تبلیغات
انایوردم خطبه سرا - قاچاق عزت قوچاق نبی خطبه سرا / 1
 
یاتما تولکی دالداسندا گوی یسون اصلان سنی، كچمه نامرد كورپیسینن گوی آپارسون سیل سنی

قاچاق عزت قوچاق نبی خطبه سرا / 1

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 16 آذر 1397-10:35 ب.ظ


http://s5.picofile.com/file/8129674318/DSC_6089.jpg


از مبارزانی كه در منطقه خطبه سرای تالش در دوران ستم شاهی برعلیه رژیم پهلوی قیام مسلحانه كردند باید از عزت (قاچاق عزت)واز برادران اش به نام های گول آقا و یول آقا ویكی از دوستانش بنام حسن نام برد .

رژیم پهلوی شایعه كرده بود كه گویا اینها در زمانی که صدور شناسنامه تازه شروع شده بوده ،از همکاری با دولت وقت ( پهلوی اول) خود داری می کنند و با حکومت وقت به مبارزه بر می خیزند ولی عزت از طرف رژیم شاه یك عنصر مشكوك و ضد امنیتی تشخیص داده شده ومورد ازار و اذیت قرارگرفته بودولذا عزت برای رهایی ازستم رضاشاهی دست به مبارزه با حكومت می زند

عزت بعد از این مبارزات تحت تعقیب مامورین دولتی به فرماندهی سروان دیلمی قرار گرفته و مدتها در روستاهای مختلف به صورت مسلحانه به صورت اشكار و پنهان واردمبارزه می شده ومردم را به مبارزه برعلیه شاه دعوت می كند و پس از مدتی یکی از روستاهای خطبه سرا به نام روستای (تنبوه) را پایگاه حود می سازد .

نام عزت در منطقه تالش بر سر زبانها افتاده و به قاچاق عزت معروف می شود .در ادامه این مطلب توجه شما رابه خاطرات زیر جلب می نمایم

واینك قسمتی از مطالبی را كه به صورت خام بدستمان رسیده است تقدیم می داریم ولی به زودی مطالب را تنظیم خواهیم كرد

بی نام از  خطبه سرا

تا سال6 138کوچکترین برادر عزت یعنی گل اقازنده بوده است برادرانش را در رضوانشهر اعدام کرده اند ه

در یکی از درگیری ها به دست گل آقا تیر خورده بود. وقتی آن ها را دستگیر کردند به خاطر کمی سن گل آقا او بخشیده شد. ولی عیزت و یولَ اَقا و شخصی به نام حسن که از اهالی تکی تازه آباد تالش بود اعدام شدند. احتمالا حدود سال های 1317یا 1318.. بعد آن ها را در جایی در رضوانشهر دفن کردند که فعلا کسی نمی داند کجاست. عزت و برادرانش اصالتاً از لنکران جمهوری اذربایحا ن بودند و در جریان مسائل سیاسی روسیه ان زمان به ایران می ایند. مثل خیلی ازافراد دیگر که اینک در تالش ایران از جمله اسالم وخطبه سرا به نام مهاجر یا چیربون معروف هستند. و... اینک بازماندگان شان در اسالم زندگی می کنند. خاطره ای ازخواهرش در یکی از روستاهای لنکران در یكی ازوبلاگ ها نشر شده است تا جایی که مشهور است عزت گویا فقط یک دختر داشته که گویا چند سال پیش از دنیا رفته است. نوادگان او در اسالم هستند. گل اقا هم چندسالی ست که از دنیا رفته است. ولی بچه هایش زنده اند و در اسالم زندگی می کنند.

مردم تالش بویژه خطبه سراعزت را مدافع ناموس خود و مردم می دانند ما موران دولتیپیشن از زندگی در جنگل به اتهام جاسوسی برای شوروی عزت رامورد ازارقرار می دهند و بعد سرهنگ دیلمی برای به زانو درآوردنش همسرش را گروگان می گیرد و او مصمم به کشتن سرهنگ دیلمی می شود و به جنگل می رود و ... حتی یک نفر را در روستای کلَه سرا به نام کاتا جعفر(کدخدا جعفر) می کشد. علتش هم این بوده که گویا کدخدا خواسته بود او را دستگیر و تحویل د هدعزت به او تذکر می دهد و می گوید به من نزدیک نشو وگر نه مجبورم ازخوددفاع كنم وبه طرفت تیراندازی كنم. من را مجبور نکن که این کار را بکنم و

ولی کدخدا گوش نمی کند و به او می گوید تسلیم شو و عزت با یک تیر او را از پا در می اورد و بعد ... به عنوان ضد دولت مرکزی از طرف مسئولین امنیتی و نظامی منطقه معرفی می شود و بارها برای دستگیری اش نیرو می اید ولی موفق نمی شوند. تیرانداز ماهری بوده است. و... نام او در اذهان مردم مثبت است. و البته داستانش بسیار مفصل است

فاطمه ازخطبه سرا

مطالبی که از اینها شنیده ام گویا اینها سه برادر بودند و در زمانی که صدور شناسنامه تازه شروع شده بوده ،از همکاری با دولت وقت ( پهلوی ) خود داری می کنند و با حکومت وقت به مبارزه بر می خیزند ودر این راه یکی از آنها زخمی شده و بر اثر جراحت وارده دستش به شدت زخمی شده و در اثر جراحت وارده دستش قطع می شود .

عزت (احتمالا اهل اسالم یا خلخال)بعد از این مبارزات تحت تعقیب مامورین دولتی قرار گرفته و مدتها به طور پنهانی در روستاهای مختلف پنهان می شود و پس از مدتی سر از یکی از روستاهای خطبه سرا درآورده و به روستای (تنبوه) پناه می آو ردنام عزت در منطقه تالش بر سر زبانها افتاده و به قاچاق عزت معروف می شود .

عزت چند روز در این منطقه می ماند ولی با تحریک عوامل دولتی توسط عده ای (با نام های هیدوت و یوقوبعلی و ...)شبانه به محل خواب انها یورش می برند ودستگیر کرده وسپس دست بسته تحویل ماموران دولت می دهند.پس از دستگیری در شهر تالش یا در شهر رضوانشهر به دار آویخته می شود .

. یوسف از حطبه سرا

می توان گفت (عزت و برادرانش از مبارزان و قهرمانان تالش )هستند مردم خطبه سرا از دوران کودکی قاچاق عیزت را به عنوان یک قهرمان می دانند و عاملان دستگیری اش را در خطبه سرا را خیانتکار و مزدور می دانند .و می گویندچطور کسی را که به تو پناه اورد ه است توانستی دست بسته تحویل مامور دولت بدهی !!

یکی از کهنسالان خطبه سرا گفتند که پس از دستگیری اورا دیده و می گفت قارقو خوب می زده و از چند نفر نام برد که در دستگیری او نقش داشته اند و عیزت را فرد مثبتی می دانست و کسی هم می گفت که عاملان دستگیری عیزت به روز سیاهی دچار شدند

مدینه از حطبه سرا

امروز با یكی از بانوان كهنسال كه بالای نود سال دارددر باره غزت صحبت كردم كه می گفت|عزت مزاحم هیچ كس نبود و مدتها درخطبه سرا بود بویژه در مسیر شاه میلرزان و برزبیل بارها دیده شده بود ویك بار هم ما كه به ییلاق می رفتیم در این مسیر با ما برخوردكردندكه اول ما بسیار تزسیدیم ولی بعدا گفت از ما نترسید ما با مردم كاری نداریم ولی قبل از اینكه ما عزت را ببینیم به عنوان چول ادامی و چیربون عزت شنیده بودیم ولی كم كم به قاچاق عزت معروف شد

انها چهارنفربودندكه پدرم به انها غذا تعارف كرد و انها ازبین وسایل ما مقداری نان و خربزه و هندوانه و خیار و تخم مرغ برداشتندوبه پدرم پول تغارف كردندكه پدرم قبول نكردوهم چنین بابانوی كهنسالی صحبت كردم كه ان موقع 7 یا 8 سال داشته كه با این حساب دستگیری عزت به سال 1317یا 18 برمی گردد وی بیان داشت كه عزت را دستگیر كرده با دوستانش دست بسته به خانه كاتا اوردندودرطویله زندانیش كردندو امنیه ها هم كشیك می دادندومن خودم وقتیكه عزت را می خواستندبا دستهای بسته به توالت ببرند دیدم و شب كه شد عزت شروع به خواندن كرد ابتدا با قارقو نی زد كه همه ساكت شده به نی او گوش می دادندتوجه همه را به خود جلب كرده بود و بعصی ها هم گریه می كردندوبعد با صدای حزن الود و حزین(غملی سسدن)شروع كرد به اواز حواندن:

نبی نون بوغلاری اشمه اشمه دور نبی نون بوغینان گوله كچمه دور

گوی سنه دسونلر ای قاچاق نبی هجری اورینن ای قوجاق نبی

داغلارون سولاری چشمه چشمه دور

چشمه نون سولاری ایچمه ایچمه دور

گوی سنه دسونلر ای قاچاق عزت یولداشی اوزینن ای قوچاق عزت

دنیانون عمری گیدو ب كچمه دور

داغلارون سولاری ایشمه ایشمه دور

گوی سنه دسونلر ای قاچاق عزت قارداشی اوزینن ای قوچاق عزت

وبلاگ محمدهزاری ویزنه MOHAMMADHEZARIWIZNEH

مجموع خاطرات ازورودغیرمنتظره اهالی مرزنشین شوروی درسال1368

......... ازشوروی آمدیم بعـد از سه روز با ماشین پیكان برادرم رحمت ، اسكـنـدر احمدی پـــوررابــرداشته به هشـتپررفتیم مهندس مشـــیری را هم كه در خانه اش بود برداشتیم رفتیم دائی بالصـطلاع پدر تهمینه را در اســالــم دریك محلی سراغ كردیم پیداكردیم وسلام تهمینه وپدرش قربانعلی ومادربسیارپیرقربانعلی كه پشتش خمیده ونای حرف زدن را نداشت به دائی وبرادر رساندیم انگار نه انگار كه ما زحمت كشیده این همه راه را بخاطرش رفته ایم آدمی بی احساس وبی منطق بود .

این دائی گــدای دوره گرد بــود من دیــده بـودم اكثر به مناطــق تالش زبان طوالش برای گدایی میرفت وویزنه هم می آمده وویزنه ای اورا میشناختند وبه مامو (عمو) معـروف بود، بعد ازمـــن كه قربانعـلی پدر تهمینه یكدفعه از سنجردی كندی شوروی آمدایران و خانه ما حوصله اش نشد كه با ما درخانه ما درآستارا بماند اورا به ویزنه برده ودرخانه پدرم باپدر باشد چون پدرم آدم حوصله داری بود وبیشتر به حرفهای عجیب وغریب وشجاعت وشهامت وكلام های تالشی ،تركی وروسی (معمولا جهت خودنمایی قاطی وپاطی میكرد) قربانعلی معلم اهمیت نمی داد وقربانعلی هم اورا پسندیده بود وعجیب از پدر خوشش می آمد پدر به قربانعلی گفته بود بلند شو یك نمازی با هم بخوانیم خندیده بود گفته بود اینها همه از بیكاری ودلخوشیتان است نماز را در وقت بیكاری میخوانند شماها هم میخوانید وپدربااوبسیارشوخی ها میكرد برقربانعلی بسیار خوش گذشته بود وبه قاسم گفته بود قربانعـلی را ببرید پیش فامیلانش قاسم هم با مــوسی و تعارف اورا بـرده بودند كاملا شــناخــته بـودند كـه دائــی كیست حالا قربانعلی از دیدن دائی خود خوشحال شده بود یا نه خدا میداندولی بچه ها گفتند زیاد اورا تحویل نگرفت چون دائی انتظاراتی داشت وقربانعلی هم از دایی انتظاری دیگر هردومثل هم بودند .

البته همان فكــرمیكنم گل آقا برادر عــزت معروف ویول اقـا بوده كه نــشـانی كــه خـواهــر بزرگ قــربانعـلی در سنجردی كـــندی كه پیرزنی با بیش از هشــتادو پنج سال سن وپشتش خمیده بود داده بوددرست بود، همان بود حالا از آن بگــذریم.

بعد از آنجا رفتیم پـونــل پیــش خــانــم مــلك (خــواهـــرخــدیجــه دختر احمد خــواهـــرسلیمان وسلیمان پدر احمد دنیادوست) او راهــم پیداكــردیم البته خــانـــه اش درجاده جــدیـــد كه با گذر از پل پــونل به طرف فومن ورشت میرود درسمت چپ جاده ده قدم بعد از چهارراهی كه بطرف فومن ویكطرف شانــدرمن وماسال ویكطرف پونل ویك طرف چــوكا بود ســرراست بود وملك را دیدم مرا شناخت وهــدیه ای كه خـدیـجـه داده بود به او دادم این زن هم مثل خدیجه بی تفاوت بود ،انـگار نه انـگار كه ما از خــواهــرش كه 43سال است همدیگررانــدیــده انــدپیغام آورده ایم بلی بعــد باز هم آمدیم كسی از ما نه تشكـر كرد نه ســپاسگـزاری آن از دایی این از ملك خــواهـــر خــدیجــه آن بنده خدا كه روح اش شاد باد نه خان بود نه بیگ بلی ما فـقط وظیفه خـودرا انجام دادیم وظیفه ای كه همش بدون تعارف واقعا وظیفه بود بلی نه دایی نه ملك خانم ،اصلا نگفتند شما ها كی هستید ،واز كجا آمده اید وچراآمـده ایــد.

محمدهزاری ویزنه http://www.mohammadhezariwizneh.blogfa.com/

Image result for ‫سرلشکر دیلمی‬‎

سرلشکر سیاوش دیلمی

سرلشکر سیاوش دیلمی رزمخواه (۱۲۸۲- ۱۳۷۳ ه.ش در دیلمان)از اعضای نهضت جنگل، از افسران عالی رتبه ارتش ایران، استاندار آذربایجان غربی و سناتور انتخابی گیلان در دوره هفتم مجلس سنا.

زندگی

غلامحسین(سیاوش) دیلمی رزمخواه فرزند جعفربیگ متولد ۱۲۸۲ ه.ش از نوجوانی به نهضت جنگل به زعامت میرزا کوچک خان جنگلی پیوست و تعلیمات نظامی را تحت نظر افسران آلمانی و ایرانی و ترک و روس سفید فراگرفت .

پس از پایان کار نهضت در سال ۱۳۰۰ ه.ش مدتی زندانی بود ولی اندکی پس از آزادی، به ارتش ایران پیوست و در سال ۱۳۰۷ به دریافت درجه افسری نایل شد.

او به تدریج مدارج ترقی را طی کرد و در سال ۱۳۳۹ ه.ش استاندار آذربایجان غربی شد و تا سال ۱۳۴۲ این سمت را عهده دار بود

او در سال ۱۳۵۴ در دوره هفتم مجلس سنا به نمایندگی از اهالی گیلان عضویت یافت که کار آن با انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ خاتمه یافت. پس از انقلاب زندانی و محاکمه شد . نامبرده عاقبت در سال ۱۳۷۳ در سن ۸۱ سالگی بدرود حیات گفت.






نظرات() 


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox