یاتما تولکی دالداسندا گوی یسون اصلان سنی، كچمه نامرد كورپیسینن گوی آپارسون سیل سنی

اولین های روستای خطبه سرا شهرستان تالش استان گیلان

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 22 اردیبهشت 1398-03:52 ب.ظ



ایران شناسی

http://iran-shenasi90.mihanblog.com/post/428
 اولین  رییس دانشگاه /دکتر دوستار

اولین وبلاگ نویسظ اسفندیاراقاجانی

اولین کاریکاتوریست هوشنگ گرامت

اولین خبرنگار میرداودعظیمی

لین فردی که سوار هواپیما شد-مرحوم حاج حسین مهری
اولین کسی که به امریکا رفت- رامبد مهری
اولین  کسی که به انگلستان رفت – دکتر منوچهر مامقانی
اولین کسی که به بلژیک رفت –مهندس کریم نجفی
اولین    کسی گه به کره شمالی ولیبی وزا پن رفت سید کریم میرسناری
اولین کسی که بورس تحصیلی گرفت –دکتر منوچهر مامقانی/
اولین کسی که کارمند شد-مرحوم ذوالفقار نوروزی/
اولین کسی که دکتری تخصصی گرفت /دکتر منوچهرمامقانی/
اولین معلم –مرحوم ذوالفقارنوروزی/
اولین دختری که به مدرسه رفت- حاجیه خانم کوکب حبیبی(مامقانی) و پوران فرزانه/
شهیدی که بیشترین مدت جبهه و بیشترین عملیات را داشت-شهید جعفر روستا /
اولین شهید کاظم پورعظیمی
اولین روحانی نویسنده حاج اقا رضوانی
اولین خانواده ای که بیسوادی دران وجودنداشت-خانواده مامقانی/
اولین فردی که به مدرسه نظام رفت-مرحوم سرگرد طوافی/
اولین خطبه سرائی که به درجه سرتیپی رسید مرحوم تیمسارعلی ستاری/
اولین مدیرکل-دکتر قدرت الله صدرائی/
اولین کارمند روزنامه-کامران معافی/
اولین دیپلم ادبی-سیاوش پورمهر/
اولین دیپلم تجربی-مرحوم علی ستاری/
اولین لیسانس ادبیات-سیاوش پورمهر/
اولین لیسانس زیست شناسی-میرحسین میرستاری /

اولین دبیر میرحسین میرستاری

اولین دیپلم ریاضی-انور میرستاری واقای روائی/
اولین لیسانس و دبیرریاضی-انور میرستاری/
اولین مدیر دبستان – انور معافی/
اولین مدیر دبستان كه مدیرنمونه  تالش شناخته شد /سهراب سیفی مفدم
اولین دبیر زبان انگلیسی-اسدالله پورمهر/
اولین معلم خانم-والیه ممقانی/

اولین ناظم مدرسه /سالار پومهر

اولین کاپیتان تبم فونبال-اسدالله پورمهر/
اولین مهندس عمران –بهروز پورمهر/
اولین قاضی-حاج اقا طهماسب روستا/
اولین رئیس شورای محل اسلامی- مرحوم حاج غلام روستا /
اولین دانشجوی پذیرفته پزشکی- سید محمد میرستاری/
اولین خانواده که همه فرزندانش در پزشکی تحصیل می کنند-عاشورعلی یکرنگ/
اولین پزشک داروساز –غلامعلی پورمحمدی/
اولین پزشک نمونه دکتر پورمحمدی/
اولین دکتری علوم سیاسی-دکتر قربانعلی محبوبی/

اولین رییس جهاد سارندگی حاج اقا رضوانی

اولین روحانی خطبه سراییكه در هشتپر درنماز جمعه ایرادخطبه كردحاج اقا رضوانی

اولین رئیس اداره گاز اقایان داوود معافی و مهندس نجفی

اولین شاعر که کتابش چاپ شذه /اقای کیان مهری نراد

اولین عضو پارلمان اروپا /انور میرستاری

اولین مشئول پست /مرحوم  حج فیروز معافی

اولین حطبه سرایی رئیس اداره پست در هشتپر/ اقای مهری نژاد

اولین کسی که در مسجد مسلمانان کانادا برایش مجلس ختم گرقته شد .مرحوم میزحسن میرستاری

اولین مدیرجهاد سازندگی-مهندس جابرتجارتی/
اولین شاعر-زمضان حوش نما(باغرو)/
اولین کاپیتان تیم والیبال سیروس مهروی/
اولین دانشجوی مامائی-خانم میرستاری/
اولین کاپیتان کشتیرانی سید کریم میرستاری/
اولین زنبوردارنمونه-مرحوم عبدالله پورمحمدی/
اولین کسی که کشاورزی مکانیزه کرد- مرحوم حاج علام وحاج عشگر نجفی/
اولین کیوی کار و فوجی کار –مرحوم ولی الله مهری نژاد/
اولین بنا ی صنعتی-مرحوم رضا پایماجان و اقای حسین دلشاد/
اولین کسیکه موتور روسی ایچ خرید-مرحوم رضا پایماجان/
اولین کسی که تریلرکساورزی به خطبه سرا اورد-میرحسن میر ستاری ومرحوم اکبرخان اقاجانی/
اولین تریلرباربری-حاج حسین پرویزی و میرحسن میرستاری/
اولین کسی که اتوبوس خرید-مرحوم نشان فرزانه/

اولین كسیكه به شوروی و مسكو رفت /مرحو م دشتی

اولین فردی که گواهی نامه پایه یک گرفت-مرحوم ایت اله خوش نما/
اولین کامیونت-حکمت تندرو-اولین تریلر-مرجوم مصطفی سوزی
اولین برنج کوبی –فیروزمعافی/
اولین خرمنکوب- میرحسن میرستاری و مرحوم اکبرخان اقاجانی /
اولین پیمانکار-مرحوم اکبرنجفی وغلامعلی مهری نژاد/
اولین رئیس اموز ش و پرورش- مرحوم سید شهاب ستاری/
اولین کدخدا- محروم کاتا سعدالله حبیبی پدر مرحوم عصمت الله حبیبی/
اولین رئیس خانه انصاف- مرحوم حاج هیبت الله دریابیگی/
اولین فوق لیسانس زبان – رسول دریابیگی/
اولین خانواده ای که همه فرزندانش لیسانس یا بالاتراز لیسانس اند /
میرستاری،پورمحمدی،یکرنگ،محبوبی/

اولین كسیكه ماشین سواری شحصی خرید/ مرحوم كیومرث عبادی

اولین جراح زنان-خانم دکتر ستاری نژاد/
اولین کاندیدای مجلس-سردارابراری/
اولین فروشگاه-مرحوم علی گل فرهمند/
اولین داروفروش-مرحوم ممقانی/
اولین تزریفاتچی-مرحوم دکتر عزت/
اولین قابله –مرحوم خانم ننه(روس قیزی)/
اولین مربی و داوربسکتبال-کورش اتش افروز/
اولین فوق لیسانس ریاضی-سمیه بهدادفر/
اولین لیدرتوربه  زبان انگلیسی فرید میرستاری
اولین فوف لیسانس کامپیوتر خانم یکرنگ

اولین دکتری بهداشت دکتربهراذ پورمحمدی

اولین   کسی که دردوسالگی باکامپیوترتوانست کار بکند  اقای بنیامین میرستاری

اولین  نانوایی خشنود نحفی

اولین    عکاسی سیفعلی  اقتابی
اولین  پمپ بنزین وپخش نفت  فرامرز بونس نزاد
اولین کارشناسی ارشذ از دانشگاه صنعتی شریف تهران مهندس کاوه فرنودی
 و…..





نظرات() 

دانشمند ایرانی نظریه بیگ‌بنگ را به چالش کشید

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 17 اردیبهشت 1398-10:06 ب.ظ

پروفسور محسن شریف‌پور یک نظریه علمی جدید ارائه کرده است که ممکن است کلیدی برای درک اسرار جهان آغازین و همچنین چشم اندازی به آینده جهان باشد.

پروفسور شریف‌پور از محققین پژوهشی برجسته در زمینه نانوسیالات است(شامل ذراتی به اندازه نانومتر برای افزایش انتقال حرارت)، اما تصمیم گرفت تا زمینه مطالعاتی خود را بسط دهد و به مطالعه و کسب دانش در زمینه کیهان‌شناسی، طبیعت، الگوهای طبیعی و قانون ساختاری(Constructal Law) در کنار تخصص خود که مکانیک سیالات است بپردازد.

یکی از سوالاتی که او همواره به دنبال آن بوده است راجع به منشأ انرژی تاریک است که موجب سرعت گرفتن کهکشان‌ها می‌شود. وی معتقد است هیچکدام از نظریه‌های موجود به اندازه کافی قادر به پاسخ به این سوال نیستند.

پروفسور شریف‌پور می‌گوید: به طور کلی کیهان‌شناسان اغلب از کلماتی مانند سیاه یا تاریک استفاده می‌کنند. کلماتی مانند انرژی تاریک، ماده تاریک، سیاه‌چاله. این یعنی هر زمان که آنها نمی‌توانند منشأ و منبع مفاهیم خاص را به طور مناسب توضیح دهند، از واژه‌های سیاه یا تاریک استفاده می‌کنند.

پرفسور شریف‌پور نظریه خود را “نظریه منبع تولید و محل جذب”(Source and Sink) می‌نامد که در راستای تمایل خودش برای پیدا کردن پاسخ به سوالات بدون پاسخ می‌آید. آیا مه‌بانگ بخشی از طبیعت بود و اگر چنین است، آیا الگویی برای آن از ابتدا وجود داشته؟ جهان قبل از انفجار بزرگ چه شکلی بوده است؟ منشأ احتمالی آن انرژی که باعث این انفجار بزرگ شد چیست؟ علت گسترش جهان چیست؟ پروفسور شریف پور معتقد است نظریه وی با استفاده از رویکرد تحقیق بین چند رشته‌ای، دارای پاسخی منطقی به همه این سوالات است.

وی گفت: طبق مطالعات من همه چیز در طبیعت در جفت‌های دوتایی یا مخالفِ هم مانند مرد و زن، الکترون و پوزیترون، قطب‌های مغناطیسی و ماده و ضد ماده اتفاق می‌افتد. اگر یک جسم داغ وجود داشته باشد، گرما به علت قانون همرفت به سمت جسم سردتر حرکت می‌کند. این یک الگوی جهانی است که به ما کمک می‌کند تا یک نظریه جدید را برای جهان آغازین ارائه دهیم. بنابراین اگر ما این الگوهای موجود در طبیعت را دنبال کنیم، با فرض وقوع بیگ بنگ، باید از خودمان بپرسیم که اتفاق متقابل یا جفت آن چیست.

شریف‌پور افزود: در طبیعت همچنین هر چیزی از یک الگو پیروی می‌کند و مبانی نظری دینامیک سیالات، حرکت اجرام سماوی، قانون ساختاری و الگوهای طبیعت مانند دنباله فیبوناچی و هندسه فراکتال نیز از این قاعده مستثنی نیستند. اما آنچه که ما از این زمینه‌ها به طور جداگانه می‌دانیم، برای پاسخ دادن به برخی از چالش برانگیزترین پرسش‌های جهان کافی نیست.

نظریه وی موسوم به “نظریه منبع و جذب” می‌گوید که اگر یک منبع از انرژی مانند بیگ بنگ وجود داشته باشد، باید هم زمان، و حداقل یک مکان نیز برای دریافت و جذب انرژی این منبع وجود داشته باشد که این انرژی با الگویی خاص از منبع انرژی به آن مکان برود، و این فرایند باید قانون بقا انرژی را نقض نکند.

به طور کلی منبع‌ها و محل جذب‌ها بخشی از علم مکانیک سیالات و همچنین الکترونیک هستند. برای اعمال این نظریه در کیهان‌شناسی، یک منبع می‌تواند انرژی و یا ماده منتشر کند و یک محل جذب می‌تواند توسط گرانش (انحنای فضا-زمان) انرژی یا ماده را دریافت کند. در نتیجه پروفسور شریف‌پور معتقد است که آن انرژی که جهان ما را به وجود آورده (بیگ بنگ) باید یک پالس از یک منبع با تابش پس زمینه کیهانی منحصر به فرد باشد که به سمت یک محل جذب جریان می‌یابد. تابش پس زمینه مایکروویو کیهانی می‌تواند از این نظریه حمایت کند، درست همانطور که از مدل بیگ بنگ داغ(Hot Big Bang) حمایت کرد.

پروفسور شریف‌پور می‌گوید: همه چیز در جهان و کهکشان ما مانند الگویی از جریان مایع حرکت می‌کند، از زمین تا منظومه شمسی گرفته و همه چیزهایی که ما در جهان مشاهده می‌کنیم. بدن انسان، رشد گیاهان، گردبادها، تقسیم قاره‌ها، الگوهای میدان مغناطیسی زمین، مسیر ستارگان، باقی مانده‌های ستاره‌ای، گازهای بین ستاره‌ای و گرد و غبار اطراف کهکشان‌ها نیز از این الگو پیروی می‌کنند. اگر ما این الگوها را تا ابتدای جهان و بیگ بنگ عقب ببریم می‌توانیم یک نظریه کلی از آنچه اتفاق افتاده داشته باشیم و همچنین پیش‌بینی کنیم که در آینده چه اتفاقی می‌افتد.

وی افزود: ما می‌توانیم یک سیاه‌چاله را به عنوان یک نوع محل جذب در نظر بگیریم، اما بسیاری از کیهان‌شناسان معتقدند که سیاه‌چاله‌ها پس از انفجار بزرگ شکل گرفته‌اند، و در ابتدای بیگ بنگ (در این تئوری، یک پالس از منبع انرژی) نبوده‌اند که تولید یک جریان با الگوی خاص برای جریان انرژی آزاد شده از منبع به سمت محل جذب را بکنند.

پروفسور شریف پور معتقد است که استفاده از نظریه بین چند رشته‌ای منبع و جذب از لحاظ ریاضی نیز می‌تواند پاسخی برای بسیاری ازسواات بدون پاسخ ارائه دهد.

پروفسور شریف‌پور می‌گوید برخی از تفاوت‌های کلیدی بین نظریه او و نظریه استاندارد بیگ بنگ این است که انفجار بزرگ تنها در زمینه کیهان‌شناسی کارایی دارد، در حالی که نظریه منبع و جذب یک نظریه بین چند رشته‌ای است که دارای کاربردهای متعدد است که تنها یکی از آنها در کیهان‌شناسی به درک جهان آغازین کمک می‌کند.

وی گفت: انرژی تاریک و ماده تاریک را نمی‌توان با نظریه بیگ بنگ توضیح داد، در حالی که توضیح ریشه‌های انرژی تاریک به راحتی با استفاده از نظریه منبع و جذب توضیح داده می‌شود. تئوری بیگ بنگ فقط در مورد نقطه آغازین جهان است، اما هیچ ایده‌ای در مورد مقصد کهکشان‌ها و یا منشأ آنها ندارد، در حالی که نظریه منبع و جذب توضیحی از جهانِ پیش از انفجار بزرگ ارائه می‌دهد. نظریه منبع و جذب، منبع انرژی جهان را مشخص می‌کند، در حالی که نظریه بیگ بنگ چنین نیست.

وی افزود: این نظریه منشأ انرژی تاریک را مشخص می‌کند، در حالی که نظریه بیگ بنگ نمی‌تواند آن را توضیح دهد. در حالی که نظریه بیگبنگ می‌تواند سرعت و گسترش کهکشان‌ها را ببیند، نمی‌تواند آن را توضیح دهد. نظریه منبع و جذب می‌تواند سرعت و گسترش کهکشان‌ها را پیش‌بینی کند و آنها را به درستی توضیح دهد. همچنین پیش‌بینی می‌کند که این انبساط، شتاب بیشتری می‌گیرد که با اطلاعات عملی موجود هم خوان است.

وی ادامه داد: نظریه بیگ بنگ از تابش پس زمینه کیهانی پشتیبانی می‌کند، اما نمی‌تواند توضیح دهد که چرا در سراسر گیتی کاملاً یکنواخت نیست. در حالی که نظریه منبع و جذب این عدم هماهنگی را می‌تواند توضیح می‌دهد.

پروفسور شریف‌پور برای توضیح اینکه چگونه نظریه منبع و جذب به درک ما از جهان آغازین کمک می‌کند آن را نظریه برتر یا کلیدی از ریشه جهان می‌نامد و می‌گوید یکی از سناریوهای نظریه منبع و جذب می‌تواند نظریه بیگ بنگ باشد (وقتی که محل جذب، گرانش صفر داشته باشد).

پاسخ‌های پروفسور به سوالات اساسی در مورد جهان که با نظریه منبع و جذب شرح داده می‌شود مطابق دستاوردهای جدید علمی است.

وی می‌گوید: چگونه ممکن است که نظریه بیگ بنگ بگوید که آن انرژی که بیگ بنگ را باعث شده از هیچ آمده؟ در حالی که ما می‌دانیم که تمام انرژی‌ها از یک منبع نشأت می‌گیرند و یا باید ذخیره شوند یا به شکل دیگری دربیایند. آیا واقعاً باور کنیم که قبل از انفجار بزرگ هیچ چیز وجود نداشته است؟

در ابتدا تئوری بیگ بنگ بر پایه فلسفه بنا شد. این نظریه یک ایده است اما واقعیت آن قابل اثبات نیست. دانشمندانی که این نظریه را قبول کرده‌اند، در مورد زمان قبل از آن صحبت نمی‌کنند. اما نظریه منبع و جذب یک توضیح علمی ارائه می‌دهد که حداقل باید یک منبع و یک محل جذب در جهان اولیه وجود داشته باشد که انتقال انرژی بین آنها را ممکن سازد.

پروفسور شریف پور می‌گوید: یکی دیگر از مباحث نظریه انفجار بزرگ این است که نیاز به نظریه تورم برای توضیح اندازه و وسعت جهان موجود دارد، و در این راستا می‌گویند پس از بیگ بنگ، فضا با سرعتی گسترش یافت بیش از سرعت نور! در صورتی که، نظریه منبع و جذب نیازی به نظریه تورم برای توضیح وسعت فعلی گیتی ندارد، چرا که این نظریه به طور کامل به این واقعیت اشاره می‌کند که از آغاز باید فضایی بین منبع و محل جذب برای انتقال وجود داشته باشد.

برای پروفسور شریف‌پور که بیش از یک دهه (در کنار دیگر فعالیت‌های علمی اش) روی این نظریه کار کرده است، این تنها آغاز ماجرا است. تحقیقات زیادی باید با استفاده از این نظریه و مدل‌های ریاضی آن روی تعداد زیادی ازسناریوهای دیگر انجام شود، که نیازمند همکاری، و همراهی دانشمندان رشته‌های مختلف است.

بطور مثال اجازه دهید اینجا ساده‌ترین حالت را شرح دهم: اگر یک منبع انرژی نقطه‌ای(Point Source) را در نظر بگیریم و همچنین یک محل جذب انرژی تقریباً همگن و کروی را که منبع تولید انرژی در مرکز کره قرار گرفته باشد را نیز در نظر گیریم، پالس انرژی که از منبع انرژی آزاد می‌شود، به سمت سطح داخلی کره که جاذب انرژی و مواد است با یک الگوی خاص (بسته به شرایط منبع، و کره جاذب که در حال چرخش باشند یا نباشند) حرکت خواهد کرد. در این صورت، مادامی که پالس انرژی و مواد از همه طرف به سمت سطح داخلی کره حرکت می‌کند، بطورخودکار بست جهان صورت می‌کرد، و انرژی تاریک برآیند جاذبه سطح داخلی کره برای هر موقعیت خواهد بود. لذا، هر چه این پالس به سطحجاذب نزدیکتر می‌شود، برآیند نیروی جاذبه بیشتر، و در نتیجه کهکشان‌ها سرعت بیشتری می‌گیرند. در ضمن این پالس انرژی، دارای تابش پس زمینه کیهانی خاص خودش است. و چون محل جذب کروی، تقریباً همگن است، جهان ما از همه طرف تقریباً همگن بسط پیدا می‌کند. لذا می‌بینید که با این تنظیم خیلی ساده جوابی برای سوالات بدون پاسخ ارائه خواهد شد، که برای دقیق‌تر شدن، نیاز به محاسبات دارد.

پروفسور شریف‌پور معتقد است که تحقیقاتش بر درک ما از جهان آغازین و قبل از آن تأثیر می‌گذارد. نظریه منبع و جذب نقطه شروع قابل توجهی است برای ارائه پاسخ به تعدادی سوالات در پشت پرده اسرار جهان.

نکته مهمی دیگر که از تحقیقات پروفسور شریف پور می‌توان نتیجه گرفت این است که این تحقیقات علمی وجود نظم دهنده‌ای را از ابتدای آفرینش گیتی نیز ثابت می‌کند، در صورتی که آنان که فرض را بر این گذاشته‌اند که دنیا از هیچ بوجود آمده، و انفجار بزرگ بدون دلیل اتفاق افتاده، به وجود خدا، و نظم دهنده‌ای اعتقاد ندارند، مانند پروفسور استیون هاوکینگ.

* اقتباس شده از سایت دانشگاه پرتوریا، و تماس با پروفسور شریف پور برای توضیحات تکمیلی توسط ایسنا.






نظرات() 

نمونه داد خواست وشکوائیه

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1398-01:18 ق.ظ

 .لازم به ذکر است فرمت کلیه دادخواست ها به صورت ورد می باشد و برای باز شدن نیاز به نرم افزار آفیس دارد....

برای دریافت فرم به روی متن کلیک کنید

دانلود نمونه داد خواست فسخ قرارداد اجاره از طرف مستاجر به لحاظ عدم امکان تسلیم عین مستاجره

دانلود نمونه داد خواست تخلیه منزل مسکونی به علت انقضا مدت عقد قرارداد

دانلود نمونه داد خواست تعدیل اجاره بها از طرف مالک به علت گذشت 3 سال از انقضا مدت قرارداد

دانلود نمونه داد خواست تعدیل اجاره بها با جلب نظر کارشناس و مطالبه مابه التفاوت ان

دانلود نمونه داد خواست تخلیه به لحاظ تخلف مستاجر از مفاد قرارداد

دانلود نمونه داد خواست تخلیه به لحاظ تعدی وتفریط مستاجر و تامین دلیل فوری

دانلود نمونه داد خواست الزام موجر بع تعمیرات کلی و اساسی عین مستاجره

دانلود نمونه داد خواست بطلان قرارداد مزارعه به علت تغییر زرع مقصود توسط عامل

دانلود نمونه داد خواست مطالبه وجه از مضمون عنه

دانلود نمونه داد خواست تنفیذ صلح نامه

دانلود نمونه داد خواست اخذبه شفعه

دانلود نمونه داد خواست تنفیذ وصیت نامه عادی

دانلود نمونه داد خواست اجازه ازدواج به دلیل خودداری پدر از اذن ازدواج بدون دلیل شرعی و قانونی

دانلود نمونه داد خواست اجازه ی ازدواج

دانلود نمونه داد خواست اثبات رابطه ی زوجیت دائم از طرف زن

دانلود نمونه داد خواست الزام زوج به ثبت واقعه نکاح دائم

دانلود نمونه داد خواست مطالبه مهریه ب نرخ روز از طرف وکیل

دانلود نمونه داد خواست مطالبه مهریه به نرخ روز و صدور قرار تامین خواسته

دانلود نمونه داد خواست اعسار از پرداخت مهریه وجه نقد

دانلود نمونه داد خواست تمکین

دانلود نمونه داد خواست مطالبه نفقه با جلب نظر کارشناس

دانلود نمونه داد خواست طلاق از طرف زوج

دانلود نمونه داد خواست طلاق توافقی

دانلود نمونه داد خواست اثبات رابطه زوجیت دائم موقت

دانلود نمونه داد خواست اجازه ثبت ازدواج به علت خودداری ولی از اذن

دانلود نمونه داد خواست اجازه ثبت ازدواج به علت فقدان امکان استئذان ولی

دانلود نمونه داد خواست تجویز ازدواج مجدد (1)

دانلود نمونه داد خواست تجویز ازدواج مجدد (2)

دانلود نمونه داد خواست ثبت ازدواج دائم

دانلود نمونه داد خواست ثبت ازدواج موقت

دانلود نمونه داد خواست ثبت واقعه رجوع

دانلود نمونه داد خواست حضانت طفل و تحویل فرزند

دانلود نمونه داد خواست تنفیذ طلاق صادره در کشور و... اجرای صیغه و ثبت رسمی آن در ایران

دانلود نمونه داد خواست تنفیذ طلاق صادره درکشور و.. ثبت رسمی ان در ایران

دانلود نمونه داد خواست صدور گواهی عدم امکان سازش (طلاق توافقی )

دانلود نمونه داد خواست صدور گواهی عدم امکان سازش

دانلود نمونه داد خواست صدور گواهی عدم امکان سازش به علت عدم پرداخت نفقه

دانلود نمونه داد خواست صدور گواهی عدم امکان سازش به علت عسر وحرج

دانلود نمونه داد خواست استرداد جهیزیه

دانلود نمونه داد خواست استرداد جهیزیه وصدور قرار تامین خواسته

دانلود نمونه داد خواست الزام به تمکین

دانلود نمونه داد خواست الزام به تمکین و منع از اشتغال به تحصیل

دانلود نمونه داد خواست تعیین تکلیف زندگی خانوادگی

دانلود نمونه داد خواست فرزندخواندگی

دانلود نمونه داد خواست مطالبه خسارت برهم زدن نامزدی

دانلود نمونه داد خواست ملاقات فرزندی

دانلود نمونه داد خواست ابطال عقد ازدواج به علت عدم رعایت غبطه و مصلحت

دانلود نمونه داد خواست ابطال عقد ازدواج به علت وجود اکراه و فقدان قصد

دانلود نمونه داد خواست بطلان ازدواج به علت عدم کسب اجازه ولی

دانلود نمونه داد خواست صدور حکم تنفیذ فسخ نکاح

دانلود نمونه داد خواست صدور حکم تنفیذ فسخ نکاح به علت فقدان وصف

دانلود نمونه داد خواست صدور حکم تنفیذ فسخ نکاح به علت وجود عیب

دانلود نمونه داد خواست اعسار از پرداخت مهریه

دانلود نمونه داد خواست اعسار از پرداخت مهریه نفقه

دانلود نمونه داد خواست قرار تامین خواسته عادی مهریه

دانلود نمونه داد خواست مطالبه مهر المسمی با حق حبس

دانلود نمونه داد خواست مطالبه مهریه

دانلود نمونه داد خواست مطالبه مهریه باقرار تامین ان

دانلود نمونه داد خواست مطالبه مهریه مطلق با قرار تامین

دانلود نمونه داد خواست اعسار از پرداخت مهریه نفقه

دانلود نمونه داد خواست الزام به تهیه مسکن ( از نفقه )

دانلود نمونه داد خواست مطالبه نفقه ایام زوجیت

دانلود نمونه داد خواست مطالبه نفقه ایام زوجیت و صدور قرار تامین

دانلود نمونه داد خواست جصر وراثت برای پیروان اقلیت های مذهبی (بالای 3 میلیون تومان)

دانلود نمونه داد خواست جصر وراثت برای پیروان اقلیت های مذهبی (کمتر از 3 میلیون تومان)

دانلود نمونه داد خواست صدور حکم رشد

دانلود نمونه داد خواست صدور حکم سرپرستی و کفالت

دانلود نمونه داد خواست حصر وراثت بیشتر از 3 میلیون (طبقه اول )

دانلود نمونه داد خواست حصر وراثت بیشتر از 3 م (طبقه دوم )

دانلود نمونه داد خواست حصر وراثت بیشتر از 3 م (طبقه سوم )

دانلود نمونه داد خواست حصر وراثت کمتر از 3 م (طبقه اول )

دانلود نمونه داد خواست حصر وراثت کمتر از 3 م (طبقه دوم )

دانلود نمونه داد خواست حصر وراثت کمتر از 3م (طبقه سوم )

دانلود نمونه داد خواست الزام اداره ثبت احوال به اصلاح تاریخ تولد

دانلود نمونه داد خواست صدور حکم بر تغیر نام از ... حمیرا به نام ... زهرا و الزام اداره ثبت احوال به صدور شناسنامه جدید

دانلود نمونه داد خواست ابطال صورتجلساتشرکت اولی و ابطال شرکت دوم با دستور موقت

دانلود نمونه داد خواست ابطال صورتجلسات شرکت اولی و ابطال شرکت دوم

دانلود نمونه داد خواست درخواست حکم ورشکستگی از طرف تاجر

دانلود نمونه داد خواست درخواست حکم ورشکستگی از طرف دادستان

دانلود نمونه داد خواست درخواست حکم ورشکستگی از طرف طلبکار

دانلود نمونه داد خواست دستور موقت منع از هرگونه اقدام در شرکت

دانلود نمونه داد خواست درخواست مطالبه وجه اب وبرق یا گازو تلفن مستاجر وباقرار تامین خواسته از دادگاه

دانلود نمونه داد خواست تجویز ازدواج مجدد (3)







نظرات() 

29 اردیبهشت | یپرم‌خان کشته شد

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1398-01:12 ق.ظ




روز ۲۹ اردیبهشت ۱۲۹۱ یپرم داویدیان گانتاکتسی مشهور به یپرم‌خان ارمنی از انقلابیون و رهبران نظامی دوران مشروطه که در دوران استبداد صغیر و بعد از آن در نبردهای متعددی علیه نیروهای مخالف مشروطه شرکت کرده بود، کشته شد.

 

یپرم در سال ۱۲۴۴ خورشیدی در یکی از توابع گنجه (واقع در جمهوری آذربایجان امروزی) موسوم به «پورسوم» به دنیا آمد. او از جوانی به خاطر روحیه ماجراجویی با گروه‌های مسلح آشنایی پیدا کرد و وارد عرصه مبارزه و فعالیت علیه سیاست‌های ضد ارمنی امپراتوری عثمانی شد. وی در فاصله سال‌های ۱۲۶۶ تا ۱۲۶۸ شمسی عضو گروه فدائیان ارمنستان جوان بود. چون دولت روسیه قصد دستگیری مخالفان را داشت، یپرم با گروهی از ارامنه بر آن شد که به خاک عثمانی پناهنده شود اما به دست مرزداران روسیه گرفتار شد.

 

پس از دو سال بلاتکلیفی در زندان تفلیس، دادگاه روسیه تزاری یپرم و یارانش را به ۲۴ سال زندان با اعمال شاقه محکوم کرد و همگی را به یک اردوگاه کار اجباری به نام ساخالین در سیبری فرستاد. یپرم پس از سه سال که در تبعید و زیر نظر بود، به اتفاق سه نفر از تبعیدشدگان از سیبری فرار کرد و از مرز روسیه گذشت و خود را به ژاپن رساند. پس از اقامتی کوتاه در ژاپن به سوی ایران به راه افتاد تا اهداف حزبی خود را پیگیری کند. وی مدتی در شهر ارسباران و تبریز اقامت گزید و مشغول تبلیغ برای حزب «داشناک» شد. داشناک‌ها گروهی از ارمنیان بودند که برای استقلال ارمنستان می‌جنگیدند.

 

در سال ۱۲۷۹ خورشیدی یپرم از طرف «داشناک» برای تشکیل شاخه حزب در گیلان، راهی شد. وی در دوره حضورش در گیلان در اداره راه‌سازی مشغول به کار شد و سپس در رشت کوره آجرپزی راه انداخت و به آجرپزی مشغول شد. در این دوران بود که گروهی از قفقازیان و ارمنیان جنگجو به عنوان کارگر به رشت آمده و در آنجا مشغول به کار شدند. این کارگر‌ها بعد‌ها گروه مجاهدین فدایی ارمنی را شکل دادند که به سرکردگی یپرم‌خان در سال ۱۳۲۷ قمری همراه با سپهدار تنکابنی از رشت راهی تهران شدند. از این زمان به بعد بود که یپرم در هر گوشه از ایران که به او و یارانش نیاز بود حاضر می‌شد و رویاروی مستبدان و طرفداران آن‌ها می‌ایستاد و می‌جنگید.

 

پس از فتح تهران و خلع محمدعلی شاه قاجار از سلطنت که یپرم‌خان نقشی اساسی در این پیروزی داشت، روزنامه‌ها اخبار فتح و رشادت‌های یپرم را منعکس کردند. در این ایام هیات مدیره‌ای تشکیل شد و یپرم را با دادن اختیاراتی نامحدود به ریاست شهربانی کل (نظمیه) پایتخت منصوب کرد. در این سال یپرم که سرکردگی ۵۰ نفر از مجاهدان را به عهده داشت به همراه ۲۰۰ نفر بختیاری به سرکردگی جعفرقلی‌خان سردار بهادر، که بعدا ملقب به سردار اسعد شد، و با کمک عده‌ای قزاق برای دفع یاغیان آذربایجان فرستاده شدند.

 

این درگیری با پیروزی یپرم‌خان و همراهانش به پایان رسید تا رحیم‌خان سردار نصرت چلپیانلو که مهم‌ترین سرکرده یاغیان بود به روسیه فرار کرده و پناهنده شود. مخبرالسلطنه هدایت که در این هنگام والی آذربایجان بود، در کتاب خاطرات و خطرات می‌نویسد: «یپرم بیش از اندازه به خود می‌نازد و الحق رشید هم هست، با هفت‌تیر وارد سنگر شخص رشیدخان شده است و رحیم‌خان از ترس مسلسل فرار کرده است.»

 

محمدعلی شاه با اینکه از ایران گریخته بود، اما به تحریکات خود ادامه می‌داد. در سال ۱۳۲۹ قمری هنگام بازگشت شاه مخلوع به ایران جنگ‌هایی میان قوای هوادار محمدعلی شاه و نیروهای دولتی (مشروطه‌خواهان) صورت گرفت. سرکرده نیروی دولتی یپرم‌خان بود و توانست در نزدیکی ورامین قوای طرفدار محمدعلی شاه به فرماندهی ارشدالدوله را شکست دهد و خود او را هم دستگیر کند. ارشدالدوله بلافاصله در دادگاهی صحرایی به مرگ محکوم شد و حکم وی نیز بدون کمترین درنگ به اجرا درآمد.

 

اندکی پس از این ماجرا، که یپرم‌خان با جنازه ارشدالدوله به تهران بازگشت، قوای دولتی برای دفع سالارالدوله به سمت غرب رهسپار شد. در این لشکرکشی نیز یپرم یکی از سرکردگان بود. یپرم‌خان همچنین در واقعه پارک اتابک که به کشته شدن عده زیادی از مجاهدین و ستارخان سردار ملی انجامید، فرماندهی قوای دولتی را عهده‌دار بود.

 

سرانجام در ۲۹ اردیبهشت‌ماه سال ۱۲۹۱ شمسی برابر با ۱۹۱۲ میلادی در جریان یکی از جنگ‌های دوران مشروطه، یپرم‌خان و همراهانش به هنگام عزیمت از همدان به کرمانشاه، به قلعه شورجه که اهالی آن با سالارالدوله همراهی کرده بودند، یورش بردند که در میانه تیراندازی‌ها گلوله‌ای به یپرم اصابت کرد. این چنین بود که یپرم‌خان در حالی که ۴۸ سال سن داشت، جان باخت و بعد‌ها روشن شد که ضارب وی بنام «عبدالباقی» ارباب آن آبادی بوده است.

 

پیکر یپرم‌خان را به تهران آوردند و طی مراسم باشکوهی در صحن کلیسای مریم مقدس تهران به خاک سپردند. نیم‌تنه وی کار لیلیت تریان همچنان در صحن آن کلیسا باقی است و وسایل شخصی و لباس‌های این مبارز ارمنی نیز هم اکنون در موزه کلیسای وانک در جلفای اصفهان نگهداری می‌شود.

 





نظرات() 

بردیای حقیقی (گئومات مغ) ، و داریوش غاصب - بخش نخست

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 10 اردیبهشت 1398-02:48 ب.ظ

مقدمه:

یکی از بزرگترین و کهن ترین جعل های تاریخ در کشورمان در رابطه با بردیا فرزند کوروش و برادر کمبوجیه است که در زمان حیات داریوش دستور این تحریف بزرگ تاریخ داده شد تا بر یک شاه کشی و غصب تاج و تخت سرپوش گذاشته شود و تداوم شاهنشاهی توسط داریوش نیز توجیه عقلی و شرعی داشته باشد.

صاحب نظران و دانشمندان در یکصد سال اخیر بخوبی این موضوع را شکافته اند و علیرغم سیل انبوه تبلیغات برای "کبیر سازی" داریوش عده ای حقیقت ماجرا و دروغ گویی داریوش را برملا ساخته اند

 

۷ماه سلطنت متفاوت در عصر هخامنشی:

در طول حدود هفت ماه حکومت بردیا تحولاتی چشمگیر و متضاد با آرمان های هخامنشیان رخ داد، که  اشراف زادگان و درباریان آنرا برنتابیده و طومار زندگی بردیا را چنان پیچیدند که تا همین لحظه حقیقت زندگی او بر اغلب انسان ها پوشیده مانده ...

براستی این هفت ماه چه اتفاق متفاوتی افتاده ؟

ایگور دیاکونوف ، در کتاب ارزشمند تاریخ ماد ترجمه کریم کشاورز ، صفحه ی 523 می نویسد :

سبب اینکه گئوماتا چنین بآسانی تمام اقوام پارس و خود پارسیان را قانع کرد که باو بپیوندند و از کمبوجیه قطع علاقه کنند چه بود ؟ مسلما بدنامی فرزند مستبد و بیخرد کوروش و ناکامیهای نظامی او در اتیوپی (حبشه)در اینمورد دخیل بوده است ...ولی با اینجال علت اصلی را باید در جای دیگری جستجو کرد ، گئوماتا بمردم ساکن امپراتوری چیزی وعده داده بود که در عهدسلطنتکوروش و کمبوجیه محال بود نصیب ایشان شود و این خود بیدرنگ مردم را هواخواه حکومت جدید وی ساخت.در کتیبه بهیستون مصرحا"مذکور است که تمام آزادگان تابع گئوماتا شدند :«همه ی مردم سلحشور عاصی شدند و هم پارس و هم ماد و هم دیگر کشورها از کمبوجیه جد او بدست او افتاد»

دیاکونوف در ادامه و در صفحه ۵۲۴ چنین می نگارد:

از گفته ی هرودوت چنین بر می آید که مغ سیاست بهبود وضع عامه ی مردم را تعقیب می کرد .اما کتیبه بهیستون می گوید که او مردم را از برخی از حقوق مالی و غیره محروم کرد و خلق از وی بیمناک بود.ولی در واقع و نفس الامر این دو خبر را نمی توان بالکل متناقض یکدیگر شمرد.کتیبه بهیستون بامر کسی نوشته شده است که بدست خویش گئوماتا را کشت و بالطبع درباره ی وجود دشمنی میان گئوماتا و مردم غلو کرده است و عن قصه آن طبقه ای از اجتماع را که بر اثر اصلاحات وی زیان دیده بود جزو مردم- به معنی وسیع کلمه- آورده است و این شیوه کهنه مخالفان پیشرفت است.

درادامه و در صفحه ۵۲۶ از قول هرودوت چنین می نویسد :

 

صحت تذکر هردوت که می گوید «همه در آسیا بخاطر گئومات دریغ خوردند»از اینجا معلوم است که گئوماتا باسانی همه ی ساکنان امپراتوری را طرفدار خویش ساخت،ولی داریوش به محض اینکه گئومات را برانداخت با مقاومت سخت تقریبا همه ی ایالات کشور که با حکومت او مخالفت می کردند مواجه شد.

احسان طبری تئوریسین حزب منحله توده در مقدمه کتاب گئومات می نویسد :

داستان بردیا و گئومات داستانی است که درباره آن نویسندگان و مورخین قدیم مانند اشیل ، هرودوت ، کتزیاس ، پیمپه تروگ و افلاطون ، پولین ، ففیوس صوری ، آمین مارسلن ، آگائیوس و عده ای دیگر مطالب افسانه آمیز یا تاریخی نگاشته اند...شایان تصریح است که داستانی که در درام حاضر توصیف شده ، چنان که طبیعی است ، می تواند از لحاظ تمام جزئیات و اجزاء خود موثق نباشد .مثلا در سال 1963 یک پژوهنده شوروی م.آ داندامایف تحت نظر آکادمیسین سترووه کتابی به عنوان " ایران در زمان نخستین هخامنشیان" نشر داده است . در فصل دوم این کتاب طی بیش از صد صفحه بحث مشبع و ممتعی درباره ی بردیا ، گئومات و حوادث سال های 524 تا 522 ق.م شده است در این فصل پژوهنده شوروی به اتکا اسناد و مدارک تاریخی فراوان و مطالعه دقیق و نقادانه متن سنگ نبشته بیستون ثابت می کند که اولا بردیائی که پس از مرگ کبوجیه بر تخت نشست بردیای اصلی است نه دروغین و گئومات مغ نبوده است ، ثانیا همین بردیای واقعی است که دست به یک سلسله اصلاحات می زند و مایه ی رنجش اشراف هخامنشی و شوش آن ها به رهبری داریوش می شود. ثالثا روش داریوش در مورد بردیا روشی است ناپسند و داریوش برای ترئه عمل غدارانه ی خود در کتیبه بیستون به دروغ بردیای راستین را بردایای دروغین جلوه می دهد و حال آن که خود او در این کتیبه چند جا همه را از دروغ گفتن بر حذر می دارد ....

احسان طبری پیرامون چهره های این کتاب نیز چنین می نگارد:

...داریوش دارای سیمای دیگی نیز هست  و آن سیمای یک اشراف محافظه کار و یک برده دار بی رحم و مستبد است ، لذا چهره ی داریوش نمی توانست مانند چهره گئومات این  مظهر رنج و آرمان های احساساتی ولی
 روشن ، دل پذیر باشد...

ای بردگان

ای بردگان

شادی کنان

رقصان و پاکوبان شوید!

برآتش اهریمنی

تا چند و کی بریان شوید؟







نظرات() 

سندی راهگشا در تطابق اسکندرکبیر و ذوالقرنین (Alexander and Dhul-Qarnayn)

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 10 اردیبهشت 1398-02:47 ب.ظ


در دسترس نبودن اغلب کتب مرجع تاریخی ، و عدم تسلط به تاریخ ، باعث شده که حتی بزرگان از علمای ما در در یافتن مصداق ذوالقرنین (صاحب دو شاخ) ، دست به سوی راحت ترین و نزدیک ترین فرد یعنی کوروش دراز کنند ،

شرح قرآن در ماجرای "ذوالقرنینیک مشخصه بارز دارد و آنهم "ساختن سد در برابر قوم یأجوج و مأجوج" است ؛

و در عین به حال ضعیف ترین سند و پرخطاترین مورخ تاریخ متوسل شده اند ، گزارشی مبهم از گزنفون در مورد جنگ کوروش در ارمنستان آنهم با کلدانیان !

تمامی قسمتهای این گزارش متناقض است و درحالیکه گزنفون فکر میکرد کوروش در شمال ایران قهرمانانه سد می سازد و دارد اقوام را مطیع ساخته و باج و خراج میگیرد ، سر کوروش در شمال ایران توسط بیوه زنی سکائی ، در تشتی از خون قرار گرفته بود و به گواه قاطبه مورخین باستان ، خودش مطیع شده بود !

این گزارش گزنفون تنها دستاویز باستانگرایان برای همانندسازی کوروش دوم و ذوالقرنین است ، عمده ترین ادعای این گروه نیز این هست که هیچ مورخی به سد سازی توسط اسکندرکبیر اشاره نکرده است و تنها گزارش مربوط به کوروش است .

 کنون ببینیم قرآن کریم به ما چه می گوید :

گفتند اى ذوالقرنین ، یاجوج و ماجوج سخت در زمین فساد میكنند ، میان ما و آنان سدى قرار ده

ذوالقرنین گفت : براى من قطعات آهن بیاورید... (سوره کهف - آیات آیات 94 تا 96)

 

مورخ بزرگ باستان ؛ فلاویوس ژوزفوس که مقاله ممتاز قبلی نیز از آثار او استخراج شده بود ، در کتاب THE ANTIQUITIES OF THE JEWS " یاجوج و مأجوج" را همان "سکاها" ی معروف میگوید.

1 , chapter6]

این مورخ در کتاب دیگر (The Wars of the Jews or History of the Destruction of Jerusalem) ؛  به ما می گوید که نه تنها اسکندرکبیر در برابر یأجوج و مأجوج/سکاها سدی ساخته ، بلکه سدی آهنین هم ساخته است [book 7 , chapter 7 : 4]

there was a nation of the Alans, which we have formerly mentioned some where as being Scythians and inhabiting at the lake Meotis. This nation about this time laid a design of falling upon Media, and the parts beyond it, in order to plunder them; with which intention they treated with the king of Hyrcania; for he was master of that passage which king Alexander the Great shut up with iron gate. This king gave them leave to come through them; so they came in great multitudes, and fell upon the Medes unexpectedly, and plundered their country, which they found full of people, and replenished with abundance of cattle, while nobody durst make any resistance against them; for Paeorus, the king of the country, had fled away for fear into places where they could not easily come at him, and had yielded up every thing he had to them, and had only saved his wife and his concubines from them, and that with difficulty also, after they had been made captives, by giving them a hundred talents for their ransom. These Alans therefore plundered the country without opposition, and with great ease, and proceeded as far as Armenia, laying all waste before them. Now Tiridates was king of that country, who met them, and fought them, but had like to have been taken alive in the battle; for a certain man threw a net over him from a great distance, and had soon drawn him to him, unless he had immediately cut the cord with his sword, and ran away, and prevented it. So the Alans, being still more provoked by this sight, laid waste the country, and drove a great multitude of the men, and a great quantity of the other prey they had gotten out of both kingdoms, along with them, and then retreated back to their own country

بنده امیدوارم این سند بسیار مهم در مورد ذوالقرنین بودن اسکندر ، در آینده مطالعات دینی در مورد شخصیت ذوالقرنین را دستخوش تغییر چشمگیر کند.

http://s3.picofile.com/file/8101396526/Alexander_the_greatdd.jpg

مجسمه اسکندرکبیر در یونان





نظرات() 

گیلان خواستگاه كوچ و بلوچ:

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 10 اردیبهشت 1398-01:24 ب.ظ


بلوچ ها و كوچ ها چگونه در كوهستان های كرمان پدیدار شدند؟ در فتوح البلدان بلاذری و تاریخ طبری كه در سده های دوم و سوم نگاشته شده اند به هنگام نگاشتن رویدادهای كرمان یادی از كوچ و بلوچ ها نمی رود. پس بی گمان آنان در آن زمان در كرمان نمی زیسته اند. كجا بوده اند؟ برخی در این تلاشند كه آنان را باشندة شمال خاوری ایران در مرز شمالی خراسان بدانند و می گویند كه آنان در برابر تازش هیاطله از سرزمین و زیستگاه خود گریخته و رو به جنوب نهاده اند و با تازش مغولان و تیمور به بلوچستان امروز آمده اند، كه نمی تواند راستینه ای در تاریخ باشد. 


بی گمان راه كوچ آنان از شمال باختری ایران به جنوب خاوری بوده است. تاریخنگار بلوچ جعفری می نویسد كه بلوچ ها از دو راه راهی جنوب خاوری شده اند یكی راهی كه از حلب در سوریه می آمد و دیگر راهی از كوهستان البرز.

سخن من بر سر راه دوم است. پژوهشگران بسیاری بلوچ را از باشندگان سرزمینی در جنوب باختری دریای خزر دانسته اند. 
هنوز در میان تالش ها ضرب المثلی هست كه می گوید « بلوچ مرز نمی شناسد» و شاید این از آن رو باشد كه به گاه همسایگیشان بارها مورد تازش بلوچ ها بوده اند. ضرب المثل دیگری میان تالش هاست بدین گونه كه « آرام آواز نخوان بلوچی بخوان » یعنی بلوچ با آوای بلند آواز می خواند. هیچ نشانی بر زیستن بلوچ ها در هزار سال پسین در كوهستان های باختر سپیدرود در مرز میان استان های گیلان و زنجان و آذربایجان خاوری نیست و بی گمان این ضرب المثل ها نشانی بر همسایگی آنان در روزگاران بسیار دور دارد.
گر كوچ را بدانگونه كه امروز در گیلكی كوچك معنی دارد كوچك بپنداریم در برابر آن بلوچ در زبان مردم كوه نشین گیلان معنی تنومندی دارد مانند « بلوچه گو » كه به معنی گاو تنومند است و براین پایه می توان پنداشت كه بلوچ های باشندة آن زمان گیلان تنمومند بوده اند و كوچ ریز اندام. ضرب المثلی در گیلكی هست بدین گونه كه « بلوچ دونه او جور جورون چه خبره » یعنی بلوچ می داند كه آن بالا بالاها چه خبر است كه نشان بر بلندی اندام یا بركوه نشینی بلوچ دارد و ضرب المثل « بلوچی سپر نِخّی » یعنی بلوچ سپر نمی خواهد كه شاید نشان بر پردلی بلوچ در جنگ داشته باشد. 

هنوز در میان بلوچ ها برای نام بردن از گروه های گوناگون مردم پسوند « زای » به كار می رود كه همسان واژة « زّی » گیلكی به معنی فرزند و زاده است و زای بلوچی نیز همین معنی را دارد.
افتخارات بلوچستان برای ایران:

كوروش ، بنیانگذار  هخامنشی در ایران آنها را تشویق كرد تا در ایالات شمالی ایران در نواحی همجوار دریای سیاه یعنی در كردستان ، ارمنستان و گیلان ساكن شوند، بلوچ ها مدت یك هزار سال در این مناطق كوهستانی اقامت داشتند ، دست به سلاح بردند و به عنوان نخبگان سپاه هخامنشی و ساسانی خدمت كردند. به نوشته محمد سردار خان در عهد هخامنشیان ، كیانیان و ساسانیان، بلوچ ها ستون فقرات نیروهای نظامی پادشاهان باستانی ایران بودند. در اواخر عهد ساسانی و مقارن ظهور اسلام ، بلوچ ها از شمال و شمال غرب به جنوب ایران در كرمان مهاجرت كردند و تا حمله مغول در آنجا اقامت داشتند و پس از آن باردیگر به جانب شرق هجرت كرده و در مناطق كنونی ساكن شدند. قدیمی ترین منبعی كه در آنجا اقامت داشتند و پس از آن باردیگر به جانب شرق هجرت كرده و در مناطق كنونی ساكن شدند . قدیمی ترین منبعی كه در آن واژه بلوچ اشاره شده ، شاهنامه فردوسی اثر حماسی ـ ملی ایران است كه در قرن دهم میلادی ـ چهارم هجری ـ به نظم درآمد . فردوسی جنگجویان بلوچ را به شجاعت و مردانگی ستوده است

سابقه تمدن انسانى در بلوچستان
به عقیده دانشمندان براى یافتن پناهگاههاى انسان «پالئولیتیك» باید در مثلث شیراز، مشهد، زاهدان و بخصوص در ناحیه بم و كوه آتشفشانى تفتان در بلوچستان به جستجو و بررسى پرداخت. 

در گذشته‏ ها پیوسته یك ارتباط واقعى بین تمدنهاى انسانى وجود داشته است. وجود آثار تمدنهاى باستانى در كنار رودهاى بزرگ مانند: فرات، كارون، دجله، نیل، سند و هیرمند ناشى از همین ارتباط است. رودهاى بمپور، سرباز، ماشكیل و لادیز در بلوچستان نیز از نواحى زیست ساكنان اولیه فلات ایران بوده است.

امروزه آن تصور كه بلوچستان در نتیجه معجزه و بصورت افسانه‏اى در كره زمین سر در آورده، كم رنگ شده است چون با تحقیقات چندساله باستان شناسان سابقه مدنیت در این سرزمین آشكار شده است. زیرا از ظروف سفالى بدست آمده در نواحى بمپور، خوراب و ... در بلوچستان كه مربوط به حجر مى‏باشند، وجود تمدن اولیه در این سرزمین روشن مى‏شود.

بنابه عقیده غالب باستان شناسان تمدن بلوچستان واسطه‏اى بین دو تمدن بزرگ سومر در غرب و هند در شرق بوده است. و نه تنها از آنها تأثیر پذیرفته است بلكه بر آنها تأثیر نیز گذاشته است. بلوچستان و ایران هر زمان كه توسط بیگانگان مورد هجوم واقع شده، دچار تفرقه و تجزیه شده است اما وحدت سیاسى فلات ایران و اندیشه وحدت ملى به عنوان عواملى بوده‏ اند كه نفوذ نیروهاى خارجى را به تحلیل برده ‏اند. 
بلوچستان قبل از اسلام:
بنا بر روایاتی بلوچ ها پیش از اسلام پیرو مذهب زرتشت بودند ، ولی از سال 24 هـ.ق كه در زمان ظهور اسلام و حمله اعراب به دین اسلام گرویدند.، مردم بلوچستان به دین اسلام گرویده و همگی مذهب تسنن حنفی دارند ، به استثنای تعداد كمی شیعه كه در بزمان و دلگان سكونت دارند. در مورد پراكندگی سكونت بلوچ ها باید گفت بلوچستان به طور كلی بین ایران ، پاكستان و افغانستان تقسیم شده است .

مكا:

در كتیبه های داریوش هخامنشی مكا قومی غیر پارس بودند و چهاردهمین ساتراپی هخامنشی به شمار می امدند. مكاها یا همان بلوچها در مكانی به اسم مكران كه همان بلوچستان هست می زیستند. مادها و مكاهاوسكاهاو... اقوام غیر پارس  بودند.

واژه بلوچ و معنای ان از دیدگاه مورخان:

بیشترینة باشندگان بلوچستان بلوچ ها هستند. هرتسفلد نام بلوچ را برگرفته از رویة مادی واژة « برازاـ واچیا » BRAZA- VACHIYA ( فریاد بلند) كه در زبان پارسی باستان نیز بدین گونه است، می داند و مُكلِر آن را برگرفته از واژة گدروسیا GEDROSIA در زبان یونانی كهن

بلیو نام بلوچ را برگرفته از واژة « بالااِچا »BALAECH A دانسته و گیلبرتسن آن را برآمده از واژة سانسكریت « مالِچا » MALECHA به معنی دون دین می داند

جعفری واژة بلوچ را برآمده از به هم پیوستن دو واژة « پّهل » ( پهلوان ) فارسی و « اوچ » ( بلند ) سنسكریت به معنی پهلوان بُرز و بلند بالا دانسته و نوشته كه جت ها كه در زمان ساسانیان به بلوچستان آمدند و باشندة این دیار شدند آن گاه كه تازه از راه رسیدگانی بلند بالاتر از خود را دیدند آنان را بلوچ نامیدند

راولینسن نام بلوچ را دگرگون گشتة نام بلوص شاه بابل دانسته و سایكس می نویسد كه این گروه چون در سرزمین كوسان در خاور كرمان می زیستند كوسی و كوشی نامیده شدند و كوش و بلوص پس تر به گونة كوچ و بلوچ در آمد.

در برهان قاطع بلوچ « تاج خروس » دانسته شده و اعتمادالسلطنه در مراه البلدان نوشته كه چون مردم بلوچ لخت به دنیا آمدند و توان پوشاندن خود را نداشتند به بّلُخت شهره شدند و بّلُخت پس تر به رویة بلوچ در آمد.

از آن چه كه آمد در می یابیم كه بلوچ ها باشندگان بلوچستان امروز نبوده اند و به گمان پیرامون سال های پسین دوران فرمانروایی ساسانیان و سده های آغازین اسلامی پا بر این دیار نهاده اند. از آن روست كه باید ریشة نژادی آنان را جُست و سرزمینی را كه آنان از آن به راه افتاده و به سرزمین امروزی خود آمده اند یافت.





نظرات() 

مقاله، معرفی ابن‏ قتیبه دینوری .ابوحنیفه دینوری، الأخبار الطوال

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 9 اردیبهشت 1398-12:27 ق.ظ

 بررسی شخصیت و آثار او پرداختیم. نام و نسب، زادگاه، اعتقاد و مذهب، جایگاه علمی، استادان، شاگردان، آثار و تألیفات و در پایان، تاریخ درگذشت او مطرح و بررسی شد. اینک در بخش دوم، نخست ابوحنیفه دینوری، به همان روال، معرفی شده و سپس این دو مورخ و دانشمند شهیر با هم مقایسه و تأثیرپذیری آن‏ها از یکدیگر و نقش آن دو در تاریخ، فرهنگ و تمدن اسلامی بررسی می‏شود.
واژگان کلیدی: ابوحنیفه، ابن‏قتیبه، دینوری، بغداد، بصره، کوفه و دینور.
2 . ابوحنیفه دینوری
الف) نام و نسب
ابوحنیفه احمد بن داود بن وَنَنْد دینوری، از دانشمندان بزرگ سده سوم هجری بود. او از محضر عالمان و ادیبان بزرگ بصره و کوفه، به‏ویژه عالم وارسته و ادیب نام‏آور شیعی، ابن‏سکّیت و هم‏چنین پدر ابن‏سکّیت، بهره فراوان برد و به مقام علمی والایی دست یافت. او در علوم و فنون مختلف مهارت پیدا کرد و در رشته‏های گوناگون علمی کتاب‏های بسیاری نوشت.
تاریخ ولادت وی دقیقا معلوم نیست. کارل بروکلمان دهه اول قرن سوم هجری را ترجیح داده است.1 بیشتر محققان معاصر نیز همین تاریخ را ذکر می‏کنند،2 ولی احمدامین مصری، بیست سال اول سده سوم هجری را ایام ولادت او می‏داند.3
درباره مکان ولادت او اختلاف نیست و همه بر این باورند که در دینور به دنیا آمده است. ایرانی بودن او و اجدادش نیز مورد اختلاف نیست. نام جدش «ونند»4 که یک واژه ایرانی است، دلیل ایرانی بودن اجداد اوست.
تاریخ درگذشت او نیز مورد اتفاق نیست. یاقوت حموی تاریخ وفات او را بیست و ششم جمادی‏الاولی سال 280 دانسته، البته به دو قول دیگر که 281 و 282 ق را ذکر می‏کنند نیز اشاره می‏کند.5 سیوطی نیز در کتاب بغیة الوعاة همین سه تاریخ را ذکر می‏کند.6 ذهبی در تاریخ الاسلام و سیر اعلام النبلاء، ماه جمادی‏الاولی سال 282 را تاریخ وفات او می‏داند.7 قفطی شب دوشنبه بیست و ششم جمادی‏الاولی سال 282 را تاریخ وفات او ذکر کرده است.8 ابن‏اثیر و به‏تبع او ابن‏کثیر تاریخ وفات او را سال 282 ق ذکر کرده‏اند.9 منابع متأخرتر نیز معمولاً سال 282ق را ذکر کرده‏اند. بنابراین، می‏توان گفت قول مشهور در تاریخ وفات او ماه جمادی‏الاولی سال 282 است.
ابوحنیفه دینوری دوران کودکی و نوجوانی خود را در زادگاهش دینور سپری کرد. او در دوران جوانی برای کسب علم به عراق، حجاز، شام و نواحی خلیج فارس مسافرت کرد.10 وی در سال 235 ق به اصفهان رفت و مدتی در آن‏جا اقامت کرد و به تحقیق درباره علم نجوم و رصد ستارگان پرداخت و نتایج رصدش را در کتابی ثبت کرد. خانه و ابزار وی برای رصد ستارگان، سالیان زیادی باقی ماند و عبدالرحمن صوفی (م376ق) آن‏ها را مشاهده کرد.11 دینوری سپس به زادگاهش دینور بازگشت و به تحقیق و تألیف مشغول شد و ظاهراً تا پایان عمر در آن‏جا باقی ماند.
ب) محیط زندگی
ابوحنیفه دینوری با ابن‏قتیبه دینوری معاصر بود، لذا مطالبی که درباره محیط زندگی ابن‏قتیبه گفته شد ـ غیر از آن‏چه در مورد بغداد ذکر شد ـ غالباً درباره محیط زندگی ابوحنیفه نیز صادق است. ابوحنیفه دینوری، بغدادی محسوب نمی‏شود، زیرا در بغداد اقامت نداشته است. به همین دلیل، خطیب بغدادی در تاریخ بغداد، زندگی‏نامه ابن‏قتیبه را بیان کرده، ولی از ابوحنیفه دینوری یاد نکرده است.
گفتنی است که دوران کودکی و نوجوانی و اوایل جوانی ابوحنیفه دینوری مقارن با خلافت مأمون، معتصم و واثق عباسی بود. دوران مأمون، عصر رشد و شکوفایی علمی جهان اسلام و اوج نهضت ترجمه بود. با ترجمه کتاب‏های گوناگون یونانی، ایرانی، هندی و... عقاید و اندیشه‏های گوناگونی وارد جهان اسلام شد و در نتیجه، مباحث کلامی و فلسفی رواج پیدا کرد.12 در این دوران فرقه‏های مختلف کلامی و مذهی در جهان اسلام به‏وجود آمد. معتزله در این دوران به اوج خود رسید و مورد حمایت رسمی خلافت عباسی قرار گرفت. فضای علمی فعال و با نشاطی به‏وجود آمد و دانشمندان بسیاری در این فضای علمی رشد کردند. می‏توان گفت که سده سوم هجری از این جهت ممتاز بود. علوم گوناگون رشد کرد و کتاب‏های علمی، به‏ویژه کتاب‏های تاریخی روش‏مند و ارزش‏مندی در این سده نوشته شد. ابوحنیفه دینوری خود یکی از دانشمندان این قرن است که در زمینه‏های گوناگون از جمله تاریخ، کتاب‏هایی روش‏مند و دارای اسلوب علمی و نظم منطقی، نگاشته است. نمونه بارز این گونه کتاب‏ها، کتاب الاخبار الطوال اوست.
اوضاع سیاسی ـ اجتماعی و فرهنگی دوران زندگی ابوحنیفه دینوری یک‏سان نبود. در این زمان، دستگاه خلافت عباسی دگرگون شد و دینوری بیشتر دوران عمرش را در دوره دوم عباسی سپری کرد. دوران دوم خلافت عباسی که دوران تسلط ترکان بر دستگاه خلافت است، با روی کار آمدن متوکل عباسی در سال 232 ق آغاز شد و تا روی کار آمدن آل بویه در بغداد در سال 334 ق ادامه یافت.13 در این دوران، دستگاه خلافت رسماً از اهل حدیث در مقابل معتزله حمایت کرد. دستگاه خلافت به کمک اهل حدیث به مبارزه با معتزله پرداخت و ستاره بخت معتزله رو به افول نهاد. دستگاه خلافت هم‏زمان شیعیان را نیز سرکوب کرد. هم‏چنین با غلبه ترکان بر دستگاه خلافت، ایرانیان از دستگاه خلافت رانده شدند. به‏رغم نابسامانی‏های سیاسی ـ اجتماعی، فعالیت و نشاط علمی از بین نرفت و تعلیم و تعلم و تحقیق و مناظره علمی هم‏چنان ادامه یافت و دو شهر مهم و علمی جهان اسلام، یعنی بصره و کوفه هم‏چنان فعال بودند و نشاط علمی خود را حفظ کردند. ابوحنیفه دینوری از فضای علمی بصره و کوفه و از دانشمندان این دو شهر، به‏ویژه ابن‏سکّیت بهره بسیار برد.14
ج) جایگاه علمی
ابوحنیفه دینوری در بیشتر علوم و فنون رایج عصر خویش صاحب نظر بود و نوشته‏ای داشت. او در رشته‏های مختلف علمی، مانند ادبیات عرب، علوم قرآن، حدیث، بلاغت، گیاه‏شناسی، نجوم، حساب و هندسه، فقه، تاریخ و جغرافیا کتاب نوشته است. بالغ بر بیست کتاب در موضوعات مذکور برای او ذکر کرده‏اند.15
ابوحنیفه دینوری در میان معاصران خویش صاحب شهرت و آوازه بود. ابوحیان توحیدی در کتاب تقریظ الجاحظ چنین آورده است:
به ابومحمد اندلسی (عبداللّه‏ بن حمود زبیدی) که از نزدیکان و همکاران علمی سیرافی بود، ابوسعید سیرافی بر سر مسئله بلاغت جاحظ و ابوحنیفه دینوری [گفتم: ما در مجلس که صاحب کتاب النبات اختلاف نظر پیدا کردیم و همه به قضاوت تو در این زمینه، راضی شدیم کدام‏یک بلیغ‏تر است را کوچک‏تر از آن ]که تو چه نظر می‏دهی؟ ابومحمد گفت: من خودم می‏شمارم که درباره آن دو قضاوت کنم. گفتم: چاره‏ای نیست، باید نظر بدهی. ابومحمد گفت: ابوحنیفه از جهت ذکر نوادر، برتری دارد، ولی کلام جاحظ حلاوت بیشتری دارد. از طرف دیگر، معانی جاحظ بیشتر بر جان می‏نشیند و بر گوش آسان‏تر است، ولی الفاظ و کلام ابوحنیفه گواراتر و غریب‏تر و با اسلوب عربی سازگارتر است. ابوحیان در ادامه می‏گوید: من معتقدم که در بین تمام متقدمین و متأخرین سه نفر هستند که اگر جن و انس در تأیید و ستایش آنان و نشر فضایلشان در اخلاق و علم و آثار و نوشته‏های آن‏ها ـ تا دنیا دنیاست ـ دست به دست هم دهند و هم‏صدا شوند، نمی‏توانند حق آن‏ها را ادا کنند و آن‏چه را مستحق آن هستند بیان کنند. یکی از این سه نفر همین جاحظ است که این نوشته را درباره او نگاشته‏ایم. یکی دیگر از آن‏ها ابوحنیفه دینوری است که از نادر مردانی است که بین حکمت فلاسفه و بیان عرب، جمع کرده است و در هر علم و فنی دستی داشته و صاحب نظر است. سخن او در کتاب الأنواء حکایت از بهره فراوان او از علم نجوم و اسرار فلک دارد. هم‏چنین کلام او در کتاب النبات در باره نباتات به شیوایی و فصاحت کلام اعراب بدوی و به استواری و قانون‏مندی کلام فصیح‏ترین عرب است. به من گفته شد که او کتابی در باره قرآن (تفسیر) دارد که به سیزده جلد رسیده است و من خودم آن را ندیده‏ام و در روشی که در این کتاب دارد، کسی بر او سبقت نگرفته است. او علاوه بر این (مقام والای علمی) دارای زهد، ورع، جلالت قدر و منزلت بالایی است. سومین نفر از آن‏ها، ابوزید بلخی است که در دوران گذشته کسی مانند او نیامده است.16
یاقوت حموی می‏گوید که در کتاب ابن فُرّجه با عنوان الفتح علی ابی‏الفتح خواندم که ابوالعباس مُبَرَّد برای دیدار با عیسی بن ماهان وارد دینور شد، همین‏که بر عیسی بن ماهان وارد شد، بعد از سلام و احوالپرسی، عیسی از مبرد پرسید که ای شیخ! گوسفند مُجَثَّمه که پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله از خوردن گوشت آن نهی کرده است، چگونه گوسفندی است؟ مبرد جواب داد: گوسفند کم‏شیر مراد است، گوسفند مجثمه مانند گوسفند لَجْبَه (کم‏شیر) است. گفت: شاهدی برای سخنت داری؟ گفت: آری، قول شاعر عرب که می‏گوید: لَمْ یَبْق مِنْ آلِ الْحُمَیْدِ نَسَمة اِلاّ عُنیزٌ لَجْبَةٌ مُجَثَّمَة
«جان‏داری برای خاندان حُمید، باقی نمانده است، مگر یک بُز کوچک کم‏شیر». در این هنگام دربان وارد شد و برای ابوحنیفه دینوری اجازه ورود گرفت. همین‏که ابوحنیفه وارد شد، عیسی بن ماهان از او پرسید: ای شیخ! گوسفند مجثّمه چگونه گوسفندی است؟ ابوحنیفه گفت: گوسفندی است که پاهایش به زمین فرو رفته و به زمین چسبیده است و او را از پشت گردن سر بریده‏اند. عیسی گفت: چگونه این حرف را می‏زنی و حال آن‏که مبرّد که شیخ عراق است، می‏گوید که مجثّمه مانند لجبه (کم‏شیر) است و شعری را نیز به‏عنوان شاهد ذکر می‏کند؟ گفت: قسم بیعت بر ابوحنیفه لازم گردد، اگر این شیخ چنین تفسیری را شنیده یا خوانده باشد. این شعر را نیز همین‏جا ساخته است. مبرد گفت: ابوحنیفه راست می‏گوید. من کراهت داشتم از این‏که بر شما وارد شوم و از من سؤالی بپرسید و من بگویم نمی‏دانم، با وجود شهرت و آوازه‏ای که پیدا کرده‏ام. 
حاضران، این اقرار را از مبرد نیکو دانسته و او را تحسین کردند.17
این جریان، حاکی از آن است که مقام علمی ابوحنیفه دینوری از مبرّد بالاتر است. ابوحیان توحیدی نیز او را در ردیف جاحظ و ابوزید بلخی ستوده است.
بروکلمان از خاورشناسان برجسته می‏گوید: ابوحنیفه دینوری از نظر آگاهی از علوم مختلف و گستردگی دایره معارف و فراوانی آثار علمی، مانند دانشمند هم‏عصرش ابن‏قتیبه دینوری است.18
می‏توان گفت که ابوحنیفه دینوری در مقایسه با دانشمندان هم‏عصرش مانند جاحظ، ابن‏قتیبه و... جامع‏تر بوده و علوم و معارف بیشتری داشت. تخصصی که ابوحنیفه در حساب و هندسه و نجوم و گیاه‏شناسی و جغرافیا و منطق و طب داشت، امثال ابن‏قتیبه و جاحظ نداشتند و کمتر کسی پیدا می‏شد که مانند ابوحنیفه دینوری جامع علوم گوناگون باشد و به قول ابوحیان توحیدی، بین حکمت فلاسفه و بیان عرب جمع کرده باشد. مسعودی درباره او می‏گوید: «ابوحنیفه دینوری از نظر علمی جایگاه عظیمی داشت».19
د) مذهب و اعتقادات


ابوحنیفه دینوری پیرو مذهب رسمی آن زمان، یعنی اهل‏سنت بود. او ظاهراً با معتزله میانه خوبی نداشته، ولی مانند ابن‏قتیبه با آن‏ها درگیر نبود. از سخنان علما درباره او و آن‏چه از آثار او به‏دست می‏آید، چنین استنباط می‏شود که ابوحنیفه دینوری در مقایسه با ابن‏قتیبه، تعصب مذهبی کمتر و تساهل و تسامح بیشتری داشت، از این رو مانند ابن‏قتیبه با معتزله و شعوبیه و دیگر فرقه‏ها درگیری نداشت. نگاه وی به تشیع نیز مثبت‏تر بود، چنان‏که مطالب ناشایسته‏ای که ابن‏قتیبه درباره علی علیه‏السلام نقل کرده بود از ابوحنیفه شنیده نشده است. او در کتاب الاخبار الطوال از علی علیه‏السلام و فرزندانش با احترام یاد کرده و در برخی مواضع به دنبال نام آن‏ها واژه علیه‏السلام را به‏کار برده و اخبار تاریخی مربوط به علی علیه‏السلام را مفصل‏تر آورده است. هم‏چنین وی به‏رغم این‏که حوادث تاریخی دوران بنی‏امیه را بسیار خلاصه نقل کرده، واقعه کربلا و قیام امام حسین علیه‏السلام را مفصل گزارش کرده است.
ابوحنیفه دینوری در فروع فقهی پیرو مذهب ابوحنیفه و حنفی‏مذهب بوده است. ذهبی می‏گوید: «گفته می‏شود که او یکی از بزرگان حنیفه است».20 بغدادی در هدیة العارفین او را حنفی نامیده است.21 در بین متأخران نیز به حنفی معروف است.
ه) آثار و تألیفات
ابوحنیفه دینوری در علوم رایج عصر خویش صاحب نظر بوده و در موضوعات مختلفی، مانند ادبیات عرب، تاریخ، جغرافیا، نجوم، گیاه‏شناسی، ریاضیات، قرآن، حدیث، فقه و دیگر علوم دینی کتاب نوشته است. در منابع مختلف بالغ بر بیست کتاب در زمینه‏های گوناگون به شرح ذیل، برای او ذکر شده است:
1 . الأخبار الطوال: در حال حاضر این تنها اثری است که به‏صورت کتابی مستقل از ابوحنیفه دینوری چاپ شده است. سایر آثار او یا به‏طور کلی از بین رفته و یا قسمتی از آن‏ها در آثار دیگران نقل شده است و خود به‏صورت مستقل در دست‏رس نیستند. 
کتاب الأخبار الطوال یکی از منابع مهم تاریخی و از کتاب‏های معتبر و دست اول تاریخ اسلام محسوب می‏شود. دینوری در این کتاب، اخبار انبیا، عرب بائده، اخبار پادشاهان فارس، فتوحات اسلامی در دوران خلفا، دوران خلافت علی علیه‏السلام، اخبار دولت امویان و اخبار دولت عباسیان را تا دوران معتصم عباسی (227 ق) نقل کرده، اما زندگانی و سیره پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله را بیان نکرده است. شاید دلیل آن، وجود کتاب‏هایی مانند سیره ابن‏هشام و مغازی واقدی و طبقات ابن‏سعد بوده است. 
دینوری در نگارش این کتاب، سبک ویژه خود را دارد. او مانند هیثم بن عدی، خلیفة بن خیاط و طبری بر اساس حولیات و سال وقوع حوادث، تاریخ‏نگاری نکرده، بلکه روی‏دادها را با رعایت تقدم و تأخر تاریخی و بر اساس موضوعات، تنظیم و بیان کرده است. او هنگام گزارش روی‏دادی تاریخی که طولانی بوده و بیش از یک سال ادامه داشته است، در پایان سال متوقف نمی‏شود و روی‏داد را به‏طور پیوسته تا پایان ذکر می‏کند، حال آن‏که افرادی مانند طبری اگر روی‏داد طولانی باشد و ادامه آن به سال بعدی کشیده شده باشد، آن را در حوادث سال بعدی ذکر می‏کنند. بنابراین، اخبار تاریخی دینوری طولانی‏تر از اخبار دیگران است، زیرا او اخبار را منقطع نکرده است. شاید به همین دلیل کتابش را الأخبار الطوال نامیده است. پیوسته بودن نقل اخبار تاریخی موجب روانی و شیوایی کتاب او شده و آن را از دیگر کتاب‏های تاریخی آن دوران، متمایز ساخته است.
معمولاً دینوری مصادر را ذکر کرده، ولی سلسله سند را نیاورده است. مثلاً می‏گوید: «قال الهیثم...»، «قال الکلبی...»، «قال الأصمعی...» و... و گاهی به لفظ «قال» اکتفا کرده است. حذف سلسله سند، کتاب را کم‏حجم، روان و شیوا کرده است. 
نظم و ترتیب منطقی کتاب نیز به روانی و شیوایی آن کمک کرده است. منابع و مصادری که دینوری از آن‏ها نقل کرده، غالباً از بین رفته‏اند، از جمله الانساب ابن‏کیّس و الملوک و اخبار الماضی عبید بن شریّه جرهمی که دینوری در کتابش به آن‏ها اشاره کرده است. او علاوه بر این دو کتاب، از 21 راوی نیز نام برده است. در بین این 21 نفر، بیش از همه از هیثم بن عدی نقل کرده و خواه ناخواه از این طریق بر روایت شعبی اعتماد کرده است. شعبی محدثی کثیرالروایه و جلیل‏القدر است. او عالم به فقه، مغازی و روایت شعر بوده است.22 دینوری از اصمعی نیز زیاد روایت کرده است. اصمعی از پیشوایان در اخبار و نوادر و صاحب نظر در نحو و لغت عربی بوده است.23
دینوری از نصر بن مزاحم منقری نیز بهره برده است، زیرا در الأخبار الطوال از زید بن وهب جهنی و قعقاع ظفری در نقل روی‏دادهای جنگ صفین روایت کرده است. نصر بن مزاحم نیز در کتاب وقعة صفین بسیار به روایت این دو نفر، به‏ویژه زید بن وهب تکیه کرده است. بنابراین، دینوری از طریق نصر بن مزاحم به روایت آن دو دست یافته و از آنان نقل کرده است. البته به سبب ملاحظات سیاسی، واسطه را که نصر بن مزاحم باشد ذکر نکرده است، زیرا نصر بن مزاحم شیعه بود و در آن دوران به‏سبب ملاحظات سیاسی و تعصبات مذهبی، روایت شیعیان را متروک می‏دانستند. بر این اساس، اگر کسی روایتی را از شیعه‏ای نقل می‏کرد، برای آن‏که روایتش متروک نشود از ذکر واسطه در نقل، خودداری می‏کرد. دینوری نیز به همین دلیل نام نصر بن مزاحم را نیاورده است.24
دینوری با استفاده از منابع و مصادر معتبر و با سبکی خاص و واقع‏نگری و دوری از تعصبات بی‏جا، اثر تاریخی ارزش‏مند و ماندگاری خلق کرده است.
2 . النبات: این کتاب درباره نباتات و موضوع آن، گیاه‏شناسی است. النبات در نوع خود و در عصر خود بی‏نظیر بوده است. متأسفانه اصل کتاب از بین رفته است، البته بخش‏هایی از آن را ابن‏سیده در کتاب المخصص و ابن‏بیطار در مفردات آورده‏اند.25 زرکلی می‏گوید از جزء سوم و قسمتی از جزء پنجم آن، با عنایت دکتر محمد حمیداللّه‏ چاپ شده است.26
ابوالبرکات عبدالرحمن بن محمد، معروف به ابن‏انباری (م 577 ق) درباره کتاب النبات می‏گوید: «در این موضوع، کتابی مانند آن تألیف نشده است».27


ادامه مطلب


نظرات() 

برسی داستان ورود اهل بیت (ع) به کربلا

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 8 اردیبهشت 1398-11:46 ب.ظ

مشهور است که اسیران اهل بیت، روز بیستم صفر سال 61 ق یعنی روز اربعین شهادت امام حسین (ع)، در بازگشت از شام، به کربلا آمدند و بر مزار شهیدان به سوگواری پرداختند. در این نوشته صحّت و سقم این روایت مشهور بررسی می شود.آنچه در ابتدا و در این باره می توان گفت، این است که داستان ورود اسیران اهل بیت به کربلاء در روز 20 صفر سال 61 ق. بر اساس قرائن نقلی(تاریخی) و عقلی نادرست است. ادله ای که اقامه خواهد شد، در جهت اثبات این ادعاست:در تاریخ آمده است که عمر بن سعد پس از شهادت امام حسین و یارانش بلافاصله سرهای شهیدان را به کوفه نزد عبیدالله بن زیاد فرستاد و خود روز عاشورا و تمامی روز یازدهم محرم را در کربلا ماند و روز دوازدهم، همراه کاروان اسیران راهی کوفه شد(طبری، ج 7، ص 3065 ؛ دینوری، ص 305). در باره تاریخ ورود اسیران به کوفه، با توجه به گزارشهای تاریخی که از روزهای پیش از عاشورا در دست است و در آنها آمد و شد قاصدانی میان کوفه و کربلا توصیف شده و فاصله این دو نقطه یک روز ذکر شده، می توان ورود اهل بیت به کوفه را روز چهاردهم یا پانزدهم محرم تعیین کرد. چرا که یک کاروان اسیر که با شتر حرکت می کند، برای طی چنین مسیری حداقل به زمانی دو ـ اگر نگوئیم چند برابر ـ زمانی که یک قاصد با اسب یا شتری جمّازه می پیماید، محتاج است. مورخین می گویند: عبیدالله بن زیاد شرح ماجرا را برای یزید نوشت و در مورد اسیران از او کسب تکلیف کرد و یزید پاسخ داد که سرهای شهیدان و نیز کاروان اسیران را به شام بفرستد و عبیدالله نیز چنین کرد (سید بن طاووس، ص 71 ـ 169). مطابق یک گزارش تاریخی که حکایتگر واقعه ای از اواخر سده دوم هجری است، فاصله میان کوفه و شام توسط یک پیک تندرو ـ و احتمالا با استفاده از بیراهه ها و گذشتن از بادیة الشام ـ شش روزه طی می شده است (عوفی، ص 190 به بعد). حال اگر فرض کنیم که عبیدالله بن زیاد همان روز چهاردهم محرم فرستاده ای نزد یزید فرستاده باشد، تاریخ ورود این فرستاده به دمشق حداقل بیستم محرم است و باز اگر فرض کنیم که یزید همانروز و بلافاصله، پاسخ نامه این زیاد را داده و این پاسخ را نیز فرستاده ای تندرو به کوفه برده باشد، تاریخ ورود این سفیر به کوفه باید 26 محرم بوده باشد و باز اگر فرض کنیم که ابن زیاد همان روز و به محض وصول فرمان یزید، اسیران را به سوی شام حرکت داده باشد، کاروان اسیران حداقل در هشتم صفر سال 61 هجری وارد شام شده است. زیرا راهی که سفیری تندرو شش روزه طی کند یک کاروان اسیر حداقل در زمانی دوـ باز هم اگر نگوئیم چندـ برابر آن خواهد پیمود. و این حداقل زمان متصور برای طی چنین مسیری است. هشتم صفر تا بیستم این ماه، تنها دوازده روز فاصله دارد. بنابراین آمدن اهل بیت به کربلا در این روز تنها وقتی قابل قبول است که ما بازهم فرض کنیم؛ اسیران را همان روز ورود به شام بلافاصله بازگردانده باشند و این فرضی است البته باطل و مغایر با روایتهای متعدد تاریخی. به عنوان مثال مرحوم شیخ عباس قمی به نقل از علامه مجلسی آورده است که اهل بیت پس از تغییر شرایط در شام تنها به مدت هفت روز به اقامه عزای شهیدان پرداختند(رک: ص 515. هم ایشان از قول سیدبن طاووس در کتاب الاقبال... مدت اقامت اهل بیت در کربلا را یک ماه دانسته است. ص 516)همانگونه که فرضهای پیشین نیز نادرست و ذهنی هستند و در عالم واقع اتفاق نیفتاده اند. بنابراین تا اینجا روشن شد که ورود اهل بیت به کربلا در روز 20 صفر سا ل 61 ق با قرائن عقلی و در نظر گرفتن فاصله کوفه تا شام معقول نیست و این تازه وقتی است که ما تنها با استفاده از قرائن و حدس و گمان بخواهیم در این خصوص حکمی صادر کنیم. بررسی تاریخی و عینی این ماجرا و سرکشیدن به متون و روایات، صورتی دیگر از این امر را روشن می کند که ما اکنون به بررسی آن می پردازیم داستان آمدن اهل بیت به کربلا در بازگشت از سفر شام، آن هم در 20 صفر سال 61 ق. تا پیش از سده هفتم هجری در منابع تاریخی نیامده است (مطهری، ج 1، ص 30) و برای اولین بار مرحوم سید بن طاووس (م 664 ق) در کتاب اللهوف علی قتلی طفوف این داستان را این گونه روایت کرده است: لمّا رجع نساء الحسین و عیاله من الشام و بلغوا العراق، قالوا للدلیل مرّ بنا علی طریق کربلاء فوصلوا الی موضع المصرع، فوجدوا جابربن عبدالله الانصاری رحمه الله و جماعه من بنی هاشم و رجالا من آل رسول الله و قد وردوا الزیاره قبر الحسین، فوافو فی وقت واحد و تلاقوا بالبکاء والحزن و اللطم و اقاموا الماتم(ص 196).سیدبن طاووس می گوید: وقتی زنان و خاندان امام حسین از شام برگشتند و به عراق رسیدند، ‌از راهنمای خود خواستند تا آنان را به کربلا ببرد و چون به قتلگاه شهیدان رسیدند، با جابر بن عبدالله انصاری و گروهی از بنی هاشم و مردانی از خاندان پیامبر مواجه شدند که آنان نیز برای زیارت قبر سیدالشهداء به کربلا آمده بودند. اینان جملگی در یک زمان به کربلا وارد شدند وبه سوگواری پرداختند.اما چند ملاحظه پیرامون این روایت: 1. نیامدن این روایت تا سده هفتم هجری در کتب تاریخی، ما را در پذیرفتن درستی این داستان دچار تردیدی جدی می کند.2. مرحوم سید بن طاووس از معرفی ماخذ و ذکر سلسله روایت خود، خودداری کرده و در کتاب اللهوف معمولا سلسله راویان ذکر نشده است. این نکته نیز بر تردید پیشین می افزاید.3. اصولا راه شام به مدینه از راه شام به عراق جداست. یزید دستور داده بود؛ اسیران را به مدینه بازگردانند، لذا معقو ل نمی نماید که کاروان از راهی دیگر ابتدا به عراق رفته و از آنجا عازم مدینه شده باشد. 4. نکته قابل توجه دیگر این که در این روایت، تاریخ ورود اهل ببت به کربلا قید نشده است، ولی با توجه به آن که روز ورود جابر بن عبدالله انصاری به کربلا در مآخذ دیگر بیستم صفر ذکر شده (آیتی، ص 244 به نقل از مصباح المجتهد شیخ طوسی)  و مؤلف اللهوف این دو واقعه را در یک روز دانسته، بعدها روز ورود اهل بیت به کربلا هم بیستم صفر قلمداد شده است(به عنوان نمونه رک: طریحی ص 298. طریحی در سده یازدهم هجری می زیست). 5. آنچه باز هم ما را در پذیرفتن بیستم صفر به عنوان تاریخ ورود اسیران به کربلا به تردید می اندازد، تناقض این سخن با گفته های سایر مورخین شیعی و حتی خود مرحوم سید بن طاووس است. شیخ عباس قمی به نقل از حسن بن علی طبرسی در کتاب کامل بهایی، تاریخ ورود اسیران اهل بیت به شام را 16 ربیع الاول سال 61 هجری ( 66 روز بعد از عاشورا و 26 روز پس از اربعین) ذکر می کند(ص 495) که مطلقا با ورود اهل بیت در20 صفر این سال به کربلا ناسازگار است. هم ایشان به نقل از خود سید بن طاووس در کتاب الاقبال بالاعمال الحسنه،مدت اقامت اهل بیت در شام را یک ماه دانسته است (ص 516). نیز آورده است که داستان ورود جابر بن عبدالله به کربلا در کتابمصباح الزائر سید بن طاووس و بشاره المصطفی ابوالقاسم طبری که هر دو از کتب معتبرند، موجود است، ولی در این دو کتاب، هیچ ذکری از ورود اهل بیت به کربلاء، در آن هنگام نشده است(ص 517).بررسی مسیر حرکت کاروان اسیران از کوفه تا شام نیز ما را در این بحث یاری رسان است: مؤلف مقتل قمقام زخّار به نقل از کامل بهایی و مقتل ابیه مخنف مسیر حرکت کاروان و منزلگاههای آن را به این صورت معرفی کرده است: حصاصه تکریت، صلب... موصل، تل اعفر، سنجار، نصیبین... حلب، سرمین، قنّسرین، معرّه النعمان ...حماه، حمص ...الارنب... دمشق (معتمدالدّوله، ج 2، ص 547 به بعد.). از نویسندگان معاصر، دکتر سید جعفر شهیدی بر اساس روایات مندرج در مقتل ابی مخنف، وبا تجزیه و تحلیل آنها، منزلگاههای کاروان اسیران را از کوفه تا شام به صورتی صحیحتر معرفی کرده است_ شهیدی، ص 20 ـ 619.). بر اساس بررسی دکتر شهیدی، کاروان اسراء برای رسیدن به دمشق، در یک خط مستقیم از راه تکریت به شمال عراق رفته و سپس وارد ایالت جزیره در شمال عراق فعلی و شمال شرقی سوریه گردیده است. پس از آن از راه موصل به نصیبین رفته و در نوار مرزی کنونی ترکیه و سوریه به حراّن رسیده است. سپس وارد مناطق غربی سوریه شده و با پشت سر گذاشتن معرّه النّعمان و حماه و حمص، سرانجام با طی مسیری در حدود 1500 کیلومتر وارد دمشق گردیده استبا نگاهی به نقشه جغرافیایی کاملا روشن خواهد شد که طی چنین مسیری آن هم توسط کاروانی مرکب از زن  و کودک و افراد ناتوان نمی تواند آنچنان سریع اتفاق بیفتاد که در کمتر از بیست و پنج روز، کاروان مجددا راه رفته را بازگردد وبه کربلا بیاید. انجام چنین کاری مستلزم آن است که کاروان اسیران، بدون توقف، روزانه مسافتی در حدود 125 کیلومتر را پیموده باشد و این مسلما امری محال است. ضمن این که هماگونه که بروی نقشه مشخص است، در جغرافیای قدیم شبه جزیره عربستان و شام، راه مدینه به شام راهی کاملا شناخته شده و جدای از راه عراق است. این راه که قسمت انتهایی مسیر تجاری جنوبی شبه جزیره عربستان را تشکیل می داد، از کناره دریای سرخ در غرب شبه جزیره می گذشت و طبیعی است که اهل بیت در بازگشت به مدینه، از این راه عبور کرده باشند و گذشتن آنها از عراق امری بسیار نامحتمل و بعید است و حتی چنانچه این کار صورت گرفته باشد، با توجه به قرائن عقلی و تاریخی و جغرافیایی، تاریخ آن نمی تواند روز 20 صفر سال 61 هجری باشد. آنچه پذیرفتنی است این است که این روز، روز ورود جابر بن عبدالله انصاری به کربلا و زیارت و سوگواری او بر مزار سیدالشهداء و سایر شهدای عاشوراست.   کتابنامهآیتی، محمد ابراهیم، بررسی تاریخ عاشورا، دینوری، ابوحنیفه احمد بن داوود، اخبارالطوال، ترجمه محمود مهدوی دامغانی، نشر نی، چاپ سوم، تهران 1368.سید بن طاووس، اللهوف علی قتلی طفوف، کتابفروشی جهان، 1364.شهیدی، سید جعفر، زندگانی علی بن الحسین، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، چاپ سوم، تهران 1367.طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، انتشارات اساطیر، چاپ دوم، تهران 1362.طریحی، عزالدّین،المنتخب، بیروت. عوفی، سدیدالدّین محمد، جوامع الحکایات و لوامع الرّوایات، به کوشش جعفر شعار، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، چاپ اول، تهران 1363.قمی، شیخ عباس، منتهی الآمال، انتشارات ایران.مطهری، مرتضی، حماسه حسینی،‌ انتشارات صدرا،معتمدالدّوله، فرهاد میرزا، قمقام زخّار و صمصام بتّار، انتشارات اسلامیه.



نظرات() 

انتشار کهنترین دیوان شعر ترکی با ترجمه ترکی آذربایجانی

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 8 اردیبهشت 1398-10:59 ب.ظ

 کهن قاراخانی به ترکی معاصر آذربایجانی منتشر شد.

نائبی

به گزارش یول پرس به نقل از صدای میانه دیوان قوتادغوبیلیک یا سعادت نامه معروف به شاهنامه ترکی در حدود هزار سال پیش توسط یوسف خراسانی از نوابغ دوران در ۶۶۴۵ بیت سروده شده و با موضوع جمهوریت، حکومت و اخلاق تنظیم شده است.

این دیوان پس از سالها تلاش توسط محمدصادق نائبی ، ترکی پژوه، بازخوانی شده و به ترکی آذربایجانی کنونی ترجمه شده است.

پیشتر مرحوم رحمتی آرات از اساتید ترکی پژوه ترکیه آنرا به ترکی استانبولی بازخوانی و ترجمه کرده بود اما جای خالی این دیوان بزرگ در گنجینه ادبیات ترکی آذربایجانی دیده می شد.

نائبی در این باره می گوید: کار بازخوانی کلمه به کلمه این دیوان سترگ به مدت ۵ سال خسته ام نکرد اما بهانه تراشی های مکرر وزارت ارشاد ۶ سال به طول انجامید و آنچه یک نویسنده را خسته می کند بهانه های وزارت ارشاد برای کتابهای ترکی است. این شاهنامه معاصر با شاهنامه فردوسی است اما شاعر آن بجای داستان و تخیل ، بالاترین مفاهیم اخلاقی و دولتمداری را آموزش می دهد. شما فرض کنید الآن برای نخستین بار شاهنامه فردوسی بازخوانی و منتشر می شد، نه تنها سالها بهانه تراشی برای ممانعت از انتشار نمی کردند بلکه دهها سمینار و نکوداشت برگزار می کردند.

اهل قلم ایران افزود: بنده این اثر تاریخی را به عنوان هدیه نوروزی به آذربایجانیان تقدیم می کنم.

یوسف خراسانی










نظرات() 

چرا گیلان در نقشه های قرون نخستین اسلامی جلوه ای در خور ندارد؟

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 8 اردیبهشت 1398-10:56 ب.ظ


ناصر عظیمی  

بررسی همه ی نقشه هایی که در قرون نخستین اسلامی برای ایران و به ویژه به صورت ناحیه ای برای سواحل جنوب دریای خزر توسط جغرافیدانان ایرانی و عرب ترسیم شده نشان می دهد که محدوده ی گیلان امروزی و مراکز جمعیتی آن در این نقشه ها به صورت ناقص و با دقت بسیار اندک نمایانده شده است. این نقیصه به ویژه در سه قرن نخست هجری قمری و حتا تا چند قرن بعد از این دوره نیز بسیار مشهود است. همین نقشه ها نشان می دهند که به عنوان مثال طبرستان یعنی شرق رودخانه ی چالوس که از نظر فاصله و شرایط زیست جغرافیایی نزدیکترین پهنه با گیلان بوده با مراکز شهری متعدد و با جزئیات بسیار دقیق در همین نقشه ها انعکاس وسیعی یافته است.

 

طرح موضوع

بررسی همه ی نقشه هایی که در قرون نخستین اسلامی برای ایران و به ویژه به صورت ناحیه ای برای سواحل جنوب دریای خزر توسط جغرافیدانان ایرانی و عرب ترسیم شده نشان می دهد که محدوده ی گیلان امروزی و مراکز جمعیتی آن در این نقشه ها به صورت ناقص و با دقت بسیار اندک نمایانده شده است. این نقیصه به ویژه در سه قرن نخست هجری قمری و حتا تا چند قرن بعد از این دوره نیز بسیار مشهود است. همین نقشه ها نشان می دهند که به عنوان مثال طبرستان یعنی شرق رودخانه ی چالوس که از نظر فاصله و شرایط زیست جغرافیایی نزدیکترین پهنه با گیلان بوده با مراکز شهری متعدد و با جزئیات بسیار دقیق در همین نقشه ها انعکاس وسیعی یافته است. این نکته یکی از شواهد مهم برای تفاوت توسعه یافتگی در این دو ناحیه ی همزاد است. چرا که این تفاوتِ جلوه ها در نقشه های جغرافیایی، تفاوتی ست از انعکاس و حضور در جغرافیای ذهنی اندیشمندان و جستجوگران زمانه و در تحلیل نهایی جلوه ای از میزان اهمیت واقعی آن ها در اذهان اندیشمندان این دوران است. پرسش اساسی این است که علت این عدم انعکاس و یا انعکاس نادقیق و ناقص سرزمین گیلان در این نقشه ها چیست؟ چرا شناخت جغرافیدانان و مورخان زمانه از درون این سرزمین، به اندازه ای اندک است که به صورت یک سیاه چاله ی آمار و اطلاعات در تمام سرزمین ایران محسوب می شود؟ آیا در گیلان هیچ  مرکز جمعیتی مهم در این زمان وجود نداشت تا در این نقشه ها انعکاس یابد؟ اگر پاسخ این پرسش مثبت است، علت این فقدان مراکز جمعیتی چه بوده است؟ آیا دشواری سفر و پوشش جنگلی و مسائل محیط جغرافیایی علت عدم انعکاس این سرزمین در نقشه های جغرافیایی شده بود؟ این مقاله ی کوتاه برای نخستین بار نیست که این  نکته را به پرسش گرفته است. قبلاً نگارنده در مقاله ای تحت عنوان« هبوط قدرت از کوهستان های دیلم به جلگه ی گیل (ارتباط جنبش علویان زیدی و آغاز پویش های فرهنگی در گیلان » که در فضای اینترنتی نیز در دسترس است، نقش منفی دیلمیان را در این امر دخیل دانسته و به صورت مفصل تر مورد بحث قرار داده است لیکن در اینجا موضوع جدید یعنی انعکاس نقشه ها در این دوره بررسی شده است. پیداست که برای استدلال های دقیق تر لازم است آن مقاله نیز دیده شود.دیلمیانِ شبان پیشه و نقش غیر تاریخی آنان در تاریخ گیلانبرای آن که خواننده ی فرهیخته این سطور دقیقاً بداند منظور نویسنده از این بحث و اهمیت آن چیست لازم می دانم در مورد « سه واژه» ی بکار رفته در عنوان این بخش از مقاله ،توضیح کوتاهی داده شود  نخست، واژه ی « دیلیمان» است . منظور از دیلمیان که در اینجا از نقش منفی آنان صحبت به میان آمده نه دیلمیانی که در ایران، سلسله ی آل بویه را تشکیل داده و نقش تاریخی مهمی از اوایل قرن چهارم هجری در زنده کردن فرهنگ ایرانی در دوره ی آنان حاصل شد بلکه دیلمیانِ این نوشته که برای آنان نقش مثبتی به ویژه در تاریخ گیلان قائل نیستیم، آن گروهی از کوه نشینان دیلم هستندکه طی سه قرن نخست اسلامی و حتا حدود یک قرن پیش از آن بر پهنه ای وسیع از دره ی رودخانه ی چالوس تا دره ی سفیدرود و تارم حاکمیت مطلق داشتند ودر این دوره ی طولانی به تنها چیزی که بیش از هر چیزی می اندیشیدند، پاسداری صرف از « چادر و چراگاه» خود بودند . به عبارت دیگر آنان به دنبال پست ترین منافع خود بودند

.


دومین واژه ،« شبان پیشه» است که دیلمیان از نظر وابستگی به آن در پهنه ی کوهستانی به نظر می رسد از دوره ی آهنII بدان اشتغال داشتند و به جز در نظامی گری تغییر چندانی در سبک زندگی و معیشت، ابزار تولید و سکونت آنان روی نداده بود. غلبه ی رمه گردانی به عنوان اشتغال غالب این شبان پیشگان سبب شده بود که هم در نظامی گری، چابک تر از جلگه نشینان و هم البته بسیار محافظه کارتر در تحول اقتصادی و اجتماعی و به ویژه محافظه کارتر درگذر به تولید خوراک و زندگی یکجانشینی وکشاورزی و در یک کلام تمدن حضری باشند. این خصیصه ای است که نزد تمام رمه گردانان به ویژه در آن دوره ی تاریخی دیده شده است. آنان حتا کشت و کشاورزی را به صورت یک اشتغال غالب و به تبع آن یکجا نشینی را نیز تحقیر می کردند.

اما منظور از « نقش غیر تاریخی» در اینجا از نظر ما این است که این گروه از دیلمیان به رغم وجود شرایط اقتصادی واجتماعی لازم برای فراروئیدن جامعه ی تحت قلمروشان به گامی فراتر از شبان پیشگی، بنا به خصلت همیشه ی شبان پیشگان تاریخ، از توسعه ی کشاورزی و تولید خوراک در جلگه ی گیلان و همچنین در دره های مستعدِ قلمروشان سخت بیمناک بودند و در نتیجه در پهنه های تحت حاکمیت خود به نحو آشکاری توسعه ی کشاورزی را به تاخیر انداختند.

 اکنون با توضیح بالا می توانیم به بحث اصلی بازگردیم و ببینیم چرا و بر اساس کدام سند تاریخی نقش دیلمیان را در تاریخ گیلان منفی ارزیابی می کنیم.

هر چند می دانیم که قبایل کوه نشین و شبان پیشه ی دیلمی در ارتش  امپراتوری های ایرانی نقش مهمی در جنگ ها داشتند لیکن محدوده ی امروزی گیلان به ویژه ناحیه ی جلگه ای آن بنا به اسنادی که موجود است هیچگاه به تصرف دولت مرکزی ایران در پیش از اسلام  و حتا زمانی که هخامنشیان، اشکانیان و ساسانیان، امپراتوری های گسترده ی جهانی تشکیل داده بودند در نیامد. به عنوان مثال بنا به نوشته ی «دینوری» مورخ قرن سوم هجری، سرزمین دیلم حتا در زمان خسرو پرویز(590-628م ) یعنی یکی از قدرتمندترین پادشاهان ساسانی در آستانه ی ظهور اسلام نیز جایگاه شورشیان بر علیه حکومت ساسانی بود و به گفته ی او این سرزمین نه فقط در خارج از مرزهای امپراتوری گسترده ی ساسانیان قرارداشت بلکه پایگاهی بر ضد حکومت خسرو پرویز به حساب می آمد. دینوری در کتاب «اخبار الطوال» که از قدیم ترین نوشته های تاریخی بوده و به تحقیق قبل از سال 280 هجری نوشته شده می نویسد که خسروپرویز برای مقابله با فراریان و شورشیان بر علیه حکومتش در سرزمین دیلم:« شاپور پسر ابرکان را با ده هزار سوار گسیل داشت و دستور داد در قزوین بماند و آنجا پادگانی بوجود آورد و از آمدن اشخاص دیلم به کشور جلوگیری کند»(دینوری 1381ص135 تاکید از ماست). این پادگان همان قلعه ای است که مسعودی در ذکر خلافت المطیع الله در سال334هجری در کتاب «مروج الذهب» در شرح  شورش اسفاربن شیرویه گیلی می نویسد که ایرانیان (منظور پادشاهان ساسانی) از دوره ساسانیان آن را ساخته بودند:«... اسفار بن شیرویه آهنگ آنها]مردم قزوین[ کرد و از مردم آنجا بسیار کس بکشت و قلعه ای را که میان قزوین بود و کشوین نام داشت بتصرف آورد. این قلعه از قدیم بپا بود و مردان فراوان آنجا مقیم داشتند زیرا دیلم و گیل از ایام پیش به دینی نگرویده و شریعتی را نپذیرفته بودند و چون اسلام بیامد و خدا آن ولایت]قزوین[ را بر مسلمانان بگشود، قزوین و دیگر شهرهای پیرامون دیلم و گیلان،«دربند» ]قلعه و پادگان[ شد و داوطلبان و جنگاوران آهنگ آنجا کردند و مقیم شدند و جنگ انداختند و آنجا پایگاه کردند»(مسعودی1370ج2ص743).

در کتاب الخراج که در نیمه ی نخست قرن چهارم هجری نوشته شده ، قدامه بن جعفرنیز به قلعه ی فارسیان(ساسانی) در قزوین که او آن را «مرز ضعیف» معنی می کند اشاره دارد:« قلعه قزوین به زبان فارسی کشوین خوانده شده است که معنای آن مرز ضعیف است و میان آن و دیلم کوهی واقع است و پیوسته فارسیان[ساسانیان] در آنجا تیر انداز وجنگجو دارند و بدانجا رفت و آمد می کنند ودر مقابلِ دیلمیها به دفاع می پردازند»(قدامه بن جعفر1370ص181).

 بنابراین در پیش از آمدن مسلمانان نیز دیلمیان در بخش جنوبی قلمرو خود یعنی مهمترین محوری که دسترسی به دره ی سفیدرود و گیلان مرکزی و غربی برای رفت و آمد با دنیای پیرامون و متمدن میسر بود، توسط دیلمیان بسته شده بود و در این محور ساسانیان به قول دینوری برای نفوذ دشمنانی چون دیلمیان به کشور خود، قلعه ای در مرز مشترک بنا کرده بودند تا دیلمیان به کشورشان حمله و هجوم نداشته باشند. دینوری و دیگران در واقع به گونه ای سخن می گویند که گویی سرزمین دیلمیان در زمان ساسانیان به طور کلی در خارج از قلمرو ایران واقع شده بود و دشمن محسوب می شدند و در واقع نیز چنین بود.

    اما دیلمیان از محور مهم دیگر یعنی از شرق نیز مسیر و راه رفت و آمد را به ویژه با تمدن همسایه یعنی منطقه ی همزاد آن نیز بسته بودند. مسعودی چند جا به این نکته اشاره می کند که مرز سرزمین گیل ودیلم در بخش شرقی آن در زمان ساسانیان در چالوس قرار داشت. او می نویسد که در زمان ساسانیان که از آنها با نام « شاهان فارس» نام می برد، شاهان ساسانی در چالوس قلعه ای ساخته شده بودند تا با دیلمیان مقابله کنند:«در شهر چالوس قلعه ای بلند و بنایی بزرگ بود که شاهان فارس بنیان کرده بودند تا مردانی که در مقابل دیلمیان پادگانی[سرباز] بودند، در آنجا اقامت گیرند»( مسعودی  همان ،ص741).


 بدین ترتیب دو محور اصلی تبادل تمدنی (محور دره ی سفید رود و محور ساحل شرقی)دست کم به دلیل ستیز و نزاعی که بین دیلمیان و ساسانیان یعنی دولت قدرتمند مرکزی ایران وجود داشت، حتا پیش از اسلام نیز بسته شده و در نتیجه قلمرو دیلمیان به صورت یک قرق درآمده بود.

کالسینکف پژوهشگر روسی در کتاب پر ارزش خود« ایران در آستانه ی سقوط ساسانیان» نیز ضمن ارائه ی نقشه ای از مرزهای امپراتوری ساسانیان در میانه ی قرن ششم میلادی یعنی در زمان خسروانوشیروان( حکومت 531 – 579 میلادی) ، دقیقاً محدوده ای از رودخانه ی چالوس تا آستارا را از قلمرو امپراتوری ساسانیان بیرون قرار داده است. در حالیکه « پاتشخورگر» یا همان طبرستان یا مازندران امروزی را دقیقاً در شرق رودخانه ی چالوس در داخل محدوده ی امپراتوری ساسانی قرار می دهد.(نقشه 1 ).

در دوره ی اسلامی نیز سپاهیان خلفای بنی امیه و بنی عباس هیچگاه نتوانستند از رودخانه ی چالوس در شرق سرزمین دیلمیان و از کوه های البرز و تالش در جنوب و غرب گیلان به داخل محدوده ی امروزی گیلان وارد شوند. در نتیجه باید تاکید کرد که به طور کلی محدوده ی امروزی گیلان به ویژه سرزمین گیل ودیلم(از چالوس تا سفیدرود)از اوایل قرون نخستین اسلامی و حتا پیش از آن در زمان ساسانیان تا اوایل قرن چهارم، ناحیه ای کاملاً مستقل از حکومت های مستقر در فلات مرکزی ایران باقی مانده بود.

 ما می دانیم که قلمرو دیلمیان از رودخانه ی چالوس تا سفیدرود اعم از کوه و جلگه ی ساحلی تا سال های اواخر قرن سوم یعنی زمانی که علویان زیدی ناصری در گیلان شرقی نفوذ یافته و اقتدار دیلمیان را دست کم در نواحی جلگه ای به چالش گرفته و سپس به کلی از بین بردند، این سرزمین گسترده همچنان تحت حاکمیت بی چون و چرای قبایل دیلمی قرار داشت.

   به ویژه دیلمیان در حدود سه قرن نخستین اسلامی به زیرکی با بهانه قراردادن مبارزه با اعرابِ دشمن و تحریک حس وطن دوستی و بیگانه ستیزی و دشمن سازی مصنوعی که آن را به صورتی ماهرانه هم در استراتژی و هم در تاکتیک خود لحاظ کرده بودند و در نتیجه با اعمال یک حکومت نظامی – امنیتی با  فرهنگ قبیله ای توانستند در این مدت طولانی ساکنان محدوده ی بزرگی از رودخانه ی چالوس تا سفیدرود را هم در کوهستان و هم در جلگه به گروگان خود گرفته و با پیروی از پست ترین منافع خود(یعنی پاسداری از چادر و چراگاه)، ضمن دور نگهداشتن ساکنان این ناحیه از تحولات تمدنی فلات مرکزی ایران و به ویژه در این زمان طبرستان، هر گونه تحول در زمینه ی کشاورزی و تمدن حضری را در جلگه ی این قلمرو بزرگ به تعویق بیندازند.

اگر بخواهیم دقیق تر بحث کنیم باید گفت که در دوره ی صد ساله آخر سلسله ی ساسانیان که دولت ساسانی با توجه به عوامل گوناگون، تزلزل بسیار نشان داد و تغییرات پی در پی در ساخت قدرت، نشانه های فروپاشی این حکومت چهارصد ساله را به وضوح نمایان کرد، قلمرو دیلمیان و گروه هایی که در این ناحیه سوابق نظامی گری شان در حکومت های ساسانی و پیش از آن زبانزد همگان بود، به اتکای پشتیبانی ویژه و خاص جنگل های انبوه حاشیه ی بخش کوهستانی این منطقه به مهمترین نیروی گریز از مرکز تبدیل شدند.  زندگی در چادر و چراگاه و خانه به دوشی نیز به این مقاومت در حاشیه ی جنگل مزیت بزرگی برای مقاومت اعطاء می کرد. خانه به دوشی کمک می کرد تا حتا در زمان شکست نیز هیچ مایملکی به هنگام فرار به درون جنگل برای دشمنان خود در محل سکونتشان باقی نگذارند و این خود نیز انگیزه ی جنگ با آنان را تضعیف می کرد . زندگی در حاشیه ی جنگل های انبوه هیرکانی نیز مزیت فرار به درون این مخفیگاه مناسب را به هنگام خطر، میسر می کرد.

   فروپاشی دولت ساسانی به دست اعراب مسلمان به این نیروی سرکش و فاقد پیشینه ی تمدن حضری هم فرصت بیشتری داد و هم به آن مشروعیت دفاع از سرزمین در مقابل بیگانگان اعطاء کرد و آنان از این مشروعیت برای تحکیم اقتدار نظام قبیله ای و نظامی گری خود به خوبی و با مهارتی مثال زدنی استفاده کردند.

دیلیمان اکنون همانند دوره ی قبل و حتا بیشتر با قدرت حیرت انگیزی توانستند نه فقط دیوار نظامی – امنیتی غیر قابل گذری از چالوس در شرقی ترین قلمرو خود و همچنین جنوب به داخل سرزمین گیل و دیلم برای قدرت های خارج از آن پدید آورند بلکه موفق شدند سلطه ی همه جانبه ی خود را بر نواحی جلگه ای این محدوده که «گیل» نامیده می شد نیز بیش از پیش اعمال کنند. در پرتو این کوشش دیلمیان بود که سرزمین « گیل و دیلم»، ساخته و پرداخته شد. در نتیجه دیلمیان پس از فروپاشی ساسانیان در محدوده ای که از رودخانه ی چالوس تا سفیدرود(هم جلگه و هم کوهستان) را در بر می گرفت و جغرافی نویسان ایرانی و عرب آن را «دیلم خاصه» می گفتند، برای بیش از سه قرن متوالی نیروی بی چون و چرای قدرت محسوب می شدند و با اقتدار در آن حکمروایی می کردند.



ادامه مطلب


نظرات() 

بحثی در زبان باستانی مرند(*) (قسمت اول)

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 8 اردیبهشت 1398-10:51 ب.ظ

تحقیق ونوشته ی :سیدمرندی

 یكی از موارد قابل بررسی و کنکاش منطقه ی مرند، زبان آذربایجان و مرند می باشد. چرا که در هر کتابی و یا مجلسی که صحبت از زبان آذربایجان می شود دو دستگی بحث کنندگان قابل تشخیص است.

یک دسته دوستداران زبان فارسی هستند که دوست دارند تمامی مملکت وسیع ایران را فارسی بدانند و هیچ حقی به دیگر اقوام قائل نمیشوند. بخصوص با توجه به کثرت جمعیت آذربایجان و نقش تعیین کننده ای که در اکثر اتفا قات سیاسی و نظامی طول تاریخ ایران داشته است.، این حساسیت و اصرار در فارسی دانستن آن بیشتر است و برای اثبات اینکه زبان بومی و اصلی آذربایجان فارسی یا شکلی از زبان فارسی مثل تاتی یا فهلوی یا آذری(به مفهوم فارسی آذری) بوده است یکی دو نقطه آذربایجان فعلی ( چه در آذر بایجان ایران و چه در جمهوری آذربایجان ) را مثال می آورند. که یکی از مهمترین و وسیعترین آنها زبان هرزنی (هرزندی) و گلین قیه ای مرند می باشد . مهمترین طرفداران این گروه آقایان احمد کسرو ی، محمد رضا شعار ،کارنگ و نوایی و مرتضوی و .....است.

گروه دوم دوستداران ترک بودن یا ترکی آذری بودن ، آذربایجانیها هستند و عقیده دارند که آذربایجان از اول دارای شکلی از زبانهای هم نژاد ترکی ومثل آن جزو زبانهای التصاقی بوده است که و قتی ترک زبانها به آذربایجان هجوم آوردند بعلت داشتن قرابت زبانی با زبان بومی آذربایجان، آنجا را مسکن هم زبانان فامیلی خود دانسته و چون چراگاهها ی مناسبی نیز داشت در آذربایجان ماندنی شدند و این شاهان ساسانی بود که برای جلوگیری از هجوم بیشتر ترک زبانان به آذربایجان و ایران، اقوامی از فارسی زبانها را به آذربایجان کوچانیدند و هرزنی ها باقیمانده این کوچ اجباری فارسی ها بوده است !پروفسور زهتابی و علی تبریزی و ......و..... نیز از طرفداران این فکر هستند .

چون هر دو گروه هرزنات مرند را مثال می آورند، بی مناسب ندیدیم تا خلاصه ای از نظر دو گروه را برای روشن شدن بیشتر موضوع در کنار هم بیاوریم و در کنار آن نظر تحقیقی خود را نیز بیان می کنیم.

 زبان شناسان ریشه اصلی ومادری زبان ها ی مردم کره زمین را منشعب از سه گروه زبان عمده می دانند :

1-زبان التصاقی ( پیوند ی آسیانیک ) که زبانهای ترکی ، مغولی – چینی  مجاری و فنلاند ی  و .....و......شامل است.

2-زبان غیر التصاقی ( غیر پیوندی ، هند اروپایی ) که زبانهای فارسی ، هندی ، انگلیسی و اغلب زبانهای اروپایی را شامل است.

3-زبان سامی که زبان های عربی ، عبری ، یمنی ، و آفریقایی و .......را شامل است.

در زبانهای التصاقی ( زبانهای اورال ، ترکی ، مغولی ، مجاری و فنلاندی ) ریشه کلمات موقع صرف دستوری تغییر پیدا نمی کند . مانند یازماق  ( یاز- یازیرام - یازاجاغام – یازدی و یازمادی و.....) ولی در زبانهای غیر التصاقی مثل اغلب زبانهای  هند و اروپایی و فارسی ، ریشه کلمات در موقع صرف دستوری تغییر پیدا می کند :  مانند نوشتن (بنویس – می نویسم – خواهم نوشت – نوشت – ننوشت و..... ).

احمد کسروی عقیده دارد که زبان باستانی و بومی آذربایجان شاخه ای از زبان فارسی پهلوی بوده به نحویکه آثاری از آن در روستای گرینگان ورزقان و هرزندات مرند باقی است. وی این زبان را زبان باستانی آذربایجان نام داده می نویسد:

( ما امروز نیک می دانیم که آریان یا ایران پیش از کو چ در سرزمین های یخ بندان شمالی  (نزدیکیهای قطب شمال ) می زیستند که اوستا آن را  ( ائریا ویجو) ( ایران ویج ) مینامد و چنین می گوید که ده  ماه درآنجا زمستان بود و تنها دو ماه تابستان می شد.

وقتی ایران یا مردم ایر ، چون به پشته ایران آمدند دسته بزرگی از ایشان که ماد نامیده  می شدند. شمال غربی ایران را که اکنون آذربایجان و شهرهای همدان ، کرمانشاهان ، قزوین ، اصفهان ، و تهران در آنجاست فراگرفتند و این زمینها بنام ایشان سرزمین ماد خوانده می شد که آذربایجان ( ماد خرد ) وبخش دیگر (ماد بزرگ) بوده است و اگر کسی به تاریخ آشناست، این را می داند که تا دو هزار سال پیش ترکان از این نزدیکیها بسیار دور بوده اند و در میانه های آسیا می زیسته اند و این خود پندار بسیار عامیانه است که کسانی گویند آذربایجان از نخست سرزمین ترکان بوده و هیچ سودی از چنین گفته ای در دست نخواهد بود ) [1]

( درزمان ساسانیان ترکان نزدیکتر بودند و از شمال و از راه دربند قفقاز نیز با ایران همسایگی داشتند لیکن با اینهمه گمانی به در آمدن آنان به آذربایجان نیست . شاید در تاریخ دسته های کوچکی را از ایشان پیدا کنیم که شاهان ساسانی در جنگ دستگیر کرده و در اینجا و آنجا نشیمن داده اند و لی اینگونه دسته ها زود با مردم در آمیخته از میان روند و نشانی از خود باز نگذارند [2] »

البته کسروی برای دستگیری ترکها و اسکان آنها در آذربایجان و سپس اضمحلال آنها مدرکی ارائه نکرده است هر چند خود اذعان کرده است که هم آریایی ها و هم ترکها از میانه آسیا و قطب شمالی ایران کوچیده اند و اینطور وانمود کرده که قبل از مادها هیچ حکومت بومی مثل ماننا ، کوتی ، اورارتووغیره اصلاً وجود نداشته اند!!

در صفحات بعدی می نویسد که

« بیشترین هجوم و کوچ ترکان به آذربایجان از زمان سلجوقیان پیش آمده هر چند تا آخرهای زمان سلجوقیان زبان آذربایجان آذری بوده و تركی جز زبان تركان تازه رسیده شمرده نمی شد ».«با اینهمه تركی در زمان سلجوقیان به آذربایجان  در آمده و در هفتصد سال یا بیشتر کم کم بر آنجا چیره شده و زبان بومی را از میان برده که جز درگوشه ها و کنار ها نشانی از آن باز نمانده کسروی ادامه می دهد : «در زمان صفویان ،ترکی زبان درباری بوده با اینهمه نگارش جز فارسی نبوده است واین از شگفتیها ست که آذربایجانیان با آنکه از قرنها زبانشان ترکی گردیده همیشه در نوشتن فارسی را بکار می بردند . هر چند فارسی آنان را سخت است با این همه هیچ گاه آن را رها نکرده اند. اگر آذری از میان رفته این زبان همیشه در میان بوده و هست...»

 اما آقای کسروی نگفته است که اگر زبان فارسی برای آذری های فعلی سخت است قرن ها قبل بایستی زبان ترکی نیز برای آذربایجانیان فارسی زبان سخت می بود . پس چرا زبان آذری یا فهلوی آذری که نسبت نزدیکی با فارسی داشته ، نتوانسته در آذربایجان دوام بیاورد ومغلوب زبان ترکی مهاجم شده است ؟ اگر زبان بومی آذری به گفته کسروی فارسی قدیم بوده است ، بایستی نوشتار مردم نیز آذری و یا فارسی دری می بود و از آن زمانها (تا زمان سلجوقیان) نوشته هایی به زبان فهلوی آذری باقی می ماند و یا حدّاقل زبان شفاهی مردم مقهور نمی گشت .

آقای کسروی مقداری جملات آذری را جمع آوری کرده که چندجمله از آنها را از کتاب (آذری ، زبان باستان آذریجان ) می آوریم :

- امسورورن خیلی ورسته سیل خیلی آما را گندومی خروب کردیه .

=  امسال باران بسیار باریده، سیل بسیار آمده وگندمها را خراب کرده .

-  انشو زلزله بره تویه هته برون زلزله رزونوسمانا ورتمون مهله .

=  امشب زلزله شده ، تازه خوابیده بودیم زلزله را دانستیم گریختیم بیرون .

-  قونا قوی شر رسته شر نوم چور آماروی.

=  میهمانها که رفتند خواهیم رفت بیابان به گردش .

-  اسو نان  هرمه .

=  اکنون نان خوردم .

خویی تر بخش .

=  خدا ترا ببخشد.(نگه دارد.)

-  زره اوبیه نیجین .

=  پسر آب بیار بخورم .

من شرنین کفشن ، علف چینن .

=  می خواهم رفت بیابان گیاه چینم .

-  زرمن شده برن نعمت آباد پنج سوعت ورموندن اورستی آمارین توری.

=  دیروز من رفته بودم نعمت آباد، پنج ساعت آنجا ماندم وپس از آن آمدم تبریز.

-   امروز ویست آدمی قوناقمون هسته ینموی هونداندا ینموی تپه هوندا.

= امروز بیست تن ، میهمان ما می باشند نیمی خوانده هستند و نیمی ناخوانده .

*     *      *

سرهنگ محمد رضا شعار در کتاب(بحثی دربارۀ زبان آذربایجان) که در سال 1346 به چاپ رسانیده با مقدمه ای، از عبدالعلی کارنگ ،بحث مفصّلی را جع به منشاء زبان آذربایجان کرده و با جمع آوری ده ها کلمه فارسی رایج در زبان فعلی ترکی آذربایجان ، مصراً خواسته است نشان بدهد.،که چون در ترکی آذری از ده ها کلمه فارسی استفاده می شود، پس زبان اصلی بومیان آذربایجان، فارسی یا شکلی از ریشه های فارسی بوده است كه درگذر زمان وكوچ سیل آسای ترك زبان ها ، زبان بومی فارسی (تاتی) مغلوب گریده و از صورت زبان بومی غالب به صورت زبان مغلوب درآمده و صحنة محاوره ای آذربایجان را تنها با به جا گذاشتن ده ها كلمه ،تَرك گفته است! با مطالعه دقیق کتاب مشخّص می شود که تألیف کتاب یا از سوی  حکومت وقت سفارشی بوده و یا برای خوش آمد حکومت تالیف شده است و در آوردن نمونه ها  نیز مطالعه و دقّت کافی صورت نگرفته  است . چرا که تعدادی از کلمات مورد استناد ایشان ریشه ترکی دارد ویا هم معنی ترکی دارد که روی فشار رسانه های جمعی کلمه معادل ترکی فراموش شده و از کلمه فارسی استفاده می شود. چه اگر دلیل های آقای شعار درست بوده باشد ما در زبان فارسی امروزی صدها کلمه  عربی داریم. آیا می توانیم نتیجه بگیریم که زبان بومی ایران، عربی بوده است که در مقابله با زبان شیرین فارسی عقب نشسته و مغلوب گردیده وتنها وجود خود را با بجا گذاشتن صدها کلمۀ عربی در زبان فارسی نشان داده است !؟

البته بحثی که احمد کسروی در کتاب آذری یا زبان باستان آذربایجان آورده ودلایل ونمونه هایی از جمله از زبان تاتی یا هرزنی وهرزندات وگلین قیه آورده است، موردی است که در صورت نیاز باید روی آن تحقیق بیشتری انجام گیرد. تا مشخّص شود که این هرزنی ها ی فارسی زبان بوده اند . که از روی کوچ های اجباری و سیاسی توسّط ساسانیان بخصوص انوشیروان به آذربایجان ترکی زبان آمده اند پس از مدّتها مستحیل گشته و از بین رفته وفقط نشانه هایی در زبان مخصوصاً هرزندات بر جای گذشته اند، یا اینکه زبان بومی آذربایجان از زمان باستان فارسی یا فهلوی یا تاتی( از شاخه های زبان فارسی) بوده است که نتوانسته در مقابل زبان مهاجمین ترک دوام آورده و محکوم به فنا شده است ؟

در این مورد ، باز می شود پرسید که چرا زبان فارسی آذربایجان از بین رفته ولی زبان بومی فارسی دری خراسان که هزاران سال با ممالک وخواستگاه ترک زبانان در آسیای میانه(توران سابق وترکستان وازبکستان ...و.. بعدی) همسایه بوده وتا همین اواخر نیز مورد تاخت وتاز ازبکان و ترکمانان قرار می گرفت از بین نرفته وترکی نشده است ؟! یا خراسان بزرگ چندین صد ساله مسکن مهاجمین وکوچندگان سیل آسای عرب زبان بوده است . پس چرا بومیان ، عرب زبان نگردیده اند که هیچ، بلکه زبان قوی ونرم عربی در خراسان سپر از کف می نهد وخود مستهلک زبان فارسی می شود ؟

رداشت كل مطلب ازفصل هشتم كتاب( نگاهی به تاریخ مرند)نوشته اینجانب -نشراحساس ۱۳۸۷

2-1– کسروی ، احمد : آذری، زبان  باستانی آذربایجان ، نشر کتاب تهران ، 1355 ، صص 7- 9- 25 – 32.






نظرات() 

بحثی در زبان باستانی مرند نوشته وتحقیق :سیدمرندی قسمت دوم*

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 8 اردیبهشت 1398-10:44 ب.ظ

دکتر جواد مشکور در صفحه 73 کتاب (نظری به تاریخ آذربایجان) عقیده دارد :

«باید دانست زبان نواحی کنونی آذربایجان و کردستان ایران از قرن هفتم تا نهم قبل از میلاد ، زبانهای غیر ایرانی بود و ساکنان آن نقاط به زبانهای لولویی ، کوتی ومنانی گفتگو می کردند .....»

ودر صفحه 6 وبحث تاریخ اورارتو می نویسد:

«زبان اورارتوهای ساکن در آذربایجان نه سامی بوده و نه هند و اروپایی ، بلکه از انواع زبانهای آسیایی وقفقازی به شمار می رفت و....»

بدین ترتیب حتی خود این نظریه ها ، فکر فارس بودن آذربایجانیان باستان(وبه قول آقای کسروی،زبان باستانی آذری) را رد می کند ونشان می دهد که زبان آذربایجانیان از ازمنه باستان به نحوی زبان التصاقی که زبان ترکی نیز از این خانواده می باشد ، بوده است. حتی گفته می شود برخلاف تبلیغات رایج ، زبان سومرها و مادها نیز التصاقی بوده است.

آقای منوچهر مرتضوی در نشریه دانشکده ادبیات تبریز شماره سوم (سال ششم ) 1333 شمسی اعلام نظر می کند :

..... «مدارک قابل توجه تاریخی و ملاحظات زبانشناسی حکم  می کند که «زبان هر زنی» از روزگار باستان در همین سرزمین از آذربایجان رایج بوده و مردم این سرزمین ازدیر باز بهمین زبان سخن  می گفته اند وقول گروهی كه معتقدند گویندگان این زبان در دویست سال پیش از سرزمین طوالش به این سرزمین  کوچیده اند وهنوز در برخی از روستاها ی آن سامان به زبانیکه جز اندک اختلافی با (زبان هرزنی) ندارد سخن گفته می شود معتبر به نظر نمی آید و اندک تشابه بین دو لهجه که هر دو از لهجه های ایرانی هستند به تنهایی کافی برای تصور و حدت دو لهجه نمی تواند باشد .....»

ضمن اینکه آقای مرتضوی در این بند کوچک زبان طالش وهرزنی را هم دارای اختلاف کم قلمداد کرده و دو سطر بعد ایندو را دارای (اندک تشابه ) دانسته است وایرج افشار نیز تاتی طالش وهرزنی را از یک ریشه دانسته است.

با اینهمه آقای منوچهرمرتضوی چند سال بعد (حدود 1341) دركتاب خود (فعل درزبان هرزنی)صفحه 4  نظریه ای بر خلاف نظریه قبلی خود می آورد و می نویسد :

«پیرمردان می گویند هر زنی ها(مردم هرزند عتیق که مرکز اصلی زبان هرزنی وهمچنین مرکز قدیم ومنشاء دیگر روستاهای آن سامان است ) از طوالش آمده در این ناحیه ساکن شده اند وافراد گلین قیه نیز از هرزند عتیق به محل ده جدید رفته ، آنرا به وجود آورده اند وآبادانی گلین قیه از  حدود دویست سال تجاوز نمی کند .»

بدین ترتیب مشخص می شود که خود آقای مرتضوی نیز با اصلاح نظرقبلی خود نمی تواند تصمیم بگیرد واعلام نظر بکند که آیا هرزنی های وآذری زبانها از ازمنه باستانی در آذربایجان ومرند بوده اند یا اینکه طبق سیاست های پادشاهان به آذربایجان کوچیده ویا کوچانیده شده اند !

آقای ماهیارنوایی در بند یک مقاله (زبان کنونی آذربایجان )[1] از یک ریشه بودن زبان مردم آذربایجان با مردم سایر شهر های ایران نوشته است اما در زیرنویس صفحه بعد به نقل از یاقوت حموی آورده است : «اگر چه یاقوت در هیچیک از این دو کتاب از پیوستگی وهم ریشگی آذری وفارسی سخنی به میان ننهاده است ولی جای هیگچونه شکی نیست که از آذریه یا آذربیه مقصودش ترکی نبوده است چه این معنی از مندرجات معجم البلدان آنجا که می نویسد، آذری را غیر از ایشان   (مردم آذربایجان) کسی نمی فهمد مسلم است. زیرا بفرض ترکی بودن زبان مردم آذربایجان ، زبان ترکی را مردمان دیگری جز از مردم آذربایجان و در جاهای دیگری جز از آذربایجان می فهمیدند و بدان سخن می گفتند .....»

ولی آقای نوایی روشن نکرده که اگر زبان آذربایجان ترکی نبوده، بلکه به باور ایشان فرس یا آذری ویا تاتی بوده است در آن صورت این زبان فرس را که می بایست همۀ مردم ایران می دانستند ودیگر اتلاق زبان اختصاصی آذری بدان ، محلی از اعراب نمی داشت که فقط آذربایجانی ها قادر به درک وتکلم آن باشند ؟! این که قابل باور نیست که یک منطقه یا استانی بنام آذربایجان دارای زبانی باشد که نه ترکی باشد ونه کس دیگری به غیر آنها ، آنرا نفهمد درحالیکه همة ایران قدیم به فرس وپهلوی صحبت می کردند !!

آقای نوایی در بندده مقاله فوق می نویسد : «بعضی اقامت ممتد مغولان را در آذربایجان وپایتخت شدن مراغه و تبریز را درزمان هلاکو و غازان دلیل ترکی شدن زبان آذربایجان می دانند....

برای این موردهم برخلاف نظریه ی آقای نوائی بایدگفت تاریخ نشان می دهد مغولان چه آنها که در آذربایجان بودند وچه آنها که در دیگر شهرهای ایران   می زیستند هیچگاه کوششی برای تغیر زبان مردم نکرده اند واگرهم کوششی می کردندطیعتن می بایست برای تغییرزبان آذربایجان ویا هرمنطقه ای به زبان مغولی می کردندو درآنصورت زبان آذربایجان مغولی می بشد نه ترکی....!!چراکه شگفت آور است اگر تصور کنیم مغولان زبان ناحیه مخصوصی را تغییر داده باشند وبجای رواج زبان خود میان آنسامان زبان ترکی را رواج کرده باشند ....»

اما سئوال اصلی ما اینست:" که چرا تغییرزبان تاتی و آذری آذربایجان به ترکی فقط در آذربایجان صورت گرفته ودر دیگر استانهای همجوار خاستگاه ترک ها، مثل خراسان وسیستان واصفهان صورت نگرفته است ؟! یک زبان در یک منطقه نه به یک باره ظهور می کند و نه به یک باره از بین می رود . آیا ما در زمان سلجوقیان وبه بعد سالهایی را در نظر داریم که زبان ترکی بخواهد زبان تاتی را از بین ببرد؟بدین معنی که لازمست ما سالهائی از قرن هائی را شاهد بیاوریم که زبان آذربایجان طبق نظریه ی این آقایان دو زبانه می بوده (هم تاتی هرزنی وهم ترکی) که رفته رفته ترکی غالبیت بیابد وتاتی و هرزنی عقب به نشیند. وقتی مایک همچون سالها وقرنی را استناد نداریم پس نخواهیم توانست فرضیه غلطی را جا بیندازیم که آذری زبان باستانی بوده وبا ورود ویا هجوم ترک های سلجوقی از بین رفته وترکی شده است وفقط در هرزنات باقی مانده است :لذا ناچاریم قبول کنیم که زبان آذریایجان از ازمنه باستانی ترکی و یا هم خانوادۀ ترکی بوده (جزو زبانهای پیوندی) و مهاجرت زمان سلجوقیان بعلت هم خانواده بودن زبانی در آذربایجان بیشتر تأثیر گذاشته است و زبان تاتی (هرزنی ) موجود در هرزنات (ونه در دیگر جاهای مرند ) حاصل مهاجرت اقوام تاتی زبان از طالش به مرند است .

دکتر محمد تقی زهتابی در کتاب« ایران تور کلرینین اسکی تاریخی»در صفحه 450 به بعد نظر احمد کسروی را کاملاً رد کرده و می نویسد.[2]

«... انوشیروان ساسانی وقتی به حکومت رسید با توجّه به اینکه سرحدّات شمال غرب کشورش مورد تاخت وتاز قبایل ترک قرار می گرفت . سیاست ترک علیه ترك را پیش می گیرد، بدین معنی که اقوام بزرگی از ترک ها را در داغستان ودر آذر بایجان شمالی در شهر بردعه (برده ) وباب الابواب سُکنی میدهد. تا این قبایل ترک برای حفاظت از خاکهای بدست آوردۀ خود از جان ودل در مقابل تهاجم دیگر اقوام ترک اقدام بکنند . درضمن برای ایجاد علاقه و کنترل ترک ها جوانان آنها را وارد اردوی خود نمود .»

درتاریخ قدیم آذربایجان تا زمان ساسانیان درتمامی دوران ساکنین این دیار، آسیایی بوده وزبانشان یک زبان التصاقی بوده است .

دکتر زهتابی سپس برنظریّه احمد کسروی تبریزی می تازد و او را یک نظریه پرداز انگلیسی دوست شمرده ونظریّه اورا هدایت شده از سوی انگلیس دانسته ونظریّه اورا در مورد فارسی زبان بودن اوّلیه آذربایجان بدینصورت ردّ کرده ، می نویسد:

«احمد کسروی بر این عقیده بود که گویا:

1- تا زمان حمله مغول ها به آذربایجان ، زبان اهالی عموماً یکی از اقوام زبان فارسی یعنی آذری بوده است ودر این زمان با توجّه به مهاجرت دسته جمعی قبایل ترک در آذربایجان از زبان فارسی آذری به ترکی آذری تبدیل شده است .

2- گویا هیچوقت جمهوری آذربایجان با آذربایجان ایران یک خاک ویک ملّت نبوده وهمیشه به شمال ارس(آران ) وبه جنوب ارس(آذربایجان) گفته شده است !

طرفداران فکر کسروی از دو نظریّه بالای او می خواهند دو نتیجه زیررا استخراج کنند :

1-سرزمین شمالی که اران نامیده می شد . از انقلاب اکتبر به اینطرف فقط از نظر سیاسی آذربایجان نامیده شد . تا با تحریک هم زبانان آذربایجان ایران بتوانند آنها را بخود ملحقّ کرده وآذربایجان ایران را جدا بکنند.

2-چون اهالی فعلی آذربایجان از قرن 14 میلادی به اینطرف ترک شده اند وتا آن زمان اهالی آذربایجان به فارسی تکلّم می نموده اند ، بایستی دوباره زبان ترکی، ترک گردیده وبجای آن زبان فارسی رایج گردد.

لذا با توجه به اینکه در تمامی دوران تاریخ آذربایجان قدیم تا زمان ساسانیان همیشه ساکنین آذربایجان آسیایی بوده واز زبان التصاقی استفاده      می کرده اند، اما از زمان رضا شاه به اینطرف زیر راهنمایی و رهبریّت نامریی انگلیسیها افرادی مثل سیّد احمد کسروی تبریزی یک همچو نظریّه شوونیستی ارائه داده است :

بایستی گفت که این افکار غیرعلمی توسّط کسروی وپیروان آن ساخته وپرداخته شده است .زیرا تا آن زمان اطّلاعات ما نسبت به تاریخ آذربایجان کم ، قدیمی و غیر واقعی بوده و یا هنوز به ایرانیها معلوم نبوده است . در حالیکه حالا واقعیتهای  تاریخی روشن تر ومعلوم تر شده است.

ما در فصل های گذشته نشان دادیم که زبان ملّت آذربایجان از ابتدا، جزو زبانهای التصاقی بوده و بعدها در مهاجرت اهالی آسیای میانه که زبان آنها نیز التصامی بوده موجب جذب بیشتر آنها در این منطقه گردیده است و این ترکیب ملّی ملّت های التصاقی زبان تا زمان ساسانیان وحتّی انوشیروان ساسانی برای جلوگیری از هجوم قبایل ترک زبان به داخل ایران سیاست اسکان دادن قبایل فارس زبان در آذربایجان پیش گرفته شده بود که اطّلاعات مانسبت به آنها کم بوده ولی نسبت به زمان انوشیروان اطّلاعات کافی داریم چه بیشتر تاریخ نویسان ازجمله درتاریخ یعقوبی نوشته شده است که قبل وحتّی درزمان انوشیروان سیاست اسکان جمعیّت های بزرگ وکوچک فارس زبان در آذربایجان در پیش گرفته شد ، این فارس زبانها نسبت به ساخت وایجاد شهرها و روستاهای چندی در آذربایجان اقدام  نمودند وباقیمانده مهاجرت فارس زبانهاست که اجتماعات کوچک تات زبانان و هرزنی زبان را بوجود آورده است .

حالا ببینیم سیاست اسکان دادن فارس زبانها در آذربایجان به چه دلیل صورت    می گرفته وانوشیروان ساسانی به چه دلیل  این مهاجرتهای اجباری رابرنامه ریزی کرده است .

ما می دانیم ونشان داده ایم که از زمانهای خیلی قدیم مهاجرت های بزرگ  از آسیای میانه روانه فلات ایران گردیده وقسمتی از آنها در سرزمین سرسبز آذربایجان مسکن گزیده اند .

و نیز نشان دادیم که در زمانهای مختلف ساکنین مناطق شمالی رشته کوههای قفقاز یا برای سکونت دائمی به جنوب کوههای قفقاز سرازیر شده اند ویا برای غارت وچپاول آمده وبر گشته اند وحتّی این برگشت آنها در جهت عکس ومهاجرت به مسکن اولیّه یعنی آسیای میانه نیز بوده است .

مهاجرت بزرگ ترکها به منطقه آذربایجان معمولاً از هر پانصد تاهزار سال یکبار صورت گرفته و مهاجرت وهجوم های کوچک متناوباً صورت می گرفته است بخصوص در زمان اشکانیان وساسانیان ایجاد حکومتها و امپراطوریهای ترک زبان هون ، خزر وگوی ترک روان شدن اقوام ترک زبان به غرب و جنوب زیاد شده است .(به این مهاجرت ها ابن مسکویه در کتابی که در سال 370 هجری به نام (تجارب الامم) نوشته نیز اشاره دارد .)

بغیر از سیاست اسکان دادن فارس زبانان در آذربایجان توسّط انوشیروان ساسانی یک سیاست دیگری نیز داشته است وآن استفاده از اسکان کنترل شده وایجاد علاقه به اقوام ترک زبان در آذربایجان وقفقاز برای دفاع از خاک و اموال خود در قبال دیگر مهاجرت های کنترل نشده ترک بوده است . در نتیجه اگر به زبان ساده بگوئیم سیاست اسکان فارس زبانها ویا ترک زبانها در منطقه آذربایجان و قفقاز  نه از روی خیر خواهانه و نوع  پروری می بوده است . بلکه فقط برای حفاظت تاج وتخت خود بوده است . بطوریکه انوشیروان خود در این باره  می گوید :

در سی و هفتمین سال حکومت خودمان (568 میلادی) چهار دسته از ترکهای خزر که هر کدام شاهی نیز داشتند. به من نامه نوشتند تا برای رها شدن از وضعیّت دشواری که داشتند با چشم پوشی از گناهانی که قبلاً داشتند ، اجازه بدهم در مناطقی از خاک خودم اسکان بیایند و در عوض آنها نهایت و بندگی را با دفاع از هجوم دیگر ترکها به عمل بیاورند ........و من برای اینکه این اقوام جذب دیگر پادشاهان از جمله  قیصرم روم نشوند ومن دچار خطر بیشتری نشوم لذا به مرزبان «دربند» نامه نوشتم وامر دادم که آنها را کنترل شده به داخل راه بدهد.

رئیس نیا در کتاب خود آذربایجان در سیر تاریخ جلد 2 صفحه 891 می نویسد:

«در نتیجه مهاجرت ترک های خزر به آذربایجان واطراف آن ، طبری به منطقه آنها منطقه خزری ها نام داده بود . طبق نوشته طبری انوشیروان پس از گرفتن قفقاز به سابیرها اجازه داد تا در جمهوری آذربایجان (شامخور وسواحل خزر) سکونت بیابند. ونیز یک عدّه بزرگی از آنها را نیز به مناطق دیگری از ایران از جمله به آذربایجان کوچانید .»

پروفسور ذهتابی در صفحه 478 ادامه مید هد:

«همانطوریکه مشخّص شده یکی از این کوچانیدن ها به مناطقی از آذربایجان جنوبی از جمله اطراف  پل خدا آفرین ودیگری نیز اطراف مرند بوده است . که باقیمانده های این مهاجرین تقریباً تا پنجاه سال قبل در این حوالی موجود بودند که به زبان آنها نیز تات می گفتند. ولی  امروز زبان آنها تماماً از بین رفته است.»

درصفحه 631 می نویسد :

«روی سیاست ترک ستیزی ساسانیان که عمداً وسهواً باعث از بین بردن آثار باقیمانده ترکان دوره اشکانی شدند نتوانستند آثار باقیمانده از جمله اسامی کوهها ، رودها، شهرها و....و...را از بین ببرند . در نتیجه این اسامی نشانه هایی از سربلندی پدرانشان بر جای ماند همچون:

باکی – گنجه – قوبا- شوشا- آبشرون – لنکران – سبلان – اوردوباد- نخجوان – بیله سوار- اردبیل – ساوالان – تبریز- سهند – زنجان – چؤستر- بروستر- اورمو- سالماس- ماکی – ماراغا- مرند – میشوو- یام – آجی چای – اسکو و.......

همو ادامه می دهد «یک مثال آشکار از ترک ستیزی ساسانیان را می آوریم وآن اینکه «قباد پسر فیروز ساسانی برای رام کردن پادشاه خزرها (خاقان) که تمامی روسیه خراجگذار او بوده از درصلح و سازش در می آید ودختر او را به همسری بر می گزیند واز خاقان خزر اجازه بازسازی دیوار در بند را خواستار می شود خاقان موافقت می کند و وقتی پس از هفت سال بازسازی دیوار بزرگ به اتمام میرسد، برای جلوگیری از اختلاط دو نژاد ترک و فارس و برای اینكه مشکلی دراداره حکومت پیش نیاید، دختر خاقان را به پیش پدر عودت داد !»

بحث زبان آذری را باسخنان م.ع. فرزانه را از صفحه 10 کتاب مبانی دستور زبان آذربایجانی به پایان می بریم.

«جریان استقرار ورواج ترکی آذری در آذربایجان ، از دیر باز موجب گفتگوها و مباحثات گوناگون گشته و عقاید مختلف و غالباً متناقض در این باره اظهار شده است ولی آنچه که در میان همه گفتگوها و نظریه پردازی های ضد و نقیض محرز و بی گفتگو ست؛ اینست که به دلیل هر تقدیر تاریخی که بوده، این زبان اکنون قرن ها ست که زبان وقالب اندیشه واحساس مردم این دیار است »

به قول مولانا جلال الدین مولوی:

ای بسا هنـد و تـرک ، هـم زبـان                ای بســا دو تـرک چـون بیـگانـگان

پس زبان محرمی خود دیگر است               هم دلی از هم زبانی ، خوش تر است

برای بررسی زبانی هرزنی(گلین قیه ای) ، به هر کتابی که به زبان هرزنی اشاره ای داشت ویا بررسی کرده بود وسراغ ودسترسی داشتم مراجعه نمودم از جمله کتاب فعل در زبان هر زنی (منوچهر مرتضوی)آذری زبان باستانی آذربایجان (احمد کسروی) ، کتاب نظری به تاریخ آذربایجان (دکتر جواد مشکور) تاتی و هرزنی دو لهجة باستانی آذربایجان(عبد العلی کارنگ) ، دیل و ادبیات (علی تبریزی) ، نشریه دانشکدۀ ادبیات تبریز(دورۀ پنجم ، شماره اول و دوم ) و دوره ششم (شماره 3) و ایسلاما قدر ایران تور کلرینین دیلی و ادبیاتی (دکتر محمد تقی زهتابی)، تو رکلرین تاریخ وفرهنگینه بیر با خیش (دکتر جواد هئیت) بحثی دربارۀ زبان آذربایجان (محمد شعار) وده ها کتاب ونشریه دیگر که راجع به زبان وادبیات ترکی آذری بحث ها داشت ....

اما چون در تألیف کل کتاب تصمیم به تحقیق میدانی داشته ویک تألیف بی روح و        بی مسئولیت کتابخانه ای را نه، می پسندیدم ، نه جایز می دانستم ،(هر چند خود و بجای خود ، یک حرکت است ) در مورد زبان هرزنی نیز به روستاهای هرزند و گلین قیه رفته و باکسانی که راجع به زبان هرزنی عقیده ویا اطلاعاتی داشت ، ملاقات نمودم ویادداشت برداشته، در نهایت با آقای عبدالعلی ادبی پیرمرد ۸۰ ساله گلین قیه (گَلَن قیه ای ) آشنا شدم و در چند نوبت ملاقات ، از دانسته های ایشان فیلم و یاد داشت برداشتم وبا کتاب های فوق الذکر مقایسه نمود م تا کلمات ومطالبی را که زیاد هم تکراری نباشند درآورده ودر زیر تقدیم بکنم :

حاجی آقای ادبی جزو آخرین کسانی شمرده می شود که به زبان هرزنی وبقول خودشان (فورسی= فُرسی) ) آشنا بوده وصحبت می کند . آقای ادبی متولد 1310 شمسی در گلین قیه است وبه کار خواربار فروشی مشغول می باشد. ایشان با داشتن 77 سال سن از حافظه خوب برخوردار است ولی معتقد است بعلت عدم صحبت با دیگر هرزنی دان ها (که میگوید دیگر به غیر از من کسی در روستا نمانده است ) بیشتر کلمات را فراموش کرده است . اوسواد کلاسیک ندارد اما به روخوانی قرآنی مجید خیلی آشنا است .

عقیده دارد که با شش نسل به مؤسس روستای گلین قیه متصل است .

اسماعیل       علیقلی       حسن         فتحعلی         عبدالرسول          عبدالعلی ادبی

ایجاد روستای گلین قیه را بدین صورت شرح می دهد :

«ماهفت طایفه بودیم که قبلاً در طالش سکونت داشتیم ، حدود هزار سال قبل دو طایفه ، از این هفت طایفه به کرینگان ورزقان کوچیده واز آنجا نیز به اینور کوه یعنی منطقه هرزن کوچ نمودیم. نام این دو طایفه (ذکی لو) و (شیخ لو) بوده است. پدران ما از طایفه ذکی لو بوده اند .

ششمین جدمن که اسماعیل نام داشت ساکن روستای هرزن بود (حدود 300 -200 سال قبل )وچون برادرش حسن به دست نظر بیگ هرزنیدر(قانلی دره ) کشته  می شود و او نیز برایگرفتن انتقام برادر، نظر بیگ را در هرزن می کشد،

از ترس اعوان وانصار نظر بیگ به صحرا فرار می کند.درنهایت به منطقه ی گلین قیه که تخته سنگهای بزرگ وپناهگاههای طبیعی و آب و گیاه فراوان وجای مناسبی برای پنهان شدن بوده، می رسد وپنهان  می شود . با گذشت زمان و آمدن اقربا و دوستان اسماعیل، روستای گلین قیه شکل می گیرد .»

 البته آقای ادبی با نشان دادن تخته سنگ بزرگی که بر بالای تپه کنار روستا قرار گرفته وگویی در حال افتادن است شاید روزی با شسته شدن زیرو دور بر تخته سنگ، واقعاً پایین به لغزد  می گوید که اسم اصلی روستا (گَلَن قیه ) (تخته سنگ در حال آمدن و فرو افتادن ) می باشد.

وگلین قیه (تخته سنگ بصورت عروس اشتباه  است .) با این حال نام روستا چه (گلن قیه ) باشدوچه (گلین قیه ) می رساند که ایجاد کنندۀ این روستابیش از اینکه فارس هرزنی زبان باشد ، فردی ترک زبان بوده است ویا اینکه در زمان ایجاد روستا نیز زبان ترکی برتاتی غلبه داشته است اگر غیر این بود بایستی نام روستا یک نام تاتی هرزنی می بود[1] ، نه ترکی.

حاجی عبدالعلی داستانی را تعریف می کند که سالها قبل در گلین قیه اتفاق افتاده است واین داستان حکایت از این دارد که در سالهای قبل ترک ها و هرزنی های همسایه زبان همدیگر را حالی نمی شدند وچون هرزنی ها در اقلیت بودند ، ترک ها از کلمه (تات ) مفهوم منفی درست کرده بودند وبه کسی که ترکی را نمی دانست ودر مراودات اجتماعی هاج و واج می ماند می گفتند ،«ولش کن، تات است !» لذا تات ها ضمن حفظ زبان و آداب وسنن خود سعی در یادگیری زبان ترکی داشتند تا بتوانند در مراودات با همسایگان راحت باشند . داستان از اینقرار بود.

سالها قبل مهمانی به گلین قیه می آید ، میزبان پس از احترام وسیرکردن شکم میهمان ، به زبان هرزنی به زنش می گوید که رختخواب را بیاور وپهن کن وروانداز بیشتر بینداز ، تا میهمان سردش نشود »

میهمان که زبان هرزنی نمی دانست  با شنیدن (قلیچ= روانداز) و(نِه سِری= سردش نشود ) خیال می کند که ای دل غافل، دوست میزبانش در فکر سربریدن او با قلیش(قلینج= شمشیر) است لذا پاشنه ها را کشیده به بهانه دستشویی از خانه دوست که سهله ، از خود روستا نیز فرار می کند و این داستان مزاحی است بین گلین قیه ای ها :

مرد به زنش می گوید : ین، موغونه ، بیه ، فی هه سه مون .

= زن رختخواب را بیار پهن کن.

-   قلیج رِ بیه فی یه مون قوناقه سی ، نِه سِری.

= روانداز (جاجیمه ) را روی میهمان بینداز سردش نشود.

وقتی میهمان از ترس قلینج در میرود ، مرد پسرش را به دنبال پیدا کردن میهمان میفرستد .

- زوره، شه مَه لَه ، قوناق ، چه بَره ؟

= پسر برو بیرون ، به بین میهمان کجا رفت ؟

پسر ، بیرون را میگردد و به منزل بر میگردد.

-   قوناق ، ورَتیه .

= میهمان رفته (نیست ، فرار کرده )

-   زوره ، وی نَو.

= پسر برو دنبالش بگرد .

-   نه ووس مه ، وینده نوزونوسما .

= دنبالش گشتم ، نتوانستم پیدایش کنم.

-   یقین وِرَته یه !

= یقین رفته است ! (فرار کرده است .)

برا ی نشان دادن تلفظ های روزمرۀ هرزنی ، متون ساده ای را به آقای ادبی خواندیم وایشان اینطور پاسخ دادند .

1- قربان کشاورز است 2- قربان زن دارد 3- اسم زن قربان شیرین است 4- قربان وشیرین سه پسر دارند 5- قربان با خانواده اش درده زندگی می کند 6- شیرین در کارها به شوهرش کمک می کند .7- قربان در مرند کارگاه آهنگری دارد . 8  - شیرین هر روز سبزی می چیند .9- با آن خوراک خوشمزه درست می کند 10 – ده آنها یک مسجد ویک امامزاده دارد .11- کشت دیم آنها بستگی به باران دارد. 12-  اگر باران نبارد کشت آنها خشک می شود. 13- اکثر اهالی ده فقیر (کم سرمایه ) اند.

1- قوربان  اکین چیه . 2- قوربان یَنه  هَستَه .3- نومه  ینه قوربان ، شیرینه.4- هیه ره  زورَه  هسته .5-قوربان هورتولونو  هو دینده  بَبَه یم .  6- شیرین  مردیله کومک  بوکونده.          

7- قوربان  مریندینده  اوسونه  توکونه  هسته .  8- شیرین هورو  کووی  بیچیرن. 

9- چوک خوره  بو  پسته .  10- اُوو دینده ای(دهینده) مجید هیسته ، ای ایمام هیسته .

11- اَووی ،موغن دمه، وورن بونه ، چوخ به به م .  12- نَه بونِه بِه وَش ته ن .

13- اَووی دی به ، کوسیبه ، مویه چون چینی پَه.

 

بهار را تعریف کنید:

1- فصل اول سال را بهار می گویند. 2- در بهار هوا کم کم گرم می شود. 3- روزها یواش یواش دراز   می شوند. 4- در این فصل باران زیاد می بارد. 5- در این فصل درختان گل و شکوفه می دهند .6- دراین فصل گل ها به میوه تبدیل می شوند. 7- در این فصل مردم درصحرا کار می کنند. 8- همه در صحرا خوشحال هستند وآواز می خوانند          9- چوپان در این فصل گوسفندان و گاوها را برای چرا به صحرا می برد. 10- گوسفندان در این فصل چاق می شوند . 11- در این موقع همه جا پر از گیاه است. 12- این فصل سه ماه دارد .فروردین، اریبهشت ، خرداد

به هور [2]تعریف که:

1- فصل ای سُل رُ به هور ات تُت         2- در به هور هَو هِرده هِرده گُربنده بَبَه ن.

3-رورِز هِرده هِرده دِرَز ببه ن.              4- اُن فصلینده وُرون خیلی بُورسِتَه ن .

5- اُن فصلینده چواوی وُل ی اُشکوردان   6- اون فصلینده وُلی نیوه باردان .

7- اُن فصلینده مِردی هورَنده  کوربه کوردان. 8- همه هورنده گُل خوب بَبَه ن  بر هونده دون. 9- اون فصلینده چورانو بورگواونه شوهونی چرواون.

 10- پاسووی  این فصلینده خیلی که هو به بن.11- در آن موقنده هِرشونا کوری بوبن.

12- اُن فصل هِه ره موهوتتا ، 1- ایی 2- دِی 3- هرره .

*         *         *

1- اومرد زیرکی است. 2- ده سال قبل ازدواج کرده است. 3- سه فرزند دارد (یک پسر ودو دختر) 4- همسر او خانه دار است 5- مرد در باغ و صحرا کشاورزی می کند

 6- او در مزرعه هندوانه و خربزه وخیار کاشته است 7- محصول خیلی خوب است

 8- محصولش را برای فروش به شهر می برد 9- او به درد همسایه ها می رسد .

10- مردم به اواعتماد دارند 11- او پیشنماز ده است .

با تلفظ هرزنی :

1- اُ خیلی زیر ینگه. 2- دُ سُل اومنو قارشو یا ناستارایه. 3- هه ره هورتولی هسته .(ای وی زوره وَ ، دِ وهِ کینه ده ). 4-اَوِی یَنهِ ی کری یِنه . 5- اُهورونده اّمرت گوندوم فیستایه.6- اَ هورونده ، قارپیز ، قووون ، خیار فیستایه .7- محصول خیلی چوه به ره یه . 8- اَمحصولی بردامنو شهر ینده هِه ره شوم .9- اَهمسه لونو دُردینی باراستان (دُردیلی= به دردش) و (دُردینی = به دردشان ) .10- اَ اُدَموی اورا وستان .

11-اََ دیه قارشیند ا نموژ بووژوردان .

در بررسی نشریات و کتاب ها به شعری از شاه قاسم انوار عارف وشاعر بزرگ قرن هشتم و نهم هجر ی757 -837 برخوردم كه از کلمه (وَشتن = گشتن ورقصیدن ) تاتی هرزنی و پهلوی استفاده کرده ویک ملمع جالبی از ترکیب فارسی وتاتی وترکی ایجاد کرده است .

یارم زدر، در آمد ، وَشـتن کنـید وَشـتن   

     وین خانه را به وَشتن،گُلشن کنید گلُشن[3]

یارم در آمداز در، با حسن وزیب وبافر       

گفتم وفا نداری ، خندیدو گفت  ،سَن سَن

ای پادشاه جانـها ، ای راحـت روان ها      

    اول سـنی سـئوردیم ، آخر سنی سـئورمن

- آقای جواد مشکور در کتاب نظری به تاریخ آذربایجان (ص 206) با آورد ن مثال های چند از کتاب  تاتی وهرزنی عبدالعلی کارنگ عقیده دارد که لهجۀ هرزنی با تاتی بسیار نزدیک است وتنها اختلاف مختصری در میان آندو لهجه وجود دارد .

- به بهار (آواسور) نیز می گویند .

 - جواد هیئت : آذربایجان ادبیات تاریخینه بیرباخیش – 1376

*        *       **       *          *








نظرات() 

وجه تسمیه باغرو خظبه سزا

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 8 اردیبهشت 1398-10:34 ب.ظ

وجه تسمیه باغرو

باعرو یك كلمه توركیست  یعنی محل بارانها ی ناگهانی و رعدو برق های طوفا نزا كه انسان را از شدت ترس زهره ترك می نماید و باغر به معنای  جكرو كبد می باشد
انا یوردم خطبه سرا

تاریخ بوئی اوجا یاشا

اوزون قوجا باشون اوجا

ادون اوجا سسون اوجا

علم و هنر اوجاقیسان

ایگید لرون ماواسیسان

گوزلرون گوزلیسن

جنت لرون جنتیسن

برزوكیمین دایاق وارون

باغروكیمین ا رخا وارون

چیمرند و صبا كیمین

قله وارون قلعه وارون

داغ دیوینن كالویجك

جنتلی بیر مكان وارون

باشون اوسته باغرو كیمین

ایاقندا جوشقانلی بیرخزركیمین

هم خادم و كنیز وا رون

 با غرو سنه وقارلانور

خزر سنه جوشقانلانور

یاشا یاشا ایللر یاشا

انایوردم خطبه سرا

تاریخ بوئی اوجایاشا

قارانقوش



در پس دشت فراخ ، جلگه ای است نشیب / در کنار جلگه ، روستایی چه نجیب / گذر ما روستاست / در کنار جلگه نئور زیبا را به تماشا داریم / رو به رویت همه دشت / در پس این دشت ها رشته کوه های بلند / کوه هایی چه عظیم / صخره هایی چه وزین / و تو هستی و سکوت و .....

 راه های دسترسی به دریاچه نئور و سپس رشته کوه باغرو :

1 - هشت پر (طالش)، ریگ، کیش دیبی، شیله، مریان، قلعه جوق، حفظ آباد و عباس آباد.
2 - خلخال، گیوی، فاراب، قره قشلاق، کزور، خلفلو، هل آباد، حفظ آباد و عباس آباد.
3 - اردبیل، هیر، شبلو و عباس آباد.

 4  -نزدیکترین راه دسترسی به قله از طریق خطبه سرا

ابهت و زیبایی منطقه  و طبیعت متفاوت و بکرش نسبت به گیلان  هركس را به تفکری عمیق وا می دارد.

 قله 3189 متری رشته کوه باغرو  منظره دریاچه نئور از بالای قله بسیار زیبا و وصف نا شدنی است.

دریاچه همچون نگینی در وسط جلگه می درخشد فوق العاده زیبا ست. 

باغرو طولانی ترین رشته کوه در استان اردبیل می باشد. این رشته امتداد سلسله جبال البرز است که از خراسان تا قفقاز کشیده شده است. رشته کوه باغرو در موازات کناره دریای خزر سرتاسر شرق استان را فرا گرفته و خط الرأس آن حوزه خزری را از استان اردبیل جدا میکند. این رشته کوه از منتهی الیه شرقی کوههای صلوات (برزند) آغاز و در سرتاسر حدود شرقی استان با افزایش تدریجی ارتفاع به طرف جنوب کشیده شده است و در خارج حدود استان، سرانجام به رشته کوه البرز می پیوندد. رشته کوه باغرو در قسمتهای مختلف خود به نامهای پشته سارا، تالش، پلنگا نیز نامیده می شود. رشته پلنگا در حوالی دریاچه نئور از رشته اصلی منشعب و در سراسر شهرستان خلخال کشیده شده است. بلندترین نقطه این شاخه فرعی قله ۳۳۲۲ متری آق داغ و کوههای پلنگا (۲۸۸۶ متر)، سهدی (۲۷۱۵ متر) و ازنو (۲۴۱۲ متر)، از دیگر قلل آن می باشند.

از مهمترین قلل رشته تالش (باغرو) به ترتیب از شمال به جنوب عبارتند از: ارگنه (۳۱۹۷ متر)، عجم داغ (۳۰۰۹ متر)، شیراگلی داغ (۲۸۷۰ متر)، علمچار (۲۷۸۶ متر) شاه معلم (۳۰۵۰ متر)از منحنی میزان ۲۵۰۰ متر به بالا نواحی ییلاقی این رشته شروع می شود. باستثناء ییلاقات غازان دلن، باغداگل و اورتا چای در محدوده دریاچه نئور که به عشایر کوچ نشین شاهسون تعلق دارد بقیه ییلاقات آن را دامداران محلی تعلیف می نمایند.
بهترین نواحی ییلاقی این رشته که از نظر گردشگری حائز اهمیت است. ییلاقات آق چای در محور بین شهری اردبیل – آستارا، حوزه آبخیز دریاچه نئور و ییلاقات اندبیل در محور بین شهری خلخال – اسالم میباشد.
در نواحی ییلاقی آق چای و اندبیل سیمای کوهستانی – جنگلی و در ناحیه نئور تلفیق مورفولوژی کوهستانی – مرتعی با چشم انداز آبی دریاچه موقعیت گردشگری کم نظیر به این مناطق بخشیده است.



ادامه مطلب


نظرات() 

نامه امام خمینی در واکنش به کتاب شیعه‌گری احمد کسروی

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 8 اردیبهشت 1398-10:29 ب.ظ


نامه  امام خمینی در واکنش به کتاب شیعه‌گری احمد کسروی

سید روح‌الله خمینی در نامه‌ای سرگشاده به تاریخ اردیبهشت ۱۳۲۳ خورشیدی، در پاسخ به کتاب جنجالی «شیعیگری؛ بخوانند و داوری کنند» از احمد کسروی، وی را با کنایه به محل تولدش، «یک نفر تبریزی بی‌سروپا» خطاب کرد[۶] و مسلمانان را به کشتن وی فراخواند.[۷]

از نظر محمد امینی،‌ اگرجه بعضی از تاریخ‌پژوهان معتقدند که فدائیان اسلام با فتوای آیت‌الله عبدالحسین امینی عمل کردند، ولی هیچ فتوا یا ادعای مربوط به آن ظاهر نگشت. آیت‌الله قمی گفت که هیچ فتوایی لازم نیست و کار فدائیان اسلام برابر بااعمال ضروری دین (فروع دین) همچون نماز و روزه‌است.[۲] ولی به روایت علی رهنما،‌ آیت الله عبدالحسین امینی و آیت‌الله حسین قمی، کسرویرا مرتد اعلام کردند و او را مهدورالدم خواندند.[۸]

پانویس


  • احمد کسروی؛ از دین‌ستیزی تا دین‌آوری، بی‌بی‌سی فارسی

  • Amini، KASRAVI, AḤMAD ii. ASSASSINATION، ۱۶:‎ ۹۲-۹۴.

  • «نامه آیت‌الله خمینی؛ 'بخوانید و به کار بندید'». بی بی سی فارسی، ۱۱ مارس ۲۰۱۲. بایگانی‌شده از نسخهٔ اصلی در ۲۰۱۲-۱۰-۱۱. بازبینی‌شده در ۲۰۱۲-۱۰-۱۱.

  • سرکوهی، فرج. «کناره گیری روشنفکری ایران از کسروی». بی بی سی فارسی، ۱۳ مارس ۲۰۱۲. بایگانی‌شده از نسخهٔ اصلی در ۲۰۱۲-۱۰-۱۱. بازبینی‌شده در ۲۰۱۲-۱۰-۱۱.

  • Abrahamian، Iran Between Two Revolutions، ۲۵۸-۲۵۹.

  • نامه آیت‌الله خمینی؛ 'بخوانید و به کار بندید'، بی‌بی‌سی فارسی

  • کناره‌گیری روشنفکری ایران از کسروی، بی‌بی‌سی فارسی





  • نظرات() 

    آمار جرم و جنایت

    نوشته شده توسط : قارانقوش
    شنبه 7 اردیبهشت 1398-11:38 ب.ظ

    یکی از مخالفان جمهوری اسلامی ایران لینکی از یک سایت خارجی به بنده داد و ادعا نمود این سایت معتبر آماری اعلام کرده و ایران را جنایت خیزترین و بدترین کشور دنیا معرفی نموده است

    بنده این سایت را بررسی نمودم و شروع به مطالعه آن کردم
    www.nationmaster.com
    این سایت در معرفی خود چنین بیان می کند:
    Welcome to NationMaster, a massive central data source and a handy way to graphically compare nations. NationMaster is a vast compilation of data from such sources as the CIA World Factbook, UN, and OECD. Using the form above, you can generate maps and graphs on all kinds of statistics with ease

    کلیه اطلاعاتی که در مورد ایران و کشورهای دنیا آمده بود را جمع آوری نموده و قصد دارم با استناد به همین سایت خدمت شما تقدیم نمایم
    این سایت به بررسی میزان جرائم زیر در کل دنیا پرداخته است:
    تجاوز به عنف ،‌خودکشی ،‌سرقت ،‌امار زندانیان ، قتل با سلاح گرم ، ضرب و جرح ، آدم ربایی ،تجاوز جنسی
    نکته قابل توجه اینجاست که:
    جمهوری اسلامی ایران تقریبا در تمامی موارد یاد شده به جز دو مورد هیچ گونه رتبه ای نداشته اما بالاترین نرخ جنایات مربوط به کشورهای غربی و اروپایی می باشد که در زیر به آنها اشاره خواهد شد.

    دراینجا برای آشنایی بیشتر شما آمار هریک از جرائم یاد شده از دید این سایت آمار را خدمتتان بیان می کنم

    رتبه ها:
    # 1United States:95,136
    # 2South Africa:52,425
    # 3Canada:24,350
    # 4Australia:15,630
    # 5India:15,468
    # 6Mexico:14,373
    # 7United Kingdom:13,395
    # 8Germany:8,615
    # 9France:8,458
    # 10Russia:6,978

    ایران در بین 84 کشور ایران هیچ جایگاهی ندارد 

    در این بین آمریکا رتبه 1 جدول را به خود اختصاص داده است.


    رتبه ها:
    1- آمریکا
    2- انگلیس
    3- افریقا
    4- مکسیکو
    5- هند
    6- کانادا
    7- آرژانتین
    8- استرلیا
    9- المان
    در این جدول ایتالیا جایگاه 24 را داراست و ایران در بین 78 کشور جدول جایگاهی ندارد

    رتبه ها:
    1- هند
    2- روسیه
    3- کلمبیا
    4- افریقا
    5-امریکا
    در بین 83 کشور اول ایران جایگاهی ندارد

    امار زندانیان
    رتبه ها :


    # 1United States:2,019,234 prisoners
    # 2China:1,549,000 prisoners
    # 3Russia:846,967 prisoners
    # 4India:313,635 prisoners
    # 5Brazil:308,304 prisoners
    # 6Thailand:213,815 prisoners
    # 7Ukraine:198,386 prisoners
    # 8South Africa:181,944 prisoners
    # 9Mexico:172,888 prisoners
    # 10Iran:163,526 prisoners
    # 11Rwanda:112,000 prisoners
    # 12Pakistan:87,000 prisoners
    # 13Indonesia:84,357 prisoners
    # 14Poland:80,467 prisoners
    # 15United Kingdom:78,753 prisoners
    # 16Germany:74,904 prisoners
    # 17Bangladesh:74,170 prisoners
    # 18Philippines:70,383 prisoners
    # 19Japan:69,502 prisoners

    امریکا در تعداد زندانیان رتبه اول را دارد و ایران در اینجا رتبه 10 را دارا می باشد

    قتل با سلاح گرم:
    رتبه ها
    # 1South Africa:31,918
    # 2Colombia:21,898
    # 3Thailand:20,032
    # 4United States:9,369
    # 5Philippines:7,708
    # 6Mexico:2,606
    # 7Slovakia:2,356
    # 8El Salvador:1,441
    # 9Zimbabwe:598
    # 10Peru:442
    # 11Germany:269
    # 12Czech Republic:181
    # 13Ukraine:173
    # 14Canada:144
    ایران در بین 46 کشور بررسی جایگاهی ندارد


    امار پرجنایت ترین کشورهای دنیا با توجه به معیار های یاد شده در تمامی کشور ها به شرح زیر اعلام گردیده است در این میان جمهوری اسلامی ایران در بین 82 کشور پرجنایت دنیا هیچ جایگاهی ندارد

    # 1United States:11,877,218
    # 2United Kingdom:6,523,706
    # 3Germany:6,507,394
    # 4France:3,771,850
    # 5Russia:2,952,370
    # 6Japan:2,853,739
    # 7South Africa:2,683,849
    # 8Canada:2,516,918
    # 9Italy:2,231,550
    # 10India:1,764,630
    # 11Korea, South:1,543,220
    # 12Mexico:1,516,029
    # 13Netherlands:1,422,863
    # 14Poland:1,404,229
    # 15Argentina:1,340,529
    # 16Sweden:1,234,784
    # 17Belgium:973,548
    # 18Spain:923,271
    # 19Chile:593,997





    نظرات() 

    اجرت‌المثل ایام زوجیت چیست؟

    نوشته شده توسط : قارانقوش
    شنبه 7 اردیبهشت 1398-07:16 ب.ظ

    اجرت‌المثل یكی از همان حقوق ویژه‌ای است كه شرع و قانون برای زنان در نظر گرفته است. زن وظایف خاصی در زندگی زناشویی دارد كه توسط قانون و شرع برشمرده شده است. این وظایف شامل تمكین عام و تمكین خاص است. مطابق قانون به محض ازدواج، میان زوجین وظایف و تكالیفی برقرار می‌شود كه آنها باید نسبت به یكدیگر آن را انجام دهند.



    تمکین عام

    تمكین عام به معنای حضور زن در زندگی مشترک و عمل به وظایفی است كه شرع و قانون تعیین كرده است. مثلا زن شرعا نمی‌تواند بدون اجازه همسرش از خانه خارج شود. ادامه تحصیل و كار كردن زن در خارج از منزل نیز باید با اجازه شوهر باشد، هر چند در حال حاضر بسیاری از زنان این حقوق را در عقدنامه دریافت می‌كنند. 
     
     تمکین خاص

    تمكین خاص نیز به معنای عمل كردن زن به وظایف زناشویی است. 
     
      اجرت‌المثل

    حال اگر زن در طول زندگی مشترک و در خانه همسر خود، كاری به جز این موارد را به دستور شوهر انجام دهد، مستحق پاداشی است كه به آن اجرت‌المثل گفته می‌شود.
     
      تمهیدات قانونگذار

    حق زوجه برای گرفتن اجرت‌المثل ایام زوجیت مستند به دو ماده قانونی است: 1- ماده 336 قانون مدنی اشعار می‌دارد: «هر کس بر حسب امر دیگری اقدام به علمی کند که عرفا برای آن عمل اجرتی بوده یا آن شخص عادتا مهیای آن عمل باشد، عامل مستحق اجرت عمل خود خواهد بود؛ مگر اینکه معلوم شود که قصد تبرع (رایگان) داشته است» 2- بند الف تبصره 6 ماده واحده قانون اصلاح مقررات مربوط به طلاق مصوب 28 آبان سال 1371 مجمع تشخیص مصلحت نظام مقرر می‌دارد: «چنانچه زوجه کارهایی را که شرعا بر عهده وی نبوده، به دستور زوج و با نداشتن قصد تبرع انجام داده باشد و برای دادگاه نیز ثابت شود، دادگاه اجرت‌المثل کارهای انجام‌شده را محاسبه و به پرداخت آن حکم می‌کند.»  بنابراین زوجه می‌تواند با استناد به مواد فوق در صورت حصول شرایط ذیل، اجرت‌المثل ایام زوجیت را از زوج مطالبه کند.
     
      شرایط تعلق اجرت‌المثل

    1- باید توجه داشت که اجرت‌المثل در طول شرط مالی ضمن عقد در مورد کارهای زوجه در امر خانه‌داری و نیز در طول اجرت‌المسمی است. یعنی اگر زوجه در امور خانه‌داری، شرط ضمن عقد داشته باشد، نوبت به اجرت‌المثل نمی‌رسد. 2- زوجه نباید قصد تبرع داشته باشد؛ چرا که اگر در انجام کارهای خانه‌داری از ابتدا قصد و نیت تبرع و به اصطلاح رایگان داشته باشد، نمی‌تواند اجرت‌المثل ایام زوجیت را بگیرد. 3- درخواست طلاق نباید از سوی زوجه باشد و لازم است که شوهر قصد طلاق داشته باشد. البته اگر تقاضای طلاق که از سوی زوج شده است، ناشی از تخلف زن از وظایف همسری یا سوء اخلاق و رفتار زوجه باشد، در این صورت نیز اجرت‌المثل به او تعلق نمی‌گیرد. چنانچه زوجه کارهایی را که شرعا بر عهده وی نبوده، به دستور زوج و با نداشتن قصد تبرع انجام داده باشد و برای دادگاه نیز ثابت شود، دادگاه اجرت‌المثل کارهای انجام‌گرفته را محاسبه و به پرداخت آن حکم می‌کند.
     
      مطالبه اجرت‌المثل ایام زندگی مشترک

    یكی دیگر از دعاوی مالی كه در محاكم خانواده طرح می‌شود، اختلاف درباره اجرت‌المثل كارهای انجام‌شده از سوی زوجه در دوران زندگی مشترک است كه می‌توان آن را یكی از آثار مالی واقعه طلاق دانست كه در تبصره 6 قانون اصلاح مقررات مربوط به طلاق به آن اشاره شده است.
     
      اركان دعوی

    1- مطرح کردن دعوی طلاق.

    2- طلاق مزبور به درخواست زوجه نباشد یا ناشی از تخلف زن از وظایف همسری یا سوء اخلاق و رفتار وی نباشد. 3- زوجه انجام كارهایی را كه شرعا به عهده وی نبوده است، بدون قصد تبرع و طبق دستور زوج انجام داده باشد. در این صورت زوجه در صورت اثبات و احراز محكمه، مستحق اجرت‌المثل خواهد بود. در غیر این صورت با توجه به سال‌های زندگی مشترک و نوع كارهایی كه زوجه در خانه شوهر انجام داده و وسع مالی زوج، دادگاه مبلغی از باب بخشش (نحله) برای زوجه تعیین می‌كند.
     
      مراحل دادرسی

    1- در خصوص احراز ركن سوم بخصوص در قسمت استحقاق اجرت‌المثل، داگاه می‌تواند هر گونه اقدام یا تحقیق كه برای كشف حقیقت موثر است را به هر شكلی كه ضروری بداند، از جمله تحقیق محلی یا شهادت شهود انجام دهد و با تعیین جلسه بعدی از طرفین و شهود معرفی‌شده دعوت و نسبت به اجرای قرار اقدام کند. همچنین ممكن است دادگاه همراه با این موضوع، برای تعیین میزان اجرت‌المثل ایام زندگی مشترک، قرار ارجاع امر به كارشناس را نیز صادر کند كه در این صورت با تعیین وقت نظارت، دستور پرداخت دستمزد كارشناس توسط خواهان، صادر و به محض پرداخت حق‌الزحمه در وقت تعیین‌شده اجرا می‌شود و در صورت نپرداختن دستمزد قرار ابطال دادخواست صادر می‌شود. 2- در جلسه بعدی نسبت به اجرای دستور صادره اعم از استماع شهادت شهود یا اجرای قرار تحقیق محلی و قرار كارشناسی اقدام می‌شود.3- دادگاه با وصول صورت‌جلسه اجرای قرار و استماع شهادت شهود در صورت صحت ادعا و نظریه كارشناسی مبنی بر تعیین میزان اجرت‌المثل و نبود اعتراض موجه به آن، مبادرت به صدور رای می‌کند و در صورت وصول اعتراض قرار ارجاع امر به هیات كارشناسی صادر می‌شود.
     
     چه زنانی اجرت‌المثل كمتری می‌گیرند؟

    كارشناسی پرونده‌های اجرت‌المثل نیز مانند تمام امور حقوقی شامل فوت و فن‌های خاصی است كه كارشناسان با دقت به آن رسیدگی و آن را رعایت می‌كنند. مثلا به زنان شاغل در خارج از منزل همیشه اجرت‌المثل كمتری تعلق می‌گیرد. در قانون و شرع زن مالک دارایی و پولی است كه به دست می‌آورد و حال اگر با توافق شوهر، او در خارج از منزل كار می‌كند، الزامی ندارد كه حتی یك ریال از درآمد خود را به همسرش بپردازد یا اینكه در منزل خرج كند.در بحث اجرت‌المثل وقتی زن بیرون از خانه شاغل باشد، طبیعتا وقت كمتری برای كارهای منزل می‌گذارد، هر چند ممكن است استثنا‌هایی وجود داشته باشد و زنی در عین اشتغال در خارج از منزل همه وظایف خود را انجام دهد؛ اما این فرض چندان منطقی نیست زیرا كار در منزل بر اساس وقت تنظیم می‌شود و زنی كه در ساعت 5 بعد از ظهر به خانه می‌رسد، نمی‌تواند مانند زنی كه از صبح در خانه است، كار و فعالیت داشته باشد. تحصیلات زن نیز مساله دیگری است كه در اجرت‌المثل او موثر است.

     استدلال این نظریه نیز این است كه دستمزد یک پرستار با تحصیلات لیسانس بسیار بیش از دستمزد پرستاری با تحصیلات دیپلم است. پایگاه اجتماعی، شئون زن، شغل پدر، محل زندگی در زمان مجردی و تحصیلات در زمان تجرد و بعد از ازدواج هم در افزایش میزان اجرت‌المثل تاثیر قابل ‌توجهی دارد. نكته جالب اینكه زنانی كه فقط خانه‌دار هستند، در زمان كارشناسی برای تعیین اجرت‌المثل، رقم‌های بهتری دریافت می‌كنند. تعداد فرزندان نیز از موارد موثر در كارشناسی اجرت‌المثل است. اگر فرزندان مادری دختر باشند، اجرت‌المثل كمتری به او تعلق می‌گیرد چون فرض بر این است كه در خانه دختر همیشه كمک حال مادر است؛ حال آن كه در خصوص پسرها چنین مساله‌ای همیشگی نیست. اگر مادری فرزند خود را از شیر خود تغذیه كرده باشد نیز مشمول دریافت اجرت‌المثل بیشتری است.

     اینكه زنی در هنگام ازدواج، فرزند یا فرزندان قبلی همسرش از زن سابقش را نیز بزرگ كند، باز هم سبب افزایش میزان اجرت‌المثل زن می‌شود. ممكن است مردی بخشی از ایام زندگی خود را در ماموریت كاری خارج از كشور یا مثلا زندان گذرانده باشد. این مساله نیز در كاهش یا افزایش اجرت‌المثل موثر است. معمولا برای ایام عقد و زمانی كه زن در خانه پدرش است و با همسرش دچار مشكل می‌شود، اجرت‌المثلی تعلق نمی‌گیرد. 
     
     شروط ضمن عقد و اجرت‌المثل

    همسران می‌توانند در زمان عقد هر شرطی كه خلاف مقتضای عقد نباشد را در عقدنامه بگنجانند. یكی از موارد پیشنهادی می‌تواند مشخص كردن تكلیف اجرت‌المثل باشد. آنها می‌توانند شرط كنند كه مثلا زن برای انجام امور منزل به درخواست مرد ماهانه 100 هزار تومان دریافت كند. یا اینكه شرط كنند اساسا چنین مبلغی هیچ گاه به زن پرداخت نمی‌شود و زن هم حق مطالبه ندارد. در خارج از شكل قضایی زن و مرد می‌توانند برای دریافت و پرداخت این مبلغ با هم توافق داشته باشند.

     البته از لحاظ قضایی شرط پرداخت این مبلغ مطالبه زن است اما مرد می‌تواند با رضایت همسرش مثلا بابت اجرت‌المثل 30 سال زندگی مشترک بخشی از خانه‌اش را به نام همسرش كند. در چنین مواردی دریافت یك رسید كتبی از همسر می‌تواند از لحاظ حقوقی از بروز مشكلات بعدی و درخواست مجدد زوجه جلوگیری كند، اما اگر مردی با اجبار، تهدید یا تطمیع همسرش را وادار به امضای برگه‌ای كند و مثلا در قبال مبلغی مشخص او را وادار به صرف نظر كردن از اجرت‌المثل كند، این برگه از لحاظ حقوقی ارزشی ندارد
     




    نظرات() 

    تفاوت دعوای خلع ید و رفع تصرف عدوانی

    نوشته شده توسط : قارانقوش
    شنبه 7 اردیبهشت 1398-07:14 ب.ظ

    1-تفاوت در مفهوم

    دعوای خلع ید ادعای مالک قانونی و مشروع مال(اعم از منقول و غیرمنقول) است مبنی بر اینکه خوانده به صورت غیرقانونی، متصرف مال شده و قطع تصرفات وی را خواستار میشود. در حالی که دعوای رفع تصرف عدوانی ادعای متصرف سابق  مال غیرمنقول (اعم از مشروع یا نامشروع و اعم از اینکه مالک باشد یا نباشد)  است مبنی بر اینکه خوانده جدیدا به صورت غیرقانونی، متصرف مال شده و قطع تصرفات لاحق  وی را  خواستار می شود(ماده 158 قانون آیین دادرسی مدنی) از مطالب فوق سه نکته قابل بهره برداری است:
    اول: دعوای خلع ید، دعوایی ماهوی و مبتنی بر مالکیت است یعنی اینکه خواهان به استناد مالکیت خود نسبت به مال(ولو اینکه عملا متصرف مال نباشد)، خواستار قطع تصرف شخص غیرمالک می شود. اما دعوای رفع تصرف عدوانی، دعوایی شکلی و مبتنی بر سابقه تصرف است. یعنی اینکه خواهان به استناد سبق تصرف خود در مال(ولو اینکه این سابقه تصرف همراه با مالکیت او نباشد)، خواستار قطع تصرفات متصرف لاحق می شود.
    دوم: مالکیت با وصف مشروعیت محقق می شود و بدون آن قابل ترتیب اثر و شناسایی نیست. ولی سبق تصرف هم به صورت مشروع و هم نامشروع، قابل ترتیب اثر در دعوای رفع تصرف عدوانی است.
    سوم: دعوای خلع ید هم نسبت به مال منقول و هم مال غیرمنقول قابل طرح است ولی دعوای رفع تصرف عدوانی صرفا نسبت به مال غیرمنقول مطرح میشود.


    2- تفاوت در عناصر شاکله
    دعوای خلع ید و رفع تصرف عدوانی هردو دارای دو رکن هستند که باید توسط خواهان اثبات و توسط قاضی احراز شود.
    ارکان دعوای خلع ید عبارتند از: 1- اثبات مالکیت خواهان 2- اثبات تصرفات غیرقانونی فعلی خوانده
    ارکان دعوای رفع تصرف عدوانی عبارت است از:1- اثبات سبق تصرف خواهان 2- اثبات لحوق تصرفات غیرقانونی  خوانده.
    باید توجه داشت که اگر در زمان طرح این دو دعوا خوانده تصرف نداشته باشد(تصرف فعلی) دادگاه به دلیل عدم توجه دعوا به خوانده قرار رد دعوا صادر می نماید. به بیان دیگر طرح این دعاوی علیه شخصی که سابقا در مال تصرف غیرقانونی داشته(تصرف قبلی) و هم اکنون تصرفی ندارد، مسموع نیست.  مطالب فوق، اینگونه قابل خلاصه است؛
    - در دعوای خلع ید، خواهان باید مالکیت خود را ثابت کند ولی در دعوای رفع تصرف عدوانی نیازی به اثبات مالکیت نیست و اثبات سبق تصرف خواهان کفایت می کند.
    -در دعوای خلع ید، صرف اثبات و احراز تصرفات غیرقانونی فعلی خوانده کفایت می کند.  ولی در دعوای رفع تصرف عدوانی، لحوق تصرفات غیرقانونی خوانده باید ثابت و احراز شود. تفاوت تصرف فعلی و تصرف لاحق این است که در صورتی که تصرف فعلی در دعوای خلع ید مسبوق به سبق تصرفات خوانده باشد تاثیری در ارکان و نتیجه این دعوا ندارد اما در دعوای رفع تصرف  عدوانی اگر تصرفات فعلی خوانده مسبوق به سبق تصرف باشد، دیگر مفهوم تصرف لاحق بر عمل او صدق نمیکند و در نتیجه به دلیل عدم تحقق رکن دوم، دعوا اثبات نمیشود.


     3- تفاوت در لزوم تشریفات دادرسی
    قانون آیین دادرسی مدنی حاوی اصول و تشریفات رسیدگی به دعاوی مدنی است. اصول دادرسی مفاهیم کلی هستند که برای تحقق عدالت در رسیدگی های مدنی رعایت می شوند. تشریفات دادرسی مفاهیم جزیی هستند که نحوه تحقق اصول دادرسی را بیان میکنند. به عنوان مثال ابلاغ وقت دادرسی به اصحاب دعوا، جز اصول دادرسی است ولی نحوه ابلاغ وقت به آنها جز تشریفات دادرسی است.فایده  تفکیک فوق این است که  رعایت اصول دادرسی در هرحال لازم است. ولی رعایت تشریفات دادرسی در موارد استثنایی لازم نیست. دعوای رفع تصرف عدوانی جز دعاوی است که تابع تشریفات آیین دادرسی مدنی نمی باشد. اما سوال این است که تشریفات کدام مقطع دادرسی دعوای رفع تصرف عدوانی لازم الرعایه نمی باشد؟ مقطع ابتدایی دعوا(اقامه دعوا)، مقطع میانی دعوا(جریان دعوا) یا مقطع پایانی دعوا(ختم دعوا) . مهمترین تشریفات دادرسی در مقطع اقامه دعوا، تنظیم دادخواست(دادخواهی) در فرم چاپی مخصوص(برگ دادخواست) و پرداخت هزینه دادرسی است. در پاسخ باید گفت ظاهرا منظور مقنن تشریفات دادرسی پس از مقطع اقامه دعوا بوده است و این یعنی اینکه، دعوای رفع تصرف عدوانی همانند سایر دعاوی می بایست در برگ دادخواست تنظیم می شود و هزینه دادرسی نیز پرداخت شود.


    4-تفاوت در تعیین وقت دادرسی
    دعوای خلع ید مطابق قواعد عمومی آیین دادرسی مدنی در وقت عادی و معمولی رسیدگی می شود. منظور از وقت عادی، وقتی است که به ترتیب دفتر اوقات، روز و ساعت معینی برای رسیدگی تعیین می شود.اما رسیدگی به دعوای رفع تصرف عدوانی مطابق ماده 177 قانون آیین دادرسی مدنی در وقت خارج از نوبت به عمل می آید. منظور از وقت خارج از نوبت وقتی است که از لحاظ زمانی نزدیکتر و مناسب تر از وقت عادی است چرا که بدون توجه به ترتیب دفتر اوقات دادگاه تعیین می شود. با این وجود باید توجه داشت که هرچند وقت خارج از نوبت نزدیکتر از وقت عادی است ولی الزاما نزدیکترین وقت نمی باشد.


    5- تفاوت در مصادیق قائم مقامی
    ماده 2 ق.آ.د.م در مقام بیان اشخاصی که حق طرح دعوا را دارند قائم مقام را جزء یکی از اشخاص ذینفع دانسته است . با تامل و تتبع در قوانین حقوقی می توان قائم مقام را به چهار دسته تقسیم کرد: 1. وارث  2. موصی له 3. منتقل الیه 4. مدیر تصفیه . به طور کلی قائم مقام شخصی است که به جانشینی دیگری دارای حقوق و تکالیف او می گردد. در دعوای خلع ید مطابق قواعد عمومی آیین دادرسی مدنی و به استناد ماده 2 این قانون اشخاص مذکور به عنوان قائم مقام حق طرح دعوا و ادامه آن را دارند. ولی در دعوای رفع تصرف عدوانی ابداعی در مفهوم و اقسام قائم مقام به کار گرفته شده ، بدین صورت که بر شمار قائم مقامان افزوده شده است. به موجب ماده 170 ق.آ.د.م : «مستاجر ، مباشر، خادم، کارگر و بطور کلی اشخاصی که ملکی را از طرف دیگری متصرف می باشند می توانند به قائم مقامی مالک برابر مقررات بالا شکایت کنند.»


    6-تفاوت در زمان طرح ایرادات مربوط به سند(دفاع شکلی)
    مطابق ماده 217 قانون آیین دادرسی مدنی اظهار تردید یا انکار نسبت به دلایل و اسناد ارائه شده حتی الامکان باید تا اولین جلسه دادرسی به عمل آید... ماده 219 قانون مزبور، رعایت ماده فوق را در ادعای جعل نیز لازم می داند. بنابراین مهلت تکذیب سند در قواعد عمومی آیین دادرسی مدنی تا اولین جلسه دادرسی است. دعوای خلع ید نیز مشمول قواعد فوق است . اما در دعوای رفع تصرف عدوانی، ظاهرا مهلت طرح ایرادات سند، مقید به جلسه اول دادرسی نیست. به موجب ماده 172 قانون آیین دادرسی مدنی اگر در جریان رسیدگی به دعوای رفع تصرف عدوانی یا مزاحمت یا ممانعت از حق ، سند ابرازی یکی از طرفین با رعایت مفاد ماده 1292 قانون مدنی مورد تردید یا انکار یا جعل قرار گیرد، چه تعیین جاعل شده یا نشده باشد، چنانچه سند یادشده موثر در دعوا باشد و نتوان از طریق دیگری حقیقت را احراز نمود مرجع رسیدگی کننده به اصالت سند نیز رسیدگی خواهد کرد.


    7- تفاوت در اجرای حکم
    مطابق ماده 1 قانون اجرای احکام مدنی:« هیچ یک از احکام دادگاههای دادگستری به موقع اجرا گذاشته نمی شود مگر اینکه قطعی شده باشد...» دعوای خلع ید، همانند سایر دعاوی مشمول این قاعده می باشد و اجرای آن نیازمند قطعیت رای صادره بعد از طی مراحل قانونی است. ولی دعوای رفع تصرف عدوانی ، از این قاعده مستثنی است و اجرای آن نیازمند قطعیت حکم صادره نیست. ماده 175 ق.آ.د.م در این خصوص مقرر می دارد:«در صورتیکه رای صادره مبنی بر رفع تصرف عدوانی، مزاحمت و یا ممانعت از حق باشد، بلافاصله به دستور مرجع صادر کننده توسط اجرای دادگاه یا ضابطین دادگستری اجرا خواهد شد و درخواست تجدید نظر مانع از اجرا نمی باشد.»یعنی تجدیدنظرخواهی از حکم رفع تصرف عدوانی، فاقد اثر تعلیقی است.  البته باید اذعان نمود که علارغم  حکم استثنایی این ماده، اگر رای رفع تصرف عدوانی به صورت غیابی صادر شود موقتا اجرا نمی شود بلکه نیازمند خروج این رای از مرحله واخواهی میباشد.
    تفاوت دیگری که از حیث اجرا ، بین این دو دعوا وجود دارد اینست که دعوای رفع تصرف عدوانی، جهت اجرا نیازمند صدور اجرائیه توسط دادگاه نیست چرا که به موجب ماده 175 این قانون، این حکم بلافاصله به دستور دادگاه صادر کننده توسط اجرای حکم یا ضابطین دادگستری اجرا می شود در حالیکه دعوای خلع ید مطابق قواعد عمومی آیین دادرسی مدنی و اجرای احکام مدنی، نیازمند صدور اجرائیه جهت اجرا است.


    8- تفاوت در اعتبار امر قضاوت شده
    حکم رفع تصرف عدوانی مانع استماع و رسیدگی دعوای خلع ید نمی شود به بیان دیگر حکم رفع تصرف عدوانی در دعوای خلع ید از اعتبار امرقضاوت شده بی بهره است. اما در مقابل صرف طرح دعوای خلع ید، مانع استماع دعوای رفع تصرف عدوانی می باشد. ماده 163 قانون آیین دادرسی مدنی مقرر می کند:« کسی که راجع به مالکیت یا اصل حق ارتفاق و انتفاع اقامه دعوا کرده است، نمی تواند نسبت به تصرف عدوانی و ممانعت از حق طرح دعوا نماید.»


    9- تفاوت در دستور موقت
    دستور موقت در دعوای خلع ید با دستور موقت موضوع دعاوی تصرف یکسان نیست. دستور موقت دعوای خلع ید مشمول قواعد عمومی آیین دادرسی مدنی ( مواد 310 به بعد ) است درحالی که دستور موقت دعاوی رفع تصرف عدوانی به استناد ماده 174 ق .آ.د. م صادر می شود به موجب این ماده :
    «.... چنانچه قبل از صدور رای خواهان تقاضای صدور دستور موقت نماید دادگاه دلایل وی را موجه تشخیص دهد ، دستور جلوگیری از ایجاد آثار تصرف ویا تکمیل اعیانی از قبیل احداث بنا ، غرس اشجار یا کشت و زرع یا از بین بردن آثارموجود ویا جلوگیری از ادامه مزاحمت ویا ممانعت از حق را در ملک مورد دعوا صادر خواهد کرد این دستور با صدور رای به رد دعوا مرتفع می شود مگر اینکه مرجع تجدید نظر دستور مجددی دراین خصوص صادر نماید ».
    همانطور که این ماده بیان داشته دستور موقت در دعوای رفع تصرف عدوانی با دستور موقت اصطلاحی متفاوت است. لذا برخلاف دستور موقت به مفهوم اخص صدور آن نمی تواند موکول به دادن تامین شود واجرای آن نیز مستلزم تایید رئیس حوزه قضایی نمی باشد ودیگر اینکه این دستور با صدور رای به رد دعوا مرتفع می شود مگر اینکه مرجع تجدید نظر دستور مجددی دراین خصوص صادرکند .نظریه مشورتی شماره 4666/7 مورخ 7/5/80 نیز دستور موقت موضوع ماده 174 را ازدستور موقت موضوع ماده 310 موضوعا منتفی داشته است.

    10- تفاوت در مالی یا غیرمالی بودن دعوا
    دعوای خلع ید به حکم نص بند 12 ماده 3 قانون وصول برخی از درآمدهای دولت ومصرف آن درمواردمعین مصوب 1373دعوایی مالی است . لذا هزینه این دعوا در صورتی که موضوع آن منقول باشد مطابق تقویم خواهان ودرصورتی که غیر منقول باشد برمبنای ارزش معاملاتی املاک درهر منطقه اخذ می شود واز حیث تجدید نظر و فرجام خواهی نیز ملاک تقویم خواهان است .اما دعوای رفع تصرف عدوانی با توجه به عدم ورود در ماهیت ومالکیت غیر مالی است . لذا  رسیدگی به دعاوی تصرف مستلزم پرداخت هزینه دادرسی دعاوی غیر مالی است. از جهت تجدید نظر خواهی نیز به استناد بند ب ماده 331 ق.آ.د.م این دعوا قابل تجدیدنظر است ولی به هیچ وجه قابل فرجام نیست .(ماده 367 ق.آ .د.م ). مطالب این قسمت به ترتیب ذیل خلاصه می شود:
    1- دعوای خلع ید مالی است ولی دعوای رفع تصرف عدوانی غیر مالی(غیرمالی اعتباری) است .
    2- هزینه دادرسی دعوای خلع ید از اموال غیرمنقول مطابق ارزش معاملاتی املاک درهر منطقه اخذ می شود درحالی که هزینه دادرسی دعوای رفع تصرف عدوانی معادل دعاوی غیر مالی است.
    3- تجدیدنظر خواهی وقابلیت فرجام دعوای خلع ید بسته به تقویم خواهان است. این درحالی است که دعوای رفع تصرف عدوانی به دلیل غیرمالی بودن مطلقا قابل تجدیدنظرخواهی می باشد ولی به هیچ وجه قابل فرجام خواهی نیست.









    نظرات() 

    اگر ترمز اتومبیل نگرفت، چه کار کنیم؟

    نوشته شده توسط : قارانقوش
    شنبه 7 اردیبهشت 1398-07:12 ب.ظ

    تصور کنید که در یک اتوبان در حال رانندگی هستید و می خواهید وارد فرعی شوید. پدال ترمز را فشار می دهید و ناگهان متوجه می شوید ترمز ندارید! با خود تصور می کنید که با سرعت ۱۰۰ کیلومتر برساعت به گارد ریل بزنید و داخل رودخانه شیرجه بزنید یا به هر نحوی به جایی بکوبید و اتومبیل را متوقف کنید. این سناریو چندان بعید نیست. واقعیت این است که یکی از اتفاقات وحشتناک در هنگام رانندگی، بریدن ترمز است. بیایید یاد بگیریم در این شرایط چه کاری از دست ما ساخته است:

    راهکارهای پیشنهادی:

    ۱. عصبانی نشوید. از حرکت زیادی خودداری کنید. حرکت زیادی باعث می شود که شرایط را برای خود خطرناک تر سازید. پس زیاد مانور ندهید و سعی کنید حرکات کمی داشته باشید. کنترل اعصاب و جسمتان را در دست داشته باشید.

    ۲. پدال گاز را رها کنید و اگر کروزکنترل ( سیستم تثبیت کننده سرعت خودرو برای سهولت در رانندگی در بزرگراه‌ها و مسیرهای باز) دارید، حتماً مطمئن شوید آن را خاموش کرده اید.

    ۳. بررسی رفتار پدال ترمز: اگر پدال ترمز نرم است، ممکن است که روغن ترمز کم کرده اید یا سیلندر اصلی آن خراب شده باشد. در این حالت شاید بتوانید با چندبار فشار دادن ترمز، کنترل وسیله را بدست آورید. اگر پدال ترمز سفت است، سریعاً بررسی کنید که چیزی(مثل بطری آب) در زیر پدال گیر نکرده باشد. سعی کنید از پای خود و یا دیگر مسافران برای چک کردن این مورد استفاده کنید. از جاده چشم بر ندارید.

    ۴. پدال ترمز را فشار دهید: پدال ترمز را چندین بار پشت سرهم فشار دهید تا مقدار فشار لازم برای توقف اتومبیل را فراهم آورید. این کار ممکن است مدتی طول بکشد. حتی اگر سیستم ترمز اتومبیل شما از نوع ABS باشد، باز هم این کار را انجام دهید. چرا که ترمز ABS تنها زمانی فعال می شود که به شدت ترمز بگیرید. به هر حال به شدت و تا آخرین حد چندین بار پدال ترمز را فشار دهید.

    ۵. معکوس بکشید: به دنده پایین تر شیفت کنید. اگر اتومبیل شما اتومات است، آن را در حالت دستی قرار داده و دنده را ۱ یا ۲ کنید. اگر اتومبیل شما دنده دستی است، سعی کنید کم کم دنده را کم کنید. یعنی اول دنده را ۳ و پس از کمی حرکت و کم شدن سرعت، دنده را ۲ کنید. دقت کنید که بطور ناگهانی به دنده پایین (۱ و ۲) شیفت نکنید چون ممکن است کنترل اتومبیل را از دست بدهید.

    ۶. از ترمز دستی استفاده کنید: سعی کنید ترمز دستی را کم کم بکشید و سرعت اتومبیل را کاهش دهید. البته در نوع اتوماتیک، باید پدال ترمز اضطراری را کم کم فشار دهید. دقت کنید که به ناگهان ترمز دستی را تا انتها نکشید. زیرا چرخ های عقب اتومبیل قفل می کند و ممکن است کنترل اتومبیل را از دست بدهید. اگر احساس کردید که چرخ های عقب قفل شده و صدا می دهد، کمی ترمز دستی را رها کنید تا چرخ ها حرکت کند؛ سپس در همین نقطه ترمز دستی را نگه دارید تا به کاهش سرعت اتومبیل شما کمک کند و شما هم کنترل مناسبی روی وسیله نقلیه داشته باشید.

    ۷. چشمان خود را به جاده بدوزید: به چیزهایی که در جلوی شماست، نگاه کنید. از ترافیک سنگین و موانع خطرناک دوری کنید

    ۸. به دیگر راننده ها هشدار دهید: چراغ های خطر(فلاشرها) اتومبیل را روشن کنید. بوق بزنید و چراغ بزنید و به دیگر رانندگان اطلاع دهید که در چه وضعیتی هستید. چون آنها ممکن است متوجه وضعیت شما نشوند. شیشه ها را پایین داده و با سر و صدا به عابران پیاده و دیگر رانندگان در صورت لزوم هشدار دهید. هرچند که با پایین دادن شیشه ها، اصطکاک هوا نیز به توقف اتومبیل شما کمک می کند.

    ۹. از اصطکاک جاده استفاده کنید: اگر جاده پیش روی شما، دارای حاشیه است(مثل هاشیه های این شکلی |||||||| )، بر روی آنها حرکت کنید و فرمان را کمی به چپ و راست جابجا کنید تا در اثر اصطکاک سرعت شما کم شود. کار دیگری که می توانید انجام دهید، تغییر لاین از سمت چپ جاده به سمت راست و بالعکس می باشد تا سرعت شما در اثر اصطکاک کاهش یابد. البته این کار در سرعت بالا ممکن است باعث واژگونی اتومبیل شود. پس دقت کنید.

    ۱۰. از موانع محیطی استفاده کنید: اگر هیچکدام از روش های بالا موثر واقع نشد، و یا اگر مجبور بودید به سرعت توقف کنید، باید از موانع طبیعی بهره بگیرید. این کار به هیچ عنوان راه حل مناسبی نیست و کنترل اتومبیل را به شدت کاهش می دهد. اما اگر مجبور هستید، به عنوان آخرین راه حل از آن استفاده کنید:

    الف: استفاده از عوارض زمین: به دنبال پستی و بلندی های جاده باشید. سرعت گیرها، دست اندازها، حاشیه های جاده همه می تواند در کاهش سرعت موثر باشد. اگر این موارد موثر واقع نشد، سعی کنید معکوس بکشید و با ترمز دستی سرعت را کاهش دهید.

    ب: استفاده از کیسه های سیمان یا بشکه های آب: در برخی مواقع این نوع بازدارنده ها در جاده وجود دارند. تلاش کنید تا لاستیک اتومبیل را از بغل به آنها تماس دهید تا سرعت شما کاهش یابد. دقت کنید که با سر یا بدنه به آن برخورد نکنید. چرا که باعث رسیدن آسیب به اتومبیل و خود شما می شود. تا حد امکان لاستیک را با آنها تماس دهید.

    ۱۱. تماس با موانع کوچک مثل درختچه ها: موانعی همچون بوته ها و درختچه های کوچکتر از ۱ متر می تواند اتومبیل شما را متوقف سازند. همواره باید درختچه ها و بوته های کوچک را انتخاب کنید زیرا اگر طول آنها بزرگتر از ۱ متر باشد و یا خیلی محکم و استوار باشند، ممکن است با خطر مرگ مواجه شوید.

    راهکارهایی اظطراری:

    ۱. برخورد با پشت اتومبیل های دیگر: اگرچه به عنوان اولین راه حل پیشنهاد نمی شود، اما برخورد به پشت دیگر اتومبیل های جاده، سرعت شما را کاهش می دهد. در این حالت اتومبیلی را انتخاب کنید که هم سرعت با شماست و از استحکام خوبی برخوردار است( البته ضربه زدن به اتومبیل هایی با سرعت کمتر، باعث توقف اتومبیل و کاهش سرعت شدید شما می شود). قبل از برخورد با بوق زدن آنها را متوجه خطر سازید. ضربه را به طور مستقیم وارد کنید و از زدن ضربه های کشیدنی و ظریف خودداری کنید. چرا که اگر از گوشه ضربه بزنید، باعث منحرف شدن هر دو اتومبیل از مسیر شده و وضعیت خطرناکی را خلق می کنید. تا جایی که می توانید سرعت شما باید آهسته باشد. شاید کیسه هوای اتومبیل شما خاموش باشد!

    ۲. یافتن مکانی مناسب برای ساییدن یا تصادف: جاده را بررسی کنید تا یک نقطه ایمن برای سایش پیدا کنید. اگر قادر نیستید تا اتومبیل خود را بطور کامل متوقف سازید، بدنبال یک محیط باز باشید؛ جایی که بتوانید بدون برخورد با چیزی به حرکت ادامه دهید.

    ۳. اگر تمام گزینه های ذکر شده در بالا موثر واقع نشد، بدنبال چیزی برای تصادف باشید. بهترین چیز پیدا کردن یک برآمدگی پرپشت است که با ساییدن به آن سرعت اتومبیل را تا نصف کاهش دهید. اگر این برآمدگی را پیدا نکردید، دنبال علف های پرپشت باشید و در طول آنها رانندگی کنید تا سرعت شما کاهش یابد.

    ۴. اگر هیچکدام از این موارد پیدا نشد، به خاکی بکشید. هرچند که جاده خاکی(شنی یا ماسه ای) ناپایدار است و سرعت شما را به شدت کاهش می دهد. پس مراقب باشید.

    اگر به دنبال یک محیط ایمن می گردید، جدول ها را انتخاب کنید اما به چند نکته توجه داشته باشید:

    جدول کم عمق را انتخاب کنید که پس از برخورد با آن دوباره به ترافیک باز نگردید

    فرمان را سفت بگیرید زیرا در اثر برخورد، کنترل اتومبیل از دست شما خارج می شود

    توصیه ها:

    ۱. تنها با تعویض لنت های ترمز در زمان مناسب و همچنین بازدید دوره ای سطح روغن ترمز، می توانید از بسیاری از این موارد دوری کنید. در واقع بهترین راه حل، بازدید به موقع سیستم کنترل و اهمیت دادن به تغییرات آن است.

    ۲. ترمز گرفتن در سرازیری: اگر در سرازیری حرکت می کنید، از گرفتن ترمز بیش از حد خودداری کنید. زیرا لنت های ترمز بیش از حد داغ می شود و سیستم ترمز از دست می رود. لذا اگر نیاز به ترمز دارید، کمی ترمز کنید، معکوس بکشید و ترمز را رها کنید؛ بعد از آنکه کمی جلوتر رفتید دوباره ترمز بگیرید و سرعت را کم کنید. هیچ وقت بصورت پیوسته ترمز را نگه ندارید. در سرازیری از معکوس کشیدن و ترمز دستی بیشتر استفاده کنید.

    ۳. اگر موتور اتومبیل در ترمز گیری به شما کمک نکرد و همچنان با همان سرعت به حرکت ادامه داد، اتومبیل را به مسیری رهنمایی کنید که موتور دود کند. دنده را هم خلاص کنید. هرچند این کار باعث آسیب رسیدن به موتور می شود، اما شما مشکل بزرگتری دارید.

    ۴. بسیاری از مشکلات سیستم ترمز در اثر گیر کردن چیزی در زیر پدال ها اتفاق میفتد. بطری های آب معدنی، اسباب بازی، لیوان و … . همیشه اتومبیل خود را تمیز نگاه دارید. از ریختن و قرار دادن وسایل بخصوص نزدیک به صندلی راننده اجتناب کنید. همیشه جایی برای قرار دادن وسایل مورد نیاز خود در نظر بگیرید. همانند سبدهای مخصوص نگهداری لیوان و بطری آب و تلفن همراه.

    ۵. در هنگام حرکت هرگز اتومبیل های دنده اتومات را در وضعیت (P) یعنی "پارک” قرار ندهید. این کار باعث قفل شدن خودکار فرمان می شود و دیگر قاد به کنترل وسیله نقلیه نخواهید بود.

    ۶. چراغ ترمز عقب علاوه بر نشان دادن اینکه شما در حال ترمز گرفتن هستید، نکته های دیگری را بازگو می کند. قبل از شروع به رانندگی حتماً این چراغ ها را کنترل کنید. اگر با گرفتن ترمز روشن می شوند، سیستم ترمز مشکلی نخواهد داشت. البته دقت کنید که اگر مجبور هستید به شدت ترمز را بگیرید تا این چراغ ها روشن شوند، نصف قدرت سیستم ترمز شما از دست رفته است. احتمالاً یا لنت های ترمز سایییده شده و یا روغن ترمز کم شده است. نکته بعدی در خصوص چراغ های ترمز این است که اگر در حین رانندگی به طور خودکار روشن شدند، نشان از وجود نقص در سیستم ترمز است. بنابراین کار عاقلانه، توقف اتومبیل در کم ترین زمان ممکن و در مکانی ایمن است.

    ۷. لنت ترمز خیس، قدرت ترمز گیری را به شدت کاهش می دهد. بنابراین در روزهای بارانی یا رد شدن از مکان های خیس، بهترین کار روشن کردن چراغ های عقب، حرکت با دنده سنگین و گرفتن ترمز کم می باشد. وقتی از منطقه خیس خارج شدید( و یا باران بند آمد) جهت خشک کردن لنت ها، کافی است تا کمی ترمز را فشار دهید( پدال را تا ته فشار ندهید. فقط کمی که آن را تا نزدیک نقطه ترمز گرفتن فشار دهید). این عمل را جند بار تکرار کنید و پدال را رها کنید تا لنت ها خشک شوند.

    هشدارها:

    ۱. معکوس کشیدن نامناسب باعث صدمه زدن به موتور می شود. بخصوص اگر دنده عقب را جا بزنید. شما کاری را که لازم است باید انجام دهید؛ نه هر کاری را.

    ۲. هنگامیکه موفق به توقف اتومبیل شدید، تا زمانیکه مطمئن نشده اید که مشکل حل شده، به هیچ وجه دوباره شروع به حرکت نکنید.

    ۳. هرگز در هنگام رانندگی و ترمز گرفتن، اتومبیل را خاموش نکنید چرا که سیستم هیدرولیک و ترمز به موتور وابسته هستند. اگر اتومبیل را خاموش کنید، سیستم هیدرولیک قدرت پمپینگ ترمز را سه برابر افزایش می دهد. بنابراین در شرایط اظطرار، فقط سوئیچ را در حالت دوم(چرخش مرحله دوم سوئیچ) قرار دهید. بدین ترتیب سیستم تعلیق قفل نخواهد شد.









    نظرات() 

    قوم مهرانیان

    نوشته شده توسط : قارانقوش
    شنبه 7 اردیبهشت 1398-07:10 ب.ظ

    در بررسی اجتماعی ساکنان جنوب غرب دریای خزر در دوره باستان، از جمله نامهایی که با عناوین مختلف به چشم می‌خورد، مهران، مهرانی و مهرانیان است. در منطقه مذکور، که بیشتر به نام ماد کوچک شناخته شده، نام آن گروه از اقوام و طوایف، که نقش و جایگاه سیاسی قابل توجهی داشته‌اند، مورد توجه نویسندگان اسناد و منابع گوناگون دوران باستان قرار گرفته‌اند. آن منابع از مهرانیان به عنوان قوم، گروه اجتماعی، یک شاخه زبانی و خاندانی بزرگ و پرنفوذ یاد کرده‌اند. با این حال، در بررسی موزائیک اجتماعی جنوب غربی دریای خزر در دوره باستان و در بررسی روابط گروههای اجتماعی منطقه مذکور با دولتهایی چون مادها، مانناها، اورارتوها و پارسیها، تشخیص وضعیت مهرانیان دشوار و گاه غیرممکن می‌شود و این موضوع پرسشهای متعددی برمی‌انگیزد که در پژوهشها نیز برای اغلب آنها پاسخی نمی‌توان یافت. از جمله اینکه آیا مهرانیان یک قوم مانند لولوبی، زیکرتو، گوتی و کادوسی بودند یا وابسته به یکی از این اقوام؟ آیا مهرانیان در زمره اتحادیه اقوام و طوایف ماد قرار داشتند؟ بین مهرانی پیش از هخامنشیان با مهرانی زمان اشکانیان و ساسانیان رابطه و نسبتی وجود دارد؟ آیا مهرانیان آران در اوایل تاریخ اسلام و مهرانیان تالش می‌توانند خلف مهرانیان باستان باشند؟ هنوز، در یک کلام، پاسخی برای این پرسشها وجود ندارد. لذا باید با مروری دقیق در اسناد و منابع کهن راه به سوی پاسخی مستند برده شود.

    نام مهرانی و مهرانیان در الواح و سنگ‌نوشته‌های هخامنشی دیده نمی‌شود. در تألیفات باستانی نیز به ندرت اشاره‌ای به آن شده است. بنابراین، منابع اصلی موجود در مورد این قوم باستانی، الواح و کتیبه‌هایی‌ست که از همسایگان غربی ماد بر جای مانده است. نخستین منابع مکتوب که آگاهیهایی درباره اقوام منطقه، که بعدها ماد خوانده شد، به ما می‌دهند، به هزاره‌های دوم تا سوم پ.م تعلق دارند. این منابع از وقایعی خبر می‌دهند که عمدتاً در مناطق غربی ماد روی داده‌اند. در آن مناطق چند اتحادیه قومی وجود داشت که از جمله آنها می‌توان از لولوبیان، گوتیان، کاسیان و مهرانیان یاد کرد

    برخی از منابع مذکور از مهرانیان به عنوان یک قوم یا اتحادیه قومی، برخی دیگر از سرزمینی به نام کشور مهری و برخی نیز از زبان مهری، که در ماد کوچک رایج بوده، یاد کرده‌اند.

    این آگاهیهای پراکنده گویای آن است که قومی به نام مهری یا مهرانی در زمره اقوام ساکن در بین وان و خزر ، مانند اورارتو، هوریان، ماریان، گوتیان و لولوبیان قرار داشت.

    در کتیبه‌های کوتولتی (نینور اول پادشاه آشور در اواخر هزاره دوم پ.م) از کشور مهری یاد شده است.

    در قرارداد یکی از پادشاهان هیتی (احتمالاً هاتوشیل سوم- قرن 13 پ.م) از کشور مهری یاد شده است. در این منابع آمده که کشور مهری در مجاورت کشور سالوآ قرار دارد. بر اساس یکی از متون آشوری متعلق به سده هفتم پ.م، بخشی از ساکنان ماد غربی در آن زمان به زبان مهری سخن می‌گفتند.

    تیگلات پیلسر اول در اواخر سده 12، اوایل سده 11 پ.م، پیروزی خود بر قبایل مادی از جمله گوتی و مهرانی را شرح داده است. بنا بر نوشته ا. علی‌اف، تئوفیلاکتوس مهرانیان را یکی از خاندانهای مشهور مادی می‌داند. در حقیقت، قوم مهری در فهرست اقوام غیرآریایی و در زمره اقوام بومی نجد ایران، مانند هوریانی و اورارتویی، قرار می‌گیرد.

    در بیشتر منابع ما از مهریها پیوسته در کنار هوریان، سوباریان و ماریان یاد شده است. به عبارتی قایل به نوعی پیوستگی و ارتباط مهرانیان با آن اقوام بوده و همه این اقوام را مادی و با منشاء ماد غربی و جنوب قفقاز دانسته‌اند و برخی از محققان در مورد مشهورترین اقوام یاد شده یعنی هوریان اظهارنظر دقیق‌تری کرده‌اند. از جمله آمده است که هوریان پیشتر در شرق و در نواحی کوهستانی جنوب غربی خزر (بخشی از تالش و استان اردبیل) می‌زیستند.


    از وجود خاندان مهران در آران و آلبانیا و فرمانروایی آنان در آن دیار، در منابع مختلف به تفصیل سخن گفته شده. احمد کسروی ضمن شرحی، که صحت آن جای تردید دارد، نوشته است: در زمان خسرو پرویز شخصی به نام مهران که از خاندان پادشاهی و از خویشان خسرو بودند پس از مشارکت در قتل هرمزد پدر خسرو به آران گریخت و در آنجا توانمند شد و آران شاهان را برانداخت و سلسله مهرانی را در آن سرزمین بنیان گذاشت.

    اما دیگر منابع، بر خلاف نظر داستان‌گونه کسروی که خلاصه آن آمد، در این مورد که مهرانیهای آران از دودمان مهران بودند، اتفاق نظر دارند. مینورسکی از مهرانیان اران به عنوان “خاندان جدیدی از اولاد مهران” یاد کرده است این گفته شاید به این معنی «شاخه‌ای از خاندان مهران» باشد. بارتولد در مورد فرمانروایان آلبانیا نوشته است که در روزگار ساسانیان، کسانی از دودمان مهران بر اران فرمانروایی می‌کردند

    در واپسین سالهای پادشاهی ساسانیان، وراز گریگور سردار مهرانی، فرمانروای اران بود (636- 628). پس از وراز فرزندش جوانشیر که اکنون به عنوان قهرمان تاریخی اران شناخته می‌شود، با دریافت مقام سپاهبدی اران از یزدگرد سوم، در سال 638 رسماً فرمانروای اران شد بنا به نوشته کسروی، حکومت مهرانیان در اران در زمان اسلام نیز ادامه یافت، اما تدریجاً رو به سستی نهاد و سرانجام در سده سوم هجری از بین رفت

    همانطور که کسروی نوشته است، از سده سوم نام خاندان مهرانی در منابع ناپدید می‌شود. تا اینکه در منابع جدید بار دیگر با خاندانی به آن نام و این بار در ازربایجان روبه‌رو می‌شویم. در این دوره، که از سده هشتم هجری آغاز می‌شود و در زمان افشاریان به پایان می‌رسد، خاندانی که بر اسپهبد، ولایت آستارا فرمان می‌راندند، پسوند نام مهرانی داشتند. نام برخی از امرا یا خوانین آن خاندان با همان پسوند نسبی در اسناد و منابع ثبت شده است. مانند امیر کباد مهرانی، مراد خان مهرانی، ساروخان مهرانی، عباسقلی خان مهرانی و غیره.

    در اوایل قاجاریه، پیش از آنکه میر مصطفی خان و فرزندانش بر نمین دست یابند، خاندان مهرانی ساکن و مالک اصلی نمین و ویلکیج و دیگر آبادیهای آن منطقه بودند. این خاندان با اینکه اظهار مسلمانی می‌کرد اما در باطن به دین کهن خویش یعنی زرتشتی بودند. میر مصطفی خان تالش مهرانیهای نمین را به اتمام زرتشتی‌گری زیر فشار گذاشت و در تنگنایی چنان قرار داد که آنها ناگزیر به ترک زادبوم خود شدند

    سلسله‌ای از خوانین که پس از افشاریه در تالش میانی (کرگانرود و لیسار) حکومت می‌کردند نیز دارای پسوند نام مهرانی یا مهرانلو بودند. امیر اصلان‌خان مهرانلو، که به عنوان شخصی ستمگر از او یاد می‌شود، از جمله اعضاء آن خاندان است

    امیر اصلان که مقر حکومتی‌اش را در تالش قرار داده بود، مدام معترض جان و مال و ناموس مردم بود. بر اثر آن ظلم، رعایا به شورش برخاستند و به مقر امرای مهرانی حمله کردند و خانه‌هایشان را سوزاندند و تنی چند از آن خاندان را کشتند. بازماندگان آن خاندان متواری شدند و تا اواخر زمان قاجاریه در املاک موروثی خود در آستارا و اردبیل به سر می‌بردند. اخلاف مهرانیان هنوز در نواحی کوهستانی تالش شمالی زندگی می‌کنند






    نظرات() 

    بررسی دیدگاه‌های اخیر مورخین غربی درباره کوروش و منشور حقوق بشر

    نوشته شده توسط : قارانقوش
    شنبه 7 اردیبهشت 1398-01:30 ق.ظ









    تاریخ ایرانی: کوروش کبیر، بنیان‌گذار پادشاهی ایران و آغازگر سلسله هخامنشیان، پس از تسخیر بابل بر تخت پادشاهی نشست و ادیان بومی را آزاد اعلام کرد. برای جلب محبت مردم میان‌رودان(بین‌النهرین)، مردوک که بزرگ‌ترین خدای بابل بود را به رسمیت شناخته، او را نیایش کرد و سپاس گفت. او هیچ گروه انسانی را به بردگی نگرفت و سپاهیانش را از تجاوز به مال و جان رعایا بازداشت. او تمامی کسانی را که به اسارت به بابل آورده شده بودند گردهم آورد و منزلگاه آنها را به ایشان بازگرداند. کوروش همچنین قوم یهود را نیز از اسارت و بیگاری در بابل آزاد کرد. به دستور کوروش، شرح وقایع و دستورات وی روی یک لوح استوانه‌ای سفالین نگاشته شد و در معبد مردوک قرار گرفت. قرن‌ها بعد منشور برجای مانده از بنیانگذار سلسله هخامنشیان به نمادی از نخستین سند جهانی حقوق بشر بدل شد و نسخه‌ای ساخته شده از آن به صورتی نمادین در مقر سازمان ملل متحد در نیویورک قرار گرفت.

     

    اما "جونا لندرینگ"، مورخ هلندی نگاهی دیگر به کوروش و منشور معروف وی دارد و می‌گوید: «تمامی آنچه در تاریخ در مورد کوروش، پادشاه هخامنشیان نقل شده دروغی بیش نیست؛ یک دسیسه تاریخی.» لندرینگ معتقد است که استفاده از نام و هویت کوروش کبیر تنها ابزار تبلیغاتی محمدرضا شاه پهلوی، آخرین پادشاه ایران بود. محمدرضا شاه با تبلیغاتی ساختگی از نام کوروش و استوانه برجای مانده از او تنها برای تثبیت حکومت پهلوی استفاده کرد و بس.

     

    لندرینگ درباره سخنان و نقل‌های تاریخی مطرح شده در رابطه با دوران حکومت کوروش کبیر در بین‌النهرین و رفتار متعادل و مسالمت‌آمیز وی در مواجهه با تمامی ادیان و اقوام در منطقه می‌گوید: «همه اینها تبلیغات است. تبلیغاتی که در دوران حکومت پهلوی و آغاز جشن‌های ۲۵۰۰ ساله به اوج خود رسید. کسانی که این موضوع را قبول ندارند فعالان سیاسی هستند که به گونه‌ای درگیر بازی تبلیغاتی پهلوی محمدرضا شاه شده بودند. استوانه کوروش بیشترین نقش تبلیغاتی را در جشن‌های ۲۵۰۰ ساله محمد رضاه ایفا کرد. یک نسخه از این استوانه به عنوان پیشکش به سازمان ملل متحد داده شده تا شاه از این طریق از کشورش، ایرانی سکولار با نمایی از آزادی مذهبی به نمایش بگذارد. کاری که استوانه کوروش به راستی برای او انجام داد.» وی می‌افزاید: «تفسیری که از منشور شد و از آن به عنوان منشور حقوق بشر نام برده شد، تفسیری اشتباه بود که بسیاری از حقایق در آن نادیده گرفته شد. با این حال گویی همچنان بر روی این موضوع که منشور کوروش نقش بسزایی را در تاریخ حقوق بشر ایفا کرده، سماجت‌های زیادی می‌شود.» لندرینگ همین طرز فکر خود را در دسامبر ۲۰۰۶ به شرح صفحه انگلیسی ویکی‌پدیای منشور کوروش اضافه کرد.۱

     

    اما این فقط لندرینگ نیست که به آنچه تاکنون درباره نخستین پادشاه هخامنشیان نقل شده و یا حتی متن ترجمه شده بر روی منشور برجای مانده از وی، کوچک‌ترین اعتقادی ندارد. "متیوس شولز"، مورخ آلمانی هم از جمله افرادی بود که در سال ۲۰۰۸ در مقاله‌ای در مجله اشپیگل آلمان نوشت: خیرخواهی و سخاوتمندی که در تاریخ به کوروش کبیر نسبت داده شده، تنها یک شوخی فریبنده است. شولز افزود: «استوانه‌ای که در حال حاضر از آن به عنوان نخستین سند حقوق بشر یاد می‌کنند و یک کپی از آن را به عنوان نماد حقوق بشر در سازمان ملل متحد قرار داده‌اند چیزی جز یک نماد تبلیغاتی بی‌شرمانه نیست.» شولز در اشپیگل به این موضوع اشاره کرده است که حتی بعضی از خطوط میخی هک شده بر روی استوانه کوروش به درستی ترجمه نشده‌اند. گزارش شولز در مجله اشپیگل گرچه سرو صداهای زیادی را ایجاد کرد اما انتقادهای بسیاری در‌‌ همان دوره به وی وارد شد. اینکه او نه تاریخ‌شناس است و نه ایران‌شناس. بنابراین اینگونه بی‌پروا سخن گفتن در رابطه با یک چنین موضوعی نه درست و نه معتبر است.

     

    گزارش شولز در مجله اشپیگل اینگونه پایان یافته بود: حتی شیرین عبادی، برنده جایزه صلح نوبل در سال ۲۰۰۳ زمانی که جایزه خود را دریافت می‌کرد رسما اعلام کرد"اینکه استوانه کوروش نقش مهمی در تاریخ حقوق بشر داشته امری کاملا روشن است." شیرین عبادی هم در دام این شوخی فریبنده افتاد.۲

     

    در‌‌ همان روز‌ها روزنامه دیلی‌تلگراف گزارشی درباره استوانه معروف برجای مانده از نخستین پادشاه هخامنشی به قلم "هری دی کویته ویله" منتشر کرد. گزارش دیلی‌تلگراف با امانت گرفتن استوانه کوروش از موزه بریتانیا از سوی محمدرضا شاه در جریان جشن‌های‌ ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی آغاز شد و افزود پس از پایان این جشن نمونه‌ای مشابه منشور کوروش ساخته و از سوی اشرف پهلوی به سازمان ملل متحد اهدا شد تا برای همیشه در جایگاهی ویژه‌ از آن به عنوان نخستین سند حقوق بشر یاد شود.

     

    سه محور اصلی در گزارش دیلی تلگراف برجسته شد:

    ۱- اینکه کوروش یکی از پادشاهان ظالم و خونخوار بود که مردم را به زور مجبور به فرمانبرداری از خود کرد.

    ۲- سیاست‌های نسبت داده شده به کوروش که همگی حاکی از احترام او به حقوق بشر و تمدن‌ها مختلف ذکر شده، دروغ و تبلیغاتی بیش نیست. دروغی که خاندان پهلوی در سال ۱۹۷۰ آن را مطرح کردند.

    ۳ - تمامی آنچه از آن تحت عنوان تاریخ و متون بابلی یاد شده، تبلیغی بیش نبوده است.

     

    دیلی تلگراف گزارش خود را این‌گونه آغاز کرد: «گویا آنچه از منشور کوروش تاکنون در تاریخ نقل شده، از سوی مورخ آلمانی به چالش کشیده شده است.‌‌ همان منشوری که از موزه بریتانیا به امانت گرفته شد تا در زمان برگزاری جشن ۲۵۰۰ ساله توسط محمدرضا پهلوی در خاک ایران باشد و به نمادی برای افتخار ملی بدل شود. منشوری که یک کپی از آن به عنوان نماد حقوق بشر در مقر سازمان ملل متحد نگهداری می‌شود و تا کنون به شش زبان ترجمه شده است. "کلائوس گالاس"، مورخ آلمانی معتقد است که سازمان ملل متحد مرتکب اشتباه بزرگی شده و اینکه بزرگ‌نمایی طومار نگاشته شده بر روی منشور از سازمان ملل کاملا نادرست است. او معتقد است سازمان ملل به کوروش اقتدار کاذب اعطا کرده است.»

     

    دیلی تلگراف نوشت: «متخصصان آلمانی اکنون مصرانه در تلاشند تا سوء برداشت‌ها از آنچه در اذهان در رابطه با کوروش و منشور برجای مانده از وی هک شده را کمرنگ کنند. "پروفسور ژوزف ویشفر"، روز گذشته منشور را با تمسخر یک "کتیبه تبلیغاتی" معرفی کرد و گفت: منشور در حال حاضر به یک سند مجلل بدل شده. باید گفت که کوروش تنها برای اینکه خود را پرهیزگار و درستکار معرفی کند دستور ساخت این استوانه را صادر کرد. اما حقیقت این است که کوروش واقعی در غارت و ستمگری هیچ تفاوتی با دیگر شاهان قبل و بعد از خود نداشته است. کوروش نیز فردی چون خشایارشاه بود. البته کمی باهوش‌تر از او.»

     

    دیلی تلگراف در ادامه گزارش خود با استناد به نظر یک مورخ دیگر در ارتباط با استوانه کوروش نوشت: "تام هلند"، نویسنده و مورخ بریتانیایی هم به تقدس حقوق بشری منشور کوروش اعتراض دارد. او می‌گوید اینها چرندیات هستند. آنچه مطرح می‌شود چیزی جز مزخرفات نیست. مطمئنا فتح امپراتوری به این بزرگی در آن دوره بدون تصور غارت و کشتار و خونریزی امکان پذیر نیست. کوروش نیز مطمئنا بابل را به سادگی فتح نکرد.

     

    "دی کویته ویله" گزارش خود در دیلی تلگراف را با این گفته پرفسور "هلند" اینگونه خاتمه داد: «علی‌رغم تمامی نقدهای مطرح شده در رابطه با منشور، مردم ایران حاضر به تغییر دیدگاه خود در مورد کوروش و منشور برجای ماده از وی نیستند. آنها کوروش را یک افتخار و غرور ملی می‌دانند. اما این نیز مانند خیلی چیزهای بی‌خود دیگری است که در مورد ایرانیان در ایران نقل می‌شود.»۳

     

    با تمامی این اوصاف سازمان ملل منشور را در مقر خود نگه داشته و بدان تقدس داده و آن را به اکثر زبان‌های رسمی دنیا ترجمه کرده است. این نشان می‌دهد که جامعه جهانی همچنان معتقد است که منشور برجای مانده از کوروش نشان از حکومتی دارد که او در آن دوره به جای خون و خونریزی و فرمانروایی، به مردم نعمت آزادی را عطا کرد.

     

    پس از انتشار گزارش "دی کویته ویله"،‌‌ همان نقدی که به نویسنده آلمانی مجله اشپیگل وارد شده بود درباره نویسنده دیلی تلگراف نیز مطرح شد. اما در این میان چهره‌های آکادمیک و صاحب‌نام و مورخان برجسته‌ای نیز هستند که چنین نظراتی را در رابطه با کوروش و منشور وی که به عنوان نخستین نماد حقوق بشر در سازمان ملل قرار گرفته، مطرح می‌کنند.

     

    از اواخر سال ۱۹۷۰ میلادی شمار اندکی از مورخان سعی کردند تا چهرهای متفاوت از آنچه در تاریخ به ثبت رسیده از کوروش و میراث برجای مانده از وی ارائه دهند. آغازگر این حرکت پروفسور "روت" بود که در کتاب خود در سال ۱۹۷۹ میلادی از واژه "تبلیغات" استفاده کرد و بزرگنمایی کوروش را تنها یک اقدام تبلیغاتی خواند. بعد از روت، پروفسور "ون در اسپک" در سال ۱۹۸۲ میلادی در نظریات تاریخی خود در رابطه با کوروش و حکومت وی گفت: «کوروش هیچ‌گونه طرح و یا سیاست نوینی را در مقابل مردمی که تنها مطیع او بودند اجرا نکرده است. به دستور او معابد تخریب شدند. هگمتانه غارت زده شد. کوروش پس از یکی از بزرگ‌ترین نبردهای خود (اوپیس)، چپاول و غارتگری کرد و شمار زیادی از مردم را به کام مرگ فرو برد.»۴

     

    پروفسور "امیلیه کوهرت" نیز اولین بانویی بود که از چهره معرفی شده از کوروش در سازمان ملل انتقاد کرد و آن را تحریف تاریخ خواند و گفت تصور اینکه امپراتوری فارس یک امپراتوری برجسته و تحسین برانگیز است، نشات گرفته از ضعف اطلاعاتی از سیاست‌های پارسیان است. وی گفت: آنچه در رابطه با کوروش مطرح می‌شود تنها یک بزرگ‌نمایی تبلیغاتی است.۵

     

    استناد سخنان روت، وان در اسپک و کوهرت تفسیر و ترجمه برجای مانده از "گریسان" در سال ۱۹۷۷ از نبرد اوپیس(در کنار دجله) کوروش است؛ نبردی که کوروش در ده اکتبر ۵۳۹ در آن پیروز شد. گریسان معتقد است که پیروزی کوروش در این نبرد با تصرف غنایم فراوان و کشتار کسانی که مقاومت می‌کردند همراه بوده است و اینکه بعید به نظر می‌رسد که بابل بی‌مقاومت سقوط کرده باشد.

     

    ترجمه گریسان در سال ۲۰۰۷ میلادی از سوی پرفسور "ویلفرد جی لمبرت" در دانشگاه "بیرمنگام" انگلیس بازخوانی شد و مورد بررسی قرار گرفت. در‌‌ همان زمان لمبرت رسما اعلام کرد که شاگرد او گریسان در ترجمه و تفسیر نبرد اوپیس مرتکب چندین اشتباه معنایی و زبان‌شناسی فاحش شده است. با این حال کوهرت ترجمه گریسان را نمونه‌ای برای اثبات سخنان خود قرار داده و هرگونه سابقه درخشان در تاریخ کوروش کبیر را نادیده می‌گیرد. با تمام این اوصاف شاید بهتر است گفته شود که لمبرت با ترجمه صحیح خود از نبردی که کوروش در آن شهر بابل را فتح کرد، جایی برای اثبات ادعای این مورخان برجای باقی نخواهد گذاشت.۶

     

     

    پی‌نوشت‌ها:

     

    1- Sciolino, E. (2000). Persian Mirror. Touchstone.

    2- http://www.spiegel.de/international/world/0,1518,566027,00.html

    3- http://www.telegraph.co.uk/news/worldnews/europe/germany/23044.24/Cyrus-cylinder's-ancient-bill-of-rights-'is-just-propaganda'.html

    4- Root, M.C. (1979). The king and kingship in Achaemenid Art: Essays on the Creation of an Iconography of Empire. EJ Brill.

    5-  Kuhrt, A. (1983). The Cyrus Cylinder and Achaemenid Imperial Policy. Journal for the Study of the Old Testament, 25, 83-97./ Van der Spek, R.J. (1982). Did Cyrus the Great introduce a new policy towards subdued nations? Persica, 10, 278-283.

    6- Lambert, W.G. (2007). Cyrus’defeat of Nabonidus. Nouvelles Assyriologiques et Utilitaires, 1, (March/mars), p. 13-14.

     

     





    نظرات() 

    تَمیشَه، یکی از شهرهای قدیمی در شرق طبرستان

    نوشته شده توسط : قارانقوش
    پنجشنبه 5 اردیبهشت 1398-09:44 ب.ظ

    تَمیشَه، نام یکی شهرهای قدیمی در شرق تبرستان بوده‌است. این شهر که در مرزهای شرقی تبرستان و سرحد گرگان بوده، با ساری شانزده فرسخ فاصله داشت.

    نام این شهر در منابع سده‌های اولیهٔ اسلامی به شکل‌های طَمیس، طَمیسه، طمیش، طَمیشه، طمیسه و تمیشه آمده. و گاهی به شکل تمیشه هم در منابع قدیمی فارسی مورد استفاده قرار گرفته.
    در شاهنامه گفته شده که شهر تمیشه دومین پایتخت فریدون، پس از آمل، بوده‌است. در دورهٔ ساسانیان، انوشیروان در مشرق تمیشه دیوار آجری مار سرخ را ساخت تا از حملهٔ قبایل ترک به تبرستان جلوگیری کند.
    مسلمانان تمیشه را در سال ۳۰ هجری که مقارن با خلافت عثمان بود، فتح کردند.
    بقایا و آثار بر جای مانده این شهر و دیوار آن در غرب روستای کلاته خرابشهر شهرستان کردکوی بصورت تپه‌ها و برجستگی‌های بلند و پست قرار دارد. این شهر به سبب دارا بودن دیوار دفاعی و خندق آن یکی از مراکز و پایگاههای نظامی در مقابل هجوم دشمنان بوده است. تمیشه تا قبل از حمله مغولان در گرگان و طبرستان شهری بزرگ و آباد بوده است. شواهد تاریخی نشان می‌دهد که قدمت این شهر به دوران ساسانی می‌رسد. به استناد گزارش محققین و باستان شناسان، این شهر پایتخت یک سلسله محلی متعلق به اوایل اسلام تا دوره سلجوقی بوده است.
    در واقع بخشی از عناصر حفاظتی شهر در زمان سلطنت خسرو انوشیروان از شاهان ساسانی احداث گردیده است.
    روستای سرکلاته از توابع بخش مرکزی شهرستان کردکوی، با مختصات جغرافیایی 54 درجه و 4 دقیقه طول شرقی و 36 درجه و 44 دقیقه عرض شمالی، در 12 کیلومتری جنوب غربی شهر کردکوی و 39 کیلومتری شهر گرگان قرار دارد.
    این روستا از شمال به جاده ساری ـ گرگان از شرق به روستای سالیکنده، از جنوب به اراضی جنگلی و از جنوب غرب به روستای کارکنده محدود می‏شود.
    روستای سرکلاته از سطح دریا 300 متر ارتفاع دارد و تحت تأثیر اقلیم کوهپایه‏ای و خزری آب و هوای آن معتدل است و فاصله اندکی با دریای خزر دارد.
     منطقه روستای سرکلاته، در دوره‏های مختلف تاریخی مورد توجه حاکمان وقت بوده است. بقایای شهر قدیمی تمیشه در غرب روستا، گویای این توجه است. بنا به اسناد موجود، این شهر از اوایل دوره اسلامی تا دوره سلجوقی، مرکز حکومت سلسله‏های محلی و منطقه‏ای بوده است. کارشناسان، قدمت آثار به دست آمده از شهر قدیمی تمیشه را به دوره انوشیروان ساسانی نسبت داده‏اند. نام قدیم این روستا تمیشه بوده است و نام فعلی آن از خرابه‏های شهر تمیشه تأثیر پذیرفته و به نام سرکلاته خرابشهر معروف شده است.
    مردم روستای سرکلاته به زبان محلی مازندرانی سخن می‏گویند، مسلمان و پیرو مذهب شیعه جعفری هستند.
    الگوی معیشت و سکونت
    براساس سرشماری سال 1375، روستای سرکلاته 3206 نفر جمعیت داشته است که در سال 1385 به 3060 نفر کاهش یافته است.
    درآمد اکثر مردم روستا از فعالیت‏های زراعی، باغداری و دامداری تأمین می‏شود. تعدادی از مردم نیز، در بخش خدمات و صنایع دستی اشتغال دارند. محصولات عمده زراعی روستا شامل گندم، جو، برنج، پنبه، سویا و کلزا می‏باشد. باغداری نیز در روستا رواج دارد و میوه‏هایی مانند هلو، پرتغال و نارنگی از محصولات باغی آن است. مهم‏ترین فرآورد‏ه‏های لبنی آن مشتمل بر شیر، پنیر، خامه، کره و روغن حیوانی است.
    زنان روستا در کنار دیگر فعالیت‏ها، با تولید صنایع دستی مانند بافت انواع قالی، گلیم و نمد در بهبود وضع اقتصادی خانواده نقش مهمی ایفا می‏کنند.
    روستای کوهپایه‏ای سرکلاته، با بافت مسکونی متمرکز، در شیبی ملایم استقرار یافته است. خانه‏های روستاییان از نوع فعالیت و معیشت آنان تأثیر پذیرفته است و به تبع آن، معماری خانه‏ها و کاربری‏ فضاها شکل گرفته‏اند.
     در معماری سنتی روستا سقف خانه‏ها شیروانی سفالی است و مصالح آن‏ها از چوب و کاهگل است. این نوع معماری با شرایط اقلیمی روستا تناسب معقولی دارد و از زیبایی ویژه‏ای برخوردار است. در خانه‏های نوساز از مصالح مدرن و جدید استفاده می‏شود.
    جاذبه‏های گردشگری
     چشم‏انداز جنگل‏های زیبا و متراکم درختان پهن برگ راش و آزاد، عبور رودخانه‏های پرآب و خروشان میرانلو در غرب و دوآب در شرق روستا با حواشی سرسبز و زیبا، همراه با رنگ‏آمیزی مزارع پنبه، شالیزار، گل‏های زرد کلزا و چشمه‏های فراوان درون جنگل‏های انبوه، فضای رویایی مناسبی برای دیدار گردشگران و علاقمندان به طبیعت فراهم آورده‏اند.
     این روستا، علاوه بر طبیعت بکر و منحصر به فرد، از جاذبه‏های تاریخی و مذهبی چندی نیز برخوردار است. از آن جمله، می‏توان از بقایای شهر تاریخی تمیشه و کوره‏های آجرپزی در غرب روستا، نام برد که به صورت تپه‏های پست، توجه گردشگران را به سوی خود جلب می‏کند.
    دیوار این شهر، از دامنه کوه و جنوب روستای سر کلاته خرابشهر، شروع و تا محلی به نام «پل خشتی» در روستای «باغوکناره» در ساحل دریای خزر امتداد می‏یابد. نزدیکی روستا در دریای خزر نیز بر جاذبه‏های طبیعی آن افزوده است.
    زیارتگاه امامزاده چهار کوه در 3 کیلومتری شرق روستا و در میان فضای تفرجگاهی سرسبزی، قرار دارد.
    از دیگر جاذبه‏های تاریخی و مذهبی روستا می‏توان به آرامگاه امامزاده قاسم، شهر تاریخی تمیشه و قلعه بانوسرا و نارنج قلعه در غرب روستا اشاره نمود.
     مردم روستای سرکلاته، مراسم ملی و مذهبی را در ایام مربوطه برپا می‏دارند و در جشن‏ها و مراسم عروسی محلی، با موسیقی محلی و تک نوازی به شادی و در ایام سوگواری به عزاداری می‏پردازند.
    چوب‏سواری و کشتی با شال از بازی‏های محلی روستاست. پوشاک غالب مردم روستا همانند دیگر نقاط روستایی استان و بیشتر به پوشاک معمولی شهری نزدیک است. زنان مسن و گهگاه جوانان روستا، در مراسم و جشن‏های خاص از لباس محلی استفاده می‏کنند.
    لباس محلی زنان روستا، بسیار زیباست و از دامن‏های پرچین و کوتاه با پیراهنی بر روی آن، کلاه زیر روسری که با انواع پولک‏ها و سکه‏ها تزیین شده و نیز از روسری‏های بلند شال مانند تشکیل شده است.
     غذاهای محلی آبگوشت، کباب، و انواع خورشت‏ها در روستا تهیه می‏شود. انواع مواد لبنی مانند شیر، ماست، کره و روغن حیوانی به وفور در روستا یافت می‏شود و طبخ برنج با انواع ماهی در روستا رواج دارد.
    دسترسی: این روستا از طریق شهر کردکوی قابل دسترسی است و جاده‏ای مناسب و آسفالت دارد.
    منبع :http://tamisheh.com/index.php?do=static&id=22
    http://fa.wikipedia.org/
    http://www.ichto.ir/Default.aspx?tabid=239 






    نظرات() 

    حماسه مقاومت سه سرباز ایرانی در برابر ارتش سرخ

    نوشته شده توسط : قارانقوش
    پنجشنبه 5 اردیبهشت 1398-01:43 ق.ظ


    جنگ جهانی دوم در ایران
    به گزارش پارسینه، نقش و سهم ایران در تاریخ جنگ جهانی دوم همواره مورد غفلت بوده و آنچنانچه که شایسته است اثرات تاریخی و سیاسی این جنگ بر ایران مورد توجه قرار نگرفته است، امروز در ایران اماکن و یادگاری های قابل توجهی از جنگ جهانی دوم وجود دارد که به نظر می رسد این ظرفیت را دارد که در قالب جذابیت های گردشگری و تاریخی مورد توجه قرار گیرد، بخش تاریخی پارسینه در نظر دارد در سلسله مطالبی به این موضوع بپردازد.

    در اولین مطلب از این سلسله مطالب به نخستین روزهای حمله قوای متنفقین به ایران می پردازیم،در روز ۳ شهریور ۱۳۲۰ نیروهای شوروی از شمال و شرق و نیروهای بریتانیایی از جنوب و غرب، از زمین و هوا به ایران حمله کردند و شهرهای سر راه را اشغال کردند و به سمت تهران آمدند.

    ارتش ایران به دلیل خصلت خودکامه حکومت پهلوی اول،عدم وجود ریشه و ساختار اجتماعی و استراتژی غلط نظامی و غافلگیر شدن به سرعت و با کمترین مقاومت متلاشی شد.روز چهارم شهریور بمباران شهرهای بی‌دفاع و سربازخانه‌ها توسط قوای شوروی و انگلیس ادامه پیدا کرد؛ شهرهای قزوین، رشت و تبریز مورد حمله هوایی قرار گرفت. بر اثر حمله و بمباران شدید، لشکرهای تبریز، رضاییه، رشت، مشهد، اردبیل و گرگان، به طور کامل از هم پاشیدند. 

    یکی از معدود مقاومت های نیروهای مسلح ایران در برابر ارتش سرخ شوروی در مرز نخجوان روی داد.


    این پل تاریخی که 110 متر طول دارد و 5/5 متر عرض دارد در فاصله سالهای 1913-1914 ساخته شده است، در سوم شهریور 1320 سه تن از مرزبانان دلیر ایرانی در همین نقطه صفر مرزی با ارتش سرتاپا مسلح شوروی جنگیدند و به شهادت رسیدند.

    "سید محمد راثی هاشمی،عبدالله شهریاری و ستوان ملک محمدی" برخلاف سایر همقطاران خود که تسلیم و فرار در برابر نیروهای بیگانه را بر مقاومت ترجیح داده بودند، تا آخرین فشنگ مقاومت کردند ، این رشادت عجیب حتی برای نیروهای شوروی جالب بود به طوری که سربازان شوروی بعد از فتح پل، با احترامات نظامی، اجساد این سه سرباز ایرانی را در کنار پل به خاک سپردند.

    ولی متاسفانه کمتر کسی از مسئولان و مردم و اهالی رسانه از وجود قبور این سربازان شجاع وطن و حماسه آنان مطلع است.
    مطالب مرتبط




    نظرات() 

    چگونه «گروه سیاسی» پهلوی‌ از هم پا شید؟

    نوشته شده توسط : قارانقوش
    پنجشنبه 5 اردیبهشت 1398-12:25 ق.ظ

    خبرگزاری تسنیم: رضا پهلوی، همچون پدرش دربار خود را داشت؛ درباری کوچک مرکب از یاران نزدیک و هم‌پیمان‌های مجالس خصوصی او. افرادی که زندگی خصوصی خود را در کنار آنان می‌گذرانید.



    مبارزات سلطنت طلبان

    و اما خارج از حلقه کوچک اطرافیان رضا، در نقاط مختلف جهان فعالیت‌هایی زیرعنوان سلطنت‌طلبی و نجات ایران انجام می‌شد، که اکثر اوقات رضا حتی در جریان آن فعالیت‌ها نبود. اما به‌هرحال هرجا سخن از براندازی جمهوری‌اسلامی و بازگشت‌سلطنت بود مشروعیت آن به وی باز می‌گشت. بودجه این فعالیت‌ها نیز عموماً از جانب سازمان «سیا»، اشرف، و یا کشورهای عربی تأمین می‌گردید، که از میان کشورهای عربی در حقیقت عراق و تا حدودی سعودی‌ها تأمین کنندگان اصلی این بودجه‌ها بودند.

    در میان این فعالیت‌ها دو مجموعه شاخص بودند و در حقیقت محورهای حرکت را در دست داشتند، که بینش و عملکرد آنها به مقدار زیادی از یکدیگر متمایز بود. یکی از آن دو، محور تیمسار اویسی بود و دیگری محور دکتر امینی. اولی بنابر خصلت خود بیشتر به‌دنبال فعالیت‌های نظامی بود، و بیشترین کمک‌ها را از خاندان‌پهلوی می‌گرفت، و همان‌گونه که پیشتر گفته شد اشرف روی آن حساب می‌کرد و می‌خواست از عرب‌ها برای او پول بگیرد. یک‌بار هم در سال 1980 رائد که قبلاً سفیر ایران در عربستان‌سعودی بود با خواهش من برای گرفتن کمک با سعودی‌ها تماس گرفت، و معاون سازمان‌امنیت سعودی‌ها نیز برای بررسی شرایط در پاریس با اویسی ملاقات کرد. اما این دیدار او را نسبت به کارایی و لیاقت اویسی مشکوک کرد و کمکی فرستاده نشد. از جمله دلایلی‌که معاون سازمان امنیت سعودی را نسبت به کار اویسی ناامید کرد. درخواست مالی اویسی بود. اویسی که در نظر داشته بود تقاضای سیصد میلیون دلار کمک کند اشتباهی از رقم سه میلیون دلار سخن گفته بود، که خود رقم به فرستاده سعودی نشان داده بود که عملیات گسترده نظامی که وی از آن صحبت می‌کند بی‌اساس است.

    به‌هرحال، همان‌گونه که مطلع هستید وی با تیمسار آریانا، که «ارتش آزادیبخش ایران» را داشت و افراد این ارتش ناوچه ایران را طی عملیاتی از اسپانیا ربوده بودند، و ظاهراً زمانی هم تا مرز اجرای ورود ارتش «آزادیبخش» به ایران از مرز ترکیه پیش رفته بودند، به توافق موقت رسید. اما آن‌گونه که شایع است شب پس از توافق همسر تیمسار آریانا نظر وی را عوض کرد و صبح فردا توافق برهم خورد.

    به‌هرحال با حمایت گسترده‌ای که عراق از مخالفین جمهوری‌اسلامی می‌کرد، و امثال اویسی و کار نظامی‌شان هم با روحیه صدام‌حسین هماهنگی داشت. اویسی از اوایل بهار 1359 کاملاً به آغوش عراق رفت و رادیویی هم به سرپرستی تورج فرازمند در آنجا دایر کرد. هرچند این رابطه چند ماه پس از حمله عراق به ایران برهم خورد، زیرا عراق از اویسی می‌خواست که به بخشی از خاک ایران که گرفته بود برود و دولت مستقل اعلام کند، اما اویسی با تمام حمایتش از عراق جرأت این کار را نداشت، و صدام که او را ترسو و بی‌عمل دید از او روی گردانید.

    از فعالین دیگر در امور نظامی از سپهبد سعید رضوانی می‌توان نام برد. وی دوست تیمسار اویسی بود و از طریق او به مراکش می‌آمد و ظاهراً معاون تیمسار آریانا در تشکیل «ارتش آزادیبخش ایران» بود. اما نقش اصلی او ارتباط با اسرائیل بود. در همین رابطه نیز در این ایام مرتباً به مراکش می‌آمد و قرار بود که مقداری پول توسط خانواده پهلوی در اختیار او گذاشته شود، و آنان این پول را از ثروت خود به او بدهند یا از طریق دولت‌های حامی خودشان تهیه کنند، و سپهبد رضوانی با این پول از اسرائیلی‌ها اسلحه، مشاور و طرح بخرد، که من در جزئیات کار قرار نداشتم.

    اما جالب آن بود که اسرائیلی‌ها تنها کشور دوستی بودند که به‌جای کمک به خاندان پهلوی از آنها پول هم می‌خواستند و حتی در این شرایط و به‌هنگام دربه‌دری خانواده پهلوی باز هم یک‌قران مفتی به کسی نمی‌دادند. از سوی دیگر خاندان پهلوی و رضا هم اهل این مخارج نبودند و حاضر نبودند ثروت خود را در راه کسب‌قدرت صرف کنند. لذا پس از مدتی رضوانی ناامید شده و فعالیت‌هایش را بی‌ثمر یافت و ظاهراً متوجه شد که به رضا و فعالیتش در این زمینه امیدی نیست.

    محور دیگر فعالیت که سلطنت‌طلبان با آن در رابطه بودند جبهه‌نجات به رهبری دکتر امینی بود که بودجه مشخص و مستقلی از سازمان «سیا» داشت. جبهه‌نجات که در اول می‌خواست دربرگیرنده کلیه نیروها باشد کم‌کم با عدم‌استقبال نیروهای دیگر و فعالیت شهریار آهی، که بعد به آن خواهم پرداخت، بیشتر و بیشتر به‌سوی سلطنت‌طلبان روی آورد. به‌هرحال برعکس تیمسار اویسی که به طرح‌های نظامی می‌اندیشید، کار سیاسی بخش اصلی فعالیت جبهه‌نجات را تشکیل می‌داد. روزنامه ایران و جهان را به سرپرستی شاهین فاطمی منتشر می‌کردند. و رادیو جبهه‌نجات را که شرحش آمد در اختیار داشتند و چون فعالیت آنان با نوع فعالیت‌های دکتر شاهپور بختیار، که مدعی مشروطه سلطنتی بود هم‌خوانی داشت لذا بختیار هم بیشترین مراوده و درگیری را با این مجموعه تا جمع اویسی داشت.

    دربار کوچک رضا

    از آن‌سوی، رضا پهلوی، همچون پدرش دربار خود را داشت. درباری کوچک مرکب از یاران نزدیک و هم‌پیمان‌های مجالس خصوصی او. افرادی که زندگی خصوصی خود را در کنار آنان می‌گذرانید. این حلقه کوچک عبارت بودند از: رئیس‌دفتر او که چندین‌بار عوض شد. سرهنگ احمد اویسی که از کودکی او را بزرگ کرده بود و سرپرستی انتظامات و امنیت را برعهده داشت. وی علاوه بر سمت رسمی، دوست شخصی و یار بزم و پایه مجالس شبانه او هم بود و به‌طور کلی در شخص رضا نفوذ بسیار داشت و شاید بتوان گفت که از بانفوذترین افراد این حلقه کوچک و مؤثرترین فرد در تصمیم‌گیری رضا و عملکردهای سیاسی و اجتماعی و شخصی او بود.

    شهریار آهی که به‌عنوان مشاور در همین ایام به این جمع پیوست و با همان خصوصیات اویسی به‌زودی رقیب اصلی او شد. شاهپوریان که مسئولیت امور اداری دفتر را برعهده داشت. منشی مخصوص، که سال‌ها خانم شکیب بود. و بالاخره مسعود معاون که کارهای شخصی رضا و اداره امور داخلی خانه را سرپرستی می‌کرد. وی که دوست دیرین و هم‌کلاسی رضا بود در مسائل سیاسی و گرداندن امور دخالتی نمی‌کرد جز آن‌که در حد یک دوست نزدیک و یار مجالس خصوصی به مناسبت، نسبت به امور اظهارنظر می‌کرد.

    و بالاخره خود من که امور مالی را برعهده داشتم و چند سال اول در امور سیاسی نیز فعال بودم. شرایط خارج از کشور نفوذ یاران خصوصی رضا را بسیار گسترده کرده بود. زیرا از سویی نیروهای فعال مدعی‌سلطنت، مستقل از او به حیات خود ادامه می‌دادند و رابطه او با آن گروه‌ها برپایه مشروعیت وراثت او برای سلطنت استوار بود تا وابستگی مادی و عینی و از سوی دیگر خود او بیشتر به فکر گذران زندگی شخصی‌اش بود تا فعالیت‌های سیاسی.

    به این ترتیب حمایت رضا از این یا آن گروه بیش از آن‌که به کارآیی گروه‌‌ها بستگی داشته باشد به‌نظر یاران مجالس خصوصی رضا بستگی داشت و همین واقعیت سبب می‌شد که برخلاف زمان شاه این‌گونه افراد در تعیین سیاست نقش مؤثری داشته باشند.

    دعوای قدرت و تفاوت بینش تیمسار اویسی و دکتر امینی در حلقه کوچک اطرافیان رضا هم راه یافت و به‌تدریج شدت گرفت. احمد اویسی سعی می‌کرد جای پای برادرش تیمسار اویسی را نزد رضا محکم کند و مرتب می‌خواست که برای او پول بیشتری حواله کنم. اما من که به دلایلی که قبلاً گفتم از تیمسار خوشم نمی‌آمد و کارهای او را بی‌حاصل می‌دانستم، تا حد امکان مانع ارسال پول می‌شدم. لذا اویسی بر آن شد که شهریار آهی، خواهرزاده دکتر رام را که نزد تیمسار کار می‌کرد و امور مالی او را به دست داشت به دفتر رضا بیاورد. با این امید که وی بانفوذ کلام و استعدادی که در توطئه‌ کردن و نقشه کشیدن دارد بتواند هر چه بیشتر نظر رضا را به تیمسار جلب کند.

    پیش از ادامه مطلب، از آن‌روی که آهی نقش مهمی در کل جریان خواهد داشت، بهتر است مختصری او را معرفی کنم. وی خواهرزاده دکتر هوشنگ رام مدیرعامل سابق بانک عمران است که سال‌ها در آمریکا درس خوانده است و با آن‌که ظاهراً یک لیسانس بیشتر ندارد مرتب می‌گوید: «ما که دکترا از ام.آی. تی یا هاروارد داریم...». یک سال پیش از انقلاب به ایران برگشت و بلافاصله به سمت معاون بانک عمران، که دایی‌اش مدیرعامل آن بود، منصوب گردید. وی فردی بسیار زیرک و خوش‌برخورد و خوش‌گفتار است و به‌خوبی می‌داند چگونه خود را نزد صاحبان قدرت جای کند.

    علاوه بر اینها به‌دلایل دیگری هم اعتماد رضا را بسیار جلب کرده و بر او نفوذ وسیعی دارد. از آن جمله مباحث سیاسی را به زبان ساده و عامه‌پسند مطرح می‌کند، ضمن آن‌که این مطلب کم‌عمق را چنان در قالب کلمات دهن‌پرکن و فریبنده می‌ریزد که شنونده را در لحظات اولیه مسحور می‌کند. و از آنجا که رضا از سویی حوصله مطالعه کتاب و حتی جزوات سیاسی و یا شنیدن مسایل پیچیده سیاسی و اجتماعی را ندارد و از سوی دیگر حافظه‌ای قوی دارد که می‌تواند مطالب دیگران را گرفته و طوطی‌وار بازگو کند، چنین شخصی بهترین راهنمای سیاسی او می‌تواند باشد. لذا بارها من و دیگر نزدیکان شاهد بودیم که جملات و مطالب آهی را مثل شعری که حفظ کرده باشد در سخنرانی‌ها و مصاحبه‌هایش بازگو می‌کرد. مزیت دیگر آهی آشنایی وی با زبان و روحیات جوانانی چون رضا، که بیشتر در غرب یا با فرهنگ غربی رشد کرده‌اند، است و می‌داند چه بگوید که آنها بپسندند. شاید ذکر یکی دو خاطره مطلب را روشن‌تر کند:

    مدت‌ها رضا با دختر یول براینر، هنرپیشه معروف، نرد عشق می‌باخت. این دختر را اردشیر زاهدی با رضا آشنا کرده بود، از همان محبت‌هایی که ظاهراً در حق شاه نیز می‌کرد. اما این دختر زیبا با آن‌که در خلوت توجه خاصی به رضا نمی‌کرد تا جمع وسیعی را می‌دید، به‌ویژه اگر دوربین و خبرنگار هم بود، فوری چنان خود را به رضا می‌چسبانید که گویی یک جانند در دو قالب. از جمله به‌خاطر دارم در ایامی که در مراکش بودم، در یک سفری که از آگادیر به کازابلانکا می‌رفتیم، موقع پیاده شدن از هواپیما جلوی در خروجی لب بر لب رضا گذاشت و مثل هنرپیشه‌ها در فیلم‌های سینمایی او را در آغوش گرفت. مسافرین که راه خروجشان سد شده بود، از این‌که این دو همدیگر را رها نمی‌کردند حوصله‌شان سر رفته بود و بی‌صبرانه پا به پا می‌کردند.

    از این بی‌توجهی آنان سخت ناراحت شدم. به‌خصوص این عمل در یک کشور اسلامی مثل مراکش، با تعصب مذهبی مردم، بسی بیشتر ناپسند بود. به‌علاوه ایشان مدعی سلطنت کشوری بود که دنیا به آن و مدعیانش چشم دوخته بودند و مردم وخبرنگاران هر حرکت کوچک شاهزاده را زیرنظر داشتند. بالاخره وقتی دیدم آنها ول‌کن نیستند ناچار به ملایمت آنان را به گوشه‌ای هُل دادم و از سر راه مردم به کناری راندم. به رستوران که رفتیم به رضا و عملش اعتراض کردم. اما رضا برای گریز از حملات منطقی من رو به آهی کرد و نظر او را در این مورد خواست. آهی نیز با ژستی آزادیخواهانه گفت: چه ایرادی دارد، هرکس صاحب‌اختیار خودش است، و کسی حق ندارد مانع لذت و عشق دیگری بشود. گفتنی است که رضا سخت دلباخته این دختر بود و به یاد او مرتب اشک می‌ریخت و می‌خواست با او ازدواج کند که بالاخره هم احمد اویسی موفق شد رأی او را بزند و او را قانع کند که چون طبق قانون فرزند آنان نمی‌تواند ولیعهد ایران بشود بهتر است از ازدواج با یک دختر خارجی منصرف شود و برای همسری خود یک دختر ایرانی را برگزیند.

    نمونه دیگر جریان دلدادگی آهی و فرحناز بود. از همان اوایلی که آهی به مراکش آمد بر آن شد که دل فرحناز را به‌دست آورد، و شاید هم می‌خواست با او ازدواج کند. اما به‌دست آوردن فرحناز، که دختری بود که در عین حالی که در آرایش کردن افراطی و در لباس پوشیدن بی‌پروا بود در روابط سخت‌گیر و طالب عشق و دلدادگی بود نیاز به برنامه‌ریزی دقیق داشت؛ به‌خصوص که فرحناز دوست پسری هم به‌نام نادر معتمدی، که از کودکی با او و رضا بزرگ شده بود، داشت.

    بدین‌ترتیب، برای به‌دست آوردن دل فرحناز پیش از هر چیز می‌بایست خانه دل او را از یاد عشق معتمدی خالی می‌کرد. لذا آهی با معتمدی طرح دوستی ریخت و آنچنان به او نزدیک شد که به عنوان دو رفیق که باهم از عیاشی‌هایشان می‌‌گویند، معتمدی بی‌خبر از همه جا برای او ازدختران و زنان دیگری هم که در زندگیش بودند تعریف می‌کرد. و از آنجا که در تابستان آن سال همه آن‌ها به همراه رضا چند ماهی نزد اردشیر زاهدی رفتند، وقت فراوانی برای تعریف داستان‌های این چنینی داشتند.

    با دانستن این اطلاعات، آهی آن‌قدر در گوش فرحناز قصه از بی‌وفایی و بی‌اعتمادی معتمدی گفت تا شعله‌ای که در دل او گرمی ‌داشت به سردی گرائید. مرحله بعد تسخیر این قلعه خالی بود. و برای آن‌که رضا را بیشتر با خود کند و او را هم سرگرم بدارد دوست دختر خود را، که برادرزاده دکتر شاهقلی وزیر سابق بهداری بود، به او معرفی کرد، و چنین وانمود کرد که با او هیچ ارتباطی ندارد. رضا نیز جوان بود و چشمش به‌دنبال هر زیبارویی بود، به‌خصوص‌که برای جلب‌توجه بیشتر رضا دختر سن خود را هم پنج‌سال کمتر از سن واقعی‌اش گفته بود. صمیمیت بیشتر با رضا، که دستاورد این خوش‌خدمتی بود، امکان تماس بیشتر و نزدیک‌تر آهی را با فرحناز به‌دنبال داشت، و همین فرصت طلایی به او امکان می‌داد که کم کم گل محبت خود را در باغ ویران شده دل فرحناز به بار بنشاند.

    تمام کارها بر طبق نقشه جلو می‌رفت تا آن‌که محافظین رضا متوجه فریب آهی شدند، و به رضا هشدار دادند که بر عکس ادعای آهی بین وی و آن دختر رابطه‌ای عمیق برقرار است، و چون رضا به آسانی نمی‌پذیرفت، او را پنهانی به تماشای اتاقی بردند که آن دو در آن سرگرم بودند. رضا که از این فریب مطلع شد، بر آن شد که برای انتقام رابطه آهی با فرحناز را برهم بزند. لذا شبی، که روزش آهی مرا به خواستگاری فرحناز نزد رضا فرستاده بود، من و رضا و آهی و فرحناز در مراکش با هم نشسته بودیم. رضا دستور داد مشروب بیاورند، و بعد هم آنقدر مشروب آوردند تا آهی، و به‌ظاهر هم رضا مست شدند. آن‌وقت رضا صحبت را به زن و عشق کشانید و گفت که هرگز بی‌حساب و کتاب عاشق زنی نمی‌شود و اصلاً عشق به زن برای او مفهومی ندارد و غیره... من که از بازی او بی‌خبر بودم خواستم حرفی بزنم و آنچه را می‌دانستم با حقیقت وجود رضا تفاوت دارد به او تذکر دهم که از زیر میز به پایم زد که یعنی ساکت باشم.

    آهی که مست بود بر طبق خصلت همیشگی‌اش که باری خوشایند اربابش دنباله سخن او را می‌گیرد گفت: بله عشق یعنی چه، این مزخرفات چیست، من هم هرگز از صمیم قلب به زنی دل نمی‌بندم و عشق‌هایم از روی حسابگری و برای رسیدن به مقصودی است. فرحناز که از آسمان خیال پائین آورده شده بود ناراحت و بی‌خبر آهسته مجلس را ترک گفت. و بدین‌ترتیب باده سدی را شکست که سیلابش کاخ رویایی را که فرحناز برای خود ساخته بود ویران کرد. و مدتی طول کشید تا جوانی یهودی به‌نام آرام معزی‌نیا، که از قبل با او آشنا بود، بار دیگر بر دل او مهر عشق زد، و سه سالی با او بود، تا آن‌که در حدود سال 1978 آن آتش نیز خاکستر شد.

    از ویژگی‌های دیگر آهی تحمل هر ناسزایی به‌هنگام مصلحت است، و به ‌آسانی می‌تواند در برابر تحقیر دیگران، حتی افرادی که بسیار از او پائین‌تر هستند چه رسد به افراد بالادست خود، آرام و خونسرد بایستد و با خنده‌ای توهین را نادیده بگیرد. از جمله در سفری که در سال 1983 با هواپیمای خصوصی یک آمریکایی به‌نام می‌سن (Mason) به‌همراه رضا و کاظمیان و چند نفر دیگر از فلوریدا به جکس‌ویل می‌رفتیم. در طول پرواز شهبازی یکی از درجه‌داران که محافظ ویژه رضا پهلوی بود ناراحت به‌طرف آهی آمد و گفت: ای مادر...! پدرت را درمی‌آورم. من و کاظمیان از این گستاخی شهبازی تعجب کردیم و فکر می‌کردیم آهی عکس‌العمل شدیدی نشان خواهد داد. اما او با خونسردی شروع کرد به خندیدن،‌ و چنان مسئله را به شوخی گذرانید که گویی هیچ سخن درشتی نشنیده است. به همین دلیل او به آسانی هر تحقیر و کلام سختی را از رضا پذیرا می‌شود و هرگز در برابر او نمی‌ایستد.

    به‌هر حال، با چنین استعدادی آهی به‌زودی توانست دوستی و اعتماد رضا را به خود جلب کند. ولی همین‌که جای پایش محکم شد، برعکس نظر احمد اویسی جانب دکتر امینی را گرفت و برای او و فعالیت‌هایش نزد رضا تبلیغ کرد و از تیمسار اویسی بدگویی نمود.

    در رقابت بین احمد اویسی و آهی بر سر جلب‌نظر رضا به‌جانب تیمسار اویسی یا دکتر امینی، اتفاقی در تابستان 1982 کفه را به‌سود آهی سنگین‌تر کرد و آن مریضی احمد اویسی بود. وی که سرطان دهان گرفته بود ناگزیر برای معالجه به آمریکا رفت و همین غیبت میدان را برای آهی خالی کرد تا در دوماهی که در سوییس بودند مرتب از دکتر امینی برای رضا بگوید. به‌ویژه که رضا در عمل با اویسی تماس هم نمی‌‌گرفت، به‌حدی که من گاه عصبانی می‌شدم و از خانه زاهدی تلفن بیمارستان اویسی را می‌گرفتم و رضا را مجبور می‌کردم با او حرف بزند.

    خوشحال بودم که او در کشاکش مبارزه با چنان مرضی نمی‌داند که رضا چند روز پس از مریضی او از من خواسته بود که حقوق وی را قطع کنم و تنها با پافشاری من بود که چنین نشد. بالاخره با تلاش بسیار رضا را قانع کرده بودم که این واقعاً دور از مروت و اخلاق است که پس از عمری خدمت، حال‌که او مریض شده به‌دلیل آن‌که نمی‌تواند کار بکند، حقوقش را قطع کند. البته این بی‌عاطفگی یکی از خصوصیات رضا است و من شاهد موارد بسیار دیگری هم پس از این ایام بوده‌ام که اجازه بدهید به گفتن چند نمونه از آن اکتفا کنم.

    کارمل لو، آرایشگر ایتالیایی خانواده که سال‌ها در خدمت این خانواده کار کرده بود، چند سال قبل روزی از کمر درد نالید و اظهار داشت که قادر نیست کار کند. اولین عکس‌العمل رضا آن بود که از من خواست حقوق او را قطع کنم. گفت به او بگویم که چون کمرش درد می‌کند و قادر به انجام کار نیست اخراج است. من هرچه تلاش می‌کردم به او بفهمانم که آدم چنین حرفی را به مستخدم دیرینه خانواده‌اش که سال‌ها خدمت آنها را کرده است نمی‌زند فایده‌ای نمی‌بخشید. بالاخره در اثر پافشاری بسیار من حاضر شد او را موقتاً نگهداری کند، هرچند بالاخره پس از مدتی او را اخراج کرد.

    از نمونه‌های بسیار تأسف‌انگیز دیگر ماجرای شهبازی و نوروزی، دو تن از خدمه شخصی اوست، که در صفحات بعد به تفصیل به آن خواهم پرداخت. آنان از کودکی با او بودند و با شاه نیز کشور را ترک کردند و در خارج از کشور نیز لحظه‌ای از او جدا نشدند. در سال 1989 رضا تصمیم به اخراج آنها گرفت، درحالی‌که از هیچ‌گونه تأمین مالی برخوردار نبودند. آنها به‌علت ناآشنایی با کشورهای بیگانه چنان وضعیت مالی بدی پیدا کردند که به رضا گفتند اگر ما را اخراج کنی قادر به پرداخت اقساط خانه خویش نخواهیم بود و بانک خانه ما را ضبط می‌کند و بی‌خانمان می‌شویم. ولی رضا خیلی خونسرد پاسخ داد: این همه بی‌خانمان در این شهر است شما دو نفر هم روی آنها.

    هلاکو رامبد و سرنوشت گروه

    در کنار رقابتی که در دربار کوچک رضا بر سر تمایل به امینی یا اویسی در جریان بود، گروه سیاسی که خود او تشکیل داده بود هر روز ضعیف‌تر و کمرنگ‌تر می‌شد و بیشتر از نظر او می‌افتاد. همانگونه که گفته شد، پس از آن جلسه در سوییس در اوایل پائیز 1981، دیری نکشید که معینیان گروه را ترک گفت. با رفتن او، هلاکو رامبد رئیس دفتر شد؛ مردی که با تمام جدیتش قدرت فرماندهی و رهبری نداشت و چنان‌که بعدها خواهم گفت با زبان رضا نیز آشنا نبود. تازه او جدی‌ترین فرد گروه بود، دیگران یا فقط اهل حرف بودند و یا کاری نمی‌توانستند انجام بدهند.

    قاسمی که مسئول کارهای خلیج فارس بود ویزا نداشت و از حوزه فعالیتش نمی‌توانست بازدید کند. فضل‌‌الله صدر که تنها حرف می‌زد. یادم می‌آید که وی روزی چنان با حرارت از عشق مردم به سلطنت و نفرتشان از جمهوری اسلامی برای رضا سخن گفت که گویی نظام حاکم در ایران هیچ پایگاهی ندارد و ارتش و ملت همه منتظر و گوش به فرمان هستند تا رضا حرکت کند و آن‌ها در پشت سر او یک شبه طومار حکومت روحانیون را در هم پیچند. من که تا آن زمان باسخنان او آشنا شده بودم به وی گفتم: تو را به‌خدا این دروغ‌ها را به رضا نگو تا همین که یک گام به جلو برداشت متوجه شود که هیچ‌یک از امثال شما پشت‌سر او نیست. تیمسار عظیمی هم در همان روزهای اول غائب شده بود.

    تیمسار کاظمی هم که اهل جنگ نبود. به‌هرحال، چنان شیرازه گروه از هم پاشیده بود که حتی چند بار که رامبد از آنها دعوت کرد که برای ارائه گزارش فعالیت‌ها و روشن‌کردن حساب پول‌هایی که گرفته بودند به پاریس بیایند به لطایف‌الحیل از آمدن سرباز زدند. احمد اویسی و آهی هم هریک به‌دلایلی با رامبد مخالف بودند و هیچ فرصتی را برای تضعیف او از دست نمی‌دادند و آنچه را که او با سختی می‌بافت آن دو در خلوت دربار کوچک پنبه می‌کردند.

    مجموعه این عوامل تا اواخر سال 1982 گروه را بی‌‌اثر کرده و از نظر رضا انداخته بود. یک روز که من و امیر طاهری و رامبد نشسته بودیم و رامبد از طرحی که برای مبارزه با جمهوری‌اسلامی ریخته و مشغول تنظیم آن بود سخن می‌گفت ناگهان رضا از در وارد شد. رامبد همچنان به صحبت خود درباره برنامه سیاسی و فعالیت‌هایی که می‌توان کرد ادامه داد، اما رضا بی‌توجه به برنامه‌های رامبد گفت: من در نظر دارم تعدادی مشاور سیاسی برای خود پیدا کنم.

    من که می‌دانستم این حرف از آهی است، با تعجب به رامبد و طاهری اشاره کردم و گفتم: پس می‌فرمائید این آقایان مداد هستند! رضا گفت: نه اینها کار اجرایی می‌کنند، من می‌خواهم مشاور سیاسی هم داشته باشم. البته مدتی بود که این زمزمه را از آهی می‌شنیدم و می‌دانستم که وی رامبد را رقیبی برای خود می‌داند و می‌خواهد میدان را از وجود او خالی کند. به همین سبب چنان از این گروه صحبت می‌کرد که گویی اینان هیچ خاصیتی ندارند و تنها مجریان بدون تفکر و نقشه هستند. او این فکر را به رضا القا می‌کرد. تا آنجا که رضا هم در باطن به همین نتیجه رسیده بود!

    به‌هرحال، با پایان سال 82 تقریباً گروه مزبور از هم پاشیده شد. در اوایل سال 83 رامبد و امیر طاهری هم که تنها باقی‌ماندگان جمع بودند اخراج شدند و تنها فردی که از این جمع همچنان بر سر کار خود باقی ماند دکتر کاظمیان بود. آن‌هم بدان‌سبب که او در آمریکا بود و به‌علت دوری از همان اول حوزه عملش مستقل بود، ضمن آن‌که رضا پهلوی هم شخصاً به او علاقه داشت و همکاری او را خواستار بود.

    با برکناری رامبد و پایان ماجرای گروه سیاسی و بهبودی احمد اویسی و بازگشت او بر سر کار خویش، دربار کوچک رضا مرکز حرکت‌های سیاسی شاهزاده و منبع اصلی جناح‌بندی‌ها شد. در این میدان اویسی و آ‌هی پنجه در پنجه هم انداختند. اما به همان دلایلی که اشاره شد آهی اسب قدرت را تندتر می‌راند و رضا را به «جبهه نجات» و دکتر امینی متمایل می‌کرد. بدین‌سبب سفرهای دو مهره اصلی «جبهه نجات»، یعنی اسلام کاظمیه و شاهین فاطمی، به مراکش بیشتر و بیشتر می‌شد.

    این دو ستون «جبهه‌نجات» با تمام اختلاف شخصیت و بینش، که آنچنان وسیع بود که به هیچ‌وجه پنهان نمی‌ماند و در جلسات مرتب به یکدیگر مستقیم و غیرمستقیم می‌تاختند، در یک مسئله اشتراک‌نظر داشتند و آن کوشش و پیگیری‌شان بود که کاری کنند تا شاید بتوانند آیت‌‌الله خمینی را بر سرخشم بیاورند و درمورد رضا سخنی بگوید تا از حمله او به مدعی‌سلطنت ایران حربه تبلیغاتی بسازند و او را مدعی نیرومندی برای حکومت جمهوری‌اسلامی قلمداد کنند که آیت‌الله هیچ توجهی نمی‌کرد و تنها سخنی که درباره رضا گفت به وی نصیحت کرد که مثل یک بچه‌خوب دنبال درسش برود و فریب اطرافیانش را که می‌خواهند پول‌های او را به جیب بزنند نخورد؛ البته این اشارت تحقیرآمیز به‌کار تبلیغات نمی‌آمد.

    باری، در همین سفرها بود که با اسلام کاظمیه و شاهین فاطمی بیشتر آشنا شدم. با فاطمی نمی‌شد جوشید. او مردی ضدمذهب بود و هربار که مرا می‌دید ایمان مرا نفی می‌کرد و من از این بی‌احترامی او به مذهب و نفی خدا و پیامبر(ص) رنجیده خاطر می‌شدم و باب‌صحبت بسته می‌شد. اما با اسلام کاظمیه روابط خوبی داشتم. او به اعتقادات مذهبی احترام می‌گذاشت و مردم ایران را خوب می‌شناخت. مردی آرام و مؤدب بود که با پختگی در مورد مسایل اظهارنظر می‌کرد. با هم که بودیم از ضرورت وجود شاه مشروطه می‌گفت، و شرح می‌داد که چگونه در طول تاریخ کشورمان وقتی که شاه می‌مرد چنان شیرازه امور کشور از هم می‌پاشید که مردم از ترس اشیاء قیمتی خود را در چاه‌ها پنهان می‌کردند و به همین سبب به این ایام نا امنی می‌گفتند «شاه‌میری».

    یا تعریف می‌کرد که در ایام پیروزی انقلاب کارها چنان راحت انجام شد که گویی با چاقو آب می‌بریدند. حتی یک بار در مورد اعتقادات مجاهدین، که فکر می‌کردم وی با آنها نزدیک است سؤال کردم و پرسیدم چگونه آنها هم به مارکس دشمن‌خدا و مذهب معتقدند و هم به اسلام باور دارند. خندید و گفت: این سؤال بی‌ربطی است. گویا ظاهراً می‌خواست بگوید در سطح بالای مجاهدین کسی به خدا فکر نمی‌کند.

    * پس از سقوط / سرگذشت خاندان پهلوی در دوران آوارگی/ خاطرات احمدعلی مسعود انصاری / موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی






    نظرات() 

    سکاها کهن‌ترین نژاد جهان

    نوشته شده توسط : قارانقوش
    چهارشنبه 4 اردیبهشت 1398-12:17 ق.ظ


    نویسندهشورای جهانی هزاره
     جوزا ۷, ۱۳۹۲

    معرفی کتاب (نامه تورانیان باستان) اثر استاد ناطقی شفایی – کیو

    اشاره :

    جلد اول “نامه تورانیان باستان” نوشته مورخ توانا وبرجسته کشور، جناب ناطقی شفایی – کیو ، در سی فصل تدوین گردیده است. این کتاب به مباحث تاریخ باستانی مردمانی می پردازد که در جغرافیای وسیعی از آسیا تا اروپاگسترده بودند. نویسنده در تمامی فصول کتاب خویش، نوشته های مورخان شرقی وغربی را به عنوان پایه های اصلی این مباحث تاریخی نقل قول میکند. تقریباًهمه عناوین کتاب با این نقل قولها وذکر منابع وماخذها آغازوانجام می گیرد. ویژگی دیگر این اثر بزرگ در این است که نویسنده به شیوه بسیار روان، بدون پیچیدگی های لفظی به نوشته هایش پرداخته است که در جریان مطالعه کمتر به خواننده مجال میدهد تا کتاب را ببندد. چون پیوستگی مباحث چنان به هم تنیده است که خواننده را وسوسه میکند تا به مطالعه بخش جدید مبادرت ورزد. بدون شک در این کتاب موارد تاریخی بسیار زیادی وجوددارد که برای خواننده افغانستانی وعلاقمند به تاریخ باستان ، تازگی دارد. بخصوص آنانی که به زبانهای بین المللی آشنایی ندارند، نخستین باربه متونی بر میخورندکه در گذشته نه چیزی از آنها شنیده بود و نه خوانده بودند.

    محوری ترین بحث در این کتاب نژاد سکاها است که نویسنده با جمع آوری مدارک واسناد معتبر به یکی از کهن ترین نژاد بشر می پردازد که در زمانه های خیلی دور ،جغرافیای گسترده ووسیعی از آسیا و قسمتی از اروپای شرق ،قلمرو آنهارا تشکیل میداد. نویسنده علاوه براینکه همه شاخه های را که از نژاد اسکاها منشعب گردیده، مورد بررسی وتحقیق تاریخی قرارداده، در فصل دوازدهم با عنوان ” هزاره ها سکایی اند “ طی ۲۳ عنوان به دلایل و مستندات تاریخی از زبان مورخان ، پژوهشگران ، دانشمندان ونویسندگان کهن ومعاصر غربی وشرقی استناد می کند که ” سکاها ” اجداد هزاره ها اند که از جمله اشاراتی تاریخی از ” اوستا ” ” تورات ” و “هیرودت “مورخ قدیمی یونانی را در این موردنقل قول میکند.

    برای اینکه خوانندگان ومشتاقان تاریخ باستان، ازحضور گسترده اقوام قدیمی ساکایی در قلمرو وسیعی از کره خاکی ما آگاهی یابد وهم برای فهم تاریخی اجداد کهن هزاره ها،در نظر گرفتیم که فصل های دهم ، یازدهم ودوازدهم ” نامه تورانیان باستان ” را در وبسایت شورای جهانی هزاره ، بطور علیحده ، طی بخشهای کوتاه منتشر نماییم. تا خوانندگان که به این کتاب دسترسی ندارد، از این تحقیقات ارزشمند تاریخی آگاهی حاصل نمایند وهم بخشبندی این نوشته ها به شکل کوتاه و متداوم، سهولتی را برای مطالعه مهیا سازد. البته این نوشته ها همانگونه که در کتاب آمده است، بدون کدام تصرف ویادستکاری، بطور مسلسل در هر ۲۴ ساعت، بخش جدید آن منتشر خواهد گردید. عناوین درشتی که درذیل فصل ها آمده و برا ی نشردر وبسایت آماده است اینها اند :

    فصل دهم : ” سکاها کهن ترین نژاد جهان ” ، فصل یازدهم : ” تمدن سکاها “ ، فصل دوازدهم ” هزاره هاسکایی اند “

    در اینجا ازذکر این نکته ناگزیر هستیم که انتخاب این سه فصل به معنای آن نیست که نسبت به ۲۷ فصل دیگر کتاب، کدام امتیاز وبرتری خاصی دارد، فقط به خاطر روشن شدن نژاد کهن هزاره ها، ماتصمیم گرفتیم که این سه فصل را به شکل مقالات مسلسل نشر نماییم. ورنه ” نامه تورانیان باستان ” از آغاز تا انجام باهم تنیده ودر یک روال منظم، مکمل همدیگرند. چنانچه بعداز ختم فصل دوازدهم، نویسنده به شرح شاخه های سکاها وشخصیت های تاریخی برخاسته ازاین نژاد – از جمله شخصیت تاریخی رستم – می پردازد . یعنی تمام فصلهای از این کتاب از شروع تا انجام، جالب ، با ارزش ، پرجاذبه و هم دریک رابطه منسجم دیالکتیکی قرار گرفته است.

    اجازه انتشاراین سه فصل را طی نامه ای علیحده، ازجناب ناطقی شفایی در خواست کتبی نمودیم .دلایل وضرورت نشر آنهارا دروبسایت شورای جهانی هزاره در بخش ” تاریخ ” توضیح دادیم. ایشان مطابق به لطف همیشگی شان انتشار این سه فصل را در وبسایت شورا پذیرفتند. پسر شان احمد کمال عزیز، تمام این سه فصل را بعد از شماره بندی صفحات برای ما فرستاده اند که در اینجا از همکاری وزحمات بی شایبه استاد ناطقی شفایی و احمد کمال عزیز، ابراز سپاس، قدردانی وتشکر  می نماییم .

    شورای جهانی هزاره

    فصل دهم

    سکاها کهن‌ترین نژاد جهان

     

    استاد ناطقی شفایی – کیو 

    سکاها کهن‌ترین نژاد جهان

    بسیاری از دانشمندان ایران باستان «سکاها» را کهن‌ترین نژاد جهان دانسته‌اند.[۱] تروگوس پومپئیوس مورخ سده اول ق.م تأکید کرده است که سکاها همیشه در نظر همگان به جز مصریان که از مدت‌ها پیش با این نظر مخالف بودند، کهنترین نژاد جهان به شمار می‌رفتند. در این مورد، حق با مصریان بود، زیرا بر خلاف مطالبی که دربارۀ اصل و منشاء خود نگاشته‌اند، سکاها مدت‌ها پیش از سدۀ هشتم ق.م موجودیت ملی قابل تشخیص نداشته، بنابر این نمی‌توانستند از لحاظ قدامت نژادی با مصریان به رقابت بپردازند. با وجود این سکاها در روزگار خود نیروی سیاسی مهمی را تشکیل می‌دادند، و اگر چه در زمان ما تاریخ آنها در بعضی از کتاب‌ها مفصل‌تر مرجع تنها چند خطی را اشغال می‌کند با این حال سکاها به منزلۀ منبع افسانه‌های مطلوب ما باقی مانده‌اند، به این ترتیب «ایایا» یا «سرزمین خورشید طالع» در «اودیسه» (Odysses) همان دنیای پس از مرگ است که در سکائیه در سواحل شرقی دریای سیاه و در محلی وجود دارد که در روزگارما «کوبان» یا شبه جزیره «تامان» نامیده می‌شود.

    کاوشهای روزگار ما همچنان دلائلی در تأیید بعضی ازاین گفته‌های باستانی به دست می‌دهد و مطالعۀ دقیق متون کهن، به انضمام نتایجی که ازکاوش در «استیپ»ها حاصل شده به اندازه اداب و رسوم بدوی عصر «سکاها» را آشکار ساخته است که می‌توانیم روش زندگی آنان را تاحدی که انتظار نمی‌رود روشن سازیم و با کمی دقت، اهمیت سهم آنان را در هنر اروپای غربی

    طی سده‌های تاریک (منظور سده‌های است که از سدۀ پنجم میلادی تا حدود سدۀ دهم میلادی در اروپا ادامه داشته است.) ارزیابی کنیم. سکاها بطور اخص در واقع، قوم عمدۀ از یک گروه عظیم بیابان‌گرد بودند که طوائف‌شان را نمی‌توان با اشارات نویسندگان پیشین به آنها، از یکدیگر تمیز داد. اصل و منشاء این طوائف آسیای را نمیتوان به دقت تعیین کرد، ولی بعضی از آنها به اندازه‌ای در هنر سکائی سهیم شدند و به آن کمک کردند که همۀ این گروه در هر صورت از لحاظ هنری و فرهنگی شائسته‌اند که یک واحد ملحوظ شوند. بنابر این در این نوشته، اصطلاح سکائی بویژه در مورد طوائف سکاهائی بکار خواهد رفت که در «کوبان» بخشهای از «کریمه» و بسترهای عظیم جنوب روسیه مقیم بودند. اصطلاح «سکاهائی خویشاوند» دربارۀ طوائف بیابان گرد «آلتای» به کار خواهد رفت. استرابون در واقع منطقه دو بروجا (Doubrudja) را «سکائیه کوچک» و حال آنکه سراسر نواحی جلکۀ واقع در شمال و شمال شرقی دریای سیاه را «سکائیه شرقی» نام گذاشت.

    در شرق نفوذ چین در فرهنگ بدوی غلبه داشت. در مرکز عناصر فرهنگی ایرانی بیشتر بجشم می‌خورد و در مغرب عناصر یونانی آشکار بود. با وجود این، به رغم این گرایش‌های بیگانه فرهنگ بدوی در سراسر ناحیه غالب بود، و در آلتای به صورت خام و در میان «سکاهای سلطنتی» روسیۀ جنوبی با پخته‌گی بیشتری جلوه کرد. سکاها در زندگی عصر خود چنان عامل مهمی به شمار می‌آیند که هیرودوت لازم دانست یک کتاب کامل از تاریخ بزرگ خود را به آنان اختصاص دهد. وی برای بدست آوردن حداکثر اطلاعات به «اولبیا» (Olbia) سفر کرد و در کتاب چهارم تاریخ خود کوشیده است میان واقعیاتی که برای خود تحقیق کرده و در اظهاراتی که از سوی دیگران به او گزارش می‌شده، فرق بگذارد. با وجود این به رغم نوشته‌هایش فقدان اسناد مکتوب در میان خود سکاها با محو شدن آنها از صحنۀ سیاست، از میان رفت تا سدۀ چهارم بعد از میلاد جهان متمدن آنان را از یاد برد، حدود هزار و پنجصد سال گذشت تا هنر آنان دوباره کشف شد.»[۲]

    بازشناسی سکاها

    نخستین گام در بازشناسی آنان در سدۀ هفدهم برداشته شد و آن هنگامی بود که دسته‌های متشکل از غارت‌گران ذخائر گورها، به کاوش گستردۀ «گورهای تپه‌ای» باستانی در سیبری پرداختند، ولی “پطر کبیر” دستور داد که دسته‌های مزبور پراکنده شوندو تبه‌کاران به مجازات برسند، و اکنون این گنجینه‌ها در موزه‌ای «ارمیتاژ لنینگراد،» موجوداند و هنوز مجموعه‌ای منحصر به فرد و بسیار ارزشمند راتشکیل می‌دهند.

    گام بعدی در باستان شناسی مربوط به «سکاها» در سال‌های پس از ۱۸۶۰ م برداشته شد و آن هنگامی بود که «رادلوف» (Radlov) در سیبریه به جستجو پرداخت. در سال ۱۸۶۵ م کاوش‌هایش او را به «کاتاندا» در جنوب آلتای کشاند.که از لحاظ تپه به اندازه‌ای غنی بود که وی تصمیم گرفت بعضی از وسیع‌ترین آنها را بگشاید، او نخست به تپه‌ای منجمد برخورد هنگام کاوش دریافت که بسیار از اجساد و اشیائی که زیر طبقۀ از یخ مانده، به خوبی حفظ شده بودند. آن باستانشناس مبهوت، مردگانی را مشاهده کرد که بخشی از لباس‌های‌شان به خوبی باقی مانده و لوازم خانگی آنها دست نخورده مانده بود. به همان نسبت که کاوش‌ها در روسیه افزایش می‌یافت نمونه‌های بیشتری از هنر جانوری به دست می‌امد، و آشکار می‌شد که سراسر جولگه‌ای اوراسیائی حیاتی داشته به گذشته‌های دور باز می‌گشته است، و در دوره سکائی همۀ آنها بر اثر تماس‌های نزدیک و منظم به یکدیگر می‌پیوسته است. اما کشف از اشیائی طلائی و نقره‌ای مربوط به صنایع سکائی در بالکان و اروپای غربی دشواری‌های تازۀ پیش‌بینی نشده‌ای را به کار ردیابی و تعیین این تماس‌ها افزود. بعدها نیز شناخت عناصر سکائی در هنر «وایکینگ» و «سلت» و «مرونژین» باعث پیچیده‌گی بیشتر این بررسی شد.[۳]

    دشواری‌ها دانشمندان را مشتاق تر ساخت و باستانشناسانی از ملیت‌های مختلف به کار پرداختند. «تولستوی» و «کنداکوف» دو عتیقه‌شناس برجسته‌ای روسی شروع به فهرست برداری و تاریخ گذاری اشیاء کردند. و آنگاه «روستوتسف» در روسیۀ «مینز» و «دالتون» در انگلیس «رایناک» در فرانسه، «تالگرن» در فنلاند و بسیاری از دانشمندان دیگر به بررسی این اکتشافات پرداختند و نتایجی را که خود بدست آورده بودند با گفته‌های قدما، بویژه هرودوت مقایسه کردند، و در مورد واقعیات اساسی تاریخ سکاها به توافق رسیدند، اگر چه نتایج حاصله از تحقیقات «رادلوف» در «کاتاندا» به ندرت مورد توجه واقع شد، ولی او در مجاورت رود «اورسول» دره‌ای را یافت که عبارت از دره‌ای «پازیریک» و رودخانه «اولاکان» گورستان مهمی یافت که در ۱۹۲۹ میلادی به اتفاق معاونش «گریاسنوف» توانستند نخستین تپه‌ای از تپه‌های وسیع را بررسی کنند. بر اثر اکتشافات سرگذشت قومی آشکار شد که در کارهای تزئینی دارای استعداد شگفت‌انگیز و مهارت مسلم و همچنین به درجه‌ای عالی از فرهنگ رسیده بودند. سرانجام «رودنکو» و معاونش در غلبه بر دشواری‌های حفاری در یخ به هنر و شیوه‌ای زندگی آنان پی بردند و در حفظ و انتقال یافته‌های خود از کوه‌های آلتای به موزه‌ای «ارمیتاژ» توفیق یافتند. آثار یافت شده در «پازیریک» مانند یافته‌های گورهای «سکاهائی سلطنتی» در جنوب روسیه ذاتاً گران‌بها نبودند مانند. قسمت اعظم آثار سکائی محض از روسیۀ اروپای یا مجارستان از نقطۀ نظری هنری رضایت بخش به شمار نمی‌آمدند، ولی گذشته را بیش از اشیاء دیگر برای ما روشن می‌ساختند. در نتیجه کاوش‌های «رودنکو» زمینه را برای درک بیشتر هنر و زندگی و تاریخ اقوام جولگه‌ای «اوراسیائی» (اروپا و آسیا) هموار می‌کند، تا آنجا که به «سکاها» مربوط می‌شود آغاز تاریخ آنان را شاید بتوان حدود ۱۷۰۰ ق.م دانست.»[۴] برخی از این هم فراتر رفته نزدیک به عصر مفرغ آثاری بدست آمده‌اند که نشانگر ردپای آن‌ها در اعصار قدیم است. عبدالحمید نیر نوری می‌نویسد: «در این اواخر از حسن اتفاق چند پارچه فرش در خلال کاوش‌های باستانشناسان شوروی در تپه‌ای پازیرک واقع در دامنه کوه آلتای به دست آمده که اکنون زینت بخش موزه‌ای «ارمیتاژ» لنین گراد است. این فرش‌ها در قبور سلاطین سکائی که در پازیرک دفن شده بودند دست نخورده محفوظ باقی مانده بوده است. در متن یک قالی آن ۲۴ شکل مربع ۴×۶ و در وسط مربع‌ها گل‌های طراحی شده است. اطراف آن متن یک حاشیه از مربع‌های کوچک و سپس یک ردیف گوزن و پس از آن یک عده اسپ سوار که یک در میان هستند، دیده می‌شوند. این حاشیه را حاشیه باریک دیگری منقش به مربع‌های کوچک که به لبه‌ای قالی ختم می‌شود احاطه کرده است. بافت قالی بسیار ظریف و طبق تشخیص کاشف آن در هر «دیسی متر» مربع ۳۶۰۰ گره به کار رفته است.

    قطعه دیگری که از چهار مربع تشکیل که در هر مربع شکل دو ملکه روی به روی هم ایستاده و آتشدانی در وسط و دو نفر دیگر حوله بدست از بانوان حرم‌سرا در پشت سر آنها دیده می‌شوند.»[۵]

     

    سکاها در عصر مفرغ

    «درعصر مفرغ پسین تابوت چرخدار در ازبکستان (نزدیک تاشکند) شباهت نزدیک با نظایرش در اکراین داشت و سطل‌های مفرغین مکشوف از گورهای اکراین در حوزۀ رود کوبان نیز مصرف می‌شد، ضمن انکه از گورستان دخمه‌ای «ایگدر» واقع در ایروان هم نمونه‌های آن به دست آمده است: بدین ترتیب روابط موجود در میان این نقاط با مرکز فلزکاری «اورارتو» آشکار می‌شود. در زمان بعدتر «سکاها» را می‌یابیم که در انتهای غربی منطقۀ استیپ‌ها به سر بردند و با فراخ دستی مصنوعات یونانی را مورد استفاده قرار می‌دادند، از همان سیبریائی غربی در شهرهای پازیریک واقع در میان «بیسک» (Biisk) و کوهای آلتای، گورهای شگفت‌انگیزی بر جای مانده که ضمن کاوشگری در آنها آثاری چون آئینه‌های چینی و ارابه‌های متعلق به زمان سلسلۀ‌پادشاهی «هان» در چین و قلاب‌دوزی‌ها و قالی‌های ایران یافت شده.

    در حال که استخوان‌های مردگان درون همان گورها نشان می‌دهند که میان این قبائل خصیصۀ نژاد مغولی از انتهای شرقی علف‌زارها در خانواۀ واحد گردهم می‌زیستند وجود داشته است. درست همان‌طور که شکل جانوری طرح‌ریزی شده و در هم تابیدۀ خاص هنر سکاها از یک سو در مغولستان و از سوی دیگر در شبه جزیره‌ای «کریمه» متساویاً متداول بوده، به این معنا که زمینه‌های هنر از یک انتهای آسیا تا انتهای دیگر در طول حاشیه‌ای شمالی سرزمین‌های مسکون که محل تولد یافتن شهرها و نضج گرفتن تمدن واقع شده بود، امتداد داشته است.»[۶]

    مورخین کلاسیک و صاحب نظران دیدگاه‌ها مختلف دربارۀ مساکن آنها دارند، هر کدام به نوبت خود جغرافیای را برای استقرار آنها تعیین نموده‌اند، که در این نبشته به نظرات آنها پرداخته شده است، البته بانضمام مطالب سودمند دیگری که «صاحب نظر» به آن اهتمام و توجه ویژه داشته است. البته تفاوت دیدگاهها هم اندک است ولی قابل اغماض نیست. برخی مانند شادروان حسن پیرنیا، ساحات بودوباش آنها را در طلیعۀ تاریخ از چین و مغولستان تا سواحل «دانوب» و «راین» گسترده می‌داند و بعضی دیگر نقاط خاصی از آسیا را خاطرنشان می‌کند. در این باره زنده‌یاد کوهزاد دلائل خویش را دارند که به آن اشاره می‌شود.

    ادامه دارد…


    [۱] – رقیه بهزاد، قوم‌های کهن در آسیای مرکزی و فلات ایران، چاپ اول ۱۳۷۳، انتشارات وزارت امورخارجه ایران، ص ۱۲۷٫

    [۲] – رقیه بهزاد، قوم‌های کهن در آسیای مرکزی و فلات ایران، ص ۱۲۸ و ۱۲۹٫

    [۳] – رقیه بهزاد، قوم‌های کهن در آسیای مرکزی و فلات ایران، ص ۱۳۱٫

    [۴] – همان مأخذ ص ۱۳۱٫

    [۵] – سهم ارزشمند ایران در فرهنگ جهان، چاپ اول ۱۳۷۵ ناشر انجمن آثار و مفاخر فرهنگی. تهران، جلد۱، ص ۱۶۲٫

    [۶] – پیشرفت علمی و فرهنگی بشر، چاپ اول ۲۵۳۶ شاهنشاهی بنگاه ترجمه و نشر کتاب تهران، ج ۱ بخش ۲ قسمت اول ص ۸۵ و ۸۶٫






    راستگو
    چهارشنبه 21 تیر 1396 01:06 ق.ظ
    به گفته مورخ شهیر معاصر، زائور حسن اُف: « سکاها یا همان سکوزها، ملیت باستانی ترکی دارند».

    منبع: کتاب « سکیف های امپراطور»




    نظرات() 

    تاریخ کادوسیان

    نوشته شده توسط : قارانقوش
    سه شنبه 3 اردیبهشت 1398-11:50 ب.ظ

       ذرباره خاستگاه، نژاد و گستره ی زندگی کادوسیان – که از اقوام باستانی گیلان به شمار می روند و این آن معنی را می دهد که جزو مغلان نبوده اند – دیدگاه های گوناگونی ابراز شده است. پلوتارک، نویسنده ی پرآوازهی یونان باستان، کادوس را سرزمینی کوهستانی با راه های دشوار معرفی نمود که همیشه ابر آسمانش را پوشانده و در جنگل هایش سیب و گلابی خودرو می روسد. استرابون، جغرافی دان یونانی زیستگاه کادوسیان را بلندی های کوهستانی بخش غربی و نیز قسمت جلگه ای گیلان می دانست. به گزارش سرهانری راولینسن کوهستان های شمالی و جنوبی دره ی سپید رود، زیستگاه طوایف کادوسی به شمار می رفت. بر پایه ی گزارش های جغرافی دانان و مورخان قدیم و نیز پژوهش های محققان معاصر، می تون گفت که کادوس سرزمینی کوهستانی، جنگلی و پرباران در دوسوی سپید رود بوده است. درباره ی نژاد کادوسیان از قدیم تا کنون دیدگاه های متفاوتی ارائه شده است.سر آرنولد ویلسن در پژوهش های خود اقوام جنوب دریای کاسپین، از جمله کادوسی ها را از ساکنان نخستین و بومی پیش از آریائیان می داند و نوشته است:

    “ساکنان اولیه ایران که اولاد آنان هنوز در گیلان و مازندران و در نواحی جنگلی سواحل خزر یافت می شوند… به وسیله ی اقوام بادیه نشین آریایی زبان … از سرزمین خود رانده شدند و این امر از دوهزار سال پیش از میلاد آغاز شده است و قرن ها ادامه یافت.”

    پلین مورخ سده ی اول میلادی کادوسیان و گِل ها(گیل در زبان گیلکی می شود گل) را قوم واحدی می داند. ژ دوسنت کروا در کتابی با نام تحقیقات تاریخی و جغرافیایی درباره ی سرزمین ماد تالیف کرده است، آورده که دنیس لو پیریژت از این قوم با نام گل سخن گفته است. دیاکونوف کادوسیان را تیره ای از یک قوم ساکن در جنوب دریای کاسپین معرفی می کند. وی کادوسیان را – که در منابع ارمنی کاتی شیان نامیده شده اند – قبیله ای مهم و مستقل می داند که در کوه های جنوب رود ارس، در ناحیه ای میان گل ها و کاسپیان زندگی می کردند. دیاکونوف هم چنین درباره ی آنان نوشته است:

    “کادوسیان هنوز در دوران جماعت های بدوی می زیستند و محتملاً به شکار و دامداری می پرداختند و شاید به باغداری نیز اشتغال داشتند و دو پیشوا امورایشان را اداره می کرد.پادشاهی ماد از عهده ی مطیع ساختن ایشان بر نیامد.”

    بارتولد درباره ی کادوسیان نوشته است:

    “در عهد قدیم سکنه ی گیلان را کادوسیان تشکیل می دادند که در قید اطاعت دولت هخامنشی نبودند. همین قوم یا قسمتی از آن را گل… هم می نامیدند و ولایت گیلان کنونی نام خود را از اسم قوم مزبور دارد. بعد در شرق این سامان ماردان یا امردان سکونت داشته اند و رود سپید رود به نامشان “آمارد” نامیده می شد…”

    پژوهشگران ایرانی در تحقیقات خود درباره ی کادوسیان دیدگاه های متفاوتی اباز داشته اند. پیرنیا درباره ی کادوسان، بر پایه ی گزارشات مورخان یونانی چنین نوشته است:

    “کادوسیان مردمی بوده اند که در گیلانات سکنی داشته اند. بعضی تصور می کنند که این ها نیاکان تالش های کنونی بوده اند و کادوس مصحف شده ی یونانی تالوش است که در قرون بعد تالش یا طالش شده. عجالتاً مدرکی برای تائید این حدس نداریم. کادوسیان را بعضی محققین از بومی های ایران پیش از آریائیان به این سرزمین می دانند و این ها گیلان و قسمت شمالی شرقی آذربایجان سکنا داشتند.”

    اما دکتر محمد جواد مشکور درباره ی کادوسیان نوشته است: “کادوسیان مردمی بودند که در گیلان جای داشتند و ظاهرا نیاکان تالش های کنونی بوده اند و کادوس مصحف یا یونانی شده تالوش استن که بعد ها تالش شده است و از بومیان سابق ایران قبل از آمدن آریاائیها بوده اند.”

    احمد کسروی نیز تالش های کنونی را بازماندگان کادوسیان می دانست و در این باره نوشته است:

    “این بی گفت و گو است که نشیمن “کادوسان” در کوهستان شمال شرقی آذربایجان، در آن جا می بوده که اکنون جایگاه تالشان است. ولی دانسته نیست که آنان کی رفته اند، و اینان به جایشان کی آمده اند؟… می باید گفت: نه کادوسان از میان رفته اند و نه تالشان از جایی دیگر آمده اند. این تالشان فرزندان و بازماندگان همان کادوسان هستند و نام تالش از نام کادوس می باشد.”

    بر اساس گزارش های مورخان دوره ی باستان، کادوسی ها مردمی پیکارجو و جنگاور بوده اند. آنان هنگامی که از جنگ ها و کشمکش های درونی فارغ می شدند، به پیکار با بیگانگان بر می خواستند و یا در مقابل شرایطی، نیروی جنگی خود را به اقوام دیگر و هم پیمانان خود که د حال جنگ با دشمنان خود بوده اند واگذار می کردند. جنگاوران کادوسی به شرح تاریخ نویسان باستانی(کتزیاس و گزنفون) با ماد ها، آشوریان و بابلی ها بارها به پیکار برخاستند. کادوسان هم چنین به هنگامی توان یابی کوروش در ایران، با وی متحد شدند و وی را در چیرگی بر دولت های ماد، لیدی و بابل یاری کردند و این به آن معنی نیست که زیر فرمان کوروش رفته باشند. در هنگامه یورش اسکندر مقدونی و نبردهای پی در پی او با سپاهیان داریوش سوم هخامنشی، کادوسیان در پیکار با لشکریان یونانی و مقدونی نقش برجسته ای بر عهده گرفتند و در پیکارها  به پیروزی هایی نیز دست یافتند. کادوسی ها از قرن هشتم پیش از میلاد در بسیاری از جنگ ها متحد سکاها بوده اند و با آن ها روابط نزدیک و دوستانه ای داشته اند.


    ادامه مطلب


    نظرات() 

    متن کامل دفاعیات خسرو گلسرخی در دادگاه نظامی شاه

    نوشته شده توسط : قارانقوش
    سه شنبه 3 اردیبهشت 1398-11:09 ب.ظ


    متن
    کامل دفاعیات خسرو گلسرخی در دادگاه نظامی 
    شاعر و نویسنده چپگرای ایرانی

                                                                                                                                                                                                                            

    خسرو گلسرخی، شاعر و نویسنده چپگرای
    ایرانی درسال                                                                                                                                                              

    1322شمسی
    در رشت متولد شد، او در سال 1350 متهم بهدر توطئه ای برای ترور خانواده
    پهلوی شد، دادگاه  نظامی گلسرخی و دوستانش را به اعدام محکوم کرد، گلسرخی به
    همراه کرامت الله دانشیان در 29 بهمن 1352 اعدام شد .
    در
    سالهای پس از اعدام گلسرخی، شاعران از اینکه اشعارشان را به کلماتی چون                                                                                                     

    گل تقدیم کنند، توسط ماموران سانسور   حکومت شاه، منع شدند و استفاده از
    کلماتی چون «گل سرخ»، «شقایق»، «حصار» و یا «دیوار» یا هر واژه دیگری که می‌توانست
    به گلسرخی اشاره داشته باشد و یا دلالت بر «مقاومت» باشد، در آثار نوشتاری ممنوع
    شد

    متن کامل دفاعیات خسرو گلسرخی بدین
    شرح است:

    این استعمار
    این جامه سیاه معلق را
    چگونه پیوندیست
    با سرزمین من؟
    آن کس که سوگوار کـــرد خاک مـــرا                                                                                    
    آیا شکست
    در رفت و آمد حمل اینهمه تاراج؟

    این سرزمین من چه بی‌دریغ بود
    که سایه مطبوع خویش را
    بر شانه‌های ذوالاکتاف پهن کـــرد
    و باغ‌ها میان عطش سوخت
    و از شانه‌ها طناب گذر کـــرد
    این سرزمین من چه بی‌دریغ بـــود

    ثقل زمین کجاست
    من در کجای جهان ایستاده‌ام
    با باری ز فریاد‌های خفته و خونین
    ای سرزمین من ! 
    من در کجای جهان ایستاده‌ام؟
    ان الحیاه عقیده والجهاد. سخنم را با
    گفته‌ای از مولا حسین، شهید بزرگ خلق‌های خاورمیانه آغاز می‌کنم. من که یک
    مارکسیست لنینیست هستم، برای نخستین بار عدالت اجتماعی را در مکتب اسلام جستم و
    آنگاه به سوسیالیسم رسیدم

    من در این دادگاه برای جانم چانه نمی‌زنم،
    و حتی برای عمرم. من قطره‌ای ناچیز از عظمت و حرمان خلق‌های مبارز ایران هستم.
    خلقی که مزدک‌ها و مازیارها و بابک‌ها، یعقوب لیث‌ها، ستار‌ها و حیدر عموغلی‌ها،
    پسیان‌ها و میرزاکوچک‌ها، ارانی‌ها و روزبه‌ها و وارطان‌ها را داشته است. آری من
    برای جانم چانه نمی‌زنم، چرا که فرزند خلقی مبارز و دلاور هستم.

    از اسلام سخنم را آغاز کردم. اسلام
    حقیقی در ایران همواره دین خود را به جنبش‌های رهایی‌بخش ایران پرداخته است. سید
    عبداله بهبهانی‌ها، شیخ محمد خیابانی‌ها، نمودار صادق این جنبش‌ها هستند. و امروز
    نیز اسلام حقیقی دین خود را به جنبش‌های آزادی‌بخش ملی ایران ادا می‌کند. هنگامی
    که مارکس می گوید: «در یک جامعه طبقاتی، ثروت در سویی انباشته می‌شود و فقر و
    گرسنگی و فلاکت در سوی دیگر، در حالی که مولد ثروت طبقه محروم است» و مولا علی می‌گوید:
    «قصری بر پا نمی‌شود، مگر آنکه هزاران نفر فقیر گردند»، نزدیکی‌های بسیاری وجود
    دارد. چنین است که می‌توان در تاریخ، از مولا علی به عنوان نخستین سوسیالیست جهان
    نام برد و نیز از سلمان فارسی‌ها و ابوذر غفاری‌ها. زندگی مولا حسین نمودار زندگی
    اکنونی ماست که جان بر کف، برای خلق‌های محروم میهن خود در این دادگاه محاکمه می‌شویم.
    او در اقلیت بود و یزید، بارگاه، قشون، حکومت، قدرت داشت. او ایستاد و شهید شد. هر
    چند یزید گوشه‌ای از تاریخ را اشغال کرد، ولی آنچه که در تداوم تاریخ تکرار شد،
    راه مولا حسین و پایداری او بود، نه حکومت یزید. آنچه را که خلق‌ها تکرار کردند و
    می‌کنند، راه مولا حسین است. بدین گونه است که در یک جامعه مارکسیستی، اسلام حقیقی
    به عنوان یک روبنا قابل توجیه است و ما نیز چنین اسلامی را، اسلام حسینی را و
    اسلام مولا علی را تأیید می‌کنیم.

    اتهام سیاسی در ایران نیازمند اسناد و
    مدارک نیست. خود من نمونه صادق این گونه متهم سیاسی در ایران هستم. در فروردین
    ماه، چنانکه در کیفرخواست آمده، به اتهام تشکیل یک گروه کمونیستی که حتی یک کتاب
    نخوانده است، دستگیر می شوم. تحت شکنجه قرار می‌گیرم (در اینجا یک نفرمی‌گوید:
    «دروغه») و خون ادرار می‌کنم. بعد مرا به زندان دیگری منتقل می‌کنند. آنگاه هفت
    ماه بعد دوباره تحت بازجویی قرار می‌گیرم که توطئه کرده‌ام. دو سال پیش حرف زده‌ام
    و اینک به عنوان توطئه‌گر در این دادگاه محاکمه می‌شوم. اتهام سیاسی در ایران، این
    است .

    زندان های ایران پر است از جوانان و
    جوان‌هایی که به اتهام اندیشیدن و فکرکردن و کتاب خواندن، توقیف و شکنجه و زندانی
    می‌شوند. آقای رییس دادگاه! همین دادگاه‌های شما آنها را محکوم به زندان می‌کنند.
    آنان وقتی که به زندان می‌روند و برمی‌گردند، دیگر کتاب را کنار می‌گذارند. مسلسل
    به دست می‌گیرند. باید دنبال علل اساسی گشت. معلول‌ها فقط ما را وادار به گلایه می‌کنند.
    چنین است که آنچه ما در اطراف خود می‌بینیم، فقط گلایه است .

    در ایران، انسان را به خاطر داشتن فکر
    و اندیشیدن محاکمه می‌کنند. چنانگه گفتم، من از خلقم جدا نیستم ولی نمونه صادق آن
    هستم. این نوع برخورد با یک جوان، کسی که اندیشه می کند، یادآور انگیزیسیون و
    تفتیش عقاید قرون وسطایی است .

    یک سازمان عریض بوروکراسی تحت عنوان
    «فرهنگ و هنر» وجود دارد که تنها یک بخش آن فعال است و آن بخش سانسور است که به
    نام "اداره نگارش "خوانده می‌شود. هر کتابی قبل از انتشار به سانسور
    سپرده می‌شود در حالیکه در هیچ کجای دنیا چنین رسمی نیست. و بدینگونه است که فرهنگ
    مومیایی شده که برخاسته از روابط تولیدی بورژوازی کمپرادور در ایران است، در جامعه
    مستقر گردیده است و کتاب و اندیشه مترقی و پویا را با سانسور شدید خود خفه می‌کند.
    ولی آیا با تمام این اعمالی که صورت می‌گیرد، با تمام این خفقان، می‌توان جلوی این
    اندیشه را گرفت؟ آیا شما در تاریخ چنین نموداری دارید؟ خلق قهرمان ویتنام نمودار
    صادق آن است. پیکار می‌کند و می‌جنگد و پوزه تمدن ب – ۵۲آمریکا را بر زمین می‌مالد.

    در ایران ما با ترور افکار و عقاید
    روبرو هستیم. در ایران، حتی به زبان‌های بالنده خلق‌های ما، مثل خلق‌های بلوچ، ترک
    و کرد اجازه انتشار به زبان اصلی را نمی‌دهند، چرا که واضح است آنچه که باید به
    خلق‌های ایران تحمیل گردد، همانا فرهنگ سوغاتی امپریالیسم آمریکا که در دستگاه
    حاکمه ایران بسته‌بندی می‌شود، می‌باشد.

    توطئه‌های امپریالیسم هر روز به گونه‌ای
    ظاهر می‌شود. اگر شما در زمانی که نیروهای آزادی‌بخش الجزایر مبارزه می‌کردند، آن
    زمان را در نظر بگیرید، خلق الجزایر با دشمن خود رودررو بود. یعنی سرباز، افسر و
    گشتی‌های فرانسوی را می‌دید و می‌دانست دشمن این است. ولی در کشورهایی مانند
    ایران، دشمن مرئی نیست، بلکه فی‌المثل در لباس احمد آقای آژان دشمن را فرو می‌کنند
    که خلق نداند دشمنش کیست.


    در اینجا آقای دادستان، اشاره‌ای به
    رفرم اصلاحات ارضی کردند و دهقان‌ها و خان‌ها. که ما می‌خواهیم بیاییم و به جای
    دهقان‌ها، بار دیگر خان‌ها را بگذاریم. این یک اصل بدیهی و بسیار ساده تکامل
    اجتماعی‌ست که نظام‌ها غیر قابل برگشتند. یعنی هنگامی که برده‌داری دورانش تمام می‌شود،
    هنگامی که فئودالیسم به سر می‌رسد، نظام بورژوازی در می‌رسد. اصلاحات ارضی در ایران، تنها کاری که
    کرده، راهگشایی برای مصرفی کردن جامعه و آب کردن اضافه تولید بنجل امپریالیسم است.
    در گذشته اگر دهقان تنها با خان طرف بود، حالا با چند خان طرف است: شرکت‌های
    زراعی، شرکت‌های تعاونی. امپریالیسم در جوامعی مثل ایران، برای این که جلودار انقلاب
    توده‌ای بشود، ناگزیر است که به رفرم‌هایی دست بزند.

    آقای رئیس دادگاه! کدام شرافتمندی است
    که در گوشه کنار تهران، مثل نظام‌آباد، مثل پل امامزاده معصوم، مثل میدان شوش، مثل
    دروازه غار، برود و با کسانی که یک دستمال زیر سر دارند، صحبت کند و بپرسد شما از
    کجا آمده‌اید؟ چه می‌کنید؟ می‌گویند «ما فرار کرده‌ایم». می‌گویند «ما فرار کرده‌ایم».
    از چه؟  "از قرضی که داشتیم. نمی‌توانستیم بپردازیم  "

    اصلاحات ارضی درست است که قشر خرده
    مالک را به وجود آورد، ولی در سیر حرکت طبقاتی، این ماندنی نیست. خرده‌مالکی که با
    ماموران دولتی می‌سازد، نزدیک‌تر است، ثروتمندتر است، آرام آرام خرده‌مالک‌های
    دیگر را می‌خورد. در نتیجه ما نمی‌توانیم بگوییم که فئودالیسم در ایران از بین
    رفته. درست است که شیوه تولید دگرگون شده مقداری، اما از بین نرفته. مگر همان
    فئودال‌ها نیستند که اکنون دارند بر ما حکومت می‌کنند؟ همان فئودال‌های سابق
    هستند. حالا برای امپریالیسم دلالی می‌کنند، بورژوا کمپرادور. شرکت‌های سهامی
    زراعی و شرکت‌های تعاونی که بیشتر به خاطر مکانیزه کردن ایران به کار گرفته شده،
    تا کدخداها . . .

    رئیس دادگاه: از شما خواهش می‌کنم از
    خودتان دفاع کنید.

    خسرو گلسرخی: من دارم از خلقم دفاع می
    کنم . ... 

    رئیس دادگاه: شما، به عنوان آخرین
    دفاع، از خودتون دفاع بکنید و چیزی هم از من نپرسید. به عنوان آخرین دفاع اخطار شد
    که مطالبی، آنچه به نفع خودتان می‌دانید، در مورد اتهام بفرمایید.

    خسرو گلسرخی: من به نفع خودم هیچی
    ندارم بگویم. من فقط به نفع خلقم حرف می‌زنم. اگر این آزادی وجود ندارد که من حرف
    بزنم، می‌توانم بنشینم و می‌نشینم . . ..  

    رئیس دادگاه: شما همون قدر آزادی
    دارید که از خودتون (گلسرخی: «من می‌نشینم . . .») به عنوان آخرین دفاع، دفاع کنی
    .

    خسرو گلسرخی: من می‌نشینم. من صحبت
    نمی‌کنم .

    رئیس دادگاه:  بفرمایید .
     
     
    چه
    کسی خسرو گلسرخی را به ساواک لو داد؟ 
                       



    بازخوانی تاریخ
    ماجرای بازداشت، برگزاری دادگاه
    جنجالی و اعدام خسرو گلسرخی یکی از فرازهای قابل توجه تاریخ پهلوی دوم است، گلسرخی
    و کرامت دانشیان به اتهام تلاش برای ربودن ولیعهد و خانواده سلطنتی اعدام شدند و
    تبدیل به اسطوره های کاریزماتیک جریان چپ شدند، اما بازخوانی تاریخ نشان می دهد
    گلسرخی، در حقیقت هیچ ارتباطی با گروه ترور شاه نداشت و ضعف و همکاری یکی از اعضای
    گروه با ساواک و البته یکدندگی و روحیات خاص گلسرخی، باعث اعدام وی شد.

    ماجرا از این قرار بود که در سال 1350، «خسرو گلسرخی» به همراه «عاطفه‌ی
    گرگین» (همسرش) و «شکوه‌میرزادگی» (یا شکوه فرهنگ) که هر سه برای روزنامه ی یومیه
    «کیهان» کار می‌کردند، بهمراه چند نفر دیگر، محفلی را شکل داده و سعی می‌کنند تا
    «محمد رضا پهلوی» را ترور کنند. «شکوه میرزادگی» از طریق روابط خاصی که با خلبان
    مخصوص شاه داشته، در جریان رفت و آمدها و محل‌های که شاه در آن‌ها اقامت می‌کرده،
    قرار می‌گیرد و اطلاعات جمع آوری شده‌اش را در اختیار گروه قرار می‌دهد. طرح‌های
    ابتدایی متفاوتی ریخته می‌شود، ولی از آنجایی که هیچ یک از آن‌ها عملی نبودند،
    مساله ترور شاه منتفی می‌شود. 

    گروه گلسرخی به فکر شکل دادن یک گروه مطالعاتی مارکسیستی
    می‌افتند، البته این بار بدون حضور «شکوه میرزادگی». اعضای این گروه یعنی «خسرو
    گلسرخی.»،
     «عاطفه گرگین»
    و «منوچهر مقدم سلیمی» همگی در همان ابتدای شکل‌گیری گروه، در بهار 1352، دستگیر
    می‌شوند.
    آغاز ماجرا

    -عباس سماکار (فیلمبردار) و رضا علامه زاده (کارگردان)
    به این فکر می‌افتند تا در مراسم فستیوال کودک در سال 1352، فرح دیبا (همسر شاه)
    یا رضا پهلوی (پسر شاه) را به گروگان گرفته و شعار و مطالبه‌ی آزادی بدون قید
    و شرط زندانیان سیاسی را مطرح کنند. در رابطه با طراحی یا انجام این نفشه، «خسروگلسرخی» و
    دوستانش اصلا نقشی نداشتند چراکه آن‌ها ماه‌ها پیش از طراحی این نقشه دستگیر و در
    زندان به سر می‌بردند.

    برای انجام طرح گروگان‌گیری، «سماکار» و «علامه‌زاده»
    نیاز به اسلحه داشتند. در همین راستا، «سماکار» با «طیفور بطحایی»(فیلمبردار) که
    او را از زمان دانشجوئی در مدرسه «عالی تلویوزیون و سینما» می‌شناخته، مراجعه کرده
    و داستان را با او در میان می‌گذارد. «بطحایی» نیز با «کرامت دانشیان» در این مورد
    صحبت می‌کند و کرامت سعی می‌کند که از طریق رابطی که او را از زندان می‌شناخته
    یعنی «امیر فتانت» با «سازمان چریکهای فدایی خلق» تماس گرفته و اسلحه‌های مورد
    نیاز را تهیه کند. 

    «امیر فتانت» بدون آنکه کرامت دانشیان از آن آگاهی داشته‌باشد،
    در هنگام گذراندن دوران زندان، با ساواک شروع به همکاری کرده و عملا به یکی از
    مهره‌های آنان تبدیل شده‌بود. «فتانت» پس از آگاهیش از قضیه گروگان گیری، اطلاعات
    لازم را در اختیار ساواک می‌گذارد.

    -«طیفور بطحائی»، علاوه بر ارتباط با گروه «سماکار-علامه
    زاده» با یک گروه دیگر که در آن «شکوه میرزادگی»، ابراهیم فرهنگ )همسر اول شکوه(،
    مرتضی سیاهپوش و ایرج جمشیدی و مریم اتحادیه عضو بودند نیز ارتباط داشته و در
    حقیقت آنها می‌خواستند بعنوان گروه پشتیبانی عمل کنند. 

    در همین راستا «ایرج جمشیدی» از این گروه مامور می‌شود
    که برود و اسلحه‌ها را از ساواکی‌های که می‌خواستند خود را از اعضای چریک‌ها معرفی
    کنند، تحویل بگیرد. «جمشیدی» می‌ترسد و در قراری که ساواک آن را طرحی کرده حاضر
    نمی‌شود.‌ ماموران ساواک تصور می‌کنند که اعضای گروه مربوطه از نفوذی بودن «فتانت» آگاهی پیدا
    کرده و از این جهت است که در سر قرار حاضر نشده‌اند و برای اینکه فرصت فرار کردن
    را از اعضای گروه بگیرد، همگی آنها را دستگیر می‌کند.



    ادامه مطلب


    نظرات() 

    چگونه یک سوادکوهی، پهلوی شد؟!

    نوشته شده توسط : قارانقوش
    سه شنبه 3 اردیبهشت 1398-11:02 ب.ظ


      فامیل سازی از نوع رضاخانی

    مصطفی لعل شاطری:
     «رضاشاه» در فروردین ماه سال 1257 هجری خورشیدی (مارس 1878 میلادی) در آلاشت از توابع سوادکوه مازندران (شیرگاه) به دنیا آمد. پدر رضا خان یعنی عباسعلی خان چند ماه پس از تولد رضا درگذشت. پدر رضا عضو هنگ نظامی سواد کوه بود و پدربزرگش (پدر پدرش) به نام مراد علی خان هم قبلاً در جنگ هرات جان باخته بود. عباسعلی خان، پدر رضاشاه دارای پنج همسر بود.

    چهار همسر اول وی جمعاً 32 فرزند برای او به دنیا آوردند که از میان آن ها هفت پسر و چهار دختر به سن بلوغ رسیدند.
    سه نفر از پسران موطن خود را ترک گفته و به مشهدسر (بابلسر کنونی) در ساحل دریای خزر مهاجرت نمودند. چهار فرزند باقی مانده در آلاشت سوادکوه ماندند و اعقاب آن ها نیز هنوز در آنجا به سر می برند. رضاشاه تنها فرزند پنجمین همسر پدرش (نوش آفرین) بود.
    پدر رضاشاه در آبان ماه 1257 خورشیدی، هنگامی که رضا فقط 8 ماه داشت درگذشت و نوش آفرین به دلیل عدم استطاعت مالی و بی سرپرستی، طفل یتیم را برداشت و به طرف پایتخت، تهران، حرکت کرد تا به برادرش که در پایتخت زندگی می کرد بپیوندد.
    نوش آفرین خانم در تهران چندین سال به تنهایی و همراه با طفلش نزد برادر زندگی کرد و بعداً ازدواج نمود. از ناپدری رضاخان اطلاع درستی در دست نیست. اصولاً خانواده ی رضاشاه را نمی توان از طریق شجره نامه ی خانوادگی دنبال کرد.
    شوهر دوم مادر رضاشاه از ازدواج قبلی اش یک پسر به نام حدیکجان داشت. بدین ترتیب رضاشاه دارای یک برادر اسمی به نام حدیکجان شد. این حدیکجان بعدها به واسطه ی تحصیل به دانشنامه ی پزشکی دست یافت و سال ها به عنوان پزشک در لشکر قزاق خدمت می کرد. حدیکجان در سال 1930 میلادی به سمت ریاست اداره ی دارویی ارتش منصوب شد و به دستور رضاشاه اسم خود را به هادی آتابای تغییر داد.
    رضاشاه پس از طی دوران کودکی و نوجوانی به فکر ازدواج افتاد او در طی دوران زندگی خود چهار همسر اختیار کرد و در مجموع دارای یازده فرزند گردید.
    همسر اول رضاشاه یک دختر همدانی به نام صفیه بود. رضاشاه در زمان خدمت در آتریاد همدان با صفیه ازدواج کرد اما پس از یک سال او را طلاق داد و علت طلاق این بود که رضاشاه همراه با آتریاد قزاق همدان عازم جبهه جنگ قفقاز بود و می ترسید از این جنگ سالم برنگردد. در آن سال بلشویک ها در روسیه حکومت را در دست گرفته بودند و انگلیسی ها برای جلوگیری از پیشروی بلشویک ها به قفقاز و در جهت حمایت از طرفداران تزار (روس های سفید) نیروهای خود را از عراق و ایران به جبهه ی قفقاز اعزام کرده و با انقلابیون می جنگیدند.
    همسر بعدی او تاج الملوک آیرملو بود که تاریخ نگاران عموماً از او به عنوان همسر اول رضاشاه یاد کرده و ازدواج قبلی اش را از نوع ازدواج موقت (صیغه) دانسته اند. پدر تاج الملوک آیرملو، میرپنج (سرتیپ) سپاه قزاق و از نظامیان طرفدار تزار بود که پس از روی کار آمدن بلشویک ها به ایران گریخته و خود را در اختیار انگلیسی ها قرار داده بود.
    تاج الملوک آیرملو در کتاب خاطراتش شرح جامعی از آشنایی خود با رضاشاه را آورده، و از جمله می نویسد که رضا سرباز زیردست پدرش بوده و در جبهه ی قفقاز هنگامی که گروهی از قزاق ها تحت محاصره ی نیروهای ارتش سرخ (انقلابیون) واقع می شوند. رضا که مسئول یک قبضه مسلسل بوده است با رشادت حلقه ی محاصره را می شکند و جان پدر او را از مرگ حتمی نجات می دهد.
    پس از این اتفاق، رضا مورد توجه میرپنج (سرتیپ) آیرملو قرار می گیرد و تیمور آیرملو دختر خود را به عقد رضا درمی آورد.
    رضاشاه در دوران پادشاهی خود دو همسر دیگر اختیار کرد و از همسران خود صاحب 11 فرزند شد.
    ازدواج با تاج الملوک آیرملو در آن زمان برای رضا که یک قزاق ساده بود افتخاری محسوب می شد. رضا پس از آن که داماد تیمورخان میرپنج شد تحت حمایت های پدرزنش مراتب رشد و ترقی را به سرعت طی کرد و به قرماندهی آتریاد قزوین رسید.

    ساختن فامیل
    «رضاخان میرپنج» بعد از تکیه زدن بر اریکه ی سلطنت متوجه شد که علاوه بر مشکل نداشتن اصل و نسب درست و حسابی، نام فامیل هم ندارد!
    متعلقان درباری فوراً دست به کار شدند و کوشیدند تا یک بیوگرافی خیالی برای او پیاده کنند و خانواده اش را با سلسله ی ساسانیان مرتبط نمایند! همین امر در نامی که وی برای خانواده برگزید نیز منعکس شده است. چون پهلوی اغلب در شاهنامه و در رابطه با اقدامات و صفات سلاطین افسانه ای به کار برده شده است.
    ظاهراً نام فامیل پهلوی را فروغی برای رضاشاه انتخاب کرد و پس از آن دستور داده شد تا هر کس در ایران به این کنیه شناخته می شود نام فامیلش را کنار گذاشته و نام فامیل جدیدی برای خود دست و پا نماید. از جمله این افراد «محمود پهلوی» تاریخ نگار معروف بود که از نام فامیل پهلوی به اجبار صرف نظر کرد و به عنوان اعتراض خود را «محمود محمود» نامید و از انتخاب نام فامیل جدید خودداری کرد.
    «ویپرت فون بلوشر» سفیر کبیر آلمان در تهران که در سفر رضاشاه به تخت جمشید همراه او بوده می گوید: «رضاشاه معنی پهلوی را نمی دانست و هنگامی که در ضمن مسافرت خود لحظه ای چند با پروفسور هرتسفلد در چادر مخصوص تنها ماند از او پرسید:
    - «این کلمه پهلوی یعنی چه؟ شما حتماً می دانید... »
    پرفسور هرتسفلد دانشمند باستانشناس توضیح تاریخی دقیقی را به اطلاع شاه رسانید و از جمله گفت: پهلوی نام زبانی قرون وسطایی است که قبل از پدید آمدن فارسی دری، ایرانیان به آن سخن می گفته اند. سپس این کلمه به سکنه ی خراسان قدیم اطلاق می شده و سرانجام در اثر انتقال معنی معادل پهلوانی به کار رفته است... »

    منابع:
    1- پیرانی، احمد. برادران شاه. تهران، به آفرین، 1386.
    2- دلدم، اسکندر. زندگی پرماجرای رضاشاه، تهران، گلفام، 1368.
    3- خاطرات ملکه پهلوی (تاج الملوک). تهران، به آفرین، 1380.
     





    نظرات() 

    دارایی و ثروت رضاشاه

    نوشته شده توسط : قارانقوش
    سه شنبه 3 اردیبهشت 1398-10:57 ب.ظ

     قدر ثروت تصاحب کرد که به ثروتمند ترین فرد ایران - اگر نگوییمخاورمیانه - تبدیل شد. بر اساس برآورد یکی از زندگی نامه نویسان هوادار رضاشاه، ثروت وی به هنگام مرگ سه میلیون پوند و حدود ۱٫۵ میلیون هکتار زمین بوده است. بیشتر این زمین‌ها در منطقه اجدادی اش مازندران قرار داشت. وی همچنین صاحب مزارع گندم در همدان، گرگان و ورامین بود. بخشی از این املاک با مصادره مستقیم، دیگری از طریق نقل و انتقال مشکوک اموال دولتی و بخشی دیگر از طرق آبیاری زمین‌های بایر و سرانجام بخشی نیز با مجبور کردن زمین داران بزرگ و کوچک برای فروش زمین هایشان به قیمت اسمی، به دست آمده بود.

    در همان اوایل سال ۱۹۳۲/۱۳۱۱، سفارت بریتانیا گزارش داد که رضاشاه حرص غریبی نسبت به زمین دارد، طوری که همه خانواده‌ها روانه زندان می‌کرد، مگر اینکه با فروش املاکشان به وی موافقت کنند: «اشتهای سیری ناپذیر وی به اندازه است که عجیب نخواهد بود اگر چند صباح دیگر کسی بپرسد چرا اعلی حضرت بی درنگ همه ایران را به نام خود به ثبت نمی‌رساند؟» این گزارش در ادامه می‌افزاید: «به رغم نارضایتی شمار چشمگیری از زمین داران، سایرین بر این باورند که صرفاً کاری را می‌کنند که دودمان‌های پیشین انجام داده بودند، و او بهتر از زمین بهره‌برداری می‌کند و به هر حال سراسر مملکت در واقع به وی تعلق دارد».

    ثروت وی به هنگام مرگ سه میلیون پوند و حدود ۱٫۵ میلیون هکتار بوده است. او صاحب مزارع گندم در همدان، گرگان و ورامین بوده است که آبراهامیان نوشته بخشی از این املاک با مصادرهٔ مستقیم از مردم گرفته که آبراهامیان در کتاب تاریخ ایران مدرن نوشته که رضا شاه برخی از خانواده‌ها را برای تصاحب زمین‌هایشان به دلیل مخالفت با فروش زمینهایشان روانهٔ زندان کرده‌است.

    درباره دارایی نقدی وی در زمان خلع از سلطنت اختلاف هست. برخی معتقدند که رضاشاه در زمان برکنار شدن از سلطنت نقدینگی فراوانی در خارج از کشور داشته‌است، مسعود بهنود معتقد است رضاشاه در زمان برکنار شدن از سلطنت (۱۹۴۱) حدود ۲۰۰ میلیون دلار در حسابهای بانکی‌اش در لندن ذخیره پولی داشته‌است. منوچهر میرزا فرمانفرمائیان نقل می‌کند که عبدالحسین هژیر در اوایل دهه بیست برای بازپس گیری دارایی رضا شاه (که مبلغی بالغ بر بیست تا سی میلیون پوند بوده و دولت انگلیس تا پس از جنگ آنرا توقیف کرده بود) سفری به انگلستان داشته‌است.[ولی خود رضا شاه در هنگام تبعید و در پاسخ به کسانی که به وی اتهام به داشتن حساب بانکی در خارج از ایران می‌زدند، گفته‌است: «آقایان بدانند که من درتمام بانک‌های اروپا و آمریکا یک لیره یا یک دلار هم ندارم - راست است که در ایران متمولم، ولی در خارج هیچ چیز ندارم و دولت باید فکر خرج من باشد».[در هر حال، ثروت رضاشاه به هر میزان بود، به فرزندش محمدرضاشاه پهلوی منتقل شد و بعدها در بنیاد پهلوی متمرکز گردید.

    رضاشاه پس از رسیدن به سلطنت، تمایل نداشت که مانند شاهان دوره قاجاریه در کاخ‌های گلستانو صاحبقرانیه، زندگی کند. لذا کاخ مرمر را در شهر برای خود بنا نمود.[ برای ییلاق شمیران نیز منطقه و باغات سعدآباد را به تدریج تملک نموده و کاخ سعدآباد را در آن بنیان نهاد.[۳] او همچنین برای تاجگذاری از تاج کیانی (تاج شاهان قاجار) استفاده ننمود و تاج پهلوی بطور اختصاصی برای وی ساخته شد.





    نظرات() 

    جدیدترین کشف باستانشناسی سند سیادت صفویان در دارالارشاد اردبیل

    نوشته شده توسط : قارانقوش
    سه شنبه 3 اردیبهشت 1398-10:52 ب.ظ


    همزمان با برگزاری همایش بین المللی شیخ صفی الدین اردبیلی جد اعلای سلسله ی صفوی در تهران، قدیمی‌ترین سنگ نوشته مرتبط با گرایش مذهبی صفویان و سیادت آنها در دارالارشاد اردبیل کشف و شناسایی شد.

        براساس نتیجه بررسی های علمی آقای حسن یوسفی؛ باستانشناس دوره اسلامی و صفویه پژوه اردبیلی این سنگ نگاره با ابعاد ۱۱۷ در ۴۳ در ۶ سانتیمتر از جنس رسوبی آهکی سبز تیره بوده و متن آن متشکل از ۱۰ سطر می باشد. ۸ سطر سنگ نوشته تقریباً سالم و خوانا ‌بوده، ادامه متن در سطرهای نه و ده، به خاطر فرسودگی با عوامل طبیعی بیش از چند حرف آن مشخص نیست. طول و عرض هر یک از سطرها ۱۰ در ۴۳ سانتیمتر بوده که در داخل کادرهای چهارگوش با خطوط نواری ۲ سانتیمتری از هم متمایز می شود.

       این سنگ نگاره منحصر به فرد که توسط حسن یوسفی تحت عنوان کتیبه سیادت نامگذاری شده تا دهه ی ۱۳۷۰ شمسی در سمت غربی بدنه مناره برجی شکل مسجد جامع عتیق نگهداری می شد که در نیمه ی دوم دهه موردنظر برای حفاظت بهتر به محوطه شهیدگاه بقعه شیخ صفی الدین اردبیلی منتقل گردید. اثر مورد نظر که به زمان برادر ارشد بنیانگذار سلسله صفویه یعنی سلطانعلی الصفوی سال ۸۹۵ هجری تعلق دارد، در ۱۳۸۱ توسط این باستانشناس اردبیلی شناسایی و متن آن خوانده شده است.

        بازخوانی و بازنگری متن کتیبه توسط این پژوهشگر صفویه شناس نه تنها به وجود سیادت در صفویان در دوره پیش صفوی دلالت دارد بلکه بیانگر قدرت رو به رشد نوادگان صفوی در عصر قراقویون لوها و اوج گیری اقتدار سیاسی مذهبی فرزندان سلطان حیدر الصفوی مقارن با حاکمیت رو به زوال آق قویون لوها در اردبیل، برای تشکیل دولت ملی ایران در آینده ی نزدیک است.

        با کشف و شناسایی و بازخوانی متن فرمان سنگی که از سلطانعلی با عبارت: حضرت هدایت سماء، ولایت آثار و کرامت پناه، سیدالسادات نام برده شده است، فرضیه ی گزاف مورخانی چون احمد کسروی و ولیدی توغان -که اعتقاد داشتند در منابع رسمی، شیوخ صفوی قبل از شاه اسماعیل از عنوان شیخ یا خواجه استفاده می‌کردند و هیچ عنوان افتخارآمیز دیگری که دلالت بر سیادت و نسبت علوی صفویان باشد وجود نداشتند- زیر سوال می رود.

        نکته قابل توجه در ارتباط با تاریخ فرمان سنگی انطباق تاریخ آن با یکی از نه نسخه موجود استنساخ شده صفوهالصفا است که اصل آن در کتابخانه ایاصوفیه ترکیه(استنساخ ۸۹۶ هجری) به شماره ۳۰۹۹، و میکروفیلم آن به شماره ۱۱۱۸ در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران، نگهداری می شود. این نسخه که در ۱۸ جمادی الاخر ۸۹۶ هجری، همزمان با حیات سلطانعلی پادشاه و قبل از تشکیل دولت صفوی مقارن با کتابت فرمان و کتیبه ی سنگی سیادت تحریر شده است.  

    به هر حال چنین مدارک ارزشمند تاریخ تشیع که از فراز و نشیب تاریخ جان سالم به در برده است نیازمند حفاظت با بهترین شیوه های نگهداری و در مهم ترین و برجسته ترین موزه های کشور است.

     oldest-Stone-writing-proving-Safavid-Siadat-and-desendency-from-Prophey-Muhammad---Web-optimized
    Filed in: گزارش





    نظرات() 




    درباره وبلاگ:



    آرشیو:


    آخرین پستها:


    پیوندها:


    پیوندهای روزانه:


    نویسندگان:


    آمار وبلاگ:


    baghro@gmail.com





    The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
     
    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic