تبلیغات
انایوردم خطبه سرا - مطالب آذر 1395
 
یاتما تولکی دالداسندا گوی یسون اصلان سنی، كچمه نامرد كورپیسینن گوی آپارسون سیل سنی

بازار خطبه سرای تالش با همت گروه محیط زیستی اتحاد با شکوه خطبه سرا از زباله پاکسازی شد.

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 20 آذر 1395-09:59 ق.ظ

 اسفندیار آقاجانی 
به گزارش ۸دی، بازار خطبه سرای تالش با همت گروه محیط زیستی اتحاد با شکوه خطبه سرا از زباله پاکسازی شد.

 

 

 

 

 





نظرات() 

اولین برنامه گروه کوهنوردی سوباتان

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 20 آذر 1395-09:57 ق.ظ

جمعه 21 آبان 95 اولین برنامه گروه کوهنوردی و طبیعت گردی سوباتان لیسار با حضور جمعی از اعضا در مسیر زیبای زورمی تا تفیجه اجرا گردید .

محل تجمع گروه تنگه زورمی بود تا بعد از رسیدن همه همنوردان حرکت آغاز شود.

البته برای رسیدن به نقطه شروع نیسان سواری اجتناب ناپذیر بود .

 

مسئول گروه (سید محمدرضا معصومی) پس از تجمع اعضا برای ایجاد آمادگی جسمانی چند حرکت کششی اجرا نموده و با تعیین جلودار و عقب دار گروه را به حرکت درآورد .

انتخاب این مسیر برای برنامه اول محسنات زیادی داشت که از جمله آنها کوتاه و راحت بودن مسیر و زیبایی غیر قابل وصف پاییزی و هزار رنگ درختان جنگلی و مهمتر از همه چون این میسر قرنها محل کوچ اهالی لیسار به سوباتان بوده لذا اعضای مسن تر گروه از وجب به وجب مسیر خاطرات زیبایی داشتند که هر یک در موقعیت مناسب برای گروه تعریف میکردند.

بسکم آقاجی - تاختا کورپی-علیناقی اوچان-آق دندنه-فیلیشگیر بولاغی یا اسپیه هونی-ساری پالچق - پلنگ دره-روگردش یا یول آیرجی و چای ایچی یا کلجی رووه و ....

پر خاطره ترین نقطه تاختا کورپی بود .

زمانی اینجا پل چوبی زیبایی داشت به عرض تقریبی 2 و بطول بیش از 8 متر،صدای نعل اسبهای کوچ در اینجا سمفونی عشق می نواخت که هنوز هم آن آهنگ دلنشین و روح افزا در اعماق وجودمان جریان دارد .

اما اینک با گذاشتن چند چوب نازک پل صراط را یاد آور می شود .

برنامه گروه رسیدن به محلی بنام " چای ایچی" بود . چای که ابتدای مسیر سخت و پر پیچ و شیبدار تخته سنگی "تیفیجه" می باشد ، محلی بود برای اتراق اول و صرف صبحانه کوچ های لیساری که قبل از احداث راه ماشین رو با چارپایان از این مسیر رفت و آمد میکردند .

 ما هم با تهیه چای و صرف صبحانه یاد و خاطرات آن روزها را گرامی داشتیم.

چای ذغالی مزه دیگری داشت .این کتری اولین وسیله ای بود که حمید رضایی عضو هیئت موسس برای گروه خریداری کرده بود.

 

در مسیر برگشت ، اعضای گروه برای گرفتن عکس از طبیعت زیبای پاییزی جنگل تلاش می کردند.

و این هم تنها عضو اسب سوار گروه (قهرمان فرخی)که در انتهای گروه حرکت میکرد و حواسش به اعضا بود .

هزار رنگ درختان جنگلی

 

مسیر رودخانه لیسار

 

نقطه شروع طبیعت گردی ما اینبار نقطه پایان و محل گرفتن عکس دسته جمعی دیگر بود .

جای شما خالی بود.....

تعداد فعلی ثبت نام شده ها در گروه 43 نفر است و ثبت نام تا 4 آذر ادامه دارد و قرار است انتخابات هیئت مدیره در روز 5 آذر همزمان با دومین برنامه طبیعت گردی گروه انجام شود .

این گروه کوهنوردی از گروههای زیر مجموعه باشگاه ورزشی کادوس لیسار با مدیرت برادر سید محمد رضا معصومی خواهد بود .

ثبت نام برای عموم آزاد است .






نظرات() 

کاسترو، چه‌گوارا را قربانی کرد؟

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 20 آذر 1395-09:44 ق.ظ

دوقلوهای جداشدنی
فولکر شیرکا/ ترجمه: محمدعلی فیروزآبادی

 

تاریخ ایرانی: یک شهروند سوئیسی ساکن شهر لوزان به نام آلخاندرو پی در وبلاگ وزارت امور خارجه کوبا از این گلایه کرد که چگونه از شخصیت چه‌گوارا در جهت منافع مالی و تجاری سوءاستفاده می‌شود. به نوشته وی حتی یک شرکت سوئیسی عرضه‌کننده موبایل نیز با نام و تصویر «چه» برای فروش کالاهای خود تبلیغ می‌کند!

 

«آلیدا گوارا» دختر آن قهرمان بزرگ انقلاب نیز این پست را خواند. اگرچه آلیدا با توجه به آنکه همواره سعی در حفظ شهرت پدر دارد، از این تجارت عجیب که با استفاده از خاطره پدرش صورت می‌گیرد خشمگین شد اما در ‌‌نهایت پاسخ داد: «بگذار هر کاری می‌خواهند بکنند. آن‌ها این کار را انجام می‌دهند زیرا می‌دانند که خاطره پدرم مشتری دارد، زیرا او در قلب‌های جوان همچنان زنده است.»

 

و صد البته تصویر «چه» در کوبا هم خریدار دارد. در سراسر این کشور پلاکاردهایی با تصویر وی و برای زنده نگه داشتن یاد و خاطره قهرمان محافظ آن انقلابی که به تدریج رنگ می‌بازد، دیده می‌شود. فیدل کاسترو و او ستاره‌های دوقلوی کاریزماتیک انقلاب بودند و در دهه شصت به نخستین قهرمانان پاپ سیاسی عصر ما ارتقا یافتند.

 

هنگامی که چه‌گوارا در سال ۱۹۶۷ و در ۳۹ سالگی در جنگل‌های بولیوی تیرباران شد، به مقام نماد شهید انقلابی در میان نسل معترض چپ‌گرای جهان ارتقا یافت،‌‌ همان‌گونه که جان اف. کندی رئیس‌جمهور آمریکا پس از ترورش در سال ۱۹۶۳ به افسانه و به مفهوم و الگویی برای یک آمریکای لیبرال و مداراگر بدل شده بود. در طول قرن بیستم شمار اندکی بودند که مانند چه‌گوارا و کندی محبوبیت داشته و طرفدارانشان در حد پرستش از آنان تجلیل کرده باشند.

 

اما در‌‌ همان حال که شهرت کندی به دلیل سیاست‌های آمریکا در سال‌های بعد رنگ می‌باخت، چه‌گوارا به عنوان بت جهانی جوامع مصرف‌گرای جوان در سراسر جهان مطرح شد و تصاویر و عکس‌هایش به مانند یک چهره محبوب و بدون هرگونه محتوایی دست به دست گشت. این مساله در کوبا نیز به همین صورت درآمده است و این در حالی است که کوبایی‌ها سال‌ها سعی بر این داشتند که از یاد و خاطره چه‌گوارا در جهت منافع تاریخی و سیاسی استفاده ابزاری ببرند و او را شهید انقلاب در جنگ علیه استبداد و دیکتاتوری عنوان کنند.

 

هنگامی که رائول کاسترو در تبعید مکزیک و در شب هشتم جولای ۱۹۵۵ با آن مرد نا‌شناس در مخفیگاه مشترکی واقع در شهر کاله امپران آشنا شد، فیدل کاسترو به سوی تبعیدگاهش در مکزیکوسیتی حرکت کرده بود. آن مرد نا‌شناس یک پزشک آرژانتینی بود که تخصص آلرژی داشت و البته خودش هم به آسم مبتلا بود. افزون بر آن یک عکاس آماتور و عاشق موتورسیکلت به حساب می‌آمد و کتاب‌های مارکس و انگلس را در چمدان و البته در مغزش حمل می‌کرد و سراسر آمریکای لاتین را زیر پا گذاشته بود.

 

گوئه‌وارا در گواتمالا کودتای نظامی طراحی شده از سوی سیا و شرکت یونایتد فرویت علیه رئیس‌جمهور چپ‌گرا و کاملا منتخب این کشور یعنی «جاکوبو آربنز گوزمان» را شاهد بوده و تلاش کرده بود که یک گروه مقاومت علیه کودتا سازماندهی کند اما این تلاش به نتیجه نرسیده و اجبارا به مکزیک فرار می‌کند. در مکزیک به فروش کتاب و اسباب‌بازی اشتغال داشت و بعدا کاری در بیمارستان مرکزی پیدا کرد.

 

در گواتمالا با یکی از همرزمان برادران کاسترو که در حمله به پادگان مونکادا در سانتیاگودوکوبا در سال ۱۹۵۳ شرکت داشته آشنا شده بود و دست سرنوشت بود که بعد‌ها با یکی دیگر از کهنه سربازان عملیات مونکادا یعنی با رائول کاسترو در بیمارستان آشنا شود. رائول او را دعوت کرد که با برادرش نیز آشنا شود، برادری که در تمام قهوه‌خانه‌های قاره آمریکا صحبت از او بود.

 

به هر صورت همه چیز دست به دست هم داد تا ملاقاتی تاریخی در مکزیک صورت بگیرد. در یک طرف فیدل کاستروی تنومند ۲۹ ساله‌ای قرار داشت که از قریحه‌ای جسورانه و سیاسی برخوردار بود و تصمیم داشت که به هر صورت ممکن یک انقلاب را به پیروزی برساند. در سوی دیگر «ارنستو چه‌گوئه وارا دولا یرنا»ی ۲۷ ساله خجول و تقریبا لاغر اندامی نشسته بود که با وجود جذابیت‌های روشنفکرگونه‌اش درخششی توام با خودباوری در وجودش دیده می‌شد و او نیز مصمم بود که کارنامه هنوز خالی زندگی‌اش را با کاری کارستان پر کند.

 

هر دو نفر خیلی زود به یکدیگر علاقه‌مند شدند هر چند که از نظر ایدئولوژیک روی دو طول موج متفاوت قرار داشتند. این ملاقات که در مرکز مکزیکوسیتی صورت گرفت در واقع آغاز یک دوستی مردانه و رفاقتی سیاسی شد، رفاقتی که از «چه» رئیس ایدئولوژیک انقلاب و مرد شماره دو کوبا ساخت و او بود که توانست نقش و نفوذی بی‌بدیل در نوع جهان‌بینی انقلاب ایفا کند.

 

در آن زمان «چه» در سفرنامه خود نوشت: «آشنایی با فیدل کاسترو، انقلابی کوبایی، رویدادی سیاسی است. او مردی باهوش است که اعتماد به نفس بالایی دارد...» ملاقات با کاسترو بود که پس از مدت‌ها بالاخره چشم‌انداز و امیدی در زندگی «چه» ایجاد کرد: «چند ساعت پس از این ملاقات و در گرگ و میش صبح بود که تصمیم گرفتم به این رهبر آینده بپیوندم. فیدل به عنوان مردی فوق‌العاده و متفاوت، تاثیر زیادی روی من گذاشت. او موضوعات غیرمعمولی را مطرح می‌کرد و راه‌حل ارائه می‌داد. من هم در خوش‌بینی او شریک شدم.»

 

و از آن به بعد بود که این دو نفر یک زوج برادرانه تشکیل دادند و مانند دو برادر در کنار هم بودند. هر دو اولین فرار از مرگ مشترک را در‌‌ همان کشتی از مکزیک به مقصد کوبا تجربه کردند،‌‌ همان کشتی که «گرانما» نام داشت و سربازان باتیستا منتظر آن بودند. در اولین درگیری و تبادل آتش بین دو طرف بود که «چه» از ناحیه گردن مورد اصابت گلوله قرار گرفت و البته به صورت سطحی زخمی شد. در‌‌ همان درگیری ۸۲ نفر از افراد کاسترو و به عبارت بهتر سه چهارم نیروهای وی تلف شدند و آن‌ها تنها با ۲۱ نفر به سیراماسترا رسیدند و در آنجا بار دیگر به جذب نیروهای جدید اقدام کرده و از‌‌ همان جا در ‌‌نهایت با چند صد شورشی به حکومت دیکتاتوری باتیستا پایان دادند.

 

ضربه نهایی اما توسط چه‌گوارا بر پیکر حکومت وارد آمد، زیرا او بود که بین روزهای ۲۹ تا ۳۱ دسامبر ۱۹۵۸ با یگانی متشکل از ۳۴۰ چریک نیرومند به شهر در آن زمان ۱۵۰ هزار نفره و از نظر استراتژیک بسیار مهم سانتاکلارا در مرکز جزیره کوبا حمله برد و آن را تسخیر کرد. پس از ورود به شهر پادگانی را که ۲۵۰۰ سرباز بی‌انگیزه و مهم‌تر از آن ۱۰ دستگاه تانک داشت به محاصره نیروهای «چه» درآمده و پس از آن قطاری ۲۲ واگنی حامل ۴۰۰ سرباز مسلح به سلاح‌های سنگین از سوی چریک‌ها مورد حمله قرار گرفت.

 

«چه» از زمان اولین ملاقاتش با فیدل کاسترو در سال ۱۹۵۵ در مکزیک، به صورتی کاملا آرام در نقش سرپرست ایدئولوژیک انقلاب، نفوذی فزاینده را بر رهبر انقلاب به دست آورد. او می‌نویسد: «فیدل از خوزه مارتی آموخته است که چگونه می‌توان از ترکیب اومانیسم و کوبائیسم یک معجون انقلابی ساخت» و البته آن پزشک آرژانتینی یعنی چه‌گوارا به فیدل کمک کرد که به اصطلاح یک مدخل ایدئولوژیک برای انقلاب پیدا کند. «چه» با توجه به پشتوانه تئوریک خود نقش دستیار فیدل در عملی کردن تئوری‌ها و تطبیق جهان‌بینی مارکسیسم با انقلاب را بر عهده گرفت و مورخ پرآوازه آمریکایی یعنی «شلدون بی.لیس» نیز این مساله را تائید می‌کند.

 

کاسترو در سال ۱۹۶۶ و در مصاحبه‌ای با «لی لاکوود» روزنامه‌نگار آمریکایی اقرار کرد: «هیچ کس مادرزاد انقلابی نیست. یک انقلابی در طی یک تحول ساخته می‌شود. هنگامی که من با «چه» آشنا شدم یک انقلابی آگاه و پخته بود و از نظر ایدئولوژیک هم بسیار جلو‌تر از من بود.»

 

هیچ کس البته به غیر از سلیا سانچز، معشوقه و هم‌قطار انقلابی کاسترو در سیراماسترا به رهبر انقلاب کوبا به اندازه چه‌گوارا نزدیک نبود. مناسبات میان این دو نه تنها به یافتن راه‌حل برای مشکلات نظامی و ایدئولوژیک کمک می‌کرد بلکه هر دو نفر نوعی پشتیبانی و قوت قلب متقابل برای یکدیگر بودند، به ویژه در دورانی که این گروه انقلابی در آن جنگل‌های انبوه و وحشتناک با مشکلات زیادی سروکار داشت.

 

اگرچه کاسترو و گوارا در دو کشور متفاوت بزرگ شده بودند اما هر دو نفر در به سرانجام رساندن انقلاب تا نفس آخر ایمان داشتند. کاسترو بعد‌ها گفت: «در این تردیدی نیست که «چه» بر هر دو مقوله نبرد انقلابی و روند انقلابی تاثیری بی‌چون و چرا داشت.»

 

گوارا بعد از رائول تنها کسی است که کاسترو وی را در کنار خود تحمل کرد و با وجود محبوبیت جهانی «چه» هرگز به چشم رقیب به او نگاه نکرد و ظاهرا از او وحشت نداشت. چه‌گوارا در عرصه‌های جهانی بهترین تبلیغ برای انقلاب کوبا محسوب می‌شد زیرا او در واقع یک سلاح چندکاره رسانه‌ای و کاملا سودمند به شمار می‌رفت. چه‌گوارا با آن اونیفرم سبز زیتونی و کلاه بره سیاهی که بعد‌ها ستاره‌ای به عنوان درجه سرگردی بر روی آن قرار گرفت و با آن موهای ژولیده‌ای که از زیر کلاه بیرون زده بود و ریش تنک سیاه رنگش و آن سیگار برگی که گوشه لب داشت، نماینده نسل معترض و تجسم یک انقلابی حرفه‌ای در سراسر جهان به شمار می‌آمد.

 

«ال چه»، آن‌گونه که در کوبا لقب گرفته بود، در واقع نمونه تلطیف‌شده‌ای از کاسترو بود که البته گذر زمان خلاف این را ثابت کرد. کاسترو لااقل در ظاهر بر خلاف «چه» شبیه به پدرش بود یعنی شبیه به کشاورز ملاکی خشن و روستایی که البته جذابیت‌های خاص خود را نیز داشت. با این حال ظاهرا زنان در آن دوران هر دو نفر را به یک اندازه می‌پسندیدند و این علاقه فارغ از ملیت و طبقه اجتماعی «چه» و کاسترو بود.

 

مجله «یواس‌نیوز» در ژوئن ۱۹۶۰ در مقاله‌ای با تیتر «دیکتاتور سرخ» نوشت: «ارنستو چه‌گوارا مغز متفکر دولت کاسترو محسوب می‌شود و از نظر گوارا کوبای کاسترو تنها یکی از حلقه‌های زنجیری است که قرار است سراسر آمریکای لاتین را فرا بگیرد.»

 

مجله آمریکایی تایم نیز در‌‌ همان زمان از «چه» به عنوان «مغز» انقلاب و از فیدل و رائول به ترتیب به عنوان «قلب» و «مشت» انقلاب یاد کرده بود. کاسترو البته در مورد «چه» گفته بود: «به باور من «چه» الگویی از انسان ارائه داد که نه تنها برای ملت ما بلکه برای سراسر آمریکای لاتین مهم است. «چه» نمونه و الگوی پایداری انقلابی به منتهی درجه آن بود.»

 

با این حال گاهی تصاویر فریبنده هستند: در واقع کاسترو بر خلاف آن ظاهر سفت و سخت، از نظر سیاسی به مراتب انعطاف‌پذیرتر و مداراگر‌تر و از نظر امور روزمره سیاسی زیرک‌تر بود. در حالی که گوارا بر خلاف کاسترو هسته‌ای سخت از دگماتیسم انقلابی آشتی‌ناپذیر و باطنی خشک و سختگیر داشت. چه‌گوارا چنان جدیت آهنینی داشت که به هیچ عنوان عدول از اصول انقلابی و اخلاق را برنمی‌تابید و به عنوان مثال در مورد مجازات عوامل رژیم باتیستا به هیچ روی اهل گذشت و سازش نبود.

 

هنگامی که در سیراماسترا خبردار شد که یکی از دهقانان اتیمیو در قبال دریافت ده هزار دلار از عوامل باتیستا وعده فریب نیروهای انقلابی و قتل فیدل کاسترو را داده است، بلافاصله او را به مرگ محکوم کرد. جان لی. اندرسون نویسنده زندگی‌نامه گوارا می‌نویسد: «این اتفاق باعث شد که سرویس اطلاعات و امنیت کوبا به مدت چهل سال به همه امورات مردم وارد شود. گوارا، اتیمیو را کشت و به این صورت گفت که به هیچ صورت نمی‌توان کسانی که اصول انقلابی را زیر پا می‌گذارند، مورد بخشش قرار داد.»

 

اندرسون در ادامه نقل قول مستقیمی را از دفتر خاطرات روزانه شخصی گوارا آورده است: «وضعیت برای افراد گروه و همین‌طور برای اتیمیو بسیار مشکل و غیرقابل تحمل شده بود. به همین خاطر من برای پایان دادن به این وضعیت با یک تپانچه کالیبر ۳۲ به سمت چپ سر اتیمیو شلیک کردم و گلوله از سمت راست جمجمه بیرون آمد. اتیمیو به سختی نفس کشید و سپس جان داد.»

 

پس از پیروزی انقلاب نیز چه‌گوارا سرپرستی چندین به اصطلاح دادگاه نظامی و انقلابی را بر عهده داشت، دادگاه‌هایی که بر اساس آمار رسمی دولت کوبا بیش از ۵۵۰ نفر از عوامل پلیس، ارتش و سرویس اطلاعات و امنیت رژیم باتیستا را به اعدام محکوم کردند. البته بر اساس آمار غیررسمی در چند ماه نخست استقرار حکومت انقلابی، ۱۹۰۰ نفر به دار آویخته شدند. موضوعات رایج در رسانه‌های کوبا در آن روز‌ها غالبا گزارش‌هایی در مورد شکنجه‌گران و آدمکش‌های رژیم دیکتاتوری باتیستا و قربانیان آن‌ها بود. در‌‌ همان روز‌ها بود که همسران و بازماندگان قربانیان رژیم گذشته طی یک راهپیمایی در خیابان‌های هاوانا خواهان مجازات عاملان آن جنایت‌ها شدند و از دولت خواستند که بدون هرگونه اغماض و چشم‌پوشی کار این افراد را یکسره کند.

 

اکثر احکام اعدام در قلعه لاکابانا که در نزدیکی بخش قدیمی هاوانا قرار داشت و به دستور مستقیم چه‌گوارا و رائول کاسترو به اجرا درمی‌آمد. این دو نفر به ندرت در مورد کسی اغماض می‌کردند و البته فیدل نیز در این مورد تفاوتی با آن‌ها نداشت. از آنجایی که ایالات متحده آمریکا در تمام دوران رژیم باتیستا در مورد جنایت‌های او سکوت کرده بود، رژیم جدید کوبا نیز به درخواست‌های آمریکا مبنی بر بخشش و عفو محکومان اهمیتی نمی‌داد؛ محکومانی که غالبا توسط نیروهای آمریکایی آموزش دیده بودند و به گفته کوبایی‌ها «حمام خون» به راه انداخته و بسیاری از مخالفان دیکتاتور را به صورت گروهی اعدام کرده بودند.

 

با این حال فیدل کاسترو در مقطعی تشخیص داد که این نوع اعمال تلافی‌جویانه می‌تواند چهره انقلاب را در نزد جهانیان خدشه‌دار کند. به همین خاطر پس از چند هفته همه آن دادگاه‌ها را تعطیل کرد و البته هرگز اتهامات وارده از سوی غرب را نپذیرفت: «ما هیچ زن و کودک و کهنسالی را تیرباران نکرده‌ایم. ما تعدادی قاتل را تیرباران کردیم تا نتوانند فردا صبح کودکانمان را بکشند.»

 

کاسترو در‌‌ همان زمان و با عجله پستی کلیدی در اختیار چه‌گوارا گذاشت. او می‌دانست که نمی‌تواند انقلابش را بدون گوارا از نظر سیاسی برای مدت زیادی حفظ کند. او می‌دانست که پیوندهای میان طبقه متوسط و افرادی که در سال ۱۹۲۵ حزب کمونیست کوبا را تاسیس کرده بودند، به شدت سست است و این دو گروه در واقع به دلیل پیروزی انقلاب با یکدیگر دوست شده‌اند. طبقه متوسط کوبا نیروهای انقلابی جدید را گروهی ماجراجو و نوکر مسکو می‌دانستند که از درک دنیا عاجز هستند. به همین خاطر کاسترو به شمار کافی از اعضای جدید برای حزب کمونیست نیاز داشت که از نظر سواد و دانسته‌های ایدئولوژیک مورد قبول بوده و قدرت سازماندهی داشته و در حد و اندازه‌ای باشند که بتوانند برنامه‌های بلندپروازانه رهبری انقلاب برای ساخت یک سیستم آموزشی و درمانی در سراسر کشور را به اجرا درآورند.

 

در‌‌ همان حال که فیدل در روزهای پس از پیروزی انقلاب همچنان لحن سیاسی نرمی را در برابر طبقه بورژوا پیش گرفته بود، چه‌گوارا در پشت صحنه و البته همراه با رائول کاسترو پایه‌گذاری دولتی مارکسیستی ـ لنینیستی و نزدیکی کوبا به اتحاد جماهیر شوروی را تدارک می‌دید و این اقدام البته بیش از همه در واکنش به اقدامات براندازانه و تروریستی آمریکا علیه کوبا بود.

 

گوارا از نوامبر ۱۹۵۹ به عنوان رئیس بانک مرکزی کوبا، سیاست‌های جدید پولی و ارزی این کشور را با محوریت کنار گذاشتن کامل اقتصاد بازار آزاد به پیش برد و هنگامی که در ۲۳ فوریه ۱۹۶۱ به وزارت صنایع رسید، مسئولیت طرح‌های اقتصادی مارکسیستی ـ لنینیستی بر اساس الگوهای مسکو را بر عهده گرفت.

 

او در آغاز دهه شصت هدف اولویت‌دار خود را تغییر ساختار اقتصاد کوبا از یک کشور از نظر صادرات تک‌محصولی (شکر) به کشوری از نظر اقتصادی مدرن و صادرات‌محور و خودکفا از صنایع خارجی و البته با کمک شوروی اعلام کرد.

 

چه‌گوارا در آغاز دهه شصت همچنان بسیار خوش‌بین بود: «ما به عنوان مثال تصمیم گرفته‌ایم که درآمد سالیانه هر کوبایی را در عرض ده سال دو برابر کنیم. طبقه کارگر در مقطع فعلی باید این وظایف را دنبال کند: تولید، تولید بدون بیکاری، تولید بیشتر و افزایش ثروت‎.»

 

«چه» بر خلاف کاسترو که یک سخنران چیره‌دست بود، ایده‌ها و طرح‌های خود برای ساخت یک سیستم نوین سیاسی در کوبا را به روی کاغذ می‌آورد. به همین خاطر به مرور زمان به عنوان رئیس ایدئولوژیک «فیدلیسم» با اندیشه‌ها و سخنانی تازه در مورد «انسان جدید» در کوبا شهرت یافت و حتی پس از مرگش نیز به نوعی شالوده‌های معنوی وی در جامعه کوبا باقی ماند. رویای بزرگ چه‌گوارا حذف و پایان دادن به دوران پول بود. در جامعه سوسیالیستی مورد قبول او، افراد بدون هرگونه اجرت و دستمزدی کار می‌کنند: «در این جامعه جدید گرایش‌های مادی هیچ جایی نخواهد داشت و ما باید اقداماتی در جهت این مساله انجام دهیم که گرایش‌های اخلاقی از طریق احساس وظیفه و نوعی آگاهی انقلابی نوین جایگزین گرایش‌های مادی شود.» مشکل تنها این بود که آن «انسان جدید» چه‌گوارا همواره مقهور خواست‌ها و نیازهای کهنه و مادی خود بود.

 

کاملا مشخص بود که نه تنها چه‌گوارا بلکه فیدل کاسترو نیز به غیر از چند طرح ایده‌آلیستی هیچ برنامه و طرح مشخصی برای اقتصاد کوبا نداشت و رفاقت میان این دو به نوعی کوبا را به یک فاجعه اقتصادی مبتلا کرد. در آن زمان همه کار‌شناسان خبره اقتصادی کوبا به دلیل رفتار‌ها و سیاست‌های این دو نفر کشور را ترک و غالبا به میامی مهاجرت کردند. چه‌گوارا که از نظر لجاجت و سخت‌سری به مانند فیدل کاسترو بود خیلی زود دست به دامان شوروی شد. اما رهبران و مقام‌های بلندپایه شوروی نیز برنامه‌های این دو نفر برای اقتصاد را عجیب و غیرعلمی می‌دانستند و به همین دلیل بود که از آن پس مسکو چندان روی خوشی به کاسترو و گوارا نشان نداد. بدین ترتیب بود که کوبا بهای سنگینی برای این آزمایش مسخره پرداخت و همه شاخص‌های اقتصادی جزیره روندی نزولی و فاجعه‌بار به خود گرفت.

 

البته در نخستین فاز برنامه صنعتی‌سازی، وضع مردم کوبا هنوز هم نسبتا خوب بود و اجاره خانه‌های ارزان و خدمات پزشکی رایگان تا اندازه زیادی درآمدهای مردم را افزایش می‌داد. در آن دوران البته میزان مصرف و استاندارد زندگی نیز روند فزاینده و مثبت به خود گرفت. اما این میزان تولید به زودی کفاف تقاضای مردم را نداد. دو سال پس از انقلاب ذخایر غذایی کشور مصرف شده و کار به جایی رسید که دام‌های مادر و چارپایانی که ویژه تخم‌کشی بودند نیز ذبح و به مصرف رسیدند. در سال ۱۹۶۲ یعنی سالی که قرار بود تولید مواد غذایی به میزان منطقی خود برسد، تنها ۰.۴ درصد رشد اقتصادی نصیب کشور شد و از اواسط سال ۱۹۶۳ بود که اقتصاد کوبا به بزرگترین بحران خود تا آن زمان دچار شد. تولید ناخالص ملی به حدود ۱.۵ درصد کاهش یافت. تولید کشاورزی بین سال‌های ۱۹۶۱ و ۱۹۶۳ به ۲۳ درصد کاهش یافت و حتی تولید شکر نیز کاهشی ۴۰ درصدی نشان می‌داد و این بد‌ترین دوران کوبا پس از جنگ دوم جهانی بود.



ادامه مطلب


نظرات() 

پاییزخطبه سرا

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 20 آذر 1395-09:35 ق.ظ

به نام «وحدت»؛ به کام تفرقه

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 20 آذر 1395-09:29 ق.ظ

گفت‌وگوی «مسئله» با ناصر فکوهی

جان اقوام کشورمان می‌کاهد. این تعبیر، اگر اغراق هم باشد، پُر بیراه نیست. این روزها، جوانان ترکمن از تیتر یک روزنامة ورزشی دلخورند و سردار آزمون، مهاجم ترکمن تیم ملی، به آن تیتر غیرحرفه‌ای و غیرمسئولانه واکنش نشان داده است. از طرفی جوانان ترک، از طنز ناشیانة یک برنامة کودک در رسانة ملی دلخورند. ناصر فکوهی، استاد انسان‌شناسی دانشگاه تهران و مدیر انسان‌شناسی و فرهنگ، ریشه‌های این رفتارهای ناشیانه را بررسی کرده است؛ او از یکسان‌سازی و شبیه‌سازی سبک‌های زندگی می‌گوید و معتقد است باید هرچه سریع‌تر، گفتمان هم‌سازی فرهنگی، در سطح کلان، وارد مناسبات اجتماعی و فرهنگی و حتی سیاسی ما شود.

زمانی که دانش انسان‌شناسی به وجود آمد، طرفداران این دانش، علاقه‌مند بودند که تمایزها و تفاوت‌های فرهنگی را نشان دهند. تاکید بر روی تمایزها با هدف جامعه شناسی که رسیدن به روایت‌ها کلان از جوامع بود غریب است، اساسا توجه به تمایزها و تفاوت‌های فرهنگی چه لزومی دارد؟

دربارة تاریخ انسان‌شناسی، که ریشه‌های خود را در مردم شناسی و استعمار اروپایی نزدیک به آن می‌یابد، بهتر است در این مختصر، چندان وارد بحث نشوم؛ زیرا مسئله پیچیده‌تر از آن است که در پرسش شما مطرح شده است. تنها این را بگویم که هم در انسان‌شناسی و هم در جامعه‌شناسی و تقسیمات میان آن دو، لزوماً بحث بر سر تمایز یا شباهت جوامع نیست، بلکه بر سر تلاش برای ایجاد الگوهای واحد و ارزشی  مورد استناد است که تحت تاثیر نظریه و ایدئولوژی تطورگرایی (evolutionism) بود. این الگو در همه‌جا اروپامحور بود و حتی در خود اروپا، بر اساس سبک زندگی و شکل و محتوای گروه‌های اشراف و بالای جامعه، تعیین می‌شد. بنابراین، خود را یک مدل «برتر» در نظر می‌گرفت که تمایل داشت همة جوامع غیراروپایی را شبیه خود کند و تمایلش برای شناخت آنها و تفاوت‌هایشان هم، نه برای به رسمیت شناختن و حفظ آن تفاوت‌ها، بلکه برای از میان بردن و شبیه‌سازی آنها با خودش بود. در خود جوامع اروپایی هم تلاش آن بود که طبقات پایین را به یک الگوی استنادی وابسته کنند که آن را باید در آرزوهایشان می‌داشتند و در گروهای بالادست می‌جستند. روایت‌های خرد و کلان، اصطلاحات و مفاهیمی هستند که بیشتر به دوران مدرن و متأخر و حتی پسامدرن تعلق دارند و جایگاهی در تحلیل مردم‌شناسی و حتی در بخش بزرگی از انسان‌شناسی معاصر ندارند.  

مگر نه این بوده که حاکمیت مدرن به دنبال تسرّی دادن روایت‌های کلان خود به جوامع مختلف و در نتیجه، هضم کردن فرهنگ‌های دیگر در فرهنگ مدرن بوده است؟

آنچه اروپا در پی تسرّی دادنش بوده، لزوماً و صرفاً یک «روایت» ـ اگر آن را به مفهوم تاریخ رسمی بگیریم ـ نبوده است؛ بلکه مجموعه‌ای از نظام‌های ارزشی و سبک‌های زندگی متعلق به گروه خاصی از  افراد این جوامع (اشراف و بورژوازی) بوده است و استعمار نیز عملاً همین کار را می‌کند. فرهنگ‌های دیگر نیز در فرهنگ اروپایی «هضم» نمی‌شوند، بلکه تخریب می‌شوند و تلاش می‌شود که از آنها هویت‌زدایی شود و بر اساس اندیشه و الگوی اروپایی، به نمونه‌ای تصنعی از «خود»شان تبدیل شوند. بنابراین اندیشة پیرامونی در واقع در ابتدا، و پیش از آنکه مقاومت‌های فرهنگی شکل بگیرد، بیشتر نوعی ازخودبیگانگی  استعماری است که می‌تواند کاملاً شکل نوعی مبارزه با استعمار هم داشته باشد؛ مثلاً در گذار ساختارهای خشونت غرب استعماری به جنبش‌های استقلال‌طلبانه یا خشونت جنبش‌های انقلابی غربی به جنبش‌های رادیکال پیرامونی. اینها تنها چند نمونه هستند؛ اما گذار و فرایند بسیار گسترده است و تا امروز ادامه دارد و حاملانش هم، بیش از آنکه غربی‌ها باشند، خود مردمان و نخبگان و روشنفکران پیرامونی هستند که در فرایند ازخودبیگانگی هویتی «خود» را تخریب می‌کنند تا یک «دیگری» تصنعی به وجود بیاورند. مثلاً ترجیح می‌دهند قیافه‌های خود را شبیه اروپایی‌ها کنند و برای این کار، هم قیافة اصلی‌شان را تخریب می‌کنند و هم نهایتاً قیافة مضحکی پیدا می‌کنند که شبیه همه‌چیز هست جز قیافة غربی!

فرهنگ‌های محلی و فرهنگ رسمی به صورت موردی در استان گلستان باید چه نسبتی باهم برقرار کنند؟

بحث استان گلستان را نمی‌توان به‌صورت تصنعی از سایر استان‌های ایران جدا کرد. شاید تنها موردی که بتوان بر آن انگشت گذاشت این است که در این استان، شاخص‌های تراکم قومی و اختلاط اقوام، و یا همجواری سبک‎های زندگی و هویت‌های محلی، بیشتر از میانگین ملی ما باشد؛ اما نمی‌توان موقعیت گلستان را در ایران، ویژه قلمداد کرد. ما همین وضعیت را در برخی از کلان‌شهرهای خود مانند کرج داریم؛  و در برخی از استان‌های  غربی کشورمان مانند لرستان، کردستان و ایلام. بنابراین، اگر بخواهیم رابطة فرهنگ‌های محلی (و نه فرهنگ محلی) و فرهنگ‌های رسمی (و نه فرهنگ رسمی) را درک کنیم، اولاً باید  عمومیت داشتن موقعیت را در نظر داشته باشیم و ثانیاً باید به تکثر و گوناگونی آنها، هم در پیرامون و هم در مرکز، یعنی هم در سطح محلی و هم در سطح رسمی، توجه کنیم. 

چرا به مرور شاهد زوال فرهنگ‌های محلی و سیطرة فرهنگ‌های رسمی هستیم؟

به این دلیل که در فرهنگ‌های رسمی ما، عموماً از یک مدل استعماری تبعیت شده است که از زمان آغاز ساختن دولت ملی در ایران ـ یعنی ابتدای  قرن بیستم ـ به‌وسیلة اغلب روشنفکران و دانشگاهیان و نخبگان فکری، طراحی و ارائه می‌شود و حاکمان نیز، که آنان را نمایندة «اروپای قدرتمند و موفق» می‌دانسته‌اند و اعتقادی به‌شدت کورکورانه به این گروه‌ها داشته‌اند، از آنها تبعیت می‌کرده‌اند. اوج این فرایند را در دهة 1310 تا اواسط دهة 1320 و سپس از اواخر دهة 1340 تا انقلاب می‌توانیم مشاهده کنیم که در هر دو دوره، به‌شدت در پی یکسان‌سازی سبک‌های زندگی و غربی کردن خودشان، با نوعی خودباختگی استعمارزده هستند که قبلاً آن را توضیح دادم. نتیجة مشخص این فرایند، فروپاشی نظام بود و مردم ایران بیش از سی سال است که می‌کوشند مدرنیته‌های مناسبی برای خود بسازند که کمترین تنش را بین‌شان ایجاد کند و این تلاش بدون شک باید چندین دهة دیگر نیز ادامه یابد و نباید انتظار داشت که به‌زودی نتیجه بدهد.  

مطالعات میدانی من در استان گلستان نشان می‌دهد که فرهنگ‌های محلی، به‌خاطر بیم از استحالة هویت فرهنگی خود، کنش‌های واگرایانة بیشتری از خود نشان می‌دهند؛ آیا این مسئله نشانة عدم آگاهی میان‌فرهنگی در مدیریت استان و اهالی آن است؟

بدون شک چنین است؛ مدیریت‌های مرکز اغلب تصور می‌کنند که مأموریت آنها این است که فرهنگ‌های محلی را از بین ببرند تا مثلاً «وحدت» را در سطح مرکزی شکل بدهند؛ غافل از آن‌که این اصرار برای  مبارزه با فرهنگ‌های محلی، به‌دلیل واکنش‌های مقاومت فرهنگی، سبب تقویت روابط محلی و فرهنگ‌های بومی، حتی در بدترین  پدیده‌هایشان می‌شود. بدین ترتیب سبک زندگی به ابزاری برای مبارزة هویتی تبدیل می‌شود و افراد، از هر طریقی که بتوانند، با مرکزیت مبارزه می‌کنند تا به تصور خود، هویت خویش را حفظ کنند. بنابراین، در هر دو سو، توهم هویتی جای تجربة هویتی خلاق را می‌گیرد و افراد، به جای آن‌که به  منافع خود و خیر جمعی فکر کنند، ترجیح می‌دهند فکر و ذهن خود را به اندیشه‌های اسطوره‌ای و خیال‌بافی‌های قومی یا ملی بسپارند و به همین اندازه نیز دچار اشتباه‌های راهکاری و راهبردی می‌شوند که این موضوع وضعیت را وخیم‌تر می‌کند.

گذشته از کنش‌های مدیریتی، خرده‌فرهنگ‌ها هم فهم میان‌فرهنگی کافی ندارند؛ دلیل این امر چیست؟

مسئلة، سردرگمی فرهنگی و هویتی است؛ یعنی باید توجه داشت که در موقعیت‌های واکنشی، افراد نمی‌توانند به‌درستی دربارة هویت و سبک زندگی خود تصمیم بگیرند و آن را به اجرا درآورند. افراد، کنشی را صورت نمی‌هند و ذهنیتی ندارند که این کنش و ذهنیت به «نفع»شان باشد و به نوعی برای زندگی‌شان مثمرثمر باشد؛ بلکه آن را از آن جهت انجام می‌دهند که از چیزی مثل از میان رفتن هویت‌شان می‌ترسند، از گم‌شدگی، از بی‌ریشگی، از حل شدن در جمع، از نداشتن  مشخصاتی برای خودشان، و از آنچه آنها را از هر دیگریِ غیر از خودشان جدا کند.

 

آیا سیطرة فرهنگ‌های رسمی منجر به از دست رفتن هویت‌های محلی نخواهد شد؟ تبعات زوال هویت‌های محلی چیست؟

فرهنگ‌های رسمی خودشان یک‌دست نیستند و هم از لحاظ شکل، هم از لحاظ محتوا، و هم در استراتژی‌های رفتاری‌شان متفاوتند. سلطة این فرهنگ‌ها، لزوماً به از میان رفتن نظام‌های هویتی محلی منجر نمی‌شود و همان‌طور که گفتم می‌تواند آنها را تقویت کند؛ گرچه این تقویت اغلب به صورت آسیب‌زده و آسیب‌زا انجام می گیرد. مثلاً ما شاهد رشد قوم‌گرایی‌های محلی هستیم که در قالب یک استراتژی مقاومت فرهنگی ایجاد شده است و این در حالی است که قوم‌گرایی، حتی به سود همان مردمی که از آن دفاع می‌کنند، نیست. آنان به این دلیل به این‌سو کشیده شده‌اند که فرهنگ‌های غالب خواسته‌اند به زور خود را به آنها تحمیل کنند و آنها نیز از هر ابزاری، ولو بدترین ابزارها، برای جلوگیری از این تحمیل استفاده کرده‌اند.

با توجه به سیستم حاکمیت مدرن و تمامیت‌خواهی آن، که به نظر می‌رسد در همة ساحت‌های زندگی بشر به‌صورت مستقیم و غیرمستقیم دخالت و نفوذ دارد، سخن گفتن از هویت‌های محلی و خرده‌فرهنگ‌ها چه معنایی دارد؟

هویت‌ها در ابتدا و پیش از هر چیز در سطح بدن فرد، یعنی در سطحی بیولوژیک و حتی خردتر از آنچه شما «محلی» می‌نامید، شکل می‌گیرند و معنا دارند. ما در واقعیت چیزی جز بدن‌های هویت‌مند نداریم. آنچه بعدها به آنها «جمع» ، «گروه» ، «جماعت» ، «قوم» ، «قبیله» و غیره می‌گوییم، ساختارهایی هستند که در روابط فرهنگی ـ زبانی شکل می‌گیرند و اگر شکل‌گیری آنها به‌درستی و با مدیریتی مناسب انجام نگیرد، به تنش‌های هویتی در همة سطوح منجر خواهد شد. به نظر می‌رسد امروز در سطح جهان با مشکلات بسیار زیادی روبرو هستیم که ناشی از همین عدم درک سازوکارهای شکل‌گیری هویتی، چگونگی ایجاد رابطه میان آنها، و بخصوص عدم توانایی در مدیریت آنها مربوط می‌شود.

در استان گلستان ترکمنان، سیستانی‌ها، کردها و قومیت‌های دیگر به‌صورت ملموسی از فرهنگ بومی خود فاصله گرفته‌اند و سبک زندگی آنان از نوع پوشش گرفته تا سخن گفتن، ادبیات و زبان و ... تحت تأثیر روایت کلان اجتماعی قرار گرفته است؛ این در حالی است که این فرهنگ‌ها در یک موقعیت مکانی و جغرافیایی هم‌زیستی دارند. به نظر شما حاکمیت در قبال این فرهنگ‌ها چه مسئولیتی دارد؟

فاصله گرفتن از فرهنگ‌های مبدأ و اصلی یکی از تفسیرهایی است که می‌توان از این امر داشت و تازه خودِ این مسئله را باید به‌دقت نشان داد که فکر نمی‌کنم کسی توانسته باشد آن را نشان دهد. این‌که کردها، سیستانی‌ها و اقوام دیگر مثلا در اماکن عمومی به زبان فارسی حرف بزنند، یا مثل همدیگر لباس بپوشند،  گویای یکی‌شدن آنها یا فاصله گرفتن از فرهنگ اصلی و بومی‌شان نیست. ما ممکن است به صدها دلیل مختلف بتوانیم ظاهر افراد را در یک جامعه تغییر بدهیم و تصور کنیم شاهد یکسان‌شدن آن جامعه هستیم؛ در حالی که آنچه پیش روی ما می‌گذرد در واقع نوعی «دنباله‌روی» (conformism) اجتماعی خطرناک است، زیرا باوری به آن وجود ندارد. این دنباله‌روی، می‌تواند به‌دلیل سلطة فرهنگ‌های غالب یا حتی به‌دلیل ازخودبیگانگی ایجاد شود، اما به‌ هر حال نمی‌توان آن را فرایندی سالم دانست و من بیشتر آن را در ردة آسیب قرار می‌دهم. این مسئله زمانی می‌تواند شکل سالم به خود بگیرد و خوب مدیریت شود که فرهنگ‌های مختلف، بدون قرار گرفتن در روند یکی‌شدن باهم به نفع یک فرهنگ مرکزی، بتوانند باهم به هم‌سازی (articulation) برسند و برای این هم‌سازی، از یک زبان یا یک فرهنگ یا چند زبان و فرهنگ میانجی به عنوان ابزار کاربردی استفاده کنند؛ نه آن‌که این‌ها به ایشان تحمیل شود یا تشخیص دهند که اگر از روند عمومی تبعیت و دنباله‌روی نکنند، طرد خواهند شد. در این صورت، هرچند ممکن است به نظر برسد شاهد یکی‌شدن فرهنگ‌ها هستیم، اما در واقع در آنها انرژی منفی و مقاومت فرهنگی مخرب ذخیره می‌کنیم که هر آن ممکن است به تنش بینجامد.

تکثر فرهنگی به معنای تشخص دادن به فرهنگ‌های مختلف، آیا در عمل به تزاحم و تخاصم اقوام و مذاهب نخواهد انجامید؟

به خودی خود نمی‌توان دربارة این مسئله نظر داد؛ چون بستگی به این دارد که ما چگونه از این تکثر استفاده بکنیم. مثالی از کشورهای غیر از ایران می‌زنم. در چند دهة اخیر، بریتانیا و فرانسه، هر دو از روش تکثر فرهنگی برای مدیریت گوناگونی جوامع خود استفاده کرده‌اند؛ اما هر اندازه مدیریت بریتانیا در این  زمینه بهتر بوده است، در فرانسه تقریباً شکست مطلق را می‌بینیم. به دیگرسخن، در حالی‌که در بریتانیا تنش میان‌قومی کاهش یافته، در فرانسه دائماً رو به افزایش بوده و افزون بر این، بالا رفتن نفوذ احزاب فاشیستی و ضد خارجی در فرانسه، گویای شکست سیاست تکثر فرهنگی در این کشور است. بنابراین، مدیریت و استفادة درست از یک سیاست، بسیار اهمیت دارد. این‌که ما با روشی صوری، قومیت‌ها و زبان‌ها و سبک زندگی آنها را به رسمیت بشناسیم و همه‌جا در سخنرانی‌های رسمی از آنها دفاع کنیم، ولی مردم در عمل حق نداشته باشند از هیچ‌یک از این موارد استفاده کنند، به معنی یک سیاست تکثر قومی نادرست و آسیب‌زا است. اگر ما لباس‌های محلی را می‌ستاییم و آن را نشانة فرهنگ غنی خود می‌دانیم، باید حق استفاده از آن را هم در عمل ایجاد کنیم. همین امر در باب زبان‌های محلی صادق است و نباید از تشتّت و درگیری و تنش ترسید. همیشه آنچه این آسیب‌ها را ایجاد می‌کند، سخت‌گیری و محرومیت است، نه آزادی و تقویت هویت‌های محلی و کوچک در برابر هویت‌های مرکزی و قوی.

به نظر می‌رسد سیاست نانوشتة پیش یا پس از انقلاب، هم‌سان‌سازی فرهنگی بوده است؛ نسبت هم‌سان‌سازی و وحدت بین اقوام و مذاهب چگونه باید باشد؟ آیا راه وحدت از هم‌سان‌سازی می‌گذرد؟

شبیه‌سازی و از میان بردن اقوام در ایران، چه امروز چه در آینده، غیرممکن است؛ زیرا قومیت‌ها و زبان‌های محلی دارای ریشه‌ها و پایه‌های سرزمینی وسیع و حتی فراملی هستند و از همین روی دوام می‌آورند و سیاست‌های یکسان‌ساز، با اصرار و بدتر از آن، با زور، آنها را تقویت خواهند کرد. اما هم‌سازی فرهنگی و تقویت وحدت ملی بر پایة به رسمیت شناختن عملی فرهنگ‌های محلی، امکان‌پذیر و بسیار مناسب است.  این امر ربطی به هم‌سان‌سازی دینی ندارد؛ زیرا ما در حوزة دینی بر خلاف حوزة قومی انسجام بسیار بالایی داریم. مسئله در اینجا سبک دینداری است که می‌توان دربارة آن بسیار سخن گفت؛ اما در اینجا نیز انعطاف و ملایمت و اعتدال ما سبب تقویت انسجام و وحدت خواهد شد و بالعکس، زورگویی و شدت عمل و خشونت ،این انسجام را از میان خواهند برد. این تجربه بارها و بارها در سراسر جهان تکرار شده و امروز تقریباً با قاطعیت می‌توان از این تز دفاع کرد که نبود انعطاف در این زمینه، به شدت آسیب‌زا است.

 

 

گفتگو از امین یگانه

بازنشر این مطلب در چارچوب همکاری میان مجله مساله و سایت انسان شناسی و فرهنگ انجام میگیرد.





نظرات() 

“گلین”، عروس نشریات گیلان؛ گلین اوجاغا گلر

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 20 آذر 1395-09:25 ق.ظ

تفاوت اصلی گلین با دیگر نشریات ، در شعار این مجله متبلور شده و آن عبارت است از «گلین اوجاغا گلر». یعنی این مجله می‌خواهد وارد توده اجتماع شود و جای خود را در میان توده‌های مردم علاقه‌مند به زبان مادری بجوید.

نشریه گلین ازجمله نشریاتی هویتگرای آذربایجانی است که در شهرستان آستارا در استان گیلان منتشر می‌شود و در زمان مدت اندکی توانسته در این شهرستان جایگاهی درخور روی دکه‌های مطبوعاتی این شهرستان برای خود پیدا کند، به همین منظور گفتگویی با خسرو حسن‌پور صاحب‌امتیاز و مدیرمسئول این نشریه ترتیب داده‌ایم.

خسرو حسن‌پور- مدیر مسئول نشریه "گلین"
خسرو حسن‌پور- مدیر مسئول نشریه “گلین”

خسرو حسن‌پور که نشریه وی فعلاً در حوزه فرهنگی به زبان ترکی و فارسی منتشر می‌شود در بیان هدف از این ایجاد نشریه به خبرنگار یول‌پرس، گفت ” می‌دانیم که نشریاتی (هرچند کم تعداد و کم وسعت) به زبان‌های مادری منتشر می‌شوند. اما این نشریات عمدتاً نشریات روشنفکری هستند و مخاطب خاص خود رادارند. هدف بنده این است که نشریه‌ای به زبان مادری و برای عموم مردم داشته باشم.”

وی همچنین هدف و برنامه این نشریه را این‌گونه بیان نمود ” هدف گلین همان‌طور که عرض کردم آمدن به سطح عموم مردم است و اخبار و مطالب عمومی را در نظر دارد. به امید خدا، اگر تصمیم گیران دولتی کمک نمایند، قصد گلین این است که گستره فعالیت خود را به همان رویکرد عمومی ، گسترش دهد تا حدی که علاقه‌مندان خود را از استان‌ها و شهرستان‌های دوردست نیز پیدا کند.”

حسن‌پور معتقد است آنچه این نشریه را از دیگر نشریات متمایز می‌کند شعار این نشریه و جامعه هدف است و دراین‌باره اضافه کرد ” تفاوت اصلی گلین با دیگر نشریات ، در شعار این مجله متبلور شده و آن عبارت است از «گلین اوجاغا گلر». یعنی این مجله می‌خواهد وارد توده اجتماع شود و جای خود را در میان توده‌های مردم علاقه‌مند به زبان مادری بجوید.”

چرا گلین

مدیرمسئول نشریه گلین درباره اسم نشریه می‌گوید ” زیباترین زمان برای انسان ، روز عروسی اوست. درواقع خانم‌ها در روزی که «گلین» می‌شوند ، به اوج زیبایی خود می‌رسند و خاطره این زیبایی تا آخر عمر ، در ذهن آن‌ها می‌ماند. بنابراین اگر بگویم زیباترین نام را انتخاب کرده‌ام ، بیراه نگفته‌ام.”

خسرو حسن‌پور درباره عملکرد خبری یا تحلیلی نشریه گفت ” نه پژوهش و نه خبر، به نظر می‌رسد زمان پرداختن در یک مجله، باوجود وسایل ارتباط‌جمعی سریع و متعدد، گذشته است. کار پژوهشی هم تیم می‌خواهد. تیمی که اعضای آن در زبان مادری خود به معنی اخص کلمه «باسواد» باشند. نشریاتی که چنین کاری انجام دهند، وجود دارند مثل «بایرام»  کار گلین باید این باشد که با عموم مردم دمساز باشد، متخصصان مثلاً رشته تاریخ.

بنابراین اهمیت این مجله باید اطلاع‌رسانی و تحلیل خبرهای فرهنگی و برجسته کردن نقش و اهمیت زبان مادری باشد.”





نظرات() 

من، لاله، کاک سلام، کاک شووان

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 20 آذر 1395-09:24 ق.ظ

بهروز غریب پور

جنگلهای بلوط را در پاییز 1354 به یاد میآورم. پاییز منطقه مریوان و بانه و هورامان شاهکاری از رنگند. آن سال یکی از نمایشهایم «افسانه ترس» را همراه با گروه تئاتر شهاب به سرتاسر کردستان برده بودیم و بماند که چه تجربه عجیبی بود و در سایه بیپرواترین دشمنیها، هرگز تکرار نشد.
در آن سفر، همچون اینبار، با خودم عهد کرده بودم بیدار بمانم تا سرزمین مادریام را نظاره کنم و یک لحظه از این بازی رنگهای طبیعت غافل نشوم. اینبار، رقص آلاله است و گل زرد و گلهای سفید و زمینِ چون بوم سبز. باید پیاده شد و زمین را بویید و بوسید؛ و چنین میکنیم. کردستان سرزمین شگفتیهای خلقت است و چهار فصلش متفاوت و زیباست در مریوان. دریاچه ای منحصر به فرد دارد که آب آن از چشمههایی میجوشد که در عمق آنند؛ «زره وار» را میگویم که فارسزبانها آن را «زریوار» نامیدهاند. مردم معتقدند که در عمق زره وار ماندههای یک قصر هست؛ قصری که پادشاهی دستور ساختن آن را داده و فرمان داده است که همه را، پیر و جوان و زن و مرد را، به بیگاری بکشند... مردی با چهارپا و زن حامله اش در روزهای پایانی ساختن قصر به بیگاری کشیده میشود و هرچه التماس میکند که زن پا به ماهش را از این کار معاف کنند فرمانبران شاه، از چهارپای بیزبان گرفته تا همسر او را به کار میگیرند و چنان بر آنها سخت میگیرند که نخست زن و سپس چهارپای خسته از بارکشی جان میسپارند و مرد به درگاه خدا سجده میبرد و از عمق جان ناله میکند و به خدا میگوید: "سر از سجده بر نمیدارم تا «قصر» را با خاک یکسان نکنی." اما به جای خاک شدن، قصر بر اثر بارش شدید باران و رگبار در آب غرق میشود... و امروز در آن حوالی قطعه سنگی شبیه مردی به سجده رفته هست؛ گویا همان مرد عاصی است که سر از خاک بر نداشته است... بگذریم.
کاک سلام با لباس هورامانیاش در حال رانندگی زمزمه میکند:
«کلاشی خوم چنم، چوخه، له بر ما/ کلاوی، ده سه چنی خومه، له سرما/ کلاوی که س، ئیتر ناچی به سر ما/ به دل ما، دره کی منت نه چووه چونکا/ به ده س ما چوو، له گل نه خشی هونه ر ما» و... ترجمه آزاد ترانهاش این است: «هر چه دارم/ هر چه میپوشم/ از کلاه و کفش/ آنچه را که هست و میپوشم/ این نمد که هست بر دوشم/ دستباف خودم هست و/ خودم میپوشم/ نیست منت، منت کس/ منت هیچکس بر دوشم/ تیزی سوزن نشسته بر جانم/ من هنرمندم/ من هنرمندی سختجان و سختکوشم»
این سرود خودکفایی و خودباوری است. در هورامان حتی برای بافتن پارچههای عریض راهحلی خلاقانه یافته اند؛ دستگاه جولاییشان کوچک است و شانه جولایی بیش از بیست سانتیمتر عرض ندارد، اما همین قطعات را که به هم بدوزی تا هر اندازه که بخواهی میتوانی عرض پارچه را زیاد کنی. دهها خلاقیت دیگر نیز دارند که آنها را تا چندی پیش از واردات بینیاز میکرده است...
لاله میپرسد: "کاک سلام این شاخهای ناتمام که در ناحیه شانه فرنجی- جلیقه نمدی- لباس مردان اورامان هست چه معنی دارد؟" کاک سلام برای صدمین بار میگوید: "من بیسوادم و اگر اشتباه میکنم ببخشید. این شاخها هیبت مرد هورامی را برای دشمن ترسناک میکند و حتی حیوان را میترساند." حس پهلوانی به آدم دست میدهد و من این باور هورامیها را به یاد میآورم که خودشان را از نوادگان رستم میدانند و چهبسا این نیمشاخها نشانی از سرنگونی ضحاک ماردوش به دست کردان و نیروهای کاوه آهنگر باشد...
به هورامان تخت که میرسیم معماری هولناک تیرآهن و سنگ و مصالح امروزی رویای زیبایم را چنگ میزند؛ کوه را خراشیدهاند بی هیچ رحمی به گذشته و خیابانی را میبینی که فعلا خاکی است و اعلانه ای عذرخواهی شهرداری جابه جا دیده میشود که به خاطر تعریض و لولهکشی گاز خیابان را خاک آلوده کردهاند و هر ماشینی که رد میشود سراپایمان را خاکی میکند... بر بامی مینشینیم و یک چای جوشیده بدطعم را مینوشیم و بعد کیوان مجیدی مستندساز سفارش «کلانه» میدهد؛ مجبورم بگویم کلانه پیتزای کردستان است و صد حیف که این غذا ناشناخته مانده است. و به این فکر میکنم که در هر دانشکدهای باید رشته یا دورهای «برای بهروز کردن» و «عرضه بازار جهانی» وجود داشته باشد تا همه خلاقیتهای اجدادمان را، از کویرنشینان تا کوهنشینانمان، امروزی کنند و همین گروهی را پدید بیاورند که لاله رمضانی بوکان و مهدی یار نظام و... در دانشکده هنرهای زیبا و با مدیریت دکتر اکرمی در آن هستند و راههای امروزی کردن معماری هورامان را میآموزند... در این فکرم که هوا تاریک شده است. به پشت سرم نگاه میکنم. چراغهای خانههای مطبق هورامانتخت یکبهیک روشن میشوند و این ساختههای بشری با ستارههای آسمان صاف و بیابر دستبهدست هم میدهند. ستارههای زمین و آسمان یکدیگر را نوازش میکنند و من به آنسوتر که «پیر شالیار» است رو میکنم و از او میطلبم که هورامان را حفظ کند...
در هورامان به دنبال خانه موقت شاعره کُرد، کلثوم عثمانیپور، میگردیم تا شب را بنا بر دعوت خودش، پیش آنها سر کنیم؛ اما بعد معلوم میشود که اگر از «دزلی» راه بیفتیم زودتر به کرمانشاه خواهیم رسید و چنین میکنیم: ماندن در دزلی تا ساعت سه صبح و حرکت به سمت کرمانشاه.

من و کیوان مجیدی و لاله و کاک سلام و کاک شووان تا ساعت سه راجع به راههای زنده ماندن هورامان حرف میزنیم و تا هنگام سوار شدن و حرکت به سمت کرمانشاه بیدار میمانیم... من بیدار مانده ام و از اینکه از بلندای تته، گردنه مرتفع مشرف به هورامان، میتوانم چراغهای روشن «حلبچه» زخمیاز بمباران شیمیایی را ببینم خوشحالم. از تته که دور میشویم، دهها چراغ در حرکت را میبینم؛ تصورم این است که خسته ام و خواب میبینم. از کاک هادیِ راننده میپرسم: "این چراغها در حرکتند؟" و او آشنا به این موضوع میگوید: "این نورها از چراغ قوههای «کولبر»هاست. دارند جنس قاچاق میآورند..." و ادامه میدهد: "زندگی با طعم مرگ را من هم چشیدهام. اینها با جانشان بازی میکنند... البته در مرز مریوان، در محاصره مرگی تا لقمه نانی به دست بیاری. آنجا مین هم هست، اما اینجا خطر سقوط و شلیک تیر هست." در ادامه راه از شیب دره جوانهای کولبر را میبینم که خود را به ماشینهای منتظر میرسانند اما هنوز در سمت دیگرم، کولبرهای درخشان[!] را میبینم که در حال سرازیر شدن هستند... کاک هادی به شوخی میگوید: "کولبر در شب روشن است و در روز خاموش، اما بختشان در شب و روز تاریک است... من هم مثل اینها بودم ولی این نوع زندگی را رها کرده ام، اما آن عادت در من مانده است؛ در شب روشنم و از رانندگی در شب لذت میبرم و چراغ خاموش میتوانم جاده را پیدا کنم..."
از پاوه و شمشیر و نوسود و... میگذریم و من به یاد میآورم که پدرم در روستای شمشیر معلم بوده است. در خاک خودش برایش فاتحه ای میخوانم و او را در تاریکی جاده میبینم که برایم دستی تکان میدهد و به ما نزدیک میشود و میگوید: "ایکاش زنده بودم و به تو نشان میدادم که مدرسه مان کجا بود."  
 

بهر وز غریب پور عضو شورایعالی انسان شناسی و فرهنگ است.






نظرات() 

عربستان سعودی با استناد به چه حقوق بین الملل به یمن حمله کرده است؟

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 20 آذر 1395-09:21 ق.ظ

بیژن عارف

یکی از مهمترین مسایل منطقه، موضوع یمن می‌­باشد که از نظر حقوقی بسیار حایز اهمیت است. عربستان سعودی به عنوان یک کشور عربی به یک کشور عربی دیگر حمله کرده است. حمله­‌ای که به سبب آن، تاکنون بیش از 3500 نفر شهید و بیش از 6000 نفر مجروح شده­‌اند. به دنبال این حمله که با چراغ سبز آمریکا و دیگر متحدین آن صورت گرفت، ائتلاف عربی و ارتش عربی شکل گرفت. می­‌توان با توجه به تشکیل ائتلاف و سیستماتیک بودن و نظام‌مند بودن حمله عربستان و کشتار وسیع مردم یمن به دلیل مذهب آنها، عناصر تشکیل دهنده جرم بین‌المللی «نسل‌کشی» را مشاهده نمود. عبدالرحمن السدیس، امام و خطیب مسجدالحرام- که مقام رسمی از سوی پادشاه عربستان است- در خصوص جنگ یمن و تأیید حمله رژیم سعودی به یمن انگیزه حمله را شیعه بودن مردم یمن می­‌داند و می­‌گوید: "زمان آن رسیده که یک «بیداری اسلامی» برای برخورد با تشیع آغاز گردد."

آنچه حائز اهمیت است اینکه سازمان ملل متحد و شورای امنیت نتوانسته است به وظیفه انسانی خود در قبال یمن عمل نماید. شورای امنیت به عنوان رکن اصلی سازمان ملل در حفظ صلح و امنیت بین المللی با صدور «قطعنامه 2216» نشان داد که تصمیمات آن در راستای منافع سیاسی و مادی چند کشور خاص بوده و تمایلی برای حفظ صلح واقعی در عرصه بین الملل ندارد. یمن به عنوان یک کشور مستقل مورد تجاوز چند کشور دیگر عربی قرار گرفته است و ملت آن مورد تهاجم هوایی و زمینی از سوی ائتلاف عربی و تروریست های القاعده قرار گرفته است. اما شورای امنیت به جای محکوم نمودن متجاوز و تروریست ها، به تحریم همه جانبه ملت یمن دست زده است که این قطعنامه نشان دهنده چهره واقعی این رکن سیاسی بین المللی است.

1)  نقض حاکمیت یمن و تجاوز به تمامیت سرزمینی آن

عربستان به بهانه درخواست منصور هادی، با تشکیل ائتلاف، به آن کشور حمله نمود که شورای امنیت در قطعنامه 2216 نیز تلاش نموده است که به آن مشروعیت ببخشد. «در مقدمه همین قطعنامه، شورای امنیت به نامه‌ای که 24 مارس 2015- 4 فروردین 93- از سوی منصور هادی خطاب به رئیس این شورا صادر شده، استناد کرده و بر مبنای آن گفته است که دخالت نظامی بر مبنای یک درخواست قانونی بوده که صورت گرفته است. این در حالی است که از یک سو دعوت به سرکوب نظامی خارجی علیه یک ملت که از طریق مسالمت‌آمیز خواسته‌هایی را دنبال می‌کند، وجاهت ندارد ضمن آن که فرد درخواست کننده یعنی منصور هادی در زمان درخواست هیچ جایگاه قانونی نداشته است. منصور هادی در تاریخ 22 ژانویه 2015 یعنی دوم بهمن ماه 93 و بیش از دو ماه پیش از درخواست، از سمت خود، بطور رسمی کناره‌گیری کرده است و لذا استناد شورای امنیت به نامه او موجه نیست.» نمی­توان با توسل به زور علیه یک ملت که از اصل «حق تعیین سرنوشت» بهره جسته و در تلاش است از طریق راه‌های دموکراتیک به حقوق خود دست یابد حمله نمود حتی اگر منصور هادی را رییس جمهور واقعی یمن بدانیم که البته نمی‌دانیم؛ چرا که استعفای منصور هادی استنادا به ماده 114 قانون اساسی جمهوری یمن است که از موارد پایان یافتن دوره ریاست جمهوری است. بر اساس قوانین حقوق بشر و نیز حقوق بشردوستانه بین المللی ، منصور هادی نمی­توانسته از کشور دیگری در خواست کند تا به شهروندان غیرنظامی یمن حمله نظامی نماید و این خلاف قواعد آمره بین المللی است.

این تجاوز خارجی نقض اصل حق تعیین سرنوشت می­باشد. منصور هادی در زمان درخواست، هیچگونه جایگاه حقوقی در یمن نداشت. او رئیس جمهور مستعفی یمن است که برای بر هم زدن اوضاع یمن، استعفا داد. او پس از استعفا به عدن فرار کرد و آنرا پایتخت یمن دانست تا تلاشی باشد برای تجزیه یمن که این بر خلاف نص صریح ماده 109 قانون اساسی یمن است که رئیس جمهور موظف به حمایت از وحدت ملی و اعمال حاکمیت صلح‌آمیز است.

رییس جمهور مستعفی یمن تنها به عنوان یک شهروند یمنی و بدون جایگاه حقوقی شناخته می­شود. شورای امنیت نیز نمی­تواند در فرایند قانونی انتقال قدرت در یک کشور دخالت نماید. به عبارت دیگر شورای امنیت صلاحیت تعیین رییس جمهور برای یک کشور مستقل که دارای قانون اساسی و ملت زنده است ندارد چرا که انتخاب رئیس جمهور براساس ماده 105 قانون اساسی نیز باید بر اساس قانون اساسی انجام شود نه توسط شورای امنیت سازمان ملل. این در حالی است که شورای انقلاب مردمی یمن در چارچوب اصل حق تعیین سرنوشت نیز با صدور اعلامیه قانون اساسی، تشکیل شورای ریاست جمهوری را به عهده مجلس ملی سپرد.

2) حمله نظامی ائتلاف عربی به رهبریت رژیم سعودی به یمن

توسل به زور در همه اشکال آن از مواردی است که در حقوق بین‌الملل ممنوع است. اصل منع توسل به زور به عنوان قاعده آمره ایست که دولت ها را موظف می­نماید تا از تجاوز و استفاده از نیروی نظامی به عنوان نماد اصلی توسل به زور علیه دولت و کشور دیگر پرهیز نمایند. منشور سازمان ملل متحد در بند 1 ماده 1 خود به « متوقف ساختن هرگونه عمل تجاوز» اشاره کرده و در  بند 4 ماده 2 مقرر کرده است: «كلیه اعضاء در روابط بین‌المللی خود از تهدید به زور یا استفاده از آن علیه تمامیت ارضی یا استقلال سیاسی هر كشوری یا از هر روش دیگری كه با مقاصد ملل متحد مباینت داشته باشد، خودداری خواهند نمود». بر این قاعده تنها دو استثنا وجود دارد: یکی دفاع مشروع است که در ماده 51 منشور به آن اشاره شده است. دفاعی که باید جمیع شرایط آن موجود باشد؛ از جمله «وقوع حمله مسلحانه و رعایت شرط ضرورت و تناسب». و دیگر استثنا بر اصل منع توسل به زور، عملیات نظامی بین المللی است. «طبق ماده 42 منشور چنانچه شورای امنیت تشخیص دهد که اقدامات پیش بینی شده در ماده 41 منشور ( مجازات های دیپلماتیک و اقتصادی) کافی نبوده یا ثابت شود که کافی نیست، می­تواند وارد مرحله اقدامات قهری یا استفاده از زور شود و به وسیله نیروهای هوایی، دریایی و زمینی عملیاتی را که برای حفظ یا اعاده صلح و امنیت بین المللی لازم می­داند انجام دهد.» اما آنچه توجیه عربستان و دیگر کشورهای عربی برای حمله به یمن است هیچ یک از این دو دلیل نیست. به عبارت دیگر ائتلاف عربی نه در مقام دفاع مشروع بوده است؛ زیرا حمله نظامی علیه آنها از سوی انصارالله یا دیگر گروه ها اتفاق نیفتاده است و نه با مجوز شورای امنیت بوده است. به عبارت بهتر، حمله عربستان تحت شمول قاعده آمره بین المللی یعنی اصل منع توسل به زور، یک حمله نامشروع و تجاوز به کشور مستقل یمن است و این حمله تهدیدی جدی علیه صلح و امنیت منطقه ای و بین المللی است.

 با توجه به محوریت منشور ملل متحد در اقدامات کشورها در عرصه بین الملل و از آنجا که تجاوز آشکار عربستان و کشورهای متحد به این منشور توجه داده شده است نکات زیر قابل ذکر است:

در فصل اول، بر اساس بند 3 از ماده 2 منشورآمده است :" کلیه اعضا اختلافات بین المللی خود را به وسایل مسالمت آمیز به طریقی که صلح و امنیت بین المللی و عدالت به خطر نیافتد طی خواهند کرد."  این بند به صراحت توسل به وسایل غیر مسالمت جویانه را از کشورهای عضو منع می کند. همچنین بند 4 همین ماده کلیه اعضا را از تهدید به زور یا استفاده از آن ، یا هر روش دیگری که با مقاصد ملل متحد مباینت داشته باشد علیه تمامیت ارضی یا استقلال سیاسی هرکشور منع می کند. منشور، در فصل دوم و بر اساس ماده 6 تصریح می کند :

«هر عضو ملل متحد که در تخطی از اصول مندرج در این منشور اصرار ورزد ممکن است بوسیله مجمع عمومی بنابر توصیه شورای امنیت از سازمان اخراج گردد».

از مجموع موارد فوق می توان مذموم بودن توسل به زور توسط اعضای ملل متحد علیه سایر اعضا را که با مقاصد سازمان ملل متحد( صلح و امنیت بین المللی، و...) مباینت داشته باشد به صراحت دریافت. آنچه از تجاوز عربستان در یمن صورت پذیرفته به هیچ وجه با مقاصد سازمان ملل مطابقت نداشته و ندارد.

فصل ششم منشور که به حل وفصل مسالمت آمیز اختلافات اختصاص دارد مقرر نموده است که کشورها قبل از هر اقدامی باید از طریق مذاکره، میانجی گری، سازش، داوری، رسیدگی قضایی و توسل به ترتیبات منطقه ای یا سایر وسایل مسالمت آمیز به انتخاب خود، به راه حلی دست پیدا کنند.(ماده 33و بند 1).

بر این اساس، نخست شورا از طرف های درگیر می خواهد که اختلافات خود را با شیوه های مذکور حل و فصل کنند (بند 2 ماده 33)؛ در غیر اینصورت طرفین ( نه فقط یک طرف) باید این اختلاف را به شورا ارجاع دهند (ماده 37)؛ و از همه مهم تر نقشی است که در پایان این فصل(ماده 38) در نظر گرفته شده است و آن هم فقط نقش توصیه گری به طرف های مورد اختلاف است.

فصل هفتم منشور( مواد 39- 51) به نقض صلح و اعمال تجاوز اختصاص دارد. ماده 51 این فصل مقرر می دارد:" در صورت وقوع حمله مسلحانه علیه یک عضو ملل متحد تا زمانی که شورای امنیت  اقدام لازم را برای حفظ صلح و امنیت بین المللی به عمل آورد، هیچ یک از مقررات این منشور به حق ذاتی دفاع از خود " خواه فردی یا دسته جمعی" لطمه ای وارد نخواهد ساخت. اعضا باید اقداماتی را که در اعمال این حق دفاع از خود به عمل می آورند فورا به شورای امنیت گزارش دهند..."

در این خصوص باید متذکر شد که توجیه تجاوز عربستان مبنی بر درخواست منصور هادی برای تثبیت وضعیت داخلی یمن به هیچ عنوان موجه نمی نماید زیرا وی قبل از تاریخ تجاوز سعودی ها به یمن استعفا داده است و نمی توان به استناد چنین درخواستی تجاوز را مشروع جلوه داد.

عربستان تنها در صورتی می توانست به این توجیه متمسک شود که :

اولا: وی هنوز در سمت ریاست جمهوری یمن باقی بوده باشد

 ثانیا: عربستان پیش از تجاوز، گزارش وضعیت را به شورای امنیت ارایه کرده و مجوز لازم را دریافت می نمود که چنین اقدامی صورت نگرفته است.  

منصور هادی نه به عنوان رییس جمهور مشروع و نه به عنوان  مستعفی از سمت های خود وفردی فراری از کشور ذاتا نمی تواند ازدولت عربستان تقاضای مداخله نظامی در کشورش را مطرح نماید. این امر از قطعنامه 2204 شورای امنیت نیز استنباط می شود که از وی به عنوان رییس جمهور قانونی نامی نبرده است.

در این خصوص توجیه تجاوز به یمن مخدوش، غیر مشروع و غیر قانونی می نماید. در بند 1 از ماده 53 منشور ملل متحدکشورها را ملزم می نماید برای انجام هر عملیاتی علیه یکدیگر باید نخست از شورای امنیت کسب مجوز نمایند.

اقدامی که قبل از تجاوز به یمن توسط مقامات سعودی به هیچ عنوان صورت نگرفته و این امر در مخالفت آشکار و بی پرده با منشور ملل متحد انجام شده است. بدیهی است که شورای امنیت با  قطعنامه 2216 مورخ 14 آوریل 2015 ، چشم خود را بر این تخلف واضح سعودی ها بسته است. تجاوزی که منجر به کشتار غیرنظامیان زنان و کودکان بی گناه و تخریب زیرساخت های کشور یمن گردیده است . در عمل با عنایت به مفاد مشروحه قوانین وحقوق بین الملل ، قطعنامه مذکور مشروعیت خود را از دست داده است ومتجاوزین بعنوان متجاوزجنگی قابل پیگرد حقوقی می باشند.

 





نظرات() 

بحران اخیر قره باغ تهدیدی برای امنیت ملی ایران

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 20 آذر 1395-09:20 ق.ظ

عارف بیژن

         قره باغ ناحیه ای است در شمال رود ارس در جمهوری آذربایجان، در رسانه های گروهی جهان آن را به نام "ناگورنو قره باغ" می شناسند، که واژه روسی است. در زبان روسی ناگورنو به معنی کوهستانی و قره باغ نام محل است، و ناگورنو قره باغ به معنی" قره باغ کوهستانی است. شاید بتوان اولین درگیری بین ارمنستان و آذربایجان را بر سر نام قره باغ دانست. در زبان آذربایجانی به این منطقه "داغلیق قاراباغ" می گویند که به همان معنی قره باغ کوهستانی است. قره باغ از دو قسمت "قره" ( قرا یا قارا) به معنی سیاه و "باغ" به همان معنی باغ فارسی تشکیل شده است. قره باغ به منطقه یا محلی اطلاق می شود که در آنجا باغ های وسیع و انبوه وجود داشته باشد. ارامنه بر این باورند که این منطقه به لحاظ تاریخی «آرتساخ» نام دارد که برگرفته از نام دهمین استان ارمنستان بزرگ و تاریخی است. مراد ارامنه «قرا باغ» به معنی «باغ بزرگ» است. این مناقشه و اختلاف‌نظر تنها در سطح نام کلی قره باغ نیست و اسامی بسیاری از شهرها و روستاهای این منطقه را نیز در بر می گیرد؛ چنانچه آذری ها از مرکز قره باغ با عنوان «خان-کندی» و ارامنه از آن با عنوان« اِستِپاناکِرت» یاد می کنند. همین مناقشه اسامی و اختلاف‌نظر در مورد معنی و مفهوم واقعی و صحیح واژگان به‌روشنی گویای سطح اختلافات میان طرف های ارمنی و آذری در بحران قره باغ است که پس از گذشت حدود دو دهه از پایان جنگ قره باغ در سال 1994، شاهد رویارویی نظامی دو طرف طی روزهای اخیر هستیم که تلفات انسانی و مادی قابل‌توجهی را برجای نهاده است.

          جنگ قره باغ و رویارویی نظامی ارمنستان و آذربایجان که از 20 فوریه 1988 تا 12 می 1994 به طول انجامید، در مجموع 14167 کیلومترمربع شامل شهرهای کلبجر، قبادلی، جبرائیل، فضولی، زنگلان، آغ دام، لاچین و شوشا تحت کنترل ارامنه قرار گرفت. در نتیجه جنگ قره باغ بیش از 35 هزار نفر کشته شدند و بیش از 800 هزار نفر در نواحی مورد مناقشه، آواره و مجبور به جلای وطن شدند.این جنگ فرسایشی و پرهزینه، به‌موجب توافقنامه بیشکک در 8 می 1994 از طریق «آتش-بس» (Ceasefire) و نه «پیمان صلح» (Peace Treaty) به پایان رسید.این موضوع بدان معنی است که آتش بس به مفهوم «توقف موقت» یک جنگ است و با « پیمان صلح » توقف کامل و دائمی است، تفاوت دارد. مسئولیت اصلی پایان دادن به این منازعه قومی(آذری-ارمنی) گروه موسوم به مینسک وابسته به سازمان امنیت و همکاری اروپا است که چهار کشور آمریکا، روسیه، فرانسه و آلمان عضو آن هستند. در این بین گروه مینسک در طول این جنگ کوشش های متعددی را به عمل آورد و طرح های صلح مختلفی نظیر راه‌حل قبرس، چچن، دولت عمومی، اصول آندورا، دولت مشترک-المنافع، مبادله اراضی و ... مطرح شد که هیچ‌یک به نتیجه عینی و مورد انتظار نرسید. در این بین بارها بین دو کشور نقض آتش بس صورت صورت گرفت و دوباره دوره ای از آرامش برقرار می شد که برآیند آن حاکم شدن وضعیت «نه جنگ و نه صلح» (No War, No Peace) در منطقه قره باغ از سال 1994 تاکنون است؛ بنابراین، رویارویی اخیر در منطقه قره باغ را باید نقض توافقنامه آتش بس بیشکک در 8 می 1994 دانست که البته از حیث ابعاد رویارویی و خسارت های مادی و انسانی، قابل قیاس با هیچ‌یک از موارد نقض آتش‌بس طی دو دهه گذشته نیست.

        این نکته را بایستی مد نظر قرار دهیم که فضای حاکم بر دو کشور ارمنستان و جمهوری آذربایجان در دهه 1990 با سال های اخیر تفاوت زیادی دارد. مواردی که می توان به اختصار گفت این است که: 1- ارمنستان به لطف نظام سیاسی نیمه دموکراتیک با ثبات خود توانسته بود پیروزی هایی را در جنگ قره باغ بدست آورد در حالی که جمهوری آذربایجان با بی ثباتی سیاسی و اختلافات گسترده درمیان جامعه شکست های پی در پی را در صحنه جنگ تجربه کرد.2- حمایت گسترده دیاسپورای ارمنی در جامعه بین المللی و به خصوص فرانسه و امریکا توانسته است حمایت نسبی و پنهانی را برای ارمنستان به ارمغان بیاورد در حالی که جمهوری آذربایجان با جنگ اخیر قره باغ به نوعی می خواست بی لیاقتی کشورهای گروه مینسک را در بررسی بحران را نشان دهد.3- دولت آذربایجان طی دو دهه اخیر از منظر سیاسی و اقتصادی تحت فشار بوده است. از نظر سیاسی تقابل دولت علی اف با گروه های لیبرال و اسلام گرا، زمینه را برای تنش درون جامعه فراهم کرد که این باعث عدم همرایی اکثریت گروه های عمده با دولت علی اف در سیاست داخلی و خارجی و به خصوص جنگ قره باغ  بوده است. از منظر اقتصادی نیز بایستی کاهش قیمت جهانی نفت و تاثیر مستقیم بر تغییر قیمت بازار جمهوری آذربایجان در نظر گرفت. این کاهش قیمت باعث بالا رفتن قیمت مواد غذایی و افزایش بیکاری شود. لذا اگر ورود آذربایجان به درگیری های اخیر در صحنه قره باغ به‌صورت پیش‌بینی‌شده و برنامه‌ریزی‌شده نیز صورت نگرفته باشد، با توجه به تقویت شدید موج ناسیونالیستی و احساسات قومی و میهنی، پیامد اجتماعی و سیاسی آن در عرصه داخلی می‌تواند به عبور حاکمیت از وضعیت کنونی کمک نماید. مشابه همین وضعیت- البته در سطحی پایین تر- را می توان برای جامعه ارمنستان نیز متصور بود. تحولات اخیر قره باغ با توجه به زمینه ها و اختلافات تاریخی میان ارمنستان با آذربایجان و نیز ترکیه موجب تقویت احساسات ناسیونالیستی میان جمعیت‌های مختلف ارامنه یعنی ارامنه جمهوری ارمنستان، ارامنه ساکن در قره باغ و جامعه دیاسپورای ارمنی در سطح جهانی خواهد شد که پیامد مثبتی برای دولت ارمنستان برای عبور از مشکلات و چالش‌های متعدد اقتصادی و نیز شکاف‌ها و اختلافات سیاسی با جریان‌های سیاسی مخالف و منتقد خواهد داشت.

        در جریان جنگ اخیر قره باغ اکثر کشورهای تاثیر گذار بر حل آن، بر خلاف دهه 1990 که هر کدام طرف یک کشور را می گرفتند، دو کشور را آرامش دعوت کردند و سعی آنها بر این است بحران قره باغ به صورت مسالمت آمیز حل شود و آتش بس صورت گیرد.این نکته نشان می دهد کشورهای منطقه ای و فرا منطقه ای دیگر به دنبال شعله ور شدن آن نیستند و خواهان استراتژی برد – برد برای هر دو کشور هستند. این نکته را بایستی یادآور شد که اگرچه قره باغ در خاک جمهوری آذربایجان واقع شده است ولی جمعیت آنرا ارامنه تشکیل می دهد و به نظر نگارنده این بحران آتش زیر خاکستر است و بعد از گذشت دو دهه از لغو آتش بس دور ا زذهن است دو کشور بخواهند منافع ملی خود را زیر پا بگذارند و آنرا مسالمت آمیز حل کنند.

         بحث اصلی که بایستی به طور جدی آنرا پیگیری کرد مربوط به امنیت ملی ایران است. علاوه بر مسائل فی‌مابین ارمنستان و جمهوری آذربایجان، دلایل و پیامدهای مناقشه اخیر در منطقه قره باغ در سطحی کلان تر به‌ویژه با توجه به تحولات جاری منطقه خاورمیانه نیز قابل‌توجه و تأمل است. یکی از سناریوهای احتمالی می‌تواند تحریک گسل‌ها و شکاف های قومی در منطقه قفقاز به‌عنوان منطقه حیاتی و پیرامونی روسیه از سوی غرب و ترکیه برای تحت‌فشار قرار دادن روسیه آن‌هم در مراحل نهایی حل‌وفصل بحران سوریه و اوکراین باشد. در واقع، در روند تحولات سوریه که منجر به رویارویی روسیه با ترکیه و جهان غرب شد، این احتمال همواره مطرح بود که یکی از گزینه ها برای تحت ‌فشار قرار دادن روسیه، استفاده از ظرفیت ها و گسل های موجود در مناطق پیرامونی این کشور است که روس ها از آن تحت عنوان «خارج نزدیک» یاد می کنند. در این بین جمهوری اسلامی ایران با وقوع جنگ قره باغ سیاست بی طرفی را در دستور سیاست خارجی منطقه ای خود پیگیری کرده است. به دلیل اینکه اکثر جمعیت جمهوری آذربایجان شیعه هستند و نزدیکی خاصی با آذری های داخل ایران دارند و از طرف دیگر با جمهوری ارمنستان ارتباط خوبی دارد و نمی خواهد در مرزهای شمالی خود تنش به وجود بیاورد تا امنیت ملی خود را به مخاطره بیاندازد.

        نکته ای را که باید مورد توجه قرار داد این است که فضای حاکم بر دهه 1990 با زمان حاضر تفاوت می کند. منازعه قومی – مذهبی که در منطقه خاورمیانه به وجود آمده است و گسترش بی‌سابقه امواج جدید افراط‌گرایی در فضای مناطق خاورمیانه و آسیای مرکزی و قفقاز، سناریو و پیامد احتمالی دیگر، درگیر شدن عناصر افراطی داعش و تندروهای مذهبی منطقه قفقاز شمالی به‌ویژه نیروهای ولایت (امارت) اسلامی قفقاز در مناقشه قره باغ است که می تواند این مناقشه را از یک مناقشه قومی به یک مناقشه قومی- مذهبی مشابه مناقشه کشمیر تبدیل کند. عربستان سعودی از جمله بازیگرانی است که با توجه به معادلات کنونی منطقه و تقابل با ایران و روسیه می‌تواند از شرایط کنونی به نفع مناسبی بهره‌برداری کند. اهمیت این نکته از آنجاست که عربستان سعودی، یمن و پاکستان سه کشور اسلامی هستند که به دلیل آنچه که اشغال بخشی از اراضی جهان اسلام از سوی ارامنه مسیحی می دانند، تاکنون از به رسمیت شناختن جمهوری ارمنستان خودداری نموده اند. عربستان سعودی که حمایت های اقتصادی و نظامی خود از گروه های تکفیری و به خصوص داعش را تقویت می کند، در سطح بین الملل جمهوری آذربایجان را حتی با وجود مسئله سوریه و اختلافات با ایران و روسیه مورد حمایت قرار می دهد که نمونه آن سفر الهام علی اف به عربستان در فروردین 1394 دانست که با پوشش و تبلیغ گسترده رسانه های سعودی و عربی از طواف کعبه و زیارت مسجدالنبی توسط الهام علی اف و برجسته سازی هم سویی دیدگاه ها و مواضع یک کشور شیعی با عربستان سعودی به‌عنوان قدرتمندترین کشور جهان اهل تسنن و مدعی رهبری جهان عرب همراه بود. در این راستا، دولت آذربایجان درصدد است در قبال بحران قره باغ، علاوه بر ترکیه (متحد قومی)، عربستان سعودی (متحد دینی) را نیز با خود همراه نماید تا فشار بیشتری را متوجه ارمنستان و نیز کشورهای ایران و روسیه سازد که مناقشه اخیر می تواند زمینه هر چه بیشتر این روند را فراهم سازد.

        در این بین بحران اخیر قره باغ تاثیر به سزایی بر امنیت ملی ایران دارد. به دلیل اینکه بعد از شروع جنگ گروه های تکفیری داعشی آذربایجانی به سوی منطقه  قره باغ سرازیر شدند و این باعث می شود راهی برای ورود این گروه به داخل خاک ایران پیدا کنند. مورد دیگر ممکن است با شروع دوباره جنگ و کشتار شهروندان عادی به دلیل ترس به وجود آمده پناهجویان زیادی به مانند جنگ سوریه این بار وارد مرزهای ایران شوند که این عواقب بدی را برای کنترل آوارگان هم به لحاظ امنیتی و هم سیاسی در پی خواهد داشت. در این بین باید نقش دیپلماسی فعال جمهوری اسلامی ایران را در زمینه بعد امنیتی پررنگ کرد و دو کشور ارمنستان و جمهوری آذربایجان را به آرامش دعوت کرد.

با وجود همه ی این مباحث برای اینکه این جنگ به مانند جنگ سوریه برای امنیت ملی ایران مشکلاتی را ایجاد نکند راه کارهایی را پیشنهاد می کنیم:

  1. جنگ بین ارمنستان و آذربایجان بر سر منطقه خود مختار قره باغ که به اعتقاد بسیاری منازعه قومی – مذهبی است بایستی توسط کشورهای تاثیر گذار به خصوص جمهوری اسلامی ایران کنترل شود.
  2. گشوده شدن یک جبهه جدید از ناامنی و تهدید در مناطق پیرامونی ایران در منطقه استراتژیک قفقاز است که می تواند تهدید جدی را متوجه منافع و امنیت ملی ایران کند که هوشیاری و توجه لازم را برای مهار ابعاد این بحران می‌طلبد.
  3. با توجه به تمرکز صرف جمهوری اسلامی ایران بر منطقه خاورمیانه و بحران سوریه و عدم توجه کافی به منطقه قفقاز و بحران های آن و هم چنین جذب گروه داعش از بین جوانان آذربایجانی و مسلمانان روسیه این خطر را برای امنیت ملی ایران دارد که به داخل خاک ایران نفوذ کنند.ایران بایستی تمام پتانسیل های بالفعل خود را برای حل این بحران به کار گیرد تا هر دو کشور به ثبات برسند.
  4. تجربه موفق ایران در پایان بخشیدن به جنگ داخلی تاجیکستان و کوشش های میانجی گرایانه ایران برای پایان بخشیدن به جنگ قره باغ در ابتدای دهه ١٩٩٠ - هرچند بنا به دلایل و ملاحظات مختلف منطقه ای در آن مقطع به نتیجه لازم و مطلوب نرسید- پشتوانه و ظرفیت مناسبی است که در شرایط پرالتهاب کنونی می توان از آن بهره گرفت و با دعوت طرفین مناقشه به خویشتن‌داری و آتش‌بس فوری، با کمک و حمایت سایر بازیگران منطقه ای بتوان زمینه مذاکره و تعامل را میان دو طرف فراهم نمود.
  5. مهمترین مسئله این است جمهوری اسلامی ایران بایستی بین تنش قومی – مذهبی بین دو کشور ارمنستان و آذربایجان که برای امنیت ملی ایران بسیار خطرناک است تعادل را حفظ کند و بر اساس منافع ملی عمل کند.
  6. باید توجه به اینکه مناقشه کنونی در قره باغ در شرایط منطقه ای بسیار متفاوتی از ابتدای دهه ١٩٩٠ روی داده است و اگر دامنه و ابعاد آن مهار نشود، با توجه به زمینه‌های جدید خشونت، تروریسم و افراط‌گرایی به ‌سرعت ابعاد گسترده‌تری از فضای جغرافیایی محدود منطقه قره‌باغ به خود خواهد گرفت که کنترل و مدیریت آن توسط جمهوری اسلامی ایران بسیار دشوار و پرهزینه خواهد بود.

 





نظرات() 

انا یوردم خطبه سرا ­ تاریخ بوئی اوجا یاشا

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 20 آذر 1395-09:09 ق.ظ

.jpg




انا یوردم خطبه سرا

تاریخ بوئی اوجا یاشا

اوزون قوجا باشون اوجا

ادون اوجا سسون اوجا

علم و هنر اوجاقیسان

ایگید لرون ماواسیسان

گوزلرون گوزلیسن

جنت لرون جنتیسن

برزوكیمین دایاق وارون

باغروكیمین ا رخا وارون

چیمرند و صبا كیمین

قله وارون قلعه وارون

داغ دیوینن كالویجك

جنتلی بیر مكان وارون

باشون اوسته باغرو كیمین

ایاقندا جوشقانلی بیرخزركیمین

هم خادم و كنیز وا رون

 با غرو سنه وقارلانور

خزر سنه جوشقانلانور

یاشا یاشا ایللر یاشا

انایوردم خطبه سرا

تاریخ بوئی اوجایاشا

قارانقوش


           باران شدید روی صندلی پارک شب خیابان خلوت تاریک .gif








نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox