبت او را ابراهیم العلوی الموسوی ضبط کرده است. این شواهد نشان می‏دهد دعوی سیادت این قوم به خود شیخ صفی الدین و فرزندان بلافصل او می‏رسد و هم زمان با به قدرت رسیدن و غلبه صفویه به وجود نیامده است. در دوره معاصر نیز دکتر عبدالحسین زرین کوب مهم ترین مورخ معاصر تاریخ طرایق بر سیادت شیخ صفی الدین تأکید داشت و در کتاب “دنباله جست و جو در تصوف ایران” در فصل اول ضمن تأکید بر سیادت شیخ صفی الدین، آن را امری یقینی می داند.[v] بر خلاف ادعای دکتر صمد موحد در نسخه کتابخانه ایا صوفیه در ترکیه نیز مطلبی خلاف سیادت شیخ صفی الدین وجود ندارد. در مورد این مسئله که شیخ صفی الدین تمایل چندانی به طرح سیادت خویش نداشته یک تحلیل وجود دارد و یک نص. بر اساس نص در کتاب صفوه الصفا، شیخ قدس سره می فرماید: “ما سید هستیم”[vi]، اما ازاین سیادت برای تبلیغ خود استفاده نمی کند و از باب تواضع می فرماید: “با کدام کار شایسته می‏توان خود را به این دودمان نامی نسبت داد؟” از جنبه تحلیلی عده ای چنین طرح می کنند که آن زمان دوره شیعه کشی و تقیه بوده و به واسطه ستمی که بر خاندان حضرت امام علی (ع) می رفته، آنها نسبت سیادت خود را چندان 





نظرات() 

تاریخ پیدایش انسان و تمدن بشری ایران

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-02:01 ق.ظ


گاه نگاری تاریخ بشری آذربایجان

فلات ایران، تاریخ ثانویه باستانی غنی بشری است. چرا ثانویه، چون بعد از مهاجرت اولین نسل های بشر که حدود یک میلیون سال پیش و عمدتا از سرزمینهای ترکستان شرقی و آفریقا صورت گرفت. تا بحال اسناد و دلایل بسیاری از این نمونه ها و مهاجرت ها برایتان ارائه دادیم.
آنچه که در این گاه شماری خود سازمان میراث فرهنگی خواهید دید کاملا گفته های قبلی ما را تصدیق میکنند. 
مقصد مهاجرت بزرگ پروترکها به فلات ایران عبارتند از خراسان با قدمت بسیار دیرین نزدیک به 800 هزار سال، سیستان و بلوچستان سرزمین سوخته و بعد از آن مهاجران ساکایی، هجوم کوچ کنندهای پروترک به مناطق شمالی ایران و نیز عصر پارینه سنگی مناطق غربی ایران و کرمانشاهان است. همچنین با کشف پیدایش انسانهای نخستین 400 هزار سال تا 100 هزار سال پیش ساکنین آذربایجان فعلا این پنج منطقه عصر پارینه سنگی قدیم یا بعبارتی باستانی ترین بخشهای ثابت شده فلات ایران میباشند.


فارس نیوز: رئیس شورای ثبت آثار تاریخی آذربایجان شرقی در فهرست آثار ملی:
تاریخ 200 هزار ساله محوطه پارینه سنگی مراغه احیا می‌شود

مهاجرت بزرگ پیش از تاریخ پروترک ها
پروترک

روی تصاویر کلیک کنید - Click on Images

تاریخ آذربایجان

گاه شماری

چند وقت پیش مستندی جالب در بی بی سی پخش شد که نشان میداد 12هزار سال قبل در فلات آناتولی یا ترکیه امروزی که نزدیک به آذربایجان امروزی ما هم بوده است، با کشف آثار فوق العاده دوازده هزار ساله و نیز کشف اولین انسانهایی بودند که تمدن های بشری را شکل و حتی روی به کشاورزی و درست کردن نان آوردند و بطور طبیعی ژنتیک دانه های گندم را تغییر دادند چون در حالت عادی دانه های گندم را نمیتوان حتی برداشت کرد چه رسد به مراحل تهیه نان!  دانستن این مطالب نه برای یک مسابقه تمدنی یا تاریخی بلکه از این جهت جالب است که واقعا آدم را به شگفتی وا میدارد و بفکر فرو میبرد که چگونه اینها در چنین شرایطی چنین کارهایی کردند و تکامل تدریجی را پیش گرفتند و بشریت حالا به اینجا رسیده است؟!

لینک پست عصر پارینه سنگی آذربایجان
لینک پست تاریخ و تمدن آذربایجان
لینک پست منطقه فسیل مراغه
لینک پست الفبای بشری ترکی
لینک پست یانیق تپه تبریز
لینک پست موزه عصرآهن تبریز


این آخرین اجداد پیش از اسلام ما در موزه آذربایجان تبریز از عصرآهن اند 
باید بیشتر به آنها توجه و اندیشید...

باستانی

تصاویر زیر را بنده از تابلوی گاه شماری پیش از تاریخ پارینه سنگی تا عصر آهن موزه آذربایجان در تبریز که توسط سازمان میراث فرهنگی گردآوری و چاپ شده گرفته ام. امیدوارم مفید واقع شود هر چند کیفیت تصاویر خوب نیست. بعدا از خود موزه که دومین موزه با ارزش ایران است را برایتان توضیح و مطالب خواهم زد.


دوران پارینه‌سنگی یا پالئولیتیک (Paleolithic)
قدیمی‌ترین دوران ماقبل تاریخ انسان و فرهنگ مادی انسانی و دورانی است که در آن انسان برای نخستین بار از ابزار سنگی دست‌ساز استفاده کرد. پارینه‌سنگی از حدود ۲٫۵ میلیون سال پیش تا زمان عقب‌نشینی یخچال‌ها از نیمکرهٔ شمالی در فاصلهٔ سال‌های ۱۰ هزار تا۸۵۰۰ ق. م. ادامه داشت. به پارینه‌سنگی، عصر سنگ کهن و دیرینه‌سنگی هم گفته شده‌است.
دوران پارینه‌سنگی ابتدایی‌ترین و طولانی‌ترین مرحله زندگی انسان است (در واقع ۹۹٪ آن را پوشش می‌دهد). در این دوره روند فرگشت فکری، جسمی، فرهنگی و فناورانه انسان شکل می‌گیرد.

  
آذربایجان

تاریخ ایران

پیش از تاریخ

این دوران خود به سه زیر دوره تقسیم می‌گردد:
دوران پارینه‌سنگی زیرین پایان این دوران در ایران حدود ۱۲۰۰۰ سال پیش تخمین زده‌اند. انسان شناسان بر اساس مطالعه آثار باقی مانده از دوران جمع‌آوری غذا -دوران پارینه سنگی - آن را به دوره‌های کوتاه تری تقسیم کرده‌اند که عبارتند از پارینه سنگی قدیم، پارینه سنگی میانه، و پارینه سنگی جدید. آثار باقی مانده از انسان این دوره عبارت بودند از فسیل قسمت‌هایی از استخوان بدن او و یا دست افزارهایی که از سنگ ساخته بود. قدمت قدیمی ترین اثری که از انسان باقی مانده است متعلق به دوره زیرین پارینه سنگی قدیم است.
دوره پارینه‌سنگی زبرین از حدود چهل هزار سال پیش آغاز و در حدود ده هزار سال پیش پایان می‌گیرد. در این دوره انسان نئاندرتال از بین می‌رود و انسان هوشمند هوشمند (Homo sapiens sapiens) که به انسان کرومانیون نیز مشهور است پدیدار می‌گردد. ابزارها شکل تکامل یافته‌تری پیدا می‌کنند و تخصصی‌تر می‌شود و سنت ابزارسازی تیغه‌ای یا خُردسنگ Microlith آغاز می‌شود.
بعد از دوره پارینه سنگی، دوره میان‌سنگی شروع می‌گیرد که دوره فراپارینه‌سنگی نیز نامیده می‌شود. از ده هزار سال پیش اغاز و تا دوازده هزار سال پیش ادامه داشته‌است

ایران در دوران پارینه سنگی جدید مورد توجه جمع آورندگان غذا و شکار ورزان بوده است. آثار دوره زیرین پارینه سنگی جدید در ایران در مناطق نامبرده زیر شناسایی شده‌اند که عبارتند از:

شمال شرق ایران در منطقه‌ای در بستر خشک رودخانه کشف رود خراسان در محلی نزدیک روستای بقبقو (قدمت 800هزار سال، ساکنین این روستا ترک‌های شاهسون هستند )

شمال غرب ایران در منطقه ای واقع در مثلث تبریز، مراغه و میانه در آذربایجان و آثار چندافزار سنگی آن. 
و نیز در کشور برادر جمهوری آذربایجان سابقه حضور بشر  به هزاران سال قبل باز می‌گردد. کاوشهای غار آزیخ در بخش فضولی وجود آثاری از زندگی بشر به قدمت ۳۵۰ تا ۴۰۰ هزار سال را نشان می‌دهد. در غار آزیخ قره‌باغ بقایای زندگی انسان و از جمله قطعه‌ای از استخوان یک زن با قدمت ۴۰۰٫۰۰۰ سال به دست آمده است. این استخوان تاکنون کهن‌ترین اندام انسانی است که در فلات ایران قدیم پیدا شده است. (برخی از مشخصه‌های استخوان زن در قیاس با مرد عبارت است از: جمجمه و زائده پس‌سری و دندان و جناغ کوچکتر، لگن بزرگ‌تر و استخوان عانه برجسته‌تر).

جنوب شرق ایران در منطقه‌ای واقع در ناحیه لدیز سیستان و بلوچستان.
شهر سوخته كه در 56 كیلومتری زابل در منطقه سیستان واقع و ثبت جهانی است، شهری باستانی است كه بیش از پنج هزار سال قدمت دارد و گنجینه باستان شناسان به شمار می رود و آنچه از دل خاك آن بیرون آمده، ثابت كرده كه زندگی در این شهر با دوران آغاز شهرنشینی در فلات مركزی ایران و بین النهرین همزمان است.

غرب ایران ناحیه کاگیا واقع در حومه کرمانشاه.

منطقه شمال متاسفانه از منطقه یعنی گنج پر گیلان و ترکمن نشین گلستان هیچ منبع و اطلاعاتی کافی موجود پیدا نشد.

منطقه باستانی آذربایجان

پیش از اسلام

عصر سنگ کهن یا دورۀ پارینه‌سنگی بیش از یک میلیون سال به‌ درازا کشید و در درازای این زمان، تغییرات آب و هوایی‌ای رخ داد که اثر بسیاری بر فرگشت انسان گذارد. ریخت‌شناسی واژگانیِ انسان‌ها نیز از این دوره تا گذر از بخش‌های نزدیک‌تر عصر سنگ نمو نمود.
بازۀ زمانی میان پایان عصر یخ میان ۱۰ تا ۶ هزار سال به‌درازا انجامید و ویژگی آن پدید آمدن دریاها و تغییرات محیطی و نیاز به یافتن منبع‌های خوراکیِ تازه بود. گسترش و پیشرفت ابزارهای ظریف سنگی، واکنشی به این نیاز بود. این ابزارهای پیشرفته، ابزارهای دورۀ پارینه‌سنگی بود. در اروپا این ابزارها در دورۀ میان‌سنگی از خاور نزدیک کهن بدانجا برده‌ شده‌بود. این ابزارها شکار را پیشرفته‌ کرده و ماهی‌گیری را ممکن ساخت. رام کردن سگ برای شکار، محصول این دوران است.
خوراک مردمان این دوران ازسوی شکارچیان و گردآورندگان و از گیاهان و گوشت جانوران فراهم می‌شد. مردمان این دوره به بخش‌هایی از تن جانوران، مانند جگر، قلوه و مغز دلبسته بودند. خوراک روزانۀ اینان سرشار از کربوهیدراتی بود که از بنشن و یا حبوبات به‌دست می‌آمد.
پژوهش‌ها نشان می‌دهد که دوسوم انرژی موردنیاز مردمان آن دوران از گوشت به‌دست می‌آمد. این پژوهش‌ها نشان می‌دهد که آنان نیز مانند مردمان کنونی، از چربی پرهیز می‌کرده‌اند ولی نه به همین نسبتِ کنونی.
گمان برده‌ می‌شود که نخستین مصرف شراب، که از ترش‌ شدن انگورهای وحشی ساخته شده‌بوده، در این دوره رخ داده‌باشد.
در دورۀ پارینه‌سنگی. نگاره‌های بر روی دیوارۀ غارها کمیاب‌ هستند. این نقش‌ها دربرگیرندۀ جانورانی مانند گربه‌سانان و کرگدن است. نمونۀ این اثرها را می‌توان در غار شووه دید. سنگ‌نگاره‌های این غار به ۳۱هزار سال ق.م بازمی‌گردند. غار آلتامیرا در اسپانیا به ۱۴ تا ۱۲ هزار سال ق.م بازمی‌گردد و نقاشی‌های آن دربردارندۀ نگاره‌هایی از گاومیش کوهان‌دار آمریکایی‌ است.

دوره پارینه‌سنگی میانی ایران، ۴۰٫۰۰۰ تا ۱۰۰٫۰۰۰ سال پیش
از نمونه‌های سکونتگاه‌های انسان در دوره پارینه‌سنگی میانی می‌توان از این غارها و قرارگاه‌ها نام برد: غارهای کُنجی، قُمری و اَرجَنه در خرم‌آباد لرستان، غار هومیان در کوهدشت لرستان، غار تمتمه در ارومیه، غار شکارچی در بیستون، غار لَخ‌اسپور در خونیک، غارهای باباتاغ، شَختی و دره‌کور در پامیر بدخشان، اِشْکَفت گاوی در جنوب مردوشت، و قرارگاه‌های پراکنده در دلتای رود جاجرود در جنوب ورامین.

پارینه سنگی

عصر مفرغ


عصر آهن در دانش باستان‌شناسی دوره‌ای است که در آن بشر به گستردگی از آهن در جایگاه ماده‌ای برای ساخت ابزار و جنگ‌افزار سود برد. به جز این جامعه‌های کهن تغییرهایی در زمینه کشاورزی، باورها و شیوه‌های هنری نسبت به گذشته یافت.
آهن که در سامانه سه‌دوره‌ای پس از عصر برنز جای‌می‌گیرد، واپسین این دوره‌ها در زمان پیش از تاریخ می‌باشد. زمان رخداد این دوره در جاهای گوناگون متفاوت‌است. به گونه سنتی آغاز این زمان را سده ۱۲ (پیش از میلاد) در خاور نزدیک باستان، هندوستان باستان و یونان باستان می‌دانند. در دیگر بخش‌های اروپا این دوره دیرتر آغاز گشت. در اروپای مرکزی این دوره از سده ۸ (پیش از میلاد) و در اروپای شمالی در سده ۶ (پیش از میلاد) آغاز گشت. گداختن آهن و آهنگری در ۱۲۰۰ (پیش از میلاد) در آفریقای باختری آغاز گشت. عصر آهن در کرانه‌های مدیترانه با آغاز دوره تاریخی هلنی و امپراتوری روم، در هندوستان با بودایی‌گری و جینیسم، در چین با کنفوسیوس‌گرایی ودر شمال اروپا با سده‌های میانی آغازین به پایان رسید.
سختی، دمای گدازش بالا و فراوانی سنگ آهن این فلز را در سنجش با برنز خواستنی‌تر می‌نمود. از آنجا که استعمار اروپایی آهن را با خود به استرالیا و آمریکا برد، پس عصر آهن هرگز به این سرزمین‌ها راه نیافت.

آهن در خاور نزدیک باستان در هزاره ۲ (پیش از میلاد) در آناتولی یا قفقاز با ریخته‌گری و فلزکاری آهن آغاز گشت. تا هزاره ۱ (پیش از میلاد) این عصر سراسر خاور نزدیک باستان را در نوردید و ابزار و جنگ‌افزارهای برنزی جای خود را به همتایان آهنی خود دادند.


عصر آهن
آثار باستانی از مفرغ تا بعد از میلاد مسیح 
تاریخ ایران

در پایان دوره های پیش از اسلام دوره عصرآهن است که در حال حاضر موزه عصرآهن تبریز با ارزشترین از این نمونه در ایران محسوب میشود که همپای موزه های عصرآهن انگلیس و اسکاتلند ارزش داشته بطوریکه این موزه نشانی از تمدن شهرنشینی تبریز است.

راحت بخوابید آخرین اجداد عاشق سه هزار ساله ما ...

تاریخ تبریز



برچسبها: پارینه سنگی، تمدن ایران، تاریخ ایران، آذربایجان، تبریز، تاریخ باستان ایران، گاه شماری تاریخ ایران، 




نظرات() 

تاریخچه بلوچستان

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-12:58 ق.ظ

سرزمینی كه اكنون بلوچستان نام دارد، به اسم «مكا» «مكه» مشهور بوده كه یونانی‌ها آن را «گدروزیا» نامیده اند. در زمان قدیم در سرزمین بلوچستان باتلاق بسیار وجود داشت و «اراینا» یا «ایرینا» در زبان سانسكریت به معنی باتلاق است و برخی معتقدند از تركیب این كلمه با كلمه «مكا» كلمه‌ای پدید آمد كه به مرور زمان به «مكران» تبدیل شد. كلمه بلوچستان نیز از زمانی به این سرزمین اطلاق شد كه بلوچ‌ها در آن سكونت كردند.


در فرهنگ معین درباره قوم بلوچ آمده است:«قومی ایرانی، صحرانشین و دلیر ساكن بلوچستان، طوایف خارجی كمتر در آن ناحیه نفوذ كرده و ایشان در برابر بیگانگان مقاومت نموده‌اند. آنان لهجه خاصی دارند كه به بلوچی معروف است در تپه‌های بلوچستان آثاری به دست آمده است كه تاریخ این سرزمین را به سه هزار سال پیش از میلاد می‌رساند.

آنچه مسلم است، كورش هنگام لشكركشی به هند، مكران را نیز تصرف كرد. فردوسی در شاهنامه، ازگردان بلوچ سخن گفته است یكی از وقایع مهم بلوچستان، عبور اسكندر مقدونی از این سرزمین در هنگام بازگشت از هندوستان است كه در جریان آن در اثر وجود ریگ‌های روان، بیابان‌های خشك و بی‌‌آب و سرسختی مردمان این سرزمین‌، اكثر قوای خویش را از دست داد .

در زمان خلافت خلیفه دوم، این سرزمین به وسیله عرب‌ها فتح و یكی از سرداران عرب به عنوان حاكم آن منصوب شد، ولی در اثر مخالفت‌ها و جنگ‌های مردم بلوچستان با وی، سرانجام این سرزمین را ترك كرد در سال سی‌صد و چهار هجری قمری، سرزمین بلوچستان به وسیله دیلمیان فتح گردید.

در زمان حكومت سلجوقیان در كرمان، منطقه بلوچستان نیز توسط آنها اشغال و تابع كرمان شد بعد از حكومت نادر، بلوچستان اسماً جزو ایران بود، اما حكومت مركزی تسلط كاملی بر آن نداشت.

محمدشاه قاجار ایرانشهر را تصرف كرد و پس از آن تمامی نواحی ساحلی بلوچستان به مرور زیر سلطه حكومت مركزی ایران قرار گرفت.

http://mihanblog.com/blog/post/new






نظرات() 

«زبان آذری» کشف بزرگ احمد کسروی و پهلوی ها ؛ چه کسانی بعد از انقلاب نیز دنباله رو این راه هستند؟

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 23 خرداد 1396-12:55 ق.ظ

images

دورنانیوز - واژه «آذری» در واقع مخفّف کلمۀ آذربایجانی است و مفهوم «اهلِ آذربایجان» را می‌رساند که می‌تواند همۀ اقوام ساکن در سرزمین آذربایجان را شامل گردد، ولی معتقدان به نظریۀ «زبان آذری»، این واژه را به جای عنوان «ترک آذربایجانی» استفاده کرده وبا این کارهویت ترکی ساکنان آذربایجان را انکار می‌نمایند.

به گزارش دورنانیوز. اصرار بر استفاده از واژه تحریفی و بی پایه و اساس «زبان آذری» موجب گشت تا ضمن تحقیق پیرامون دلایل پدید آمدن این واژه،جعلی بودن آن را با ارائه مستندات به اثبات برسانیم. به همین منظور شرح مختصری بر تاریخچه و عوامل تاثیرگذار در تحریف آن ارائه میکنیم به این امید که نه تنها این کلمه بلکه نام اصلی صدها مکان طبیعی و تاریخی شهرهای مختلف آذربایجان که با سیاست های فاشیستی پهلوی تغییر نام داده اند به تلفظ اصلی خود بازگردند.

برای روشن شدن موضوع ابتدا به سراغ کاشف «زبان آذری» یعنی احمد کسروی تبریزی” می رویم تا ضمن آگاهی از گوشه ها و زوایای پیدا و پنهان افکار و اندیشه های او، با پاسخ متقن و غیر قابل انکار برخی از اندیشمندان و فرهیختگان در نقد نظریات غیر علمی او آشنا شویم.اما پیش از آن اشاره کوتاهی خواهیم داشت به دلایل انکار هویت ترکان ایرانی توسط سلسلۀ پهلوی که بی ارتباط با موضوع بحث ما نیست.

چرا هویت ترکان ایرانی با روی‌کار آمدن سلسلۀ پهلوی انکار شد؟

تأسیس سلسلۀ پهلوی فصل نوینی را در تاریخ ایران رقم زد و تحولات بزرگی را موجب شد. یکی از بزرگترین دگرگونی‌ها که تأثیر بسیاری بر جامعه گذاشت تکیه بر ملی‌گرایی افراطی (که به شکل آریاگرایی خود را نشان داد) بود. پیش از آن مذهب نقش اصلی را در ایجاد اتحاد میان اقوام ایران ایفا می‌نمود، ولی عواملی چند از جمله تقلید از اروپائیان (که آن زمان به شدت دچار ناسیونالیسم و نژادپرستی بودند) موجب اصل قرار دادن ملی‌گرایی در حکومت پهلوی شد. تحریف گستردۀ تاریخ، و آریائی دانستن مردمان ایران از نتایج این امر بود که نظریۀ «آذری» را نیز حمایت نمود.

تحت تأثیر تحولات جهانی قرن بیستم، ملی‌گرایی در مصر به شکل پان‌عربیسم، در ترکیه به شکل پان‌ترکیسم و در ایران به شکل پان‌ایرانیسم (که در واقع پان‌فارسیزم است) خود را نشان داد. نژادپرستی و سرکوب حقوق قومیت‌ها که با هدف حفظ یکپارچگی ارضی صورت می‌گرفت از اصلی‌ترین ویژگی‌های این جریانات در خاورمیانه بود.

جریان آریاگرایانۀ دورۀ پهلوی بسیاری از اقوام ساکن ایران را به دلیل شباهت زبانی و فرهنگی، به سادگی آریایی قلمداد نمود، ولی آریایی دانستن ترکان ایرانی که زبانشان به کل متفاوت از فارسی است، نیازمند بهانه‌ای دیگر بود. جریان پان‌ترکیسم در ترکیه شکل گرفته و اندیشۀ اتحاد ترکان را تبلیغ می‌کرد و طبعاً به آذربایجان نیز توجه داشت. لذا از دید روشنفکران ایران‌گرای آن زمان خطری بزرگ یکپارچگی ایران را تهدید می‌نمود که برای دفع این خطر نظریه «آذری» به دست «سید‌ احمد کسروی تبریزی» ابداع گردید و با استقبال شدید حکومت پهلوی و روشنفکران جامعه که اندیشه‌های نژادپرستانه داشتند، مواجه شد. بر اساس این نظریه زبان ترکی زبانی بیگانه و بدون ریشۀ تاریخی در ایران قلمداد گردید و نتیجتاً هویت ترکان ایرانی زیر سؤال رفت و بسیاری از حقوق اساسی‌شان پایمال شد.

نظریۀ کسروی دربارۀ زبانی فرضی است که پیش از ترکی در آذربایجان بدان تکلم می‌شد. این نظریه دارای ایرادات آشکار بسیاری است و دربارۀ آن بحث‌های زیادی صورت گرفته‌است که در ادامه به بخشهایی از آن اشاره خواهد شد اما مسئلۀ اصلی این است که به کمک این نظریه ترکان ایران، آذری نامیده شده و آریایی فرض می‌شوند.

بنابراین آذری زبان نامیدن ترکان ایران، هم بر اساس واقعیّات امروزی و هم بر اساس تاریخ، امری نادرست بوده و در اصل به معنای انکار هویت می باشد.

اما احمد کسروی تبریزی کیست؟

سید احمد کسروی‌ در روز چهارشنبه‌ هشتم‌ مهرماه‌ ۱۲۶۹ هـ .ش‌در هکماوار (قریه‌ حکم‌ آباد) تبریز متولد شد و در پنج‌ سالگی‌ به‌ مکتب‌ رفت‌و در سیزده‌ سالگی‌ بدلیل‌ درگذشت‌ پدر از تحصیل‌ باز ماند و بکار قالی‌ بافی‌پرداخت‌ و پس‌ از سه‌ سال‌ عمامه‌ بر سر نهاده‌ و مجدداً به‌ مکتب‌ رفت‌. در این‌ دوران‌ بود که‌ از گوشه‌ و کنار ،سخنان‌ و زمزمه‌هایی‌ بر خلاف‌بعضی‌ از مطالب‌ اسلامی‌ بگوش‌ می‌رسید که‌ نام‌ او بعنوان‌ یک‌ فرد منحرف‌ برسر زبان‌ اهالی‌ حکم‌آباد افتاد و از آن‌ پس‌ سید احمد نتوانست‌ در آنجا بماندناچار به‌ تبریز آمد.

کسروی‌ دوران‌ جوانی‌ را در تبریز سپری‌ کرد. او خود درخاطراتش‌ می‌گوید: در همان‌ جا بود که‌ نخستین بار شادروان‌ “خیابانی‌” را دیدم‌ و شناختم‌ او درمسجد “خال اوغلی‌” تدریس‌ داشت‌ و از هیئت‌ بطلمیوسی‌ و از کتاب‌ تشریح‌الافلاک‌ درس‌ می‌گفت‌. یاد دارم‌ روز نخست‌ که‌ دیدم‌ از “جو زهره‌” سخن‌می‌راند و آن‌ را روشن‌ می‌گردانید.”

در ۱۲۸۵ ش‌ (۱۳۲۴ قمری‌) جنبش‌ مشروطه‌ در ایران‌ دامنه‌ گسترده‌تری‌یافت‌ و جوانان‌ تبریز را نیز به‌ تکان‌ آورد کسروی‌ مشروطه‌خواه‌ شد او باشنیدن‌ نام‌ مشروطه‌ و هدفهای‌ آن‌ به‌ مشروطه‌ دل‌ بست‌ و در این‌ راه‌ به‌کوشش های‌ سخت‌ برخاست‌. در (۱۲۸۹ ش‌) که‌ بیست‌ ساله‌ شده‌ بود پس‌ از چند سال‌ آموزش‌ دینی‌در اثر پافشاری‌ خانواده‌اش‌ مدتی‌ به‌ کار تبلیغ‌ و موعظه‌ اشتغال‌ می‌یابد و درمنبر بدون‌ آنکه‌ ذکر مصیبت‌ نمایدموعظه‌ می‌کرد او خود در این‌ باره‌ می‌گوید. “من‌ خود به‌ شیوه‌ ملایان‌ رفتار نمی‌کردم‌ عمامه‌ سترگ‌ شول‌ و ول‌ به‌سر نمی‌گذاردم‌ کفش‌ زرد یا سبز به‌ پا نمی‌کردم‌ شلوار سفید نمی‌پوشیدم‌ …پس‌ از مدتی‌ موعظه‌ و تبلیغ‌ را کنار می‌گذارد.

می شود گفت انحراف کسروی از دین مبین اسلام از همین مقطع بطور جدی آغاز گردید. بعدها او معتقد بود که‌ مانند دیگر انبیاء به‌ وی‌ نیز وحی‌ می‌شود والقائاتی‌ در خود می‌یافت‌. “خدا بنده‌” یکی‌ از پیروان‌ کسروی‌ در این‌ باره‌می‌گوید: “…. پیامبران‌ الهی‌ چون‌ زردشت‌ و موسی‌ و عیسی‌ و محمّد چنین‌مردانی‌ بوده‌اند و کسروی‌ نیز از برگزیده‌گان‌ خداوند است‌ و سراسر ازآمیغ‌ها و حقایق‌ سخن‌ رانده‌ است‌.” کسروی‌ منکر اعجاز انبیاء بود و خیلی‌از آیات‌ معجزه‌ قرآن‌ را قبول‌ نداشت‌: “ما سراسر گفتار قرآن‌ را باور نداریم‌ قرآن‌ برای‌ برگزیده‌گان‌ خدا،نتوانستی‌ها و معجزاتی‌ بیان‌ می‌کند لیک‌ راهنما این‌ نتوانستنی ها را باورنمی‌داند راهنما به‌ ما می‌گوید نتوانستنی هاو معجزاتی‌ بر خلاف‌ آیین‌ گیتی‌هستند و آنچه‌ بر خلاف‌ آیین‌ گیتی‌ باشد، هرگز راست‌ نخواهد بود و درحقیقت‌ نخواهد داشت‌ معجزات‌ پیامبران‌ بیرون‌ از آیین‌ گیتی‌ است‌ وناشدنی‌ است‌ و هرگزنتواند که‌ خورشید برگردد و ماه‌ بشکافد هرگز نتواندشد که‌ نوزادی‌ بدون‌ پدر زاده‌ شود و هرگز نتواند شد که‌ گروهی‌ در غاری‌بیش‌ از صدها سال‌ به‌ خواب‌ روند و زنده‌ بمانند و هرگز نتواند شد که‌ مردی‌هزار سال‌ زنده‌ بماند. اینها ناشدنی‌ است‌ و راهنما اینها را آخشیج‌(مخالف‌) خردها و دانشها می‌داند و ما نیز بر این‌ باوریم‌…

امام خمینی (ره) که خود زمانه‌ کسروی را درک کرده‌اند، درمورد وی قضاوت منصفانه‌ای دارند: «… یک دفعه آدم می‌بیند که کسروی آمد و کتاب‌سوزی کرد. مفاتیح‌الجنان هم جزو کتاب‌هایی بود که سوزاند. کتاب‌های عرفانی را هم سوزاند. البته کسروی نویسنده‌ زبردستی بود، ولی آخری دیوانه شده بود یا یک مغزی است که این مغز – بسیاری از شرقی‌ها این‌طوری هستند که تا یک چیزی، چهار تا کلمه‌ای یاد می‌گیرند، ادعایشان خیلی بالا می‌شود. کسروی آخری ادعای پیغمبری می‌کرد. نمی‌توانست به آن بالا برسد، آن‌جا را می‌آورد پایین.»

پیروان‌ کسروی‌ در آبادان‌ و خرمشهر بیش‌ از تهران‌ بوده‌ ولی‌ احیاناً دربعضی‌ از شهرها مخالفین‌ کسروی‌ شورش‌ میکردند و صدماتی‌ میزدند برای‌مثال‌ در ۲۴ بهمن‌ ۱۳۲۲ در تبریز مردم‌ به‌ کانون‌ آزادگان‌ حمله‌ کرده‌ کتابهای‌کسروی‌ را سوزاندند، کانون‌ را غارت‌ و ویران‌ کردند و دو تن‌ را مضروب‌ساختند. در مراغه‌ و میاندوآب‌ و اهواز نیز این‌ اعمال‌ تکرار گردید.

کسروی‌ در باره آزار و اذیت نسبت‌ به‌ پیروانش‌ که‌ در تبریز سکونت‌داشتند می گوید: “پارسال‌ که‌ در تبریز آن‌ وحشیگری‌ بسیار بسیار پست‌ رخ‌ داد نمایندگان‌ شوروی‌ در آن‌ شهر رنجیدگی‌ نمودند و به‌ دولت‌ آگهی‌ دادند که‌اگر بار دیگر چنان‌ شود و وحشیگری‌ رخ‌ دهد آنان‌ ناچار خواهند بود به‌سرکوب‌ وحشیان‌ و آشوبگران‌ برخیزند.”

بعد از وقوع‌ واقعه‌ سوم‌ شهریور ۲۰ که‌ سه‌ دولت‌ قوی‌ به‌ ایران‌ روی‌آوردند تمامی‌ جراید و روزنامه‌ها بالاتفاق‌ از دربار و دوران‌ اختناق‌ رضا خانی‌انتقادات‌ شدید نمودند کسروی‌ در روزنامه‌ “پرچم‌” عکس‌ رضا خان‌ را درصفحه‌ اول‌ گراور کرده‌ و در هر شماره‌ مبسوط‌تر از دیگر نوشته‌های‌ خود درتمجید و توصیف‌ رضاخان‌ نوشته‌ و انتشار میداد. محمدرضا در سال‌ ۱۳۲۳هـ. کسروی‌ را به‌ دربار احضار نمود و از وی‌ تمجید و قدردانی‌ نمود و به‌کسروی‌ گفت‌ چیزی‌ از من‌ مطالبه‌ کنید، کسروی‌ پشتیبانی‌ شاه‌ را در حمایت‌ ازخود و گسترش‌ مرامش‌ خواستار شد، شاه‌ به‌ کسروی‌ قول‌ داد که‌ در اشاعه‌مرامش‌ بدون‌ تظاهر حمایت‌ نماید.

پر واضح است که مرام کسروی در دو چیز خلاصه می شد اولی دشمنی علنی با روحانیت و شرع مقدس اسلام که نقل آن رفت و دوم قوم ستیزی و بالاخص ترک ستیزی کسروی، که بر اساس آن تلاش داشت تا هویت سایر اقوام ساکن در ایران ،بویژه ترکان زیر سؤال رفته که این دو از خواسته های باطنی سران حکومت پهلوی از دوره رضاخانی بوده که در دوره محمدرضا نیز ادامه یافت.

ترور کسروی و کشته شدن او بدست فدائیان اسلام

دشمنی کسروی با روحانیت و دین اسلام موجب آن شد تا تمام علمای دینی به او اعتراض کرده و از وی بخواهند تا نسبت به یاوه سرایی ها خاتمه دهد اما علیرغم این اعتراضات کسروی بر ادامه راه خود اصرار داشت بهمین جهت اعدام او در دستور کار فدائیان اسلام قرار گرفت.
سیدمجتبی میرلوحی معروف به «نواب صفوی» – روحانی شجاع و فعال سیاسی وقت – با کتاب‌های کسروی در نجف آشنا شد و موجی از احساسات مذهبی و دینی وجودش را فراگرفت. کتاب‌ها را نزد علما برد و از آن‌ها نظر خواست که همگی حکم به مهدورالدم بودن نویسنده‌ کتاب‌ها دادند.
سیدمجتبی در اواخر ۱۳۲۳ش، وارد تهران شد و بدون درنگ به خانه‌ کسروی رفت و او را از گفتن و نوشتن سخنان توهین‌آمیز به اسلام و ائمه‌ شیعه علیهم‌السلام و روحانیت برحذر داشت و وقتی مطمئن گردید که وی اصلاح‌پذیر نیست، آماده‌ اجرای حکم الهی شد.
شهید نواب در هشتم اردیبهشت ۱۳۲۴ش، در چهارراه حشمت‌الدوله به کسروی حمله کرد ولی توسط پلیس دستگیر و زندانی شد. بعد از آزادی از زندان، موجودیت فدائیان اسلام را طی یک اعلامیه‌ رسمی با جمله‌ هوالعزیز و تیتر «دین و انتقام» اعلام کرد و اعدام کسروی را پیگیری نمود.
نواب صفوی به‌تدریج با جاذبه‌ خود، جوانانی چون شهید سیدحسین امامی را جذب نمود و سیدحسین در تاریخ بیستم اسفندماه سال ۱۳۲۴ هجری شمسی، بر کسروی یورش برد و او را زیر ضربات اسلحه‌ سرد و گرم قرار داد و چون فرشته‌ قهر جانش را گرفت. فدائیان اسلام و مجریان حکم الهی دستگیر شدند و خبر اعدام انقلابی کسروی در همه‌جا منتشر شد و مردم مسلمان را غرق در شادی و سرور نمود.

کشف بزرگ کسروی، «زبان آذری» به جای “زبان ترکی”

البته لازم به ذکر است همانگونه که در بالا نیز اشاره شد،خصومت و عداوت کسروی تنها به شرع مقدس اسلام خلاصه نمی شد .وی برای خوش آمد پهلوی ها ، زبان مادری خود را (زبان میلیونها آذربایجانی) نیز از تاخت و تاز بی نصیب نگذاشت و در این خصوص نظریاتی را ارائه داد که صرف نظر از غیر علمی بودن آنها موجب موضع گیری خیل عظیمی از فرهیختگان فرهنگ و ادبیات زبان ترک قرار گرفت و همه آنها به فراخور نسبت به نقد نظرات متوهمانه کسروی پرداختند.

“یارشاطر(بنیانگذار مرکز مطالعات ایرانشناسی و استاد بازنشسته مطالعات ایرانی در دانشگاه کلمبیا نیویورک -متولد شده در یک خانواده بهائی -۱۴ فروردین ۱۲۹۹ در همدان) کسروی را اینگونه معرفی می کند: “احمد کسروی نخستین دانشمندی بود که این زبان را موضوع بحث و تحقیق قرار داد و اثر او در این باب هنوز استفاده می شود وقتی پان‌ترک ها ادعا کردند که از آنجا که مردم آذربایجان به ترکی سخن می گویند ، زبان بومی مردم آذربایجان ترکی بوده است ، کسروی تحقیقات گسترده‌ای از منابع فارسی و عربی و حتی منابع تاریخی یونانی استفاده کرد. او نتیجه گرفت که مردم آذربایجان اصالتاً به زبان ایرانی به نام آذری سخن می گفتند که بعد از هجوم ترک‌ها ، زبان ترکی مورد استفاده قرار گرفت ولی هنوز ردپایی از زبان آذری در آن مناطق به جا مانده است. زبان آذری گاهی به جای زبان ترکی مورد استفاده مردم آذربایجان اطلاق می شود ، اشتباهی که حتی در ویرایش جدید (دوم) دانشنامه اسلام صورت گرفته است.”

وی در ادامه می گوید:”کسروی بعد از بازگشتش به تهران اولین کتابش را به نام آذری (زبان باستان آذربایجان) نوشت و نشان داد که آذری که در بیشتر کتاب های تاریخ قرون وسطی (medieval )، مخصوصاً کتب تاریخ اولیه اسلامی آورده شده ، نام زبان باستانی آذربایجان است که با زبان ایرانی مربوط است و از نسل زبان مادی است که ربطی به زبان ترکی ندارد. کتاب مورد پذیرش جهانی پژوهشگران قرار گرفت.نشر این اثر نیز تأییدی بود بر رابطهٔ ناگسیختنی ایرانیان ترک‌زبان با ایران. بررسی رابطهٔ زبان‌شناسی ایرانیان باستان، به همان اندازه که نمایش شادی همهٔ ایرانیان از هویت یکسانشان ارزش داشت، برای ادعای وحدت زبانی آنان در آینده مهم بود.”

پاسخ منتقدان:

اما رضا طالبی(در کتاب “با نگرشی بر ۸ قرن تاریخ پرتنش اسلام و ارامنه و نسل کشی مسلمانان”) در نقد نظریات احمد کسروی و یاوه سرایی های او می گوید: اما برخی نا مطلعین مانند احمد کسروی تبریزی و حمدالله مستوفی با استناد به چند لهجه تاتی و هرزنی و حتی کردی در روستاهای آذربایجان این مردمان را آذری قدیم و مرتبط با پهلوی می دانند در حالیکه اگر به عقیده احمد کسروی تبریزی نویسنده “رساله آذری یا زبان باستان” و امثال او مانند مینورسکی و مستوفی این زبان بر اثر هجوم مغول از بین رفته چرا زبان فارسی از میان نرفته است؟!

با اینکه ترکان سلجوقی و مغولان اکثریت بر مرکزیت مناطق فارسی بودند چرا زبان آنان از میان نرفته است و حتی مغولی نشده است حال از نظر بی ربط مینورسکی که می گوید”اکثر سربازان مغولان ترک بوده اند “بگذریم که مستند تاریخی ندارد.

چرا با وجود اینکه اقوام ترک زبان و حتی مغولان بر افغانستان و هندوستان مدت های مدیدی حکومت کردند زبان آنها از بین نرفت؟ طبار و زبان ترکان قشقایی و خراسانی را چطور می شود توجیه نمود؟!

جالب است بدانید که افرادی مانند مستوفی و احمد کسروی حتی برای خود نمونه هایی می آورند که فقط به چند مورد آنها اشاره می کنیم:

بیتی از همام تبریزی:

اوی یاران مه ول بی مه

وهار و ول و دیم یار خوش

معنی: “بهار و گل و روی یار، خوش هستند. اما بدون دوست هیچ گل و بهاری نیست”

کشف جدید دیگر به نام “سفینه تبریزی” شامل جملات خاص زبان تبریزی:!

“انانک قده فرجشون فعالم آندره اووارادا چاشمش نه پیف قدم کینستا نه پیف حدوث”

معنی: “چندانک فرج را در عالم اورده اند چشم او نه بر قدم افتاده است نه بر حدوث”

یک جمله از زبان تبریزی موجود است که به وسیله “بزاز اردبیلی” در “صفوت الصفا” ترجمه شده است:

“بزیان تبریزی علیشاه چو در آمد گستاخ وار شیخ را در کنار گرفت و گفت حاضر باش یعنی سخن بصرف بگو حریفت رسیده است.در این گفتن دست بر کتف گو حریفر ژاته مبارک شیخ زد شیخ را غیرت سر بر کرد.”

طالبی در ادامه می نویسد: واقعا من نمیدانم این چه زبانی است ؟به نظر بنده این زبان بیشتر شبیه زبان کردی است که از آن حتی یک کتیبه و کتاب باقی نمانده است.این زبانی را که مستوفی با آب و تاب تعریف می کند بیشتر شبیه تاتی و کردی است و جز چند بیت از همام و قطران و نفیسه موردی ندارد و البته واقعا مهمل است که اگر یک شاعر به یک زبان دیگری چند بیتی را بگوید او را آنزبانی بنامیم! همانطور که فضولی را عرب زبان بنامیم.

تاکنون هیچ کتیبه و ارتباطی بین این زبان ساختگی و اقوام موجود در آذربایجان ندیدیم.جالب است اگر ما بر فرض نظریه ترک شدن مردم آذربایجان را بپذیریم،باید کسروی زبان شدن اورارتوها،مادها،لولو یی ها را هم بپذیریم زیرا با پهلوی زبان شدن آنان امکان بروز این زبان نمی رود.

نکته دیگر آنکه نمونه ای از این زبان در هیچ جای ایران دیده نمی شود؟ این زبان کسروی به احتمال قوی همان تاتی می باشد که ایشان حتما دچار یک نوع ابهام شدید در این مورد شده است.

“لویی بازن” تورکولوگ برجسته فرانسوی می نویسد:اینکه گفته شود اقوام مهاجر بزور زبان ترکی را به مردم آذربایجان تحمیل کرده اند نادرست است و نمی تواند واقعیت داشته باشد.بلکه منطقی است گفته شود که با آمدن ترکان مهاجر ساکنان بومی تقویت شدند”

“روشن خیاوی” در مصاحبه ای که با مرحوم دکتر هشترودی انجام می دهد از او در مورد زبان آذری می پرسد ” مسئله زبان یک فرضیه علمی نیست که اگر به اثبات نرسد کنارش بگذارند…..اما زبانی که با انتشار رساله “آذری” کسروی بر زبانها افتاد داستان دیگری دارد… من فقط این را می دانم و خبر دارم که کسروی در اواخر عمرش از این نظر برگشته است و عده ای گفتند پشیمان شده است و برگشته است و در جایی نیز ثبت کرده است.”

اینها بخشی از نظرات اندیشمندان ترک در خصوص عقاید باطل کسروی بود که بدلیل کثرت، امکان درج نظرات سایر اساتید نبود اما همین کوتاه ،کافی است تا به واقعیتی پی ببریم که علیرغم اثبات آن هنوز هم به غلط در مجامع رسمی تکرار می گردد. اطلاق «زبان آذری» بجای “زبان ترکی” ظلمی است که کسروی و کسرویان بر ملت شریف آذربایجان روا داشتند و با کمال تاسف در رسانه های رسمی کشور بدون هیچگونه دلیلی سعی در القای گویش غلط آن دارند! اینجاست که جای خالی فرهنگستان زبان و ادبیات ترکی احساس می گردد که اگر چنین نهاد فرهنگی وجود خارجی داشت یقینا اساتید زبان و ادبیات ترکی در آن نسبت به پاسداشت و زنده نگه داشتن واژگان اصیل ترکی تلاش می کردند و از تحریف آن توسط نابخردان جلوگیری می نمودند.

حسن ختام مقاله را با شعری زیبا از پروفسور زهتابی به پایان می بریم:

سو دئییب دیر منه اولده آنام، آب کی یوخ

یوخو اؤیره تدی اوشاقلیقدا منه، خواب کی یوخ

ایلک دفعه کی او چؤرک وئردی منه، نان دئمه دی

ازلیندن منه دوزدانه، نمکدان دئمه دی

آنام اختر دئمه ییب دیر منه اولدوز، دئییب او

سو دوناندا دئمه ییب یخ دی بالا، بوز دئییب او

قار دئییب، برف دئمه ییب ،دست دئمه ییب، ال دئییب او

منه هئچ واقت بیا سؤیله مه ییب، گل دئییب او

یاخشی خاطیرلاییرام یاز گونو آخشام چاغی لار

باخچانین گون چیخانیندا کی ایلیخ گون یاییلار

گل دئییردی داراییم باشینی ای نازلی بالام

گلمه سن گر باجینین آستادا زولفون دارارام

او دئمزدی کی بیا شانه زنم بر سر تو

گر نیایی بزنم شانه سر خواهر تو

بلی داش یاغسادا گؤیدن سن او سان منده بویام

وار سنین باشقا آنان واردی منیم باشقا آنام

اؤزومه مخصوص اولان باشقا ائلیم واردی منیم

ائلیمه مخصوص اولان باشقا دیلیم واردی منیم

ایسته سن قارداش اولاق بیر یاشایاق بیرلیک ائده ک

وئره رک ال اله بوندان سورا بیر یولدا گئدک

اولا: اؤزگه کوله ک لر له گرک آخمایاسان

ثانیا: وارلیقیما خالقیما خور باخمایاسان

یوخسا گر زور دئیه سن میللتیمی خوار ائده سن

گون گلر صفحه چؤنه ر مجبور اولارسان گئده سن.

تحریریه دورناپرس

منابع:

*کتاب “با نگرشی بر ۸ قرن تاریخ پرتنش اسلام و ارامنه و نسل کشی مسلمانان” / رضا طالبی

*خبرگزاری فارس

*خبرگزاری ایمنا

*ویکی پدیا

*وبلاگ اورمو اؤلکه سی

*وبلاگ تورک ائلیم

2+
امتیاز:
اشتراک گذاری:
مطالب مرتبط
نظرات بازدید کنندگان
  1. من اول معنی آذری رو نمی دونستم وقتی یکی توی بحث بهم گفت آذری یعنی فارسی میانه و پهله
    تمام کودکیم اون خاطره ای که پروانه ها دور چراغ میگشتند و ما میگفتیم که په نک خراب شد
    بگم به آستانه ی سکته قلبی رفتم باورتونن نمیشه
    احمد کسروی رو شناختم که چی کرده و در آخر چه طور ترور شده بود
    به علت تحریف امام زمان حکم اعدامشو طلبه ها دادن و ترور شد
    کلی بگم احمد کسروی از ترس پان ترکهای ترکیه این رو ساخت حتی تا جایی از خود بیخود شد که امام ها رو نفی کرد .من احتمال میدم با محمد فروغی فراماسون رتبه ۳۳ در این کار همکاری داشته …
    من یکجا دیدم که احمد کسروی آخر عمرش در روزنامه عربی نوشته بود که آذری دروغ تاریخی بوده ولی دیگه دیر شده بود به خاطر سه مقاله ی دیگه که شیعه و سنی و بهایت رو تحریف کرده بود ترور شد.
    دلیل هاشو در مورد فرضیه ی آذری خوندم عجیب بود با نبود آموزش و دانشگاه چه طور کوچکترین روستا ها رو ترک کردن و یا چرا وقتی اصفهان پایتخت بود چرا زبان اصفهان عوض نشد؟
    میگفت قرن ۱۵ طی ۶۰ سال زبان کل آذربایجان ترکی شده ! در حالی که قرن ۱۳ حسن اوغلو غزل به ترکی ما نوشته بود .
    کتاب قوتادغو بیلیک علم سعادت. خیلی قبل تر بوده و یا کتابهای دیگه الان حظور ذهن ندارم
    در ضمن داستان های کتاب دده قورقوت در مورد قهرمانی های فرزندان اوغوز هست
    در جغرافیای آذربایجان و آنادولی بوده و قدمت بعضی از داستان ها که شفاهی سینه به سینه منتقل شده بود وبعدا نوشته شده به زمان پیامبر بر میگرده …
    دلیل های روشنی هست که ترک بودن آذربایجان ثابت شده . شعرهایی که به اسم آذری قالب کرده آقای کسروی به زبان گیلکی هست و ….
    وقت خالی پیدا کنم میانه های عمرم خودم با دلیلهای خیلی محکم و دندان شکن تمام کسروی پرستها را خواهم شست و پهن خواهم کرد روی طناب. البته چند نفر کاملا این کار رو کردن …

    5+




نظرات() 

1- معرفی دکتر حسین محمدزاده صدیق

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 22 خرداد 1396-11:54 ب.ظ



چکیده

استاد دكتر حسین محمدزاده صدیق از بزرگان فاضل و استادان بنام و خستگی‌ناپذیر ایران در قرن معاصر است كه در زمره‌ی اساتید دلسوز و محققان و نویسندگان پركار و زحمتكش محسوب می‌شود. با توجه به تسلط و اشراف بالا و كامل ایشان در مباحث مختلف از جمله: ادبیات، زبان‌شناسی، فولكلور، روزنامه‌نگاری، ترجمه، شعر و... ایشان صاحب تألیفات بسیار، چه به صورت كتاب و چه مقاله در این زمینه هستند.

در این نوشتار، قصد بررسی همه‌ی جوانب زندگی این بزرگمرد استاد، ادیب و شاعر ایرانی نیست. بلكه سعی گردیده به طور موجز به معرفی این شخصیت كم‌نظیر ادبی و علمی ایران اسلامی در قالب زندگی‌نامه، تحقیقات، تألیفات، مجموعه‌های اشعار، ترجمه‌ها و دیدگاه بعضی از اهل قلم درباره‌ی ایشان و هم‌چنین از میان مقالات تحقیقی استاد، به نقد و بررسی اجمالی سخنرانی‌هایشان در چند كنگره‌ی ادبی و علمی پرداخته شود.

در این مقاله كه تحقیق نظری به شیوه‌ی تحلیل محتوا است، مطالب و اطلاعات از طریق منابع كتابخانه‌ای جمع‌آوری شده است.

 

مقدمه

یاد كرد و معرفی بزرگان علم و ادب و كندوكاو در زوایای مختلف زندگی آنان و اشراف بر روح متعالی ایشان و مطالعه در آثاری كه از خود به یادگار گذاشته‌اند، امروزه از اهمّ اموری است كه باید به شایستگی انجام گیرد و آیینه‌وار پیش روی جوانان گذاشته شود، زیرا بیان و تبیین حیات علمی و فضایل شخصیت‌های برجسته‌ی اجتماع، شیوه‌های تبعیت از روش‌ها و منش‌های استادان بزرگوار را به دانشجو و جوانان ما می‌آموزد و البته كه این رسالتی است شایان توجه و خدمتی است بس گرانقدر برای نسل‌های آینده كه باید وارث و حافظ هویت‌های علمی و فرهنگ ملت خویش باشند.

اطلاع از احوال و آثار و تحولات، عظمت فرهنگ و مفاخر علمی و ادب ملت و ممكت ایران، ضرورت شناخت فرهیختگان را بر ما فرض می‌كند. اعاظم و اكابری كه زندگی خود را وقف دانش و پژوهش كرده، در توسعه و تكمیل و تجلی شخصیت ملی و فرهنگی جامعه‌ی خویش، رسالتی بزرگ را ایفا نموده‌اند. یكی از نمونه‌های بارز این فرزانگان، دكتر حسین محمدزاده صدیق است كه با سابقه‌ی درخشان خدمات فرهنگی خود در تاریخ و فرهنگ و ادب، مسندی ویژه دارد و دستمایه‌های قلمی وی اعمّ از نگارش و تألیف و ترجمه و شعر در قلمرو تاریخ ایران، ادبیات آذربایجان، شعر، تاریخ ادبیات و تصوّف ایران، نثر انتقادی و تصحیح متون نظم و نثر و... جایگاه مخصوص به خود را دارند. استاد دكتر حسین محمدزاده صدیق در زمره‌ی افرادی است كه در نیم قرن فعالیت خود جز فرهنگ‌پروری كاری نكرده است. آثار و تألیفات ارزنده‌ی وی گواه این ادّعاست و جزء معتبرترین منابع و مراجع جویندگان و پژوهندگان است. وی از جمله شخصیت‌هایی است كه با كارهای خود به فرهنگ مكتوب و رسمی این مرز و بوم، صادقانه و عاشقانه خدمت كرده است.

وی از معروفترین نویسندگانی است كه تألیفات ایشان اعّم از تاریخ و ادبیات و شعر و ترجمه به 350 كتاب و رساله می‌رسد و تعداد مقالاتشان از هزار فقره افزون‌تر است. ایشان برخلاف بسیاری از دوستان و هم‌قلمان در گذشته كه به دنبال امور سیاسی رفتند، تنها به ادب و فرهنگ و نویسندگی گراییدند و بعد از انقلاب شكوهمند اسلامی و به بار نشستن استقلال و آزادی‌های فرهنگی، سوار بر توسن علم و ادب، نیكنامی اندوختند. (محمد داوریار اردبیلی، 1389:7)

استاد دكتر صدیق مردی چند چهره و شخصیت چند بعدی كه فعالیت‌های علمی ایشان ابعاد گوناگون داشته كه شگفت‌انگیز و بهت‌آمیز است. ایشان علامه‌ای به تمام معنی، با متانت علم و تدقیق عالمانه‌اش آثار ماندگاری تحویل جامعه‌ی علمی- ادبی كشور داده‌اند كه در نوع خود بی‌بدیل است (محمد داوریار اردبیلی، 1389: ص7). وی استادی لایق، محققی تیزبین، شاعری پراحساس و مبارز، مترجمی امین و دقیق، روزنامه‌نگاری مدیر و مدّبر، سخنرانی پرجذبه، منتقدی بی‌رحم و مهربان، نویسنده‌ای قهار و زبان‌شناسی راه‌گشا (محمدرضا کریمی، 1377: ص17) هستند که درباره‌ی ابعاد مختلف این شخصیت در حد مقدورات سخن خواهیم گفت.

دکتر صدیق از شخصیت‌هایی است که با پشتکار خود به درجات عالی علم رسیده است. بارها در رژیم سابق زورورزان مانع تحصیلات رسمی وی شده‌اند، اما او در کنار فعالیت‌های علمی و ادبی قهارانه، به تحصیلات رسمی هم پرداخته است. او پس از اخذ درجه‌ی PH.D از دانشگاه استانبول در سال 1362 و بدون توجه به دعوت‌های کشورهای همسایه و داشتن ویزاهای اقامت از کشورهایی مانند کانادا، به خاک وطن بازگشت (مصاحبه‌های علمی پدرم، 1381: ص13) او در زمره‌ی معدود کسانی است که سالیان سال با عشق و علاقه‌ی وافر به تحقیق و تفحص در زبان و فرهنگ و ادبیات اسلامی پرداخته است.

به جرأت می‌توان گفت که اگر امروز زبان و فرهنگ و در کل هویت ملی ما می‌تواند در برابر هجمه‌های فرهنگ‌ستیزان پایداری نماید، مرهون مساعی اشخاصی هم‌چون ایشان است (مهندس امیر چهره‌گشا، 1388: ص 76).

پژوهش‌های استاد در زمینه‌های مختلف، امروزه در محافل علمی و دانشگاه‌های ایران و جهان از اعتبار خاصی برخوردار است (ائلیار آذران 1382: ص 21).




ادامه مطلب


نظرات() 

ترجمه تورکی شعر «زمستان است» توسط صمد بهرنگی

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 22 خرداد 1396-11:40 ب.ظ



«بو شعری جناب م.کریمی منیم ایختیاریمدا قویوب. صمد عمی بو شعری 1343 اینجی تورکی دیلینه چئویریب. بو شعر م.کریمی جنابلارینین صمد بهرنگیه باغلی اولان یازدیغی کیتاب دا یاییلیب.
جناب کریمیه اوزون عمر و جان ساغلیغی آرزولاییرام.»
___________________________________________________________

قیش

آلماق ایسته‌میرلر سنین سلامین
باشلار تیكیلیب یئره
كیمسه باش قالدېران دڲیل سلام آلماغا، یۏلداش گؤرمڲه
باخېش آیاق آلتدان باشقا زاد گؤرمز
یۏلون قارانلېغېندان، زویولداقلېغېندان
و كیسمه‌یه محبت دئیه ال اوزادېرسان
كؤیۆلسوزجه‌سینه الین چېخاردېر اؤز قولتوغوندان
سویوغون چۏخلو یاندېرېجلېغېندان
آلوولو سینه‌دن نفس چېخجاق بیر قارا بولودا دؤنر،
و دووار تك گؤز اؤنۆنه تیكیلر،
نفس كه بو اۏلا، دای نه اومور گؤزۆن
یاخېن یا اوزاق یۏلداشلار گؤزۆندن؟
منیم ایگید مسیحاییم! آی گؤینكی كیرلی قوجا ترسا!
هاوا چۏخ ایڲیدلیكسیزجه‌سینه سویوق دور ... آی...
نفسین ایستی اۏلسون، باشېن شن!
سلامیم آل سن، آچ قاپېنې!
منم، من اؤزۆم، هر گئجه كی قوناغېن، غملی بیر رسوای
منم، من اؤزۆم، تپیك آلتېندا قالېب اینجمیش بیر داش
منم، خلقتین اسگیك سؤیۆشی،
اویوشمایان بیر ماهنی
روملی‌ام؟ یۏخ، زنگی‌ام؟ یۏخ، دئمكدن هئچ رنگیم یۏخ.
گل آچ قاپېنې، آچ، اۆره‌ڲیم سېخېلېر چۏخ
تای توشوم! ائو صاحابیم! ایللر – آیلار قۏناغېن قاپې دالېندا
لپه تك تیتریر.
دولو یۏخ، اؤلۆم ده یۏخ.
بیر سؤزده ائشیتسن سه، سویوقلا قېش حكایه‌سی دیر.
گلمیشم بو گئجه
بورجومو وئرمڲه
جام دیبینده آلاجاغېنې وئرمڲه
نه دئیرسن كی: وقت گئچدی، هاوا آچېلدې، سحر اۏلدور؟
توولانمېرسان-گؤیده‌كی‌آل‌رنگ دڲیل سحردن قالمېش آل.
تای- توشوم! بو سویوق وورموش قولاقدېر، قېشېن
سیللیسیندن یادگار دئمكدیر.
و دارېسقال گؤیده اۏلان قندیل – اۏلوب بیلمم، قالېر یۏخسا 
اؤلۆم چولقامېش دۏققوز دری قالېن ظلمت تابۆتۆندا گیزلمنیش دیر
 تای- توشوم! گئت یاندېر مئی چراغین سن گئجه ایله گوندوز بیر.
آلماق ایسته‌میرلر سنین سلامین
هاوا توتقون، قاپېلارباغلې، باشلار تیكیلیب یئره، اللر گیزلین،
كؤنلر یورغون و غمگین،
بولود دور نفسلر
آغاجلار اسكلتلر دیر بولورلنمیش
كؤنۆل – اؤلمۆشدی یئرده آسمانېن سقفی آلچاق
گۆنش، آی توزلو آنجاق،
ایندی قېشدېر.                          
قیش 43
فارسی دیلده اولان همین شعر،زمستان است، یازینین آردیندا

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت 
سرها در گریبان است 
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را 
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند 
که ره تاریک و لغزان است 
وگر دست محبت سوی کس یازی 
به اکراه آورد دست از بغل بیرون 
که سرما سخت سوزان است 
نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک 
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم 
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟

 

مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای 
دمت گرم و سرت خوش باد 
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم 
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور 
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور 
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم 
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم

 


حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد 
تگرگی نیست ، مرگی نیست 
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم 
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست 
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است 
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده 
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است 
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت 
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان 
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین 
درختان اسکلتهای بلور آجین 
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه 
غبار آلوده مهر و ماه 
زمستان است 






نظرات() 

روحانی با کدام سابقه از آزادی‌‌های سیاسی سخن می‌گوید؟!

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396-11:49 ب.ظ

سید محسن عبداللهی: این روزها, انسان هر حرفی را ممکن است بشنود. امکان دارد که یک نفر کاری عجیب انجام بدهد یا سخنی بگوید که توجهات را به خود جلب کند. رکورد اتفاقات و سخنان متعجب کننده و محیر العقول طی چهار سال گذشته در ایران شکست.
 روحانی با کدام سابقه از آزادی‌‌های سیاسی سخن می‌گوید؟!
به گزارش بولتن نیوز، در این چهار سال آن قدر ضد و نقیض و دروغ شنیدیم که نه تنها دیگر گنجایش این حجم را نداریم, بلکه این سطح از تناقضات را نمی توانیم باور کنیم و خود به خود در حالتی قرار داریم که انگار هر روز منتظر یک شگفتی جدید و دروغی تازه هستیم. مثلا هفته گذشته جناب شیخ حسن روحانی در تجمعات تبلیغاتی خود از بودجه بیت المال, حرف هایی زدند که یا نشانه کهولت سن و فراموشی حضرتشان است و یا نشانه دروغ گو بودن افراطی ایشان و دل بستن به سفاهت عده‌ای.
              
ایشان از دیوارکشی رقبا در پیاده روها گفتند. از این گفتند که اگر یکی از رقبا رای بیاورد سایه جنگ بر سر کشور بر می گردد. از سخت گیری و عدم آزادی سخن گفتند. از سابقه 38 ساله اعدام و زندانی که ثمره فعالیت رقبایشان بود سخن راندند. از فضای امنیتی و سختی که پس از انتخاب فردی از جناح مخالف بر کشور حاکم می شود گفتند. در مناظرات از توسعه سیاسی و آزادی حرف ها زدند. اما گویا فراموش کرده اند. گویا فراموش کرده اند حامیان اصلاح طلب امروز ایشان, همین اتهام دیوارکشی را به حامی بزرگ فعلی ایشان یعنی آقای ناطق نوری در سال 76 و در رقابت با سید محمد خاتمی وارد کردند.

چرا آن روز شما این ادعای اصلاح طلبان در مورد ناطق نوری را رد کردید و اگر آن ادعا نادرست بوده است, مگر در مورد فرد دیگری این ادعا در طول انقلاب مطرح بوده است که امروز آن را از خود و دوستتان آقای ناطق نوری دور می کنید و به رقبای خود نسبت می دهید. مگر نشنیدید که مقام معظم رهبری گفتند سایه جنگ را نه مذاکره و عقب نشینی و دیپلماسی پوچ لبخند که حضور پرشور مردم از سر کشور دور کرد.

گویا شما نیاز دارید که به کتاب خاطرات خود مراجعه کنید و دوباره آن را بخوانید. امروز از عدم سخت گیری سخن می گویید اما بد نیست نگاهی به خاطرات خود بیاندازید و ببینید که حضرت عالی اولین فردی در جمهوری اسلامی بودید که حجاب را اجباری کردید و کارمندان و درجه داران زن بی حجاب ارتشی را به داخل پادگان راه ندادید. شما نمی توانید از سخت گیری و توسعه سیاسی سخن بگویید آن هم در حالی که در تمام طول انقلاب مناصبی امنیتی داشته اید و سال ها دبیر شورای عالی امنیت ملی بوده اید و اکنون نیز رئیس این شورا هستید. همان شورایی که تمام برخوردها با آشوبگران در آن تصویب می شود.

اگر امروز امثال احمد باطبی و حزب منحله مشارکت از شما دفاع می کنند و به عدم وجود آزادی می تازند و از توسعه سیاسی می گویند, گویا یادشان رفته است که خود شما برخورد با اغتشاشات سال 78 را تایید کردید و در مذمت این فتنه گران سخنانی بسیار تند ایراد کردید. اگر امروز طرفداران شما ازاعدام منافقین دفاع می کنند و به رقبایتان می تازند, گویا بی خبر هستند که شما در سخنانی افراطی درخواست کرده بودید که منافقین را در نماز جمعه و در میان جمعیت اعدام کنند . با این سابقه دیگر شما نمی توانید از ثمره زندان و اعدامی که فعالیت رقبایتان باعثش شده است، سخن بگویید.                  
             
شما دم از آزادی و توسعه سیاسی و فضای غیر امنیتی می زنید؟! آقای روحانی ما نیز شما و اهالی کابینه شما را به خوبی می شناسیم. 14 عضو کابینه جنابتان از نیروهای امنیتی رد بالا بوده اند. از خودتان که دبیر و رئیس  و نماینده رهبر معظم انقلاب در شورای عالی امنیت ملی بوده اید تا معاونین, مشاورین, دستیاران و وزرایتان که تا سطح وزارت اطلاعات نیز مسئولیت داشته اند. شما با کابینه ای تا این حد امنیتی که حتی در سخنانی به آن اذعان داشته اید و این امر را جزو افتخارات خود دانسته اید, چگونه از توسعه سیاسی سخن می گویید.

جالب این که در دوره فعالیت این ها شدیدترین برخوردها و بیشترین سخت گیری ها اتفاق افتاده است. پرونده هایی که حتی کشور را در دادگاه های بین المللی زیر سوال برد و رفتارهایی افراطی که نظام را دچار خسارت کرد. این ها همگی ثمره فعالیت مشعشع کابینه امنیتی شما در طول فعالیت امنیتیشان در دهه های 60, 70 و 80 است. اگر ایرادی دارید بر سخت گیری ها و فضای اختناقی و بسته سیاسی و امنیتی و خواستار توسعه سیاسی و آزادی های اجتماعی هستید, از رقبا مایه نگذارید و صندلی های کناری خود را نگاه بکنید تا متوجه شوید ریشه این آفات در کجا قرار دارد.




نظرات() 

ما با کمک مردم تحریم‌ها را برخواهیم داشت/ کدام‌یک از مردم وام صفر درصد گرفته‌اند که فردی 300 میلیارد وام بدون بهره می‌گیرد

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396-11:03 ب.ظ


محور سخنان وی بدین شرح است:

*باید برای تأخیر در حضور عذرخواهی کنم چون در مسیر جوانان حضور ارزشمندی داشتند و باعث شد کمی دیر خدمت شما حاضر شوم.

*بدون تردید لطف شما به احترام اتصال این‌جانب با نظام و به‌عنوان آستان ملکوتی علی ابن موسی الرضاست.

*امروز همه عزت و اقتداری که نظام ما به برکت خون شهدا دارد و در منطقه روشن است که هیچ قراردادی در منطقه بدون حضور ایران ممکن نیست.

*سایه جنگ با یک قرارداد از سر کشوری کم نمی‌شود مگر اینکه پشتوانه ملت بزرگ داشته باشد که یکی از صحنه‌های آن همین جمعیت حاضر است.

*علی‌رغم همه این عزت‌ها و اتفاقاتی که در حوزه‌های تکنولوژی افتاده امروز زندگی و معیشت و کار و کسب مردم با مشکلات جدی همراه است.

*چرا بااین‌همه امکانات مشکل در زندگی و کسب‌وکار مردم وجود دارد و مادران ما را نگران کرده است؟

*چرا بیش از 50 درصد از ظرفیت صنعتی کشور تعطیل و نیمه تعطیل است.

*به‌جای آنکه سرمایه کشور برای حل مشکلات به کار رود به چند نفر بدحساب تسهیلات داده می‌شود.

*چرا جوان عزیز و تحصیل‌کرده ما برای جست‌وجوی کار دچار مشکل شود.

*مردم با کمبود می‌سازند ولی با تبعیض هرگز.

*مشکل این است که آقایان به‌جای اینکه رفع مشکل را در دستان مردم و جوانان بدانند در دست بیگانگان می‌دانند.

*ما معتقدیم راهکار برون‌رفت از مشکلات و رکودی که در کشور رکورد زده و کلید همه مشکلات در دستان مردم این کشور و جوانان برومند آن است.

*به چه دلیل این‌همه امکانات کشور معطل‌مانده است؟

*آقای روحانی چرا عصبانی هستید؛ از مردمی عصبانی هستید که از شما سؤال می‌کند چهار سال چه کردید؟ از بیکارانی که مشکلات آن‌ها را به سطوح آورده یا از مردمی که می‌گویند دیگر تحمل شنیدن خبر فساد را ندارند.

*شما به‌جای اینکه پاسخ مردم را بدهید می‌آیید رقیب هراسی می‌کنید و می‌گویید می‌خواهند دیوار بکشند.

*ما آمدیم دیواری بلند بین چپاولگران و حقوق مردم ایجاد کنیم.

*می‌گویید اگر فلانی بیاید آزادی‌های زنان را محدود می‌کند؛ مگر شما بهر زنان آزادی دادید، خداوند زنان را آزاد خلق کرده است.

*شما جلسه تشکیل می‌دهید و از حقوق شهروندی رونمایی می‌کنید؛ آقای روحانی حق شهروندی انست که کارگری به دلیل بیکاری از خانواده‌اش خجالت نکشد و سفره فقرای ما کوچک‌تر نشود.

*مناسبات شما (دولت) با 15 کشور همسایه چقدر است؟ این نتیجه دیپلماسی شماست.

*مگر دیپلماسی رابطه برقرار کردن با 4 کشور است؟ ما 180 کشور در جهان داریم.

*باید آزادی دانشجو در سخن گفتن و آزادی فرهیختگان در سخن گفتن وجود داشته باشد

*چرا کسانی که از شما انتقاد می‌کنند را برچسب می‌زنید

*آیا این حق شهروندی است که کسی انتقاد کرد به او برچسب بزنید؟

*شما چرا اسم هنرمندان و زنان و اهل سنت و اقلیت‌های قومی را می‌برید ولی در عمل کار دیگری می‌کنید.

*آیا این حق هنرمندان است که یک هنرمند گوشه بیمارستان در غربت جان بدهد؟

*من در مناظره سؤال کردم؛ آیا تا حالا کسی از شما مردم بوده که وام و تسهیلات صفر درصد گرفته باشد؟ آقای روحانی این‌ها را جواب دهید که چرا فردی 300 میلیارد وام صفر درصد گرفته و در بانک دیگری گذاشته و مالی 10 میلیارد سود بگیرد.


*آقای روحانی شما به مردم سر نمی‌زنید ولی ما با مردم در ارتباطیم.

*مردم می‌گویند ما دولتمردی می‌خواهیم که اشرافی نباشد.

*مردم بعد از حضور حقیر در آستان قدس فهمیدند که ما فلش را به سمت محرومان برده‌ایم.

*می‌گویید چرا آستان قدس مالیات نمی‌دهد؛ ما هم مالیات بر ارزش‌افزوده می‌دهیم و پولی که باید مالیات بدهیم را 10 برابرش را به فقرا و محرومان کمک می‌کنیم.

*من اعلام کرده‌ام که خودم و همه مدیران دولت باید درآمدشان شفاف و همه مردم مطلع باشند.

*یک دلال نفتی بوده که 10 ماه بازداشت بوده و شما (دولت) ارزش شکایت نمی‌کردید.

*رقیب این دولت عملکرد خود اوست.

*من رقیب فقر و فساد و ناکارآمدی‌ام.

*می‌گوییم چرا کشور 6 میلیون بیکار دارد ولی در برابر آن می‌گویید این‌ها می‌خواهند به عقب بازگردند.

*در دولت کار و کرامت معتقدیم که آزادی زنان و دانشجویان و فرهیختگان باید وجود داشته باشد.

*امروز تحریم علمی ما کمتر از تحریم اقتصادی نیست.

*اگر می‌گویید تحریم‌ها برداشته‌شده چرا انتقال پول به سفارتخانه‌های شما با مشکل انجام می‌شود.

*باید از کدخدا برای برداشتن پول‌هایتان اجازه بگیرید.

*شما با دیپلماسی التماس نمی‌توانید حق مردم را بگیرید؛

*ما در دولت کار و کرامت این چک را نقد خواهیم کرد.

*ما می‌توانیم با کمک همین مردم تحریم‌ها را برداریم.

*شما نگران آزادی هستید؛ عجب!

*شما حرف‌هایتان مطابق خواست ملت نیست چون مردم می‌گویند کار می‌خواهند.

بنده و برادر مجاهدم آقای دکتر محمدباقر قالیباف اعلام کرده‌ایم که در کشور باید یک‌میلیون شغل در سال ایجاد کنیم.

*آقایان تشکیک می‌کنند و می‌گویند از کجا سالی یک‌میلیون شغل ایجاد می‌کنید؛ قانون می‌گوید باید این مقدار شغل ایجاد شود.

*اگر نمی‌خواهید قانون را اجرا کنید پس چرا کاندیدا شدید؟

*اگر قاچاق کالا در این کشور به حداقل برسد با هر 10 میلیارد دلار یک‌میلیون شغل ایجاد می‌شود؛ شما می‌دانید ما درست می‌گوییم.

*شما گفتید پول از کجا می‌آوریم برای سه برابر کردن یارانه افراد کم‌درآمد؛ بعد یک‌باره شب انتخابات یارانه خانواده‌های تحت پوشش نهادهای حمایتی را افزایش دادید؛ از کجا پول آوردید؟

*چرا با تبلیغات ما صحیح می‌خواهید رأی بیاورید.

*کشور ما مشکل کمبود آب و زمین حاصل خیز و منابع ندارد و فقط مشکل ضعف مدیریت اجرایی دارد.

*اولین کسی که باید در دولت مدعی فساد باشد شخص رئیس‌جمهور و وزیر باشد.

*نباید گذاشت فساد به مراحل بعد برسد.

*نباید در برابر گزارش دهنده فساد گارد گرفت و موضع گرفت.

من در آستان قدس نمی‌خواستم حرف بزنم؛ حیاط‌خلوت‌ها را شناسایی کردم و احساس کردم دریکی از شرکت‌ها اتفاقاتی می‌افتد؛ برخلاف شما که فقط «دزد، دزد» می‌کنید برخورد کردم ولی اعلام نکردم.

*من در همان دو ماه اول یک‌باره آقایان آمدند این مطلب را اعلام کردند و فکر کردند چیزی گیرشان آمده؛ افتخار من این است که 37 سال مدافع حقوق ملت بوده‌ام.

*اگر دولت ولخرجی‌ها و پرهزینه بودن خود را کنار بزند خیلی از مشکلات حل می‌شود

*شما چکار کردید که هزینه دولت 2 برابر شده است.

*این ولخرجی‌ها و پرهزینه بودن‌ها باید تمام شود.

*ما در دولت کار و کرامت اجازه فساد در هیچ‌کدام از سازمان‌ها را نخواهیم داد.

*شما در روزهای انتخابات حرف‌هایی می‌زنید که این حرف‌ها با شاکله شما که 20 سال کار امنیتی کردید، نمی‌خواند.

*آقای روحانی! من به شما توصیه می‌کنم که منافع ملی را فدای منافع شخصی نکنید.

*آقای روحانی شما نگران آزادی اجتماعی زنان و جوانان عزیز نباشید؛ ما تمام این آزادی‌های اساسی و ذاتی را برای جوانان و زنان و هنرمندان تأمین می‌کنیم.

آقای روحانی! شما نگران رابطه ما با کشورهای همسایه و بیگانه نباشید؛ ما دیپلماسی را بلدیم.

*آقای روحانی! شما نگران تعامل ما با دنیا نباشید؛ ما با همه کشورهایی که بخواهند با ایران رابطه داشته باشند تمامی روابط اقتصادی و سیاسی را بر اساس اصل عزت حکمت و مصلحت برقرار می‌کنیم.

*آقای روحانی ما در سیاست خارجی اعلام می‌کنیم که نه زیر بار ظلم می‌رویم نه به کسی ظلم می‌کنیم.

*ملاک من در انتخابات عقل مردم است.

*ظاهراً شما به عقل مردم شک دارید که این‌گونه حرف‌ها را می‌زنید.

*من از برادر مجاهدم قالیباف تشکر می‌کنم و هم از برادر عزیزم جناب میرسلیم که با من آمدند ولی به دلیل برنامه مجبور شدند بازگردند تشکر می‌کنم.

*من از خانواده معدنچیان مظلوم و شهدای مدافع حرم نیز قدردانی می‌کنیم.





نظرات() 

ما با کمک مردم تحریم‌ها را برخواهیم داشت/ کدام‌یک از مردم وام صفر درصد گرفته‌اند که فردی 300 میلیارد وام بدون بهره می‌گیرد

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396-10:47 ب.ظ


محور سخنان وی بدین شرح است:

*باید برای تأخیر در حضور عذرخواهی کنم چون در مسیر جوانان حضور ارزشمندی داشتند و باعث شد کمی دیر خدمت شما حاضر شوم.

*بدون تردید لطف شما به احترام اتصال این‌جانب با نظام و به‌عنوان آستان ملکوتی علی ابن موسی الرضاست.

*امروز همه عزت و اقتداری که نظام ما به برکت خون شهدا دارد و در منطقه روشن است که هیچ قراردادی در منطقه بدون حضور ایران ممکن نیست.

*سایه جنگ با یک قرارداد از سر کشوری کم نمی‌شود مگر اینکه پشتوانه ملت بزرگ داشته باشد که یکی از صحنه‌های آن همین جمعیت حاضر است.

*علی‌رغم همه این عزت‌ها و اتفاقاتی که در حوزه‌های تکنولوژی افتاده امروز زندگی و معیشت و کار و کسب مردم با مشکلات جدی همراه است.

*چرا بااین‌همه امکانات مشکل در زندگی و کسب‌وکار مردم وجود دارد و مادران ما را نگران کرده است؟

*چرا بیش از 50 درصد از ظرفیت صنعتی کشور تعطیل و نیمه تعطیل است.

*به‌جای آنکه سرمایه کشور برای حل مشکلات به کار رود به چند نفر بدحساب تسهیلات داده می‌شود.

*چرا جوان عزیز و تحصیل‌کرده ما برای جست‌وجوی کار دچار مشکل شود.

*مردم با کمبود می‌سازند ولی با تبعیض هرگز.

*مشکل این است که آقایان به‌جای اینکه رفع مشکل را در دستان مردم و جوانان بدانند در دست بیگانگان می‌دانند.

*ما معتقدیم راهکار برون‌رفت از مشکلات و رکودی که در کشور رکورد زده و کلید همه مشکلات در دستان مردم این کشور و جوانان برومند آن است.

*به چه دلیل این‌همه امکانات کشور معطل‌مانده است؟

*آقای روحانی چرا عصبانی هستید؛ از مردمی عصبانی هستید که از شما سؤال می‌کند چهار سال چه کردید؟ از بیکارانی که مشکلات آن‌ها را به سطوح آورده یا از مردمی که می‌گویند دیگر تحمل شنیدن خبر فساد را ندارند.

*شما به‌جای اینکه پاسخ مردم را بدهید می‌آیید رقیب هراسی می‌کنید و می‌گویید می‌خواهند دیوار بکشند.

*ما آمدیم دیواری بلند بین چپاولگران و حقوق مردم ایجاد کنیم.

*می‌گویید اگر فلانی بیاید آزادی‌های زنان را محدود می‌کند؛ مگر شما بهر زنان آزادی دادید، خداوند زنان را آزاد خلق کرده است.

*شما جلسه تشکیل می‌دهید و از حقوق شهروندی رونمایی می‌کنید؛ آقای روحانی حق شهروندی انست که کارگری به دلیل بیکاری از خانواده‌اش خجالت نکشد و سفره فقرای ما کوچک‌تر نشود.

*مناسبات شما (دولت) با 15 کشور همسایه چقدر است؟ این نتیجه دیپلماسی شماست.

*مگر دیپلماسی رابطه برقرار کردن با 4 کشور است؟ ما 180 کشور در جهان داریم.

*باید آزادی دانشجو در سخن گفتن و آزادی فرهیختگان در سخن گفتن وجود داشته باشد

*چرا کسانی که از شما انتقاد می‌کنند را برچسب می‌زنید

*آیا این حق شهروندی است که کسی انتقاد کرد به او برچسب بزنید؟

*شما چرا اسم هنرمندان و زنان و اهل سنت و اقلیت‌های قومی را می‌برید ولی در عمل کار دیگری می‌کنید.

*آیا این حق هنرمندان است که یک هنرمند گوشه بیمارستان در غربت جان بدهد؟

*من در مناظره سؤال کردم؛ آیا تا حالا کسی از شما مردم بوده که وام و تسهیلات صفر درصد گرفته باشد؟ آقای روحانی این‌ها را جواب دهید که چرا فردی 300 میلیارد وام صفر درصد گرفته و در بانک دیگری گذاشته و مالی 10 میلیارد سود بگیرد.


*آقای روحانی شما به مردم سر نمی‌زنید ولی ما با مردم در ارتباطیم.

*مردم می‌گویند ما دولتمردی می‌خواهیم که اشرافی نباشد.

*مردم بعد از حضور حقیر در آستان قدس فهمیدند که ما فلش را به سمت محرومان برده‌ایم.

*می‌گویید چرا آستان قدس مالیات نمی‌دهد؛ ما هم مالیات بر ارزش‌افزوده می‌دهیم و پولی که باید مالیات بدهیم را 10 برابرش را به فقرا و محرومان کمک می‌کنیم.

*من اعلام کرده‌ام که خودم و همه مدیران دولت باید درآمدشان شفاف و همه مردم مطلع باشند.

*یک دلال نفتی بوده که 10 ماه بازداشت بوده و شما (دولت) ارزش شکایت نمی‌کردید.

*رقیب این دولت عملکرد خود اوست.

*من رقیب فقر و فساد و ناکارآمدی‌ام.

*می‌گوییم چرا کشور 6 میلیون بیکار دارد ولی در برابر آن می‌گویید این‌ها می‌خواهند به عقب بازگردند.

*در دولت کار و کرامت معتقدیم که آزادی زنان و دانشجویان و فرهیختگان باید وجود داشته باشد.

*امروز تحریم علمی ما کمتر از تحریم اقتصادی نیست.

*اگر می‌گویید تحریم‌ها برداشته‌شده چرا انتقال پول به سفارتخانه‌های شما با مشکل انجام می‌شود.

*باید از کدخدا برای برداشتن پول‌هایتان اجازه بگیرید.

*شما با دیپلماسی التماس نمی‌توانید حق مردم را بگیرید؛

*ما در دولت کار و کرامت این چک را نقد خواهیم کرد.

*ما می‌توانیم با کمک همین مردم تحریم‌ها را برداریم.

*شما نگران آزادی هستید؛ عجب!

*شما حرف‌هایتان مطابق خواست ملت نیست چون مردم می‌گویند کار می‌خواهند.

بنده و برادر مجاهدم آقای دکتر محمدباقر قالیباف اعلام کرده‌ایم که در کشور باید یک‌میلیون شغل در سال ایجاد کنیم.

*آقایان تشکیک می‌کنند و می‌گویند از کجا سالی یک‌میلیون شغل ایجاد می‌کنید؛ قانون می‌گوید باید این مقدار شغل ایجاد شود.

*اگر نمی‌خواهید قانون را اجرا کنید پس چرا کاندیدا شدید؟

*اگر قاچاق کالا در این کشور به حداقل برسد با هر 10 میلیارد دلار یک‌میلیون شغل ایجاد می‌شود؛ شما می‌دانید ما درست می‌گوییم.

*شما گفتید پول از کجا می‌آوریم برای سه برابر کردن یارانه افراد کم‌درآمد؛ بعد یک‌باره شب انتخابات یارانه خانواده‌های تحت پوشش نهادهای حمایتی را افزایش دادید؛ از کجا پول آوردید؟

*چرا با تبلیغات ما صحیح می‌خواهید رأی بیاورید.

*کشور ما مشکل کمبود آب و زمین حاصل خیز و منابع ندارد و فقط مشکل ضعف مدیریت اجرایی دارد.

*اولین کسی که باید در دولت مدعی فساد باشد شخص رئیس‌جمهور و وزیر باشد.

*نباید گذاشت فساد به مراحل بعد برسد.

*نباید در برابر گزارش دهنده فساد گارد گرفت و موضع گرفت.

من در آستان قدس نمی‌خواستم حرف بزنم؛ حیاط‌خلوت‌ها را شناسایی کردم و احساس کردم دریکی از شرکت‌ها اتفاقاتی می‌افتد؛ برخلاف شما که فقط «دزد، دزد» می‌کنید برخورد کردم ولی اعلام نکردم.

*من در همان دو ماه اول یک‌باره آقایان آمدند این مطلب را اعلام کردند و فکر کردند چیزی گیرشان آمده؛ افتخار من این است که 37 سال مدافع حقوق ملت بوده‌ام.

*اگر دولت ولخرجی‌ها و پرهزینه بودن خود را کنار بزند خیلی از مشکلات حل می‌شود

*شما چکار کردید که هزینه دولت 2 برابر شده است.

*این ولخرجی‌ها و پرهزینه بودن‌ها باید تمام شود.

*ما در دولت کار و کرامت اجازه فساد در هیچ‌کدام از سازمان‌ها را نخواهیم داد.

*شما در روزهای انتخابات حرف‌هایی می‌زنید که این حرف‌ها با شاکله شما که 20 سال کار امنیتی کردید، نمی‌خواند.

*آقای روحانی! من به شما توصیه می‌کنم که منافع ملی را فدای منافع شخصی نکنید.

*آقای روحانی شما نگران آزادی اجتماعی زنان و جوانان عزیز نباشید؛ ما تمام این آزادی‌های اساسی و ذاتی را برای جوانان و زنان و هنرمندان تأمین می‌کنیم.

آقای روحانی! شما نگران رابطه ما با کشورهای همسایه و بیگانه نباشید؛ ما دیپلماسی را بلدیم.

*آقای روحانی! شما نگران تعامل ما با دنیا نباشید؛ ما با همه کشورهایی که بخواهند با ایران رابطه داشته باشند تمامی روابط اقتصادی و سیاسی را بر اساس اصل عزت حکمت و مصلحت برقرار می‌کنیم.

*آقای روحانی ما در سیاست خارجی اعلام می‌کنیم که نه زیر بار ظلم می‌رویم نه به کسی ظلم می‌کنیم.

*ملاک من در انتخابات عقل مردم است.

*ظاهراً شما به عقل مردم شک دارید که این‌گونه حرف‌ها را می‌زنید.

*من از برادر مجاهدم قالیباف تشکر می‌کنم و هم از برادر عزیزم جناب میرسلیم که با من آمدند ولی به دلیل برنامه مجبور شدند بازگردند تشکر می‌کنم.

*من از خانواده معدنچیان مظلوم و شهدای مدافع حرم نیز قدردانی می‌کنیم.





نظرات() 

فیلم/ پای درد دل دردناک کپرنشینان/ خسته از روحانی؛ امید به سید محرومان!

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396-10:43 ب.ظ

facebooktwitterGoogle+
فیلم/ پای درد دل دردناک کپرنشینان/ خسته از روحانی؛ امید به سید محرومان!
  • کیفیت نمایش: 480P
  • 480P
  • 360P
  • 240P




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox