یاتما تولکی دالداسندا گوی یسون اصلان سنی، كچمه نامرد كورپیسینن گوی آپارسون سیل سنی

متن کامل دفاعیات خسرو گلسرخی در دادگاه نظامی شاه

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 3 اردیبهشت 1398-11:09 ب.ظ


متن
کامل دفاعیات خسرو گلسرخی در دادگاه نظامی 
شاعر و نویسنده چپگرای ایرانی

                                                                                                                                                                                                                        

خسرو گلسرخی، شاعر و نویسنده چپگرای
ایرانی درسال                                                                                                                                                              

1322شمسی
در رشت متولد شد، او در سال 1350 متهم بهدر توطئه ای برای ترور خانواده
پهلوی شد، دادگاه  نظامی گلسرخی و دوستانش را به اعدام محکوم کرد، گلسرخی به
همراه کرامت الله دانشیان در 29 بهمن 1352 اعدام شد .
در
سالهای پس از اعدام گلسرخی، شاعران از اینکه اشعارشان را به کلماتی چون                                                                                                     

گل تقدیم کنند، توسط ماموران سانسور   حکومت شاه، منع شدند و استفاده از
کلماتی چون «گل سرخ»، «شقایق»، «حصار» و یا «دیوار» یا هر واژه دیگری که می‌توانست
به گلسرخی اشاره داشته باشد و یا دلالت بر «مقاومت» باشد، در آثار نوشتاری ممنوع
شد

متن کامل دفاعیات خسرو گلسرخی بدین
شرح است:

این استعمار
این جامه سیاه معلق را
چگونه پیوندیست
با سرزمین من؟
آن کس که سوگوار کـــرد خاک مـــرا                                                                                    
آیا شکست
در رفت و آمد حمل اینهمه تاراج؟

این سرزمین من چه بی‌دریغ بود
که سایه مطبوع خویش را
بر شانه‌های ذوالاکتاف پهن کـــرد
و باغ‌ها میان عطش سوخت
و از شانه‌ها طناب گذر کـــرد
این سرزمین من چه بی‌دریغ بـــود

ثقل زمین کجاست
من در کجای جهان ایستاده‌ام
با باری ز فریاد‌های خفته و خونین
ای سرزمین من ! 
من در کجای جهان ایستاده‌ام؟
ان الحیاه عقیده والجهاد. سخنم را با
گفته‌ای از مولا حسین، شهید بزرگ خلق‌های خاورمیانه آغاز می‌کنم. من که یک
مارکسیست لنینیست هستم، برای نخستین بار عدالت اجتماعی را در مکتب اسلام جستم و
آنگاه به سوسیالیسم رسیدم

من در این دادگاه برای جانم چانه نمی‌زنم،
و حتی برای عمرم. من قطره‌ای ناچیز از عظمت و حرمان خلق‌های مبارز ایران هستم.
خلقی که مزدک‌ها و مازیارها و بابک‌ها، یعقوب لیث‌ها، ستار‌ها و حیدر عموغلی‌ها،
پسیان‌ها و میرزاکوچک‌ها، ارانی‌ها و روزبه‌ها و وارطان‌ها را داشته است. آری من
برای جانم چانه نمی‌زنم، چرا که فرزند خلقی مبارز و دلاور هستم.

از اسلام سخنم را آغاز کردم. اسلام
حقیقی در ایران همواره دین خود را به جنبش‌های رهایی‌بخش ایران پرداخته است. سید
عبداله بهبهانی‌ها، شیخ محمد خیابانی‌ها، نمودار صادق این جنبش‌ها هستند. و امروز
نیز اسلام حقیقی دین خود را به جنبش‌های آزادی‌بخش ملی ایران ادا می‌کند. هنگامی
که مارکس می گوید: «در یک جامعه طبقاتی، ثروت در سویی انباشته می‌شود و فقر و
گرسنگی و فلاکت در سوی دیگر، در حالی که مولد ثروت طبقه محروم است» و مولا علی می‌گوید:
«قصری بر پا نمی‌شود، مگر آنکه هزاران نفر فقیر گردند»، نزدیکی‌های بسیاری وجود
دارد. چنین است که می‌توان در تاریخ، از مولا علی به عنوان نخستین سوسیالیست جهان
نام برد و نیز از سلمان فارسی‌ها و ابوذر غفاری‌ها. زندگی مولا حسین نمودار زندگی
اکنونی ماست که جان بر کف، برای خلق‌های محروم میهن خود در این دادگاه محاکمه می‌شویم.
او در اقلیت بود و یزید، بارگاه، قشون، حکومت، قدرت داشت. او ایستاد و شهید شد. هر
چند یزید گوشه‌ای از تاریخ را اشغال کرد، ولی آنچه که در تداوم تاریخ تکرار شد،
راه مولا حسین و پایداری او بود، نه حکومت یزید. آنچه را که خلق‌ها تکرار کردند و
می‌کنند، راه مولا حسین است. بدین گونه است که در یک جامعه مارکسیستی، اسلام حقیقی
به عنوان یک روبنا قابل توجیه است و ما نیز چنین اسلامی را، اسلام حسینی را و
اسلام مولا علی را تأیید می‌کنیم.

اتهام سیاسی در ایران نیازمند اسناد و
مدارک نیست. خود من نمونه صادق این گونه متهم سیاسی در ایران هستم. در فروردین
ماه، چنانکه در کیفرخواست آمده، به اتهام تشکیل یک گروه کمونیستی که حتی یک کتاب
نخوانده است، دستگیر می شوم. تحت شکنجه قرار می‌گیرم (در اینجا یک نفرمی‌گوید:
«دروغه») و خون ادرار می‌کنم. بعد مرا به زندان دیگری منتقل می‌کنند. آنگاه هفت
ماه بعد دوباره تحت بازجویی قرار می‌گیرم که توطئه کرده‌ام. دو سال پیش حرف زده‌ام
و اینک به عنوان توطئه‌گر در این دادگاه محاکمه می‌شوم. اتهام سیاسی در ایران، این
است .

زندان های ایران پر است از جوانان و
جوان‌هایی که به اتهام اندیشیدن و فکرکردن و کتاب خواندن، توقیف و شکنجه و زندانی
می‌شوند. آقای رییس دادگاه! همین دادگاه‌های شما آنها را محکوم به زندان می‌کنند.
آنان وقتی که به زندان می‌روند و برمی‌گردند، دیگر کتاب را کنار می‌گذارند. مسلسل
به دست می‌گیرند. باید دنبال علل اساسی گشت. معلول‌ها فقط ما را وادار به گلایه می‌کنند.
چنین است که آنچه ما در اطراف خود می‌بینیم، فقط گلایه است .

در ایران، انسان را به خاطر داشتن فکر
و اندیشیدن محاکمه می‌کنند. چنانگه گفتم، من از خلقم جدا نیستم ولی نمونه صادق آن
هستم. این نوع برخورد با یک جوان، کسی که اندیشه می کند، یادآور انگیزیسیون و
تفتیش عقاید قرون وسطایی است .

یک سازمان عریض بوروکراسی تحت عنوان
«فرهنگ و هنر» وجود دارد که تنها یک بخش آن فعال است و آن بخش سانسور است که به
نام "اداره نگارش "خوانده می‌شود. هر کتابی قبل از انتشار به سانسور
سپرده می‌شود در حالیکه در هیچ کجای دنیا چنین رسمی نیست. و بدینگونه است که فرهنگ
مومیایی شده که برخاسته از روابط تولیدی بورژوازی کمپرادور در ایران است، در جامعه
مستقر گردیده است و کتاب و اندیشه مترقی و پویا را با سانسور شدید خود خفه می‌کند.
ولی آیا با تمام این اعمالی که صورت می‌گیرد، با تمام این خفقان، می‌توان جلوی این
اندیشه را گرفت؟ آیا شما در تاریخ چنین نموداری دارید؟ خلق قهرمان ویتنام نمودار
صادق آن است. پیکار می‌کند و می‌جنگد و پوزه تمدن ب – ۵۲آمریکا را بر زمین می‌مالد.

در ایران ما با ترور افکار و عقاید
روبرو هستیم. در ایران، حتی به زبان‌های بالنده خلق‌های ما، مثل خلق‌های بلوچ، ترک
و کرد اجازه انتشار به زبان اصلی را نمی‌دهند، چرا که واضح است آنچه که باید به
خلق‌های ایران تحمیل گردد، همانا فرهنگ سوغاتی امپریالیسم آمریکا که در دستگاه
حاکمه ایران بسته‌بندی می‌شود، می‌باشد.

توطئه‌های امپریالیسم هر روز به گونه‌ای
ظاهر می‌شود. اگر شما در زمانی که نیروهای آزادی‌بخش الجزایر مبارزه می‌کردند، آن
زمان را در نظر بگیرید، خلق الجزایر با دشمن خود رودررو بود. یعنی سرباز، افسر و
گشتی‌های فرانسوی را می‌دید و می‌دانست دشمن این است. ولی در کشورهایی مانند
ایران، دشمن مرئی نیست، بلکه فی‌المثل در لباس احمد آقای آژان دشمن را فرو می‌کنند
که خلق نداند دشمنش کیست.


در اینجا آقای دادستان، اشاره‌ای به
رفرم اصلاحات ارضی کردند و دهقان‌ها و خان‌ها. که ما می‌خواهیم بیاییم و به جای
دهقان‌ها، بار دیگر خان‌ها را بگذاریم. این یک اصل بدیهی و بسیار ساده تکامل
اجتماعی‌ست که نظام‌ها غیر قابل برگشتند. یعنی هنگامی که برده‌داری دورانش تمام می‌شود،
هنگامی که فئودالیسم به سر می‌رسد، نظام بورژوازی در می‌رسد. اصلاحات ارضی در ایران، تنها کاری که
کرده، راهگشایی برای مصرفی کردن جامعه و آب کردن اضافه تولید بنجل امپریالیسم است.
در گذشته اگر دهقان تنها با خان طرف بود، حالا با چند خان طرف است: شرکت‌های
زراعی، شرکت‌های تعاونی. امپریالیسم در جوامعی مثل ایران، برای این که جلودار انقلاب
توده‌ای بشود، ناگزیر است که به رفرم‌هایی دست بزند.

آقای رئیس دادگاه! کدام شرافتمندی است
که در گوشه کنار تهران، مثل نظام‌آباد، مثل پل امامزاده معصوم، مثل میدان شوش، مثل
دروازه غار، برود و با کسانی که یک دستمال زیر سر دارند، صحبت کند و بپرسد شما از
کجا آمده‌اید؟ چه می‌کنید؟ می‌گویند «ما فرار کرده‌ایم». می‌گویند «ما فرار کرده‌ایم».
از چه؟  "از قرضی که داشتیم. نمی‌توانستیم بپردازیم  "

اصلاحات ارضی درست است که قشر خرده
مالک را به وجود آورد، ولی در سیر حرکت طبقاتی، این ماندنی نیست. خرده‌مالکی که با
ماموران دولتی می‌سازد، نزدیک‌تر است، ثروتمندتر است، آرام آرام خرده‌مالک‌های
دیگر را می‌خورد. در نتیجه ما نمی‌توانیم بگوییم که فئودالیسم در ایران از بین
رفته. درست است که شیوه تولید دگرگون شده مقداری، اما از بین نرفته. مگر همان
فئودال‌ها نیستند که اکنون دارند بر ما حکومت می‌کنند؟ همان فئودال‌های سابق
هستند. حالا برای امپریالیسم دلالی می‌کنند، بورژوا کمپرادور. شرکت‌های سهامی
زراعی و شرکت‌های تعاونی که بیشتر به خاطر مکانیزه کردن ایران به کار گرفته شده،
تا کدخداها . . .

رئیس دادگاه: از شما خواهش می‌کنم از
خودتان دفاع کنید.

خسرو گلسرخی: من دارم از خلقم دفاع می
کنم . ... 

رئیس دادگاه: شما، به عنوان آخرین
دفاع، از خودتون دفاع بکنید و چیزی هم از من نپرسید. به عنوان آخرین دفاع اخطار شد
که مطالبی، آنچه به نفع خودتان می‌دانید، در مورد اتهام بفرمایید.

خسرو گلسرخی: من به نفع خودم هیچی
ندارم بگویم. من فقط به نفع خلقم حرف می‌زنم. اگر این آزادی وجود ندارد که من حرف
بزنم، می‌توانم بنشینم و می‌نشینم . . ..  

رئیس دادگاه: شما همون قدر آزادی
دارید که از خودتون (گلسرخی: «من می‌نشینم . . .») به عنوان آخرین دفاع، دفاع کنی
.

خسرو گلسرخی: من می‌نشینم. من صحبت
نمی‌کنم .

رئیس دادگاه:  بفرمایید .
 
 
چه
کسی خسرو گلسرخی را به ساواک لو داد؟ 
                   



بازخوانی تاریخ
ماجرای بازداشت، برگزاری دادگاه
جنجالی و اعدام خسرو گلسرخی یکی از فرازهای قابل توجه تاریخ پهلوی دوم است، گلسرخی
و کرامت دانشیان به اتهام تلاش برای ربودن ولیعهد و خانواده سلطنتی اعدام شدند و
تبدیل به اسطوره های کاریزماتیک جریان چپ شدند، اما بازخوانی تاریخ نشان می دهد
گلسرخی، در حقیقت هیچ ارتباطی با گروه ترور شاه نداشت و ضعف و همکاری یکی از اعضای
گروه با ساواک و البته یکدندگی و روحیات خاص گلسرخی، باعث اعدام وی شد.

ماجرا از این قرار بود که در سال 1350، «خسرو گلسرخی» به همراه «عاطفه‌ی
گرگین» (همسرش) و «شکوه‌میرزادگی» (یا شکوه فرهنگ) که هر سه برای روزنامه ی یومیه
«کیهان» کار می‌کردند، بهمراه چند نفر دیگر، محفلی را شکل داده و سعی می‌کنند تا
«محمد رضا پهلوی» را ترور کنند. «شکوه میرزادگی» از طریق روابط خاصی که با خلبان
مخصوص شاه داشته، در جریان رفت و آمدها و محل‌های که شاه در آن‌ها اقامت می‌کرده،
قرار می‌گیرد و اطلاعات جمع آوری شده‌اش را در اختیار گروه قرار می‌دهد. طرح‌های
ابتدایی متفاوتی ریخته می‌شود، ولی از آنجایی که هیچ یک از آن‌ها عملی نبودند،
مساله ترور شاه منتفی می‌شود. 

گروه گلسرخی به فکر شکل دادن یک گروه مطالعاتی مارکسیستی
می‌افتند، البته این بار بدون حضور «شکوه میرزادگی». اعضای این گروه یعنی «خسرو
گلسرخی.»،
 «عاطفه گرگین»
و «منوچهر مقدم سلیمی» همگی در همان ابتدای شکل‌گیری گروه، در بهار 1352، دستگیر
می‌شوند.
آغاز ماجرا

-عباس سماکار (فیلمبردار) و رضا علامه زاده (کارگردان)
به این فکر می‌افتند تا در مراسم فستیوال کودک در سال 1352، فرح دیبا (همسر شاه)
یا رضا پهلوی (پسر شاه) را به گروگان گرفته و شعار و مطالبه‌ی آزادی بدون قید
و شرط زندانیان سیاسی را مطرح کنند. در رابطه با طراحی یا انجام این نفشه، «خسروگلسرخی» و
دوستانش اصلا نقشی نداشتند چراکه آن‌ها ماه‌ها پیش از طراحی این نقشه دستگیر و در
زندان به سر می‌بردند.

برای انجام طرح گروگان‌گیری، «سماکار» و «علامه‌زاده»
نیاز به اسلحه داشتند. در همین راستا، «سماکار» با «طیفور بطحایی»(فیلمبردار) که
او را از زمان دانشجوئی در مدرسه «عالی تلویوزیون و سینما» می‌شناخته، مراجعه کرده
و داستان را با او در میان می‌گذارد. «بطحایی» نیز با «کرامت دانشیان» در این مورد
صحبت می‌کند و کرامت سعی می‌کند که از طریق رابطی که او را از زندان می‌شناخته
یعنی «امیر فتانت» با «سازمان چریکهای فدایی خلق» تماس گرفته و اسلحه‌های مورد
نیاز را تهیه کند. 

«امیر فتانت» بدون آنکه کرامت دانشیان از آن آگاهی داشته‌باشد،
در هنگام گذراندن دوران زندان، با ساواک شروع به همکاری کرده و عملا به یکی از
مهره‌های آنان تبدیل شده‌بود. «فتانت» پس از آگاهیش از قضیه گروگان گیری، اطلاعات
لازم را در اختیار ساواک می‌گذارد.

-«طیفور بطحائی»، علاوه بر ارتباط با گروه «سماکار-علامه
زاده» با یک گروه دیگر که در آن «شکوه میرزادگی»، ابراهیم فرهنگ )همسر اول شکوه(،
مرتضی سیاهپوش و ایرج جمشیدی و مریم اتحادیه عضو بودند نیز ارتباط داشته و در
حقیقت آنها می‌خواستند بعنوان گروه پشتیبانی عمل کنند. 

در همین راستا «ایرج جمشیدی» از این گروه مامور می‌شود
که برود و اسلحه‌ها را از ساواکی‌های که می‌خواستند خود را از اعضای چریک‌ها معرفی
کنند، تحویل بگیرد. «جمشیدی» می‌ترسد و در قراری که ساواک آن را طرحی کرده حاضر
نمی‌شود.‌ ماموران ساواک تصور می‌کنند که اعضای گروه مربوطه از نفوذی بودن «فتانت» آگاهی پیدا
کرده و از این جهت است که در سر قرار حاضر نشده‌اند و برای اینکه فرصت فرار کردن
را از اعضای گروه بگیرد، همگی آنها را دستگیر می‌کند.



-«شکوه میرزادگی» پس از دستگیری بوسیله‌ی «ساواک» خود را
می‌بازد و به موضوع همکاری با گروه گلسرخی در سال 1350 که هیچ ربطی به موضوع
پرونده‌ی گروگان گیری فرح ندارد اشاره می‌کند و پای گلسرخی و سلیمی را وسط می‌کشد.‌
روایت ایرج جمشیدی

-ایرج جمشیدی این ماجرا را چنین روایت کرده است:نحوه
ورود من به ماجرا، از طریق دوست‌ام با خانم شكوه میرزادگی بود. من و خانم میرزادگی
همكار بودیم و به همین دلیل من به دعوت ایشان وارد فعالیت‌های سیاسی شدم. اطلاعاتی
كه شكوه میرزادگی به من داد، از این حكایت داشت كه من با تشكل سیاسی ریشه‌داری
مواجه هستم؛ شكوه میرزادگی به من گفته بود كه گروهی حرفه‌ای قصد دارند از میان
درباریان گروگانگیری كنند. او هیچ‌وقت اسم اعضای گروه را برای من فاش نكرد. من از
طریق شكوه میرزادگی با مریم اتحادیه و مرتضی سیاهپوش هم آشنا شدم. حقیقت این است
كه از همان روزهای اول مشخص بود كه دارند بزرگنمایی می‌كنند. به من گفته بودند كه
گروه، كارهای چریكی و پارتیزانی می‌كند اما من چیزی به خاطر ندارم.  نقشه
اولیه گروگانگیری در رستورانی كه فكر می‌كنم «آلپاسو» نام داشت، در شرایط نامتعادلی
مطرح شد، شكوه میرزادگی از من خواست با شخصی كه عباس سماكار نام داشت، ملاقت كنم.
قرار بود من با یك چریك و پارتیزان خبره ملاقات كنم و از او اسلحه بگیرم، اما وقتی
با عباس سماكار ملاقات كردم، دیدم اصلا شباهتی به چریك‌ها ندارد. من هم از همان
ابتدا در مورد سماكار دیدگاه خوبی نداشتم.

جمشیدی می گوید:من قرار بود ساعت 2 بعدازظهر روز
چهارشنبه در تقاطع خیابان تخت‌جمشید و ایرانشهر شمالی حاضر شوم. من حاضر شدم اما
از طرف مقابل من خبری نشد. همه‌چیز به هم ریخته به نظر می‌رسید و من در تماس تلفنی
با شكوه میرزادگی به شدت از آشفتگی قرارها گلایه كردم. پس از اینكه من موفق نشدم
اسلحه را تحویل بگیرم، از محل دور شدم و چند ساعت بعد، به سمت همدان حركت كردم. به
هیچ عنوان مضطرب نبودم و در دلم از اینكه مسخره شده‌ام، احساس خوبی نداشتم. همان‌طور
كه حدس می‌زدم شكوه در مورد گروه و آدم‌های آن دروغ گفته بود. من فكر می‌كردم با
گروهی صددرصد حرفه‌ای طرف هستم اما دیدم آنها حتی قدرت ساماندهی قول و قرارهای خود
را ندارند. من عصر همان روز به همدان رفتم و در حالی كه اصلا فكر نمی‌كردم، دستگیر
شدم. ظاهرا یك نفر همه ما را لو داده بود.
روایت عباس سماکار
ماجرا از این قرار بود که دو سال قبل
از اون یعنی در سال پنجاه، خسرو گلسرخی و منوچهر مقدم و شکوه فرهنگ، در ارتباط با
هم طرح اعدام شاه رو می ریزند و بعد از یک مدت شناسایی و سنجش امکاناتشون پی می
برن که این طرح اصلا عملی نیست و بی نتیجه ولش می کنند. بعد هم خسرو و منوچهر و
یکی دو نفر دیگر در بهار سال پنجاه و دو دستگیر می شن یعنی دو ماه قبل از این که
من و علامه زاده چنین طرحی رو شروع کنیم.

اما شکوه فرهنگ پس از دستگیری مثل ابراهیم فرهنگ و مریم
اتحادیه و ایرج جمشیدی فورا تسلیم ساواک شد و حتی برای خوش خدمتی ماجرای طرح اعدام
شاه رو در دو سال پیش از اون که ساواک روحش هم خبر نداشت لو داد و به این ترتیب
پای خسرو گلسرخی و منوچهر مقدم رو به این پرونده کشوند. در واقع چون ساواک طرحش
برای دستگیری ما در صحنه عملیات که حتما براش مقدماتی چیده بود و احتمالا می
خواسته ما رو موقع انجام عملیات و شاید هم با کشتن یکی دو تا از ما، دستگیر کنه و
ابعاد قابل باور و مهمی به اون بده، ناکام مونده بود با اضافه کردن این طرح منتفی
شده اعدام شاه به پرونده به اون اهمیتی که می تونست با دستگیری ما در ضمن انجام
عملیات به ماجرا بده، با غلیظ کردن این طرح ها بهش برسه. به همین دلیل هم طرح ترور
شاه حتی غلیظتر از طرح گروگانگیری در روزنامه ها اعلام شد و مرکز این نقشه ها جلوه
داده شد و گلسرخی و مقدم هم جزو اعضای ردیف دوم و سوم پرونده قرار دادند. یعنی من
که قرار بود به عنوان عامل اصلی عملیات رو انجام بدم و شکوه فرهنگ و مریم اتحادیه
که قرار بود مهناز پهلوی رو گروگان بگیرن در ردیف بالاتر پرونده قرار گرفتند.
حدس ساواک در اون موقع این بود که هیچکدام از ما مقاومت
چندانی در دادگاه نکنیم و این ماجرا با خوبی و خوشی و با دادن چند تا حکم اعدام در
مرحله اول و بعد هم بخشش شاهانه و محکومیتهای ده پانزده ساله و پایین تر و بعد از
چند سال هم آزاد کردن، یک وجه انسانی به رژیم بده که حتی کسانی رو که نسبت به جان
شاه سوء قصد کردن چندان در زندان نگه نداشته و آزادشون کرده.
علت این برداشت ساواک هم این بود که در وهله اول همونطور
که گفتم تعداد زیادی از اعضای گروه ما از خودشون ضعف نشان دادند و فورا اعتراف
کردند. یعنی بیشتر از همه ایرج جمشیدی و شکوه فرهنگ و ابراهیم فرهنگ و مریم
اتحادیه و مرتضی سیاهپوش جزو کسانی بودند که خیلی زود وا دادند.
ساواک حدس می زد که مقاومت در دادگاه حداکثر توسط یکی دو
نفر صورت بگیره. به خصوص روی کرامت دانشیان زیاد حساب می کرد. چون که کرامت در
مقابل توهینهای بازجوها دست به مقابله زده بود.
در مورد خسرو گلسرخی ساواک چون فکر می کرد که خسرو در
هیچ کدام از این طرحها شرکت نداشته، حداکثر مقاومتش یک دفاع حقوقی باشه که بگه من
اصلا شرکت نداشتم و این حرفها بیخوده.
و چون در ارتباط با بازجویی ها مطلبی وجود نداشت که از
خسرو بپرسند ( از مدتها قبل در زندان بود و ساواک هم این چیزا رو می دونه) برای
ساواک روشن نبود که واکنش خسرو در دادگاه چه جوریه.
 ساواک روی من و طیفور هم که تا حدی مقاومت کرده
بودیم زیاد حساب نمی کرد و این بیشتر به این خاطر بود که ما اصلا هیچ تجربه ای در
این جور مسائل نداشتیم.
در رابطه با جامعه هم تقریبا همینطور بود . طبعا اعلام
اون طرح بزرگ که اجرای هر کدومشون به تنهایی واقعا نیازمند تجربه و امکانات وسیع
سازمانی بود از نظر مردم قابل باور نبود که توسط ماها که شغل و موقعیت ظاهریمون هم
به چریکها نمی خورد و همه ما اهل هنر و این جور چیزا بودیم، انجام بگیره. 
به همین دلیل این طرح در ابتدا توسط مردم، فکر می کنم که
یک طرح ساخته ساواک جلوه می کرد یعنی این رو بارها هم بعدا شنیدم که همه فکر می
کردن که ساواک می خواست با اهمیت دادن به یک سری عملیات خیالی برای خودش و هوشیاری
دستگاههای امنیتی اش و ایجاد ترس و رعب بیشتر تو جامعه، برای خودش اعتبار ایجاد
کنه.
در نتیجه تا مقطع دادگاه که کسی باز فکر نمی کرد به اون
شکل علنی بشه این موضوع در سطح یکی از پرونده های موجود قلمداد می شد. انگیزه
ساواک هم برای علنی کردن جریان دادگاه چیزی جز همون عدم مقاومت اکثر اعضای گروه که
گفتم، نبود.
اما اگر مقاومت واقعا جانانه خسرو گلسرخی و کرامت
دانشیان نبود، هم ساواک به اهدافش نزدیک می شد و هم جامعه به یقین در مورد حدسش در
مورد ما و ماهیت این پرونده می رسید.


محاکمه گروه
-در جریان
محاکمات دستگیرشدگان در دادگاه اول، 7 نفر به اعدام ( گلسرخی، دانشیان، سلیمی،
بطحائی، سماکار، علامه زاده، جمشیدی)، دو نفر به پنج سال حبس ( اتحادیه، سیاهپوش)
و سه نفر به 3 سال حبس ( میرزادگی، فرهنگ، قیصری (محکوم می شوند. این همان دادگاهی است که
خسرو گلسرخی و کرامت دانشیان شجاعانه دفاع عقیدتی از خود کردند. 

در دادگاه تجدید نظر که در سه شنبه دوم بهمن ماه 1352
تشکیل شد، حکم اعدام دو نفر از محکومین دادگاه اول یعنی سلیمی به 15 سال و جمشیدی
به 10 سال تغییر پیدا کرد و پنج نفر از متهمان (بطحائی، گلسرخی، دانشیان، سماکار و
علامه زاده) همچنان به اعدام محکوم شدند.

به فرمان شاه که در روزنامه‌های روز 28 بهمن ماه 1352
انتشار یافت، سه نفر از محکومین ( بطحائی، سماکار و علامه زاده) از اعدام عفو و به
حبس ابد محکوم گردیدند. 

حکم اعدام دانشیان و گلسرخی هیچ تغییری نکرد و آنان را
یک روز بعد عفو ملوکانه‌ی شاه خائن، در بامداد 29 بهمن 1352 تیرباران کردند.
تصمیم گلسرخی برای برهم زدن نقشه ساواک
- ساواک با
نقشه ی برپایی دادگاه‌ها و محاکمات علنی این دوازده نفر سعی داشت ضمن مقتدر نشان
دادن دستگاه‌های امنیتی، هر گونه انگیزه مبارزاتی را در جوانان بخشکاند و بیشترین
بهره تبلیغاتی از این مساله ببرد؛ اما گلسرخی شجاعانه در زندان و در مقابل
بازجویان که به او می‌گفتند آن‌ها را نخواهند کشت، می گفت: من کاری نمی‌کنم که شما
بتوانید مرا نکشید و یا کرامت دانشیان در این رابطه در زندان به سایر رفقایش گفت:
اگر این پرونده خونی دهد و کسی از افراد متهم در این پرونده شهید شود. آن وقت تمام
نقشه‌های ساواک برای بهره‌برداری از این پرونده سازی‌ها نقش بر آب شده‌است .‌و
همین طور هم شد. دستگاه ساواک علی‌رغم سرمایه‌گذاری‌های وسیعی که بر سر نتیجه‌ی
دادگاه‌ها در به رکود کشیدن جنبش انقلابی کرده‌بود، دفاعیات و جان باختن شجاعانه‌ی
گلسرخی و دانشیان سبب شد که بخش وسیعی از جوانان عاصی و مخالف جذب جنبش انقلابی ضد
رژیم شاه شوند.

شکوه میرزادگی بعد از عفو توسط شاه، جذب حزب رستاخیز شد
و همکاری های خود با ساواک را ادامه داد و در شمار افرادی چون پرویز نیکخواه قرار
گرفت و سردبیری نشریه "تلاش" را بر عهده گرفت.
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، در اسفند 1357 شکوه
میرزادگی که قصد خروج از کشور را داشت، توسط پاسداران انقلاب موقتا بازداشت شد،به
نوشته روزنامه اطلاعات، در فرودگاه مهرآباد شکوه فرهنگ معروف به شکوه میرزادگی
دستگیر شد. روزنامه اطلاعات نوشت: شکوه میرزادگی از سرسپردگان حزب منحله رستاخیز و
سردبیر مجله تلاش هنگام خروج از کشور توسط پاسداران انقلاب اسلامی دستگیر شد.

اجازه آزادی شکوه میرزادگی توسط دادستانی انقلاب

به نوشته اطلاعات «به شکوه فرهنگ این اتهام زده شده است
که خسرو گلسرخی، دانشیان و یارانشان را به مأموران ساواک لو داده بود.» به نوشته
همین روزنامه در همان خبر، مینا عابدی و عابدی، دو تن از مسئولان کارخانه شراب‌سازی
پاکدیس با مقدار زیادی ارز در فرودگاه مهرآباد دستگیر شدند.

شکوه میرزادگی بعد از خروج از ایران،به همراه اسماعیل
نوری علاء، همسرش ، زندگی خود را وقف ترویج سکولاریسم و آموزه های ضدمذهبی کرده
اند .
 
پاسخ 
مریم اتحادیه
که چند وقت پیش گفته بود اخیرا در پاریس خسرو گلسرخی را ملاقات کرده و با او در یک
کافه قهوه خورده است. اینطور که اتحادیه گفته بود خسرو گلسرخی در آن زمان اعدام نشده
بلکه با وساطت فرح پهلوی از اعدام نجات پیدا کرده و فقط به خارج از کشور یعنی
فرانسه تبعید شده و برای او مقرری ماهیانه هم تعیین شده است. این را چه میگویید؟ 
پاسخ 
نه بابا من
خودم دیدم خسرو اینجاست 
 
جالب است که خانم شکوه میرزادگی تمامی ایمیل های وب خود را از
کار انداخته و اصلآ با ایشان امکان تماس نیست، وب همسر ایشان نیز کار میکند ولی به
سوالی در این زمینه پاسخ نمیدهد .
شاید بهتر است که خانم شکوه میرزادگی، اگر ریگی در کفش
ندارند، هر چه زودتر به این اتهامات پاسخ بگویند. در غیر این صورت خانم شکوه
میرزادگی و همسرشان دیگر حرفی حتا در خارج (محل زندگی من) برای گفتن نخوهاند داشت

زندگی میتونه چقدر سخت و تلخ باشه وقتی که آدمی اسراره
مرموز (زشت و سیاه) داشته باشه. و یک روز آخر عمری، بعد از سی سال زندگی در خارج و
سمبول روشن فکری و آزادی طلبی، یکدفه تمامی ان اسرار بیرون بیاید
خانم شکوه میرزادگی لطفآ از خود دفاع کنید .

فریده
کانادا
پاسخ 
این چقدر شرم
آور است که این خانم "مریم اتحادیه" اینقدر عذاب روحی از درون دارد و نیز از رابطه با دیگر
ایرانیان شاید مورد مزمت قرار میگیرد، که یکدفه توانست با یک دروغ خسرو گلسرخی را
نه تنها زنده کند بلکه به لجن هم بکشد، که ایشان پذیرفتند که بابت پول با ان رژیم
مماشات کنند  .                                                                            
. این انسانها
همچون مریم اتحادیه، از حقیرترینها هستند که بعد از ان کار خود در لو دادنها، هنوز
دنبال توجیه کار خود ولو با دروغ گفتن هستند، بعضیها چقدر ظرفیت حقیر شدندارند . 
پاسخ 
نمن از مبارزین قدیمی هستم. شکوه
فرهنگ بعد از لو دادن همه مبارزین..وقتی ازاد شد با بودجه ساواک نشریه ای را  .  منتشر میکرد حتما در اسناد ساواک نام این نشریه
موجود است بعد از انقلاب در لندن دوست صمیمی همسر اول نوری علا  
و
خانواده اش بود با خیانت به این زن و فرزندان او                      
موجب طلاق و نابودی او شد .. حتی مادر نوری علا تا
سالهای متمادی با او حرف نمیزد. حالا این زنک ساواکی مدافع حقوق زنان ایران است !! 
احمد
 
 
 
 
پاسخ 
من جریان دادگاه رایادمه ودنبال میكردم چهره كثیف ابراهیم
فرهنگ كه گلسرخی را مسخره میكرد وشعر " من جوادیه راروی آب بنا میكنم"
را مسخره میكرد وگلسرخی درتمام مدت به حرفای او پوزخند میزد زنش هم بالحنی
مظلومانه خودرافریب خورده نشان میداد چهره های كثیفشون را یادمه واین زنیكه حالا
روشنفكر شده برای ما 
پاسخ 
این گذشته شکوه میرزادگی بوده که ما نمیدانستیم، تا اینجای
کار، ماجرای روبودن سایت از روی کمیته نجات یونسکو و به اسم خودشون کردن، با اسم
نجات پاسارگارد ، و امضا گرداوری کردن تنها برای لانسه کردن خودشون و راه یابی‌ به
تلویزیون‌ها و رسانه‌ها، خانوم میرزادگی از گذشته خودش که درس نگرفته این رویه را
با بی‌ ریشگی مخصوص خودش در همین مساله مهم پاسارگارد به وضوح نشان داد، با گرفتن
ایده و کنار زدن و صحبت بر علیه چندین دلسوز و فعال محیط زیست همه امضا‌های جمع‌آوری
کرده را نه تنها کاری عملی‌ با آن انجام نداد بلکه ایشون و شوهرش آقای نوری اعلا
از امضا‌ها کلاه نمدی ساخته و عکسهایی خودشون را به عنوان نوری اعلا ۱-۲-۳در فیسبوک،، این طور نشان دادند که
این همه طرفدار‌های خودشون هستند و نه الزاماً طرفداران پاسارگارد ،متاسفانه این
ضعف رسانه‌های هست مثل صدای آمریکا که انحصارا با توجه به اینکه خانوم میرزادگی
شبانه روز در هر هر تلویزیون ظاهر شد و فرصت دیگر فعالان با سالها تجربه نادیده
گرفتند 
پاسخ 
سلام می خواستم بگم چرا آقای فاضل نظری که شعر خسرو گلسرخی رو
بی شرمانه به اسم خودش زد کسی اعتراضی نکرد چرا؟؟؟آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ای ست که قربانیت کنند.. 
توماج

پاسخ 
عالی بود مرسی 
lمحمد

پاسخ 
با سلام خدمت دوست گرامی تشكرمی كنم از اطلاعات خوب شما
خواهشمندم اگر نسخه دفاییات بدونه سانسور را دارید برای فروش میخواهم هر قیمتی
باشد .
بی نشان

پاسخ 
برای ایران
وایرانی متأسفم 
پاسخ 
برای خودت متاسف باش                                                                                                
ایران و ایرانی همیشه سربلند است پس تو هم مثل بقیه به
آن قبطه بخور . 
عظیم
 
پاسخ 
صحیح نیست کسی که جانش را سر مبارزات داده بعد از 30 سال بدنام
بکنیم . 
پیمان
پاسخ 
سلا بر
دوستان.من از بستگان دور شادروان خسرو هستم.مزارش تو بهشت زهراست كه چن باری هم
مزارش رو تخریب كردن09127418033 پیمان 
 
پاسخ 
فقط بیاد خسرو گلسرخی ، مخصوصا اون شعر آخریش : خون ما پیرهن
کار گران/خون ما پیرهن دهقانان/        خون
ما  ....
                        روحش شاد. 
elham moradi

پاسخ 
درود بر سرو پایداری ایران خسرو گلسرخی




نظرات() 


Tressa
شنبه 12 مرداد 1398 10:00 ب.ظ
Awesome! Its actually amazing post, I have got much clear idea concerning from this paragraph.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:


baghro@gmail.com





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic