تبلیغات
انایوردم خطبه سرا - مطالب آبان 1393
 
یاتما تولکی دالداسندا گوی یسون اصلان سنی، كچمه نامرد كورپیسینن گوی آپارسون سیل سنی

خطبه سرا نگین تا لش/شهر باستانی تمیشه در كناره دریای خزر

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 30 آبان 1393-10:36 ب.ظ


نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 18 بهمن 1392-11:03 ق.ظ

خطبه سرا نگین تا لش


خطبه سرالغت نامه دهخدا

خطبه سرا. [ خ ُ ب َ س َ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان گرگانرود شمالی بخش مرکزی شهرستان طوالش با 3514 تن سکنه است . آب آن از رودخانه ٔ خطبه سرا و چشمه ٔ محلی و محصول آنجا غلات ، برنج ، عسل ، لبنیات ، گیلاس ، سیب ، پرتقال و چای . شغل اهالی زراعت و گله داری و در آنجا یک پاسگاه ژاندارمری است . خطبه سرا از چند محله بنامهای مختلف تشکیل گردیده . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 2). مرحوم دهخدا درباره ٔ این نقطه آورده است : نام محلتی کنار راه رشت به آستارا میان بورسرا و بورمه سرا در یکصدوبیست وهشت هزاروهفتصدگزی رشت . (یادداشت بخط مؤلف..........

www.loghatnaameh.org/dehkhodaworddetail-fe2615b2187e49adbe3c58...



خطبه سرا یك سرزمین باستا نیست  ودارای بیشترین افراد یا سواد و.بو یژه  تحصیلاب اكادمیك در منطقه است و جزو اولین مناطقی است كه مدرسه در ان  دایر گشته و قبل از ان هم دارای مكتب خانه بوده است ولذا در باره این سرزمین مقدس و باستانی كه حقیقتا هم مقدس بوده وبیشترین امامزاده و مسجد و ساد ات وروحانی وعاشق اهل بیت وامام حسین
(ع)را   نسبت به سایرمناطق سرزمین تالش  داردوسرزمینیست كه از حدود80سال پیش زنان وارد مدرسه شده وبیشترین زنان تحصیل كرده بویژه  تحصیلات اكادمیك در منطقه را داردوهم چنین در منطقه بیشترین مهاجر را كه عموما دارای تحصیلات عالی اند چه در داخل استان چه در سطح كشوری .چه در خارج از كشور را  داردوهمه این عزیزان علایق شان را باسرزمین مادری قطع نكرده و همواره با ان در ارتباطند.

در خطبه سرا خانواده های زیادی وجود داردكه همگی لیسانس ویا بالای لیسانس اندبا توجه به این واقعیات غیرقابل انكا رنوشتن در باره این سرزمین باستانی كه تجربه باستا نی(كهنسالی  سرزمین وقوم)و پویائی  مردما ن(جوانی)یعنی به روز بودن اطلاعات مردم به عبارتی ارج نهادن به ارزش ها و سنت  ومردمانی مدرن و نواندیش می باشند ، كاریست بسیار سخت و كارستان  ! !

در خطبه سراكمتر جائی می توان یافت كه نام نداشته باشد یعنی هر پیچی .كوهی و چشمه ای و كوهی و....برای خود نامی دارد كه كسی هم نمی داند كی و توسطكی این نام ها گذاشته شده است وار انجائیكه بسیاری علاقه دارند به چگونگی این امر پی ببرندو برخی سعی دارند بافته های خود را عرصه دارند ، انایوردم خطبه سرا به كمك كاربران همولایتی خود  به یا فته هائی

دست یافته است كه ان را به كاربران گرامی عرضه می داردو یافته های خود را وحی منزل نمی داندو از این  نمد هیچ كلاهی برای خود نخواهد باقت!و از هیچكس هم توقع و انتظاری نداشته بلكه باچشم منت در انتظار نظرات و انتقادات كازبران و صاحب نظران است  !

اسامی مكان هائی كه در خطبه سرا وجود دارد عبارت است از  :

اشیك اغاسی/ كشاور /باباسرایا بوبوسو/بازار/اشاقا بازار/ترك محله /خواجه كری/وحدانی محله/املك/ دهنز/دهنه/چای غراغی/چای ایچی/شیلات/چوبانامحله /قره میشه/كیشلیك یا كیشلی/كالو/لیسارا/باش لیسارا/روكی محله/برزو/هله دومه/هله سو/سوست/ایری بوجاغ/داغ دیوی/بوراسرا/اواسنگ/لوله گا ز/خلجلر/ دهنز غراغی / كلبه / قله صبا/ چیمرن / نصیراوجوری/ شونده بور/ایوب اوچان /گول/مظله كم سوالاپشت یا زوقالاپشت/كوستان/كورون/ بیله پشت/اولاس  حونی /تمیشه له/كلات /روخان/انبو/تنبو/ صوفی اتانان/ نارنج اسلانان/ممدعلی اوچا ن/ توربه /بینون/ریوو/ سویوخبلاغ /تمیشه له/یاستی یول/برزه بیل/

بیزر/ونه  پشت/انا بولاغی/دره بولاغی/عبادونی(عبا دهونی)/غلاما یا گولاما/میریش یوردی/خلج یوردی یاخلجلر/ میسه چولی/هرتنگ/كومیرلی،كمیرلی یا گمركلی/قوروق چائی/بغرویا باغرو داغی/باغروتوربه سی

 امامزادهاویا بقعه های خطبه سرا:

شاه میلرزان/عظیم توربه سی/جد/بوراسرا توربه سی /سوست توربه سی/كیچیك توربه(باباسرا)بیوك توربه(ااون ایكی علمدار)در كشاورمحله


شهر تمیشه در كناره دریای خزر


شهر تمیشه در كناره دریای خزر
طبری از شهری در كنار دریای خزر نام می برد كه  مردم ان قهرمانانه در مقابل لشگرسعید بن عاص فرمانده سپاه عمردر حمله به ایران مقاومت میكنندكه بسیاری از مردم انجا بعد از صلح گردن زده می شوند!
در ییلاق های خطبه سرا كه سرزمینی با تمدن باستانیست وعموما برای ترددبین سرزمین گیلان ومنطقه اردبیل فعلی و یا ارتابیل (شهر مقدس) و حتی رفت و امد به ناخیه خراسان با كشتی ان روزی از طریق دریای خزر ویا باكاروان  به طرف مركز ایران صورت می گرفت از این منطقه استفاده می شد و بدین خاطر كاروانسرا ها و حمام  عمومی  در این منطقه برپا شده بوده  كه هنوز هم بقایای ان موجود است بویژه در منطقه برزبیل كه در زمان صفوی ابادی وبه عبارتی شهر معروفی بوده است وپسوند "بیل "هم كه ریشه در زبان ایران باستان دارد مثل اردبیل  به معنای شهر و ابادی می باشد.در نزدیكی برزبیل ییلاقی وجود دارد كه به نام های تمیشه له /تمیشه لانه /خوانده می شود و از ییلاق های بسیار قد یمی خطبه سراست .واز انجائی كه این ییلاق از زمان های دور به این اسم نامیده شده است ودر زمان قدیم تردد بین اردبیل و گرگان از این ناحیه صورت می گرفت این ابادی نام خود را وام دار شهرباستانی تمیشه كه بدست سپاهیان اعراب ،می باشد !واینك توجه كاربران علاقمند را به متنی كه در تاریخ طبری اورده شده است جلب می نمائیم  !
             انایوردم خطبه سرا نگین تالش               
طبری می نویسد :" سعید ابن عاص" لشگری راهی گرگان نمود . مردم آنجا از راه صلح آمدند . سپس 100 هزار درهم خراج و گاه 200 هزار درهم خراج به اعراب میدادند . لیکن قرارداد از طرف ایرانیان برهم خورد و آنان از دادن خراج به مدینه سرباز زدند و کافر شدند . یکی از شهرهای کرانه جنوب شرقی دریای خزر شهر "تمیشه" بود که به سختی با سپاه اعراب نبرد کرد . "سعید عاص" شهر را محاصره کرد و آنگاه که آذوقه شهر به اتمام رسید مردم از گرسنگی زنهار ( امان ) خواستند . به آن شرط که سپاه "سعید ابن عاص" مردمان شهر را نکشد . لیکن بعد از عقد قرار داد سعید تمام مردمان شهر را به جز یک نفر را در دره ای گرد آورد و تمام افراد شهر را از لب تیغ گذراند . در این کشتار عبدالله پسر عمر - عبدالله پسر عباس - عبدالله پسر زیبر  در راس لشگر اعراب قرار داشتند . ( تاریخ طبری )

تمیشه

لغت نامه دهخدا

تمیشه . [ ت َم ْ می ش ِ ] (اِخ ) نام شهر و مدینه ای باشد و نام بیشه ای است در نواحی آمل که در میان آملیان به شیمای بیشه شهرت دارد. (برهان ). (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا)(آنندراج ). شهری است در ایران زمین . (شرفنامه ٔ منیری ). آنچه از تواریخ مازندران معلوم می شود دو تمیشه بوده است یکی را تمیشه ٔ اهلم و یکی را تمیشه ٔ بانصران می گفتند. وقتی افراسیاب از ترکستان عزیمت قلع و قمعمنوچهر کرد، منوچهر در حصار تبره ری محصور شد از آنجا به راه لاریجان به بیشه ٔ تمیشه اهلم آمد و خزاین وزنان خود را به قلعه ٔ مور فرستاد که در آن عهد مانهیر می نامیدند. (انجمن آرا) (آنندراج ). و از کثرت آبادانی شهری شده و طُمَیس که در قاموس آورده ظاهراً معرب آن است . (فرهنگ رشیدی ). شهرکی است خرد [ از دیلمان ] به ناحیت طبرستان و گرد وی باره ای و نعمت بسیار و اندرمیان کوه و دریا نهاده است و حصاری دارد استوار، اند روی پشته ٔ بسیار. (حدود العالم ) :
ز آمل گذر سوی تمیشه کرد
نشست اندر آن نامور پیشه کرد.

فردوسی .


چو آمد به نزدیک تمیشه باز
نیا را به دیدار او بد نیاز.

فردوسی .


سراپرده ٔ شاه بیرون زدند
ز تمیشه لشکر به هامون زدند.

فردوسی .


رجوع به مازندران رابینو و تاریخ غازان و تاریخ جهانگشای جوینی ج 2 ص 223 و حبیب السیر و طمیس و تمیشان شود.

تمیشه بور

لغت نامه دهخدا

تمیشه بور. [ت َ ش َ / ش ِ ] (اِ مرکب ) از تمیشه = نام ناحیه و بور= خار. و این اصل کلمه ٔ تمشک است و تمیشه بور، نامی است که در طوالش به تمشک دهند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به تمش و تمشک و تمیش و تمیشه شود.

در صفخات بعدی به خانواده های قدیمی خطبه سرا و وجه تسمیه اسامی محل خواهیم پرداخت !قبلا بابت تمامی نقصان ها وكاستی ها پوزش می طلبیم!

انایوردم خطبه سرا نگین تالش

 


 

                                        

 

 

      

 

 

          

 

           

 





نظرات() 

شهر تمیشه در كناره دریای خزر

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 30 آبان 1393-10:13 ب.ظ



شهر تمیشه در كناره دریای خزر
طبری از شهری در كنار دریای خزر نام می برد كه  مردم ان قهرمانانه در مقابل لشگرسعید بن عاص فرمانده سپاه عمردر حمله به ایران مقاومت میكنندكه بسیاری از مردم انجا بعد از صلح گردن زده می شوند!
در ییلاق های خطبه سرا كه سرزمینی با تمدن باستانیست وعموما برای ترددبین سرزمین گیلان ومنطقه اردبیل فعلی و یا ارتابیل (شهر مقدس) و حتی رفت و امد به ناخیه خراسان با كشتی ان روزی از طریق دریای خزر ویا باكاروان  به طرف مركز ایران صورت می گرفت از این منطقه استفاده می شد و بدین خاطر كاروانسرا ها و حمام  عمومی  در این منطقه برپا شده بوده  كه هنوز هم بقایای ان موجود است بویژه در منطقه برزبیل كه در زمان صفوی ابادی وبه عبارتی شهر معروفی بوده است وپسوند "بیل "هم كه ریشه در زبان ایران باستان دارد مثل اردبیل  به معنای شهر و ابادی می باشد.در نزدیكی برزبیل ییلاقی وجود دارد كه به نام های تمیشه له /تمیشه لانه /خوانده می شود و از ییلاق های بسیار قد یمی خطبه سراست .واز انجائی كه این ییلاق از زمان های دور به این اسم نامیده شده است ودر زمان قدیم تردد بین اردبیل و گرگان از این ناحیه صورت می گرفت این ابادی نام خود را وام دار شهرباستانی تمیشه كه بدست سپاهیان اعراب  ویران شد ،می باشد !واینك توجه كاربران علاقمند را به متنی كه در تاریخ طبری اورده شده است جلب می نمائیم  !
             انایوردم خطبه سرا نگین تالش               

طبری می نویسد :" سعید ابن عاص" لشگری راهی گرگان نمود . مردم آنجا از راه صلح آمدند . سپس 100 هزار درهم خراج و گاه 200 هزار درهم خراج به اعراب میدادند . لیکن قرارداد از طرف ایرانیان برهم خورد و آنان از دادن خراج به مدینه سرباز زدند و کافر شدند . یکی از شهرهای کرانه جنوب شرقی دریای خزر شهر "تمیشه" بود که به سختی با سپاه اعراب نبرد کرد . "سعید عاص" شهر را محاصره کرد و آنگاه که آذوقه شهر به اتمام رسید مردم از گرسنگی زنهار ( امان ) خواستند . به آن شرط که سپاه "سعید ابن عاص" مردمان شهر را نکشد . لیکن بعد از عقد قرار داد سعید تمام مردمان شهر را به جز یک نفر را در دره ای گرد آورد و تمام افراد شهر را از لب تیغ گذراند . در این کشتار عبدالله پسر عمر - عبدالله پسر عباس - عبدالله پسر زیبر  در راس لشگر اعراب قرار داشتند . ( تاریخ طبری )




نظرات() 

تیم مشترک ایرانی انگلیسی به سراغ تمیشه می آید

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 30 آبان 1393-09:42 ب.ظ

http://mehdiborhani.ir/



نویسنده: مهدی برهانی

دیوار گرگانگفته شده است  تیمی مشترک از گروههای باستانشناسی ایران (اداره کل میراث فرهنگی استان گلستان به سرپرستی دکتر نوکنده) و انگلیس ( دانشگاه ادینبورگ اسکاتلند به سرپرستی دکتراراهارد ولفرام سوئر) در آبان و آذر سال جاری در قالب هیات بررسی گمانه زنی و کاوش باستانشناسی دیوار گرگان و تمیشه ، دیوار تمیشه و تاسیسات وابسته به آن را مورد بررسی و احتمالا گمانه زنی قرار خواهد داد. شهر و دیوار تمیشه در محدوده غرب و شمال غرب روستای سرکلاته خرابشهر واقع است.

دیوار تمیشه که از ارتفاعات جنوبغرب سرکلاته اغاز میشود در محلی به نام پل خشتی در ساحل روستای باغو کناره به دریای خزر می پیوندد. تلاقی دو دیوار بزرگ گرگان و دیوار تمیشه به دریای خزر و وجود آجرهای مشابه هر دو سازه ساسانی در کف دریا این فرضیه را ایجاد کرده است که ممکن است این دو دیوار در واقع بخشی از یک دیوار اصلی بوده اند که بخشی از آن به زیر آب رفته است. این در حالی است که گاهنگاری و آزمایشات کربن ۱۴ نیز هم زمانی مصالح دو دیوار را تایید میکند

چنانچه این فرضیه قطعیت یابد بسیاری از ابهامات باستانشناسی و دلایل وجودی دیوار تمیشه و گرگان نیز اشکار و از سویی دیگر کمکی نیز به دانش جغرافیا در باره دوره های پسروی و پیشروی دریای خزر خواهد کرد






نظرات() 

تمیشه کجاست ؟

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 30 آبان 1393-09:32 ب.ظ

http://mehdiborhani.ir/

نویسنده: مهدی برهانی

بقایای شهر قدیمی تمیشه و دیوار آن در غرب روستای سرکلاته خرابشهر ازتوابع شهرستان کردکوی به صورت پستی و بلندیهایی که بخشی از ارتفاع آن نیز از موقعیت کوهستانی آن ناشی میشود دیده میشود.گستره این شهر از شمال به محدوده امامزاده ابراهیم و از جنوب به موقعیت قلعه بانصران که بخش جنگلی است ختم میشود.روستای سرکلاته خرابشهر امروزین بر روی بخشی از گستره شرقی شهر تمیشه قرار گرفته است.

این شهر را دیواری به نام تمیشه به طول تقریبی ۱۲ کیلومتر از حوزه شرقی آن جدا می ساخته است و این مهم مبین مخاطراتی است که از سمت شرق برای این شهر وجود داشته است.دیوار یاد شده در یک مسیر جنوب به شمال از محدوده قلعه بانصران در جنوبی ترین بخش خود آغاز و تا موقعیتی به نام پل خشتی درساحل روستای باغو کناره که از حوزه شهرستان بندرگز میباشد در محدوده خلیج گرگان پایان می یابد.

افواه عمومی مبین این است که دیوار تمیشه درداخل دریا نیز ادامه داشته است و شاید این مهم بیانگر آن باشد که دیوار تمیشه و دیوار گرگان را متصل به هم فرض نموده و یا اینکه پیشروی دریای خزر باعث جدایی این دو دیوار که حسب مطالعات صورت گرفته همزمان باهم نیز میباشد شده باشد.گرچه دو ساختار یاد شده از حیث مصالح شناسی و آجرهای تشکیل دهنده آن اختلاف مختصری از حیث ابعاد باهم دارند. آجرهای دیوار تمیشه به ابعاد ۱۰*۳۸*۳۸ سانتیمترند حال انکه دیوار گرگان به ابعاد ۴۰×۴۰×۱۰ سانتی متر میباشند.

در حال حاضر متاسفانه بیشتر قسمتهای دیوار از بین رفته ویا به عنوان زمینهای کشاورزی تسطیح شده است و فقط بقایای قسمتی از لایه های تحتانی دیوار در قسمت های جنگلی و حدفاصل روستای باغو کناره, سرکلاته باقی مانده است. کشف چندین کوره های آجر پزی درمجاورت دیوار تمیشه مبین بوم آورد بودن مصالح این اثر تاریخی بوده و چه بسا خاک ان از خندق مجاور دیوار تامین شده باشد.

این خندق در سمت داخلی دیوار و شهر به طول ۳ کیلومتر تاکنون شناسایی شده است و دارای عمق و عرض ۲ متر بوده است. دیوار تمیشه ازسمت شرق به دره های عمیق و رودخانه منتهی می شده است.

قلاعی نیم دایره شکل متصل به دیوار در سال ۱۳۴۲ در حفاریهای دیوید بیوار شناسایی شد.سوای از این قلعه هایی دیگر در نقاط مختلف آن نیز شناسایی شده که امروزه بقایای آن موجود است. ازجمله آنها میتوان به قلعه بانصران ؛ نارنج قلعه و قلعه دختر اشاره نمود.

مطالعات کربن ۱۴ صورت گرفته بر روی این اثر سترگ احداث دیوار در دوره ساسانی و در حدود سالهای ۵۳۱-۵۷۹ و به هنگام سلطنت خسرو انوشیروان را تایید میکند.این شهر و باروی آن تا اوایل قرون اسلامی به حیات خود ادامه داد و با فتنه مغول از بین رفت. به استناد گزارش علمی باستان شناسانی چون سیلونیا, مایسون , گزافهرواری, این شهر پایتخت یک سلسله محلی متعلق به اوایل اسلام تا دوره سلجوقی بوده است.

دولت ساسانی دیوار تاریخی تمیشه را که باستان شناسان آن را ادامه دیوار تاریخی گرگان می دانند در اواخر قرن پنجم و ششم میلادی برای جلوگیری از هجوم هپتالیان ساخته بودند. در مورد زمان ساخت و ارتباط دیوار تمیشه با دیوار بزرگ گرگان مطالعات باستان شناسی شروع شده است. تصور براین است که دیوار گرگان و تمیشه در محدوده دریا متصل باشند اما بررسی ها در شمال و جنوب شبه جزیره میانکاله که در امتداد دیوارها قرار دارد نتوانست به اثبات این فرضیه کمک کند و تنها در خود شبه جزیره میانکاله قطعاتی از آجر و سفال دوره ساسانی به دست آمد که بیانگر حضور ساسانیان دراین شبه جزیره است.

تمیشه در اساطیر کهن ایرانی نیز دارای جایگاهی است به شکلی که فردوسی پاکزاد تاسیس آن را به فریدون منتسب مینماید.

فریدون فرخ تمیشه بکرد نشست اندر آن نامور بیشه کرد

نتایج حاصل از این گمانه زنی ها بیانگر آن است که طراحان و سازندگان دیوار تمیشه در بخش جنگلی این دیوار از مصالح چوب برای ساخت بخشی از آن استفاده کرده اند.

سوابق پژوهشی بر روی دیوار تمیشه

۱- ۱۳۴۲ – Adrian David Hugh Bivar : این هیات ضمن شناسایی محدوده شهر تمیشه و ترسیم پلان آن برجهای نیم دایره ای پیوسته به دیوار را نیز شناسایی نمود

۲- ۱۳۷۹ – جبرییل نوکنده : این هیات در بخشهایی از قلعه بانصران , قلعه مازولاپه و دیوار تمیشه کاوشهایی انجام داد که در اثر این تلاشها بخشی از سیستم آبرسانی شهر و نقطه آغازین دیوار در بخش جنوبی ( قلعه بانصران ) شناسایی شد.

۳- ۱۳۸۵ هیات مشترک ایران انگلیس : این هیات نیز که سرپرستی بخش ایرانی آنرا آقای حمید عمرانی به عهده داشت ضمن مطالعات ژئوفیزیک یک باب ساختمان ( احتمالا مسجد ) و نیز کوره های آجر پزی را از مجموعه شهر تمیشه مورد کاوش قرار داد و همچنین نقطه آغازین دیوار را در بخش جنوبی که توسط آقای دکتر نوکنده شناسایی شده بود مورد تایید قرارداد.

۴- سوای از مطالعات میدانی مقالاتی نیز در این زمینه نگارش شده است که میتوان از آن جمله به مقالات آقای دکتر ناصر نوروززاده چگینی در کتاب شهرهای ایران که به همت آقای دکتر یوسف کیانی تالیف شده است اشاره نمود.

با تشکر از راهنمایی های آقای جبرییل نوکنده





نظرات() 

تَمیشَه، یکی از شهرهای قدیمی در شرق طبرستان

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 30 آبان 1393-08:56 ب.ظ

تَمیشَه، نام یکی شهرهای قدیمی در شرق تبرستان بوده‌است. این شهر که در مرزهای شرقی تبرستان و سرحد گرگان بوده، با ساری شانزده فرسخ فاصله داشت.
نام این شهر در منابع سده‌های اولیهٔ اسلامی به شکل‌های طَمیس، طَمیسه، طمیش، طَمیشه، طمیسه و تمیشه آمده. و گاهی به شکل تمیشه هم در منابع قدیمی فارسی مورد استفاده قرار گرفته.
در شاهنامه گفته شده که شهر تمیشه دومین پایتخت فریدون، پس از آمل، بوده‌است. در دورهٔ ساسانیان، انوشیروان در مشرق تمیشه دیوار آجری مار سرخ را ساخت تا از حملهٔ قبایل ترک به تبرستان جلوگیری کند.
مسلمانان تمیشه را در سال ۳۰ هجری که مقارن با خلافت عثمان بود، فتح کردند.
بقایا و آثار بر جای مانده این شهر و دیوار آن در غرب روستای کلاته خرابشهر شهرستان کردکوی بصورت تپه‌ها و برجستگی‌های بلند و پست قرار دارد. این شهر به سبب دارا بودن دیوار دفاعی و خندق آن یکی از مراکز و پایگاههای نظامی در مقابل هجوم دشمنان بوده است. تمیشه تا قبل از حمله مغولان در گرگان و طبرستان شهری بزرگ و آباد بوده است. شواهد تاریخی نشان می‌دهد که قدمت این شهر به دوران ساسانی می‌رسد. به استناد گزارش محققین و باستان شناسان، این شهر پایتخت یک سلسله محلی متعلق به اوایل اسلام تا دوره سلجوقی بوده است.
در واقع بخشی از عناصر حفاظتی شهر در زمان سلطنت خسرو انوشیروان از شاهان ساسانی احداث گردیده است.
روستای سرکلاته از توابع بخش مرکزی شهرستان کردکوی، با مختصات جغرافیایی 54 درجه و 4 دقیقه طول شرقی و 36 درجه و 44 دقیقه عرض شمالی، در 12 کیلومتری جنوب غربی شهر کردکوی و 39 کیلومتری شهر گرگان قرار دارد.
این روستا از شمال به جاده ساری ـ گرگان از شرق به روستای سالیکنده، از جنوب به اراضی جنگلی و از جنوب غرب به روستای کارکنده محدود می‏شود.
روستای سرکلاته از سطح دریا 300 متر ارتفاع دارد و تحت تأثیر اقلیم کوهپایه‏ای و خزری آب و هوای آن معتدل است و فاصله اندکی با دریای خزر دارد.
 منطقه روستای سرکلاته، در دوره‏های مختلف تاریخی مورد توجه حاکمان وقت بوده است. بقایای شهر قدیمی تمیشه در غرب روستا، گویای این توجه است. بنا به اسناد موجود، این شهر از اوایل دوره اسلامی تا دوره سلجوقی، مرکز حکومت سلسله‏های محلی و منطقه‏ای بوده است. کارشناسان، قدمت آثار به دست آمده از شهر قدیمی تمیشه را به دوره انوشیروان ساسانی نسبت داده‏اند. نام قدیم این روستا تمیشه بوده است و نام فعلی آن از خرابه‏های شهر تمیشه تأثیر پذیرفته و به نام سرکلاته خرابشهر معروف شده است.
مردم روستای سرکلاته به زبان محلی مازندرانی سخن می‏گویند، مسلمان و پیرو مذهب شیعه جعفری هستند.
الگوی معیشت و سکونت
براساس سرشماری سال 1375، روستای سرکلاته 3206 نفر جمعیت داشته است که در سال 1385 به 3060 نفر کاهش یافته است.
درآمد اکثر مردم روستا از فعالیت‏های زراعی، باغداری و دامداری تأمین می‏شود. تعدادی از مردم نیز، در بخش خدمات و صنایع دستی اشتغال دارند. محصولات عمده زراعی روستا شامل گندم، جو، برنج، پنبه، سویا و کلزا می‏باشد. باغداری نیز در روستا رواج دارد و میوه‏هایی مانند هلو، پرتغال و نارنگی از محصولات باغی آن است. مهم‏ترین فرآورد‏ه‏های لبنی آن مشتمل بر شیر، پنیر، خامه، کره و روغن حیوانی است.
زنان روستا در کنار دیگر فعالیت‏ها، با تولید صنایع دستی مانند بافت انواع قالی، گلیم و نمد در بهبود وضع اقتصادی خانواده نقش مهمی ایفا می‏کنند.
روستای کوهپایه‏ای سرکلاته، با بافت مسکونی متمرکز، در شیبی ملایم استقرار یافته است. خانه‏های روستاییان از نوع فعالیت و معیشت آنان تأثیر پذیرفته است و به تبع آن، معماری خانه‏ها و کاربری‏ فضاها شکل گرفته‏اند.
 در معماری سنتی روستا سقف خانه‏ها شیروانی سفالی است و مصالح آن‏ها از چوب و کاهگل است. این نوع معماری با شرایط اقلیمی روستا تناسب معقولی دارد و از زیبایی ویژه‏ای برخوردار است. در خانه‏های نوساز از مصالح مدرن و جدید استفاده می‏شود.
جاذبه‏های گردشگری
 چشم‏انداز جنگل‏های زیبا و متراکم درختان پهن برگ راش و آزاد، عبور رودخانه‏های پرآب و خروشان میرانلو در غرب و دوآب در شرق روستا با حواشی سرسبز و زیبا، همراه با رنگ‏آمیزی مزارع پنبه، شالیزار، گل‏های زرد کلزا و چشمه‏های فراوان درون جنگل‏های انبوه، فضای رویایی مناسبی برای دیدار گردشگران و علاقمندان به طبیعت فراهم آورده‏اند.
 این روستا، علاوه بر طبیعت بکر و منحصر به فرد، از جاذبه‏های تاریخی و مذهبی چندی نیز برخوردار است. از آن جمله، می‏توان از بقایای شهر تاریخی تمیشه و کوره‏های آجرپزی در غرب روستا، نام برد که به صورت تپه‏های پست، توجه گردشگران را به سوی خود جلب می‏کند.
دیوار این شهر، از دامنه کوه و جنوب روستای سر کلاته خرابشهر، شروع و تا محلی به نام «پل خشتی» در روستای «باغوکناره» در ساحل دریای خزر امتداد می‏یابد. نزدیکی روستا در دریای خزر نیز بر جاذبه‏های طبیعی آن افزوده است.
زیارتگاه امامزاده چهار کوه در 3 کیلومتری شرق روستا و در میان فضای تفرجگاهی سرسبزی، قرار دارد.
از دیگر جاذبه‏های تاریخی و مذهبی روستا می‏توان به آرامگاه امامزاده قاسم، شهر تاریخی تمیشه و قلعه بانوسرا و نارنج قلعه در غرب روستا اشاره نمود.
 مردم روستای سرکلاته، مراسم ملی و مذهبی را در ایام مربوطه برپا می‏دارند و در جشن‏ها و مراسم عروسی محلی، با موسیقی محلی و تک نوازی به شادی و در ایام سوگواری به عزاداری می‏پردازند.
چوب‏سواری و کشتی با شال از بازی‏های محلی روستاست. پوشاک غالب مردم روستا همانند دیگر نقاط روستایی استان و بیشتر به پوشاک معمولی شهری نزدیک است. زنان مسن و گهگاه جوانان روستا، در مراسم و جشن‏های خاص از لباس محلی استفاده می‏کنند.
لباس محلی زنان روستا، بسیار زیباست و از دامن‏های پرچین و کوتاه با پیراهنی بر روی آن، کلاه زیر روسری که با انواع پولک‏ها و سکه‏ها تزیین شده و نیز از روسری‏های بلند شال مانند تشکیل شده است.
 غذاهای محلی آبگوشت، کباب، و انواع خورشت‏ها در روستا تهیه می‏شود. انواع مواد لبنی مانند شیر، ماست، کره و روغن حیوانی به وفور در روستا یافت می‏شود و طبخ برنج با انواع ماهی در روستا رواج دارد.
دسترسی: این روستا از طریق شهر کردکوی قابل دسترسی است و جاده‏ای مناسب و آسفالت دارد.
منبع :http://tamisheh.com/index.php?do=static&id=22
http://fa.wikipedia.org/
http://www.ichto.ir/Default.aspx?tabid=239



نظرات() 

زالزالک

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 30 آبان 1393-08:44 ب.ظ


نویسنده : حسین بابائی







نظرات() 

دستور خطّ فارسى

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 30 آبان 1393-07:24 ب.ظ


 

     براى بارگیری دستور خط فارسى به‌صورت پی.دی.اف. به اینجا مراجعه كنید.





نظرات() 

واژه‌ها و ترکیبات و عبارات مأخوذ از عربى

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 30 آبان 1393-06:59 ب.ظ


 
«ة» در واژه‌ها و ترکیبات و عبارات مأخوذ از عربى به صورت‌هاى زیر نوشته مى‌شود:
    1. اگر در آخرِ کلمه تلفّظ شود، به‌صورت «ت» نوشته مى‌شود:
          رحمت، جهت، قضات، نظارت، مراقبت، برائت
          استثنا: صلوة، مشکوة، زکوة، رحمةالله‌علیه (در جایى که مراعات رسم‌الخطّ قرآنى این کلمات در نظر باشد).
    2. اگر در آخرِ کلمه تلفّظ نشود، به‌صورت «ـه/ ه» (هاى غیرملفوظ) نوشته مى‌شود:
          علاقه، معاینه، نظاره، مراقبه، آتیه
    و در این حالت از قواعد مربوط به «هاى غیرملفوظ» تبعیت مى‌کند:
          علاقه‌مند، نظارگان، معاینهٔ بیمار، مراقبه‌اى
    3. در ترکیبات عربى رایج در فارسى، مانند کاملةالوداد، لیلةالقدر، ثقةالاسلام، خاتمةالامر، دایرةالمعارف، معمولاً به‌صورت «ـة/ ة» نوشته مى‌شود، اما گاهى در بعضى از ترکیبات، مانند حجّت‌الاسلام و آیت‌الله، به‌صورت «ت» مى‌آید که آن هم درست است.
    «و» که در برخى از کلمه‌هاى عربى، مانند زکوة، حیوة، مشکوة، صلوة به‌صورت «آ» تلفّظ مى‌شود، در فارسى (جز در مواردى که رعایت رسم‌الخطّ قرآنى این‌گونه کلمات مورد نظر باشد) به‌صورت «الف» نوشته مى‌شود.1
          زکات، حیات، مشکات، صلات
    تبصره: کلمه‌هایى مانند زکوة، مشکوة، صلوة (اگر به این صورت نوشته شده باشد)، در اضافه به «ى» نسبت یا وحدت، با «ا» و «ت» نوشته مى‌شود:
          زکاتى، مشکاتى، صلاتى، حیاتى 
«الف کوتاه» همیشه به‌صورت «الف» نوشته مى‌شود، مگر در موارد زیر:
    1. الى، على، حتّى، اولى، اوُلى؛
    2. اسم‌هاى خاص:
          عیسى، یحیى، مرتضى، مصطفى، موسى، مجتبى
   تبصره: واژه‌هایى مانند اسمعیل، هرون، رحمن که در رسم‌الخطّ قرآنى به این صورت نوشته مى‌شود در فارسى با «الف» نوشته مى‌شود: اسماعیل، هارون، رحمان. بعضى کلمات از قاعدهٔ فوق مستثناست: الهى، اعلیحضرت... .
    3. ترکیباتى که عیناً از عربى گرفته شده ‌‌است:
          اعلام‌الهدى، بدرالدُّجى، طوبى‌لک، لاتُعَدُّولاتُحْصى، سِدرَةُالمُنتَهى، لاتُحصى (صیغه‌هاى فعلى) 
    ــ اسامى سوره‌هاى قرآن (مانند یس، طه، و...) به ‌شکل مضبوط در قرآن نوشته مى‌شود، اما در کلماتى مانند یاسین، آل طاها و... قاعدهٔ تطابق مکتوب و ملفوظ رعایت مى‌شود. 
 
 
تنوین، تشدید، حرکت‌گذارى
هجاى میانى «ـ ووـ»
 
آوردن تنوین (درصورتى‌که تلفّظ شود) در نوشته‌هاى رسمى و نیز در متون آموزشى الزامى است. تنوین به صورت‌هاى زیر نوشته مى‌شود:
    1. تنوین نصب: در همه‌جا به‌صورت «اً/ ـاً» نوشته مى‌شود:
          واقعاً، جزئاً، موقتاً، عجالتاً، نتیجتاً، مقدمتاً، طبیعتاً، عمداً، ابداً2
    تبصرهٔ 1: کلمه‌هاى مختوم به همزه، مانند جزء، استثناء، ابتداء، هرگاه با تنوین نصب همراه باشد، همزهٔ آن‌ها روى کرسى «ى» مى‌آید و تنوین روى «الف» بعداز آن قرار مى‌گیرد: جزئاً، استثنائاً، ابتدائاً.
    تبصرهٔ 2: تاء عربى «ة/ ـة»، اعم از آنکه در فارسى به‌صورت «ت» یا «ه/ ـه» (هاى غیرملفوظ) نوشته یا تلفّظ شود، در تنوین نصب، بدل به «ت» کشیده مى‌شود و علامت تنوین روى الفى قرار مى‌گیرد که پس از «ت» مى‌آید، مانند نتیجتاً، موقتاً، نسبتاً، مقدمتاً، حقیقتاً؛
    2. تنوین رفع و تنوین جرّ: در همه جا به‌صورت ــٌـ و ـــٍــ نوشته مى‌شود و فقط در ترکیبات مأخوذ از عربى که در زبان فارسى رایج است به کار مى‌رود:
          مشارٌ‌الیه، مضاف‌ٌالیه، منقولٌ‌عنه، مختلفٌ‌فیه، متفق‌ٌعلیه، بعبارةٍاُخرى، اباًعن‌جدٍ، اىّ‌نحوٍکان.
 گذاشتن تشدید همیشه ضرورت ندارد مگر در جایى که موجب ابهام و التباس شود که یکى از مصادیق آن هم‌نگاشت‌هاست:3
          معین/ معین؛ على/ عِلّى؛ دوار/دوّار؛ کره/کرّه؛ بنا/ بنّا
    تبصره: در متون آموزشى براى نوآموزان و غیرفارسى‌زبانان و نیز در اسناد و متون رسمى دولتى، گذاشتنِ تشدید در همهٔ موارد ضرورى است.
     حرکت‌گذارى تنها در حدّى لازم است که احتمال بدخوانى داده شود:
          عُرضه/ عَرضه؛ حَرف/حِرَف؛ بُرْد/ بُرَد؛ سرْچشمه/سرِچشمه 
واژه‌هاى داراى هجاى میانى «ـ وو ـ» با دو واو نوشته مى‌شود:
          طاووس، لهاوور، کیکاووس، داوود
    تبصرهٔ 1: نوشتن «داود» با یک واو به‌تبعیت از رسم‌الخطّ قرآنى بلامانع است.
    تبصرهٔ 2: در مورد نام شخص، ضبط نهادى‌شده (مطابق شناسنامه) اختیار مى‌شود:
          کاوس، کاوسى
 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. اسامى خاص در متون قدیم و نام‌خانوادگى اشخاص، اگر با املاى عربى ثبت شده‌باشد، به همان شکل حفظ مى‌شود: مشکوةالدّینى، حیوةالحیوان. و اگر با املاى فارسى ثبت شده‌باشد به‌صورت رحمت‌الله، حشمت‌الله نوشته مى‌شود.
2. اگر بخواهیم بى‌تنوین خوانده شود: مطلقا، اصلا، ابدا.
3. هم‌نگاشت: به واژه‌هایى اطلاق مى‌شود که املاى واحد اما دو تلفّظ و دو معنى متفاوت دارد.




نظرات() 

تاریخ آخرین یخبندان زمین

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 30 آبان 1393-05:03 ب.ظ

   پیش گفتار

      زمین ما دوران متعدد زمین شناسی داشته است،  یکی از این دورانها،  دوران یخبندان کوچک می باشد،  که تأثیر در تاریخ ایران داشته است،  بدین جهت این بخش از دوران های زمین شناسی را در این پست می نویسم،  و به مرور ادامه می دهم.  محیط جغرافیایی نه تنها صحنه زندگی ماست،  بلکه مبنای زندگی ما نیز می باشد،  لذا آشنایی با خصوصیات آن،  از قدیمی ترین زمانها تا بحال،  برای درک بهتر تاریخ هر سرزمین،  بوسیع ترین معنای کلمه تاریخ ضروری است.

توجه:  تعدادی از عکس های وبلاگ فیل + تر است.

   جهان نمای دوران یخبندان کوچک،  عکس شماره 5751 ، A  و  B،  یخبندان اروپا و آسیا در 15 هزار سال پیش،  این دوران یخبندان کم و بیش از 100 هزار سال قبل شروع شده بود،  و 12 هزار سال پیش آغاز پایان آن دوران بود.  در باره دوران های زمین شناسی در قرن 21 تحقیقات عمیق و علمی انجام یافته است،  که در قرن های گذشته این علوم در اختیار تاریخ نگاران نبود.

   جهان نمای دوران یخبندان،  عکس شماره 5752 ،  A قاره آمریکا در 12 هزار سال پیش،  B اروپا در 12 هزار سال پیش،  C اروپا در 10 هزار سال پیش،  D اروپا در 8 هزار سال پیش.

 دوران یخبندان های زمین ما

   دوران یخبندان یا عصر یخی،  دورهٔ درازمدت کاهش دمای آب ‌و هوای زمین است،  که در گسترش یخسار های قاره‌ ای،  یخسار های قطبی و یخسار های ارتفاعات،  تأثیرگذار است.  از دیدگاه یخبندان‌ شناسی، دوران یخبندان بیشتر به دوره هایی از یخسارها در نیمکرهٔ شمالی و جنوبی، گفته می‌شود.  آخرین دوران یخبندان حدود 8۰۰۰ سال پیش پایان یافت،  ولی عده ای عقیده دارند ما هنوز در عصر یخبندان هستیم،  چرا که یخسار های گرینلند و قطب جنوب هنوز وجود دارند.

  یخبندان گوتر از 5/2 تا 1 میلیون سال پیش است،  اطلاعات در این مورد کم می باشد،  از 1 میلیون تا 700 هزار سال پیش،  دوره ی گرم بین یخچالی گونزو میندل.  از 700 تا 500 هزار سال پیش دوره سرد میندل،  که از بقیه عصر یخبندان ها سردتر بود،  و سرتاسر اروپا در زیر لایه ای از یخ قرار می گیرد.  از 500 تا 300 هزار سال پیش مجدداً هوا رو به گرمی می نهد،  از 300 تا 200 هزار سال پیش زمین بار دیگر با سرمای شدیدی مواجه می شود،  و دوره یخچالی ریس نام دارد.  زمین از 200 تا 75 هزار سال پیش با سرمای شدیدی مواجه می شود،  و دوره بین یخچالی ریس و وورم است،  و از 75 تا 10 هزار سال پیش با آخرین عصر یخبندان وروم، مواجه هستیم.  و از 10 هزار سال پیش تاکنون با آب و هوای گرمی روبه روییم.

   دوره های مختلف زمین ــ  که بطور کلی می‌توان برای آن 5 دوره آب ‌و ‌هوایی متناوب تعریف کرد:

   دوره گلخانه‌ ای ــ  که در آن درجه حرارت گرمسیری تا قطب های زمین امتداد داشته،  و هیچ لایه یخی روی زمین نبوده است.

   دوره یخچالی ــ  دوره ‌ای که بخشی از زمین پوشش یخ دائمی داشته،  اما وسعت این پوشش متغیر بوده است.

   زمین گلوله برفی ــ  زمانی که سرتاسر زمین پوشیده از قشر عظیم یخ بوده است،  2.4 تا 2.1‌میلیارد سال پیش.

   گسترش وسیع پوشش گیاهی ــ  360 تا 260‌میلیون سال پیش.

   آخرین پیشروی یخ ــ  2.58‌میلیون سال پیش.

    یخبندان دوره کواترنری ــ  چند‌ میلیون سال پیش آغاز شده،  و در حال ‌حاضر نیز ادامه دارد،  به همین دلیل شناخت این دوره و جزئیات آن برای زمین شناسان به مراتب ساده‌تر است.  مطالعه در این دوره نشان می‌دهد صفحات یخی دوره‌ های متعددی از پیشروی و عقب ‌نشینی را پشت ‌سر گذاشته‌ اند.  در طول یخبندان کاهش حرارت زمین باعث می‌ شده گسترش این صفحات به فراتر از مرز های قطب شمال و جنوب ادامه پیدا کند، اما در فاصله میان دو عصر یخبندان با گرم ‌شدن بیشتر زمین،  یخها عقب ‌نشینی کردند.  پیش ‌بینی می‌ شود دوره‌ های بی‌ پایان گسترش یخبندان در این زمان حدود 10هزار‌سال به طول انجامیده باشند.

      در طول دو ‌سوم ابتدایی دوره کواترنری،  تناوب ظهور یخبندان و افزایش دما تقریبا هر 41 هزار سال یکبار و هم‌ آهنگ با تغییرات محور زمین ادامه داشته است.  حدود یک ‌میلیون سال پیش،  فاصله تناوبی این دوره‌ ها به دلایل نامعلومی به 100هزار سال یکبار تغییر پیدا کرده است.  اطلاعات دقیقتر در مورد زمان ‌بندی یخبندان‌ ها می ‌توانند به یخبندان شناسان برای درک بهتر دوره‌ های اخیر و رسیدن به پاسخ این پرسش کمک کنند.  چیزی که باعث پیچیده‌ تر شدن این موضوع می‌ شود این است،  که پیشروی یخ و عقب ‌نشینی آن در تمام نقاط زمین از الگوی ثابتی پیروی نمی‌کند.  در اغلب موارد پیشروی یخ که در یک قاره آغاز شده است،  با تأخیری هزاران‌ ساله در قاره‌ ای دیگر ادامه می ‌یابد و گاهی با فاصله ‌ای چندین ‌هزار ‌ساله از توقف پیشروی یخ در یک قاره،  یخبندان در قاره‌ ای دیگر آغاز می ‌شود.

      در واقع اعصار یخبندان بسیاری در دوره کواترنری با یکدیگر هم ‌پوشانی داشته‌ اند که هر یک بخش‌ هایی از کره زمین را در برگرفته بوده‌ اند.  حدود 130 تا 114هزار سال پیش زمین شاهد مرحله تازه‌ ای از عقب ‌نشینی یخ بوده،  و پس از آن عصر یخبندان حاضر که همان تصویر آشنای هر  یک از ما از عصر یخبندان است،  شکل گرفته است.

   دوران یخبندان جدید ــ 110 تا 12هزار سال پیش،  محققان احتمال می‌ دهند کاهش دمای زمین در دوره کواترنری باعث افزایش گنجایش مغز ما نسبت به اجداد مان در دوره ‌های پیشین شده باشد.  این تنها یک فرضیه است،  اما نمی شود احتمال تأثیر نزدیک ‌ترین دوره‌ های یخبندان را روی گونه انسان رد کرد.  می توان دلایل متعددی را برای انقراض انسان‌ های اولیه،  که تا حدود 20هزار سال پیش سیاره‌ مان را با آنها شریک بودیم عنوان کرد.  اما ظهور عصر یخبندان هم می‌ تواند شرایط آنها را برای ادامه حیات پیچیده ‌تر کرده،  و به از میان ‌رفتن زیستگاه‌‌ های آنها منجر شده باشد.  با این حال «انسان بخرد» گونه کنونی انسان،  از انقراض در آخرین عصر یخبندان جان سالم به در برده،  بلافاصله پس از افزایش دمای زمین به کشاورزی رو‌ی آورده،  و اولین قدم‌ ها را برای رسیدن به تمدن برداشته است.

      با پایان عصر یخبندان و افزایش دما در این دوره،  دو مرحله کاهش دمای زمین رخ داده است،  یکی در یاس کهن،  حدود 14700 تا 13400 سال پیش،  که منجر به تبدیل اروپا از جنگل به تندرا،  مانند سیبری کنونی شده،  و دیگری در یاس جوان،  که با فاصله اندکی از آن بین 12800 تا 11500 سال پیش بوده است. دریاس جوان که قاره اروپا را درگیر یخبندان شدیدی کرد،  می ‌تواند حاصل توقف جریان اقیانوسی اقیانوس‌ اطلس به دلیل آب‌ شدن یخ‌ های آن یا برخورد یک دنباله ‌دار با زمین باشد.

    حدود دوازده‌ هزار سال پیش با افزایش دمای زمین،  صفحات عظیم یخ شروع به عقب ‌نشینی کردند و در نتیجه انسان توانست باز هم ساکن مناطق شمالی زمین شود.  مطابق اعلام نظر محققان این دوره بین یخبندان نسبتا گرم است،  و شرایط آب ‌و ‌هوایی تقریبا ثابتی دارد.  دما کمی کمتر از دوره بین ‌یخبندان پیشین،  تخمین زده می شود،  و سطح دریاها حداقل 3‌متر پایینتر از این دوره برآورد شده است.  اما این دوره آرامش زمین حداقل در مقیاس زمین ‌شناسی بسیار ‌کوتاه است.  تناوب دوره‌ های یخچالی و گلخانه ‌ای بی‌ آن که انسان در ظهور و افول آنها اثر چندانی داشته باشد،  ادامه خواهند یافت،  و باز گسترش صفحات یخی روی زمین آغاز خواهد شد.

   عکس بالا منطقه یخی در 12 هزار سال پیش،  عکس پائین یخساری در جنوبگان،  عکس شماره 5753.

منبع:   http://en.wikipedia.org/w/index.php?title=Ice_age&oldid=201835990

ادامه دارد و بازنویسی می شود

كلیك كنید:  دروغ جاده ابریشم

كلیك كنید:  تاریخ نجوم در ایران

کلیک کنید:  تاریخ تقویم در ایران

    توجه:  اگر وبلاگ به هر علت و اتفاق،  مسدود، حذف یا از دسترس خارج شد،  در جستجوها بنویسید:  وبلاگ انوش راوید،  یا،  فهرست مقالات انوش راوید،  سپس صفحه اول و یا جدید ترین لیست وبلاگ و عکسها و مطالب را بیابید.  از نظرات شما عزیزان جهت پیشبرد اهداف ملی ایرانی در وبلاگم بهره می برم،  همچنین کپی برداری از مقالات و استفاده از آنها با ذکر منبع یا بدون ذکر منبع،  آزاد و باعث خوشحالی من است.

    جنبش برداشت دروغها از تاریخ ایران:  حمله اسکندر مقدونی به ایران بزرگترین دروغ تاریخ،  حمله چنگیز مغول به ایران سومین دروغ بزرگ تاریخ،  و مقالات مهم مانند،  سنت گریزی و دانایی قرن 21،  و دروغ های تاریخ و حمله های عرب، مغول، تاتار،  و گفتمان تاریخ،  و جدید ترین بررسی های تاریخی در وبلاگ:

http://ravid.ir   



نظرات() 

آیا واقعاً انسان اولیه از آفریقا آمد، یا در حوزه تمدن کهن جی رشد و تکامل یافته است؟

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 30 آبان 1393-02:09 ب.ظ


   عکس یک رئیس قبیله امروزی در آفریقا و تصویر خیالی از کیومرث شاهنامه فردوسی،  عکس شماره 2540.   شاهنامه با داستان کیومرث که بنیان گذار خاندان پیشدادی دانسته شده آغاز می گردد.  کیومرث نخستین پادشاه این خاندان است،  همواره بالای کوه زیست و پوست پلنگ پوشید،  سی سال شاه بود،  دد و دام و همه جانوران را به خود رام کرد،  مشروح در شاهنامه فردوسی.  وقتی شاهنامه را هر چه بیشتر می خوانم،  و دقت می کنم متوجه می شوم،  که فردوسی چگونه دانش ما قبل تاریخ را می دانسته،  این دانش تا یک قرن پیش که چه عرض کنم،  تا همین 20 سال پیش ناشناخته بود،  و فقط در رمز و راز آفرینش دینها نهفته بود.
   *  دو نکته را یاد آوری نمایم:  اول،  بعد از انقلاب کشاورزی،  جلگه های اطراف فلات ایران،  رشد جمعیت و متعاقباً با تنگاتنگی شهرها و رشد تمدن روبرو شدند.  نکته دوم،  آنچه که می گویم نطفه اقوام ایرانی بسته شد،  درباره آن هیچ تعلیل و تحلیل مستقل ندیدم،  امیدوارم جوانان باهوش دارای ذهن های پویای تاریخی اقوام مختلف ایرانی،  دراین باره تحقیق نمایند.
شهر سلاطین
      در صحرای قره قوم ترکمنستان،  واقعیت تاریخی مهم،  4000 ساله ایست،  که آرام در کناره جنوبی آمو دریا یا جیحون،  مابین شهر های تاریخی اورگنج، خیوه، بخارا،  در زیر خاک خوابیده بوده.  امروز شهر باستانی بسیار بزرگی از دل خاک سر بر آورده،  که خبر از 2000 ق.م،  می دهد،  زمانی که رودخانه از کناره آن می گذشت و شهری مهم و آبادی بود،  در وسعت ده کیلومتر مربع بدون حصار،  که خبر از جمعیت بیش از یکصد هزار نفر را میداد،  ولی تاکنون مساحت خیلی کمی از آن کاوش شده است.  3800 پیش مسیر رودخانه عوض گردیده،  و در ضمن رشد جمعیت شهر باعث شده بود،  که مردم به جا های دیگری هجرت کنند.  فعلاً این شهر را بدلیل فراوانی آرامگاه ها و گبرستان های بزرگان شهر سلاطین نام نهاده اند.
      آنچه که از آثار پیداست،  مردم آن زرتشتی بودند،  و آتشکده هایی در آن است،  و مدارکی که فعلاً آنها را آشکار نمی کنند،  ولی می گویند اولین محل پیدایش دین های ایرانی و هندی است.  آثاری که از دل خاک بیرون آمده خیلی گویا و جالب هستند،  گبرستان ها و آرامگاه های زرتشتی.  همچنین می گویند مردم آن بعد از بی آبی،  بسمت ایران کنونی مهاجرت کرده اند.  این قدیمی ترین مکان کشف شده با تمدن زرتشتی است،  که با مطالعه و تحقیق آن،  تاریخ به جا های جدید برده می شود،  و چه بسا دانش گذشته ما را دگرگون نماید.  امید است ایرانیها در این باستان شاسی کمی فعالیت کنند،  و فقط بدست خارجیها سپرده نشود.  البته یاد آور شوم،  این تمدن 3000 سال بعد از تمدن کهن جی بوده است.
* ای ایران، ای مرز پرگهر  <><>  ای خاكت سرچشمۀ هنر *
* دور از تو اندیشۀ بدان  <><>  پاینده مانی و جاودان *
* ای دشمن از تو سنگ خاره‌ای من آهنم  <><>  جان من فدای خاك پاك میهنم *
* مهر تو چون شد پیشه ‌ام  <><>  دور از تو نیست اندیشه ‌ام *
* در راه تو كی ارزشی دارد این جان ما  <><>  پاینده باد خاك ایران ما *
* سنگ كوهت در و گوهر است  <><>  خاك دشتت بهتر از زر است *
* مهرت از دل كی برون كنم  <><>  بر گو بی‌ مهر تو چون كنم *
* تا گردش زمین و دور آسمان به پاست  <><>  نور ایزدی همیشه رهنمای ماست *
* مهر تو چون شد پیشه‌ام  <><>  دور از تو نیست اندیشه‌ام *
* در راه تو كی ارزشی دارد این جان ما  <><>  پاینده باد خاك ایران ما *
   نظر خواننده وبلاگ:  عده ای می گویند که مردان،  آشوری و مصری و عرب و روم باستان،  دامن می پوشیدند،  و در بعضی از حجاری های باستانی غرب ایران نشان می دهد،  که مردان دامن می پوشیدند.  در بعضی از آثار باستانی نوشته شده،  که مثلاً مردها یا همان مادها هم دامن پوش بودند،  ولی به یکباره از حدود 1200 تا 800 قبل از میلاد،  وضع عوض شد،  و تمام حجاریها و آثار باستانی ایران،  مردان ایرانی با شلوار ظاهر شدند،  و از آن زمان در بعضی کتیبه های آشوری،  از ایران یا آریایی نام برده شده است،  که قبلاً چیزی از آریایی نمی دانستند.  اینها می تواند مدارکی برای مهاجرت آریایی ها به ایران باشد.
   پاسخ انوش راوید:  در لرستان و همدان و کردستان و آذربایجان و بخش های وسیعی از استان فارس و اصفهان،  هرگز در طول پیدایش بشر،  امکان پوشیدن فقط دامن نبود،  دامن مخصوص مناطق گرم بود.  در هندوستان جنوبی دامن می پوشیدند،  و در شمال آنجا شلوار،  بجهت سرما مردم غرب ایران و زاگرس شلوار پوش بودند،  و دامن های بلند را که در آثار تاریخی پیداست،  هنگام مراسم می پوشیدند. همین آریاییها که لفظ درست آن ایرانی است، بودند،  و بدلیل افزایش جمعیت و سلامتی بهتر و هیکل قوی تر،  براحتی توانستند آشور و بابل و غیره را شکست دهند.
      در ایران و ایرانیها از تمدنها و فرهنگ های ایرانی نوشته ام،  بدلیل چهار راهی ایران،  همیشه تمدن شکل ترکیبی و جدید می یافت،  و گذر های تاریخی در ایران انجام می پذیرفت.  من در جل و چلاسر تنکابن مازندران ایران زندگی می کنم،  اگر مرد یا زنی جرأت کند یکی دو سال فقط دامن بپوشد،  دچار رماتیسم شدید شده،  و از پا می افتد.  انسان های هموساپین در همه جای گیتی پراکنده شد،  و طی سی و چهل و پنجاه هزار سال،  در مناطق خودشان بنا به مصلحت جغرافیا،  رشد و تکامل یافتند.  اما در نهایت یک فرهنگ و تمدن،  که از حوزه خلیج فارس بود، به همه آن انسان ها چیره یافت،  و در جهان گسترش پیدا کرد.
* * * * * * * * * * * * * *
* ندانی که  ایران  نشست منست  <><>  جهان سر به سر  زیر  دست منست *
* هنر نزد  ایرانیان است و  بـــس  <><>  ندادند   شـیر  ژیان  را  بکــس *
* همه   یکدلانند   یـزدان   شناس  <><>  بـه   نیکـی  ندارنـد از  بـد هـراس *
* دریغ است ایـران که ویـران شــود <><>  کنام   پلنگان  و  شیران  شــود *
* نبـاشد چو ایـران  تن  من مـبـاد <><>  چـنین  دارم  از  موبد   پــاک یـاد *
* همـه روی یکسر بجنگ  آوریـم  <><>  جــهان بر  بـداندیـش تنـگ آوریم *
* همه سر بسر تن به کشتن دهیم  <><>  به از آنکه  کشـور به دشمن دهـیم *
* چنین گفت  موبد  که مرد  بنام  <><>  بـه از زنـده  دشمـن بر او  شاد  کام *
* اگر کشت خواهد تو را روزگــار  <><>  چه نیکـو تر از مرگ در کـار زار *
   قابل توجه:  سرزمین های جلگه ای گرمسیری،  در گذشته تا همین چند ده سال پیش،  محل مالاریا بود،  بسیاری از این سرزمینها امکان کوچ نشینی نداشتند،  مانند جنوب میان رودان یا کشور یونان.  تا همین چند دهه پیش،  مردم محلی چلاسر و جل که من زندگی می کنم،  از دست مالاریا دو سه ماه تابستان را به کوهستان البرز پناه می بردند،  در تمام گیلان و مازندران همین گونه بود و کوچ کوتاه داشتند،  در سفر نامه تاریخی به شمال ایران نوشته ام،  که اینجا سرزمین مالاریا و تب بود.  بهمین جهت عزیزان که درباره تاریخ و تاریخ اجتماعی مطالعه می کنند،  جغرافیا به تمام معنی آنرا در نظر داشته باشند،  مثلاً،  در سرزمین های مالاریایی،  مردم عمر کوتاه داشتند،  و متعاقب آن تونایی بدست آوردن تجربه،  و انتقال آن نیز کم بود.  اگر به یونان سفر کنید از فراوانی پشه آنوفل تقریباً متعجب می شوید،  امروزه آنها ناقل مالاریا نیستند،  ولی تا نیم قرن پیش،  قبل از سم پاشی های عمومی جهانی،  آنها ناقل بیماری بودند.  یکی از علت هایی که این کشور در قرون جدید نتوانسته بود،  در مقابل ترکان مقاومت کنند،  همین موضوع بود،  ضعف عمومی جامعه در مقابل مالاریا،  که متعاقب عقب ماندگی را بدنبال داشت.  در جنوب میان رودان و کشور مصر هم وضع همین گونه بود،  یکی از علت هایی که تاریخ این کشورها بسرعت دگرگون می شد،  صدمه زدن مالاریا بود،  که نمی گذاشت مردم و حکام عمر قابل ملاحظه ای داشته باشند.  ولی وضع در فلات ایران متفاوت بود،  مردم این فلات بدلیل مرتفع بودن محل زندگیشان،  کمتر از این مشکل صدمه می دیدند،  و هر کجا مالاریا بود کوچ هم بود،  به تاریخ کوچ در ایران مراجه شود.




نظرات() 

دروغ مهاجرت آریایی ها به ایران

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 30 آبان 1393-02:05 ب.ظ


پیش گفتار
      در تاریخ سیاسی استعماری آمده است:  اگر بخواهید ملتی را به بردگی بکشی،  فرهنگ او یعنی هویت او را درهم بشکن،  و اگر فرهنگ او غیر قابل خرده گیری بود،  تا آنجا که بتوانی از ابزار دروغ استفاده کن،  و با دروغ آنرا از پای در بیاور،  چون زمانی که ابزار راستی را در دست نداری،  دروغگوئی بزرگترین عامل پیروزی است.
      استعمار سده ها این شیوه را به خوبی انجام داده،  و پیروزی نسبی در مورد ملل قاره کهن و بویژه ایرانیان،  برای در هم کوبیدن فرهنگ و هویت آنها بدست آورده است.  امروزه در برابر پیدا شدن شیفتگی و کشش بی سابقه مردم ایران و ملل قاره کهن،  بویژه جوانان به سرگذشت نیاکان خود،  بازماندگان استعمار و امپریالیسم نو از ترس افتادن توانایی سیاسی به دست مردم،  و گسترش سریع آن جهت بر پایی قدرت تاریخی قاره کهن،  با ادامه راه استعماری برای درهم کوبیدن،  یا خنثی کردن این کشش،  مطابق معمول تاریخ استعماری،  یک بار دیگر شیادان حرفه ای را وارد کار زار سرنوشت سازی کرده است،  و با تیتر های استاد، مورخ، نویسنده، مجری تلویزیونی یا حزب های الکی،  ژن شناس و محقق،  وارد میدان دروغ پردازی کرده است.  آن دشمنان بشریت هر روز از آستین گشاد خود دروغی را خارج می کنند،  و آنرا بسوی مردمانی که از همه جا بی خبر نگه داشته شده،  ولی پاک و جستجوگر مانده اند،  هدف میگیرند.
      برای مقابله با این دشمنی ها لازم است،  هر جوان در تخصص خود،  حرفه ای و حرفه ای تر شود،  منجمله در علم جغرافیا ـ تاریخ،  و گرایش های تاریخ و تاریخ اجتماعی،  تا راه نوین را برای ورود به قرن 21 بگشایند.  البته در این راه عده کمی از هم میهنان ما برای مقابله با ترفند های جدید دشمنان،  بسختی بدروغ های تاریخی چسبیده،  و مسیر اشتباهی را می روند،  و در آن نیز پافشاری می کنند.  دشمنان تاریخی ایران ترفندها و برنامه هایی دارند،  گاه ما فکر می کنیم که دست آنها را خوانده ایم،  ولی در حقه بازی بسیار زرنگ هستند،  و هر آن ممکن است ترفند دیگری پیاده کنند.  بهمین جهت فقط با واقعیت و درست دانستن و گفتن است،  که می توانیم با آنها بخوبی و راحتی مقابله نماییم،  و همیشه باید یادگار داریوش بزرگ را بخاطر داشت باشیم:  ….خداوند این کشور را از دروغ دور بدارد….
   افسانه از کجا آغاز شد
      افسانه جابجایی و مهاجرت آریاییان از دشت های شمال آسیای میانه و پامیر و شمال هندوستان،  و پراکندگی آنان در خاورمیانه و اروپا فریب و دروغ است،  اروپاییان آنرا ساخته و پرداخته اند،  تا ایران ها نتوانند بخوبی خود و تاریخشان را بشناسند.  دلایل برای این اثبات این دروغ بسیار است،  که تعدادی را ذکر می کنم،  البته برای مفهوم بیشتر،  مطالعه و پیگیری وبلاگ انوش راوید مهم می باشد.
     مردم امروزه آن بخش های وسیع از شمال شرقی قاره کهن،  هیچگونه مانندگی اندام و چهره با آریاییان اروپا و خاور میانه ندارند،  بیشتر به مردم خاور آسیا می مانند،  که دیدگان کج و تنگ و گونه های پهن دارند.  اگر بگوییم که این افسانه مهاجرت آریاییها درست است،  باید بپرسیم که اگر ایلی یا خانواده ای به هر بهانه و برهان از جایی کنده شده،  و به جای دیگر کوچ می کنند،  باید چپ و راست و بالا و پایین سرزمین خود را شناسایی نماید،  و به بهترین موقعیت که برای زندگی مناسب است،  مهاجرت کنند و بروند.  در شمال و خاور پامیر و هندوستان،  پهنه گسترده و بارور و خرم چین و هند و آسیای جنوب شرقی را می توان دید،  که آبادتر از بخش های باختریست،  که آریاییان بدانجا کوچ کرده اند.  باید پرسید چرا آریاییان به سوی چین و هند و چین نرفتند،  و به سوی باختر به راه افتادند.  برای این پرسش پاسخ درستی وجود دارد،  چون آریاییان از شمال آسیای میانه و پامیر کوچ را آغاز نکردند،  که از آنجا به چپ و راست و بالا و پایین پراکنده شوند.  هیچ گونه نشانه تاریخی و باستان شناسی که کوچ را از نیمروز یا خاور نشانه و برهان باشد،  در دست نیست،  و اگر هست درباره آنها به نادرست داوری گردیده،  کوچ ها و مهاجرت های تاریخی ایرانیان مانند شهر سلاطین بوده است.
     در چند سال گذشته آنچه در کناره رودخانه سن،  از زیر زمین بیرون آورده شده،  نشان می دهد گل ها که خانواده ای آریایی هستند، 7000 سال پیش در آنجا شهر نشین بوده،  و می زیسته اند این تپه از نژاد آریا هنوز به این نام خوانده می شوند،  و کهن ترین یافته ای که در ایران از زیر خاک به دست آمده است،  نیز به 7000 سال پیش می رسد.  نادرست است بگوییم که آریاییان 7000 سال پیش هم در ایران،  و هم در کناره رودخانه سن میزیسته اند.  اگر آریاییان از خاور به راه افتادند،  اول در ایران و اندک اندک پس از گذر هزاران سال در کرانه پایانی اروپا نشیمن گرفته اند،  شاید 7000 قبل.  بنابر این کوچ آریاییان در زمانی بسیار دورتر شاید 12 ـ 15 هزار سال پیش آغاز گردیده است.  هیچگونه یافته زیرزمینی از آن زمان دیده نشده،  15 هزار سال پیش با پایان دوره یخبندان زمین نیز هم آهنگ است.  چنانکه می دانیم در زمانی نزدیک 15 ـ 20 هزار سال پیش،  سراسر بخش شمالی گوی زمین را سرما و یخبندان فرا گرفته بوده،  و بجز کرانه های بالایی دریای هند و عمان،  که گرمتر بوده،  ماندگاری زیستن و تکامل گونه انسان را یاوری می کرده،  دیگر سرزمینها شایستگی کمتری برای زندگانی داشته اند.
      بنابر این بهتر است بگوییم،  که آرینها با دگرگونی آب و هوا و بهتر شدن زمین،  برای زیستن و فزونی یافتن شمار انسانها و کمبود جا،  در زمان های بسیار دور و دراز به چهار سوی خود کوچ کرده اند.  باز پرسش اینست، از کجا؟  زیرا گفتیم که نشستگان دشت پامیر به سوی شمال و خاور نرفته اند.  بسیار به اندیشه نزدیک است،  آریاییان که نام خود را به سرزمینشان نیز (ایران) داده اند،  در  14 تا 12 هزار سال پیش که آب و هوای زمین گرمتر شده،  و شایستگی بیشتر برای زیستن یافته است،  از ایران به چهار سوی خود کوچیده اند، از خاور به سوی هندوستان، از شمال به سوی روسیه امروز و قفقاز،  سپس به سوی اروپا و از باختر به سوی بین النهرین و بالکان و یونان،  و از جنوب دریا هم نتوانسته،  از جنبش و کوچ آنان جلوگیری نماید،  زیرا هم اکنون نشانه های زبان ایرانیان کهن در زبان بومی مردم شیسل دیده و شناخته می شود.   پس این درست است،  که در 14 تا 12 هزار سال پیش آریاییان از ایران برای یافتن جایگاه زیست بهتر به جنبش در آمده،  و هر خانواده ای به سویی که به آن دسترسی داشته کوچیده اند.  واژه (زمین لاد) امروزه نیز درزبان یونانی کار برد دارد،  و به گوش میخورد،  این واژه همان زمین و سرزمین را به اندیشه و یاد می آورد،  که بخش (زمین) آن در خاور و بخش (لاد) یا (لند) در باختر جایگزین سرزمین و کشور شده است.  به زبان دیگر ((ایرلند)) همان ایران زمین است،  و زیباست اگر بدانید که بخشی از مردم آنجا خود را مانند خانواده گیل می دانند،  که همان گیلکها هستند،  و در شمال ایران هم زندگی میکنند،  به تاریخ اقوام آریایی ایرانی مراجعه شود.  بنابر این آریاییها از سرزمین ایران بزرگ کوچ کرده،  و زبان خود را در شمال آسیا و خاورمیانه و هندوستان و اروپا پراکنده کردند.  در واقع زبان های آنها از زبان مادری آریایی ایرانی می باشد،  که گویش های آریایی امروز پدید آمده،  و در سراسر جهان ساخته و پرداخته شده اند.
      جهت بهتر دانستن مطالعه و پیگیری وبلاگ انوش راوید،  و مطالعه کتاب:  اسکندر تاریخ ایران،  الکساندر یونانی نیست،  پیشنهاد می شود،  در آن کتاب توضیحات خوبی با ارائه اسناد و مدارک آمده است.
   جهان نمای دوران یخبندان کوچک،  عکس شماره 5751 ، A  و  B،  یخبندان اروپا و آسیا در 15 هزار سال پیش،  این دوران یخبندان کم و بیش از 200 هزار سال قبل شروع شده بود،  و 15 هزار سال پیش آغاز پایان آن دوران بود.  در باره دوران های زمین شناسی در قرن 21 تحقیقات عمیق و علمی انجام یافته است،  که در قرن های گذشته این علوم در اختیار تاریخ نگاران نبود.
   جهان نمای دوران یخبندان،  عکس شماره 5752 ،  A قاره آمریکا در 12 هزار سال پیش،  B اروپا در 12 هزار سال پیش،  C اروپا در 10 هزار سال پیش،  D اروپا در 8 هزار سال پیش.
      با این وجود مشخص است انسان های هموساپین،  بعد از آغاز پایان یخبندان توانستند بالای مدار 50 درجه شمالی زندگی کنند،  و آنها نیز از جنوب به شمال مهاجرت کرده بودند،  نه از شمال به جنوب،  البته در حاشیه عقب نشینی یخبندان نئاندرتال ها وجود داشتند،  که با نفوذ انسان های امروزی کشته شدند و از بین رفتند،  مشروح در تخریب و انقراض.
   پرسش از عموم:  آیا تا کنون یک کریدور مهاجرت انسان های قدیم را شناسایی یا کاوش کرده اید؟
نگاه کوتاه به اعماق تاریخ
      از دو دهه آخر قرن 20 با پیشرفت های علوم،  منجمله زمین شناسی و باستان شناسی،  فیزیک و شیمی و ژنتیک و غیره،  درک و دانش از تاریخ و پیدایش انسان،  بطور کلی دگرگون شد،  قبل از آن دانشمندان امکانات و دید محدود داشتند.  از حدود 70 هزار سال پیش با دوران سرما و کم شدن آب دریاها،  کوچ نشینی با خروج همو ساپین اولیه Homo sapiens از قاره آفریقا آغاز شد.  سپس با ورود آنها از دو جای ایران،  تنگه هرمز و جنوب غربی ایران،  در ایران نیز کوچ نشینی بوجود آمد.  در محل های جدید طی مدت 10 تا 30 هزار سال،  قبایل متعددی از این انسانها شکارچی گرد آورنده تشکیل گردیدند،  و مطابق ذات گردشی انسان و نیز برای غذا به بخش های دیگری از قاره ها رفتند و پراکنده شدند.  قبایلی که از جنوب غربی ایران وارد شدند،  در مرکز ایران تا قفقاز پخش شدند،  آنها از کشور مصر و صحرای سینا عبور کرده بودند،  و مدت 10 هزار سال زمان برده بود،  تا خود را به ایران برسانند.  آنها قبل از آمدن به این مرحله کوچ،  طی مدت حدود 20 هزار سال،  در شمال آفریقا نسبتاً سفید یا گندمی شده بودند،  البته اصلیت آنها از میانه کشور اتیوپی بود.  جهت اطلاع بیشتر بزبان انگلیسی در جستجوها بنویسید: Homo sapiens.
      انسان هایی که در فلات ایران جا خوش کردند،  طی ده هزار سال کاملاً سفید شدند،  و نطفه اقوام آریایی یا در واقع ایرانی گذاشته شد.  در دروغ های تاریخی می خواهند بگویند،  که همو ساپین در اروپا سفید پوست شده بود.  آنها در مناطق زاگرس و قفقاز و البرز و دشت های سبز میان آن کوه ها،  بدلایل آب و هوای خیلی خوب و مناسب ییلاق قشلاقی،  و تغذیه خیلی عالی،  انسان های باهوش و سالم و قوی شدند،  عمر بیشتری یافتند و متعاقب آن انباشت تجربه بیشتر و انتقال بهتر آن به نسل های بعد بود.  بدین ترتیب و با جمع بندی کلی،  نسبت به مردمان و قبایلی که در جنوب و بیابان های غرب یا جلگه های مالاریایی جنوب غربی بودند،  برتری پیدا کردند.  در منطقه فلات ایران زبان ایرانی که پایه بخش های زیادی از زبان های اروپایی است،  و به دروغ هند و اروپایی می گویند ریخته شد.  بخش زیرین و ابتدایی زبان از اتیوپی مرکزی بود،  و در ادامه رشد و تکامل هر منطقه واژه ها و دستور زبان جدید یافت.
      آن هایی که از باب المندب عبور کرده بودند،  در کشور های یمن و عمان در شبه جزیره عربستان،  که آن زمان خیلی سرسبز بود،  حدود 10 هزار سال مانده،  و آثاری از سنگ های برنده در بیابان شرق عربستان یادگار گذاشتند،  سپس توانستند حدود 50 هزار سال پیش از تنگه هرمز عبور کنند و به ایران بیایند،  آنها سیاه پوست بودند،  و اصلیت آنها هم از اتیوپی مرکزی بود.  این گروه ها در ادامه حرکت خود بسمت هندوستان رفتند و حدود 40 هزار سال پیش رد پا های خود را در شمال استرالیا یادگار گذاشتند.  یعنی این قبایل و منشعب شدگان آنها توانسته بودند،  فقط در مدت ده هزار سال از کناره های اقیانوس هند عبور کنند،  و هنوز در گینه و هندوستان نمونه های قیافه و ژنتکی آنها دیده می شود.  آنها در گیر با انسان نما های هومو فلورسیلین  Homo floresiensis شدند،  که حدود 12 هزار سال پیش آخرین خانواده اینگونه انسان نما را در غار گینه سوزاندند،  و استخوان های سوخته ای برای ما یادگار گذاشتند.  جهت اطلاع بیشتر بزبان انگلیسی در جستجوها بنویسید: Homo floresiensis.
      آن هایی که در کوهستان های قفقاز بودند،  در ادامه حرکت و مهاجرت،  توانستند حدود 40 هزار سال پیش با جمجمه مرد اروپایی موزه بوخارست،  ردپا و آثاری از خود بجای بگذارند،  اینها با انسان نما های نئوندرتال در اروپا در گیر شدند،  و حدود 20 هزار سال پیش آخرین چند نئوندارتال را در غار های ساحلی جنوب اسپانیا غافل گیر کردند و کشتند،  و استخوان های آنها را برای امروز یادگار گذاشتند.  قبایل هموساپین که در ایران و زاگرس بودند،  رشد نموده و وارد دوران سنگ میانه شده،  و شروع به مهاجرت به اطراف کردند،  و به عراق و افغانستان و پاکستان و ترکیه امروزی و… رفتند،  و آثاری بجا گذاشتند.  آنها انسان هایی که در جنوب شرق ایران بودند را از بین بردند،  دلایل این مهم ممکن است بدلیل بالاتر رفتن تمدن شان بوده باشد.  با وجود شکل گیری قبایل در حدود 20 هزار سال پیش،  و دفاع از خاک و ملک در مسیر های مهاجرت،  و نیز بالا آمدن آب دریاها امکان ادامه مهاجرت هموساپین از آفریقا گرفته شد.  سپس به دوران سنگ جدید و تمدن رسیدیم،  مشروح در تاریخ کوچ در ایران.




نظرات() 

سوءاستفاده از تاریخ؛ گذشته چگونه تحریف می‌شود؟

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 30 آبان 1393-01:25 ب.ظ




مجید یوسفی
تاریخ ایرانی: کتاب «استفاده و سوءاستفاده از تاریخ»، اثر پیتر خیل که از ۱۹۳۶ تا ۱۹۵۸ استاد تاریخ جدید در دانشگاه اترخت هلند بود، از مجموع کتاب‌هایی که در سال‌های گذشته پیرامون تاریخ کلاسیک منتشر شد، یکی از آثار متمایز این حوزه است. این کتاب حاصل دعوت دانشگاه ییل از پیتر خیل برای ایراد درس‌گفتارهایی است که ۶۰ سال پیش (۱۹۵۴ میلادی) ترتیب داده شده بود. پیتر خیل یکی از پایه‌گذاران نهضت نوین فلاندر بود که در دهه ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ رونق یافت و خویشی و پیوند مردم هلند با فلاندر را تبلیغ می‌کرد. همین مضمون الهام‌بخش وی در تفسیر تازه تاریخ هلند و پیکار با ضد حکومت بروکسل شد.

 

خیل اما در این کتاب به چاره‌جویی‌هایی می‌پردازد که عمدتاً از تاریخ سوءاستفاده می‌شود؛ بخشی برای امتیازات جدید و بخشی برای منزلت اجتماعی و بخشی هم برای تصاحب قدرتی بیشتر. این‌ها یکی از آفات تاریخ‌پژوهی‌های سده‌های گذشته در جهان بوده است.

 

از دید خیل، تاریخ می‌کوشد پاره‌ای از نیازمندی‌های مداوم و عمیق انسان متمدن و اجتماعی را تحقق بخشد. از همان اول، از وقتی آدمی خود را از یوغ بدویت رهانید یا با استبداد نهادینه شده، ولو به طور جزئی و نامطمئن درافتاد، وقایع برجسته و اسامی افراد مهم را ثبت کرد. این یادبودهای اولیه تاریخ فواید متعددی داشت. منظور اصلی خیل، در واقع ستودن پادشاهان، کشیشان یا جنگاوران بود، در پرتو ستایش آنان برجسته کردن دودمان، کلیسا یا دولت. اما همین داده‌های ساده، دانشی سودمند برای ثبات جامعه و نهادهای آن به وجود آورد.

 

خیل می‌گوید: «تغییر و حرکت، شرط ضروری پیدایش تاریخ است. با این همه، یکی از مقاصد مهمی که تاریخ بی‌درنگ به خدمت آن درآمد جلوگیری از تغییر و حرکت بود: و این تناقض از آغاز در تاریخ بوده است.» خیل به درستی می‌گوید: «نظم و قاعده را که به جای «منع و نهی» بنشانید، مقصود آنچه را که بعدها گنجینه ادبیات شد در می‌یابید. حماسه در ازمنه پیشین مرزهای حقیقت و حتی، مرزهای احتمال را بی‌پروا زیر پا نهاد. با وجود این، نوعی تاریخ است، تاریخی که عواطف وفاداری و غرور ملی در آن غلبه دارد. در وقایع‌نگاری، اندیشه اصلی همانا سودمندی ثبت و ضبط امور واقع است. حماسه و وقایع‌نامه هر دو به احساس حرکت و هیبت، به احساس سرور بی‌دلدادگی از منظر چیزهای گذشته، به احساس شگفتی، به احساس زیبایی توسل می‌جویند و در عین حال، این احساسات را تا حد آگاهی بر می‌انگیزند.»

 

شاید بشود انگیزه و دغدغه اصلی پیتر خیل، در این درس‌گفتارها را به قطعه قطعه شدن تاریخ و سوءاستفاده‌هایی که در طی قرون از آن به عمل آمده دانست. خیل در جایی گفته است: «به پیرامون خود که می‌نگریم، نخستین چیزی که جلب توجه می‌کند اندیشه جهانی آکنده از تاریخ مثله مثله یا تحریف شده و مالامال از اساطیر تاریخی است که با همۀ دوری از واقعیت‌های گذشته، در وضعیت کنونی ما بی‌تأثیر نیست. باید پذیرفت که نقش اجتماعی تاریخ در خدمت به بشر همسان حافظه است که فرد بدون آن در برابر مخاطرات هستی خویش چندان تاب مقاومت ندارد؛ و در این میان وظیفه مورخ که به حق بازتاب دهنده امور واقع است، در مواردی نتایجی را تلقین می‌کند که مخاطرات زیادی در پی دارد. چنین مورخی تفسیرش از وقایع مبتنی بر نتایج شخصی است و تاریخ را در هیئت اسطوره جعل می‌کند. ویژگی عجیب اسطوره این است که پندار خود را جانشین اندیشه راستین می‌کند. حال آنکه مورخ، آموزش دیده است تا حقیقت را از اسطوره تمییز دهد. مورخ امروزی باید بهوش باشد و بیدار. از این رو، دوران و اندیشه‌ای را شتاب‌زده به هم گره نمی‌زند: در ورای اندیشه در پی آدم‌های سرکش و مبارز می‌گردد. در ورای گمنامی یک طبقه، یک ملت، یک فرقه و یک واقعه جویای سایه روشن‌های گوناگون است. اما چرا و چگونه مورخی سودای جعل تاریخ به سرش می‌زند؟ مورخی که غلام حلقه به گوش واقعیت‌ها نیست و تفسیرش از امور واقع متقن و علمی است چه می‌کند؟ چرا کنش و واکنش مورخ و امور واقع، یا به تعبیری، تقابل حال و گذشته بی‌پایان است؟ کتاب حاضر با تأمل درباره چنین پرسش‌هایی بینش تاریخی ما را گسترش داده و ژرفا می‌بخشد.»

 

به همین جهت، خیل به تمایزات دوره‌ها و مرزهای سیر تحول اندیشه‌ها می‌پردازد و اذعان دارد که فصل ممیز این بخش‌ها بسیار دشوار و مبهم است «نه آن مجال را دارم و نه می‌توانم که در این جا تاریخچه‌ای از تاریخ‌نگاری عرضه دارم. تاریخ در اوان تمدن با وقایع‌نامه، حماسه و کتاب‌های دینی جدا جدا پیوند داشت لیکن مقصود انسان از مطالعه تاریخ هنوز همان است که بود. این منظور می‌تواند به شکل‌های بسیار گوناگون جلوه کند و به طرق بسیار برآورده شود. پی‌جویی گام به گام این تحول، مطالعه‌ای بسیار دلنشین است، اما بخش‌بندی‌های اساسی یاد شده را باید رعایت کرد و به ذهن سپرد که، تکرار می‌کنم، این تقسیمات نه تنها مانعه‌الجمع نیستند بلکه فصل ممیز آن‌ها غالباً مبهم است یا چنان خلط شده است که دشوار بتوان آن‌ها را از هم جدا کرد. رواج گرایشی خاص در یک زمان و گرایش دیگر در زمانی دیگر، و ارتباط آن‌ها با فرایندهای کلی اندیشه، موضوعی شایان توجه است.»

 

یکی از مهم‌ترین دوره‌هایی که از نظر خیل، تاریخ دچار سوءاستفاده‌های سیاسیون و حکام قرار گرفت در مناقشات قرن هفدهم بود: «تاریخ، بدین قرار، نه فقط نیروی بقا بلکه حربه‌ای در پیکار دارودسته‌ها بود. در کشورهایی که حیات همگانی در قبضه اختلافات حزبی بود ـ  مانند انگلستان، یا جمهوری هلند و در واقع، در سراسر اروپا در مناقشات کاتولیک و پروتستان‌ها ـ تاریخ را زیرورو می‌کردند تا مواردی پیدا کنند در تأیید موضع یک طرف، و در رد اعمال گذشته یا شخصیت‌های برجسته از کارافتاده طرف دیگر. شاید بگویید این پدیده در قرن‌های بعدی هم نادر نبود؛ اما نحوه کار، میزان کاربرد کنایه‌ها و زمینه‌چینی‌های تاریخی در کشاکش‌های سیاسی سده هفدهم برای ناظر امروزی بسیار عجیب می‌نماید و رابطه ویژه آن نسل‌ها را با گذشته به خوبی به ما می‌فهماند.»

 

خیل از جمله مصادیق مهم این نوع سوءاستفاده‌ها را مربوط به انقلاب شکوهمند فرانسه دانسته است؛ انقلابی که ضد تاریخ و حمله به ذات تاریخ بوده است. انقلابیون خود مدعی مطالباتی بوده‌اند که پادشاه بر آن اعتنایی نداشت و زمانی که خود به روی کار آمدند همان کاری کردند که پیشینیان آنان به انجام می‌رساندند.

 

«انقلاب فرانسه، که سال «یکم» تقویم جدیدی وضع کرد، انقلابی بر ضد تاریخ بود. بی‌آنکه بخواهم در اینجا وارد بحث حقوق متمایز تاریخ و انقلاب بشوم، این مطلب را ناگفته نباید گذاشت که سوءاستفاده از تاریخ در نسل‌های پیشین، محکم چسبیدن به امتیازها و قوانین پوسیده به این عذر که چون کهن‌اند و مقدس، بی‌شک انگیزشی بسیار حقیقی فراهم آورد؛ و اکنون به همان روشنی می‌توان دید که وقتی بر اثر شور و برانگیختگی مفرط، جنبش از خود بی‌خود شده، و نه تنها به سوءاستفاده از تاریخ بلکه به خود تاریخ هم حمله برد، فاجعه رخ داد. تلاش برای برپا داشتن ناگهانی بهشت فیلسوفان بر روی زمین، ابتدا به جباریت دیکتاتوری اقلیت و بعد به استبداد نظامی منجر شد. در این میان، دعوی بشارت تازه رستگاری برای تمامی ملت‌ها، فرانسه را با همه اروپا به جنگ انداخت و این نمی‌توانست پایانی جز مصیبت داشته باشد. اما تاریخ، هوشمندانه‌تر انتقام خود را گرفت. خود انقلابیون، بیش از همه، چنان نغمه سر دادند که گویا اقدامات آن‌ها بدیع و بی‌سابقه است و فصلی جدید و در واقع، قطعی و نهایی در وقایع جهان گشوده شده است و بدین سان، ناهوشیار همان راه‌های دیرین شاهان و حکومت‌هایشان را در قرون تاریک گذشته پیش گرفتند. توکویل نخستین کسی بود که مدت‌ها پس از «انقلاب» به تفصیل نشان داد اصلاحات داخلی انقلابیون در زمینه ساده کردن و تمرکز دادن سازمان اداری، دنباله‌رو مشی سنتی پادشاهی بود. یک نسل بعد، آلبر سورل ثابت کرد که سیاست خارجی انقلابیون نیز به رغم استفاده از عبارت‌های همه‌پسند درباره رهانیدن خلق‌ها و آموزش فرزانگی تازه وحی شده فرانسویان به جهانیان، هنوز دیری نپاییده، به رسوم قدیمی توسعه‌طلبی و حفظ مصالح دولت متکی گردید؛ رسومی که از نسل سیاستمداران دوران پادشاهی برجای مانده بود.»

 

اما پیتر خیل چندان هم ناامید نیست، او معتقد است که تاریخ و کیفیت آن فرمان‌بخشی به آینده است. آینده یکی از پایه‌های اصلی خود را از گذشته و تاریخ می‌گیرد. شاید به همین جهت خیل در بیشتر مباحث خود به بی‌کرانگی و پیچیدگی تاریخ اذعان دارد. خاصه آنکه یکی از اصلی‌ترین موشکافی‌هایش تمایز این لایه‌هاست. لایه‌ها و متغیرهایی که گویای پیوستار و سرشت اصلی تاریخ است. چندان که در پایان کتاب، او به آرنولد توین‌بی می‌گوید: «یکی از چیزهای مهمی که به عقیده من باید در باب تاریخ به خاطر سپرد، پیچیدگی بی‌کران آن است. مقصودم از بی‌کران تنها شمار پدیده‌ها و وقایع نیست. بلکه کیفیت سایه روشن و متغیر پدیده‌ها و وقایع چنان است که تلاش برای تقلیل دادن آن‌ها به رابطه‌ای ثابت یا طرحی با اعتبار مطلق، همواره به سرخوردگی می‌انجامد؛ و همین وضعیت، یعنی عرضه داشت نظام خود به شیوه‌ای محکم و بی‌چون‌وچراست که به هر حال، از دید من، آینده را فرمان می‌دهد. به همین جهت است که ناگزیرم از جانب تاریخ و از جانب تمدنی که ما هر دو شاهد بحران آن هستیم، به آن معترض باشم.»

 

***

 استفاده و سوءاستفاده از تاریخ

پیتر خیل

ترجمه: حسن کامشاد

انتشارات فرهنگ جاوید

چاپ اول، ۱۳۹۳

۱۱۲ صفحه

۹۰۰۰ تومان





نظرات() 

دکتر شریعتی، روشنفکر مطلوب آل احمد/ در اختلاف شاملو و جلال، حق با شاملو بود

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 30 آبان 1393-01:04 ب.ظ

نگاهی به دو کتاب جلال آل احمد در گفتگو با محمد رجبی
 
 
محمد رجبی در گفت‌وگو با خبرگزاری ایبنا در کنار واکاوی دیدگاه آل احمد درباره مفهوم "روشنفکر" و مصادیق این مفهوم، از نسبت آرای جلال با افکار سید احمد فردید سخن گفت.
 
خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - هومان دوراندیش: آراء جلال آل احمد درباره روشنفکران و غرب، در دو کتاب " در خدمت و خیانت روشنفکران" و "غربزدگی"، در پنج دهه اخیر همواره موضوع بحث و مناقشه گروه‌های فکری مختلف جامعه ایران بوده است. اینکه چرا یکی از قطب‌های روشنفکری ایران در آن دوران، چنان نگاه منتقدانه‌ای به جامعه روشنفکری کشورمان داشت و چرا نویسنده متجددی مثل آل احمد، آن همه غرب‌گریز و غرب‌ستیز از آب درآمد، بحث درازدامنی است که گوشه‌هایی از آن در گفت‌وگو با محمد رجبی، رئیس کتابخانه مجلس شورای اسلامی مطرح شده است. محمد رجبی از شاگردان احمد فردید است. وی در این گفت‌وگو، در کنار واکاوی دیدگاه آل احمد درباره مفهوم "روشنفکر" و مصادیق این مفهوم، از نسبت آرای جلال با افکار سید احمد فردید نیز سخن می‌گوید.

چنانکه مستحضرید، کتاب "در خدمت و خیانت روشنفکران" یکی از بحث‌انگیزترین کتاب‌های جلال آل احمد بوده است. ابتدا بفرمایید چرا جلال چنین کتابی نوشت؟

جلال آل احمد سرخوردگی‌های عمیقی از جامعه روشنفکری آن زمان پیدا کرده بود که ریشه در غفلت روشنفکران از مسائل مهم کشور، مثل حضور فعال امپریالیسم آمریکا در ایران یا استحاله فرهنگی روزافزون در جامعه داشت. جلال از کسانی که تصور می‌کرد باید مثل روشنفکران اروپایی یپشاهنگ آگاهی مردم باشند، ناامید شده بود. تفاوت آل احمد و شاملو این بود که شاملو صریحاً معتقد بود ما در ایران اصلاً روشنفکر نداریم و کسانی که به عنوان روشنفکر مطرح هستند، روشنفکرنما هستند. برای شاملو راست و چپ معنا نداشت. او همه روشنفکران چپ و راست را روشنفکرنما می‌دانست. اما آل احمد آنها را روشنفکر می‌دانست ولی روشنفکر بی‌خاصیت. من فکر می‌کنم در این اختلاف نظر، حق با شاملو بود چون روشنفکر اروپایی تعریف خاصی دارد. روشنفکران اروپایی قشر خاصی از جامعه را تشکیل می‌دهند که بدون آنکه متخصص باشند، آگاهی نسبی از مسائل جامعه دارند. آنها با آکادمیسین‌ها متفاوتند و چون بین مردم و آکادمیسین‌ها قرار دارند، نقش حلقه وصل را بازی می‌کنند بین تئوریسین‌ها یا متفکران و توده مردم. لذا پایگاه روشنفکری اروپایی، جدا از احزاب، معمولاً رسانه‌ها هستند. کار رسانه‌ها ساده کردن مسائل تئوریک و اساسی جامعه در زمینه‌های گوناگون و قابل فهم کردن این مسائل برای توده‌هاست. روشنفکران در غرب رهبری توده‌ها را بر عهده دارند. لذا احزاب در غرب عموماً توسط روشنفکران اداره می‌شود. کلوپ‌های اجتماعی و نهادهای مدنی را عملاً روشنفکران اداره می‌کنند. اما در کشور ما، روشنفکران از تمام این فعالیت‌ها تقریباً به دورند. مطبوعات در کشور ما هیچ وقت نقش رهبری کننده برای مردم پیدا نکرده‌اند. احزاب هم هیچ گاه در کشور ما نتوانسته دوام بیاورند و بین مردم ریشه پیدا کنند. این شرایط در مجموع موجب شده است که روشنفکران ما، به قول آل احمد، عضو حزب باد باشند. یعنی یک روز چپ هستند و دیگرروز راست. امروز لیبرال و فردا روز رادیکال. شاملو مساله را دقیق‌تر دیده بود و به خوبی متوجه شده بود که ما اصلاً روشنفکر نداریم و این افراد موسوم به روشنفکر، یک مشت آدم جنجال‌آفرین هستند.
آل احمد دید که حادثه پانزده خرداد در این کشور رخ داد و روشنفکران نه تنها در این حادثه هیچ نقشی نداشتند، بلکه بعد از آن هم هیچ تحلیل و موضعی درباره این واقعه نداشتند. لذا آل احمد در نگاهی که به تاریخ ایران کرد، این واقعیت را دید که روشنفکران ما از زمان مشروطه به بعد، عملاً به عنوان افرادی بریده از جامعه، پرمدعا و توخالی مطرح بوده‌اند که خودشان تصور می‌کردند نقش سیاسی و اجتماعی مهمی دارند ولی عملاً در تاریخ معاصر ما، نقش مهمی در جامعه ایران بازی نکردند و اگر هم نقش مهمی ایفا کرده باشند، نقش آنها به سود قدرت حاکمه بوده. یعنی به جای اینکه خدمت کرده باشند، خیانت کرده‌اند.

البته جلال از خدمت روشنفکران هم سخن می‌گفت و آنها را یکسره در کار خیانت نمی‌دید. اما این طور که شما توضیح دادید، روشنفکران فقط خیانت کرده‌اند! آن خدمتی که آل احمد از آن دم می‌زد، در کجا و چگونه رخ داده بود؟

آل احمد عده‌ای از روشنفکران را متمایز می‌کند. این عده، کسانی بودند که ادعای روشنفکری نداشتند، طلبکار مردم نبودند و خودشان را فراتر از مردم نمی‌دانستند. این افراد از نظر جلال روشنفکران حقیقی بودند. این‌ها درد مردم را داشتند و خودشان را بدهکار مردم می‌دانستند و نسبت به مسائل زمان خودشان آگاه بودند و هر کدام به نحوی می‌کوشیدند که ذهن مردم را نسبت به موقعیت خطیرشان روشن کنند و راه آینده بهتر را به مردم نشان دهند.

یعنی می‌فرمایید از نظر آل احمد، یک روحانی هم می‌توانست روشنفکر باشد؟

بله، آل احمد بین گروه‌های مختلف مرز نمی‌گذاشت و برای روشنفکر نقشی قائل بود واجد پیوستگی با حرکت‌های مردمی. به همین دلیل، آل احمد برای کسانی به عنوان روشنفکر جایگاه قائل بود که مطابق تعبیرهای کلاسیک از روشنفکری، شاید نتوانیم آنها را روشنفکر محسوب کنیم. بر اساس معیارهای آل احمد در تعریف روشنفکر، مرحوم شریعتی کسی بود که بعد از آل احمد مصداق بارز یک روشنفکر بود ولی در آن زمان هیچ کس او را روشنفکر نمی‌دانست و هنوز هم بسیاری افراد معتقدند شریعتی روشنفکر نبود. شریعتی هر چند بعد از آل احمد گل کرد و در زمانه خودش بیشترین تاثیر را بر جوانان و دانشگاهیان و حتی طلاب جوان بر جای گذاشت، اما هرگز کسی او را به عنوان روشنفکر قلمداد نکرد و امروز هم مخالفان و موافقان شریعتی، معمولاً او را به عنوان یک روشنفکر معرفی نمی‌کنند. آل احمد متوجه این جریان بود و در کتابش از خدمات کسانی یاد می‌کند که در تاریخ نقش مهمی ایفا کرده‌اند ولی فاقد ویژگی‌های مرسوم گروه‌های منورالفکر قدیم و روشنفکر جدید نبودند.

اگر مطابق تعریف آل احمد مرزی بین روشنفکر و روحانی وجود ندارد، وقتی که جلال از خدمت و خیانت روشنفکران دم می‌زد، یعنی از خدمت و خیانت روحانیان هم سخن می‌گفت؟

طبعاً. شما به کتاب غربزدگی نگاه کنید. جلال ضمن اینکه به روحانیت امیدوار است، ولی انتقاداتی هم به بخش‌هایی از روحانیت دارد که سکوت کرده‌اند یا از مسائل زمان عقب مانده‌اند.

اگر روشنفکر کسی است که قدرت تشخیص درست‌تری نسبت به توده مردم دارد، با توجه به تمجید جلال از دوراندیشی و بصیرت شیخ فضل الله نوری، آیا می‌توان شیخ فضل الله را هم از نگاه جلال روشنفکر دوران مشروطه دانست که چیزی را دیده بود که دیگران ندیده بودند؟

بله، همین طور است. آل احمد بویژه در کتاب غربزدگی‌اش که اثر استیلای فرهنگی، سیاسی و اقتصادی غرب را مطرح می‌کند، روشنفکر را کسی می‌داند که به این خطر آگاه باشد و مردم را هم آگاه کند. او وقتی از دوران مشروطه سخن می‌گوید، دورانی که سرآغاز پیدایش روشنفکری و منورالفکری در ایران بوده، تنها شخص آگاهِ آن دوره را شیخ فضل الله نوری می‌داند. جلال می‌گوید من نعش آن بزرگوار را بر بالای دار، همانند برافراشته شدن پرچم غربزدگی در این دیار می‌دانم. در واقع آل احمد شیخ فضل الله را روشنفکر واقعی دوران مشروطه می‌داند. البته او را به لقب "روشنفکر" ملقب نمی‌کند ولی با معیارهایی که از روشنفکر بدست می‌دهد، دقیقاً آنچه را شما حدس می‌زنید، بیان می‌کند. حدس شما حدس درستی است. جلال شیخ فضل الله را با اینکه روحانی و مجتهد بود، به دلیل آگاهی‌اش به مساله زمان خودش، روشنفکر می‌داند. اگر معیار روشنفکری آگاهی و آگاهی‌بخشی و دردمندی است، پس شیخ فضل الله را باید روشنفکر راستین دوران مشروطه از نظر آل احمد دانست.

ولی به نظر می‌رسد که معیارهای جلال دوگانه است. او استادان دانشگاه را هم که قشری جدید و حقوق بگیر بودند، روشنفکر می‌دانست. مثلاً جلال تقی‌زاده را فاقد آگاهی شیخ فضل الله می‌دانست اما او را هم روشنفکر محسوب می‌کرد.

من تصور می‌کنم که بحث شاملو درباره روشنفکر در ایران، دقیق‌تر از بحث آل احمد بود. آل احمد افراد تحصیلکرده و متجدد را روشنفکر می‌دانست. او به چنین افرادی روشنفکر می‌گفت ...

ولی شیخ فضل الله تحصیلکرده مدارس جدید نبود و اصلاً متجدد هم نبود. اما آل احمد فروغی و تقی‌زاده را روشنفکر می‌دانست و چنانکه فرمودید، شیخ فضل الله را هم از منظری آرمانی روشنفکر می‌دانست.

آل احمد وقتی روشنفکر را فرد متجدد و تحصیلکرده معرفی می‌کند، با توجه به انتظارات برآورده نشده‌اش از این افراد، مساله خیانت روشنفکران را مطرح می‌کند. خیانت ضرورتاً ناشی از ناآگاهی نیست. خائن گاهی ممکن است آگاهی اجمالی داشته باشد و عامداً بخواهد برخلاف منافع ملت عمل کند، به ورطه خیانت گام نهاده است. ولی من گفتم که آل احمد جایی تصریح کرده باشد که شیخ فضل الله روشنفکر بوده. اما با توجه به اوصافی که جلال از روشنفکر خدمتگزار برمی‌شمارد، یعنی آگاهی و دردمندی و آگاهی‌بخشی و همراهی با مردم، می‌توان گفت که شیخ فضل الله یکی از کسانی است که از نظر آل احمد یک روشنفکر خدمتگزار محض بوده است. ولی نقد من به تعریف جلال از روشنفکر این است که هر تحصیلکرده‌ای ضرورتاً روشنفکر نیست. در اروپا هم به هر کسی که درس خوانده، روشنفکر نمی‌گویند. در اروپای قدیم‌تر هم به هر متجددی به صرف متجدد بودن لفظ روشنفکر اطلاق نمی‌شد. روشنفکر کسی بودکه نسبت به مسائل زمان خودش آگاهی داشت، دردمند بود و روحی پرشور داشت، زبان مردم را می‌فهمید، در دل مردم زندگی می‌کرد، برای مردم کار می‌کرد و از قدرت بسیج توده‌های مردمی برخوردار بود. رسانه‌هایی که بیش از یک قرن در اروپا دوام آورده‌اند، توسط روشنفکرانی اداره شده‌اند که نبض جامعه را در دست دارند. اگر روشنفکر به این معنا مد نظر باشد، ما به همان حرف شاملو می‌رسیم. یعنی باید بگوییم ما در ایران روشنفکر نداریم.

مطابق توضیحات شما، جلال قاعدتاً فیلسوفان آشنا به اندیشه‌های جدید را هم روشنفکر می‌دانست. بله؟

بله.

آل احمد هر چند که رابطه عمیقی با جریان فلسفی احمد فردید نداشت، ولی به او حسن ظن داشت و به احتمال زیاد او را جزو روشنفکران خائن نمی‌دانست. فردید فاقد ویژگی‌هایی بود که شما فرمودید جلال برای روشنفکر قائل بود. یعنی فهمیدن زبان مردم، بودن در دل مردم و کار کردن برای مردم و ... فردید از عامه مردم فاصله زیادی داشت. پس چرا جلال که آن نگاه انتقادی را به روشنفکران داشت، به احمد فردید و حلقه اطرافیان او نظر مثبتی داشت؟

آل احمد ایده غربزدگی را، به تصریح خودش، از دکتر فردید گرفته بود و فردید ریشه اصلی مشکلات جهان سوم را برای جلال تبیین کرده بود. بنابراین قطعاً فردید از نظر آل احمد دارای ویژگی‌های یک روشنفکر واقعی بود. ولی دکتر فردید آدمی تئوریک بود و کسی نبود که حزب تشکیل دهد و به کارخانه‌ها و مزارع برود تا کارگران و کشاورزان را بسیج کند. فردید اهل نظر بود ولی در عالم نظر با دردمندی متوجه علت اصلی بیماری جهان سوم شده بود که به قول آل احمد همان بیماری غربزدگی است. کار شخصی مثل فردید این بود که روشنفکرانی مثل آل احمد را بسیج کند.

شما می‌فرمایید فردید در کار تشکیل حزب نبود ولی منتقدان فردید می‌گویند او در نوشتن اساسنامه حزب رستاخیز نقش مهمی داشت ...

اگر چنین چیزی واقعیت داشت، اسنادش تا حالا منتشر شده بود. دست کم آقای سروش که سال‌ها به وزارت اطلاعات و مراکز مهم کشوری دسترسی داشت، قطعاً این پرونده را رو می‌کرد و نیازی نبود که عده‌ای با حدس و گمان این موضوع را مطرح کنند. سروش تا مدتها گل سرسبد دولت‌های وقت بود، در عالی‌ترین مدارج قرار داشت و با ضدیت شدیدی که با فردید داشت و دارد، به راحتی می‌توانست اسناد موید این مدعا را رو کند. بنابراین این مدعا علیه دکتر فردید بسیار بی‌ربط و بی‌معنی است.

ولی عباس میلانی هم اخیراً در کتاب "نگاهی به شاه" به نقش فردید در نوشتن اساسنامه حزب رستاخیز اشاره کرده است.

آقای میلانی را که دیگر همه می‌شناسند که در صدد توجیه چه چیزهایی است. دکتر نصر در مصاحبه‌اش در تاریخ شفاهی، می‌گوید من خودم از کسانی بودم که در تدوین ایدئولوژی حزب رستاخیز فعال بودم. سید حسین نصر در این زمینه به افرادی اشاره کرده ولی یک کلمه اسم دکتر فردید را نیاورده است.

فردید در سال‌های آخر رژیم شاه در تلویزیون هم ظاهر می‌شد. به نظر شما اگر آل احمد زنده بود، با توجه به دفاع فردید از مناسبات وقت در آن مباحث تلویزیونی، آیا باز هم فردید را روشنفکر قلمداد می‌کرد؟

این افسانه را از کجا درآورده‌اید که فردید از مناسبات آن زمان دفاع می‌کرد. مصاحبه‌مان را اگر می‌توانید عییناً چاپ کنید! فردید در جلسات آن برنامه تلویزیونی، منتقد شدید وضع موجود از مشروطه تا زمان خودش است؛ و چون رژیم می‌خواست نشان دهد که فضای بازی ایجاد شده است و افراد می‌توانند در عرصه عمومی حرفهایشان را مطرح کنند، فردید را به آن جلسات دعوت کردند. کسانی می‌گویند فردید در تلویزیون از رژیم شاه دفاع می‌کرد که کمترین اطلاعی از آن برنامه تلویزیونی ندارند. اتفاقاً بنیاد فردید تصمیم دارد تمام آن مصاحبه‌ها را عیناً چاپ کند تا پاسخی دندان‌شکن باشد به کسانی که از بی‌اطلاعی مردم استفاده می‌کنند و این حرف‌ها را علیه فردید بیان می‌کنند. یعنی صرف حضور فردید در تلویزیون را به معنای تایید رژیم شاه از سوی فردید می‌دانند. در حالی که آن حرف‌ها چاپ شده و فردید به شدت با وضع موجود مخالفت کرده و حتی وقتی روزنامه "رستاخیز"، که روزنامه حزب رستاخیز بود، با فردید مصاحبه کرد و از او پرسید شما راه نجات مملکت را چه می‌دانید، فردید گفت تشیعی از نوع تشیع علوی می‌تواند مملکت را نجات دهد. مخالفان فردید اگر جرات دارند، عین همین مصاحبه را چاپ کنند. چرا نقل قولی می‌کنند که هیچ سندی ندارد و از جهل و بی‌خبری یک عده جوان، که نه در آن دوره بوده‌اند و نه حوصله مطالعه دارند، سوءاستفاده می‌کنند و این حرفها را بیان می‌کنند. حالا به زودی بنیاد فردید متن کل آن برنامه تلویزیونی را منتشر می‌کند تا کسانی که حوصله تحقیق ندارند و به روزنامه‌های آن زمان مراجعه نمی‌کنند، دست کم این کتاب را بخوانند. خود آل احمد هم در مجامع زیادی شرکت و سخنرانی می‌کرد. او حتی به انجمن ایران و آمریکا دعوت می‌شد و آن‌جا سخنرانی می‌کرد ولی حرف خودش را می‌زد. مهم این است که جلال و فردید چه گفتند نه اینکه کجا گفتند.

چون فرمودید سلوک عملی روشنفکر برای آل احمد مهم بود، فکر می‌کنید جلال هم حاضر بود در تلویزیون رژیم شاه حاضر شود و از لفظ "اعلیحضرت" هم استفاده کند؟ و اگر او می‌دید کسی چنین سلوکی دارد، آیا باز هم آن فرد را روشنفکر می‌دانست؟

اگر دیگران از این لفظ استفاده نمی‌کردند، آل احمد هم چنین لفظی را به کار نمی‌برد. اگر فضای باز سیاسی ایجاد می‌کردند، چه دلیلی داشت آل احمد به تلویزیون رژیم شاه نیاید؟ آن اواخر فضای باز سیاسی ایجاد کرده بودند و اجازه دادند یک سری از منتقدان هم به تلویزیون بیایند و حرف بزنند. در چنان فضایی، آل احمد هم قطعاً به تلویزیون می‌آمد و حرف‌های خودش را می‌زد. ضمناً آل احمد حقوق‌بگیر دولت هم بود. اگر بخواهید این طور حساب کنید، باید بگویید چرا آل احمد حقوق‌بگیر دولت شده بود. به هر حال دولت به هر کسی که حقوق نمی‌دهد. دولت رژیم شاه یک عده را اخراج می‌کرد و یک عده را اصلاً استخدام نمی‌کرد. آل احمد سخن خودش را می‌گفت و اگر جایی به او تریبون می‌دادند و می‌توانست آزادانه حرف بزند، قطعا همان حرف‌هایی را می‌زد که در "غربزدگی" و "در خدمت و خیانت روشنفکران" نوشته بود. فردید هم هر جا حرف زده، حرف‌های خودش را گفته است. شما سخنان بعد از انقلاب فردید را با مصاحبه‌های منتشر شده او در دوران قبل از انقلاب، حتی سخنان منتشر شده در روزنامه رستاخیز، مقایسه کنید تا ببینید آیا تفاوت عمیقی بین حرف‌های او در دوران قبل و بعد از انقلاب وجود دارد یا نه. آدم وقتی حرف‌های قبل از انقلاب فردید را می‌خواند، فکر می‌کند این حرف‌ها بعد از انقلاب بیان شده‌اند.

البته برنامه تلویزیونی دکتر فردید برای سال 1355 بود و فضای باز سیاسی از سال 1356 شروع شد.

فضای باز سیاسی از همان سال 55 شروع شده بود. در آن زمان من خودم زندانی سیاسی بودم. من سه سال و چهار ماه در زندان بودم. رژیم شاه از سال 55 آسان‌گیری نسبی در داخل زندان‌ها را شروع کرد. حقوق بشری‌ها آمده بودند و زمینه‌هایی ایجاد شده بود. اما این روند در سال 56 به اوج رسید و اصلاً دیگر سانسور هم حذف و کتاب‌های ممنوعه منتشر شد. ولی تا پیش از به اوج رسیدن فضای باز سیاسی هم، یعنی در آغاز گشایش فضای سیاسی، به افرادی که رسماً سیاسی نبودند ولی عقایدی مغایر عقاید رسمی داشتند، اجازه می‌دادند به تلویزیون بیایند و حرف‌هایشان را مطرح کنند. این جریان که از سال 1355 شروع شد، در ابتدا جنبه انفجاری نداشت و تدریجا ادامه یافت تا اینکه به شیب تندی رسید که به وقایع سال 57 منتهی شد.

یعنی می‌فرمایید اگر دکتر فردید را در سال 1350 به تلویزیون دعوت می‌کردند، با توجه به اینکه فردید از نظر شما یک روشنفکر واقعی بود و در آن سال هم فضای باز سیاسی وجود نداشت، فردید در تلویزیون رژیم شاه حضور پیدا نمی‌کرد؟

شما در یک کلمه بدانید که دکتر فردید را سال‌ها نگه داشتند و به او در دانشگاه درجه استادی ندادند. وقتی دکتر نصر رئیس دانشگاه شد، پس از سال‌ها تدریس فردید در دانشگاه تهران، قاعده‌ای وضع شد که اجازه می‌داد افرادی که زمان زیادی در دانشگاه تدریس کرده‌اند اما درجه استادی به آنها داده نشده، استاد شوند. دکتر نصر هم با استفاده از همین قاعده، چند نفر از جمله دکتر فردید را، که برجسته‌ترین استاد فلسفه دانشگاه تهران بود، استاد کرد. اگر قرار بود فردید در آن زمان به ساز رژیم پهلوی برقصد، قطعا فرصت‌های زیادی داشت که می‌توانست از آنها استفاده کند.

این مدعا که فردید آل احمد را غربزده مضاعف می‌دانست، اولاً صحت دارد؟ ثانیا آیا جلال از این حرف فردید باخبر بود؟

خود آل احمد هم به این معنا واقف بود. وقتی که او می‌گوید من مفهوم غربزدگی را از حضرت فردید گرفته‌ام، اضافه می‌کند که البته خود ایشان حرف‌های شنیدنی دیگری دارد که باید مطرح کنند؛ و اظهار امیدواری می‌کند که کتاب "غربزدگی"، دکتر فردید را سر شوق بیاورد برای بیان نظراتش درباره مفهوم غربزدگی. به هر حال خود جلال می‌پذیرد که فقط بخشی از حرف‌های دکتر فردید درباره غربزدگی را از او گرفته است. مفهوم غربزدگی در دیدگاه دکتر فردید جنبه انتولوژیک داشت اما برای آل احمد این طور نبود. آل احمد می‌دانست که دکتر فردید غربزدگی را شامل همه ما می‌دانست. دکتر فردید درباره خودش هم می‌گفت که من به طور نظری توانسته‌ام از غربزدگی بگذرم اما ادعا نمی‌کنم که عملاً هم توانسته‌ام از غربزدگی بگذرم؛ چون غربزدگی مساله بسیار عمیقی است که تمام افق جهان امروز را فراگرفته است و ما در فضای غربزدگی داریم نفس می‌کشیم. فردید می‌گفت من نظراً توانسته‌ام غربزدگی را بفهمم و سعی کرده‌ام خودم را از افق فکری غربزدگی دور کنم. به هر حال فردید وقتی خودش را هم در مقام عمل غربزده می‌دانست، طبیعی بود که ابایی نداشت این معنا را درباره آل احمد یا دیگران هم بیان کند.

به نظر شما، با توجه به مباحث جلال درباره روشنفکری و غربزدگی، این دیدگاه فردید که غربزدگی حوالت تاریخی ماست و ما ناچاریم منتظر تموج تازه‌ای در تاریخ باشیم بلکه از این حوالت تاریخی رها شویم، دیدگاهی بود که از نظر جلال فایده‌ای برای ما ایرانیان داشته باشد؟

اینکه دکتر فردید غربزدگی را حوالت تاریخی ما می‌دانست، معنای بسیار عمیقی دارد. غرب در اندیشه دکتر فردید صرفاً به معنای غرب سیاسی نبود. آل احمد مرادش از "غرب" بیشتر سیاسی بود. آل احمد سوسیالیسم را یک راه نجات می‌دانست. او اگر چه از حزب توده فاصله گرفت ولی ایده‌های سوسیالیستی را ایده‌های مثبتی می‌دانست. اما برای دکتر فردید هر "ایسم"ی یکی از وجوه غربزدگی بود. آل احمد چون چنین نگاهی نداشت، تصور می‌کرد که ما می‌توانیم خودمان را از زیر نفوذ سیاسی، اقتصادی و فرهنگی غرب خارج کنیم. اتفاقاً فردید هم با این نظر آل احمد موافق بود ولی اینکه فردید غربزدگی را حوالت ما می‌دانست، به این معنا بود که حتی اگر ما در مقابله با جهان غرب جایگاه چین و شوروی را پیدا کنیم و به عنوان یک قدرت مستقل در برابر غرب عمل کنیم، باز به دلیل اینکه ما هنوز به ماهیت بسیاری از امور فرهنگی و تمدنی جدید پی نبرده‌ایم و در علم و تکنیک با سایر کشورهای دنیا هم‌افق هستیم، عملاً داریم در مسیر غرب سیر می‌کنیم. یعنی معیارهای ما در نظر و هنر و رفتار ما، غربی است ولو که دقیقاً مثل غربی‌ها عمل نکنیم. مشترک بودن معیارها، نشانه فرار از غربزدگی نیست. اروپایی‌ها هم با همدیگر تفاوت‌های زیادی دارند ولی با این حال ماهیت فرهنگی و تمدنی یکسانی دارند.

امیدواری به اسلام و روحانیت هم یکی دیگر از تفاوت‌های تفکر فردید و آل احمد بود. جلال معتقد بود روشنفکران غربزده‌اند اما روحانیت غربزده نیست و ما می‌توانیم با تکیه بر روحانیت، از غربزدگی نجات پیدا کنیم. اما فردید سرآغاز غربزدگی را فلسفه یونان باستان می‌دانست و معتقد بود با ظهور آن فلسفه، در جهان انسانی شرق به محاق رفت و غرب آغاز شد. مطابق رای فردید، اسلام هم در دوران غربزدگی سربرآورده. پس چطور می‌توان به اسلام برای رهایی از غربزدگی امیدوار بود؟

هر پدیده‌ای ضرورتاً غربزده نیست. دکتر فردید مسیح و حواریون او و نیز نیایش‌های انبیای بنی اسرائیل و عرفای مسیحی را غربزده نمی‌دانست. فضای غربزده و حاکمیت آن بر فرهنگ تمدن یک مساله است و جرقه‌هایی که در این فضا زده می‌شود، مساله دیگری است. دکتر فردید همیشه می‌گفت ممکن است افراد، گروهها و حتی جریان‌هایی در هر دوره، بتوانند از حوالت تاریخی آن دوره بگذرند. ولی این عبور به این معنا نیست که حوالت تاریخی آن دوره تغییر کرده است. افراد و جریان‌هایی می‌توانند با آگاهی و خودآگاهی و دل‌آگاهی از حوالت تاریخی دوره خود بگذرند. دکتر فردید به بسیاری از شخصیت‌های تاریخی اشاره می‌کرد که توانسته بودند با رسیدن به این سه مرتبه آگاهی، از غربزدگی بگذرند. اما این به این معنا نیست که غربزدگی به عنوان یک حوالت تاریخی به پایان رسیده است. فردید معتقد بود مارتین هایدگر از غربزدگی به عنوان یک حوالت تاریخی گذشته است ولی این حوالت هنوز در زندگی بشر باقی است. بسیاری هم شاید هایدگری نباشند ولی دارند می‌کوشند که از این حوالت عبور کنند. اما غرب چیزی نیست که حوالتش به این سادگی تمام شود. به هر حال غرب یک فرهنگ و تمدن و دوران است که تاثیر آن در همه جا سریان پیدا کرده و چیزی نیست که با رای پنج تا متفکر یک شبه به پایان برسد.

اگر این جرقه‌ها به این معناست که افراد معدودی موفق شده‌اند از غربزدگی نجات یابند، پس می‌توان گفت که تفاوت دیگر فردید و آل احمد این بود که جلال تمدن اسلامی را در دوره‌های شکوفایی‌اش، گرفتار غربزدگی نمی‌دانست ولی فردید تمدن اسلامی را هم غربزده می‌پنداشت و حداکثر افراد و گروه‌هایی را در دل این تمدن، گرفتار غربزدگی نمی‌دید.

بله، یکی از تفاوت‌های عمده این دو نفر این بود که جلال، در قیاس با دکتر فردید، به گذشته توجه بیشتری داشت. اخیراً شنیدم دکتر نصر در جایی گفته است که آل احمد کتاب غربزدگی را تحت تاثیر من نوشت. یعنی وقتی که جلال به آمریکا رفته، دکتر نصر با او گفتگویی داشته و او هم تحت تاثیر نصر، کتاب غربزدگی را نوشته است. اما وقتی خود جلال تصریح می‌کند من این کتاب را تحت تاثیر فردید نوشته‌ام، کس دیگری نمی‌تواند مدعی شود که جلال این کتاب را تحت تاثیر او نوشته است. با این حال شاید مقصود دکتر نصر این بوده است که او توجه آل احمد را به سنت جلب کرده است. یعنی نظر مثبت آل احمد درباره سنت، ناشی از آرای دکتر نصر بوده باشد. در هر صورت، دکتر فردید این گونه نمی‌اندیشید. فردید می‌گفت اگر "گذشته" می‌توانست زنده بماند، زنده می‌ماند و دیگر لازم نبود که ما امروز فکر کنیم که چطور آن را احیا کنیم. او می‌گفت ما باید به فکر چیز تازه‌ای باشیم. اما جدا از این، دکتر فردید "سنت" را به آداب و رسوم گذشته اطلاق نمی‌کرد. ما هر چه را که جزو رسوم گذشته باشد و برای نسل‌های گوناگون مردم عادت شده باشد، سنت می‌دانیم. در حالی که عادات و رسوم و آداب با سنت فرق دارند. سنت اصل لایتغیری است که با فطرت انسان سر و کار دارد. مثلاً ازدواج سنت است ولی نحوه ازدواج آداب و رسوم مختلفی در کشورها و مناطق گوناگون دارد. ما به اشتباه نحوه ازدواج را سنت می‌دانیم؛ در حالی که اصل ازدواج سنت است نه نحوه آن. ممکن است جایی مردها به خواستگاری زنان بروند و جایی هم زنان به خواستگاری مردان بروند. این چیزها آداب و رسوم است و اهمیت چندانی ندارند. مرحوم فردید اصلاً اعتقاد نداشت که ما با احیاء و تمسک به آنچه  از آداب و رسوم گذشته باقی مانده است، می‌توانیم با غربزدگی مقابله کنیم. این اختلاف اساسی فردید با آل احمد و دکتر نصر بود. این اختلاف را دکتر داوری هم با دکتر نصر و همفکران او دارد.

به نظر شما، بر اساس آرای جلال در دو کتاب "غربزدگی" و "در خدمت و خیانت روشنفکران"، بین این چهار نفر نهایتاً کدام یک روشنفکر مطلوب جلال آل احمد بوده: دکتر فردید، دکتر نصر، شیخ فضل الله نوری و خود آل احمد.

به نظر من آل احمد این قدر خودخواه نبود که خودش را مصداق کامل روشنفکری بداند. فکر می‌کنم ترکیبی از خودش و این سه نفر دیگر را روشنفکر مطلوب می‌دانست. آل احمد در انتظار ابرمردهایی بود که در تفکر فلسفی مشابه فردید، در نزدیکی به جامعه و دلبستگی به دیانت و نیز جان بر کف بودن، همانند شیخ فضل الله، از حیث سنت‌گرایی و شناخت سنت مثل دکتر نصر و از حیث جسارت و هنرمندی در بیان دردهای جامعه و برخورداری از قلم تاثیرگذار، مانند خودش باشند. روشنفکر مطلوب از نظر آل احمد، کسی بود که ترکیبی از فردید و شیخ فضل الله و نصر و خودش باشد. من سال دوم دانشگاه بودم که آل احمد از دنیا رفت. می‌خواهم بگویم که از نزدیک شاهد تاثیر بسزای آل احمد بر جوانان آن زمان بودم. البته شریعتی از این حیث قوی‌تر از آل احمد بود. تاثیری که دکتر شریعتی به جا گذاشت، به نظر من، در تاریخ روشنفکری ما از صدر مشروطه تا به امروز بی‌سابقه بوده است. اگر آل احمد زنده می‌ماند، شریعتی را یکی از مصادیق بسیار بارز روشنفکری تلقی می‌کرد. شریعتی روشنفکری مذهبی بود با بیانی حماسی و همه‌کس‌‌فهم، و بر مسائل سیاسی و اجتماعی زمان خودش هم اشراف داشت. معتقدم اگر آل احمد زنده می‌ماند، قطعا شریعتی را روشنفکر ایده‌آل خودش معرفی می‌کرد. کمااینکه امروز هر کس که آل احمد را می‌کوبد، شریعتی را هم می‌کوبد. یعنی درست تشخیص داده‌اند که شریعتی تیپ ایده‌آل آل احمد است. منهای بحث و اختلاف مذهبی‌ای که برخی از روحانیان با شریعتی دارند، کسانی که اصولاً با جهت‌گیری شریعتی مخالفند، کسانی هستند که با آل احمد هم مخالفند. پس می‌توانیم بگوییم روشنفکر ایده‌آل آل احمد، دکتر شریعتی بود.




نظرات() 

زیباکلام:کتاب آل احمد، تند و غیرمنصفانه است/ نظر شهیدآوینی در کتاب «آینه جادو» را قبول ندارم

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 30 آبان 1393-12:59 ب.ظ

نقد «خدمت و خیانت روشنفکران» در گفت‌وگوی ایبنا با مولف آثار سیاسی/
 
 
دکتر صادق زیباکلام، نویسنده و پژوهشگر معتقد است که تلقی جلال از مصداق‌های مفهوم روشنفکر در کتاب «در خدمت و خیانت روشنفکران» اساساً نادرست است و آبشخور اصلی انتقادهای او از روشنفکران ایرانی، غرب‌ستیزی حزب توده بوده است.
زیباکلام:کتاب آل احمد، تند و غیرمنصفانه است/ نظر شهیدآوینی در کتاب «آینه جادو» را قبول ندارم
 
خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)- هومان دوراندیش: هجدهم شهریور سالروز درگذشت جلال آل احمد است. آل احمد که یکی از قطب‌های روشنفکری ایران در دهه 1340 بود، با نگارش کتاب «خدمت و خیانت روشنفکران» به واکاوی انتقادی جریان روشنفکری ایران پرداخت. این کتاب به‌ویژه پس از انقلاب اسلامی،  با انتقادهای بسیاری از روشنفکران ایرانی مواجه بوده و صادق زیباکلام هم یکی از این منتقدان است که در گفت‌وگو با ایبنا به برخی از این انتقادات اشاره می‌کند.

در میان آثار جلال آل احمد، کتاب «در خدمت و خیانت روشنفکران» با حمایت‌ها و مخالفت‌های قاطعانه‌ای مواجه بوده است. به نظر شما، چرا این کتاب این قدر مهم قلمداد شده و خود شما چه نظری درباره آن دارید؟

شاید بتوان گفت که این کتاب بعد از انقلاب گل کرد و بر سر زبان‌ها افتاد. دلیل مطرح شدنش هم بغض و کینه‌ای است که بسیاری از اسلامگرایان و اندیشمندان و صاحب‌نظران حکومتی در ایران، نسبت به روشنفکر و جریان روشنفکری دارند. به هر حال جریان روشنفکری ملازمت چندانی با دین ندارد، منتقد است و ویژگی‌هایی دارد که به درد هیچ حکومتی نمی‌خورد. به همین دلیل است که روشنفکران در ایران، چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب، مورد شماتت بود‌ه‌اند. گل کردن کتاب «در خدمت و خیانت روشنفکران» و قدر و منزلت جلال آل احمد در جمهوری اسلامی ایران، دقیقاً ناشی از لحن تندی است که جلال در این کتاب علیه روشنفکران به کار می‌برد.

ممکن است یک چهره دانشگاهی علاقه‌مند به حکومت، چیزی علیه روشنفکران بنویسد همان‌طور که در سی و چهار سال گذشته، بسیاری از چهره‌های حوزوی یا افراد نزدیک به حکومت، روشنفکران را نقد و نفی کرده‌اند اما نقد این‌ افراد تعجب برانگیز نیست؛ چرا که ضدیت این‌ها با روشنفکران طبیعی و قابل انتظار است اما وقتی جلال آل احمد با آن سابقه نویسندگی، آوانگاردیسم و ضدیت با رژیم شاه به روشنفکران حمله می‌کند، اوضاع فرق می‌کند. وقتی یک چهره مشهور غربی، مثلاً هابرماس، سخنانی در نقد جهان غرب می‌گوید، در ایران بسیار بزرگ می‌شود. دلیلش هم این است که مخالفان داخلی غرب، می‌توانند بگویند این حرف‌ها دیگر حرف‌های ما نیست بلکه حرف خود غربی‌هاست. گل کردن کتاب «در خدمت و خیانت روشنفکران» هم چنین آبشخوری دارد؛ یعنی مخالفان روشنفکری در ایران، می‌توانند بگویند این دیگر نه ما بلکه جلال آل احمد است که می‌گوید روشنفکران به درد جرز لای دیوار می‌خورند! در عین حال نباید فراموش کنیم که مدافعان این کتاب جلال، با سایر آثار او کاری ندارند و فقط به یکی دو کتاب او که حاوی چنین ایده‌هایی است، علاقه‌مند هستند.

طرح ایده «خیانت روشنفکران» در آثار جلال آل احمد، اصلاً از کجا نشات می‌گرفت؟ چون جلال در آن دوران یکی از قطب‌های روشنفکری ایران بود و چسباندن وصله خیانت به روشنفکران از سوی او، نوعی خودزنی هم به نظر می‌رسد.

من معتقدم جلال آل احمد در این کتاب تا حد زیادی تندروی  کرده و غیر منصفانه برخورد کرده است. حالا من نمی‌خواهم صفت ناجوانمردانه را به کار ببرم. این‌که ما نسبت خیانت به روشنفکران بدهیم، حرفی که مرحوم دکتر شریعتی هم بیان کرد، سخن درستی نیست. مرحوم شریعتی هم می‌گفت امضای هیچ آخوندی پای قراردادهای استعماری دیده نمی‌شود اما پای همه این اسناد امضای روشنفکران دیده می‌شود. من فکر می‌کنم مشکل اساسی در تعریف جلال آل احمد و دکتر علی شریعتی از روشنفکر است. باید از این دو بزرگوار پرسید که روشنفکر کیست؟ ما اصلاً چطور می‌توانیم بگوییم کسی که به تعبیر جلال به کشور و مردمش خیانت می‌کند، روشنفکر است؟

چون جلال و شریعتی از دنیا رفته‌اند، اجازه بدهید من جواب احتمالی آنها را بیان کنم. جلال و شریعتی احتمالاً در پاسخ این سوال شما، می‌گویند فروغی و تقی‌زاده و وثوق‌الدوله روشنفکر بودند.

اجازه بدهید یکی یکی برویم جلو! این سه نفر، به همان ترتیبی که شما نام بردید، درجه و خلوص روشنفکری‌شان کمتر و کمتر می‌شود. وثوق‌الدوله را چه کسی روشنفکر قلمداد کرده؟ اگر قرار باشد وثوق‌الدوله را روشنفکر بدانیم، احمد قوام‌السلطنه هم روشنفکر است. قوام خط بسیار زیبایی داشت، املا و انشای فوق‌العاده‌ای داشت و در دوران جوانی منشی بود و برای دربار قاجار مطلب می‌نوشت. به این اعتبار باید بگوییم قوام هم روشنفکر است. پس دکتر محمد مصدق هم روشنفکر است. من اصلاً این تعریف از روشنفکر را نمی‌پذیرم.

جلال هم چون مصدق و وثوق‌الدوله را روشنفکر می‌دانست، از خدمت و خیانت روشنفکران سخن می‌گفت. یعنی مصدق خدمت کرد و وثوق‌الدوله خیانت. جلال تقریبا هر شخص متجددی را که سبک و سیاق زندگی‌اش به پاتریمونیالیسم سنتی دوران قاجار نمی‌خورد، روشنفکر می‌دانست.

ممکن است که جلال این تلقی را از روشنفکر داشته باشد. در این صورت، هر کسی که درس خوانده و فرنگ رفته است، روشنفکر می‌شود. من اصلاً این تعبیر و تلقی را نمی‌توانم قبول کنم. فکر نمی‌کنم کس دیگری هم با این تلقی موافق باشد.

اگر بگوییم در اواخر دوره قاجاریه و اوایل دوره پهلوی، روشنفکر کسی بود که مدرنیسم را به عنوان ایدئولوژی مطلوبش برگزیده بود، این تعریف مشکل دارد؟

من این تعریف را اصلاً قبول ندارم. پس در این صورت فرح پهلوی و محمدرضا پهلوی و اسدالله علم هم روشنفکر می‌شوند. ما اصلاً نمی‌توانیم چنین تعریفی از روشنفکر داشته باشیم. روشنفکر کسی است که مسائلی را می‌بیند که توده‌ها نمی‌بینند. روشنفکر جلوتر از توده‌ها حرکت می‌کند. به همین دلیل روشنفکر منتقد حکومت می‌شود. کدام یک از این اشخاصی که من نام بردم، منتقد حکومت بودند؟ فروغی و علم ، خادمان یا مقامات حکومت بودند.

تقی‌زاده و فروغی در قیاس با عامه مردم، از درک و دانایی بیشتری برخوردار بودند ولی ضمناً نه منتقد بلکه مدافع نظام سیاسی هم بودند. تقی‌زاده، مدرنیستی بود با آگاهی بیشتر نسبت به عامه مردم و ضمناً حامی حکومت رضا شاه. می‌خواهم بگویم روشنفکران لزوماً منتقد قدرت مستقر نبودند.

به فرض که تعریف جلال آل احمد از روشنفکر درست بود؛ دست کم یک لحظه این تعریف را می‌پذیرم و می‌گویم که فروغی و حسن تقی‌زاده هر دو روشنفکرند. جلال می‌گوید این دو نفر در بخش «روشنفکران خائن» جای دارند. سوال من از شما، به عنوان نماینده آل احمد در این گفت‌وگو، این است که خیانت فروغی چه بود؟ من برعکس جلال آل احمد و مرحوم شریعتی، اتفاقاً معتقدم که فروغی یکی از وطن‌پرست‌ترین چهره‌های یکصد سال اخیر این مملکت بوده. همین محمدعلی فروغی‌ای که سمبل خیانت روشنفکری است! فروغی پس از سقوط می‌توانست رئیس جمهوری شود و تمام قدرت را از آن خودش کند، ولی چنین کاری نکرد. او به سفیر انگلستان گفت اگر ایران جمهوری شود و من هم رئیس جمهوری مادام العمر شوم، شیرازه‌ ایران از هم می‌پاشد. او گفت این مملکت را پرچم ایران، زبان فارسی و نظام شاهنشاهی نگه داشته است. این آدم وطن‌پرست بود و درد ایران داشت. من همین نظر را درباره تقی‌زاده هم دارم. حالا فارغ از این‌که من فروغی و تقی‌زاده را فوق‌العاده وطن‌پرست و خادم این مملکت می‌دانم، شما بگویید خیانت فروغی چه بود؟ او چه کار کرد که ما بخواهیم بگوییم این یا آن کارش ضربه‌ای به ایران و منافع ملی کشور بوده؟

اگر منتقدین فروغی بخواهند جواب شما را بدهند، می‌گویند همراهی فروغی با دیکتاتوری مثل رضا شاه، که از آرمان‌های مشروطه عدول کرده بود، مصداق خیانت فروغی بود؛ چرا که فروغی در این همراهی، در مسیری خلاف قانون اساسی گام برداشت و نخست وزیر یا هر رجل سیاسی دیگری، باید در جهت قانون اساسی حرکت کند.

شما این‌جا در واقع دارید به پزشک جراحی نگاه می‌کنید که مشغول شکافتن سینه یک بیمار است ولی متوجه نیستید که او با شکافتن سینه آن بیمار، به آن بیمار سلامتی و حیات می‌بخشد. درست‌ترین کار ممکن را فروغی و کسان دیگری مثل او انجام دادند که با رضاخان سردار سپه و پس از آن با رضاشاه همکاری کردند؛ برای این‌که آن همکاری باعث شد ایران باقی بماند. من معتقدم اگر فروغی و امثال فروغی با رضاشاه همکاری نکرده بودند، ما امروز با ایران دیگری مواجه بودیم. ممکن بود خوزستان و آذربایجان و کردستان جزو ایران نباشند. در آن پانزده سال بین انقلاب مشروطه و کودتای رضاخان وسید ضیا، عملاً هم بخش‌هایی از ایران، از ایران جدا شده بودند. بنابراین فروغی به کسی کمک کرد که توانست ایران را دوباره ایران کند. من هم اگر در زمان فروغی بودم، قطعاً به رضاخان میرپنج و سپس به رضاشاه کمک می‌کردم؛ چرا که کشورم در حال فروپاشی و تجزیه بود.

پس شما در رد تز خیانت روشنفکران در آن کتاب آل احمد، نهایتاً به این‌جا رسیده‌اید که از دیکتاتوری رضاشاه دفاع می‌کنید؟ دست کم آن دیکتاتوری را در یک برهه زمانی خاص موجه می‌دانید.

در آن برهه زمانی، که این آدم‌ها مشغول خدمت به رضا شاه بودند، رضا شاه هنوز رضا شاه 1317 و 1318 نشده بود. فروغی و دیگر افراد مورد بحث ما، در مقاطعی به رضا شاه کمک کردند که او هنوز به یک مستبد دیکتاتور خونخوار بدل نشده بود و گام‌هایی که داشت برمی‌داشت، در جهت بقای ایران بود. ضمناً نباید فراموش کرد که رضا شاه اگر چه روش حکومتی‌اش دیکتاتوری شده بود و هیچ انتقادی را نمی‌پذیرفت، ولی باز اقداماتش به نفع مملکت بود.

سوال دوم من بی‌پاسخ ماند؛ ایده «خیانت روشنفکران» اصلاً از کجا وارد ذهن و کتاب جلال آل احمد شد؟

جلال چپ بود. چپ به معنای مارکسیست. او مدتی عضو حزب توده ایران بود و به دو دلیل از حزب توده جدا شد. یکی به دلیل نزدیکی رهبری حزب توده به حزب کمونیست شوروی، دیگر به دلیل روحیه روشنفکرانه‌اش. آل احمد نمی‌توانست استبداد و دیکتاتوری را حتی از رهبران حزب توده بپذیرد؛ این‌که همه باید از رهبری حزب اطاعت بی چون و چرا کنند، در کَت جلال نمی‌رفت. هر چه بود، جلال از حزب توده جدا شد ولی بسیاری از آرمان‌های رادیکال و آوانگارد حزب توده با جلال آل احمد باقی ماند. جهان‌بینی جلال و افق سیاسی نگاه او در این حزب شکل گرفت. بخشی از آن جهان‌بینی، ضدیت با غرب و امپریالیسم بود.

ولی در دو دهه پایانی قبل از انقلاب اکثر روشنفکران ایرانی چپگرا و ضد غرب بودند. پس چرا جلال چپگرا درباره خیانت همانندان چپگرایش کتاب نوشت؟

الان خدمتتان عرض می‌کنم! ضدیت با غرب همچنان در جلال باقی ماند و او در کتاب «غربزدگی»اش هم نوشت که نعش شیخ فضل الله نوری بر چوبه دار را پرچم استیلای غربزدگی در ایران می‌بینم. جلال با این نگاه به سروقت اشخاص و لایه‌های تحصیلکرده جامعه رفت؛ اشخاصی که در غرب درس خوانده بودند و همگی آنها هم با حکومت رضاشاه یا محمدرضا شاه همکاری کرده بودند یا همکاری می‌کردند. جلال این اشخاص را به عنوان جریان روشنفکری کشور در نظر گرفت و چون آنها با حکومت همکاری می‌کردند، مدعی شد که این‌ها دارند خیانت می‌کنند.

در واقع شما می‌فرمایید وقتی جلال می‌گفت «در خدمت و خیانت روشنفکران»، منظورش دقیقاً «در خدمت و خیانت غربگرایان» بود؟

دقیقاً، دقیقاً! از دید جلال آل احمد، هر آدم تحصیلکرده‌ای که مشغول مبارزه با رژیم شاه نبود، خائن بود. یعنی شما حتی اگر نه در داخل رژیم بلکه بیرون رژیم بودی و یک شرکت خصوصی داشتی و برای خودت پیمانکاری می‌کردی، باز هم از نظر جلال آل احمد خائن بودی. اساساً جلال معتقد بود آدم تحصیلکرده و روشنفکر باید با رژیم شاه مبارزه کند. اگر چنین آدمی با رژیم شاه مبارزه نمی‌کرد، جلال حتی اگر او را خائن قلمداد نمی‌کرد، دست کم او را خادم نیز نمی‌دانست.

شهید آوینی در یکی از پاورقی‌های کتاب «آینه جادو» درباره جلال گفته است که آن جوانمرد چهره روشنفکران را بی‌نقاب دیده بود. درباره این نگاه به کتاب «در خدمت و خیانت روشنفکران» چه نظری دارید؟

من دو نکته دارم. اول این‌که، هر کس که در غرب تحصیل کرده، روشنفکر نیست. دوم این‌که، اقشار و لایه‌های تحصیلکرده‌ای که با رضا شاه یا محمدرضا شاه همکاری می‌کردند، به نظر من خائن نبودند. این دومین اختلاف نظر بنیادی من با جلال آل احمد و شهید آوینی است. بسیاری از کارهای آن افراد تحصیلکرده هنوز در مملکت باقی است و جمهوری اسلامی هم ادامه دهنده همان مسیر بوده است. شما اگر نفس همکاری با رژیم پهلوی را مترادف با خیانت بدانید، مهندس مهدی بازرگان هم خائن بود؛ برای اینکه لوله‌کشی آب تهران را مهندس مهدی بازرگان انجام داد. از این‌رو من اصلاً این نظر را قبول ندارم که هر آدم تحصیلکرده و متخصصی که با رژیم پهلوی همکاری می‌کرد، به صرف این همکاری خائن بود. وقتی شهید آوینی می‌گوید جلال نقاب از چهره روشنفکران برداشت، دقیقاً دارد می‌گوید که جلال نشان داد که این تحصیلکرده‌ها چقدر خائن بودند ولی نفس همکاری با این یا آن حکومت، لزوماً به معنای خیانت به کشور و ملت نیست.

شما در مجموع کتاب «خدمت و خیانت روشنفکران» را کتاب مفیدی نمی‌دانید. در مبحث روشنفکرشناسی، چه کتاب‌هایی را مفید می‌دانید؟

کتابی را که مستقیماً مربوط به جریان‌های روشنفکری باشد، سراغ ندارم ولی می‌توانم به خوانندگان خبرگزاری کتاب بگویم که روشنفکری و روشنکفران را باید در بستر تاریخی دید. در بستر تاریخی است که یک شخص در هیات روشنفکر ظاهر می‌شود. به نظر من، این نه جلال آل احمد و آوینی بلکه تاریخ است که می‌گوید چه کسی روشنفکر است. ما پانصد سال پیش چیزی به نام روشنفکر نداشتیم؛ نه در ایران، نه در اروپا. شما باید بفهید چه موقعیتی باعث زایش موجودی به نام «روشنفکر» می‌شود. شما اگر نتوانید دریابید که روشنگری در قرن اروپا چه بوده، هیچ وقت نمی‌توانید درک کنید که روشنفکری چیست و روشنفکر کیست.

کتاب «غربزدگی» جلال هم منشاء بحث‌های فراوانی بوده است. شما آموزه‌های این کتاب و کلاً تبیین «غربزدگی» از رابطه ایران و غرب را تا چه سودمند یا زیانبار می‌دانید؟

من اتفاقاً به دانشجویانم تاکید می‌کنم که «در خدمت و خیانت ...» و «غربزدگی» را بخوانند؛ چرا که وقتی شما این کتاب‌ها را می‌خوانید، از نظر تاریخی می‌توانید غرب‌ستیزی و آمریکاستیزی جامعه امروز ایران را بشناسید. یعنی متوجه می‌شوید که شناسنامه غرب‌ستیزی امثال جلال آل احمد و شهید آوینی، در حقیقت صادره از حزب توده ایران است.

یعنی اگر حزب توده نبود، جلال کتاب «غربزدگی» را نمی‌نوشت؟

افکار و عقایدی که جلال از حزب توده گرفته بود، کت و شلوار و کفش و کلاه و چتر نبود که بلافاصله پس از بیرون آمدن از حرب، آنها را کنار بگذارد و وارد خانه جدیدش شود. آن افکار با جلال باقی ماند. چه بسیار افراد دیگری که از حزب توده جدا شدند ولی نگاه و جهان‌بینی آنها همچنان ملهم و متاثر از مارکسیسم بود.

مطابق این توضیحات، شما در مجموع آثار سیاسی و اجتماعی جلال آل احمد را مروج عقلانیت در جامعه ایران نمی‌دانید. بله؟

من این کتاب‌ها را عقلانی نمی‌دانم؛ برای این‌که به ما کمک نمی‌کنند جهان را بهتر بشناسیم. ولی خواندن آنها را به نسل جدید توصیه می‌کنم. نسل جدید باید این کتاب‌های جلال را بخواند تا بداند شناسامه غرب‌ستیزی رایج در جامعه‌اش، از کجا صادر شده است.

به نظر شما، اگر جلال آل احمد الان زنده بود، جنابعالی را جزو روشنفکران خادم می‌دانست یا جزو روشنفکران خائن؟!

بستگی دارد! اگر جلال همچنان به آن نگاه مارکسیستی پای‌بند بود، قطعاً مرا خائن و مزدور و آمریکایی می‌دانست. ولی اگر جلال هم مثل بسیاری از چپ‌ها در گذر زمان تغییر می‌کرد، به هیچ وجه مرا خائن نمی‌شمرد. اگر جلال به جای تفکرات مارکسیستی، به حقوق بشر و آزادی مطبوعات و آزادی اندیشه و ... رسیده بود، در این صورت قطعاً مرا روشنفکر قلمداد می‌کرد!

با توجه به فراز و فرودهای زندگی و کتاب‌های جلال، فکر می‌کنید اگر او الان هم زنده بود، از مارکسیسم و سوسیالیسم به سمت لیبرالیسم متمایل شده بود؟

ممکن بود این تحول در او رخ دهد. ولی متاسفانه مرگ زودهنگام جلال، مانع از رسیدن ما به پاسخ این سوال می‌شود. ما فقط می‌توانیم قرینه‌سازی کنیم. یعنی ببینیم کسانی که مثل جلال آل احمد بودند، بعدها آن ادبیات و طرز فکر را کنار گذاشتند؛ کسانی چون مهندس عزت الله سحابی و بسیاری دیگر.



نظرات() 

کتاب های «غربزدگی» و «در خدمت و خیانت روشنفکران» از نگاه مقام معظم رهبری/ نامه آیت الله خامنه ای به شمس آل احمد

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 30 آبان 1393-11:44 ق.ظ

بررسی کتاب «غربزدگی» و «در خدمت وخیانت روشنفکران» در ایبنا/ 1
 
 
حضرت آیت الله سید علی خامنه ای در دوران ریاست جمهوری شان در پاسخ به نامه شمس آل احمد متنی را مرقوم فرمودند که در کتاب از «چشم برادر» شمس آل احمد منتشر شده است.
 
خبرگزاری کتاب ایران ( ایبنا) - متن کامل این نامه را به مناسبت سالگرد درگذشت جلال آل احمد منتشر کردیم تا با نکات جالبی از نگاه مقام معظم رهبری آشنا شوید.

شمس آل احمد در دست نوشته ای در ابتدای این نامه نوشته است:

" آیت الله خامنه ای به شیوه عیاری و جوانمردی شان، چندین بار مرا نواخته‌اند. یکبارش در ایام ریاست‌جمهوری‌شان که من زیر فشار خانواده‌هایی بودم از ده، دوازده تن اعاظم اهل قلم که با همه‌شان در دوران‌هایی الفت‌هایی داشتم. اما از ابتدای انقلاب، و بروز علایق فردی، تقریباً با همه‌شان اختلاف‌نظرهایی یافتم و آنان افرادی بودند از اهل قلم هم نسل‌ من یا بعضی‌شان نسل پس از من. که هر کدام بجهتی از دید و نظر من پنهان، مقید شده بودند.

در آن زمان ریش نداری من، گهگاه، اینجا و آنجا بگرو مورد قبول بود. خدمت ایشان رسیدم و تقاضای ازادی ده‌نفری از افراد مورد علاقه‌ام را کردم و ایشان از موضع تازه قدرتشان - ریاست‌جمهوری - سفارشاتی کردند که آن افراد دو، سه ماهه آزاد شدند. زشت می‌دانم بیشتر از این و در این مجال از آن عوالم حرف بزنم.

باری دیگر و قبل از آن هنگام - ده‌سال پیش- ایشان به سؤال من از موضع مدیریت رواق در مورد جلال اظهاررأی کردند. که من یک دو جا، شمه‌ای از آن رأی را چاپ کرده‌ام. اینک زمان انتشار کل نظر ایشان برایم فراهم شده است. اگر تأخیری در این امر واقع شده است، تنها بعلت عدم مجال ممکن برای من بوده است که از این بابت شرمسارم."

متن کامل نامه آیت الله خامنه ای به این شرح است:

بنام خدا
با تشکر از انتشارات رواق

اولاً بخاطر احیاء نام جلال آل‌احمد واز غربت در درآوردن کسی که روزی جریان روشنفکری اصیل و مردمی را از غربت درآورد. و ثانیاً بخاطر نظرخواهی از من که بهترین سال های جوانیم با محبت و ارادت به آن جلال آل قلم گذشته است - پاسخ کوتاه خود به هر یک از سؤالات طرح شده را تقدیم می‌کنم:

1- دقیقاً یادم نیست که کدام مقاله یا کتاب مرا با آل‌احمد آشنا کرد. دو کتاب «غربزدگی و دست های آلوده» جزو قدیمی‌ترین کتاب هایی است که از او دیده و داشته‌ام. اما آشنایی بیشتر من بوسیله و برکت مقاله «ولایت اسرائیل» شد که گله و اعتراض من و خیلی از جوانهای امیدوار آن روزگار را برانگیخت. آمدم تهران (البته نه اختصاصاً برای اینکار) تلفنی با او تماس گرفتم. و مریدانه اعتراض کردم. با اینکه جواب درستی نداد از ارادتم به او چیزی کم نشد. این دیدار تلفنی برای من بسیار خاطره‌انگیز است. در حرفهایی که رد و بدل شده هوشمندی، حاضرجوابی، صفا و دردمندی که آن روز در قله‌ای «ادبیات مقاومت» قرار داشت، موج می‌زد.

2- جلال قصه‌نویس است (اگر این را شامل نمایشنامه‌نویسی هم بدانید) مقاله‌نویسی کار دوم او است. البته محقق اجتماعی و عنصر سیاسی هم هست. اما در رابطه با مذهب. در روزگاری که من او را شناختم بهیچ وجه ضدمذهب نبود، بماند که گرایش هم به مذهب داشت. بلکه از اسلام و بعضی از نمودارهای برجسته آن بعنوان سنت‌های عمیق و اصیل جامعه‌اش، دفاع هم می‌کرد. اگرچه به اسلام به چشم یک ایدئولوژی که باید در راه تحقق آن مبارزه کرد، نمی‌نگریست.

اما هیچ ایدئولوژی و مکتب فلسفی شناخته شده‌ای را هم به اینصورت جایگزین آن نمی‌کرد. تربیت مذهبی عمیق خانوادگی‌اش موجب شده بود که اسلام را اگرچه بصورت یک باور کلی و مجرد، همیشه حفظ کند و نیز تحت تأثیر اخلاق مذهبی باقی بماند. حوادث شگفت‌انگیز سال‌های 41 و 42 او را به موضع جانبدارانه‌تری نسبت به اسلام کشانیده بود. و این همان چیزی است که بسیاری از دوستان نزدیکش نه آن روز و پس از آن، تحمل نمی‌کردند و حتی به رو نمی‌آوردند!

اما توده‌ای بودن یا نبودنش. البته روزی توده‌ای بود. روزی ضد توده‌ای بود. و روزی هم نه این بود و نه آن. بخش مهمی از شخصیت جلال و جلالت قدر او همین عبور از گردنه‌ها و فراز و نشیب‌ها و متوقف نماندن او در هیچکدام از آنها بود. کاش چند صباح دیگر هم می‌ماند و قله‌های بلندتر را هم تجربه می‌کرد.

3- غربزدگی را من در حوالی 42 خوانده‌ام. تاریخ انتشار آن را به یاد ندارم.

4- اگر هر کس را در حال تکامل شخصیت فکری‌اش بدانیم و شخصیت حقیقی او را آن چیزی بدانیم که در آخرین مراحل این تکامل بدان رسیده است،‌ باید گفت «در خدمت و خیانت روشنفکران» نشان دهنده و معین‌کننده شخصیت حقیقی آل‌احمد است. در نظر من، آل‌احمد، شاخصه یک جریان در محیط تفکر اجتماعی ایران است. تعریف این جریان، کاری مشکل و محتاج تفصیل است. اما در یک کلمه می‌شود آن را «توبه روشنفکری» نامید. با همه بار مفهوم مذهبی و اسلامی که در کلمه «توبه» هست جریان روشنفکری ایران که حدوداً صد سال عمر دارد با برخورداری از فضل «آل احمد» توانست خود را از خطای کج‌فهمی، عصیان، جلافت و کوته‌بینی برهاند و توبه کند: هم از بدفهمی‌ها و تشخیص‌های غلطش و هم از بددلی‌ها و بدرفتاری‌هایش.

آل‌احمد، نقطه شروع «فصل توبه» بود و کتاب «خدمت و ...» پس از غرب‌زدگی، نشانه و دلیل رستگاری تائبانه. البته این کتاب را نمی‌شود نوشته سال 43 دانست. به گمان من، واردات و تجربیات روز به روز آل‌احمد، کتاب را کامل می‌کرده است. در سال 47 که او را در مشهد زیارت کردم سعی او را در جمع‌آوری مواردی که «کتاب را کامل خواهد کرد» مشاهده کردم.

خود او هم همین را می‌گفت. البته جزوه‌ای که بعدها با نام «روشنفکران» درآمد،‌ با دو سه قصه از خود جلال و یکی دو افاده از زید و عمرو، به نظر من تحریف عمل و اندیشه آل‌احمد بود. ]و ایشان اطلاع داشته باشند که خانواده آل‌احمد حتی در نظام نوین اسلامی هم، تاکنون موفق نشده‌اند ناشر قاچاقچی آن کتاب را در محاکم قضای اسلامی محکوم یا تنبیه کنند[ این کتاب مجمع‌الحکایات نبود که مقداری از آن را گلچین کنند و به بازار بفرستند. اثر یک نویسنده متفکر، یک «گل» منسجم است که هر قسمتش را بزنی، دیگر آن نخواهد بود. حالا چه انگیزه‌ای بود و چه استفاده‌ای از نام و آبروی جلال می‌خواستند ببرند بماند. ولی به هر صورت گل به دست گلفروشان رنگ بیماران گرفت ...

5- به نظر من سهم جلال بسیار قابل ملاحظه و مهم است. یک نهضت انقلابی از «فهمیدن» و «شناختن» شروع می‌شود. روشنفکر درست، آن کسی است که در جامعه جاهلی، آگاهی‌های لازم را به مردم می‌دهد و آنان را به راهی نو می‌کشاند و اگر حرکتی در جامعه آغاز شده است، با طرح آن آگاهی‌ها، بدان عمق می‌بخشد.

برای این کار، لازم است روشنفکر اولاً جامعه خود را بشناسد و ناآگاهی او را دقیقاً بداند ثانیاً آن «راه نو» را درست بفهمد و بدان اعتقادی راسخ داشته باشد، ثالثاً خطر کند و از پیشامدها نهراسد. در اینصورت است که می‌شود: العلماء ورثه الانبیاء.

آل‌احمد، آن اولی را به تمام و کمال داشت (یعنی در فصل آخر و اصلی عمرش). از دوم و سوم هم بی‌بهره نبود. وجود چنین کسی برای یک ملت که به سوی انقلابی تمام عیار پیش می‌رود، نعمت بزرگی است. و آل‌احمد به راستی نعمت بزرگی بود. حداقل، یک نسل را او آگاهی داده است و این برای یک انقلاب، کم نیست.

6- این شایعه (باید دید کجا شایع است. من آن را از شما می‌شنوم و قبلاً هرگز نشنیده بودم) باید محصول ارادت به شریعتی باشد و نه چیزی دیگر. البته حرف فی‌حد نفسه، غلط و حاکی از عدم شناخت است. آل‌احمد کسی نبود که بنشینند و مسلمانش کنند. برای مسلمانی او همان چیزهایی لازم بود که شریعتی را مسلمان کرده بود و ای کاش آل‌احمد چند سال دیگر هم می‌ماند.

7- آن روز هر پدیده ناپسندی را به شاه ملعون نسبت می‌دادیم. درست هم بود. اما از اینکه آل‌احمد را چیزخور کرده باشند، من اطلاعی ندارم، یا از خانم دانشور بپرسید یا از طبیب خانوادگی.

8- مسکوت ماندن جلال، تقصیر شماست - شمایی که او را می‌شناسید و نسبت به او انگیزه دارید. از طرفی مطهری و طالقانی و شریعتی در این انقلاب، حکم پرچم را داشتند. همیشه بودند. تا آخر بودند. چشم و دل «مردم» (و نه خواص) از آنها پر است و این همیشه بودن و با مردم بودن، چیز کمی نیست. اگر جلال هم چند سال دیگر می‌ماند ... افسوس. والسلام- سیدعلی خامنه ای.



نظرات() 

فضای سنگین روشنفکران بعد از کتاب جلال/ روشنفکری مثل کسروی دستور آتش زدن دیوان حافظ را داد

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 30 آبان 1393-11:42 ق.ظ

کتاب «در خدمت و خیانت روشنفکران» درگفت‌وگوی ایبنا با سلیمی نمین/ 6
 
 
عباس سلیمی نمین، مدیر دفتر مطالعات و تدوین تاریخ در گفت‌وگو با ایبنا عنوان می‌کند که آل احمد در برابر نوعی روشنفکری که در سال‌های پایانی دوران قاجاریه شکل گرفت، موضع می‌گیرد و شکلی از روشنفکری را پیشنهاد می‌دهد که پس از او در افرادی مثل شریعتی و مطهری می‌توان سراغ گرفت.
فضای سنگین روشنفکران بعد از کتاب جلال/ روشنفکری مثل کسروی دستور آتش زدن دیوان حافظ را داد
 
خبرگزاری کتاب ایرن( ایبنا) – «در خدمت و خیانت روشنفکران» یکی از مهم‌ترین آثار جلال آل احمد است؛ مهم از این نظر که آل‌احمد در این کتاب تندترین انتقادات را درباره روشنفکر ایرانی و فضای حاکم بر تفکر در ایران مطرح می‌کند و در این زمینه جریان‌ساز می‌شود.
درباره این کتاب و تاثیرش در فضای فکری ایران با عباس سلیمی نمین، مدیر دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران به گفت‌وگو نشستیم که در ادامه می‌خوانید.
 
روشنفکری که جلال آل احمد در کتاب «در خدمت و خیانت روشنفکران» از آن نام می‌برد چه ویژگی‌هایی دارد؟

روشنفکری که در کتاب در خدمت و خیانت روشنفکران مورد اطلاق مرحوم جلال آل احمد قرار می‌گیرد نوعی روشنفکری است که نمی‌توانیم آن را در امتداد روشنفکری که تا پیش از آن وجود داشته است، بدانیم. تعریفی که از روشنفکری ارائه می‌شود این است که روشنفکران نیروهای پیشتازی هستند که فهم دیگری از نقاط ضعف و قوت جامعه دارند و در مقام تقویت بنیان‌های فکری آن جامعه برمی‌آیند و به عبارت دیگر قوت‌ها جامعه را تقویت و ضعف‌ها و برداشت‌های غلط را تصحیح می‌کنند. این مستلزم این است که روشنفکر، جامعه خود را بشناسد و بتواند این کار را به‌درستی انجام دهد یعنی بین خرافات و قوت‌ها تشخیص درستی داشته باشد و بفهمد که چه چیزهایی قوت و چه چیزهایی خرافات هستند. ما در دورانی با نوعی روشنفکری روبه رو هستیم که هیچ آشنایی با جامعه ایران ندارد نه تنها به لحاظ فرهنگی، فرهنگ ایران را نمی‌شناسد بلکه جامعه ایران را هم نمی‌شناسد. بسیار گفته شده است که روشنفکران ایرانی کوچه پس کوچه‌های پاریس را خوب می‌شناختند اما جامعه خودشان را نه. این روشنفکران با مردم جامعه ارتباطی نداشتند. در جامعه ایران زندگی می‌کردند اما تماس‌شان با جامعه فقط در چارچوب محافل بسته‌ای بود که خودشان ایجاد کرده بودند؛ یعنی اگر کافه هم می‌رفتند کافه‌هایی بود که فقط خودشان در آن جمع می‌شدند. این روشنفکر نه تنها در خدمت مردم قرار نمی‌گرفت بلکه برعکس در خدمت تهاجم بیگانه بود. اگر جامعه را این‌گونه ارزیابی کنیم که مقاومتش دربرابر بیگانه متکی بر توانمندی و شان و شئونات خودش است؛ یعنی آنچه آن را نگه می‌دارد تکیه بر قابلیت‌های خودش است، اگر روشنفکری این باشد که تمام آن توانمندی‌ها و قابلیت‌ها را تحقیر کند، بی شک این روشنفکری در خدمت مردم نیست بلکه در خدمت نیروهای مهاجم است. وقتی مهاجمی به شما حمله و شما را تحقیر می‌کند که شما چیزی از آن خود ندارید یعنی شخصیت، فرهنگ و سنت ندارید، آنچه شما را دربرابر مهاجم مقاوم می‌کند توانمندی‌های فکری شماست.

حالا شما ببینید روشنفکرانی که جلال آنها را نقد می‌کند کجا قرار دارند؟ آیا در کنار مردم قرار دارند و هجمه دشمن را که می‌خواهد بر جامعه ایران مسلط شود می‌پذیرند یا با هجمه بیگانه مقابله می‌کنند؟ روشنفکرانی را که در انتهای دوران قاجار از طریق فراماسونری و تشکیل انجمن‌های مخفی ایجاد شدند نگاه کنید. همه در کنار تهاجم دشمن قرار دارند. از تقی زاده بگیرد تا دیگران که رسماً اعلام می‌کنند که ملت ایران هیچ چیز برای تفاخر ندارد و باید هرچه را  متعلق به اوست کنار بگذارد و همه آنچه را  متعلق به بیگانه است برگزیند. این نوع روشنفکر را نمی‌شود روشنفکر خواند زیرا دارد جامعه ایران را تحقیر می‌کند و این تحقیر عمدتاً از تحقیری که انگلیسی‌ها در ابتدا بر روشنفکران روا داشتند، آغاز شد. برای باز شدن این موضوع باید به قبل از روی کار آمدن رضاخان برگردیم که چگونه پیش از روی کار آمدن او روشنفکران را تحقیر کردند و روشنفکر احساس کرد که هویتش در خارج از کشور و نه داخل کشور است. درحالی که روشنفکر متعلق به جامعه خودش است و در غیر این صورت تبدیل به آدمی بی هویت می‌شود. یک آدم بی هویت نه تنها نمی‌تواند به جامعه‌اش سود برساند بلکه برای جامعه‌اش مضر است.

دربرابر این نوع روشنفکری جلال از چه نوع روشنفکری دفاع می‌کند؟

او از روشنفکری دفاع می‌کند که متعلق به جامعه خودش است.

در کتاب «در خدمت و خیانت روشنفکران» چه شاخصه‌هایی برای این روشنفکران برشمرده می‌شود؟
بگذارید با ذکر مثال این موضوع را توضیح دهم. ببینید روشنفکری مثل کسروی از کجا به کجا می‌رسد؟ کسروی در اواخر عمر به جایی می‌رسد که کتاب سوزی در ایران را پی می‌گیرد. آن هم چه کتابی؟ کتاب‌هایی مثل دیوان حافظ! حافظی که امروز همه به ضرس قاطع می گویند بخشی از هویت ماست و یکی از راه‌های خوب برای اثبات توانمندی آن هویت. چرا کسروی به این کار اقدام می‌کند؟ چون تمام این کتاب‌ها را موانعی دربرابر غربی شدن ما می‌داند.

قطعاً چنین فردی روشنفکر جامعه ما نیست. این افراد علیه شیعه کتاب می‌نویسند. من نمی‌خواهم بگویم در شیعه امروز ما خرافات وجود ندارد اما روشنفکر کسی مانند شریعتی است که هم از حسین (ع) و راهی که در فرهنگ ایجاد می‌کند تجلیل می‌کند و هم از خرافاتی که در هیات‌ها و نوحه خوانی‌ها ترویج می‌شود، سخن می‌گوید و آنها را به نقد می‌کشد. این روشنفکر است که هم فرهنگ اصیل را پالایش و تبلیغ می‌کند و هم علیه خرافاتی که به تدریج توسط دشمن برای تضعیف شیعه ترویج شده‌انند، موضع می‌گیرد. یا روشنفکر کسی مثل مطهری است که هم دو جلد کتاب علیه خرافات دارد و هم بیشترین کتاب‌ها را درباب فرهنگ شیعه نوشته است اما روشنفکر زمان جلال به همه آنچه متعلق به این ملت است و با فرهنگ این ملت عجین بوده و او را از فراز و نشیب ها بیرون آورده است، حمله می‌کند و همه آن را سیاه می‌بیند و در آن هیچ چیز قابل اتکا و تفاخری نمی‌بیند. این روشنفکر، روشنفکر جامعه ما نیست و فرهنگ غربی یا شرقی را پذیرفته است.

 با توجه به نقدهایی که جلال به روشنفکران زمان خود دارد، چه کسانی برای او در نگارش کتاب در خدمت و خیانت روشنفکران مبنا هستند؟

جلال روشنفکری است که در همه مسائل سیر می‌کند و شخصیت بسیار برجسته‌ای در این زمینه دارد. او خودش را مبنا قرار نمی‌دهد. شما برخی  را می‌بینید که وقتی به نحله‌ای وارد می‌شوند و در آنجا هویتی کسب می‌کنند دچار ایستایی و مقاومت دربرابر جریان‌های فکری دیگر می‌شوند. چنین افرادی حتی اگر به این باور برسند که آن نحله به نفع ملت ایران نیست چون می‌دانند دوری جستن از آن، نفی هویتشان است به نقد آن نحله اقدام نمی‌کنند. جلال شخصیتی است که در همه نحله‌های فکری سیر می‌کند و تمام کسانی را که مدعی نجات ملت ایران هستند بررسی می‌کند؛ آن هم نه بررسی سطحی بلکه حتی وارد تشکیلات آنها می‌شود و در آنجا غور می‌کند ولی درنهایت به اینجا می‌رسد که تنها عامل نجات ملت ایران از سلطه و هویت بخشی به او هویت ملی و فرهنگی اسلام است و به این طرف رو می‌آورد. درحالی که او مدتی مارکسیست بوده است و با گروه‌های مختلف همکاری کرده، به هویت ملی‌اش برمی‌گردد. این تمایز مهمی است که جلال با دیگران دارد که در یک جا، درجا نمی‌زند. جلال خودش برای خودش ملاک نیست. خودش برای خودش اهمیت ندارد بلکه حب ملت برایش مهم است و برای ملت انتخاب می‌کند. جلال از این نظر ویژه  است که با روشنفکران دیگر تفاوت دارد و وقتی هم به اسلام برمی گردد همه روشنفکران طردش می‌کنند اما جلال چون برای ملت می‌اندیشد به اسلام برمی‌گردد. جلال اگر می‌خواست در آن نحله‌ها بماند تبدیل به بت می‌شد چون هم قلم و هم شجاعت و تیزبینی لازم را داشت اما جلال نماند زیرا خودش را محور فرض نمی‌کرد.

با وجود این جلال وقتی از حزب توده جدا می‌شود تا مدت‌ها اندیشه‌های سوسیالیستی‌اش را دارد. حتی حزب زحمتکشان و نیروی سوم که جلال عضوش بود مرامی سوسیالیستی داشتند.

در آن ایام عدالت خواهی و نظامی که بتواند محرومیت‌ها را رفع کند در قالب سوسیالیسم مطرح می‌شد. امروزه سوسیالیسم در غرب هم جا باز کرده است و آنچه در قالب کوپن به افراد محروم داده می‌شود همان سوسیالیسم است که قدرت‌های سرمایه‌داری آن را به رسمیت شناخته‌اند. در یک مقطع تاریخی در کشور ما همه روشنفکران دربرابر ظلم و بی عدالتی و فقر کشنده ای که در جامعه ما وجود داشت چه در دوران پهلوی اول چه در دوران پهلوی دوم گرایش به سوسیالیسم پیدا کردند. این افراد مارکسیست نبودند ولی فکر می‌کردند اسلام هم می‌خواهد سوسیالیسم را در جامعه رشد دهد تا آنجا که شریعتی ابوذر را سوسیالیست مسلمان می‌نامد. اما جلال در حزب توده نماند. دلیلش این است که به این جمع بندی می‌رسد که این نحله فکری هرگز در پی نجات مردم ایران نیست. جلال در آن حزب امکان قطب شدن را داشت اما به این نتیجه رسید که مارکسیسم نمی‌تواند ملت ایران را از وابستگی و عقب ماندگی نجات دهد. به همین دلیل به اسلام برمی گردد و در این زمینه معتقد است تنها عاملی که می‌تواند وحدت در میان صفوف ملت ایران ایجاد کند و قدرت ملی را شکل دهد اسلام است و درست هم می اندیشدند. متاسفانه امروزه کسانی می‌خواهند این عامل را تضعیف کنند تا زمینه تسلط بیگانه بر کشور فراهم شود.

تفکری که جلال در کتاب «در خدمت و خیانت روشنفکران» مطرح می‌کند چه تاثیری در فضای روشنفکری بعد از او دارد؟

به سرعت روشنفکری جدید در کشور شکل می‌گیرد و تحولی بزرگ در دانشگاه به وجود می‌آید. تا قبل از آن در دانشگاه حتی نماز خواندن باعث تمسخر بود. روشنفکر چنان فضای سنگینی را در محافل فکری ایجاد کرده بود که هیچکس نمی‌توانست از اعتقاداتش سخن بگوید. بزرگ علوی در خاطراتش نقل می‌کند که روزی مینوی مصاحبه ای با بی‌بی‌سی می‌کند و اسمی از اسلام در آن می‌آورد وقتی مصاحبه منتشر می‌شود و او پس از آن به کافه می‌آید هدایت جلو بقیه به او فحش‌های رکیک خانوادگی می‌دهد که چرا اسم از اسلام آورده‌ای؟!

این روشنفکران تا این حد با فرهنگ ملی‌شان بیگانه شده بودند. البته دلیل این‌که این بیگانگی اتفاق افتاده است بحث مهمی است که باید به آن پرداخت. چرا انگلیسی‌ها سعی کردند انتقام شکست‌هایشان در ایران را از اسلام بگیرند؟ تا قبل از کودتای 1299 انگلیسی‌ها هر کاری می‌کنند که جای پایشان را در ایران محکم کنند اسلام دربرابرشان می‌ایستد. رشوه می‌دهند، نخست وزیر را می‌خرند و عوامل قراردادها را به طرف خودشان می‌کشند اما با وجود این اعتقادات اسلامی است که سد راهشان می‌شود. انگلیسی‌ها برای این‌که اسلام از صحنه محو شود چه کردند؟ نتوانستند به این آرزو برسند ولی توانستند برخی روشنفکران را با خود همراه کنند. انگلیسی سناریویی تاریخی نوشتند و آن را تبلیغ کردند. این سناریوی تاریخی این است که وقتی اسلام وارد ایران شد تمدن ایران را از بین برد. یکی از کتاب‌هایی که متأثر از این سناریو نوشته شده کتاب دو قرن سکوت نوشته عبدالحسین زرین کوب است که می‌گوید پس از روی کار آمدن اسلام دو قرن سکوت بر ایران حاکم شد. البته زرین کوب در انتهای عمرش از روی صداقت نوشت که دو قرن سکوت من برای تنفر آفرینی نسبت به اعراب بوده است. براساس این تنفر بود که این تفکر غالب شد که اسلام دشمن توست چراکه کتابخانه‌ها را آتش زده است و آثار تمدنی و هویت ایرانی را از بین برده است. این دروغی بزرگ بوده و هست. بعد از کودتای 1299 تحت سلطه رضاخان این سناریو ترویج شد و بسیاری از روشنفکران بدون مطالعه اسلام و حتی بدون مطالعه تاریخ این سناریو را پذیرفتند. درحالی که آنچه حقیقت داشت این بود که این یهودیان بودند که قبل از اسلام با پوریم دست به قتل عام زده بودند و در ایران چنان سکوتی حاکم کرده بودند که حتی تخت جمشید هم نیمه تمام ماند. در کودتای یهودیان کمبوجیه و بردیا کشته شدند و داریوش به عنوان عامل آن‌ها روی کار آمد. این اتفاقی است که قبل از اسلام روی داد و به تمدن آسیب زد. درحالی که جشن پوریم در تورات آمده است. انگلیسی‌ها برای جا انداختن دروغ‌های خودشان جلو بحث درباره پوریم را گرفتند و حتی نگذاشتند در دایره المعارف‌های ایران این کلمه آورده شود که به چه معناست و ماجرای آن چه بوده است؟ به چه دلیل مردم ایران در برابر دربار هخامنشیان که تحت تأثیر اشرافیت یهودیان بود، مقاومت می‌کردند. این‌ها نکاتی است که از تاریخ پاک شد و انگلیسی‌ها این سناریو را جا انداختند که همه آثار تمدنی بعد از اسلام بوده که از بین رفته است.

روشنفکران این دروغ را باور کردند و به عامل بیگانه و مبلغ این سناریو تبدیل شدند وگرنه دلیل دیگری نمی‌تواند وجود داشته باشد هدایت تا این حد از اسلام متنفر باشد. چرا باید کسی مثل هدایت دربرابر اسلام که بخشی از هویت ایرانی است و ایرانی آن را با آغوش باز پذیرفته است، مقاومت کند. جواب اینجاست که او متأثر از سناریوی انگلیسی‌هاست. البته همه این روشنفکران وابسته نبودند بلکه تحت تأثیر این سناریوی حاکم بر فضای روشنفکری قرار داشتند. درحالی که اسلام نه تنها نابودکننده تمدن نبود بلکه تمام نقاط قوتی را که جامعه ایران داشت تقویت کرد. به همین دلیل ملت ایران با آغوش باز آن را پذیرفتند و آن را نگه داشتند و بخشی از هویت خود کردند و آن را به چشم اصلاحگر دیدند. درحالی که انگلیسی‌ها که پس از کودتای 1299 سرکار آمدند چون مهاجم بودند ملت ایران پس از مدتی همه آنها را بیرون ریخت. فرق مهاجم و اصلاحگر همین است.

انگلیسی‌ها هویت ایرانی را زیر سئوال بردند اما اسلام نقاط قوت و سنت‌ها و باورهای درست ایرانی را پذیرفت. متاسفانه روشنفکر ما این را ندید. کسانی که به صورت کاذب می‌خواستند بین هویت ملی و باورهای اسلامی فاصله ایجاد کنند، دشمن ایران بودند و امروز رمز پیروزی ما در وحدت این دو است. تحت تأثیر جلال و آثار او روشنفکری ایجاد شد که به این وحدت نزدیک شد و توانست خرافات را از بین ببرد. چنین روشنفکری بود که توانست با ایجاد وحدت بین هویت ملی و باورهای دینی به چنان قدرتی دست پیدا کند که بیگانه را از این کشور بیرون براند.



نظرات() 

«تاریخ ده هزار ساله ایران» به چاپ هجدهم رسید

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 30 آبان 1393-11:31 ق.ظ

 
«تاریخ ده هزار ساله ایران» نوشته زنده یاد عبدالعظیم رضایی به كوشش انتشارات اقبال به چاپ هجدهم رسید. این مجموعه اثر گرانسنگی به‌شمار می‌آید كه در چهار جلد تاریخ سرزمین ایران از عهد باستان تا انقراض قاجاریه را دربردارد.\
جلد كتاب
 
جلد كتاب
به گزارش خبرگزاری كتاب ایران(ایبنا)، ناشران كتاب‌های تاریخی هفته گذشته 32 عنوان كتاب در حوزه تاریخ و جغرافیا منتشر كرده‌اند. در بین آثار منتشر شده، 27 عنوان تألیف و 9 عنوان ترجمه مشاهده می‌شود. همچنین 15 عنوان كتاب‌ها چاپ نخست و 17 عنوان تجدید چاپ بوده و 27 عنوان این كتاب‌ها در تهران و 5 عنوان در شهرستان منتشر شده‌اند. شمارگان متوسط این كتاب‌ها 3816 و متوسط صفحات آن 236 صفحه بوده است.

«ریكان، شكوه دیروز، افتخار امروز»، «ایران بزرگ: جغرافیای اسطوره‌ای
كارنامه تاریخی ایران باستان حاصل سال‌ها تلاش و تحقیق ارزشمند اوست و كتاب‌های فراوان و با ارزشی كه هر یك از آن‌ها گنجینه‌ای برای شناخت پیشینه فرهنگی ایران است، ارزش آثار رضایی را دو چندان می‌كند
و تاریخی»، «تاریخ تمدن و فرهنگ جهان»، «تاریخ ایران كمبریج: از نادرشاه تا دوران جمهوری اسلامی»، «دریای پارسیان»، «كارآموزان تاریخ ایران و جهان»، «منم تیمور جهانگشا: سرگذشت تیمور لنگ»، «نگاهی به سیر تاریخی حجاب زنان در فرهنگ»، «نیاسر كهن باغ شهر ایران» از جمله كتاب‌های منتشر شده در هفته گذشته به شمار می‌رود.

نگاهی به كتاب‌های تاریخ ده هزار ساله ایران

كتاب «تاریخ ده هزار ساله ایران»؛ (انتشارات اقبال )، اثر گرانسنگی است كه در چهار جلد تاریخ سرزمین ایران از عهد باستان تا انقراض قاجاریه را دربردارد. این كتاب علاوه بر ذكر تاریخ سیاسی، اجتماعی به تاریخ فرهنگی، ادبی و دینی نیز پرداخته و اثری جامع و كامل از آن ساخته است.

جلد نخست در نه فصل، نظری كوتاه بر جغرافیای ایران باستان و سلسله پیشدادیان و تاریخ اسطوره‌ای، شاهان افسانه‌ای بر اساس شاهنامه فردوسی، مادها، هخامنشیان، اشكانیان تا پایان حكومت پارتیان می‌پردازد.

جلد دوم در نه فصل از ساسانیان و ظهور اسلام، حمله اعراب به ایران، سلسله‌های طاهریان، صفاریان، سامانیان تا انقراض آل زیار می‌پردازد. جلد سوم  نیز در نوزده فصل از سلسله غزنویان، ایلخانان، سلجوقیان، خوارزمشاهیان تا انقراض صفویه را دربردارد.

جلد چهارم این مجموعه در چهار فصل سلسه افشاریه تا انقراض قاجاریه نوشته شده و در پایان تمامی جلدها فهرست اعلام و مأخذ
بی‌گمان شناخته شده‌ترین كتاب زنده‌یاد رضایی، مجموعه چهار جلدی «تاریخ ده هزار ساله ایران» است. در این كتاب، كه بارها تجدید چاپ شده است، او تاریخ سیاسی و فرهنگی ایران را از سپیده دم تاریخ تا روزگار معاصر پی می‌گیرد و زمینه‌ای فراهم می‌آورد تا خواننده نمایی یكپارچه از دوره‌های تاریخ ایران به‌دست بیاورد و با حوادثی آشنا شود كه بر این سرزمین گذشته است
و منابع قید شده است. این اثر ارزنده شامل نقشه‌هایی است كه می‌تواند برای تاریخ‌پژوهان و مورخان راهگشا و سودمند باشد.

«تاریخ ده هزار ساله ایران» را می‌توان همچون دایره‌المعارف جامعی درباره تاریخ، جغرافیا، سیاست، ادیان، عرفان، ادبیات و هنر ایران زمین دانست كه علاقه‌مندان به تاریخ ایران و خصوصا نوجوانان و جوانان، دانشجویان و تمامی اقشار می‌توانند از آن بهره‌مند شوند و مجموعه‌ای نفیس و خواندنی در اختیار داشته باشند. این مجموعه توسط دكتر «زین‌العابدین آذرخش» ویرایش شده است.

بی‌گمان شناخته شده‌ترین كتاب زنده‌یاد رضایی، مجموعه چهار جلدی «تاریخ ده هزار ساله ایران» است. در این كتاب، كه بارها تجدید چاپ شده است، او تاریخ سیاسی و فرهنگی ایران را از سپیده دم تاریخ تا روزگار معاصر پی می‌گیرد و زمینه‌ای فراهم می‌آورد تا خواننده نمایی یكپارچه از دوره‌های تاریخ ایران به‌دست بیاورد و با حوادثی آشنا شود كه بر این سرزمین گذشته است. نثر روان و ساده او نیز دشواری خواندن رویدادهای تاریخی را آسان می‌سازد و علاقه خواننده را برای دنبال كردن رویدادها بر می‌انگیزد.

از دیگر كتاب‌های تاریخی كه از عبدالعظیم رضایی به جای مانده است، می‌توان به نمونه‌های زیر اشاره كرد. «گنجینه تاریخ ایران»، «پیشینه ایرانیان»، «سرشت و سیرت ایرانیان باستان»، «تاریخ فرهنگ و تمدن ایران»، «انگیزه شكست‌ها و پیروزی‌های ایرانیان باستان در جنگ‌ها»، «تاریخ تخت جمشید» و شماری دیگر كه مجموع آنها به 70 جلد می‌رسد.

كارنامه تاریخی ایران باستان حاصل سال‌ها تلاش و تحقیق ارزشمند اوست و كتاب‌های فراوان و با ارزشی كه هر یك از آن‌ها گنجینه‌ای برای شناخت پیشینه فرهنگی ایران است، ارزش این آثار را دو چندان می‌كند. رضایی در طول زندگی علمی خود آثار گران‌بهایی در زمینه تاریخ ایران باستان از خود به یادگار گذاشته است و هر كه بخواهد در تاریخ، تمدن و فرهنگ ایران باستان این مرز و بوم كاری انجام دهد ناگزیر است تا از این آثار بهره جوید و این خود بهترین راه برای زنده نگاه داشتن یاد آن بزرگ‌مرد است.



نظرات() 

خریدوفروش‌ریاست‌درحکومت‌پهلوی+سند

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 30 آبان 1393-10:40 ق.ظ


هرکس که مى‏خواهد رئیس فرهنگ یا رئیس بخش بشود باید یک مقدارى پول بدهد و بستگى دارد که آنجایى که مى‏خواهد رئیس بشود مبلغ فرق می کند.
صراط:  سایت مرکز بررسی اسناد تاریخی با انتشار سند زیر نوشت:

از : ۲۰ ه ۴ تاریخ : ۴۶/۱۱/۷
به : ۳۲۱ شماره : ۲۲۱۴۷/ ۲۰ه ۴
موضوع : آموزش و پرورش






وضع آموزش‏ وپرورش از چند سال پیش بهتر نشده و هیچ تغییرى هم نکرده چون از زمانى که خانم پارسا وزیر شده‏اند گرفتن پست در فرهنگ پولى شده (البته سابق هم بوده) ولى حالا دیگر تا اندازه‏اى علنى گردیده هرکس که مى‏خواهد رئیس فرهنگ یا رئیس بخش بشود باید یک مقدارى پول بدهد و بستگى دارد که آنجایى که مى‏خواهد رئیس بشود مبلغ فرق مى‏کند اگر شهرستان بزرگ باشد بیشتر باید پرداخت نماید و مثلاً یکى از شهرستانهاى اصفهان به نام نجف آباد ۲۰ هزار تومان خواسته بودند تا آن آقا را رئیس فرهنگ نمایند البته این پیشنهاد به آقاى قبادى شده بود که یکى از فرهنگیها مى‏باشند ولى ایشان قبول نکرده بودند چون ایشان مرد مؤمنى است و پیش خود حساب کرده دزدى که نمى‏کند پس نمى‏شود جبران ۲۰ هزار تومان را کرد لذا منصرف مى‏شود و از آقائى به نام محمود روغنى اظهار داشت به من گفته‏اند ۱۸ هزار تومان بده و رئیس فرهنگ قزوین شو ولى من هم چون این پول را نداشتم لذا صرف نظر کردم. البته رئیس این عده که پولها را مى‏گیرند آقاى سرتیپى مى‏باشند که ایشان اول رئیس دفتر خانم وزیر بودند ولى گویا حالا یکى از معاونین ایشان مى‏باشند. از لحاظ رتبه وضع فرهنگها خیلى نامرتب مى‏باشد.
عده‏اى هستند که شش سال سابقه تدریس در فرهنگ را دارند و حالا هم ۲ سال است که لیسانس گرفته‏اند ولى هنوز آنها یک آموزگارى با ماهى ۵۰۹۰ ریال مى ‏باشند و همین موضوع باعث مى‏شود تمام افرادى که در فرهنگ کار مى‏کنند به مجرد این که لیسانس مى‏شوند از فرهنگ استعفا مى‏دهند و به ادارات دیگر مى‏روند. عده‏اى حتى حاضر هستند از سابقه خود صرفنظر کنند و ۲ سال هم خدمت سپاهى یا نظام بروند. (در صورتى که معاف هم بوده‏اند) تا با-استعفاى آنها موافقت شود و به اداره دیگرى بروند. چون تمام ادارات دیپلم با ماهى ۷۰۰۰ ریال استخدام مى‏شود. شاید در چند سال دیگر دبیر لیسانس خیلى کم داشته باشیم چون یک عده بازنشسته مى‏شوند و آنهایى هم که جوان هستند به مجرد گرفتن لیسانس استعفا مى‏کنند پس دیگر چه کسى در فرهنگ مى‏ماند. مخصوصا دبیران مرد که اصلاً با این حقوق کم نمى‏توانند زندگى نمایند.
نظریه یکشنبه: شنبه تا حدى در هدف نفوذ دارد و با توجه به صداقت او مى‏توان به صحت گفتار وى اطمینان داشت.
نظریه چهارشنبه: نظریه یکشنبه تأیید مى‏گردد.

برچسب ها: سند ، اسناد ، خریدوفروش ، صراط




نظرات() 

هاشمی کاندیدای ریاست خبرگان است

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 30 آبان 1393-10:36 ق.ظ


عضو هیأت رئیسه مجلس خبرگان رهبری گفت: بعد از اینکه دیدم برخی از سایت‌ها و روزنامه‌های اصلاح‌طلب جزع و فزع می‌کنند که چرا گفته‌اید که آقای هاشمی تمایلی به ریاست خبرگان ندارد، الان می‌گویم که ایشان کاندیدا است ولی دوباره تاکید می‌کنم که علمای ما دنبال ریاست نیستند و آنها اینطور تربیت شده‌اند.
عضو هیأت رئیسه مجلس خبرگان رهبری با بیان اینکه مسئله اصلی کشور تا اسفندماه موضوع ریاست مجلس خبرگان رهبری نیست، گفت: آیت‌الله مشکینی و آیت‌الله مهدوی کنی تمایلی به ریاست خبرگان نداشتند و این مدح علمای ماست.

آیت‌الله سیداحمد خاتمی عضو مجلس خبرگان رهبری گفت‌وگوی تفصیلی با اشاره به صحبت‌های اخیر آیت‌الله هاشمی رفسنجانی درباره ریاست مجلس خبرگان رهبری و درباره اینکه آیا ممکن است در میان اعضای مجلس خبرگان رهبری فردی ناصالح وجود داشته باشد اظهار داشت:

اعضای مجلس خبرگان رهبری باید صلاحیت‌شان تایید شود و اگر ناصالح بودند راهی برای ورود به مجلس خبرگان رهبری نداشتند.

آیت‌الله خاتمی با بیان اینکه برای مسئولیت‌ها صالح و اصلح داریم تصریح کرد: در انتخابات مجلس شورای اسلامی و مجلس خبرگان رهبری، شورای نگهبان کف صلاحیت‌ها را مشخص می‌کند و سقف صلاحیت‌ها را مردم تعیین می‌کنند.

عضو مجلس خبرگان رهبری ادامه داد: در مجلس خبرگان نیز همین است و همه از کف صلاحیت‌ها برخوردار هستند و در رابطه با مسئولیت‌ها، عضویت در هیات رئیسه و ریاست کمیسیون‌های خبرگان مسئله صالح و اصلح مطرح است.

آیت‌الله مشکینی و آیت‌الله مهدوی کنی تمایلی به ریاست نداشتند

وی در ادامه در خصوص موضوع عدم کاندیداتوری هاشمی رفسنجانی که از سوی خاتمی مطرح شد و با واکنش رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام همراه بود گفت: من واقعا این مسئله را موضوع روز و اصلی نمی‌دانم؛ آنچه در مصاحبه با شبکه العالم گفتم به نظرم اهانتی به آقای هاشمی نبود و واکنشی هم نیاز نداشت.

آیت‌الله خاتمی برهمین اساس افزود: بنده صریحا می‌گویم آیت‌الله مشکینی و آیت‌الله مهدوی کنی تمایلی به ریاست نداشتند و این مدح علمای ماست که تمایلی به ریاست ندارند.

عضو مجلس خبرگان رهبری ادامه داد: اگر صحبت بنده نقد آقای هاشمی بود جا داشت که برخی از رسانه‌ها و سایت‌ها جار و جنجال به راه بیندازند ولی من گفتم ایشان تمایلی به کاندیداتوری ندارد بنابراین کجای این حرف نقد جناب آقای هاشمی است؟

وی تصریح کرد: البته بنده در حال حاضر سخن و تحلیلی در رابطه با آیت‌الله هاشمی رفسنجانی ندارم چون این موضوع را مسئله روز نمی‌دانم و صلاح هم نیست که در این مقطع به این موضوع ورود کنم اما حرفی که بنده گفتم مستند بود و اگر احساس می‌کردم این حرف اهانت است، قطعا نمی‌گفتم.

تلاش ندارم کسی برای ریاست خبرگان کاندیدا نشود

آیت‌الله خاتمی با بیان اینکه بنده عضو هیات رئیسه مجلس خبرگان هستم و در نظر من هرشخصی که کاندیدا شود محترم است اضافه کرد: بنده در جایگاه هیات رئیسه خبرگان اصلاً تلاش ندارم کسی کاندیدا نشود.

عضو مجلس خبرگان رهبری یادآور شد: من هفته گذشته مصاحبه‌های بسیاری با این مضمون دیدم که، کسانی تلاش می‌کنند آیت‌الله هاشمی رفسنجانی نیاید، اما کجای حرف بنده اینطور استنباط می‌شد که آقای هاشمی رفسنجانی نیاید؟

وی با بیان اینکه من گفتم که ایشان مانند همه علمای دیگر تمایلی به ریاست ندارد خاطرنشان کرد: اصل در بین علمای ما این است که دنبال ریاست نباشند.

آیت‌الله خاتمی درباره اینکه شما پیش از این گفته بودید که آقای هاشمی در جلسه خصوصی نیز عدم کاندیداتوری خود را متذکر شده‌ و شما به این جلسه استناد کرده بودید، گفت: بله الان هم بنده بر آن حرف هستم؛ من در این هفته که جار و جنجال مطبوعاتی راه انداختند دوباره از منابع خود پرسیدم ولی تعجبم این است که این منبع نزدیک به آیت‌الله هاشمی رفسنجانی چه چیزی را دیده‌اند که تکذیب کردند؟

عضو مجلس خبرگان رهبری تصریح کرد: اصلا اگر خبری هم نباشد آیا من باید چهره آقای هاشمی را برخلاف چهره دیگران معرفی می‌‌کردم و می‌گفتم آیت‌الله مشکینی و آیت‌الله مهدوی کنی تمایلی به ریاست نداشتند اما آیت‌الله هاشمی رفسنجانی به ریاست تمایل داشت؟!

وی با طرح این پرسش که آیا چنین کاری خوب است و در شان آقای هاشمی است ادامه داد: البته تا اسفندماه چه بسا چهره‌های دیگری نیز برای ریاست خبرگان بیایند.

آیت‌الله خاتمی با بیان اینکه من محدود نمی‌کنم و بیش از 80 نفر خبره در مجلس خبرگان حضور دارند که 10 نفر از آنان هم می‌توانند در انتخاب ریاست خبرگان شرکت کنند افزود: بنده یکبار اسامی ریاست خبرگان را گفتم و مورد مواخذه بی‌دلیل برخی رسانه‌های اصلاح‌طلب قرار گرفتم در حالی که ذره‌ای در حرف‌های من اهانت نبود و یک حرف کاملا علمایی و مستند زدم.

عضو مجلس خبرگان رهبری گفت: اینکه روزنامه‌ای موضوع عدم کاندیداتوری هاشمی را تکذیب کرده در حالی است که منبع نزدیک به آقای هاشمی این امر را تکذیب نکرده بلکه گفته که این روزها آقای هاشمی چیزی نگفته است و این حرف‌هایی که من زده‌ام مربوط به اوایل سکته مغزی مرحوم آیت‌الله مهدوی کنی است.

وی ادامه داد: من از روزنامه‌ها انتظار دارم که تقوا را رعایت کنند چراکه حتی همان منبع نزدیک به آقای هاشمی نیز بحث تکذیب را نگفته است اما روزنامه دولتی در این باره نوشت که این موضوع تکذیب شده است. بنابراین این موضوع بار دارد و آقایان باید متوجه باشند.

هاشمی شاهرودی، جنتی، محمد یزدی و موحدی کرمانی گزینه‌های ریاست خبرگان

آیت‌الله خاتمی با بیان اینکه بعد از مصاحبه‌ام احساس کردم که دو نفر دیگر برای ریاست خبرگان به سر زبان‌ها آمده‌اند یادآور شد: بنده در آن مصاحبه گفتم که حضرات آیات هاشمی شاهرودی، جنتی، محمد یزدی، موحدی کرمانی برای ریاست مطرح هستند اما پس از آن دیدم برخی از دوستان هم به آیت‌الله هاشمی رفسنجانی تمایل دارند.

عضو هیات رئیسه مجلس خبرگان رهبری با بیان اینکه نمی‌توان گفت که شما تمایل نداشته باشید و این حق هر عضو خبرگان است تصریح کرد: برخی از روزنامه‌‌ها اسم آیت‌الله امامی کاشانی را مطرح کرده‌اند و این اسامی مدنظر است.

هاشمی رفسنجانی کاندیدای ریاست خبرگان است

وی ادامه داد: بعد از اینکه دیدم برخی از سایت‌ها و روزنامه‌های اصلاح‌طلب جزع و فزع می‌کنند که چرا گفته‌اید که آقای هاشمی تمایلی به ریاست خبرگان ندارد، الان می‌گویم که ایشان کاندیدا است ولی دوباره تاکید می‌کنم که علمای ما دنبال ریاست نیستند و آنها اینطور تربیت شده‌اند.

آیت‌الله خاتمی با بیان اینکه آیت‌الله مشکینی و آیت‌الله مهدوی کنی با علاقه می‌گفتند که فرد دیگری را برای ریاست انتخاب کنید افزود: بنده همانند همین حرف را برای آقای هاشمی رفسنجانی نیز گفتم و به نظر خودم ایشان را مدح کردم اما به خاطر این جزع و فزع برخی افراد که دوست دارند ایشان کاندیدا باشد، می‌گویم آقای هاشمی هم کاندیدا باشد.

مطلقا کاندیدای ریاست خبرگان نیستم

عضو هیات رئیسه مجلس خبرگان رهبری با بیان اینکه رسانه‌های خارجی نام مرا هم در کنار این اسامی گذاشته‌اند یادآور شد: بنده مطلقاً کاندیدای ریاست خبرگان نیستم و دلیلش نیز این است که در روایات ما آمده کسی که خودش را جلو بیندازد در حالی که ببیند افضل از او وجود دارد درست نیست بنابراین من در بین این آقایان افضل از خود می‌بینم.

وی مجلس خبرگان رهبری را مجلس شیوخ دانست و تصریح کرد: مجلس ما مجلس جوانان نیست البته من هم جوان نیستم اما نسبت به 80 ساله‌ها بنده جوان حساب می‌شوم و از این رو ریاست خبرگان جایگاه بنده نیست.

آیت‌الله خاتمی با بیان اینکه در برخی محافل نام مرا به عنوان نایب رئیس مطرح کردند،‌ تصریح کرد: بنده در این باره هم گفتم در این عرصه افراد صالح‌تری هستند، بگذارید این را بگویم که اگر می‌خواهند علیه من مقاله بنویسند، این کار را انجام دهند، اینجانب نه برای ریاست و نه برای نایب رئیسی تمایلی ندارم.

عضو هیأت رئیسه مجلس خبرگان رهبری خاطرنشان کرد: مردم ما خواهند دید که در اسفند ماه به هیچ عنوان بنده خود را در معرض ریاست قرار نمی‌دهم چراکه در عرصه ریاست خبرگان افضل از بنده هستند و من حریم ویژه‌ای برای بزرگان خبرگان در عرصه فقهی، خدمت به نظام و سوابق پیش از انقلاب قائلم.

مسئله اصلی کشور تا اسفند ماه ریاست مجلس خبرگان رهبری نیست

وی درباره اینکه دشمنان تلاش دارند مجلس خبرگان رهبری را آسیب‌پذیر کنند و مسئولیت ما در این زمینه چیست اظهار داشت: بنده مجددا تاکید می‌کنم که مسئله اصلی و مهم کشور نه امروز و نه تا اسفند ماه ریاست مجلس خبرگان رهبری نیست.

آیت‌الله خاتمی با اشاره به تشکیل مجلس خبرگان رهبری در اسفند ماه و انتخاب رئیس خاطرنشان کرد: بنده از این تریبون به صراحت اعلام می‌کنم که بنا ندارم در این مسائل واکنش داشته باشم البته واکنش حق بنده است اما برایم رهنمودهای مقام معظم رهبری مبنی بر اصلی فرعی کردن مسائل مهم است.

عضو هیات رئیسه مجلس خبرگان رهبری با یادآوری این نکته که از هم‌اکنون ورود به این موضوعات که مثلاً بگویند برخی آقای هاشمی را نمی‌خواهند یا می‌خواهند درست نیست افزود: در این ایام بسیار دروغ‌افکنی شد که سیداحمد خاتمی برای نیامدن آقای هاشمی زمینه سازی می‌کند، والله این امر دروغ است و هیچ اصلی ندارد.

وی با بیان اینکه مجری شبکه العالم از من پرسید آقای هاشمی برای ریاست خبرگان می‌آید یا خیر گفت: من دیدم که این سوال یک امر عادی است و چیز مهمی نیست اما واکنش‌های نادرست این مسئله را مهم کرد و اگر نه مسئله مهمی نبود و من به صراحت می‌گویم که همه علمای ما تمایلی به ریاست ندارند و بیش از این نیز تمایل ندارم که به این موضوع بپردازم.

جزئیات هفدهمین اجلاس خبرگان رهبری برای انتخاب رئیس

آیت‌الله خاتمی درباره جزئیات اجلاس خبرگان رهبری در اسفند ماه اظهار داشت: اجلاس خبرگان با تلاوت آیاتی از کلام‌الله مجید آغاز می‌شود و نایب‌رئیس اول که به عنوان ریاست فعلی خبرگان رهبری است، نطق خواهد داشت و پس از نطق ایشان ناطقین قبل از دستور سخنرانی می‌کنند و سپس کمیته 5 نفره تدوین بیانیه تشکیل می‌شود.

عضو مجلس خبرگان رهبری ادامه داد: پس از این روند اعلام می‌شود که دستور مجلس خبرگان انتخاب رئیس مجلس خبرگان است و آقایانی که کاندیدا هستند، نام خود را بگویند اما من در این 16 سالی که در خبرگان هستم ندیده‌ام که یک نفر از این بزرگان گفته باشد اسم مرا بنویسید اما اعضای مجلس اسامی را می‌برند و آن آقا یا می‌گوید آماده‌ام یا اظهار عدم آمادگی می‌کند.

وی درباره حد نصاب برای انتخاب رئیس مجلس خبرگان گفت: نصف به علاوه یک از اعضا باید رای دهند تا شخص مذکور به عنوان رئیس مجلس خبرگان رهبری انتخاب شود.

برگزاری اجلاس خبرگان در نیمه اول اسفندماه

آیت‌الله خاتمی درباره زمان برگزاری اجلاسیه مجلس خبرگان رهبری از برگزاری این اجلاس در اوایل اسفند ماه سال جاری خبر داد و گفت: حدس می‌زنم که نیمه اول اسفند ماه این اجلاس برگزار شود.

صحبتی درباره کمیته سیاسی در جامعه مدرسین نشده است

عضو جامعه مدرسین حوزه علمیه قم درباره اعلام تشکیل کمیته سیاسی از سوی جامعه روحانیت برای همکاری با جامعه مدرسین درباره انتخابات مجلس خبرگان اظهار داشت: آقای مصباحی مقدم که دوست عزیز و گرامی ماست در جامعه روحانیت آنطور که وی خبر داد کمیته سیاسی شکل گرفته است اما در جامعه مدرسین هنوز در رابطه با این کمیته صحبتی نشده است.

وی ادامه داد: مطلبی که باید تصریح کنم این است که ما وحدت را در هر صورت دوست داریم به خصوص وحدت ارزشی‌ها؛ اما هر نهاد به مقتضای اعضای خود نظراتی دارد و بنده نزدیک 20 سال است که عضو جامعه مدرسین هستم به جد جامعه مدرسین را کاملا آزاد در رای دیده‌ام.

هیچ کس در جامعه مدرسین نظرش تعیین‌کننده نیست

آیت‌الله خاتمی با بیان اینکه هیچ کس در جامعه مدرسین نظرش تعیین‌کننده نیست یادآور شد: در زمانی که آیت‌الله مشکینی رئیس جامعه مدرسین این ویژگی را داشت و بزرگی و عظمت آیت‌الله مشکینی سبب شده بود که نظر ایشان فصل‌الخطاب باشد حتی آنجا نیز به تعبیر ما طلبه‌ها، انقلت و قلت می‌شد.

عضو جامعه مدرسین افزود: در حال حاضر در جامعه مدرسین رای اعضا حرف اول را می‌زند و ما سخنگو نیز نداریم و هیچ کس به نام سخنگوی جامعه مدرسین نباید حرفی بزند و من نیز بارها تاکید کردم که سخنگوی جامعه نیستم.

وی با بیان اینکه سایت جامعه مدرسین و تعیین فردی ازسوی جامعه مدرسین برای اطلاع‌رسانی اخبار دو راه اطلاع‌رسانی این تشکل است تصریح کرد: ممکن است این فرد رئیس یا نایب‌رئیس یا فردی ثالث باشد که نظر جامعه را ابراز می‌کند. بنابراین کمیته‌ای که آقای مصباحی‌مقدم گفته در جامعه مدرسین هنوز تشکیل نشده است.

وحدت بین کل ارزشی‌ها و اصولگرایان شکل خواهد گرفت

آیت‌الله خاتمی در عین حال گفت: مردم عزیز ما مطمئن باشند که به فضل خداوند وحدت و صمیمت بین کل ارزشی‌ها و اصولگرایان شکل خواهد گرفت.

آیت‌الله خاتمی درباره اینکه جدا از بحث جامعه روحانیت، آیا بحث مجلس خبرگان در جامعه مدرسین آغاز شده است یا خیر خاطرنشان کرد: ما هنوز وارد مسئله خبرگان نشده‌ایم چراکه اسفند سال 94 انتخابات آن برگزار می‌شود و تا آن زمان حدود 16 ماه زمان داریم و برای تصمیم‌گیری دیر نشده است.

آیت‌الله یزدی درباره نشست سه‌جانبه نظر جامعه مدرسین را جویا خواهد شد

عضو جامعه مدرسین حوزه علمیه قم درباره نشست سه جانبه آیات موحدی کرمانی، یزدی و مصباح اظهار داشت: از این اخبار خوشحال می‌شویم که بدانیم بزرگان ما دور یکدیگر می‌نشینند و تصمیم می‌گیرند، البته آیت‌الله یزدی به عنوان شخصیت حقیقی خود می‌توانند در هر جلسه‌ای شرکت کرده و نظر دهند اما به عنوان شخصیت حقوقیشان قطعا نظر جامعه را خواهند گرفت و در این عرصه تصمیم می‌گیرد.

وی در ادامه این گفت‌وگوی تفصیلی درباره موضوعات اخیری که مطرح کرده‌اند امام حسین (ع) در قیام کربلا با دشمنان مذاکره کرد و ارتباط این موضوع با مذاکرات هسته‌ای اظهار داشت: در رابطه با مذاکرات 1+5 موضع ما کاملا روشن است و همان خطی که ولایت ترسیم کرده باید دنبال شود و از این رو ما در این چارچوب بحثی نداریم و دعاگوی آنها نیز هستیم.

مذاکره‌ای با دشمن برای توقف جنگ در کربلا صورت نگرفت

آیت‌الله خاتمی ادامه داد: در حادثه عاشورا از روز دوم محرم که سیدالشهدا (ع) وارد کربلا شدند تا عصر روز عاشورا که روز شهادت حضرت بود، مذاکره‌ای با دشمن برسر توقف جنگ صورت نگرفت البته نصیحت بوده است و حضرت با عمر سعد صحبت کردند.

عضو مجلس خبرگان رهبری با اشاره به گفت‌‌وگوی امام حسین (ع) با عمر سعد و اقرار عمر سعد به جایگاه امام حسین (ع) گفت: او با این حال گفت که اگر به سمت شما بیایم یزید اموالم را مصادره خواهد کرد، سیدالشهدا فرمود من جبران خواهم کرد؛ او گفت که یزید خانه مرا خراب خواهد کرد و ابن‌زیاد ملک ری را از من خواهد گرفت و من گرسنه گندم ری هستم که سیدالشهدا فرمودند از این گندم یک دانه به دهان تو نمی‌رسد.

نهضت حسینی «مذاکره» نبوده است

وی با طرح این پرسش که آیا نام چنین گفت‌وگویی مذاکره است یا نصیحت؟ ادامه داد: سیدالشهدا روز عاشورا حداقل دو مرتبه سخنرانی داشتند و همین فرمایشات را مطرح کردند بنابراین در تحلیل نهضت حسینی اینکه بگوییم مذاکره‌ای بوده است تحلیل مناسبی نمی‌دانم البته صحبت‌ صورت گرفته که الزاما به معنای مذاکره نبوده است.

آیت‌الله خاتمی درباره نقل قولی از وی که گفته شده بود برای مبارزه با بدحجابی باید خون ریخته شود و پیرامون بحث‌های اسیدپاشی و اینکه به نظر می‌رسد صحبت‌های شما به صورت کامل منتشر نشده است خاطرنشان کرد: یکی از خیانت‌های رسانه‌ای و به خصوص خیانت‌های کسانی که خود را منتسب به اصلاح‌طلبی می‌دانند تحریف همین حرف بنده بود.

برای پاکسازی کشور از بی‌حجابی خون‌ شهدای امر به معروف ریخته خواهد شد

عضو مجلس خبرگان رهبری تصریح کرد: بنده گفتم همانطوری که برای پاکسازی انقلاب از جریان نفاق خون‌های پاکی مثل شهید بهشتی، شهید رجایی و شهید باهنر ریخته شد، برای پاکسازی کشور از جریان فزاینده بدحجابی و بی‌حجابی خون‌های پاکی همانند خون آن بزرگواران بر زمین ریخته خواهد شد لذا تفاوت این دو مسئله بسیار زیاد است.

«منظورم از خون‌های پاک همان شهدای امر به معروف و نهی از منکر هستند اما افراد بی‌آبرو، رسوا و ضد انقلاب اگر این را وارونه کنند می‌گوییم که نیش عقرب نه از ره کینه بلکه مقتضای طبیعتش این است، در حالی که افراد داخل نظام این حرف چَرت و نامربوط را نباید تکرار کنند.»

وی با بیان اینکه من 180 درجه برعکس مطلب ادعایی رسانه‌های اصلاح‌طلب را مطرح کردم گفت: حدود 15 سال قبل و در دوره حاکمیت اصلاح‌طلبان من گفتم کشور را حریم رهبری اداره می‌کند و این حریم نباید شکسته شود؛ اما یکی از روزنامه‌های اصلاح‌طلب نوشت که بنده گفته‌ام حریم رهبری حریم خطرناکی است.

آیت‌الله خاتمی ضمن انتقاد از این وارونه‌نمایی رسانه‌ها افزود: از زمانی که این دروغ را آن سایت دروغ‌پرداز گفت آن را تکذیب کردم اما تاکنون همچنان به این خبر دروغ از قول من پرداخته می‌شود که همانند همان قصه تمایل هاشمی این موضوع تکذیب می‌شود.

عضو مجلس خبرگان رهبری با بیان اینکه روز پنج‌شنبه یک روزنامه دولتی بدون اینکه حرف مرا بزند تکذیب آن را منتشر کرد گفت: سوال من این است که این رسانه‌ها به کجا می‌روند در حالی که تقوا در رسانه یک اصل است.

روح نهضت حسینی استکبارستیزی است

آیت‌الله خاتمی در ادامه درباره همزمانی یوم‌الله سیزده آبان با عاشورای حسینی اظهار داشت: من معتقدم همزمانی سیزده آبان با عاشورای حسینی همزمانی بسیار مناسبی است و روح نهضت حسینی استکبارستیزی است، از آغاز که حضرت از مدینه حرکت کردند استکبارستیزی خود را اعلام کردند.

عضو جامعه مدرسین حوزه علمیه قم با اشاره به ورود امام حسین و کاروان ایشان در روز دوم محرم به سرزمین کربلا یادآور شد: ایشان به صراحت فرمودند که این ناپاک فرزند ناپاک مرا بین دو راه مخیر کرده است یا تسلیم یا کشته شدن.

وی ادامه داد: روز عاشورا حضرت رجز می‌خواندند و فرمودند کشته می‌شویم اما ذلت نمی‌پذیریم بنابراین اینها مایه‌های استکبارستیزی است حتی اگر ما در این مذاکرات نیز به هدفمان برسیم، روحیه نفرت از استکبار یک روحیه قرآنی است.

آیت‌الله خاتمی خطاب به خطبای مجالس حسینی و مداحان توصیه کرد از فرصت عاشورا برای ترویج این فرهنگ استکبارستیزی به خصوص با توجه به همزمانی سیزده آبان با روز عاشورا کمال استفاده را کنند.

عضو مجلس خبرگان رهبری در پایان تاکید کرد: شعار مرگ بر آمریکای مردم ما مساوی با شعار هیهات من‌ الذلة است و ذره‌ای این شعار مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل که در راستای همان شعار است، کم‌رنگ نخواهد شد.




نظرات() 

چاق ها برای جهان چه قدر هزینه دارند؟

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 30 آبان 1393-10:33 ق.ظ



گرچه در بسیاری از کشورها چاقی یک امتیاز و حتی در بعضی از کشورها به طور سنتی یک معیار زیبایی شناخته می شود اما همین امتیاز سالانه تعدا د زیادی از افراد واجد امتیاز را راهی مراکز درمانی میکند.

پژوهشگران می گویند هزینه ای که چاقی در سطح دنیا بر دوش مردم و دولتها می گذارد به اندازه هزینه سیگار کشیدن و درگیری‌های مسلحانه است.

بر اساس گزارشی که موسسه مک‌کینزی منتشر کرده هزینه جهانی چاقی را ۱.۳ تریلیون پوند یعنی ۲.۸ درصد کل فعالیت‌های اقتصادی در دنیاست.این گزارش تخمین زده که ۲.۱ میلیارد نفر در دنیا -سی درصد جمعیت جهان- اضافه وزن دارند یا از چاقی مفرط رنج می برند و این آمار تا سال ۲۰۳۰ به نیمی از جمعیت جهان افزایش خواهد یافت.

بر اساس این گزارش "هزینه گزاف مالی" چاقی رو به افزایش است و این هزینه شامل خدمات بهداشتی، غیبت از کار و افت بازده می شود.

این هزینه اکنون از هزینه اعتیاد به الکل و تغییر آب و هوای کره زمین بیشتر شده است.

در گزارش آمده که برای مقابله با "بحران" چاقی استراتژی هایی باید در نظر گرفته گرفته شود که با ابعاد این معضل تناسب داشته باشد.از این رو باید به اقداماتی روی آورد که کمتر به مسئولیت پذیری فردی وابسته‌اند.

به عقیده پژوهشگران، اقداماتی جزئی و اندک مفید نیستند و به سلسله اقداماتی نظام مند نیاز است.

از جمله این اقدامات به تغییر اندازه غذاهای بسته بندی و تحول در تولید و ارائه غذاهای آماده و فرآوری اشاره شده است.

این گزارش در نهایت به این جنع بندی رسیده که "مقابله با چاقی باید در ابعاد ملی و در سطح دولتها مد نظر قرار گیرد و راه حل معجزه آسایی برای آن وجود ندارد."

سازمان بهداشت جهانی چاقی را یکی از مهمترین عوامل مرگ ومیر در دنیا قلمداد می‌کند.

جدول زیر نشان دهنده کشورها با بشترین در صد چاقی است

ردیف

کشور

مردها

زن ها

1

تونگا

46.6(درصد)

70.3

2

ساموا

32.2

63

3

نااورو

55.7

60.5

4

قطر

34.6

45.3

5

عربستان

26.4

44

6

لبنان

36.3

38.3

7

پاناما

27.9

36.1

8

پاراگوئه

22.9

35.7

9

آلبانی

22.8

35.6

10

مکزیک

24.4

33.5


به گفته این سازمان، سالانه حدود سه و نیم میلیون نفر در دنیا بعلت چاقی جان خود را از دست می دهند و ۶۵ درصد جمعیت جهان در کشورهایی زندگی می‌کنند که افزایش وزن و چاقی بیش از کم وزنی باعث مرگ می‌شود.

شمار افراد چاق در دنیا بیش از دو میلیارد نفر است بعلاوه تقریبا نیمی از موارد دیابت و یک چهارم موارد بیماریهای ایسکمیک قلب به اضافه وزن و چاقی نسبت داده می‌شود.

در ایران چاقی و چاقی شکمی در دهه گذشته سیر صعودی داشته و چاقی شکمی تا پنجاه درصد افزایش داشته است.

این جدول نشاندهنده کشورها با بیشترین در صد چاقی در کودکان است

ردیف

کشور

پسرها

دخترها

1

بحرین

29.9(درصد)

42.4

2

آمریکا

35.1

36

3

پرتقال

29.5

34.3

4

اسپانیا

35

32

5

کویت

30

31.8

6

استرالیا

25

30

7

نیوزیلند

30

30

8

انگلیس

29

29.3

9

بولیوی

15.6

27.9

10

سوئد

16

25.4


یک سوم جمعیت ایران یعنی حدود ۲۵ میلیون نفر دارای اضافه وزن یا چاقی هستند که ۴۳ درصد آنان را مردان و ۵۷ درصد را زنان تشکیل می‌دهند.

در بین استانها استان تهران و مازندران چاق ترین و کرمان و سیستان لاغرترین استانهای ایران هستند.

کشور ما در رده بندی فوربس در مکان 77 ام از لحاظ چاقی قرار گرفته است و تقریبا 53 در صد مردم ما بر اساس ارزیابی مجله فوربس اضافه وزن دارند.
منبع: خبرآنلاین




نظرات() 

تکذیب نقل‌قول‌ آیت‌الله صانعی علیه‌‌ پاشایی

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 30 آبان 1393-10:30 ق.ظ

طی روزهای اخیر نقل قولی از آیت الله صانعی در شبکه‌های اجتماعی منتشر شد مبنی بر این که ایشان نسبت به حضور چشمگیر مردم در تشییع پیکر مرحوم مرتضی پاشایی ابراز شگفتی کرده و از خوانندگیِ این هنرمند محبوب با " فعلِ حرام " یاد برده بود.

طی روزهای اخیر نقل قولی از آیت الله صانعی در شبکه‌های اجتماعی منتشر شد مبنی بر این که ایشان نسبت به حضور چشمگیر مردم در تشییع پیکر مرحوم مرتضی پاشایی ابراز شگفتی کرده و از خوانندگیِ این هنرمند محبوب با " فعلِ حرام " یاد برده بود.

در همین رابطه، دفتر آیت الله صانعی، با انتشار اطلاعیه ای این نقل قول را با صراحت تکذیب کرد. متن این اطلاعیه در پی می آید:

بسمه تعالی

بدینوسیله به اطلاع می رساند آنچه در فضای مجازی ( وایبر و ... ) از معظم له نسبت به اشخاص نقل قول گردیده کذب محض بوده و تنها منبع رسمی در ارتباط با اخبار مربوط به معظم له سایت ایشان می باشد. خداوند همه گذشتگان از انسان ها را غریق رحمت واسعه خویش قرار دهد.




نظرات() 

چرا تهرانی‌ها بیشتر در معرض سرطانند؟

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 30 آبان 1393-10:24 ق.ظ


یک آسیب شناس اجتماعی و متخصص علوم رفتاری، از ابتلای سالانه 90 هزار نفر در کشور به بیماریهای سرطان خبر داد و گفت: تهرانی ها بیش از سایر استانها در معرض ابتلا به سرطان هستند.

به گزارش جمهوریت به نقل از مهر، دکتر مجید ابهری با اشاره به اینکه سرطان سومین عامل مرگ و میر در کشور است ، گفت: از نگاه رفتار شناسی تغییر سبک زندگی و الگوی تغذیه، استفاده از غذاهای آماده ،کم تحرکی و چاقی در حالی که 60 درصد از مردم دچار اضافه وزن و 30 درصد گرفتار چاقی هستند از جمله عوامل بروز سرطان در افراد است.


وی افزود: در حال حاضر براساس آمار وزارت بهداشت 300 هزار نفر بیمار سرطانی در کشور وجود دارد به طوریکه در بین زنان ایرانی سرطان سینه و در بین مردان نیز سرطان پروستات بالاترین آمار قربانیان را دارد.

این استاد دانشگاه تاکید کرد: در مجموع 5 سرطان شایع در کشور وجود دارد که به ترتیب شامل سرطان معده، ریه، سینه، روده و پروستات می شود.

به گفته ابهری، این بیماری علاوه بر درد و رنج برای بیمار، هزینه سنگین برای تهیه دارو و مشکلات مختلفی را برای پرستاری بدنبال دارد.

این آسیب شناس اجتماعی عنوان کرد: افزایش فعالیت فیزیکی مناسب، تغییر سبک زندگی و عادات غذایی و عدم حضور در فضای آلوده تنفسی از جمله راههای پیشگیری و کاهش سرطان است .

وی افزود: تهرانی ها بیش از سایر افراد کشور در معرض سرطان هستند چرا که 95 درصد از روزهای سال هوای آلوده تنفس می کنند و کم تحرکی و غذاهای آماده در تهران بالاترین آمار در کشور را دارد



نظرات() 

20داستان خنده دار از ملا نصرالدین

نوشته شده توسط : قارانقوش
پنجشنبه 29 آبان 1393-11:30 ب.ظ


نویسنده : امیر مولایی
20 داستان خنده دار از ملا نصرالدین

داستان خویشاوند الاغ

روزی ملا الاغش را که خطایی کرده بود می زد,
شخصی که از آنجا عبور می کرد اعتراض نمود و گفت: ای مرد چرا حیوان زبان بسته را می زنی؟
ملا گفت: ببخشید نمی دانستم که از خویشاوندان شماست اگر می دانستم به او اسائه ادب نمی کردم؟!

داستان دم خروس

یک روز شخصی خروس ملا را دزدید و در کیسه اش گذاشت,
ملا که دزد را دیده بود او را تعقیب نمود و به او گفت:خروسم را بده! دزد گفت: من خروس ترا ندیده ام,
ملا دفعتا دم خروس را دید که از کیسه بیرون زده بود به همین جهت به دزد گفت درست است که تو راست می گویی ولی این دم خروس که از کیسه بیرون آمده است چیز دیگری می گوید.

داستان خروس شدن ملا

یک روز ملا به گرمابه رفته بود تعدادی جوان که در آنجا بودند تصمیم گرفتند سر بسر او بگذارند به همین جهت هر کدام تخم مرغی با اورده بودند و رو به ملا کردند و گفتند: ما هر کدام قدقد می کنیم و یک تخم می گذاریم اگر کسی نتوانست باید مخارج حمام دیگران را بپردازد!
ملا ناگهان شروع کرد به قوقولی قوقو! جوانان با تعجب از او پرسیدند ملا این چه صدایی است بنا بود مرغ شوی!
ملا گفت : این همه مرغ یک خروس هم لازم دارند!

داستان الاغ دم بریده

یک روز ملا الاغش را به بازار برد تا بفروشد, اما سر راه الاغ داخل لجن رفت و دمش کثیف شد, ملابا خودش گفت: این الاغ را با آن دم کثیف نخواهند خرید به همین جهت دم را برید.
اتفاقا در بازار برای الاغش مشتری پیدا شد اما تا دید الاغ دم ندارد از معامله پشیمان شد.
اما ملا بلافاصله گفت : ناراحت نشوید دم الاغ در خورجین است!؟

داستان مرکز زمین

یک روز شخصی که می خواست سر بسر ملا بگذارد او را مخاطب قرار داد و از او پرسید: جناب ملا مرکز زمین کجاست؟
ملا گفت : درست همین جا که ایستاده ای؟
اتفاقا از نظر علمی هم به علت اینکه زمین کروی شکل است پاسخ وی درست می باشد.

داستان پرواز در اسمانها

مردی که خیال می کرد دانشمند است و در نجوم تبحری دارد یک روز رو به ملا کرد و گفت:
خجالت نمی کشی خود را مسخره مردم نموده ای و همه تو را دست می اندازند در صورتیکه من دانشمند هستم و هر شب در آفاق و انفس سیر می کنم.
ملا گفت : ایا در این سفرها چیز نرمی به صورتت نخورده است؟
دانشمند گفت :اتقاقا چرا؟
ملا با تمسخر پاسخ داد: درست است همان چیز نرم دم الاغ من بوده است!

داستان درخت گردو

روزی ملا زیر درخت گردو خوابیده بود که ناگهان گردویی به شدت به سرش اصابت کرد و سرش باد کرد. بعد از آن شروع کرد به شکر کردن
مردی از انجا می گذشت وقتی ماجرا را شنید گفت:اینکه دیگر شکر کردن ندارد.
ملا گفت: احمق جان نمی دانی اگر به جای درخت گردو زیر درخت خربزه خوابیده بودم نمیدانم عاقبتم چه بود؟!

داستان قیمت حاکم

روزی ملا به حمام رفته بود اتفاقا حاکم شهر هم برای استحمام آمد حاکم برای اینکه با ملا شوخی کرده باشد رو به او کرد و گفت : ملا قیمت من چقدر است؟
ملا گفت : بیست تومان.
حاکم ناراحت شد و گفت : مردک نادان اینکه تنها قیمت لنگی حمام من است.
ملا هم گفت: منظورم همین بود و الا خودت ارزش نداری!

داستان قبر دراز

روزی ملا از گورستان عبور می کرد قبر درازی را دید از شخصی پرسید اینجا چه کسی دفن است!
شخص پاسخ داد : این قبر علمدار امیر لشکر است!
ملا با تعجب گفت: مگر او را با علمش دفن کرده اند؟!

داستان خانه عزاداران

روزی ملا در خانه ای رفت و از صاحبخانه قدری نان خواست دخترکی در خانه بود و گفت : نداریم!
ملا گفت: لیوانی آب بده!
دخترک پاسخ داد: نداریم!
ملا پرسید: مادرت کجاست:
دخترک پاسخ داد : عزاداری رفته است!
ملا گفت: خانه شما با این حال و روزی که دارد باید همه قوم و خویشان به تعزیت به اینجا بیایند نه اینکه شما جایی به عزاداری بروید!

داستان بچه ملا

روی ملا خواست بچه اش را ساکت کند به همین جهت او را بغل کرد و برایش لالایی گفت و ادا در می آورد, که ناگهان بچه روی او ادرار کرد!
ملا هم ناراحت شد و بچه را خیس کرد.
زنش گفت: ملا این چه کاری بود که کردی؟
ملا گفت: باید برود و خدا را شکر کند اگر بچه من نبود و غریبه بود او را داخل حوض می انداختم!

داستان ملا در جنگ

روزی ملا به جنگ رفته بود و با خود سپر بزرگی برده بود. ولی ناگهان یکی از دشمنان سنگی بر سر او زد و سرش را شکست.
ملا سپر بزرگش را نشان داد و گفت: ای نادان سپر به این بزرگی را نمی بینی و سنگ بر سر من می زنی؟

داستان نردبان فروشی ملا

روزی ملا در باغی بر روی نردبانی رفته بود و داشت میوه می خورد صاحب باغ او را دید و با عصبانیت پرسید: ای مرد بالای نردبان چکار می کنی؟ملا گفت نردبان می فروشم!
باغبان گفت : در باغ من نردبان می فروشی؟
ملا گفت: نردبان مال خودم هست هر جا که دلم بخواهد آنرا می فروشم.

داستان لباس نو

روزی ملا ملا به مجلس میهمانی رفته بود اما لباسش مناسب نبود به همین جهت هیچکس به او احترام نگذاشت و به تعارف نکرد!
ملا ه خانه رفت و لباسهای نواش را پوشید و به میهمانی برگشت اینبار همه او را احترام گذاشتند و با عزت و احترام او را بالای مجلس نشاندند!ملا هنگام صرف غذا در حالیکه به لباسهای نواش تعرف می کرد گفت: بفرمایید این غذاها مال شماست اگر شما نبودید اینها مرا داخل آدم حساب نمی کردند.

داستان ملا و گوسفند

روزی ملا از بازار یک گوسفند خرید در راه دزدی طناب گوسفند را از گردن آن باز کرد و گوسفند را به دوستش داد و طناب را به گردن خود بست و چهار دست و پا به دنبال ملا را افتاد.
ملا به خانه رسید ناگهان دید که گوسفندش تبدیل به جوانی شده است
دزد رو به ملا کرد و گفت من مادرم را اذیت کرده بودم او هم مرا نفرین کرد من گوسفند شدم ولی چون صاحبم مرد خوبی بود دوباره به حالت اول بازگشتم.
ملا دلش به حال او سوخت و گفت: اشکالی ندارد برو ولی یادت باشد که دیگر مادرت را اذیت نکنی!
روز بعد که ملا برای خرید به بازار فته بود گوسفندش را آنجا دید. گوش او را گرفت و گفت ای پسر احمق چرا مادرت را ناراحت کردی تا دوباره نفرینت کند و گوسفند شوی!؟

داستان خانه ملا

روزی جنازه ای را می بردند پسر ملا از پدرش پرسید : پدرجان این جنازه را کجا می برند؟!
ملا گفت او را به جایی می برند که نه اب هست نه نان هست نه پوشیدنی هست و نه چیز دیگری
پسر ملا گفت : فهمیدم او را به خانه ما می برند!

داستان داماد شدن ملا

روزی از ملا پرسیدند : شما چند سالگی داماد شدید؟
ملا گفت به خدا یادم نیست چونکه آن زمان هنوز به سن عقل نرسیده بودم!

داستان گم شدن ملا

روزی ملا خرش را گم کرده بود ملا راه می رفت و شکر می کرد. دوستش پرسید حالا خرت را گم کرده ای دیگر چرا خدا را شکر می کنی؟
ملا گفت به خاطر اینکه خودم بر روی آن ننشسته بودم و الا خودم هم با آن گم شده بودم!؟

داستان دوست ملا

روزی ملا با دوستش خورش بادمجان می خورد ملا از او پرسید خورش بادمجان چه جور غذایی است؟
دوست ملا گفت : غذای خیلی خوبی است و راجع به منافع ان سخن گفت.
بعد از اینکه غذایشان را خوردند و سیر شدند بادمجان دلشان را زد به همین جهت ملا شروع کرد به بدگویی از بادمجان و از دوستش پرسید: خورش بادمجان چگونه غذایی است!؟
دوست ملا گفت: من دوست توام نه دوست بادمجان به همین جهت هر آنچه را که تو دوست داری برایت می گویم!

داستان ماه بهتر است

روزی شخصی از ملا پرسید: ماه بهتر است یا خورشید!؟
ملا گفت ای نادان این چه سوالی است که از من می پرسی؟ خوب معلوم است, خورشید روزها بیرون می آید که هوا روشن است و نیازی به وجودش نیست!
ولی ماه شبهای تاریک را ورشن می کند, به همین جهت نفعش خیلی بیشتر از ضررش است





نظرات() 

وجه تسمیه ی اندبیل

نوشته شده توسط : قارانقوش
پنجشنبه 29 آبان 1393-11:00 ب.ظ

 منبع /وبلاگ جامــع اندبیـــل خلخــــال

نام شناسی و ریشه واژه ها

در بحث وجه تسمیه اندبیل باتوجه به اینکه ما در اندبیل منطقه ای(محلی تفریبا 20 یا 30 هکتاری) بنام بیلی داریم که روستایی مخروبه از دوران قدیم شاید ایلخانیان یا ساسانیان و یا هر زمان نامشخصی میتونه باشه داریم که بنام روستای نودرآباد در نقشه های قدیمی معروف است .
 اند در یک معنی به جای عمیقی گفته میشود و چون هردو کلمه بیل دارند به احتمال زیاد این را آبادی پایینی گفته اند و بیلی (روستای نودرآباد)که بالاتر از این اندبیل فعلی احتمال دارد علت این نام گذاری چنین باشد.

1- اردبیل  در یک معنی به منطقه هموار و صاف گفته میشود و در مقابل اندبیل در یک منطقه ی چاله مانندی قرار گرفته است  احتمال معنی اصلی آن اینگونه باشد زیاد است.


2-خان به معنای بزرگ و اند به معنای جمع و چند است و بیل هم به معنای آبادی می باشد که در کل به معنای مرکز چند آبادی از جمله مثل روستای بیلی ، روستای نودرآباد ، قالا ، گوراربورجی و .... میباشد

3- اهالی اندبیل آذری هستند و خان انده بیل تلفظ میکنند البته نام مکان وچشمه و...باریشه تاتی وتالشی مانند زرجه خونی- ورگه دره -اومان-لوراخونی و... وجود دارد. انده بیل معبر باستانی و پل ارتباطی بین آذربایجان و گیلان بوده است.


4-خان به معنی بزرگ است و از ریشه کیان است که در انگلیسی هم کینگ شده است .اندبیل نیز نام جایی است و شاید خان اندبیل یعنی جایی که بزرگ اندبیل آنجا ساکن است . لابد جای خوش آب و هوایی است که خان آنجا می رفته و خوش می گذرانده
اند در نام های شهرها به صورت پسوند آمده است .
زرند، مرند، هرند، اشفند، اشند، پشند، برزند، سهند، کرند، اتسند
از طرفی اند عددی مجهول میان سه تا نه است

بیل نیز به معنای شهر آمده است

مانند اربیل عراق و اردبیل

دهخدا

خان اندبیل . [ اَ دَ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان بخش مرکزی شهرستان هروآباد. شمالاً و غرباً محدود ببخش سنجبد و شرقاً بشهرستان طالش و جنوباً ببخش شاهرود. آب و هوای آن سرد و منطقه ای است کوهستانی . محصولات آن غلات و حبوبات وآب آنجا از چشمه سارها و رودخانه های محلی است که از دامنه ٔ غربی کوه های طالش سرچشمه میگیرند. این ناحیه از 40 آبادی بزرگ و کوچک تشکیل شده و جمع نفوس آن 16690 تن میباشد. قراء مهم آن خونین ، الهاشم ، اندبیل ، بفراجرد، کلی است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).








نظرات() 

آشیق ادبیاتیمیزین یئنی ایستک لری

نوشته شده توسط : قارانقوش
پنجشنبه 29 آبان 1393-10:48 ب.ظ


محمد رزاقی
115947_191.jpg

ضرورت تحقیقات بنیادین و ضروری در ادبیات و موسیقی آشیقی کشور
بیرینجی بؤلوم: آشیق قونولو یازیلارین توپلانیب اینجه لنمه سی
اؤلکه‌میزین یئرلی آراشدیرماجیلاری آشیق ادبیاتینی اؤزلرینه قونو ائده‌رک چئشیدلی چالیشمالار آپارمیشلار. بو چالیشمالارین بیر بؤلومو کیتاب، بیر بؤلومو درگیلرده یاییملانیبدیر. آراشدیرماجیلاردان محمد علیپور مقدم، منوچهر عزیزی، خسرو سرتیپی، بهرام اسدی، قنبر حقیری، جمال آیریملو، احمد روشن روان، ناصر احمدی، محمدعبادی، حسین سیامی، سخاوت عزتی، علیرضا ذیحق، آشیق حسین ساعی، چنگیز مهدی‌پور، محمد رزاقی، مصطفی رزاقی، ناصر حسینخانی، حسین عباسی نیا،احمد اسدی، پروین بهمنی و... سایماق اولار.

یورت‌دیشیندا آذربایجان رئسپوبلیکاسی‌نین میللی علملر آکادئمییاسیندا چالیشان محرم قاسیملی 95-1994.جی ایللرده اؤلکه‌میزده آپاردیغی آراشدیرمالاریندا آلتی آشیق موحیطینی تثبیت ائدیر.

  1. محرم قاسیملی «اوزان- آشیق صنعتی1996» کیتابیندا  اؤلکه میزین  6آشیق موحیطینی بیزه بئله تانیتدیریر: 1- قاراداغ/ تبریز 2- اورمیه 3- زنگان 4- خوراسان 5- قوم ساوا 6- قاشقایی.
  2. علی قافقاسیالی- ارزروم آتاتورک بیلیم‌یوردوندا چالیشان آراشدیریجی 6-2004 . جی ایللرده یئددی آشیق موحیطینی بیلیمسل آچیدان آراشدیریب، یئنیدن تثبیت ائدیر. 2006-جی ایلده یاییملادیغی «ایران تورکلری آشیق موحیطلری»کیتابیندا سولدوز قارا پاپاق آشیق موحیطینی ده باشقا موحیطلره آرتیردی.
  3. دکتور انور اوزون - «ایران تورک فولکلورو» آدلی کیتاب 2007. تورکیه‌نین ترابزون ایلینده یاییملانیبدیر. 
  4. ایلقار جمیل اوغلو ایمام وئردی‌یئو 6-2005 .جی ایللرینده یئرلی، اؤزل آشیق هاوالارینی توپلایاراق«آذربایجان و ایران آشیق صنعتی‌نین قارشیلیقلی علاقه‌لری» کیتابینی 2008-ده یاییملادی. 
  5. فاضیل اؤزدامار،2011.جی ایلده اژه اونیوئرسیته‌سینده، سوسیال بیلیملر ائنستیتوسو، «تبریزده آشیقلیق گله‌نه‌یی و آشیق علی» آدلی یاییملانمامیش یوکسک لیسانس تئزی اولاراق اؤزللیکله تبریز آشیق موحیطینی اله آلمیشدیر. 
  6.  نبی کبوتریان کبوتریان یوکسک لیسانس تئزی اولان«تبریز آشیقلیق گله‌نه‌یی و آشیق ادبیاتی» نی 2013. کاراهان کیتاب ائوی آراجیلیغی ایله اوخوجولارا سونموشدور. 

بو سایدیغیمیز چالیشمالار داغیناق اولاراق یاییملانیب. بیزجه آشیق ادبییاتی ایله یاییملانان بوتون کیتابلار، یازیلار بیر یئره توپلانمالیدیر. بو توپلاما ایستر اؤلکه‌میزین ایچینده ایستر دیشیندا گره‌کیرجه‌سینه یاپیلمالیدیر. بوتون دونیا دیللرینده یازیلان آشیق کیتابلارینی دا الده ائتمه لیگیک. توپلاما آشاماسیندان سونرا توپلانان یازیلار بیلیمسل اولاراق اینجه‌له‌نیب بیر آشیق دالی ساغلانا. بئله لیکله بو قونویلا ایلگیلنن کیشیلر چتینلیک چکمه دن آنا قایناقلاری اوخویالار. بو گؤروی اوزمان آشیق آراشدیرماجیلاری گؤره بیلرلر. حوزه هنری بو اورتامین یارانماسیندا یاردیمجی اولا بیلر. انشالله یاخین گله جکده آشیق ادبیاتینا گؤره علمی اوتوروملارین قورولماسینی دا گؤزلوروک.

ایکینجی بؤلوم: دوزگون تانیتیم

آشیغی آنا قونو دوروموندا دیرلندیرمه، آشیق ادبییاتینا اؤز آچیسیندان باخما اؤزگون بیر آشاما ساییلا بیلر.  بیر پارا یازارلاردا، اؤز چیخارلارینا گؤره آشیغی بیر آراج کیمی قوللانماسینی گؤروروک. آشیغا، آشیق دیری وئره رک یازیلار، آز یازیلیر.

بو گون آشیغی اؤزونه یاراشان کیمی تانیتدیرمالی ییق. آشیغا تام بیر آشیق باخیشیلا باخمالی ییق. آشیق آراشدیرمالاردا تمل اولمالی. آشیقلارین بوتون اؤزللیکلری، گؤزللیکلری اینجه له نیب تثبیت اولونمالی. سونرا باشقالارینا دوزگونجه آچیقلامالی. آشیق دونیاسینی کئچمیشده تانینمیش دوره گردلر دونیاسیلا تانیتدیرمامالی ییق. آشیقلاریمیزی معظم کیتاب اولاراق ددم قورقودون اؤن سوزونده گلدیگی کیمی گؤرمه لی. دده قورقود گؤزلجه سینه بئله سؤیله میش:

... قولچا قوپوز گؤتوروب ائلدن- ائله، بگدن- بگه اوزان گزر،

    ار جو مردین، ار ناکسین، اوزان بیلر.

   

مرد ایله نامردی سئچه بیلن اوزان اولار.

سون سؤز اولاراق بونو دئمه‌لی‌یم:

بیز آراشدیرماجیلارا، اوخوجولارا گرکلیدیر سایین اوزانلاریمیزا گرچکدن اوزان علمی ایله باخیب اونلارین دونیاسین دوشونک.





نظرات() 

ادعای كسروی بر شیعه و سیّد نبودن شیخ صفی

نوشته شده توسط : قارانقوش
پنجشنبه 29 آبان 1393-09:41 ب.ظ


ادعای كسروی بر شیعه و سیّد نبودن شیخ صفی و دست برده شدن به كتاب صفوه الصفا ابن بزاز بوسیلة نوادگان وی نیز ادعای باطل است. كسروی مدعی است كه «نوادگان او [شیخ صفی]سیّد و كیش شیعی پذیرفته ­اند» در حالی كه شیخ صفی در عهد سلطان ابوسعید آخرین پادشاه مقتدر مغول متوفی به سال ۷۳۵ هـ ق, می­زیسته و   جنگ بین سلطان ابوسعید و امیر چوپان را هنگام بازگشت از بغداد دیده است.

بعد از سلطان ابوسعید و چند تن از این خاندان كه مقتدر نبوده و حكومت طولانی هم نداشته ­اند امیر تیمور حاكم كل ایران تا آسیای صغیر گردید. امیر تیمور شهرهای آذربایجان از جمله خوی, مرند, تبریز و اردبیل را بدون جنگ مسخر كرد و هنگامیكه وارد شهر اردبیل شد با شیخ صدرالدین پسر شیخ صفی كه نوشته­ های ابن بزاز در مورد شیخ  صفی هم بیشتر نقل قول از زبان وی است ملاقات كرد. امیر تیمور وقتی در اردبیل با صدرالدین و دو تن دیگر از مشایخ بزرگ خانقاه دیدار كرد چون می­دانست آنها شیعه هستند در مورد اصول دین با آنها به بحث پرداخت:

«من می­دانستم كه شیخ بزرگ خانقاه اردبیل و سایر مشایخ آن خانقاه شیعه هستند و اگر سر اطاعت فرود نمی­آوردند همه را از دم تیغ می­گذراندم, ولی چون مطیع شدند و با احترام مرا وارد شهر نمودند, نمی­باید آنها را بیازارم لیكن نمی­خواستم كه مهمان آنها باشم و آنها بتوانند بگویند كه بر گردن من حق میزبانی دارند و مرا اطعام كرده ­اند. عصر روزی كه وارد اردبیل شدم گفتم كه شیخ بزرگ خانقاه و دو نفر از مشایخ آنجا كه برجسته ­تر از دیگران هستند نزد من بیایند. من می­خواستم با آنها صحبت كنم و بدانم چه می­گویند و نظرشان دربارة دین چیست. بعد از اینكه مشایخ آمدند بآنها اجازه نشستن دادم و از شیخ بزرگ پرسیدم دین تو چیست ؟ آن مرد گفت من مسلمان هستم. از او پرسیدم اصول دین اسلام چیست؟ او در جواب گفت: توحید, عدل, نبوت, امامت, معاد.  گفتم به عقیده من اصول دین اسلام سه است و آن توحید, نبوت و معاد می­باشد تو چرا پنج اصل را بر زبان می­آوری؟ شیخ جواب داد اگر دو اصل بر سه اصل افزوده شود اصول سه­ گانه را تأیید می­نماید و سبب تقویت آن سه اصل می­شود اگر این دو اصل آن سه اصل را ضعیف می­كرد تو حق ایراد گرفتن داشتی ولی چون اصول سه­ گانه را تقویت می­كند نباید ایراد بگیری. گفتم اینكه شما می­گوئید بدعت است و در اسلام نباید بدعت بوجود آید. . . مرشد خانقاه گفت ای امیر اصول پنجگانه دین اسلام به عقیده ما, استنباط مولا و پیشوای بزرگ ما حضرت امیرالمومنین علی (علیه­السلام) می­باشد و اگر تو این اصول را قبول نداری مرا با تو بحثی نیست لكم دینكم ولی­الدین (دین شما از شما و دین ما از ما و به عبارت ساده­ تر یعنی شما دین خود را نگاه دارید و ما دین خود را). . . .

بعداً اسم او را پرسیدم مرشد خانقاه جواب داد كه نامش صدرالدین است. از او پرسیدم معاش تو و سایر كسانیكه در خانقاه هستند از چه راه می­گذرد. آن مرد گفت بعضی از مردم نسبت به ما محبت دارند و جزئی از دارایی خود را وقف خانقاه می­كنند و ما و درویشان دیگر كه در خانقاه هستیم از آن راه گذران می­نمائیم و چون خرج­ ما زیاد نیست و عادت كرده­ ایم با قناعت بسر ببریم بدون اینكه نیاز  داشته باشیم به زندگی ادامه می­دهیم. پرسیدم درویشان در خانقاه چه می­كنند, صدرالدین گفت آنها ذكر می­گیرند و عبادت می­كنند و در خود فرو می­روند برای اینكه بتوانند خالق را بشناسند. با اینكه صدرالدین و سایر مشایخ خانقاه اردبیل شیعه بودند من از صفای نفس آنها لذّت بردم و قبل از اینكه از اردبیل حركت كنم, چهار قریه از قرای سلطان احمد را كه بعد از مرگ او بمن تعلّق یافت وقف خانقاه اردبیل كردم و چون درآمد قرای مذبور زیاد بود می­دانستم كه وضع زندگی سكنه خانقاه بهتر خواهد شد.»[17]

شیخ صدرالدین فرزند شیخ صفی كسی است كه همواره در حضور پدر و مرشدش شیخ صفی بوده و وی شاهد ملاقات­های بسیار شیخ صفی با مریدانش بوده و موضوعات بیشتر كتاب صفوه  الصفا ابن بزاز هم نقل قول از شیخ صدرالدین است. از آنچه بین امیر تیمور و شیخ صدرالدین و دو تن دیگر از مشایخ خانقاه اردبیل گذشته معلوم می­شود كه صدرالدین پسر شیخ صفی و جانشین وی شیعه بوده و مشایخ خانقاه هم شیعه بوده ­اند, شیخ صدرالدین هم پسر شیخ صفی بوده نه از نوادگان  وی !

یعنی اینكه شیخ صدرالدین و دیگر مشایخ خانقاه اردبیل كه امیر تیمور با آنها ملاقات كرده تربیت شدة مستقیم شیخ صفی بوده ­اند و مذهب شیعه داشته ­اند و ادعای احمد كسروی بر غیر شیعه بودن شیخ صفی هم ادعایی است بیهوده و باطل؛ چه, اگر شیخ صفی شیعه نبود, پسر وی شیخ صدرالدین و مشایخ خانقاه كه در مكتب شیخ صفی و زیرنظر مستقیم وی تعلیمات دیده بودند نمی­توانستند شیعه باشند !

همچنین ادعای كسروی مبنی بر دست برده شدن به كتاب صفوه  الصفا بخاطر زدودن آثار سنی­گری شیخ صفی هم ادعای واهی می­باشد, در عین حال گفته شیخ صدرالدین پسر شیخ صفی در كتاب صفوه  الصفا كه «غیر از این مصرع از انشای طبع مباركش معلوم نیست» هم افزوده بعدی بر این كتاب نمی­تواند باشد و عین واقعیت است. و از این طریق معلوم می­شود شیخ صفی علاوه بر اینكه شیعه و سیّد بوده, هیچگونه شعری هم جز یك مصرع یاد شده نسروده است و دوبیتی­هایی هم كه كسروی مدعی است به زبان «آذری» از نوع غیر تركی و سرودة شیخ صفی است ادعای باطلی می­باشد !

آنچه كه كسروی نمونه­ هایی از آن را در كتاب «آذری یا زبان باستان آذربایجان» و از زبان شیخ صفی آورده و مدعی آذری بودن آنهاست, دو بیتی­هایی است كه احتمالاً توسط مریدان شیخ صفی و به زبانها و لهجه­ های محلی خود آنها كه در همه جای ایران از جمله گیلان و غیره بوده ­اند سروده شده است.

كسروی در صفحات ۳۹-۴۰  از كتاب «آذری یا زبان باستانی آذربایجان» به نقل از كتاب ابن بزاز می­نویسد:

«خواجه آغاگوید عورتی بود بانو نام طالبه كار كرده باغبانی كردی روزی آتش شوقش زبانه كشید و در خاطرش افتاد كه شیخ مرا یاد نمی­آورد زبان بگشاد و این پهلوی انشاد كرد:

دیره كین سر بسوی ته كیجی     دیره­ كین چش چو خونین اسره ریجی

دیره­ كین سر باستانه اچ ته دارم    خود نواجی كوور بختی چو كیجی

پس از آن پسرش بیامد و پاره سبزی و تره جهت حوایج زاویه بیاورد و شیخ قدس سره باو فرمود با مادرت بگو كه می­خواهی كه ما ترا یاد آریم تره و سبزی بی وزن می­فروشی منت چون یاد آرم»[18]

كسروی سپس توضیح می­دهد«از فرستادن سبزی و تره پیداست كه این درویش بانو در شهر اردبیل یا در پیرامونهای آن باغبانی می­كرده و این دو بیتی چه از خود او چه از دیگریست جز به زبان آذری نیست.»[19]

از این نوشته كسروی چنین استنباط می­شود كه چون از شهرها و روستاهای دور نمی­شود سبزی به اردبیل فرستاد لذا این سبزی بوسیله زنی كه در اردبیل و یا اطراف آن زندگی می­كرده به شیخ صفی فرستاده شده است و دو بیتی­ ای كه از زبان این زن نقل شده گرچه در كتاب صفوه ­الصفاء به نام «پهلوی» از آن یاد شده است ولی چون تركی نیست به زعم كسروی نام آذری بر آن می­توان نهاد و آنرا زبان مردم اردبیل و اطرافیان آن می­توان شمرد !

كسروی هیچ دلیلی بر آذری بودن این دوبیتی­ هم ندارد و حتی  تفاوت فاحش زبان این دو بیتی­ با دوبیتی­ ایكه قبلاً آمد و اصلاً قابل درك برای خود كسروی هم نبود سبب نمی­شود كه كسروی نام دیگری جز «آذری» به این دو بیتی بگذارد!

شاید كسروی اردبیل و روستاهای اطراف آنرا به درستی نمی­شناخته است كه به چنین استنباطی رسیده و یا می­شناخته ولی برای دستیابی به اهداف خود, چنین نتیجه ­ای را از این دو بیتی گرفته است؛ ولی آنچه معلوم و مسلّم است هنوز هم روستاهایی در اطراف اردبیل هستند كه اهالی آنها به زبان غیر تركی صحبت می­كنند, و اگر كسانی مسافر اردبیل – تهران بوده ­اند و با اتوبوس مسافرت كرده ­اند, در شهر نمین در بیست كیلومتری اردبیل مسافرانی را دیده­ اند كه آنها هنگام سوار شدن به اتوبوس با خودشان به زبان مخصوص و غیرتركی صحبت می­كنند كه قابل فهم برای ترك زبانان نیست؛ وقتی شما از چگونگی زبان آنها پرسیده ­اید آنها گفته ­اند به زبان تالشی گفتگو می­كنند.

روستای عنبران (آنباران) در نزدیكی نمین كه اكنون تبدیل به بخش شده است از آبادیهایی است كه اهالی آن گرچه تركی هم می­دانند ولی با خودشان به زبان تالشی صحبت می­كنند, آیا دوبیتی­ ایكه كسروی از آن یاد كرده و مربوط به زن سبزی فروش اطراف اردبیل بوده نمی­تواند زبان هفتصد سال پیش یكی از اهالی این روستا باشد كه مردم این آبادی هنوز هم زبان خود را حفظ كرده­ اند؟ !

كسروی در جای دیگر كتاب «آذری یا زبان باستان آذربایجان» باز دست به تحریف می­زند.

وی با مراجعه به سفرنامه ابن بطوطه می­نویسد: «از آخرهای آن هم سفرنامه ابن بطوطه را می­داریم كه در زمان سلطان ابوسعید به تبریز رسیده و چنین می­نویسد: «بر بازار گوهریان گذشتم چشمم از دیدن گوهرهای گوناگون خیره ماند غلامان نیك روی از آن بازرگانان, جامه ­های زیبا در بر و دستمالهای ابریشمی به كمر بسته, در پیش رویِ خواجگان ایستاده و گوهرها را بدست گرفته و به زنانِ ترك نشان می­دادند و آنان در خریدن بر یكدیگر پیشی می­جستند و بسیار می­خریدند من فتنه ­هایی در آنجا دیدم كه باید بخدا پناه جست, و چون به بازار عنبر فروشان در آمدیم مانند همانرا بلكه بیشتر در اینجا دیدم», این نوشته پسر بطوطه همان را می­رساند كه ما در بالا نوشتیم. تركان در تبریز می­ نشسته ­اند لیكن ترك و تاجیك از هم جدا می­بوده­ اند.»[20]

در حالیكه, ابن بطوطه در نوشته فوق اصلاً نامی از تاجیكان نمی­برد كه در تبریز نشیمن كرده باشند, آنچه ابن بطوطه می­گوید مربوط به زنان ترك است و نه تاجیك و غیره؛ حال آنكه كسروی نشستن ترك و تاجیك را در تبریز و حتی جدا بودن آنها را از هم, از این نوشته ابن بطوطه استنتاج می­كند ؟ !

امیر تیمور نیز بعد از شورش مردم تبریز بر علیه سلطان احمد ایلخانی و فتح بدون خونریزی این شهر, از بازار جواهر فروشان و عنبر فروشان این شهر دیدن می­كند و تقریباً همان خاطراتی را می­نویسد كه ابن بطوطه نوشته است.[21]

گرچه حضور و حتی سكونت اقلیت­های غیر ترك از آن جمله عربها, تاتها, كردها, تاجیكان و دیگر اقوام را در روستاها و شهرهای آذربایجان نمی­توان انكار كرد و در مواردی هم در نوشته بعضی از مورخین همچون حمداله مستوفی و دیگران به آنها اشاره شده است ولی به نظر می­آید حضور این قبیل افراد و اقوام در آذربایجان بیشتر منشیان, مأمورین دولت, بازرگانان و یا تبعیدشدگان از مناطق دیگر به آذربایجان را شامل می­شده است كه در آن دوران مرسوم بوده است؛[22] و یا ممكن است در مواردی چون دوران انوشیروان ساسانی جهت حفظ موقعیت سیاسی و نظامی  و حراست از مرزهای شاهنشاهی, عده ای از طوایف نزدیك به پادشاه, از مناطق مركزی و پارس زبان به آذربایجان كوچانده شده و در این مناطق سكونت داده شده باشند؛ اما با گذشت زمان و در اقلیت بودن این قبیل افراد و طوایف, موجب مستحیل شدن آنانی كه در شهرها سكونت داشته ­اند شده است و تعدادی از آنها در روستاهای دور افتاده هنوز هم هویت خود را نگه داشته­ اند.

باید اذعان كرد كه سیّدهای آذربایجان در اصل عرب تبار بوده ­اند ولی در طول قرون متمادی و با ازدواجهای محلی و نسل به نسل هویت تركی پیدا كرده ­اند و امروزه هم هیچ احساسی نسبت به عرب تبار بودن نسلهای اوّلیه خود ندارند. این قبیل افراد از نظر ژنتیكی هم فراوانی نسل تركان را دارند, چرا كه در طی قرون گذشته پیوسته و نسل اندر نسل با تركان وصلت كرده آداب, رسوم, خصوصیات و هویت تركان را پیدا كرده­اند.

طبیعی است اگر اقوامی غیر ترك و غیر عرب هم در میان مردم آذربایجان زندگی می­كرده ­اند بعلت اقلیت بودنشان و وصلت نسل اندر نسل با تركان, مثل سیدهای آذربایجان در داخل تركان هضم شده و هویت تركی و عمومی مردم آذربایجان را پیدا كرده ­اند.

همینطور است سیدها و یا اقلیتهای دیگری كه در بین فارسیان مستحیل شده ­اند و دیگر, زبان و هویت اوّلیه خود را ندارند. از این میان می­توان به تركانی اشاره كرد كه در زمان صفویان از تبریز به اصفهان كوچ داده شده­ اند و در میان اصفهانیها مستحیل شده زبان تركیشان را از دست داده ­اند.

گرچه ممكن است لهجة فارسی اصفهانیها با تأثیرپذیری از زبان تركی مهاجرین تبریز كه از مقرّبین و از نزدیكان پادشاهان صفوی و از بزرگان و بلند پایگان به حساب می­آمدند تغییر كرده و به صورت امروزی در آمده باشد, ولی زبان تركی تبریزیان مهاجر, با گذشت سده ­ها و به علت مكالمه و مراوده و وصلت با اصفهانیها كه در اكثریت بودند امروزه در محلة عباس ­آباد اصفهان دیگر حضوری ملموس در جامعه اصفهان ندارد.

مستحیل شدن اقلیت­ها در میان اكثریت­ها بدون اجبار و تحمیل در طی سده­ های گذشته, روند طبیعی و عادی بوده است. در قرون گذشته سیاست آسیمیلاسیون و برنامه یكسان سازی نژادپرستانه هم در كار نبوده است كه تغییرات زبانی غیر اخلاقی و غیرانسانی جلوه داده شود, چرا كه نه امكانات مدرن امروزی استحاله كردن نژادپرستانه موجود بود و نه می­شده است همچون برنامه­ هایی را با امكانات آنروز در سطحی وسیع به اجرا گذاشت. از اینها گذشته, اگر هم استحاله ­ای صورت گرفته به نفع زبان فارسی و به ضرر زبان تركی و زبانهای دیگر بوده است!


[17] - منم تیمور جهانگشا, سرگذشت تیمور به قلم خود او, گرد آورنده: مارسل بریون فرانسوی, ترجمه و اقتباس ذبیح ­اله منصوری صص ۴۱۸-۴۲۰.

[18] - آذری یا زبان باستان . . . صص ۳۹-۴۰ / صفوه الصفا نسخه چاپی ص ۲۲۰.

[19] - همان كتاب ص ۴۰.

[20] -  آذری یا زبان باستان . . . ص ۲۰.

[21] - منم تیمورجهانگشا, ص ۴۱۶.

[22] - مثل كردانی كه از دوره ­های قبل از اسلام به مناطقی از آذربایجان از جمله كناره­ های رود ارس كوچانده شده ­اند (زبان فارسی در آذربایجان ص ۲۴۴, زیر نویس.)

 





نظرات() 

بررسی دو رویکرد به اقتصاد فوتبال آمریکایی: فوتبال آمریکایی، سوسیالیسم آمریکایی و فایده‌باوری

نوشته شده توسط : قارانقوش
پنجشنبه 29 آبان 1393-05:58 ب.ظ


میثم پورافضل، بابک ذاکری
ورزش فوتبال آمریکایی

شاید در نگاه اول، میان «ورزش» و «سوسیالیسم» چندان ارتباطی به نظر نیاید. ساختار اغلب تیم‌ها و لیگ‌های ورزشی ربط چندانی به این مکتب ندارد. ورزش حرفه‌ای، فردی باشد یا جمعی، در اساس نوعی سرمایه‌گذاری است با انگیزه‌ی کسب «سود». سود حاصل از این سرمایه‌گذری، توزیع نمی‌شود بلکه نصیب سرمایه‌گذار می‌شود. ظاهرا قاعده این است، اما آیا این قاعده استثناء دارد؟

 در یکی دو سال گذشته، در ایالات متحده، درباره‌ی این موضوع بحثی داغ درگرفت و اصطلاح «سوسیالیسم» که در آن کشور،همیشه نوعی دشنام سیاسی محسوب می‌شده است، دوباره روی زبان‌ها افتاد. از سوی دیگر پیش از مطرح شدن این بحث در رسانه‌ها به عنوان حربه‌ای سیاسی علیه رقیب، بحث‌هایی بین فیلسوفان فرهنگ عامه درباره‌ی منصفانه بودن یا نبودن شیوه‌ی توزیع درآمد لیگ فوتبال آمریکا در گرفته بود. بحث‌هایی که می‌کوشیدند منصفانه بودن را از دیدگاه فایده‌باورانه توضیح دهند، دیدگاهی که در فرهنگ آمریکا اقبال فراوانی دارد.

درآمد

ورزش حرفه‌ای فعالیتی است پرسود. این سود اغلب نصیب سرمایه‌گذار می‌شود، مثلا در لیگ‌های فوتبال اروپایی،درآمد هر تیم متعلق به همان تیم است اما ظاهرا در ورزش حرفه‌ای، الگوهای اقتصادی دیگری هم وجود دارد که در آنها، بخش عمده‌ی درآمد تیم‌های شرکت‌کننده یکجا جمع می‌شود و سپس، میان همه‌ی تیم‌های لیگ، به طور برابر، توزیع می‌شود. در نگاه اول، این «توزیع درآمد» خاصیتی سوسیالیستی یا شبه‌سوسیالیستی در خود دارد. به ظاهر، در ورزش آمریکا، این الگوی اقتصادی وجود دارد، کشوری که خود را سمبل سرمایه‌داری می‌داند و «سوسیالیسم» و «سوسیالیست» از ننگین‌ترین برچسب‌هایی بوده است که سیاستمدارانش به هم نسبت داده‌اند. در سال‌های گذشته، به‌ویژه پس از ۲۰۰۸ و روی کار آمدن دولت باراک اوباما، این سخن در برخی رسانه‌های آمریکا مطرح شد که محبوب‌ترین ورزش آمریکا «راگبی»، یا همان «فوتبال آمریکایی»، ساختاری سوسیالیستی یاشبه‌سوسیالیستی دارد. نام این مسابقات «لیگ ملی فوتبال»(National Football League) یا به اختصار،NFL است. البته این سخن واکنش‌ها، موافقت‌ها و مخالفت‌های بسیاری در پی داشت که پس از مقدمه‌ای کوتاه، برخی را از نظر می‌گذرانیم.

نمای کلی نظام سیاسی آمریکا

برای روشن شدن ابعاد ماجرا،ابتدا خوب است نگاهی اجمالی بیاندازیم به ساختار سیاسی موجود در آمریکا. برای این کار، به اجمال، دو تقسیم‌بندی مهم را در فضای سیاسی آمریکا برمی‌شماریم. تقسیم‌بندی اول براساس گرایش حزبی و سیاسی است و تقسیم‌بندی دوم براساس خط‌مشی و جهان‌بینی.

۱. دموکرات/جمهوری‌خواه: در آمریکا، دو حزب سیاسی اصلی وجود دارد: حزب دموکرات و حزب جمهوری‌خواه. احزاب و جریان‌های دیگر، در تحلیل نهایی، در نسبت با این دو حزب تعریف می‌شوند، یعنی گرچه از نظر قانونی وجود احزاب دیگر ممنوع نیست و احزابی غیر از این دو وجود دارند،اما در عمل و در زمانه‌ی حاضر، نظام سیاسی آمریکا نظام دوحزبی است. برای توضیح گرایش‌ها، برنامه‌ها و دیدگاه‌های عمده‌ی حاکم بر این دو حزب، لازم است تا تقسیم‌بندی دوم را طرح کنیم.

۲. لیبرال/محافظه‌کار: این تقسیم‌بندی، نه بر اساس گرایش حزبی که مطابق با جهان‌بینی و خط‌مشی نیروهاست. بر اساس این نظرگاه، نیروهای عرصه‌ی سیاسی آمریکا، در شکل عام، در دو دسته‌ی «لیبرال» و «محافظه‌کار» قرار می‌گیرند.

میان این دو تقسیم‌بندی (یعنی دموکرات/جمهوری‌خواه و لیبرال/محافظه‌کار) همیشه ارتباطی وجود داشته اما در گذشته، ارتباط میان آنهابه روشنی و قاطعیت امروز نبوده است، مثلا در آغاز قرن بیستم، بین سال‌های ۱۹۰۱ تا ۱۹۰۹، تئودور روزولت رئیس‌جمهور آمریکا بود. او به حزب جمهوری‌خواه تعلق داشت، اما برنامه‌ها و شعارهایش بنا به معیارهای امروز، برنامه‌هایی لیبرال محسوب می‌شوند، حال آنکه امروزه، خط‌مشی لیبرال متعلق به حزب دموکرات است. به‌تدریج، هر چه به زمان حاضر نزدیک‌تر شدیم، این ارتباط جدی‌تر و معنادارتر شد، بدین شکل که گرایش غالب «حزب دموکرات» بر جهان‌بینی «لیبرال» استوار شد و گرایش غالب «حزب جمهوری‌خواه» مطابق بر خط‌مشی «محافظه‌کار» شکل گرفت. امروزه، این نزدیکی تا آنجاست که حزب دموکرات را «حزب لیبرال» و حزب جمهوری‌خواه را «حزب محافظه‌کار» می‌نامند.

البته در کاربرد واژه‌های «لیبرال» و «لیبرالیسم» باید چند نکته را در نظر داشت. عبارت «لیبرال» در توصیف نیروهای دست چپی آمریکا، بیشتر به «اسم خاص» تبدیل شده است و بر مکتب لیبرالیسم دلالت ندارد، زیرا هیچ کدام از دو حزب دموکرات و جمهوری‌خواه خود را منکر یا مخالف مکتب لیبرالیسم نمی‌دانند بلکه تعاریفی مختلف و متفاوت را از لیبرالیسم عرضه می‌کنند و می‌پذیرند. لیبرالیسم موردنظر دموکرات‌ها را به اصطلاح «لیبرالیسم مدرن» یا «لیبرالیسم آمریکایی» و لیبرالیسم موردنظر جمهوری‌خواهان را «لیبرالیسم کلاسیک» می‌نامند. البته لیبرالیسم کلاسیک به‌تدریج تغییر کرد ودر قرن بیستم نام «لیبرالیسم نو-کلاسیک» (neo-Classical Liberalism) یا نولیبرالیسم گرفت.

بنابراین، برای توضیح وضعیت فعلی احزاب دموکرات و جمهوری‌خواه، باید ویژگی‌های عمومی و تفاوت‌های«لیبرالیسم مدرن» و «لیبرالیسم نو-کلاسیک» را مشخص کنیم.

لیبرالیسم مدرن و حزب دموکرات

«لیبرالیسم مدرن» خط‌مشی غالب حزب دموکرات است. این نظرگاه، از حیث اقتصادی، از جان مینارد کینز و الگوی اقتصاد کینزی (Keynesianism) متأثر است. مطابق این الگو، تصمیم‌های بخش خصوصی گاهی سبب ایجاد اخلال و ناکارآمدی اقتصادی می‌شود و از این رو، اقتصاد کینزی از دخالت بخش دولتی در سیاست‌گذاری دفاع می‌کند، به‌ویژه در مواقع بروز رکودها و بحران‌های اقتصادی. همچنین، لیبرالیسم مدرن،و بالطبع حزب دموکرات، به شعارهایی چون تأمین اجتماعی و «اقتصاد ترکیبی» نزدیک است. مقصود از اقتصاد ترکیبی الگویی است که در آن، هم بخش خصوصی و هم بخش دولتی در اداره‌ی اقتصاد سهیم هستند.بنابراین، در این مسلک، ایده‌ی «دولت کوچک» یا «دولت حداقلی» چندان جایگاهی ندارد. طی سالیان، برخی از دیگر شعارهای این دیدگاه عبارت بوده است از: حق رأی برای سیاه‌پوستان، حق سقط جنین، حقوق اقلیت‌ها، حق تحصیل دولتی و حق برخورداری از بیمه‌ی بهداشتی دولتی.

لیبرالیسم نو-کلاسیک و حزب جمهوری‌خواه

لیبرالیسم نو-کلاسیک یا «نولیبرالیسم» محصول تغییراتی بود که در لیبرالیسم کلاسیک (لیبرالیسم پیش از قرن بیستم) پدید آمد. دو نفر از نظریه‌پردازان اصلی این نظرگاه فردریش هایک و میلتون فریدمن بودند. از نظر اقتصادی، این روایت از لیبرالیسم، و بعضی زیرشاخه‌های آن، خط مشی غالب حزب جمهوری‌خواه است. این دیدگاه معتقد است که دولت، تا حد ممکن، باید کوچک شود تا فضا برای فعالیت بازار و آزادی‌های فردی باز شود. از نگاه برخی نظریه‌پردازان این مکتب، وجود دولت ضروری است اما مطلوب نیست و از این رو از اصطلاح «شر ضروری» برای توصیف ماهیت دولت استفاده می‌کنند؛ دولت همواره باید به نفع بخش خصوصی عقب‌نشینی کند و تا حد ممکن، از تصمیم‌گیری‌های کلان بپرهیزد. سیاست کلی این دیدگاه «آزادسازی اقتصادی» (Laissez-Faire) است، بدین معنا که سیاست‌ها همواره باید در جهت کاستن نقش دولت، خصوصی‌سازی، کاستن از قوانین و مقررات (Deregulation)، کاهش مالیات و تسهیل فعالیت بخش خصوصی در جامعه باشد. پیروان این مکتب را محافظه‌کار یا «نومحافظه‌کار» می‌نامند. البته پیروان این مکتب اغلب خود را محافظه‌کار می‌نامند نه نومحافظه‌کار، زیرا در دوران حاضر، واژه‌های «نولیبرالیسم» و «نومحافظه‌کار» بیشتر بار معنایی منفی یافته‌اند و اغلب، منتقدان آزادسازی اقتصادی آنها را به کار می‌برند.

در کنار شعارهای اقتصادی همچون کوچک‌سازی دولت و کاهش مالیات‌ها، برخی شعارهای اجتماعی حزب جمهوری‌خواه عبارت است از: مخالفت با سقط جنین و وسائل پیشگیری از بارداری، مخالفت با تبعیض مثبت (Affirmative Action) برای زنان و برخی اقلیت‌ها، مخالفت با آزادسازی مواد مخدر، و دفاع از حق داشتن سلاح. البته برخی گرایش‌ها در حزب جمهوری‌خواه، مثلا جناح لیبرتارین (Libertarian)، با بعضی از این شعارها مخالفند.

1. فوتبال آمریکایی و سوسیالیسم آمریکایی

با این مقدمه‌ی فشرده، به زمان معاصر و بحث ابتدایی بازمی‌گردیم. در ۲۰۰۸، باراک اوباما رئیس‌جمهور آمریکا شد. واکنش طیف رقیب به این اتفاق بسیار شدید بود. البته سیاست‌های اوباما به‌ظاهر، تفاوتی چشمگیر با دیگر رئیس‌جمهورهای دموکرات، مثلا بیل کلینتون، نداشت اما از همان ابتدا، رسانه‌های نزدیک به جمهوری‌خواهان و محافظه‌کاران او را به داشتن برنامه‌ها و ایده‌های «سوسیالیستی» متهم کردند. این اتهام چه بود؟ او متهم بود که می‌خواهد بر حجم دولت و هزینه‌های دولتی بیافزاید، مقرارات مالی و مالیات‌ها را افزایش دهد و ثروت را از ثروتمندان بگیرد و میان باقی مردم توزیع کند و این «توزیع ثروت» (Wealth Distribution) یعنی «سوسیالیسم». اینکه آیا واقعا چنین بود یا نه، فعلا موضوع بحث ما نیست. آنچه در این بخش اهمیت دارد، مطرح شدن اصطلاح «سوسیالیسم» به شکلی گسترده، در رسانه‌های آمریکاست. این واژه و مشتقاتش هر روز و هر ساعت از تریبون‌های مختلف بیان می‌شد، چه از سوی آنهایی که در مقام حمله به اوباما و دموکرات‌ها بودند و چه آنهایی که در مقام دفاع برمی‌آمدند. البته در آمریکا، پیش از این هم صحبت از سوسیالیسم بود، اما نه در این شکل وسیع و نه اینقدر مکرر. در این میان، برخی افراد و رسانه‌هایی که به دموکرات‌ها نزدیک بودند، به جای آنکه دست خود را از اتهام سوسیالیسم پاک کنند، پرسیدند: آیا در نظام آمریکا که خود را الگوی کاپیتالیسم می‌داند، ساختارهای سوسیالیستی و توزیع ثروت وجود نداشته است؟در صورت وجود چنین ساختارهایی، آیا آنها کارآمد بوده‌اند؟ پاسخ آنها این بود: بله، لیگ ملی فوتبال آمریکا (NFL) ساختاری سوسیالیستی دارد و بسیار هم موفق بوده است.

بیل مار، کمدین مشهور و تحلیلگر سیاسی، از اولین کسانی بود که این موضوع را عمومی کرد. او در اوایل ۲۰۱۱، در برنامه‌ی هفتگی و پربیننده‌اش (Real Time with Bill Maher)، در شبکه‌ی اچ‌بی‌او، چنین گفت:

«آمریکایی‌ها باید ملتفت شوند که چه چیز باعث شده لیگ ملی فوتبال این اندازه عالی باشد: سوسیالیسم! در لیگ ملی فوتبال، پول از تیم‌های ثروتمند گرفته می‌شود و به تیم‌های فقیرتر داده می‌شود. گرین بِی در ویسکانسین، فقط صد هزار نفر جمعیت دارد، اما این شهر کوچک و دورافتاده به اندازه‌ی تیم فوتبال نیویورک بخت این را دارد که به فینال مسابقات برسد. در آمریکا، چیزی حدود صد میلیون نفر فینال مسابقات فوتبال را تماشا می‌کنند. این تعداد چهل میلیون نفر بیشتر است از تعداد کسانی که در روز کریسمس، به کلیسا می‌روند و ۸۵ میلیون نفر بیشتر از کسانی است که فینال مسابقات بیس‌بال را تماشا می‌کنند.در این واقعیت، درسی اقتصادی برای آمریکا نهفته است. فوتبال (راگبی) بر اساس مدلی اقتصادی ساخته شده که مبنای آن عدالت و انصاف (Fairness) و موقعیت برابراست اما مثلا برعکس، در مدل اقتصادی بیس‌بال، ثروتمندان اغلب پیروزند و کسانی که ثروت کمتری دارند، بخت پیروزی‌شان بسیار کمتر است. به همین دلیل است که در لیگ فوتبال، ثروت میان تیم‌ها تقسیم می‌شود. منبع درآمد اصلی تیم‌های لیگ فوتبال از حق پخش تلویزیونی است. آنها این درآمد را به ۳۲ بخش برابر (یعنی به تعداد تیم‌ها) تقسیم می‌کنند، زیرا نمی‌خواهند که هیچکس بیش‌ازاندازه عقب بیافتد. در سوی دیگر، بازی بیس‌بال کاملا وارونه است. الگوی اقتصادی بیس‌بال شبیه الگوی اقتصادی جمهوری‌خواهان است که می‌گوید هر کس مسئول خودش است. تیم فوتبال کوچک شهر پیتسبرگ بسیاری مواقع به فینال مسابقات رسیده، اما تیم بیس‌بال پیتسبرگ چطور؟ درآمد تیم بیس‌بال پیتسبرگ ۴۰ میلیون دلار است، درحالیکه تیم بیس‌بال نیویورک ۲۰۶ میلیون دلار درآمد دارد. تیم بیس‌بال پیتسبرگ همانقدر شانس رسیدن به فینال را دارد که یک نوجوان سیاه‌پوست و فقیر نیویورکی شانس دارد که مدیر شرکت نفتی هالیبرتون شود! به همین دلیل است در بیس‌بال، بعضی تیم‌ها تماشاچی کمتری دارند زیرا وقتی شما را به بازی راه ندهند، نسبت به آن بازی بی‌اعتنا می‌شوید. همین اتفاق بر سر طبقه‌ی متوسط آمریکا آمده است (طبقه‌ی متوسط در اقتصاد بازی داده نمی‌شود.)»

این طور حرف‌ها، از دهان این و آن، این‌سو و آن‌سو، بیان می‌شد اما وقتی توجه‌ها را جلب کرد و ورد زبان‌ها شد که شبکه‌ی سی‌بی‌اس در برنامه‌ی پربیننده‌ی «۶۰ دقیقه»، باراجر گودل، مدیرکل لیگ ملی فوتبال مصاحبه کرد. مصاحبه‌گر پرسید: «طبق قوانین لیگ فوتبال، تیم‌ها باید اغلب درآمدشان را با هم تقسیم کنند. این موضوع همیشه برای تیم‌های موفق‌تر و مالکانی که گرایش سیاسی محافظه‌کار دارند، ناخوشایند بوده است. این ساختار سوسیالیستی است. قبول دارید؟» و راجر گودل در پاسخ، گفت: «لیگ ملی فوتبال شکلی از سوسیالیسم است و اتفاقا خیلی هم خوب جواب داده... این لیگ ترکیبی ساخته است از سوسیالیسم و سرمایه‌داری.»

واکنش‌ها به این سخن گسترده و متنوع و متفاوت بود. راش لیمبا، مجری رادیو، یکی از سخنگویان اصلی و نمایندگان رسانه‌ای محافظه‌کاران و از مخالفان جدی ایده‌های سوسیالیستی است. او با نظر گودل موافق بود و ادعا کرد که سال‌های سال می‌گفته که لیگ ملی فوتبال سوسیالیستی است اما کسی قبول نمی‌کرده، تا اینکه سرانجام خود مدیر لیگ به این موضوع اعتراف کرد. لیمبا گفت: «حرف من صرفا این است که تیم‌ها درآمدشان را تقسیم می‌کنند و دست‌آخر، درآمد تلویزیونی همه‌ی آنها برابر است.» البته برخی دیگر از رسانه‌های جمهوری‌خواهان رویکردی متفاوت داشتند و از اساس، با اصل موضوع مخالف بودند. به اعتقاد آنان،ساختار لیگ ملی فوتبال ربطی به سوسیالیسم ندارد. آنها، در اثبات ادعای خود، ابتدا ماهیت و ویژگی‌های سوسیالیسم را برمی‌شمردند و سپس، می‌کوشیدند نشان دهند که لیگ ملی فوتبال فاقد آن ویژگی‌هاست. یکی از این افراد گِرِگ هال‌ورسون بود. او در سایت ایالت قرمز (Red State) نوشت: «سوسیالیسم یعنی مهار صنعت به دست حکومت یا دولت. در این وضعیت، دولت برای کسب قدرت بیشتر، درآمدهای خصوصی افراد را میان دیگران توزیع می‌کند. این توزیع درآمد تحمیلی و اجباری است و از طریق مالیات‌های تصاعدی و مصادره‌ی اموال صورت می‌گیرد. در سوسیالیسم، ثروت‌های خصوصی محدود می‌شود تا به اصطلاح، به نفع خیر عمومی هزینه شود. تا جایی که من می‌دانم، لیگ ملی فوتبال مجبور نبوده که درآمد تیم‌ها را توزیع کند. سوسیالیسم آموزه‌ای سیاسی است (یعنی دولت آن را اعمال می‌کند). حال آیا قوانین توزیع درآمد در لیگ فوتبال را نهادهای دولتی یا شبه‌دولتی تحمیل کردند؟ نه! خود مالکان تیم‌ها در فرایندی دموکراتیک به این تصمیم رسیدند. این موضوع با مدیریت مرکزگرا و دولتی بسیار متفاوت است.» استدلال این افراد مبتنی بر این فرض بود که سوسیالیسم شکلی از دیکتاتوری است و صرفا در نهادهای سیاسی تحقق می‌یابد نه نهادهای بخش خصوصی و بنابراین، فرایندهای دموکراتیک که در بخش خصوصی اتفاق می‌افتد، اساسا ربطی به سوسیالیسم ندارد. به عبارت دیگر، سوسیالیسم صرفا در دولت و به دست دولت محقق می‌شود و در بخش خصوصی، اصلا امکان ظهور سوسیالیسم وجود ندارد.

در پاسخ به این دست انتقادها، گفته شد که الگوی اقتصادی لیگ ملی فوتبال ربطی به نهادهای دولتی یا خصوصی ندارد، به این معنا که این الگوی اقتصادی، چه نامش را سوسیالیسم بگذاریم چه نگذاریم، تاکنون در نهادی غیردولتی اعمال می‌شده و کارآمدی خود را نشان داده است. این الگوی اقتصادی موفق با الگوهای جمهوری‌خواهان و محافظه‌کاران همخوانی ندارد و نشان می‌دهد که تأکید بیش از اندازه بر مسئولیت فردی، خصوصی‌سازی افراطی و ایده‌ی دولت حداقلی الزاما کارا نیست. برای نمونه، مارتین بشیر، تحلیلگر دموکرات شبکه‌ی ام‌اس‌ان‌بی‌سی، در بخشی به نام Clear The Air، نه تنها با ساختار لیگ فوتبال مخالفت نکرد بلکه یک قدم فراتر گذاشت و عنوان کرد: «جمهوری‌خواهان به اشتباه، اوباما را محکوم می‌کنند به اینکه می‌خواهد آمریکا را به یک دولت سوسیالیستی اروپایی تبدیل کند اما متعجبم که چرا آنها هنوز، محبوب‌ترین صنعت آمریکا را نشانه نرفته‌اند، صنعتی که نه تنها عناصر ذاتی سوسیالیسم را پذیرفته و به کار گرفته است بلکه به آنها افتخار می‌کند. در این صنعت، هر ۳۲ تیم، سود خود را برای هدفی مشترک، میان خود تقسیم می‌کنند. در این صنعت، داروینیسم اقتصادی حاکم نیست که هر کس مجهزتر باشد، زنده بماند بلکه طوری طراحی شده که در آن، برای همه‌ی مصرف‌کنندگان، تولیدی برابر وجود داشته باشد. این صنعت چیزی نیست جز لیگ ملی فوتبال... اگر این سیستم در ورزش جواب داده است، چرا آن را در سیاست به کار نبدیم؟»

الگوهای اقتصادی در ورزش حرفه‌ای

صحبت از الگوهای اقتصادی ورزش به فوتبال آمریکایی محدود نماند و بحث به ورزش‌های دیگر هم کشیده شد. عده‌ای معتقد بودند که این ویژگی‌های «سوسیالیستی» مختص به لیگ فوتبال نیست و در ورزش‌های دیگر طرح‌هایی مشابه یافت می‌شود.البته این اظهارنظرها به مرزهای ایالات متحده محدود نماند. سازمان تحقیق و بررسی‌های اقتصادی کانادا (Conference Board of Canada) بنیادی مستقل و غیرسودمحور است که فعالیت اصلی‌اش تحلیل نظام‌ها و روندهای اقتصادی سازمان‌هاست. یکی از فعالیت‌های این سازمان تدوین گزارش‌هایی است درباره‌ی ساختار اقتصادی رشته‌های مختلف ورزش حرفه‌ای. این سازمان در ۲۰۱۲، گزارشی درباره‌ی ورزش آمریکا منتشر کرد. در معرفی نحوه‌ی تنظیم این گزارش نوشته شده بود: «ما نگاهی همه‌جانبه به نظام لیگ‌های حرفه‌ای و تیم‌های ورزشی می‌اندازیم و می‌کوشیم نشان دهیم چه الگوی اقتصادی‌ای برای توصیف آنها مناسب‌تر است. دامنه‌ی این الگوهای اقتصادی از مدل‌های کاملا سوسیالیستی تا شکل‌هاییکسره کاپیتالیستی گسترده است.» در گزارش این سازمان درباره‌ی ورزش آمریکا، آمده بود: «محبوب‌ترین ورزش در آمریکای سرمایه‌دار لیگ ملی فوتبال است، ورزشی که در زمانه‌ی حاضر، سوسیالیستی‌ترین ورزش در کل آمریکای شمالی است. بیش از هشتاد درصد درآمد لیگ به علاوه‌ی حق پخش تلویزیونی میان تیم‌ها تقسیم می‌شود. تیم‌ها حتی در درآمد بلیط‌فروشی هم سهیم هستند و در هر مسابقه، چهل درصد درآمد فروش بلیط به تیم میهمان می‌رسد. همچنین در این لیگ، قوانین سقف دستمزد (Salary Cap) وجود دارد که درآمد سالانه‌ی بازیکنان را محدود می‌کند. صاحبان این لیگ می‌دانند که نفع مشترک آنها در افزایش و توزیع درآمد و همچنین مهار هزینه‌هاست. قوانین فعلی لیگ ملی فوتبال آمریکا هم از نظر اقتصادی موفق بوده است و هم توانسته با فراهم آوردن شرایط رقابت متوازن برای تیم‌ها، هوادارن مسابقات را راضی نگه دارد.» اما این گزارش به لیگ ملی فوتبال محدود نمی‌ماند وپس از این، لیگ ملی هاکی (NHL) را بررسی می‌کند. لیگ ملی هاکی لیگی مشترک است میان تیم‌های آمریکایی و کانادایی. در گزارش آمده است: «پس از لیگ ملی فوتبال، لیگ ملی هاکی در مقام بعد قرار می‌گیرد که از الگوی اقتصاد ترکیبی پیروی می‌کند. در این لیگ، هم قوانین سقف دستمزد و هم تقسیم درآمد (Revenue Sharing) وجود دارد. در این لیگ، صرف تولید و داشتن سرمایه به موفقیت نمی‌انجامد بلکه کار تیمی و کیفیت مدیریت عوامل کانونی موفقیت هستند.» سپس، در ادامه‌ی گزارش، الگوی اقتصادی لیگ بسکتبال (NBA) و لیگ بیس‌بال (MLB) وارسی می‌شود: «طرح اقتصادی لیگ بسکتبال و بیس‌بال نوعی سرمایه‌داری مدرن است. لیگ بسکتبال کمتر از لیگ فوتبال و هاکی، طرفدار مداخله در تجارت است. در این لیگ، سقف دستمزد وجود دارد اما چندان سخت‌گیرانه نیست. در واقعیت، شرایط رقابتی در لیگ بسکتبال به خوبی لیگ‌های فوتبال یا هاکی نیست زیرا قوانین لیگ و ماهیت مسابقات به شکلی است که صرفا چند تیم مشخص بر کل مسابقات مسلط هستند. برخی رسانه گفته‌اند که صاحبان تیم‌های بسکتبال مشغول رایزنی‌های جدی برای وضع قوانین تقسیم درآمد هستند تا تیم‌های ثروتمند ۵۰ درصد از سودشان را میان تیم‌های ضعیف‌تر توزیع کنند.اما در بین این لیگ‌ها، لیگ حرفه‌ای بیس‌بال بیش از همه، به الگوی سرمایه‌داری نزدیک است. تجارت و بازار این لیگ آزادتر از دیگران است. البته در اینجا هم قوانین سقف دستمزد و برخی قوانین مالیاتی وجود دارد اما چندان تاثیرگذار نیستند. زمینه‌ی رقابت در لیگ بیس‌بال هموار نیست و شکاف درآمدی میان تیم‌ها بسیار بالاست.»

پس از نگاهی به وضعیت لیگ‌های آمریکایی، در انتهای این گزارش، بخشی هست که احتمالا، برای کسانی که با لیگ‌های ورزشی آمریکا آشنا نیستند، ملموس‌تر و جالب‌تر است. در این بخش، وضعیت اقتصادی فوتبال اروپا بررسی شده است. مطابق این بررسی، مدل اقتصادی فوتبال اروپا یکی از عقب‌مانده‌ترین و تبعیض‌آمیزترین الگوهای اقتصادی در ورزش است. این گزارش می‌گوید: «فوتبال اروپا نمونه‌ای امروزی از سرمایه‌داری بدون محدودیت قرن نوزدهم است که در آن، قدرتمندها رشد می‌کنند و قوی‌تر می‌شوند، اکثر باقی تیم‌ها به‌سختی روزگار می‌گذرانند و ضعیف‌ترها از قافله جا می‌مانند. باشگاه‌های بزرگ فوتبال اروپا مانند کارفرماهای چپاولگر (Robber Baron) در قرن نوزدهم هستند. تنها چند باشگاه فوتبال ثروتمند وجود دارد که می‌توانند همیشه در رقابت باقی بمانند، مثلا منچستر یونایتد و چلسی در انگلستان، بارسلونا و رئال مادرید در اسپانیا و بایرن مونیخ در آلمان. برای نمونه، در اسپانیا، نیمی از کل حق پخش تلویزیونی به باشگاه‌های بارسلونا و رئال مادرید می‌رسد، رقمی در حدود ۶۰۰ میلیون یورو. باقیمانده‌ی این پول میان ۱۸ باشگاه دیگر تقسیم می‌شود. عجیب نیست که این دو تیم در لیگ‌های اروپا و اسپانیا، همواره در صدر بوده‌اند.»[1]

به راگبی یا همان فوتبال آمریکایی بازگردیم. تا اینجای کار، در مقام مقایسه‌ی الگوی اقتصادی دموکرات‌ها یعنی «اقتصاد ترکیبی»، در مقابل الگوی جمهوری‌خواهان، یعنی «آزادسازی اقتصادی»، مدل اقتصادی فوتبال آمریکایی به الگوی «اقتصاد ترکیبی» نزدیک‌تر است، یعنی الگویی که در آن، ترکیبی از مشارکت بخش دولتی و بخش خصوصی به کار گرفته می‌شود. همان طور که پیش از این آمد، به گواهی آمار، فوتبال آمریکایی پرطرفدارترین ورزش در آمریکاست، به طوری که فینال مسابقات، معروف به Super Bowl، روزی بسیار ویژه در تقویم آمریکا محسوب می‌شود. موفقیت لیگ فوتبال سبب شد تا به عنوان نمونه‌ای مطرح شود که با ایده‌ی اقتصادی حزب جمهوری‌خواه، یعنی ایده‌ی دولت حداقلی، در تضاد است. از نظر دموکرات‌ها، موفقیت لیگ فوتبال تأییدی بود بر ایده‌ی اقتصاد ترکیبی و اینکه فعالیت‌ها و دخالت‌های دولت الزاما مخرب نیست. به همین دلیل، این بحث‌ها صرفا به اقتصاد درونی فوتبال آمریکایی محدود نماند بلکه بحث به اصل میزان کارآمدی دخالت دولت در بخش خصوصی هم کشیده شد.

نمونه‌ای دیگر از دخالت دولت در فوتبال آمریکایی، سرمایه‌گذاری دولتی در زیرساخت‌های این ورزش است. ورزشگاه‌های بزرگ و پرخرج که میزبان فینال مسابقات هستند، اغلب با بودجه‌های هنگفت دولتی احداث شده‌اند.در این بین، دیوید موریس، تحلیلگر سیاسی، از منظری متفاوت به موضوع پرداخت. او مخالفان دخالت دولت در بخش خصوصی را به دورویی متهم کردو گفت که جمهوری‌خواهان،که اتفاقا امسال برگزارکننده‌ی فینال مسابقات فوتبال (Super Bowl) هستند،گرچه از ایده‌ی دولت حداقلی حمایت می‌کنند و به مخالفان خود اتهام سوسیالیست بودن می‌زنند، اما به‌واقع، خودبا دخالت دولت و اعمال الگوهای سوسیالیستی مشکلی ندارند، البته به شرطی که این مداخله‌ها به سود ثروتمندان باشد. او در هافینگتون پست، در مطلبی با نام «آیا سوپر باول سوسیالیستی است؟»، اینگونه نوشت: «با هر معیاری که در نظر بگیریم، لیگ ملی فوتبال، کاملا سوسیالیستی است، مثلا ورزشگاه‌ها را در نظر بگیرید. ساخت ورزشگاه ایندیاناپولیس ۷۵۰ میلیون دلار هزینه داشت که دولت هشتاد درصد آن را پرداخت کرد. علاوه بر این، دولت کسری بودجه‌ی سالیانه‌ی آنها را هم تقبل کرده که در حدود سالی بیست میلیون دلار است و اینها تازه بخش بسیار کوچکی از کل ماجراست... امسال (۲۰۱۲) سال انتخابات است، سالی که در آن درباره‌ی نقش و جایگاه دولت بحث‌های فراوانی درگرفت. فینال مسابقات فوتبال آینه‌ای تمام‌نماست از دخالت‌های شدید دولت، آن هم نه به نمایندگی از فقرا یا مصرف‌کنندگان یا کارگران بلکه به نمایندگی از یک‌دهم از یک درصد بالای جامعه. از ۳۲ تیم این مسابقات، صاحبان ۱۸ تیم از میلیاردرها هستند. امسال، هنگام پخش تبلیغات بی‌پایان تلویزیونی [وسط مسابقه‌ی فینال]، شاید خوب باشد لحظه‌ای تأمل کنیم و به این واقعیت بیاندیشیم که در حال تماشای منظره‌ای سوسیالیستی هستیم.»

2. فوتبال آمریکایی و فایده‌باوری آمریکایی

علاوه بر بحث‌های سیاسی حول‌وحوش سوسیالیستی بودن سیستم توزیع درآمد در فوتبال آمریکایی، از سال‌های گذشته، درباره‌ی منصفانه بودن یا نبودن این شیوه بحث‌هایی، بیشتر بین اقتصاددانان و فیلسوفان، درگرفته بود. برای مثال، در کتاب «فوتبال و فلسفه» که در سال 2008 از سری مجموعه‌ی «فلسفه‌ی فرهنگ عامه» انتشار یافته، بخشی به این امر اختصاص داده شده که «آیا سقف درآمد لیگ ملی فوتبال آمریکا را منصفانه‌تر می‌کند؟» این مقاله به قلم دانیل کالینز کاوانا، استاد دانشگاه مریلند آمریکا، بیشتر کوشیده است مبحث سقف درآمد را در فوتبال آمریکایی، با استفاده از مفاهیم مربوط به مکتب فایده‌باوری بررسی کند و به این پرسش پاسخ گوید که آیا با تعاریف مربوط به این مکتب، می‌توان این قوانین را سبب منصفانه‌تر شدن لیگ فوتبال آمریکا دانست یا خیر. نظرگاهی که او در مقاله‌اش انتخاب کرده با بحث‌های رسانه‌ای درباره‌ی این لیگ متفاوت است. او بیشتر از آنکه به نحوه‌ی تقسیم درآمد بپردازد، از قوانین مربوط به سقف درآمد بحث کرده است و کوشیده نشان دهد که این قوانین علی‌رغم نظر بیشتر مردم، نتوانسته لیگ ملی فوتبال آمریکا را نسبت به لیگ دیگر ورزش‌ها عادلانه‌تر و منصفانه‌تر کند.

 همواره طرفداران فوتبال آمریکایی در سال‌هایی که تیم‌شان نتیجه‌ی خوبی نمی‌گیرد، این شعار را سر می‌دهند که «سال دیگر نشان‌تان خواهیم داد.» گفته می‌شود این شعار به سبب نحوه توزیع درآمد در لیگ فوتبال آمریکاست که معنی دارد و طرفداران این شیوه‌ی توزیع همواره از این شیوه به عنوان شیوه‌ای منصفانه یادکرده‌اند که سبب می‌شود هیچ تیمی برای همیشه از گردونه‌ی رقابت عقب نماند و اگر یک سال نتوانست به هر دلیلی خودی نشان دهد، سال بعد می‌تواند با تغییر در شیوه‌ی مدیریت، در گردونه باقی بماند و هرگز ضعیف بودن در یک سال، به معنای حذف شدن نخواهد بود. از این مثال‌ها در فوتبال آمریکایی بسیار می‌توان یافت که تیمی در یک سال بدترین نتایج تاریخش را به دست بیاورد و دو سال بعد، به فینال لیگ راه پیدا کند؛ برای مثال تیم کارولینا پنترز در سال 2001، غیر از بازی اول، تمام 15 بازی دیگر را باخت اما دو سال بعد، به فینال سی و هشتم راه پیدا کرد. همین امور سبب شده است که علاقمندان فوتبال آمریکایی بر این گمان باشند که لیگ ملی فوتبال لیگی منصفانه است.

 یکی از اولین دلایلی که گفته می‌شود سبب شده این لیگ منصفانه باشد، قوانین مربوط به سقف درآمد و سقف سرمایه‌گذاری است، به این معنا که هیچ تیمی حق ندارد خیلی بیشتر از آنچه که تیم‌های دیگر در لیگ سرمایه‌گذاری می‌کنند، پول به این بازی‌ها تزریق کند. در این شرایط، بازیکنان نسبت به لیگ‌های دیگر پول کمتری دریافت خواهند کرد و دست مدیران تیم‌ها برای سرمایه‌گذاری باز نیست اما به سبب قوانین مربوط به نحوه‌ی درآمد، حداقل سود برای تیم‌هایی که در این لیگ حضور دارند، تضمین شده است و همین امر سبب شده که مدیران نیز از این قوانین راضی باشند و تضمین سودشان را به بالا بردن سود ترجیح دهند. دقیقا همین نکته است که سبب شده بتوان گفت که لیگ ملی فوتبال آمریکایی نمونه‌ای از چیزی باشد که می‌توان با زبان فلسفی به آن گفت عدالت توزیعی.

عدالت که در عبارت عدالت توزیعی از آن استفاده شده، در وهله‌ی اول اصطلاحی است فلسفی که در فلسفه‌ی اخلاق رواج دارد و به اموری مانند انصاف و حق و شایستگی افراد بر داشته‌هایشان ربط پیدا می‌کند. عدالت توزیعی نیز به همین امور مربوط است اما از آن جهت که پای پول یا دیگر منابع اقتصادی وسط کشیده شود. فلسفه‌ی فایده‌باوری گرایشی در فلسفه‌ی اخلاق است که امور را بر اساس منفعت یا شادی بیشتر برای بیشترین افراد توصیه می‌کند. بر این اساس، مطالبق فلسفه‌ی فایده‌باوری، می‌توان عدالت توزیعی را اینگونه تعریف کرد: توزیع پول یا ثروت یا منابع اقتصادی برای ایجاد بیشترین شادی برای بیشترین افراد. بیشتر کسانی که از قانون سقف درآمد در لیگ فوتبال دفاع می‌کنند، بر این گمان هستند که قانون سقف درآمد توانسته با ایجاد نحوه‌ای خاص از توزیع، بیشترین شادی را برای بیشترین افراد به همراه داشته باشد. در این رویکرد که کاوانا آن را برگزیده است، تلاش می‌شود میزان شادی (بخوانید منفعتی) که این روش به وجود می‌آورد، با استفاده از روش‌های تحلیلی اندازه‌گیری شود. در بخش‌های اول این یادداشت، گفته شد که سوسیالیسم در فرهنگ آمریکایی، خاصه در نظر محافظه‌کاران، نوعی توهین تلقی می‌شود اما منفعت‌گرایی بر خلاف آن، جایگاهی عمیق در اندیشه‌ی لیبرال‌ها و محافظه‌کاران آمریکایی دارد و برخلاف سوسیالیسم، وصفی مثبت تلقی می‌شود. به این نکته باید توجه کرد تا اهمیت کار کاوانا را دریافت، چراکه او می‌خواهد نشان دهد که قوانین مربوط به سقف درآمد را نمی‌توان در زمینه‌ی فکری فایده‌باوری، به وصف منصفانه آراست.

سقف درآمد و اصل والاترین شادی

جان استوارت میل، فیلسوفی که از بنیانگذاران فایده‌باوری به شمار می‌رود، در کتاب خود به نام «فایده‌باوری»، این مکتب را اینگونه تعریف می‌کند: عقیده‌ای که مبانی منفعت اخلاقی یا اصل والاترین شادی را می‌پذیرد، کنشی را متناسب با حق می‌داند که به بیشینه کردن شادی گرایش داشته باشد. هر کنش هنگامی ناصواب خوانده می‌شود که چیزی خلاف شادی در پی داشته باشد. از «شادی» مراد لذت و نبود درد است و از «ناشادی» مراد درد و نبود لذت است. در نظر میل، منظور از شادی که باید بیشینه شود، شادی تمام افرادی است که با کنش مورد نظر مرتبط هستند. برای اینکه کنشی وصف اخلاقی بگیرد، باید شادی‌ای که به واسطه‌ی آن کنش برای افراد به وجود می‌آید، از ناشادی که با خود همراه دارد، کمتر باشد. میل این اندازه‌گیری را «حساب اخلاقی» می‌نامد. از نظر فایده‌باوری، هنگامی که می‌خواهیم درباره‌ی عدالت صحبت کنیم، باید از پیش تعیین کنیم که چه عدالتی مد نظر ما خواهد بود. در این مورد، عدالت توزیعی چیزی است که باید چیستی آن را مشخص کنیم. بنابر نظر میل، عدالت توزیعی باید بر مبنای ایجاد بیشترین شادی برای افراد ذینفع تعریف شود. در مورد لیگ فوتبال آمریکا، افراد ذینفع عبارتند از تماشاچیان و بازیکنان و صاحبان باشگاه‌ها.

به نظر می رسد که صاحبان باشگاه‌ها از قوانین سقف دستمزد و نحوه توزیع درآمد در لیگ ملی فوتبال راضی باشند. در این لیگ، صاحبان باشگاه‌ها از آنجا که سود سالیانه‌ی سرمایه‌گذاریشان هر سال تا حدودی تضمین شده است، دیگر نگران ضررهای هنگفت مالی نیستند و اصلن به همین دلیل، خود باشگاه‌داران از جمله کسانی هستند که از این شیوه‌ی مدیریت لیگ طرفداری می‌کنند. نظر باشگاه‌داران اغلب این است که در لیگی که قوانین سقف مالیات و توزیع درآمد وجود نداشته باشد، هر چند امکان سود بیشتر وجود دارد اما آن سود در کنار امکان ضررهای بزرگ، چندان شادی مضاعفی در پی نخواهد داشت. بخش دومی که قوانین سقف درآمد بر آنها تأثیر دارد، بازیکنان لیگ‌ها هستند. به طور میانگین، دستمزد بازیکنان لیگ فوتبال آمریکایی سالانه، چیزی در حدود یک میلیون و چهارصد هزار دلار است. بسیاری از اقتصاددانان معتقدند که پایین بودن این دستمزد نسبت به لیگ بسکتبال آمریکا (چهار میلیون و نهصد هزار دلار) و لیگ بیس‌بال (دو میلیون و هشتصد و شصت هزار دلار) ناشی از قوانین لیگ فوتبال است. اما از آنجایی که درآمد این بازیکنان به حد کافی بالا هست، می‌توان از نگاه فایده‌باورانه آن را توجیه کرد، زیرا قوانینی که سبب کم شدن دستمزد بازیکنان می‌شود، از سوی دیگر، سبب شادی تماشاچیان پرشمار این لیگ می‌شود.

تماشاچیان ضلع دیگر درگیر هستند. آنها به شکل مستقیم از قوانین توزیع و سقف درآمد سود نمی‌برند و در عوض این تماشاچیان هستند که منابع مالی باشگاه‌ها را با خرید وسائل و پوشاک آن باشگاه، حضور در ورزشگاه و نشستن پای تلویزیون تأمین می‌کنند. تماشاچیان هر تیم در وهله‌ی اول، هر هفته از تیم خود انتظار برد دارند و البته این شدنی نیست که هر تیمی هر هفته برنده باشد. بنابراین انصاف در این مورد شکل پیچیده‌تری دارد، مثلا باید گفت برای افزایش شادی تماشاچیان باید شرایطی فراهم کرد که هر هفته امکان شادی برای آنها وجود داشته باشد، یعنی هر تیمی از پیش برنده یا بازنده نباشد و امکان برد برای او تا حد زیادی متصور باشد. دیگر اینکه می‌توان شادی تماشاچیان را اینگونه افزون کرد که تماشاچیان هر تیم باید بتوانند امیدوار باشند که تیم‌شان در بازی‌های پلی‌آف و فینال حضور پیدا می‌کند و این امکان برای‌شان وجود داشته باشد که اگر تیم‌شان در یک سال نتوانست به موفقیت‌های بزرگ دست یابد، سال دیگر این امکان برای آنها مهیا باشد که در پیروزی، پایکوبی کنند. گفته می‌شود که قوانین توزیع و سقف درآمد این شادی را برای تماشاچیان به همراه خواهد داشت.

حال برای اینکه بتوانیم به نتیجه درستی از دیدگاه فایده‌باوری دست پیدا کنیم، باید بتوانیم هر کدام از این شادی‌ها را اندازه‌گیری کنیم یا با اصطلاحات میل، باید بتوانیم به حساب اخلاقی‌مان سروسامان دهیم. در یک سو صاحبان باشگاه‌ها و تماشاچیان حضور دارند که از این قوانین منتفع می‌شوند و در سوی دیگر بازیکنان فوتبال آمریکایی ایستاده‌اند که این قوانین به ضررشان است. اگر بر آن باشیم که قوانین مورد نظر سبب چنین کارکردی می‌شوند، می‌توانیم بگوییم که لیگ فوتبال آمریکایی از دیدگاه فایده‌باوری منصفانه است.

آیا قوانین کار می‌کنند؟

برای بررسی اینکه آیا لیگ فوتبال آمریکا لیگی منصفانه است یا خیر، باید بتوانیم حساب اخلاقی مورد نظرمان را هر چه دقیق‌تر سروسامان دهیم. برای اینکار می‌توانیم از سه روش، این لیگ را بررسی کنیم: اول، اندازه‌گیری تعادل رقابتی، دوم، تقسیم بازی‌های پلی‌آف، و سوم، تقسیم قهرمانی‌ بین تیم‌های حاضر در لیگ.

اندازه‌گیری تعادل رقابتی: این کار را مطابق با معیاری انجام می‌دهیم که ورومان، اقتصاددان ورزشی، تعریف کرده است، یعنی اندازه‌گیری قوت و ضعف تیم‌های لیگ با سنجیدن درصد برد تیم‌ها. برای این کار باید درصد خالص برد تیم‌ها را بر درصد ایدئال تقسیم کنیم. درصد ایدئال برد تیم‌ها را هم به این نحو باید محاسبه کنیم که جذر تعداد کل بازی‌ها را بر عدد ۵/۰ (پنج‌دهم) تقسیم کنیم. هر چه میزان تعادل به دست آمده به یک نزدیک‌تر باشد، می‌توان گفت که لیگ منصفانه‌تر است، یعنی می‌توان گفت که تماشاچیان همه‌ی تیم‌ها در هر بازی، امکان شاد بودن برای‌شان به تساوی وجود دارد. این درصد هر چند در سال‌هایی در لیگ فوتبال آمریکایی نزدیک به یک‌ونیم بوده است اما در بیشتر سال‌ها چیزی در حدود یک‌ و هفت‌دهم، کمی بالاتر یا پایین‌تر، بوده است. با توجه به اینکه هر تیم در هر فصل شانزده بازی انجام می‌دهد، امکان اینکه عدد تعادل رقابتی مقدار زیادی از یک و هفت‌دهم بالاتر برود وجود ندارد. به همین دلیل، می‌توان گفت که در این مورد، قوانین کمکی به منصفانه‌تر بودن لیگ نکرده‌اند، پس باید به سراغ دیگر موارد رفت.

حضور در بازی‌های پلی‌آف: در واقع پس از وضع قوانین سقف درآمد، درمقایسه با قبل از آن، تفاوت زیادی بین‌ تیم‌هایی که در بازی‌های پلی‌آف شرکت نداشته‌اند، به چشم نمی‌آید. در ده سال گذشته، تنها سه تیم از شانزده تیم در بازی‌های پلی‌آف شرکت نداشته‌اند اما پیش از وضع این قوانین نیز روند لیگ به همین شکل بوده‌است. از این رو می‌توانیم بگوییم که این قوانین در منصفانه‌تر شدن این لیگ بی‌تأثیر بوده است.

برد بازی فینال: در تاریخ چهل ساله‌ی لیگ فوتبال آمریکایی، تا به حال شانزده تیم توانسته‌اند قهرمان شوند. این شاید در وهله‌ی اول نشانه‌ی خوبی باشد برای اینکه قبول کنیم که این قوانین ثمر بخش بوده‌اند، اما اگر این لیگ را با لیگ بیس‌بال آمریکا مقایسه کنیم، متوجه می‌شویم که گویا قوانین وضع شده چندان هم به نفع منصفانه‌تر شدن لیگ نبوده‌اند چراکه در لیگ بیس‌بال که از لحاظ قوانین سقف درآمد و توزیع درآمد بسیار با لیگ فوتبال تفاوت دارد، در چهل سال گذشته، نوزده تیم قهرمان شده‌اند. این نشان می‌دهد که در این مورد نیز لیگ فوتبال برتری خاصی نسبت به لیگ بیس‌بال ندارد.

با این حساب اخلاقی، کاوانا به این نتیجه می‌رسد که قوانین توزیع درآمد و سقف درآمد بازیکنان نمی‌تواند از نگاه فایده‌باورانه مصداق عدالت توزیعی باشد. اما شاید بد نبود نویسنده نگاهی به لیگ فوتبال اروپا می‌کرد و آمارهای آن لیگ را نیز بررسی می‌نمود چراکه در ورزش آمریکا و حتی در لیگ بیس‌بال که شاید سهل‌گیرانه‌ترین قوانین درآمدی را داراست، بازهم نسبت به ورزش اروپا و به خصوص فوتبال در کشورهایی نظیر اسپانیا و انگلیس قوانین درآمدی بسیار سفت و سخت‌تر هستند. از این روی برای بررسی اینکه آیا این قوانین توانسته‌اند مثمر ثمر باشند یا نه، بهتر بود دو سر طیف، یعنی لیگ فوتبال آمریکایی و لیگ فوتبال در اروپا بررسی شود. در این صورت، شاید بتوان دفاعی فایده‌باورانه از سوسیالیسم آمریکایی در لیگ ملی فوتبال آمریکا ارائه کرد.

این مطلب در چارچوب همکاری انسان شناسی و فرهنگ و مجله اطلاعات حکمت و فلسفه باز نشر می شود و در شماره 64-65 آذر 1391 مجله اطلاعات حکمت و فلسفه نیز به انتشار رسیده است.

[1]. متن کامل این گزارش را در این نشانی خواهید یافت:

http://www.conferenceboard.ca/reports/briefings/bigLeagues/briefing-13/page1.aspx

 





نظرات() 

هـویت قومی - فرهنـگی در آثار صـمد بهـرنگی

نوشته شده توسط : قارانقوش
پنجشنبه 29 آبان 1393-01:57 ب.ظ



مطالعة صـمد بهرنگی بعنوان یك نویسنده، بدون توجـه به هویت قومی آذربایجانی‌اش كافـی نبوده و محقق را به مقصود نخواهد رسـاند. « زندگی صـمد بهـرنگی نویسنده از هنگامی آغاز شد كه با حلقة روشنفكران آذری پیوند خورد. نخستین نوشته اش بنام تلخون كه بر گرفته از افسـانه های محلی آذربایجان بود ، به امضای « ص – قارانقوش » در كتاب هفته به چاپ رسید» ( محمـد هـادی محمـدی و علی عباسی ، 1381 ، ص 30 ).  همین رونـد دربـارة وی تا آخـر عمر ادامه مـی یابـد. چنانكـه مرحـوم جلال آل احمد در مقالـه ای كه بعد از مـرگ صـمد در ویـژه نـامة مجلة آرش چـاپ شـد وی را بـا عنـوان « ایـن وجـدان بیـدار یـك فرهنـگ تبعیـدی » ( جلال آل احمد ، 1347 ، ص 7 ) معرفی مـی كند.

برای توضیح و تبیین عبـارت » فرهنگ تبعیدی » مدارك و اسناد فراوانـی در تاریخ ایران وجود دارد كه نشـان دهنـدة ارادة رسمـی حاكمیت وقت، مبنـی بر حـذف زبـان و فرهنـگ آذربایجان مـی باشد. كه بعنوان مثال با مراجعه به كتاب « گذشته چراغ راه آینده »، منتشر شده توسط جامی ، وكتابهـا ومقالات بسیـار دیگر، اخذ پاسخ این گونه مسائل به آسانـی میسر است ، كه ما را سرپرداختـن به آنهـا نیست. لذا به عنوان نمونـه به پاسخ مرحوم احمد شاملو اشاره مـی شود كه در مقابل سوال آقای مهـدی اخوان لنگرودی مطرح مـی شود.

سوال كـه به دوران مدیریت مرحـوم شاملو در مجلـه خوشـه بـر مـی گردد چنین است :

« دوستـان در آن روزگار جبهـه ای داشتنـد كـه نمـی خـواست دیگـران و مخصوصـاً شهرستـانی هـا در مجلات پایتخت سـرپـلی داشته باشند » ( مهـدی اخـوان لنـگرودی ، 1374 ، ص 38 ).

شـاملـو در پاسـخ آقای اخوان لنگررودی بـا رد ادعای فوق، اهتمام مبالغه آمیزشان را نسبت به دموكراسی، آنهم عـلی رغم خطـرات موجود، مورد تاكید قرار داده و مـی گوید :

« من حتی، اشـعاری از شاعران آذربایجان را بـه زبان اصـلی چاپ مـی كردم كـه مدام هم زر زر سـاواك از این بابت بلند بـود » ( مهـدی اخـوان لنـگرودی ، 1374 ، ص 39 ).

صمـد بهـرنگی در چنین جـوی با اهمیت دادن بـه هویت قـومـی خـود مطالعة كتب تركـی را علـی رغم مشكلات موجود از دوران كودكـی آغـاز مـی كند. او « از همان اوان زنـدگی علاقة خاصی بـه زبان مادری خود داشت و از كسانی كه لغات تركی را بـا لهـجه فارسـی مـی گفتند و یا در صحبت تـركی، برای خـود نمایـی، لغـات فـارسـی وارد مـی كردند نفـرت داشت. او یك بار در سـال آخـر دبیرستـان بـا یكـی از هم شـاگردی هـایش كـه بـه خـاطـر یـك سـال در تهـران بودن تـركـی را شكستـه وبستـه صحبت مـی كـرد و بـا اصـطلاح خـودی نشـان مـی داد سخت دعـوا كرده بـود. بـه طوری كه مدیر مدرسه پدر را به مدرسه فرا خـوانده بود »  ( اسـد بهـرنگـی ، 1379 ، ص 95 ).

صـمد همیشـه در مقابل كسـانی كه در انكار و یا كم رنگ جلوه دادن هویت قـومـی و فرهنگی وی مـی كوشند ، عكس العمل نشـان مـی دهد ، « بعد از دوران مصـدق رژیم ]...] برای كشاندن تعداد بیشتـری از مـردم پای رادیو هـا برنامه هایی بـه زبان آذری منظور كرد. ]...] صـمد مـی گفت بد نیست. ولی چشم تنگی را ببین كـه نام برنامة تركی را هم فارسی گذشته اند.1

صـمد یكبـار هم بـه ادارة رادیـو رفت كـه بگوید شـما چـرا تـركی را بـا لغـات فارسـی قاطـی مـی كنید » ( اسـد بهـرنگی ، 1379 ، ص 96 ).     

او با انتخاب آنتـی تـزی متناسب با تـز جبهـة مقابل مبارزة خود را شكل مـی بخشید. در مقاله ای طنـز آمیز با عنوان « آقای چـوخ بختیار » كـه شخصیتی است پست ، بی خاصیت ، ترسو ، مجیز گو ، حسـود ، نفع پرست و راحت طلب ، كـه « بچـه اش را فارسی یاد داده است. فقط مثل اینكه هر دو ‍‍] زن وشوهر [ معتقدند كـه تـركی حرف زدن مال آدمهای بیسـواد و امل است » ( صـمد بهـرنگی ، 1357 ، ص 292 ) ، عمق نفرت خـود را از افـرادی این چنین بـه نمـایش مـی گذارد.

در اكثر نوشته هـای صـمد بهـرنگی، خصوصاً در مقالات وی شاهد اینكونـه عكس العمل‌ها   هستیم. او گاهی مستقیم و گاهی نیز بطـور غیـر مستقیم با ایدة حذف ، تـحریف و تحقیر، از ناحیة هر كس كه بـاشد مخالفت مـی كند. چنـانكـه در پـاورقـی یكـی ازمقالات وی مـی خـوانیم : « سـاری قیه یعنی صخرة زرد ، در اسنـاد رسـمی ، ده را  سـارقیـه مـی نامند و این اسنـاد رسمی ها علاقة عجیبی بـه قلب نـام روستـا ها و گاهـی شهـرها دارند. مثلاً در نزدیكی تبریز دهـی هست بنـام  آخماقیـه  ( صخـرة لغـزان )  آنوقت بیـا و ببین كـه اسمش را گذاشتـه انـد احمقیه !  ، سئیوان ،  كه در تركی چـادر معنی مـی دهد نام سگبان گرفته »( صـمد بهـرنگی ، 1357 ، ص 238 ).

او علـی رغم این دشمنـی هـا كـه بـا گوشت وپوست و استخوان خـود لـمس مـی كرد لحظه ای تردید به خـود راه نمـی داد و « یـك تنـه ادای دین بـه زبـان مـادری اش را تعهد مـی كرد »( جـلال آل احمد ، 1347 ، ص 12 ).  و در این راه اعتقاد دارد كـه باید كار كرد چرا كه تنهـا شعـاردادن كافـی نیست. باید چنگ به ریشه های تاریخـی خود زد تا بتوان مسیر رشد و بالندگی را طـی كرد ه وتعالی یافت. چنانكه در قصـة « یك هـلو وهزار هـلو » مـی خوانیم : « بوته های خاكشیر چنان با عجلـه و تند تند قد مـی كشیدند كـه من تعجب مـی كردم. اول خیال مـی كردم چند روز دیگر سرشـان از درخت بادام هم بالاتر خـواهد رفت اما وقتـی ملتفت شدم كـه رگ و ریشـة محكمی توی خاك ندارند ، بـه خودم گفتم كه بوته هـای خاكشیـر بزودی پژمرده خـواهند شد و از بین خـواهند رفت » ( صـمد بهـرنگی ، 1378 ، ص 265 ). پس باید كار با كیفیت و قابل ارائه انجام داد و در این مسیر ، تكیـه به گذشتـه اولین مرحلـة صعود به آینده است.

لذا برای اولین گام جنگ پاره پاره را كه گزیده ای بود از اشعار تركی شعرای آذربایجان، چـاپ و منتشر كرد و تاوان آن را نیز به ساواك پرداخت.او بـه جمع آوری وچاپ اتل ها و متل هـا ی آذربایجان اقدام كرد. كاری كـه هم بـه لحاظ حجم و هم از حیث هـزینـة لازم معمولاً و ظیفة مراكز تحقیقاتی و پژوهشـی دولتی است. ولـی او بـه اندازة توان و بضاعت خـود حـركت كرد. چرا كـه تصمیم خـود را گرفته و راه خـود را انتخـاب كرده بـود.

صـمد در نامـه ای بـه بـرادرش اسـد مـی نویسد : « شـاید جنگـی چـاپ شـود در تهران به پول...  و من و چند هم ولایتـی دیگر. ]...] بس كه نام خوب و بكری است :   سـاوالان. آره همان كه تو كتابهـا به نام كوههـای سبـلان ( كه در قبال سـاوالان بی مزه هم هست ) خـوانده ای » ( اسد بهـرنگی ، 1376 ، ص 37 ).

تعصب قـومـی صـمد ، تعصبـی كـور كـورانه نیست. او بـا تفوق طلـبی مخالـف است. فریـاد او از برتری جـویـی هـا و در واقع تعصبات كور كـورانة قـوم و فـرهنـگ حاكم است. او نه « پا نیست » ،  كه ضد « پانیزم » است. ازنظـر وی « زبان و یا فرهنـگ هیـچ ملتـی نمی تواند به زبـان و فرهنگ ملت دیگر برتری داشتـه باشد »  ( اسد بهـرنگی ، 1374 ، ص 382 ). فلسفـة وی همان فلسفة ماهـی سیـاه كوچولو است كـه خطاب به كفچه ماهـی هـای خـودپسند ی كه او را تحقیـر مـی كنند و معتقدنـد اصل ونسب دارنـد و خـوشگلتر ازآنهـا تـو دنیـا پیدا نمـی شـود ، مـی گوید : « من شما را مـی بخشـم چون این حرفهـا را از روی نـادانـی مـی زنید. ]...] اگر نادان نبودید ، مـی دانستید در دنیا خیلی های دیگر هستند كـه ریختشـان برای خودشـان خیلـی خوشـایند است » ( صـمد بهـرنگی ، 1378 ، ص 383 ).

او در اعتقادش بـه هـویت فـرهنـگی خود راسخ و ثابت قدم است. و استدلال خـود را در هر موقعیتی بـه زبان مـی آورد. به طوری كه در نامه ای بـه نسیم خاكسـار مـی نویسد : 

« من یازده سـال در دهـات آذربایجان الفباء فارسـی گفته ام . همیشـه فكرمـی كردم كه روزی بالاخره باید اینهـا هم ادبیات خـاص خـودشـان را داشتـه باشند » ( اسد بهـرنگی ، 1376 ، ص 15 ). صـمد قصـه هـایش را با  هـویت خـود رنگ آمیزی مـی كند. اسـامـی ، كلمات و عبارات تركی را در قصه های او مـی بینیم. او حتی درمواردی از اشعار فولكلوریك آذربایجان در متن قصـه ها ، هر چند با ترجمه فارسی شـان استفاده مـی كند. باید اذعان داشت كه قبل از وی شـاهد نمونـه هـایـی از این دست نبودیم ؛ ‍‍‍‍اما او ابایـی از اینكه ایـرادی بـه وی گرفته شود ندارد. حتـی اصراری بـه رعایت هـر چه دقیق تر سـاختـار زبـان فارسی ندارد. همان طور كه عروسك سخنگومـی گوید : « شـاید خـود او هم خوش ندارد بـه زبانـی قصـه بنویسد كـه بلدش نیست. اما چاره اش چیست ؟ هـان ؟ » ( صـمد بهـرنگی ، 1378 ، ص 83 ).

صـمد بهـرنگـی در موضوع زبـان و ادبیـات و فـرهنـگ آذربایجان ، به گرد آوری ها وتألیف قصـه هـا قانع نمـی شـود. او بـا تألیف مقالاتی نظیـر « ماضـی و مضارع در جـریـان ، در زبان كنونـی آذربایجان » وارد این عرصـة تخصصی شده ودر مقالات دیگری بـه نقد كتب و مقالات نویسنده هـای دیگر، در این موضوع مـی پردازد هم چنین در مقالة « ادبیات و فولكلور آذربایجان » با اشاره ای كوتاه به مقولة هنر و ادبیات توده ، انواع داستانهـا و قصه هـای فولكلوریك آذربایجان را مورد بررسـی اجمـالـی قرار داده و بـه نمونه هـایـی از آنهـا اشـاره مـی كند. سپس بـا یادی از شعـرای توانمند آذربـایجان بـه نقد مختصربعضـی از آثار آنهـا نظیـر « حیدر بابا » ی شهـریار و « سازیمین سؤزؤ » ، سرودة سهند مـی پردارد. 

او به اشعـار تركی علاقمند است. اما طبیعی است كه نه هـر شعری. چـرا كه صـمد چشم بسته تعصب نمـی ورزد. چنانكـه در پاسخ دفـاع آقای نصرت اله  فتحـی آتشباك از نظیـره هـای حیدر بابای شهـریار مـی گوید : « هر مزخرفی را صرفاً به خاطر اینكه بزبان مادری است نمـی توان محترم داشت » ( صـمد بهـرنگی ، 1357 ، ص 185 ). و یا در همین جـوابیه : « اگر به خاطر یكـی دو معنی باریك ، یا دو سه تركیب بدیع ، هر آش شله قلمكاررا شعـری بخـوانیم آنوقت باید تمام مزقان نواز هـای كاباره ای و كافـه هـای شهـر نو را بـه خـاطر یكی دو نت هماهنگ یا به خـاطـر دو لا چنگ بجایـی كه احتمالاً در آنهـا یـافته خـواهد شد ، شـاهكار موسیقـی بنامیم »( صـمد بهـرنگی ، 1357 ، ص 190 ).



1. نام برنامة یاد شده » ما و شما » بوده است.

 منبع: تحلیل محتوای آثار صمد بهرنگی، تالیف سلمان صفریان، تهران، نشر اندیشه نو، ۱۳۹۱.

:: موضوعات مرتبط: تحلیل آثار صمد بهرنگی
:: برچسب‌ها: تحلیل محتوای آثار صمد بهرنگی از سلمان صفریان, کتاب سلمان صفریان درباره صمد بهرنگی, صمد بهرنگی و دکتر حسین محمدزاده صدیق
ن : عیسی مجیدی




نظرات() 

قارا آت، داستان فولکلور آذربایجان

نوشته شده توسط : قارانقوش
پنجشنبه 29 آبان 1393-01:51 ب.ظ


http://isamajidi.blogمنبع: سید احسان شکرخدا

 
                      

 
 

دکتر حسین محمدزاده صدیق در دوره‌‌ی جوانی به گردآوری فولکلور ترکی آذربایجان پرداخت و چند کتاب در این زمینه انتشار دادند که از آن جمله می‌توان کتاب‌های زیر را برشمرد:

1- قصه‌های روباه. 2- قصه‌های کچل. 3- چیل مایدان. 4- قارا آت. 5- دوقلوهای ترک. و . . .

«قارا آت» یكی از قصه‌های مربوط به اسب است كه استاد آن را در سال 1344 در روستای مهرام شنیده و ضبط كرده‌ است، سپس ترجمه‌ی فارسی آن را با زبانی ساده و خودمانی در مجله‌ی خوشه در سال 1346 انتشار داده‌اند. قارا آت، نام اسبی است كه قهرمان داستان را در پیروزی یاری می‌كند. استاد در استنتاج از این داستان مقاله‌ای عالمانه در سال 1346 با عنوان «اسب در افسانه‌های آذربایجان» نوشته‌اند. ما نیز متن این داستان را عیناً در زیر می‌آوریم:



:: موضوعات مرتبط: کتابشناسی آثار دکتر صدیق، نقد و معرفی آثار مکتوب
:: برچسب‌ها: قارا آت افسانه فولکلور آذربایجان, دکتر حسین محمدزاده صدیق و فولکلورآذربایجان, داستان قاراآت روایت حسین محمدزاده صدیق, فولکلورآذربایجان قلم دکتر حسین محمدزاده صدیق

منبع: کتابشناسی آثار استاد دکتر ح. م. صدیق، گردآوری و تالیف: م. غلامنژاد بازکیایی، تهران، تکدرخت، ۱۳۸۸.

1. اتیمولوژی كلمه‌ی «علی – ایلیا»

اسدیان، محبّت. اتیمولوژی کلمه‌ی «علی – ایلیا»؛ 1379.

در این مقدمه‌ی فارسی، ابتدا درباره‌ی مباحث زبان‌شناسی، ادبیات تطبیقی و به ویژه اتیمولوژی مختصری سخن گفته می‌شود. و در ادامه به اثر دکتر اسدیان که در آن به پژوهشی اتیمولوژیک در نام حضرت علی (ع) دست زده است، پرداخته می‌شود.

2. آذربایجان و هویت

نیایش، امید. آذربایجان و هویت؛ با مقدمه‌ی حسین محمدزاده صدیق؛ چاپ اول؛ تهران: مؤلف، 1379؛ تک جلدی؛ 144 ص.؛ رقعی.

در این مقدمه‌ی فارسی، استاد در راستای ذکر تاریخچه‌ی مختصری از شکل‌گیری جنبش صهیونیسم، به توطئه‌های آن‌ها در زمینه‌ی ترکی‌ستیزی می‌پردازد و می‌گوید که ترکی‌ستیزی صهیونیسم این بار در لباس باستانشناسی رخ نموده است.



:: موضوعات مرتبط: کتابشناسی آثار دکتر صدیق
:: برچسب‌ها: کتابشناسی آثار دکتر حسین محمدزاده صدیق, حسین دوزگون, حسین محمدزاده صدیق را بهتر بشناسیم, مقدمه‌های دکتر حسین محمدزاده صدیق

استاد دکتر حسین محمدزاده صدیق در طی سال‌هایی که در دانشگاه‌های ایران تدریس می‌کردند، در بسیاری از پایان‌نامه‌های دانشجویی به عنوان استاد راهنما، مرجع دانشجویان بودند. در زیر مهم‌ترین پایان‌نامه‌هایی که به راهنمایی دکتر صدیق، انجام یافته است، می‌آوریم:

1. استاد شهریار و آفرینش شعری و آفرینش موسیقایی او

شیرازی، مهسا. استاد شهریار و آفرینش شعری و آفرینش موسیقایی او؛ استاد راهنما: دکتر حسین محمدزاده صدیق؛ مقطع کارشناسی رشته‌ی موسیقی دانشگاه سوره؛ 1381؛ 147 ص.: عکس و نمونه؛ کتاب‌نامه‌ی فارسی.

مجموعه‌ی حاضر با هدفِ تحقیق در باب زندگی استاد شهریار، آشنا شدن با سرگذشت و آثار به جا مانده از او، مطلع شدن از رنج‌ها و مشقت‌ها و همچنین استعداد‌ها و فعالیت‌های او در زمینه‌ی شعری و موسیقایی گردآوری شده است. و واژنامه‌ی اصطلاحات موسیقایی موجود در آثار شهریار به انتهای این مجموعه ضمیمه گردیده است.

2. بدایع هنری آفرینش سهراب سپهری

صباحت‌نیا، رزا. بدایع هنری آفرینش هنری سهراب سپهری (اصطلاحات موسیقایی در هشت کتاب)؛ استاد راهنما: دکتر حسین محمدزاده صدیق؛ مقطع کارشناسی رشته‌ی موسیقی دانشگاه سوره؛ 1381؛ 203 ص.: عکس؛ کتاب‌نامه‌ی فارسی.

این پایان‌نامه‌ با هدف شناخت شخصیت هنری و بدایع سهراب سپهری و خدمات ایشان به شعر و ادب معاصر، به مسائلی همچون شرح زندگانی و آثار شاعر و جهان‌بینی او می‌پردازد. و نمونه‌هایی از سروده‌های خود شاعر، و گفتارها و شعرهای دیگران را پیرامون او می‌آورد. و اصطلاحات موسیقیایی موجود در اشعار او را شرح می‌کند.



:: موضوعات مرتبط: کتابشناسی آثار دکتر صدیق
:: برچسب‌ها: پایان‌نامه‌های دکتر حسین محمدزاده صدیق, دکترحسین محمدزاده صدیق استاد راهنما, استاد راهنما, پایان‌نامه, پایان نامه, پایان نامه‌های دانشجویی, حسین, محمدزاده, صدیق, دانشگاه, سوره




نظرات() 

*وجه تسمیه و پیشینه تاریخی پارس آباد مغان:

نوشته شده توسط : قارانقوش
پنجشنبه 29 آبان 1393-01:31 ب.ظ

http://aranmoghan.ir/

شرایط جغرافیایی جلگه مغان و آران كه دو رود بزرگ ارس و كر(كورا) از داخل این اراضی، مسیری طولانی را پیموده و به دریای خزر می پیوندند، از دیر باز موجب پیدایش حیات بشری بوده است. قوم رس، مغان (میك ها) و كاسپیان و آلبانی ها از ملل آسیانی نژادی بوده اند كه قبل از ورود آریایی ها و تركان در این نواحی استقرار داشته اند. قدیمی ترین تمدن شناخته شده جلگه مغان، مربوط به اصحاب رس است كه در ساحل ارس (آراز) با ایجاد شهرهای بزرگ و پرداختن به كارهای كشاورزی، باغداری و دامپروری به عنوان یكی از تمدن های درخشان بر صفحه روزگار پدیدار شده اند.

قدیمی ترین تمدن شناخته شده دشت مغان، مربوط به اصحاب رس است كه در ساحل رود ارس (آراز) با ایجاد شهرهای بزرگ و پرداختن به كارهای كشاورزی، باغداری و دامپروری به عنوان یكی از تمدن های درخشان بر صفحه روزگار پدیدار شده اند. یكی از قبایل مستقر در كنار رود ارس در هزاره اول قبل از میلاد، قبیله میك بوده است كه بعدها تبدیل به مغ، و مغان شده است (عزیززاده، 1386، ص50).

جلگه مغان، براساس داده های كتاب جغرافیای قدیم روزگاری آباد بود و رونق داشت. اما بعدها بر اثر حوادثی نا معلوم از میان رفت. نمونه بارز روستاهای كهن و تاریخی جلگه مغان، روستای پرجمعیت (( اولتان)) است كه دارای سابقه تاریخی مهم است. گفته می شود در قدیم، این روستا دارای آبادی هایی بود كه آن ها را به اسامی دوازده گانه ماه های سال از جمله آنها فروردین، اردیبهشت و به نام سایر ماههای سال بوده است، می نامیده اند( سایت ایرانگردی – گردشگری ، ایران – تور). در سال 1328 این منطقه كه در آن پارس آباد قرار دارد به نام قوچ قشلاقی معروف بوده است. در این منطقه عشایر مغان با ابتدایی ترین امكانات زندگی می كردند. شغل آنها دامداری بوده و به عبارتی در این منطقه كشت صورت نمی گرفته است. در همین ایام مطالعاتی در منطقه انجام می گیرد و شركت شیار با مقصد احیای كشاورزی و زمین های كشاورزی تاسیس می گردد. این شركت در یوشان آباد كه بعدها شاه آباد نامیده شد مستقر شدند. نام این منطقه نیز بعد از انقلاب به جعفرآباد تغییر یافت.

جاذبه های طبیعی و تاریخی و تاثیر آنها در گردشگری

مطالعات انجام شده گویای این مطلب است كه عوامل و شرایط محیطی سهم برجسته ای در توسعه صنعت گردشگری ایفا می نمایند. آب و هوا، نمادهای طبیعی، تنوع ناهمواری ها، سواحل و كنارهای رود ارس، ابنیه های تاریخی( اولتان قلعه سی، تپه نادری و... ) مناطق بیابانی، جنگلهای كنار رود ارس، نهالستان كشت و صنعت و دامپروری مغان، آلاچیق و كومه صنایع دستی عشایر و زیبایی پوشش گیاهی از جمله جاذبه های طبیعی و تاریخی محسوب می شوند كه با توجه به شرایط محیط طبیعی كشورها و سرزمین های مختلف بسیار متنوع هستند. هر یك از عوامل یادشده از جمله عواملی هستند كه در توسعه گردشگری نقش بسزایی دارد و استفاده منطقی، مطلوب و بهینه از جاذبه های مذكور می تواند بر جذب گردشگران و ره آوردهای اقتصادی و نتیجتاً می تواند به توسعه اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی كشورمان منجر شود.

جاذبه های طبیعی، تاریخی ، فرهنگی و اكوتوریستی طبیعی پارس آباد مغان:

منطقه پارس آباد مغان جلگه نسبتاً گسترده ای است از آبرفت رسوبات رود ارس و سرزمین حاصلخیزی است. رود ارس از كوههای تركیه شروع شده پس از عبور از منطقه، وارد دریای خزر می شود. این سرزمین گرچه طعم تلخی های طبیعت (زلزله) و تاریخی (جنگ ها) را چشیده و زیر بار سختی ها و بی مهری های گذشتگان خمیده، اما استعداد های نهفته در آن می رود كه تلخی ها را جبران كند و شیرینی و حلاوت شكوفایی را به ارمغان بیاورد.

منطقه پارس آباد مغان دارای جاذبه های طبیعی و تاریخی فراوانی است كه هنوز برای بسیاری از مردم كشورمان حتی بومیان استان گمنام و ناشناخته باقی مانده است. طبیعت استان و منطقه پارس آباد مغان قابلیت های زیادی و برای توسعه اكوتوریسم دارد و بدیهی است كه اگر مسوولان به آنها عنایت كنند می تواند در چهار فصل مورد توجه گردشگران قرار گیرد. و اگر ما از این امكانات طبیعی و تاریخی و بكر استفاده نكنیم و زمینه های جذب گردشگران داخلی و خارجی و ایجاد اشتغال و هم چنین كسب در آمد ارزی و ریالی و شكوفایی اقتصادی منطقه را فراهم نسازیم، آیندگان به ما چه خواهند گفت و ما چه پاسخ قانع كننده ای به آنها خواهیم داشت.

جاذبه های طبیعی و تاریخی فراوانی در منطقه پارس آباد مغان وجود دارد كه در زیر فقط به شرح مهمترین آنها پرداخته می شود:

 

ورثان یا اولتان قالاسی (Varthan) :

اولتان قالاسی در 12 كیلومتری پارس آباد و در حاشیه رود مرزی ارس (آراز) واقع شده است. اولتان قالاسی محوطه ای است باستانی در ساحل جنوبی رود ارس كه در كمتر از پانصد متری غرب روستایی به نام اولتان واقع است. این روستا در 12 كیلومتری جنوب غربی شهر پارس آباد، سر راه پارس آباد به اصلاندوز، در استان اردبیل قرار دارد. محوطه ی باستانی اولتان قالاسی به شماره 2654 در فهرست آثار ملی به ثبت رسیده است. اهالی بومی این محوطه را (بخش ارگ یا بارودار) با نام (( اولتان قالاسی)) یعنی قلعه ی اولتان می شناسند. با توجه به آثار سطحی و بررسی عكس های هوایی و ماهواره ای به نطر می رسد این محوطه ی باستانی، شهری بوده كه همچون بسیاری شهرهای كهن ایران از بخش های مختلفی تشكیل می شده است؛ ازجمله بخش محصور (شارستان یا ارگ) و بخش غیر محصور ( بخش استقراری پیرامون شارستان كه احتمالاً بتوان از آن بعنوان ((ربض)) یاد كرد). اولتان قالاسی در مجموع و با احتساب ارگ (حدود 33 هكتار) و ربض احتمالاً بیش از 70 هكتار وسعت دارد (علیزاده، ك، 1386، ص18).

در 500 متری روستای اولتان ، کنار رودخانه ارس قرار دارد و در زمین صافی به ابعاد 800 *400 متر بنا گردیده است . دور تا دور این قلعه را دیوار بزرگ خشتی به قطر 92/5 متر احاطه کرده (قلمی، 1376، ص118). و آثار خندق بزرگی به عرض 30 متر که سه سمت آن را فرا گرفته ، دیده می شود . جبهه شمالی آن رود ارس، و روستای اولتان در قسمت جنوبی این قلعه است وضع ظاهری ساختمان مانند قلاع نظامی است ، از روی برشی که قبلا بوسیله بولدوزر در دیوار شرقی قلعه ایجاد شده توانسته اند قطر دیوار و اندازه خشت های بکار رفته (10*41*41 تا 10*44*44) سانتیمتر را مشخص کنند بانیان نخستین قلعه اشکانیان بوده اند به واسطه استحکام و موقعیت مناسبی که داشته تا قرن دوازدهم هجری از آن استفاده شده است. سفالهای متنوعی که بدست آمده موید این نظر است. سفالهای بی نظیر و متنوع دوره های مختلف اسلامی قلعه اولتان در خور توجه و شایان اهمیت است . درون محوطه قلعه نیز تپه هایی وجود داردکه واحد های کوچک ساختمانی بوده و ساختمانه های عمده و اصلی در ضلع شرقی قرار داشته ، که به علت تغییر مسیر رودخانه ارس قسمتی از آن شسته شده و از بین رفته و با وجود این قسمت اعظم آن هنوز در زیر خاک مدفون است. توان و زیبایی كه در اطراف قلعه و خود قلعه كه دارد می تواند روزانه هزاران نفر گردشگر داخلی و خارجی را به خود جذب كند و ضمن ارز آوری، صدها شغل نیز ایجاد كند.

 

 

رود ارس:

این رود كه پرآب ترین رود آذربایجان است از كوه مین گل داغ (هزار بركه) در جنوب تركیه سرچشمه می گیرد و پس از طی حدود 440 كیلومتر مرز مشترك ایران با دو جمهموری آذربایجان و ارمنستان در خاك جمهوری آذربایجان به رود كورا می پیوندد و به دریایی خزر (مازندران) می ریزد (وطن خواه سادات،1388، ص17). رود ارس با طول 1072 كیلو متر پر آب ترین رود استان اردبیل به شمار می رود، این رود به علت قرار گرفتن در آذربایجان از دوران کهن اهمیت سوق الجیشی و تجاری داشته و یکی از مهمترین رودهای مرزی ایران است. این رود در حدود شمالی استانهای آذربایجان غربی و شرقی و اردبیل از غرب به شرق جریان دارد. ابتدای ورودی آن به استان اردبیل از سد میل مغان در غرب پارس آباد و انتهای آن در قسمت شمال شرقی روستای پتلو می باشد. میزان آبدهی سالانه ارس 5700 میلیون متر مكعب می باشد و حداكثر دبی سریز ها 3500 متر مكعب تخلیه در ثانیه و حجم آب كنترل شده سالانه 1500 میلیون متر مكعب و در حدود 72 هزار هكتار از سطح اراضی پارس آبادمغان را می كند (وطن خواه سادات، 1388، ص17).

 

 

تپه نادری (اصلاندوز):

تپه نادر كه از تپه های باستانی و تاریخی شهرستان پارس آباد و محل تاج گذاری نادرشاه افشار است (سایت ایرانگردی- گردشگری- ایران – تور). كه در بخش اصلاندوز واقع است. تپه نادری (نادرشاه) تپه عظیم نادر در جنوب غربی شهرک اصلاندوز در ملتقای رود ارس و دره رود قرار دارد بلندی این تپه 30 متر و محیط اطراف آن حدود 1500 متر و طول آن 120 متر و عرض آن حدود 100 متر است ظاهرا این محل در سده های متمادی واحد مسکونی بزرگی را تشکیل می داده از هزاره اول پیش از میلاد تا اواخر سده یازدهم هجری قمری مسکون بوده شاید قدمت آن تا هزاره سوم و چهارم قبل از میلاد نیز برسد از اشیای مکشوفه در آن می توان از سفال خشت پخته دوران پارتی سفالهای منقوش دوره اسلامی تعداد زیادی سنگ اپسیدین به حالت تیغه و سنگ خام را نام برد تپه نادری از منظر تاریخی قابل توجه است در این مکان بود که نادرشاه جهت خلع شاه طهماسب دوم صفوی انجمن بزرگی تشکیل داد و سران کشور و بزرگان را به دشت مغان فرا خواند که منجر به خلع طهاسب میرزا و رسیدن وی به تخت سلطنت شد. این تپه را می توان به بهسازی و خارج كردن از محوطه نظامی به یكی از مهمترین جاذبه های تاریخی و طبیعی منطقه تبدیل كرد و هر ساله علاقمندان بسیاری را از اطراف و اكناف به خود جلب نماید.

 

 

گورستانهای قدیمی

در پهنه دشت مغان همه جا گورستان های وسیع و اغلب منسوب به هزاره اول ق.م وجود دارد که بیشتر آن ها در معرض تجاوز و حفاری قاچاق قرار گرفته و می گیرد. در نزدیکی اصلاندوز گورستان های قوش اوتران، قلی بیگلو، اخجی، گدائیلو، گل تپه و کرار واقع، که مربوط به هزاره اول پیش از میلاد است گورستانهای باستانی در دامنه کوهها و رودخانه ها که آفتابگیر و رو به مشرق و طلوع آفتاب است انتخاب شده زیرا آفتاب و آب در مذهب میترائیسم جنبه تقدس دارد، گورستانهای مربوط به هزاره پیش از میلاد قلی بیگلو و قوش اوتران و سایر گورستانهای مکشوفه و گورستانهای عهد ساسانی (اخجی) بدون استثنا دارای چنین مشخصاتی هستند. طرز تدفین بواسطه آهکی بودن خاک که باعث از بین رفتن و پوسیدگی استخوان می شود ، به طور کلی معلوم نشد اما قلعه استخوانهای کوچک کاسه سر و قلم پا نشان می دهد که جهت مردگان شرقی ، غربی و سر و صورت روبروی آفتاب قرار داشته است. دریاچه مصنوعی كشت و صنغت و دامپروری مغان آب این دریاچه برای مصرف کشاورزی زمینهای کشت و صنعت مغان و همچنین منبع تامین آب شرب مصرفی شهرک مغان نیز می باشد. این دریاچه علاوه بر ارزش اقتصادی و اجتماعی فراوان، آب مصرفی کشاورزی منطقه را بر طرف می کند و میزان حجم آب ورودی 42/739 (میلیون متر مكعب) و حجم آب خروجی 59/2 (میلیون متر مكعب) و نسبت خروجی به ورودی 24 درصد می باشد (وطن خواه سادات، 1388، 18).

 

 

دریاچه مصنوعی شهرك(شهید آیت اله غفاری)

دریاچه مصنوعی كشت و صنعت یكی از پدیده های ارزشمند از نظر ملی و بین المللی و در خور توجه ویژه است. ارزش اقتصادی آن از دیر باز شناخته شده است و در طول سال ها مردم منقطه از بركت آن بهره مند شده اند. این دریاچه سرچشمه حیات و عامل توسعه اقتصادی و صنعتی این سرزمین شده است.

 

 

چهل پله در شهرك

جنگل های ساحل دریاچه و چهل پله، در فصل بهار پذیرایی هزاران نفر از مسافران می باشد با توسعه پارك جنگلی و احداث مراكز تفریحی و رفاهی، مجتمع های گردشگری و توسعه و بهسازی شبكه ارتباطی منطقه به ویژه مسیرهای منتهی به شهرك شهید غفاری و دریاچه مصنوعی، توان و زیبایی های زیادی در سواحل دریاچه وجود دارد، استعداد های بالقوه ای كه در زمینه جذب گردشگر دارد می تواند روزانه هزاران نفر گردشگر داخلی و خارجی را به خود جذب كند و ضمن ارزآوری ده ها شغل نیز ایجاد كند.

 

سد میل مغان در اصلاندوز (پارس آبادمغان)

این سد از نوع انحرافی نیمه متحرك با بدنه بتنی و خاکی می باشد. کانال اصلی و بزرگ منطقه مغان از این سد سرچشمه گرفته و پس از طی مسیر32 کیلومتری، آب دریاچه شهرک شهید غفاری مغان (شركت كشت و صنعت و دامپروری مغان) را تغذیه می کند. تمام اراضی زیرکشت این منطقه و قسمتی از اراضی شهرستان بیله سوار از آب این کانال آبیاری می شوند و میزان حجم آب خروجی از سد ارس 96/3505 میلیون متر مكعب بوده و میزان حجم آب سریز از سد مغان 32/2907 میلیون متر مكعب و حداكثر دبی تخلیه سیلاب 2460 متر مكعب برثانیه است. در حال حاضر سد مخزنی ارس و سد انحرافی میل مغان بر روی رودخانه ارس در فاصله مشترك ایران و جمهوری آذربایجان وجود دارد كه بهره برداری از آنها در سال 1350 شروع شده است كه آب این رود خانه به وسیله كانال های تعبیه شده در سد میل مغان به مصرف آبیاری اراضی كشاورزی رسیده و سبب رونق كشاورزی و اقتصادی منطقه شده است (وطن خواه سادات، 1388، ص19).

 

جنگل های كنار رود ارس

افزایش روز افزون جمعیت و متعاقب آن ازدیاد نیازهای انسان از یک سو و کاهش روز افزون منابع طبیعی کشور از سوی دیگر , اهمیت و جایگاه جنگل کاری را به خوبی روشن می سازد. اهمیت جنگل کاری به منظور تعدیل آب و هوا , افزایش نزولات آسمانی , جلوگیری از فرسایش , ایجاد محصولات چوبی صنعتی و نیز مسئله گردشگاه جنگلی بر کسی پوشیده نیست و در چنین شرایطی است که می توان با حفظ گونه های موجود و وارد کردن گونه های جدید اقدام به جنگل کاری نمود. در کشوری همچون ایران که دارای اقلیم خشک و شکننده ای است توسعه سطح جنگل ها از طریق جنگلکاری یکی از اهداف عمده محسوب می شود. 

جنگل های كنار رود ارس می تواند به عنوان زمینه های تفكر و همچنین به عنوان جاذبه ای برای گردشگران ایفای نقش كنند. بنابراین بهره گیری از جاذبه های گردشگری موردی است كه توجه مناسب را طلب می كند. عواملی چون حیات وحش خاص، گونه های گیاهی ویژه، شرایط اقلیمی‌(نیمه خشك) می توانند زمینه های مناسبی را برای جذب گردشگران داخلی و خارجی فراهم آورد. این امر مستلزم شناسایی امكانات و ویژگی های موجود و چگونگی فراهم آوردن امكانات مناسب گردشگران علاقمند آن است. طبیعت بكر یكی از انگیزه های مناسب برای گردشگری بویژه در فصل های مناسب سال به شمار می رود كه می تواند با سرمایه گذاری و اتخاذ سیاست های مناسب، جنبه بین المللی نیز پیدا كند.

 


جنگل ساحل رود ارس در پارس آباد مغان

 

 

تفرجگاه ( پارك ساحلی ارس)

تفرجگاه گردشگری ارس كه در نقطه صفر مرزی ایران با جمهوری آذربایجان واقع شده، یكی از جاذبه های گردشگری در نوار مرزی پارس آباد محسوب می شود كه  با چشم اندازهای بی بدیل و چشم نواز، سالها به خاطر مقررات خاص تردد در نواحی مرزی از دسترس همگان دور نگه داشته شده بود كه با همت مسئولین برای گردشگران بازگشایی شد.

 

 

 

كشت و صنعت و دامپروری مغان

باغات میوه شركت كشت و صنعت و دامپروری مغان كه بعنوان وسیعترین و كاملترین طرح باغبانی مدرن در سطح خاورمیانه می باشد توسط كارشناسان شركت هاوائین اگرونومیك طراحی و با تامین نهالهای متنوع از موسسه ژورژدلبارد فرانسه طی سالهای 54 تا 56 با استفاده از سیستم آبیاری قطره ای و در قطعات 4 هكتاری در مساحت 3000 هكتار احداث گردیده است. ضمناً بمنظور ایجاد تنوع محصولات باغی بجای برخی از ارقام میوه حذفی، 130 هكتار از درختان بادام دیرگل، آلوی سانتاروزا، زردآلو و گوجه سبز درختی اقدام به كاشت شده است. در راستای سیاست توسعه باغات زیتون در قسمتی از اراضی كم بازده و تپه ماهور 501 هكتار زیتون كاشت گردیده و در نظر است كه این سطح در سالهای آتی به 1000 هكتار توسعه داده شود. شایان ذكر است، در حال حاضر در باغات میوه شركت 111 رقم محصولات باغی اعم از هلو، شلیل، آلو، آلبالو، گیلاس، زردآلو، گوجه سبز درختی، بادام درختی، فندق، سیب و زیتون تولید می شود. در طول سنوات بهره برداری، قسمتی از درختان میوه (گلابی و انار) به دلیل عدم سازگاری با شرایط اقلیمی مغان، حذف شده است (واحد آمار و اطلاعات شركت كشت و صنعت و دامپروری مغان، 1387). اما هر گونه درختی كه نشان دهنده وجود جنگل بوده باشد و به صورت طبیعی رویش كرده باشد كمتر دیده می شود. در مجموع 62024 هكتار از اراضی منطقه پارس آباد مغان زیر كشت محصولات كشاورزی رفته و از این مجموع 4000 هكتار به كشت باغات اختصاص یافته است (وطن خواه، 1388،ص).

شرکت کشت و صنعت و دامپروری مغان، با داشتن اراضی وسیع کشاورزی، دو هزار و ۶۰۰هکتار باغات میوه ، مجتمع بزرگ دامپروری ، کارخانه قند ، کارخانه لبنیات ، کارخانه فرآوری میوه و چند واحد تولیدی دیگر یکی از شرکت های منحصر بفرد کشور محسوب می شود.

 

نهالستان امور باغبانی شركت كشت و صنعت و دامپروری مغان

نهالستان امور باغبانی شركت كشت و صنعت و دامپروری مغان

تالاب تپراق كندی:

تالابها به عنوان اكوسیستمهای حاصلخیز و غنی و منحصر به فرد می توانند در برنامه های راهبردی جهان اقتصادی،اجتماعی نقش تعیین كننده داشته باشند. محیط هایی هستند كه مشخصانشان چیزی میان خشكی و دریا است. همواره دارای آب باشند یا اینكه گاه خشك و گاه آبدار باشند. برخی تالاب های نزدیك دریا با جزرو مد تغییر وضعیت می دهند.

 

 

مشخصه اصلی تالاب ها ماندگاری نسبی آب در آنها است. آب تالاب ها ممكن است شور باشد یا شیرین. تالاب تپراق كندی (مغان) در زمستان پرندگان مهاجر به آن روی آورده و زیستگاه پرندگان و جانوران و گیاهان نیز می باشد و همچنین یك جاذبه طبیعی برای منطقه به حساب می آید. لذا شایسته است سازمان محیط زیست منطقه، اقدامات حفاظتی مناسب (پرندگان از قبیل قو، اردك و غیر ....) را انجام داده و بیش از پیش از این گونه منحصر به فرد مراقبت نموده تا نسل آن در آینده از بین نرود.

 

صنایع دستی و آلاچیق و كومه عشایر ایل سون (شاهسون)

مناطق عشایری به عنوان یك میراث فرهنگی شامل ویژگی های خاص مثل عادات محلی، آداب و رسوم مربوط به كوچ نشینی، نوع مسكن، موسیقی، زبان محلی و ارزشهای اخلاقی معنوی است (سقایی، م،1386، ص201).

آنچه درباره عشایر مغان گفتنی است این است که این قشر مردمانی پاک سرشت ، مهمان نواز ، صمیمی ، معصوم ، سختکوش و استوار هستند که با پوستی خشکیده و سوخته در دامنه کوهها و ضخره ها و پهنه دشتها به دنبال گوسفندان خود ، برای بقا ، با طبیعت خشن در ستیز و نبردند . انسانهای کوچ نشینی که پس از سپری شدن قرنها تبدیل به مردمانی خود کفا با فرهنگی اصیل و غنی شده اند و تا به امروز نیز توانسته اند با وجود همه مشکلات و کاستیها و بی توجهی ها ، همچون کوه استوار مانده و خود را حفظ نمایند اما این سوال پیش می آید که آیا عشایر منطقه باز هم می توانند به زندگی چوپانی و بدوی خود خود آن هم در عصری که جهان با سرعتی فوق العاده به پیش می رود و به تکامل علوم می انجامد ادامه دهند روشن است که دوام زندگی کوچ نشینان در دشت مغان و سبلان صرف علاقه به کوچ نشینی نیست بلکه آنان نگران آینده مبهم خود پس از اسکان هستند ، چه بسا فرزندان این نسل نیز رغبت چندانی برای ادامه زندگی کوچ نشینی و عشایری از خود نشان نمی دهند ، پس برای میل به اهداف و مقصود باید آنان را دریافت. صنایع دستی و ماشینی صنایع شهرستان پارس آباد را تشكیل می دهند. عشایر و روستائیان منطقه مغان در استان اردبیل ورنی های نفیسی، گلیم، جاجیم و فرش هایی تولید می كنند كه نقش و نگارهای زیبای روی بدنه آن ها بیش تر از طبیعت منطقه و شیوه زندگی عشیره ای آن ها الهام گرفته است. شهرستان پارس آباد مغان دارای سوابق تاریخی كهن است از آثار باستانی آن می توان به چند تا ازآن (آثار تاریخی و طبیعی) فقط به ذكر آنها بسنده می كنم، گورستان بران علیا، تپه گوزللی، قربان تپه سی، تپه غیبعلی (اسلام آباد قدیم)، آق توره در روستای تازه كند جدید، قاراتوره در روستای تكله و پل خداآفرین و جاذبه طبیعی جنگل كنار رود ارس (روستا پیرایواتلو، دوست كندی) و جنگل گوشلو و جنگل كنار چهل پله شهرك و مراتع جلگه مغان و آلاچیق عشایر و صنایع دستی عشایر و روستاهای نام برد.

نتیجه گیری:

گردشگری نه تنها پل بین مردم و فرهنگ است، بلكه به ارتقای صلح و احترام میان ملت ها نیز كمك می كند در سال 2005 در جهان بیش از 800 میلیون نفر به گردشگری پرداخته اند. این مورد در سال2020 به 1/5 میلیارد می رسد. در ایران با تاسیس مناطق نمونه گردشگری (138 عدد پیش بینی شده) حدود 2 درصد از سهم گردشگری جهان را دارا خواهیم بود و در طول این مدت به درآمدی بالغ بر 25 میلیارد دلار دست می یابیم (خانیا، 1385، ص169).

منطقه پارس آباد مغان كه در قسمت انتهای استان اردبیل و كشور واقع شده بر خلاف تصور عموم، از جاذبه های طبیعی و تاریخی بسیار خوبی برخوردار است. با توجه به اینكه اكثر جاذبه طبیعی و تاریخی در مناطق مرزی واقع شده بنابراین برنامه ریزی اصولی و به فعل در آوردن قابلیت های گردشگری منطقه باید سرلوحه كار مسئوولان محلی و كشور قرار گیرد تا شاید از این رهگذر علاوه بر ارزآوری و ایجاد اشتغال بر توسعه اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی این منطقه افزوده شود.

سپاس از رئیس اداره صنایع دستی و گردشگری پارس آباد (ابراهیم تیمورپور) و كاركنان آن اداره و استاد ندیربكتاش به خاطر ویراش ادبی تشكرو قدردانی می نمایم.

بقلم مرتضی بری

منابع
1- آمار نامه استان اربیل، 1385، سازمان برنامه و بودجه استان اردبیل، واحد آمار.
2- خانیا، پ، 1385، فرصت ها و چالش های توریسم ایران در توسعه هزاره، فضای جغرافیا، شماره 16، سال ششم.
3- رضوانی، ا، 1386، جغرافیا و صنعت توریسم، پیام نور ، تهران.
4- سقایی، م، 1386، گردشگری عشایری، فضای جغرافیایی، سال هشتم، شماره 17.
5- شایان و همكارن، 1388، كتاب درسی جغرافیایی سال دوم متوسطه، شركت و نشر كتابهاب درسی ایران، ص95.
6- عزیززاده، ن، 1386، تاریخ دشت مغان، موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران.
7- علیزاده، ك، 1386، گزارش كاوش های باستان شناختی در اولتان قالاسی، انتشارات نوربخش، سازمان میراث فرهنگی
8- قلمی، ع، 1376، مغان در گستره تاریخ، انتشارات فرشاد، ص118.
9- محمدی، ح، 1385، آب و هواشناسی كاربردی، انتشارات دانشگاه تهران.
10- نگارش، ح، 1385، جاذبه های طبیعی (اكوتوریسم) در استان سیستان و بلوچستان، فضای جغرافیایی، سماره 16، سال ششم.
11- وطن خواه سادات، ا، 1388، امكان سنجی اقلیمی كشت مركبات در پارس آباد مغان، پایان نامه كارشناسی ارشد از دانشگاه آزاد واحد اهر.
12- وطن خواه سادات، ا، 1389، طرح تحقیقاتی، چالش های گردشگری در پارس آباد مغان، دانشگاه آزاد واحد پارس آباد مغان





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox