تبلیغات
انایوردم خطبه سرا - مطالب آذر 1393
 
یاتما تولکی دالداسندا گوی یسون اصلان سنی، كچمه نامرد كورپیسینن گوی آپارسون سیل سنی

نسبت اعجاز به محمّد[ص]شق القمر

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 1 دی 1393-12:00 ق.ظ


 

یکی از معجزات حضرت محمّد(ص)، شقّ القمر، یعنی به دو نیم کردن ماه، بوده است. قرآن، به عنوان کهنترین و معتبرترین منبع موجود در مورد حیات حضرت محمّد(ص)، در آیات ابتدایی سورۀ قمر به این معجزه اشاره فرموده است:

 

اقْترََبَتِ السَّاعَةُ وَ انشَقَّ الْقَمَرُ وَ إِن یرَوْاْ ءَایةً یعْرِضُواْ وَ یقُولُواْ سِحْرٌ مُّسْتَمِر

قیامت نزدیک شد و ماه از هم شکافت! و هر گاه نشانه و معجزه‏اى را ببینند روى گردانده، مى‏گویند: «این سحرى مستمر است».

 

روایات صحیح السند بسیاری نیز به وقوع این معجزه اشاره نموده اند:

شهرت وقوع شق القمر از آن حضرت مانند خورشید در وسط آسمان است و اصحاب سید مختار(پیامبر) و تابعین اخیار چون عبد اللَّه مسعود و انس بن مالک و حذیفه یمانى و ابن عباس و جبیر بن مطعم و عبد اللَّه بن عمرو و جمهور اهل تفسیر، اخبار به آن نموده‏اند، و نیز در نقلى صحیح آمده که:

«ابوجهل لعین و یهودى دیگر شبى به حضرت رسالت(ص) رسیدند و آن شب چهاردهم ماه بود و قمر به مرتبه بدریه رسیده بود. ابوجهل گفت "اى محمد بر وفق دعوى خود بما آیتى بنما و الا سر تو را به شمشیر بردارم" فرمود که چه میخواهى ابوجهل به آن یهودى گفت که چه چیز است که فعل آن متعذر باشد و از تحت قدرت بشر بیرون در چپ و راست خود مینگریست و در این باب اندیشه میکرد یهودى گفت که "محمد(ص) ساحر است و آنچه از او اقتراح مى‏کنیم به قوت سحر آن را به ما مینماید به او بگو تا ماه را بشکافد که سحر در آسمان تاثیر نمیکند و ساحر را در آن تصرفى و اقتدارى نیست و چون از اتیان آن عاجز شود او را بقتل رسانیم" ابوجهل گفت "این ماه را براى ما بشکاف" آن حضرت دعا فرمود، انگشت سبابه برآورد و اشاره بماه کرد ماه را دو نیم ساخت یک نیمه آن بر جاى خود بماند و نیمى دیگر بطرف دیگر رفت و زمانى بآن هیئات بماند. ابو جهل گفت "آن را ملتسم ساز" آن حضرت اشاره فرمود هر دو نیمه به هم پیوستند. یهودى ایمان آورد. ابوجهل پرجهل گفت که "او چشم ما را به سحر بسته است و به جهت آن قمر را منشق به ما نمود از جماعت مسافران که از اطراف افاق برسند بپرسند بپرسیم تا ایشان امشب انشقاق قمر را دیده‏اند یا نه" چون از آینده و رونده پرسیدند جواب دادند که در فلان شب ماه را به دو نیمه دیدیم با وجود این معجزۀ باهره ابوجهل ایمان نیاورد و آن را حمل بر سحر کرد و کفار قریش نیز تابع او شدند و گفتند: "سحرکم ابن ابى کبشه سحر کرد بر شما" این ابن کبشه و تسمیه او باین اسم آنجا سمت ذکر یافت. حق سبحانه این آیه فرستاد که "وَ إِنْ یرَوْا" و اگر ببینند کافران "آیةً" نشانه ای از آیات قدرت ما که ان اظهار معجزه نیره است بر دست پیغمبر تا دلیل صدق دعوى او باشد "یعْرِضُوا" اعراض کنند از تأمل کردن در آن و روى بگردانند از انقیاد نمودن به صحت آن به جهت عناد و حسد "وَ یقُولُوا" و گویند که این آیت "سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ" جادوییست دایم و مطرد یعنى همیشه سحر از محمد صادر میشود و دایم الاوقات به این ارتکاب مینماید»

 آیه دال است بر آنکه ایشان قبل از این آیه آیات مترادفه و معجزات متتابعه را از آن حضرت مشاهده کرده بودند.

(منهج الصادقین فی إلزام المخالفین، ج‏9، ص: 94-93)

 

تفسیر قمی، ضمن روایت مشابهی نقل می کند که زمان وقوع شق القمر، شب چهارده ماه ذی الحجه بوده است و البته مدعی است که درخواست کنندگان معجزه، چهارده نفر بودند:

          امام صادق(ع) فرمود:

«چهارده نفر از اصحاب عقبه، شب چهاردهم ذی حجه جمع شدند و به پیامبر(ص) گفتند: "هیچ پیامبری نبوده است، مگر اینکه نشانه(معجزه) ای داشته است، پس نشانۀ تو در امشبت چیست؟" پیامبر فرمود: "چه می خواهید؟" گفتند: "اگر نزد پروردگارت قدری داری، به ماه امر کن دو نیم شود" پس جبرئیل نزول کرد و گفت: "ای محمّد، پروردگارت بر تو سلام می فرستد و می فرماید: من اطاعت از تو را به هر چیزی امر کرده ام." پس سرش را بلند کرد و به ماه امر کرد که دو نیم شود، پس به نیم شد. پس پیامبر برای شکر خدا، سجده کرد و شیعیان ما سجده کردند. سپس پیامبر سرش را بلند نمود و سرهایشان را بلند کردند، سپس فرمود: "به آنگونه که بود بازگردانده شود" پس به آنگونه که بود بازگردانده شد...»

(تفسیر قمی، ج‏2، ص: 341)

 

  البته بیانات این دو روایت، علیرغم اختلافات جزئی که دارند، تناقضی با هم ندارند. برای مثال در روایت اوّل نیامده است که به غیر از ابوجهل و آن مرد یهودی، فرد دیگری حضور نداشت، و نیز هر کدام از دو روایت، بخشی از آنچه گفته شده است و بخشی از اعمال طرفین را توضیح می دهند.

  به طور مشابه روایات بسیار دیگری نیز وجود دارند که شق القمر را تأیید می کنند و روایات آن نزدیک به حدّ تواتر است، و لذا به لحاظ تاریخی، باید امری محقّق بدانیم.

 

  اکنون به شبهات نویسندۀ مسیحی، علیه معجزۀ شق القمر را بررسی می کنیم:

 

نویسندۀ مسیحی:

در اینجا نیز چنین تفسیری با چندین اشکال عمده مواجه است. اوّل، در این آیات نام محمّد ذکر نشده است.

پاسخ:

اولاً اگر این استدلال صحیح بود، تمام پیشگوییهایی که مسیحیان به کتب مقدّس یهود در مورد عیسی مسیح نسبت می دهند و می گویند حضرت عیسی(ع) آنها را محقّق ساخت، نیز باطل بود. زیرا در هیچ جای عهد عتیق نام عیسی دیده نمی شود و مسیحیان تنها با کمک شواهد و قرائن، این پیشگوییها را به حضرت عیسی(ع) نسبت می دهند، پس وقتی در آن پیشگوییها نامی از کسی که آنها را محقّق می سازد، نیامده است، بر چه اساسی با این اطمینان، آنها را به حضرت عیسی(ع) نسبت می دهند؟

 

ثانیاً نیامدن نام مبارک پیامبر در آن سوره دلیل بر نفی مسئله نمی ‌شود، زیرا در موارد دیگر نیز اسم پیامبر در آیه نیست ولی با قراین، شواهد، دلایل عقلی و شواهد روایی مطلب روشن می‌شود. مثلاً در سورۀ اسراء و بحث معراج نامی از پیامبر نیامده است و تعبیر «عبد» آمده است، ولی تردیدی نیست که آیه اول سوره اسراء مربوط به جریان معراج پیامبر است. شواهد روایی، این مطلب را به آسانی ثابت می‌کند.

  آیه دوم سوره قمر تا حد زیادی روشن می کند که آیۀ اول باید مربوط به اعجاز باشد. چون از آیه و نشانه بودن آن سخن گفته، و رویگردانی برخی از آن. اینها نشانۀ معجزه بودن شق القمر می شود. البته شاید لازم به یادآوری باشد که قرآن از واژۀ معجزه استفاده نمی فرماید و برای معرّفی معجزه از دو واژۀ آیه به معنای نشانه و بینه به معنای نشانۀ روشن، استفاده می فرماید.

 

ثالثاً باید در فهم آیات به شأن نزول و روایاتی که در مورد آن آمده است، مراجعه کنیم. سخن متخصصان و کارشناسان را که مفسران قرآن هستند، جستجو نماییم.

  مفسرین شیعه و سنی با کمال قاطعیت و صراحت می‌گویند: آیات اول سورۀ قمر مربوط به شق‌القمر و شکافته شدن ماه به عنوان معجزه در زمان رسول اکرم(ص) می‌ باشد. در کتاب‌های تفسیر معتبری نظیر: تفسیر البیان، تفسیر مجمع البیان، تفسیر ابوالفتوح رازی، تفسیر منهج الصادقین، تفسیر صافی،‌تفسیر نور الثقلین، المیزان. از تفاسیر اهل سنت: تفسیر طبری، در المنثور، کشاف، تفسیر کبیر فخر رازی، فی ظلال القرآن، متفق‌اند بر این که آیات سوره قمر مربوط به جریان شق‌القمر است.

  فخر رازی از اهل سنت و طبرسی از شیعه تأکید نموده‌اند که آیات یاد شده در صدد بیان شق‌القمر است که در زمان پیامبر(ص) رخ داده است. از این گذشته در منابع روایی شیعی و سنی بیش از 40 حدیث درباره شق‌القمر آمده و تصریح گردیده که آیات یاد شده مربوط به شق‌القمر است.

  همچنین، بر اساس تحقیق برخی دانشمندان در کتاب تاریخی «تاریخ فرشته» آمده است: در عهد رسول الله اهل میلبار هندوستان شق‌القمر را دیدند و در نوشته‌های خود ثبت کردند. حاکم آن شهر پس از آن که تحقیقاتی در این زمینه به عمل آورد، برای او ثابت شد که این موضوع در اثر اعجاز پیامبر تحقق یافته است، و دین اسلام را پذیرفت.

در نتیجه معلوم می‌شود که به دلایل شواهد روایی و تاریخی آیات اول سوره قمر ناظر به جریان شق‌القمر است.

 ادامه در وبلاگ http://javidislam.blogfa.com/






نظرات() 

با سلام. دوستمان جناب ارس، مطلب زیر را پرسیده اند

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 30 آذر 1393-11:49 ب.ظ


 سلام

وقتتون بخیر
من در مورد این موضوع دچار مشکل شدم.ممنون میشم در صورت امکان راهنماییم کنید:
"
وقتی که زنی بدست مردی به قتل میرسه،خانواده زن برای قصاص قاتل باید نصف دیه مرد رو بپردازن".
-
در صورتیکه قتل عمد یا غیر عمد باشه فرقی میکنه؟
-
اگه دو برابری دیه مرد بخاطر نقش تامین معاش خانوادش هست،آیا نباید دیه یک زن سرپرست خانوار رو هم معادل یک مرد قرار داد تا قوانین با شرایط عصر حاضر همخونی داشته باشن؟ و یا اینکه دیه پسری  که هیچ نقش تولید کنندگی برای جامعه یا خانوادش نداره چرا از  دیه زنی که ممکنه سرپرست باشه یا نباشه و حداقل مادر یک خونواده باشه، بیشتره؟
-
درسته که دیه به خونواده می رسه، اما چرا خانواده ای که دخترش رو از دست داده باید به خونواده ی دیگه- برای نابودی ِفرزند مجرمش- بهایی بپردازه؟
متشکرم

 

  پاسخ:

 

  بحث قصاص، بحثی است که در صورت قتل عمد یا شبه عمد پیش خواهد آمد و مسائل مربوط به دیه را در پی خواهد داشت. در مورد قتل سهوی، قصاصی هم در کار نیست.

 

  اینکه پرسیدید چرا باید خانواده ای که دخترش را از دست داده است، به خانواده ای که پسر قاتلش قصاص می شود، بهایی بپردازد؛ علّت این امر، روشن است: از دیدگاه شرع مقدّس اسلام، نان  آور و متکفل هزینه  هاى خانواده  ها مردان هستند. حال اگر مردى عمداً[یا به صورت شبه عمد] زنى را کشت، به طور طبیعى باید بتوان او را قصاص نموده و کشت، ولى سرنوشت عائله او چه مى شود؟ (لازم به ذکر است قوانین براساس مصالح عام و غالب وضع مى شوند و همواره استثناهایى وجود دارد) در این مورد اگر اولیاى مقتول بخواهند مرد را قصاص کنند، شرع مى گوید باید نیمى از دیه را پرداخت نمایند تا به اندازه اى مشکل عائله برطرف گردد.[1]

 

  امّا اینکه می پرسید که شاید زنی سرپرست خانواده اش بود و یا پسری هیچ نقشی در تأمین مایحتاج خانواده نداشت، همانطور که در بالا گذشت، قوانین براساس مصالح عام و غالب وضع مى شوند و همواره استثناهایى وجود دارد. از سوی دیگر، باید توجه کرد که زنی که سرپرست است همچنان پتانسیل ازدواج و تحت تکفّل یک مرد قرار گرفتن را، و یک مرد فاقد خاصیت، نیز همچنان پتانسیل تحت تکفّل گرفتن خانواده را، دارا هستند. البته دقّت کنید که با جرایم و مجازاتها نمی توان مشکلات عاطفی را از بین برد، و به همین خاطر بحث فقدان پدر، مادر یا فرزند در مسئله مدّ نظر نیست. در دیه، که امری مادّی و مالی است، بحث نیازهای مادّی و مالی بازماندگان و بستگان مدّ نظر است.

 

با سپاس

 

***

 

دوستمان ارس دوباره مطرح فرموده اند:

 

سلام دوباره

صرفا تکیه به پتانسیلها در تعیین قوانین باعث ضعف نیست؟پتانسیلی که با آنچه در رفتار یک فرد، عینی شده متفاوته.

اگر چیزی که به مرور زمان از استثنا بودن خارج بشه ،نمیتونه پشتوانه ای برای تغییر قوانین مربوطه باشه؟

مثلا مردی که هیچ مسئولیتی نداره و حتی حضورش درجامعه مضر هم باشه؛ چون صرفا بصورت بالقوه با یک مرد مسئول ، پتاسیل یکسانی داره از حقوق یکسانی هم برخوردار میشه!

قصد تکرار مکررات ندارم.اشارم به پویایی و مطابق بودن با نیازهای روز جامعست.

  پاسخ:

 

  همانطور که در پاسخ قبلی به شما عرض کردیم، که موارد استثناء نباید امور کلّی زیر سؤال ببرند. قانون باید جامعیت داشته باشد.

 

  شاید تکیه صرف بر پتانسیلها باعث ضعف باشد، هر چند این امر نیاز به اثبات دارد، ولی بحث فقط بر سر پتانسیلها نیست، به هر حال عموماً این مردها هستند که نان آوری می کنند و زنها هم بیشتر به عنوان کمک به شوهر کار می کنند 

 

  امّا اگر استثناء به مرور زمان، به کلیّت بدل شود، بلکه قانون جای تغییر دارد که در اسلام این امر با بحث قوانین ثانویه، پیشبینی شده است، ولی موضوع این است که زنها در این عصر نه تنها نان آورتر از صدر اسلام نیستند، بلکه نقششان در عصر امروز و هجوم شدید فمنیسم، در اجتماع و خانواده کمرنگتر هم شده است، پس این امور، امروز از دیروز استثنائتر هم هستند.

 

  مردی که هیچ مسئولیتی ندارد به هر حال ممکن هست روزی مسئولیتی را به عهده بگیرد، ولی مردی که حضورش برای جامعه مضر است، با چنین فردی فرق دارد و با برخورد شدید قانون روبرو می شود.

 

  باید توجه کنیم که قانونگذار موقع قانون گذاشتن باید تمام جوانب را بنگرد، البته جزئیات نباید مانع توجه به کلیات شوند.

 

 

  امّا دوست عزیز، اگر منظور شما این است که قانون به شکلی باشد که عدالت را در جامعه برقرار کند، خب دعوای ما از روز اوّل سر همین است! ما می گوییم دنیا گنجایش عدالت را ندارد و به همین دلیل است که ما به زندگی پس از مرگ اعتقاد داریم. آری به هر حال در هر قانونی حفره هایی هست که باعث می شود برخی سوءاستفاده کنند، ولی خب خدا شاهد و ناظر است و در قیامت عدالت کامل را اجرا خواهد فرمود. این تئوریهای بشری هم که به عنوان مثال سعی می کنند با تساوی، مدلی از عدالت بسازند، فقط تلاشهای بی حاصلی هستند که در غرب هم مناقشات زیادی را به وجود می آورند، ولی از آنجا که آنها خود فمنیسم را برای استثمار زنان به راه انداخته اند، فمنیسم را به عنوان امری کلّی در نظر می گیرند و تمام امور را به خاطر آن زیر پا له می کنند. قوانین تساوی گرای غرب، گاهی عوارض مضحکی را در پی دارد که بحث در مورد آنها خود محتاج تحقیقی کامل است.

 

 



http://hoghoghy.blogsky.com/1383/12/19/post-10 .





نظرات() 

نقد ماتیاس شولتس بر منشور حقوق بشر کوروش 1

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 30 آذر 1393-11:44 ب.ظ



مترجم: نویدار

هفته نامه "اشپیگل" چاپ آلمان در شماره 28 سال 2008 نوشته ای به نام "فرمانروای قلابی صلح"به قلم ماتیاس شولتس Matthias Schulz منتشر کرده است. در این نوشته نویسنده می گوید که کوروش پیام آور صلح و حقوق بشر نبوده است و یکی چون دیگر دیکتاتورهای زمان خویش بوده است و در این راستا منشور حقوق بشر کوروش را یک "سند تبلیغاتی" می خواند.

این نوشته که در هفته نامه معتبر "اشپیگل" چاپ شده است، کم کم دارد توجه همگان را جلب می کند. ایرانیان آلمانی زبان چند واکنش به این نوشته نشان داده اند. تا آنجا که در اینترنت دیدم، واکنش ها تاکنون بیشتر عصبی و غیرمنطقی بوده اند.

در اینجا برگردان نوشته "اشپیگل" را می آورم تا هر کس درک مستقل خود را از نوشته اصلی به دست آورد و چون بسیار مورد های مشابه دیگر تفسیرهای دست چندم به وجود نیاید. خود نیز زمان برای پژوهش بیشتر پیرامون استدلال های این نوشته نیاز دارم؛ هر چند که نوشته از دید من چندان پخته به نظر نمی آید و دارای چند اشکال ساختاری است و به جای کاربرد روش های علمی کمی نیز از فرهنگ پلمیک یاری جسته است. با وجودی که هیچ گونه تعصبی به این گونه مورد ها ندارم، کمی نیز بوی فرهنگ از گونه روزنامه کیهان می آید. اما دارای چند نمونه و استدلال تاریخی است که نیاز به تامل دارد.در تاریخ ایران نکته های مبهم بسیاری وجود دارند که تاکنون کسی به آنها نپرداخته است. این نکته یکی از آنهاست.

دیدگاه های خود را در اینجا بنویسید تا یک تبادل سازنده دیدگاه ها را داشته باشیم.

نویدار

فرمانروای قلابی صلح

هفته نامه "اشپیگل"، شماره 28/2008

ماتیاس شولتس

در سازمان ملل متحد در نیویورک در ویترینی شیشه ای لوح 2500 ساله به خط میخی نام "منشور باستانی حقوق بشر"وجود دارد که به آن احترام فراوان می گذارند. اکنون آشکار می گردد: این لوح را یک دیکتاتور باستانی نوشته است که مخالفان خود را شکنجه می کرده است.

قرار بود آن چه که محمد رضا شاه پهلوی در نظر داشت، جشن رکوردها گردد. او نخست "انقلاب سفید" (اصلاحات ارضی) را اعلام کرد و خود را "آریامهر" خواند. حال، در سال 1971 نیاز آن را حس کرد که "2500 سال پادشاهی ایران" را جشن بگیرد و این گونه بود که اجرای "بزرگترین نمایش جهان" اعلام گشت.

او دستور داد که پنجاه خیمه باشکوه بر ویرانه های تخت جمشید (پرسپولیس) برپا سازند. 69 نفر از سران کشورها و پادشاهان و در میان انها پادشاه ژاپن به آنجا رفتند. در آنجا 20،000 لیتر شراب نوشیده شد به همراه خوراک بلدرچین، طاووس و خاویار در ظرف طلا. بر روی میزها نیز بطری های شراب "شاتو لافیت" Château Lafite گردانده می شد.

در نقطه اوج جشن شاه به سوی آرامگاه کوروش دوم گام نهاد که در سده ششم پیش از میلاد در یک جنگ درازمدت خونین بیش از پنج میلیونکیلومتر مربع را تسخیر کرده بود.

"منشور باستانی حقوق بشر" مورد ستایش همگان

با بیش از صد میلیون دلار هزینه، ستایش از پادشاه باستانی ایرانیان امری پرهزینه و مورد انتقاد بود. شاه در پاسخ با این انتقادها گلایه وار گفته بود: "یعنی با نان و تربچه از سران کشورها پذیرایی کنم؟"

حتی رهبر مذهبی آیت الله خمینی نیز از تبعیدگاه خود نفرت خود را از این کار ابراز داشت: "جنایت های شاهان ایرانی صفحات تاریخ را سیاه ساخته است." با این وجود شاه معتقد بود که بهتر می داند. او بیان داشت که کوروش انسانی ویژه بوده است با اندیشه انسانی، سرشار از محبت و مهربانی. او نخستین انسانی بوده است که حق "آزادی اندیشه" را بنیان نهاده است. شاه این دید خود را به اطلاع سازمان ملل متحد نیز رسانید. در روز 14 اکتبر که جشن در تخت جمشید در اوج خود بود، خواهر دوقلوی او (اشرف پهلوی) گام به بنای سازمان ملل متحد در نیویورک نهاد. در آنجا او کپی لوح منشور حقوق بشر را به "سیتو اوتانت"، دبیر کل سازمان ملل هدیه داد. او نیز برای این هدیه تشکر کرد و آن را به عنوان "منشور باستانی حقوق بشر" مورد ستایش

قرار داد.

اکنون این دبیر کل سازمان ملل بود که می گفت: پادشاه پارسی این "هوشمندی را در احترام به تمدن های دیگر نشان داد." سپس اوتانت دستور داد این لوح گلی را که بیانیه این کوروش دوم به اصطلاح انسان دوست سال 539 پیش از میلاد را در بر دارد، در یک ویترین شیشه ای در بنای اصلی سازمان ملل به نمایش بگذارند. این لوح هنوز آنجاست، در کنار قدیمی ترین قرارداد صلح جهان.

تعارفات بزرگ، سخنان بزرگ، یاوه بزرگ

به نظر می رسد که سازمان ملل متحد قربانی یک حقه بازی شده است. بر خلاف ادعای شاه، جوزف ویزهوفر (Josef Wiesehofer) شرق شناس پرسابقه از شهر کیل می گوید که این لوح خط میخی بیش از یک "پروپاگاند" (تبلیغ) نیست. او می گوید: "این که نخستین بار کوروش اندیشه های حقوق بشر را طرح کرده است، سخنی پوچ است."

هانس پتر شاودیگ (Hanspeter Schaudig)، آشورشناس از هایدلبرگ نیز در این فرمانروای باستانی، مبارز پیشاهنگ برابری و احترام نمی بیند. زیردستان او باید پاهای او را می بوسیدند.

نزدیک به سی سال این فرمانروا شرق را به جنگ کشید و میلیون ها انسان را در بند مالیاتی خود اسیر ساخت. به دستور او بینی و گوش نافرمایان را می بریدند. محکومان به مرگ را تا سر در خاک می کردند و خورشید کار را به پایان می رساند.

آیا سازمان ملل این دروغ تاریخی ساخته و پرداخته شده توسط شاه را بدون تحقیق پذیرفته است



نظرات() 

نقد ماتیاس شولتس بر منشور حقوق بشر کوروش 2

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 30 آذر 1393-11:42 ب.ظ


"سازمان ملل یک خطای بزرگ مرتکب شده است."

این کلاوس گالاس (Klaus Gallas) متخصص تاریخ هنر که در شهر وایمار گرم تدارک فستیوال فرهنگی آلمان و ایران ("دیوان غربی-شرقی، تابستان 2009″) است، بود که این بحث را به افکار عمومی کشاند. در تدارک این فستیوال بود که او متوجه ناهمخوانی هایی در این منشور شد. او می گوید: "سازمان ملل یک خطای بزرگ مرتکب شده است."

با وجود درخواست های فراوان "اشپیگل" سازمان ملل حاضر به ابراز نظر در این مورد نیست. "سرویس اطلاعات سازمان ملل" در وین کماکان بیان می دارد که این سنگ نبشته شرقی توسط بسیاری به عنوان "نخستین سند حقوق بشر" پذیرفته شده است.

پیامد های این کار بسیار سنگین است. در این میان حتی در کتاب های درسی مدرسه های آلمان نیز این ایرانی باستانی (کوروش) به عنوان پیشاهنگ سیاست بشردوستی تدریس می شود. در اینتر نت نیز یک ترجمه جعلی پخش شده است که در آن کوروش حتی حداقل دستمزد و حق پناهندگی را نیز تدوین کرده است. "برده داری باید در تمام جهان برچیده شود. هر کشوری می تواند آزادانه تصمیم بگیرد که آیا رهبری مرا می خواهد یا نه." اینها سخنانی هستند که در آنجا گفته شده اند.

حتی شیرین عبادی، برنده جایزه صلح نوبل در سال 2003 نیز در این دام افتاده است. او در سخنرانی خود در اسلو گفت: "من یک زن ایرانی هستم، از نواده کوروش بزرگ، همان فرمانروایی که بیان داشت که نمی خواهد بر مردمی حکومت کند که او را نمی خواهند."

دانشمندان حیرت زده مانده اند که یک شایعه چگونه خود به خود گسترش می یابد. تا این میزان روشن است که در مرکز این بلوف بزرگ چهره ای ایستاده است که شرق باستان را بیش ار هر

کس دیگری به لرزه درآورد. "نبوغ نظامی" (ویزهوفر) کوروش او را تا هند و به مرزهای مصر رساند. او آفریننده کشوری با ابعاد عظیم نوین بود. در اوج قدرت خویش، او صاحب امپراطوری افسانه ای بود که به ثروت خود می بالید. اگرچه در ابتدا همه چیز بسیار ناچیز آغاز گشت. این مرد جوان که فرزند یک پادشاه کوچک بی اهمیت در پارس در جنوب غربی ایران بود، در سال 599 پیش از میلاد بر تخت سلطنت نشست.

یک عمل گرا با شلاق و شیرینی و نه یک بشردوست

حتی در دوران باستان نیز حماسه های عجیب و غریب پیرامون سلسله های حکومتی ساخته و پرداخته می شدند. یکی از آنها می گوید که کوروش در بیابان بزرگ شد و یک سگ به او شیر می داد. از او هیچ تصویر یا تندیس واقعی وجود ندارد.

غرب بسیار زود اراده نیرومند او را حس کرد. او نخست بر ایلامی ها، ملت همسایه خود چیره شد. سپس در سال 550 پیش از میلاد با ماشین جنگی سریع و سربازان خود در زره های برنز بر مادها حمله برد. پس از آن بر آسیای کوچک پیروز شد که در آن صدها هزار یونانی در جوامع کوچک می زیستند. اشراف زاده های "پرینه" به بردگی گرفته شدند.

سردار جنگی برای استراحت از جنگ، به کاخ خود در پاسارگاد باز می گشت، جایی که گرداگرد از باغ های آبیاری شده "پارادایسوس" (پردیس-مترجم) بود. در کاخ نیز او حرم بزرگی داشت. البته او زمان زیادی در آنجا نماند و به زودی دوباره روانه جبهه شد، این بار در افغانستان. در 71 سالگی بود که کارش در جایی در ازبکستان به پایان رسید. نیزه ای به ران او خورد و او سه روز پس از آن درگذشت.

"ویزهوفر" این پادشاه را "عمل گرا" (پراگماتیست) و زیرک در جنگ و هوشمند در سیاست داخلی می خواند که با "سیاست شلاق و شیرینی" به هدف های خود می رسید. او بشردوست (اومانیست) نبود.

البته برخی از هلنی ها از این سردار پیروز خوششان می آمد. هرودوت و اشولس (که هر دو در سال های بعد می زیستند) این رهبر شرقی را به عنوان بخشنده و مهربان می ستودند. در کتاب مقدس نیز او قدیس نام برده می شود چون او گویا به یهودیان اسیر اجازه داده است که به اسراییل بازگردند.

اما تاریخ شناسان مدرن گزارش های این گونه را به عنوان تملق و چاپلوسی افشا ساخته اند. "ویزهوفر" می گوید: "در دوران باستان یک تصویر درخشان از کوروش ساخته شد." اما در حقیقت او یک حاکم خشن چون دیگران بوده است. ارتش او مناطق مسکونی و مکان های مقدس را غارت می کرد و اشراف شهری را به اسارت می برد.

این که این مرد را بنیان گذار حقوق بشر جا بزنند، تنها می توانست به فکر شاه برسد که خود در سال های 60 دچار دشواری بود. با وجودی که ساواک، پلیس مخفی او، وحشیانه شکنجه می کرد، همه جا در کشور مقاومت شکل می گرفت. گروه های مارکسیستی بمب پرتاب می کردند و ملاها مردم را به مقاومت فرا می خواندند.

این لوح گلی یک خیانت سیاسی فرومایه را جاودانه کرده است

از این رو فرمانروا (شاه) تلاش داشت که خود را به گذشتگان باستانی بچسباند. آن گونه که کوروش در آن زمان پدر ملت بود، "من نیز امروز هستم." شاه ادعا می کند که "تاریخ پادشاهی ما با بیانیه مشهور کوروش آغاز می شود. این یکی از درخشانی ترین سندهایی است که در باره روح آزادی و برابری در تاریخ بشری یافت می شود."

اما حقیقت این است: این لوح گلی یک خیانت سیاسی فرومایه را جاودانه ساخته است. آن زمانی که این نوشته در سال 539 پیش از میلاد تدوین می شد، کوروش درگیر دراماتیک ترین بخش زندگی خود بود. او جرات آن را یافته بود که بر امپراطوری جدید بابل، رقیب نیرومند برای تسلط بر خاورمیانه، حمله برد. گستره این دولت تا فلسطین بود و مرکز آن بابل باشکوه بود با برج 91 متری، که تاج آن بود و مرکز دانش و هنر. افزون بر آن این سرزمین پر از سلاح نیز بود. با این وجود این پارسی جرات حمله را یافت. نیروهای او مسیر دجله را پیمودند و نخست اوپیس (Opis) را تسخیر کرده و تمام اسیران را کشتند. سپس به سوی بابل سرازیر شدند. آنجا نبونید، پادشاه پیر 80 ساله پشت دیوار 18 کیلومتری پیرامون شهر سنگر گرفته بود.

در همین زمان روحانیون خدای مردوک در بابل طرح خیانت به سرزمین خود را می ریزند. آنها که از این که پادشاه شان قدرت روحانیون را محدود ساخته بود، عصبانی بودند، به گونه ای نهانی دروازه های شهر را گشودند و نمایندگان پارسیان دشمن را به شهر راه دادند. نبونید به تبعید فرستاده شد و پسرش کشته شد.

سپس تبانی بر سر تسلیم بدون جنگ شهر صورت گرفت. کوروش آزادی همه هموطنان خود را که در جنگ های پیشین به اسارت گرفته شده بودند را خواستار شد . او همچنین تندیس های خدایان را که دزدیده شده بودند را بازپس گرفت.

این بخش ها بودند که از سوی شاه به گونه ای دیگر به عنوان رد عمومی برده داری بازتفسیر شدند. اما در حقیقت کوروش تنها زنجیرهای هم وطنان خود را گشوده بود.

روحانیون برای این خدمت خیانت کارانه پول و زمین دریافت کردند. در پاسخ آنها کوروش را "کبیر" و "عادل" و در اساس او به عنوان کسی که همه جهان را "از نیاز و دشواری رها می سازد"،

خواندند.

تنها پس از آن که همه چیز روشن گشته بود، کوروش خود وارد شهر شد. او با اسب خویش از میان دروازه درخشان آبی رنگ "ایشتار" گذشت. زیر پای او شاخه های نی گسترده بودند. سرانجام، آن گونه که در سطر 19 نوشته شده است، مردم اجازه یافتند که "پای او را ببوسند."

در این لوح به خط میخی هیچ چیز در باره رفرم های عمومی، اخلاقی یا توصیه های بشردوستانه وجود ندارد. "شاودیگ" محقق آن را "قطعه ای پروپاگاند درخشان" می نامد.

اما این شایعه فرمانروای صلح طلب به برکت روحانیون حقه باز ایجاد شد و اکنون پس از ستایش از سوی سازمان ملل متحد این حباب کماکان بزرگتر می شود.

 

 

 در ماه زوئن موزه بریتانیا (British Museum)در لندن خبر داد که لوح گران بهای اصلی را به تهران امانت می دهد. این لوح اکنون نماد غرور ملی ایرانیان شده اشت.

"گالاس" فاش ساخت که: "حتی چندی پیش از پارلمان آلمان درخواست شده بود که نمونه این لوح را در یک ویترین شیشه ای در پارلمان به نمایش گذارند. این درخواست البته بازپس گرفته شده است. اما خدشه سازی تاریخ متوقف نشده است. با این ستایش منحوس از سوی سازمان ملل متحد، شایعه ای متولد شده است که کماکان تغذیه جدید می یابد.

یک ضرب المثل شرقی می گوید: "یک نادان سنگی را در چاه می اندازد که ده عاقل نمی توانند آن را بیرون آورند."

* * *

این نوشته را به انگلیسی یا آلمانی بخوانید.

مراجع:

(1): http://www.spiegel. de/spiegel/ 0,1518,564395, 00.html

(2): http://www.spiegel. de/international /world/0, 1518,566027, 00.html

 





نظرات() 

ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺩﺭﻭﻍ میاﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﭘﺎﺭسی ﺟﺎی ﮔﺮﻓﺖ؟

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 30 آذر 1393-11:36 ب.ظ

 

 

  برخی از افراد نژادپرست و باستانگرا، معتقدند که دروغ در ایران باستان وجود نداشته است و بعد از ورود اسلام در ایران دروغگویی معنا پیدا کرده است، زیرا در حدیثی گفته شده است که دروغ در جنگ، وعده به زنان و اصلاح بین مردم، نیکوست.
  در پاسخ باید ابتدا توضیح بدهیم که اینگونه نبوده است که در ایران باستان دروغگویی در کار نبوده باشد، فقط چند مورد از شاهانی که نیکو خوانده می شوند را مطرح می کنم و به سراغ شاهانی با کارنامۀ سیاه نمی روم:

کوروش، بنیانگذار استعمارگری در جهان که غربیها برای اینکه او را در برابر شخصیت معصومین در بین ایرانیان قرار بدهند مدام بادش می کنند، گفت: ﻣﺮﺩ ﭘﺎﺭﺳﯽ ﺩﺭﻭﻍ ﻧﮕﻮﯾﺪ ﺣﺘﯽ ﺑﻬﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﮒ ﺩﺭ ﺟﻨﮓ.
ولی همین کوروش، به هر کشوری که رفت به خدایان آن کشور ادای احترام کرد و ابراز بندگی نمود، تا جایی در منشور معروفش که در فتح بابل نوشته شده است، به خدایان بابلی، بعل، بنو و مردوک، ابراز ارادت کرد و گفت سلسله اجدادش مورد محبّت بعل و بنو بوده اند و پیروزی خویش را نیز به مردوک نسبت داد(مثل ما که می گوییم خرمشهر را خدا آزاد کرد، کوروش هم گفت: مردوک آقای بزرگ نجیب، اهالی بابل را به طرف من متوجّه کرد، زیرا من همه روزه در فکر پرستش او بودم)!!
 آیا این دروغگویی نیست؟ آیا دورو بودن دروغگویی نیست؟!

داریوش هخامنشی، از خونخوارترین شاهان هخامنشی که طبق فرمایشات خودش در کتیبۀ بیستون یکی از مخالفان دستگیر شده را گوش و بینی و چشم می کند و در آربل مصلوب می کند، گفت: ﺍﻫﻮﺭﺍﻣﺰﺩﺍ ﺩﺭﻭﻍ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﺩ.
  ولی همین داریوش، بردیا را کشت و بعد ادعا کرد که او فردی به نام گئومات مغ بوده است، زمانی که داریوش بردیا را می کشد اصلاً به ذهنش خطور نمی کند که بگوید گئومات شبیه به بردیا بوده است و این جزء افسانه هایی است که بعدها امثال هرودوت برای طبیعی شدن قضیه ساخته اند. داریوش در بیستون می نویسد که گئومات کسانی را که بردیا را می شناختند، می کشت!! به راستی باید باور کنیم که گئومات به راحتی توانسته است هرکس را که پسر شاه پیشین، کوروش را، که قاعدتاً بسیاری از مردم او را دیده بودند، می شناخته است، بکشد؟! این داستان آنقدر احمقانه است که هرودوت بعدها افسانۀ شباهت گئومات به بردیا را می سازد و امروزه محقّقان بسیاری چون پروفسور پیر بریان، معتقدند که با رفتن کمبوجیه، بردیا شورش کرده است و پس از مرگ کمبوجیه، داریوش بر علیه بردیا وارد عمل شده و وی را کشته است، و بعد داستان مرگ بردیا به دست کمبوجیه و افسانۀ گئومات را مطرح کرده است.

  شاهنشاه دیگری که از عهد ساسانیان، به نام انوشیروان عادل(!)، که من واقعاً در این عادل بودن وی شک دارم نیز، مشت دیگری از این خروار است. شما عملکرد عادلش را ببینید تا وضعیت ظالمینشان را بفهمید:
 انوشیروان از آن جهت که مزدکیان سعی کرده بودند او را از ولیعهد شدن محروم کنند، تصمیم به گوشمالی آنان می گیرد، وی آنها را به اسم مباحثه دعوت می کند و البته بحثی نابرابر که نتیجۀ نهایی آن مشخص است، صورت می گیرد و بعد از شکست بحث کنندگان مزدکی، مزدکیان را از دم تیغ می گذرانند!
  آیا انوشیروان به مزدکیان گفته بود که اگر در بحث شکست بخورند کشته خواهند شد؟ وقتی شاه عادل این باشد، شما ببینید شاه ظالم چگونه است!!


حالا یک سؤال: چرا طبق حدیثی ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﺍﮐﺮﻡ(ﺹ(ﺑﻪ ﻋﻠﯽ)ﻉ) می فرمایند: «ﺍﯼ ﻋﻠﯽ ﺑﺪﺍﻥ ﻛﻪ ﺩﺭ 3ﺟﺎ ﺩﺭﻭﻍ ﻧﯿﮑﻮﺳﺖ:ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺟﻨﮓ،ﻭﻋﺪﻩ ﺑﻪ ﺯﻧﺎﻥ ﻭ ﺍﺻﻼﺡ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ»؟

 

پاسخ:

 

  مضمون این حدیث دستورهای معقول و پسندیده ای است که هیچ عاقلی آن ها را محکوم نمی کند. در این احادیث دروغ در سه جا جایز بلکه پسندیده شمرده شده است :

1.در جنگ که دشمن برای ضربه زدن به مسلمانان و جامعه اسلامی هجوم آورده و مسلمانان برای مقابله قیام کرده اند، در این جا اطلاعات غلط دادن به دشمن و با دروغ و مکر و حیله دشمن را منحرف کردن و به زمین زدن، جایز است . این در عرف عموم مردم دنیا جا افتاده و ضرب المثل شده که: جنگ میدان خدعه و نیرنگ است.
دو نفر که برای کشتن هم رو در رو ایستاده اند، به هر طریق سعی در پیروزی دارند. اسلام جنگ ابتدایی و هجومی را، مگر به دستور امام معصوم، علیه کسی اجازه نمی دهد. در میدان فردی و جمعی فقط دفاع را جایز می شمارد. بنابراین اجازه نمی دهد بدون دلیل قانع و جایز بر فرد یا جمعی هجوم برند، ولی اگر جایی مورد هجوم دشمن واقع شد، اجازه داده برای غلبه بر دشمن مکر و کید و حیله کنند . دادن اطلاعات غلط یکی از موارد است.
فرض می‌گیریم یک نفر ایرانی، مسلمان یا هر کس دیگری، در جنگ اسیر شده است و یا زخمی و در حال مرگ است و می‌خواهند به او تیر خلاص بزنند. حال از او سراغ اطلاعات جنگی کشورش را می‌گیرند، تعداد افراد، نقشه عملیات، محل انبار‌های مهمات، نقشه‌های جنگی و... او چه باید بکند؟ راستش را بگوید؟! آیا در این جا دروغ گفتن خود نوعی از حربه‌های جنگی نیست؟ به راستی کوروش خودش آنقدر ساده بود که در جنگ‌هایش نه در گفتار و نه در نقشه، طرح و رفتار جنگی دروغ نمی‌گفت؟! مثلاً نشان نمی‌داد که می‌خواهد از مقابل حمله کند، اما از راست و چپ یا حمله گازانبری نمی‌کرد؟

2.وعده دروغ، کار خوب و پسندیده‏اى نیست و در هیچ جا نمى‏توان بدان توصیه کرد. کسى که قصد انجام کارى را ندارد و انجام آن را صحیح یا مشروع یا در توان خود نمى‏بیند، نباید ابتدائا و به دروغ وعده انجام آن را بدهد، در حالى که همان لحظه انجام آن را صحیح یا ممکن ندانسته و اصلاً در ذهنش در صدد انجام آن نمى‏باشد؛ ولى یک نوع وعده دادن است که گرچه راست نیست، ولی براى تداوم زندگى، رفع کدورت و پیدایش علاقه به زندگى مؤثر است.
معمولاً افراد خانواده و به خصوص همسر تقاضاهاى فراوانى دارد که بیشتر آن ها مشروع و به جا مى‏باشند. گاه هم خواسته‏اى به ذهنش خطور مى‏کند و برآورده شدن آن را مى‏طلبد و از اینکه همسرش بدان بى‏توجه است، ناراحت مى‏گردد. هنگام اظهار این درخواست ها، چند نوع برخورد از طرف شوهر ممکن است صورت پذیرد:

الف. وعده قطعى انجام آن را بدهد، در حالى که اصلاً تصمیمى بر انجام آن ندارد.
ب. وعده انجام آن را بدهد، مثلاً بگوید به خواست خدا این کار را خواهم کرد، در حالى که واقعاً و صد در صد مصمم بر انجام آن نیست، بلکه حتى انجام آن را به مصلحت نمى‏داند.
ج. اصلاً به تقاضاى همسرش توجه نکند و با سکوت از آن بگذرد.
د. با قاطعیت انجام خواسته همسرش را نفى کند.

برخورد نوع چهارم قطعاً سبب ناراحتى و آزرده‏ خاطرى همسر مى‏گردد، مگر اینکه خواسته وى خلاف شرع روشن یا خواسته غیر ممکنى باشد و شوهر بتواند او را به صحیح نبودن خواسته‏اش قانع کند.
برخورد نوع سوم شاید به ناپسندى نوع چهارم نباشد، ولى قطعاً ناپسند است، زیرا به معناى بى‏توجهى به همسر و تقاضاهاى اوست که آزردگى خاطر وى را در پى خواهد داشت.
برخورد نوع اوّل، تعهد قطعى در پى مى‏آورد و با عمل نکردن به آن، مرد گرفتار خُلف وعده مى‏شود که هم اخلاقاً ناپسند است و هم اثرات بدى بر روح و روان اعضاى خانواده و زن مى‏گذارد.
  اما برخورد نوع دوم راه صحیح و عاقلانه‏اى است. مرد در آن لحظه پس از شنیدن تقاضاى همسر، وقتى آن را ناهمگون با عقل و شرع ندید، وعده انجام آن را مى‏دهد و مثلاً مى‏گوید: «به خواست خداوند آن را انجام خواهم داد.» با این وعده همسرش را شاد مى‏گرداند. پس از گذشت مدتى هر چند کم و آرامش یافتن و فروکش کردن هیجانات روحى همسر، چه بسا خود او از تقاضایش برگردد و آن را بى‏جا بشمرد و یا با کمى توضیح قانع گردد که تقاضایش حداقل اکنون صحیح نیست یا اینکه با وجود صحیح و به جا بودن تقاضا، همسرش توان انجام آن را ندارد.
  بنابراین در روایت به مردها توصیه مى‏شود به درد دل خانم‏هایشان به خوبى توجه کنند. از مخالفت فورى با تقاضاهاى همسرشان خوددارى ورزند، بلکه سربسته و با وعده دادن با آن ها موافقت نمایند، تا هیجان‏هاى روحى همسر فروکش کند، آن گاه با توضیح او را از پى‏گیرى خواسته‏اش منصرف سازند. چنین موافقتى در لحظات ابتدایى، مصداق وعده دادن به همسر است، که بسیار پسندیده و کارساز مى‏باشد.

3.سخن چینی از کارهایی است که باعث ایجاد و شعله ور شدن کینه ها می گردد. افراد و گروه ها را به هم بدبین و باعث تفرقه می شود. طبیعی است که افراد در اثر غفلت و بی توجهی یا لغزش، پشت سر برادر و خواهر مؤمن خود گاهی سخن ناروایی می گویند. به خصوص اگر بین آنها دلخوری باشد.
  اگر کسی سخن ناخوشایند که فرد در غیاب برادر یا خواهر مؤمنش زده ،به فرد غایب برساند، دشمنی را بین آنان ایجاد یا شعله ور می سازد اما اگر نقل نکند یا به دروغ سخنان خوبی از این فرد در مورد فرد غایب به فرد غایب و از او به این منتقل کند، گر چه دروغ گفته ، ولی باعث شده که بین دو برادر دینی رفع کدورت شده یا دوستی آن ها عمیق تر گردد . افشا شدن این دروغ ها در بعد هم، نه تنها باعث ناراحتی آن ها نمی شود بلکه دروغگو را به خاطر این دروغ های فایده بخشش تمجید می کنند و از او متشکر هم خواهند بود.


هر کس در جهان سخن حق گفته و منشا اثر خیر بوده، یا با آسمان ارتباط داشته و پیامبر بوده یا در مکتب انبیا که یک مکتب هم بیش نیست، تربیت شده است.
کوروش هخامنشی که شما و ما به او می نازید و می نازیم، چنان که تاریخ و به خصوص قرآن ظاهرا از او تحت نام "ذو القرنین" سخن گفته ، پیامبر یا تربیت یافته مکتب پیامبران بوده ، همان کوروش هم دروغ در این سه مورد را با توضیحی که دادیم، نفی نمی کند ، بلکه دستور می دهد . اگر امروز زنده بود ،با صدای بلند اعلام می کرد : تربیت شده توحید و شاگرد مکتب رسول آخرین توحید هستم و به این شاگردی افتخار می کرد.
مردان حق همه از یک سلسله اند و با هم همراهند . پس نیاییم برای جدا ساختن آن ها از هم تلاش بیهوده کنیم.
اگر کسی دروغ گفتن و خدعه در جنگ را ممنوع بداند، همه عاقلان او را محکوم می کنند . بر عقل او می خندند . محال است فردی مانند کوروش به راستگویی در میدان جنگ با دشمن (که منجر به شکست وکشته شدن و.. می شود ) دستور دهد.( مثلا تصور کنید اگر انسان در جنگ حقیقت را به دشمن بگوید، مثلا او را از نقشه ها و ابزار و آلات جنگی خود و تعداد نیروها و ...خبردار کند، چه نتیجه ای خواهد داشت ؟! )
کوروش هم مانند همه مردان خدایی تاریخ، دروغ را سرچشمه همه بدی ها می شمارد . در رابطه انسانی این عمل فاسد فسادآور را اجازه نمی دهد . تعالیم اسلام در مورد دروغ هم مؤید همین دعوت می باشد.

برچسب‌ها: کوروش بزرگ هخامنشی، داریوش بزرگ هخامنشی، انوشیروان عادل ساسانی، دروغ ایرانیان، دروغ در اسلام

نوشته شده توسط مسلمان ایرانی | چاپ یادداشت | 0 نظر





نظرات() 

آیا آریاییان قومی متمدن بودند؟

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 30 آذر 1393-07:24 ب.ظ


 

تعصب کور تاریخپرستان و پان ایرانیستها، باعث شده است که همصدا با مستشرقین یهود که میخواهند کل فرهنگ خاورمیانه را به پیش از اسلام مربوط سازند، آریاییها را در بدو تجاوز به خاک ایران متمدن جلوه دهند.

 

در اوستا آمده که مملکت آریاییها جایی بوده به نام «ایران واج» که هیچ محلی در سراسر دنیا که بتوان این مملکت خیالی را بدان نسبت داد یافت نشده است. این هم از دروغها و تحریفات پارسیان در اوستا محسوب میشود. حقیقت اینستکه آریاییها قومی بیابانگرد و صحرانشین بودند. یک قوم متمدن هرگز کاشانۀ خود را بخاطر بدی آب و هوا رها نمیکند و راهی صحرا شود. اینها از اول ساکن صحرا بودند.

 

یک حقیقت مهم تاریخی این است که مردمانی که در صحرا زندگی میکردند بخاطر شرایط بد زندگی مردمانی خشن، جنگجو، متجاوز و بیرحم میشدند. نمونه های آن دهها بار در تاریخ دیده شده است. این اقوام برای کسب غذا و چراگاههای بهتر به کشورهای خوش آب و غلفتری مثل ایران میتاختند. سکاها، ترکها، ترکمنها، مغولها، تاتارها و ازبکها همگی در حمله به ایران اوج خشونت و بیرحمی را از خود نشان دادند. اعراب صحراگرد نیز مردمی خشن بودند و به همین جهت پیامبر خدا(ص) را بسیار آزردند و ایشان را در اجرای پیام الهی رنج زیاد دادند و دیدیم که حتی پس از اینکه اسلام آنها را آرامتر کرد، در زمان حمله به ایران خیلی خشونتها از ایشان سر زد.

 

قوم آریایی هم که قومی مقیم صحرا بود درست از همان راهی که بعدها سکاها، ترکها، ترکمنها، مغولها، تاتارها و ازبکها به ایران تاختند به ایران تاخت و بدون شک مثل آنها خشونت زیادی به کار برده است و مردم صلحدوست ایران را مغلوب ساخته است. شواهد تاریخی هم مؤید این نظر است. خشونت و جنگ طلبی آریاییها به حدی بود که به سرعت ایران را گرفتند و این در حالی است که برای مثال سکاها هرگز موفق به اینکار نشدند.

 

تجاوز آریاییها به ایران

 

در مورد هجوم آریاییها به ایران حسن پیرنیا چنین مینویسد:

 

"وقتی آریانها به فلات ایران در آمدند، در اینجا جا مردمانی را یافته اند که زشت و از حیث نژاد، عادات، اخلاق، و مذهب از آنها پستتر بوده اند؛ زیرا آریانها مردمان بومی را «دیو» یا «تور» نامیده اند. علاوه بر این در مازندران آثاری به دست آمده، که خیلی قدیم است و دلالت بر صحت این استنباط میکند(!!!) رفتار آریانها با این مردمان بومی مانند رفتار غالب با مغلوب بود، بخصوص که آریانها آنها را از خود پستتر میدانسته اند. بنابراین در ابتدا هیچ نوع حقی برای ایشان قائل نبودند، بلکه با اینها دائما جنگ میکردند، و هر جا آنها را میافتند میکشتند، ولی بعدها که خطر بومیها برای آریانها رفع شد و آریانها کارهای پرزحمت را از قبیل زراعت، تربیت حشم، خدمت در خانواده ها از دوش خود برداشته به آنها محول کردند. بومیان طرف احتیاج شدید واقع شده دارای حقی گردیدند مانند حق غلام و کنیز ..." (تاریخ ایران باستان،جلد اول، صفحۀ 157)

 

میبنیم که آریاییها پس از تجاوز به خاک این سرزمین نه تنها مردمان بافرهنگ آنرا پست و دیو خطاب کردند، بلکه تا جایی که خیالشان راحت شود که از سوی آنها خطری متوجه خودشان نیست از ایشان کشتند و بعد هم باقیمانده را مانند برده در بین خود نگهداشتند.

 

پان ایرانیستها برای دشمنی با اسلام مدام در گوش مردم از تجاوز اعراب به ایران میخوانند حال آنکه اولین تجاوز بزرگ به این سرزمین از سوی قومی بیگانه توسط آریاییها صورت گرفت که خود را با کمال بیرحمی در این سرزمین جا دادند و بعد هم قرنها با تکیه بر نیزۀ خود بر مناطق مختلف حکم راندند.

 

پان ایرانیستها با کمال وقاحت میگویند، اعراب مقیم ایران به جرم زبان عربیشان، غیرایرانی هستند و حتی مسلمانان ایران را نیز عرب و در نتیجه غیر ایرانی میدانند و میگویند: «هیچ ایرانی مسلمان و هیچ مسلمانی، ایرانی نیست»!!!! بیایید فرض کنیم اجداد ما هم جزء اعرابی بودند که از عربستان به ایران آمدند(!!!) و پیش از آمدن اسلام به ایران مقیم ایران نبودند و از ایرانیانی که مسلمان شدند محسوب نمیشوند(!!)؛ اگر قرنها سکونت اجداد ما باعث نمیشود که ما ایرانی محسوب شویم پس آریاییها نیز در این سرزمین بیگانه هستند زیرا آنها هم فقط چند قرن پیشتر از اعراب به این خاک تاختند.

 

پان ایرانیستها از ویرانیهای حاصل از تهاجم عرب و مغول سخن میگویند ولی نمیگویند که آریاییها نیز تمدن ایرانیان بومی را نابود کردند.

 

 

ضمیمه ای بر مطلب(9 آبان 92):

 

  امروز که به تارنگار سر زدم، دیدم که این مطلب به شدت مورد توجه قرار گرفته و پیامهایی خصوصی یا عمومی برایم ارسال کرده اند، پیرامون این مطلب! برایم جالب شد و به آمارگیر سر زدم، و متوجه شدم که لینک مطلب را در سایت بالاترین قرار داده اند. نمی دانم چقدر با سایت بالاترین آشنا هستید، ولی عموم افرادی که در این سایت می نگارند، افرادی بی ادب، بی چاک دهن و فحاش هستند و از عقده های شدید روحی رنج برده، هر چقدر فاقد منطق هستند، در مقابل تعصبات کور و آهنین بی اساسی دارند. خب بدیهی است که باید به سرعت منتظر فحش باران شدن در بخش کامنتها باشم، لذا، به خاطر شخصیت بالا و ادب مثال زدنی کاربران نه چندان محترم سایت بالاترین، مجبورم بخش نظرات را ببندم.(به راستی از خود بپرسند، خانوادۀ بنده چه جرمی مرتکب شده است که باید به خاطر اینکه نظرم با نظرات این اوباش همسو نیست، فحش نثارشان بشود؟) لطفاً پیام هم نگذارید، زیرا در این حالت خاص، تارنگار ممکن است پیام را دریافت کند، ولی برای من نشان نخواهد داد، و در واقع پیامتان به دست هیچکس نخواهد رسید.

 

  از تک و توک کاربران محترم و مسلمان سایت بالاترین نیز، عذر میخواهم که به آتش این اوباش می سوزانمشان، و دو خواهش دارم: اوّل اینکه سعی کنید در سایت بالاترین فعالیت نکنید و به جای آن سایتهای اسلامی را رونق دهید، و دوم اینکه اگر هم آنجا فعال هستید، لینکهای بنده را، به خصوص اینگونه مطالب بنده را، بر روی سایت بالاترین، نشر ندهید، زیرا این افراد، منطقی ندارند و فقط بلاهت می کنند و فحاشی می نمایند.

 

  بنده فقط به منطقی ترین حرفی که از کاربران بالاترین دریافت کرده ام، پاسخی کوتاه می دهم:

 

فردی با نام Bahman برای من پیام گذاشته است که:

 

یا توجه به مطلب شما پس بیراه نیست که خود را از نژاد آریایی بدانیم چون گفتید"وقتی آریانها به فلات ایران در آمدند، در اینجا جا مردمانی را یافته اند که ...... و هر جا آنها را میافتند میکشتند" و درنتیجه ما از نسل مردمان یومی نیستیم.

از طرفی گفتید "امپراتوری اجدادت چه سود برای امروزت دارد؟" پس قساوت آنان چه ربطی یه امرور مان دارد . بهر حال پس از استقرار در این خطه متمدن شدند و کشوری واجد تشکیل دادند. کاری که بومیان نتواتستند بکنند. 

 

تفاوت اینست که آریاییها ایران را بوجود آوردند و شکوفا نمودند اما اعراب ایران را تاراج و ضمیمه خاک خود کردند.

 

در پاسخ به این منطقی ترین حرفی که پیش از بسته شدن بخش نظرات برایم ارسال شده است، عرض می کنم:

 

1.  حالا مگه من گفتم خودتان را آریایی ندانید؟! و البته خوب اعترافی کردید: آریاییها، از نسل مردمان بومی ایران نیستند.

 

2.قساوت آنها ربطی به امروز ما ندارد، بنده کی گفتم که به امروز ما ربطی دارد؟ امّا همانطور که در متن نیز ذکر کردیم، بومیان ایران پیش از آریاییها هم در حدّ زمان خود بسیار متمدن بودند، ضمن اینکه اگر تاریخ را بخوانی، تا پایان عصر باستانی ایران هم، قساوت و اعمال غیرمتمدنانه از این اجداد متمدن ما، زیاد سر زده است.

 

3.تفاوتی در کار نیست! آریاییها هم مثل اعراب ایران را ضمیمه خاک خود، و اموال مردمان بومی آنرا، تاراج نمودند. آریاییها ایران را به وجود نیاورند، آنها فقط نام ایران را بر این کشور نهادند! سندی هم که نشان بدهد آنها باعث نوعی شکوفایی مانند شکوفایی که عصر طلایی اسلام، ایجاد کرد، شدند، در دست نیست. از خودتان تاریخ نسازید گرامی!

 

برچسب‌ها



نظرات() 

نژاد آریایی/پاسخی به شبهات بیخدایان و سکولاریسم و افراد زندیق

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 30 آذر 1393-07:22 ب.ظ

سلام. پیش از این نیز عرض کردم، که نوشتن مطالب بر ضد باستانگرایی را به زمانهای خاصی موکول میکنم که خود آنها بیش از حد به پر و پایم بپیچند و الان همان زمان است و به خاطر توهیناتشان به امام علی النّقی، من هم تاریخ باستانیشان را نقد می کنم:

نژاد آریایی چیست؟ چرا اینقدر اسم این نژاد را میشنویم؟ این نژاد نیز مانند نامهایی چون کوروش و داریوش و ... چند صباحی است که بر زبانها افتاده و برای هم میهنان غربزده تنها کور سوی امید محسوب میشه که من آنچنانم که اجدادم در دوهزار و پانصد سال پیش امپراتوری راه انداختند! امپراتوری اجدادت چه سود برای امروزت دارد؟ آیا میدانید که 150 سال پیش نه کسی کوروش را میشناخت و نه کسی خود را آریایی میخواند؟

 

آریایی را به معنای جوانمرد ترجمه میکنند. از روی کدام منبع معتبر؟ الله اعلم! ایران را نیز سرزمین آریاییان مینامند و اسمش از روی اوستا و کتیبۀ داریوش برداشته شده است. از واژۀ «ایران وجا» به معنای سرزمینم ایران یا مملکت آریاییها. البته عجیب نیست زیرا وقتی آریاییها این سرزمین را غصب کردند، اسم خود را بر آن گذاشتند:ایران.

 

آریاییها قومی بودند ساکن نوارهای شمالی آسیا و احتمالا شمال شرقی آسیا. از چه راهی وارد ایران شدند؟ روایتها مختلف است: از شرق(افغانستان)، از شمال شرقی، از شرق دریای خزر، از غرب دریای مازندران. از همه قوی تر همان راه شمال شرق است.

 

در آسیای مرکزی و نوارهای شمالی به علت سرما و کوهستانها و استپهای غیر قابل زراعت زندگی بسیار سخت است. نتیجۀ این امر دو چیز است:1. ساکنان این سرزمینها سعی میکردند به نوارهای جنوبی و سرسبزتر کوچ(حمله) کنند و 2.مردمان این نواحی به واسطۀ شرایط سخت خود آمادگی زیادی برای جنگ داشتند. عامل سرازیر شدن آریاییها هم همین شرایط بد زندگی بود و به قول همنژادشان آدولف هیتلر برای به دست آوردن فضای بیشتر برای زندگی به هند، ایران و اروپا سرازیر شدند.

 

ایران پیش از تهاجم آریاییها

 

 ایران پیش از آمدن آریاییها کشوری بس پیشرفته بود و شهر سوخته و هزاران اثر باستانی بجای مانده از اثر آنان این نظر را تأیید میکند. به نظر میرسد کشف برخی فلزات نیز توسط ایرانیان صورت گرفته است.

 

مردمان خاورمیانه پیش از هجوم آریاییان، زندگی باشکوهی داشتند. گلنوشتۀ «اوروک» از جمع آوری مالیات در 5500 سال پیش سخن میگوید و از 4500 سال پیش سندی هست که از سنگینی مالیات و انقلاب مردم برای تعویض حکمران خبرمیدهد. در لوح سنگی دیگری از 4100 سال پیش در شهر «اور» سخن از برابری اجتماعی و حقوق جزایی رفته است، لوحۀ بابلی «تل حرمل» 4000 سال پیش به نرخ اجناس اشاره کرده است و در 3800 سال پیش به سنگنوشتۀ حمورابی برمیخوریم که در آن به احتکار، نرخ بهره، سقط جنین، تصادف وسایل نقلیه و روابط طبیب و بیمار اشاره شده است.پس میبینیم که خاورمیانه تمدن خود را مدیون آریاییها نبوده و پیش از هجوم آنها نیز بسیار متمدن بوده است. بعدها خواهیم دید که این آریاییها بودند که حتی در امور عبادی نیز از آنها پیروی کردند.

 

در مورد ایران کهن و پیش از هجوم آریاییها، لویی واندنبرگ در صفحۀ 124 کتاب «باستانشانسی ایران باستان» مینویسد:

 

"اگر دورانهای مختلف تمدن ایران را از نظر بگذرانیم، از اهمیت تمدن پیش از تاریخ این سرزمین،در حیرت فرو میرویم."

 

همین نویسنده در صفحۀ 134 کتابش میگوید:

 

"قبلا ذکرگردید که ساکنین باستانی فلات ایران مردم صلح دوستی بودند.در این مورد و در جهات دیگر، آنها شباهتهای زیادی به معاصرین و همسایگان خود در درۀ سند، داشته اند."

 

جان کرتیس در کتاب ایران کهن از سفالینه های منقوش مربوط به هزارۀ ششم تا سوّم پیش از میلاد در ایران پیش از آریاییها خبر میدهد که نشانگر هنرمندی والای ایشان است.

 

پس ملاحظه میگردد که ساکنین اصلی ایران، پیش از هجوم آریاییها برعکس آنچه نژادپرستان آریاپرست میگویند، مردمی وحشی و فاقد فرهنگ نبودند بلکه فرهنگ و تمدن والایی داشتند و مردمی صلحدوست بودند.

 





نظرات() 

آیا کوروش بنیانگذار حقوق بشر است؟2

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 30 آذر 1393-07:05 ب.ظ

[1] محمد رضا پهلوی، انقلاب سفید(1967)، صفحه 9.

[2] همان.

[3] Ansari, Ali (2007). Modern Iran: The Pahlavis and After. Harlow: Longman. ISBN 1-4058-4084-6. , pp. 218–19.

[4] Daniel, Elton L. (2000). The History of Iran. Westport, CT: Greenwood Publishing Group. ISBN 0-313-30731-8. p. 39.

[5] Briant, Pierre (2006). From Cyrus to Alexander: A History of the Persian Empire. Winona Lake, IN: Eisenbraun. ISBN 978-1-57506-120-7. p. 43.

[6] Llewellyn-Jones, Lloyd (2009). "The First Persian Empire 550–330BC". In Harrison, Thomas. The Great Empires of the Ancient World. Getty Publications. p. 104. ISBN 978-0-89236-987-4. p. 104.

[7] Curtis, John; Tallis, Nigel; André-Salvini, Béatrice (2005). Forgotten Empire: The World of Ancient Persia. Berkeley: University of California Press. ISBN 0-520-24731-0. p. 59.

[8] Mitchell, T.C. (1988). Biblical Archaeology: Documents from the British Museum. London: Cambridge University Press. ISBN 0-521-36867-7. p. 83.

[9] Kuhrt, Amélie (1983). "The Cyrus Cylinder and Achaemenid imperial policy". Journal for the Study of the Old Testament (Sheffield: University of Sheffield. Dept. of Biblical Studies) 25. ISSN 1476-6728. pp. 83–97.

[10] Josef Wiesehöfer.

[11] Wiesehöfer, Josef (1999). "Kyros, der Schah und 2500 Jahre Menschenrechte. Historische Mythenbildung zur Zeit der Pahlavi-Dynastie". In Conermann, Stephan. Mythen, Geschichte(n), Identitäten. Der Kampf um die Vergangenheit (in German). Schenefeld/Hamburg: EB-Verlag. ISBN 3-930826-52-6. pp. 55–68.

[12] D. Fairchild Ruggles.

[13] Helaine Silverman.

[14] Silverman, Helaine; Ruggles, D. Fairchild (2008). Cultural Heritage and Human Rights. Springer. p. 11.

[15] C.B.F. Walker.

[16] Walker, C.B.F. (1972). "A recently identified fragment of the Cyrus Cylinder". Iran : journal of the British Institute of Persian Studies (10). ISSN 0578-6967. pp. 158–159.

[17] Bill T. Arnold.

[18] Piotr Michalowski.

[19] Arnold, Bill T.; Michalowski, Piotr (2006). "Achaemenid Period Historical Texts Concerning Mesopotamia". In Chavelas, Mark W. The Ancient Near East: Historical Sources in Translation. London: Blackwell. ISBN 0-631-23581-7. pp. 426–430.

[20] Lloyd Llewellyn-Jones.

[21] Edinburgh.

[22] Llewellyn-Jones, Lloyd (2009). "The First Persian Empire 550–330BC". In Harrison, Thomas. The Great Empires of the Ancient World. Getty Publications. p. 104. ISBN 978-0-89236-987-4. p. 104.

[23] Neil MacGregor.

[24] http://www.livius.org/a/1/inscriptions/cyrus.pdf

[25] همان.

[26] Talbott, W.J. Which Rights Should be Universal? Oxford University Press US, 2005. ISBN 978-0-19-517347-5.  p. 40.







نظرات() 

آیا کوروش بنیانگذار حقوق بشر است؟

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 30 آذر 1393-07:00 ب.ظ




  کوروش پس از فتح بابل، دستور به ساخت گلنوشته ای داد که معروف به استوانه کوروش بزرگ است. کوروش در این گلنوشته، وعده های شیرینی به مردم مغلوب بابل می دهد، به خدایان آنها ادای احترام می کند و در مدح خود نیز سخنانی می گوید.



 

طرفداران حقوق بشری بودنِ منشور کوروش

   محمّدرضا پهلوی، شاه مخلوع ایران، به سال 1967، در کتاب انقلاب سفید، استوانه کوروش را "نخستین اعلامیه حقوق بشر" نامید. او نوشت: «تاریخ امپراتوری ما، با اعلامیه کوروش آغاز شد، که به خاطر دفاعش از اصول انسانی، عدالت و آزادی، باید به عنوان یکی از عالیترین اسناد در تاریخ بشریت شناخته شود.»[1] او همچنین کوروش را نخستین قانونگذار در مسائل "آزادی اندیشه و سایر قوانین اوّلیه" توصیف کرد.[2] وی، در سال 1968، نخستین کنفرانس ملل متحد پیرامون حقوق بشر در تهران را با گفتن اینکه استوانه کوروش، منادیِ اعلامیه مدرن حقوق بشر بود، آغاز کرد. استوانه یک نشانِ ایدئولوژی سیاسی شاه بود و هنوز از سوی برخی مفسرین، با وجود مخالفت برخی تاریخدانان و پژوهشگران، به عنوان اوّلین منشور حقوق بشر شناخته می شود.[3]



  نگرشهای مشابه این نگرش را، کم بیش حسن پیرنیا و هیراد ابطحی نیز دارند و سلطنت طلبان و وطن پرستان متعصب، همواره در نشر این نگرش بشر دوست از کوروش، تلاش می کنند.



  در سطح بین المللی نیز، تجلیلهایی از این استوانه از سوی سازمان ملل و موزۀ بریتانیا، شده است.



  چیزی که نباید فراموش شود این است که شاه مخلوع در شرایطی این بحث را مطرح کرد که ظلم و ستمهای سرویسهای اطلاعاتی و امنیتی اش بر مخالفین رژیم، اعتراضاتی را به همراه داشت و او سعی کرد با بیان اینکه حقوق بشر ریشه در ایران دارد، ذهن معترضین را منحرف کند.

 

 

نظر تاریخدانان و پژوهشگران

 



  تفسیر استوانه به عنوان یک "منشور حقوق بشر"، توسط برخی تاریخدانان، نادرست و مغرضانه توصیف شده است.[4] [5] [6] [7] این مسئله به عنوان یک "سوءتفاهم" رد شده است[8] و به عنوان یک تبلیغ سیاسی که توسط رژیم پهلوی اختراع شده، توصیف گشته است.[9]



  تاریخدان آلمانی، ژوزف ویسِهُفِر[10] می گوید که تجسم کردنِ کوروش به عنوان قهرمان حقوق بشر، به اندازۀ "انسانیت و روشنفکری شاه پارس" غیرواقعی است.[11]



  د.فِیرچیلد راگلِس[12] و هلین سیلورمن[13]، هدف شاه را از این ادعا، آغاز مشروع نشان دادنِ ملت ایران و حکومت خودش، و مقابله با انعکاس بنیادگرایی اسلامی، از طریق روایتهای جایگزین که ریشه در تاریخ ایران باستان دارند، توصیف کردند.[14]



  س.ب.ف.واکر[15] می گوید: «کاراکتر اصلی استوانه کوروش اعلامیه حقوق بشر یا آزادی مذهبی [نیست] بلکه به سادگی یک گلنوشته در سنت بابلی و هخامنشی است، که استقرار کوروش در شهر بابل و پیش از آن، غفلت نبونیدوس از پرستش مردوک را یادآوری می کند.»[16]



  دو پروفسور متخصص در تاریخ شرق نزدیک باستان، بیل.ت.آرنولد[17] و پیوتر میچالوفسکی[18] می نویسند: «عموماً، این به کتیبه های بنیادین دیگر متعلق است، این به هیچ وجه یک فرمان نیست، هیچ اعلامیه حقوق بشر غیرمعمولی را، که گاهی ادعا می شود، فراهم نمی آورد.»[19]



  لوید لولین جونز[20] از دانشگاه ادینبورگ[21] می نویسد که "هیچ چیز در متن نیست" که به مفهوم حقوق بشر اشاره کند.[22]



  نیل مک گریگور[23] می نویسد: «مقایسه [استوانه کوروش] با متنهای مشابه دیگر، توسط پژوهشگران در موزۀ بریتانیا، نشان داده است که قوانین در عراق باستان، اعلامیه های قابل مقایسه ای بر کامیابی سریر [بابلی] برای دو هزاره قبل از کوروش ساخته بودند... این یکی از کارهای موزه است که با محدود کردنِ معنای چیزها و تخصیص آنها به یک بحث سیاسی، مخالفت کند.»[24] او اخطار می کند که در حالی استوانه "آشکارا به تاریخ ایران پیوند زده می شود"، که آن "در هیچ مفهوم حقیقی، یک سند ایرانی نیست. آن بخشی از تاریخ بسیار بزرگتر شرق نزدیکِ باستان، پادشاهی بین النهرین و پراکندگی یهود، است."[25]



    و.ج.تالبوت، فیلسوف آمریکایی، هر چند پیرامون کوروش، می گوید: «گویا، کهنترین طرفدار تحمل مذهبی است» در عین حال اظهار می کند: «ایده هایی که منجر به گسترش حقوق بشر می شوند، محدود به یک سنت فرهنگی نیستند.»[26]

 



ملاحظاتی چند

 



1.هر چند در جهان امروز، تحمل نظر مخالف یک ارزش والا محسوب می شود، ولی بد نیست بدانیم چنین خصلتی را ایلخانان مغول نیز داشتند، و یکی از دورانی که شیعیان توانستند نفس راحتی از آزار و اذیت اهل سنت بکشند، همین دوران حکومت مغولها بود! آیا این باعث می شود که ما فراموش کنیم که مغولها چه رفتار ظالمانه ای داشتند؟ به طور مشابه حکومت استعمارگر انگلستان نیز با وجود اینکه خون بسیاری از ملل را می مکید، به مقدّسات مذهبی آنها احترام می گذاشت.



2.باید توجه داشت که یک جهانخوار، برای خودش هدفی دارد و با وارد کردن هدفهای جدید رسیدن خود به هدف اصلی را به تأخیر نمی اندازد، پس اگر یک جهانخوار به دنبال تغییر دین مردم یا برتری دادنِ نژادی بر نژاد دیگر نبود، به معنای روشنفکری او نیست. وقتی حکومت استعمارگر، از هخامنشی گرفته تا انگلستان و آمریکا، هدفش تسلط بر سرزمینهاست، باید مناقشات قومی و مذهبی را کنار بگذارد تا بهتر بتواند به فتح و فتوح بپردازد. چنین آزادیهای مذهبی را حکومت عثمانی نیز بعد از فتوحات برقرار می کرد، چنانکه یکی از دلایل پیشرفت عثمانی در فتوحات اروپایی را همین خط مشی آزاداندیشانه نسبت به دین مردم مناطق مفتوحه، دانسته اند.



3.جنگ افروزیهای کوروش، تا زمان خودش سابقه ای در تاریخ ندارد. این حجم از جنگهای پیاپی، را تاریخ پیش از کوروش نمی شناسد. او ابتدا به ماد لشکر کشید، سپس مورد هجوم لیدی قرار گرفت و آنرا شکست داد و لیدی و آسیای صغیر را تسخیر نمود، بعد بر اساس نوشتار گزنفون، به ارمنستان حمله برد، و سپس به بابل لشکر کشید، و در نهایت هم سکائیه آخرین جایی است که تواریخ به هجوم کوروش به آنجا اشاره دارند و عملاً او تا آخر عمر در حال لشکرکشی و جنگ بود. آیا این همه جنگ و آشوب، و بر هم زدن صلح ملل و گرفتن استقلال ملتها و حل کردن تمدنهای دیگر در تمدنِ خود، برخلاف حقوق بشر و انسان دوستی نیست؟



4.نکته ای که نباید از قلم بیفتد این است که در این فتوحاتِ کوروش انسانهای بسیاری کشته می شدند، زنان بسیاری بیوه و کودکان بسیاری یتیم می گشتند، و تنها جرمی که می توان برای آنها رقم زد، دفاع از تمامیت ارضی سرزمینشان و نپذیرفتن حکومت جاه طلبانه کوروش است. آیا قتل این انسانها، و بیوه و یتیم کردن زنها و کودکان، برخلاف حقوق بشر و انسان دوستی نیست؟



5.اگر به سخنان جهانخوارگان جهان دقت کنیم، خواه هیتلر باشد، خواه رهبر شوروی یا رئیس جمهور آمریکا، سخنان آنها از سخنان شیرین و وعده های سر خرمن پُر است. اینکه پادشاهی یک چنین وعده هایی را برای آرام کردن دل مردمی که استقلالشان را گرفته و بسیاری از مردانشان را کشته است، مطرح کند و در گلنوشته ای ثبت نماید، به معنای این نیست که او الزاماً به این امور اعتقاد راسخی هم داشته و به آنها عمل می کرده است.

 







نظرات() 

آیا کوروش پیامبر است؟؟

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 30 آذر 1393-06:47 ب.ظ



این مطلب از «این وبلاگ» نقل شده است:

به نام خدا، همانطور که گفتیم، در پاسخ به توهینات افراد بیدین به امام علی النّقی، ما به نقد مؤدبانه تاریخ باستان می پردازیم. این مقاله، در جهت از بین بردن یک سوء تفاهم برای جوانان ما، در مورد ذوالقرنین بودن کوروش است. برخی از مفسّرین نقل قولهایی از کتاب ابولکلام آزاد را در تفاسیر خویش آورده اند که از آن نقل قولها برداشت شده است که آنها ذوالقرنین را همان کوروش دانسته اند. در این مقاله به بررسی ادعاهای ابولکلام آزاد در مورد ذوالقرنین بودن کوروش می پردازیم:

 

 

پیش از آغاز بحث باید خدمت دوستان عزیزم عرض کنم که نظرات علامه طباطبایی و سایر مفسرین بزرگوار برای ما در زمینه تفسیر قرآن بسیار معتبر است و اگر با سایر تفسیرها در تعارض نباشد قبولش الزامی است، اما مرحوم علامه طباطبایی نه یک مورخ بودند و نه معصوم که بخواهیم تحقیق تاریخی ایشان را از بیخ و بن صحیح بدانیم. باید تمام برداشتهای تاریخی از اسناد دسته اول تاریخی و نه نوشتجات جناب ابوکلام که قرنها با ماجرا فاصله داشته اند بیان شود؛ که مرحوم علامه احتمالا بخاطر عدم دسترسی موفق به این کار نشده اند. ما در ادامه بحثمان بر اساس اسناد دسته اول و کهنترین نوشتجات در مورد کوروش به بررسی خواهیم پرداخت. بنده از اصلی ترین اسناد یعنی تواریخ هرودوت، کتزیاس و کزنفون برای شما مطلب میاورم که نزدیکترین افراد به اصل ماجرا هستند و همچنین کتیبه های به دست آمده.

  

استدلال کسانی که میگویند کوروش پیامبر است اینچنین است:

  • کوروش همان ذوالقرنین است
  • ذوالقرنین یک پیامبر الهی است.
  • پس کوروش یک پیامبر است.

اینها نقدهای من است بر استدلال این دوستان عرض میکنم:

 

 

آیا اساسا" ذوالقرنین یک پیامبر بوده است؟

 

 

باید توجه شما را به این مسئله جلب کنم که در بشر بودن و پیامبری ذوالقرنین اختلاف نظر است. توجه شما را به بخشی از مقاله سایت درگاهدر این مورد جلب میکنم:

 

مفسران نظرات مختلفی ابراز داشته‏اند، طبق بیان علامه طباطبایی (در تفسیرالمیزان، ج 13، ص 398) در برخی از روایات وی از جنس بشرمعرفی شده و دربعضی دیگر که فرشته‏ای آسمانی دانسته شده است، (ر.ک: سیوطی، تفسیر درالمنثور، ج 4، ص 265 و ابن کثیر، بدایه و نهایه، ج 2، ص 103)

جاحظمینویسد: «مادر وی از جنس بشر و پدرش از ملائکه بوده است»، (الحیوان). بههر حال عموم مفسران بر این عقیده‏اند که او از جنس بشر است.

در بسیاری از روایات آمده که او پیامبر نبود، بلکه بنده صالحی بود، (ر.ک: تفسیر نورالثقلین، ج 3، ص 294 و 295)؛ گرچه در بعضی دیگر آمده که محدث بوده است؛یعنی، ملائکه با او گفت و گو میکرده‏اند، (ر.ک:سیوطی، تفسیر در المنثور، ج 4، ص 264)

برخی از مفسران نیز از تعبیر «قلنا» (ما گفتیم) نبوت او رااستفاده کرده‏اند (فخر رازی، تفسیر کبیر، ج 21، ص 167؛ آلوسی، تفسیر روحالمعانی، ج 16، ص 34)

امّا چنان که علامه طباطبایی به آن اشاره کرده،احتمال بیان شده درست نیست؛ زیرا این احتمال نیز وجود دارد که منظور ازاین جمله، الهام قلبی باشد که در مورد غیر پیغمبران نیز وجود داشته، و یامکالمه خدا با ذوالقرنین به وسیله پیغمبری صورت گرفته است؛ زیرا قول خداونه اعمّ از وحی مختص به نبوت است، (المیزان، ج 13، ص 388)

 

 

فرمایش علامه طباطبایی که سند اصلی دوستانی است که فکر میکنند ذوالقرنین پیامبر است در ترجمه المیزان، ج13 صفحه 500 چنین است:

 

جمله" قُلْنا یا ذَا الْقَرْنَیْنِ ..." دلالت ندارد بر اینکه ذى القرنین پیغمبرى بوده که به وى وحى مى‏شده، چون همانطورى که گفتیم قول خدا اعم از وحى مختص به نبوت است. جمله" ثُمَّ یُرَدُّ إِلى‏ رَبِّهِ فَیُعَذِّبُهُ ..." از آنجا که نسبت به خداى تعالى در سیاق غیبت آمده خالى از اشعار به این معنا نیست که مکالمه خدا با ذو القرنین به توسط پیغمبرى که همراه وى بوده صورت گرفته، و در حقیقت سلطنت از او نظیر سلطنت طالوت در بنى اسرائیل بوده که با اشاره پیغمبر معاصرش و هدایت او کار مى‏کرده.

 

پس تا اینجای کار پیامبر بودن ذوالقرنین امری ضعیف و بعید به نظر میرسد و اکثر روایات و نظر مرحوم علامه طباطبایی نیز همین است که ایشان عبدی صالح بوده اند. پس این نظر که کوروش پیامبر بوده است حتی از دیدگاه علامه طباطبایی که ادعا میفرمایند که ذوالقرنین همان کوروش است مردود است.

 

 

آیا کوروش هخامنشی انسانی صالح بوده است؟

 

 

مرحوم علامه طباطبایی ادعا میفرمایند که ذوالقرنین که از دید ایشان فردی صالح نیز بوده است همان کوروش است. نظر به اینکه علامه یک مورخ نبوده اند و به اسناد دسته اول نیز دسترسی نداشته اند باید عرض کنم که به نظر من ایشان در این برداشت خود دچار خطا شده اند.

نظرات مورخین عهد باستان

 

کتزیاس تأکید بر رذالت کوروش دارد و هرودوت او را میستاید. ما از سخنان هرودوت نیز چیزهایی برایتان نقل میکنیم که صالح بودن کوروش را زیر سؤال ببرد ولی عجالتا سخنان کتزیاس را بنگرید:

 

کتزیاس در کتاب فوتیوس میگوید:

 

کوروش پسر چوپانی بود از ایل «مردها» که از شدت احتیاج مجبور گردید راهزنی پیش گیرد. کوروش در ایام جوانی به کارهای پست اشتغال ورزید و از این جهت مکرر تازیانه خورد. او با آستیگاس، آخرین پادشاه ماد، هیچگونه قرابتی نداشت و از راه حیله و تزویر به مقام سلطنت رسید. دوست او «اوبارس» هم از حیث تقلب و نامردی معروف بود. در ابتدا آستیگاس نسبت به کوروش فاتح شد و حتی در پارس در آمده او را تعقیب کرد ولی کوروش به واسطه دخالت زنان نجات یافت و پس از آن پادشاه ماد با پدر کوروش به مسالمت رفتار کرده آزاری به وی نرسانید. بعد کوروش باز بر ضد آستیگاس قیام کرده فائق آمد. در این حال پادشاه ماد فرار کرده به همدان پناه برد و دخترش آمی تیس و دامادش «سپی تاماس» او را پنهان کردند.کوروش در حال در رسید و گفت دختر و داماد آستیگاس را با اطفال آنان و دو نفر درباری موسوم به «سپی تاسس» و مگابرن شکنجه کنند تا بروز دهند آستیگاس کجاست. پادشاه ماد چون نمیخواست اولاد او را زجر کنند خود نزد کوروش رفت و ابارس او را در زنجیر کرده به محبس انداخت ولی کوروش به زودی پشیمان شده او را رها کرد و نسبت به او احترامات پدر را به جا آورد،درباره آمی تیس نیز همان احترامات را مرعی داشت. اما سپی تاماس را از جهت اینکه گفته بود، نمیداند آستیگاس کجاست و این حرف دروغ بود امر کرد کشتند و آمی تیس را ازدواج کرد...

(اصل متن را در کتاب ایران باستان مرحوم پیرنیا جلد1 صفحه 215 به بعد ببینید)

 

 

هرودوت و کزنفون برعکس کوروش را نوۀ پادشاه ماد میدانند. هرودوتماجرایی مثل ماجرای ضحاک و فریدون را برای پادشاهی کوروش نقل میکند با این تفاوت که کوروش نوه پادشاه ظالم عصر خود بوده است. برعکس کزنفون هم پادشاه ماد را فردی عادل میداند و هم کوروش را، و معتقد است کوروش بدون جنگ پادشاهی را از دایی خود به ارث برد.(از آنجا که این سخنان مورد نظر شماست و من هم قبولشان دارم متنهای طولانی را که مؤید این سخن باشند را نقل نمیکنم.)

امروزه میدانیم که سخنان کزنفون در این مورد افسانه سازی بوده و کوروش از طریق جنگ مادها را سرنگون کرد و خود پادشاه شد زیرا کتیبه های معاصر کوروش این مسئله را گوشزد میکنند. بدبختانه کتیبه ها خیلی خلاصه بوده و در مورد شخصیت و اخلاق کوروش به خوبی سخن نمیگویند.

 

نظر کتزیاس صحیحتر است یا هرودوت؟سؤال مهم این است که با توجه به این تضاد بین سخن این دو، سخن کدامیک ارجح است؟

 

برتری های نظر هرودوت بر نظر کتزیاس:

1. هرودوت از کتزیاس به زمان کوروش نزدیکتر بوده است(هر چند به میزان خیلی کم)

2. گزارشات هرودوت به کتیبه های کشف شده از هخامنشیان خیلی نزدیک است. پس ممکن است گزارشاتش در مورد اخلاق و منش کوروش هم صحیحتر باشد.

 

ضعف های نظر هرودوت بر نظر کتزیاس:

1.هرودوت هرگز در ایران نبوده است و هر آنچه شنیده سخنانی بوده که در یونان از کوروش گفته میشده است، در حالی که کتزیاس در ایران نیز به سر برده و قادر بوده است روایات خود ایرانیان را که خیلی نزدیکتر است را نیز دریافت کند.

2.قرابت گزاراشات هرودوت به کتیبه های هخامنشیان، این احتمال را بالا میبرد که نظر به اینکه او هرگز در ایران نبوده که این کتیبه ها را بخواند و از روی آنها بنویسد، هرودوت از طرف دولت هخامنشی و اردشیر درازدست مأمور به نوشتن تاریخ خود به این نحو بوده است.

 

کوروش اجازه غارت لیدیه را میدهد و سربازان خود را میفریبد.

 

هرودوت در کتاب اول خود ضمن گزارش نبرد کوروش با کرزوس(شاه لیدی)، ضمن اینکه گزارش میدهد کوروش ابتدا تصمیم به اعدام کرزوس میگیرد ولی بعدا پشیمان میشود، در بند 87-95 میگوید:

 

کرزوس ... چون دید که پارسیها خانه های مردم را غارت میکنند، رو به کوروش کرده گفت:«شاها آیا اجازه دارم بگویم در چه باب فکر میکنم یا باید خاموش بنشینم؟» کوروش جواب داد:«هر چه خواهی بگو»کرزوس پرسید این جمعیت با این جد چه میکنند؟ کوروش:«شهر تو را غارت میکنند و خزانۀ تو را میربایند» کرزوس:«نه شهر مرا غارت نمیکنند و نه خزاین مرا میربایند، من دارای چیزی نیستم، آنچه میکنند با مال و منال توست» کوروش از این جواب متنبه شد و اطرافیان خود را دور کرده به کرزوس گفت:«عقیده تو در باب این اوضاع چیست؟»... در ادامه کرزوس پیشنهاد میکند که عشر اموال غارت شده را به بهانه نیاز خدا بگیرند وجالب اینکه کوروش نیز این فریبکاری را میپذیرد!!

(اصل متن در کتاب ایران باستان مرحوم پیرنیا صفحه 250)

 

حالا جای سؤال است که آیا چنین اعمالی از یک انسان صالح سر میزند؟

 

آیا کوروش پادشاهان دشمن را نمیکشت؟

 

یکی از سخنان خیلی معروفی که دهان به دهان در مورد کوروش میگردد بحث نکشتن پادشاهان دشمن است. در این مورد دو بحث وجود دارد:

 

1. این سخن که در تواریخ هرودوت و کتزیاس و کزنفون ذکر شده چقدر صحت دارد؟

 

پاسخ این سؤال این است که اسناد کهنتر از این تواریخ یعنی کتیبه های موجود این ادعا را نقض میکنند. مثلا در مورد کرزوس شاه لیدیه که مورخین فوق ادعا میکنند که کوروش او را نکشت، ولی در اسناد بابلی سال نهم سلطنت نبونید بابلی نوشته شده است:

«در ماه نیسان، کوروش شاه در نزدیکی آربل از دجله عبور کرده در ماه ایار به طرف مملکت لودی رفت و پادشاه آن را کشت، ثروت او را ربود و ساخلوی در آنجا گذاشت»

 

 مرحوم پیرنیا در مورد این بخش میفرمایند که وقایع نگاران بابلی اشتباه کرده اند زیرا یونانیها خلاف این را میگویند ولی معلوم نیست که چرا ایشان نظر مورخین یونانی که سالها با زمان کوروش فاصله داشته اند را بر اسناد معاصر کوروش برتری میدهد، حال آنکه روش مورخین این است که معمولا سند کهنتر و معاصر واقعه بیشترین اعتبار را دارد.

 

با قبول سخن این کهنترین سند در مورد جنگ لیدی، باید بپذیریم که اقلا این قانون همیشگی نبوده است و گاهی هم کوروش پادشاهان عصر خود را میکشته است.

 

2.آیا با فرض صحت، این سخن چیز مثبتی از کوروش را بیان میکند؟

 

پاسخ این سؤال منفی است. با فرض اینکه کوروش یک مرد صالح باشد(فرض خلف) جنگهای او نیز جنگهای عادی نبوده وبرای سرکوبی مستکبرین زمان خویش بوده است. در این جنگها افراد زیادی کشته میشدند تا این فرد مستکبر سرنگون شود و بعد افرادی مثل پادشاه ماد را که به قول هرودوت فرد ظالمی بوده است را بنا به اتفاق نظر اسناد(به غیر از نظر کتزیاس که کتزیاس هم شاه ماد را فرد خوبی میداند) نمیکشد. خب چرا کوروش این جنگ را به راه میندازد ولی ام الفساد را نابود نمیکند؟

 

شاید برخی بخواهند این ماجرا را به ماجرای فتح مکه تشبیه کنند که منزل ابوسفیان مکان امن اعلام شد ولی در ماجرای فتح مکه برعکس فتوحات کوروش در ماد و لیدی، فتح از طریق جنگ به دست نیامد و ابوسفیان نیز اظهار اسلام کرد؛ باید فتوحات کوروش را به روالی که هردودت نقل میکند و میگوید این لیدیه بود که آغازگر جنگ بود، و با فرض خلف که کوروش صالح بوده به نبرد بنی قریضه تشبیه کرد که در آن نیز دشمن تا آخرین دم جنگید و پس از تسلیم سران دشمن به قضاوت سعد بن معاذ اعدام شدند. پس این عمل کوروش نشان میدهد که:

 

کوروش برای کشورگشائی میجنگید و سران دشمن را زنده میگذاشت تا شورشی، برای انتقامگیری، بر علیه خودش نشود زیرا اگر بخاطر ظلمشان با آنها میجنگید آنها تا آخرین دم سر جای خود ایستاده بودند و لایق این نبودند که رها شوند.

 

باز اگر کوروش این شاهان را زندانی میکرد هم جای این عمل قابل قبول بود ولی کوروش بنا به نظر مورخین این افراد را به حال خود را ها میکرد(مثل شاه ماد) یا به مشاوران خود تبدیل میکرد(مثل کرزوس)

 

کوروش و آزادسازی یهودیان؛ کوروش: نجات بخش یا امپراتور؟

 

مورخین اتفاق نظر دارند که کوروش یهودیان را از زندگی سخت و اسارت بابلیان نجات داد و به آنها حق این را داد که به سرزمین خویش بازگردند و یهودیان در عهد عتیقشان خیلی از او تعریف میکنند و او را دست خدا میدانند.

 

دو مسئله پیش میاید:

 

1. اگر کوروش مرد صالحی بود و هدفش کشورگشائی نبود، چرا یهودیان را در به حال خود وا نگذاشت و فلسطین را ضمیمۀ پادشاهی خویش کرد؟

 

2. نظر به تحریفات فراوان عهد عتیق، آیا نباید در صحت این سخنان شک کنیم و بپذیریم که ممکن بوده که یهودیان این ستایشها را به سفارش حکومت مرکزی در کتاب خویش آورده باشند؟

 

کوروش چرا به ارمنستان حمله کرد؟

 

از بین مورخین تنها کزنفون ادعا کرده که کوروش به فرمان کیاکسار به ارمنستان لشکر کشید، اما علت چه بود؟ آیا ارمنستان هم به کوروش اعلان جنگ داده بود؟

 

طبق فرمایشات این مورخ، در فصل 4 از کتاب 2 کوروش بدان جهت حمله به ارمنستان را به کیاکسار پیشنهاد میکند که وی از دادن خراج به موقع خودداری کرده است:«چندی قبل تو میگفتی که پادشاه ارمنستان، از وقتی شنیده دشمنانت به تو حمله میکنند، اعتنایی به تو ندارد: نه قشون میفرستد و نه باج خود را میفرستد»

 

در ادامه این ماجرا کوروش به ارمنستان حمله میکند و پس از شکست شاه ارمنستان پسر او را (به عنوان گروگان) با خود به ایران میاورد. البته کزنفون تأکید دارد که پسر شاه با خواست خود آمد.

 

آیا در نبرد بابل، کوروش مورد تهاجم قرار گرفته بود؟

 

در اسناد تاریخی هیچ جا نمیبینیم که از سوی شاه بابل به کوروش حمله شده باشد. بلکه این کوروش است که به بابل حمله میکند. به نظر مرحوم پیرنیا «شاهی مانند کوروش نمیتوانست در همسایگی خود دولت مستقلی را مانند بابل تحمل کند»(ایران باستان، ص333)

 

پس باز هم بحث آغازگر نبودن کوروش در جنگها زیر سؤال میرود. برخی میگویند بابل بدون جنگ فتح شد ولی این مهم نیست مهم این است که آغازگر جنگ کوروش بود.

 

آیا در فتح ماد کوروش آغازگر جنگ بود؟

 

به غیر از کزنفون که معتقد به وراثتی بودن پادشاهی کوروش است و این خلاف اسناد معاصر کوروش است(در کتیبه ها) کتزیاس، هرودوت و کتیبه های بابلی همگی تأکید دارند که این کوروش بود که به ماد حمله کرد و آغازگر جنگ بود.

 

در نبرد شمال شرق ایران آغازگر چه کسی بود؟

 

تمام مورخینی که از جنگ کوروش در شمال شرق خبر میدهند معتقدند که این کوروش بود که نبرد را شروع کرد.

 

***در کدام جنگها کوروش آغازگر جنگ نبود؟

  الان در پی سؤالات فوق به یکی از اشتباهات مرحوم علامه در مورد شخصیت تاریخی کوروش میرسیم. ایشان میفرمایند که کوروش در جنگهایش آغازگر نبوده و مورد تهاجم قرار میگرفته است ولی حقیقت این است که کوروش تنها در جنگ با لیدیها مورد تهاجم قرار گرفت و در فتح ماد، بابل و ارمنستان و هجوم به سکاهای شمالشرق او آغازگر نبرد بوده است.

 

آیا کوروش موحد بوده است؟

 

اینجا ببینید که کوروش در گلنوشتۀ معروفش که منشور حقوق بشر نیز نامیده میشود چه میگوید:

 

منم کوروش پادشاه افواج، پادشاه عظیم الشأن، پادشاه مقتدر، پادشاه بابل، پادشاه سومر و اکد، پادشاه چهار اقلیم، پسر کامبوزیا پادشاه سوزیان نتیجه سیسپیر پادشاه عظیم الشأن پادشاه سوزیان که سلسله اش مورد محبت «بعل» و «بنو» است و حکمرانیش به قلب اینها نزدیک که من بی جنگ و جدال وارد شهر بابل شدم با مسرت و شادمانی مردم در قصر پادشاهان بر سریر سلطنت نشستم. مردوک آقای بزرگ نجیب اهالی بابل را به طرف من متوجه کرد، زیرا من همه روزه در فکر پرستش او بودم...

 

میبینیم که جناب کوروش در لوحه خود دو بت را محبتگر سلسله خانوادگیش و نیز عامل پیروزی بدون نبردش بر بابل میداند. باز میبینیم که کوروش توجه مردم بابل به خودش را حاصل این میداند که هر روز در فکر پرستش مردوک رب النوع دیگر عهد باستان بوده است.

 

پس نمیشود کوروش را یک بنده برای خدای یگانه دانست. در تورایخ هم مواردی از قربانی کردن کوروش برای زئوس بود که پیدایش نکردم.

 

ممکن است دوستانی بفرمایند که شاید توحید در آن موقع به حد کنونی نرسیده بوده است که فورا این سؤال پیش میاید که پس قوم نوح چرا عذاب شد؟ چرا حضرت نوح 950 سال از قومش خواست دست از پرستش بتها بردارند؟ آیا نوح پیشتر از کوروش نبوده است؟

  از سوی دیگر حضرت ابراهیم، مدت کمی در برابر معبود این اقوام به عبادت پرداخت و به محض غروب گفت من خدایی که غروب میکند را نمیپرستم و برخواست. پس کل این زمان نیم روزی بیش نبوده است و با این کار مردم را بر ضعف خدای مورد پرستششان آگاه میکرده است ولی کوروش در لوح مشهور خود که به دست ما نیز رسیده است این ادعا را کرده است و میگوید همیشه در فکر پرستش مردوک بوده است و در هیچ جای این لوح هم از سخنان پیشین بازگشت نمیکند و نکته آخر اینکه عمل حضرت ابراهیم بدان خاطر بود که قدرت مقابله و به هم زدن بساط شرک را نداشت و گرنه مثل ماجرای فتح مکه یا مانند زمانی که بتخانه را خالی دید، بساط این فسق و فجور را به هم میزد؛ کوروش که مقتدرترین شاه زمان خود بود چرا با این اعمال مشرکانه مقابله نمیکرد؟ 

 


ممکن است کسی بگوید که این عمل کوروش مثل این است که حضرت ابراهیم برای تنبیه قوم خود به عبادت ستاره و خورشید پرداخت؛ باید عرض کنم که خب با این حساب باید در کافر بودن فرعون هم شک بکنیم و بگوییم فرعون میخواسته مردم غرق شدنش را ببینند تا به صورت مستدل بفهمند که او خدا نیست! 
از سوی دیگر حضرت ابراهیم، مدت کمی در برابر معبود این اقوام به عبادت پرداخت و به محض غروب گفت من خدایی که غروب میکند را نمیپرستم و برخواست. پس کل این زمان نیم روزی بیش نبوده است و با این کار مردم را بر ضعف خدای مورد پرستششان آگاه میکرده است ولی کوروش در لوح مشهور خود که به دست ما نیز رسیده است این ادعا را کرده است و میگوید همیشه در فکر پرستش مردوک بوده است و در هیچ جای این لوح هم از سخنان پیشین بازگشت نمیکند و نکته آخر اینکه عمل حضرت ابراهیم بدان خاطر بود که قدرت مقابله و به هم زدن بساط شرک را نداشت و گرنه مثل ماجرای فتح مکه یا مانند زمانی که بتخانه را خالی دید، بساط این فسق و فجور را به هم میزد؛ کوروش که مقتدرترین شاه زمان خود بود چرا با این اعمال مشرکانه مقابله نمیکرد؟

 

  با توجه به مطالب فوق صالح و موحد بودن کوروش هخامنشی به شدت زیر سؤال میرود و در نتیجه با توجه به نظر مفسرین که ذوالقرنین یا پیامبر و یا عبدی صالح بوده است در تناقض است. همچنین در نبوت ذوالقرنین شک زیادی وجود دارد و لذا بنده این ادعا که کوروش ذوالقرنین قرآن است و از این گذشته پیامبر است را قبول ندارم.

 

 

پاسخ به چند شبهه:

 

 

1. نیکیهای کوروش را چه میگویید؟

 

باید عرض کنم که هر کس نیکوییهایی دارد و بدیهایی. ما منکر نیکیهای کوروش نیستیم ولی چنانکه گذشت عمل کوروش و به خصوص ابراز ارادتش به بتهای زمان خیلی دور از عمل یک عبد صالح است.

 

2.اینکه کوروش برده داری را در ایران متنفی کرد را چه میگویید؟

 

این مسئله هم از مواردی است که جزء موارد مثبت محسوب میشود البته فورا این سؤال به وجود میاورد که کوروش با اسرای جنگی چه میکرد؟ در آن زمان کمپی برای نگهداری اسرا نبود و بدون شک رها کردن دشمن خلاف عقل بود، پس دو راه باقی میماند: یا اسرا کشته شوند و یا برده شوند. آیا گزینه بهتری به ذهن شما میرسد؟

در عین حال باید عرض کنم که در برابر این عمل، اعمال بد دیگری هم هست که از ایشان سر زده مثل این همه جنگ طلبی که مانند آن در عصر باستان تا زمان کوروش یافت نمیشود. این آقا دمی از جنگ و تجاوز به خاک همسایگان باز نمی ایستد.


حقیقت باستان: در هیچ کجای تاریخ به برانداختن برده داری توسط کوروش اشاره نشده است،آنچه در منشور کوروش آمده است نیز تنها به آزادی یهودیان اشاره می کند نه برانداختن برده داری در ایران.

 

3.سد معروف کوروش را چه میگویید؟

 

اما سد کوروش، اولا این روایت فقط از سوی کزنفون ذکر شده است که به روایاتش نمیشود اعتماد چندانی کرد. ثانیا اگر این سد با این عظمت ساخته شده است این مسئله باید در تاریخهای دیگر یعنی هرودوت و کتزیاس و کتیبه ها ذکر میشد درست مثل دیوار چین؛ چگونه است که کتزیاس که معاصر کزنفون است و ایران را نیز از نزدیک دیده است از این ماجرا خبر ندارد؟ نظر به اینکه کزنفون در مورد کوروش افسانه های زیادی ساخته است بعید نیست این هم یک افسانه باشد.

این را نیز اضافه میکنم که اگر دقت کنید ماجرای سد ذوالقرنین و سدی که کزنفون ادعا میکند خیلی با هم فرق دارند. سدی که کزنفون ادعا میکند به خواست دو قوم که مدام با هم در جنگ بودند و از کوروش درخواست کمک برای صلح کردند بین آنها ساخته شد ولی ذوالقرنین این سد را در برای قومی ساخت که از سوی دو قوم جنگجو مورد تاخت و تاز بود و با این سد راه حمله مجدد آنها بسته شد.

 

4.اگر کوروش ذوالقرنین نیست، پس ذوالقرنین کیست و سدش کجاست؟

 

اینکه ذوالقرنین کیست و سدش کجاست را شاید ندانیم ولی دلایل کافی آوردیم که بگوییم که حداقل با اطمینان نمیتوان گفت کوروش همان ذوالقرنین است. 





نظرات() 

واپسین جمله ای که بر زبان حضرت محمد (ص) نشست

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 30 آذر 1393-06:34 ب.ظ


پیشانی یی بلند داشت و دست و پای درشت. میانه بالا بود و فراخ شانه. رنگی روشن داشت آمیخته به سرخی و چشمانی سیاه و گشاده با مژه های پرمو. موی سرش غالبا تا بناگوش و به روایتی تا شانه ریخته بود. ریشی داشت انبوه که در نزدیک چانه و بنا گوش به سپیدی گراییده بود.
download واپسین جمله ای که بر زبان حضرت محمد (ص) نشست
در میان کتاب های بسیاری که درباره پیامبر گرامی اسلام و زندگی نامه ایشان نوشته و منتشر شده شاید در کمتر کتابی مانند «بامداد اسلام» به قلم دکتر عبدالحسین زرین کوب (انتشارات امیرکبیر وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی) به ظرایف تاریخی اشاره شده و استناد به آن مورد وثوق همه باشد زیرا قدر مشترک چند کتاب معتبر تاریخی را با نثر شیرین پارسی بازگفته است.

به بهانه سالروز ارتحال حضرت محمد (ص)- که پس از 1400 سال همچنان بیش از یک میلیارد انسان نامش را عاشقانه بر زبان می آورند و دیگران نیز در صورت آشنایی با احترام یاد می کنند و بیش از هر شخصیت مذهبی تاریخ بشر لحظه لحظه زندگی او در تاریخ ثبت شده- بخشی از فصل « بیماری و مرگ» بامداد اسلام از منظر تاریخ و بی هیچ تعصب مذهبی و مسلمانی خواندنی است:

....بیماری پیغمبر اندک اندک رو به شدت نهاد: تب و سردرد. قوای او نیز در این زمان تدریجا به کاستی می رفت؛ موهایش سپیدی گرفته و قامتش به خمی گراییده بود. پیش از وقت، پیری به سراغش آمده بود و البته مرارت های گذشته او آن مایه بود که پیش از وقت، وی را پیر کند. در این هنگام با آسایش و رضایتی که از حُسن ختام رسالت خویش داشت بی دغدغه و بی تزلزل، تن به مرگ داد.
در آغاز بیماری به رسم همیشه به نوبت در خانه زن های خویش به سر می برد. زن های وی در این دوران 9تن می شدندکه جز عایشه همه پیش از ازدواج [با پیامبر] بیوه شده بودند.  از آن جمله سوده دختر زمعه و ام حبیبه دختر ابی سفیان که شوهران شان در مهاجرت حبشه نصرانی شده و مرده بودند. صفیه و میمونه پیش از وی دو بار شوهر کرده بودند. جویریه و حفصه نیز وقتی به خانه پیغمبر می آمدند بیوه بودند.

ام سلمه نخست زن ابو سلمه خویشاوند و صحابی پیغمبر بود و چون او وفات یافت محمد –ص- زنش را به سرپرستی گرفت. زینب بنت حبش هم در آغاز درحباله [عقد نکاح] زید بن حارثه پسر خوانده پیغمبر بود و ازدواج با او که در قرآن نیز به آن اشارت رفته است، منشاء حکمی شد در باب مساله زنان پسر خواندگان. محبوب ترین زنان پیغمبر [بعد از خدیجه] عایشه بود؛ دختر ابوبکر که در هنگام وفات پیغمبر 18 ساله بود و دختری 9 ساله بودکه به خانه وی آمد.... پیغمبر در خانه میمونه بیمار شد و با اذن و رضایت دیگر زنان در خانه عایشه بستری شد..... وقتی او را به خانه آوردند بر دوش علی ع و فضل بن عباس تکیه داشت. سرش را بسته بود و پاهایش را بر زمین می کشید....

پیغمبر در تب داغی می سوخت چنان که از شدت حرارت کسی دست بر دست وی نمی توانست نهاد. ظرف آبی کنار بسترش بود که گاه از آن به صورت خویش می زد و ناله ای می کرد. فاطمه یگانه فرزندش در نزدیک بستر پدر می گریست. وقتی محمد –ص- بی تابی او را دریافت دختر را پیش خواند و چیزی آهسته در گوش او گفت. فاطمه گریست. پیغمبر دیگر بار او را پیش خواند و باز پنهانی چیزی در گوش او گفت. این بار دختر بخندید. بعدها وقتی عایشه از وی پرسید که آن گریه و خنده چه بود، گفت: آن روز پدرم اول به من گفت که می میرد و من از درد گریستم. بعد گفت که تو هم به زودی به من می پیوندی و من از شادی خندیدم.

بدین گونه بیماری پیغمبر شدت یافت. آخرین روز اما در حالش اندکی بهبودی پدید آمد. مردم شادمان شدند و گمان کردند که از بیماری برخاسته است. ... این بهبود اما ظاهری و بی دوام بود. پیغمبر باز در صدد برآمد که به مسجد برود و نتوانست. نزد عایشه بازگشت و به بستر افتاد. زن، سرش را در کنار گرفت و پیغمبر محتضرانه دعایی چند خواند. پس از آن ساکت شد و گویی به خواب رفت. هنوز ظهر نشده بود که حرکتی خفیف کرد. بر پیشانی اش عرق نشست و نفسی کشید. آخرین کلماتی که گفت اینها بود: بل الرفیق الاعلی/ بل آن یار برترین....

پس از آن خاموشی گزید و سرش بر سینه عایشه افتاد... و عایشه آن را بر بالش نهاد تا بر خیزد و با دیگر زن ها بر مرگش شیوه کند.

وفات محمد در دوازدهم ربیع الاول اتفاق افتاد به سال یازدهم هجرت. قولی هم هست که 28 ماه صفر بود. اقوال دیگر نیز گفته اند که ضعیف است. هنگام وفات 63 سال داشت و جز فاطمه از وی فرزندی نماند. پسرش ابراهیم که از یک کنیزک مصری - ماریه قبطیه - یافته بود و هنوز دو سالش به پایان نیامده بود که درگذشت و پیغمبر نیز بعد از او یک سالی بیش نزیست. دو دختر دیگرش که به نوبت در حباله عثمان درآمدند پیش از پدر از جهان رفته بودند.

چون پسران خدیجه نیز هم در کودکی فرو شده بودند جز فاطمه ع/ و فرزندان وی از محمد هیچ کس در جهان باقی ماند. کسان دیگرش عبارت بودند از عمش با فرزندان او و همچنین فرزندان ابوطالب: علی [ع] و عقیل. اما علی در حقیقت هم پسر عم وی بود و هم دامادش و هم بر خلاف عباس در اسلام سابقه قدیم داشت. علی بن ابی طالب [علیه السلام]، اسامه بن زید، عباس بن عبدالمطلب، فضل بن عباس و شقران غلام محمد در غسل و کفن او را یاری کردند. پس از آن چند روزی بر وی نماز گزارده شد. مردم می آمدند و دسته دسته بر وی نماز می خواندند. بعد هم جنازه مقدس را در خانه او و عایشه دفن کردند.

در وصف سیما و بالای محمد-ص-

پیشانی یی بلند داشت و دست و پای درشت. میانه بالا بود و فراخ شانه. رنگی روشن داشت آمیخته به سرخی و چشمانی سیاه و گشاده با مژه های پرمو. موی سرش غالبا تا بناگوش و به روایتی تا شانه ریخته بود. ریشی داشت انبوه که در نزدیک چانه و بنا گوش به سپیدی گراییده بود.

 لباسش بیشتر دو پاره بود که یکی را بر میان می بست و آن دیگر را بر دوش می افکند. گاه نیز پیرهن می پوشد و می گویند پیرهن را دوست می داشت. بعضی اوقات عمامه بر سر می نهاد و گاه قلنسوه [نوعی کلاه خانگی].  سر را کمتر بالا می گرفت و بیشتر به زمین می نگریست. نه کم سخن بود و نه پرگو.

خنده اش هم مختصر بود و به تبسم می مانست. هرگز با تمام دهان نمی خندید. شیرین سخن بود و در آوازش کمی گرفتگی داشت. در هنگام خشم روی خویش برمی گاشت [برمی گرداند] و در وقت راه رفتن مثل آن بود که از صخره کنده می شود یا چون آبی بود که از کوه فرود آید.

به شست و شو و خوش بویی و پاکیزگی علاقه تمام داشت و در این کار چنان بود که غالبا در هر جا که می گذشت پیش از آن که خودش دیده شود آمدنش را از بوی خوشی که همواره با حضور او همراه بود می دانستند. با این همه در غایت سادگی می زیست. روی زمین می نشست و روی زمین غذا می خورد. در بازارها راه می رفت. عبا بر تن می کرد و با بینوایان می نشست.

می گفت من بنده ام و مثل بنده می نوشم. در معاشرت مهربان و در غذا ساده و قانع بود. با این همه پرهیز رهبانان را دوست نمی داشت. وقتی چند تن از یاران پیش از او سخن از زهد و پرهیز خویش می گفتند. یکی گفت: من زن نگرفته ام. دیگری گفت: من گوشت نمی خورم. سومی افزود که من بر زمین خشک می خوابم و چهارمی گفت من پیوسته روزه دارم و محمد گفت: من اما هم روزه می گیرم و هم می خورم. هم شب زنده داری می کنم و هم می خوابم و زن هم دارم و هر که ازسنت من پیروی نکند از من نیست...

-------------------------------------------------

 *کلمات داخل کروشه[] در متن اصلی کتاب نیست و بیشتر برای معنی واژه های کمتر مصطلح آورده شده اند. 

- کتاب "بامداد اسلام" نوشته عبدالحسین زرین کوب - انتشارات امیرکبیر (وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی) 

* دکتر زرین کوب در پاورقی برخی منابع مورد استفاده را چنین بر شمرده است:
(السیره النبویه/ابن هشام) - (تاریخ الامم و الملوک/ طبری) - (انساب الاشراف /بلاذری) - (کامل/ابن اثیر) - (تاریخ الخمیس/ حسین بن محمد دیار بکری) - (السیره الحلبیه / علی ابن برهان الدین حلبی) و (تاریخ یعقوبی)
منبع: عصرایران




نظرات() 

عقب‌نشینی معارضان سوریه از شرط استعفای اسد

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 30 آذر 1393-06:31 ب.ظ


هماهنگ‌کننده «هیات تنسیق» وابسته به معارضان داخلی سوریه ضمن اعلام سفر روز شنبه این هیات به قاهره، با وزیر خارجه مصر دیدار و درباره را‌ه‌حل‌های سیاسی بحران سوریه بدون شرط کناره‌گیری بشار اسد گفت‌و‌گو کرد.
صراط: هماهنگ‌کننده کل هیات «تنسیق سوریه» وابسته به معارضان داخلی سوری با وزیر خارجه مصر درباره تحولات سوریه و منطقه گفتگو کرده و طرح‎های روسیه و «استیفان دی میستورا» فرستاده سازمان ملل در امور سوریه برای رسیدن به حل سیاسی بحران این کشور را مورد بحث و بررسی قرار دادند.

«حسن اسماعیل عبدالعظیم» پس از دیدار امروز خود با سامح شکری وزیر خارجه مصر اعلام کرد که این دیدار «مثبت و سازنده» بوده است.

وی تاکید کرد: هیات «التنسیق» متشکل از چندین حزب چپگرا از جمله حزب بعث و احزاب کردها است که امید زیادی به نقش مصر در حل بحران سوریه دارند.

به گزارش خبرگزاری دولتی کویت«کونا»، هماهنگ کننده کل هیات «التنسیق» که به معارضان داخلی سوریه وابسته است، اعلام کرد که «ما می خواهیم مصر نقش سازنده‌ای در امت و وطن بزرگ عربی در چارچوب طرح ملی و قومی داشته باشد زیرا مصر کشور بزرگی است و ما به نقش مهم این کشور و اتحادیه عرب امیدواریم».

وی ضمن تاکید بر حمایت از طرح نماینده سازمان ملل در امور سوریه، خواستار توضیح بیشتر درباره طرح دی میتسورا شد و گفت: بر اساس طرح میتسورا توقف درگیری‎ها در حلب برای گام برداشتن به سمت حل سیاسی بحران کافی نیست اما طرح توقف درگیری ها در حلب باید مقدمه ای برای توقف درگیری ها در چندین استان سوریه باشد.

به گفته منابع دیپلماتیک غربی، آمریکا و اروپا درباره حمایت از طرح استفان دی میستورا فرستاده ویژه سازمان ملل در امور سوریه برای توقف درگیری‎ها در شهر حلب توافق کردند.

واشنگتن و اروپایی‌ها خواستار تعیین مجازات هایی برای نقض توقف درگیریها در شهر حلب و صدور قطعنامه ای از شورای امنیت درباره آن هستند.

این در حالی است که دمشق موافقت اولیه خود را با طرح دی میستورا در ارتباط با توقف درگیری‌ها در حلب اعلام کرده و قول داد آن را مورد بررسی قرار دهد، به این شرط که این طرح برنامه ریزی روشن و شفافی داشته باشد.

عبدالعظیم خاطرنشان کرد: مشکل ما در سوریه شخص نیست بلکه با کل نظام است که مخالفان را به رسمیت نمی شناسد.

وی افزود: ما می خواهیم گفتگو را بر اساس توافق منطقه ای و عربی و بین المللی آغاز کنیم به گونه ای که حل سیاسی بدون پیش شرط شروع شود.

خبرگزاری الشرق الاوسط مصر در این باره گزارش داد که هیات «تنسیق سوریه» از مصر می‌خواهد تا بحران سوریه را بدون شرط کنار رفتن بشار اسد از قدرت حل کند.

منابع خبری گزارش دادند که هیات «تنسیق» امروز (شنبه) به دعوت وزیر خارجه مصر وارد قاهره شدند این در حالی است که یک هیات سوریه به ریاست پسر عموی بشار اسد نیز چهارشنبه گذشته وارد مصر شدند.

«سامح شکری» وزیر خارجه مصر در نیز دیدار با هیأت هماهنگی معارضان ملی سوری تأکید کرد که باید هرچه سریعتر راهکاری برای بحران سوریه که نزدیک به 4 سال از عمر آن می‌گذرد پیدا کرد.

پایگاه «اخبار مصر» گزارش داد که شکری در مقر وزارت خارجه مصر در دیدار با هیأتی از معارضان داخلی سوریه آخرین تحولات بحران سوریه و تلاش‌های بین المللی و ایده‌های مطرح شده برای رسیدن به راهکاری برای حل این بحران را بررسی کرد.

«خالد العیسی» نماینده حزب اتحاد دموکراتیک سوریه تاکید کرد که مصر یک کشور بزرگ در منطقه است و باید در هر راهکاری به منظور حل بحران سوریه حضور داشته باشد و امنیت ملی مصر و سوریه باهم در ارتباط است.

وی اعلام کرد که در دیدار با وزیر خارجه مصر آخرین تحولات سوریه و گفت‌وگوها با «استفان دمیستورا» فرستاده ویژه سازمان ملل برای حل بحران سوریه را مورد بررسی قرار گرفت.
منبع: فارس
مطالب مرتبط
برچسب ها: صراط ، سوریه ، بشار اسد




نظرات() 

زیان کشورهای جنوب خلیج فارس از کاهش قیمت نفت

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 30 آذر 1393-06:28 ب.ظ


صاحب نظران گفته اند که شرایط دشواری در انتظار کشورهای جنوب خلیج فارس که 17 میلیون و 500 هزار بشکه در روز تولید می کنند خواهد بود. این کشورها 350 میلیارد دلار در سال از دست می دهند
زیان کشورهای جنوب خلیج فارس از کاهش قیمت نفتگروه اقتصادی - به دنبال ارزان فروشی نفت توسط عربستان و برخی کشورهای هم پیمان آن، قیمت نفت آمریکا به 54دلار، و قیمت نفت برنت به 59 دلار کاهش یافته است. 

به گزارش بولتن نیوز، در عین حال که برخی کارشناسان معتقدند، این روند در 10 ماه آینده تغییر خواهدکرد و آمریکا و عربستان قادر به حفظ قیمت نفت در زیر 60 دلار نخواهند بود، اما برخی دیگر از صاحب نظران نسبت به  عواقب کاهش درآمد نفت کشورهای نفت خیز حاشیه خلیج فارس هشدار داده اند. 
این صاحب نظران گفته اند که شرایط دشواری در انتظار کشورهای جنوب خلیج فارس که 17 میلیون و 500 هزار بشکه در روز تولید می کنند خواهد بود. 
این کشورها احتمالا نیمی از دلارهای نفتی خود را یا به عبارت دیگر 350 میلیارد دلار در سال به قیمت های کنونی از دست می دهند و این 350 میلیارد دلار عدم النفع، ارزان فروش نفت به زیان کشورهای نفت خیز و مسلمانان و جهان اسلام است و موجب تضعیف کشورها و ملت های مسلمان خواهد شد. 

با توجه به اینکه درآمدهای نفتی تا 90 درصد درآمد اغلب این کشورها را تشکیل می دهند، دولت ها کسری بودجه هایی را برای سال 2015 پیش بینی می کنند و باید بودجه خود را انقباضی ببندند و تنها به بودجه جاری توجه کنند و از برنامه های عمرانی و توسعه ای خود بکاهند. 
این موضوع باعث کاهش فعالیت عمرانی شرکت ها و پیمانکاران بسیاری در کشورهای نفت خیز خواهد شد. 

با توجه به کاهش قدرت خرید کشورهای صادر کننده نفت به دنبال کاهش قیمت آن، شرکت های بزرگ کشورهای غربی از جمله خودرو سازان، صنایع الکترونیک و... نیز با کاهش قابل ملاحظه فروش مواجه خواهند بود. اثرات متقابل کاهش قیمت بر صنعت و تولیدات کشورهای خریدار نفت اثرات منفی و هشدار دهنده بسیاری خواهد داشت و بسیاری ازشرکت های آمریکایی و اروپایی نیز از برنامه کاهش قیمت نفت متضرر خواهند شد. 
همچنین بیکاری پیمانکاران و نیروی کار در این کشورها نیز باعث ایجاد نارضایتی در کشورهای مختلف خواهد شد.
بنابراین کاهش هزینه ها و نیز عوارض و مالیات های جدیدی باید پیش بینی شود که این مسئله ممکن است موجب نارضایتی های مردمی و احتمالا کندی اقتصادی این کشورها شود.
در نتیجه کشورهای نفت خیز باید منتظر برخی نارضایتی ها باشند و آنها که تصور کرده اند کاهش قیمت نفت را مدیریت می کنند باید بدانند که همپیمان شدن و همراهی با عربستان و آمریکا به زیان دولت های آنها خواهد بود و تحولات اجتماعی را به زیان آنها مدیریت خواهد کرد. 


بررسی وضعیت کشورهای عربستان،کویت و اندونزی، نشان می دهد که نوسان، کاهش و تکانه قیمت نفت مهمترین منبع نوسانات تولید ناخالص داخلی و واردات در
این کشورهاست. 
 در حالی که کویت و اندونزی تکانه واردات مهمترین منبع تغییرات این دو متغییر میباشد. همچنین وابستگی و آسیب پذیری اقتصاد نسبت به درآمدهای نفتی در عربستان بیشتر از دو کشور دیگر است. 
محققان با استفاده از داده های ماهانه دوره زمانی 1/1995 تا 12/2006 هفت کشور از اعضای اوپک (ایران، عربستان سعودی، کویت، نیجریه، الجزایر، اندونزی و ونزوئلا) دریافته اند که قیمتهای نفت ممکن است منبع عمده نوسانات نرخ های ارز باشند و بین نرخ ارز و قیمت نفت رابطه بلند مدت وجود دارد همچنین وابستگی اقتصادی به درآمدهای نفتی سبب اتکای اقتصادی این کشورها به دریافت منظم و فزاینده درآمدهای نفتی گردیده است.
در چنین حالتی کاهش قیمت نفت موجب مشکلات فراوانی از جمله کسری بودجه، تورم و کاهش ارزش پول داخلی می گردد از این رو استفاده از صندوق ذخیره ارزی به عنوان یک ابزار اقتصادی است که به منزله ذخیره حائل نه برای تثبیت قیمت کالاهای اولیه، بلکه در جهت تثبیت نرخ واقعی ارزپیشنهاد میگردد. 
بر اساس اعلام بانک دویچه آلمان، 6 کشور وابسته به نفت بیشترین تاثیر را از کاهش قیمت می‌بییند.
بر اساس گزارش این بانک، قیمت نفت پایین تر از 99.2 دلار عربستان را امسال با کسری بودجه مواجه می‌کند و کشورهای ونزوئلا، بحرین، نیجریه، عمان و روسیه به ترتیب بیشترین آسیب را از کاهش قیمت خواهند دید.
بانک دویچه آلمان اعلام کرده است اگر قیمت نفت در سال آینده کمتر از 104.4 دلار باشد، عربستان با کسری بودجه مواجه خواهد شد.
بر اساس آمار این بانک هر قیمتی پایین‌تر از 100.1 دلار برای نفت خام در سال جاری کشور روسیه را به کسری بودجه هدایت می‌کند و اگر سال آینده قیمت نفت روسیه به کمتر از 105.2 دلار برسد این کشور نخواهد توانست بودجه جاری را تأمین کند.
بانک دویچه آلمان همچنین اعلام کرده است بودجه و اعتبارات کشور بحرین طوری است که اگر قیمت نفت امسال کمتر از 136.2 دلار و در سال 2015 کمتر از 138.1 دلار باشد این کشور با کسری بودجه مواجه می‌شود.
آمارهای بانک دویچه آلمان درباره کشور عمان نیز حاکی از این است هر کاهش قیمت کمتر از 100.7 دلار در سال جاری و 110 دلار در سال آینده این کشور را با کسری بودجه مواجه می‌کند.
زیان کشورهای جنوب خلیج فارس از کاهش قیمت نفت


دویچه آلمان اعلام کرده است نیجریه کشوری است که تنها قیمت نفت خام 126.2 دلار و بالاتر از آن اعتبارات هزینه‌های این کشور را تأمین خواهد کرد و هر قیمت پایین‌تر از آن این کشور را با کسری بودجه مواجه خواهد کرد.
دویچه آلمان همچنین درباره کشور ونزوئلا اعلام کرده است که بودجه‌های جاری این کشور طوری بسته شده است که اگر قیمت نفت خام 162 دلار باشد آنها قادر خواهند بود که بدون کسری بودجه کشور را تأمین کنند و این قیمت برای سال آینده 117.5 دلار است که هر گونه کاهش از این قیمت‌ها کشور ونزوئلا را با کسری بودجه مواجه خواهد کرد.
بر اساس گزارش بانک دویچه آلمان، نرخ نفتی که 6 کشور تولیدکننده عمده نفت باید داشته باشند تا مواجه با کسری بودجه نشوند حداقل 99.2 تا 162دلار است اما اکنون قیمت جهانی نفت حدود بشکه‌‌ای 87 دلار است که با قیمت‌های مطرح شده فاصله بسیار زیادی دارد.
بر اساس گزارش بیزینس اینسایدر اگر قیمت همچنان کاهشی باشد کشورها یا با قرض بیشتر یا افزایش درآمد مالیاتی نفتی خواهند توانست به تعهداتی که در قبال کشورشان دارند عمل کنند.
کاهش هزینه‌ها برای دولت‌ها می‌تواند دردسرساز باشد همچنین در کشوری مانند روسیه و ونزوئلا ارائه اوراق قرضه برای تأمین مالی می‌تواند برای این کشور هزینه‌ساز باشد. ضمن اینکه هر دو کشور اکنون درباره سرمایه‌گذاری‌های خارجی با مخاطرات جدی مواجه هستند.
مسئله دیگر این است که سازمان کشورهای صادر کننده نفت ممکن است دیگر قادر به کنترل قیمت نفت همانند گذشته نباشند. 
پیشتر اعضای اوپک با کاهش تولید نفت برای جلوگیری از کاهش بیشتر قیمت موافقت کردند که این رویه اکنون به دلیل جهش تولید در نفت شل آمریکا که اکنون به طور فزاینده‌ای ذخیره نفت دنیا را افزایش داده تغییر یافته است.
وزارت نفت عراق نیز (شنبه ١٧ آبان ماه) اعلام کرد که بودجه این کشور، ٢٧ درصد از درآمد پیش بینی شده برای سال ٢٠١٤ را به دلیل کاهش قیمت نفت، از دست داده است.

به گزارش شبکه خبری الجزیره، کاهش شدید قیمت نفت در بازارهای جهانی به طور قابل توجهی بودجه عراق را تحت تاثیر قرار داده است.
وزارت نفت عراق در بیانیه ای آورده است که قیمت جدید برای هر بشکه نفت در بودجه سال ٢٠١٤، مطابق با مطالعه هدفمند و در نظر گرفتن تحولات و چشم انداز بازار جهانی و کاهش قیمت نفت پیش بینی شده است.

بر اساس این بیانیه، درآمدهای نفتی عراق از ابتدای امسال تا ماه سپتامبر ٦٧ میلیارد و ٥٤١ میلیون دلار، گزارش می شود و این در حالیست که سازمان کشورهای صادرکننده نفت (اوپک)، انتظار دارد صادرات نفت عراق در سال جاری به ٨٩ میلیارد و ٤٠٢ میلیون دلار برسد.

عراق که به شدت به درآمد حاصل از صادرات نفت، وابستگی دارد در تلاش است به منظور تامین هزینه های زیرساخت و پوشش هزینه پروژه ها به افزایش صادرات نفت خود بپردازد.
با توجه به تمامی مطالبی که گفته شد، کاهش شدید قیمت نفت در عرصه جهانی کشورهای وابسته به این ماده را تحت تأثیر قرار داده است و لازم است هر کشور با توجه به شرایط ویژه خود در راستای مقابله با این پدیده گام بردارد.

صادرات غیر نفتی تابعی از نرخ موثر ارز، تولید ناخالص داخلی، شاخص قیمت کالاهای صادراتی، شاخص قیمت عمده فروشی و صادرات غیر نفتی دوره قبل در نظر گرفته شده است. نتایج نشان میدهد که کشش صادرات غیر نفتی نسبت به تغییرات نرخ ارز تنها در صادرات صنعتی بیش از واحد می باشد 

برچسب ها: نفت ، جنوب ، خلیج فارس




نظرات() 

امریکا، از دورنمای آرامش تا واقعیتی به نام شکاف طبقاتی

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 30 آذر 1393-06:25 ب.ظ

آمار‌ها از دورن جامعه‌ی امریکایی، چه واقعیتی را برملا می‌کنند؟


گستردگی تبلیغات، بزرگ‌نمایی نقاط مثبت و پنهان کردن عمدی نقاط ضعف جامعه‌ی امریکایی سبب شده تا رویایی گرین کارت امریکایی و یا سیتیزن امریکا شدن، ذهن برخی را به خود مشغول کند. اما آیا واقعیت امریکا، همانی‌ست که گفته می‌شود؟ در ادامه به برخی از آمارهای عمدتا امریکایی اشاره می‌کنیم تا ببینیم بهشت امریکایی چقدر واقعیت دارد؟

گروه بین‌الملل - امریکا برای خیلی‌ها همان بهشت موعودی‌ست که در کتاب‌های آسمانی وعده داده شده است. بخصوص برای بخشی از مردم کشورهای موسوم به جهان سوم، امریکا سرزمینی‌ست که ورود به آنجا می‌تواند جبران کننده‌ی بسیاری از ناداشته‌های نسلی و تاریخی یک فرد باشد. گستردگی تبلیغات، بزرگ‌نمایی نقاط مثبت و پنهان کردن عمدی نقاط ضعف جامعه‌ی امریکایی سبب شده تا رویایی گرین کارت امریکایی و یا سیتیزن امریکا شدن، ذهن برخی را به خود مشغول کند. اما آیا واقعیت امریکا، همانی‌ست که گفته می‌شود؟ در ادامه به برخی از آمارهای عمدتا امریکایی اشاره می‌کنیم تا ببینیم بهشت امریکایی چقدر واقعیت دارد؟

به گزارش بولتن، موسسه‌ی ایکستریم اینکوالیتی، در مقطع زمانی بین پایان جنگ جهانی دوم و اواخر دهه 70، رشد درآمدها در ایالات متحده آمریکا همگرا بود، به بیان دیگر درآمدهای افراد طبقه ضعیف سریعتر از افراد طبقه مرفه افزایش می یافت. اما از اواخر دهه 70 تاکنون این روند بر عکس شده است. این بدان معناست که اکنون درآمد طبقه مُرفه در آمریکا بسیار سریعتر از طبقه ضعیف و متوسط جامعه آمریکا افزایش می یابد.

بنابراین گزارش، در سال 1976 پردرآمدترین خانوارهای آمریکایی (یک درصد دارای بیشترین درآمد)، 8.9 درصد از درآمدهای این کشور را در اختیار داشتند، اما در سال 2007 این میزان به 23.5 درصد رسید. همچنین بین سالهای 1979 تا 2008، درآمد پردرآمدترین خانواده های آمریکایی (5 درصد بالای درآمدی) 73 درصد افزایش یافت، این در حالی است که در این مقطع زمانی، درآمد کم درآمدترین خانواده های آمریکا (یک پنجم پایین درآمدی)، 4.1 درصد کاهش یافت.

در 1980، متوسط درآمد 5 درصد بالای درآمدی، 10.9 برابر متوسط 20 درصد پایین درآمدی بود. این میزان در 2008 به 20.6 درصد رسید. به این ترتیب، مشخص می شود که تفاوت سطح درآمدها در جامعه آمریکا در حال افزایش است و این موضوع برای اقتصاد این کشور خطرناک به شمار می رود.

یکی دیگر از تحقیقات جدید و در خور تأمل در مورد شکاف طبقاتی را یکی از اساتید علوم سیاسی دانشگاه‌های امریکا انجام داده است. " لری بارتلز" استاد علوم سیاسی دانشگاه پرینستون به این نتیجه می رسد که شکاف بین غنی و فقیر به شدت در دوران زمامداری جمهوریخواهان افزایش یافته است؛ در زمانی که دولت واشنگتن در دست حزب دموکرات بوده است، این تفاوت کمتر شده است. به نظر وی، جامعه امریکایی بسیار نابرابر است و دلیل این امر نیز تنها عوامل اقتصادی نیست، بلکه باید نابرابری ها را حاصل گزینه های سیاسی در نظام سیاسی زیر سلطه ایدئولوژی حزبی و منافع ثروتمندان دانست.

بارتل نشان می دهد که مقامات منتخب به نظرات و دیدگاه های ثروتمندان توجه می کنند، اما نظرات مردم فقیر را نادیده می گیرند. وی نشان می دهد که به ویژه سیاست های روسای جمهور جمهوریخواه، همواره برای خانواده های طبقه متوسط و کارگر فقیر بسیار کمتر از خانواده های ثروتمند رشد درآمد به ارمغان آورده است و تا حد زیادی به افزایش نابرابری کمک کرده اند. وی مثال هایی از سیاست های ایجادکننده نابرابری بیشتر در دوران بوش، از جمله کاهش مالیات درسال های ۲۰۰۱ و ۲۰۰۳ و همچنین کاهش میزان حداقل دستمزدها مطرح می کند.

درحالی که 46 درصد از مردم آمریکا معتقدند که نظام اقتصادی در کل منصفانه نیست، 62 درصد معتقدند که نظام اقتصادی برای شخص آنها منصفانه است. جالب تر آن که 46 درصد مردم معتقدند که ثروتمندان به دلیل تولد در خانواده ای ثروتمند و یا داشتن روابط خاص ثروتمند شده اند. این داده ها به خوبی تناقض در نگاه مردم آمریکا به جهان خارج را نشان می دهد.

اما آخرین آمار و تحلیل‌ها در مورد شکاف طبقاتی امریکا چه اطلاعات جدیدی به ما می‌دهد؟ تحلیل جدید «مرکز تحقیقات پیو» درباره ثروت حاکی از آن است که میانگین ثروت اقشار پردرآمد آمریکایی در سال ۲۰۱۳ تقریبا هفت برابر میانگین ثروت خانواده‌های دارای درآمد متوسط بوده است. این شکاف از زمانی که بانک مرکزی آمریکا (فدرال رزرو) جمع آوری این داده‌ها را در ۳۰ سال پیش آغاز کرد، شدیدترین شکاف مالی در آمریکا محسوب می‌شود.

افزون بر این، یافته‌های این تحقیق بیانگر آن است که میانگین ثروت خالص خانواده‌های پردرآمد حدود ۷۰ برابر خانواده‌های دارای درآمد متوسط است، که این رقم نیز شدیدترین شکاف ثروت بین این خانواده‌ها ظرف سه دهه گذشته است. میانگین ثروت خانواده‌های پردرآمد در سال گذشته میلادی ۶۳۹ هزار و ۴۰۰ دلار بود در حالی که این رقم برای خانواده‌های دارای درآمد متوسط ۹۶ هزار و ۵۰۰ دلار و برای خانواده‌های کم‌درآمد ۹۶۰۰ دلار بوده است.

مرکز تحقیقات پیو اعلام کرد: «آخرین داده‌ها، رکود ثروت بخش عمده‌ای از خانواده‌های طبقه متوسط آمریکایی در طول سه دهه گذشته را تایید می‌‌کند.» در این تحلیل آمده است رکود اقتصادی ثروت خانوادههای دارای درآمد متوسط و خانواده‌های کم‌درآمد را از بین برد و آنها هنوز آثار «بهبود» وضع اقتصادی را تجربه نکرده‌اند. این بررسی نشان داد سطوح ثروت خانواده‌های دارای درآمد متوسط و خانواده‌های کم‌درآمد مشابه سطوح ثروت این اقشار در اوایل دهه ۹۰ است.

در تحقیق دیگری که مرکز پیو پیشتر در همین ماه انجام داده بود، مشخص شد نابرابری ثروت در آمریکا در میان گروه‌های قومی و نژادی به اندازه چشمگیری افزایش یافته است. فاصله‌هایی که به بروز اتفاقاتی مثل اتفاق خیابان فرگوسن انجامید. کشته شدن یک نوجوانی که باعث تظاهرات گسترده در امریکا و انگلستان شد و این کشور را به آشوب کشید و حالا با خبر قتل مشکوک دو پلیس در این کشور، می‌رود تا امنیت امریکا هم دچار اختلال شود.






نظرات() 

روی نسخه ای از قرآن کار می کنیم که مربوط به 40 سال پس از وفات پیامبر است+ دانلود

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 30 آذر 1393-06:20 ب.ظ

سرپرست پروژه قرآنی "کورپس کورانیکوم" در گفتگو با مشرق:

این گروه تحقیقاتی می‌باید ظرف مدت 18 سال، بررسی‌های پژوهشی خود را روی تاریخ قرآن تکمیل کند. یکی از اهداف محققین پروژه این است که متون دینی و ادبی قبل و بعد از قرآن و متون ادبی اعراب را با متن قرآن مقایسه کنند و از این راه پی ببرند که آیا قرآن کتابی منحصر به فرد و معجزه‌ای الهی است؟

گروه بین‌الملل مشرق- پروژه تحقیقاتی "کورپس کورانیکوم" (Corpus Coranicum) در سال 2007 و به همت "آنگلیکا نویورت"، "میشائیل مارکس" و "نیکلای سینایی" در آکادمی علوم "برلین-براندنبورگ" آلمان آغاز شد. براساس خط‌مشی‌های این آکادمی، گروه تحقیقاتی می‌باید ظرف مدت 18 سال، بررسی‌های پژوهشی خود را روی تاریخ قرآن تکمیل کند. محورهای تحقیقاتی آن‌ها شامل ثبت و ضبط شواهد تاریخی قرآن (دست‌نوشته یا قرائت‌های مختلف)، جمع‌آوری متون تاریخی همزمان با عهد عتیق، و تفسیر ادبی و بر اساس ترتیب زمانی قرآن می‌شود. یکی از اهداف محققین پروژه این است که متون دینی و ادبی قبل و بعد از قرآن را با متن قرآن مقایسه کنند و از این راه پی ببرند که آیا قرآن کتابی منحصر به فرد و معجزه‌ای الهی است؟

کار این گروه براساس اصول علمی صورت می‌گیرد. به طوری که شواهد تاریخی دست‌نوشته‌ها و قرائت‌های گوناگون قرآن در دو پیکره زبانی جداگانه نگهداری می‌شود. محققین پروژه پس از بررسی‌های جامع به این نتیجه رسیدند: "دست‌نوشته‌های موجود از زمان صدر اسلام، تنها در ده سال گذشته مورد بررسی دقیق قرار گرفته‌اند. از این رو، ضرورت مطالعه این بخش از تاریخ احساس می‌شود."

بخش عمده‌ای از منابع کورپس کورانیکوم شامل تصاویر نسخه‌های خطی قرآن می‌شود که قبل از جنگ جهانی دوم توسط "گوتلف برگشتراسر" زبان‌شناس قرن بیستم و یکی از بزرگ‌ترین متخصصین آلمانی زبان‌های سامی، و "اتو پرتزل" شرق‌شناس و متخصص آلمانی زبان عربی، جمع‌آوری شده بود. پس از آن‌که نیروی هوایی سلطنتی انگلیس در تاریخ 24 آوریل 1944، ساختمانی را بمباران کرد که این اسناد در آن نگهداری می‌شدند، "آنتون اسپیتالر" محقق مطالعات عربی، مدعی شد که مجموعه تصاویر قرآن، نابود شده است. با این حال، اسپیتابر اواخر عمر خود، به "نویورت" اعتراف کرد که عکس‌ها را تقریباً نیم قرن نزد خود پنهان کرده است. نویورت از آن پس مسئولیت این آرشیو قرآنی را به عهده گرفت.

بررسی علمی و تخصصی پروژه کورپس کورانیکوم در حالی صورت می‌گیرد که بیش‌تر کارهای پیشین در این زمینه، سوگیرانه و جهت‌دار بوده است. در منابع به اصطلاح "تحقیقاتی" کنونی، غرض اصلی، اثبات این موضوع است که قرآن، محتویاتش را از دیگر آثار هم‌عصر یا پیش از خود کپی‌برداری کرده است. اما پروژه کورپس کوارنیکوم، قرآن را اصیل می‌داند و روابط متنی آن با متون دیگر را تنها از نظرگاه علمی "بینامتنیت" مورد پژوهش قرار داده است. هدف گروه از جمع‌آوری آثار هم‌عصر یا پیش از قرآن، این بوده که مفاهیم بلند و اصیل این کتاب آسمانی را در پرتو این متون بهتر دریابند. گروه تحقیق پروژه کورپس کوارنیکوم با سایر پژوهش‌گران در خاورمیانه و اروپا نیز در حال همکاری علمی است.

یکی از قدیمی‌ترین قرآن‌های جهان که در کتابخانه شهر "توبینگن" نگه‌داری می‌شود، از جمله آثار تحت بررسی در پروژه کورپس کورانیکوم است. تصاویر اسکن‌شده صفحات این قرآن را می‌توانید با فرمت پی‌دی‌اف از این‌جا دانلود کنید.
مصاحبه با میشل مارکس
"میشائیل مارکس" سرپرست پروژه تحقیقاتی کورپس کوارنیکوم

خبرنگار بین‌الملل مشرق در خصوص این پروژه، شیوه تحقیقی و اهداف آن با "میشائیل مارکس" سرپرست پروژه تحقیقاتی کورپس کوارنیکوم گفتگو کرده است. متن مصاحبه مشرق با این محقق آلمانی به شرح زیر است.

هدف مرکز تحقیقاتی شما از انجام پروژه "کورپس کورانیکوم" چیست؟

کار ما روی تاریخ متن قرآن است. بدین معنی که به دنبال قدیمی‌ترین شواهد و قرائن متنی و قرائت‌های مختلف از قرآن می‌گردیم. می‌توان گفت که دیدگاه تحقیقی ما بیش‌تر تاریخی است. می‌خواهیم در مختصات زمانی و مکانی، متن قرآن را بفهمیم. بنابراین، متون اواخر عهد عتیق، اعم از متون عربی به نظم و نثر، متون یونانی، سریانی، مسیحی و یهودی را نیز جمع‌آوری می‌کنیم. یکی از اهداف این پروژه رسیدن به درکی صحیح از سنت‌های عرفی متون تولید شده در غرب عربستان یعنی مکه و مدینه است، متونی که قرآن به آن‌ها ارجاعاتی داده و بر آن اساس، پیام الهی‌اش را به گوش همگان رسانده است.

از آن‌جا که شما روی نسخه‌های خطی قرآن هم کار می‌کنید، آیا تا کنون به نسخه‌ای متفاوت از قرآن‌های چاپی امروزی برخورد کرده‌اید؟

متون مربوط به دو قرن اول پس از نزول قرآن، ابهامات بسیاری برای ما داشت. خواندن متن قرآن به علت آن‌که صداهای فتحه و کسره و ضمه و حتی نقطه را نمی‌نوشتند، دشوار بود و می‌شد به چندین شکل این متن را خواند. اما نکته شگفت‌انگیز این‌که، به رغم نبودن نقطه و اعراب در این نسخه‌ها، پس از بررسی‌های بیش‌تر روشن شد که خوانش همه آن‌ها یکی بوده و تفاوت محسوسی میان این خوانش و نسخه‌های کنونی قرآن وجود ندارد.

یکی از قدیمی‌ترین قرآن‌های جهان در کتاب‌خانه توبینگن آلمان
یکی از قرآن‌های مورد بررسی در پروژه "کورپس کورانیکوم"


مکان: کتابخانه دانشگاه
"لیدن" هلند - زمان احتمالی نگارش: بین سال‌‌های 646 تا 770

به این دلیل از واژه "نسخه" استفاده کردم که قرائت‌های مختلفی از قرآن در ایران، ترکیه، مراکش، الجزایر و سنگال و بسیاری دیگر از کشورها وجود دارد. به طور مثال، در سودان، مردم به روش "ابوعمرو البصرى" قرآن را قرائت می‌کنند. در عین حال، با وجود قرائت‌های هفت‌گانه‌ای که می‌گویند وجود دارد، از لحاظ معنایی، اختلاف و تفاوتی بین این خوانش‌ها مشاهده نمی‌شود.

در خبرها آمده بود که روی یکی از قدیمی‌ترین نسخه‌های قرآن در جهان کار می‌کنید. در مورد این متن خاص بگویید و این که چه نوع مطالعه‌ای روی آن در حال انجام است؟

با همکاری محققان فرانسوی، برای تعیین قدمت اسناد، از تکنیک "تاریخ‌گذاری رادیوکربن" بهره گرفتیم. تعدادی از دست‌نوشته‌های قرآنی و دست‌نوشته‌های دیگر از خاورمیانه را که در زمان نزول قرآن روی پوست حیوانات نوشته شده بودند، تحت این روش مورد بررسی قرار دادیم.

استفاده از این تکنیک درباره متون قرآنی کار تازه‌ای است. تا جایی که اطلاع دارم، فقط 8 دست‌نوشته قرآنی، رادیوکربن شده‌اند. ما نیز به نوبه خود در سال گذشته و امسال از تکنیک تاریخ‌گذاری رادیوکربن استفاده کردیم و قصد داریم در آینده دامنه آن را وسعت ببخشیم. البته نمی‌توان ادعا کرد که این پوست‌نوشته‌ها قدیمی‌ترین قرآن هستند، ولی نتایج اولیه رادیوکربن با احتمال 90 درصد نشان می‌دهد که تاریخ آن‌ها بین سال‌های 650 تا 670 میلادی (حدود 20 تا 40 سال پس از وفات پیامبر) برمی‌گردد.

دقت کنید که این تکنیک فقط می‌تواند قدمت "پوستی" را که قرآن روی آن نوشته شده، اندازه‌گیری کند و قطعاً نوشته‌ها، کمی بعدتر به نگارش درآمده‌اند. در عین حال، متوجه هستید که قدمت "جوهر" محاسبه نشده است. پس در واقع ما تاریخ مرگ گوسفندی را که نوشته‌ها روی پوست آن نوشته شده‌اند، به دست آورده‌ایم.

یکی از قدیمی‌ترین قرآن‌های جهان در کتاب‌خانه توبینگن آلمان
یکی از قرآن‌های مورد بررسی در پروژه "کورپس کورانیکوم"

مکان:
کتابخانه دولتی برلین - زمان احتمالی نگارش: بین قرن‌های هفتم تا هشتم

از طرفی، به لحاظ اقتصادی و با توجه به شرایط آن زمان، کاملاً غیرمنطقی بوده که فرد گله‌دار، مثلاً یک گوسفند را بکشد، اما این‌قدر صبر کند که نوه و نتیجه‌هایش آن را بفروشند! البته دلیل علمی برای اثبات این قرابت زمانی وجود ندارد، اما شواهد و قرائن نشان می‌دهد که فاصله بین کشته شدن گوسفند و نوشته شدن قرآن روی پوست آن نباید زیاد بوده باشد.

به طور کلی اگر در نظر بگیریم، همه دست‌نوشته‌های قرآنی در سه قرن اول یا حتی اکثر دست‌نوشته‌های قرن چهارم و پنجم، تاریخ دقیقی ندارند، یعنی ما نام کاتب، زمان و مکان نوشته شدن را نمی‌دانیم. با این وجود، تکنیک "تاریخ‌گذاری رادیوکربن" به ما اطلاعاتی از زمان نگارش می‌دهد.

قبلاً بیش‌تر از طریق بررسی سبک خطاطی، تاریخ دست‌نوشته را حدس می‌زدند. به این صورت که از روی شکل حروف و مقایسه آن با متون هم‌دوره که روی پاپیروس یا اشیای دیگر نوشته شده بودند، به یک زمان تقریبی می‌رسیدند. این‌قدر این زمان، مبهم و گنگ بود که مثلاً در مورد قدمت متون می‌گفتند: "قدیمی"، "نه خیلی قدیمی" و غیره!

امکان دومی که ما هم انجامش دادیم مطالعه "رسم‌الخط متن" است. رسم‌الخط متنی که در دست ماست، بسیار قدیمی است به طوری که حرف "الف" در اکثر کلمات، نوشته نشده است. چنان‌چه به دست‌نوشته‌ها دقت کرده باشید، متوجه می‌شوید که شخصی دیگر با جوهری سیاه‌رنگ، تصحیحاتی انجام داده است و حتی به حروف، اعراب افزوده است.

پس این اضافات بعداً انجام شده است.

بله. این احتمال وجود دارد. چراکه فتحه و کسره که با جوهر تصحیحی سیاه‌رنگ نوشته شده‌اند، به همان شکلی هستند که امروزه می‌بینیم. جوهر اصلی، قهوه‌ای رنگ است. البته رنگ قهوه‌ای که امروز می‌بینیم، احتمالاً در آن زمان فرق می‌کرده و در گذر زمان، تغییر رنگ داده است. با این ‌حال، سه رنگ متفاوت در دست‌نوشته‌های نسخه موجود در کتابخانه شهر "توبینگن" قابل تشخیص‌اند: ‌قهوه‌ای، مشکی و قرمز. از جوهر قرمز برای شماره‌گذاری آیات و اعراب استفاده شده است. ترتیب زمانی جوهرها به این صورت است که ابتدا جوهر قهوه‌ای استفاده شده، سپس قرمز و نهایتاً جوهر سیاه‌رنگ به کار رفته است.

یکی از قدیمی‌ترین قرآن‌های جهان در کتاب‌خانه توبینگن آلمان
یکی از قرآن‌های مورد بررسی در پروژه "کورپس کورانیکوم"

مکان: کتابخانه دانشگاه "لیدن" هلند - زمان احتمالی نگارش: بین سال‌های 650 تا 718

سبک خطاطی کهن این متن را می‌توان "حجازی" دانست و با استفاده از همین نکته بود که فهمیدیم قدمت متن حدوداً به سال 700 میلادی می‌رسد. بعداً که تکنیک تاریخ‌گذاری کربن را به کار بردیم و دقیق‌تر قدمت آن را مشخص کردیم، این قدمت برای ما بسیار جالب بود. اگرچه متونی در دسترس است که عمرشان به قرن اول برمی‌گردد، اما این متن هم یکی از قدیمی‌ترین نسخه‌های دست‌نوشته قرآن محسوب می‌شود.

نکته جالب دیگر درباره رسم‌الخط این قرآن این است که از حرف "الف" برای نوشتن "همزه" یا الف "ممدوده" (کشیده ) استفاده می‌شده است. در غیر این صورت، حرف "ا" به کار برده نمی‌شد. به طور مثال "قال" که "ا" در آن، نه الف ممدوده است و نه همزه، معمولاً "قل" نوشته می‌شد.

آیا قرآنی که در دست دارید، کامل است یا این که بخشی از قرآن را شامل می‌شود؟

این دست‌نوشته‌ها حدوداً 20 سوره را در خود جای داده است، بنابراین قرآن کامل محسوب نمی‌شود، ولی باز هم حجم بالایی دارد.

آیا ترتیب سوره‌ها نیز به همین شکلی است که امروز می‌بینیم؟

بله، ترتیب سوره‌ها هیچ فرقی نکرده است.

این قرآن اصالتاً مربوط به کدام منطقه جغرافیایی است؟ آیا در خاورمیانه بوده است؟

در این‌باره اطلاعات کمی در دسترس است. در قرن نوزدهم، "جان گادفرید وتزشتاین" دیپلمات و شرق‌شناس "پروسی"(1)، این دست‌نوشته‌ها را به همراه قرآن‌ها و متون دینی دیگر در سوریه خریداری کرد و به آلمان آورد. این متون هم‌اکنون در کتابخانه‌های مختلفی در آلمان نگه‌داری می‌شوند. از این رو، اطلاعات بیش‌تری در خصوص اصالت مکانی این قرآن در دست نداریم.

یکی از قدیمی‌ترین قرآن‌های جهان در کتاب‌خانه توبینگن آلمان
یکی از قرآن‌های مورد بررسی در پروژه "کورپس کورانیکوم"

مکان: کتابخانه شهر "توبینگن" آلمان - زمان احتمالی نگارش: بین سال‌های 650 تا 670

آیا محققان سایر کشورها می‌توانند به راحتی به متن مورد تحقیق شما دسترسی داشته باشند؟

بله از طریق اینترنت می‌توانند متن‌ها را ببینند. نسخه پی‌دی‌اف این دست‌نوشته‌ها در وب‌سایت ما به نشانی www.corpuscoranicum.de(2) موجود است. همچنین محققان می‌توانند به کتابخانه شهر "توبینگن" در نزدیکی اشتوتگارت بیایند و از نزدیک، صفحات اصلی را ببینند.



1- منطقه "پروس" در ابتدا شمال لهستان، استان کالینینگراد روسیه و قسمت‌هایی از لیتوانی امروزی را دربرمی‌گرفت، اما اکنون میان کشورهای مختلف تقسیم شده است. این منطقه مدت‌ها بخشی از امپراطوری آلمان بود.

2- اطلاعات دقیق‌تر را می‌توانید از آدرس زیر مربوط به کتابخانه به دست آورید:

http://idb.ub.uni-tuebingen.de/diglit/MaVI165


مطالب مرتبط




نظرات() 

آخرین سخنان پیامبر با حضرت فاطمه(ع)

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 30 آذر 1393-06:17 ب.ظ


عایشه مى‌‏گوید: رسول خدا در ساعات آخر عمرش حضرت فاطمه را به حضورش فراخواند و لحظاتى به نجوا و صحبت محرمانه پرداخت، من از دور دیدم که فاطمه (ع) نخست گریه کرد و سپس خندید.

من از این کار تعجب کرده و از دختر پیامبر صلى اللَّه علیه و آله پرسیدم: یا فاطمه! با پیامبر خدا چه صحبتى کردید که اول گریه کردى و سپس خندیدى؟

او از فاش کردن موضوع مذاکره خوددارى کرد، ولى پس از رحلت پیامبر خدا صلى اللَّه علیه و آله چون از وى دوباره خواستم که آن را بگوید، فرمودند: پدرم در مرحله‏ نخست، از رحلت خود به من خبر داد و لذا گریه کردم، ولى سپس به من فرمود: اولین کسى که از خانواده‌‏ام به من ملحق مى‌‏شود تو هستى و لذا خنده نمودم.

و در یک روایت دیگر فرمودند: تو سیده و سرور زنان اهل بهشتى و از این جهت خوشحال شدم.



نظرات() 

عکس/ قصه گویی اوباما برای کودکان میهمان کاخ سفید

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 30 آذر 1393-06:15 ب.ظ







نظرات() 

68 سال پس از شکست جمهوری مهاباد ( و عکسی منتشر نشده از قاضی محمد)2

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 30 آذر 1393-05:58 ب.ظ



سفارت ترکیه سفر قاضی را افشا کرد و آمریکا و انگلیس و ایران از واقعه باخبر شدند که کردها می خواهند کردستان مستقل تشکل دهند اما قاضی روحش خبر دار نبود. سفیر روس از ترک ها گله کرد اما ترک ها و انگلیسی ها نمی خواستند چیزی را بشنوند و در رسانه ها این خبر جعل، درز یافت و باقروف به رهبران شوروی نوشت " تجزیه طلبی کردها در ایران همیشه اسباب بازی سیاسی نیروهای خارجی بوده است باید از تحریک بپرهیزیم و در برابر سیاست انگلیسی ها محتاط باشیم ". اما روس های سیاستی شفاف نداشتند. انگلیسی ها هم به سفارت شان نوشتند که فعالیت روس ها در کردستان ، یک تمثال ابلهانه و مضحک فرهنگی است و مداخله ما تصور غلطی را در کردها و شکی نادرست را در حکومت مرکزی پدید خواهد آورد. و هنوز کسی شاید نمی داند که عامل تحریک کردها برای برهم زدن ارومیه ، کجا بود. ارتش ایران در خط سردشت – زنجان ماند و نتوانستند بر کردها مسلط شوند و محمد رشید خان بانه هم فرصت را غنیمت دانست و بر سقز مسلط شد و بعدها شهر بانه را آتش زد و به عراق گریخت. رزم آرا هم مرحمت کرد و کل کردها را ساده دل و تحت تاثیر عوامل خارجی نامید و این صفت و اتهام سالهای سال ماند وگرنه سندی کتبی دال بر تجزیه طلبی هرگز یافت نشد اما پتک اتهامش در هر سندی به چشم می خورد.

رزم آرا در مطبوعات دوست و آشناها داشت و انگلیسی ها هم در رسانه های وقت ایران صاحب نفوذ. کردستان برای رزم آرا سکوی پرش موفقیت بود. به هر حال کردستان ایران در تابستان ۱۳۲۱ شاهد تهدید های محمد رشید خان و محمود خان و کردهای ارومیه بود. یعنی فضا را کاملا غبار آلود و ناامن جلوه دادن. و غارت ها و قتل هایی که به کردها منسوب می شد جزو تحریکات ترکیه و انگلستان بود که توسط نیروهای محلی کردستان صورت می گرفت. بعد از دوران نزاع ارتجاع و تجدد خواهی – شهریور ۲۰ تا اردیبهشت ۱۳۲۲ - روس ها برنامه ای تدارک دیدند و آن اینکه در ۱۶ سپتامبر ۱۹۴۲ که در مهاباد کومله ژ.ک ( جمعیت احیای کرد) تاسیس شد. که سعی داشت در دیگر بخش های کردستان – بوکان و سنندج و سقز و نقده و کرمانشاه و ... – توسعه بیابد و حتی شعار کردستان بزرگ را مطرح کرد - و حتی نقشه ای غیر واقعی و مبالغه آمیز را مطرح کردند که با هیجان و تعصب فاقد منطق سیاسی ، آن را به عنوان سرزمین کردستان بزرگ می نگریستند و حتی پرچم کردستان را طراحی کردند- اما ناکام شد. اردلان و آصف و وزیری ها در سنندج هنوز رابطه با حکومت مرکزی و انگلیسی ها را داشتند.

آنگاه کومله ارتباطش را با شوروی توسعه می دهد و شوروی فعالیت تبلیغاتی فرهنگی گسترده ای را در کردستان آغاز می کند. قاضی محمد به عنوان شخصیت مطرح و دارای احترام به این جمعیت پیوست اما عضو نشد و سوگند هم یاد نکرد. چون رابطه اش با حکومت و شاه را دوست داشت اما درگیر دامگه حادثه شد. از سویی شخص قاضی محمد خواهان پافراتر نهادن از قانون رسمی دولت مرکزی ایران نیست اما از دیگر سو افراد کومله ژ.ک اهمیتی برای این موضوع قایل نیستند.

در این بین مصطفی بارزانی در آوریل ۱۹۴۵ منطقه بارزان را به ناآرامی کشانید و به چند مرکز پلیس حمله کرد و مدتی پس از پایان جنگ دوم جهانی - ۸ می ۱۹۴۵ - در ۱۰ اوت ۱۹۴۵ قیام بارزان شروع شده بود و عراق برای کنترل عصیان شمال از ترکیه مدد خواست. گرچه بارزانی پنهانی با میجر مور و کاپیتان استاک گفتگو می کرد و در ظاهر امر با نیروهای نظامی بریتانیا و ژنرال رنتن می جنگید. نخست وزیر عراق بنا به تاثیر انگلستان تصمیم گرفت که بارزانی را صحنه معادلات سیاسی کردستان حذف نماید. اما بنا به تحریک انگلستان و فرستاده MI6، بارزانی عازم مهاباد شد تا معادلات روس ها و پتانسیل قاضی محمد را به هم بزند. و در ۱۳ اکتبر ۱۹۴۵ رادیو عراق اعلام کرد که بارزانی به ایران فرار کرد و قاضی محمد مات و مبهوت میهان ناخوانده را می نگریست و با احتیاط به وی خوش آمد گفت. اگر چه قاضی محمد با مقامات انگلیسی قبلا دیدار کرده بود و همان خواسته هایی را که بعدها با روس ها مطرح کرد، به زبان راند اما انگلیسی ها منتظر اقدام روس ها بودند تا از کارت بارزانی سودجویی کنند و بداقبالی قاضی محمد از ورود بارزانی به مهاباد شروع شد و به ناچار پذیرفت که او و چند هزار همراهش را را اسکان دهد و با وی هم پیمان باشد.

قاضی محمد در عین دوستی و رابطه با قوام السلطنه - قاضی محمد و برادرش صدر قاضی – نماینده مهاباد در مجلس – به قوام باور و اعتقاد داشتند اما متاسفانه قاضی محمد پس از بازگشت از شوروی و دیدار با باقروف – ۱۶ اوت ۱۹۴۵ - در جلسه ای با اعضای کومله از ایجاد یک حزب سیاسی به نام حزب دمکرات کردستان ایران خبر داد زیرا اسم دمکرات به سیاست روز جهان ، نزدیک تر و هماهنگ تر بود و اما پشت پرده سیاست شوروی را به سمت حمایت از حکومت ایران علیه کردها بود اما وی وعده باقروف را باور کرد که مساله کردها را پس از جنگ حل و فصل خواهد نمود. اما روس ها به نفت توجه داشتند. باقروف از قاضی محمد می خواهد که به حزب جدیدالتاسیس دمکرات آذربایجان کمک کند و به ان بپیوندد. اما در ۱۶ اوت ۱۹۴۵ ناگهان – و شاید به خاطر نوعی رقابت - تاسیس حزب دمکرات کردستان ایران اعلام می شود. کسی از مقامات ایرانی خصوصا دفتر نخست وزیری قوام، باور نداشت که قاضی محمد حزب دمکرات کردستان ایران را اعلام کند اما با شنیدن این خبر ، در عراق و ترکیه، کردها به جنب و جوش افتادند. دوران تاریخی ۲۲ اردیبهشت ۱۳۲۲ تا ۲۵ مرداد ۱۳۲۴ می توان دوران تغییرات فکری سیاسی کردستان نامید که هنوز روشنفکران را به تامل و وبررسی این دوران فرا می خواند که برای نخستین بار در ادبیات سیاسی کردستان، واژگان و عبارات مدرن مطرح شد و شاید مرحله تکوین جنبش سیاسی کردها باشد که بعدها این گرایش فکری، علیه دوران خودکامگی محمد رضا پهلوی مبارزه کردند و قبل از به ثمر رسیدن انقلاب اسلامی، به شهادت رسیدند.

بنا به اسناد رکن دوم ارتش ایران هدف قاضی نوعی خودگردانی داخلی کردها زیر نظر حکومت مر کزی ایران بود نه استقلال کامل. قاضی محمد به فرستاده امریکا -بنا به سند محرمانه سیا - می گوید : " شاه از من خواست که وضع ارومیه را پس از شهریور ۱۳۲۰ آرام کنم . وطن من است و نمی توانستم نسبت به سو استفاده دست نشاندگان روس بی اعتنا باشم که تمامیت ارضی ایران عزیز را به مخاطره بیفکنند. در کاخ سعد اباد با وی دیدار کردم. و من هم به این امر اهتمام کردم. نماینده حکومت هم مرتب به من سر می زند و هیچ چیزی را پنهان از حکومت ندارم. امری کودکانه است که باور کنم کردها ایرانی نیستند و کردها در این اب و خاک زیسته و خواهند مرد. و به ایرانی بودنشان مفتخرند و این سخن شما به یک شوخی می ماند که جدا شویم".

در دسامبر ۱۹۴۵، رادیو مسکو تشکیل دولت مستقل آذربایجان به رهبری پیشه وری را اعلام کرد اما از کردها نامی به میان نیامد زیرا روس ها به ایرانی خواهی و ارادت قاضی محمد به حکومت مرکزی باور یا تردید داشتند. در رسانه های جهان هم خبر استقلال خواهی آذربایجان در صدر اخبار قرار داشت و حتی در رسانه های داخلی ایران صرفا به موضوع آذربایجان پرداخته شد و از کردستان تنها به عنوان نوعی عصیان و ناآرامی محلی یاد می شد. روز ۷ نوامبر روزنامه های ایران خبر از ناآرامی اوضاع آذربایجان دادند گرچه در بخش هایی از کردستان همچنان زد و خورد بود. گسترش روحیه جدایی طلبی موجبات نگرانی دولت انگلیس و ایران را فراهم کرد و پاییز ۱۹۴۵ شاهد پدیده نوین در تاریخ معاصر ایران بود که در کشوری شاهنشاهی، دو دولت جمهوری خودمختار اعلام وجود کنند.

در روز ۱۰ نوامبر ۱۹۴۵ که خوانین کردستان گزارشی سم آلود را به تهران ارسال کرده بودند که صدر قاضی با توده ای ها و روس ها همکاری تنگاتنگ دارد، وی در مجلس نطق غرایی می کند و از شاه پرستی و میهن دوستی کردها سخن به زبان می راند و از شایعات جدایی طلبی درباره کردها گله می کند و بی خبر از همه جا از حزب توده پشتیبانی تلویحی می نماید که ناگهان مهر تاییدی بر گزارش جعلی همزبانانش می شود. نمایندگان در لابلای حرف های او تذکر آیین نامه ای می دهند و هرچه او اصرار دارد که شاخ و برگ غیر واقعی دادن به اخبار ، بر خلاف مصالح کشوری و موجب نفاق و کدورت است، اما کسی گوش نمی دهد. شاید نطق صدر چراغ خطری برای نابهنگامی مطرح کردن خواسته سیاسی کردها در قالب خودگردانی کردستان بود که می بایست در آن اوضاع بحرانی کشور، به عنوان قدیمی ترین قوم ایرانی بیشتر جانب احتیاط را رعایت می کردند و دسیسه روس ها را باور نکنند. در ۱۱ دسامبر ۱۹۴۵ به طور کامل پرچم جمهوری شاهنشاهی ایران پایین آورده شد و پرچم کردی بر فراز مهاباد برافراشته شد. برنامه ای که قاضی محمد خود را در آن گرفتار دید وگرنه مکنونات قلبی خودش را در مصاحبه هایش بیان کرده بود اما تو گویی یا کسی نمی شنید و یا توان مدیریت بحران را نداشت . اما در تهران در گوشه ای قوام السلطنه – نخست وزیر باهوش و سیاستمدار - به تعامل ایران در مذاکرات مسکو می اندیشید .سردار معظم کردستانی (آصف) – والی و فرماندار سنندج – توسط صدر برای قاضی محمد پیام فرستاد که وضع بحرانی مملکت را درک کند و از این تلاش بی ثمر، دوری جوید که بسی فتنه انگیز است و کردستان را به آشوب می کشاند. بخش های اساسی کردستان – سقز، بانه، مریوان، اورامان، کرمانشاه، جوانرود، روانسر و .... – حمایتی از قاضی محمد و برنامه وی نکردند و فرستاده وی به این مناطق با پذیرایی سرد روبرو شد و روی خوشی به وی نشان ندادند. اشتباه قاضی محمد این بود که با اغراق به روس ها اظهار داشته بود که توانایی برانگیزاندن و جذب کردها به سود روس ها را دارد و به همین دلیل پیشه وری آن را بلف سیاسی خواند.

قاضی محمد اشتباه سیاسی اش را باور داشت و - حتی برخلاف توصیه روس ها- در ۲۲ ژانویه ۱۹۴۶ یونیفورم نظامی روسی به تن کرد و استقلال جمهوری کردستان را در میدان چهار چراغ مهاباد اعلام کرد و دیگر آن مرد قابل احترام به راهی بدون بازگشت قدم نهاده بود. اما حکم جمهوری وی تا ۵۰ کیلومتر اطراف مهاباد اعتبار داشت زیرا دیگر شهرهای کردستان – سنندج و سقز و ارومیه و کرمانشاه و .... – تحت کنترل طرفداران انگلیس بود و قبایل سنتی اطراف مهاباد – مامش و دهکردی و شکاک و منگور و ... – هم وقعی به این جمهوری خودخوانده در داخل نظام پادشاهی ننهادند. حتی شکاک ها قاضی را نماینده کردها نمی دانستند و هر جا وی می رفت ، تحریم می کردند. شعار مرده باد و زنده باد مردمان در میدان شهر و هیجان زودباوران ساده دل و تیراندازی هوایی افراد بارزانی و مارش نظامی، صحنه تاریخی عمر ۱۱ ماهه جمهوری را رقم زد. و از نگاه رکن ۲ ارتش ، مهاباد مرکز جدایی طلبی کردستان شده بود اما قاضی که بارها به خودگردانی محلی تحت قانون اساسی و نظارت حکومت مرکزی اشاره کرده بود و کسی نشنید و تنها اشتباهش رقابت با پیشه وری بود که نمی خواست مهاباد تحت سلطه تبریز باشد. و بارزانی بنا به سند آمریکایی ها ، به نماینده روس ها گفته " قاضی محمد عامل سازمان امنیت انگلستان است " و این جمله ای بود غریب. و گفته بارزانی را پیشه وری برای روس ها تکرار کرد که " قاضی هر هفته در سلماس با کنسول انگلیس دیدار دارد". اما این شایعه هرگز واقعیت نداشت اما برای تخریب چهره قاضی محمد گاه اتهامی شکننده می نمود. وحتی در فرقه آذربایجان چنین شایع شد که برادر قاضی، صدر با انگلیسی ها از قبل روابطی حسنه داشت و حمایت آنان وی را به نمایندگی مجلس رسانده بود.

اما قاضی به عنوان چهره ای شناخته شده و مورد احترام ، همواره با خارجی های رهگذر از کردستان با صمیمیت نشست و برخواست کرده است و می خواست به گوش هرکه در عالم برساند آواز پنهانش را و اسناد امروز حاکی از آن است که وی اشتباه سیاسی مرتکب شد اما ذره ای به جدایی طلبی و خودمختاری و ضدیت با ایران و ایرانی و جنگ افروزی، باوری نداشته است اما زمان حرکت وی شاید پس از استقرار دوباره حکومت مرکزی، بهتر در سیاست و اجتماع کردها تاثیر گزارتر می شد. و گاه در اسناد، سخنانی تعصب آلود به او منصوب است که در اسناد فرانسه آمده است " دیگر از اسارت فارس ها درآمدیم و اکنون برادران ترک و کرد می توانند برادر وار زندگی کنند" سخنی که از یک باسواد و باتجربه ای چون او بعید به نظر می آمد و طبعا این سخن را خان های کردستان که نماینده حکومت بودند و خون مردمان را در شیشه کرده بودند و حتی با بازشدن مدرسه هم مخالف بودند، با هزار حواشی در تهران گزارش می کردند.

قوام در ۱۹ فوریه ۱۹۴۶ به شوروی و دیدار استالین رفت و مظفر فیروز – معاون وی – به تبریز وارد شد . از دیگر سو قوام و فیروز حزب دمکرات کردستان ایران را تاسیس کرده بودند. اقدامات آمریکا و نیز قوام ، زمینه شکست جمهوری خودمختار تحت حمایت شوروی را فراهم کرد. انگار شوروی در عقد موافقت نامه ۴ آوریل ۱۹۴۶ با دولت ایران به مراد خود دست یافته بود. در ۹ مه ۱۹۴۶ آخرین سرباز روسی از ایران خارج شد و مهاباد را با سونوشت موهوم خویش رها کردند و روز ۲۰ مه ۱۹۴۶ ارتش سرخ، خاک ایران را تخلیه کرد و پس از آن ارتش ایران با ۱۳۰۰۰ سرباز در آوریل به سوی کردستان و آدربایجان راه افتادند. در ژوئن قاضی محمد به آژانس خبری فرانسه می گوید که کردها می خواهند از حکومت مرکزی خود راضی باشند و چشم انتظار قانون دمکراتیک در سراسر ایران هستند و خواهان خودگرانی محلی کردستان. اما این سخن را هم کسی نشنید. حتی اسناد روسیه هم حاکی از ان است قاضی بر ۵-۶ نکته ، همواره تکیه داشته است : ادره محلی کردستان توسط نیروهای بومی کرد، امکان توسعه زبان و فرهنگ و ادبیات کرد، انجمن ولایتی و شورای شهر و روستای ناظر بر امور کردستان، اجازه فعالیت حزبی در چهارچوب قانون اساسی کشور، تمهیدات خوب برای امور مالی و اقتصادی استان ، نظارت دولت بر ترویج فرهنگی و زدودن قالب عشایری و خوانین. سخنانی که امروزه روز اگر با نگاهی آرام و منطقی نگریسته شود، نشانه هشیاری و صداقت وی در توسعه فرهنگی، سیاسی و اجتماعی کردها بوده است اما فضای سیاسی و قالب اجتماعی کلاسیک و عقب مانده آن دوران آجازه تحرک به وی نمی داد.

بارزانی که به خواست انگلیسی ها به مهاباد آمده بود تا پروژه قاضی محمد را ناکام بگذارد اما بدون آگاهی مسئولان انگلیسی با نماینده روس ها در تبریز تماس گرفت و مزایایی را نیز دریافت کرد. و در سفرش به تهران – همنوا با خوانین و عشایر و فئودال های کردستان - به بدگویی از قاضی محمد در نزد رزم آرا و دادن گزارش خلاف واقعیت به همایونی پرداخت. و این ماموران وابسته به انگلستان نیز، باورش کردند . بارزانی – بنا به روحیه عامی بودنش - همواره در نزد همگان و عوام، قاضی محمد را ترسو و جبون می نامید و به رویای رهبری بلامنازع خود در کردستان می اندیشید و اما شادروان قاضی در پاسخ، سکوت اختیار کرد. و بعدها که به عراق در سال ۱۹۵۹ بازگشت به مردمان عشایر و خرافی، به کذا اعلام کرد که قاضی پرچم کردستان بزرگ را به وی سپرده که جنبش کردی را سرپا نگهدارد. اما پرچم قاضی چیزی نبود جز ترویج دمکراسی و عقلانیت و شعور بدور از هیجان و تعصب و خرافه .

غروب روز ۱۵ دسامبر ۱۹۴۶، که ارتش ۳ روز قبل وارد تبریز شده بود؛ کنسول آمریکا به نیت قاضی محمد و مخالفت شدید وی از کمونیست آگاه است اما کمکی نمی تواند به وی بکند گرچه قبلا بارزانی از وی تقاضای پناهندگی به آمریکا را مطرح می کند اما اجرای خواسته وی نیز ناممکن می نمایاند . کنسول قاضی محمد را تنها می گذارد که در بالکن با عمامه ای به سر و رنگی مات و قیافه ای معصوم به غروب غم انگیز خورشید می نگرد. تصمیم داشت که کنار مردمانش بماند و با شجاعت تاوان اشتباه تاکتیکی و سیاسی اش را بدهد و فردایش قاضی محمد – شاید برای جبران مافات و برگشتن به باور قلبی اش - به استقبال مقاما




نظرات() 

68 سال پس از شکست جمهوری مهاباد ( و عکسی منتشر نشده از قاضی محمد)1

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 30 آذر 1393-05:57 ب.ظ

تشریح رخدادی تارخی توسط عرفان قانعی فرد پژوهشگر تاریخ معاصر

همواره بارزانی نوعی کینه و عقده نسبت به قاضی محمد داشته . قاضی محمد - بنا به گفته صریح سرلشگر فضل الله همایونی در صاحبه با تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد - وقتی که به دیدار نمایندگان حکومت مرکزی رفت، بارزانی و سربازانش به سوی او و ماشین ارتش و جیب همایونی، شلیک کردند ؛ زیرا نمی خواستند قاضی به روس ها و تجزیه طلب ها، پشت کند

 

گروه بین الملل، عرفان قانعی فرد*، پژوهشگر تاریخ معاصر سه‌شنبه 26 آذر 1325 ارتش وارد مهاباد شد و دقیقا 68 سال از آن تاریخ گذشت. قبلا مطلبی تحت عنوان «اعدام قاضی در آن بامداد بهاری»، در بهار 1389 نوشته بودم. امروز به همراه عکسی دیده نشده از شاه و قاضی محمد منتشر می کنم.
به گزارش بولتن نیوز،علت این بازانتشار این مطلب هم تنها یک نکته است و آن اینکه همواره رسانه های وابسته به بارزانی ها با کمک گروه های تجزیه طلب کومله و دمکرات، چنین به کذا شایع کرده اند که من در کتاب و نوشته های خودم علیه قاضی محمد مطلبی را نوشته ام. اما من همواره گفته ام که

1. سال ۱۳۲۴ که شاه ، قاضی محمد را به رسمیت شناخت و از او دعوت کرد تا در حفظ آرامش کردستان، حکومت مرکزی را یاری دهد. حال روس ها در پشت ماجرا بودند و جمهوری مهاباد اعلام وجود کرد یا خیر، خود مبحثی جداگانه است ؛ اما هرچه بود جناح طرفدار انگلیس بنا به روایت یحیی خان صادق وزیری و دیگران – به دور از اطلاع شاه، به اعدام قاضی محمد دست زدند، زیرا تصورشان این بود که ماموریت روس ها را ناکام می گذارند
2. انگلیس برای شادروان قاضی محمد بزرگ، مزاحمی روان پریش – به نام بارزانی - را روانه کرد تا بساط او را بهم بزند و بعدها خود به سینه افسر ایرانی آتش گشود و به آغوش روس ها پناهنده شد ؛ اما قاضی محمد خود به استقبال ارتش ایران رفت تا مبادا علیه امنیت کشور، شخصی مضر معرفی شود و عوامل انگلیسی ها به دور از چشم شاه، او را اعدام کردند .

68 سال پس از شکست جمهوری مهاباد ( و عکسی منتشر نشده از قاضی محمد)


A.    3.هرگز شان و منزلت قاضی محمد با مصطفی بارزانی قابل قیاس نبوده و نیست – زیرا که قاضی رهبری تحصیلکرده و آگاه و ایران خواه بود و بارزانی یک شورشی امی و قبیله ای و ضد کرد و ایرانی – و نه اینکه بارزانی در ان شان و منزلت مشابه قاضی قرار دارد.
4. حدود 3-4 دیدار میان  قاضی محمد و سیف قاضی با شاه به طور ثبت شده وجود دارد.  ادعای مصطفی بارزانی مبنی بر دیدارش با شاه قبل از دهه 1350 ، کذب محض است. اسدالله علم در اواخر جلد 4 و جلد 5 خاطراتش به این موضوع اشاره می‌کند و شاه در پاسخ به این سخن او که «این‌ها معتقدند که ما کردها را فروختیم» گفته است: «افسوس که نمی‌توانیم به همه عالمیان بگوییم ما برای کردها چه کار کردیم. حیف که نمی‌شود گفت
5. همواره بارزانی نوعی کینه و عقده نسبت به قاضی محمد داشته . قاضی محمد - بنا به گفته صریح سرلشگر فضل الله همایونی در صاحبه با تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد - وقتی که به دیدار نمایندگان حکومت مرکزی رفت، بارزانی و سربازانش به سوی او و ماشین ارتش و جیب همایونی، شلیک کردند ؛ زیرا نمی خواستند قاضی به روس ها و تجزیه طلب ها، پشت کند
6. بارزانی از هر گونه اهانت به قاضی محمد عتاب نداشته است . بنا به اسناد رکن 2 ارتش ، در تهران نزد رزم آرا حتی پرونده سازی هم کرده است  و به قول زرار سلیمان بیک بعدها هم چنین کرده ، حتی بارزانی در مصاحبه با آدامسون (The Kurdish War. By David Adamson) هم این موضوع را تکرار کرد و قاضی محمد را انسانی ترسو و جبون نامید !  و اکنون هم با جعل تاریخ در روزنامه گاردین می خواهند که خلاف آن را ثابت کنند.

این 6  نکته برای افسانه سازی و تاریخ تراشیده و ساخته و پرداخته بارزانی ها گران آمد و علیه من از هر گونه تهمت و شایعه خودداری نکرده اند و در رسانه های کردی هم همواره دوست دارند ایران را کشور اشغالگر کردستان بنامند و می گویند " کردستان تحت اشغال ایران " . البته تاریخ معاصر را نخوانده اند که  کردها درایام پهلوی در ارتش ایران به مقام و رده های بالا رسیدند و این بیشتر تبلیغات چپ ها بود که سعی در تکذیب این نکته داشتند، اما سرتیپ محمد امین بیگلری، سپهبد فریدون فرح نیا، سرلشکر معتمدی کردستانی در ارتش حضور داشتند و حتی می توان گفت که اعتماد زیادی به کردها توسط حکومت مرکزی وجود داشته و اردلان ها و جاف ها هم که با سناتوری و وزارت و سفارت هم رسیدند و یا در ۱ هفته قبل از انقلاب ۱۳۵۷ یحیی صادق وزیری، وزیر دادگستری کابینه بختیار شد و قبلا هم معتمد وزیری، معاون وزیر بود !... گرچه بعد از انقلاب ، امروزه در ایران، شاید فرمانداری کرد زبان هم نداشته باشیم ، که خود حکایت دیگری است! اما در ایام همان شاه بود که هویت کردها، لااقل به رسمیت شناخته شد، کردها دارای روزنامه کردستان شدند، که منظم انتشار می یافت اما بعد از ایام شاه هرگز رسانه ای شکل نگرفت، و رادیو و تلویزیون کردی هم یادگار ایام شاه است که بعد از ۲۰-۳۰ سال در عراق و ترکیه رادیو و روزنامه کردی شکل گرفت ، پس شاه، انسانی ضد کرد نبود و برایش اهل سنت و تشیع معنی نداشت ؛ بعدها بود که این داستان های سردرد آور و بی فایده، ادامه یافت.

با گفتن این مقدمه باید بگویم که همواره من حرمت خاصی برای شخصیت قاضی محمد قائل بوده ام اما عملکرد سیاسی وی را قابل نقد می دانم و تشکیل یک جمهوری 50 کیلومتری در داخل یک کشور امری بی فایده بوده است. از همه مهم تر وی نسل جوان کرد را به ادامه تحصیل و علم و  دانش تشویق می کرده است و مانند مصطفی بارزانی نبوده است که بنا به خاطرات زرار سلیمان بیک در روسیه هر جوان کردی را که بخواهد از وی نقد کند و یا ادامه تحصیل دهد، به قتل برساند. از دید من ، قاضی محمد انسانی باشرف، دانا و ایران دوست بود و تنها فریب طرح روس ها را خورد!. و اکنون با انتشار این عکس ، مطلب را می آورم.

*****
اعدام قاضی در آن بامداد بهاری

صبح‌گاه روز بهاری ۱۰ فروردین ۱۳۲۶ که ملای خوش‌صدای مسجد شهر، مردمان را از خواب نوشین به نماز دعوت می‌کرد میدان چهارچراغ، رنگ ماتم داشت. آن‌هایی که به سوی مسجد روان بودند ناگاه ۳ جنازه را بالای دار دیدند که پیکر بی‌جان قاضی‌محمد و صدر و سیف قاضی بر دار آویزان است و گاه وزش باد آن‌ها را می‌لرزاند. و شاید کسی نمی‌دانست که یکی از آموزنده‌ترین درس‌های تاریخ، رقم خورده‌است

درست از آن بامداد غمگین و درس بزرگ تاریخ، ۶۳ سال گذشت. صبحگاه روز بهاری ۱۰ فروردین ۱۳۲۶ که ملای خوش صدای مسجد شهر، مردمان را از خواب نوشین به نماز دعوت می کرد میدان چهار چراغ رنگ ماتم داشت. آنهایی که به سوی مسجد روان بودند ناگاه ۳ جنازه را بالای دار دیدند که پیکر بی جان قاضی محمد و صدر و سیف قاضی بر دار آویزان است و گاه وزش باد می لرزاند. و شاید کسی نمی دانست که یکی از آموزنده ترین درسهای تاریخ، رقم خورده است.
آن اعدام عجولانه برای تادیب و هشدار به مردمانی بود که مباداهای بسیار را فراموش کنند. روزنامه های عصر نوشتند که بامدادان بر حسب حکم دادگاه صحرایی برادران قاضی اعدام شده اند. و جرم شان به خاطر دادرسی سرهنگ پارسی تبار و دادستانی سرهنگ فیوضی، قیام مسلحانه علیه نیروهای دولتی و تجزیه قسمتی از خاک کشور و تشکیل حکومت جمهوری خودمختار است. تو گویی می خواستند که کاسه هرچه نامرادی و استبداد و تباهی کشور را بر سر ۳ زبان بسته بشکنند و ۶۳ سال است که قاضی محمد را تجزیه طلب نامیده اند. اما کو گوش شنوا؟ و امروز در آستانه آغاز ۶۴ مین سالروز آن واقعه شاید راقم این سطور می برای هم نسلانش – در این نفس های تازه بهاری – فریاد بلندی بکشد و هوارش را سر دهد که با به تنگ آمدن از تحریف و سکوت و شاید مصلحت پنداری ، باید ممنوعه را شکست و بازگفت حقیقت یک روحانی ساده دل اما با اخلاق را.

شهریور ۱۳۲۰ فرا رسیده است. قشون روس از شمال و لشکر انگلیس از جنوب ، سرزمین مان را اشغال کرده اند و شاه مستبد را بر یک کشتی نشانیده اند تا او را به ناکجا آباد اقیانوس ببرد اما فرزندش را بر آن تخت گذاشته اند تا سایه منحوس استبداد و خودکامگی مبادا روزی کمرنگ شود. آنکه صدای مشروطه خواهان و یکی مانند میرزاده عشقی را خفه کرد که می گفت : به امید استقامت تا پیروزی آزادی، در آن روز بر تخته پاره ای میان موج های اقیانوس دوران تبعیدش را آغاز کرده بود و ایران تحت تاراج چکمه اهریمنان نشسته به انتظار. ارتش ایران خود را باخته بود. شاه کینه توز ایران را به وحشتکده مبدل کرده بود.

کردستان هم محل تاخت و تاز روس ها و انگلیسی ها و اغتشاش قبایل و زد و خورد عشایر. جامعه ای سنتی با مردمانی ساده و بی پیرایه و غرق در عقب ماندگی و فقر و ناآگاهی و سلطه فئودال خودسر و عشیره ارتجاعی برقرار. شاه جوان بر تخت شاهی نشست اما روس ها در صدد کنترل زمام امور مملکت بودند و انگلیسی ها در پی نفع خویش. دوران بی ثباتی و هرج و مرج ، کشور را درنوردیده بود. حکومت مرکزی قدرت چندانی در کردستان نداشت و کردها انگار یا باید زیر سلطه انگلیسی ها یا روس ها رضایت می دادند. سردار معظم کردستانی ( آصف) – فرماندار کردستان – تعامل با انگلیسی ها را برگزید شاید که مبادا از ملک و مالش ذره ای کاسته شود و امان الله خان اردلان هم در پی آن بود که مقام و مصالحش در دربار به کدام سو می رود. کردستان عراق هم شلوغ بود یا هوادار انگلیس بودند و یا هواخواه آلمان. اما قحطی و فقر و تورم و تاثیرات جنگ ایران را در نوردیده بود و کردستان شمالی – بانه و مهاباد و سردشت و سقز و ...- سرزمین بلا صاحب مانده بود. محمد رشید خان بانه در سفارت انگلیس را می زند تا کمکی کنند او حکومت خودمختار کردستان را تشکیل دهد اما سنندج و کرمانشاه تحت کنترل کامل انگلیس بود و نیازی به داشتن کسی مانند محمد رشید خان نبود و او به دامان سیاست ترکیه پناه برد اما کردستان را ترک نکرد. محمود خان کانی سانانی هم مریوان را در قبضه قدرتش گرفته بود و سلاح های سربازان فراری را جمع کرد که دوباره با حکومت مرکزی رابطه ای بسازد و از تنورش نانی بپزد. درس فرصت جویی و سو استفاده از خشم مقدس را خوب آموخته بود.

ارومیه هم ناآرام است . قاضی محمد به تهران و کاخ شاه دعوت شده است و به شاه وعده می دهد که آرامش شهر را بازگرداند اما روس ها قبل از بازگشت قاضی از تهران، خواب دیگری دیده بودند. قاضی محمد به ناچار تعامل با روس ها را برگزید که شاید ارومیه و مهاباد و میاندوآب را از ارتجاع و سیه روزی نجات دهد و نیروهای مترقی و روشنفکر و میهن پرست اختیار امور را به دست بگیرند و در این خلوص نیت قاضی محمد شک و شبهه ای نیست. اما روس ها قاضی محمد را به باکو فراخواندند. و به آن طلبه جوان ساده دل – که شاید حمایت روس ها را باور کرده بود - وعده تشکیل حکومت خودمختار کردستان را می دهند اما قاضی در گفتارهای مطبوعاتی اش بر مصالحه تاکید کرد که به اداره کردستان توسط نیروهای محلی تحت نظارت قوانین حکومت مرکزی راضی است اما خوانین و عشایر و فئودال ها دشمنی با وی را آغازیدند.




نظرات() 

«محمد»(ص)؛‌ پیام آور مهرورزی و اعتدال

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 30 آذر 1393-04:08 ب.ظ

به بهانه فرارسیدن 28 صفر و در سوگ رسول اکرم(ص)؛

امروز صفر است. در این روز آخرین رسول حق مهر سکوت بر لب می نهد و جبرائیل در حریم ملکوت گوشه عزلت می گزیند؛ چراکه اینک خاک پیکر آن پاک را در خود نهفته و عرش اعلی و بهشت ابقی جان عزیزش را پذیرا گشته و این درحالی است که این تنها مناسبت این لحظه عظیم تاریخ نیست؛ چراکه امروز سالروز شهادت سبط اکبر آن حضرت و فرزندارشد امیرالمومنین(ع)‌، امام حسن مجتبی(ع) نیز هست.
«محمد»(ص)؛‌ پیام آور مهرورزی و اعتدال
گروه مذهبی، امروز بیست و هشتم صفر است. در این روز آخرین رسول حق مهر سکوت بر لب می نهد و جبرائیل در حریم ملکوت گوشه عزلت می گزیند؛ چرا که اینک خاک پیکر آن پاک را در خود نهفته و عرش اعلی و بهشت ابقی جان عزیزش را پذیرا گشته است و این درحالی است که این تنها مناسبت این لحظه عظیم و سرنوشت ساز تاریخ اسلام و جهان نیست؛ چراکه امروز سالروز شهادت سبط اکبر آن حضرت و فرزند ارشد حضرت امیرالمومنین(ع)‌، حضرت امام حسن مجتبی(ع) نیز هست.

به گزارش بولتن نیوز
، امروز بیست و هشتم صفر است. روزی که آخرین پیامبر و آخرین جان آشنا به کلام حضرت حق به لقاءالله پیوست و از این پس درهای آسمان بسته است، از این پس جز به مدد نور ستارگان امامت درشب تاریکی که با غروب خونرنگ دهم محرم سال 61 هجری آغاز شده است، نمی توان راه جست و یافت. تا کی باشد که شمشیر آخته دوازدهمین پیشوا و رهبر، همنام آخرین رسول حق این تیرگی را بشکافد و خورشید راستی و عدالت را بر دیدگانمان بنشاند.

«محمد»(ص)؛‌ پیام آور مهرورزی و اعتدال

چگونه می توان از این روح پاک و جان رسیده به افلاک سخن گفت؟ آنچه ما مسلمین، پیروان این آخرین پیامبر الهی می گوئیم و می نویسیم با عشقی بزرگ و شناختی اندک همراه است و کجا می توان وصف این بزرگ مرد را یافت که عشقی سترگ و شناختی بزرگ با آن همراهی کند. کجا می توان آینه تمام نمای حبیب خدا را یافت و در چهره درخشان آن پاک اهورایی نگریست؟!

با این همه و باوجود آن که هرچه بگوییم از این دریای بیکران قطره ای بیش نخواهد بود اما عشق به وجود آن حضرت شوقی عظیم در دل هر نویسنده ای برمی انگیزد و در این راستا در ادامه سعی خواهیم نمود با گزیده گویی و اختصار تا آن چه که در بضاعت داریم، به ذره از این دریای عشق و معرفت و مهر و کمال و صفا بپردازیم.

سال یازدهم هجرت رسول الله شاهد آخرین شعله های زندگی بزرگترین پیام آور الهی و خاتم انبیاء بود و روح مقدس حضرت محمد(ص)‌ در نیمروز دوشنبه 28 ماه صفر آن گاه که در آغوش عل(ع)‌ بود، به آشیان خلد پرواز نمود. حضرت علی(ع)‌ جسد مطهر نبی اکرم را غسل داد و کفن کرد و بر این اساس نخستین کسی بود که بر پیامبر(ص) نماز خواند و بدین ترتیب حضرت محمد(ص) در همان حجره ای که درگذشته بود، به خاک سپرده شد.

سیره اخلاقی پیامبر مهر و اعتدال

بی شک سیره اخلاقی پیامبر زندگی به عنوان رسول عشق و مهر منادی شریعت پاک اسلام، مهمترین سرمایه و میراثی است که از او باقی مانده و این درحالی است که منبع دستیابی به آنچه از ایشان در این خصوص باقی مانده،‌ روایات فراوانی است که از لحظه لحظه زندگانی پر خیر و برکتش ازسوی یاران و همراهان پاکش نقل شده است. با این تفسیر در ادامه نگاهی خواهیم داشت به گوشه هایی از این روایات و احادث.

آورده اند،‌ روزی حضرت رسول اکرم(ص)‌ شتری را دید که زانوهایش بسته شده و هنوز بارسنگینی برروی آن است. گفت به صاحب شتر بگویید خود را برای مواخذه خداوند در روز قیامت آماده کند.

کافری را که در جنگ اسیر شده بود، آزاد کرد زیرا اعتقاد داشت که او مرد خوش اخلاقی است که همواره با عفت رفتار می کند.

مر«محمد»(ص)؛‌ پیام آور مهرورزی و اعتدالدی بادیه نشین در زمانی که او در مدینه هم پیامبر و هم حاکم بود، به سراغش آمد و یقه او را گرفت که باید خرماهایی که از من قرض گرفته بودی، برگردانی. اصحاب عصبانی شدند و خواستند با آن مرد برخورد کنند. پیامبر برآشفته شد و گفت شماها باید طرف صاحب حق را بگیرید. من برای همین مبعوث شده ام تا هرکسی بتواند حق خود را از حاکم بدون لرزش صدا بگیرد.

گفت اگر در حال کاشتن نهالی بودید و علائم روز قیامت فرا رسید، به کار خود ادامه دهید و نهال را بکارید.

گروهی از اصحاب خود را برای تبلیغ اسلام به منطقه ای دیگر فرستاد. قبل از سفر از او پرسیدند تا چگونه این کار را انجام دهند. گفت تعلیمشان دهید و آسان بگیرید. سه بار از او این را پرسیدند و هر بار جواب همین بود.

مردی در ماه رمضان به سراغش آمد و گفت که در روز با همسر خود نزدیکی کرده و لذا روزه اش را به عمد شکسته و می خواهد کفاره بدهد تا خداوند او را ببخشد. پیامبر گفت باید 60 روز روزه بگیری. جواب داد توانش را ندارم. گفت برده ای را آزاد کن. جواب داد، برده ای ندارم. گفت 60 فقیر را سیر کن. جواب داد بی پولم. پیامبر قدری خرما به او داد و گفت به مردم مستحق بده. جواب داد خودم از همه مستحق ترم. پیامبر لبخند زد و گفت برو و با همسرت این خرماها را بخور تا خداوند تو را ببخشد.

بارها گفت که بر مردم آسان بگیرید زیرا مبعوث نشده ام تا آن ها را به زحمت بیاندازم.

گفت مبادا قبل از ذبح گوسفند، در جلوی چشمان گوسفند چاقو را تیز کنید. بدانید که حیوان هم می فهمد، حق ندارید در دل حیوان غصه بیاندازید.

گفت زنی به بهشت رفت و تنها کار خوبش این بود که به گربه ای غذا می داد.

روزی مردی را دید که ژولیده است. گفت آیا در خانه ات روغن نبود تا با آن موهای خود را مرتب کنی؟

گفت اسراف همیشه حرام است مگر برای خرید و استفاده از عطر. خودش همیشه عطر گل بنفشه می زد و در سفر هم همواره آن را با خود می برد.

در زمانی که دختران سنگسار می شدند، دختران خود را برروی زانو می نشاند و در جلوی دیگران آن ها می بوسید تا محبت را بیاموزند. از او پرسیدند فرزند پسر بهتر است یا دختر؟ گفت هر دو خوبند اما دختر ریحانه است، برگ گل است.

وقتی پسرش ابراهیم در سن خردسالی فوت کرد، بسیار گریست. گفتند چرا اینقدر بی تابی می کنی؟ گفت گریه از رحم است. کسی که رحم ندارد، خدا هم به او رحم نمی کند.

هنگام دفن پسرش ابراهیم، کسوف شد. همه مردم این را بدلیل مصیبتی دانستند که به پیامبر وارد شده، حتی کفار هم کم کم داشتند ایمان می آوردند اما او از این موقعیت استفاده نکرد. به بالای منبر رفت و گفت: خورشید نه برای من و نه برای هیچ کس دیگر نمی گیرد و نخواهد گرفت. خورشید گرفتگی نشانه قدرت خداوند است.

روزی درحال عبور از حاشیه شهر به گروهی یهودی برخورد که در حال ساز زدن و خواندن بودند، او را به بزم خود دعوت کردند و او پذیرفت. شخصی از اصحاب او را دید و به یهودیان حمله کرد که چرا با این کار به پیامبر خدا اهانت می کنید. پیامبر برآشفت و به صحابی گفت که آن ها قصد محبت داشته اند و باید از آن ها عذر بخواهد.

«محمد»(ص)؛‌ پیام آور مهرورزی و اعتدالگل را می بویید و می گفت که این بوی بهشت است و باید به گل ها و درخت ها احترام بگذارید.

عدى بن حاتم می گوید: «هنگامى كه خواهرم سفانه به اسارت‏ سپاه اسلام درآمد و من به سوى شام گریختم، پس از مدتى خواهرم ‏با كمال وقار و متانت ‏به شام آمد و مرا در مورد این كه‏ گریخته ‏ام و او را تنها گذاشتم سرزنش كرد، عذرخواهى كردم، پس‏از چند روزى از او كه بانویى خردمند و هوشیار بود، پرسیدم: «این مرد (پیامبر اسلام) را چگونه دیدى؟» گفت: «سوگند به‏ خدا او را رادمردى شكوهمند یافتم، سزاوار است كه به او بپیوندى كه در این صورت به جهانى از عزت و عظمت پیوسته ‏اى‏».
 
با خود گفتم به راستى كه نظریه صحیح همین است، به عنوان پذیرش ‏اسلام، به مدینه سفر كردم، پیامبر (ص) در مسجد بود، در آن جا به ‏محضرش رسیدم، سلام كردم، جواب سلامم را داد و پرسید: كیستى؟ عرض كردم عدى بن حاتم هستم، آن حضرت برخاست و مرا به‏ سوى خانه‏ اش برد، در مسیر راه با این كه مرا به خانه مىی برد، بانویى سالخورده و مستضعف با او دیدار كرد، اظهار نیاز نمود، پیامبر(ص) به مدتى طولانى در آنجا توقف كرد و آن بانو را درمورد تامین نیازهایش راهنمایى فرمود. با خود گفتم: «سوگند به خدا این شخص پادشاه نیست.»
 
سپس از آن جا گذشتیم و به خانه رسول خدا(ص) وارد شدم، پیامبر(ص) از من استقبال وپذیرایى گرمى نمود، زیراندازى كه از لیف خرما بود، نزدم آورد و به من فرمود: برروى آن بنشین. گفتم: بلكه شما بر آن‏ بنشینید. فرمود: نه، شما بر آن بنشین، خود آن حضرت بر روی زمین نشست، با خود گفتم: این نیز نشانه دیگر كه آن حضرت، پادشاه نیست. سپس مطلبى از دینم را كه راز پوشیده بود بیان‏فرمود، دریافتم كه او بر رازها آگاهى دارد، و فهمیدم كه‏ پیامبر مرسل می ‏باشد، بیانات و پیشگویی ها و مهربانى‏ هایش مراشیفته‏ اش كرده و همانجا مسلمان شدم.
 
مهربانى و اخلاق نیكوى پیامبر (ص) در حدى بود كه امام صادق (ع)فرمود: روزى رسول خدا (ص) نماز ظهر را با جماعت‏ خواند، مردم بسیارى به‏ او اقتدا كردند، ولى آن‏ها ناگاه دیدند آن حضرت بر خلاف معمول‏ دو ركعت آخر نماز را با شتاب تمام كرد (مردم از خود می پرسیدند، به راستى چه حادثه مهمى رخ داده كه پیامبر(ص) نمازش را با شتاب تمام كرد؟!) پس از نماز از پیامبر (ص) پرسیدند: «مگر چه شده؟ كه شما این گونه نماز را (با حذف‏ مستحبات) به پایان بردى؟» پیامبر (ص) در پاسخ فرمود: «اما سمعتم صراخ الصبى; آیا شما صداى گریه كودك را نشنیدید؟» معلوم شد كه كودكى در چند قدمى محل نمازگزاران‏ گریه می کرده، و كسى نبود كه او را آرام كند، صداى گریه او دل‏مهربان پیامبر (ص) را به درد آورد، از این رو نماز را با شتاب‏ تمام كرد، تا كودك را از آن وضع بیرون آورده، و نوازش نماید.
 
عبدالله بن سلام از یهودیان عصر پیامبر (ص) بود، عواملى ازجمله جاذبه‏ هاى اخلاق پیامبر (ص) موجب شد كه اسلام را پذیرفت و رسما در صف مسلمانان قرار گرفت، او دوستى از یهودیان به نام‏ «زید بن شعبه‏» داشت، عبدالله پس از پذیرش اسلام همواره زید را به اسلام دعوت می ‏كرد، و عظمت محتواى اسلام را براى او شرح‏ می داد بلكه به اسلام گرویده شود، ولى زید هم چنان بر یهودی بودن خود پافشارى می كرد و مسلمان نمی ‏شد.

«محمد»(ص)؛‌ پیام آور مهرورزی و اعتدال 

عبدالله مى‏گوید: روزی به مسجدالنبى رفتم ناگاه دیدم، زید در صف نماز مسلمانان نشسته ‏و مسلمان شده است، بسیار خرسند شدم، نزدش رفتم و پرسیدم «علت‏ مسلمان شدنت چه بوده است؟» زید گفت: تنها در خانه‏ام نشسته‏ بودم و كتاب آسمانى تورات را می خواندم، وقتى كه به آیاتى كه ‏در مورد اوصاف محمد (ص) بود رسیدم، با ژرف ‏اندیشى آن را خواندم ‏و ویژگى هاى محمد (ص) را كه در تورات آمده بود به خاطر سپردم، با خود گفتم بهتر آن است كه نزد محمد (ص) روم و او رابیازمایم، و بنگرم كه آیا او داراى آن ویژگی ها كه یكى از آنها «حلم و خویشتن‏دارى‏» بود هست‏ یا نه؟ چند روز به محضرش رفتم، و همه حركات و رفتار و گفتارش را تحت نظارت دقیق خود قرار دادم، همه آن ویژگی ها را در وجود او یافتم، با خود گفتم تنها یك ویژگى مانده است، باید در این مورد نیز به كندوكاو خود ادامه دهم، آن ویژگى حلم و خویشتن‏دارى او بود، چرا كه درتورات خوانده بودم: «حلم محمد (ص) بر خشم او غالب است، جاهلان‏ هرچه به او جفا كنند، از او جز حلم و خویشتن‏دارى نبینند.»
 
روزى براى یافتن این نشانه از وجود آن حضرت، روانه مسجد شدم، دیدم عرب بادیه‏ نشینى سوار بر شتر به آنجا آمد، وقتى كه‏ محمد (ص) را دید، پیاده شد و گفت: «من از میان فلان قبیله به‏ اینجا آمده ‏ام، خشكسالى و قحطى باعث‏ شده كه همه گرفتار فقر و نادارى شده‏ ایم، مردم آن قبیله مسلمان هستند، و آهى در بساط ندارند، وضع ناهنجار خود را به شما عرضه می ‏كنند، و امید آن رادارند كه به آنها احسان كنى.»
 
«محمد»(ص)؛‌ پیام آور مهرورزی و اعتدالمحمد(ص) به حضرت على(ع) فرمود: آیا از فلان وجوه چیزى نزد تو مانده است؟ حضرت على (ع) گفت: نه، پیامبر (ص) حیران و غمگین شد، همان دم من به محضرش رفتم عرض‏ كردم اى رسول خدا! اگر بخواهى با تو خرید و فروش سلف كنم، اكنون فلان مبلغ به تو می دهم تا هنگام فصل محصول، فلان مقدارخرما به من بدهى، آن حضرت پیشنهاد مرا پذیرفت، و معامله را انجام داد، پول را از من گرفت و به آن عرب بادیه‏ نشین داد.
 
من‏ هم چنان در انتظار بودم تا این كه هفت روز به فصل چیدن خرمامانده بود، در این ایام روزى به صحرا رفتم، در آنجا محمد(ص) را دیدم كه در مراسم تشییع جنازه شخصى حركت می ‏كرد، سپس در سایه درختى نشست و هركدام از یارانش در گوشه ‏اى نشستند، من‏ گستاخانه نزد آن حضرت رفتم، و گریبانش را گرفتم و گفتم: «اى پسر ابو طالب! من شما را خوب مى‏شناسم كه مال مردم را می ‏گیرید و در بازگرداندن آن كوتاهى و سستى می كنید، آیا می ‏دانی که چند روزى به آخر مدت مهلت ‏بیشتر نمانده است؟»
 
من با كمال‏ بی پروایى این گونه جاهلانه با آن حضرت رفتار كردم (با این كه‏ چند روزى به آخر مدت مهلت‏ باقىمانده بود) ناگاه از پشت ‏سر آن ‏حضرت، صداى خشنى شنیدم، عمر بن خطاب را دیدم كه شمشیرش را از نیام بركشیده، به من رو كرد و گفت: «اى سگ! دور باش.» عمرخواست ‏باشمشیر به من حمله كند، محمد (ص) از او جلوگیرى كرد وفرمود:«نیازى به این گونه پرخاش‏گرى نیست، باید او (زید) را به حلم‏و حوصله سفارش كرد، آن گاه به عمر فرمود: «برو از فلان خرمافلان مقدار به زید بده.»
 
عمر مرا همراه خود برد و حق مرا داد،به علاوه بیست پیمانه دیگر اضافه بر حقم به من خرما داد. گفتم: این زیادى چیست؟ گفت: چه كنم حلم محمد (ص) موجب آن شده است، چون تو از نهیب وفریاد خشن من آزرده شدى، محمد (ص) به من دستور داد این زیادی ‏را به تو دهم، تا از تو دلجویى شود، و خوشنودى تو به دست آید.
 
هنگامى كه آن اخلاق نیك و حلم عظیم محمد (ص) را دیدم مجذوب اسلام‏ و اخلاق زیباى محمد (ص) شدم، و گواهى به یكتایى خدا، و رسالت ‏محمد (ص) دادم و در صف مسلمانان درآمدم.
 
در فرازى از گفتار حضرت على (ع) در شان اخلاق پیامبر (ص) چنین‏ آمده: «رفتار پیامبر (ص) با همنشینانش چنین بود كه دائما خوش‏رو، خندان، نرم و ملایم بود، هرگز خشن، سنگدل، پرخاشگر، بدزبان، عیبجو و مدیحه گر نبود، هیچ كس از او مایوس نمی شد، و هر كس به‏ در خانه او می آمد، نومید باز نمی گشت، سه چیز را از خود دوركرده بود; مجادله در سخن، پرگویى، و دخالت در كارى كه به او مربوط نبود، او كسى را مذمت نمی كرد، و از لغزش‏ هاى پنهانى مردم‏ جستجو نمی نمود، جز در مواردى كه ثواب الهى دارد سخن نمی گفت، درموقع سخن گفتن به قدرى گفتارش نفوذ داشت كه همه سكوت نموده‏ و سراپا گوش می شدند... .»

این‏ها تنها چند نمونه از سلوك اخلاقى پیامبر اسلام (ص) بود، كه هركدام چون آیینه اى شفاف ما را به تماشاى جمال زیباى اخلاق نیك‏آن حضرت دعوت می کند.

«محمد»(ص)؛‌ پیام آور مهرورزی و اعتدال

آرزوی آن که بتوانیم روزی رهروی واقعی آن حضرت و خاندان پاکش گردیم،‌ با قطعه شعری زیبا از «جواد محدثی» این گفتار را با نام مبارک آن حضرت به پایان می بریم.

بعد از تو، ای محمود احمد

باردگر، یاد تو زد آتش به جانم
جا دارد از اندوه، در سوگ وفاتت
گر جای اشک، ازدیدگانم، خون چکانم
ای سوره عشق
ای آیه مهر
ای چشمه نور
ای اختر تابنده، ای یاد معطر
ای برترین و آخرین پیغام آور
ای پانهاده بر بلنداهای افلاک
ای همنشین بینوا بر بستر خاک
رفتی ولی ما را به دست غم سپردی
ای چشمه مهر و وفا
ای خوب،... ای پاک!
در روزهای تیره و شبرنگ "بطحا"
در ظلمت کور کویر جاهلیت
مشعل به کف، درد آشنا، ره می سپردی
در اوج خشم و کینه دیرین "یثرب"
در سنیه ها بذر محبت می فشاندی
پاک و مبرا بودی از هر لغزش و عیب،
ای شاهد غیب!
سیمای تو آئینه ایزد نما بود
چشم خدا بین تو هم، چشم خدا بود
ای وارث خط شفقگون رسالت
دردا...دریغا!
ای امی گویا!... از آن روزی که رفتی
ما همچنان در انتظاری تلخ ماندیم
زآندم که ما غمنامه سوگ تو خواندیم
از دیدگان، بر مزرع دل، خون فشاندیم
بعد از تو، ای محمود احمد، ای محمد(ص)
دیگر بلال، "الله اکبر" برنیاورد
جبریل، از سوی خدا دیگر نیامد
خوش روزگاری داشتیم اندر کنارت
اما دریغ، آن روزها دیری نپائید
رفتی... ولی از یاد ما هرگز نرفتی.
بعد از تو اشک دیده مان هرگز نخشکید
بعد از تو خاطرهایمان هرگز نیاسود
بعد از تو، امت در غمت صاحب عزا بود
بعد از تو، ای یار ضعیفان، قصه ما
غم بود و حرمان بود و درد تازیانه
یا کنج زندان، یا اسارت، یا شهادت
آزارها و حمله های وحشیانه
بعد از تو، اولاد علی، آواره گشتند
بر خون سجود آورده و در خون نشستند
بعد از تو، ما ماندیم و غوغای سقیفه
بعد از تو، ما ماندیم، با زهرای مظلوم
آن چهره ای که بارها بوسیده بودی
آزرده و سیلی خور دست ستم شد
در کوفه محراب علی گردید گلگون
صحرای سرخ کربلا رنگین شد از خون

بعد از تو فرزندان زهرا کشته گشتند
لب های قرآن خوان و حقگوی" حسین" ات
آماج ضربت های چوب خیزران گشت
یار وفادارت، " ابوذر"
چون عاشقان، در غربت تبعید، جان داد
" عماریاسر" کشته گردید
فریادهای " مالک اشتر" فروخفت
بیدارهامان بر فراز دار رفتند،
ای بنده خوب خداوند!...
بعد از تو ما ماندیم و میراث شهیدان
بعد از تو ما بودیم و خیل سوگواران
رفتی تو، ای تندیس اخلاق و فضائل
ای عقل کامل!
رفتی ولی ما را به دست غم سپردی
یادت گرامی باد، ای یاد معطر
ای نامت احمد،
نامت بلند و جاودان باد،
ای«محمد» صلی الله علیک و علی آلک

«محمد»(ص)؛‌ پیام آور مهرورزی و اعتدال




نظرات() 

کودکان کار در ظلمت شب چله

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 30 آذر 1393-03:43 ب.ظ

تامل/
چله شبی دیگر فرا می رسد، اما این بار با واقعیتی گس؛ کودکان کار، یک دقیقه تا زمستان یا یک دقیقه تا فروغ خورشید!
به گزارش پارسینه، باز هم شب چله و آیینی برآمده از هزاران هزار سال پیش به یادگار از نیاکان نیک اندیش، به گونه ای که 'فریدون جنیدی' یکی از شاهنامه پژوهان کشور در گفت و گو با خبرنگار ایرنا می گوید: عده ای به اشتباه می گویند شب چله، جشن زایش خورشید است؛ در حالیکه چنین نیست و شب، در شب چله در نهایت تیرگی خویش است.

وی می افزاید: نیاکان ما در هفت هزار سال پیش به گاه شماری خورشید دست پیدا کردند و با تفکر و تأمل دریافتند که نخستین شب زمستان، بلندترین شب سال است؛ پس، طولانی ترین شب سال را با شاهنامه و حافظ و نیایش بیدار می مانیم تا شاهد فروغ خورشید باشیم.

نمی دانم چرا دلم برای آجیل های چند ده هزار تومانی شب چله لک نزده، و برای هندوانه هایش دلتنگ نیست و شیرینی شیرینی هایش از همین الان دل زده می کند؛ شاید مطلبی با این مضمون که هر انسان زیر 18 سال که به منظور کسب درآمد به فعالیت اقتصادی و یا مشاغل کاذب اشتغال داشته باشد ' کودک کار' نامیده می شود؛ کودکان کار که در زمینه های مختلف تولیدی و خدماتی و یا مشاغل کاذب به کار مشغولند، ضمن محرومیت از حقوق اولیه انسانی، حق آموزش و سلامت جسمی و روانی، در معرض انواع آسیب ها و خشونت های روحی و جسمی قرار دارند، موجب بروز چنین حسی شده بود.

ایده ای نو از یک دوست شیفته موسیقی، با عنوان '40 لبخند زمستانی' سبب شد تا در آستانه شب چله آیین هایمان همراه شویم، تا او 40 بسته کوچک آراسته با انار و شیرینی و آجیل را به 40 کودک کار هدیه کند.

اگرچه ایده این دوست در راستای دریافت حسی برای خلق آهنگی نو انجام می شد؛ اما می خندید و می گفت : شاید بشود در آستانه یک جشن آیینی، دست به کاری زد که 40 غصه سرآید.

شب تیره بود؛ سرد و بارانی و سایه نورهای مدام آویخته بر درختان کاج و مغازه ها در سنگفرش خیس خیابان، به زرد نقش های نقاشی می مانست که همگام شدیم؛ و نخستین کودک ' آرمان ' 9ساله بود که انگشتان سرخ شده پایش بر اثر سرما از هلال جلو دم پایی آبی اش دماسنج سرما بود؛ و دانستم گاه مهربانی چه نزدیک است و سرما تنها بهانه ایست برای غفلت ...

لباسش بی رنگ و رو اما گرم بود؛ شاخه گلی سرخ با روبانی سفید در دست داشت و تکه نانی در دست دیگرش و جنبش ماهیان آکواریوم را در مغازه ای ابتدای خیابان قلمستان ورانداز می کرد و دوستانش کمی آن طرف تر در میان بولوار ثانیه های چراغ سبز را می شمردند تا قرمز شود.

رخ شیرین آرمان کوچک ، سرخی انار را که دید به لبخند شکفت؛ و نخستین لبخند گرم زمستانیمان رقم خورد.

اگرچه آرمان با دیدن دوربین ترسیده بود و به هیچ وجه اجازه نداد حتی در لنز دوربین باز شود؛ اما آنگاه که در مقابلش زانو زدم تا چشم در چشمان خسته اش بیاندازم، انگار اعتمادش جلب شد و معصومیت نگاه پر سووالش قابلیت ثبت ابدی در ذهن را داشت.

آرمان لکنت زبان داشت و گفت: پدرم مرده و با مادر و سه خواهر و برادر دیگرم در محله معلولان رشت زندگی می کنم.

واژه ها از زبان آرمان اگرچه با سختی تلفظ می شدند اما قدرت کلامش گیرا بود، می گفت: درس نمی خوانم و ساعت 10 صبح دو شاخه رز می خرم و تا هر زمان که گلها را بفروشم به خانه نمی روم.

گلی که در دست داشت، طبیعی بود اما دیگر دوستانش رزهای مصنوعی می فروختند؛ و آرمان می گفت : زیبایی گلهای طبیعی را دوست دارم و هیچوقت سراغ گلهای مصنوعی نمی روم.

مردی رهگذر ساکن همان حوالی، شاهد ماجرا شد و به گونه ای مسوولانه تاکید کرد: این ها همیشه اینجا هستند؛ صبح با ماشین می آورندشان و شب همان وانت پی شان می آید و آرمان با نگاهی مشوش گفت 'من جزوشان نیستم.'

آرمان کوچک تازه اعتمادش جلب شده بود که از او خواستم مرا به خانه دعوت کند ، اما برای این دعوت دلیل خواست و وقتی متوجه شد خبرنگار هستم؛ گره به پیشانی انداخت و خواست بسته شب چله را پس بدهد، و با قاطعیت گفت: نه! شما ما را تحویل می دهید.

اصرار نکردم و از او شب چله را پرسیدم، هیچ نمی دانست؛ و حتی شب چله را به 'یلدا' هم نمی شناخت؛ گویا شب برایش تنها ظلمات بود و خواب ...

مسیر را تا چهار راه حافظ ادامه دادیم و پسرکی دیگر - 12 تا 13 ساله - دستمال کاغذی می فروخت و دو گام پایین تر از چهار راه اداره کل بهزیستی گیلان بود و او نیز بشدت از این نام واهمه داشت.

حس می کردم آرمان و دوستانش همه آنچه را می خواستم گفته بودند و دیگر نپرسیدم؛ اجاره ها بسیار بود، درس نمی خواندند، باید کار می کردند تا زندگی بگذرد و ... تا شاید فردا فروغ خورشیدشان رخ بنماید.

استاد ' علی اکبر مرادیان گروسی ' شاعر و پژوهشگر گیلانی می گوید: صحبت حکام ظلمت شب یلداست ، نور ز خورشید خواه بو که برآید (حافظ).

وی ادامه می دهد: پیچیدگی های امروز نبود و زندگی خیلی ساده بود این همه تجمل و تشریفات نبود هرکس در فراخور حال خود خشکباری مهیا می کرد و در مناطقی که میوه انگور فراوان بود، دوشاب درست می کردند و در کوزه می ریختند و در شب چله یا با برف می خوردند و یا با کنجد و گردو مخلوط می کردند که معجونی بود با طبع گرم که همین الان هزار بار از هله هوله های امروز سالم تر است.

وی اظهار کرد: جشن شب چله، جشن بزرگ داشت دانش در دوران باستان بوده و ایرانیان در هفت هزار سال پیش، به گاه شماری خورشیدی دست پیدا کردند و دریافتند که نخستین شب زمستان بلندترین شب سال است.

اما اگر شب چله نمادی از پاسداشت دانش است، پس امروز برای کودکان کار چگونه تعریف می شود؟ آرمان و دوستانش که به مدرسه نمی رفتند...

'بر اساس آمار سازمان جهانی کار (ILO)، سالانه 250 میلیون کودک 5 تا 14 ساله در جهان محروم از کودکی می شوند؛ طبق این آمار 120 میلیون نفر از آنان وارد بازار کار شده و مشغول به کار تمام وقت هستند و 61 درصد این کودکان در آسیا هستند.'

مدیرکل بهزیستی گیلان در ارتباط با موضوع کودکان کار بیان کرد: متاسفانه گاه گل فروشی ، فروش دعا و فال و ... از سوی کودکان پوششی است برای انجام خطرات بسیار همچون فروش مواد مخدر ، فروش اعضای بدن و ... که از سوی باندهای مدیریت شده انجام می شود.

' حسین نحوی نژاد ' در گفت و گو با خبرنگار ایرنا تاکید کرد: پیشگیری و حل معضل کودکان کار در گیلان، بطور جد نیازمند عزم استانی است.

وی ادامه داد: البته شأن بهزیستی مددکاری است و نه انتظامی و برای زدودن پدیده کودکان کار تنها عزم استانی گره گشا خواهد بود.

وی اظهار کرد: بهزیستی نمی تواند در جمع آوری کودکان کار نقشی داشته باشد اما این آمادگی را دارد که پس از جمع آوری توسط ارگان های ذیربط ، بازتوانی آنان را در پیش گیرد.

وی تاکید کرد: بحث کودکان کار از بحث متکدیان جدا نیست و بر اساس تصویب و ابلاغ شورای عالی اجتماعی کشور در سال 78 ؛ فرمانداری ها با همکاری شهرداری می بایست کودکان کار را جمع آوری و سازمان های ذیربط کودکان مربوط به حوزه خویش را ساماندهی نمایند.

نحوی نژاد تصریح کرد: موضوع یادشده نیازمند تشکیل سامانکده ای است که از سوی فرمانداریها و با همکاری شهرداری صورت پذیرد.

وی اضافه کرد: البته طرح حمایتی ' کودک و خانواده ' دیماه امسال از سوی این اداره کل با تاکید بر آموزش کودکان کار بصورت سرپایی اجرایی می شود و اعتبارات آن نیز تا پایان سال تامین شده است.

وی عنوان کرد: بیشتر کودکان کار در گیلان بومی و دارای خانواده هستند که می بایست از سوی شهرداری و یا با حکم قضایی، جمع آوری و تحویل بهزیستی شوند تا در زمینه آموزش ، بهداشت ،فن آموزی و ... اقدام شود.

نحوی نژاد گفت: البته نمی توان این موضوع را نادیده گرفت که بسیاری از کودکان کار توسط باندهای سوء و برای سودجویی های مالی مدیریت می شوند.

رییس سازمان بهزیستی کشور دوم آذرماه امسال گفت: 80 درصد کودکان خیابانی و متکدیان در کشور دارای ولی قهری و غیرموثر هستند و اعتیاد، طلاق، فقر و احساسی کار کردن مردم علت افزایش تکدی گری است که باید در زمینه آگاهی بخشی جامعه در این زمینه فعالیت های موثری انجام شود.

کودکان کار چه بی دلیل واهمه داشتند؛ حال تا عزمی استانی برایشان شکل گیرد و کاش واهمه داشتند که این عزم، چرا شکل نمی گیرد؛ شاید محور زندگیشان گامی زودتر به فروغ خورشید دست یابد...

به گزارش ایرنا 'همایون هاشمی' رییس سازمان بهزیستی کشور در هشتمین همایش علمی کاربردی معاونان پشتیبانی و منابع انسانی بهزیستی کشور در شیراز بیان کرد: در سال گذشته تعداد پنج هزار و یکصد نفر از کودکان کار و خیابانی را در کشور ساماندهی کردیم که پیش بینی می شود این میزان تا پایان امسال به 15 هزار نفر برسد.

وی ادامه داد: برای جمع آوری و ساماندهی افراد پر خطر در جامعه، کم کاری دستگاه های دیگر بر سازمان بهزیستی متحمل شده که در این زمینه کمپی برای جمع آوری و آسیب شناسی کودکان خیابانی و متکدی گران راه اندازی شده است.

شب چله ها مجلل شده در حالیکه جشن ها با درآمدها نمی خواند، مادر بزرگ قصه نمی گوید حافظ فقط تفألی است در شب چله و دیگر بس، همه چیزمان دیگر شده، حرفهای خنده داریست شاید ...

به هر روی؛ چله شبی دیگر در راهست اما این بار با واقعیتی گس؛ و هنوز نمی دانم این شب برای کودکان کار، یک دقیقه تا زمستان است یا یک دقیقه تا فروغ خورشید ...



نظرات() 

یاسر هاشمی در راهپیمایی اربعین کربلا +عکس

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 30 آذر 1393-03:40 ب.ظ


یاسر هاشمی آخرین فرزند آیت الله هاشمی رفسنجانی پس از پرواز به نجف به همراه تعدادی از همراهان خود مسیر نجف- کربلا را پیاده پیمود.


 



 





نظرات() 

شریعتمداری به زیباکلام پاسخ داد

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 30 آذر 1393-03:38 ب.ظ


به گزارش جمهوریت ‏روزنامه کیهان نوشت:

این روزها، در حالی که مذاکرات هسته‌ای کشورمان با گروه 5+1 به مراحل حساسی رسیده است و حریف خواسته نهایی خود مبنی بر توقف کامل فعالیت اتمی جمهوری اسلامی ایران را پنهان نمی‌کند، کسانی در داخل کشور دقیقاً همان هدف نهایی دشمن را به تکرار نشسته‌اند. این افراد که حریف با بهره‌گیری از شگرد «درشت نمایی ریزها» اصرار به گنده‌گویی درباره آنها دارد، سال گذشته نیز در گرماگرم مذاکرات هسته‌ای همان خواسته اعلام شده 5+1 را بر زبان و قلم آورده بودند که صد البته با بی‌اعتنایی مردم و مسئولان نظام روبرو شده بود. نگارنده سال گذشته (30 بهمن ماه 92) طی یادداشتی در کیهان تحت عنوان «دیکته‌دشمن را ترجمه نکنید»! به نمونه‌هایی از کاربرد دانش هسته‌ای اشاره کرده و آورده بود «تولید برق و انرژی اگرچه یکی از با اهمیت‌ترین دستاوردهای دانش و تکنولوژی هسته‌ای است ولی کاربرد دانش هسته‌ای محدود به تولید انرژی نیست و این فناوری کاربردهای فراوان دیگری نیز دارد که برای پی بردن به آن، کافی است به انبوه سایت‌ها و خروجی اعلام شده مراکز علمی که به آسانی در دسترس همگان است نیم‌نگاهی انداخته شود.»

یادداشت طولانی - 4 ستونی- آن روز کیهان در محدوده کنونی قابل تکرار نیست ولی اشاره‌ای گذرا به مواردی از آن را ضروری می‌دانیم. از جمله؛ دانش‌هسته‌ای و فناوری آن یکی از حلقه‌های تعیین‌کننده در زنجیره علوم و تکنولوژی است که با بسیاری از شاخه‌های دیگر علوم رابطه علت و معلولی دارد، تا آنجا که حذف این حلقه از زنجیره علم و محرومیت از دانش هسته‌ای می‌تواند خط توسعه علوم و تکنولوژی را به طور جدی مختل کرده و در مواردی متوقف کند. از سوی دیگر و دقیقاً به همین علت، دانش هسته‌ای ده‌ها شاخه علمی و تکنولوژیک دیگر را در بستر خود تولید و یا گسترش می‌دهد، نظیر استحصال منیزیوم و زیرکونیم (شیمی صنعتی)، ساخت سانتریفیوژهای پیشرفته (مکانیک)، پیشرفت مثال‌زدنی در بهره‌گیری از اشعه لیزر (فیزیک نور)، ساخت آلیاژ مقاوم در برابر چرخش چند ده هزار دور در دقیقه سانتریفیوژها (متالوژی) و ده‌ها دستاورد علمی و تکنولوژیک دیگر که دانش‌ و فناوری هسته‌ای کشورمان علی‌رغم تحریم‌ها و فشارهای فراوان بیرونی به آن دست یافته است.

علاوه بر دستاوردهای به دست آمده می‌توان به موارد دیگری از کاربرد دانش‌هسته‌ای که با توجه به تلاش هوشمندانه دانشمندان کشورمان از دسترسی به آن دور نیستیم نیز اشاره کرده، نظیر؛ تهیه و تولید کیت‌های رادیو‌دارویی برای مراکز پزشکی هسته‌ای، تهیه و تولید رادیوداروهای ویژه به منظور تشخیص انواع بیماری‌های تیروئید و درمان آنها، تولید داروهای ضروری برای تشخیص بیماری‌های هورمونی و درمان و ترمیم آسیب‌های هورمونی. کاربرد در تشخیص تومورهای سرطانی، رفع‌گرفتگی‌های وریدی، تصویربرداری و تشخیص بیماری‌های قلبی، عفونت‌ها، التهاب‌های مفصلی، آمبولی‌ها و ده‌ها کاربرد شناخته شده دیگر در عرصه پزشکی.

دانش هسته‌ای در عرصه دامپزشکی نیز کاربردهای فراوانی دارد که تغذیه، بهداشت و ایمن‌سازی محصولات دامی، اصلاح نژاد دام‌ها و... از‌جمله آنهاست.

از تکنیک‌های هسته‌ای برای کشف سفره‌ها و منابع آب زیرزمینی، تشخیص محدوده آن، هدایت آبهای سطحی و زیرزمینی، کنترل ایمنی سدها، کشف نشت‌های احتمالی سدها، پی بردن به آسیب‌های رانشی‌زمین، شیرین کردن آب‌های شور و... استفاده می‌شود.

دانش هسته‌ای در صنایع غذایی و کشاورزی نیز کاربردهای ویژه و منحصر به فردی دارد که مقابله با ویروس‌های گیاهی، مبارزه با آلودگی‌های میکروبی، جلوگیری از فساد مواد غذایی، کنترل حمله حشرات به محصولات کشاورزی، تنظیم زمان رسیدن محصولات، افزایش جهشی برخی محصولات نظیر گندم، برنج و پنبه و... فقط چند نمونه از این کاربردهاست.

دانش و تکنولوژی هسته‌ای کاربردهای فراوان دیگری نیز در سایر حوزه‌های علمی و فنی و اقتصادی دارد که حتی ارائه فهرست آن نیز بیرون از محدوده این نوشته است.

و اما، یکی از بااهمیت‌ترین و کارسازترین موارد استفاده صلح‌آمیز از دانش و تکنولوژی هسته‌ای، تولید برق با بهره‌گیری از نیروگاه‌های اتمی و تولید سوخت آن به دو روش، غنی‌سازی اورانیوم از طریق دستگاههای سانتریفیوژ و یا «لیزر» است. این بخش از کاربرد دانش هسته‌ای است که امروزه در کشورمان بیشترین توجه را به خود جلب کرده است. آمریکا و متحدانش از بیرون و افراد اندک و کم‌شماری از درون برای وادار کردن ایران اسلامی به انصراف از فعالیت هسته‌ای روی همین بخش از کاربرد دانش اتمی تمرکز کرده و توقف فعالیت هسته‌ای و بهره‌گیری از منابع انرژی جایگزین- عمدتا فسیلی- را توصیه می‌کنند. در این باره گفتنی است که؛ نیاز سالانه کشورمان به برق نزدیک به 8 هزار مگاوات است برای تولید این میزان برق 220 میلیون بشکه نفت خام مصرف می‌شود و براساس برآورد مراکز علمی، مصرف 220 میلیون بشکه نفت خام بیش از هزار‌تن گاز مسموم‌کننده و خطرناک «دی اکسید کربن» تولید می‌کند، نزدیک به 170‌تن ذرات معلق در هوا، بیش از 140 تن گوگرد و 55 تن اکسید نیتروژن را در محیط زیست پراکنده می‌سازد. این همه در حالی است که نیروگاه اتمی هیچیک از آلودگی‌های مورد اشاره را ندارد و با توجه به قیمت نفت و گاز، استفاده از نیروگاه اتمی برای تولید برق مورد نیاز کشور، سالانه نزدیک به 6 میلیارد دلار صرفه‌جویی در پی خواهد داشت.

توصیه می‌کنند که به جای نیروگاه اتمی می‌توانیم از سوخت فسیلی، یعنی نفت و گاز برای تولید برق استفاده کنیم این پیشنهاد در حالی است که؛ ذخایر نفت و گاز کشور به سرعت رو به کاهش است، که مصرف کلان و پرشتاب داخلی از یکسو و صدور نفت و گاز برای تامین نیازهای مالی از سوی دیگر به جان ذخایر فسیلی افتاده‌اند و نقطه پایان این ذخایر ارزشمند و گرانبها را نزدیک و نزدیکتر می‌کنند. اکنون زمانی را در نظر آورید- حداکثر 3 تا 4 نسل دیگر- که ذخایر فسیلی کشور تمام شده است. آیا تصور فاجعه بزرگی که به یقین نسل‌های آینده با آن روبرو خواهند شد، وحشت‌آفرین و دردآور نیست؟! در آن حالت مردم این مرز و بوم اسلامی اولا؛ هیچ ذخیره فسیلی برای فروش و تامین هزینه‌های جاری کشورشان در اختیار ندارند، تأمین هزینه‌های عمرانی و پیشرفت و توسعه که جای خود دارد! ثانیا: از سوخت لازم برای ادامه فعالیت نیروگاه‌های تولید برق محروم هستند. و برای تأمین سوخت نیروگاه‌ها باید دست نیاز به سوی کشورهای دیگر دراز کنند و بدیهی است که وقتی خزانه کشور از درآمدهای نفتی خالی باشد قدرت خرید سوخت و یا خرید انرژی از سایر کشورها نیز امکان‌پذیر نخواهد بود... و این، یعنی فرو رفتن در خاموشی، توقف فعالیت در تمامی مراکز تولیدی و صنعتی و زمینه‌هایی که به انرژی برق نیاز دارند. این واقعیات تلخ و ده‌ها نمونه مشابه دیگر فقط با یک حساب‌سرانگشتی و مراجعه‌ای- هر چند گذرا- به داشته‌ها و یافته‌های انکارناپذیر علمی قابل درک است و از نوع تحلیل‌های من‌درآوردی و آبکی برخی از مدعیان سیاست‌ورزی نیست که در پستوهای حزبی و جناحی ساخته و پرداخته شده باشد و...

حالا باید از کسانی که به کم‌دانی! و یا به فریب «عکس مار» می‌کشند و دانسته یا ندانسته، دیکته آمریکایی‌ها درباره توقف فعالیت هسته‌ای را به‌بهانه تحریم‌ها به فارسی ترجمه می‌کنند، پرسید، کدام یک از واقعیت‌های تلخ و فاجعه‌آفرین مورد اشاره را می‌توانید انکار کنید؟! و با استناد به کدام تحقیق و بررسی و یا گزاره علمی برای نسل‌های بعدی این مرز و‌بوم نسخه فاجعه می‌پیچید؟!

برخی از مدعیان که از یکسو پی‌آمد فاجعه‌بار پایان ذخایر فسیلی برای چند نسل آینده را قابل انکار نمی‌دانند و از سوی دیگر - به هر علت و با هر انگیزه‌ای - توقف فعالیت هسته‌ای کشورمان را توصیه می‌کنند، از انرژی‌های دیگر نظیر انرژی خورشیدی، انرژی بادی و یا آبی به عنوان جایگزین انرژی فسیلی یاد می‌کنند! که این توصیه‌ها قبل از آن که کارساز باشد، از شدت ناپختگی، خنده‌دار است، چرا که؛ انرژی خورشیدی هنوز قابلیت صنعتی شدن و تولید انبوه را ندارد. تولید انرژی از آب با توجه به این که کشورمان از جمله کشورهای خشک و کم‌آب است، ناممکن بوده و هرگز نمی‌تواند جوابگوی نیاز کشور پهناوری نظیر ایران اسلامی باشد. تولید انرژی از باد اولا؛ پرهزینه و ثانیا؛ کم بازده است و ثالثا- مهم‌تر ازهمه - کشورمان بادخیز نیست.

و اما، ممکن است گفته شود که بعد از پایان ذخایر فسیلی می‌توانیم به سراغ تولید انرژی هسته‌ای برویم! که باید گفت؛ فرایند تولید انرژی هسته‌ای، دستکم 20 سال زمان می‌برد.

و بالاخره گفتنی است؛ «درشت‌نمایی ریزها» و گنده‌گویی درباره «کوچک‌»ها یکی از شگردهای شناخته شده عملیات روانی است و کاربرد آن هنگامی است که دشمن در طرف مقابل و در میدان حریف، هیچ شخص، گروه، حزب و یا جمعیت قابل اعتناء و ریشه‌داری را با اهداف خود همسو نمی‌یابد تا خواسته تحمیلی خود را، خواسته بخشی از مردم در کشور حریف معرفی کند و از این طریق به آن مشروعیت! و مقبولیت! ببخشد. شگرد «درشت نمایی ریزها» دقیقاً در این نقطه به کار گرفته می‌شود و دشمن با بهره‌گیری از رسانه‌هایی که در اختیار دارد - چه داخلی و چه خارجی- به بزرگنمایی افراد فریب‌خورده و یا خدای نخواسته خریداری شده‌ای می‌پردازد که به هر علت آنها را شکار کرده است و تلاش می‌کند از «کاه» آنها «کوه» بسازد. بدیهی است که واقعیت «کوچک» این «گنده‌گویی»ها از نگاه مردم پنهان نیست ولی دشمن از به کارگیری شگرد یادشده دو هدف مشخص را دنبال می‌کند، اول؛ پمپاژ این «توهم» در داخل که قاطبه ملت نسبت به فلان گزینه مورد نظر نظام، نگاه یکسان ندارند! این مأموریت را برخی از رسانه‌های داخلی برعهده می‌گیرند و دوم؛ توجیه مردم خود که قرار است هزینه دشمنی با کشور حریف از کیسه آنان پرداخت شود. این وظیفه را رسانه‌ها و مقامات رسمی دشمن دنبال می‌کنند و...





نظرات() 

دو نسل‌کشی مستند به منابع دست اول در تاریخ ایران/کورش،اولین پادشاه هخامنشی،فردی ستمگر،خونخوار و غارتگر بود

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 30 آذر 1393-03:32 ب.ظ

حقیقت باستان

کورش،اولین پادشاه هخامنشی،فردی ستمگر،خونخوار و غارتگر بود که در قرن اخیر(اوایل سلطنت پهلوی) با تبلیغات گسترده یهودیان و انگلیسی ها تبدیل به یک قهرمان ملی برای ایرانیان شد.

گزارش‌های تاریخی حاکی از اجرای مکرر قتل‌عام‌های عمومی در تاریخ ایران است. نمونه‌ای این اعمال عبارتند از: «به آتش کشیدن و غارت و قتل‌عام مردم به دست کیکاووس»، «به بردگی گرفتن مردم ماد به دست کورش»، «به آتش کشیدن خانه‌های مردم به دست کورش»، «قتل‌عام مردم نینوا به دست کورش»، «غارت و سرکوب و به بردگی گرفتن لیدیایی‌ها به دست کورش»، «نابودی تمدن خوزیان به دست کورش»، «به آتش کشیدن شهرها و به بردگی گرفتن مردم ایونیه و بهره‌کشی جنسی از زنان ایونیه به دست داریوش»، «به آتش کشیدن و غارت شهرها به دست شاپور بزرگ»، «قتل‌عام و به آتش کشیدن خانه‌های بلوچیان و گیلانیان به دست انوشیروان عادل»، «قتل و غارت اعراب غسانی به دست شاپور ذوالاکتاف» و بسیاری نمونه‌های دیگر.

اما تعدادی از این قتل‌عام‌ها (همچون قتل‌عام‌های کورش هخامنشی) به اندازه‌ای گسترده و سهمگین و سراسری بوده است که تبدیل به نسل‌کشی شده‌اند. اگر بخواهیم از روی توجیه یا ساده‌انگاری، داده‌های تاریخی از اجرای نسل‌کشی را اعتمادناپذیر و غرض‌ورزانه بدانیم، دستکم در دو مورد از آنها جای هیچ چون و چرایی نیست؛ چرا که این دو نمونه از نسل‌کشی و جنایت در حق بشریت، گزارشی اول شخص است که در کتیبه‌های بازمانده از آنان ثبت شده است. یعنی اقدام‌کننده به نسل‌کشی، علاوه بر اینکه از زبان خود چنین واقعه‌ای را با افتخار شرح داده و بر آن صحه گذارده است، که آن وقایع را در کتیبه‌‌هایی ثبت کرده است. در نتیجه و برخلاف متون تاریخی، این گزارش‌ها دچار تحریف و بازنویسی‌های احتمالی و مکرر نشده‌اند و نمی‌توان آنها را بی‌اساس یا اتهام دانست.

نخستین روایت مستند به منبع دست اول، کتیبه داریوش بزرگ در بیستون است. کتیبه‌ای که سندی ممتاز از جنایت در حق بشریت و یک نسل‌کشی تمام‌عیار در سراسر سرزمین‌های تحت حاکمیت هخامنشیان بوده است. داریوش در تحریر بابلی و نسخه آرامی کتیبه خود، مجموعاً از قتل‌عام ۱۲۰٫۰۰۰ نفر یاد می‌کند. کسانی که جرمشان تلاش برای رهایی از سلطه هخامنشیان و یا نپرستیدن اهورامزدا بوده است. او مادها را با کشتار ۳۸٫۰۰۰ نفر سرکوب می‌کند، عده زیادی از سکاییان را «آنگونه که میلش بوده است» و به جرم نپرستیدن اهورامزدا قتل‌عام می‌کند، پارسیان را با کشتار ۴۰٫۰۰۰ نفر منکوب می‌سازد، اسرای بابلی را بطور دسته‌جمعی در آب رودخانه خفه می‌کند، عده‌ای را در تخت‌جمشید بر روی تیرهای تیز می‌نشاند و تیر در ماتحت آنان فرو می‌کند، و عده بیشمار دیگری را به دست شکنجه‌های مرگبار که عبارت بوده از بریدن بینی، بریدن گوش، از حدقه در آوردن چشم، به زنجیر کشیدن، آویزان کردن از دروازه‌های شهر می‌سپارد.

دومین روایت مستند به منابع دست اول، کتیبه موبد کرتیر (بنیانگذار دین زرتشتی) بر بدنه کعبه زرتشت در نقش‌رستم است. او در این کتیبه مهم ساسانی از قتل‌عام عمومی تمامی پیروان ادیان غیرزرتشتی در سراسر ایرانشهر یاد کرده است. به گفته خودش: «شهر به شهر و جای به جای». قتل‌عام‌هایی که با تخریب نیایشگاه‌ها و تبدیل آنها به آتشکده همراه بوده است. آرتور کریستن‌سن نقل کرده که فقط در یک نوبت در سال ۳۶۲ میلادی، تعداد ۱۲٫۰۰۰ تن از ایرانیان مسیحی به روش شکنجه موسوم به «نُه مرگ» قتل‌عام شدند (بنگرید به: «شکنجه‌های زرتشتی»). قساوت بی‌پایان او در یک نسل‌کشی عظیم دینی موجب روی آوردن اجباری بسیاری از مردم به دین زرتشتی شده است تا فقط حق زندگی کردن و زنده ماندن داشته باشند.

کسانی که در قبال این نسل‌کشی‌ها سکوت می‌کنند، آنها را نادیده می‌گیرند و یا با لطائف‌الحیلی توجیهشان می‌کنند، یا در حال حمایت از این اعمال هستند و یا منتظر فرصتی برای تکرار آن.

فردوسی در شاهنامه در حالی از «زن‌دزدی کیخسرو»، «کنیزبازی ایرج»، «شهرسوزی‌ها و زن و بچه کشی‌های کیکاووس»، «مردم‌کشی‌های شاپور ذوالاکتاف»، «زن‌بارگی‌های بهرام گور»، «مردم‌کشی‌ها و شهرسوزی‌های انوشیروان»، «شکنجه‌گری‌ها و قساوت‌های خسرو پرویز، پوراندخت، شاپور، بهرام و دیگران» و بسیاری از دیگر رفتارهای خشونت‌بار و ضد بشری یاد می‌کند که در مورد کورش مطلقاً سکوت کرده و اسکندر را شخصیت و پادشاهی خردمند، بیداردل، دورکننده بدی‌ها، سازنده، آرام کننده کشور، شاهوار، با فر و فرهنگ، خوب‌چهر، خوب‌گفتار، دادگر، پیروزبخت، بخشنده و آشتی‌جو نامیده است. او همان خصالی را برای اسکندر قائل شده که قرآن برای ذوالقرنین قائل شده است. سخنان فردوسی در شاهنامه با آنچه در تداول امروز گفته و نوشته می‌شود و تبلیغ می‌گردد، بکلی متفاوت و متناقض است. آیا فردوسی درست گفته و مبلغین امروز نادرست می‌گویند و سخنان فردوسی را با تحریف بازگو می‌کنند یا برعکس؟ پاسخ این پرسش را چگونه می‌توان داد و این دوگانگی را چگونه می‌توان حل کرد؟ شاید اشتباه کنم، اما به سخنان فردوسی بیشتر باور دارم. آیا می‌توان فردوسی را بخاطر بیان واقعیت‌هایی از جنایتگری‌های پادشاهان ایران، دشمن ایران قلمداد کرد؟ آیا دوستدار ایران کسی است که رنج‌های تاریخی مردم ایران را برای توجیه اعمال حاکمان و پادشاهان نادیده بگیرد و آنان را به انسان‌ها ترجیح دهد؟ دستکم فردوسی چنین نبوده و رنج مردم و ظلم شاهان را پرده‌پوشی نکرده است.





نظرات() 

زائر پیاده کربلا بود!(بی تو از زمزمه باد خبر می آید که پرستوی پیام آور فروردین مرد)

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 29 آذر 1393-10:48 ب.ظ

sam_0430.jpg
زائرکربلا .کربلائی رضا انصاری که در راه رسیدن به حرم مولایش در گذشت .روحش شاد
   ( تا زنده ایم بیاد تو خواهیم بود ای زائر سر گشته عشق روحت شاد)
در سوگ برادر!
خنده ها بعد از تو
دیگر نه همان شادی به شائبه ایست که فضا را از طنین هستی .از عطر نفسهایت می آکند.
خنده ها بعد از تو .دیگر خالی است . نقش خطی است به دور از احساس در میان صورت
خنده ها بعد از تو .ضرب سخت پتکی است بر سر انگشت حیات . و تگرگی است خزان خیز در فصل بهار
خنده ها بعد از تو . آن طعنه تلخ است به رعنائی سرو.که نخواهد پایید برگ بر اندام درخت .
 (بی تو از زمزمه باد خبر می آید           که پرستوی پیام آور فروردین مرد)




[ دوشنبه 24 آذر 1393 ] [ 02:56 ب.ظ ] [ حاج رمضان انصاری ]




نظرات() 

قدرت نمایی کره شمالی در قلب آمریکا

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 29 آذر 1393-10:36 ب.ظ


دولت کره شمالی توانست با استفاده از زور مانع از اکران فیلمی علیه رهبر این کشور در خاک آمریکا شود.
download قدرت نمایی کره شمالی در قلب آمریکا
دولت کره شمالی توانست با استفاده از زور مانع از اکران فیلمی علیه رهبر این کشور در خاک آمریکا شود.

پلیس فدرال آمریکا (اف بی آی) اعلام کرد هکرهای مورد حمایت دولت کره شمالی عامل تهدید شرکت "سونی پیکچرز" و جلوگیری از اکران فیلمی درباره ترور رهبر کره شمالی بودند. این برای نخستین بار است که یک نهاد رسمی آمریکا یک دولت خارجی را متهم به حمله اینترنتی به خاک آمریکا می کند.

 قبل از این هکرهای ناشناس ضمن هک سیستم های کامپیوتری شرکت سونی پیکچرز، این شرکت را تهدید کرده بودند در صورت اکران فیلم "مصاحبه" (The Interview) با موضوع ترور "کیم جونگ اون" رهبر کره شمالی، آسیب های جدی به شرکت سونی وارد خواهند کرد.
سونی پیکچرز هم تسلیم تهدیدات شد و از اکران فیلم کمدی "مصاحبه" خودداری کرد. قرار بود این فیلم از روز 25 دسامبر آینده ( 4 دی) در آمریکا اکران شود اما این موضوع منتفی شد.
 
با این اتفاق هم اکنون مشخص شده که کره شمالی دارای توانمندی های اینترنتی گسترده و قوی است.
سابق بر این تصور می شود کره شمالی به عنوان منزوی ترین کشور جهان با داشتن فضای بسته، تنها دارای قدرت نظامی - هسته ای است اما رویداد اخیر نشان داد این کشور علاوه بر بمب اتمی، دارای قدرت حمله اینترنتی و سایبری تاثیرگذاری است.

باراک اوباما رئیس جمهور آمریکا هم در واکنش به این موضوع گفت: ای کاش سونی قبل از لغو اکران این فیلم، با من مشورت می کرد. این حمله هکرها به شرکت سونی پیکچرز باعث بسیاری از آسیب ها شده است. این اقدام، سابقه ای را ثبت خواهد کرد. این قابل قبول نیست که جامعه ای که در آن دیکتاتوری وجود دارد اینجا در آمریکا کنترل و نظارت خود را تحمیل کند.

اوباما همچنین وعده داد که نسبت به این اقدام کره شمالی واکنش نشان خواهد داد. او گفت که به اعتقادش، شرکت سونی با لغو اکران این فیلم، اشتباه کرده است.
رویترز در این باره نوشت: گزینه های اوباما برای واکنش به حمله کامپیوتری کره شمالی ، بسیار محدود است.

این برای نخستین بار است که آمریکا کشور دیگری را به صورت مستقیم مسؤول حمله اینترنتی به خاک آمریکا می داند.
یک دیپلمات کره شمالی در سازمان ملل متحد هم گفت که پیونگ یانگ به این حمله اینترنتی ارتباطی دارد.




نظرات() 

هبوط قدرت از کوهستان های دیلم به جلگه ی گیل (ارتباط جنبش علویان زیدی و آغاز پویش های فرهنگی در گیلان)(متن کامل)4

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 29 آذر 1393-09:29 ب.ظ

تصویر1. مسجد بازسازی شده ی منسوب به ناصر کبیر(ناصر الحق) از مروجان  اصلی زیدیه در روستای رودبارک در دره ی رودخانه ی پل رود در سرزمین گیل و دیلم با فرم اولیه آن (عکس از نگارنده27/1/89).

 

مرعشی در کتاب گیلان ودیلمستان در اواخر قرن نهم هجری هنگامی که میرزا علی حاکم لاهیجان بدان محل گام نهاده  و مرعشی نیز همراه او بوده، از این مسجد نام برده  که پا برجا بود وآن را از ساخته های ناصر کبیر(ناصر الحق) می داند:« [سلطان میرزا علی حاکم لاهیجان]روز یکشنبه به مسجد مبارک «رودبارک» که از مستحدثات امام همام امام ناصر الحق علیه السلام [است]، نماز گزارده و وظایف دعوات وصلوات به تقدیم رسانیده»(مرعشی1364ص472).

  روستای رودبارک در جنوب فلام روبار(پلام امروزی) ودر ارتفاعی حدود650متری از سطح دریاهای آزاد و درکنار دره ی رودخانه ی پلرود واقع شده است.دراینجا از نظر دامداری، ناحیه ی میان بند یعنی بین قشلاق و ییلاق واقع شده و به سبب ارتفاع کم آن از سطح دریاهای آزاد و حفاظت آن از باد و باران توسط دیواره های سنگی دره ی عمیق، زندگی حتا در زمستان نیز میسر بوده است.ازاین رو به نظر می رسد از هر نظر جایی امن برای مواقع خطر نیز برای رهبر جنبش زیدیه محسوب می شد.

 لازم است یادآوری شود که پس از اقامت چهارده ساله ی ناصر کبیر در هوسم و روستاهای اطراف آن در دلتای رودخانه ی پلرود، سرانجام او با بسیج پیروان خود در سال 301 هجری  در سن هفتاد سالگی از هوسم به جنگ سامانیان در طبرستان رفت و آنان را شکست داد و دوباره بر طبرستان حاکم شد.[13]ناصر کبیر سه سال پس از پیروزی بر سامانیان در آمل درگذشت و در همان شهر دفن شد و مقبره ی او در شهر آمل واقع شده است(تصویر2).

  اهمیت استقرار زیدیان به رهبری ناصر کبیر در هوسم و نفوذ معنوی او بر روستاهای حوزه ی نفوذ این شهر و سپس تداوم قدرت زیدیه ی در سال های بعد بر این نواحی از نظر پویش های فرهنگی در تاریخ شرق گیلان و حتا غرب گیلان مهم است.

 

تصویر 2 . مقبره ی قدیمی ناصر کبیر در شهر آمل که در شعبان سال 304 هجری قمری سه سال پس از بازپس گیری حکومت علویان زیدی از سامانیان درگذشت.

 

تاسیس نهادهای تعلیم وتربیت و سواد آموزی در گیلان شرقی

پرسش ناگزیر در اینجا این است که نقش جنبش زیدیه در پویش های فرهنگی شرق گیلان چه بوده است؟ آیا خواندن و نوشتن در گیلان با جنبش زیدیه ارتباطی داشته است؟ از چه زمانی نوشتن و آموزش آن به صورت نهادی وسیستماتیک در گیلان شکل گرفته است؟ آیا در آغاز، نوشتن به زبان فارسی بوده است؟ اگر به زبان فارسی نبوده به چه زبانی بوده است؟ تا جایی که نگارنده می داند برای نخستین بار است که این پرسش ها در تاریخ فرهنگی گیلان طرح شده است. به عنوان نقطه ی عزیمت، کوشش شده برای پاسخ به این پرسش ها و توضیح فروض پیش گفته، زمینه ای جهت بررسی های گسترده تر فراهم شود. با این حال تا آن زمان این بررسی فشرده می تواند مفید باشد.

می دانیم که در ربع آخر قرن سوم هجری هنوز ایرانیان نوشتن به خط فارسی نوین را به تازگی آن هم در شهرهای بزرگ و حاکم نشین در نیمه ی شرقی کشور و در میان معدودی از افراد طبقه ی حاکم آغاز کرده بودند. سامانیان به ویژه دراین مهم نقشی بزرگ ایفاء کردند. اما چنان که می دانیم سامانیان در خراسان بزرگ و ماوراءالنهر حاکمیت داشتند و ترویج زبان و به ویژه خط فارسی تنها در آن دیار به صورت پراکنده و نخست بیشتر در محافل شعر و ادب و نه حتا دربار این پادشاهان نیمه مستقل به کندی رواج می یافت. بردخی معتقدند که رودکی(244-329هجری) اولین شاعر فارسی گوی و فارسی نویس ایرانی بوده است که به زبان و خط فارسی نوین شعر گفته و نوشته است. او در سال 244هجری در روستای رودک در کشور تاجیکستان امروزی متولد شد یعنی تنها شش سال قبل از پیروزی زیدیه و قیام پیروزمند آن در طبرستان. بنابراین در دوره ای که ناصر کبیر در سال287 هجری در هوسم مستقر شد، رودکی 43 سال داشت. بیشتر بررسی کنندگان بر آنند که رودکی در چهل ساله ی دوم زندگی خود به خلق آثارش روی آورده است و از جمله در مدح «ماکان کاکی»(مرگ در 329 هجری) سردار دیلمی نیز شعر سروده است. به گفته ی« ریچارد فرای» این رودکی بوده که برای نخستین بار در اشعارش به جای استفاده از خط پهلوی از خط فارسی استفاده کرده است(تاریخ ایران از اسلام تا سلاجقه۱۳۶۳، ص127). حتا پژوهش های جدید نشان داده است که فارسی نویسی به صورت عام و همه گیر تنها از قرن ششم هجری متداول شده است و در این زمینه نقش اسماعیلیان را که همجوار سرزمین گیلان بودند را بسیار پررنگ دیده اند. بنا به همین تحقیق ها، شاهنامه و برخی از نوشته های فارسی که پیش از این نوشته شده اند نیز تنها صورت نادر  نوشته هایی هستند که به خط فارسی نوین تحریر شده اند( کاظم استادی 1391).

  دلایل متعددی برای از رواج افتادن و ادامه نیافتن خط پهلوی ساسانی(فارسی میانه) در بعد از اسلام ذکر شده است. اما ظن غالب براین است که علاوه بر عوامل متعددِ محدودیت های سیاسی و مذهبی، دشواری خواندن و آموزش خط پهلوی خود نیز  مزید بر علت و شاید عامل اصلی بوده است. مرحوم زرین کوب در کتاب دوقرن سکوت از جمله به همین نکته اشاره دارد و می نویسد بعد از آمدن تازیان به ایران:«زبان پهلوی اندک اندک منحصر به موبدان و بهدینان گشت.کتابهایی نیز اگر نوشته می شده به همین زبان بود. اما از بس خط آن دشوار بود اندک اندک نوشتن آن منسوخ گشت »(زرین کوب 1378ص118).همایون کاتوزیان نیز در کتاب جدید خود(ایرانیان) ، همین نکته را تایید می کند : «زبان رسمی ساسانیان، پارسی میانه بود که بعدها پهلوی نام گرفت. پارسی میانه به گونه ای از خط آرامی نوشته می شد که در آن نگاره یا هزوارش چنان فراوان به کار می رفت که تنها اقلیتی کوچک، عمدتاً متشکل از دبیران می توانستند بر آن تسلط داشته باشند. مثلاً کلمه ی شاهنشاه در نگاره، ملکان – ملکا نوشته می شد، اما شاهنشاه خوانده می شد(همایون کاتوزیان،1391ص56). پیشتر محمد تقیبهار در کتاب سبک شناسی نیز بر همین نکته  تاکید کرده بود:« خط پهلوی بعد از اسلام، بسبب دشواری که در خواندن و نوشتن داشت، نتوانست مانند سایر آداب و فرهنگ ملی ساسانی مقاومت کند ودر ملت غالب اثر بخشد.[بنابراین] چندی نگذشت که خط مذکور منحصر بموبدان زردشتی شد و بسرعتی عجیب رو بفنا و زوال نهاد». نویسند سپس ادامه می دهد که « دلائلی در دست داریم که اساتنید شعرزبان فارسی مانند دقیقی[330-370 ه ق ] و فردوسی[329-411ه ق ] وغیره هم بخط پهلوی آشنا نبوده اند»(محمدتقی 1349، ج  1ص89).[14]

 برعکس به گفته «یان ریپکا» و همکاران نوشتن به خط عربی که همانند خط پهلوی ساسانی ریشه ی مشترک آرامی و فنیقی داشت بسیار ساده وآسان بود:« برخلاف الفبای پارسی میانه[پهلوی] که پیچیده به نظر می رسید، الفبای عربی از لحاظ سادگیِ نسبی، برتری چشم گیری داشت و پذیرش آن برای نوشتن زبان فارسی، نشانۀ پیشرفت خط نویسی به شمار می رفت»(یان ریپکا و همکاران1370ص159). لازم است یادآوری شود که آشنایی با قران و خط آن نیز یادگیری الفبای فارسی نوین را برای ساکنان ایران بسیار آسان تر می نمود. با این حال این امر به دلایل هنوز ناشناخته ای بسیار دیر آغاز شد. شاید به دلیل مقاومتی که ایرانیان در مقابل خلفا برای پیروزی بدان دل بسته بودند . اما با شکست آخرین مقاومت ها ( شکست مازیار در آغاز قرن سوم) در طبرستان سیاست فرهنگی خود را نیز تغییر دادند . به ویژه با آمدن آل بویه که ایرانی بودند و به پویش های فرهنگی ایرانیان در قلمرو خود میدان بیشتری می دادند، فارسی نویسی نیز اندکی جان بیشتری گرفت.

زرین کوب دلیل دیگر مهجور ماندن خط فارسی میانه را تبدیل دیوان دولتی از فارسی به عربی در زمان حجاج بن یوسف ثقفی خلیفه ی اموی می داند که بین سال های 75 تا 95 هجری یعنی به مدت بیست سال بر عراق حکومت کرد(زرین کوب، همان ، ص120). او نفرت زیادی از شیعیان داشت. زیرا نفوذ ایرانیان در بین النهرین که زمانی پایتخت ساسانیان درآن واقع شده بود وگرایشی که شیعیان به ایرانیان نشان می دادند، برای او و قدرت امویان که بسیار ضد ایرانی بودند قابل قبول نبود.

کاتوزیان البته ضمن رد به قول او تعبیر ناسیونالیستی «دوقرن سکوت» ایرانیان برای دو سده ی نخست پس از اسلام ، می پذیرد که در زمینه کتابت و نوشته به زبان فارسی در این دوقرن مشکل بتوان اثری پیداکرد.:«... تصور معاصر ناسیونالیستی ایرانی که دوقرن نخست دوره ی اسلامی ایران را دوران «سکوت» و تقیه می داند با حقایق تاریخی بسیار بیشتر از این در تضاد است. درست است که در این دو قرن، حکومت ایرانی مستقلی وجود نداشت وهیچ نشانه ای از ادبیات نوشته در زبان های گوناگون ایرانی در دست نیست اما ایرانیان همچنان به این زبان ها سخن می گفتند و اگر ایرانیان شهرنشین زبان عربی آموختند، اعراب نیز در ایران یاد گرفتند که به فارسی سخن بگویند»(همان، ص76تاکید از ماست). پس در تعبیر سخت گیرانه نیز می توان گفت که ایرانیان در دوقرن نخست به زبان پارسی سخن می گفتند لیکن نوشتن به خط فارسی هنوز وجود نداشت. نوشتن به خط پهلوی ساسانی نیز بسیار کم و تنها احتمالاً به مغان و موبدان تعلق داشت که به تدریج آنان نیز به هند مهاجرت کردند. اُرانسکی در پژوهش منحصر به فرد خود (فقه اللغه ایرانی) ضمن تایید این نکته که « بسیاری از آثار علمای دینی و ریاضیدانان و منجمین و فقها و زبانشناسان و مورخان و پزشکان نظیر خوارزمیِ ریاضیدان ، فرغانیِ منجم، فارابی حکیم، کاشغری زبانشناس، ثعالبی، نرشحی، بخاری و مورخان و جغرافیون نامی ایرانی الاصلی چون طبری، ابن خردادبه ،ابن رسته، استخری، بیرونی و همچنین تالیفات اصلی ابوعلی سینا و بسیاری دیگر به زبان عربی نوشته می شد»، لیکن در همان حال یادآوری می کند که عامه  مردم در روستاها و در کوچه و بازار شهرها، زبان فارسی را چون مردمک چشم خود حفط کرده و به آن سخن می گفتند:«برای عامۀ مردم روستا و بلاد خراسان و ایران غربی و ماوراء النهر، عربی همیشه زبان بیگانه بود. نه فتوحات اعراب توانست زبان دیرین را ریشه کن کند و نه نفوذ موازین و اشکال جدید کشورداری و حیات اجتماعی و نه اسلام پذیرفتن مردم. عامۀ مردم ایران و آسیای میانه در روزگار دشوار غلبۀ اعراب نه تنها زبان گرامی مادری خویش را حفظ کردند بلکه روایات باستانی و فرهنگ شفاهی عامه را نیز چون مردمک دیده محفوظ داشتند»(اُرانسکی1379ص260). البته باید بلافاصله گفت که حفظ زبان فارسی توسط عامه ی مردم به قول اورانسکی که چون « مردمک چشم» از آن پاسداری می کردند به هیچوجه نشانه ی برتری حس ناسیونالیستی آنان نسبت به دانشمندان و مورخان وجغرافی نویسان ایرانیِ زمانه نبود بلکه این بدان خاطر بود که مردم کوچه و بازار در سخن گفتن به زبان فارسی و مادری خود ناگزیر بودند و همانند نخبگان که ترقی خود را در آموختن و نوشتن به زبان علمی و اداری و دینی به عربی جستجو می کردند برای آنان نه میسر و نه نفع چندانی داشت.محمد محمدی در پژوهشی گسترده و بی بدیل(در پنج جلد) که در زمینه چگونگی بازمانی فرهنگ ایرانی پیش از اسلام و به ویژه ساسانی و انتقال آن به دوره ی اسلامی انجام داده از جمله به این نکته اشاره می کند که زبان عربی هیچگاه در میان عامه ی مردم ایران و خانواده ی ایرانی(برخلاف دیگر ملل اسلامی) راه نیافت و همین عامل نقش مهمی در کنار زدن زبان عربی و گسترش زبان فارسی داشت:«در سرزمین ایران زبان عربی هر گز از حدی تجاوز نکرد و در تودۀ ایرانی راه نیافت. البته بسیاری از ایرانیان که بیشتر با عربها سر و کار داشتند عربی را آموخته و با آن نیازمندی های خود را بر می آوردند ولی زبان اصلی ایشان همچنان زبان فارسی و لهجه های مختلف آن بود. در شهرها و در دیه های ایران جز لهجه های ایرانی سخن نمی گفتند و در زندگی روزانه و معمولی جز این زبان را بکار نمی بردند. بزرگترین علتی که باعث شد زبان عربی پس از آن فر و شکوه نخستین در سرزمین ایران کم کم محدود گردد و رفته رفته جای خود را در محیط ادب و سیاست به زبان فارسی واگذارد آن بود که زبان عربی هیچگاه در این سرزمین در خانواده های ایرانی راه نیافت و در زندگی داخلی ایشان نفوذ نکرد»(محمد محمد1374ص45).

 با این حال نخبگان ایرانی حتا پس از پیدایش حکومت های ایرانی در شرق ایران بازهم به دلیل تقاضای اصلی آثار علمی و فقهی در بغداد و در بار خلفای عباسی و به رغم کوششی که نهضت شعوبیه از نیمه ی قرن دوم به خرج می داد بازهم به عربی نویسی آثار اصلی خود ادامه دادند. وتنها از نیمه ی قرن چهارم  بود که این جنبش تاثیر خود را برجای گذاشت و اولین مقابله با عربی نوشتن در شعر وادب نمایان شد که بیشتر خواهانی در میان ایرانیان کوچه و بازار و به ویژه دربار پادشاهان ایرانی داشت که اکنون قدرت و دربارهای پر رونقی به ویژه در شرق ایران در زمان سامانیان و بعد از آن پدید آورده بودند. اسماعیلیان نیز از اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم به موج فارسی نویسی کمک بزرگی کردند. از این رو به گفته ی اورانسکی:« عرصۀ شعر نخستین میدانی بود که زبان عربی در آن در برابر فارسی عقب نشست»(اُرانسکی،همان، ص264). اورانسکی به نقل از تاریخ سیستان می نویسد که به هنگام پیروزی یعقوب لیث صفاری بر طاهریان وتصرف هرات در سال867میلادی( 253 هجری قمری) شعرا هنوز به یُمن این پیروزی با سرودن شعر عربی او را ستودند و او گفت که «چیزی که من اندر نیابم چرا باید گفت؟ پس محمد وصیف شعر پارسی گفت»(ارانسکی، ص263).

 حتا« مادلونگ» معتقد است که جنبش فارسی نویسی سال ها بعد و با جنبش اسماعیلیه ی نزاری در الموت ایران گره خورد که جنبشی با هویت وتشخص ایرانی تلقی می شد: «... حسن صباح [نیز] همانند ناصر خسرو به زبان فارسی می نوشت و در دوران الموت زبان فارسی نخستین زبان ادبیات مذهبی نزاریان گشت. این نخستین بار بود که یک گروه بزرگ اسلامی ، زبان فارسی را به جای زبان تازی زبان دینی خود می ساخت. کاربرد زبان فارسی همچنین نزاریان ایران را از اسماعیلیان تازی زبان جداساخت»(مادلونگ،1381ص162)[15].

 بدین ترتیب به باور ما نوشتن در نیمه ی قرن سوم هجری یعنی زمانی که جنبش زیدیه ظهور کرد، منحصر به نوشتن به زبان عربی بود، آن هم تنها در شهرهای بزرگ و حاکم نشین و در میان افراد معدودی از طبقه ی حاکم و نخبه و نه در میان مردم عادی. از این رو در نواحی توسعه نیافته ای مثل نواحی جلگه ای قلمرو دیلمیان که به باور ما در اثر عدم ارتباط با دنیای خارج و فقدان شهر و توسعه ی کندکشاورزی و یکجانشینی و تمدن حضری و به ویژه در اثر سال ها حکومت دیلمیان و حاکمیت قدرت قبیله ای و کوچنده بر آن از عقب مانده ترین نواحی بود که تمدن حضری در آن هنوز در مراحل نخستین قرار داشت و حتا از قلمرو طبرستان نیز بسیار عقب تر بود، به طور کلی نوشتن و سواد آموزی نه ضرورتی برای چنین جوامعی داشت و نه انگیزه ای برای آن دیده می شد. چراکه در این ناحیه هنوز شهری وجود نداشت و توسعه ی روستاها نیز تنها پس از ایجاد جنبش انقلابی زیدیه در نواحی جلگه ای و آهنگ رشد توسعه ی کشاورزی به ویژه در دلتای رودخانه ی پلرود از نیمه ی دوم قرن سوم هجری بود که سرعت گرفت و توسعه یافت. از این رو به باور ما نوشتن و سواد آموزی تا نیمه ی قرن سوم هجری در این دیار دست کم به صورت سیستماتیک هنوز هیچ پایه و مبنای نهادی نیافته بود.

بنابراین از نظر ما تردیدی وجود ندارد که در ربع آخر قرن سوم هجری یعنی زمانی که ناصر کبیر رهبر جنبش زیدیه یکی از اصلی ترین مراکز خود را در هوسم قرار داد، نوشتن و آموزش و در مجموع پویش های فرهنگی به طور عموم تنها به خط عربی بود که می توانست رواج یابد. به ویژه این که بانی این کوشش خود عرب زبان بود. در این زمان خط فارسی و نوشتن به زبان فارسی هنوز حتا در نیمه شرقی قلمرو فرهنگ ایرانی یعنی در قلمرو سامانیان و حتا در شهرهای بزرگ و حاکم نشین آنجا نیز جای مناسبی نداشت. و به نظر می رسد حتا در این زمان در طبرستان که سامانیان حاکم بودند نیز رواج نیافته بود. سکه های پیدا شده در طبرستان نشان می دهد که حتا حدود پنجاه سال قبل از پیدا شدن جنبش علویان زیدی خط عربی کوفی خطی بود که به همراه خط پهلوی میانه در جوار سرزمین دیلمان نوشته می شد. سکه ای که از فضل بن سهل آخرین امیر عباسی در سال197 هجری قمری به سبک وسیاق «گاوبارگان» از اسپهدانِ برجای مانده از ساسانیان ضرب شده نشان می دهد که خط عربی در کنار خط پهلوی ساسانی نه فقط در این ناحیه رواج یافته بود بلکه از نوع نوشتن خط نیز می توان دریافت که نسبت به خط کوفیِ اولیه بسیار پیشرفته بوده است( تصویر3).

 

تصویر 3 . دو روی سکه ی مربوط به فضل بن سهل ملقب به ذوالریاستین که در سال197هجری قمری درطبرستان ضرب و به دو خط پهلوی ساسانی و خط کوفی عربی نوشته شده است(ماخذ: علی اکبر سرفراز و همکار، کتاب سکه های ایران،1387 انتشارات سمت)

 از این رو معتقدیم که ناصر کبیر از اولین مراجع فقهی بود که در گیل ودیلم باب فقه واجتهاد و دروس اسلامی وحتا نوشتن وخواندن را با ایجاد نهادهای آموزشی وفرهنگی به زبان عربی بنیاد گذاشت. او فقیهی مشهور بود و به گفته ی  اولیاءالله آملی «از اطراف جهان برای استفاده علوم روی بدو نهادند و از علم وفقه وحدیث و نظر وشعر وادب[او] استفاده می کردند»(اولیاء الله آملی،بی تا،ص80) . ابن ندیم کتابهای متعددی را که خود از او دیده به شرح زیر نام می برد:«کتاب الطهاره، کتاب الاذان والاقامه، کتاب الصلوه، کتاب اصول الزکوه، کتاب الصیام، کتاب المناسک، کتاب السیر، کتاب الایمان، کتاب الرهن، کتاب بیع امهات الاولاد، کتاب القسامه، کتاب الشفعه، کتاب الغضب ، کتاب الحدود...» و تاکید می کند که « اینها کتابهایی است که ما دیده ایم و برخی از زیدیه برآنند که او در حدود صد کتاب تالیف کرده است که ما[ابن ندیم]آن ها را ندیده ایم»( ابن ندیم،1381ص360).

  بی تردید نفوذ معنوی واشتهار او بیش از همه نشانه ای از پذیرش او توسط ساکنان محلی بوده است .چنان که ظهیر الدین مرعشی در کتاب تاریخ رویان وطبرستان می نویسد:«از اهالی گیلان و دیلمان خلق بسیار بر او بیعت کردند واز طریق زردشتی به دین محمدی از انفاس متبرکه او نقل کردند ومذهب او اختیار کردند ومردمان زیادی دور او جمع شدند»(مرعشی1361ص144). عقاید دگراندیشانه ی اسلامی او وجه مشترک سیاسی بین او و ساکنان دیلم بر علیه خلفای عباسی و نایبان آنان در منطقه بود. از همین رو چنان که پیشتر از قول پتروشفسکی نیز گفته شد او پیرمردی بود که  نزد عامه ی مردم در این دیار بسیار «مقبول» بود. یکی از دلایل اصلی احتمالی مقبولیت فراوان او نزد ساکنان منطقه این بود که او نحله ی فکری زیدیه را با فرهنگ بومی منطقه در آمیخته و با آن سازگار کرده بود. در واقع جنبش زیدیه به رهبری ناصر کبیر سبب شد تا برخلاف اندیشه ی زیدیه ی قاسمیه ی رایج در غرب مازندران کنونی از چالوس تا رامسر که مراجع آن بیشتر در یمن بودند، ناصر کبیر اندیشه ی زیدیه را با فرهنگ بومی منطقه درآمیخته و به آن رنگ و بوی محلی داد.

  پس می توان گفت که او نه فقط نقش مهمی در ترویج زیدیه در گیل ودیلم و از این طریق بر سیاست و تحولات اجتماعی و فرهنگی ناحیه پس از خود داشته بلکه معتقدیم که جنبش زیدیه به رهبری به ویژه ناصر کبیر مروج آغازین خواندن و نوشتن و سواد آموزی به طور سیستماتیک در نواحی جلگه ای این ناحیه بوده است.  همچنین معتقدیم که پیش از این به دلیل حاکمیت بی چون و چرای دیلمیانِ شبان پیشه برای بیش از سه  قرن بر این ناحیه ، این جزیره ی به کلی جدا افتاده از دیگر نواحی متمدن ایرانی، فاقد خط و سواد و مراکز آموزشی بود. اسناد مادی و معنوی نیز دست کم تا کنون همین نظر را تایید می کند.                   

 چنان که تا کنون گفته شده نفوذ تدریجی زیدیان به ویژه زیدیان ناصری به رهبری ناصر کبیر در قلمروی گیل ودیلم با جنبش انقلابی علویان زیدی ارتباط و وابستگی مستقیم داشت.مرکز اداری و مرکز تعلیم و تربیت این فرقه ی مذهبی دگر اندیش در هوسم و همچنین روستای گیلکجان که اکنون در پنج کیلومتری غرب کلاچای و روستای میانده که در جنوب چابکسر واقع شده، و احتمالاً در روستای ملاط  قرارداشت.

 با این حال در بررسی ما به خوبی روشن است که هوسم جایگاه مهمی در پرتو جنبش علویان زیدی از میانه ی قرن سوم به بعد پیدا کرد. این سکونتگاه کوچک روستایی درآن زمان از نظر استراتژیک در جای بسیار مناسبی واقع شده بود. نخست این که  نسبت به مرز چالوس فراتر از گدارهای متعدد دلتای پلرود قرار گرفته بود. به عبارت دیگر اگر فرض کنیم که امنیت گیلان شرقی در درجه ی نخست از مرز شرقی آن در چالوس همیشه از طرف دشمنانش مورد تهدید بود، هوسم در جایی واقع شده بود که برای دسترسی به آن می باید از شبکه ی رودخانه ها و گدارهای متعددی گذشت که از رحیم آباد کنونی تا سواحل دریای خزر در دلتای پلرود به صورت یک شبکه ی گسترده ، زمین های کم شیب جلگه ای را فرا گرفته بود. بنابراین هوسم در غربی تری بخش این دلتا قرار داشت که برای دسترسی به آن گذر از تمام این گدارهای متعدد ضروری بود. دوم این که ساختگاه هوسم بین دو رود قرار گرفته بود که هر کدام به مثابه ی خندق برای حفاظت از شهر محسوب می شدند. درست مثل دو رودخانه ی گوهر رود و زرجوب در رشت که موقعیت استراتژیکی برای ای شهر فراهم می کرد. سوم، این که هوسم به عنوان مهمترین سکونتگاه دلتای پلرود ،کانون اصلی استخراج مازاد اقتصادی از دلتای حاصلخیز پلرود محسوب می شد. به عبارت دیگر ، هوسم در واقع تنها کانونی بود که مازاد تولید کشاورزی این دلتای نسبتاً بزرگ را جمع آوری کرده و به بیرون از منطقه صادر می کرد. و شاید چهارمین عامل اهمیت بخش هوسم از همین نظر مهمتر از  بقیه بود. زیرا این سکونتگاه در نزدیکی یکی از بریدگی های ساحلی دریای خزر واقع شده بود که امکان ایجاد بندرگاه در آن به آسانی فراهم  می شد. بندر در سواحل جلگه ای دریای خزر به مفهوم نقطه ی تماس اصلی تلقی می شد. زیرا به دلیل دشواری رفت و آمد و در نتیجه دشواری حمل و نقل در خشکیِ سواحل بارانی و باتلاقیِ جلگه ی ساحلی، بندرگاه ها امکان می دادند که روابط تجاری و ارتباطات بین ساحلی به آسانی فراهم شود. در نتیجه این نقطه ی تماس امکان می داد که تبادلات اجتماعی – فرهنگی و مهمتر از همه تبادلات اقتصادی و تجاری با دیگر نقاط ساحلی کناره ی دریای خزر ممکن و میسر گردد. از همین رو بود که لاهیجان که بعدها اهمیت یافت به دلیل  دوری از سواحل شمالی خود ،ترجیح می داد لنگرود به خاطر بندرگاهش همیشه در اختیارش باشد.تصویر 4موقعیت هوسم را بین دو رود و بریدگی ساحلی دریای خزر نشان می دهد.

 

تصویر 4. موقعیت هوسم(رودسر بعدی) در میان دو رود و دسترسی مناسب به دریا برای ایجاد بندرگاه. به نظر می رسد که نام رودسر از اتصال همین دو رود در مصب این رودخانه ها به هم  و موقعیت قرارگیری شهر در میان آن ها باشد.  احتمالا بخشی از زمین های اطراف رودخانه ای که از به هم پیوستن دو رود تشکیل شده و به دریا می ریزد و زمین های آن امروزه بین شهر رودسر و دریا واقع شده در هزار سال اخیر از آب خارج شده است.تصویر از گوگل ارت به تاریخ 16/11/1391

 

 با توجه به موقعیت مکانی و موقعیت کانونی هوسم در جنبش علویان زیدی، به تدریج این سکونتگاه اهمیت منطقه ای و سپس با استقرار رهبران و حکام زیدی مذهبِ ناصری، در جهان اسلام و به ویژه در روابط با شهر ری و مدارس آن نیز برای خود اهمیتی دست و پا کرد. ما می دانیم که این اهمیت زمانی روی داد که در گیلان هنوز هیچ نقطه ی سکونتی مهم برای این که توسط جغرافیدانان به عنون نقطه ی شهری در نقشه هایشان ذکر شود، وجود نداشت. آنها عموماً وقتی به محدوده ی گیلان امروزی برای ثبت نقاط در نقشه ی خود می رسیدند جایی را ذکر نمی کردند وتنها مجبور بودند اگر لازم باشد کلمه ی گیل یا گیلان(جیلان) و یا دیلم و البته در برخی مواقع هوسم را بنویسند. بنابراین حتا در قرن چهارم تنها نقطه ی جمعیتی که در نقشه ی جغرافی نویسان عرب و ایرانی منعکس شده همین هوسم است.

ما همچنین می دانیم که در طول قرون پس از قرن چهارم هجری(وقبل و بعد از از ظهور اسماعیلیان)، هوسم پیش از لاهیجان همواره یکی از مراکز بزرگ علمای فقه و کلام زیدی بوده و در این دیار مدارس پر اهمیتی برپا شده و در آن دانشمندان فقه وکلام بزرگی تربیت شده و یا رفت و آمد می کرده اند. فراموش نباید کرد که از سال 320 هجری حکومت علویان طبرستان برای همیشه سقوط کرد و پس از هفتاد سال حکومت ناپیوسته ی زیدیه بر طبرستان، حاکمیت زیدیه سرانجام دوباره به دست سامانیان برای همیشه برافتاد. از این پس این تنها هوسم بود که به عنوان تنها جایگاه مهم شهری در تمام سواحل دریای خزر و شاید در تمام  ایران برای مذهب دگراندیش زیدیه به استقرار و توسعه ی خود تداوم بخشید. از سکه های موجود در ضرابخانه های دوره ی آل بویه(320-440ه ق) یکی هم سکه هایی است که در شهر هوسم ضرب شده است(سرفراز و همکار1387ص197) . در حالیکه هنوز هیچ سکه ای  با ذکر مرکزشهری در نقاط جلگه ای دیگر در گیلان در این دوره ها پیدا نشده است. و این می تواند نشانه ای از اهمیت یاقتن این شهر پس از روی کار آمدن آل بویه از اوایل قرن چهارم هجری باشد.

  بررسی ما نشان می دهد به رغم این که خاندان آل بویه در قرن چهارم هجری بیشتر به عنوان شخصیت های ایرانی شهره بودند و در خارج از سرزمین گیل و دیلم به اداره ی کشور اشتغال داشتند لیکن به گفته ی ابن مسکویه رازی که معاصر آل بویه بود، آنان هنوز روابط نزدیکی به ویژه با هوسم داشتند و معزالدوله سردار بزرگ آل بویه در آن دیار برای خود خانه ی دومی در این شهر ساخته بود که احتمالاً برای استراحت و تفریح بدانجا مسافرت می کرد. به عنوان مثال در جایی که ابن مسکویه شرح وقایع سال369 هجری قمری را می نویسد و از جمله  اختلافاتی که فخرالدوله یکی از فرماندهان و سرداران خاندان دیلمی بین عضدالدوله و دیگر برداران ایجاد  کرده بود را شرح می دهد، اشاره می کند که فخرالدوله در اثر حمله ی نیروهای عضدالدوله شکست می خورد و به هوسم فرار می کند و در آنجا به داعی حاکم  زیدی وقت پناه می برد و در خانه ی معزالدوله دیلمی اقامت می کند:«دستگاه فخرالدوله از هم پاشید. او ناگزیر شد از زیستگاه خود بیرون رفته به دیلمان برود[و] در خانه ای که معزالدوله در «هوسم» ساخته بود فرود آید و داعی علوی[زیدی] که بر آن منطقه چیره بود، پناهند شود»(ابن مسکویه،1376ج 6ص49).

  در همان تاریخ نخستین سال های پا گرفتن  هوسم به عنوان یک پایگاه حکومتی برای علویان زیدی ناصری، بین شهر کوچک هوسم و شهر ری یعنی بزرگترین و متمدن ترین شهر ایرانی آن زمان ارتباط و تعامل گسترده ای در زمینه ی آموزش فقه و کلام زیدیه ی ناصری وجود داشت. چرا که می دانیم که ری یکی پایگاه های اصلی زیدیه بوده است. به ویژه با پیدایش آل بویه این تعامل به طور وسیعی گسترده شد(نگاه کنید به یافته های حسن انصاری قمی در اسناد نو یافته اش در باره ی زیدیان ایران، سایتwww.kateban.com). بنابراین تردیدی نمی توان کرد که منظور از سواد آموزی و پویش های فرهنگی توسط زیدیان ناصری در این زمان در گیلان شرقی، در درجه ی نخست ترویج متون مذهب زیدیه و به زبان و خط عربی بوده است که به احتمال زیاد زبان عربی تنها مرجع سواد آموزی در این زمان در ایران نیز محسوب می شد.

   به باور نگارنده تنها پس از حضور همین مدارس  در هوسم بود که سواد وخط به طور سیستماتیک در این ناحیه رواج یافت وسپس به سمت غرب آن گسترش یافت. واقعیتی ناگفته در میان است. تا آن زمان مردم این ناحیه بنا به نوشته ی اکثر منابع هنوز یا به دین زردشتی بودند و یا البته احتمالاً هنوز به دین مشخصی نگرویده و پرستنده ی پدیده های طبیعی بودند. پتروشفسکی در همین رابطه می نویسد که «گیلان و دیلمستان هرگز زیر فرمان عربان در نیامدند و مردم آن سامان لااقل تا اواسط قرن سوم هجری[زمان پیروزی جنبش علویان زیدی در طبرستان] بت پرست یاقی مانده بودند» (پطروشفسکی1363ص265). ابن اثیر نیز از توسعه ی نهادهای مذهبی در سرزمین گیل و دیلم و تنها پس از استقرار ناصر کبیر در این ناحیه از احداث مسجد خبر داده است:«حسن بن علی اطروش[عموماً دشمنان ناصر کبیر به وی لقب اطروش داده بودند] پس از کشته شدن محمد بن زید به دیلم در آمد و سیزده سال[از 287 تا301 هجری] در میان ایشان ماندگار شد و آن ها را به اسلام فرامی خواند و به گرفتن ده یک دارایی ایشان[که در آن زمان در قیاس با مالیات ها و خراج سنگین مقدار اندکی محسوب می شد] بسنده می کرد. پس بسیاری از این مردم به اسلام گرویدند وپیرامون حسن بن علی[ناصر کبیر] گرد آمدند و در دیار خود مسجدها بنیان نهادند»(ابن اثیر 1382ج11ص4663)

  بنابراین با جنبش زیدیه بود که به ویژه مردمان جلگه نشین سرزمین گیل و دیلم به دین اسلام دگراندیش زیدی گرویده بودند و از این رو اشتیاق زیادی برای نودینان برای آموزش مذهب نوین وجود داشت. بنابراین همین اشتیاق می توانست سبب و انگیزه ای برای سوادآموزی وترویج خط و سواد به عربی باشد. چنان که همین قاعده برای ایرانیان که به اختیار یا به اجبار، دین نوین را پذیرفتند در آموزش وترویج خط و زبانِ دین جدید رخ داده بود.

  لازم است یادآوری کنیم که در این زمانه ترویج سواد آموزی و نوشتن به صورت گسترده از دو انگیزه اصلی منشاء می گرفت. اولین انگیزه آگاهی وخواندن کتاب مقدس و ترویج آن بین پیروان و دومی نامه ها و دستورالعمل های اداری برای حکومت و به ویژه حساب دخل و خرج حکومت ها بود.این هر دو انگیزه در هوسم به ویژه پس از استقرار ناصر کبیر فراهم  شده بود. هم مذهب نوین به منظور پایه های ایدئولوژیک حکومت جدید زیدی تمایل به ترویج و گسترش داشت و هم این که حکومت های جدید انقلابی زیدی نیاز به نظم ونسق در قلمرو قدرت خود پیدا کرده بودند. زمانی بین سال های 287 تا 301 هجری که ناصر کبیر در هوسم و روستاهای دلتای پلرود تمام تلاشش برای بسیج نیرو جهت بازپس گیری قدرت از دست رفته ی زیدیان در طبرستان مصروف تبلیغ و تهییج بود، آموختن خط و سواد به زبان عربی یکی از ابزارهای این تبلیغ محسوب می شود.

  ناصر کبیر در سال 304 هجری یعنی سه سال پس از شکست دادن سامانیان و بازپس گیری قدرت سیاسی طبرستان از آنان فوت کرد اما میراث فرهنگی او توسط جانشینانش در بخش جلگه ای گیلان یعنی جایی که تنها قلمرو گسترش زیدیه به حساب می آمد پس از سقوط حکومت زیدی در طبرستان  ادامه یافت. به عبارت دیگر اگر تا سال 320 هجری هنوز طبرستان و شهر مهم آمل به عنوان پایگاه اصلی و قدیمی زیدیه در سواحل دریای خزر به حیات خود ادامه می داد و رقیب اصلی هوسم به عنوان دومین جایگاه این جنبش محسوب می شد، از سال 320 هجری که برای همیشه حکومت زیدیان توسط سامانیان برافتاد، این هوسم بود که جایگاه اصلی این جنبش در تمام این منطقه و حتا ایران به حساب می آمد. تقریباً تمام نخبگان این جنبش پس از سقوط دولت زیدی در طبرستان در سال 320هجری یا به شهری ری رفتند و یا به هوسم مهاجرت کردند.  نخبگان زیدی که از دست حاکمان متعصب سامانی به شهر ری مهاجرت کرده بودند نیز قبله ی ایدئولوژیکشان در این منطقه تنها هوسم بود که هنوز در پرتو امنیت سرزمین گیل و دیلم همچنان از تعرض حکومت سامانیان در امان مانده و پایگاه زیدیه را به عنوان تنها سکونتگاه مهم منطقه ی ساحل خزر حفظ کرده بود. همین امر بود که روابط مستحکمی بین شهر ری و هوسم در سال های بعد برقرار می کرد و به وجه فرهنگی این شهر کوچک گیلان اهمیت سیاسی و فرهنگی ویژه ای می بخشید. البته حاکمیت داشتن آل بویه در شهر ری نیز به این روابط استحکام بیشتری می بخشید. از این رو تا آغاز قرن ششم هجری یعنی تا دست اندازی اسماعیلیان به این ناحیه از سرزمین گیل و دیلم، هوسم همچنان مرکز مهمی برای زیدیان ناصریث به حساب می آمد و اسناد به جای مانده نشان می دهد که در این شهر علمای بزرگ علم و کلام و فقه با پسوند هوسمی بر خاسته بودند. از آغاز قرن ششم بود که به تدریج لاهیجان در اثر نا امن شدن هوسم توسط اسماعیلیان نزاری جای هوسم را گرفت.

    می توان گفت که ترویج سواد در شرق گیلان در این زمان با غلبه ی کامل اشتغال کشاورزی و با سکونت دائمی و تولد اولین شهر در جلگه ی گیلان نیز همسو و هم راستا بوده است.«مادلونگ» نیز تایید می کند که هوسم با توجه به جنبش زیدیه چه اهمیت محوری در منطقه ی خزر و ایران و برای زیدیان در جهان پیدا کرده بود:« در گیلان مقر فرمانروایان علوی [ زیدی ] تا اواخر سدۀ پنجم هجری قمری در هوسم یا رودسر کنونی بود. پیش تر، وقتی اطروش[ناصر کبیر] اسلام را به گیل ها عرضه کرد، در همین شهر مستقر شد. از آن پس هوسم پایگاه علمای ناصری باقی ماند. در سال 320 هجری پس از سقوط قطعی حاکم علوی طبرستان[به دست سامانیان]، ابوالفضل جعفر الثائر فی الله، نوۀ برادر اطروش، حکومت دائمی علوی[زیدی] را در این شهر[هوسم] بر پا کرد... از روابط نزدیک اطروش و حکام ناصری هوسم چنین به نظر می رسد که آنها ناصری بوده اند هر چند هیچ جا به این امر اشاره نشده است»(مادلونگ1385 ص162). البته این نکته که اسنادی در خصوص حاکمان ناصری مذهب هوسم موجود نیست، نمی تواند مورد پذیرش باشد. اسناد زیادی در دست است که نشان می دهند مذهب زیدی ناصری از اوایل قرن چهارم تا سقوط به قول مرعشی ناصروندیان به دست کیائیان زیدی مذهب در اواخر قرن هشتم نه فقط حاکمان هوسم یا ناحیه رانکوه بلکه بعدها ناحیه حکومتی لاهیجان نیز تا آن زمان ناصری مذهب بوده اند(نگاه کنید: ناصر عظیمی،1391 ).   حتا مادلونگ نیز در نوشته ای دیگر





نظرات() 

هبوط قدرت از کوهستان های دیلم به جلگه ی گیل (ارتباط جنبش علویان زیدی و آغاز پویش های فرهنگی در گیلان)(متن کامل)5

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 29 آذر 1393-09:16 ب.ظ

  حتا مادلونگ نیز در نوشته ای دیگر این نکته ی خود را ردمی کند: « بعد از آخرین شکست حکومت زیدی در آمل، هوسم مرکز تعلیم و تعلم ناصریه شد و جعفر‌بن‌محمد الثائر فی الله، نوه یکی از برادران الناصر للحق، محلی برای خاندان علوی بنا نهاد. هر چند حکومت آنها در هوسم غالباً توسط بازماندگان الناصر للحق و دیگران مورد تردید قرار می‌گرفت و به چالش کشیده می‌شد، آنها ادارة شهر را دائماً در اختیار داشتند. هنگامی که لاهیجان به عنوان شهر اصلی گیلان شرقی در قرن ششم هجری جایگزین هوسم شد، فرزندان الثائر فی الله برای حکومت به آنجا رفتند»(مادلونگ، زیدیه، سایت تبیان).

 

...............................................................................................................................................................................

*این مقاله در  شماره های 126، 127، 128 و 129 مجله ی گیله وا چاپ رشت انتشار یافته و اکنون متن کامل  و ویرایش شده ی آن انتشار می یابد.

منابع:

. اُرانسکی  ای .م.(1379)، مقدمۀ فقه اللغه ایرانی، ترجمه کریم کشاورز، انتشارات پیام

.  ابن اثیر  عزالدین ( 1382 )، تاریخ کامل(الکامل)، ج 10 و 11، ترجمه ی حمید رضا آژیر، انتشارات اساطیر

. ابن اسفندیار(1366)، تاریخ طبرستان، به کوشش عباس اقبال،  انتشارات پدیده

. ابن طقطقی( 1389)، تاریخ فخری، ترجمه ی محمد وحید گلپایگانی، انتشارات علمی و فرهنگی

.   ابن ندیم  محمد بن اسحاق(1381)، الفهرست ، تصحیح رضا تجدد، تهران، گفتگوی تمدنها و اساطیر،

.    استادی  کاظم(1391)، گاهشماری شمسی؛ تغییر خط فارسی( از قرن اول هجری تا کنون)،  پیام بهارستان ، شماره 15، مرداد، کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی

انصاری قمی حسن(1387)، یک منبع تاریخی برای شمال ایران، www.kateban.com).

  • بهار  محمد تقی(1349)، سبک شناسی، ج 1، کتاب های پرستو(جیبی)

. پطروشفسکی  ای. ب(1363)، اسلام در ایران ، ترجمه ی کریم کشاورزی، انتشارات پیام

.  ‌حدودالعالم من المغرب الی مشرق (1340)،به کوششمنوچهر ستوده، دانشگاه تهران

. حقیقت  عبدالرفیع(1363)، جنبش زیدیه در ایران،انتشارات فلسفه

 . خان  م.س(1366)، تاریخ صدر تشیع زیدی در دیلمان و گیلان، مجله ی فرهنگ شماره ی 1، پاییز

 . دینوری  ابوجنیفه(1381)، اخبار الطوال، ترجمه ی محمود مهدوی دامغانی، نشر نی

   . ریپکا  یان و همکاران(1370)،تاریخ ادبیات ایران، ترجمه ی کیخسرو کشاورز، انتشارات گوتنبرگ . جاویدان خرد

 .  زرین کوب  عبدالحسین(1378)، دو قرن سکوت، چاپ سخن

 . طبری  محمد بن جریر(1375)، تاریخ طبری، ج12 ، ترجمه ی ابوالقاسم پاینده، انتشارات اساطیر

 . طبریمحمد بن جریر(1375)، تاریخ طبری، ج14 ، ترجمه ی ابوالقاسم پاینده، انتشارات اساطیر

  . عظیمی  ناصر(1388)، جغرافیای انسانی و اقتصادی گیلان، ایلیا

 . عظیمی  ناصر(1391)،نظریه ی نظام آسیایی و یک مطالعه ی موردی در ایران، نشر ژرف

  . عظیمی  ناصر(1386)، فقدان شهر،ویژگی اصلی تاریخ قدیم گیلان، خط مهر ، شماره 18، چاپ رشت

 . فرای  ریچارد(1363)،تاریخ ایران از اسلام تا سلاجقه، ترجمه ی حسن انوشه، امیر کبیر

 . فرمانیانمهدی و سید علی موسوی نژاد(1386)،زیدیه

  . قدامه بن جعفر(1370)، کتاب الخراج، ترجمه حسین قره چانلو،نشر البرز

  . کاتوزیان  همایون(1391)، ایرانیان، نشر مرکز

  . کولسینکف( 1355)، ایران در آستانه سقوط ساسانیان، محمد رفیق یحیایی،آگاه،و نسخه جدید 1389

  . مادلونگ  ویلفرد(1381)، فرقه های اسلامی، ترجمه ی ابوالقاسم سری، انتشارات اساطیر

 . مادلونگویلفرد(1385)، فرمانروایان علوی طبرستان، دیلمان و گیلان، ترجمه محسن جعفری

 . مادلونگویلفرد (1388)، فرقه ی زیدی، ترجمه سید محمد مناقیان، دایره المعارف اسلام

 . مادلونگویلفرد(1372)، تشیع امامی و زیدی در ایران، ترجمه ی رسول جعفریان، کیهان اندیشه ، شماره 52 ، مرداد و شهریور 1372

 . مادلونگ  ویلفرد(؟)، زیدیه، ترجمه ی سید محمد منافیان، سایت «تبیان»

محمدی  محمد(1374)، فرهنگ ایرانی پیش از اسلام، توس

 . مرعشی  ظهیر الدین(1364) ، تاریخ گیلان و دیلمستان، انتشارات اطلاعات

  . مرعشی  ظهیر الدین(1361) ،  تاریخ طبرستان و مازندران و رویان، به کوشش محمد حسین تسبیحی،انتشارات شرق

  . مسعودی   ابوالحسن(1370)، مروج الذهب، جلد دوم، ترجمه ی ابوالقاسم پاینده، انتشارات علمی و فرهنگی

. مسکویه رازی  ابوعلی(1376)، تجارب الامم، ج6، ترجمه ی علینقی منزوی، انتشارت توس

 

1. در این زمینه به کتاب بی بدیل کالسنیکف تحت عنوان « ایران در آستانه سقوط ساسانیان»، انتشارات کند و کاو1389مراجعه شود.

2 .  دیلم به طور عام محدوده ی بسیار وسیعتری را در بر می گرفت. تاریخ نویسان و جغرافی نویسان این دوره به تناسب قدرتی که دیلیمان در این سه قرن داشتند و تسلط آنان برمحدوده البرز سبب شده بود تا عموماً از نواحی گرگان تا آذربایجان را به طور عام دیلم بنامند. حتا این نام گذاری با قدرت آنان در منطقه رابطه داشت لیکن محدوده ی چالوس تا سفیدرود دیلم واقعی یا همان دیلم خاصه محسوب می شد.

3.برای مفهوم مازاد اقتصادی و نقش آن در پیدایش شهر در تاریخ نگاه کنید به  کتاب« پویش شهرنشینی و مبانی نظام شهری» تالیف نگارند که اکنون در فضای مجازی نیز قابل دسترس است.

4. برای تفصیل این بحث نگاه کنید به مقاله ی نگارند  تحت عنوا ن «فقدان شهر ویژگی اصلی تاریخ قدیم  گیلان ، در سایت انسانشاسی و فرهنگ و همچنین مجله ی خط مهر شماره 18 چاپ رشت.

5. از جمله نگاه کنید به نامه هایی به گیلان (معرفی کوتاه مجلدی دیگر از سیره منصور بالله) ، در سایت کاتبان  از همین نویسنده. لازم است یادآوری شود که این اسناد برای شناخت بخش تاریک تاریخ گیلان بسیار مهم است . به عبارت دیگر در تاریخ گیلان تقریبا هیچ سند معتبر محلی برای قرون قبل از قرن ششم وجود ندارد. بنابراین کوشش برای شناخت این بخش از تاریخ گیلان به گفته ی حسن انصاری قمی ،در بررسی دقیق همین اسناد نهفته است که تماماً به زیان عربی نگاشته شده است.  

6 باید توجه داشت که در تمام مواردی که در بررسی این جنبش از گیلان و یا دیلمان دراین دوره ذکری به میان می آید منظور همان سرزمین گیل  و دیلم بود که از چالوس تا سفید رود را در بر می گرفت.

. لنکا یا لنگا هم اکنون در شرق شهر تنکابن و در هشت کیلومتری جنوب عباس آباد واقع شده است7   7

8. در این زمینه نگاه کنید به تاریخ طبری و ابن اثیر زیروقایع سال های 248 تا 250 هجری. ابن طقطقی نیز می نویسد که یحیی در کوفه قیام کرد و شهر را در اختیار خود گرفت و « بیت المال را تصرف نمود و آن را میان طرفداران خود قسمت کرد و زندانیان را از زندان آزاد و عامل کوفه را بیرون کرد»(ابن طقطقی 1389ص332).

9- طبری مورخی هوشمند درآمل در سال224هجری یعنی حدود26سال قبل از قیام علویان در طبرستان به دنیا آمد. به عبارت دیگر او در زمان قیام زیدیان در طبرستان 26 سال داشت. او پس از آن که دوره ی ابتدایی تحصیل خودرا دراین شهر به پایان برد به ری و سپس بغداد و واسط رفت اما درسال290هجری یعنی چهل سال پس از قیام زیدیه دوباره به آمل بازگشت و ظاهراً این نقل قول از مردم محل را در همین زمان یعنی چهل سال پس از قیام شنیده است. ازاین رو باید پذیرفت که او با توجه به آشنایی به زبان محلی ، فرهنگ و جغرافیای دقیق محل و دسترسی به منابع گوناگون محلی، دقیق ترین روایت را ازاین واقعه به دست داده است.

  10 . در منابع گوناگون با کتابت مختلف نوشته شده است.      

  11. در این زمان لشکریان خلیفه ی عباسی معتقد بودند که ساکنان دیلمی جزو کفار محسوب می شوند وبنابراین برده گرفتن از آنان مجاز ومباح است.

12. که  بین تنکابن وچالوس امروزی واقع شده بود( نگاه کنید به کتاب جغرافیای انسانی و اقتصادی گیلان، ناصر عظیمی، نشر ایلیا).

13. بر پایه ی کتاب فرهنگ معین و همچنین دیگر منابع، تولد ناصر کبیر در بین سالهای225تا230هجری بوده است.براین اساس او هنگام پیوستن به حسن بن زید درقیام سال250هجری در طبرستان ، حدود بیست تا بیست پنج و در سال301هجری 70تا75سال داشت.

. در جای دیگری ، بهار علاوه بر این، دلیل دیگری نیز ذکر می کند. از جمله می نویسد که« دیگر آن که زبان و خط  عربی صد سال بعد از فتح تازیان بواسطه ترجمه هایی که از کتب علمی سریانی، یونانی و هندی و ایرانی بعمل آمد ونیز بسبب آنکه زبان دولتی و درباری بود، قوت گرفته، از طرفی بیشتر مورد احتیاج قرار داشت و از طرف دیگر زیادتر رفع احتیاج مینمود. بنابراین بالطبع هر ایرانی که میخواست بزبان علمی یا ادبی سخن گوید و در کشور ایران و اسلام معروف شود و باصطلاح امروز با مردم زندگی بکند، ناچار از روی میل وبخواهش طبع و بحکم عقل و همچنین از نظر کثرت اشتهار و انتشار زبان عرب،بدان زبان مینوشت ومیگفت»(همان، ص144).

14.  سید جواد طباطبایی معتقد است که ماندگاری زبان فارسی در مقابل  زبان عربی و ترکی به توانِ اندیشه ی ایرانشهری بوده:« ایران شناسان با شگفتی توضیح داده اند که ایران، که در همسایگی عربستان قرار داشت، به خلاف بسیاری از کشورهای دور دیگر عرب زبان نشد– البته همین امر در سده های متأخر نیز جالب توجه است که ترکان سلجوقی از ایران گذشتند و روم شرقی را ترک زبان کردند در حالی که ایران ترک زبان نشد – و ایرانیان توانستند زبان ملی خود را حفظ کنند. ایران شناسان و بسیاری از اهل ادب ایرانی سبب این تداوم ایران را پایداری زبان فارسی در برابر چیرگی زبان عربی دانسته اند، اما مشکل این است که اگر زبانی حامل اندیشه ای نباشد نمی تواند تداوم داشته باشد. به نظر من زبان فارسی از این حیث در دوره اسلامی تجدید شد و باقی ماند که حامل اندیشۀ ایرانشهری بود و در واقع آن چه در برابر عربی مآبی دستگاه خلافت پایداری کرد اندیشۀ ایرانشهری بود که در قالب زبان فارسی بیان می شد. زبانی که اندیشه ای را بیان نمی کند، یعنی بیان فرهنگی گسترده و پیچیده نیست، حتی اگر بتواند در برابر زبان مهاجمان مقاومت کند نمی تواند پایدار بماند و اهمیت پیدا کند»(سید جواد طباطبایی، کجا ایستاده ایم، بخش دوم،اندیشه ایرانشهری(www. gofte-goo.com .

برای خواندن مقاله کامل همراه با عکس ها در زیر کلیک کنید:

ویژه نامه ی «هشتمین سالگرد انسان شناسی و فرهنگ» 
http://www.anthropology.ir/node/21139


 

 





نظرات() 

هبوط قدرت از کوهستان های دیلم به جلگه ی گیل (ارتباط جنبش علویان زیدی و آغاز پویش های فرهنگی در گیلان)(متن کامل)3

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 29 آذر 1393-08:53 ب.ظ

   تحول مهم دیگری نیز روی داد که تاثیر آن در این زمان بر گیلان شرقی اندک نبود. شکست موقتی علویان وحاکمیت یافتن سامانیان بر طبرستان به معنی بازگشت مذهب اهل تسنن بر این سرزمین و پیش زمینه های تحولات اجتماعی دیگری در سرزمین گیل و دیلم نیز بود. احمد بن اسماعیل سامانی،  سنیِ متعصبی بود و پس از پیروزی بر زیدیان در سال 287 هجری نه فقط مذهب اهل تسنن را دوباره مانند زمان حاکمیت عباسیان برطبرستان بر قرارکرد بلکه املاکی را که علویان زیدی به نفع طرفداران خود از کارگزاران و طرفداران  محلی خلفای عباسی گرفته بودند، دوباره مصادره کرده و به صاحبان اولیه آن پس داد. از نوشته ی اولیاء الله آملی می توان این نکته را به خوبی دریافت:«املاکی که سادات بتغلب[پس از چیره شدن] از مردم ستانده بودند به صاحبان رد کرد . از آنجمله پانصد هزار درهم محصول غلات اصفهبد کلار بود که به او رد کردند. از آن دیگر ننوشته ام از ترس اطالت[کلام]«(اولیاء الله آملی، ص75). اما ابن اسفندیار به تفصیل این املاک را که مصادره شده و به نزدیکان احمد بن اسماعیل سامانی و طرفداران محلی آن ها واگذار شده بر شمرده است. از جمله او می نویسد که :«[احمد بن اسماعیل ]جمله املاک قدیمِ معارف طبرستان که مدت پنجاه سال سادات ودیگران تصرف گرفته بودند با خداوندانِ حق داد: بنواحی آمل برین جمله: اولاد ابراهیم خلیل ، هزار هزار درهم، ابراهیم بن اسحق الفقیه ششصد هزار درهم، ...»(نک: ابن اسفندیار، همان،ص259).

 پیداست این اقدامات(ایدئولوژیک و سیاسی –اقتصادی) احمد بن اسماعیل سامانی اقدامی خصمانه علیه همه ی علویانی تلقی می شد که سی و هفت سال پس از استقرار دولت علوی در طبرستان صاحب قدرت و املاک و ثروتی شده و موقعیت خود را در این دیار تثبیت کرده بودند. این بدان معنی بودکه  پس از سال 287هجری دیگر امنیت مالی وجانی و عقیدتی پیروان زیدیه و ناصر کبیر و دست کم نخبگان اصلی این جنبش در طبرستان به جدّ در خطر افتاده بود. بنابراین طبیعی بود که هواخواهان و طرفداران علویان که پس از قدرت گیری شان در طبرستان قدرت اصلی را در دست داشتند و تعداد آن ها نیز در این دیار کم نبودند، دست به مهاجرت و فرار به سرزمین گیل ودیلم بزنندکه اکنون رهبر جدید زیدیه به کمک حاکم دیلمی در آن دیار استقرار یافته و تلاش داشت تا دو باره به طبرستان باز گردد. ازاین رو اقدامات حکومت ساسانی در مصادره ی اموالِ سران و وابستگان علوی که به رسم زمانه با کشتار نیز همراه بوده می توانست خلقی عظیم از مهاجران علوی وطرفداران آن ها را به سوی تنها جایی که آنان سرزمینی امن می شناختند یعنی سرزمین گیل ودیلم به مرکزیت هوسم روانه کرده باشد که محل استقرار رهبر سیاسی و ایدئولوژیک این جنبش قرار گرفته بود. بی تردید این فرار پس از دست دادن مایملک شان می توانست محرک نیرومندی برای بازگشت از سرزمین گیل ودیلم و باز پس گیری اموال خود در طبرستان نیز باشد.  همین امر سبب شد تا ناصر کبیردر شرایط بوجود آمده در راس چنین  جنبشی به کانون توجه تبدیل شده و بتواند مقاصد ایدئولوژیک و سیاسی خود را به آسانی پیش ببرد. همین شرایط بود که به قول پتروشفسکی او مقبولیت عام یافت و «پیرمردی بسیار جدی ومقبول العامه شد»(پطروشفسکی1363ص266).

   از این رو ناصرکبیر(ناصرالحق) ازاین فرصت هیجانی برای تبلیغ وترویج به خوبی استفاده کرد تا فراریان وساکنان محلی را به کیش خود یعنی زیدی ناصری فراخوانده و در سازماندهی آنان برای باز گشت به قدرت درطبرستان بکوشد و در این راه چنان که می دانیم موفقیتی عظیم کسب کرد. از نکات جالب این تحول جنگی این بود که احمد بن اسماعیل سامانی با همه ی قدرت نظامی خود در پشت مرزهای سرزمین دیلمیان یعنی سرزمین گیل و دیلم در چالوس متوقف شد و پای به غرب رودخانه ی چالوس نگذاشت که اکنون مشترکاً در اختیار دیلمیان و ناصر کبیر قرار داشت که دست کم رهبری ایدئولوژیک نواحی جلگه ای را نیز به دست گرفته بود.

  بدین ترتیب چنان که تمام منابع به طور مشترک اعلام می دارند، ناصر کبیر پس ازشکست محمد بن زید و ترک طبرستان ، این بار چهارده سال به طور مستمردر گیل و دیلم و در سرزمین جستان وهسودان دیلمی به سر برد. جستان که  او را همسنگر خود در مقابل کارگزار خلیفه ی عباسی(سامانیان) در طبرستان می دید ، ناصر کبیر را در سرزمین خود به نیکی پذیرفت و او را در اقدامات ترویجی اش میدان عمل داد. هر چند اولیاء الله آملی در مورد پیروان او غلو بسیار می کند و تعداد مردان او را تا یک میلیون نفر اعلام می کند لیکن این نشانه ی آن است که پیروانش قابل توجه بوده اند :« چون اسماعیل بن احمد [سامانی] بطبرستان آمد، سید[ناصر کبیر]به دیلمان شد واز جستان بن وهسودان مکر که مرزبان دیلم بود، اجازت طلبید که ما را داعی طلب کند و بگیلان شد و در سنه 287هجری خروج کرد. اهل گیلان و دیلمان برو بیعت کردند. گویند که هزار بار هزار[یک میلیون نفر امروزی] مرد اهل بیعت او بودند»(همان، ص75).

 چنان که می دانیم ناصر کبیر سرانجام در سال 301 هجری سامانیان را شکست داد و طبرستان را دوباره از نایبان خلیفه باز ستاند. امادر بین سالهای 287تا301هجری که او  به مدت چهارده سال به طور مستمر در نواحی جلگه ای دیلمان یعنی همان ناحیه ای از دیلمان که نویسنده ی حدود العالم آن را«برکران دریا»نامیده است و بی تردید ناحیه ی مرکزی آن همان دلتای رودخانه ی پلرود و شهر مرکزی آن هوسم بود، پیروان او چنان افزون شده بودند که پادشاه دیلم، جستان وهسودان که خود ترس بر دل بسیار کرده بود، اکنون به ناگاه از نفوذ او سخت هراسناک شده و حتا به قول اولیاء الله آملی بین آنها«حرب بکرات واقع شد»، لیکن ارزیابی تعادل قوا ، حاکم دیلمی وهسودان را متقاعد کرد که بهتر است عاقل باشد:« استظهار سید[ناصر] زیاد شد وگیل و دیلم روی بدو نهادند.جستان بن وهسودان بترسید وتمرد نمود و بعد از مخالفت تمام وحرب که بکرات واقع شد، بآخر مصالحه کرد و بدو پیوست»(اولیاء الله آملی ، هما،ص77).

پیداست که جستان بن وهسودان به خوبی دریافته بود که در پرتو فرایند جنبش مردمی پنجاه ساله ی  زیدی و روابط متقابل و نزدیک ساکنان جلگه ی سرزمین گیل و دیلم  با طبرستان ، زمینه ی گسترش کشاورزی و تمرکز جمعیت کشاورزان با ایدئولوژی یکپارچه و متحد و البته نو و جذاب زیدی ، قدرت او را به چالش گرفته است لیکن جبر تحولِ اقتصادی و اجتماعی- سیاسی به ناگزیر شرایط متحول نوینی را رقم می زد که مقاومتِ سنتی به سبک و سیاقِ دیلمی در برابر آن رنگ می باخت. کشاورزان که تا این زمان از حاکمیت جوامع دام دارِ شبان پیشه کوه نشین بر نواحی جلگه ای به اکراه و اجبار تن داده بودند، اکنون با فزونی گرفتن تعدادشان و توسعه ی کشاورزی در جلگه به ویژه با داشتن رهبری ایدئولوژیکِ مصممی چون ناصر کبیر با سابقه ی شهری و با چشم انداز نوینی که در پیش رو داشتند ازتن دادن به قدرت دیلمیان کوه نشین سرباز زدند. به نظر می رسد در این زمان حضور طبری های جلگه نشین کشاورز که در زمره فراریان به این سرزمین آمده بودند هم در تقویت قوای ناصر کبیر موثر بودند و هم در تثبیت و تنسیق معیشت کشاورزی در جلگه ی سرزمین گیل و دیلم  نیز نقشی به عهده داشتند. در واقع از این زمان بود که تدریجاً قدرت از کوهستان به جلگه هبوط کرد و کشاورزی به ویژه کشت برنج که تا این زمان در چنبره ی قدرت دیلمیان کوه نشین بر این نوار جلگه ای به آرامی در جلگه نفوذ می کرد، گسترشی روزافزون و سریع پیدا کرد و تمدن حضری و یکجانشینی به سرعت در نواحی جلگه ای تفوق وغلبه یافت و به دنبال آن شهر مرکزی آن هوسم  نیز که تنها سکونتگاه مهم این ناحیه به حساب می آمد به کانون تمرکز جغرافیایی مازاد اقتصادی دلتای پلرود در آمد.

  نفوذ فرهنگی زیدیه در جلگه و نواحی کوهستانی

تا کنون نشان داده شده که دیلمیان در حدود سه قرن نخستین اسلامی به زیرکی با بهانه قراردادن مبارزه با اعراب و تحریک حس وطن گرایی  و دشمن سازی مصنوعی و در نتیجه با اعمال یک حکومت نظامی – امنیتی با  فرهنگ قبیله ای توانستند در این مدت طولانی ساکنان محدوده ی بزرگی از رودخانه ی چالوس تا سفیدرود را به گروگان خود گرفته و با پیروی از پست ترین منافع خود هر گونه تحول در زمینه ی کشاورزی و تمدن حضری را  در جلگه ی این قلمرو بزرگ به تعویق بیندازند. از این منظر به نظر می رسد دیلمیان نقش مثبتی در تاریخ گیلان ایفاء نکردند. اما با پیدایش جنبش علویان زیدی، دیوارهای این قلعه ی بزرگ تحت حاکمیت دیلمیانِ شبان پیشه،  به ناگزیر فروریخت و در مقابل ساکنان جلگه نشین که هنوز به دلیل واپس ماندگی کشاورزی و ضعف تمدن حضری چندان پر شمار نیز نبودند، افق های جدیدی پدید آمد. 

  ما می دانیم که مرکز اداری و پایتختی آل وهسودان در نواحی کوهستانی دیلمان در رودبار سفیدرود و رودبار شهرستان(در شمال استان قزوین امروزی در دره ی شاهرود و نزدیک شهر امروزی رازمیان) قرار داشت، به طوری که «مادلونگ» پژوهشگر متخصص زیدیه در ایران، آل وهسودان را با پسوند «رودبار» ذکر می کند. آنان به رغم تسلط کاملِ دست کم سه قرن بر قلمرو وسیعی از محدوده ی امروزی گیلان و غرب مازندران هیچ کوششی در جهت پویش فرهنگی به دست نداده اند. هیچ اثری از این دوره که نشانه ای از توسعه و گسترش فرهنگ باشد حتا در نواحی کوهستانی یعنی جایگاه اصلیشان نیز از خود بر جای نگذاشته اند. به طوری که حتا پس از سه قرن حاکمیت مقتدارانه در قرون نخستین اسلامی ما با نام سه تن از فرمانروایان این حکومت نیز آشنا نیستیم و حتا مطمئن نیستیم که مرکز این حکومت در طول این سه قرن در رودبار الموت بوده یا رودبار سفیدرود. از این رو پیداست که با نفوذ روز افزون ناصر کبیر رهبر زیدیه در ناحیه ی جلگه ای هوسم یعنی همان دلتای حاصلخیز رودخانه ی پلرود در شمال رحیم آباد کنونی که فاصله ی زیادی از مرکز اداری آل وهسودان داشت(چه مرکز آن ها را در رودبار سفیدرورد فرض کنیم وچه رودبار الموت در شمال قزوین)، بیش از پیش ترس تجزیه ی قلمرو تاریخی آل وهسودان در دل این خاندان، جدی تر تلقی می شد.  بیهوده نیست که اولیاء الله آملی در زمینه ی نفوذ سریع ناصر کبیر در نواحی جلگه ای سرزمین گیل و دیلم تصریح می کند که:« استظهار سید[ناصر] زیاد شد وگیل و دیلم روی بدو نهادند.جستان بن وهسودان بترسید وتمرد نمود و بعد از مخالفت تمام وحرب که بکرات واقع شد، بآخر مصالحه کرد و بدو پیوست».

  یادآوری کنیم در زمانیکه ناصر کبیر رهبر جنبش زیدیه یِ ناصری خود را برای دستیابی به قدرت دوباره در طبرستان و دیلمان آماده می کرد، هنوز فرمانروایانی در نواحی کوهستانی دیلم و حتا رویان بر دین زردشتی خود که از ساسانیان به ارث برده بودند، باقی مانده لیکن نواحی جلگه ای که محل فعالیت مداوم پنجاه ساله ی علویان بود در اکثریت خود پیروی از علویان می کردند. این را ناصر کبیر در خطبه ای خطاب به مردم این ناحیه گفته است: «ای مردم، من به دیلم آمدم و شما مشرک بودید، درخت و سنگ می پرستیدید...من شمار را به اسلام دعوت کردم ...شما پذیرفتید و توحید و عدل را شناختید. خداوند به وسیله من حدود دویست هزار نفر از شما را خداشناس ومسلمان نمودم..»(مهدی فرمانیان وهمکار1386ص103 به نقل از کتاب «الحدائق الوردیه فی مناقب ائمه الزیدیه»،نوشته ی حمید بن علی المحلی»). اولیاء الله آملی نیز در جایی که از همدستی حسن بن قاسم با فرمانروایان دیلمی بر علیه ناصر کبیر در سال301هجری یاد می کند، نام هایی از ملوک کوهستانی دیلمان که محرک قاسم بر علیه ناصر کبیر بودند به دست می دهد مثل «هروسندان بن تیدا»، «خسرو فیروزبن جستان»، «لیشام بن وردازاد» که همگی نام های خانواده های ایرانی و زردشتی بوده است.

  در اینجا مجدداً یادآوری این نکته ضرورت دارد که تا این زمان یعنی تا ربع آخر قرن سوم هنوز سرزمین گیل و دیلم که مرز شرقی آن در رودخانه ی چالوس قرار داشت به دست هیچ نیروی خارجی گشوده نشده بود ودیلمیان با زیرکی توانسته بودند با دشمن سازی ماهرانه هر گونه تحرک اقتصادی، اجتماعی وفرهنگی مستقل از قدرت را به بهانه ی همسویی با دشمن سرکوب نمایند. بنابراین در طول دست کم سه قرن این ناحیه و از جمله نواحی جلگه ای آن که  پتانسیل کشت و کار و فعالیت کشاورزی در آن فراوان وجود داشت به کندی  به زیر کشت رفته و یکجانشینی و تمدن حضری در آن  در قیاس با بیرون از مرزهای دیلمی یعنی حتا طبرستان نیز بسیار عقب مانده تر بود. در واقع بر خلاف جلگه ی طبرستان که در این زمان ساکنان آن به طور کامل با کشت برنج نه فقط آشنا که به تخصص در آن دست یافته و توسعه ی یکجانشینی و شهر نشینی پیشرفته ی خود را در درجه ی نخست مدیون  توسعه ی کشاورزی و صنایع مرتبط با آن بودند، در جلگه ی پهناور و حاصلخیز دلتای پلرود در شمال رحیم آبادِ امروزی که می توانست به پشتیبانی از رودخانه ی پرآب پلرود به آسانی به کشت و کشاورزی اختصاص یابد، هنوز کشت برنج چندان توسعه نیافته بود. پیداست در نواحی غربی تر یعنی در جلگه ی شمال لاهیجان که دسترسی به آب نیز به دشواری فراهم می شد، توسعه کشاورزی عقب مانده تر بود.اما شرایط جدید یعنی شرایطی که در طول حدود پنجاه سال بین سال های 250تا300 هجری که جنبش زیدیه مرز دیوار شرقی سرزمین دیلم را در پرتو بحران های متعددِ شکست و پیروزی، درهم ریخته و رفت و آمد بین جلگه ی طبرستان و گیلان شرقی به کلی از کنترل نظامیان دیلمی خارج شده بود، تجارب و فن آوری کشت و مزیت های آن در این جلگه نیز به خوبی جای خود را باز کرده و مورد توجه و استقبال جلگه نشینانی قرار گرفت که به باور نویسنده هنوز درآخرین سال های قرن سوم هجری بسیار پراکنده و اجتماعاتی سازمان نیافته بودند. از این رو جلگه نشینان سابق این ناحیه و مهاجران طبری آنان که از پیروزی سامانیان و نایبان خلیفه ی عباسی از طبرستان به این ناحیه فرار کرده بودند و در مجموع تمام آنان از درون یک جنبش انقلابی پنجاه ساله با فراز و فرود بسیار و شکست و پیروزی های متعدد بیرون آمده بودند، دیگر در مقابل ستم گری های قبایل شبان پیشه نمی توانستند سر تسلیم فرود آورند. به ویژه این که معیشت و زندگی آنان در جلگه با درکی که از تجارب زندگی اقتصادی و اجتماعی از طبرستان بدان آگاه شده بودند و چه بسا در آن دیار با آن زیسته و انس گرفته بودند، سر سازگاری نداشتند. بنابراین از این زمان اشتغال به کشاورزی و یکجانشین شدن، به سرعت توسعه می یافت و از این رو به پیروی ازعقاید ناصر کبیر تمایل بیشتری نشان می دادند وآئین و روابط جدید را بر رفتار حاکمان دامدار و ایلی کوهستانهای دیلمی و به ویژه بر شعر و شعارهای نخ نما شده ی آنان ارجح می شمردند. ناصرکبیر نیز با هوشمندی این تضاد بین جوامع یکجانشین جلگه ای با گرایش به معیشت کشاورزی را با جوامع کوچنده ی شبان پیشه به خوبی درک می کرد و از آنجایی که خود از مردم شهر بود و در شهرهای بزرگی چون ری و بغداد که متمدن ترین شهرهای زمانه در تمام خاورمیانه ی آن زمان محسوب می شد زیسته بود، به خوبی درک می کرد که جوامع یکجا نشین جلگه ای که سال ها در چنبره ی روابط ایلی و زورگویی های آنان اسیر بوده ، تمایل به جداسری از یوغ نظامی گری های قبیله ای دارند.

    در هرحال چنان که پیشتر نیز گفته شد، ناصر کبیر (که مخالفانش اورا  اطروش (کر)می نامیدند) درحدود بیست سالگی به حسن بن زید درآمل پیوست و از فرماندهان او در قیام علویان طبرستان برعلیه طاهریان بود ولی از سن حدود 55سالگی به مدت چهارده سال(از سال 287-301هجری) در هوسم(رودسر) اقامت داشت و در آنجا به درس و بحث فقهی و شریعت می پرداخت: « سید الناصر مدت چهارده سال در گیلان[منظور نویسنده سرزمین جلگه ای دیلم شرقی که شهر اصلی آن در این زمان هوسم بوده است]به اجتهاد علوم مشغول بود»( مادلونگ،همان، ص76). نوشته اند که« ناصر از رفتن دهکده به دهکده وآوردن مردمان به اسلام باز نایستاد تا آنجا که تمامی سرزمین دیلمان را به اسلام آورد »(م.س.خان1366ص193).در این دوره شخصیت با نفوذ و عقاید او که همسو با تحولات نوین و منافع ساکنان جلگه بود، چنان مورد قبول دیلمیان قرارگرفت که تقریباً در اواخر قرن سوم و آغاز قرن چهارم که مصادف با قیام او علیه عباسیان و نایبان سامانی آنها در طبرستان است، تقریباً همه ی سرداران پرآوزاه ی سرزمین گیل ودیلم در رکاب او شمشیر می زدند.پدر ماکان کاکی و پدرحسن فیروزان دوتن از بزرگترین فرماندهان جنگی دیلمیان در لشکر اوجنگیدند و در راه عقاید او کشته شدند. او فقط در هوسم فعال نبود بلکه در مواقع گرم سال در امتداد دره ی پلرود یعنی دره ای که فرماندهان اصلی دیلمیان درآن زندگی و پرورش یافته بودند، به گردش و ترویج  و تبلیغ زیدیه می پرداخت . از جمله از آثار او در نواحی کوهپایه ای و کوهستانی که هنوز آثارش برجاست می توان از بنای مسجدی گفت که در روستایی به نام «رودبارک» در نواحی کوهستانی دره ی پلرود بنا شد و به نظر می رسد که ناصر کبیر در ایام تابستان و گرم سال در آن روستا که به ویژه تابستان و بهارش بسیار مفرح و زیباست به سر می برد.  این مسجد تا سالهای اخیر برجای بوده و سپس به جای آن و ظاهراً با الهام از معماری آن، مسجد کنونی با مصالح امروزی بازسازی شده است( نگاه کنید تصویر 1 ).





نظرات() 

هبوط قدرت از کوهستان های دیلم به جلگه ی گیل (ارتباط جنبش علویان زیدی و آغاز پویش های فرهنگی در گیلان)(متن کامل)2

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 29 آذر 1393-08:45 ب.ظ

ظهور جنبش زیدیه در سواحل دریای خزر

   نخست باید تاکید کرد که سرزمین گیل و دیلم از اوایل قرون نخستین اسلامی و حتا پیش از آن در اواخر ساسانیان تا اوایل قرن چهارم، ناحیه ای کاملاً مستقل از حکومت های مستقر در فلات مرکزی ایران باقی مانده بود. این استقلال به گونه ای بود که به نظر می رسد نه فقط در دوره ی اسلامی بلکه حتا در دوره ی ساسانیان نیز پای فرمانروایان حکومت مرکزی دست کم به نواحی کوهستانی این سرزمین باز نشد. به عنوان مثال بنا به نوشته ی «دینوری» مورخ قرن سوم هجری، سرزمین دیلم حتا در زمان خسرو پرویز(590-628م ) یعنی یکی از قدرتمندترین پادشاهان ساسانی در آستانه ی ظهور اسلام نیز جایگاه شورشیان بر علیه حکومت ساسا نی بود و به گفته ی او این سرزمین نه فقط در خارج از مرزهای امپراتوری گسترده ی ساسانیان قرارداشت بلکه پایگاهی بر ضد حکومت خسرو پرویز به حساب می آمد. دینوری در کتاب «اخبار الطوال» می نویسد که خسرو پرویز برای مقابله با فراریان و شورشیان بر علیه حکومتش در سرزمین دیلم:« شاپور پسر ابرکان را با ده هزار سوار گسیل داشت و دستور داد در قزوین بماند و آنجا پادگانی بوجود آورد و از آمدن اشخاص دیلم به کشور جلوگیری کند»(دینوری 1381ص135). این پادگان همان قلعه ای است که مسعودی در ذکر خلافت المطیع الله در سال334هجری در کتاب مروج الذهب درتوضیح  شورش اسفاربن شیرویه گیلی می نویسد که ایرانیان (منظور پادشاهان ساسانی) از دوره ساسانیان آن را ساخته بودند:«... اسفار بن شیرویه آهنگ آنها]مردم قزوین[ کرد و از مردم آنجا بسیار کس بکشت و قلعه ای را که میان قزوین بود و کشوین نام داشت بتصرف آورد. این قلعه از قدیم بپا بود و مردان فراوان آنجا مقیم داشتند زیرا دیلم و گیل از ایام پیش به دینی نگرویده و شریعتی را نپذیرفته بودند و چون اسلام بیامد و خدا آن ولایت]قزوین[ را بر مسلمانان بگشود، قزوین و دیگر شهرهای پیرامون دیلم و گیلان،«دربند» ]قلعه و پادگان[ شد و داوطلبان و جنگاوران آهنگ آنجا کردند و مقیم شدند و جنگ انداختند و آنجا پایگاه کردند»(مسعودی1370 ج2ص743).

در کتاب الخراج که در نیمه ی نخست قرن چهارم هجری نوشته شده ، قدامه بن جعفر نیز به قلعه ی فارسیان(ساسانی) در قزوین که او آن را «مرز ضعیف» معنی می کند اشاره دارد:« قلعه قزوین به زبان فارسی کشوین خوانده شده است که معنای آن مرز ضعیف است و میان آن و دیلم کوهی واقع است و پیوسته فارسیان در آنجا تیر انداز و جنگجو دارند و بدانجا رفت و آمد می کنند و در مقابلِ دیلمیها به دفاع می پردازند»(قدامه بن جعفر1370ص181).

 دروازه ورودی شرق سرزمین گیل و دیلم نیز کاملاً توسط دیلمیان بسته شده بود. مسعودی چند جا به این نکته اشاره می کند که نقطه ی مرزی سرزمین گیل ودیلم در شرق نیز در زمان ساسانیان در چالوس قرار داشت. او می نویسد که در زمان ساسانیان که از آنها با نام « شاهان فارس» نام می برد، در چالوس قلعه ای ساخته شده بود تا با مردم گیل و دیلم مقابله کنند:«در شهر چالوس قلعه ای بلند و بنایی بزرگ بود که شاهان فارس بنیان کرده بودند تا مردانی که در مقابل دیلمیان پادگانی بودند، در آنجا اقامت گیرند»( مسعودی  همان ،ص741).

  چنان که می دانیم این قلعه بعدها پس از پیروزی ناصر کبیر رهبر زیدیه ی ناصری مذهب در سال 301 هجری با خاک یکسان شد. بنابراین مرز شرقی گیل و دیلم  با ساسانیان نیز در چالوس و رویان قرار داشت. از این رو می توانیم بگوییم که سرزمین دیلم ناحیه ای مستقل از حکومت های مرکزی را برای حدود سه قرن در بر می گرفت که از رودخانه ی سفیدرود تا رود چالوس را شامل می شد و از نظر جغرافیایی  تشکیل شده بود از کوه و جلگه. بنابراین سرزمین دیلمیان سرزمین کاملاً جدا مانده ای بود که نه فقط از دولت هایی که پیش و پس از اسلام در سراسر خاورمیانه ی امروزی تا اواخر قرن سوم به صورت سرزمینی فتح نشده بود بلکه این سرزمین از روابط با تمدن های موجود در این قلمروها نیز تا حد زیادی به دور مانده بود.

 جنبش زیدیه ی نخست در بخش شرقی همین ناحیه یعنی بخش شرقی رودخانه ی چالوس که امروزه ناحیه ی کوهستانی جنوب چالوس، نوشهر و نور را تشکیل می دهد و زمانی به رویان وکلار (استنداریه) معروف بود، در سال 250 هجری شکل گرفت ولی با کمک موثر ساکنان شرقی قلمرو دیلمان(بین هوسم تا چالوس) به جنبشی بزرگ تبدیل شد و تحولی مهم در تاریخ منطقه  بوجود آورد و سپس زمینه ی قدرت گیری آل بویه و دیلمیان را در ایران فراهم کرد. چنان که پیش تر نیز گفته شده، به باور ما تحولی که این جنبش در روند توسعه ی کشاورزی و خارج شدن از اقتدار قبیله ای دیلمیان برای بعد از سه چهار قرن در گیلان شرقی بوجود آورد، در ارتباط با بحث ما نقش بزرگی در ظهور نخستین شهر و پویش های فرهنگی نوین از جمله اولین هسته های تعلیم و تربیت و سواد آموزی در گیلان به دست می دهد و بنابراین مستلزم بررسی و مکثی در خور است. تشریح چگونگی پیدایش و نفوذ جنبش زیدیه در محدوده ی گیلان شرقی به ویژه می تواند نشان دهد که طی نزدیک به هفتاد سال (250-320 هجری)،کنش و واکنش های اجتماعی و سیاسی در درون یک جنبش انقلابی پر جذبه که مردم با تمام نیرو در آن درگیر شده بودند، چگونه توانست برای نخستین بار به ساکنان جلگه نشین گیل و دیلم اعتماد به نفس و هویت مستقل اجتماعی، سیاسی و اقتصادی معینی ببخشد و سبب تحول تاریخی مهم برای گذار از نظام قبیله ای و شبانی به نظام دهقانی شبه فئودالی از نوع نظام آسیایی شود. از این رو نخستین پرسش این است که جنبش علویان زیدی در طبرستان و شرق گیل و دیلم چگونه و در چه فضای تاریخی بوجود آمد و ماهیت آن چه بود؟

 چنان که می دانیم خلفای بنی امیه هیچگاه نتوانستند جای پای مهمی در طبرستان پیداکنند و با همه ی تلفاتی که متحمل شدند موفق نشدند این بخش از ساحل دریای خزر را اشغال نمایند لیکن خلفای عباسی سرانجام توانستند طبرستان را از حدود سال 140 هجری به تصرف خود درآورند و همسایه ی دیوار به دیوار دیلمیان در نواحی جلگه ای سواحل خزر شوند. در نتیجه در نیمه ی قرن سوم هجری یعنی در زمان پیدایش جنبش زیدیه، طبرستان که از چالوس تا شهر تمیشه در شرق بندرگزِ کنونی را در بر می گرفت، به طور کامل در دست خلفای عباسی قرار داشت. اماعباسیان و نایبانشان تا این زمان قادر به عبور از رودخانه چالوس و تصرف حتا گوشه ای از محدوده ی دیلمیان نشده بودند. با این حال از اوایل قرن سوم هجری این طاهریان بودند که به نیابت از خلفای عباسی در طبرستان حاکمیت مطلق یاقتند و تمایل بیشتری به دست درازی به درون ناحیه ی دیلمیان در غرب رودخانه ی چالوس نشان دادند. خلفای عباسی پیش تر به کمک طاهریان که مرکز فرمانروایی آنان در خراسان قرار داشت، توانستند شورش مازیار بن قارن بازمانده از اسپهبدان ساسانی طبرستان علیه خلفای عباسی را با کشتن او خاتمه دهند. این از آخرین شورش هایی جدی از این دست بود که ایرانیان بر ضد خلفای اموی وعباسی به راه انداختند و به صورت تراژیک سرکوب شدند. طاهریان پس از کشته شدن مازیار به نیابت از خلفای عباسی تقریباً از سال224هجری حاکمیت مطلقی بر طبرستان، هم در جلگه و هم در کوهستان پیداکردند لیکن قلمرو حاکمیت آنها در غرب طبرستان همانند گذشته از چالوس فراتر نمی رفت. زیرا که غرب چالوس از گذشته های دور سرزمین گیل و دیلم تلقی می شد و از گذشته کسی از امویان و عباسیان به درون آن راه نیافته بودند. در این زمان در گیل و دیلم سلسله ی آل جستان یکی از چند خاندان اشرافی ایلی حکومت می کرد.

   اگر چه آتش جنبش زیدیه در درون طبرستان و ناحیه ی غربی آن جرقه زد لیکن این جنبش توسط ساکنان دو طرف رودخانه ی چالوس و به ویژه در غرب آن که محدوده ی حاکمیت دیلمیان بود،سازمانیابی شد.چنان که می دانیم در این زمان در ناحیه ی غربی رودخانه ی چالوس یعنی در شرقی ترین بخش سرزمین گیل و دیلم در حوالی روستاهای « لترا»، «وارپوا» و« لنکا»(روستاهای جلگه ای بین تنکابن امروزی تا چالوس) که همسایه ی کلار و رویان طبرستان بودند ،گروهی از زیدیان علوی قاسمیه ی عرب تبار و ایرانی نیز ساکن بودند که از اوایل قرن سوم هجری قمری و همچنین پس از سرکوب قیام زیدیانِ کوفه در نیمه ی قرن سوم به این ناحیه آمده بودند. لازم است یادآوری کنیم که علویان به طور کلی در دو موج مهاجرتی از سال 201 تا 250 هجری به ایران مهاجرت کردند.

موج نخست از اوایل قرن سوم هجری تا ظهور جنبش زیدیه در طبرستان و گیلان اتفاق افتاد. این موج با انتخاب امام رضا (ع) به ولیعهدی مامون خلیفه ی عباسی در سال 201هجری آغاز شد. در همان دو سه سالی که این موقعیت امام در دستگاه خلافت مامون عباسی در خراسان پایدار بود، موجی از علویان به سوی ایران سرازیر شدند که با  برکناری و شهادت او بخشی از این گروه ها به دلایل امنیتی به نواحی جنگلی و غیر قابل نفوذ سواحل دریای خزر و به ویژه در قلمرو تحت نفوذ دیلمیان که از امنیت بیشتری برای آنان برخوردار بود روی آوردند .

   «مادلونگ» پژوهشگر زیدیه تایید می کند که «قاسم بن ابراهیم رسی» بنیانگزار گروه علویان قاسمیه که در سال246 هجری درگذشت در طبرستان پیروانی داشته است. زیرا به گفته ی مادلونگ او در آثارش به کسانی اشاره دارد که از طبرستان با او در ارتباط بوده و از او در باره ی مسائل مذهبی سوال می کردند (مادلونگ1385 ص159). او همچنین می نویسد که :« پیش از تاسیس فرمانروایان علوی طبرستان[در سال250هجری]، زیدی گری از استنداریه[ناحیه ی کلار و رویان] به درون دیلمان و سپس گیلان نفوذ کرده بود»(مادلونگ ، همان،ص160). به ویژه  قتل رهبر علویان زیدی در کوفه یعنی یحیی بن عمر بن یحیی بن حسین بن زید بن علی بن حسین (ع) که در زمان مستعین خلیفه ی عباسی در سال248هجری در کوفه اتفاق افتاد، به این موج مهاجرت نه فقط شدت بیشتری بخشید بلکه یکی از  محرک های اصلی این جنبش نیز به حساب می آمد.  از این رو در این زمان  یعنی در آستانه ی قیام زیدیان با وجود تعداد زیاد علویان زیدی در سرزمین گیل و دیلم، «یحیی بن عمر بن یحیی بن حسین بن زیدی علی بن حسین» رهبر مقتول زیدیه در کوفه، هم در گیل و دیلم و هم طبرستان کاملاً شناخته شده بود و بنابراین کشته شدن او نمی توانست از نظرها دور بماند. او مذهب زیدی داشت و جالب است که مرعشی می نویسد که او چنان در این منطقه شناخته شده بود که در سرزمین گیل و دیلم او را به اسم کوچکش «یحیی» صدا می کردند:«سید مذکور در کوفه خروج کرد و در مذهب زیدیه دعوی امامت نمود و در گیلان[6] او را یحیی(ع) می خواندند»(مرعشی1361، همان،ص127).  بنابراین قبل از  سال250هجری یعنی سال پیروزی زیدیان بر نایبان خلفای عباسی(طاهریان)، پیروان مذهب زیدیه ی قاسمیه در این ناحیه حضور داشتند. اسنادی که از شروع قیام علویان زیدی در همین ناحیه در دست است نیز نشان می دهد که این گروه به ویژه کسانی که بین چالوس تا تنکابن  یعنی در قلمرو امن دیلمیان استقرار یافته بودند ، در برافروختن جنبش زیدیه و سازماندهی آن در این ناحیه نقش مهمی داشته و به احتمال زیاد تحت تاثیر مذهب زیدیه ی قاسمیه قرار گرفته بودند که دل خوشی از حکومت عباسیان نداشتند.

اما موج دوم مهاجرت علویان زیدی زمانی اوج گرفت که جنبش زیدیه در طبرستان بر ارتش خلیفه و نایبان آن طاهریان در سال 250 هجری پیروز شدند. در این زمان زیدیان که بیش از هر زمانی در قلمرو عباسیان احساس ناامنی می کردند به سوی طبرستان و قلمرو دیلمیان مهاجرت کردند. این مهاجران سیاسی ایرانی و عرب ، نقش بزرگی در تداوم جنبش علوی زیدی در کناره ی دریای خزر بازی کردند و از درون همین مهاجران سیاسی بود که «ناصر کبیر» رهبر گروه دیگری از زیدیه که بعدها مذهب زیدیه ی ناصری نام گرفت و تاثیر مهمی در تاریخ شرق گیلان به طور مستقیم و غرب گیلان به طور نامستقیم داشت، ظهور کرد.

 می توان به لحاظ جغرافیایی برای دو گروه زیدیه ی فوق محدوده ای در قلمرو دیلمیان تعیین کرد. گروه زیدیه ی قاسمیه در محدوده ی چالوس تا رامسر فعال شده و استقرار یافتند و گروه ناصریه به رهبری ناصر کبیر که به دلیل نقش غالب ساکنان گیل و دیلم در آن بیشتر رنگ و بوی فرهنگ گیلان را نیز به خود گرفت، به مرکزیت هوسم بین رامسر تا نزدیکی لنگرود را حوزه ی نفوذ خود قرار داد و بعدها تا سفیدرود و ولایت لاهیجان نفوذ کرد و حتا در برخی موارد از سفیدرود گذشت و در لشت نشاء و حتا کوچصفهان نیز پیروانی پیدا کرد. شواهد نشان می دهد که نفوذ گیل های جلگه نشین و حتا کوه نشین در گروه اخیر بیشتر بود. بنابراین می توان گفت که تفاوت های ایدئولوژیک درمذهب زیدیه بین جناح قاسمیه و ناصریه (که البته چندان هم زیادی نبود و اختلافاتشان بیشتر مبنای سیاسی داشت)، منشاء پیدایش تقسیمات اداری و سیاسی در تاریخ این ناحیه شد که بعدها نظم و نسقی مشخص یافت. به باور این نویسنده ،تقسیمات اداری- سیاسی بعدی در گیلان شرقی از چالوس تا سفیدرود که به طور عموم به سه بخش، شامل ولایت تنکابن(به مرکزیت ابتدا لنگا[7]و سپس به مرکزیت شهرتنکابن)، ولایت رانکو (به مرکزیت شهر هوسم) و بعدها ولایت لاهیجان به مرکزیت شهر لاهیجان از همین تفاوت های ایدئولوژیک منشاء می گرفت. در همین رابطه مادلونگ تایید می کند که «پیوند قاسمیان[زیدی] با زیدیۀ یمن بیشتر بود در حالیکه ناصریه به ایالت جنوبی خزر محدود بود»(مادلونگ، 1372). ایالت جنوبی خزر در گفته ی مادلونگ چندان رسا نیست بلکه بهتر است گفته شود که پیوند مذهب زیدیه ی ناصری با ناحیه ی جلگه نشین در گیلان شرقی از سفیدرود تا رامسر بیشتر بود.

آغاز جنبش زیدیه در طبرستان و دیلم

    جنبش علویان زیدی در کناره ی دریای خزر در آغاز با جنبش علویان کوفه مرتبط بود و از آن تاثیر می گرفت.  از این رو قیام سفید جامگان زیدیه ی علوی(در مقابل سیاه جامگان طرفدار عباسیان) در طبرستان پس از کشته شدن یحیی رهبر قیام زیدیان در کوفه(در سال 248هجری) به دست عبدالله بن طاهری بیش از پیش بر انگیخته شد.  درگذشت «قاسم ابن ابراهیم رسی» رهبر گروه زیدی  قاسمیه در سال 246 هجری وکشته شدن یحیی رهبر جدید در قیام زیدیان کوفه دو سال بعد از درگذشت رهبرگروه قاسمیه آن هم به دست یکی از طاهریان در کوفه می توانست محرک و انگیزه ای برای شورشیان زیدی ساکن در سواحل خزر باشد که در آستانه ی سال 250 هجری برشمارش افزوده شده بود. از این رو می توان گفت که این بر انگیختگی بیش از همه با نام محمد بن عبدالله طاهری گره خورده بود که قاتل یحیی رهبر زیدیان کوفه بود و همین امر خشم زیدیان محلی در طبرستان را بیشتر تحریک می کرد. به ویژه این که او در کشتن یحیی بیش از عرف زمانه نفرت افکنی از خود بروز داد[8].  محمد جریر طبری مولف تاریخ مشهور طبری که خود درآمل به دنیا آمده و دوره ی نخستینِ تحصیل خود را در همین شهر گذرانده و معاصر تحولات قیام علویان بوده و منابع خبری او در باره ی این قیام بسیار موثق است، در خصوص نفرتی که محمد بن عبدالله طاهری با کشتن یحیی برانگیخته بود به تفصیل توضیح می دهد و از جمله می نویسد که او از جانب مستعین (خلیفه ی عباسی)  مامور سرکوبی قیام یحیی بن عمر علوی زیدی رهبر گروه زیدیه در کوفه شده بود و پس ازکشتن یحیی، دستور داد تا سر یحیی را بریده و«نزد مستعین برند و فتح را به دست خویش برای وی نوشت»(طبری ، ج14،ص6132).

 بدین ترتیب محمد بن عبدالله طاهری برادر حاکم وقت طاهری طبرستان از طرفی در طبرستان وگیلان به عنوان قاتل یحیی رهبر زیدیان کوفه شناخته می شد و از طرف دیگر خلیفه ی عباسی به پاس سرکوب قیام زیدیان در کوفه و کشتن یحیی رهبر این قیام، املاک زیادی در طبرستان بدو بخشیدکه بخشی از آن در همسایگی سرزمین دیلم یعنی در رویان و چالوس و کلار(کلار دشت امروزی) قرار داشت.  بنابراین در اثر ظلم و تعدی محمد بن عبدالله طاهری قاتل یحیی و محمد بن اوس و پسرش که حاکمان طاهری شرق طبرستان یعنی چالوس و رویان برگزیده شده بودند، مخالفت ها با حکومت طاهریان تشدید شد:« محمد اوس پسر خود احمد را بچالوس بنشاند وکلار نیز بدو سپرد و خود برویان بنشست و ظلمی قوی ، بنیاد نهاد که هرگز کسی نشان ندهد. بسالی در رویان سه خراج ستاندندی»(اولیاء الله آملی، بی تا، ص57). لازم است یادآوری کنیم که این زمان سلیمان بن عبدالله برادر محمد بن عبدالله طاهری ، حاکم وقت طبرستان بود که برادرش قاتل یحیی رهبر زیدیان کوفه شناخته می شد.

طبری در باره ی دلیل قیام علویان طبرستان که بلافاصله پس از سرکوب قیام زیدیان به رهبری یحیی در سال 248 هجری درکوفه اتفاق افتاد، به طور دقیق توضیح می دهد که :«جمعی از مردم طبرستان و دیگران به من گفته اند[9] که سبب آن بود وقتی کشته شدن یحیی بن عمر[رهبرعلویان زیدی در کوفه] به دست محمد بن عبدالله طاهری سر گرفت و یاران و سپاهیان وی پس از کشته شدن یحیی وارد کوفه شدند، مستعین[خلیفه ی عباسی] از خالصجات سلطان در طبرستان تیولها بدو داد. از جمله این تیولها که بدو داد ، تیولی بود مجاور دیلم نزدیک در مرز طبرستان یعنی کلار و سالوس(چالوس) و مقابل آن زمینی بود که مردم ناحیه را از آن فایدت ها بود. جای هیزم گرفتنشان بود و چراگاه گوسفندان و محل رها کردن چهار پایان، هیچکس مالک آن نبود بلکه صحرایی بود که از زمینهایی بایر که جنگلها و درختان و علف داشت. چنانکه به من گفته اند ، محمد بن عبدالله،  برادر دبیر خویش، بشر بن هارون نصرانی را که وی را جابر می گفتند فرستاد که سر زمین مرا که تیول وی شده بود به تصرف آرد»(طبری، ج14سال1385 ص6134 ، ابن اثیر ج10 صص4191-4194 ).

علاوه برتصرف زمین های مشاع توسط محمد بن عبدالله طاهری که در ناحیه ی جنگلی شمال در گذشته  برای چرای دام های مردم محلی و جمع آوری هیزم  و چوب بسیار حیاتی بود ، محمد بن اوس یعنی نماینده ی سلیمان بن عبدالله(برادر محمد بن عبدالله طاهری وحاکم طبرستان )نیز چنان که گفته شد، یکه تازی خاص خود را در غرب طبرستان داشت و به گفته ی طبری«به غافلگیری وارد دیار دیلمیان شد که مجاور طبرستان بود و از آنها اسیر گرفت وکشتار کرد»(همان ص6135).در اینجا بود که دیلمیان« با مردم کلار و سالوس پیمان گرفتند که در نبرد سلیمان بن عبدالله و محمد اوس و دیگر کسان که آهنگ نبرد آنها کنند، همدیگر را یاری دهند»(طبری،همان ص6136).

   چنان که پیداست هر چند تعدی نایبان خلیفه بیشتر علیه مردم محلی در طبرستان و رویان و در خارج از محدوده ی گیل ودیلم بود اما حمله ی سلیمان بن عبدالله  به داخل سرزمین دیلم وکشتار و اسیر و برده گرفتن مردم آن دیار آتش قیام را از جانب دیلمیان وعلویان زیدی مذهبِ مرز نشین که این زمان از سرکوب زیدیان هم مسلک خود در کوفه نیز خشمگین بودند، بر افروخت. از این رو در شروع  این قیام بیش از هر چیز نقش ساکنان گیل و دیلم که با چالوس وکلار و رویان هم مرز بوده و با مردم تحت ستم این دو ناحیه ارتباط و مراوده داشتند را باید موثر دانست. چنان که محرک اصلی این قیام از دو مرکزی سر چشمه گرفت که در خارج از قلمرو طبرستان یعنی در روستاهای وارفوا( وارپوا) و لترا (لپرا- لنزا)[10] در جوار چالوس و در بخش جلگه ای گیل و دیلم  در بین تنکابن امروزی تا چالوس قرار داشت که طبری می گوید محمد اوس با غافلگیری وارد آنجا نیز شده و کشتار کرده و سپس اسیر گرفته بود.[11]در واقع سازماندهی این قیام از درون سرزمین گیل و دیلم شکل گرفت که در خارج از قلمرو حکومت نایبان خلیفه یعنی طاهریان قرار داشت و جای امنی برای سازماندهی تلقی می شد. زیرا از اینجا بود که مردم روستاها در وارفوا و لترا که احتمالاً روستاهای مرکزی این زمان در شرقی ترین قلمرو دیلم محسوب می شدند و به تحقیق تحت تاثیر علویان زیدیه یِ قاسمیه قرار داشت، گردهم آمدند و شروع به اعتراض کردند و نطفه ی قیام علیه طاهریان وحاکمیت خلفای عباسی پی ریخته شد. چنان که ابن اسفندیار می نویسد:«مردم دارفو[دارفوا یا وارپوا یا وارفوا] ولپرا[لترا][12] از ظلم و ناجوانمردی محمد بن اوس ستوه شدند و بهر وقت ساداتی را که بنواحی ایشان نشسته بودند، می دویدند[می دیدند] و زهد و علم و ورع ایشان را اعتقاد کردند وگفتند آنچه سیرت مسلمانی است با سادات است، اهل دیگر رستاقها [روستاها]را که بدیشان متصل بود، یار گرفتند، پیش محمد بن ابراهیم بن علی بن عبدالرحمن بن القاسم بن الحسن بن زید ابن الحسن بن امیر المومنین علی علیه السلام شده و او در قصبه رویان[کوه های جنوب چالوس و نوشهر ونور] بود، ازو درخواست کردند که ما بر توبیعت کنیم مگر ببرکات تواین ظلم، خدای از ما بردارد»(ابن اسفندیار، ص228و اولیاء الله آملی، ص65).

 مرعشی نیز از مبداء این قیام که در سرزمین گیل و دیلم بوده و نه طبرستان خبر داده است:« مردم دارفو[ی] دیلمان،گرد روستاقهای دیلمان می گشتند و مردم آن ولایت را با خود همراز می گردانیدند تا به کجور[در رویان] نزد سید محمد مذکور[ محمد بن ابراهیم] رفتند و فریاد برآوردند که ما ازدست ظلم جماعت محمد اوس[ مامور سلیمان بن عبدالله حاکم طبرستان در رویان] به جان آمدیم»(ظهیرالدین مرعشی1361 ، همان ص129).

   در هرحال سازماندهی این قیام در قلمرو دیلمیان در غرب رود چالوس به آسانی فراهم بود . چراکه نایبان خلیفه ی عباسی با توجه به اقتدار دیلمیان هنوز قادر به نفوذ به این ناحیه نبودند. حاکمان دیلمی نیز به دلیل دشمنی با خلفای عباسی و طاهریان به این مخالفت ها میدان می دادند. بنابراین ساکنان دیلمی این ناحیه با آزادی تمام  به سازماندهی این قیام دست زدند و مطمئن بودند که در آن سوی مرز یعنی در غربی ترین بخش طبرستان نیز نه فقط با آنان همدلی و همیاری وجود دارد که زمینه ی لازم برای ارتباط تشکیلاتی نیز در شرایط متحول بوجود آمده است.

 چنان که می دانیم محمد بن ابراهیم علوی که ساکن در محل و در قلمرو طاهریان زندگی می کرد در مقابل درخواست ساکنان محلی برای پذیرش رهبری قیام بر علیه ی طاهریان و نایبان خلیفه ی عباسی ، خود از رهبری قیام سرباز زد لیکن گفت که شوهر خواهر او «حسن بن زید» که در شهر «ری» زندگی می کند برای این کار بهتر از اوست. همین امر نشان می دهد که شهر ری یعنی بزرگترین شهر نزدیک سواحل خزر یکی از مراکز علویان بود و افراد تحصیل کرده ی مخالف خلفا نیز در آن در این زمان روابط نزدیکی با باشندگان علوی سواحل دریای خزر و قلمرو دیلمیان داشته اند. در هرحال محمد بن ابراهیم مخفیانه برای او نامه ای نوشت و او را به طبرستان فراخواند. حسن بن زید از شهر ری به ناحیه ی کرج امروزی و سپس از راه دره ی رودخانه ی چالوس به رویان، کلار و کجور آمد و رهبری جنبش را به عهده گرفت و جنگ با سربازان محمد بن اوس و سلیمان بن عبدالله طاهرکه نایبان خلیفه در طبرستان بودند را به کمک مردم محلی، سربازان دیلمی و علویان آغازکرد که سرانجام به سرعت به پیروزی زیدیان انجامید.

 این جنبش از نادر جنبش هایی بود که علویان یعنی مخالفان بنی امیه و بنی عباس به عنوان  مخالفان ایدئولوژی رسمی حکومت اسلامی توانستند در آن نه فقط پیروز شوند بلکه با اتکا به جنگل های انبوه خزری و پشتوانه های ایدئولوژی دگراندیش زیدی، پیروزی خود را به صورت دائمی به شکل دولتی پایدار تثبیت و تحکیم کنند و بخشی از یک ناحیه را در قلمروی امپراتوری اسلامی و همجوار آن به صورت دولتی مستقل در قوی ترین دوره ی حکومت عباسی پدید آورند. دیلمیا ن یا همان مردم گیل و دیلم که از شرق رودخانه ی سفیدرورد تا رودخانه ی چالوس استقرار داشتند و در آن زمان نیروی جنگی هراس انگیزی برای هر دشمن به حساب می آمدند در این پیروزی نقشی مهم  ایفاء کردند و بعدها نیز نقش خود را براین جنبش زدند و جایگاه  فرماندهی یکی از رهبران زیدیه یعنی ناصر کبیر شدند که بیش از هر کسی در این جنبش صاحب کاریزما و نفوذ معنوی بود و خواهیم دید که او در واقع با معیارهای زمانه و به ویژه معیارهای محلی به نوعی فیلسوف پادشاه زیدیه محسوب می شد که به ناگزیر زمانی طولانی در هوسم استقرار یافت و در اثر این استقرار تاثیرات اجتماعی و فرهنگی عظیمی در این ناحیه برجای گذاشت که تاثیر آن بر تحولات بعدی تاریخ گیلان را نمی توان نادیده انگاشت.


 نقش ویژه ی ساکنان دیلم درسازماندهی و پیروزی جنبش زیدیه

  تا کنون نشان داده شده که ساکنان جلگه نشین در شرق قلمرو دیلمیان به طور یکپارچه به این جنبش پیوسته و نیروی اصلی آن را تشکیل می دادند. فراموش نکنیم که همین شرایط ، زمینه های تحول اقتصادی و اجتماعی و ایدئولوژیکی مهم بعدی را در این ناحیه در پی داشت. غرض از شرح و بسط درگیر شدن ساکنان جلگه نشینِ قلمرو دیلمیان و نقش ِ ویژه ی آنان در پیروزی این جنبش که برای نخستین بار فراتر از چارچوب قدرت سرداران نظامی دیلمی در یک جنبش مردمی وارد شده و در آن ابتکار عمل را به دست گرفته بودند ، این است که نشان دهیم ساکنان جلگه نشین دیلمی فراتر از چارچوب های سنتی چند صد ساله ی نظامیان دیلمی در جنبشی وارد شده بودند که خود آموزه های بسیار برای آنان به همراه داشت و به آنان امکان داد تا جدا از حاکمیت پدرسالارانه ی طولانی از شرایط انقلابی بوجود آمده رهبرانی با ایدهای جدید برگزیده و برای رهایی خود از اقتدار سنتی کوه نشینان دیلمی ابتکار عمل نوینی برگزینند.

  نکته ی جالب این است که  نیروی جنگی این جنبش بیش از پیش به نیروی جنگی دیلمیان اتکا داشت لیکن رهبر ایدئولوژیک این قیام بی تردید در دست زیدیان علوی و مشخصاً در ابتدا در دست داعی کبیر یعنی حسن بن زید علوی بود که شخصیتی کاریزماتیک داشت و بنایراین با تیزهوشی توانست از شرایط انقلابی و شور و شوق ناشی از پیروزی مردم بر دشمنی قوی، جای پای زیدیان را که از حدود نیم قرن پیش به این دیار مهاجرت کرده و اکنون جزئی از مردم این ناحیه به حساب می آمدند در قلمرو طبرستان و دیلمیان محکم تر نماید. به عبارت دیگر دشمنی آشکار و بدون ملاحظه ی زیدیان دگر اندیش با خلفای عباسی،  وجه مشترکی برای مقبولیت زیدیان در قلمرو طبرستان و به ویژه دیلمان فراهم کرده بود. این موقعیت سبب شد تا زیدیانی که از درون یک جنبش طولانی وتشکیلات آن در شهرهای بزرگی چون بغداد، کوفه و ری بیرون آمده بودند، فرصتی طلایی فراهم  شود تا نفوذ خود را به صورت سازمان یافته در قلمرو شرق سرزمین دیلمیان سازماندهی کرده و استحکام بخشند.

پیداست که از نظر ما بررسی این جنبش از این نظرمهم است که بخش مهمی از تاریخ دوره ی نخستین اسلامی در گیلان شرقی به طور مستقیم وگیلان غربی به طور غیر مستقیم تحت تاثیر جنبش زیدیه وآموزه های آن قرارداشته است. و مهمتر این که به باور ما ظهور اولین شهر و پویش های تمدنی درجلگه ی شرق گیلان به طور مستقیم به این جنبش و تحولی که در ساختار باورها ، فرهنگ، سواد آموزی و همچنین شیوه معیشت و تولید  بوجود آمد، به طور مستقیم تحت تاثیر همین جنبش بود. حتا می توان ادعا کرد که بخشی از تاریخ ایران نیز از این جنبش متاثر بوده است. در واقع آل بویه که در دوره ی مهمی از تاریخ ایران نقش آفرینی کرده ، نه فقط بخش مهمی از فلات مرکزی ایران بلکه دربار خلفای عباسی را نیز به زیر حاکمیت خود درآورد، از درون این جنبش وآموزه هایش در سرزمین گیل ودیلم برخاست . گفته شده که ساکنان دیلمی جلگه نشین سخت به یکی از رهبران جنبش زیدیه( ناصر کبیر) و بازماندگان او ارادت خاص داشتند و همین ارادت که به نظر می رسد در تقابل با نظامیان دیلمی معنای ویژه ای پیدا می کرد، زمینه ی ساختارهای فرهنگی و سیاسی بعدی را در گیلان شرقی پدیدآورد .

  از نظر ما ظهور فرماندهان نظامی دیلمی با وابستگی به یک فرقه ی اسلامی دگر اندیش واپوزیسیون اسلام رسمی حاکم، نشان از نقش آفرینی تاریخ ساز این تحول فکری و فرهنگی در تاریخ منطقه ی گیل ودیلم وطبرستان در اواخر قرن سوم و اوایل قرن چهارم دارد که بیش از هر چیزی به استحاله شدن تدریجی ساکنان سرزمین گیل و دیلم در جنبش انقلابی زیدیه با حس ابتکار و اعتماد به نفس بیشتر در مقیاس سرزمین اسلامی شد. با توجه به تجربه های گوناگون ایرانیان برای برون رفت از بحران دو قرن تحقیر و تقریباً شکست تمام این جنبش ها، اکنون جنبش زیدیه تجربه ی نوین و در نتیجه فرصتی طلایی فراهم کرده بود تا نیروی عظیم جنگی منزوی و در درجه ی نخست فرماندهان جنگ سالار آن از اتهام کفر رها شده و با برافراشتن پرچم مشروعیت دینی در زمانه ای که تنها منبع مشروعیت آفرین تلقی می شد، اتکای به نفس وافر برای ارتقاء از نردبان قدرت توسط این فرماندهان بوجود آید. از این رو بررسی اجمالی و به طور فشرده ی این جنبش و مکانیزمِ نفوذ گام به گام آن در شرق گیلان برای شناخت تاریخ  قرون نخستین اسلامی درگیلان و اهمیتی که حوزه ی جغرافیای فرهنگی این جنبش به مرکزیت هوسم در سرزمین دیلمیان بوجود آورد، ضرورت دارد. بنابراین اکنون پرسش مقدر این است که این جنبش چگونه زمینه های تحول مورد نظر را پدید آورد؟ و این تحول چه نقشی در تاریخ گیل ودیلم وکل تاریخ گیلان داشته وآیا ظهور شهرتاریخی هوسم و نخستین هسته ها و نهادهای توسعه فرهنگی در گیلان، ارتباطی با این جنبش پیدا می کند؟ پیش از این جنبش شرایط اقتصادی واجتماعی این نواحی چگونه بوده است؟

چنان که پیشتر گفته شد، زیدیان علوی در دو موج مهاجرتی به سواحل جنوبی دریای خزر مهاجرت کردند و البته به نظر می رسد که گروه بیشتری از آنان در هر دو موج مهاجرتی در داخل سرزمین گیل ودیلم ساکن شدند که جانشینان طاهریِ خلیفه ی عباسی در طبرستان را یارای ورود به این سرزمین نبود. در واقع به نظر می رسد که  جلگه ی شرقی سرزمین گیل و دیلم بیش از هر جایی مهاجر نشین علویان زیدی عرب تبار و پیروان ایرانی آن بوده است.

  گفتیم که حسن بن زید در سال 250 هجری بر طاهریان پیروز شد و پس از بیرون راندن نایبان خلیفه ی عباسی یعنی طاهریان از طبرستان، حکومت زیدیان را در طبرستان بنا نهاد. اما سرانجام حسن بن زید معروف به داعی کبیر پس از بیست سال فرمانروایی با عنوان اولین حاکم علویان در طبرستان درسال270هجری درآمل درگذشت. قیام به رهبری او تحولی بزرگ نه فقط در طبرستان بلکه در سرزمین گیل ودیلم نیز پدید آورد. اکنون سواحل جنوبی دریای خزر از گرگان تا رودخانه ی چالوس و البته تا سفیدرود از دست خلیفه ی عباسی وکارگزاران او خالی شده بود و مهمتر این که ساکنان سرزمین گیل ودیلم دراین مبارزه متحد وهمراه علویان بودند وآنان نه فقط در این پیروزی نقشی مهم داشتند بلکه خودرا شریک اصلی این پیروزی به حساب می آوردند.پیداست چنین شرایط سیاسی- نظامیِ بزرگ، پذیرش و ترویج مذهب زیدیه یعنی نحله ی مبارز و پیروز منطقه را در سرزمین گیل و دیلم تسریع می نمود و زمینه های پذیرش آن را دربستر این پیروزی بیش از پیش فراهم می کرد.

     بعد از حسن بن زید برادر او محمد بن زید معروف به داعی صغیر بنا به وصیت حسن جانشین او شد. او به طور مستمر بافرستاده ها و فرماندهان یعقوب لیث صفاری که این زمان در خراسان جای طاهریان را گرفته بودند،دائماً در جنگ وگریز بود تا این که سرانجام سامانیان بر یعقوب لیث پیروز شدند و داعی صغیر از خلاء قدرت ایجاد شده در سرزمین خراسان که همیشه تمایل به تابع کردن طبرستان وگرگان داشت، استفاده کرد و دوباره بر طبرستان حاکمیت مطلق یافت.اما چون طبرستان دارای خراج مناسب بود، سامانیان یعنی جانشینان صفاریان نیز برای تصاحب آن تلاش بسیار کردند و از این رو به طبرستان لشکر کشیده و داعی صغیر در جنگ با فرمانده سامانیان در سال287 هجری کشته شد و سرانجام پیرزوی از آن سامانیان شدکه قدرتی بزرگ در خراسان به هم زده بودند و بدین ترتیب طبرستان پس از مدتی دوباره به دست کارگزاران خلیفه یعنی سامانیان سنی مذهب افتاد. در این شکست، ناصر کبیر یعنی رهبر بعدی زیدیان سواحل دریای خزر در کنار محمد بن زید حاکم زیدی طبرستان بود ولی پس از شکست کامل محمد بن زید و کشته شدن او  از صحنه ی جنگ فرار کرد و  خود را به شهر ری رساند که گویا در آن قبلاً نیز زیسته بود.

تحول مهم در شرق گیلان در سال های287 تا301 ه ق

   چنان که گفته شد در برانداختن حکومت خلیفه ی عباسی درسواحل دریای خزر اتحادی نانوشته بین سه گروه یعنی مردم محلی در طبرستان، علویان زیدی و دیلمیان در سواحل دریای خزر بر علیه خلیفه و نایبان او شکل گرفته بود که سرانجام به پیروزی بزرگ و بر انداختن حاکمیت خلفای عباسی پس ازحدود بیش از صدسال حکومت مستمر خلفای عباسی در طبرستان ختم شد. در میان این سه گروه ، عنصر جدید یعنی علویان زیدی و نقش آفرینی آنها در این تحول بسیار مهم بود. با پیروزی علویان زیدی به عنوان مذهبی معترض و دگراندیش در طبرستان وتشکیل حکومت در نواحی جلگه ای طبرستان، پذیرش مذهب اسلام دگراندیش به ویژه در سرزمین گیل ودیلم به سرعت گسترش یافت.

 اما چنان که گفته شد سرانجام علویان زیدی از جانشنان طاهریان و صفاریان در طبرستان یعنی سامانیان شکست خوردند و آمل مرکز تشکیلات علویان زیدی به دست سامانیان افتاد و ناصرکبیر( ناصر الحق) پس از کشته شدن محمد بن زید که ابتدا جنگجوی زیدی و سپس عالمی برجسته شده بود ، خود را جانشین او نامید. ناصر پس از کشته شدن محمد بن زید به دست سامانیان به دامغان گریخت و از آنجا به شهر ری رفت که شهری بزرگ وجایگاه مهمی برای زیدیان دراین زمان بود و احتمالاً او قبلاً نیز در آنجا زیسته و آشنایانی داشت. جستان بن وهسودان حاکم دیلم که قبلاً با ناصر کبیر آشنایی و دوستی داشت و احتمالاً از آمدن سامانیان به طبرستان بیمناک شده بود، او راکه در ری اقامت داشت به سرزمین گیل و دیلم دعوت کرد و وعده داد که به او کمک خواهد کرد تا حاکمیت علویان زیدیه را دوباره با رهبری او به طبرستان برگرداند. در نتیجه «دیری نپایید که[ناصر کبیر] دعوت پادشاه جستانی که به او وعده یاری در بازپس گیری تبرستان را داده بود، پذیرفت»(مادلونگ ،1381 ص 143). از این زمان بود که تحول در گیلان شرقی به مسیر جدیدی افتاد.

 با دعوت جستان بن وهسودان و پس از بازگشت ناصر کبیر به سرزمین گیل و دیلم یعنی به نواحی جلگه ای دیلمان، او به یاری پادشاه دیلمی بلافاصله دوبار در سالهای 289 و290 هجری به طبرستان لشکر کشید و هر دوبار از لشکر سامانی و نایبان خلیفه عباسی شکست خورد. پس ازاین شکست ها ظاهراً با سرخوردگی از پیروزی های زود هنگام  و بازگشت سریع به قدرت ، ناصر کبیر به دیلم بازگشت و در هوسم(رودسر) مستقر شد و تمام همِ خود را صرف ترویج مذهب زیدیه و پویش های فرهنگی خاص زیدیه دراین منطقه کرد. به گفته ی مادلونگ«.آنگاه[ناصر] در همانجا ماندتا دیلمیان را که هنوز به کیش زیدی نپیوسته بودند ونیز مردم گیل خاورسفیدرود را به اسلام فراخواند» (مادلونگ 1381،همان،ص143). فراموش نمی کنیم که او پیش از این نیز زمانی در سرزمین گیل ودیلم می زیست و در آنجا با توجه به شغل تبلیغی ومذهبی خود نفوذی زیاد به هم زده بود.ازاین روچنان که گفتیم پس ازدعوت جستان و با کمک او با جمع آوری جنگجویان وپهلوانان به نام دیلمی در دوسال متوالی یعنی سالهای289 و290 هجری به جنگ احمد بن اسماعیل سامانی که با لشکری بزرگ به طبرستان آمده بود از سرزمین گیل ودیلم و احتمالاً از هوسم یعنی جایگاه اصلی خود به سوی آمل حرکت کرد. و چنان که گفته شد ناصر کبیر دراین جنگ ها با احمد بن اسماعیل سامانی شکستی سخت خورد و چند تن از فرماندهان به نام دیلمیِ او یعنی امیر فیروزان اشکوری پدر حسن فیروزانِ معروف که بعدها در سپاه آل بویه خدمت کرد و امیر کاکی گیلانی پدر ماکان کاکی معروف که در همین نبرد در کنار او بودند، کشته شدند. بودنِ این فرماندهان دیلمی یعنی مهمترین خاندان های اشرافی و نظامی گر دیلمی در سپاه او به ویژه این که او تنها یکسالی بود که در نواحی هوسم مستقر شده بود نشانه ی آن است که ناصر کبیر حتا توانسته بود در نخستین سال های استقرار رسمی خود در سرزمین گیل و دیلم رهبری ایدئولوژیک بخش اعظمی از ساکنان گیل ودیلم را ازآن خود نماید. این تحول همچنین نشانه ی آن است که این خاندان ها در شرایط متحول زمانه ، نه فقط ماندگاری وتوسعه ی قدرت خود را در پذیرش ایدئولوژی جدید می دیدند بلکه به تدریج به این واقعیت پی برده بودند که راه توسعه ی قلمرو حاکمیتی دیلمیان نیز در این است که به گرایشی از اسلام که البته مبارز و مخالف خلفا و به گونه ای دگراندیشانه باشد نیز تمسک جویند. بدین ترتیب بود که در این زمان یعنی در ربع آخر قرن سوم هجری، مذهب زیدیه در خاندان های قدرتمند گیل ودیلم به مرکزیت شهر هوسم و به قول مادلونگ خاور سفیدرود پذیرفته شده بود و بی تردید این پذیرش را باید نزد عوام نیز فرض نمود.






نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox