تبلیغات
انایوردم خطبه سرا
 
یاتما تولکی دالداسندا گوی یسون اصلان سنی، كچمه نامرد كورپیسینن گوی آپارسون سیل سنی

انا یوردم خطبه سرا ­ تاریخ بوئی اوجا یاشا

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 20 آذر 1395-09:09 ق.ظ

.jpg




انا یوردم خطبه سرا

تاریخ بوئی اوجا یاشا

اوزون قوجا باشون اوجا

ادون اوجا سسون اوجا

علم و هنر اوجاقیسان

ایگید لرون ماواسیسان

گوزلرون گوزلیسن

جنت لرون جنتیسن

برزوكیمین دایاق وارون

باغروكیمین ا رخا وارون

چیمرند و صبا كیمین

قله وارون قلعه وارون

داغ دیوینن كالویجك

جنتلی بیر مكان وارون

باشون اوسته باغرو كیمین

ایاقندا جوشقانلی بیرخزركیمین

هم خادم و كنیز وا رون

 با غرو سنه وقارلانور

خزر سنه جوشقانلانور

یاشا یاشا ایللر یاشا

انایوردم خطبه سرا

تاریخ بوئی اوجایاشا

قارانقوش


           باران شدید روی صندلی پارک شب خیابان خلوت تاریک .gif








نظرات() 

گاف»‌های حكیم «فردوسی» در «شاهنامه» 2

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 8 بهمن 1395-05:40 ب.ظ

در صفحه‌ی 815 «دارا» زخمی شده و در حال مرگ است. اسکندر که می‌خواهد به او دلداری و امید بدهد، می‌گوید: «ز هند و ز رومت پزشک آورم». لابد در آن روزگار یک پزشک حاذق و متخصص در ایران به این بزرگی وجود نداشته، آن هم به این دلیل منطقی که هنوز «دانشگاه آزاد» دایر نشده بود. شاید هم پزشکان ایرانی در آن زمان هم، مثل زمان ما، نسبت به دفترچه‌ی بیمه کم لطف بودند. در هر حال، تقصیر از بنده نیست، نظام پزشکی داند و فردوسی و اسکندر و دارا! 
دارا خبردار شده است که اسکندر برادر او است که هر دو فرزند داراب هستند و تنها مادرهایشان جداگانه است. اما همین برادر ایرانی به اسکندر، یعنی به برادر رومی ـ یونانی ـ خودش پیشنهاد می‌کند که با دخترش ـ «روشنک» ـ که برادرزاده‌ی خود اسکندر است، ازدواج بکند تا فرزندی مانند اسفندیار به دنیا بیاورد. جالب این که پیشنهاد می‌شود نام کودک آینده را هم مادرش انتخاب بکند. پس معلوم می‌شود این غربی‌های جنایتکار، متجاوز، غاصب و غیره، از چند صد سال پیش از میلاد تصمیم داشتند افکار پلید و زبون «فمنیستی» را در سرزمین عزیز ما رایج بکند. وگرنه چه کسی به زن اجازه‌ی عرض وجود می‌دهد که برای بچه‌ی خودش نام هم انتخاب بکند؟ اصلاً به عقیده بنده بهتر است این صفحه‌ی 825 را به کلی پاره بکنند و دور بیندازند تا از بدآموزی و نفوذ افکار غربی جلوگیری کرده باشیم! 
آقاجان! یک نفر بیاید و این فیلسوف‌های بدبخت را از دست فردوسی نجات بدهد. جناب حکیم در 829 می‌فرماید که یک نفر فیلسوف، پیام عاشقانه‌ی اسکندر را به روشنک می‌رساند. بدون شک، فردوسی یک «حکیم» بوده که معنای واژه‌ی «فیلسوف» را هم می‌دانسته است. وگرنه حکیمی که آن اندازه باسواد باشد که بداند که کرمان هیچ ارتباطی به ایران ندارد، واحد پول همه‌ی کشورها در روزگار باستان «درم» و «دینار» و واحد وزن هم «مثقال» بوده، چه طور ممکن است مفهوم «فیلسوف» را نداند؟ پس گناه از فردوسی نیست. احتمالاً فیلسوف‌های جهان باستان هم مانند لیسانسیه‌ها و فوق‌لیسانسیه‌های امروزی، چون می‌دیدند آدم باسواد بیکار و بی‌پول می‌ماند و آواره‌ی خیابان‌ها می‌شود، از روی ناچاری یک مؤسسه‌ی مربوط به امور ازدواجیّه راه انداخته و ینگه، مشاطه، پیغام‌رسان عاشقان و... شده‌اند! دیگر کم کم دارم از دست این فردوسی جوش می‌آورم. این جناب حکیم که عقیده دارد رومی‌ها از هزار سال پیش از میلاد حضرت عیسی(ع) مسیحی بوده‌اند و صلیب‌ داشته‌اند، حالا هم دین یهود را آیین رومی‌ها ـ یونانی‌ها ـ می‌داند! صفحه‌ی 833 را بخوانید و ببینید چه طور یونانی‌های بدبخت را یهودی کرده است، در حالی که آن بی‌چاره‌ها در روزگار اسکندر معتقد به «زئوس» و «خدایان اولمپ» بودند. ولی شاید فردوسی هم راست می‌گوید. چون اگر اسکندر و لشکریانش یهودی ـ صهیونیست ـ نبودند، پس چرا به ایران حمله کردند؟ شاید هم «بعثی» بوده‌اند و فردوسی از ترس خلیفه‌ی بغداد این مسأله را سانسور کرده است! به نظر می‌رسد این ایران باستان یک در و پیکر حسابی نداشته و هر کسی که از عمه‌اش قهر می‌کرد، می‌توانست بیاید و کشوری به این بزرگی و با آن همه افتخارات را در عرض ایکی ثانیه و سه سوت فتح بکند. وگرنه چه طور ممکن بود آدم خنگی مثل اسکندر بتواند به یک کشور در و پیکردار پیروز بشود؟ این بابا آن اندازه کم‌حواس است که با وجود این که در جنگ با دارا، فیل را دیده بود، ولی باز در جنگ با «خفور» ـ شاه هند ـ می‌پرسد که فیل چه شکلی است؟! 
همین اسکندر که در 843 خنگی خودش را لو داده، در 846 هم که می‌خواهد از بصره به مصر برود، سوار کشتی می‌شود. یعنی باید از خلیج فارس، دریای عمان، بخشی از اقیانوس هند، جنوب عربستان و دریای سرخ بگذرد و به مصر برسد؛ در حالی که اگر پیاده می‌رفت خیلی زودتر می‌رسید. 
این اسکندرخان 350 سال پیش از میلاد حضرت مسیح زندگی می‌کرده است. اما در 852 می‌بینیم که به «دین مسیحا» سوگند می‌خورد. خواهش می‌کنم شما قضاوت بکنید. یک آدم اگر خنگ و کودن و ببو و غیره نباشد، چه طور به چیزی قسم می‌خورد که تازه قرار است 350 سال بعد به وجود بیاید؟ خوشبختانه این قسم را فردوسی نخورده است، وگرنه ممکن بود متهم به بی‌اطلاعی باشد! 
کاش یک نفر از ماها در زمان اسکندر یا روزگار فردوسی حضور داشتیم و در مورد اسکندر کمی تحقیق می‌کردیم. اصلاً دارا کار خیلی اشتباهی کرده که دختر مثل دسته گل خودش ـ روشنک خانم ـ را بدون تحقیقات کافی به اسکندر داده است. لااقل اگر برای احتیاط یک مهریه‌ی سنگین تعیین می‌کرد، بهتر می‌شد. مثلاً از او می‌خواست که شش دانگ از طبقه‌ی سوم کشور روم را پشت قباله‌ی روشنک خانم بیندازد. اگر بنده بودم حتی خاله‌ی 75 ساله‌ام را هم به اسکندر نمی‌دادم. ظاهراً این آدم از «کودکان خیابانی» است و جا و مکان معینی ندارد، شاید هم تحت تعقیب است و می‌خواهد رد گم بکند. در سال 857 می‌خوانیم که او که تازه یکی ـ دو روز است هندوستان را فتح کرده، یک دفعه از «اندلس» ـ جنوب اسپانیا ـ سر درمی‌آورد و بلافاصله، در یک چشم زدن به شهر «برهمن» می‌رود و... 
قبلاً اشاره کردیم که فردوسی ادعا کرده که یک کتاب مربوط به شش هزار سال پیش را مطالعه کرده که داستان‌های شاهنامه را در آن نوشته بودند. از معجزات این کتاب شش هزار ساله هر چه بگویم باز هم کم است. یکی این که در زمانی نوشته شده که هنوز خط اورارتویی و خط آرامی و میخی هم اختراع نشده بوده، ولی کتاب مورد نظر به الفیای نسخ عربی ـ فارسی به نگارش درآمده است که فردوسی بتواند بخواند. واقعاً کتاب هم کتاب‌های قدیم که برای خودشان مرام و معرفت داشتند و ملاحظه‌ی سواد و معلومات خواننده را می‌کردند. در ضمن، بعد از اختراع خط هم مردم روی تخته سنگ‌ها می‌نوشتند، ولی این یکی به صورت کتاب درآمده است! 
این که عرض می‌کنم آن کتاب اعجاز کرده، ادعای همین طور الکی و کشکی و کتره‌ای و غیره نیست. کدام کتاب تاریخ را سراغ دارید که وقایع چهار ـ پنج هزار بعد را هم در خودش داشته باشد؟ رویدادهای دوره‌ی ساسانیان، حدود چهار هزار سال بعد از چاپ کتاب کذایی اتفاق افتاده‌اند، ولی فردوسی همه‌ی آنها را در همان کتاب شش هزار سال پیش مطالعه فرموده است. پس درست گفته‌اند که «آنچه در آینه جوان بیند، پیر در خشت خام آن بیند!» یعنی آن کتاب چون خیلی پیر بوده، توانسته است رویدادهای چهار ـ پنج هزار سال بعد را هم ببیند. در هر حال، نباید چنین تصور بکنیم که فردوسی ـ زبانم لال ـ اهل چاخان‌بازی بوده است. در صفحه‌ی 892 «اردشیر ساسانی» از دست «اردوان پنجم اشکانی» فرار می‌کند. او که می‌خواست از اصفهان به سمت «پارس» برود، از یک «دریا» می‌گذرد! 
حالا دیدید ایرانیان باستان، علاوه بر موبایل و موشک فضاپیما و هواپیمای جت و غیره، در وسط هر دو استان یک دریای بزرگ هم داشتند که قابل کشتی‌رانی بود؟ به نظر می‌رسد این دریاها را، بعدها دشمنان زبون غارت کرده و برده و خورده‌اند. وگرنه، فردوسی بزرگ که دروغ نمی‌گوید. مرگ بر این دشمنان زبون و متجاوز و برانداز و غیره که به آب شور دریا هم رحم نمی‌کنند. درست مثل زمان ما که همان دشمنان پلید، آب دریاچه‌ی «ارومیه» را به غارت می‌برند و برای ما فقط «نمک» باقی می‌گذارند. وگرنه مسؤولان محترم آذربایجان‌غربی و آذربایجان‌شرقی که در مورد کاهش آب دریاچه‌ی ارومیه بی‌خیالی و بی‌اعتنایی نکرده‌اند و شب و روز مجدانه تلاش می‌کنند که هر طوری که شده، لااقل به اندازه‌ی نیم یا یک لیتر به آب شور این دریاچه اضافه بکنند! 
در ضمن، به علاقه‌مندان ارزهای خارجی و به صرافی‌ها و ارز فروشی‌های سر چهارراه‌ها مژده می‌دهم که فردوسی در صفحه‌ی 949 شاهنامه، یک نوع ارز معتبر به نام «دینار رومی» معرفی کرده است که در نوع خود بی‌نظیر می‌باشد! 
و اما صفحه‌ی 955 را بخوانید و ببینید که در ایران قدیم چه اتفاق‌های جالبی می‌افتد. مثلاً می‌نویسد: 
جهــانـدار بــُرنا زگیـتی بــرفت                 بر او سالیان بر گذشته دو هفت نبـودش پسر، پنج دختـرش بود                یکی کهتـر از وی، برادرش بـود 
شاه ایران جان به جان آفرین تسلیم می‌کند و از دنیا می‌رود، در حالی که طفلک بی‌چاره فقط «دو هفت» ـ 14 ـ سال داشته است. در این حال، همین شاه پنج دختر داشته و بدون پسر بوده و به ناچار، برادر کوچکترش مجبور است به جای او شاه بشود! 
شاه نوجوان 14 ساله ازدواج کرده بود و پنج دختر هم داشته است. یعنی فوق فوقش، باید در 9 سالگی زن می‌گرفت. در حالی که در زمان ما، جوانان 29 ساله هم جرأت نمی‌کنند زن بگیرند. واقعاً راست گفته‌اند که مرد هم مردهای قدیم! 
جداً شانس آورده‌ایم که این شاه نوجوان در 14 سالگی مرده است. چون اگر تا 80 سالگی زنده می‌ماند، همه‌ی ایران را پر از دخترهای خودش می‌کرد و آن وقت معلوم نبود برای این همه دختر، از کجا باید شوهر می‌آوردیم. در هر حال، جوان‌های امروزی بخوانند و به سر غیرت بیایند، البته نه آن اندازه غیرت که در 14 سالگی صاحب پنج دختر بشوند. یادشان باشد که در 14 سالگی و بعد از آن هم «یکی خوب است، دو تا بس است»، «فرزند کمتر، زندگی بهتر» حتی اگر در 9 سالگی ازدواج کرده باشی! 
به عقیده‌ی بنده، این نوجوان 14 ساله به خودش ظلم کرده، چون با وجود همسر و پنج تا دختر، دیگر نمی‌توانستند در اعلامیه‌ی مجلس ترحیم‌‌اش عبارت «نوجوان ناکام» بنویسند. در واقع اصل این است که در مورد او از عبارت «بزرگ خاندان» استفاده بشود. حالا اگر کسی هم ایراد بگیرد که چه طور ممکن است یک نوجوان در 14 سالگی پدر پنج دختر بشود، به عقیده‌ی بنده انتقاد و اعتراض او به هیچ وجه وارد نیست، چون در مملکتی که وسط راه اصفهان به شیراز آن یک دریای بزرگ باشد، بچه‌ی صغیر هم می‌تواند در صاحب زن و بچه بشود. فقط عیب کار اینجا است که فردوسی ننوشته که این طفل صغیر، دخترهایش را هم شوهر داده بود یا نه؟! 
در کتاب حکیم فردوسی، شاهان دست به هر غلط‌کاری می‌زنند که البتّه از آنها همین انتظار را هم داریم ولی اشکال کار اینجا است که دراینجا «موبدان» هم یک عقل درست و حسابی ندارند. آن همه فیلسوف و دانشمندان نجومی و هندسی و غیره از همه جای جهان جمع می‌شوند و در صفحه‌ی 957 از یزدگرشاه خواهش می‌کنند که پسرش «بهرام» ـ «بهرام گور» ـ را به آنها بسپارد که درست تربیت بکنند که درس بخواند و «آدم» بشود که شاید فردا در یک جایی هم استخدام شد، در این میان «نعمان‌بن منذر» هم می‌دود وسط حرف بزرگترها و می‌گوید که: ما «سواریم و گُردیم و اسب افکنیم، کسی را که دانا بُوَد، بشکنیم»! آن وقت موبدان به یزدگرد پیشنهاد می‌کنند که پسرش را به این عرب بسپارد که او را بزرگ بکند. پس تکلیف «علم بهتر است یا ثروت» چه می‌شود. یعنی آن همه فلسفه، دانش‌های ستاره‌شناسی، ریاضی و... به اندازه‌ی یاد گرفتن یک «اسب افکندن» ارزش ندارد؟ حالا اگر آن فیلسوف‌ها و دانمشندها از یک مدرسه‌ی «غیرانتفاعی» یا «دانشگاه آزاد» می‌آمدند، آدم می‌توانست خودش را قانع بکند که حتماً موبدان می‌دانستند که فقط پول می‌گیرند و مدرک صادر می‌کنند و سواد درست و حسابی یاد نمی‌دهند! شاید هم موبدان می‌دانستند که با سواد و مدرک و امثال اینها، آدم را برای خدمتگزاری هم استخدام نمی‌کنند، در حالی که آدم «اسب افکن» می‌تواند در آینده شاگرد یک «بنگاه معاملات ملکی» بشود و یا سر چهارراه بایستد و کوپن بخرد و سیگار بفروشد و...! تازه، مگر برای گرفتن مدرک دانشگاهی و استخدام شدن به عنوان «شاه» در ایران، آدم حتماً باید درس بخواند؟ هیچ هم این طور نیست. همه‌ی ما اشخاص محترم و پرتلاش و افتخارآفرینی را می‌شناسیم که در همه‌ی عمرشان یک بار هم به هیچ دانشگاهی نرفته‌اند، ولی هم مدرک «دکترا» دارند و هم به عالی‌ترین مقام‌ها رسیده‌اند و کلی هم از ملت طلبکار هستند! 
به عقیده‌ی بنده باید به حضرت فردوسی در درس‌های جغرافی و تاریخ، یک نمره‌ی «شعبان‌خانی»، مثلاً 200، 500 یا هزار داد. در صفحات 958 و 959 می‌خوانیم که نعمان‌بن منذر اهل کشور «یمن» بود. در حالی که همه‌ی دنیا به اشتباه فکر می‌کنند که این آدم فرمانروای «حیره» ـ در فاصله‌ی میان ایران و عربستان ـ بود. در ضمن، کشور یمن و شهر «کوفه» همسایه‌های دیوار به دیوار هم هستند! 
در صفحه‌ی 965 شاه یزدگرد در «نیشابور» است و مثل بچه‌ی آدم برای خودش می‌گردد و حال می‌کند که یک دفعه یک رأس «اسب» از «دریا» بیرون می‌آید و می‌زند و شاه را می‌کشد، یعنی در واقع او را ترور می‌کند! 
حالا اگر شما در نزدیکی نیشابور دریایی نمی‌شناسید و یا برایتان معما است که این چه جور اسبی بوده که در داخل دریا زندگی می‌کرده و چه مرضی داشته که از آب بیرون آمده و یک جفتک محکم به دهان یاوه‌سرای یزدگرد کوبیده و او را کشته، دیگر تقصیر از بنده و فردوسی نیست. لطفاً به گیرندگان خودتان دست نزنید و بخصوص آنتن خودتان را حرکت ندهید. اشکال از ایران باستان است که با آن همه شکوه و عظمت و پرافتخاری، هیچ مورد و هیچ چیز درست و حسابی نداشته است! 
در صفحه‌ی 969 بهرام و «منذر» ـ این بابا اول «نعمان‌بن منذر» بود و در فاصله‌ی 11 صفحه از کتاب، نامش هم ابتر شد! ـ می‌خواهند از یمن به «تیسفون» بیایند، اما سر راهشان از «جهرم» رد می‌شوند. بدون این که عقل‌شان برسد که تیسفون در نزدیکی بغداد است و اصلاً نباید و لازم نیست از جهرم به آنجا رفت! باز خداوند پدر فردوسی را بیامرزد که ننوشته است که آمدند و از توکیو، پکن، مسکو، لندن، نیویورک و سیدنی رد شدند و به جهرم رسیدند و تازه یادشان آمد که باید سری هم به ژوهانسبورگ بزنند که از آنجا وارد تیسفون بشوند! جریان رأی‌گیری مربوط به انتخابات برای تعیین «بهرام گور» به عنوان شاه ایران در صفحه‌ی 971 هم در نوع خود جالب و خواندنی است. در گزارش مربوط به نتیجه‌ی این انتخابات، فردوسی می‌فرماید: 
زپنجاه بـاز آفـریدند سی                   زایرانی و رومی و پارسی 
ملاحظه می‌فرمایید؟ برای انتخاب شاه در ایران، عده‌ای هم از «روم» آمده و رأی داده‌اند و نیز، فردوسی یک بار «ایرانی» و یک دفعه هم «پارسی» آورده است! 
مثل این که انتخابات در سرزمین پرافتخار ما، سابقه‌ای بسیار دیرینه و درخشان دارد. اما ظاهراً، در آن روزگار عقل کاندیداها نمی‌رسید که چند تا اتوبوس و مینی‌بوس کرایه بکنند که هم روستایی‌ها و هم‌ولایتی‌هایشان را از ایلات و روستاها به شهر بیاورند و به یک دست چلوکباب مهمان بکنند که آنها هم در شهر به اینها رأی بدهند و بعدازظهر هم برای شرکت هر چه باشکوه‌تر در انتخابات، به روستای خودشان برگردند و یک رأی، شاید هم بیشتر نیز، در آنجا به صندوق بریزند و تکلیف خود را ادا نمایند. بلی، جناب بهرام اینها را بلد نبوده و به همین خاطر، رفته و از «روم» آدم‌ها را آورده که برایش رأی بدهند. لابد برای چلوکباب‌ ناهار رأی‌دهنده‌ها هم از گوشت «گورخر» استفاده کرده‌اند، چون بهرام عاشق شکار «گورخر» بود. البته جای شکرش باقی است، چون در زمان ما و در بعضی جاها نه‌تنها گوشت گوسفند و گاو، بلکه گوشت همان گورخر را هم در رستوران‌ها کباب نمی‌کنند، بلکه از گوشت...! و اما این که حکیم فردوسی در این بیت یک بار «ایرانی» و یک بار هم «پارسی» آورده، معلوم می‌شود در کشور افتخارآفرین و شکوهمند و غیره‌ی ما، آن زمان‌ها بعضی‌ها دست به تقلب در انتخابات می‌زدند و دوبار، هر بار با یک شناسنامه‌ رأی می‌دادند، البتّه هنوز تحقیقات باستان‌شناسان روشن نکرده است که در آن زمان هم با شناسنامه‌ی اشخاص «مرده» رأی می‌دادند یا نه! 
در صفحه 1040 بهرام و دختر شاه می‌خواهند از هندوستان به سمت ایران فرار بکنند. اینها در مسیر فرار، از یک دریا می‌گذرند! 
بنده جرأت نمی‌کنم به شاه هندوستان اتهام بزنم که لابد یا معتاد بوده و یا زنش را طلاق داده بوده و در نتیجه، دخترش «فراری» شده است. متأسفانه مطبوعات کثیرالآگهی زمان ساسانی هم نخواسته‌اند که به خاطر بالا بردن تیراژ خودشان، با این دختر فراری مصاحبه بکنند و بعدش هم درس اخلاق به خانواده‌ها بدهند و... 
سؤالی که بنده دارم این است که چرا شاهان و پهلوانان ایران باستان این همه اصرار دارند که در همه جا از «دریا» عبور بکنند؟ بی‌انصاف‌ها به جای این که تابستان‌ها در شهرهای کنار دریا «سمینار» و «همایش» و این جور چیزها برگزار بکنند که میلیون‌ها تومان ـ البته در اصطلاح فردوسی، میلیون‌ها درم ـ بگیرند، می‌آیند و از دریا رد می‌شوند. مگر بهرام و دختر شاه، نمی‌توانستند مثل بچه‌ی آدم، از راه خشکی به ایران بیایند. سلطان محمود غزنوی 17 بار به هندوستان لشکر کشید و آنجا را غارت کرد و حتی یک بار هم رنگ دریا را ندید. معلوم می‌شود هندوستان فردوسی با هندوستان محمود غزنوی، تومانی هفت صنار تفاوت معامله داشته است! 
اگر اهل عمران و آبادانی و علاقه‌مند به توسعه‌ی پایدار هستید، لطفاً صفحه‌های 1050 و بعد از آن را بخوانید. نوشته است که «پیروز شاه ساسانی» دو شهر ساخت که اسم یکی را «ری» و نام دیگری را «اردبیل» گذاشت. 
البتّه فردوسی عزیزمان در شاهنامه و در داستان مربوط به زمان «کاووس» نام «ری» را آورده و بعدها، چندین بار هم تکرار کرده است. نام شهر «اردبیل» را هم در داستان‌های مربوط به «کیخسرو» خوانده‌ایم. حالا هم اگر در مورد ساخت این دو شهر توسط «پیروز شاه» صحبت می‌کند، فکر نکنید که در کشور تاریخی و شکوهمند و سرفراز ما، از شهرهای ری و اردبیل، هر کدام را دو تا داریم. بلکه بهتر است به دور و بر خودتان نگاه بکنید و ببینید که در زمان ما هم، خیلی از طرح‌ها و پروژه‌ها، چند بار و هر بار به یک مناسبتی، طی مراسم باشکوهی افتتاح و راه‌اندازی شده‌اند و اخبارشان را از طریق رسانه‌های گروهی دیده، شنیده و خوانده‌ایم. فکر می‌کنید مسؤولان پرتلاش، فداکار و سختکوش ایران باستان، به اندازه‌ی مسؤولان فعلی زرنگ نبودند؟! 
قسمت 6 
در 1064 آمده است که «قباد ساسانی» از اهواز تا پارس، یک شهرستان و یک بیمارستان ساخت و نام آنها را «اران» گذاشت و حالا (در زمان فردوسی) عرب‌ها به آن «حران» می‌گویند. پس با این حساب، در زمان فردوسی شهر «حران» در جایی وسط اهواز و پارس بوده و بعدها ـ به هر دلیل ـ به طرف‌های سوریه و امثال آن تبعید شده و یا به دلیل معتاد شدن شاهان ایران، از خانه فراری شده و به شامات پناه برده است. شاید هم مسأله‌ی «فرار شهرها» در آن زمان به جای «فرار مغزها» عمل می‌کرده است! 
در 1071 شاه «کسری» ـ «انوشیروان» ـ ایران را به چهار بخش تقسیم می‌کند. بخش اول «خراسان» است، بخش دوم «قم و اصفهان» و بخش سوم «پارس و اهواز و مرز خزر»! حالا بگذریم از این که خیلی از مناطق ایران در این تقسیم‌بندی فراموش شده‌اند، این «پارس و اهواز و مرز خزر» چه طور توانسته‌اند یک جا جمع بشوند و تشکیل یک استان را بدهند؟ درست است که در زمان ما هم، شهرهای ایران یکی ـ یکی تبدیل به استان می‌شوند، ولی بنده تا حالا ندیده‌ام یک مسؤول محترم رده بالای کشوری، ساحل خزر را بردارد و به اهواز و پارس منتقل بکند. ساحل دریا، پسر باجناق آدم نیست که بشود به عنوان استاندار به یک ایالت و یا به عنوان سفیر به یک مملکت دیگر فرستاد، این یکی فرق می‌کند! 
به عقیده بنده، یک فرد تا زمانی که شاهنامه‌ی فردوسی را نخواهنده، هیچ چیزی از علم تاریخ و قرو قاتی کردن آن نمی‌داند و حتی نمی‌تواند رویدادها و واقعیت‌های زمان خودش را خراب بکند، چه رسد که زورش به صدها سال جلوتر برسد. 
واقعاً اگر می‌خواهید به آن درجه از دانش و تخصص برسید که همه چیز را قاتی بکنید و یک آش شله‌ی قلمکار به وجود بیاورید، حتماً اول کتاب حکیم توس را بخوانید و بعد دست به اقدام بزنید. مثلاً ایشان در 1202 می‌نویسد که در زمان «هرمز» ـ شاه ساسانی ـ لشکری از خزر آمده بود. تعداد این لشکر به اندازه‌ای زیاد بوده که از «ارمینیه» تا اردبیل، پر از لشکر شده بود و نام فرماندهان این لشکر هم «عباس» و «حمزه» بود! 
بفرمایید. لشکر از قوم «خزر» است، قومی که در آن روزگار بت‌پرست بودند. در ضمن، فاصله‌شان با عربستان به اندازه‌ای زیاد بود که در همه‌ی عمرشان نمی‌توانستند نام‌هایی مانند «عباس» و «حمزه» را ـ که نام‌هایی عربی بودند ـ بشنوند. زمان هم، زمان پیش از ظهور اسلام است. یعنی هنوز بیشتر از 40 سال مانده تا مسلمانان حرکت به سمت شمال و شمال شرقی و شمال غربی عربستان را آغاز بکنند. در واقع، هنوز پیامبر اکرم (ص) به پیامبری مبعوث نشده است که بگوییم پای بعضی عرب‌ها به سرزمین خزرها هم رسیده است. اما فردوسی به اندازه‌ای برای پیروز شدن عرب‌ها به سایر اقوام عجله دارد که تاریخ را نیم قرن جلوتر می‌کشد! 
در صفحه‌ی 1328 در داستان مربوط به «خسرو پرویز» سرداری به نام گستهم در خراسان است که می‌خواهد به «گرگان» برود. جالب است. این آدم از خراسان حرکت می‌کند و از «ساری» و «آمل» می‌گذرد و به «گرگان» می‌رسد. این کار درست به این می‌ماند که یک نفر بخواهد از «قم» به «تهران» بیاید آن وقت ما بگوییم که او در سر راه خود، از اصفهان و شیراز و بوشهر رد شد و به تهران رسید! حال می‌کنید از این تاریخ معتبر و دقیق؟! 
در صفحه‌ی 1337 و در داستان مربوط به نامگذاری «شیرویه» جناب فردوسی می‌فرماید که «نبود آن زمان رسم بانگِ نماز» در حالی که همین فردوسی در داستان‌های مربوط به زمان پادشاهانی چون کیومرث، جمشید و... نوشته است که آنان نماز می‌گزاردند. 
حیف که حکیم فردوسی بزرگتر ما است و ادب اجازه نمی‌دهد از او انتقاد بکنیم. وگرنه جا داشت از این حکیم بپرسیم که چه دشمنی با «خسروپرویز» و «شیرویه» داشته که این بدبخت‌ها را متهم به «بی‌نمازی» کرده است؟ نکند علاوه به «خسرو»، «شیرویه» و «فرهاد» خود جناب فردوسی هم خاطرخواه «شیرین» بوده و برای همین، رقیبانش را متهم به ترک صلات می‌کند؟! اگر او هم عاشق شیرین ‌خانم بوده، پس ما شانس آورده‌ایم که مثل فرهاد، تیشه را به سر خودش نکوبیده، چون در آن صورت ما بدون شاهنامه می‌ماندیم و نمی‌توانستیم به چیزی افتخار بکنیم. جداً زنده باد فردوسی که این اندازه زرنگ بوده که خودکشی نکرده است. 
در صفحه‌ی 1375 و در مورد توبه‌ی خسروپرویز می‌خوانیم: 
چـو آن جامه‌ها را بپوشید شاه                     به زمزم همی توبه کرد از گناه 
ما در خود تبریز یک «استخر و سونا» به نام «زمزم» داریم. ولی بنده که از چندین سال پیش مشتری آنجا هستم، هیچ وقت خسروپرویز را ندیده‌ام. اما معلوم می‌شود این خسروپرویزخان، یک شخصیت خیلی اهل اخلاق و اصول و ارزش‌ها بوده که با لباس ـ جامه‌ها ـ وارد «زمزم» شده است که کلیه‌ی شؤونات و اخلاقیات را رعایت کرده باشد. شاید هم به این دلیل با لباس آمده که روی تن و بدنش «خالکوبی» داشته، چون در ورودی استخر نوشته‌اند که ورود افراد دارای خالکوبی ممنوع می‌باشد! فکر می‌کنم همین طور بوده، چون خسروپرویز از یک طرف آدم گردن‌کلفت و لات مسلکی بوده و از طرف دیگر، عشق شیرین خانم را هم در دل داشت و امکان ندارد که عکس آن علیا مخدره را به بازوها و سینه‌اش خالکوبی نکرده و شکل یک قلب و یک تیر را هم ترسیم نکرده باشد. بی‌چاره فرهاد که اگر می‌خواست خالکوبی بکند، باید شکل یک کوه بیستون، یک کله و یک تیشه را می‌کشید! 
اگر هم منظور فردوسی از «زمزم» همان چاه معروف مکه بوده، باید به خسروپرویز ایوللا گفت که در صدر اسلام، یواشکی به مکه رفته و حاجی شده است آن هم بدون این که مسلمان بشود! لابد برای این پنهانی رفته که بعد از برگشتن، مهمانی ندهد. حق هم داشته، با این قیمت خیلی بالای گوشت، برنج و...، و با این وضع غذاخوری‌ها، حتی شاه هم که «گنج بادآورده» داشته نمی‌توانسته از عهده‌ی مخارج بربیاید! 
در هر حال، بنده عقیده‌ی واثق دارم که در این مورد هم، مثل همه‌ی موارد دیگر، فردوسی اشتباه نکرده است. پس لطفاً به گیرنده‌های خود دست نزنید! 
و اما در مورد زنان شاهنامه، آدم واقعاً نمی‌داند قسم‌های جناب فردوسی را باور بکند و یا آن همه دم خروس را که بدجوری هم بیرون می‌زنند. 
به داستان هر کدام از این خانم‌ها که می‌رسیم، در اول کار می‌بینیم که فردوسی از عفت و حیا و پوشیدگی آنان صحبت می‌کند و می‌گوید که «در پرده» بوده‌اند ودر همه‌ی عمر، چشم هیچ محرم و نامحرمی به آنها نیفتاده و... 
حتی خانم «منیژه» ـ صبیّه‌ی عفیفه‌ی افراسیاب، پادشاه توران ـ می‌گوید: 
منیژه منم، دُخت افراسیاب                  بـرهنه نـدیـده تنـم آفتـاب که البتّه بنده با توجه به عملکرد این خانم و تحقیق و تفحص در مورد اخلاق و رفتار و غیره‌ی او، عقیده دارم که باید می‌گفت: 
منیـژه منـم، دُخـت افــراسیاب             زبی‌شوهری شد، دل من کباب! 
بلی. جناب فردوسی از پوشیدگی و نامحرم‌گریزی و پس پرده‌نشینی دخترهای شاهنامه صحبت می‌کند، ولی خیلی زود مشت حکیم باز می‌شود و بند را آب می‌دهد. چون حتی مردهای لشکرهای چندین کشور بیگانه، وصف تک تک اعضای تن و بدن این علیا مخدره‌‌ها را می‌کنند. اگر هم باور ندارید، برگردید و داستان‌های زال و رودابه، رستم و تهمینه، کاووس و سودابه، بیژن و منیژه و... را بخوانید. 
تازه، خود این دخترها هم، خانه‌ی پدرهای خودشان و حتی کتاب ارزشمند شاهنامه را تبدیل به لانه‌ی فساد کرده‌اند. رودابه به زال پیغام می‌فرستد و او را به اتاق خودش دعوت می‌کند و به اندازه‌ای شوق و شور دارد که پیشنهاد می‌کند زال راه‌پله را ول بکند و کمند را هم کنار بگذارد و گیسوهای او را بگیرد و خودش را تا طبقه‌ی دوم خانه بالا بکشد! 
تهمینه در موقعیتی به سراغ رستم می‌آید که بنده جرأت نمی‌کنم دوباره آن را بنویسم و تکرار بکنم. منیژه، سودابه و دیگران هم که بدتر! 
حالا اگر دختر امروزی جرأت به خرج بدهد و با یک پسر غریبه سلام و علیک ساده‌ای هم بکند، از طرف پدر و برادر خودش و دیگران چنان تنبیهی می‌بیند که...! 
بنده عقیده دارم دخترهای شاهنامه، همگی مشتری پر و پا قرص برنامه‌های کانال‌های ماهواره‌ای امریکایی و اروپایی، آن هم کانال‌های خیلی خیلی بد بودند که می‌توانستند این قبیل اداهای زشت و منکراتی را یاد بگیرند و مرتکب بشوند. البته چون اینها اغلب شاهزاده و پولدارر بودند، می‌توانستند از ریسیورها و دیش‌های پیشرفته‌تر و همچنین از کانال‌های کارتی هم استفاده بکنند! 
لابد تا اینجا شاهد بوده‌اید که بنده همه جا از شاعر و اندیشمند بسیار بلندپایه و ارجمندمان ـ جناب حکیم ابوالقاسم فردوسی ـ تعریف و تمجید کرده و سپاسگزار ایشان بوده‌ام که تاریخ پرافتخار ما را به نظم کشیده و به جهانیان ثابت کرده است که سرزمین دلاورپرور ایران، چه زنان و مردان اخلاق‌پرست، پرعصمت، سرفراز، درستکار و غیره‌ای داشته است و باید هم از این حکیم فرزانه و فرهیخته و غیره تقدیر به عمل بیاید. 
اما گلایه‌ای هم از محضر ایشان دارم. همه‌ی جهانیان می‌دانند که دوران «هخامنشی» یک دوره‌ی افتخارآفرین از تاریخ کشورمان است. در آن برهه‌ی حساس، سرنوشت‌ساز و غیره است که «کمبوجیه» ـ پسر برومند و نورچشمی «کورش کبیر» ـ به مصر می‌رود و ضمن حملات بشردوستانه به آن سرزمین تاریخی، شخصاً و با استفاده از شمشیر خودش، می‌زند و یک رأس «گاو» را می‌کشد، بدون این که از متخصصان خارجی و از منابع بیگانه کمک گرفته باشد. بعد از او هم «خشایارشا» ـ فرزند فرهیخته، نخبه و غیره‌ی «داریوش کبیر» ـ به یونان حمله‌ور می‌شود و ضمن بسیاری عملیات دانشمندانه، خردمندانه و غیره، دستور می‌دهد 12 هزار ضربه شلاق به دریا بزنند تا آدم بشود! پس چرا حکیم فردوسی این رویدادهای سرنوشت‌ساز و سرفرازی‌ آفرین و افتخارآفرین 




نظرات() 

گاف»‌های حكیم «فردوسی» در «شاهنامه» - 1

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 8 بهمن 1395-05:37 ب.ظ

« استاد حمید آرش‌آزاد متولد سال 1327 درمحله کوره باشی تبریز بود و بیش از 35 سال سابقه فعالیت مطبوعاتی در نشریات مختلف آذربایجان شرقی و کشور را در کارنامه فعالیت های مطبوعاتی خود داشت. عمده نوشته های حمید آرش آزاد در زمینه طنز بود و وی یکی از همکاران دایمی مجله گل آقا و ماهنامه جوالدوز در دوران انتشار این دو نشریه طنز به شمار می رفت. حمید آرش آزاد در کنار فعالیت مطبوعاتی چندین عنوان کتاب را منتشر کرده بود. »

قسمت اول :
خیال می‌کنید شماها نوبرش را آورده‌اید که در روزگارتان، آدم‌هایی که حتی دیپلم هم ندارند، در عرض پنج ـ شش ماه تلاش‌های صادقانه و شبانه‌روزی، یک دفعه مدرک «دکترا» می‌گیرند و بعدش به مقام‌های خیلی خیلی بالا می‌رسند و...؟ 
خوشبختانه تاریخ چنان پرافتخاری داریم که در آن، همه چیز پیدا می‌شود. عین بازار مکاره و بازار شام اسبق و سابق و بازار سیاه و آزاد و غیره‌ی فعلی. مثلاً جناب «ابوالقاسم فردوسی طوسی» که ظاهراً آن دیپلم کذایی را هم نداشته و از جغرافی، تاریخ، حساب و... چیزی نمی‌دانسته، یک دفعه تبدیل به «حکیم» می‌شود، سر از مرکزهای حکومتی درمی‌آورد و «شاهنامه» هم می‌نویسد. 
اگر این گفته‌ی بنده را هم «نشر اکاذیب»، «تشویش اذهان عمومی»، «ریختن آب در آسیاب خلیفه‌ی عباسی»، «جاسوسی به نفع رژیم منحوس سلطان محمود غزنوی» و چیزهایی از این قبیل حساب می‌کنید و قصد «ممنوع‌القلم»، «مهدور الدم» و غیره کردن بنده را دارید، اجازه بدهید برای دفاع از خود، مثال‌ها و دلایل محکمه‌پسندی را از کتاب وزین «شاهنامه‌ی فردوسی ـ چاپ مسکو» تقدیم حضورتان بکنم. خوب، پس بفرمایید: 
«فردوسی» به اندازه‌ای در علم «جغرافیا»، به قول معروف «از بیخ عرب» بوده که در همان شاهنامه و در صفحه‌ی 31 می‌نویسد که مادر «فریدون» پسرش را به کوه «البرز» در «هندوستان» برده است! 
در کشوری که به لطف مسؤولان همیشه در سفر، بچه‌های چهارساله هم می‌دانند که «بورکینا فاسو» در کجا واقع شده و «ونزوئلا» چند تا ساندویچ‌فروشی دارد و چه تعداد مهدکودک در «بوسنی» هست، چه طور یک نفر «حکیم» ادعا می‌کند که البرز کوه در هندوستان است؟ فرض کنیم «محمود غزنوی» دارای یک «حکومت منزوی» بوده و با خیلی از کشورها روابط دیپلماتیک نداشته است، ولی لااقل مثل «بوش» بیشتر از 17 بار به هندوستان لشکر کشیده و همچنین برای برقراری روابط حسنه، با «ری» می‌خواست که به آنجا سفر بکند ولی بانویی که بر آن منطقه حاکم بود دماغ او را سوزاند. فردوسی دست کم می‌توانست از شاه محمود یک سری اطلاعات محرمانه در مورد البرز و هندوستان بگیرد و جای هر کدام را بداند! 
این عنصر مشکوک و حکیم‌نما، یکی ـ دو صفحه‌ی بعد، مذبوحانه تلاش می‌کند این عقیده‌ی انحرافی و توطئه‌آمیز را تبلیغ بکند که پرچم ایران در زمان «فریدون»، از سه رنگ سرخ، زرد و بنفش تشکیل یافته بود. 
اگر عقیده‌ی اینجانب را بپرسید، عرض می‌کنم که این جانب حکیم، عامل نفوذی یک یا چند تا تیم رقیب بوده و می‌خواسته است دستاوردهای ارزشمند و عملیات قهرمانانه‌ی تیم‌های فوتبال ما را زیر سؤال ببرد، ولی این توطئه را چنان با زیرکی انجام می‌دهد که کسی به خود او شک نکند و همه یقه‌ی داور را بگیرند و دسته‌جمعی از «شیر سماور» بحث بکنند و... در صفحه‌ی 34 همین شاهنامه‌ی چاپ مسکو آمده است که فریدون بعد از به قتل رسیدن پدرش و آوارگی خودش و مادرش، صاحب دو برادر شد. واقعاً خانم «فرانک» ـ مادر فریدون ـ خیلی شانس آورده بود که در آن زمان قانون «از کجا آورده‌ای» تصویب نشده بود. وگرنه، با رعایت شؤونات و اصول و غیره، یقه‌اش را می‌گرفتند و او را به مراکز ذی‌صلاح می‌کشاندند و در مورد آن دو پسر، تحقیق و تفحص کافی می‌کردند که ببینند در حالی شوهر ندارد، چه طور صاحب دو بچه شده است؟ بدبختانه در آن زمان، سازمان بازرسی و سایر سازمان‌ها و نهادهای ضروری هم دایر نشده بودند. فکر می‌کنم اگر بودند، به مادر فریدون بیشتر سخت می‌گرفتند، زیرا که او هم در نوع خود یک «دانه درشت» بود که دو پسر «باد آورده» داشت! ای کاش خلافکاری‌های فردوسی تنها در این قبیل موارد خلاصه می‌شد. ولی معلوم نیست چه روابط مشکوکی با نیروهای بیگانه‌ی اشغال‌کننده‌ی عراق داشته که، جغرافیای این کشور دوست و برادر ـ دشمن بعثی صهیونیستی سابق ـ را هم می‌خواهد به سود استکبار جهانی تغییر بدهد و به قرارداد 1975 الجزایر خدشه وارد نماید. او در ادامه‌ی نشر اکاذیب خود ادعا می‌کند که «اروندرود» در اصل نام رودخانه‌ی «دجله» است و شهر «بغداد» نیز در زمان فریدون وجود داشته است. (صفحه‌ی 35) 
حال باید از این عنصر حکیم‌نما پرسید که مگر اروندرود در حق او چه بدی کرده که می‌خواهد آن را به مرکز بغداد منتقل بکند و یقه‌اش را به دست اشغالگران امریکایی و انگلیسی و تروریست‌های القاعده بدهد؟ 
در صفحه‌ی 35 می‌خوانیم که فریدون و سپاهیانش که می‌خواهند به ایران بیایند. از دجله رد می‌شوند و به بیت‌المقدس می‌آیند که خودشان را به ایران برسانند! 
بی‌چاره فریدون، عوض این که با یکی از این تورهای مسافری بیاید که راه را میان‌‌بر می‌زنند که یک وعده شام کمتر به مسافر بدهند و یک شب کمتر در هتل اقامت بکنند، آمده و اختیارش را داده دست فردوسی که از قرار معلوم دست چپ و راست خودش را هم درست تشخیص نمی‌داده است. تازه، حضرت آقا را «حکیم» می‌دانند، در حالی که هر بچه دبستانی هم می‌داند که از دجله تا ایران چندان راهی نیست و هیچ لزومی ندارد که فریدون یتیم بدبختی و غریبه، لقمه را سه بار دور سر و گردنش بچرخاند و توی دهانش بگذارد. آدم، دلش به حال این پان ایرانیست‌ها می‌سوزد که ازبس میوه ندیده‌اند، به «سنجد» «قاقا» می‌گویند و این آدم را «حکیم» می‌دانند! 
بعضی جاسوس‌ها هستند که «دوجانبه» نامیده می‌شوند و به هر دو طرف دعوا «اطلاعات» می‌دهند. ظاهراً در دعوای میان فریدون و «ضحاک» هم، جناب حکیم فردوسی دو دوزه‌بازی کرده، ولی مانند این دلال‌های «آژانس‌ مسکن» یا «بنگاه معاملات ملکی» و یا «اطلاعات املاک» به هر دو طرف آدرس غلط داده است. چون در صفحه‌ی 38 هم می‌خوانیم که ضحاک برای پیدا کردن فریدون و کشتن او، عازم هندوستان می‌شود. سواد جناب فردوسی را عشق است که...! 
ظاهراً جناب فردوسی در حساب هم به اندازه‌ای ضعیف است که تفاوت بین عددهای «یک» و «هفت» را هم درست تشخیص نمی‌دهد. مثلاً در زمان ضحاک و فریدون که هنوز کره‌ی زمین تقسیم نشده بود و همه جا به «ایران» تعلق داشت، از «هفت کشور» صحبت می‌کند! با همه‌ی ادعاهای گنده گنده‌ای که در مورد پیشرفت دانش و فرهنگ در آن روزگار می‌کنیم، جناب فردوسی اصلاً نمی‌دانسته که «دماوند» یک از قله‌‌های رشته‌کوه البرز است. تازه، فریدون، ضحاک را در کدام غار دماوند زندانی کرده است؟ چرا نام آن غار معروف را نمی‌آورد؟ حکیم در نقل جریان تقسیم جهان توسط فریدون بین سه پسر او، در صفحه‌ی 46 می‌فرماید که «روم» و «خاور» به «سلم» رسید. دیدید این آدم دست چپ و راست خودش را هم بلد نیست و حتی چهار جهت اصلی را هم نمی‌داند؟ اگر مرکز جهان در آن روزگار ایران بوده ـ که به قول خود فردوسی، بوده ـ آن وقت باید «روم» در «غرب» و یا «باختر» بوده باشد و اصولاً «خاور» در اینجا معنی ندارد. مگر این که بخواهیم نتیجه بگیریم که فردوسی هم، مانند جغرافی‌دانان انگلیسی در بعد از جنگ دوم جهانی، از قصد این مرزها را غلط می‌آورد که فردا دولت‌های حاکم و ملت‌ها به جان هم بیفتند! 
در صفحه‌ی 51 می‌خوانیم که «تور» و «سلم» همراه لشکریانشان به دیدار هم شتافتند و در یک جا جمع شدند. پیشتر هم در همین کتاب خوانده‌ایم که «تور» در «چین و توران» و «سلم» در «روم و خاور» بودند و «ایران» در وسط این دو قرار داشت. حالا از جناب فردوسی خواهش می‌کنیم به این سئوال ساده جواب بدهد که این دو نفر با آن همه لشکر، چه طور از ایران رد شدند و به دیدن هم رفتند که فریدون و «ایرج» متوجه نشدند؟ نکند هوش و سواد این شاهان افسانه‌ای که این همه به وجود افسانه‌ای‌شان افتخار می‌کنیم، درست به اندازه‌ی هوش و سواد خود فردوسی بوده است؟ اطمینان دارم که اگر این سؤال را از خود فردوسی بکنیم، جناب حکیم با زیرکی توجیه خواهد کرد و خواهد گفت که در آن روز برق در ایران قطع شده بود و رادار کار نمی‌کرد و در نتیجه، ایرانی‌ها متوجه نشده‌اند. شاید هم همه‌ی کم‌کاری‌ها و بی‌عرضگی‌های فریدون و ایرج را به گردن حکومت قبلی، یعنی رژیم منحوس ضحاک بیندازد و یقه‌ی خودش را کنار بکشد! 
اگر صفحه‌های 51 و 52 را با دقت کافی بخوانیم، متوجه می‌شویم که این «سلم» بوده که از دست فریدون و ایرج عصبانی بوده، ولی با کمال تعجب، می‌بینیم که «تور» ایرج را می‌کشد. نکند آن روز عینک فردوسی گم شده بود و سلم را تور می‌دید؟ اصلاً همه‌ی پروفسورها کم‌حافظه هستند و اشتباه می‌کنند. درست است. بیایید همین را بگوییم و فردوسی را تبرئه بکنیم، وگرنه گند بی‌سوادی و کم‌هوشی حکیم بزرگ درمی‌آید و آن همه افتخارات ملی متکی به یک تعداد افسانه‌ی پر از غلط را از دست می‌دهیم! 
جالب است. در صفحه‌ی 55 نوشته است که فریدون به نوه‌اش منوچهر ـ پسر ایرج ـ چیزهای ارزشمندی از قبیل: «اسب تازی»، «خنجر کابلی»، «شمشیر هندی»، «جوشن رومی»، «سپر چینی» و... می‌دهد! 
ایوللا جناب حکیم، واقعاً دست مریزاد! ما را ببین که هر سال چندین و چند تا مراسم بزرگداشت، نکوداشت، تجلیل و غیره برایت برگزار می‌کنیم و به حضرت عالی درود می‌فرستیم که عجم را زنده کردی، شاخ غول را شکستی، ملت را از نابودی کامل نجات دادی و...! مرد حسابی! ما که الآن چیزی نداریم، لااقل خودمان را گول می‌زدیم که در زمان‌های گذشته همه چیز داشتیم و غربی‌های استعمارگر آمدند و دار ندار ما را به غارت بردند. لاف و چاخان می‌کردیم و به جهانیان می‌گفتیم که ایرانی‌های باستان، اتم را می‌شکافتند، هواپیما و هلی‌کوپتر داشتند، ضددریایی هسته‌ای می‌ساختند و...! حالا تو همه چیز را لو می‌دهی و می‌گویی که ما هم مثل زنده‌یاد ملانصرالدین، در روزگار جوانی هم چنان تحفه‌ی مهمی نبودیم و حتی شاهان افتخارآفرین ما هم، همه چیزشان را از شرق و غرب وارد می‌کردند؟! این جوری با آبروی یک ملت گذشته‌گرا بازی می‌کنند؟! جداً که...! 
قسمت 2 از حق نگذریم، درست است که فردوسی غرب و شرق را درست نمی‌تواند از هم تشخیص بدهد و روم به آن بزرگی را به «خاور» منتقل می‌کند، اما الحق والانصاف، افکار ضدغربی خیلی خوبی دارد. مثلاً در صفحه ی 55 سلم و تور می‌خواهند هدیه‌های گران‌قیمتی به فریدون تقدیم بکنند، اما معلوم نیست به چه دلیل، این هدیه‌ها را از «گنج خاور» یا همان غرب سابق و در واقع از خزانه‌ی رومی‌های بدبخت می‌دهند! 
در صفحه‌ی 59 می‌بینیم که جناب حکیم به دلیل فرهیختگی و اطلاعات جغرافیایی فراوان، باز هم یک «گاف» حسابی می‌دهد. در اینجا، سپاهیان سلم و تور می‌خواهند به ایران حمله بکنند. اصولاً باید سلم از غرب و تور از طرف شرق هجوم بیاورند. اگر هم بخواهند با هم باشند، یکی از ارتش‌ها مجبور است از خاک ایران عبور بکند و به سرزمین آن یکی برسد. ولی در اثر معجزه‌های حکیم، یک باره می‌بینیم که هر دو از یک جهت و به طور متحد به خاک ایران سرازیر شده‌اند. واقعاً اگر فردوسی با این همه معلومات و اطلاعات در زمان ما در ایران بود، به طور مادام‌العمر «وزیر امور خارجه» می‌شد. آن وقت ـ مثلاً ـ برای رفتن به تاجیکستان، از کشور دوست و برادر «ونزوئلا» رد می‌شد و به دلیل نزدیکی مسیر، همه‌ی راه را هم پیاده می‌رفت! جناب فردوسی ادعا می‌کند که جنگ بین سپاهیان «منوچهر» از یک طرف و سلم و تور از طرف دیگر، در «هامون» اتفاق می‌افتد. طبق نقشه‌های جغرافیایی امروزه، جنگ باید در بخش مرکزی ایران اتفاق افتاده باشد، زیرا که توران ـ سرزمین ترک‌ها و آن سوی رودخانه‌ی جیحون ـ در شمال شرق ایران و روم در سمت شمال غربی است و به دریای خزر یا خلیج فارس نزدیک نیستند. در واقع، در مطالعه‌ی صفحات بعد می‌بینیم که جنگ میان ایران و توران در «ری» اتفاق می‌افتد. اما در بخش‌های پایانی همین جنگ می‌بینیم که سلم می‌خواهد به یک «دژ» در داخل دریا فرار بکند و دریا هم از «هامون» دور نیست. نکند این آدم به یک جای خشک در وسط «جاجرود» فرار کرده و فردوسی آن را «دریا» دیده است! چون در نزدیکی‌های ری هیچ دریایی وجود ندارد. 
«سام«» در «زابلستان» است. همسرش یک پسرس سفیدمو برایش می‌زاید. پهلوان سام که از این بچه ـ «زال» ـ خوشش نمی‌آید، می‌خواهد او را به جایی بیندازد که جانورها و لاشخورها بخورند. او بچه را برمی‌دارد و در نزدیکی «البرز» می‌اندازد. این هم از عقل و شعور پهلوان ما! 
یکی نیست به این «سام» بگوید که حتی بی‌سوادترین و کم‌شعورترین آدم‌ها هم اگر بخواهند از شر بچه‌شان راحت بشوند، او را می‌برند و دو ـ سه کوچه آن طرف‌تر، کنار دیوار می‌گذارند و در می‌روند. کدام عاقلی فاصله‌ی زابلستان تا دامنه‌های البرز را با اسب می‌پیماید که یک نوزاد شیرخواره را دور بیندازد؟ اگر هم هدف او «کوه» بوده، مگر در آن نزدیکی‌ها کوهی وجود نداشته است؟ 
ما را ببین که 60 سال است سینه‌مان را جلو می‌دهیم و با تفاخر تمام می‌گوییم که در زمان‌های قدیم، ایران خیلی بزرگ بود و افغانستان و «کابل» هم بخشی از کشور ما بود. چه می‌دانستیم که فردوسی «تجزیه‌طلب» در صفحه‌ی 74 دست به افشاگری خواهد زد و ما را پیش ملت‌های منطقه سکه‌ی یک پول خواهد کرد و دماغ پرباد ما را خواهد سوزاند؟ برداشته و نوشته است که «کابل» در آن زمان برای خودش کشوری بوده و شاهش هم «مهراب» نام داشته است! این هم از چاخان‌های افتخارآمیز ما که فردوسی مشت‌مان را باز کرد! اگر بنده بخواهم یک روز خاله‌جان 75 ساله و هشتاد بار شوهر عقد دایمی و عقد موقت کرده‌ام را شوهر بدهم، حتماً از فردوسی خواهم خواست که برایش تبلیغ بکند. آقا برمی‌دارد و در مورد هر دختری می‌نویسد که او «در پس پرده» بود. اما با خواندن بقیه‌ی قسمت‌های شاهنامه، می‌بینیم که پالان همه‌ی این دخترها کج بوده و مردهای نامحرم، از وضعیت تک تک اعضای بدن آنان خبردار بودند. اگر هم باور نمی‌کنید صفحه‌ی 75 را بخوانید و ببینید افراد ارتش زابلستان و پهلوان‌‌های دور و به زال، چه گونه تن و بدن خانم «رودابه» را یکی یکی تعریف می‌کنند. آن هم دختری که به قول فردوسی «پس پرده» بود. فردوسی چه تعریف‌هایی از نجابت این دخترها می‌کند، ولی در پایان معلوم می‌شود که حکیم هم مثل دلال‌های «آژانس مسکن» و «نمایشگاه اتومبیل» تعریف‌های الکی می‌کرده و سر پهلوان‌های ما را شیره می‌مالیده که آنها را خام بکند و دخترهای ترشیده‌ی شاه‌ها را به آنها بیندازد. کم مانده بود جناب فردوسی به زال بگوید که این رودابه قبلاً مال یک آقای دکتر بوده که...! 
در صفحه‌ی 84 می‌خوانیم که «مهراب» در «کابل» به «تازیان» حکومت می‌کرد! عجب!؟ مثل این که باید ریشه‌ی «القاعده» و جای «بن‌لادن» را از فردوسی پرسید. چون او از وجود تازیان در کابل، آن هم در چندین هزار سال پیش صحبت می‌کند. جداً که این فردوسی علاوه بر جغرافیا، در رشته‌های نژادشناسی و مردم‌شناسی هم یک استاد خیلی باسواد است. فقط جای دانشگاه آزاد در زمان قدیم خالی بوده که او را استاد بکند! 
در همان صفحه، زال ادعا می‌کند: «مرا برده سیمرغ بر کوه‌هند»! در زمان ما، پدیده‌ی «فرار مغزها» را فراوان می‌بینیم. ولی انگار در ایران باستان مسأله‌ای به نام «فرار کوه‌ها» هم وجود داشته. چون یک دفعه می‌بینیم که البرز ـ جای زندگی سیمرغ ـ از هندوستان سردرمی‌آورد! ای جان به قربان هوش و سواد و حواس جمع حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی! در صفحه‌ی 91 ادعا می‌شود که سام به «مازندران» لشکرکشی کرد که با «گرگساران» بجنگد، در همین حال «منوچهر» ـ شاه ایران ـ در «آمل» و «ساری» است. ولی همین آدم در همان جا به سام می‌گوید که چون من نمی‌توانم به مازندران سرکشی بکنم، بهتر است تو شاه مازندران باشی. حالا معلوم نیست بی‌سوادی از منوچهر بوده یا خود فردوسی که نمی‌دانستند آمل و ساری از شهرهای مازندران است. ولی این وسط تکلیف بنده‌ی اهل مطالعه و شاهنامه‌خوان روشن نیست که کدام یک از اینها را متهم به بی‌سوادی بکنم، چون در هر حال شیفته‌های تیفوسی ایران باستان بنده را متهم به انکار آن همه عظمت و شکوه خواهند کرد! 
اوج سواد و استادی جناب فردوسی و تبحر ایشان در تاریخ و فرهنگ ایران باستان را در صفحه‌ی 109 می‌بینیم که می‌خواهد برای انتخاب نام «رستم» توسط رودابه یک دلیل علمی (!) بیاورد. در فرهنگ واژه‌ها «رُستا» و «رُست» به معنی «استخوان» و «تهم» به مفهوم «درشت» است. نام «رستم» در اصل «رستهم» و به معنای «درشت استخوان» درست است. ولی حکیم توسی می‌فرماید که چون به دلیل درشتی هیکل رستم، رودابه در زمان بارداری و زاییدن عذاب‌های زیادی کشیده، بعد از به دنیا آمدن بچه، می‌گوید «رستم» ـ یعنی رها شدم ـ و به همین دلیل نام بچه را «رستم» می‌گذارند. لابد عیب از گوش‌های زال بوده که «رَستم» را «رُستم» شنیده و یا مأمور اداره‌ی ثبت احوال سواد نداشته است! 
از قرار معلوم سلطان محمود غزنوی آن قدر به فردوسی پول می‌داده و آن اندازه در بخشیدن «درم» به او زیاده‌روی می‌کرده که فردوسی تنها به این واحد پول عادت کرده و واحد پول همه‌ی کشورهای جهان در همه‌ی زمان‌ها را «درم» می‌دانسته است. حکیم نامدار در صفحه 109 واحد پول زمان رستم را درم معرفی می‌کند و در جاهای دیگر شاهنامه هم می‌خوانیم که در روم، توران، هندوستان، مازندران و جاهای دیگر هم مردم درم خرج می‌کردند. در همه جای شاهنامه‌ی به آن بزرگی، فقط در دو ـ سه جا نام «دینار» ـ که گویا این یکی هم واحد پولی در ایران باستان بوده است! ـ می‌آید. شاهد دلیل کم‌لطفی فردوسی به دینار این بوده که شاه غزنوی به او قول داده بود برای هر بیت یک دینار بدهد، ولی چون بعد به او «درهم» داده، حکیم هم از دینار و شاه غزنوی قهر قهر تا روز قیامت کرده است! 
طوری که فردوسی می‌گوید، گویا هیکل رستم در لحظه‌ی به دنیا آمدن، خیلی درشت‌تر از هیکل هرکول، سامسون، حسین رضازاده (قهرمان وزنه‌برداری فوق سنگین) و... بوده است. آدم واقعاً تعجب می‌کند. مردمان سیستان و افغانستان، بیشتر از 90 درصدشان آدم‌هایی لاغراندام و تقریباً ریزنقش هستند و کمتر امکان دارد یک نفر از اهالی این مناطق بیشتر از 75 کیلو وزن داشته باشد. آن وقت پدر رستم اهل سیستان و مادرش از اهالی کابل است. چه طور امکان دارد در آن محیط، چنین کودک هیکل‌داری به دنیا بیاید و بعدها جهان پهلوان بشود؟ دیدید این فردوسی ماها را «ببو» گیر آورده است؟! 
در همان صفحات می‌خوانیم که در لشکر زال و رستم، هزاران فیل نگاه می‌داشتند. این فرمایش فردوسی دیگر از دروغ شاخدار و شعارهای انتخاباتی کاندیداهای ما و آمارهای الکی مسؤولان محترم هم گنده‌تر است! 
فیل حیوانی است که همیشه به آب زیاد احتیاج دارد. حساب کرده و گفته‌اند که هر فیل برای شستن خود، در شبانه‌روز به بیشتر از 12 مترمکعب آب نیاز دارد و بدون آب کافی، اصلاً نمی‌تواند زنده بماند. آن وقت در یک منطقه‌ی خشک و کویری مانند سیستان، آب مورد نیاز هزاران فیل را زال از کجا می‌آورد؟ مگر این که بگوییم به طور پنهانی و بدون گرفتن مجوز از وزارت نیروی رژیم پوسیده‌ی منوچهر شاه، جناب زال «چاه عمیق» کنده بود و آب استخراج می‌کرد. البته مسأله را باید از رودابه خانم پرسید، چون دیگران نمی‌توانند از راز چاه عمیق کندن و آب بیرون آوردن زال باخبر باشند. 
طبق مندرجات صفحه 112 منوچهر ادعا می‌کند که حضرت «موسی» در «خاور زمین» زاده شده است. در صفحات پیشین هم خوانده‌ایم که در شاهنامه منظور از «خاور» همان «روم» است. یعنی منوچهر ـ شاید هم فردوسی ـ موسی را هم اهل «روم» می‌دانند. در ضمن، در همان صفحه منوچهر به پسرش ـ «نوذر» ـ سفارش می‌‌کند که به دین موسی بگرود و او هم قبول می‌کند. با این حساب، ایرانیان باستان می‌بایستی «یهودی» می‌شدند، ولی معلوم نیست چرا اصلاً خود فردوسی نگفته که دین حضرت موسی، همان آیین یهود است. یعنی سواد فردوسی در مورد آشنایی با دین‌ها هم... بع‌له؟! 
قبلاً در داستان مربوط به فریدون و پسرانش خوانده‌ایم که فریدون سه پسر به نام‌های سلم، تور و ایرج داشت. ایرج را سلم و تور کشتند و خود آنها هم به دست منوچهر کشته شدند. بعد از کشته شدن ایرج هم، چون او پسر نداشت، نوه‌ی دختری‌اش ـ منوچهر ـ را شاه کردند. حالا در صفحه‌ی 135 یک دفعه یک نفر به نام «قباد» پیدا شده که هم خودش، هم زال و رستم و هم فردوسی می‌گویند که او از نسل فریدون است. لااقل نمی‌آیند یک آگهی «حصر وراثت» بدهند که این آدم بیاید و با دلیل و مدرک ثابت بکند که تبارش به فریدون می‌رسد. ما که با مطالعه‌ی دقیق شاهنامه، هیچ نسبتی میان او و فریدون پیدا نکردیم. مگر این که بگوییم در این میان فردوسی و او ساخت و پاخت کرده‌اند و فردوسی، مثل بعضی مأمورهای ثبت احوال زمان رضاخان، یک چیزی گرفته و شناسنامه‌ صادر کرده است. 
مثل این که سواد و هوش و حواس قبادشاه هم بیشتر از فردوسی نیست. او که در «البرز» است، ادعا می‌کند که دو تا باز سفید از «ایران» برایش تاج آورده‌اند. راستی، این «ایران» آقای فردوسی کجا است که البرز، سیستان، مازندران و غیره جزو آن نیستند؟ بنده یک روستایی نیمه خل می‌شناختم که به غیر از دهکده‌ی خودشان، به همه جای دیگر «خارجه» می‌گفت. نکند جناب فردوسی هم ایران را فقط «توس» می‌داند و بس؟! آی آقا! لطفاً یک عدد متر یا یک واحد طول دیگر به این فردوسی بدهید که بتواند فاصله‌ها را اندازه بگیرد و این همه سوتی ندهد. این آقا در 143 می‌نویسد که یک سوار در فاصله‌ی نیم روز از اسطخر پارس به زابل آمد. در این صفحه، جناب فردوسی رکورد سرعت «شوماخر»، اتومبیل «فراری» و آنهای دیگر را می‌شکند، بدون این که خودش متوجه باشد! بعد و در صفحه‌ی 155 فاصله یک نقطه از مازندران با یک نقطه‌ی دیگر در همان استان را 400 فرسنگ ـ یعنی دو هزار و 500 کیلومتر ـ و پهنای یک رودخانه را دو فرسنگ ـ 12 کیلومتر ـ حساب کرده است! فقط خواهش می‌کنم نگویید «اینجای بابای دروغگو»! 
در 167 در مورد یکی از سفرهای «کاووس» شاه می‌‌گوید: «از ایران بشد تا به توران و چین» یعنی شاه ایران با عده‌ی زیادی لشکر، به توران و چین رفته، ولی حتی روح شاه و مردم توران نیز خبردار نشده‌اند! 
  قسمت 3 در همین صفحه می‌بینیم که کیکاووس و لشکریانش از توران و چین می‌گذرند و به «مکران» می‌رسند. اگر عقل‌مان را به دست جناب فردوسی بدهیم، باید به این باور برسیم که «مکران» نام قبلی «کره شمالی» و یا «ژاپن» بوده است! 
افراسیاب و کاووس، پادشاه توران و شاه ایران، قرارداد تعیین مرزها را می‌بندند و رود جیحون را به عنوان مرز دو کشور تعیین می‌کنند. بدبخت رستم دستان و دوستانش که از بی‌سوادی و کم معلوماتی فردوسی خبر ندارند، برای شکار به «سرخس» می‌آیند. اما معلوم می‌شود که شهر سرخس در داخل توران زمین و جزئی از خاک «توران» است! اگر هم باور نمی‌کنید صفحه‌ی 181 را بخوانید تا برایتان معلوم شود که جناب فردوسی هم از لحاظ هوشی و شعور و بخشیدن شهرهای ایران به کشورهای همسایه، دست کمی از فتحعلی‌شاه و وزیر فرهیخته‌اش ندارد! 
از حق نگذریم، شاهنامه‌ی فردوسی یک سند مستند و در واقع یک مشت محکم و پاسخ دندان‌شکن و غیره در برابر ادعاهای این نژادپرست‌ها است. با دقت در این اثر معروف حکیم توس، می‌بینیم که پدربزرگ ما دری رستم ـ مهراب ـ از نژاد «ضحاک» و در واقع «تازی» است. مادربزرگ مادری‌اش هم که «ترک» می‌باشد. از طرف دیگر، مادرهای «سهراب» و «سیاووش» هم ترک و از قوم و خویش‌های افراسیاب هستند. سیاووش و بیژن هم که از توران، زن ترک می‌گیرند. با این حساب، بهترین و پهلوان‌ترین مردان شاهنامه کسانی هستند که مادر غیرایرانی دارند. مثل این که این حکیم فردوسی از آن چاقوهایی است که دسته‌ی خودش را می‌برد. بی‌چاره آنهایی که دلشان را به این حکیم‌ها خوش کرده‌اند! 
بالاخره بی‌سوادی این فردوسی، دو کشور ایران و توران را به جان هم خواهد انداخت. اصلاً با خواندن شاهنامه، آدم خود به خود به این نتیجه‌ی علمی می‌رسد که «در هر جنگی، پای یک فردوسی در میان است!»‌ اگر شک دارید، صفحه‌ی 219 را بخوانید تا حساب کار دستتان بیاید. در اینجا، کاووس ناحیه‌ی «کهستان» را به «سیاووش» می‌بخشد. فردوسی هم ادعا دارد که کهستان در «ماوراء‌النهر» واقع شده است! این را هم می‌دانیم که «ماوراء‌النهر» به سرزمین‌های آن سوی جیحون گفته می‌شد. با این حساب، جناب کاووس مناطق متعلق به افراسیاب را به پسرجان خودش بخشیده است! 
طوری که ادعا کرده‌اند، سیاووش یک جوان آزاده، پهلوان، فهمیده، صاحب غیرت، روشنفکر و دارای همه‌ی خصلت‌های عالیه‌ی انسانی بوده است. حالا همین جوان روشنفکر و دارای شعور اجتماعی، در مورد «زنان» می‌گوید: چه آموزم اندر شبستان شاه؟               به دانش زنان کی نمایند راه؟! 
فرض کنیم این آقا ژیگولو نسبت به شبستان شاه مشکوک بوده و حدس می‌زده است که آنجا در واقع یک «خانه‌ی فساد» است که اعضای آن باید دستگیر و به «دایره‌ی مبارزه با مفاسد اجتماعی» تحویل داده شوند. این را ما هم باور داریم. ولی چرا در مصراع دوم، کلمه‌ی «زنان» را به کار گرفته و کل زنان عالم را هدف سوء‌‌استفاده کرده و حرف خودش را در دهان او گذاشته است؟ همیشه این طور بود، که مردان به ظاهر «مردنما» و در اصل «زن ذلیل» خیلی دلشان می‌خواهد که از زن‌ها انتقاد بکنند و بد آنها را بگویند. اما چون از ترس عیال مربوطه جرأت چنین کاری را ندارند، همان انتقاد را از زبان دیگران بیان می‌کنند که در کانون گرم خانواده کتک نخورده باشند! 
سودابه، همسر قانونی کاووس‌شاه است. تا جایی هم که خود فردوسی نوشته، این خانم دخترشاه هاماوران بود و پیش از کاووس، هیچ همسری نداشته است. پس اگر دختری داشته باشد، بی‌شک از کاووس است. سیاووش هم که پسر کاووس است و دختر سودابه، در واقع «خواهر ناتنی» او محسوب می‌شود. اما در صفحه‌ی 223 می‌بینیم که سیاووش به سودابه پیشنهاد می‌کند که دخترش را به او بدهد! بفرما، این هم از جوان پاکدامن شاهنامه که تازه دست پرورده‌ی رستم است و فردوسی، آن همه در باره‌ی دینداری، درستی و پاکدامنی‌های او تعریف می‌کند، باز صد رحمت به عروس‌های تعریفی روزگار ما! کجا هستند آنهایی که می‌گویند: «جوان هم، جوان‌های قدیم»؟! پررویی پسرک را می‌بینید؟! 
سیاووش از طرف پدرش مأمور می‌شود که به جنگ با افراسیاب برود. مطابق مندرجات صفحه‌ی 233 او ابتدا به شهر «هری» ـ احتمالاً «هرات» ـ می‌رود، بعد سپاهیانش را به طالقان می‌کشاند، بعدش به «مرو» رهسپار می‌شود و در نهایت به «بلخ» می‌رسد. این آدم، فرمانده ارتش بود یا یک نفر توریست؟ برای چه این جور زیگزاگ راه می‌رفت؟ نکند با خرچنگ نسبتی داشت و یا راه رفتن را از راننده‌های تاکسی زمان ما یاد گرفته بود؟ کدام عاقلی برای رفتن از «پارس» به «بلخ» اول به طالقان و بعد به مرو می‌رود؟ تقصیر از خود سیاووش است. آدمی که اختیارش را به دست آدم ناواردی مثل فردوسی بدهد، باید هم آواره‌ی کوه‌ها و دشت‌ها بشود. معلوم می‌شود این آقا سیاووش ـ در واقع شازده‌ی کاووس ـ نوشته‌های بنده را هم نخوانده است، چون خیلی خیلی پیشتر از زمانی که او به دنیا بیاید، بنده نوشته بودم که سواد عمومی و اطلاعات جغرافیایی فردوسی در حد «صفر» است و نباید به او اعتماد کرد. بنده و سیاووش که نباید مثل بعضی از ادیب نمایان فعلی باشیم که شاهنامه را «وحی منزل» و علمی‌ترین و قابل اطمینان‌ترین کتاب جهان می‌دانند! 
از مطالب صفحه‌ی 240 چنین برمی‌آید که افراسیاب به خاطر صلح با سیاووش، شهرهای بخارا، سغد، سمرقند، چاچ، سپیجاب و غیره را رها می‌کند و به ساحل «گنگ» می‌رود. یکی نیست از فردوسی بپرسد که تو که می‌گفتی افراسیاب شاه توران و چین است، پس چرا هندوستان ـ ساحل گنگ ـ را هم بدون قباله و گرفتن بیعانه به او بخشیدی؟ یک آدم حکیم، چه طور نمی‌داند که هندوستان، مستقل از چین و توران بود و خودش یک شاه داشت. تاریخ‌نویسان فعلی کشور ما، ادعا می‌کنند که از اول خلقت تا دوران قاجاریه، شهرهای سمرقند، بخارا، سغد و...، به ایران تعلق داشته است. ولی فردوسی با یک موضع‌گیری متین، استوار و غیره، می‌گوید که افراسیاب این شهرها را به سیاووش بخشید. با این حساب، یا تاریخ‌نویسان فعلی ما چاخان می‌کنند و یا این حکیم. اگر هم جنابان مورخ به سواد و مدرک خودشان بنازند و بگویند که «دکتر» هستند و لابد حق با آنان است، به یادشان می‌آوریم که فردوسی هم «حکیم» بوده است. حالا آنها دانند و فردوسی که اصولاً باید همدیگر را تکذیب بکنند، ولی واقعیت‌های مسلم را نادیده می‌گیرند و باز...! 
سیاووش تا در ایران بود، حاضر نمی‌شد زن بگیرد. اما زمانی که پایش به توران می‌رسد، در عرض فقط یک ماه، دو بار داماد می‌شود. بنا به گواهی صحفه‌ی 255 او اول دختر «پیران» را به همسری می‌گیرد و یک ماه بعد با همسر دوم، یعنی «فرنگیس» ـ دختر افراسیاب ـ ازدواج می‌کند. پس از این داستان نتیجه می‌گیریم که بهترین راه برای تشویق جوانان به ازدواج، فرستادن آنان به دیار غربت است که آن وقت، چند تا چند تا زن بگیرند! 
راستی این کار سیاووش چه دلیلی داشته که دختران هم میهن خودش را پسند نمی‌کرده؟ اتفاقاً دیگران هم همین طور بوده‌اند. در میان آدم حسابی‌های کتاب شاهنامه، یعنی مردانی مانند سام، زال، رستم، بیژن، کاووس، سیاووش، داراب و...، حتی یک نفرشان هم حاضر نشده است زن ایرانی بگیرد. از میان این مردان خوش‌سلیقه هم، بیشترشان با دخترهای ترک ـ تورانی ـ ازدواج کرده‌اند. اتفاقاً وفادارترین و بهترین زن‌های شاهنامه هم، همان دختران ترک هستند. چون زن‌های دیگر، یا مثل «سودابه» از اهالی «هاماوران» بود. که «شبستان شاهی» را تبدیل به «خانه فساد» کرد و یا مثل دختر «فیلفوس» یا «فیلیپ» رومی ـ البته در اصل مقدونی و یونانی ـ که رفت و پسری مثل اسکندر زایید که آمد و ایرانی‌ها را خانه‌خراب کرد. به عقیده ی بنده، تنها در این یک مورد، فردوسی واقعاً یک حکیم خیلی خوب و مامانی است. حیف که چنین حکیم‌های خوب و مامانی، خیلی زود می‌میرند و هم‌میهنان گرامی را از دانش و راهنمایی‌های خودشان بی‌نصیب می‌گذارند. اگر این حکیم فرزانه هزار و چند صد سال دیگر هم زنده می‌ماند، آدم می‌توانست پیش از انتخاب همسر، به حضور او برود و مشورت بکند! براساس ابیات صفحه‌ی 294، آقایان رستم، فرامرز و گیو که خیلی هم پهلوان و بامرام و جوانمرد تشریف دارند، سه‌تایی به جنگ یک نفر تورانی ـ «پیلسم» برادر افراسیاب ـ می‌روند. لابد زمانی که سه نفری با یک آدم تنها می‌جنگیدند، به پیلسم بدبخت هم اعتراض کرده و گفته‌اند: «چند نفر به سه نفر؟!» آفرین به حکیم بزرگ توس که با نقل این داستان، یک مشت محکم، و حتی یک لگد محکم به دهان یاوه‌سرایانی زده که رستم را اوج مرام و معرفت و لوطی‌گری می‌دانند! 
فردوسی در صفحه 298 نوشته است که رستم و سپاهیانش برای گرفتن کین سیاووش، به توران هجوم برده و پایتخت آنجا را اشغال کرده‌اند و در همان حال «ثقلاب» و «روم» را هم ویران می‌کنند. مرحبا به رستم که از یک فاصله‌ی بیشتر از پنج هزار کیلومتری، می‌تواند روم را با خاک یکسان بکند. حالا اگر ما، به عنوان یک پان ایرانیست دانشمند و همه چیز‌دان، ادعا بکنیم که ایرانیان باستان موشک‌های بالستیک و قاره‌پیما و غیره با کلاهک‌های هسته‌ای و بمب‌های اتمی داشته‌اند، احتمال دارد برخی عناصر معلوم‌الحال و خیانتکار و مغرض پیدا بشوند و حقیقت به این آشکاری و بزرگی را تکذیب بکنند. اصلاً به نظر بنده، سران امریکا و اروپا شاهنامه‌ی فردوسی را خوانده‌اند که این همه در مورد قصد ایران برای تولید سلاح‌های اتمی تهمت می‌زنند. ما باید با فردوسی برخورد بکنیم که اسرار نظامی رستم را این طور آشکار کرده است! باز خداوند پدر فردوسی را بیامرزد که ننوشته که رستم کره‌ی مریخ و سایر سیاره‌ها را مورد حمله قرار داده است. دروغ که تیغ ندارد که توی گلوی آدم فرو برود. فقط کمی حیا لازم است که آن هم...! 
باز در همان صفحه می‌خوانیم که افراسیاب بعد از کشتن سیاووش، فلنگ را بسته و فراری شده است. جناب رستم که اصولاً باید افراسیاب و برادرش ـ «گرسیوز» ـ را به خاطر کشتن سیاووش اعدام بکند، دستور می‌دهد سپاهیانش یک منطقه‌ی هزار فرسنگی را قتل و غارت بکنند و همه‌ی افراد برنا و پیر را بکشند. حالا اگر حساب کنیم که هر فرسنگ برابر شش کیلومتر است، باید به این نتیجه برسیم که مردم یک منطقه به وسعت چهار فرسنگ مربع، یعنی اهالی یک جای 36 میلیون متر مربعی، به خاطر یک جوان و به فرمان یک پهلوان خیلی خیلی جوانمرد و لوطی‌منش و بامرام، قتل‌عام شده‌اند، آن هم پیر و برنا و...؛ حالا بگذریم از این که 36 میلیون کیلومترمربع هم چه وسعت زیادی است. به نظرم در این مورد، تقصیر از واحد طول و سطح است و فردوسی غیرممکن است که اشتباه بکند! 
حکیم نامدار توس در صفحه‌ی 288 می‌نویسد: 
کسـی کــه بــُوَد مهتــر انـجمــن          کفــن بهتــر او را زفــرمــان زن سیاووش به گفتار زن شد به بـاد         خجستــه زنی کــو زمــادر نـزاد زن و اژدهـا، هر دو در خـاک بـه            جهان پاک از این هر دو ناپاک به! 
بنده وکیل و وصی خانم‌ها نیستم و به جناب حکیم فرزانه و فرهیخته و غیره، ابوالقاسم فردوسی هم ایراد نمی‌گیرم که چرا نیمی از بشریت را «ناپاک» می‌شمارد و آرزو می‌کند که ای کاش زن‌ها اصولاً به دنیا نمی‌آمدند. لابد در آن صورت، خود فردوسی برای خودش جایی برای به دنیا آمدن پیدا می‌کرد که احتیاج به زن ـ مادر ـ نداشته باشد. مثلاً از پدرش متولد می‌شد! 
اما اشکال و سؤال بنده در اینجا است که در میان دوستان خودم، آن هم در محافل و انجمن‌های ادبی، انسان‌های ادیب و فرهیخته‌ای را می‌شناسم که به فردوسی و شاهنامه، عقیده‌ی صد در صد دارند و ذره‌ای انتقاد از این شاعر و کتاب را «کفر مطلق» می‌دانند. اما همین دوستان عزیز، درست مثل خود این بنده، به شدت «زن‌ذلیل» تشریف دارند و بدون «فرمان‌ زن» حتی جرأت نفس کشیدن و آب خوردن را هم ندارند. حالا ما دمب خروس را باور بکنیم و یا...؟! 
در صفحات 308 تا 310 گیو به تنهایی یک هزار پهلوان را می‌کشد! یک نفر هم نیست به این «جواد نعره» باستانی بگوید: «بالا! سن یاراتمامیسان‌کی سن قیریرسان!» 
رودکی، پدر شعر فارسی، همراه شاه سامانی و سوار بر اسب از جیحون گذشته بود و آنجا را خوب می‌شناخت و تازه با کمی اغراق می‌گفت که آب جیحون، به خاطر روی دوست ـ شاه سامانی ـ بر سر شور و نشاط آمده و جهش می‌کند و تازه به کمرگاه اسب می‌رسد: 
آب جیحون از نشاط روی دوست                خنــگ مــا را تــا میــان آید همی 
اما حکیم توس، که اتفاقاً خودش هم بچه‌ی خراسان بوده و اصولاً بایستی لااقل این جیحون را بشناسد، آنجا را «دریای ژرف» می‌نامد. حالا شما قضاوت بکنید که چه کسی واقعاً «خنگ» است؟ آن خنگی که رودکی در شعرش گفته و یا...؟ 


ادامه مطلب


نظرات() 

یادگارهاى تركی مولانا

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 8 بهمن 1395-05:24 ب.ظ




مولانا زبان مادریش تركى را نیز در آثار خویش بكار گرفته استּرومى و فرزندش  گر چه اساسا نوشته ها و سروده هایشان را به سنت ادبى عصر خود، به فارسى بر قلم آورده اند- به نهضت تركى نویسى در آناتولى پیوسته و از خود اشعار پندآمیز و راهنماى سروده شده به تركى در خطاب مستقیم به توده هاى مردم و نیز ملمعاتى به زبانهاى عربى٫ تركى و یونانى بیادگار گذارده اند. ابیات تركی و یونانى سلطان ولد افزون تر از مولانا است. 

مولانا در شعر های فارسی نیز بر ترک بودن خویش بارها اشاره کرده است برای مثال :

بیگانه مگویید مرا زین کویم 

در شهر شما خانه خود می جویم


دشمن نیم ار چند که دشمن رویم

اصلم ترک است اگر چه هندی گویم

(در برخی نسخه ها اگر چه دری گویم)


در بیان رشادت و جوانمردی ترکان:

ترک ان بود کز بیم او ده از خراج ایمن شود

ترک ان نباشد کز طمع سیلی هر قوتسوز خورد


یک حمله و یک حمله کامد شب تاریکی 

ترکی کن و چستی کن نه نرمی و تاجیکی


و در اخر به یاد مولانا جلال الدین محمد بلخی تورک:

ماه است نمی دانم خورشید رخت یا نه

بو ایریلیق اودونا نئجه جیگریم یا نه؟


اشعار تركی: آنچه از اشعار مولوی به زبان تركی در میان آثار وى و به طور پراكنده تا به امروز حفظ شده و بدستمان رسیده است، بسیار كمتر از آن چیزی است كه در بعضى از تذكره‌ها و دیوانهاى شعرای پیشین به آنها اشاره شده است. به عنوان نمونه دیوان كبیر كه اثرى به فارسى است علاوه بر اشعارى به عربى و یونانى، داراى حدود ٢٠٠ بیت تركى (غزل٫ قطعه٫ تك بیتى٫ و ملمع) نیز مىباشد.
 
ملمعات تركی: مولانا برخى از اشعار لیریك و غزلیات خویش را به شكل ملمعاتى با مهارت آمیخته شده از عربى و فارسى و تركى و ارمنى بوجود آورده است. این ملمعات كه در نظر اول٫ آشفته و غیرقابل درك به نظر مىآیند٫ كوشش وى براى بیان چند لایه اى و درك تجربه حقیقى اند. صاحبنظران، بخشهاى تركی ملمعات مولانا را نشانگر حاكمیت آشكار و احاطه بدون مباحثه مولانا بر دقایق و ظرایف زبان تركی شمرده اندּ 

تركیبات تركی: در آثار مولانا به تعبیرات فراوان تركى شامل واژگان محاوره اى٫ نقل قولهاى تركى و خطابهایى به تركان نیز برخورد مىشودּ 

كلمات تركی: بخشی از كلمات تركى آثار مولانا، كلمات تركی خودى شده موجود در زبان فارسى هستند كه بویژه در زبان اغلب مولفین فارس كه در تماس با تركان بوده اند یافت مىشوندּ (شمار اینگونه واژگان تركی موجود در زبان فارسی و لهجه های گوناگون آن تا بیست هزار تخمین زده میشود)ּ(٢)ּگستره این كلمات همه لایه هاى گوناگون ذخیره لغوى زبان تركى، از واژگان تركى ادبى، باستانى، لهجه اى و محاوره اى را در بر میگیرندּ مولانا در میان كلمات و ابیات تركى خود، واژه هایى مربوط به لهجه تركی اى كه زبان مادرى اش بوده و در تركى آسیاى صغیر مرسوم نبوده اند مانند بایراشماق٫ بوْلماق٫ گمیشمك٫ قیغیرماق٫ اؤكوش٫ گؤیچه?ك٫ دئییش و غیره را نیز بكار برده است. برخى از این واژه ها مانند واژه چیكگنه به معنى كوچولو، امروز نیز عینا در زبان تركى آذرى (لهجه هاى آذربایجانى و خراسانى) رایج اند. 

تعبیرات تركی: ادعا شده است كه مولانا در اشعار فارسی خود، بیانی تركی داشته ، تركی اندیشیده و فارسی سروده است و در این میان بسیاری از اصطلاحات تركی را به فارسی برگردانده استּحتى محمد خولوصى در كتاب یئددى اؤیوت (ترجمه تركی مجالس سبعه) مىگوید كه اصل مجالس سبعه، خطابه و وعظهاى هاى مولانا به مردم قونیه به زبان تركی است كه از سوى كاتب به زبان فارسی ترجمه شده استּ او این ادعاى خود را بر كیفیت ادبی بسیار پائین و آشفتگى عبارات و اسلوب موجود در این اثر، كه به هیچ وجه با فصاحت و كتابت مولانا قابل جمع نیستند مستند مىسازدּ 

دیوان كبیر تركی
  
در برخی منابع از دیوانی بزرگ به زبان تركی و همچنین اشعار تركى منتسب به مولانا سخن مىرودּ سامى نیهات بانارلی در كتاب "رسیملی تورك ادبیاتی تاریخی" از مولوی به شكل نخستین كسی در آناطولی كه دیوان بزرگی به تركی ترتیب داده است یاد مىكندּ دكتر ح. محمدزاده صدیق"دوزگون" در كتاب سیری در اشعار تركی مكتب مولویه به این نكته اشاره كرده و مىگوید این دیوان حاوی اشعار پر طنین و پر شوری - بخشی از آن سروده شده در وصف ائمه اطهار - بوده و صوفیان و دراویش ابیات آن را به صورت ترجیع‌بند تضمین و در محافل مجالس خود اجرا مى نموده اندּ وى با اشاره به تاثیرپذیرى شعرای آذربایجان و ترك زبان از مولانا اضافه مىكند كه پس از مولانا، بسیارى مانند باقى از شعراى بزرگ دربار عثمانى بر اشعار تركی مولانا نظیره ها گفته آنها را تضمین و استقبال كرده اندּ او، پیدایش مكتب مولویه در میان دراویش را نیز گواهى بر وجود دیوان كبیر تركی شمرده استּ البته همه این ادعاها و ملاحظات، محل مباحثه جدى بوده و بى شك محتاج به اثبات علمى و ادله محكم اندּ 

بنا به همین مولف، "غریبی" شاعر و ناثر آذربایجانی عهد شاه تهماسب صفوى در كتاب "تذكره 




نظرات() 

پاسخی به افاضات سید جواد طباطبایی راجع به زبان ترکی / عیسی ـ نظری

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 8 بهمن 1395-05:21 ب.ظ

پاسخی به افاضات سید جواد طباطبایی  راجع به زبان ترکی / عیسی ـ نظری

 عیسی نظری ( حقوق دان )

تفاوت میان انسان ها علیرغم سال های طولانی از بین نرفته و نمی رود ، آنچه ما از خودمان می بینیم ، خویشتن درونی ماست ، آنچه از روزگاران گذشته و حال و حتی رویاها و احساسات آینده ما را در برمی گیرد ، هویت ماست آگاهی ما به آنچه داریم و یا داشته ایم و یا خواهیم داشت ، ما را بعنوان یک انسان و مجموع ما را بعنوان یک ملت آشکار می سازد ، محل تولد من آذربایجان است یکی در اصفهان متولد میشودودیگری در شیراز ،شیرازی،اصفهانی،آذربایجانی یک امر جغرافیایی است یک امر دیگر هویت کشور محل تابعیت آن فرد است که عنوان شهروند کشوری است یکی دیگر از هویت ها تبار انسانها است یکی فارس است ،دیگری ترک است و یا عرب و یا کرد ، کشوری که چندین ملت را در خود جای داده یک کشور کثیرالملت است مثل اکثریت کشورهای جهان ، انسان معمولی و دارای شخصیت و هویت از داشته های هویتی خود علیه خود و یا دیگری استفاده نمی کند من نمی توانم تضادی بین داشته های خودم داشته باشم ، الّا اینکه مریض باشم یا شوونیسم باشم و الّا ایجاد تضاد بین داشته های یک انسان به ضرر آنی تمام می شود که می خواهد تمامیت آنچه هست بنام او باشد ، امروز دین نداریم ادیان داریم امروز زبان نداریم زبانها داریم ، امروز کشور نداریم ، کشورها داریم امروز هویت های متفاوت انسانی داریم تنها صلح پایدار بین ملت ها بین انسان ها قبول و تحمل وجود دیگران است ما مذهب نداریم مذاهب داریم بنابراین تمامی مذاهب انسانی باید مورد احترام باشد ، حق است یا ناحق به هیچکس ارتباطی ندارد به خود و خدای فرد مربوط است .
من در تایلند بودم ، یارو از خانه خود خارج می شد ، خدایش را دم در می گذاشت غذا و میوه هم برایش فراهم می کرد و میرفت . دیگر زمانه ای رسیده است ، که هویت های انسانی هریک خود را میسازند ، خود را اداره می کنند ، تحمل دین هنر و یا امثالهم یا بودایی و یا ادیان توحیدی چون یهود در مسحیت و یا اسلام و به تبع آن مذاهب حاصله نسبت به یکدیگر باید رواداری پیشه کنند با کشتار امر دین حل نمی شود ، از یک کشته یک شهید درست می شود ، امروز اگر یک بودایی را هم بکُشی از او شهید می سازی و تا تاریخ پا برجاست از آن رهائی ممکن نیست ، تبارها ملت ها ، هم چنین هستند ، هیچ ملتی دیگر با کشتار تمام نمی شود .فاشیسم سیاسی باید معنی آن را بداند ، ناسیونالیسم ملی هم باید معنی آن را بداند .
شوونیسم فارس پس از هشتاد سال نسل کشی در شکل زبان کشی ملی کار به جائی نبرده است ، در طول هشتاد سال چه مردهای کوچکی همانند سید جواد تبریزی بوجود نیآمدند و چه تئوری هائی که نبافتند ، گاه گفتند بچه های ترک زبان به محض تولد از خانواده هایشان جدا کنند و در پانسیون های تهران و یا سایر شهرهای فارس زبان بزرگ بکنند ، وقتی فارسی یاد گرفتند و ترکی را فراموش کردند به خانه های خودشان باز گردانیم ، عده ای دیگر مثل پهلوی ها در طول زمان و در تمام مدارس جریمه و شلاق را ایجاد کردند ، وقتی نتیجه ای نگرفتند ، کشتار ملی بوجود آوردند ، اراذل و اوباش را به جان مردم انداختند به آنها عناوین دانشمند استاندار ، والی ، فرماندار دادند ، پنجاه سال تلاش نمودند اما ترکی در ایران از بین نرفت ، کردی ، بلوچ ، عرب ها ، لرها همه پایدار ماندند ، تئوری های تجزیه طلب ، پان ترکیسم راه انداختند ، درست چهل سال قبل گفتم و نوشتم که آقایان من نمی دانم در جهان امروزی ایا کسی اعتقادی به پان ها دارد یا خیر/ اما هر کجای جهان اگر فردی بنام پان ترکیسم وجود داشته باشد ، من حاضرم با آنها بحث کنم و این اعتقاد بی جهت و بی خود را توضیح بدهم که از استان شرقی چین ما ترکها شروع و در نروژ خاتمه یافته است این نوار دور جهان نه ممکن است به زیر یک دولت و یک پرچم بروند ، و نه سودمند است ، جز یک جنگ پانصد ساله نمی تواند مسئله را فیصله بدهد که پس از پانصد سال کشتار هم موضوع با صلح جهانی تمام می شود ، تجزیه مسئله را حل نخواهد کرد ، ما با تمامی ملت های دیگر پیوسته شده ایم ، در یک شهر و یا کشور ، تمامی ملت ها زندگی می کنند ، آرمان ما زندگی مسالمت آمیز با دیگران است .

شوونیسم هشتاد سال سودی نداد ، قبلاً بی سوادها ، ترکی می دانستند و ترکی را نجات دادند ، حتی در همین ایران خودمان الآن تمامی با سواد ها و اساتید از آن استفاده می کنند اما شوونسیم هم بیکار ننشته و از طریق ها و یافته ها نو ظهور خود تئوری های جدیدی را ارائه می دهند دیگر سید جواد تبریزی قادر نیست تز پان تورکیسم و یا آذربایجان و یا ترکیه بعنوان سلاح استفاده کند ، چون می داند آن حرفهای سیاسی آنها که ترکی حرف می زنند می خواهند با همسایه غرب و یا شمال متحد شده با ما مبارزه کنند ، دیگر نخ نما شده است ، چون بارها نوشته ایم ترکان عثمانی شانزده بار به ایران حمله کرده اند و در هر شانزده بار ترکان ایران در همان چالدران جلویشان ایستاده اند ، اگر یکبار ترکهای ایران اشتباه می کردند و یا سهل انگاری می کردند و یکبار پای عثمانی از آذربایجان می گذشت و به تهران می رسید ، همین مرد کوچک ، از دو طرف سید ، همین سید تبریزی ، خدا را شاهد می گیرم فریاد می زد ، همین ترک های امروزی همچون هیئت ها و …. با عثمانی ها همکاری کردند تا پای عثمانی به تهران برسد ، برای همین دیگر دست از تئوری های نخ نمای پان تورکیست ها و یا تجزیه طلب ها رها شده واژه دقو بقوی. قرقیزی را چسبیده است که به حضرت عباس قسم می خورم منظور ایشان را نفهمیدم ، اسطوره های تاریخی هرکدام بجای خود و به ملت خود اعتبار می دهد ، مثلاً ایلیاد اودیسه ، اسطوره های افسانه ای برای هر ملت وجود دارد و به نفع آن ملت است حالا اگر مال یونانی ها باشد برای آنها ، فارس ها برای خودشان ، اسطوره «اولن اشپیگل» برای بلژیکی ها دده قور قود هم برای ترکها لابد اگر دقو ـ بقوئی باشد لابد برای ملت قرقیز بوده است ، اسطوره ها داستانهای افسانه ای ماقبل تاریخ است ، یعنی وجود هیچ دیوی در تاریخ ثابت نشده است ، الّا که آنها سینه به سینه به ما رسیده و بعداً به نوشته تبدیل شده اند ، وجود افسانه ای این تخیلات انسانی یکی از داشته های انسان هویت طلب است و هیچ ضرری به انسان های دیگر ندارد ، اما شوونیست ها از هر تفاوت برای ضربه زدن ، اهانت کردن استفاده می کنند .
من زمانی به این مرد کوچک گفتم آقا جان شما خود را فیلسوف می نامید ، باید با متانت حرف بزنید اینگونه اهانت ها بالاخره موجب تفرقه و جدائی می شود ، من اگر برای اظهارات شما جواب می نویسم باز هم قسم حضرت عباس می خورم که برای ترس از تجریه یک کشور است ، شما تا زمانیکه با داشته های یک ملت یک انسان از طریق تحمل و رواداری وارد نشوید و اهانت بکنید ، این جدائی را لاجرم بوجود می آورید هرگز به زبان فارسی بد نگفته ام چون زبان رسمی کشور من است و لاجرم یکی از داشته های هویتی من است ، اما وقتی رئیس فرهنگستان گفت که اگر سایر زبان ها هم آموزش داده شوند ، زبان فارسی می میرد ، واقعاً ناراحت شدم و گفتم آقای رئیس معنی این حرف این است من بعنوان فارس زنده هستم اگر سایر انسان های موجود درکشور مثل ترکها ، کردها ، عرب ها هم زندگی بکنند من خواهم مرد ، برای اولین بار علیرغم میل خودم گفتم به جهنم ، بمیرید ، من می گویم با هم زندگی کنیم ، اگر تو فکر می کنی با زنده بودن دیگران تو خواهی مُرد به درک اسفل بمیر!
عوض اینکه بودجه های ملی را در جهت جنگ و خون ریزی ، و برای مرده ها هزینه کنید ، برای زبان فارسی هزینه کنید تا زنده بماند ، نه اینکه سایر زبان های ملی را بکُشید تا زبان فارسی زنده شود . مرد کوچک ، سید دو طرفه تبریزی ، زبان فارسی زبان رسمی و ملی ایرانیان است زبان های دیگر ملت ها هم زبان های ملی ایرانیان است ، همانند ترکی ، کردی ، عربی ، لری ، گیلانی و بلوچی شما اگر زبان فارسی را ملی بنامید و دیگر زبان ها را غیر ملی ، در نتیجه ملت های دیگر ایرانی را هم اجنبی نامیده اید ، این تئوری و حرف عواقب نامربوطی دارد که ظاهراً آن را نمی خواهید ، منهم نمی خواهم اما این حرف شما معنی ناجوری می دهد اگر ما و یا کردها و یا عرب ها و یا بلوچ هاا ایرانی نباشند و زبان آنها زبان ملی ایران نباشد ، شما چرا بر آنها حکومت می کنید ؟؟
من می گویم ما هم ایرانی هستیم و لاجرم زبان ما زبان ملی ایران است ، مخالفت با این نتایج و عواقبی دارد که رسیدن به آن آرزوی هیچ ایرانی نیست اگر آنچنانکه می گویید فیلسوف هستید باید نتایج اعمال و گفتار خودتان را هم در نظر بیاورید ، در ثانی همانند فیلسوفان حرف بزنید ، فیلسوفان همانند سلیطه ها حرف نمی زنند ، جر می دهم ، می کُشم حرف یک فیلسوف نیست من دوستان فیلسوفی داشتم و دارم که وقتی حرف می زنند ، انسان شیفته فارس ها می شود ع اما وقتی شما دهانتان را باز می کنید ، انسان از هرچه تاریخ ، ملت ، کشور است زده می شود ، افهم !
در پاسخ سید دو طرفه :

۱ ـ در اینکه تقلیل خواسته ملی ، ملت های ایران به ایجاد کرسی «ترکی آذری» یک فاجعه است بحثی نیست چون خواسته ملت آموزش علم به زبان مادری و اصلی هر انسان است این را تمامی زبان دان ها ، یونسکو ، حقوق انسانی انسانها و حقوق بشر تائید می کند .
به این سید دو طرفه باید بگویم بومی سازی علم ارتباطی به مسئله زبان مادری انسان ها ندارد ، زبان فارسی زبان رسمی و مثل سایر زبان های ملی یکی از زبانهای ملی ایران است همانند ، عربی ، کردی ، ترکی ، لری و بلوچی زبان مشترک و رسمی و همراه زبان های ملی در تمامی کشورهای جهان مدرن اجرا می شود + ایران هم همانند ده ها و صد ها کشور ، کثیر المله است ملل مختلف تابعیت و شهروندان کشور ایران هستند و هویت انسانی امری مختلف است اما متضاد نیست ، دارای سرزمین مشترک باشد ، می تواند دین مشترک می تواند زبان مشترک ، احساس مشترک داشته باشد . برخی از هموطنان مذهب و یا دین متفاوت دارند این مسئله انها را متفاوت می نمایاند و نه غیر ایرانی .
حادثه بزرگ در این مقاله سید دو طرفه ساختن مضامین جدید است حمله به ما معمولاً با پان تورکیست ، و یا تجزیه طلب و امثلهم بود چون این اراجیف نخ نما شده است و آبرویی نه برای طراح و نه برای آن تئوری های نمانده است ، مضامین جدید آفریده اند ایستگاه دده قورقود ، قزاقستان مدتی است مثلاً ، برای ایران دیگر فلات ایران نمی گویند ، و یا برای مقابله با زبان مادری ، خانه پدری ایجاد کرده اند که ایندو همچون دو بال یک انسان است و هیچگونه مقابله ای نمی تواند داشته باشند .
من تورکولوژ نیستم اینکه قدرت استبدادی دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی نمی توانستم با زبان دیگری جز زبان فارسی ستم بکند و یا قدرت نمائی بکند و یا زبان علم و سیاست همین زبان فارسی است اتفاقاً به همین دلیل تمامی دنیای مدرن زبان های چین ، ژاپن ، انگلیسی ، فرانسوی ، آلمانی ، اسپانیولی ، عربی و ترکی و تمامی صد ها و هزاران نوع زبان مادری کل دنیا را بایگانی کرده و فقط و فقط در دانشگاه های تمامی آمریکا ، اروپا ، آسیا همه با زبان فارسی کسب علم می کنند !! ، حتی در روسیه زبان روسی برچیده شده و با زبان فارسی تکلم و علم می آموزند ما حتی در سوریه در فیلم ها هم می بینیم که مردم فارسی حرف می زنند ، این ممکن است درست باشد ، که در آن صورت برای منهم افتخار است و برای آن افتخار می کنم ، اما اگر دروغ است و هر ملتی با زبان مادری خودش علم می آموزد ، ما نیز یک ملت بزرگ هستیم و چه سید دو طرفه بخواهد و یا نخواهد این خواسته یک ملت است و ارتباطی به سایر مسائل ندارد !
اما مسئله این است که عقب ماندگی حواشی مملکت ناشی از سیاست تمرکز دولت در طول هزاران سال گذشته است ، استان ترک زبان آذربایجان غربی و شرقی که آقای سید دو طرفه خود را جزو آن می داند ، و حداقل متولد انجاست در تمامی مسائل اقتصادی و بهداشت .. و موارد جزو استان سی ام مملکت است در وصول مالیات آذربایجان غربی استان اول است ، یعنی غارت یک استان توسط مرکزیت ستمگر اقتصادی ، ببینید این سید دو طرفه به اصطلاح خود ترک زبان یک خط و جمله در این مورد نوشته است یا خیر؟
اما اگر بشنود که دولت به دروغ یک نامه ای برای استانداران نوشته است که برای زبان ملی مردم که زبان مادری آنها هم هست ، یک کرسی ایجاد شود و اویلای فیلسوف دو طرفه به آسمان میرود ، مصاحبه آقای یونسی در مجله مهر نامه که سازنده این سید فیلسوف دو طرفه است موجود است ، صراحتاً گفته است که اینها فقط برای حساسیت زدائی است یعنی هرگز اجرائی نمی شود ، شاید هم آقای یونسی مطابق اسلاف خود با ارائه این نامه های دروغ و حساسیت زدا ، می خواهد مانور بدهد و دوست و دشمن را بشناسد !
اما در مورد این مقاله سید دو طرفه می توان دقیقاً به گفته خودش استناد کرد که گویا یعقوب لیث به شاعر عربی گوی گفته است ، چیزی که من نمی دانم چرا باید گفت سید دو طرفه کوچک ، دقیقاً وقتی من فارسی حرف می زنم پدر ، مادر ، خاله ، عمه ، عمو دقیقاً همان حرف را می زنند می گویند پسرم چرا قار قار می کنی با زبان مادرت و پدرت با آنها صحبت کن ! خدا را شاهد می گیرم ، مادرم به این خاطر به تهران نرفت (در طول سی سال خدمت قضائی من) که نمی تواند با آنها فارسی حرف بزند و منزوی می شود مردم ترک زبان ایران باید بدانند ، هیچ ترک زبانی نمی تواند به حقوق خود برسد و یا احساس واقعی خود را بیان کند مگر اینکه با زبان مادریش حرف بزند ، این تجربه من است در مدت ۴۰ سال چه درس خواندن در دانشگاه و چه درس دادن به ترک زبانان وقتی در کلاس فارسی حرف بزنیم ، سوال نمی کنند ، اما همان فرد وقتی با زبان مادری خودش حرف می زند ، استاد را سوال پیچ می کنند ، اتفاقاً اگر آموزش های علمی بصورت تک زبانی در دانشگاه آموزش داده شود ، برای سایر زبانه های ملی و مردم آن هیچ سودی ندارد ! سلجوقیان ویا غزنویان چقدر ترک بوده اند و یا چقدر عرب به خودشان مربوط است .

سید کوچک دو طرفه نمی تواند از وقایع گذشته تاریخی که تماماً گه کارهای شاهنشاهان مستبد بوده است برای امروز ما تکلیف استخراج کند ، کوروش و قبل از آن ، برای سید دو طرفه ة شاید جالب باشد ، مبارکش باد ، اما دنیای امروز ، دنیای آگاهی دنیای شهروندی و حقوق انسانهاست ، چون سلطان غزنوی دوست داشته شعر فارسی بگوید ، حق مرا در گفتن و نوشتن حقوق انسانی خودم براساس زبان خدادادی و مادری خودم سلب نمی کند ، چه سید های دو طرفه بگویند و چه فیلسوف های مجله مهر ساخته ، این حق من و حق تمام کسانی است که می خواهند بر اساس زبان مادری خود علم بیاموزند ، آموزش ببینند ، نه سید دو طرفه و نه سید روحانی و نه سیدهای دیگرنمی توانند ، این حق را مخدوش کنند ، اگر برخی از هموطنان آذربایجانی مثل همین سید تبریزی نخواهند از این حق خود استفاده کنند ، گوارای وجودشان ، اما حق دیگران نمی توانند پایمال کنند . صبر و انتظار حدّ و اندازه ای دارد ، ما برای زبان مادری خود ارزش قائلیم همچنانکه برای ایرانی بودنمان ولی دروغ های دولت و حکومت و بخصوص روشنفکران شوونسیم تا مدتی تحمل می شود . هویت مردم متفاوت هم باشد ، قابل احترام است همچانکه ما برای زبان مادری فارس ها ارزش قائلیم و بعنوان زبان رسمی پاس می داریم ولی سید دو طرفه هم بداند من می دانم که متولد تبریز است حالا پدر و مادرش ترک و یا فارس هستند اطلاعی ندارم .
ترک های ایران از این پس دشمنان خود را نه در صفحات تاریخ بلکه در مقابل خود و در زندگی اجتماعی خواهند دید ، صبر و تحمل ما ، شوونیسم ها را به طمع خام نیاندازد . یکبار هم به این مرد کوچک نوشته بودم ، عزیز من پدر تو شاه شاهان اریا پرست است تمامی شاهان در مقابل پدر تو تعظیم می کنند ، پدر من هم یک گدا است در چهار راه ها می نشیند و گدائی می کند ، تمام ، قبول ، اوت ، نعم ، یس !
مرد کوچک پدرم است وجود من از ژن های او تشکیل شده است ، یعنی تو فیلسوف باشی و این امر طبیعی ، بدیهی ، ساده و مکمل را یعنی واقعاً نمی فهمی !!
پس نفهم ، اما این نفهمی تو می تواند کشوری را نابود کند ! و درست بدین جهت در مقابل امثال شما شوونیست ها از هویت خود دفاع می کنیم !
وقتی ما می گوئیم می خواهیم با زبان مادری خودمان حرف بزنیم آموزش ببینیم و زبان رسمی و ملی را هم در کنار زبان های ملی در مدارس یاد بگیریم ، تو سید دوطرفه می گوئی که زبان دری زبان قدرت است ، سید جان ! قدرت پیشکش تو و امثال تو ، ما دنبال حقمان هستیم و نه قدرت و یا حکومت ! اگر زبان مادری ما برای حکومت و قدرت کفایت نمی کند زمانی میتوانی این مسئله را مطرح بکنی که ببینی نــظری دنبال حکومت است ، آخر سید جان ! تو ! مثلاً فیلسوفی ! آخر سایر فیلسوفان آبرو دارند ، من دوستی داشتم بنام سید عباس معارف تبریزی ، فیلسوف بود ، هروقت حرف می زد ، آنچنان متانتی داشت که کیف می کردیم ، الان گفتن فیلسوف به شما به معنی اهانت به تمامی آنها ست ، مرد کوچک من دنبال مُلک شاهی یا دانایی نیستم ، می خواهم راحت با پدر و مادرم حرف بزنم ، تمام شد ، اگر زبان داشتن به معنی ملت است ، ما یک ملت هستیم ، خواب مانده ای ، نه روحانی می تواند جلوی آن را بگیرد و نه خود باخته های ترک زبان ، ما ملتی هستیم هویت طلب ، هویت خواه و بیدار شده ، اما این بیداری ، دیگر به آگاهی هویتی تبدیل شده است .
اگر روزی شیخ الاسلام ها ، فروغی ها عنایت ها می خواستند ، بچه های ترک زبان در پانسیون های شوونیسم بزرگ کنند ، این بچه ها در دامان پدر و مادران بزرگ شده اند ، فهم و آگاهی آنها هم خود باخته ها را تشخیص می دهند و هم حقوق انسانی خودشان را همان اساتید اروپائی که برایت مدرک داده اند ، همگی به این حق مسلم سر تسلیم فرود می آورند ، اگر زبان قدرت و حکومت نیست ، چه بهتر ما مثل شوونیست ها در آرزوی کشتار مردم نیستیم ما می خواهیم در کنار خانواده خود زندگی کنیم با حیدربابا با داستانهای اخلاقی ده ده قورقود ، فقط مانده ام در تبریز چه بلائی سرت آمده است که این کینه بی پایان برای مردم ترک زبان در وجودت فوران می کند و درست به همین دلیل بر هویت مردم خود می تازی ؟!!

فیلسوفان گفته اند هرکس آنچه ندارد ، بدنبال آن است شما برای خودتان فرهنگ تاریخی دست و پا کنید ، ما به چنین فرهنگ های منحط که جز کشتار نمی شناسد نیازی نداریم ، سید دو طرفه ، مرد کوچک تبریزی من انسان هستم دیروز بتاریخ ۳۰/۹/۱۳۹۵درست شب چله سوار یک مینی بوس کوچک شدم و در ارومیه شهر عروس آذربایجان پیاده شدم امروز روز فردای چله ، من شهروند اورموی هستم تنها دنبال حقوق انسانی خودم هستم ، زبان مادری ، آموزش به ان ابتدائی حق انسان است چه کوروش بگوید و چه نگوید ، چه آتاتورک بگوید و چه نگوید چه قرقیزها یا قزاق ها و یا تاجیک ها و یا افغان ها و یا هندی ها بگویند و چه نگویند ، چه شوونیست ها به پسندند و چه نپسندند ، این هویت انسان است که حقوق خود را بدست خواهد آورد بخصوص که ملتی بوده باشند ، سرافراز که هزاران فیلسوف و شوونیست نخواهند توانست حقوق ملی آنها را پایمال کنند !

 





نظرات() 

بررسی دیدگاه‌های اخیر مورخین غربی درباره کوروش و منشور حقوق بشر

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 8 بهمن 1395-05:16 ب.ظ



از روش های بزرگنمایی  دوران قبل از اسلام و تحقیر بعد از اسلام



از ابزار تبلیغاتی اولین شاه تا تبلیغات ابزاری دیکتاتور ، محمدرضاه شاه پهلوی از نام کوروش

تاریخ ایرانی: کوروش کبیر، بنیان‌گذار پادشاهی ایران و آغازگر سلسله هخامنشیان، پس از تسخیر بابل بر تخت پادشاهی نشست و ادیان بومی را آزاد اعلام کرد. برای جلب محبت مردم میان‌رودان (بین‌النهرین)، مردوک که بزرگ‌ترین خدای بابل بود را به رسمیت شناخته، او را نیایش کرد و سپاس گفت. او هیچ گروه انسانی را به بردگی نگرفت و سپاهیانش را از تجاوز به مال و جان رعایا بازداشت. او تمامی کسانی را که به اسارت به بابل آورده شده بودند گردهم آورد و منزلگاه آنها را به ایشان بازگرداند. کوروش همچنین قوم یهود را نیز از اسارت و بیگاری در بابل آزاد کرد. به دستور کوروش، شرح وقایع و دستورات وی روی یک لوح استوانه‌ای سفالین نگاشته شد و در معبد مردوک قرار گرفت. قرن‌ها بعد منشور برجای مانده از بنیانگذار سلسله هخامنشیان به نمادی از نخستین سند جهانی حقوق بشر بدل شد و نسخه‌ای ساخته شده از آن به صورتی نمادین در مقر سازمان ملل متحد در نیویورک قرار گرفت.

اما "جونا لندرینگ"، مورخ هلندی نگاهی دیگر به کوروش و منشور معروف وی دارد و می‌گوید: «تمامی آنچه در تاریخ در مورد کوروش، پادشاه هخامنشیان نقل شده دروغی بیش نیست؛ یک دسیسه تاریخی.» لندرینگ معتقد است که استفاده از نام و هویت کوروش کبیر تنها ابزار تبلیغاتی محمدرضا شاه پهلوی، آخرین پادشاه ایران بود. محمدرضا شاه با تبلیغاتی ساختگی از نام کوروش و استوانه برجای مانده از او تنها برای تثبیت حکومت پهلوی استفاده کرد و بس.

لندرینگ درباره سخنان و نقل‌های تاریخی مطرح شده در رابطه با دوران حکومت کوروش کبیر در بین‌النهرین و رفتار متعادل و مسالمت‌آمیز وی در مواجهه با تمامی ادیان و اقوام در منطقه می‌گوید: «همه اینها تبلیغات است. تبلیغاتی که در دوران حکومت پهلوی و آغاز جشن‌های ۲۵۰۰ ساله به اوج خود رسید. کسانی که این موضوع را قبول ندارند فعالان سیاسی هستند که به گونه‌ای درگیر بازی تبلیغاتی پهلوی محمدرضا شاه شده بودند. استوانه کوروش بیشترین نقش تبلیغاتی را در جشن‌های ۲۵۰۰ ساله محمد رضاه ایفا کرد. یک نسخه از این استوانه به عنوان پیشکش به سازمان ملل متحد داده شده تا شاه از این طریق از کشورش، ایرانی سکولار با نمایی از آزادی مذهبی به نمایش بگذارد. کاری که استوانه کوروش به راستی برای او انجام داد.» وی می‌افزاید: «تفسیری که از منشور شد و از آن به عنوان منشور حقوق بشر نام برده شد، تفسیری اشتباه بود که بسیاری از حقایق در آن نادیده گرفته شد. با این حال گویی همچنان بر روی این موضوع که منشور کوروش نقش بسزایی را در تاریخ حقوق بشر ایفا کرده، سماجت‌های زیادی می‌شود.» لندرینگ همین طرز فکر خود را در دسامبر ۲۰۰۶ به شرح صفحه انگلیسی ویکی‌پدیای منشور کوروش اضافه کرد.۱

اما این فقط لندرینگ نیست که به آنچه تاکنون درباره نخستین پادشاه هخامنشیان نقل شده و یا حتی متن ترجمه شده بر روی منشور برجای مانده از وی، کوچک‌ترین اعتقادی ندارد. "متیوس شولز"، مورخ آلمانی هم از جمله افرادی بود که در سال ۲۰۰۸ در مقاله‌ای در مجله اشپیگل آلمان نوشت: خیرخواهی و سخاوتمندی که در تاریخ به کوروش کبیر نسبت داده شده، تنها یک شوخی فریبنده است. شولز افزود: «استوانه‌ای که در حال حاضر از آن به عنوان نخستین سند حقوق بشر یاد می‌کنند و یک کپی از آن را به عنوان نماد حقوق بشر در سازمان ملل متحد قرار داده‌اند چیزی جز یک نماد تبلیغاتی بی‌شرمانه نیست.» شولز در اشپیگل به این موضوع اشاره کرده است که حتی بعضی از خطوط میخی هک شده بر روی استوانه کوروش به درستی ترجمه نشده‌اند. گزارش شولز در مجله اشپیگل گرچه سرو صداهای زیادی را ایجاد کرد اما انتقادهای بسیاری در‌‌ همان دوره به وی وارد شد. اینکه او نه تاریخ‌شناس است و نه ایران‌شناس. بنابراین اینگونه بی‌پروا سخن گفتن در رابطه با یک چنین موضوعی نه درست و نه معتبر است.

گزارش شولز در مجله اشپیگل اینگونه پایان یافته بود: حتی شیرین عبادی، برنده جایزه صلح نوبل در سال ۲۰۰۳ زمانی که جایزه خود را دریافت می‌کرد رسما اعلام کرد"اینکه استوانه کوروش نقش مهمی در تاریخ حقوق بشر داشته امری کاملا روشن است." شیرین عبادی هم در دام این شوخی فریبنده افتاد.۲

در‌‌ همان روز‌ها روزنامه دیلی‌تلگراف گزارشی درباره استوانه معروف برجای مانده از نخستین پادشاه هخامنشی به قلم "هری دی کویته ویله" منتشر کرد. گزارش دیلی‌تلگراف با امانت گرفتن استوانه کوروش از موزه بریتانیا از سوی محمدرضا شاه در جریان جشن‌های‌ ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی آغاز شد و افزود پس از پایان این جشن نمونه‌ای مشابه منشور کوروش ساخته و از سوی اشرف پهلوی به سازمان ملل متحد اهدا شد تا برای همیشه در جایگاهی ویژه‌ از آن به عنوان نخستین سند حقوق بشر یاد شود.

سه محور اصلی در گزارش دیلی تلگراف برجسته شد:

۱- اینکه کوروش یکی از پادشاهان ظالم و خونخوار بود که مردم را به زور مجبور به فرمانبرداری از خود کرد.

۲- سیاست‌های نسبت داده شده به کوروش که همگی حاکی از احترام او به حقوق بشر و تمدن‌ها مختلف ذکر شده، دروغ و تبلیغاتی بیش نیست. دروغی که خاندان پهلوی در سال ۱۹۷۰ آن را مطرح کردند.

۳ - تمامی آنچه از آن تحت عنوان تاریخ و متون بابلی یاد شده، تبلیغی بیش نبوده است.

دیلی تلگراف گزارش خود را این‌گونه آغاز کرد: «گویا آنچه از منشور کوروش تاکنون در تاریخ نقل شده، از سوی مورخ آلمانی به چالش کشیده شده است.‌‌ همان منشوری که از موزه بریتانیا به امانت گرفته شد تا در زمان برگزاری جشن ۲۵۰۰ ساله توسط محمدرضا پهلوی در خاک ایران باشد و به نمادی برای افتخار ملی بدل شود. منشوری که یک کپی از آن به عنوان نماد حقوق بشر در مقر سازمان ملل متحد نگهداری می‌شود و تا کنون به شش زبان ترجمه شده است. "کلائوس گالاس"، مورخ آلمانی معتقد است که سازمان ملل متحد مرتکب اشتباه بزرگی شده و اینکه بزرگ‌نمایی طومار نگاشته شده بر روی منشور از سازمان ملل کاملا نادرست است. او معتقد است سازمان ملل به کوروش اقتدار کاذب اعطا کرده است.»

دیلی تلگراف نوشت: «متخصصان آلمانی اکنون مصرانه در تلاشند تا سوء برداشت‌ها از آنچه در اذهان در رابطه با کوروش و منشور برجای مانده از وی هک شده را کمرنگ کنند. "پروفسور ژوزف ویشفر"، روز گذشته منشور را با تمسخر یک "کتیبه تبلیغاتی" معرفی کرد و گفت: منشور در حال حاضر به یک سند مجلل بدل شده. باید گفت که کوروش تنها برای اینکه خود را پرهیزگار و درستکار معرفی کند دستور ساخت این استوانه را صادر کرد. اما حقیقت این است که کوروش واقعی در غارت و ستمگری هیچ تفاوتی با دیگر شاهان قبل و بعد از خود نداشته است. کوروش نیز فردی چون خشایارشاه بود. البته کمی باهوش‌تر از او.»

دیلی تلگراف در ادامه گزارش خود با استناد به نظر یک مورخ دیگر در ارتباط با استوانه کوروش نوشت: "تام هلند"، نویسنده و مورخ بریتانیایی هم به تقدس حقوق بشری منشور کوروش اعتراض دارد. او می‌گوید اینها چرندیات هستند. آنچه مطرح می‌شود چیزی جز مزخرفات نیست. مطمئنا فتح امپراتوری به این بزرگی در آن دوره بدون تصور غارت و کشتار و خونریزی امکان پذیر نیست. کوروش نیز مطمئنا بابل را به سادگی فتح نکرد.

"دی کویته ویله" گزارش خود در دیلی تلگراف را با این گفته پرفسور "هلند" اینگونه خاتمه داد: «علی‌رغم تمامی نقدهای مطرح شده در رابطه با منشور، مردم ایران حاضر به تغییر دیدگاه خود در مورد کوروش و منشور برجای ماده از وی نیستند. آنها کوروش را یک افتخار و غرور ملی می‌دانند. اما این نیز مانند خیلی چیزهای بی‌خود دیگری است که در مورد ایرانیان( فارس ها ) در ایران نقل می‌شود.»۳

با تمامی این اوصاف سازمان ملل منشور را در مقر خود نگه داشته و بدان تقدس داده و آن را به اکثر زبان‌های رسمی دنیا ترجمه کرده است. این نشان می‌دهد که جامعه جهانی همچنان معتقد است که منشور برجای مانده از کوروش نشان از حکومتی دارد که او در آن دوره به جای خون و خونریزی و فرمانروایی، به مردم نعمت آزادی را عطا کرد.

پس از انتشار گزارش "دی کویته ویله"،‌‌ همان نقدی که به نویسنده آلمانی مجله اشپیگل وارد شده بود درباره نویسنده دیلی تلگراف نیز مطرح شد. اما در این میان چهره‌های آکادمیک و صاحب‌نام و مورخان برجسته‌ای نیز هستند که چنین نظراتی را در رابطه با کوروش و منشور وی که به عنوان نخستین نماد حقوق بشر در سازمان ملل قرار گرفته، مطرح می‌کنند.

از اواخر سال ۱۹۷۰ میلادی شمار اندکی از مورخان سعی کردند تا چهرهای متفاوت از آنچه در تاریخ به ثبت رسیده از کوروش و میراث برجای مانده از وی ارائه دهند. آغازگر این حرکت پروفسور "روت" بود که در کتاب خود در سال ۱۹۷۹ میلادی از واژه "تبلیغات" استفاده کرد و بزرگنمایی کوروش را تنها یک اقدام تبلیغاتی خواند. بعد از روت، پروفسور "ون در اسپک" در سال ۱۹۸۲ میلادی در نظریات تاریخی خود در رابطه با کوروش و حکومت وی گفت: «کوروش هیچ‌گونه طرح و یا سیاست نوینی را در مقابل مردمی که تنها مطیع او بودند اجرا نکرده است. به دستور او معابد تخریب شدند. هگمتانه غارت زده شد. کوروش پس از یکی از بزرگ‌ترین نبردهای خود (اوپیس)، چپاول و غارتگری کرد و شمار زیادی از مردم را به کام مرگ فرو برد.»۴

پروفسور "امیلیه کوهرت" نیز اولین بانویی بود که از چهره معرفی شده از کوروش در سازمان ملل انتقاد کرد و آن را تحریف تاریخ خواند و گفت تصور اینکه امپراتوری فارس یک امپراتوری برجسته و تحسین برانگیز است، نشات گرفته از ضعف اطلاعاتی از سیاست‌های پارسیان است. وی گفت: آنچه در رابطه با کوروش مطرح می‌شود تنها یک بزرگ‌نمایی تبلیغاتی است.۵

استناد سخنان روت، وان در اسپک و کوهرت تفسیر و ترجمه برجای مانده از "گریسان" در سال ۱۹۷۷ از نبرد اوپیس(در کنار دجله) کوروش است؛ نبردی که کوروش در ده اکتبر ۵۳۹ در آن پیروز شد. گریسان معتقد است که پیروزی کوروش در این نبرد با تصرف غنایم فراوان و کشتار کسانی که مقاومت می‌کردند همراه بوده است و اینکه بعید به نظر می‌رسد که بابل بی‌مقاومت سقوط کرده باشد.


پی‌نوشت‌ها:

1- Sciolino, E. (2000). Persian Mirror. Touchstone.

2- http://www.spiegel.de/international/world/0,1518,566027,00.html

3- http://www.telegraph.co.uk/news/worldnews/europe/germany/23044.24/Cyrus-cylinder's-ancient-bill-of-rights-'is-just-propaganda'.html

4- Root, M.C. (1979). The king and kingship in Achaemenid Art: Essays on the Creation of an Iconography of Empire. EJ Brill.

5-  Kuhrt, A. (1983). The Cyrus Cylinder and Achaemenid Imperial Policy. Journal for the Study of the Old Testament, 25, 83-97./ Van der Spek, R.J. (1982). Did Cyrus the Great introduce a new policy towards subdued nations? Persica, 10, 278-283.

6- Lambert, W.G. (2007). Cyrus’defeat of Nabonidus. Nouvelles Assyriologiques et Utilitaires, 1, (March/mars), p. 13-14.






نظرات() 

تاریخچه هفت هزار ساله زبان ترکی در آذربایجان

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 8 بهمن 1395-05:12 ب.ظ

به منظور بررسی زبان آذربایجان در طول تاریخ، در ابتدا به بررسی تاریخ اقوام و حكومتهایی كه در آذربایجان بوده‌اند می‌پردازیم. در مورد ملتهایی كه قبلاً در آذربایجان زیسته‌اند می‌توان به سومئرها، ایلامیها، هوری‌ها، آراتتاها، كاسسی‌ها، قوتتی‌ها، لولوبی‌ها، اورارتوها، ایشغوزها (ایسكیت‌ها)، مانناها، گیلزان‌ها، كاسپی‌ها و ... اشاره كرد كه زبان تمامی آنها التصاقی و جزو خانوادة زبانهای تركی بوده.از این میان سومئریها، ایلامیها و هوری‌ها اقوامی بودند كه اولین تمدنها و مدنیّتها را روی زمین بنا نهادند.


با توجه به کتابهای ارزشمند زیادی که در  دنیا وجود دارد  می‌توان به صراحت گفت كه آذربایجان از حدود هفت هزار سال قبل جایگاه تمدنهای نامبرده می‌باشد.در این مورد نیز چند سال قبل یك هیأت باستانشناسی آمریكایی – ایرانی در تپة حسنلو به كشفهای ارزشمندی دست یافتند. رهبر این هیأت (رائبرت دالسون) بعد از تحقیقات فراوان، تاریخ این منطقه را به ده دوره تقسیم كرد كه اولین دوره حدود 6000 سال قبل از میلاد و چهارمین دوره مربوط به 1300 سال قبل از میلاد تا 800 سال قبل از میلاد می‌باشد. كه اولین دوره مربوط به هوریها و آخرین دوره مربوط به مانناها می‌باشد.

1 – جایگاه اصلی هوریها در هزاره 3 و 4 (600 سال قبل) در آذربایجان و مناطقی از قسمتهای شمالی زاگرس و كوههای توروس بود.همچنین از ربع سوم هزارة قبل از میلاد (2400 سال قبل از میلاد) سند نوشته‌ای بدست آمده كه با الفبای اككد و به زبان التصاقی هوری بوده كه این سند متعلق به یكی از پادشاهان هوری بنام تیشاری می‌باشد و نیز نام یكی دیگر از پادشاهان هوریها به نام ساشانار كه در 1450 سال قبل از میلاد حكومت می‌كرده نیز معلوم است.


2 – كاسسی‌ها: درست است كه كاسسی‌ها در آذربایجان نبودند ولی در همسایگی آنها می‌زیستند. و تقریباً 3000 سال قبل از میلاد مابین ایلام و مناطقی از آذربایجان ساكن بودند و به دلیل همزبانی و ارتباط سیاسی، فرهنگی، اجتماعی تاثیر زیادی در تاریخ آذربایجان داشته‌اند.

3 – قوتتی‌ها در 2800 سال قبل از میلاد و لولوبی‌ها 2500 سال قبل از میلاد در شرق و جنوب دریاچه ارومیه و قزوین و همدان ساكن بوده و حكومت كرده‌اند.

4 – اورارتوها 1000 سال قبل از میلاد در آناتولی و پیرامون دریاچه وان و كوههای زاگرس و اطراف دریاچه ارومیه و شهرهای ماكو و نخجوان امروزی صاحب تمدن بوده‌اند.

5 – در اوایل عصر 19 قبل از میلاد، قبایل مانناها با به هم پیوستن، دولت بزرگی در آذربایجان به وجود آورده و حكومت كرده‌اند.

6 – مادها كه اولادهای قوتتی‌ها و لولوبی‌ها بودند  670 سال قبل از میلاد با اعتلاف با مانناها حكومتی قدرتمند به وجود آوردند كه همدان، اراك، ساوه، زرند، سونقور، كاشان، قم ، قزوین ، زنجان و ... تحت حاكمیت آنها بوده.

واما در مورد زبان، همچنین ارتباط زبانی مادها و سومئرها دیاكونوف در فصل 42 كتاب خود می‌نویسد كه در لیست نامهای شاهان ماد یعنی قوتتی‌ها، به نامهایی بر می‌خوریم كه در لیست نام شاهان سومئر می‌باشد.

از دیگر همسایگان مادها كه همزمان با آنها بوده و زبان هردوی آنها از یك خانواده می‌باشد می‌توان به ایشغوزها اشاره كرد كه در قرنهای 7 و 8 قبل از میلاد در قسمتهایی از آذربایجان زندگی كرده‌اند.

برخلاف آنچه كه امروز شایع شده مادها نوة یك قبیلة منفرد بودند كه به اصطلاح از سایر آریائیها جدا شده و در آذربایجان ساكن شده‌اند و نه به رغم عقیدة شایع، دایر بر اینكه منابع مربوط به تاریخ ماد فوق العاده ناچیز است، منابع آشوری از قرن هفتم تا قرن نهم قبل از میلاد نه تنها برای احیای تاریخ باستان آذربایجان كافی است بلكه جزئیات مهمی را نیز روشن می‌سازد. با تغییر و تحولات در اوضاع سیاسی آنروزگار در آذربایجان، هفت قبیله آذربایجان باستان كه قبلاً جزو اتحادیه ماننا و اورارتووساكایی بودند اتحادیه‌ای تشكیل دادند كه بعدها یونانیان باستان آنها را میدیا آنچه ما، ماد می‌نامیم نامیدند، این قبایل را هرودوت تاریخ نگار یونانی چنین نام می‌برد:
 
2 - پارتلاكئنوی          Parelakenoi
1 - بوآسای                 Bousai
4 -  مغ                     Magai
3 - آستروخات          Stroukhotes
6 -  آری زانتوی        Ariazantoi
5 -  بودیو                Boudioi
 
7 -  ماد                  Mid
 
و نیز مطالعه نامهای شهرها و ولایات ماد نشان می‌دهد كه آنان آریایی نیستند.

بعد از آشنایی با تعدادی از اقوام و حكومتهای آذربایجان، اینك به بررسی نوع زبان آنها می‌پردازیم.

طبق تقسیم بندی متخصصان زبان‌شناس، كل زبانهای موجود در دنیا به سه شاخه تقسیم بندی می‌شود:

1 – زبانهای التصاقی كه تمام زبانهای مربوطه به خانواده زبان تركی در این شاخه قرار دارند.
2 – زبانهای تحلیلی(هندواروپایی) كه از مهمترین زبان این شاخه می‌توان به زبان عربی اشاره كرد ;که زبان فارسی نیز جزو این گروه است.
3 – زبانهای هجایی كه از شاخص‌ترین زبانهای این شاخه نیز می‌توان به زبان چینی اشاره كرد.
حال با توجه به این تقسیم‌بندی و با توجه به اسناد تاریخی و علمی به بررسی نوع زبان اقوام ساكن در آذربایجان می‌پردازیم.

طبق تحقیقات هومئل زبانهای ایلام وسومئر از یك پایه و جزو زبانهای اورال- آلتایی (التصاقی) می‌باشد. زبانهای هوری و لولوبی نیز نه، تحلیلی و نه هجایی بوده، بلكه آنهانیز جزو زبانهای التصاقی می‌باشند.

همچنین طبق نظریه ماراك دئمیكین (آكادئمیكین) زبان كاسسی‌ها، ایلامی‌ها، قوتتی‌ها، مادها و مانناها نیز التصاقی بود.
زبانهای قوتتی‌ها، لولوبی‌ها همانند بوده و با زبانهای اورارتوها و هوری‌ها خویشاوند می‌باشند.

همچنین اپرت باستان شناس فرانسوی نیز بر تركی (التصاقی) آلتایی بودن زبان مادها اشاره می‌كند. در جایی دیگر دیاكونوف می‌نویسد زبان اشكانیان نیز همانند زبان مادها و از خانوادة زبانهای التصاقی بوده كه در صورت مقایسه تحقیقات اپرت و دیاكونوف می‌توان به ترك بودن اشكانیان نیز پی برد.

 بدین ترتیب است كه از 7000 سال تا 2500 سال قبل یعنی مدت 4500 سال به طور مطلق در منطقه جغرافیایی آذربایجان تنها و تنها اقوام التصاقی زبان (ترك) زندگی و حكومت كرده‌اند . همچنین اگر تاریخ بعد از 2500 سال قبل از میلاد را بررسی كنیم باز آذربایجان در بیشتر مقاطع تاریخی مستقل از حكومت‌های دیگر منطقه بوده، به طوریكه در زمان هخامنشیان آذربایجان در مقابل آریاییها سرفرود نیاورده و تا سرنگونی این حكومت، تمام فرهنگها و آداب و سنن و زبان خود را حفظ كرده همچنین در تایید گفتة بالا می‌توان به كشته شدن كورش، شاه هخامنشیان توسط ملكه آذربایجان (تومروس) اشاره كرد.


در زمان سلوكیان نیز كل آذربایجان مستقل از حكومت سلوكیان بوده و اسكندر نتوانست آذربایجان را به تصرف درآورد.در این مورد استرابو جغرافیدان یونانی می‌نویسد: در زمان حمله اسكندر، سرداری بنام آتوروپات آذربایجان را از چنگ اندازی اسكــندر محفوظ نگهداشت.

در زمان ساسانیان نیز آذربایجان مستقل بوده و حتی بعد از شاپور دوم، ساسانیان با هیتی‌ها (هیاطله) پیمان اتحاد بستند تا در شمالغرب  با روم بجنگد.بعد از اسلام نیز تركان اغوز كه شمشیر اسلام نامیده می‌شده‌اند، در آذربایجان حكومت قدرتمندی بنا كرده و  با ملازگرد مبارزه كرده و توسط آلپ ارسلان ضربه سنگینی به آنها واردآوردند. بعد از اغوزها نیز حكومتهایی كه در آذربایجان و گاهی در مناطقی از ایران حكومت می‌كرده‌اند. از جمله غزنویان، سلجوقیان، خوارزمشاهیان، اتابكیان، تاتارها، آق‌قویونلوها، قره‌قویونلوها، صفویان، افشاریان و قاجارها تماماً ترك زبان (التصاقی) می‌باشند.

در مورد تركی بودن زبان مردم آذربایجان اسناد و مدارك بسیار زیادی موجود است، مثلاً: دیونیوس پریگت جغرافی‌نگار و شاعر یونانی صدة چهار میلادی ترك زبانان را ساكن اصلی این منطقه می‌داند و نیز محمد عوفی در ذكر خلافت عمربن عبدالعزیز كه از سال 99 تا 101 هجری ادامه داشت، از قیام بیست هزار ترك آذربایجانی سخن می‌گوید.

همچنین اخبار موثّق عبیدبن‌شریعه جرهومی كه شخص معمّر و محترم در دربار اموی بوده در حضور معاویه سخن می‌گوید: (آذربایجان از سرزمین تركان است) و این خبر را طبری و به نقل از او بلعمی و حمزة اصفهانی و ابن اثیر در كتابهای تاریخ بلعمی، تاریخ طبری، تاریخ پیامبران و الكامل گزارش كرده‌اند كه از متون معتبر اسلامی به شمار می‌روند.

از دیگر محققانی كه آذربایجان را به عنوان سرزمین تركها نام می‌برند می‌توان : ژ . اوپر، قرتیز هومئل، ا . م . محمد اوف، ت . حاجی یف، گ . ا . ملیكشویلی، ع . دمیرچی‌زاده، تیمور پیر هاشمی، یامپولسكی، ی . ك . یوسف‌اف، یومینوس ، وروشل گوگازیان. زكی ولید دوغان، پروفسور دكتر محمد تقی زهتابی و دهها محقق و دانشمند را نام برد.

در این میان بهتر است به نظر یامپولسكی نیز اشاره كرد كه می‌گوید: تركها در اطراف دریاچه ارومیه زندگی می‌كنند و آشوریها آنها را توروك türük (یامون توروك به معنی تركهای نیرومند) نام برده‌اند و در سنگ نوشته‌های اورارتوئی هم سخن از قومی بنام توریخی رفته كه در آذربایجان می‌زیستند. (اوایل هزارة قبل از میلاد) و می‌گوید توروكها یا توریخی‌ها همان تركها هستند.

منابع
 
1 – نقدی بر كتاب زبان آذری نوشته دكتر جواد هیئت
2 - نقدی بر كتاب زبان آذری نوشته دكتر جواد هیئت
3 – سلماس در مسیر تاریخ ده هزار ساله – توحید ملك زاده.
4 – تاریخ دیرین تركان ایران – پروفسور دكتر زهتابی و تاریخ ایلام – پی یئر آمیه (ترجمه شیرین بیانی) صفحات 3 ، 50 ، 51 ،60، 66 .
5 – آذربایجان در سیر تاریخ – صفحه 262 – تاریخ دیرین تركان ایران – پرفسور زهتابی .
6 – تاریخ دیرین تركان ایران – پروفسور دكتر زهتابی صفحه 94 .
7 – تاریخ دیرین تركان ایران - پروفسور دكتر زهتابی صفحه95 .
8 – تاریخ ماد- دیاكونوف صفحه 100 .
9 – تاریخ ماد – دیاكونوف صفحه 210 .
10 – تاریخ دیرین تركان ایران- پروفسور دكتر زهتابی.
11 – تاریخ آذربایجان – آ.ن قلی اوف صفحه 17 .
12 – تاریخ دیرین تركان ایران- پروفسور دكتر زهتابی صفحه264 .
13 – زبان تركی و لهجه‌های آن – دكتر جواد هیئت صفحه 25 .
14 – تحقیقات سازمان یونسكو در مورد زبانهای دنیا – هفته نامه امید زنجان چهارشنبه 20 خرداد 78 شماره 286 صفحه 3 .
15 – سیری در تاریخ زبان و لهجه‌های تركی دكتر جواد هیئت صفحه 21 .
16 – تاریخ ماد – دیاكونوف صفحه 101 .
17 – تاریخ دیرین تركان ایران - پروفسور دكتر زهتابی صفحه254 .
18 – تاریخ ماد – دیاكونوف صفحه 99 – و تاریخ دیرین تركان ایران صفحه 95 .
19 – اشكانیان – دیاكونوف، ترجمه كشاورز صفحه 116 .
20 – ایران باستان – پیرنیا جلد یك صفحه 452 – 449 و تاریخ دیرین تركان ایران – صفحه 637 .
21 – اشكانیان – دیاكونوف صفحه 8 .
22 – تاریخ ارومیه – احمد كاویانپور ص 55 – 54 .
23 – تاریخ اجتماعی ایران – مرتضی راوندی صفحه 616 – 611 .
24 – غیاث اللغات- صفحه 633 .
25 – مروج الذهب- جلد اول صفحه 231 .
26 – تاریخ گزیده حمد ا... مستوفی به اهتمام دكتر عبدالحسین نوابی - موسسه انتشارات امیر كبیر، تهران 1366 صفحه 30 .
27 – روزنامه جام جم – صفحه 7 – پنج‌شنبه 2 خرداد 1381 / سال سوم / شماره 586 .
28 – نشریه بهار – شنبه 24 اردیبهشت 1379.





نظرات() 

درباره اغوز خان و متن فارسی دعای اغوز خان

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 8 بهمن 1395-05:07 ب.ظ

اغوزخان سر دسته ترکهای اغوز و اولین ثلاله ملل ترک دنیا بود است که وارد آسیای غربی شدند. و قبل از گوگ تورکها فتوحات زیادی بدست اوردند امروزه اصلیت اکثریت مردم ترکیه و آذربایجان (شمال و جنوب رود آراز) را از ترکهای اغوز می دانند. زبان ترکی آذربایجان و ترکیه زیر شاخه ترکی اغوز می باشد

در افسانه ها آمده است که اغوز خان در شیر خوارگی ، پدر و مادرش را از دست داده و تک و تنها در دره ای می ماند که در این هنگام گرگی از جنس بظ قورد طفل شیرخواره را پیدا کرده و از او نگهداری میکند و با دادن شیر خود ، طفل را از مرگ نجات می دهد . که با زنده ماندن اغوز خان نسل ترکها از نابودی نجات پیدا می کند و با ایجاد زاد و ولد قبیله ترکها بوجود می آید و اغوز خان اولین ثلاله و جد ( آ تای ) ترکها بحساب می آید که با شیر گرگ بزرگ شده است . و اگر بظ قورد نبود ، اغوز خان زنده نمی ماند وبدیهی است که نسل ملت ترک نیز از میان می رفت . لذا بدین سبب بز قورد نشان ملل ترک جهان می شود . علاوه بر این بز قورد خصوصیتهای منحصربه فردی دارد و با سایر گرگها و حیوانات فرق دارد که چند مورد ذکر می شود


۱-بز قورد مثل سایر گرگها اجتماعی زندگی نمی کند و معمولا تنها زندگی می کند .
۲- بز قورد فقط با یکی از همنوعان خود ازدواج کرده و جفت گیری می کند و مثل انسانها زندگی خانوادگی تشکیل می دهد .

۳-بز قورد ، هرگز در جای محصور زندگی نکرده و اسارت را تحمل نمی کند وهرشئ ای یا جانداری که مانع حریت وآزادگی اش شود سریعا حمله ورشده وپاره پاره اش می کند. و در صورت تحمیل اسارت ، یا خود کشی می کند و یا با گرسنه ماندن می میرد . یعنی یا می میرد و یا از اسارت خود رانجا ت می دهد، که این خصیصه، ارزش سمبلی آنرا بیشترعیان می کند.

۴- بز قورد در برابر تجاوز به لا نه اش و حمله دشمن خیلی درنده بوده و متجاوز را پاره پاره می کند

- در واقع بز قورد حیوانی است با جثه کوچکتر از گرگهای معمولی ، نجیب ، تمیز و مهربان و در عین حال زیرک و درنده و اسارت ناپذیر ، که با گرگهای معمولی خیلی فرق دارد

دعای آغوز خان:

اغوزخان در دعایی که در زیر آمده است آرزوی سعادت برای تورکها دارد. این متن بوسیله دکتر رضا نور از ترکی باستان به ترکی استانبولی معادل سازی شده است ما متن کامل این دعا به زبان فارسی در اینجا قرار داده ایم

دعای اغوزخان برای آقا تورک خان : زرپی تانری ای خدای بزرگ خداوند زیبا، خداوند آسمان

نگهبان تورک و سرزمینهایش باش! از شر دشمنانش حفظ کن! تورک را در نترسی و بی باکی پایدار کن! تورک را با جنگ های نظامی گرامی بدار! تورک را حقیقت گرا گردان! در قلب تورک قبل از هر چیز و حتی قبل از اینکه شکمش را با نان سیر کنی ، عشق به تورک بودن را قرار ده! زندگی تورک را آرمانی کن و او را در راه آرمان گرایی به تلاش وادار! آداب و رسومشان را با جانشان حفظ کن! به تورک راحتی و آسایش مده! آنها را به زحمت و رنج کشیدن عادت بده! تا با رنج و زحمت قلبها و بدنهاشان آهنین شود! به همین دلیل به آنها قدرت فراوان برای تلاش کردن عطا فرما! تورک را فعال و در حال حرکت و پیشرفت قرار ده! به تورک ویژگی های پایدار و غیر قابل تغییر بده که با زمان تغییر نکند! فقط این ویژگی ها را در جهت کمال تغییر ده!
ای تانری هرای!
نیروی ملی ، ناموس ، اخلاق ، عزم ، ثبات ، آرمانی بودن ، روح تورک دوستی ، میهن پرستی ، علم ، هنر ، نظم ، نیروی جسمانی و فراوانی نعمت ؛ به تورک از اینها بده! از تورک دزدی ، بی ناموسی و بی فرهنگی را دور کن! به تورک شخصیت و هویت بده! هویتی که بالاتر از همه باشد! تورک اعتماد به نفس داشته باشد! تورک را فردی حکم کننده و جدی بیافرین! بر احساساتش غلبه کند و با خشم قدم برندارد و از خشم منفجر نشود! همیشه خونسرد باشد! تورک را از هر ملتی جسور و شجاع بیافرین! خونخواهی کردن و انتقام را از یاد تورک نبر!

خداوند بزرگ!

دنیارا با تمام خوبی هایش نابود کن اگر می خواهی حتی یک تورک بی ناموس بیافرینی! هر چه تورک ترسو وجود دارد همشان را نابود کن! تورک تمام چیزها را مقایسه کند، فقط چیزهایی را برگزیند که عقل و منطق به او می گوید! صبر داشته باشد و در برابر درد و غم پایدار باشد! اراده اش پولادین باشد! تورکی را که روش و مسلکش را تغییر دهد نیافرین! تورک را مانند میمون با اشتها و گرسنه مکن! تورک همیشه با احتیاط قدم بردارد! به زبان شیرین هیچ کسی گول نخورد! به کسی اعتماد و اطمینان نکند! قیمت تلاش از تیز هوشی بالاتر است! خدایا، تورک را تلاشگر نما! عمر تورک با تلاش بگذرد! به او همیشه عشق تلاش و کاررا بده که با همکاری و تعاون به تلاش عادت کند! تورک تنبل را بکش! به تورک بالاتر از همه ملتها هوش و زیرکی عطا فرما! هوش و تلاش؛اگر جفتشان با هم باشند در مقابل تورک کسی نمی تواند بایستد. تنها شرط اقتدار ملی آرمان و ارزشهای بلند مرتبه و مرتفع است. برای دستیابی به آن نیز اخلاقی بلند مرتبه ، فداکاری و ثبات در تصمیم و راه لازم است.


تورکها را با اخلاق ، ثبات تصمیم و فداکار قرار ده! خدایا، تورکها را خود با دستانت متحد نما و از هر چیز مهمتر روح و فکر آنها را با هم متحد کن! آنها را مانند یک مغز و فکر به یک فرهنگ متحد کننده صاحب کن! تورک را به فرهنگ و آداب و رسومش وفادار نما! مردم تورک بدانید که آداب و رسوم پدران ما با گذشت اعصار بوجود آمده است و بی دلیل و حکمت نبوده است! خداوند من را از تحریف کردن و مجبور به تحریف نمودن آداب و رسوم و فرهنگ حفظ کرده و حفظ نماید!

خداوند بزرگ!
ملت تورک را اهل لاف گویی قرار مده! آنها را از انسانهایی قرار ده که از دستشان کار بر می آید! گفتن چیزی به معنای انجام وظیفه نیست! آنرا واقعا انجام دادن انجام وظیفه است و انجام دادن وظیفه را در فکرها قرار ده!
خداوند زیبا!
درخواست همیشگی من از تو این است: تورک را از تملق و چاپلوسی دور کن! تورک را از حرص پول کثیف حفظ کن! چاپلوسان را نیست کن!

ای خداوند!

خانواده تورک و فرهنگ و ادب و تربیتشان را جلوتر از همه چیز حفظ کن! در خاک سرزمین تورک آزادگان زندگی کنند! غیر از عدل و عدالت چیز دیگری حکومت نکند! تو به تورکها در مقابل طبیعت و چیزهای طبیعی عشق عطا فرما! در سرزمین تورک بی پولی هر چه بیشتر کم شود که فقر عیب و ضعف بشمار می رود!

ای آفریننده جهان، خداوند بلند مرتبه!

به تورک قبل از دادن انسانیت به آنها فهم انسانیت را بده! سخنان افرادی که از انسانیت حرف می زنند رنگی است برای رنگ کردن چشمانشان! مللی وجود دارند که ماسک انسانیت می زنند در حالی که زیر این ماسک حیوان زندگی می کند و توانیی درک انسانیت ندارند! خدایا، به تورک اراده ای بی عیب و سالم بده! در سختی ها به صبرش، به تحملش و همچنین به غیرتش بیافزا! به او ویژگی بنیادین یعنی علاقه به انجام وظیفه و احساس مسئولیت بده! انجام مسئولیت را از سرزمین تورک کسر مکن! بزرگترین قدرت را که همانا عشق به تورک بودن است را به تورک بیاموز!
بیگ الله
سرزمین هایی که در آنها به تورکی صحبت شده است و یا برای تورکها سرزمین شده اند،تا قیامت تحت حکومت تورکها قرار ده!

به نقل از دورنا نیوز






نظرات() 

امپراتوری پارت(اشکانیان)/محقق : محمدرضا کریمی

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 8 بهمن 1395-05:04 ب.ظ


 

پارتیان یا اشکانیان یکی از سلسله های بزرگ ایران است که امپراتوری وسیعی را از ماوراالنهر تا بین النهرین به وجود آورده و پنج قرن اداره ی امور کشور را بر عهده داشته اند. تاریخ سرزمین ایران همواره مورد بی مهری قرار گرفته و در طول 50 سال حکومت منفور پهلوی، تاریخ ایران مورد تحریف واقع شده، حوادث و واقعیت ها را وارونه نشان داده اند. تاریخ را به نفع یک قوم مصادره کرده  و دروغ را جای حقیقت نشانده اند. یکی از این دوران پر ابهام تاریخ ایران، همان اشکانیان یا امپراتوری بزرگ پارت است. دوره ی 477 ساله امپراتوری اشکانیان با سکوتی توطئه آمیز روبرو بوده و اگر توانسته اند دروغ گفته اند وهرجا که دیگر نتوانسته اند، توطئه ی سکوت را ترجیح داده اند. به گفته ی استاد بی بدیل تاریخ معاصر – پروفسور دکتر محمد تقی زهتابی، مسکوت نهادن تاریخ 500 ساله سرزمین ایران از طرف شوونیست ها بی دلیل نبوده است. به گفته ی ایشان چگونه ممکن است حکومت 8 ساله ی اسکندر به عنوان دشمن ایران- در شاهنامه در بیش از 3000 بیت نوشته شود، اما حکومت 477 ساله ی اشکانیان تنها در 23 بیت اتمام یابد؟! چه دلیلی وجود دارد که حتی تا امروز هم همه ی مورخین شوونیست و نژاد پرستان تندرو، نگارش و بررسی تاریخ 5 سده ی اشکانیان رغبتی نشان نمی دهند؟ همین مورخین معاصر و تئوریسین های آریامهری هستند که وقتی تاریخ طبری را از عربی به فارسی ترجمه می کنند دست از تحریف و دروغ برنمی دارند و در یک کتاب بیش از 700 تحریف را وارد می کنند. آری، مترجم محترم این تاریخ، "جیش الترک" را به عنوان "غلامان ترک" ترجمه کرده و تکرار نموده است تا ترکانی که 1000 سال- از اسلام تا امروز بر ایران حکومت رانده اند از نسل غلامان بدانند و بتوانند انواع دورغها و تهمت ها را بدانان ببندند. اما، امروز دیگر علم در دست تعدادی از مردم اسیر نیست و اخبار و اطلاعات علمی و حقایق تاریخی در کمتر از ساعت و دقیقه در تمام اکناف جهان پخش می شود و کسی را – حتی دولتمردان را نیز یارای جلوگیری از آن نیست!.

در دنیای تاریخ نویسی و بررسی علمی تاریخ، نوسانات بسیاری رخ داده و حقایق در حال آشکار شدن هستند. چند قرن پیش از این، محققان در بررسی تاریخ پارت یا اشکانیان، این امپراتوری بزرگ را در مقایسه با امپراتوری روم و شاهنشاهی ساسانی کم ارزش جلوه می دادند. در ایران نیز کاملا مسکوت گذاشته بودند. در چند قرن گذشته کتابهای بسیاری در این باره نوشته شد که از آن جمله   ژ.فوی ویان کتاب مشهور خود "در باره ی تاریخ اشکانیان"  را به سال 1725 به پایان برد و به دنبال او دیگر پژوهشگر فرانسوی پ.لونگرو در سال 1732 کتابش را در همین زمینه منتشر ساخت تا در سال 1850 سن فارتن "قطعاتی از تاریخ اشکانی" را منتشر نماید.

   در آلمان نیز کتاب های چندی منتشر شد. از آن جمله، اشنایدر ویرثJ.H.Schneider Wirth  کتاب "اشکانیان بر اساس منابع یونانی – رومی" ، سپس فریدریک اشپیگل Fr.Spiegel کتاب "باستان شناسی ایران" را نوشتند اما مورد خاصی را تغییر ندادند. تا اینکه کشف اسناد میخی بابلی باعث شد اشکانیان دوباره در مرکز توجه پژوهشگران  قرار گیرد. یکی از کتبی که بر اساس این اسناد به رشته ی تحریر درآمد از آ.و.گوتشمند با عنوان "از زمان اسکندر تا انقراض اشکانیان"[1] بود که در سال 1896 نوشته شد و بیش از نیم قرن در دانشگاهها تدریس شد و تازه در سال1376 در ایران توسط کیکاووس جهانداری ترجمه گشت و آن هم همچون دیگر ترجمه ها که می توانید حدس بزنید چی شد. گام دیگری نیز توسط نیلسون دوبواز با کتاب "تاریخ سیاسی پارت" برداشته شد که این کتاب نیز با همان سبک و سیاق دیگر ترجمه ها توسط دکتر علی اصغر حکمت منتشر شد. اما میدان تحقیقات بعد از کشف تعداد زیادی سکه، همچنین یافته های باستان شناسان روسی در ترکمنستان، ایران و عراق، زمینه را برای تحقیقات بیشتر و دقیقتر مهیا ساخت و در سال 1980 ک.شیپمان کتاب "شالوده های تاریخ پارت" را نوشت و براساس کشفیات باستان شناسان شوروی، تاریخ ایران به روایت کمبریج در دوره ی پارتی – سلوکی در سه جلد توسط تعدادی از محققین، تیرگی های بسیاری را در عرصه ی تاریخ روشن ساخت[2] و در نهایت کشفیات ترکمنستان در نیسا توسط دانشمندان شوروی بسیاری از پیچیدگیها را مرتفع ساخت. از آن جمله ا. هرینگ بر اساس یافته های نقوش و نوشته های روی سفالها کتابی نوشت و آنگاه یوزف ولسکی "شاهنشاهی پارت" را نوشت که این کتاب توسط مرتضی ثاقب فر به زبان فارسی ترجمه شد.[3] لازم به ذکر است که در آذربایجان پروفسور اقرار علیف تاریخ ماد و تاریخ پارت را بر اساس تازه ترین یافته های زمینکاوی و باستان شناسی و سکه شناسی به رشته تحریر در آورده و مرتضی ثاقب فر نیز این کتابهای ارزشمند را به فارسی ترجمه کرده است[4]. پژوهشهای دانشمندان ایران از جمله پروفسور محمد تقی زهتابی در بررسی عمیقی از این سلسله ی ترک در ایران نتایجی را بدست آورده است که امروزه بیشتر پژوهشگران این دوره ی تاریخی ناگزیر از مراجعه به این منبع گرانبها هستند. ایشان در دو جلد کتاب "ایران تورکلری نین اسکی تاریخی" بسیاری از ناگشوده ها را گشوده و راه را برای یافتن حقیقت باز کرده اند. سپس از تحقیقات ارزنده ی ب.گری محقق ترک باید یاد کرد که با کتاب"بؤیوک پارت تورک دولتی"[5] پا بر راهی نهاده است که قبلا توسط دانشمندان هموار گشته بود و نتیجه گیری را بر ایشان سهل و آسان کرده بود.

   محققان سده 18 و 19 غیر از چند سکه و منابع محدود یونانی – رومی، منبع دیگری در دست نداشتند، لذا در بحث از فرهنگ و تمدن پارتی، صفحه ای سفید و خالی از غنای فرهنگی به تصویر می کشیدند. اما وقتی تحقیقات باستان شناسان در ترکمنستان با یافته های فراوان – هزاران سکه و چند کتیبه تکمیل شد دیگر گاهشماری اشکانیان نمی توانست سالهای 238 تا 226 قبل از میلاد را نادیده بگیرد. همین تاریخ کوتاه بسیاری از حقایق و شخصیت دو پادشاه اشکانی - اشک اول و دوم - بسیاری از گره های ناگشوده ها را باز کرد. هرچند نوشته های کتیبه ها و حتی سکه ها به زبانهای یونانی و رومی بود – همچنانکه کتیبه های هخامنشیان نیز از چنین صبغه ای برخوردارند – کشفیات  تعطیل نشد، بلکه در اورامانات کردستان ایران نیز در سال 1909 سه کتیبه و چندین سفال کشف شد که به زبان اشکانی بودند. آنچه از سکه و کتیبه در دست پژوهشگران بود به سده اول و دوم قبل از میلاد(171 – 138 سلطنت مهرداد یکم)  مربوط می شد، ولی یافته های تازه، به سالهای بین 238 – 217 مربوط می شدند.

   در باره ی دولت پارت، می توان به دو نظریه اشاره کرد. منابعی که اساس خود را بر پایه ی نوشته ها و گزارش های استرابن و یوستینوس نهاده اند پارتیان یا اشکانیان را از سکائی ها(اسکیت) می دانند و گروه دوم یعنی ونفلاویوس آیانوس(179 – 90 م) ، مارکوس تولیوس سیسرون(106 – 43 ق.م) و فلاویوس یوزف(100 – 38 م) اشکانیان را نه از اشک اول، بلکه از تیرداد اول شروع می کنند.

   هنوز تا 1980 مساله ی اصل و نسب اشک موضوع بحث بوده و پایان نیافته بود. در این گروه بندی، تمام منابع ادبی و سکه شناسی اشک اول را از سکاها(اسکیت) دانسته اند[6]. تماس های نزدیک اشکانیان با آسیای مرکزی، که منابع تایید می کنند در جهت تاکید بر منشا سکائی اشکانیان است. ضمنا فرار برخی از سلاطین و پناه بردن آنان به قبایل ساکن در شمال ایران نیز دلیل دیگری بر ارتباط منشا اشکانیان با سکاهاست.انکار کنندگان منشا سکائی اشکانیان، دلایلی را می آورند که بیشتر به نفع یونان و روم است، در عین حال اشکانیان خود را بیشتر به ایران میچسبانند تا یونان و روم. از زاویه ای دیگر منکران منشا سکائی اشکانیان، اصولا تاریخ اشکانی را از تیرداد شروع می کنند و اشک اول و دوم را نفی می کنند در حالیکه از یک سو محققان بزرگ عصر ما، دیاکونف و لیوشیتس- تبار شناس اشکانیان، منشا این سلسله را سکائی دانسته و سکه های یافته شده از اشک اول و دوم، تمامی تردیدها را برطرف کرده  و به مساله فیصله داده است[7].

هنوز بیش از ده سال از فوت اسکندر نگذشته بود که دستاوردهای این جهانگیر دچار ضایعه شد و توجه سلوکیان به رویدادهای اطراف مدیترانه مبذول گشت و غفلت آنان از شرق فتوحاتشان باعث شد قسمت شرقی این سرزمینها از دستشان برود. آتروپات از آذربایجان سر برافراشت و سلوکیان را میدان و مجال نفس کشیدن نداد. بخش شرقی ایران به دست اشک اول افتاد. وی حرکت به سمت مرکز و غرب ایران را آغاز نمود. شورش های داخلی نیز سلوکیان را فرسوده کرد و نتوانستند بیش از 70 سال بر ایران حکومت کنند. جالب است بدانیم که اکثر منابع؛ اشک اول را سکائی، ماساگت و از بربرها دانسته اند. اما اطلاعات برآمده از پژوهشهای علمی نشان داده است که پارتیان یکجانشین و متمدن بوده اند، هرچند که تاریخ از آنان با عنوان pradones(یعنی غارتگران) و یا latrones(راهزنان) نام برده اند. ولسکی معتقد است که حق داریم در تشکیل دولت اشکانی از غارتگران سخن بگوئیم(همان، ص49) . در عین حال آمیانوس مارسلینوس هم از ارشک به عنوان رئیس دسته راهزنان نام می برد. درست است که تاریخ دقیق ظهور و سقوط اشکانیان جای بحث و جدل است و حل این تاریخ، می تواند منشا سکائی اشکانیان را فیصله دهد. استرابن از منشا سکائی ارشک با قاطعیت سخن می راند و ولسکی هم معتقد است بعد از تحقیقات تازه، نمی توان سکائی یا اسکیتی بودن این دولت را مورد تردید قرار داد(همان، ص63). سکه های اشکانی دارای تصاویری است که جنگجوی سکائی را با کمانی در دست و کلاهی بی لبه نشان می دهد و این مشخصات با ویژگی های سکائی منطبق است هرچند که نوشته ها یونانی یا رومی باشند. متون بدست آمده از نیسا(12 کیلومتری عشق آباد - ترکمنستان) نشان می دهد که اشکانیان بیرون راندن سلوکوس از سرزمین خود را جشن گرفته اند. اشکانیان به مدت 477 سال امپراتوری بزرگی را با درایت و دموکراسی اداره کردند. البته وضع تمام این دوران یکسان و پایدار نبوده، بلکه نقاط قوت و ضعفی داشته اند. مهمترین ضعف آنان زمانی بوده است که فارسها در سرزمین خود بر آنان شوریدند و خود نیز وحدت و همدلی را از دست دادند و در نهایت اردشیر بابکان چیره شد و تمام تمدن اشکانیان به آتش کشیده و نابود گردید.

   جای تاسف است که در ایران، تاریخ اشکانیان با بی مهری و تحریف های آشکار روبرو بوده و هنوز هم این تحریف و دشمنی ادامه دارد. از فردوسی آغاز می کنیم: فردوسی که در باره اسکندر – دشمن ایران بیش از 3000 بیت شعر گفته، در باره ی 5 قرن حکومت اشکانیان تنها به سرودن 23 بیت اکتفا کرده است و چنین نیز گفته است:

چو کوتاه شد شاخ و هم بیخشان

نگوید جهان دیده تاریخشان.

از ایشان جز از نام نشنیده ام،

نه در نامه ی خسروان دیده ام!

معلوم است که در زمان فردوسی، خط دهندگان به این شاعر نامی، از گفتار در باره ی اشکانیان ترک تبار تبری می جسته اند.

   باز جالب است که بعد از انقلاب اسلامی در ایران، نویسنده ای به نام حسن شهیدی مازندرانی در مقاله ای در مجله ی " بررسی های تاریخی ایران، (سال اول، شماره اول، مرداد 1373، صص15-16) می نویسد:"پس از کشته شدن اردوان پنجم اشکانی در میدان کارزار و لگدمال کردن سرش به وسیله اردشیر بابکان و بکار بستن سوگندی که ساسانیان نیای اردشیر بابکان خورده بود تا از نسل اشکانیان یکی را هم زنده بر جای نگذارد، حتی به نظر می رسد دودمان ساسانی از یاد و خاطره ی اشکانیان نیز در هراس بودند زیرا تا جاییکه دستشان می رسید و در توانشان بود هرگونه آثار بر جای مانده مادی و معنوی دوره ی اشکانی را نابود کردند"[8].

   اما به یاد داریم که محمد حسن خان اعتمادالسلطنه، وزیر ناصرالدین شاه قاجار، در کتاب سه جلدی "دررالتیجان فی تاریخ بنی اشکان" به این جنایت های ساسانیان اشاره ها کرده است[9]. اعتمادالسلطنه نیز منشا اشکانیان را سکائی، یا به زبان خود او "از ترکان ساکا" دانسته و غیر ایرانی می نامد! بد نیست اشاره کنیم که نابود کردن و امحا آثار باقیمانده از اشکانیان توسط ساسانیان، در منابع بدست آمده از نیسا(ترکمنستان) نیز تائید شده، حتی از منابع بدست آمده از نزدیکی های سمنان، شوش، تیسفون و غیره نیز تائید می گردد و نشان می دهد که ساسانیان به عمد آثار باقیمانده از اشکانیان – چه آثار معماری و اشیائ هنری و مدنیت آنان – را با خیانت به بشریت از بین برده اند. حتی محقق معاصر دکتر جواد مشکور نیز اذعان می کنند: "چنین رفتاری (رفتار ساسانیان با آثار اشکانیان) کمتر در تاریخ دیده شده است[10]. در همان حال، دکتر مشکور نیز به سکائی بودن پارتها اذعان دارد و می نویسد:"پارتیها از مردم سکایی بودند و لفظ پارت به زبان سکایی به معنی -تبعید شده- است"[11] . اعتمادالسلطنه که از وابستگان دربار قاجار و خود ایرانی است و از ایرانیت دفاع کرده است در جلد نخست اثر مذکور خود، به فراوانی از نابودی آثار اشکانی بدست ساسانیان سخن رانده و همواره اشکانیان را " تورانی" دانسته است: "ما در پیش با شرح و بسطی تمام نگاشته و مدلل داشته ایم که اشکانیان تورانی بوده و مردم ایران آنها را اجنبی می شمرده و هرگز به نظر مهر و مؤالفت و همجنسی و همشهری در ایشان ندیده اند. در اینجا می توانیم بگوئیم علت اصلی و باعث و جهت حقیقی انقراض دولت اشکانی همین خارجی بودن آنها بوده، اگرچه اشکال مختلفه چهره نموده است"[12]. این نویسنده تاکید می کند که بهتر است از اصل و نسب کیانیان طرفداری نماییم!؟(همان، ص174). به دنبال این گفته ها سعی دارد اصل و نسب اشکانیان را از افراسیاب بداند "بزعم برخی از مورخین اعقاب طوایف تورانی که به افراسیاب می رسد مدتی این حدود را متصرف بودند و آنها را "مارد" یا "مرد" می گفتند"(همان منبع، ص11). اعتمادالسلطنه اشک اول را از اهالی داغستان – آنطرف دربند می داند(همان، ص45) و اضافه می کند:"چون اشک اول مردی دانا بود می دانست که با وجود عدم نژاد خاندان شاهی و ترک بودن سلطنت، تمام ایران را پارسیان باو نخواهند گذاشت و تمکین او نخواهند کرد.."(همان). او، در محکم کردن سخنان خود تاکید فراوان داشته و در صفحه به صفحه اثرش به این موضوع اشاره کرده است:"متاخرین از مورخین که تاریخ را از افسانه جدا کرده و به دلایل علمی غث و سمین آنرا باز نموده بدرستی رسیده و فهمیده اند که سلاطین اشکانی بر خلاف عقیده قدمای ما اصلا ایرانی نبوده بلکه از طایفه تورانی معروف به پارت، که تلفظ صحیح آن "پارث" بثای مثلث است می باشند".

این نویسنده که خود را عالم به تاریخ قدیم نیز می داند به تاریخ آدم نیز اشاره می کند:"مردم روی زمین سه شعبه اند: شعبه ای اولاد سام و شعبه ای اولاد حام و شعبه سیم فرزندان یافثند و سام و حام و یافث پسران نوح علیه السلام بوده اند و یکی از شعب ثلاثه که فرزندان یافث باشند، "اسکیت" نامیده اند و بعضی از اهالی فرنگ "اسکیث" را "ائسیت" تلفظ می نمایند. قوم ائسیت پس از دیری توالد و تناسل و تکثر اولاد و احفاد قبایل و سلاسل عدیده کثیره تشکیل دادند. یکی از آن قبایل طایفه "پارث" است که سلاطین معروف اشکانی از آن طایفه بوده اند"[13]. البته سخنان اعتمادالسلطنه بدینجا ختم نمی شود بلکه وی به تاریخ دیرین حضور ترکان در ایران تاکید می کند:"بیشتر از 2400 سال است که پارثها از اسکیثهای تورانی جدا شده و به ایران آمده، چه داریوش اول در سال پانصدوبیست و یک قبل از میلاد جلوس کرده و حالا دو هزار و چهارصد و یازده سال شمسی از سال جلوس او می گذرد و در آنوقت چنانکه ذکر شد مملکت و طایفه پارت در ایران وجود داشته و تا سه هزار و چهارصد سال هم تاریخ این واقعه را – یعنی آمدن پارتها را به ایران می توان پیش برد و آن به اعتبار قول مالالا است که شرح دادیم"[14] . او، به دوستی اشکانیان با یونانیان و دلیل این دوستی نیز توجه می کند و می نویسد:"یک مطلب دیگر هم پارثهارا بر آن می داشت که با یونانیه مهربانی کنند و گرم گیرند و آن این بود که خود را مثل آنها اجنبی می دانستند، از بیم آنکه ایرانیهای حقیقی بواسطه ی خارجی بودن ایشان بر آنها بشورند به استمالت یونانیها می پرداختند که اگر غائله و مخمصه رخ نماید کمک و رفیق داشته باشند و از عهده ی طاغیان برآیند"[15]

ناگفته نگذاریم که برخی از نویسندگان معاصر سعی دارند تا تورانیان و ایرانیان را برادر و حتی از یک نژاد بدانند! از آن جمله اند: محمد جواد سجادیه[16] و نادر بیات[17].

   اما، ریشه ی ترکی اشکانیان مورد وثوق اکثر محققان است. پارتیان نام پادشاه خود را "ارشک" یا به اختصار "اشک" می نامیدند. ارشک از دو کلمه ترکی "ار" و شک" ساخته شده است که "ار" در ابتدای نام شاهان و بزرگان و به صورت لقب به معنی همان "آلپ" "ایگید" و دلاوربوده است.  تمام شاهان پارت نیز خود را "ارشک" یا "اشک" نامیده اند و نام نخستین شاهانشان اصلا همین بوده است که "اشک" در اینجا برگرفته ار+شک بوده و شک یا شق، ساک و ساق می باشد که امروز هم کاربرد دارد. نوشته اند که صدای "س" و "ش" به همدیگر تبدیل می شوند و شاک یا شاکا همان ساکا و نام قبیله ی پارتیان است[18]. حتی مورخین عرب و فارس مانند: طبری، مسعودی، بیرونی، حمزه اصفهانی، مقدسی، مسکویه، ابن اثیر، حمداله مستوفی، میرخواند و...کلمه "اشک" را به صورتهای "اشغ"، "اشج" و جمع آن را به صورن اشکان، اشجان و اشغان دانسته اند. در ترکی نیز "ان" علامت جمع بوده و اشک باضافه ان به صورت اشکان در آمده ، ولی در فارسی همین جمع دوباره جمع بسته شده و به صورت اشکانیان درآمده است.    

اینک نگاهی کوتاه به گاهشماری سلسله ی اشکانی: باید بگوییم که تعداد شاهان اشکانی 29 تن بوده اند و وقایع مهم این دوران را می توان به صورت ذیل خلاصه کرد:

از سال 334 تا 323 ق.م اسکندر مقدونی ایران را تصرف کرد و سلوکیان جانشین اسکندر شدند.

250 ق.م   نشانه های تجزیه طلبی و ظهور فرمانروای مستقل- آندرا گوراس در پارت و دیودوتوس در باختر

238 ق.م   تهاجم اشک اول و تاسیس قلمرو پارت اشکانی

208 ق.م    اشک دوم

171 ق.م   مهرداد اول آغاز استبداد اشکانی

123 ق.م   مهرداد دوم   احیا قدرت پارت و ساختن شهر نیسا در ترکمنستان

57 ق.م    اورود دوم – امپراتوری اشکانی قدرتی برابر با روم در جهان آن روز

39 ق.م    فرهاد چهارم – شکست رومیان از پارت

11 م     اردوان دوم – اوج حماسه سازی و هنر اشکانی

42م     شهر سلوکیه تسخیر می شود.

51 – 80م    بلاش اول – شکست دادن رومیان، ضرب سکه به زبان اشکانی به جای زبان یونانی

108 م   حمله های امپراتور ترایانوس و ضد حمله های امپراتوری پارت

148-190م   بلاش چهارم   حمله های پارت و ناکامی آنان، شیوع بیماری طاعون، تسلط روم بر بخشی از بین النهرین

191-206   بلاش پنجم  -  ضعف تدریجی دولت پارت

207-221م   بلاش ششم – شکست دادن روم و خراج سنگین به ایران، شورشهای داخلی

   اردوان چهارم – برادر بلاش علیه او شورش می کند.

220 الی 226   اردشیر نوه ی ساسان پارس را تصرف می کند و نبرد بر سر قدرت شروع می شود. شکست بلاش ششم از اردشیر و سقوط دودمان اشکانی و آغاز فرمانروائی ساسانین.

در پایان لازم است اشاره ای بر فرهنگ و تمدن اشکانیان نیز بیندازیم. هرچند که مورخین از کوچرو بودن اشکانیان سخن رانده اند و آنان را بربر نیز خوانده اند، به نوشته ولسکی: " امروزه در پرتو تحلیل بی غرضانه منابع کلاسیک و نیز اطلاعاتی که از کاوشهای ایران بدست آمده، پارتیان جایگاهی همعرض هخامنشیان داشته اند و این اطلاعات ، هم عقیده ی مربوط به بربریت پارتیان و اشکانیان را باطل کرده اند و هم عقیده ی ناشی از عقیده ی نخست را که گویا در فاصله سقوط هخامنشیان و ظهور ساسانیان، خلا فرهنگی در ایران وجود داشته است"[19].

اعتمادالسلطنه از گزارش نماینده چین از دربار پارتیان، در سال 126 ق.م از وجود کشتی های بزرگ، ارابه های زیبا ،  تماس آنان با ملتهای بزرگ جهان سخن رانده و نفوذ آنان را تا عمق 1000 لی – یعنی 150 کیلومتری داخل خاک ملل همسایه بیان داشته و از نوشته های آنان بر روی پوست آهوان گزارش کرده است. تصویر سیمای شاهان بر روی سکه ها نیز نشان از تمدن بالای اشکانیان دارد. همو می نویسد که خط اشکانیان افقی بوده و بر عکس خط چینی بود که از بالا به پایین می نوشتند[20].

   شیوه دموکراسی موجود در زمان اشکانیان، موردی است که بیشتر مورخین بدان اشاره کرده اند، از جمله اعتمادالسلطنه از تسامح و تساهل اشکانیان در بار آزادی دین سخن می راند[21]. نوشته های چندی که به زبان پارتی بجا مانده است، توسط استاد گرانقدر و بی بدیل آذربایجان – استاد دکتر زهتابی خوانده شده و بسیاری از اندیشمندان معاصر بدان توسل جسته اند. زبان این کتیبه ها از نظر واژگان، صرف و نحو و اصول گرامری مورد بررسی قرار گرفته اند که خوانندگان را بدان ارجاع می دهیم.

   اگر نابودی آثار اشکانی توسط ساسانیان انجام نمی گرفت مسلما تاریخی پربار و رشک برانگیز از اشکانیان را در دست داشتیم و چه بسا اصل اوستا – کتاب دینی را نیز در دست داشتیم و شاید صدها کتیبه و کتاب نیز موجود بود؛ زیرا با اینهمه ویرانگری آثار اشکانی که به گفته ی مورخین، انجام شده است از گوشه و کنار کشورمان هر ساله دهها و صدها مجسمه، زیورآلات و آثار عتیقه و هنری مربوط به اشکانیان بدست می آید و بسیاری از مواقع نیز از کشور خارج می شود و منبعی پردرآمد برای قاچاقچیان اشیای عتیقه به شمار می آید.

 


Geschichte Irans und seiner Nachbarlender[1]

[2] این کتابها در ایران توسط احسان یارشاطر به فارسی ترجمه شد.

[3] یوزف ولسکی، شاهنشاهی پارت، ترجمه: مرتضی ثاقب فر، تهران، انتشارات ققنوس، 1383.

[4] پروفسور اقرار علیف، ماد، ترجمه مرتضی ثاقبفر، تهران، 1383.

- پروفسور اقرار علیف، تاریخ پارت، ترجمه مرتضی ثاقب فر، تهران، انتشارات ققنوس، 1383.

[5] ب.گری، بؤیوک پارت تورک دولتی، استانبول، 2009.

[6] یوزف ولسکی، شاهنشاهی اشکانی، ترجمه مرتضی ثاقب فر، ص67.

[7] همان، ص74.

[8] مجله "بررسی های تاریخی ایران، مقاله حسن شهیدی مازندرانی، شماره 1، سال 1، صص  15 و16.

[9] محمد حسن خان اعتمادالسلطنه، دررالتیجان فی تاریخ بنی اشکان، 3 جلدی، تهران، 1308، ج 1، ص77.

[10] دکتر جواد مشکور، نگاهی به تاریخ آذربایجان، تهران، ص433.

[11] همان، ص103.

[12] دررالتیجان...، ص173.

[13] همان، ص57.

[14] دررالتیجان...، ج 1، ص54.

[15] همان، ص102.

[16] محمد علی سجادیه، تبار مشترک ایرانیان و تورانیان، تهران، 1368.

[17] نادر بیات، تورانیان از پگاه تاریخ تا پذیرش اسلام، تهران، 1367.

هله لیک -  م.کریمی

 [18] پروفسور محمد تقی زهتابی، ایران تورکلری نین اسکی تاریخی، تبریز، 1376.

[19] شاهنشاهی اشکانی، همان، ص219.

[20] حسن پیرنیا، تاریخ باستان ایران، تهران،1362، ج3،  ص226.

[21] عتمادالسلطنه، همان، ج3، ص149.

 





نظرات() 

کشف فسیل ۴۸ میلیون ساله یک اسب حامله

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 8 بهمن 1395-05:02 ب.ظ


 

محققان باستان‌شناس فسیل‌ از یک اسب آبستن ۴۸ میلیون ساله را در آلمان کشف‌ کرده‌اند که به گونه کم‌سابقه‌ای سالم باقی مانده است.

جنین این اسب و بخش‌هایی از بافت‌های رحم این مادیان در گذر زمان دست‌نخورده باقی مانده است. به گزارش لس آنجلس تایمز، این قدیمی‌ترین و تنها دومین رحمی است که تاکنون در فسیل‌های جانوران کشف شده است.

به گزارش رادیو فردا، جنز فرانزن و همکارانش در موسسه تحقیقاتی سنکنبرگ در فرانکفورت آلمان، در مقاله‌ای که در مجله پلاس وان منتشر شد، می‌گویند که این کشف از آنجا اهمیت فراوانی دارد که ۹۸ درصد فسیل‌های پستانداران که تاکنون کشف شده تقریبا فقط شامل استخوان جمجمه و کمی استخوان دیگر است و این کشف در نوع خود کم‌سابقه است. 
به گزارش دیسکاوری این جنین کوچک که طولش تقریبا ۱۳ سانتیمتر است، غیر از استخوان جمجمه که آسیب‌دیده است، تقریبا همه استخوان‌های دیگر را داراست. محققان عقیده دارند که مادیان کمی قبل از وضع حمل از بین رفته است، هر چند آنها زایمان را دلیل مرگ نمی‌دانند و معققدند ممکن است کمبود اکسیژن باعث مرگ اسب شده باشد. یکی از نظریاتی که برای مرگ این مادیان عنوان می‌شود این است که دریاچه‌ای که این فسیل در کنار آن کشف شده، به علت فعالیت آتشفشانی در نزدیکی آن، ممکن است حاوی کربن بوده باشد و نوشیدن این آب باعث مرگ مادیان شده باشد.






نظرات() 

قدیمترین آهنگ جهان یک سرود سومری است

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 8 بهمن 1395-05:00 ب.ظ


در اوائل دهه 1950 میلادی، باستانشناسان لوحه های سفالی ای کشف کردند که متعلق به 1400 قبل از میلاد است. این لوحه ها در شهر باستانی "اوغاریت" کشف شده که در سوریه کنونی بوده و به خط میخی زبان هوریانی است. پس از تحقیقات معلوم شد که این اولین قطعه موسیقی است که تا کنون کشف شده و حکایت از یک سرود مذهبی 3400 ساله دارد. 


آنا کلیمر، استاد آشوری شناسی دانشگاه کالیفرنیا، در سال 1972 ترجمه ای از این متن بدست داد، و بر روی آن نت موسیقی منطبق کرد. 

ریچارد فینک، در سال 1988 در مقاله ای ادعا کرد که مقیاس 7 نتی کنونی سابقه ای به قدمت این سرود سومری دارد. این تحقیق برخلاف باور رایج است که مقیاس 7 نتی کنونی را به زمان یونان قدیم نسبت می دهد. 

ریچارد کروکر، همکار کلیمر می گوید که این یافته جدید "تمام باورها در باره منشا موسیقی غربی را دگرگون می کند."






نظرات() 

جمجمه سر نادر شاه افشار بعد از نبش قبر/عکس

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 8 بهمن 1395-04:58 ب.ظ


 

نادرشاه افشار یکی از مشهورترین پادشاهانی ترک می باشد که بر ایران سلطنت کرد.در زمان خاک برداری آرامگاه وی استخوانها و جمجمه با جا مانده از پیکر وی از خاک بیرون آمد.

جمجمه نادرشاه در میان استخوانهای پیکر او که به هنگام خاک برداری در ساختمان آرامگاه  جاودانه وی بیرون آورده شد ،پس از تعمیر ساختمان دوباره در خوابگاه جاودانگی اش آرام گرفت.

 

نادرقلی ملقب به تهماسب قلی خان و نادر شاه افشار از ایل تورک افشار خراسان از ۱۱۱۴ تا ۲۸ خرداد ۱۱۲۶ خورشیدی، پادشاه ایران و بنیانگذار دودمان افشاریه است. او از مشهورترین پادشاهان ایران، پس از اسلام است و بسیاری از مورخین او را قدرتمندترین پادشاه ایرانی بعد اسلام می دانند.





نظرات() 

وجه تسمیه اورمیه

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 8 بهمن 1395-04:55 ب.ظ

 شكل صحیح نوشتاری این شهر اورمیه می باشد نه ارومیه
نام اورمیه متشکل از دو کلمه اور UR و میهMiyə می باشد. جزء نخستین این کلمه ترکی می باشد. در زبان ترکی ۵۰۰۰ سال قبل به نام ترکی سومری اور پایتخت کشور سومرها اور نام داشت. می دانیم غرب آذربایجان تحت عنوان دولت آراتتا با سومریان از نظر فرهنگی و زبانی همانندی داشتند .
در زبان ترکی باستان مربوط به ۵۰۰۰ سال قبل کلمه « اور» به معنای شهر و آبادی بوده است. این کلمه در نام شهر اورومچی در ایالت ترکستان چین هم به یادگار مانده است.
زبان ترکی سومری در آن زمان حالت بین المللی داشته و ملل مختلف و همجوار این کلمه را به شکل وسیع و گسترده ای اخذ و استفاده می کردند. این کلمه به ملل همجوار آشور و کلده و سامی هم نفوذ کرد و دایره آن گسترش یافت. کلمه اورشلیم بارزترین شکل این کلمه در منطقه می باشد که قسمت اولیه آن یعنی ” اور” به زبانهای سامی و عبری نیز نفوذ یافته است. کتاب تاریخ ماد حاوی ده ها اسم خاصی می باشد که دارای ترکیب ” اور” می باشد.
اما جزء دوم این توپونیم « میه » Miyəنام قومی از ترکان بوده که چهارهزار سال قبل در منطقه می زیستند و میتانی نام داشتند.. میتانی ها به تأیید بسیاری از مورخین نظیر مارکوارت و هرتسفلد ساکنین اولیه منطقه و ترک زبان بودند. بنابراین میتوان “اورمیه” را به معنای “شهر قوم میتانی” معنا کرد.
موارد نادرست وجه تسمیه
۱- جماعتی اورمیه را به معنای شهر آب ها معنی می کنند و مدعیند اورمیه کلمه ایست سریانی. این وجه تسمیه تراشی به ظاهر از مینورسکی شروع شده و امروزه نیز عده ای ناآگاهانه بر آن پا فشاری می کنند. حال اینکه استقرار قوم و زبان سریانی در منطقه نسبت به استقرار فرهنگ ترکی باستان در اورمیه قدمت چندانی ندارد. در ثانی میه در زبان عبری به معنای روشنایی است نه آب و در هزوراش پهلوی «میاه» آب خوانده می شود. یعنی ترکیب کلمه مرکب از دو کلمه با دو سیستم زبانی کاملا متفاوت می باشد. این نوع تفسیر از نظرعلم اتیمولوژی «فقه اللغه» کاملا عامیانه محسوب شده و مردود است.
۲- عده ای نام قدیم شهر را « تبارما » دانسته اند که نادرست است. از آنجائی که بعضی ها « آتشکده شیز» را در اورمیه می پنداشتند و در سال ۶۲۳٫م این آتشکده از سوی هراکلیوس به آتش کشیده شد و در متون رومی نام این شهربه آتش کشیده «تبارما» ذکر شده بعضی ها « تبارما » را اورمیه می پندارند که اشتباه محض است. دکتر توحید ملک زاده دیلمقانی






نظرات() 

قبل از ترور با کسروی مناظره کردیم

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 8 بهمن 1395-04:29 ب.ظ

فداییان اسلام به روایت مرتضی مستجابی
فرزانه ابراهیم‌زاده

 

تاریخ ایرانی: «موسی یعنی یک دنیا. این حرف‌ها برای موسی جزئی است. افق نگاه او بلند‌تر از این حرف‌ها بود.» این جمله خلاصه نظر سید آیت‌الله مرتضی مستجابی از برجسته‌ترین چهره‌های خاندان بزرگ صدر است که در گفت‌وگوی تفصیلی خود با واحد تاریخ شفاهی موسسه فرهنگی ـ تحقیقاتی امام موسی صدر تاکید کرده است. این جمله اما آنجا گفته شد که به همراهی امام موسی صدر با جنبش ملی شدن صنعت نفت پرداختند.

 

گفت‌وگو با سید مرتضی مستجابی با نام «یاران موافق» در کتابی به کوشش حمید قزوینی منتشر شده است. هر چند که بخش مهمی از این کتاب درباره خاندان صدر و امام موسی و خاطراتی است که به ایشان مربوط می‌شود، اما نزدیکی آیت‌الله مستجابی به برخی از چهره‌ها و جریانات سیاسی مانند فداییان اسلام و ملی شدن صنعت نفت باعث شده تا این بخش از خاطرات به اهمیت فصلی باشد که او درباره امام موسی صدر گفته است.

 

آیت‌الله سید مرتضی مستجابی متولد ۱۳۰۲ در اصفهان و فرزند سید اسدالله مستجاب‌الدعواتی است که فرزند علامه سید محمدمهدی نوه سید صدرالدین موسوی جبل عاملی بزرگ خاندان صدر است و نسبت عموزادگی با امام موسی صدر دارد. مستجابی در جوانی علاوه بر تحصیل در زمینه دینی، از ورزشکاران بود و همین نیز او را به برخی جریانات سیاسی پیوند می‌زند از جمله فداییان اسلام که مستجابی می‌گوید هیچ‌گاه عضو آن نشده اما با نواب صفوی و سایر اعضای آن نزدیک بوده است. آیت‌الله مستجابی بیشتر حرف‌های خود را به زبانی عامیانه و شکسته گفته است و تنظیم‌کننده این مصاحبه نیز دست به آن نبرده است. برای رعایت امانت دست به ویرایش مصاحبه نزدیم.

 

 

از مناظره تا ترور کسروی

 

مستجابی در نجف تحصیل می‌کرد که با نواب صفوی آشنا شد و‌‌ همان جا بود که قرار شد در بازگشت به ایران با احمد کسروی که یکی از اهداف فداییان بود، مناظره کنند: «وقتی نجف بودیم با سید مجتبی نواب صفوی قرار گذاشتیم که بیایم تهران با احمد کسروی بحث کنیم و خلاصه یواش یواش فعالیت‌ها بیشتر شد. البته من هیچ وقت موافق ترور و کشتن این‌ها نبودم. رفاقتمون تا آخر برقرار بود اما در این کارها وارد نشدم.»

 

او که با نواب در یک مدرسه علمیه تحصیل می‌کرد، آشنا شد و تصمیم گرفتند به تهران بیایند و با چند نفر از جمله کسروی گفت‌وگو و آن‌ها را هدایت کنند: «اومدیم ایران تا با احمد کسروی و همین‌طور با آشیخ باقر کمره‌ای بحث کنیم. اطراف این شیخ را کمونیست‌ها گرفته بودند. چیزهایی می‌گفت و می‌نوشت که اون‌ها بیشتر راضی بودند. روز اولی که برای بحث رفتیم کسروی هر سه تای ما رو یه لقمه کرد. آخه آدم کارکرده و باسوادی بود. وکیل هم بود. با همه اون حرارتی که نواب صفوی و ما داشتیم، ما رو یه لقمه کرد. با مرحوم کمره‌ای که حرف زدیم، دیدیم که نه ایشون کمونیست نشده؛ احتمالا مشروطیت به ایشون نرسیده و وضعش کمی خراب شده بود. خلاصه خیلی زود راه افتاد و چیزی نبود؛ اما کسروی نه. همون جا بود که پایگاه فداییان اسلام کم کم درست شد. بالاخره رفتند و او رو کشتند. البته بار اول نشد و بار دوم سید حسین امامی این کار را کرد.»

 

مستجابی با آنکه با ترور مخالف است اما معتقد است فداییان و نواب فقط برای خدا کار می‌کردند و با مردم کاری نداشتند: «فقط برای خدا. نواب وقتی می‌خواست نماز بخونه اگه ما می‌رسیدیم، ما رو جلو می‌انداخت. اصلا جلو نمی‌ایستاد؛ اما وقتی به نماز می‌ایستاد یا تک یا جماعت به محض اینکه الله اکبر می‌گفت، رنگ صورتش مثل گچ می‌شد. اشک می‌ریخت.»

 

مستجابی معتقد است بیشتر مردم از فداییان اسلام حساب می‌بردند: «یک دفعه گفت پسرعمو بیا امشب بریم قم. یک مردی بود احرار نامی واقعا هم پهلوون بود. از رفقای پدری. با هم، سه تایی رفتیم مسجد بالاسر نماز خوندیم. الان اولین جمله‌اش یادمه که گفت: «هنوز باد به پرچم اجداد ما می‌وزد.» این جمله اولش بود. بعد این فراش‌ها اومدند و داد و قال کردند که اینجا سخنرانی ممنوعه و خلاصه دعوا شد. ما هم پایه فداییان اسلام رو در قم گذاشته بودیم و طلبه‌هایی بودند که به هواداری ما بیایند. بزن، بزن و شلوغی شروع شد. آقا تقی کمالی، پهلوون قم که واقعا پهلوون بود و با من هم ورزش کرده بود، اومد. البته او پدر بود و ما پسر. من رو که دید، بغلم کرد و گفت: «فلانی پیغام می‌دادی، من منبر می‌گذاشتم. خودم پای منبر می‌نشستم. گفتم آقا تقی فقط تو، والا در و دیوار قم رو تا فردا خراب می‌کنیم. این دستپاچه شد. آخه فداییان اسلام کاری کرده بود که همه می‌لرزیدند. می‌ترسیدند. گفتم: فردا تمام قم را خراب می‌کنیم.»

 

البته او معتقد است که بعضی فعالیت‌ها و تحریکات فداییان اسلام را خیلی‌ها نمی‌پسندیدند: «به خصوص علما و مخصوصا آقای بروجردی. یک وقت هم شیخ علی لر از طلبه‌های مرید آقای بروجردی، گروهی رو واداشت اعضای فداییان اسلام رو زدند. البته اون روز من نبودم والا من هم کتک می‌خوردم. واقعیت مطلب را بخواهید اونجا نباید سخنرانی می‌شد.»

 

مستجابی یکی از روحانیونی است که با لات‌های تهران از جمله حسین رمضون یخی ارتباط خوبی داشت و به عنوان رابط آیت‌الله کاشانی عمل می‌کرد: «حرف ما رو می‌شنیدند؛ مثلا زمان آیت‌الله کاشانی من به این بچه‌ها پیغام می‌دادم. حسین مهدی قصاب، مصطفی دیونه، اکبر گیگلی، علمدار، علی تک تک، حسین رمضون یخی و این آخری‌ها طیب حاج‌رضایی، طاهر حاج رضایی و اسماعیل رضایی یه دریا جمعیت جمع می‌کردند. هر کدام چهارصد، پانصد جمعیت می‌آورد. پشت دولت می‌لرزید از این جمعیت. خیلی آدم‌های خوبی بودند. خیلی کار می‌کردند. صفا و وفا و ازخودگذشتگی که بین این‌ها بود، کمتر جایی دیدم.»

 

او اما شعبان جعفری را از این گروه جدا می‌کند و می‌گوید که: «اون زورخانه حاج وزیری می‌رفت که توی کوچه مروی بود. ما هم که مدرسه مروی بودیم، قبل از اینکه بی‌مخ بشه اونجا دیده بودیمش. اوایل آدم بدی نبود اما با شاه و دربار که مرتبط شد، بادش کردند و اسمی در کرد. والا یکی از این‌ها که من اسم بردم، اگه از این در می‌اومد اون از در دیگه فرار می‌کرد.»

 

مستجابی درباره ارادت شعبان جعفری به کاشانی نیز با اشاره به اینکه همه لات‌ها به ایشان ارادت داشتند، می‌گوید: «روحیه آقای کاشانی این جوری بود که این‌ها جذبش می‌شدند. در خونه‌اش هم به روی همه باز بود، اگه این بابا هم رفت‌وآمدی به اونجا داشته مثل بقیه بوده، اصلا ما لاتی مثل آقای کاشانی نداشتیم.»

 

 

مرید آیت‌الله کاشانی

 

مستجابی که ارادتش به آیت‌الله کاشانی را بار‌ها در این خاطرات تاکید کرده است، او را برای اولین بار در خیاطی آشنایی دیده و تا روز آخر به دنبالش رفته است. او با اشاره به ماجرای ترور شاه در سال ۱۳۲۷ از قصد رژیم برای تبعید آیت‌الله کاشانی می‌گوید و تحصنی که در مقابل خانه آیت‌الله بروجردی توسط طلبه‌ها برگزار شد: «بعد از ترور شاه در سال ۱۳۲۷ شمسی، دولت هژیر ادعا کرد که آقای کاشانی در این ماجرا دست داشته و ایشون رو به لبنان تبعید کردند. همون زمان ما یه تعدادی از بچه‌های تهران را جمع کردیم و رفتیم خونه آقای بروجردی. پنج، شش روز آنجا بودیم. اون وقت آیات عظام سید صدرالدین صدر، سید محمدتقی خوانساری، میرزا محمد فیض و سید محمد حجت هم بودند. این‌ها همه آیات اون وقت بودند؛ اما زعامت اصلی حوزه با آیت‌الله بروجردی بود. ما هم تحصن کردیم تا ایشون اقدامی بکنه. آقایون هر کس رو فرستادند که برید بیرون، ما قبول نکردیم. حتی رئیس شهربانی اومد، بچه‌ها به او تندی کردند و رفت. بعد از چند روز که هیچ نتیجه‌ای هم نداشت، حاج احمد خادم آقای بروجردی که با ما خیلی بد بود و خیلی هم قدرت داشت در خونه رو بست. در دستشویی رو بست تا ما از اونجا خارج بشیم. حتی از پشت‌بام برای ما وسایل و خوراکی می‌آورند. خلاصه اینکه خیلی قوی بود. در همین حال و هوا، دنبال فرصتی بودیم تا یه تغییر در کار ایجاد بشه. یه روز رفتیم کنار حوض وضو بگیریم. این حاج احمد داشت برگ‌های روی حوض را با چوب جمع می‌کرد. همین وقت‌های قبل از ظهر بود. یه شیخی اومد گفت: یه رساله آقا رو بده. حاج احمد چون از دست ما خیلی عصبانی بود، حوصله نداشت برای همین به اون طرف توجه نکرد. دفعه دوم هم جواب نداد. تا اینکه دفعه سوم از روی عصبانیت حرف زشتی زد که یه جور توهین به رساله هم بود. آقا من این رو شنیدم، کوبیدم توی گوشش. گفتم: «مرتیکه فلان، به رساله آقا توهین می‌کنی؟» آقا دید بد خطایی کرده. مثل بمب صدا کرد که مستجابی زده توی گوش این. اصلا همچین چیزی محال بود. طرف دید ما عجب جایی رو گرفتیم پاک خودش رو باخته بود.» فردای آن روز این افراد البته توسط شهربانی دستگیر شدند و تحصن بدون نتیجه به پایان رسید، اما آیت‌الله کاشانی بعد از آن تبرئه شد.

 

مستجابی همچنین در جایی از این گفت‌وگو به اختلاف میان نواب صفوی و آیت‌الله کاشانی اشاره کرده و آن را به ترور رزم‌آرا توسط خلیل طهماسبی مربوط می‌داند که کاشانی از نواب خواست تا فداییان مسئولیت این کار را به عهده نگیرد تا بتوانند نجاتش دهند؛ اما نواب اعلام کرد که خلیل طهماسبی از فداییان اسلام است: «آقای کاشانی به من گفتند: برو به این بگو مسئولیت این کار رو شما بر عهده نگیرید. من می‌خوام شما رو نجات بدم. چون خلیل طهماسبی رو همون جا توی مسجد گرفتند. می‌گفت: من می‌خوام نجاتش بدم. رفتم اینور و اونور، سرما هم بود. گشتم تا پیدایش کردم. همه دور کرسی بودند، گفتم یه همچین چیزی رو آقا دلشون می‌خواد. پرید روی کرسی و میتینگ کرد؛ نخیر، خلیل این کار رو کرده و از ماست... به نظرم اختلاف از اینجا شروع شد. منتها آقای کاشانی مثل یک دریا بود.»

 

البته مستجابی معتقد نبود که کاشانی مخالف ترور بوده است و گفته نظر کاشانی این بود که می‌خواهد هم فداییان و هم طهماسبی را نجات دهد و پذیرفتن مسئولیت ترور از سوی فداییان این کار را با مشکل مواجه می‌کرد. هرچند که او بعد توانست طهماسبی را نجات دهد.

 

مستجابی در بخشی از گفت‌وگو با بیان اینکه کشتن رزم‌آرا را نمی‌شد تائید کرد، گفت: «بعضی معتقدند رزم‌آرا مستحق کشتن نبود. دومین مغز متفکر جنگی خاورمیانه بود. خیلی از خارجی‌ها از کشتن او خوشحال شدند. باباش هم آدم متدین و خوبی بود. داداشش هم قبله‌نمایی درست کرد و مشهور شد؛ یعنی تقریبا مذهبی بودند. حالا ممکنه یک مقدار غرور این‌ها هم داشت. منتها فداییان اسلام، هر کسی وابسته به انگلیس بود رو کافر می‌دونستند. یه موجی بود، شروع شد و تموم شد. باید یه موجبی بیاد و مسیر رو عوض کنه که کرد، بعد هم این بچه‌ها را اعدام کردند.»

 

او این احتمال که فداییان اسلام تحت القائات دیگران دست به ترور می‌زدند را رد نکرد اما معتقد بود: «ولی مطابق عقیده‌شون کار می‌کردند. نه اینکه پول بستونند و کار کنند یا خواهش کنیم این کار رو بکنید، نه. وقتی معتقد می‌شدند که این آدم خیانت کرده و وابسته به انگلیس است او رو می‌کشتند. در عین حال آدم‌های معتقدی بودند.» مستجابی هم که دوستی نزدیکی با نواب داشت با این رویه مشکل داشت و آن‌طور که خودش گفته از آن‌ها کناره‌گیری کرد.

 

 

بقایی، مکی و دیگران

 

مستجابی در بخش دیگری از خاطراتش درباره مظفر بقایی و طرفدارانش نیز گفت. او بقایی را بیشتر سیاستمداری می‌داند که فکر نخست‌وزیری در مغرش بود و بیشترین کاری که می‌کرد به خاطر این بود؛ اما حسین مکی را مومن‌تر می‌داند و می‌گوید: «حسین مکی اهدافش با امثال بقایی فرق داشت. او به نخست‌وزیری نمی‌خواست برسه؛ یعنی تو مغزش نبود. ولی تقریبا به اون چه می‌خواست رسید. یه چند دوره وکیل شد و زمانی که رفتند نفت رو ببندند، اسم سرباز وطن روش گذاشتند.»

 

شمس قنات‌آبادی یکی دیگر از چهره‌هایی است که مستجابی با او آشنا بود و او را فردی سیاسی می‌دانست: «یادمه یک روز از همین پله‌های مسجد شاه تهران، پایین می‌رفتم، میتینگ داشتیم علیه صهیونیسم. دیدم یه شقه‌ای ایستاده. سید خوشگل و برازنده‌ای هم بود. صداش زدم. دستش رو گرفتم بردم تو مسجد از اونجا هم بالاخره رفیق شدیم. خبر نداشتم قبلش کجا بوده و با چه کسانی ارتباط داشته؛ اما از آنجا که به طور جدی اومد تو کار و سیاسی شد و بعدا دربار‌شناس شد و دو سه دوره هم به مجلس رفت. همیشه به او می‌گفتیم: فرق من با تو اینه که رابطه تو سیاسیه اما من کارم رفاقتیه.»

 

مستجابی در جریان اختلاف کاشانی و نواب صفوی هر چند سعی کرد بی‌طرف بماند اما برخلاف شمس قنات‌آبادی پشت نواب را خالی نکرد: «ما جوان بودیم و وقتی نواب حرف آقای کاشانی رو نشنید، دیگه نشد که بیاد پیش آقای کاشانی. اونوقت، شمس هم از نواب برید. هی به من می‌گفت: تو چرا نمی‌بری؟ من هم می‌گفتم: برو دنبال کارت. تو سیاسی هستی. من رفاقتی‌ام، من غیرممکنه رهاش کنم. من با نواب رفیقم نون و نمک خوردم، چند ساله ایشون را می‌شناسم، نجف با هم بودیم. من نمی‌تونم رهاش کنم. حالات من و او همین بود و با آقایان هنوز هم رفیقیم و به لطف خدا آبرو پیدا کردیم.»

 

او درباره آخرین دیدارش با شمس قنات‌آبادی بعد از انقلاب نیز به یاد می‌آورد: «این آخری‌ها، یعنی بعد از انقلاب یه روز من دفتر بودم، دیدم آدم گنده‌ای وارد شد، لباس سفید و ریش و سبیل سفید. من به خیالم بازرسه محل نذاشتم. معمولا توجهی به بازرس‌ها نمی‌کردم. مشغول کارم بودم. اومد دم میز، صدا کرد: «آقای مستجابی سلام علیکم.» من باز نشناختم. گفتم: «بفرمایید؟» گفت: «من» تا گفت من فهمیدم شمسه! بلند شدم، اصلا قیافه‌اش عوض شده بود، اون وقت که ما همدیگر رو دیدیم معمم بود. من با کلاه و کت شلوار ندیده بودمش. محاسن سفید، لباس سفید، هیکل گنده. احوالپرسی کردم. آوردمش تو دفتر. گفتم کجا بودی؟ گفت مهدی میراشرافی را گرفتند - رفیقش بود - گفت تعداد زیادی خانواده رو اداره می‌کنه، اومدم تو با آقای خادمی صحبت کنی تا این رو نجات بدهند. گفتم به شرطی این کار را می‌کنم که درنگ نکنی و زود بری.»

 

در آن زمان آن‌طور که مستجابی می‌گوید کسانی که ظاهر شیک یا کراوات داشتند می‌گرفتند. «گفتم می‌دونم تو مهمون هستی اما نمی‌خواهم اینجا باشی. همین حالا برگرد.» مستجابی البته پادرمیانی کرد و یک بار میراشرافی را از اعدام نجات داد؛ اما بار دیگر به جرم دیگری اعدامش کردند. او درباره مکلا شدن شمس هم معتقد بود حسین علاء برایش کت و شلوار و کراوات فرستاد و او عبایش را برای علاء فرستاد.

 

او همچنین درباره سید ضیاءالدین طباطبایی و دیدارش با او هم گفت: «در همین مزرعه خودش، در منطقه سعادت‌آباد تهران بود. دفعه اول که رفتیم برنج و کوکو درست کرده بود. خیلی خوشمزه بود. جوان هم بودیم. گفتم: آقا این کوکو‌ها خیلی خوشمزه است. گفت با یونجه‌های خودمان درست کردیم. با یونجه که به گاو می‌دهند! اول به ما برخورد. بعد کلی تعریف یونجه رو کرد. بعد هم چایی یونجه برامون دم کرد. بعد رفت تو سیاست. اصلا ما به حرف‌هاش گوش نمی‌دادیم. همین حرف‌ها رو اگه جمع کرده بودیم، شاید یه چیزی می‌شدیم...»

 

 

رابطه امام موسی صدر با فداییان اسلام

 

مستجابی سال‌های زیادی همراه امام موسی صدر و خانواده‌اش زندگی کرده اما مرور خاطرات برایش کار ساده‌ای نبود. او در جایی از این مصاحبه درباره موضع ایشان در برابر فداییان اسلام می‌گوید: «آقا موسی نسبت به آن‌ها تا اندازه‌ای توجه داشت.» البته بلافاصله بعد از چنین نظری می‌گوید: «موسی یعنی یک دنیا. این حرف‌ها برای موسی جزئی است. افق نگاه او بلند‌تر از این حرف‌ها بود. موسی یک دنیا بود از نظر درک. سرعت فهم و فعالیت او. او مثل جت بود. هرچی شما فکر کنید آقا موسی مافوق او بود.»

 

او پیرامون نظر امام موسی صدر درباره ملی شدن صنعت نفت هم معتقد است: «با همه رفیق بود. در اینکه موافق ملی شدن نفت بود و به نهضت ملی هم نگاه امیدوارانه داشت، حرفی نیست؛ اما اهل اختلاف و دعوا نبود. افق فکریش این‌طوری بود که همه رو جمع می‌کرد.»

 

البته در ادامه یک پاورقی از گفت‌وگوی امام موسی صدر منتشر شده که نشان از تائید کامل نهضت ملی شدن صنعت نفت توسط امام دارد. موسی صدر گفته: «اما درباره روابط خاص من با جریانات دینی و سیاسی ایران... چنان که می‌دانید من در ایران متولد شدم و دوران جوانی و آغاز جوانی را در ایران گذراندم. تقریبا ۲۶ ساله بودم که ایران را ترک کردم. طبعا مانند هر شهروندی تمایلات و دیدگاه‌ها و آرزوهایی در این دوره داشتم. آن زمان ایام جنبش مصدق بود. مصدق شعار ملی کردن نفت را مطرح کرد. ملی کردن و تلاش برای محدود کردن مطامع اقتصادی و سیاسی استعمار، در واقع از ایران و با حرکت مصدق و دوستانش آغاز شد. سپس این تلاش به این شکل (موج آزادی‌خواهی پس از استقلال) سرزمین‌هایمان در خاورمیانه را فرا گرفت. من هم مانند هر جوان دیگری به جنبش مصدق توجه تام داشتم و از حامیان این جنبش بودم. مصدق در راس جبهه ملی بود و در این جبهه عده‌ای از جوانان و رهبران سیاسی حضور داشتند که فرهنگ و تمایلاتشان دینی و اسلامی بود. از میان همین جوانان جنبش‌های دانشجویی و انجمن اسلامی دانشجویان شکل گرفت. مصدق، جبهه ملی را رهبری می‌کرد و این جبهه شامل مجموعه‌ای از رهبران سیاسی و احزاب بود، از جمله آن‌ها نهضتی دینی و ملی بود. این سازمان از کنفرانسی آغاز به کار کرد که شامل جنبش پیوند مسلمین و معلمان مسلمان و مهندسین مسلمان و غیر این‌ها بود. این جنبش پیشرو و اسلامی بود که مهندس بازرگان و سید محمود طالقانی و دکتر سحابی و سنجابی و دیگر شخصیت‌های مخلص از جمله عناصر آن بودند. شخصیت‌های بزرگی که در نهضت مصدق و پیشرفت آن نقش داشتند. در آن زمان به صورت جدی به آن‌ها سمپات بودم. وقتی که از ایران دور شدم و مسئولیت‌های خودم را در لبنان به دوش گرفتم به طور طبیعی از جریانات سیاسی و دینی در ایران جدا شدم.»

 

عبدالرضا هوشنگ مهدوی که در ایام ملی شدن صنعت نفت در دانشگاه حقوق دانشگاه تهران بود در خاطراتش به یاد آورده که وقتی تظاهرات‌های دانشجویی برگزار می‌شد امام موسی صدر وارد تظاهرات نمی‌شد اما در کنار تشویق می‌کرد و معلوم بود که نظرش به کدام طرف است.

 





نظرات() 

هافینگتن پست: آیا ترامپ به سمت جنگ با ایران پیش خواهد رفت؟

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 3 بهمن 1395-12:56 ب.ظ

  اخبارسیاست خارجه ,خبرهای سیاست ,ترامپ
خوشبختانه ترامپ دوره ریاسترجمهوری اش را به عنوان فرمانده کل قوا بدون مواجه با جنگی فوری و تصمیم به صلح در برابر برنامه هسته ای ایران آغاز کرده است.

هافینگتن پست نوشت: آمریکا کمربندهایت را ببند. دونالد ترامپ رییس جمهور آمریکا شده و هیچ کس نمی داند قرار است چه کار کند و تصمیمات ابداعی و جدید او قرار است چه تبعاتی داشته باشد. بر اساس داده های صفحه وبسایت کاخ سفید ترامپ دیپلماسی را در آغوش خواهد کشید نه اینکه به دنبال دشمن تراشی باشد و زمانی خوشحال خواهد بود که همه دشمنانش به دوستانش تبدیل شده باشند. این ها اهداف ارزنده ای است اما خطر رفتن ترامپ به سمت جنگی هزینه بر بسیار بالاست و این جنگ با ایران خواهد بود.

 

به گزارش «انتخاب»؛ خوشبختانه ترامپ دوره ریاسترجمهوری اش را به عنوان فرمانده کل قوا بدون مواجه با جنگی فوری و تصمیم به صلح در برابر برنامه هسته ای ایران آغاز کرده است. این به لطف تلاش های زیاد دولت اوباما برای مذاکره با این کشور به دست آمده است. ایران به اجرای تعهدات هسته ای اش در برجام مشغول است و همین مساله این سوال را به وجود می آورد که آیا دولت ترامپ یا کنگره جدید قرار است با از بین بردن برجام به طور یکجانبه خطر ایجاد یک بحران امنیتی جهان را به جان بخرند؟

 

ترامپ میتواند بر اظهارات ضد مداخله جویانه اش در تبلیغات انتخاباتی پایبند بماند و به نظارت بر توافق هسته ای ادامه دهد. بسیاری از افراد که چشم و گوش امنیت ملی ترامپهستند نظیر ژنرال متیس وزیر دفاع او یا باب کروکر عضو کمیته روابط خارجی سنا او را نسبت به عقب نشینی از برجام هشدار داده اند.

 

البته اظهارات ضد مداخله جویی ترامپ در تبلیغات انتخاباتی اش به حمایت او از برجام قابل تسری نبوده است. او بارها این توافق را یک توافق بد خواند و در تجمعی در بیرون ساختمان مجلس آمریکا در خلال بررسی های کنگره در سپتامبر 2015 گفته بوداین بدترین توافق تاریخ است.

 

در آن زمان ترامپ گفته بود شاید او این توافق را نابود نکند اما مورد بازبینی قرار خواهد داد و در مذاکرات جدید با ایران به مواردی خارج از مساله هسته ای نیز خواهد پرداخت. او قول داده بود که کشتی های ایرانی را که بارها ناوهای آمریکایی مستقر در خلیج فارس را متوقف کرده اند، غرق خواهد کرد و همین مساله می تواند جرقه جنگ با ایران را حتی بدون به خطر انداختن توافق هسته ای با این کشور روشن کند.

 

علاوه بر این، آنهایی که معتقدند کابینه ترامپ و ساختارهای امنیت ملی جمهوری حواهان بیش از حد با افراد ضد ایرانی و کسانی که اطلاعات کمی از برجام دارند پر شده است درست فکر میکنند. تام کوتون نویسنده نامه به ایران در سال 2015 نسبت به روی کار آمدن رییس جمهور جدید آمریکا که میتواند توافق اوباما را نابود کند هشدار داده بود. او اخیرا گفته به اعتقاد من توافق هسته ای یک توافق مرده است چرا که با فشارهایی که قرار است ترامپ بر ایران وارد کند ایرانی ها به زودی از توافق هسته ای خارج خواهند شد. او همچنین گفته من معتقدم ترامپ به دنبال درگیری با ایران در برابر رفتارهای تهاجمی این کشور در منطقه است. او همچنین به برنامه ایران برای صدور انقلاش به سایر کشورها اشاره کرده و گفته ترامپ کابینه اش را با مردانی که به شدت مشتاق رویارویی و مقابله با ایران هستند پر کرده است.

 

اگر توافق هسته ای یک توافق مرده شود آن طور که کوتون پیش کرده برنامه هسته ای ایران از قید و بند رها خواهد شد و نظارت های بین المللی بر تاسیسات هسته ای ایران به شدت کاهش خواهد یاقت و فشار تحریم ها برایران به طور قطع بدتر از پیش خواهد شد.

 

در حالی که ترامپ قول یک مذاکره دیگر را داده است باید گفت این مذاکره باید با رضایت و اعتماد دو طرف صورت بگیرد. هیچ یک از سران ایران مجددا در مذاکرات هسته ای با دولت ترامپ وارد نخواهند شد که در نهایت بخواهد به توافقی ختم شود که به نفع آمریکاست. این مساله میتواند تجار را در تگنای تصمیمات سخت قرار دهد. 

 

هافینگشتن پست در ادامه نوشت: آیا او می خواهد قبول کند که ایران از قیود برنامه هسته ای آزاد شود و به طور بالقوه به یکی از کشورهای دارای سلاح هسته ای تبدیل شود؟ علی رغم قول های او مبنی بر عدم دشمن تراشی در خارج ترامپ میتواند اشتباهات اخلاف خود یعنی ورود به جنگ با عراق را این بار با ایران تکرار کند.

 

این باعث خواهد شد که برا یهمیشه قانون گذاران کنگره آمریکا که مخالف حمایت آمریکا از برجام بودند قانون بدی را برای نگه داشتن این توافق امضا کنند و به مشاوران ترامپ فشار بیاورند که بر تعهداتشان در برجام عمل کنند. اگر تنش میان ایران و آمریکا ایران را به شرایط قبل از برجام بکشاند دلال کمتری برای جنگ جود دارد و مشاوران ترامپ هرگز حتی تمایلی به نمایش خودشان نداشته اند.





نظرات() 

500 هزار نفری زنان و مخالفان ترامپ در شهر واشنگتن -در این تظاهرات بسیاری از چهره های مشهور هنری و حتی جان کری وزیر امور خارجه سابق آمریکا حضور داشتند

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 3 بهمن 1395-12:52 ب.ظ

تظاهرات 500 هزار نفری زنان و مخالفان ترامپ در شهر واشنگتن -در این تظاهرات بسیاری از چهره های مشهور هنری و حتی جان کری وزیر امور خارجه سابق آمریکا حضور داشتند



نظرات() 

آذربایجان باستان ایران آثار زندگی پارینه سنگی و تمدن بشری و ساکن شدن بشر در منطقه آذربایجان ایران به بیش از 200 هزار سال برمیگردد

نوشته شده توسط : قارانقوش
پنجشنبه 30 دی 1395-01:06 ق.ظ


تاریخ قبل از اسلام در تبریز و خطه آذربایجان

آذربایجان شرقی ، آذربایجان غربی ، اردبیل ، زنجان




آثار زندگی پارینه سنگی و تمدن بشری و ساکن شدن بشر در منطقه آذربایجان ایران به بیش از 200 هزار سال برمیگردد

تمدن ایران


دوره های تاریخی و گاه شمار ایران و جایگاه منطقه آذربایجان

ایران باستان

تمدن آذربایجان


مجموعه جهانی تخت سلیمان یا سوغورلو در تکاب آذربایجان غربی از دوران مختلف قبل از اسلام بزرگترین آتشکده و معابد و مرکز آموزشی اجتماعی نظامی ایران باستان در چهار دوره از جمله زرتشتیان

تخت سلیمان


منطقه باستانی لیلان از هزاره های اول تا چهارم قبل از میلاد مسیح و قلعه باستانی بختک لیلان ملکان از قلعه با قدمت دوره ساسانی و اشکانی 

بختک لیلان ملکان


منطقه فسیل 7 الی 12 میلیون ساله مراغه

بهشت فسیلی ایران

فسیل


تپه زردخانه اهر متعلق به چند دوره تاریخی با قدمت 5 هزار سال

در اهر آثاری باستانی دیگر مانند تپه گورستان گونجیک در گویجه بیل، تپه قلعه کندی روستای آرپالیق، تپه جاجیخلی و قیزیل قیه کندی روستای انجرد، محوطه دیرسک اوستی روستای آرپالیق و محوطه قیزلار

تپه زردخانه اهر


روستای 3 هزار ساله صور بناب شاهکار معماری صخره ای

تا ۳۰ خانوار دارد که مجموعه ای از معماری بسیار زیبا و منحصر به فرد صخره ای را در آن به وجود آورده اند.

صور بناب


معبد قبل و بعد از اسلام قدمگاه در آذرشهر 

تاریخ این معبد از 5 هزار تا 12 هزار سال میرسد و بعد از اسلام نیز عبادتگاه و گورستان صفویان بوده است
قدمگاه آذرشهر

روستای قدمگاه


آثار باستانی اطراف کوه بزقوش سراب - میانه 
مانند کتیبه های اورارتویی رازلیق و تپه باستانی کول تپه
بزقوش

رازلیق

قیز قالا ، قلعه دختر پیش از اسلام میانه

قلعه دختر

قلعه 4 هزار ساله بهستان در ماهنشان زنجان
قلعه بهستان


مجموعه آثار باستانی باستانی چرگر روستای ابهر در زنجان
جیران تپه، تپه زرنگول 1
 و تپه زرنگول 3 همگی از عصر آهن

روستای چرگر



آثار و کتیبه های باستانی ورزقان و اطراف معدن مس سونگون

کتیبه باستانی

گویجه قلعه 
شاهکار هنری اورارتویان متعلق به هزاره اول قبل از میلاد مسیح در مراغه
قلعه باستانی

غار باستانی کهجوق مراغه
غار باستانی

تپه تاریخی ۹ هزار ساله اهرنجان یا کؤل تپه در سلماس آذربایجان غربی
در داخل شهر سلماس قرار گرفته و حدود چهار متر از سطح زمین های اطراف ارتفاع دارد. این تپه یکی از قدیمی ترین سکونتگاه های جوامع بشری استان در اواخر هزاره هفتم و هزاره هشتم قبل از میلاد مسیح به شمار می رود.

تپه اهرنجان نیز در دشت سلماس در شمال غرب دریاچه ارومیه قرار دارد که در منطقه به "کول تپه سی" یا تپه خاکستری موسوم است، این تپه که قدمت ۹ هزار ساله زندگی جمعی در منطقه را مشخص می کند بنا به اعتقاداتی جزو نخستین روستاهای منطقه محسوب می شود.


اهرنجان سلماس


پل تاریخی خداآفرین قره داغ از دوره هخامنشی


پل خداآفرین


قلعه 3 هزار ساله ضحاک هشترود - در دوره های اشکانی و ساسانی استفاده میشد
ضحاک


قلعه بابک یا جمهور کلیبر از دوره اورارتو و قبل از اسلام و بعد از آن در دوره بابک و حمله اعراب استفاده شد
قلعه


گؤن دوغان یا کندوان روستایی در دل سهند اسکو از 700 تا 6000 سال قدمت
روستای تاریخی

روستای باستانی زمینی حیله ور در کنار کندوان که اکنون متروکه است
حیله ور

موزه عصرآهن در مرکز شهر تبریز از هزار تا 1500 قبل از میلاد مسیح
عصر آهن

قدمت تبریز

یانیق تپه یا تپه سوخته تبریز - خسروشاه
هزاره سوم قبل از میلاد مسیح
تپه تاریخی

یانیق تپه

شهریئری مشگین شهر اردبیل از آثار تمدنی مهم در منطقه آذربایجان
7000 سال قبل از میلاد مسیح یا با قدمت 9000 سال
شهریری


کشف تاریخ ۴۰ هزار ساله اردبیل

یافته های تازه درباره پیشینه اردبیل در منطقه مرادلو اردبیل نشان از کشف تاریخ ۴۰ هزار ساله در اردبیل را به اثبات می‌رساند. محوطه شامل بیش از یکصد تخته سنگ مزین به نقوش صخره‌ای بوده که با بررسی و مطالعه هر یک از آنها زوایای پنهانی از نحوه زندگی و استقرار بشر در این منطقه از کشور نمایان خواهد شد. خود شهر اردبیل نیز قدمتی سه هزار ساله دارد.

مرادلو

گیلوان در خلخال اردبیل
دو گور مربوط به دورهٔ مفرغ جدید (حدود سال ۱۶۰۰ پیش از میلاد)
یک گور مربوط به عصر آهن (حدود سال‌های ۱۲۰۰ تا ۱۵۰۰ پیش از میلاد)
چهار گور مربوط به دورهٔ هخامنشی
۹۹ گور مربوط به عصر آهن (سال‌های ۲۲۰۰ تا ۲۸۰۰ پیش از میلاد) موضوع قابل توجه در گورهای عصر آهن تدفین‌های دسته جمعی است که در گورهای این عصر بی نظیر است که این موضوع نشان از همان تداوم فرهنگی از عصر مفروغ جدید تا عصر آهن است. سازه‌های گورهای گیلوان از نوع سازه‌های چاله‌ای‌است و تدفین اسکلت‌ها به صورت چمباتمه‌ای انجام شده‌است.


گیلوان


قلعه 6000 ساله مانداگارانا از تمدن آشوری در مرند
دوره باستان

معبد مهر مراغه از دوره اشکانی
این معبد قبل از آن تا 7000 سال قبل بعنوان سکونتگاه بشری بوده است
معبد مهر
ورجوی مراغه

قلعه پشتو یا پشتاب در هوراند قره داغ 
از دوره اورارتو و سپس اشکانی و ساسانی
پشتو

قلعه باستانی 3 هزار ساله ساردور در سردرود تبریز
باستانی

مهمترین اثر تمدنی خطه آذربایجان
تپه حسنلو سولدوز - نقده آذربایجان غربی 
با شهر تمدنی 8000 ساله 
تپه باستانی
جام زرین حسنلو
جام باستانی


این آثار فقط بخشی از میراث باستانی مهم منطقه آذربایجان است
که البته بیشتر آنها حال و روز خوشی ندارند
به بیشتر موارد فوق در وبلاگ بصورت مستند و یا گذرا اشاره شده است

در آینده تکمیلتر خواهد شد




نظرات() 

آذربایجان باستان ایران

نوشته شده توسط : قارانقوش
پنجشنبه 30 دی 1395-01:04 ق.ظ


تاریخ قبل از اسلام در تبریز و خطه آذربایجان

آذربایجان شرقی ، آذربایجان غربی ، اردبیل ، زنجان




آثار زندگی پارینه سنگی و تمدن بشری و ساکن شدن بشر در منطقه آذربایجان ایران به بیش از 200 هزار سال برمیگردد

تمدن ایران


دوره های تاریخی و گاه شمار ایران و جایگاه منطقه آذربایجان

ایران باستان

تمدن آذربایجان


مجموعه جهانی تخت سلیمان یا سوغورلو در تکاب آذربایجان غربی از دوران مختلف قبل از اسلام بزرگترین آتشکده و معابد و مرکز آموزشی اجتماعی نظامی ایران باستان در چهار دوره از جمله زرتشتیان

تخت سلیمان


منطقه باستانی لیلان از هزاره های اول تا چهارم قبل از میلاد مسیح و قلعه باستانی بختک لیلان ملکان از قلعه با قدمت دوره ساسانی و اشکانی 

بختک لیلان ملکان


منطقه فسیل 7 الی 12 میلیون ساله مراغه

بهشت فسیلی ایران

فسیل


تپه زردخانه اهر متعلق به چند دوره تاریخی با قدمت 5 هزار سال

در اهر آثاری باستانی دیگر مانند تپه گورستان گونجیک در گویجه بیل، تپه قلعه کندی روستای آرپالیق، تپه جاجیخلی و قیزیل قیه کندی روستای انجرد، محوطه دیرسک اوستی روستای آرپالیق و محوطه قیزلار

تپه زردخانه اهر


روستای 3 هزار ساله صور بناب شاهکار معماری صخره ای

تا ۳۰ خانوار دارد که مجموعه ای از معماری بسیار زیبا و منحصر به فرد صخره ای را در آن به وجود آورده اند.

صور بناب


معبد قبل و بعد از اسلام قدمگاه در آذرشهر 

تاریخ این معبد از 5 هزار تا 12 هزار سال میرسد و بعد از اسلام نیز عبادتگاه و گورستان صفویان بوده است
قدمگاه آذرشهر

روستای قدمگاه


آثار باستانی اطراف کوه بزقوش سراب - میانه 
مانند کتیبه های اورارتویی رازلیق و تپه باستانی کول تپه
بزقوش

رازلیق

قیز قالا ، قلعه دختر پیش از اسلام میانه

قلعه دختر

قلعه 4 هزار ساله بهستان در ماهنشان زنجان
قلعه بهستان


مجموعه آثار باستانی باستانی چرگر روستای ابهر در زنجان
جیران تپه، تپه زرنگول 1
 و تپه زرنگول 3 همگی از عصر آهن

روستای چرگر



آثار و کتیبه های باستانی ورزقان و اطراف معدن مس سونگون

کتیبه باستانی

گویجه قلعه 
شاهکار هنری اورارتویان متعلق به هزاره اول قبل از میلاد مسیح در مراغه
قلعه باستانی

غار باستانی کهجوق مراغه
غار باستانی

تپه تاریخی ۹ هزار ساله اهرنجان یا کؤل تپه در سلماس آذربایجان غربی
در داخل شهر سلماس قرار گرفته و حدود چهار متر از سطح زمین های اطراف ارتفاع دارد. این تپه یکی از قدیمی ترین سکونتگاه های جوامع بشری استان در اواخر هزاره هفتم و هزاره هشتم قبل از میلاد مسیح به شمار می رود.

تپه اهرنجان نیز در دشت سلماس در شمال غرب دریاچه ارومیه قرار دارد که در منطقه به "کول تپه سی" یا تپه خاکستری موسوم است، این تپه که قدمت ۹ هزار ساله زندگی جمعی در منطقه را مشخص می کند بنا به اعتقاداتی جزو نخستین روستاهای منطقه محسوب می شود.


اهرنجان سلماس


پل تاریخی خداآفرین قره داغ از دوره هخامنشی


پل خداآفرین


قلعه 3 هزار ساله ضحاک هشترود - در دوره های اشکانی و ساسانی استفاده میشد
ضحاک


قلعه بابک یا جمهور کلیبر از دوره اورارتو و قبل از اسلام و بعد از آن در دوره بابک و حمله اعراب استفاده شد
قلعه


گؤن دوغان یا کندوان روستایی در دل سهند اسکو از 700 تا 6000 سال قدمت
روستای تاریخی

روستای باستانی زمینی حیله ور در کنار کندوان که اکنون متروکه است
حیله ور

موزه عصرآهن در مرکز شهر تبریز از هزار تا 1500 قبل از میلاد مسیح
عصر آهن

قدمت تبریز

یانیق تپه یا تپه سوخته تبریز - خسروشاه
هزاره سوم قبل از میلاد مسیح
تپه تاریخی

یانیق تپه

شهریئری مشگین شهر اردبیل از آثار تمدنی مهم در منطقه آذربایجان
7000 سال قبل از میلاد مسیح یا با قدمت 9000 سال
شهریری


کشف تاریخ ۴۰ هزار ساله اردبیل

یافته های تازه درباره پیشینه اردبیل در منطقه مرادلو اردبیل نشان از کشف تاریخ ۴۰ هزار ساله در اردبیل را به اثبات می‌رساند. محوطه شامل بیش از یکصد تخته سنگ مزین به نقوش صخره‌ای بوده که با بررسی و مطالعه هر یک از آنها زوایای پنهانی از نحوه زندگی و استقرار بشر در این منطقه از کشور نمایان خواهد شد. خود شهر اردبیل نیز قدمتی سه هزار ساله دارد.

مرادلو

گیلوان در خلخال اردبیل
دو گور مربوط به دورهٔ مفرغ جدید (حدود سال ۱۶۰۰ پیش از میلاد)
یک گور مربوط به عصر آهن (حدود سال‌های ۱۲۰۰ تا ۱۵۰۰ پیش از میلاد)
چهار گور مربوط به دورهٔ هخامنشی
۹۹ گور مربوط به عصر آهن (سال‌های ۲۲۰۰ تا ۲۸۰۰ پیش از میلاد) موضوع قابل توجه در گورهای عصر آهن تدفین‌های دسته جمعی است که در گورهای این عصر بی نظیر است که این موضوع نشان از همان تداوم فرهنگی از عصر مفروغ جدید تا عصر آهن است. سازه‌های گورهای گیلوان از نوع سازه‌های چاله‌ای‌است و تدفین اسکلت‌ها به صورت چمباتمه‌ای انجام شده‌است.


گیلوان


قلعه 6000 ساله مانداگارانا از تمدن آشوری در مرند
دوره باستان

معبد مهر مراغه از دوره اشکانی
این معبد قبل از آن تا 7000 سال قبل بعنوان سکونتگاه بشری بوده است
معبد مهر
ورجوی مراغه

قلعه پشتو یا پشتاب در هوراند قره داغ 
از دوره اورارتو و سپس اشکانی و ساسانی
پشتو

قلعه باستانی 3 هزار ساله ساردور در سردرود تبریز
باستانی

مهمترین اثر تمدنی خطه آذربایجان
تپه حسنلو سولدوز - نقده آذربایجان غربی 
با شهر تمدنی 8000 ساله 
تپه باستانی
جام زرین حسنلو
جام باستانی


این آثار فقط بخشی از میراث باستانی مهم منطقه آذربایجان است
که البته بیشتر آنها حال و روز خوشی ندارند
به بیشتر موارد فوق در وبلاگ بصورت مستند و یا گذرا اشاره شده است

در آینده تکمیلتر خواهد شد




نظرات() 

رییس‌ مجمع تشخیص باید مانند هاشمی فراجناحی عمل کند/ریاست حداد عادل مطرح نیست

نوشته شده توسط : قارانقوش
پنجشنبه 30 دی 1395-12:55 ق.ظ


یک فعال سیاسی اصولگرا گفت: فردی که می‌خواهد رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام شود باید مانند هاشمی فراجناحی عمل کند و اعتقادات خود را در زمینه مدیریتی دخیل نکند؛ آیت الله هاشمی مدیریت بی نظیری داشت و رئیس جدید مجمع باید مدیریتی داشته باشد که همه او را قبول داشته باشند و تسلط به مسائل و قوانین را به خوبی بداند و به مجلس آشنایی کامل داشته باشد.
جمهوریت؛

 اسدالله عسگر اولادی درباره تعیین رئیس‌مجمع تشخیص مصلحت نظام گفت:بحث جانشینی رئیس مجمع تشخیص مصلحت  در اختیارمقام معظم رهبری است  و ما حق اظهار نظر نداریم، حضرت آقا  دراینباره تصمیم می‌گیرند .

او درباره اینکه چه کسانی  برای این پست مطرح هستند،گفت: حجت الاسلام ناطق نوری ،‌علی اکبر ولایتی  و هاشمی شاهرودی  مطرح هستند،‌البته آقای روحانی را هم مطرح کردند  اما  اکنون  او   رئیس  جمهور است و  نمی تواند دو کار انجام دهد  لذا رئیس مجمع باید اختلافات بین شورای نگهبان  و مجلس  را حل و فصل کند اگر رئیس جمهور بخواهد این کار را انجام دهد  چندان شدنی نیست  اما با این وجود هرچه رهبری صلاح بدانند و تصمیم بگیرند قاطع است.

عسگر اولادی درباره اینکه آیا اسم حداد عادل برای  ریاست  مجمع مطرح شده است ؟گفت: نشنیده‌ام که آقای حداد مطرح باشد.

عضو حزب موتلفه افزود: درباره زمان انتخاب رئیس مجمع از سوی رهبری هیچ اطلاعی ندارم.

رئیس اتاق بازرگانی بیان کرد: سنت وجود دارد که نائب رییس و یا دبیر جلسات را در غیاب رئییس مجمع تشخیص اداره کنندة قاعدتا  باید تا زمانی که رهبری رئیس را تعیین کند نائب رییس یا دبیر کل مدیریت را برعهده گیرند تا جلسات برگزار شود.

او در ادامه گفت:اعتقاد کامل دارم  که فردی که می‌خواهد رئیس مجمع  تشخیص مصلحت نظام شود باید  مانند هاشمی فراجناحی عمل کند و اعتقادات خود را در زمینه مدیریتی دخیل نکند؛ آیت الله هاشمی مدیریت بی نظیری داشت و رئیس جدید مجمع باید مدیریتی داشته باشد که همه او را قبول داشته باشند  و تسلط به مسائل و قوانین را به خوبی  بداند و به مجلس آشنایی کامل داشته باشد.

منبع: ایلنا




نظرات() 

آیا تحصیل به زبان مادری به خودمختاری منجر می شود؟

نوشته شده توسط : قارانقوش
پنجشنبه 30 دی 1395-12:29 ق.ظ




 دورنانیوز، در شبکه های اجتماعی و حتی قشر تحصیل کرده نیز به کرات دیده و شنیده می شودکه مطالبه تحصیل به زبان مادری به اتهام جدایی طلبی ختم می شود که در این گزارش به بررسی این باور غلط و اتهام برچسب زنی نادرست میپردازیم.

با این‌که از دانشگاه فارغ‌التحصیل شدم، حتی هنوز نمی‌توانم به زبان خودم بنویسم. قالب‌ها برایم هم‎چنان فارسی هستند. سیستم تحصیلی و رسانه از کودکی به ما القا می‌کرد که زبان ترکی در حد محاوره است و قابلیت نوشتاری ندارد. الان بزرگ‌ترین آرزویم این است که بتوانم زبان ترکی را مسلط بنویسم و یک کتاب آموزش الفبا بیاورند که بچه‌ها نوشتن یاد بگیرند

«اکبر پاشایی»، فعال مدنی ترک است که در سال ۱۳۸۶ به دلیل فعالیت‌هایش بازداشت شد. بازجوها به او گفته بودند: «شما بحث زبان را بهانه کرده‌اید و اگر این مطالبه‌تان برآورده شود، مطالبه دیگری دارید.» یکی از بازجوهای او گفته بود اگر مشکل تحصیل به زبان مادری حل شود، ترک‌ها به دنبال خودمختاری خواهند بود. در حالی‌که پاشایی عقیده دارد، ریشه و منشا تمام تحقیرها و خود کم‌بینی‌ها از بحث هویت و زبان آغاز می‌شود.

به روایت پاشایی، بیش تر از نیمی از هم‎کلاسی‌های او تا پنجم ابتدایی ترک تحصیل کرده اند؛ نه از آن‌ جهت که علاقه‌ای به مدرسه نداشتند یا توانایی و امکانات‌ تحصیل را، بلکه سختی زبان آموزی آن‌ها را از مدرسه فراری‌ داده بود: «بعضی از ما، مثل من که امکاناتی مثل برق، تلویزیون یا دسترسی به مجله داشتند، کمی با زبان فارسی آشنا بودند. اما خیلی‌ها که از این امکانات نداشتند، وقتی وارد مدرسه می‌شدند، به جای سوادآموزی، مجبور بودند زبان دیگری بیاموزند. مواد درسی ناکافی و کمبود امکانات آن ها را به ترک تحصیل وا می‌داشت.»

همان‌طور که این کنش‌گر مدنی روایت می‌کند، آغاز سال تحصیلی برای کودکان فارسی‌زبان و غیرفارسی‌زبان متفاوت است: «قرار است مدرسه جایی باشد که ما هم‌پای هم علم بیاموزیم اما بچه‌های فارسی‌زبان این دو ۱۰۰ متر را از ۳۰ – ۴۰ متر جلوتر شروع می‌کنند. من حتی در دبیرستان هم سر کلاس نمی‌توانستم سوال بپرسم. فکر می‌کردم لهجه‌ام، نقص زبانی است. ناخودآگاه تحقیر می‌شدم و اعتماد به نفس‌ خود را از دست می‌دادم. این نقص زبانی باعث محدود شدن ارتباط اجتماعی ما هم می‌شد.»

در تفاوت زبان ترکی و فارسی همین نمونه کافی ا‌ست که علایم آوایی در ترکی بیش تر از فارسی است و هر کلمه‌ای، به هر زبانی باید از فاکتور قانون هماهنگی اصوات بگذرد. برای همین است که کلمات فارسی و عربی برای ترک‌زبانان به همان شکل ادا نمی‌شود.

به عقیده پاشایی، آگاهی که او و دیگر همراهانش در دانشگاه در خصوص زبان ترکی به دست آوردند، باعث شد که «موضع‌گیری» نسبت به تضییع این حق، به «مطالبه‌گری» تبدیل شود. این در حالی ا‌ست که هر سال کودکان بسیاری در اقصی‌نقاط ایران به مدارسی وارد می‌شوند که زبان مادری آن ها در آن ها نادیده گرفته می شود.

در سال‌های اخیر و پس از روی کار آمدن حسن روحانی، در پی تداوم و شدیدتر شدن طرح خواسته تحصیل به زبان مادری توسط دیگر اقوام ایرانی، او وعده داد که در رفع این تبعیض می‌کوشد. دو سال پیش بود که در خبرها مطرح شد دانشگاه کُردی تاسیس شده است و دولت هم اعلام کرد دانشگاه ترکی نیز ساخته خواهد شد. اما در عمل نه آن‌که تحصیل به زبان مادری آزاد شود یا زبان کردی آموخته شود بلکه تنها رشته زبان و ادبیات کردی در دانشگاه سنندج تاسیس شد که هر ساله ۲۵ دانشجو در سطح لیسانس می‌پذیرد. رشته زبان و ادبیات ترکی را نیز در دانشگاه تبریز تاسیس کردند که اگرچه می‌تواند قدم مثبتی ارزیابی شود اما به معنای رفع این تبعیض تحصیلی نیست.

آموزش‌ زبان‌های مادری در استان‌های مختلف کشور یکی از وعده‌‌های حسن روحانی در انتخابات ریاست جمهوری خرداد ۱۳۹۲ بود؛ حقی که در اصل ۱۵ «قانون اساسی جمهوری اسلامی» نیز قید شده است. زمانی‌که «علی‌اصغر فانی»، وزیر وقت آموزش و پرورش دولت روحانی در همان سال از اجرایی شدن این وعده سخن گفت، با واکنش تند و منفی اعضای فرهنگستان فارسی روبه‌رو شد. بیش تر اعضای این فرهنگستان آموزش زبان مادری را تهدیدی جدی برای زبان فارسی و یک توطئه برای کم رنگ کردن این زبان دانستند.

«غلامعلی حدادعادل» که ریاست این فرهنگستان را برعهده دارد، در این خصوص گفته بود: «مواظب باشیم که مبادا از کیسه سرمایه‌های ملی‌مان هم چون زبان فارسی برای پیروزی‌های موقت و بی‌حاصل جناحی خرج کنیم.»

«فتح‌الله مجتبایی»، از دیگر اعضای این فرهنگستان، آموزش زبان مادری را «امری وارداتی» خوانده بود: «شک ندارم که این موضوع از خارج به ایران آمده است. قبل از این در هندوستان نیز این مساله توسط انگلستان تجربه شد و امروز هم انگلستان و کشورهای شمالی ما هستند که می‌خواهند این مساله را به ایران وارد کنند.»

دیگر اعضای فرهنگستان هم به دولت هشدار داده بودند که از مداخله مستقیم در آموزش زبان‌های محلی و بومی خودداری کند.

هشدارها البته لفظی نبوده اند؛ موسسه هایی به شکل خصوصی به آموزش زبان‌های ترکی یا کردی در محله‌ها مشغول هستند که هر از گاهی با برخورد ماموران امنیتی مواجه شده و بازداشت می‌شوند. با این حال، هم‎چنان موسسه های دیگری هستند که از نو تاسیس شده یا به فعالیت خود ادامه می‌دهند.

از آن‌جایی‌که برنامه‌های کودک در صداوسیمای ملی بایستی به زبان فارسی باشد، کودک در استان‌های غیرفارسی‌زبان از این طریق می‌توانند با زبان فارسی آشنا شوند. البته اگر دسترسی به امکاناتی چون برق و تلویزیون داشته باشند.

«شاهد علوی»، روزنامه‌نگار و کنش‌گر کُرد برای ما از تجربیات خودش، زمانی‌که به حرفه آموزگاری مشغول بوده است، روایت می کند:‌ «سال ۱۳۷۱ در روستایی که نیم ساعت با سنندج فاصله داشت، معلم بودم. در آن روستا برق و آب نبود و بچه‌ها برنامه کودک ندیده بودند. دانش‌آموزی داشتم که واقعا معنای کلمه بابا را نمی‌دانست و مطلقا فارسی بلد نبود. وقتی از او می‌پرسیدم آب در چه دمایی گرم می‌شود، به کردی کامل توضیح می‌داد اما در برگه امتحانی به زبان فارسی توضیح بی‌ربطی داده بود. به همین دلیل با افت تحصیلی دانش‌آموزان روبه‌رو هستیم. آن‌ها به جای سواد، باید زبان بیاموزند. همین الان آمار افت تحصیلی در خوزستان بسیار بالا رفته است.»

علوی در خصوص لطمه روانی کودکانی که به زبان مادری خود تحصیل نمی‌کنند، توضیح می دهد بسیاری از این کودکان با آسیب‌های موثری، از جمله افت تحصیلی و کاهش اعتماد به نفس مواجه خواهند شد که ممکن است در زندگی شغلی آن‌ها هم تاثیر بگذارد: «بچه‌های ما در خارج از کشور وقتی به مدرسه‌ای وارد می‌شوند، با آن‌که در محیط اجتماعی آن ها زبان مادری نیست اما آسیب کم‌تری می‌بینند چون در یک محیط مثلا انگلیسی‌زبان قرار می‌گیرند. با این‌حال، بسیاری از کودکان مهاجر در سال‌های اول تحصیل خود در سیستم‌های آموزشی به زبان‌های دیگر، ضربه‌های شدیدی می‌خورند و گاه تروماتیزه می‌شوند. حال تصور کنید فرزند من که در کردستان در محیط اجتماعی‌ خود به کردی بازی و خرید می‌کند، پارک می‌رود و با هم‌سالان خود ارتباط می‌گیرد، ناگهان وارد آموزشی با زبان و علایم بیگانه می‌شود. این مساله شوک عاطفی به کودک وارد می‌کند.»

در برخورد با مطالبه تحصیل به زبان مادری برای دیگر اقوام در ایران، معمولا همان برداشتی رخ می دهد که بازجوی اکبر پاشایی داشت. در شبکه‌های اجتماعی و در میان مردم تحصیل‌کرده نیز به کرات دیده و شنیده می‌شود که مطالبه تحصیل به زبان مادری به اتهام جدایی‌طلبی ختم می‌شود.

اگرچه اکبر پاشایی معتقد است وقتی آگاهی از «محرومیت» افزایش پیدا کند و لمس ‌شود، احساس تعلق به واحد جغرافیایی هم به تدریج رنگ می‌بازد:«چراکه با محرومیت تحصیل به زبان مادری، هویت فرد انکار شده و شخص به جایی می‌رسد که خود را نمی‌شناسد و نفی می‌کند. این بزرگ‌ترین ظلم در حق یک فرد و جامعه است.»

اما شاهد علوی توضیح می‌دهد: «این مطالبه اتفاقا متمدنانه و امروزی است هر زبانی حامل یک فرهنگ است و فرهنگ‌ها بخشی از میراث بشری هستند. هرگام برای حفظ این ثروت کمک به حفظ غنای بشری است. درست است که جهان به سمت بی‌مرزی می‌رود اما چند زبانه کردن یک سیستم اجتماعی لزوما به معنای گسترش و زیاد کردن مرزهای سیاسی نیست. درک زبان یک ملت، درک کلاسیک و بی‌اعتبار از هویت ملی است.»






نظرات() 

پروفئسور زهتابی اورَییمیزده‌دیر

نوشته شده توسط : قارانقوش
پنجشنبه 30 دی 1395-12:00 ق.ظ

کدخبر : 34307
جمعه ۳ دی ۱۳۹۵ - ۱۷:۲۵
فاقددیدگاه
%d8%b2%d9%87%d8%aa%d8%a7%d8%a8%db%8c


دورنانیوز – حسن راشدی: آچیقلاما : بو مقاله ۱۳۷۸ جی ایل و رحمتلیک دوکتور زهتابی نین بیر ایل وفاتیندان سونرا یازیلمیشدیر.

بیر ایل بوُندان قاباق، یعنی ۱۳۷۷- جی هجری گونش ایلی آذربایجان میلّتی‌نین هویّت و وارلیغی ایله چیرپینان بیر اورَک ، دی آیی‌نین بیرینجی گونو دایاندی و ‌دی آیی‌نین اوچونجو گونو شبسترده تورپاغا تاپشیریلدی .
شبستَر اهالیسی و آذربایجانین مختلیف شهرلریندن گلن اَدیب ، شاعیر، یازیچی و اؤیرنجیلر ، ۷۵ ایل عؤمور سوروب، آذربایجان عشقی ایله یاشاییب، آذربایجان میلّتی‌نین آلین یازیسی، هویّت و وارلیغی یوْلوندا اؤز وارلیغیندان کئچَن بیر غیرتلی اؤولادینی تورپاغا تاپشیردی!
مُـعجُز شَهَریندن باش قالدیریب میلّتی‌نین دانیلمیش هویّت و تاپدالانمیش شخصیّتینی اوْنلارا قایتارماق اوچون ایناملا فعالیت آپاران بیر اینسان ‌دیلیمیز، ادبیّاتیمیز و مدنیّتیمیز یوْلوندا چالیشانلاری درین ماتمه باتیردی. اوْ گون آذربایجان آنا، محمد تقی زهتابی آدیله تانینمیش ایناملی و ایمانلی ایگید بیر اوْغلونو باغرینا باسدی !
پروْفئسور زهتابی عؤمور بوْیو و اَن گنج یاشلاریندان میلّتی‌نین آلین یازیسینا لاقید قالماغا اؤزونو راضی ائده بیلمه‌ییب استالین ‌دیکتاتورلوغو زامانیندان توتاراق عؤمرونون سوْن دقیقه‌سینه قَدَر خلقی‌نین معنوی حق‌لری یوْلوندا مبارزه‌دن بیر آن بئله دایانمادی، ائله بو یئنیلمَز اراده‌سینه گؤره اوُزون ایللر آغیر سورگون و زندانلارا معروض قالدی.
بؤیوک عالیم، حتّا سورگون دوشوب زنداندا قالدیغی ایللرده‌ ده بئله، بوتون سیخینتی و تضییق‌لره دوزه‌رک میلّتینه چؤرَک یئمَکدن واجیب ساندیغی آذربایجان ‌دیل و ادبیّاتی‌نین قوْرونوب ساخلانیلماسی یوْلوندا سارسیلمادان چالیشدی.
پروْفئسور زهتابی بؤیوک اینسانی سجیّه‌‌لره مالیک اوْلاراق میثلی آز اوْلان مختلیف تخصص‌لو عالیم ایدی. اوْ، آذربایجان تورکجه‌سی‌نین و قدیم تورک‌دیللری‌نین متخصصی اوْلاراق قدرتلی شاعیرو قلمی گوجلو یازیچی و تدقیقاتچی ایدی؛ عین حالدا آدلاری چکیلن تخصص‌لردن علاوه عؤمرونون سوْن ایل‌لرینده‌ دیلیمیزین دوزگون و یوکسَک سویّه‌ده تاریخینی یازماقلا گؤستردی کی، مهارتلی تاریخ متخصصی ایمیش.
پروْفئسور زهتابی “ایران تورک‌لرینین اسکی تاریخی” کیتابینی یازماقلا تورک‌لرین، خصوصیله ایراندا یاشایان تورک‌لرین ‌دیل تاریخی حقّینده یئنی بیر ایز بوُراخدی. اوْ، شرق و غرب عالِـملری‌نین‌دیل تاریخی حقّینده یازدیقلاری اثرلرینی گئنیش سویّه‌ده و دریندن مطالعه ائدیب دونیا مدنیّتی‌نین تَمل داشینی قویان سومئرلرین‌ دیلی ایله ‌دیلیمیزین بیرکؤک و بیر اؤلچوده اوْلدوغوندان و هله آریایی‌لرین ایران اراضی‌سینه کؤچدوکلریندن نئچه مین ایل قاباق تورک کؤکلو خلق‌لرین آذربایجاندا یاشادیقلاریندان نئچه طرفلی و گوجلو سندلر ارائه ائتدی.
دوکتور زهتابی‌نین اوْتوز جیلددن چوْخ شعر، حِـکایه و‌ دیلیمیزین قرامئری حقّینده یازدیغی قیمتلی کیتابلاریندان علاوه اوْنون یالنیز “ایران تورک‌لری‌نین اسکی تاریخی” کیتابینی مطالعه ائدَ‌ن هر بیر کس دریندن اینانیرکی، بو بؤیوک عالیم آذربایجان میلّتی یانیندا و تورک دونیاسیندا ابدی یاشایاجاقدیر!
ابدی یاشاییشا مالیک اوْلا بیلَن اینسانلار عمومیتله عادی اینسانلار کیمی یاشاماغا قناعت ائتمَزلر، پروْفئسور زهتابی‌نین‌دا خصوصی یاشاییشی بئله اوْلموشدور.
او خصوصی یاشاییشی اوچون یوْخ، آذربایجان میلّتی‌نین حق‌لریندن مدافعه ائتدیی اوچون اوُزون ایللر سورگون دوشموش، زندان بوُجاقلاریندا آغیر گونلر ، آی‌لار و ایللر کئچیرمیشدیر، لاکین بوُنلارین هئچ بیریسی بؤیوک عالیمین توتدوغو یولدا اراده‌سینی سارسیلدا بیلمه‌میشدیر.
پروْفئسور زهتابی عؤمرونون سوْن ۱۹ ایلینده عایله‌سی‌ایله بیرلیکده یاشاماقداندا اَل چکیب آذربایجان بوْیدا عایله‌سی ایچینده یاشاماغی اؤزونه معنالی یاشاییش سئچمیشدی. اوْ انقلاب غلبه چالان گوندن قوزئی آذربایجاندان گونئی آذربایجانا دؤنمه‌یه چالیشدی لاکین عایله‌سیز گله بیلدی!
او، اللی آلتی یاشیندان عؤمرونون سوْن دقیقه‌سینه قَدَر اؤز حیات یوْلداشی و ایکی اؤولادیندان مین‌لر کیلومتر اوُزاق، تک و یالقیز یاشادی؛ چونکو اوْ اؤزونو یالنیز اؤز عایله‌سینه یوْخ،‌ دیلی، مدنیّتی و وارلیغی تاپدالانمیش بیر میلّته باغلی گؤرور و اوْ میلّتین یوْلوندا چالیشماغی عایله‌سیله یاشاماقدان اوستون توُتوردو!

دوکتور زهتابی دوْغما وطنه گلَن گوندن میلّتیمیزین ‌دیل و مدنیّتی اوزه‌رینده فعالیته باشلادی. تبریز دانشگاهیندان (بیلیم یوُردوندان) باشلاماق هر یئردن داها لازم‌ و گرکلی ایدی. تبریز بیلیم یوُردوندا آذربایجان تورکجه‌سی و عرب‌دیلینی تدریس ائتمه‌یی وظیفه گؤتوردو . هر ایکی‌دیله احاطه‌سی وار ایدی، بو‌دیللرده دوکتورلوق و پروْفئسورلوق درجه‌سی آلمیشدی، سگگیز ایلدن چوْخ دا عراق‌دا درس دئمیشدی، اما بوُدا چوْخ سورمه‌دی!
«فرهنگی انقلاب» باشلاندیقدا، بیلیم یوُردلاری دا باغلاندی. سن دئمه دوکتور زهتابی‌نین آلین یازیسی‌ دا باشقا جور یازیلمیشمیش!
یئنه‌ده زندان، یئنه ده میلّت‌دن آیری دوشمک دؤرد ایل سوردو. دؤرد ایل کی بیر زاد دئییل، دوکتور زهتابی میلّتی‌نین هدفی یوْلوندا اوزون ایللر‌ سیبری سوْیوغوندا سورگونه دؤزوب آمما سارسیلمامیشدی، دؤرد ایل‌ده دؤزدو، یئنه ده میلّتینه قوْووُشدو، یئنه ده چالیشدی، ریاسیز، بویاسیز و ایناملا !
مظلوم میلّتی‌نین مظلوم‌دیلینی ائولرده درس دئدی. جوانلارا ایناندی، اوُشاقلارین‌دیلینده دانیشدی، بؤیوکلره حؤرمت‌ بسله‌دی ، یالنیز و تک یاشادی، محرومیّت چکدی آما هئچ‌وقت چکدیگی محرومیّتدن دانیشمادی، لاکین میلّتی‌نین محرومیّتیندن اورَیی آجیدی، خصوصی ایله میلّتی‌نین اَن ایلکین اینسانی حقّی اوْلان مدنی- فرهنگی مَحرومیّتی اوْنو هر بیر مَحرومیّتدن آرتیق اینجیدیردی.
او «ایران تورک‌لرینین اسکی تاریخی» کیتابینی یازماقلا هویّت بُـحرانینا دوچار اوْلانلاری بو بُـحراندان چیخارتدی. شوْوُنیست‌لرین و پهلوی‌چیلرین قوْندارما تاریخینه اینانان آذربایجانلیلار و تورک‌لره : «گؤره‌سن بیز مین ایلدیر، یئددی یوز ایلدیر، یوْخسا صفوی دؤوروندن بو طرفه تورکلَشمیشیک؟ » دئیه‌نلرین شُبهه‌سینه سوْن قوْیاراق دیلیمیزین ایراندا ۷۰۰۰ ایللیک تاریخینی اوزه چیخاردیب تاریخلری هَخامنش شاهلاریندان باشلایان و ۲۵۰۰ ایللیک تاریخه فخر ائده‌نلرین آلتین رؤیالارینا سوْن قوْیدو!
علمی‌نین درینلیگینه و یاشی‌نین چوْخلوغونا باخمایاراق یئنی نسیل ایله اوْتوروب- دوُرماغی، اوْنلارین چیین‌‌لرینده اوْلان آغیر میلّی وظیفه‌لر اوزه‌رینده مباحثه‌لره گیریشمه‌یی ضروری گؤردو؛ اوْ، وار قوه‌سی ایله بیر میلّتین وارلیغی و هویتی اوچون چالیشدی عؤمرونون سوْن دقیقه‌سینه قَدَرده چالیشمادان دایانمادی.
روحو شاد یولو یولچولو اولسون .

 





نظرات() 

روایت یک نماینده مجلس از علت فوت آیت‌الله هاشمی رفسنجانی

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 29 دی 1395-11:36 ب.ظ

 اعتماد نوشت: از همان یكشنبه سرد ١٩ دی ماه كه درگذشت آیت‌الله هاشمی همه را در بهت سنگینی فرو برد چرایی مرگ او را در زمزمه‌ها و چهره‌های خیلی‌ها می‌شد خواند. سوالی كه جواب روشنی تا امروز به آن داده نشد. برخی همچون غلامعلی رجایی، مشاور آیت‌الله هاشمی گفتند او در خودرو و در راه بازگشت به منزلش سكته كرد و برخی به نقل از منابع آگاه از سكته آیت‌الله در استخر و در حین شنا سخن گفتند. در این میان حتی عده‌ای تلاش كردند تا سناریوهای دیگری را بچینند. اما احمد مازنی، نماینده تهران با قاطعیت به «اعتماد» می‌گوید كه این موضوع از اساس كذب است. او می‌گوید آیت‌الله هاشمی در استخری در مجموعه سعدآباد بوده و در حین شنا سكته كرده است؛ اما چون آیت‌الله هاشمی عادت داشته هنگام شنا همه را از استخر بیرون كند موقع بروز این اتفاق كسی در استخر نبوده تا سریع‌تر اقدامات لازم را انجام دهد. متن گفت‌وگوی «اعتماد» با نماینده تهران را در ادامه بخوانید.

درباره نحوه درگذشت آیت‌الله هاشمی روایت‌های متفاوتی وجود دارد. مثلا برخی می‌گویند ایشان در خودرو وقتی در حال برگشت به منزل بوده دچار سكته قلبی شده و برخی می‌گویند ایشان درون استخر دچار حادثه شده است. شما روایت موثقی از این موضوع دارید؟

خبری كه من از منابع موثق شنیدم این است كه اتفاقی كه برای آقای هاشمی افتاد در محل كارش بود.

‌ یعنی در همان سعدآباد؟

بله. مجمع تشخیص مصلحت نظام دفتری در مجموعه سعدآباد دارد كه ایشان دو روز در هفته در آنجا مستقر می‌شدند و هم ملاقات‌ها و هم برخی جلسات خودشان را در آنجا برگزار می‌كردند. این تصمیم به این دلیل بود كه با توجه به شرایط سنی كه ایشان داشت به نوعی استراحتی داشته باشند. در همان ساختمان محل كار كه متعلق به مجمع بود این امكان برای‌شان تدارك دیده شده بود. برای استفاده از امكانات ورزشی آنطور كه برای من نقل شده ایشان همیشه تنها می‌رفتند و ورزش می‌كردند. موقع شنا همه را از استخر بیرون می‌كردند. آن روز هم به همین صورت رفتند داخل استخر. خودشان گفته بودند نزدیك اذان بیرون می‌آیند كه برای نماز مغرب آماده شوند.
 
همه محافظان هم بیرون استخر منتظر بودند تا طبق روال همیشگی همان موقعی كه گفته‌اند خودشان بیرون بیایند. اما محافظین ایشان متوجه می‌شوند كه تاخیری پیش آمده وقتی مراجعه كردند دیدند آن اتفاقی كه نباید رخ داده است. ایشان متاسفانه سكته كرده بود. در حالی كه همه فكر می‌كردند مثل همیشه باید در آب و مشغول شنا باشند. این اتفاق و همینطور كهولت سنی كه ایشان داشته باعث بروز این حادثه شد. هرچند این اتفاق تلخ بود اما امیدوارم همانطور كه حیات ایشان عامل وحدت و مانع رشد تضادها بوده است رحلت ایشان هم عامل انسجام بیشتر مردم و جناح‌ها باشد.






نظرات() 

پاسخ دفتر نماینده تالش به سخنان امام جمعه؛ آیا صرف کمک فرماندار به دفتر امام جمعه معیار کمال آقای فرماندار بوده است؟

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 29 دی 1395-11:29 ب.ظ

خزر: فرمانداری که نتواند با نماینده مردم تعامل نماید، و فرمانداری که با چندین مدیر و رئیس اداره و حتی کارمندان خودش تنش و درگیری داشته باشد و خدمات به مردم را فدای غرور مدیریتی خود کندنمره اش صد است؟



به گزارش خزر و به نقل از کاسپین، چندی پیش در مراسم معارفه فرماندار جدید تالش، حجت الاسلام انصاری امام جمعه شهرستان تالش با انتقاد از عدم حضور نماینده تالش در این مراسم گفته بود: «از آقای شکری گلایه داریم و جایی که باید باشد و حرف بزند، نیستند و جایی که نباید حرف بزند میزند!».

این سخنان بازتاب رسانه ای زیادی داشت و موجب شد ریاست دفتر نماینده تالش، ماسال و رضوانشهر در مجلس شورای اسلامی بیانیه ای در این خصوص صادر کند، در این بیانیه آمده است:
بسمه تعالی
جناب حجت السلام والمسلمین حاج آقای انصاری

سلام علیکم
جنابعالی بعنوان امام جمعه و نماینده ولی فقیه در شهرستان تالش اسوه عدالت و راست گفتاری هستید و ما در نماز به جنابعالی اقتدا می نمائیم در مراسم تودیع و معارفه فرماندار تالش در مورد رضایت خود از فرماندار قبلی آقای فتح الهی بیان نمودید که من از نمره صد به ایشان صد میدهیم و فرمودید در بخش فرهنگی کمک های شایانی نموده است.

جناب حاج آقا،نمره صد از صد یعنی نهایت کمال و معصومیت و موفقیت که در این صورت نیاز به تعویض ایشان نبود. فرمانداری که نتواند با نماینده این مردم بزرگ و همیشه در صحنه تعامل نماید، و فرمانداری که با چندین مدیر و رئیس اداره و حتی کارمندان خودش تنش و درگیری داشته باشد و خدمات به مردم را فدای غرور مدیریتی خود کند آیا نمره اش صد است!؟.

آیا صرف کمک فرماندار به دفتر امام جمعه و اظهار ارادت به جنابعالی معیار کمال است؟فرمانداری که با انتخاب دو بخشدار و یک رئیس اداره و آنهم در مدت کوتاه عزل شدند؟ میتواند معیار سنجش موفقیت یک مدیر سیاسی باشد؟

در آن صورت باید تمام جاده های ما آسفالت و مشکلات مردم حل میشد.اگر اندکی فرصت کردید بنده حاضرم در خدمت جنابعالی از ۱۱۸کیلومتر آسفالتی که به دستور آقای فتح الهی توسط یک پیمانکار شناخته شده انجام گرفته بازدید کنیم که عمر این آسفالت ها ، گاهاً به یک هفته نرسیده و بسیاری از این جاده ها بسمت اراضی ییلاقی خودشان کشیده شده است. جناب امام جمعه محترم مگر از وضعیت راه کوهستانی حویق، ناو اسالم و ریک تالش برای مثال خبر ندارید؟ بنظر میرسد محضر جنابعالی اطلاعات درستی ندادن و گرنه عدالت جنابعالی بر همه محرز است و عدالت در گفتار هم ضرورت تام دارد آنهم از زبان بزرگواری چون شما.!

همانطوری که مستحضر هستید وظیفه نماینده ، قانونگذاری و شمول مسئولیت ایشان بعنوان نماینده مجلس کل کشور میباشد و سرنوشت کشور در تصویب به موقع بودجه است و نبود ایشان به دلیل توجه به اهم نسبت به مهم یعنی ضرورت حضور در مجلس بوده است چرا که ایشان با حضور جناب آقای دکتر نجفی استاندار عادل و پرتلاش فکرشان راحت بود.

جناب آقای مهدوی فرماندار بزرگوار را هم به نیکی میشناسند و به ایشان اعتقاد و اطمینان دارند. بنابراین بنظر میرسد گله جنابعالی فاقد موضوعیت باشد و گله ما از جنابعالی بابت کم لطفیتان نسبت به جناب آقای شکری است و گرنه ایشان در مجلس شورای اسلامی و در انجام وظایف نمایندگی و بیان دردهای و گفتمان لازم می پردازند و دقیقاً امروز مجلس شورای اسلامی برای دفاع از حقوق مردم و کمک به دولت حضور فعالانه داشتند. البته ما از شما انتظار داشتیم در موقعی لازم بود شما نیز مشکلات مردم را به فرماندار تذکر میدادید!؟هرچند که شما از نمره صد به ایشان صد دادید!.

وظیفه میدانیم برای همه مسئولان خدمت گذار آرزوی توفیق نمائیم و قضاوت در مورد عملکرد خادمان مردم را خود آنان که به قول حضرت امام (ره) ولی نعمتان ما هستند انجام خواهند داد.

و باید از مردم عزیز تالش هم بپرسیم که آیا از صد چه نمره ای به مسئولین خود خواهند داد؟
البته ضمن حمایت از فرماندار محترم جدید از دور اندیشی و عنایت استاندار عزیز به این خطه شهید پرور نهایت تقدیر و تشکر را داریم

رئیس دفتر نماینده تالش و رزمنده کوچک روزهای سخت انقلاب
رحمان جعفری پور





نظرات() 

پاسگاه قدیمی پل خطبه سرا وخاطرات حسن سبکبار

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 29 دی 1395-11:15 ب.ظ

 در محیط اطراف و محل زندگی همه ما بناها و ساختمان های قدیمی هست که همه روزه از کنار این بناها رد می شویم و هیچ توجهی به آنها نمی کنیم  بعضی از این ساختمانیها ی قدیمی مربوط به دولت هستند و در امان خدا رها شده اند .در منطقه خطبه سرا از جمله بناهایی که بلا استفاده رهاشده اندازجمله پاسگاه پل و حمام قدیمی خطبه سرا می باشند .

این بنا ها با اینکه مربوط به دولت هستند ولی در اصل متعلق به بیت المال هستندو با کمی تعمیرات می توانند مورد استفاده قرار گیرند . به عنوان مثال می توان از این مکانها به عنوان یک کتابخانه ی عمومی استفاده کرد. .(دهستان خطبه سرا با جمعیت نزدیک به18000 نفر فاقد کتابخانه عمومی می باشد.)


در دهستان خطبه سرا پل های بزرگی هستند که معروف هست در جنگ جهانی دوم توسط روسها ساخته شده اند.این پل هاشاید از نادر پل هایی هستندکه فاقد پل عابر پیاده می باشند. البته دهها سال قبل در زمان ریاست جمهوری آقای رفسنجانی پایه های بتونی پل عابر پیاده زده شده سپس نیمه کاره رهاشدند وهم اکنون هم پل مستحکم و بزرگی در حاشیه دهستان که جاده زیر گذر از آنجا عبور خواهد کرد در حال ساخت می باشد .

یکی از بناهایی که به حال خود رهاشده است ساختمان قدیمی پاسگاه حفاظت پل می باشد که قبل از انقلاب از آن به عنوان پاسگاهی برای حفاظت از پل استفاده می شد و بعد از انقلاب تا کنون از آن هیچ استفاده ای نمی شود .حتی در بالای سقف بنا نهال درخت بسکم(افرا)رشد کرده و این نهال حدود دومتر ارتفاع دارد .

در تاریخ مهرماه 92 خواستیم از این بنا عکسی بگیریم که آقای حسن سبکبارکه زمانی مسئول پاسگاه در قبل از انقلاب بودند توضییحاتی در مورد پاسگاه دادند .

اقای حسن سبکبار یکی از محترمین منطقه می باشد و ایشان علاوه برا اینکه داماد خطبه سرایی ها می باشند در منطقه مورد احترام بزرگ و کوچک هستند و در محل به "مشه حسن آقا "،"حسن پلیس"و حسن گیلک " معروف هستند ایشان با آنکه اصالتا" گیلک زبان هستند ولی به خوبی زبان بومی را هم مکالمه می کنند.

اقای حسن سبکبار در کنار پاسگاه قدیمی پل-مهر ماه 1392

نام: حسن سبکبار خسمخچی (از توابع فومنات)     فرزند : مرحوم شعبان   متولد :1329

نوه مرحوم کربلا یی حسن  که در زمان خودشان ازقاریا ن قرآن بودند و در مسجد احمد بیگ خسمخ (توابع فومن)در مراسم های مذهبی به قرائت قران می پرداختند .مرحوم کربلا یی حسن ،در زمانی که وسیله حمل و نقل اسب بوده به زیارت کربلا هم مشرف شده بودند.

 


متن زیر نوشته جناب آقای حسن سبکبار می باشدو مربوط به زمانی می باشد که برای شورای بازار کاندیدا شده بودند .در ضمن ایشان بخاطر درستکاری و صداقتشان آرای زیادی راهم کسب کردند و ایشان اظهار می دارند که آرا بنده پاک بود.و ایشان در این مورد گفتند بنده هم اگر مانند بعضی از اشخاص برای جمع آوری آرا پول خرج می کردم می توانستم به پست و مقامی برسم.وهرگز درستی و راستی را فدای پست و مقام نکردم.

 خلاصه ای از متن نوشته ایشان به شرح زیر است:

این جانب حسن سبکبار در سال 1349 به خدمت سربازی اعزام شدم ودر تاریخ 1351 از خدمت سربازی ترخیص شدم و بمدت دوسال بیکار بودم و بعد از دوسال در اداره راه و ترابری گیلان برای اموزش از حفاظت پلها در استان مازندران مشغول اموزش نظامی بمدت 4 ماه بودم.

در سال 1353 بعد از اتمام دوره اموزشی به روستای خطبه سرا از توابع شهرستان تالش منتقل شدم و به حفاظت ونگهبانی پاسگاههایی که از طرف اداره راه برای حفاظت پلها تاسیس شده بود  مشغول  شدم و با کمترین امکانات مشغول انجام وظیفه بودیم زمانی که برق نبود و وسیله روشنایی ما فانوس دستی بود وبمدت 4 سال در پاسگاه بودم که مصادف شد با انقلاب اسلامی وپس از پیروزی انقلاب از طرف اداره کل راه و ترابری استان به پاسگاه لیسار منتقل شدم و چند سالی در پاسگاه مشغول خدمت بودم ودر سال 1361 از طرف استان گیلان به جبهه های جنگ اعزام شدم و بمدت 45 روز در مناطق عملیاتی شور شیرین در استان ایلام بودم .پس از ان از طرف ستاد نیروی انتظامی به استان شیرازمنتقل شده ودر هنگ کازرون و گروهان نور آباد ممسنی و گروهان مصیری مشغول خدمت شدم و در همین زمان بود که در اثر متحمل شدن سختیهای فراوان به شدت مریض شده و  از طرف بهداری ناحیه به بیمارستان نیروی انتظامی واقع در میدان ونک اعزام شده و در انجا بستری شدم و پس از مدتی بنا به رای شورای پزشکی براساس ماده 78 نیرو های مسلح جمهوری اسلامی باز نشسته شدم.و پس از باز نشستگی در خطبه سرا ساکن شدم ( در ایام خدمت در خطبه سرا زمینی در کنار پل خریده و در ان خانه ای ساخته بودم و برای خانه ام هم سند ثبتی گرفته ام).

سپس مدتی به کار آشپزی پرداختم و در سال 1380 که طرح هدفمندی یارانه ها اجرا شد امتیاز تاکسی تلفنی گلدیس را گرفتم و هم اکنون 35 نفر در حال کار در آژانس گلدیس می باشند.این جانب بمدت چهل سال هست که در خطبه سرا ودر کنار مردم خونگرم و بافر هنگ خطبه سرا  ساکن هستم و مردم شریف خطبه سرا هم به من لطف دارند و بنده هم زبان ترکی را به خوبی یاد گرفته ام ودر خیر و شر و غم و شادی مردم شرکت می کنم ودر ایام فاطمیه در مسجد بازار خطبه سرا  با کمک دوستان آش نذری پخته و از عزا داران حضرت فاطمه (س)پذیرایی می کنیم .

و تا کنون برای کسی ناراحتی بوجود نیاورده ام.....

هم اکنون نیز مدیریت دو تاکسی بار و تاکسی سواری گلدیس را برعهده دارم.




 اقای حسن سبکبار  خسمخچی  از زمان دوره آموزشی خدمتشان  گفتند :در سال 1352

پس از انجام مراحل اول استخدام به اموزشگاه شیر گاه مازندران اعزام شدیم و به مدت شش ماه دوره اموزشی دیدیم وپس از اتمام دوره اموزشی به اداره راه و ترابری گیلان معرفی شدیم واز طرف اداره کل بنده حسن سبکبار به عنوان سرپرست گروه به همراه محمد غافل و یونس خجسته و ناصر اکبر زاده توسط گروهبان یکم یونس پوربا بایک دستگاه جیب شهباز از رشت به طرف شهرستان هشتپر و روستای خطبه سرا حرکت کردیم و پاسگاه حفاظتی پل را تحویل گرفتیم .

عکس قدیمی آقای حسن سبکبار و ناصر اکبر زاده اهل سراوان رشت-تاریخ عکس 1353

و تجهیزات ما تعداد 5000 فشنگ ویک قبضه تفنگ برنو بلند به همراه خشاب و سرنیزه بود و زمانی که پاسگاه را تحویل گرفتیم هنوز در خطبه سرا برق نبود و ما با چراغ گرد سوز و فانوس از پلها نگهبانی می کردیم . وکار ما تا نزدیکی انقلاب ادامه داشت و در ایام انقلاب نیرو های پاسگاه هم به مردم پیوستند وعلاوه بر ما همه پاسگاههای محل  طرفدار نهضت حضرت امام خمینی (ره)بودند. پس از پیروزی انقلاب در سال  1358 به پاسگاه لیسار منتقل شدم و مدت چند سال هم انجا خدمت نمودم ...

آقای سبکبار همچنین از وضعیت خطبه سرا مطالبی را نوشته اند که در زیر نقل می کنیم:در سال 1353 که بنده پاسگاه خطبه سرا را تحویل گرفتم جاده رشت استارا از بازار قدیم خطبه سرا عبور می کرد.


 

روستا های اشیک اغاسی ،کلات ،انبوه ،شاه میلرزان ،ییلاق خطبه سرا ،برزبیل ،کومیری، چوپان محله، روکی محله و دیگر روستاها ...راه درست وحسابی نداشتند مردم با اسب و قاطر ییلاق قشلاق می کردند ولی امروزه اکثر جاده ها ماشین رو شده و بیشتر انها هم اسفالت می باشد .

در چوپان محله خانوار های معدودی بودند از جمله خانواده های نژند، بزرگی ،سماواتی ،بینا پور ،کارگر، محرم و اسکندر اقاجانی فرزند خان جان ،عمویی،دفتری ،حاج عسکر و غلام نجفی و بهریش خان و کلی خان اقاجانی.ودیگر محلات هم جمعیت کمتری داشتند.

واز جمله مغازه دارهای خطبه سرا عبارت بودنداز مرحومین میر احمد اصلح نژاد اد،محمد حسین دریابیگی ،جعفر امامدوست ،مشه ماکریم ذاکری ،حاجی علی گول فرهمند ،حاجی عزت شبرنگ ،حسین دولت پرست آستارایی،  محمد عمویی، قصابی مصیب پور حضرت ،حاج برات وکیل پور ،قهوه خانه و دیزی پزی مشه قدرت پور حاجی، عیسی بشیری ،یعقوب تجارتی ،شعبه نفت حاج فرامرز و سخاوت یونس نژاد و مغازه پست فیروز معافی.....

برنج کوبی بازار مربوط بود به حاجی حسین بیگ مهری و حاجی علیجان اقاجانی و برنجکوبی هم بود که مربوط بود به فیروز معافی و رحیم خان اقاجانی  ....

بنده در سال 1363طبق شورای پزشکی جمهوری اسلامی با درجه گروهبان یکمی در گروهان مصیری هنگ کازرون حکم بازنشستگی خودم را گرفته و به خانه شخصی خودم در خطبه سرا مراجعت نموده و هم اکنون نیزدراین خانه زندگی می کنم .

البته در موردزمین هم باید بگویم زمینیدر حدود 500 متر در کنار پاسگاه پل بود که مربوط به املاک مرحوم جواد بیک بود و این زمین را از پسر بزرگ ایشان بنام بهرام اقاجانی معروف به بهریش خان گرفتم خرید زمین با قباله عادی بودکه متن قباله را مرحوم عصمت حبیبی نوشت در قباله قیمت خرید زمین به مقدار 520 تومان نوشته شد ولی اقای بهریش خان پولی از بنده دریافت نکرد و فقط مبلغ بیست تومان به عنوان شیرینی از بنده گرفت بنده هیچ موقع خوبی ایشان را فراموش نمی کنم خدا والدین ایشان و برادرانش را بیامرزد .


توضییحات بیشتراز: اسفندیار آقاجانی

از جمله از مغازه داران قدیمی خطبه سرا مرحوم محمد ممقانی علی بالایی شکور خلیلی حسین هنر جو آرایشگری داشت مطلب اقبالی اهل اردبیل وحاجی احمد حسن زاده آقامد دایی اسلامپور حاجی موسی پرویزی و حاجی خالق سعدی سرداری قسمت اقاجانی (ایشان علاوه بر خطبه سرا در ییلاق برزبیل هم مغازه داشتند)

حاجی دده کیشی و رضوانپور هم از مغازه دارانی بودند که در ییلاق مغازه داشتند......

در مورد مغازه های مرحوم نوروز خان هم اضافه کنم ظلمی که در حق این مرحوم شد کمتر سابقه دارد .

مرحوم کربلایی نوروز خان آقاجانی فرزند مرحوم حاجی علیجان بود ایشان و مادرش کربلایی هاجر خانم و کربلایی علی گول و  ...از جمله تعداد معدودی بودند که درآن زمان به زیارت کربلا مشرف شده بودند.

(هم اکنون به برکت انقلاب اسلامی زیارت کربلا و زیات مکه مکرمه آسان گشته و کسانی هستند که سعادت چندین سفر زیارتی شامل حالشان شده ولی در قدیم امکانات حمل و نقل به صورت کنونی نبود و در زمانهای قدیمی تر سفر حج یکسال طول می کشید .(به عنوان مثال سفر یکساله حج حاجی صفرو همراهانش با اسب بوده و یکسال طول کشیده است).

مرحوم کربلایی نوروزدر اشاقا بازار خطبه سرا مغازه ای داشت که دوطبقه بود و چند دهنه داشت . مستاجرین مغازه ایشان آقای مطلب اقبالی و مرحوم حاجی احمد حسن زاده و مرحوم مالک یحیایی بود و طبقه بالا در حدود سال 1349 مدرسه رضوان بوده وزمانی هم در اجاره چایخانه ای بود که در آنجا مردم برای گپ و گفتگو جمع می شدند و به تلویزیونی هم که تازه به بازار آمده بود نگاه می کردند.این تلویزیونها با باطری کار می کردند و از اولین کسانی که تلویزیون به بازار خطبه سرا آورد مرحوم خرسند منتظری و سالار پور مهر بود و ....

زمانی که مغازه مرحوم نوروز خان در اثر بی احتیاطی مستاجر (احتمالا مطلب اقبالی اردبیلی ) شروع به سوختن کرد و سپس به طبقه بالا سرایت کرد و طبقه بالا که در اختیار جنگلبانی منطقه بود دارای مواد سوختی انبار شده داشت و باعث شد که کل ساختمان طعمه حریق شود و آن روزگار امکانات فعلی مانند تلفن و آتش نشانی و وآب لوله کشی ...نبود تا بتوان جلوی حریق را گرفت و در کنار ساختمان مرحوم مبرادر ایشان به نام مرحوم مشه قسمت هم مغازه ای داشت که پر از اساس و اجناس بود ومغازه ایشان هم تبدیل به خاکستر شد.

مرحوم کربلایی نوروز خان در دوران کهنسالی ازسوختن مغازه اش شکست زیادی خورد ایشان که فرزند یکی از مالکین منطقه بود کل شالیزار هایش رادر اصلاحات ارضی از دست داده بود و این ساختمان دوطبقه برای ایشان پشتوانه ای بود که تبدیل به خاکستر شد و در آن زمان مثل این ایام نبود که ساختمانها و مغازهها بیمه شده و درصورت خسارت دیدن بتوانند خسارت اموالشان را بگیرند.مرحوم نوروز خان بنا به توصیه پدرش همراه با دیگر مشایخ ساکن بقعه شاه میلرزان مسئولیت حفظ ونگهداری از بقعه شاه میلرزان را برعهده داشت و اخرین کار ایشان تعمیر کلی سقف شاه میلرزان بود و قبل از ایشان هم تعمیرات و ساخت قسمت چوبی بقعه هم مربوط به پدر بزرگ ایشان مرحوم حاجی صفر و دیگر بزرگان مشایخ و عده ای دیگر از اهالی خطبه سرا بوده و هم اکنون این بقعه تحت تولیت اداره میراث فرهنگی می باشد.

 تهیه گزارش ازاسفندیار آقاجانی تاریخ 1392/7/12

 





نظرات() 

معرفی طوایف بزرگ مشایخ خطبه سرا

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 29 دی 1395-11:12 ب.ظ

یکی از طوایف بزرگ مشایخ خطبه سراطوایف بزرگ شاهوردی نژاد و وردی خواه و پور اخگری می باشند که در ذیل مختصری به معرفی این دودمان می پردازیم .

زینعالی

ا

کربلا شاهوردی

ا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کد خدا آقا وردی  نصرت وردیخواه    قدرت پور اخگری   سیف ا... شاهوردی نژاد   فرض الله پور اخگری

          ا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرحوم سبز علی                         مرحوم  احد                                 مرحوم  حسرت الله

                               ا                                     ا                                               ا

                      جهانبخش شاهوردی نژاد           علی شاهوردی نژاد                 اروج علی شاهوردی نژاد

این نمودار  معرفی مختصری از دودمان های مشایخ خطبه سرا می باشد که از زمانهای قدیم در رو ستا های خطبه سرا  از جمله  منا چول ،بسکم چل،وکلات ودر ییلاق های تمه شلانه،کمیرلی و آنا بولاغی و کته چل ...ودر روستا های جلگه ای خطبه سرا ساکن هستند .

زبان اصلی این خاندانها تالشی بوده و به دیگر زبانهای مرسوم هم آشنایی دارند.وخانوار هایی از این طایفه هم بنا به مقتضیات شغلی در شهرهای مختلف کشور زندگی می کنند.

اطلاق کلمه ی مشایخ برای روستاهای کوهستانی محل بخاطر زیارتگاه شاه میلرزان می باشد وکلمه مشایخ حمع کلمه شیخ است.

شیخ         لغت نامه دهخدا

شیخ . [ ش َ / ش ِ] (از ع ، اِ) آنکه سالمندی و پیری بر او ظاهر گردد و یا عبارتست از سن چهل یا پنجاه یا پنجاه ویک تا پایان عمر، یا تا سن هشتاد، و یا آنک ...

کلمه شیخ  به بزرگانی که در پیرامون بقعه شاه میلرزان زندگی میکردندگقته می شد .این افراد که اشخاصی مومن و مذهبی بودند و تولیت بقعه رابر عهده داشته و از زوّاری که از دور و نزدیک به زیارت بقعه شاه میلرزان می آمدند پذیرایی می کردند.از جمله مر حومین شیخ طاهر ،شیخ نوصی،شیخ قوام ،شیخ اسد،و.....





نظرات() 

رونمایی از 'تاریخ جامع ایران'

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 29 دی 1395-10:49 ب.ظ


کاظم موسوی بجنوردی، رئیس "مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی"، گفت که تحقیق، تدوین و نگارش این مجموعه چهارده سال به طول انجامید و ۱۷۰ نفر محقق در این کار دست داشتند.

مجموعه بیست جلدی "تاریخ جامع ایران" رونمایی شد.این مجموعه، شامل تاریخ سیاسی، فرهنگی و اجتماعی ایران قبل از اسلام و بعد از اسلام است.
"مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی" ناشر این مجموعه است. این مرکز، موسسه‌ای علمی-پژوهشی است که در اسفند ۱۳۶۲ تاسیس شد و هدف آن "تدوین و انتشار دانشنامه‌های عمومی و تخصصی و کتب مرجع در ابعاد مختلف معارف بشری به ویژه فرهنگ و تمدن اسلامی و ایرانی" است.
در مراسم رونمایی "تاریخ جامع ایران" رئیس این مرکز و برخی ویراستاران و پژوهشگران مجموعه و همچنین اکبر هاشمی رفسنجانی، رئیس مجمع تشخیص مصلحت و علی جنتی، وزیر فرهنگ و ارشاد سخنرانی داشتند.
سند هویت ملی ایرانیان
کاظم موسوی بجنوردی، رئیس "مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی"، طی سخنانی گفت که تحقیق، تدوین و نگارش این مجموعه چهارده سال به طول انجامید و ۱۷۰ نفر محقق در این کار دست داشتند.
او افزود: "این اثر عملا مهم‌ترین سند هویت ملی ایرانیان است و ما در نظر داریم این کتاب یعنی "تاریخ جامع ایران" را زنده نگه داریم و در طول زمان نواقص آن را برطرف کنیم."
سر ویراستاران این مجموعه بیست جلدی که هر جلد بالغ بر هزار صفحه می‌رسد، فتح‌الله مجتبایی، ‌صادق سجادی‌، جواد طباطبایی‌ و محمود جعفری دهقی هستند.
بنا به گزارش ایبنا، پنج جلد این مجموعه مربوط به ایران باستان است. مابقی جلدها مختص تاریخ ایران بعد از اسلام هستند. جلدهای پانزدهم تا هفدهم مربوط به تاریخ زبان و ادبیات فارسی است. جلدهای هجدهم و نوزدهم هنر و معماری ایران را روایت می‌کند و جلد بیستم به تاریخ اجتماعی، نظام حقوقی در ایران، ادیان و مذاهب در ایران و طبقات اجتماعی اختصاص دارد.

تاریخ ملی و خودآگاهی ایرانیان


جواد طباطبایی درباره فلسفه نور در دین زرتشت گفت از نظر هگل "نور، عین آگاهی است. ایرانی‌ها گفتند اهورامزدا نور، است یعنی نور علم است و خداوند علم است و به تعبیر هگل خداوند آگاهی است."

جواد طباطبایی، محقق و نویسنده در حوزه تاریخ اندیشه، با استناد به "فلسفه تاریخ" هگل گفت: "هگل معتقد است که ایران یک امپراتوری عظیم و رایش بود." او کلمه دولت را در فارسی معادل دقیق "رایش" نمی‌داند که هگل درباره ایران به کار برد.
او افزود که هگل، ایران را آغاز تاریخ تلقی می‌کند. بر این اساس، طباطبایی ایران را برخلاف بسیاری کشورها، دارای تاریخ ملی می‌داند.
این محقق تاریخ همچنین با اشاره به گفتار هگل درباره فلسفه نور در دین زرتشت گفت از نظر هگل "نور، عین آگاهی است. ایرانی‌ها گفتند اهورامزدا نور، است یعنی نور علم است و خداوند علم است و به تعبیر هگل خداوند آگاهی است."
از این سخنان او نتیجه گرفت: "ما تاریخ ملی داریم و ما به عنوان ملت، تاریخ می‌نوشتیم و به عنوان ملتی که دارای آگاهی تاریخی است تاریخ نوشتیم. از اینجا من نتیجه می‌گیرم و آن این است که افق تاریخ جامع، تاریخ ملی ما است."
تاریخ ایران با نگاه ایرانی
فتح‌الله مجتبایی، عضو شورای عالی بنیاد دایره‌المعارف بزرگ اسلامی، به "خلا بزرگی" که در باره نگارش تاریخ و فرهنگ ایران وجود داشت اشاره کرد که با این مجموعه پر شد.
به گفته او این مرکز در حال نگارش "دایره المعارف جغرافیایی" و همچنین "دایره المعارف شهر تهران" است و امیدواریم در آینده دایره المعارف شهرهای دیگر نیز که ریشه‌های هویتی ما هستند‌، تدوین شوند.
مجتبایی همچنین به "تاریخ کمبریج" اشاره کرد که در آن تاریخ ایران به نگارش درآمده اما به نظر او "این اثر با نگاه غربی‌ها" نوشته شده است بنابراین "لازم بود ما نگاه خودمان را منعکس کنیم. زیرا غربی‌ها دریافت‌های خودشان را از ما منعکس کرده‌اند."
چگونگی تدوین


مجتبایی با اشاره به تاریخ کمبریج گفت که در آن تاریخ ایران به نگارش درآمده اما "این اثر با نگاه غربی‌ها" نوشته شده بنابراین "لازم بود ما نگاه خودمان را منعکس کنیم. زیرا غربی‌ها دریافت‌های خودشان را از ما منعکس کرده‌اند."

در این مراسم همچنین صادق سجادی، از سر ویراستاران مجموعه، درباره روند کار تدوین "تاریخ جامع ایران" توضیحاتی ارائه داد.
به گفته او کار تالیف و تدوین از اواسط سال ۱۳۸۰ آغاز شد و "به نام نویسندگان منتخب ثبت شد. ناگفته پیداست که جلب همکاری مشترک ۱۱۰ تن نویسنده برای بخش اسلامی،‌ و حدود ۶۰ تن برای ایران باستان، تا چه اندازه دشوار بود."
او همچنین به دشواری کار ترجمه برخی مدخل‌ها به فارسی و ویرایش آنها اشاره کرد و در این زمینه اظهار داشت علاوه بر مدخل‌هایی که محققان ایرانی به فارسی می‌نگاشتند: "از زبان‌های متعدد شرقی و غربی چون انگلیسی و فرانسه آلمانی و ایتالیایی و ترکی و گرجی و ارمنی و غیره به فارسی ترجمه می‌شد."
اما چون همه ترجمه‌ها در یک سطح نبودند "به این سبب چند مورد،‌ یعنی معدود مقالاتی دو بار ترجمه شد، وظایف ویراستار،‌ در تهذیب متن و اصلاح ضبط اعلام و اصطلاحات و تبدیل جملات بلند و گاه مبهم به فارسی روان و روشن،‌ و در عین حال حفظ دقیق مفهوم که گاه لازم می‌آمد با نویسنده مذاکره شود،‌ سنگین‌تر می‌شد."
او در پایان سخنان خود تاکید کرد این مجموعه در دورانی که کشورها به ثبت تاریخ خود همت می‌گمارند و "بعضی که پیشینه مستقل روشن ندارند و به جعل تاریخ برای خود دست می‌زنند"، از اهمیت خاصی برخوردار است.
آقای سجادی همچنین به ایرج افشار،‌ شرف‌الدین خراسانی و عنایت‌الله رضا، سه تن از مشاوران "تاریخ جامع ایران" اشاره کرد که در دوران تالیف این کتاب در گذشتند و شاهد چاپ این مجموعه نبودند.





نظرات() 

مرگ خاموش بزرگ‌‌ترین سنگ نبشته‌ی ایلامی ایران

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 29 دی 1395-10:42 ب.ظ

به گزارش اَمرداد، بزرگ ترین سنگ نبشته ی میخی ایلامی ایران در ایذه خوزستان در اِشکَفت(:غار) نامیده شده (:منسوب) به سلمان به همراه نگارکَندهای(:نقش برجسته‌ها) ارزشمند آن در بدترین شرایط نگه‌داری به سر می‌برند و تاراجگران و چپاوُل‌گران بازمانده‌های تاریخی – فرهنگی با پاشیدن رنگ، یادگاری‌نویسی و بدتر از همه خَراش و سابیدن آن‌ها آسیب‌های برگشت‌ناپذیری(:غیرقابل جبران) را به این یادگارهای بی‌همتا زده و چهره‌ی آن ها را زشت و خدشه‌دار کرده اند. گستردگی این آسیب‌ها تا اندازه‌ای است که به باور کارشناسان مرگ خاموش و آرام آنان را به دنبال خواهد داشت و دیگر راهی برای بازگرداندن و جبران آن‌ها به دست نخواهد داد. از همین روی یکی از یادگارهای یگانه و بی‌مانند(:منحصربه فرد) به جا مانده از شهریگری (:تمدن) کمتر شناخته شده‌ی باستانی ایران که همانا دودمان(:سلسله) ایلامی ست رو به ویرانی و پاک شدن(:محو) از چهره‌ی روزگار است تا مدیران و سرپرستان (:مسوولان) میراث فرهنگی،گردشگری و صنایع دستی همچنان به دنبال کارهای نمایشی و برگزاری نشست ها و هَمایش‌های بدون نتیجه و برونرفت (:خروجی) سرگرم باشند!
گُل سنگ‌ها و درختچه‌ها و نم و رطوبت نیز به جان ناتوان (:بی رمق) این بازمانده‌ها افتاده و مانند خُوره آن‌ها را می‌خورد. باد و باران و آفتاب از دیگر گزندها و آفت های این بازمانده‌ها به شمار می‌آید.
اما بدترین دشواری و نامهربانی و سنگ‌دلی که باید از آن با نام رنج و اندوه (:مصیبت) یاد شود پدیده‌ی ویران‌گر و تباه‌کننده‌ی بازمانده‌های تاریخی یا همان «وَندالیسم» است. این کارِ نابخردان و تاراجگران بیشترین و بدترین آسیب‌ها را به این سنگ‌نبشته و نگارکَندها زده است. شدت این آسیب‌ها در درون اشکفت که در دسترس مردم بوده تا بدان اندازه است که دیگر نمی‌توان نبشته‌ها و نگاره‌ها را خواند و شناخت و آنان را رو به نابودی برده است. مدیران فرهنگی شهری، استانی و کشوری نیز تنها بیننده‌ی(:نظاره‌گر) آن هستند تا دیگر نشانی از شناسه(:هویت)، کیستی و چیستی ما ایرانیان بر جای نماند.
پرسشی که در ذهن هر ایرانی دوستدار تاریخ و فرهنگ آن به وجود می آید، این است که مگر چنین جایگاه مهمی نگهبان و سرپرست ندارد و یا چرا نگهبانان و کارمندان به درستی از این بازمانده‌های بسیار ارزشمند پاسداری و محافظت نمی‌کنند؟ پرسشی که پاسخ آن را باید در جای دیگری جست و جو کرد و آن نبود انگیزه ی کاری و نداشتن عِرق ملی در میان بیشتر کارمندان و نگهبانان و حتا اگر گزافه نگفته باشیم مدیران است. زیرا تنها راه نجات و پیشگیری از گزندهای انسانی، افزون‌بر آموزش و آگاهی رسانی به مردم که بایستی برای آن هزینه کرد، مهر به میهن و دلسوزی از سوی همین کارمندان میراث فرهنگی است. از سویی دیگر، گسترش کَنده‌کاری‌های غیر مجاز و فعالیت سودجویان و قاچاقچیان در ایذه خطری جدی برای بازمانده‌های تاریخی – فرهنگی به شمار می‌آید و جا دارد تا مدیران میراث فرهنگی و یگان پاسداران توجه بیشتری به این موضوع داشته باشند.
در همین زمینه یکی از باستان‌شناسان به اَمرداد گفت: «بهتر است پیش از این که به بررسی و آسیب‌شناسی این سنگ نگاره‌ها بپردازیم کمی درباره‌ی ایلامیان و ایذه سخن بگوییم. امروزه پژوهش‌های باستان شناسی نشان داده است که هفت تپه وابسته (:مربوط) به روزگار کمترشناخته شده ای از ایلام با فرمان‌روایی «هَلتَمتی» است. اما چُغازنبیل یکی از یادگارهای «اونتاش گال یا اونتاش ناپیریشا» پادشاه ایلام میانه است که دیرینگی هفت تپه بیشتر بوده، ولی روزگار تاریکی از ایلام میانه به شمارمی آید. سالیانی است که بر سر جایگاه بُنیادین اَنشان یا اَنزان گفت وگو در میان است. بر پایه ی پشتوانه (:اعتبار) نمودارهایی (:اشاره ها) که در سنگ‌نبشته‌ها به دست آمده است اَنشان یکی از دولت شهرهای ایلامی درسوی خاوری (:شرقی) شوشان بوده است . از این‌رو با چنین برداشتی به شوَند (:خاطر) دارا بودن بیشترین نگارکَندهای ایلامی در پیرامون دشت ایذه، ایذه را اَنشان می‌دانستند. کاوش‌های باستان‌شناسی در پیش از سال 57 در تَل بیضاء استوار ساخت(:ثابت کرد) که اَنشان ایلامی بایستی در این تَل که به تپه‌ی «مَلیان» نامدار است، باشد. اما این موضوع نیز یک چیستان (:معما) دیگری به دنبال داشت و آن چُنین است که، پس ایذه کجاست؟ اگر ما باور می‌کردیم که ایذه همان اَنشان یا اَنزان است، گستره‌ی جغرافیایی شالوده‌ی (:فونداسیون) ایلام را کوچک تر از آنی که هست، می پنداشتیم. کنون آن که با بازمانده‌هایی که در خارک و کرانه های خاوری ایران یا کرمان پیدا شده است پهنه ی جغرافیایی ایلام را بیش از پیش گسترش داده است. اگر شماری بدون آگاهی از نوشته های ایلامی ایذه درباره ی اَنشان بودن آن پافشاری می‌کنند، بهتر است که کمی به برگردان پارسیِ میخی نبشته‌های کول فَرح (نیایشگاه نارسی نا) و نیایشگاه اِشکفت سلمان (تاری شا) نگاه کنند. آنان که چشم و گوش بسته به سخنان تنها یک بیگانه، ایذه را اَنشان یا اَنزان می‌دانند گویا ناآگاهند(:بی‌خبرند) که در بزرگ ترین سنگ‌نبشته‌ی میخی ایلامی در کول فرَح و اِشکفت سلمان به دولت شهر «آیاپیر» اشاره شده است و نه اَنشان».
جعفرمهرکیان که بررسی و پژوهش‌های فراوانی را در زمینه ی بازمانده های ایذه انجام داده است، افزود : « نیایشگاه «تاری شا» یا اشکفت سلمان که امروزه دیگر در کرانه ی جنوبی شهر باستانی ایذه است و نه دورتر از آن، تنگه ای است که در گویش مردم به آن اشکفت سلمان می گویند. این جایگاه تنگه ی گشاده‌ای است که در فَرجام به یک اشکفت یا غار گشاده ی کم ژرفا که به نام اشکفت سلمان نام آور(:معروف) است، می‌رسد. اشکفت سلمان یکی از نیایشگاه های طبیعی و کهن ایران در روزگار ایلامی بوده است. بر دیواره‌ی شمالی آن، دو نگارکَند و در درون اِشکفت نیز دو نگارکند دیگر که پیکره‌های درون آن به سوی هم می نگرند و نقطه ی برخورد (:تلاقی) نگاه های آن ها، آبی است که از درون این اشکفت هزاران سال است پایان ناپذیر از درون آن بیرون آمده است. این اشکفت با آن که اشکفتی ست طبیعی، ولی چنین پنداشته می شود که از هزاران سال پیش از این دیدگاه، جایگاه درخُوری برای زیست آدمی بوده و نیز جزو کمیاب‌ترین اشکفت های ایران است که از درون آن، آب شیرین روان است و مورد توجه بوده و شاید از همین روی با نام یک نیایشگاه از سوی ایلامیان برگزیده و آن را با پیکره های نیایشی خود آراسته اند».
این استاد دانشگاه در دنباله‌ی سخنان خود گفت: «نگارکَند نخستین در بخش درونشُد (:ورود) ما به این تنگه یا دره، خانواده ی شاهی را که دست به سینه رو به اشکفت می نگرند، نشان می دهد. نخستین کس، مردی است تنومند که بنا بر نوشته هایی که به دبیره‌ی (:خط) ایلامی بر پیکر او نگاشته شده است «هَن نی یا خَن نی» بوده و پس از او «زاشَهشَهی» جانشین (:ولیعهد) او می باشد. پس از آن شهبانو یا مادرش«هوهین یا هوخین» است که هر دو (پدر و مادرش) به یک اندازه نشان داده شده‌اند و این نخستین چیزی است که به جایگاه و شکوه (:منزلت) زن در این روزگار می‌پردازد و نشان دهنده‌ی حقوق برابر زنان در این هنگامه است. در نگارکند سپسین همان خانواده به گونه ای نشان داده شده اند که نیایشگری که می تواند کاهن بزرگ باشد به همراه بُخوردان در برابر آن در حال نیایش به سوی اشکفت دیده می‌شود».
دنباله دارد..


نگاره پادشاه و فرزند دست به سینه و با پوششی تا روی زانو است و اما ملکه پوششی تا پایین پا دارد


افرادی که درحال نیایش هستند


شاهنشاه هَنی به همراه جانشین و ملکه ایلامی


گسترش گل سنگ‌ها و درختچه‌ها تهدیدی جدی برای یادمان ایلامی به شمار می‌آید


سنگ نگاره‌ای که درحال پاک شدن از چهره روزگار است


هردو این نگارکندها بر روی پوشاک‌شان دارای نبشته است که دیگر دیده و خوانده نمی‌شود

 





نظرات() 

در نشست انسان‌شناسی و فرهنگ: روزگاری که بر گل‌نبشته‌های تخت‌جمشید گذشت

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 29 دی 1395-09:36 ب.ظ

پس از پخش مستند گنجینه ایلامی رامهرز دکتر عبدالمجید ارفعی پژوهشگر و کارشناس زبان‌های اکدی و ایلامی و ایلام‌شناس پیش از آن‌که به موضوع گل‌نبشته‌های تخت جمشید بپردازد واژه نوشتاری ایلام را مورد بررسی قرار داد و گفت: «واژه ایلام که سومری‌ها به‌کار برده‌اند برگرفته از واژه‌ هَلتَمتی و... است زمانی که وارد میان‌رودان شد به گونه هوزوارشی «م» نوشته‌شد. همه شهرهای کهن میان‌رودان، «اورور»، «اریدو» و «لَکَش» همه به گونه هوزوارشی نوشته‌اند این بدان چَم (:معنی) است که تباری پیش از سومری‌ها بوده که خط را نوآوری کرده‌ و به زبان خودشان نام شهرها را نوشته‌اند از جمله ایلام به گونه «م» نوشته‌اند و «م» در زبان سومری چمار (:معنای) گوناگونی دارد که یکی به چم (:معنی) سرزمین بلند است. بلند شدن در زبان عربی «عَلی یَعلو» است و تنها جایی که ایلام را به «ع» و به چمار سرزمین بلند نوشته‌اند نوشته‌های یهودی است. در میان‌رودان چه در سومری و چه اکدی حرف «ع» وجود ندارد.»
ارفعی در ادامه افزود: «ما به‌هیچ‌وجه نمی‌توانیم ایلام را به عنوان سرزمین بلند بگیریم اگر این کار را بکنیم این برداشت پدید می آید که ایلامی‌ها نام سرزمین و تبار خودشان را از یک واژه ناشناخته سومری گرفته‌اند و این درست نیست برخی زمان‌ها بدون آن‌که چمار واژه‌ها را بدانیم به نادرستی آن را بیان می‌کنیم و این یک اشتباه بزرگی است.»


دکتر عبدالمجید ارفعی، پژوهشگر و کارشناس زبان‌های اکدی و ایلامی و ایلام شناس

سرنوشت گِل‌نبشته‌های تخت جمشید
این پژوهشگر در ادامه به سرنوشت گِل‌نبشته‌های تخت جمشید از آغاز یافت شدن تا به امروز پرداخت: «این گِل‌نبشته‌ها بین سال‌های 1312 و 1313 خورشیدی در دو اتاق در شمال باختری تخت جمشید پیدا شد پس از نامه‌نگاری‌های بسیار که از سوی «هرتسفلد» فرنشین گروه با دولت ایران انجام داد در سال 1314 پروانه بردن گل‌نبشته‌ها به دانشگاه شیکاگو برای رمزگشایی را گرفت. شوند آن‌که می‌گویم رمز‌گشایی این است که آشکار بود این ها از آنِ تخت‌جمشید و وابسته به هخامنشیان است، خطش‌ خط میخی است ولی آشکار نبود به چه زبانی و وابسته به کدام‌یک از شاهان هخامنشی است.»
این زبان‌شناس از چگونگی بسته‌بندی گل‌نبشته‌های تخت جمشید و بردن آن‌ها به شیکاگو گفت: « پس از آن‌که این‌ها را در پارافین مایع قرار داده و بسته‌بندی کردند در 2353 کارتون مقوایی که هر کدام دارای یک شماره ویژه و روی آن‌ها نیز شمارش گل‌نبشته‌ها نوشته شده‌بود. و در چندین پیت نفت خُرده‌ها را ریخته و همگی سال 1314 در 50 صندوق چوبی از راه بوشهر به امریکا می‌روند. سال 1316 به دانشگاه شیکاگو می‌رسد و آنان در یک تابستان سرگرم پارافین‌زدایی آن‌ها بودند. پس از آن‌که استادی سومری، آلمانی تبار به‌نام آرنولد به همراه سه شاگرد جوانش که تازه دکترا گرفته‌بودند آغاز به رمزگشایی گل‌نبشته‌ها کردند.»
زبان شناس ایلامی گفت که گروه رمزگشا با بهره‌گیری از نسک‌هایی (:کتاب) که پیش از آن در نوشته‌های شوش به‌دست آمده‌ و فرانسوی‌ها آن‌ها را چاپ کرده‌بودند دریافتند که خط و زبان ایلامی است و با بررسی دیگر متوجه شدند نزدیک به 300 تا 400 نوشته‌های آرامی، یکی بابلی، دیگری فیریجی و باقی همه ایلامی هستند. در آغاز گروه گمان می‌کردند گل‌نبشته‌ها وابسته به دوره خشاریاشا باشد تا به گل‌نبشته‌ای برخوردند که سال 22 آن، سال کبیسه بود براساس نوشته‌های بابلی تنها داریوش بزرگ است که در سال 22 پادشاهای آن سال کبیسه وجود دارد.
پژوهشگر پیش‌کسوت در بخش دیگری بیان کرد: «گروه پس از زمانی به گل‌نبشته‌ای برخورد کرد که در آن فرنشین امور مالی فارس یا همان ساتراپ به زیردست خود نامه‌ای داده و در آن چنین آمده «از فَرنَکَ به فلانی، فَرنَکَ می‌گوید داریوش شاه دستور داده از اموال شخصی خود یک‌سد گوسفند به فلان خانم بدهم و من هم اکنون به شما دستور می‌دهم چنان‌چه داریوش به من دستور داده یک‌سد گوسفند به فلان خانم بدهید» و بدین ترتیب نام داریوش در گل‌نبشته‌ها یافت شد بین چهار تا پنج هزار گل‌نبشته‌ای که تا کنون رمزگشایی شده به جز یکی دوتا وابسته به سال‌های سیزدهم تا بیست و هشتم داریوش بزرگ است پس از سال 28 ایستی دیده‌می‌شود پس از دو سال گنجینه دیگری که در خزانه تخت‌جمشید یافت شد آن را کامل کرد، آن‌ها هم به امریکا برده‌شد و گل نبشته‌های خزانه وابسته به سال‌های 30 تا 36 زمان داریوش بزرگ و بیست سال خشایارشا و هفت سال نخست اردشیر یکم است.»


این نمایه مهر داریوش بزرگ است و به سه خط فارسی باستان، ایلامی و بابلی نوشته شده است و نوشته من، داریوش شاه

گل‌نبشته‌های تخت‌جمشید روزگار شگفتی به خود دیدند که ارفعی در این‌باره می‌گوید: «در همین دوران جنگ جهانی آغاز شد از آن جایی که استاد آلمانی گرایش هیتلری داشته به آلمان می‌رود و همکار فرانسوی آن آشکار نیست چه سرنوشتی پیدا می‌کند. یک تن دیگر به‌نام ریچارد هَلِک به سربازی می‌رود. جرج کَمرون در شیکاگو می‌ماند و سرگرم گل نبشته‌های خزانه تخت جمشید می‌شود. هلک پس از دوره سربازی به شیکاگو بازمی‌گردد و به تنهایی سرگرم گل‌نبشته‌های باروی تخت‌جمشید می‌شود تا این‌که در پایانی سال 1980 ترسایی (:میلادی) درمی‌گذرد. برآیند پژوهش‌هایش 2087 گل‌نبشته به چاپ رساند. در 15 سال پایان زندگیش 2586 گل‌نبشته دیگر را خواند که 33تای آن را چاپ رساند.»
این پژوهشگر پس از درگذشت استادش پژوهش‌های وی را ادامه می‌دهد: «پس از آن 647تای دیگر را من در یک پوشینه (:جلد) آماده کردم تا به چاپ برسد و 773تای دیگر هم برای پوشینه دویم آماده شده‌است پوشینه سوم و چهارم هم درپی خواهد داشت که امیدوارم زمان باشد تا من بتوانم آن‌ها را به هم به زبان فارسی و هم انگلیسی چاپ برسانم چون استاد من آن‌ها زمان نکرد برگردان (:ترجمه) کند و تنها نسخه‌برداری کرد.»
ارفعی از تلاش‌هایی که برای ثبت لوح‌های هخامنشی انجام می‌دهد گفت: « پس از درگذشت استاد من دانشگاه شیکاگو شخصی را به کار گرفت تا کوشش‌های هلک را به چاپ برساند 300 تای نخست کار شد ولی ایست کرد سپس 300 گل‌نبشته به ایران آمد. یهودیان در این زمان درخواست غرامتی را کردند که ایران پرداخت نکرده‌بود و پس از آگاهی یافتن از گل‌نبشته‌ها دستور توقیف و حراج آنان را دادند که همگان از سرگذشتش آگاهی دارید. پس از آن زمان آغاز به عکسبرداری ساده دیجیتالی و سه‌بُعدی برای مستند نگاری کردیم که اگر رویداد ناخوشایندی رخ داد مستندی وجود داشته‌باشد.»
دسته بندی گل‌نبشته‌ها و نبشته‌های آن‌ها
این پژوهشگر از انواع گل‌نبشته‌های تخت جمشید و کارکردش در زمان هخامنشیان گفت: «دو دسته گل‌نبشته تخت‌جمشید داریم یکی خزانه و دیگری بارو است گل‌نبشته‌های خزانه نوعی یادداشت است مانند فلان اندازه نقره در برابر یک‌سوم یا یک‌چهارم مس برای دست‌مزد کارگران پرداخت شده‌است و برابری هم داده‌است مانند یک گوسفند پرداختی برابر با ده پیمانه شراب است و هر پیمانه 9لیتر گنجایش دارد. برابری شراب با گندم یک به سه است، سه پیمانه شراب یک شقله نقره است. این اندازه‌ها از سال سی‌ام پادشاهی داریوش تا هفتم اردشیر یکم یک‌سان بوده‌است. برخی از گل‌نبشته‌های خزانه نامه بالادست به پایین دست است در نامه اندازه‌های پرداختی آمده، در پایان نام نویسنده نامه و دستور دهنده نیز آمده‌است.»
برخی گل‌نبشته‌های باروی تخت‌جمشید اشاره به گردآوری و پخش کالا دارند
ارفعی در ادامه به بررسی گل‌نبشته‌های باروی تخت جمشید پرداخت: «گل‌نبشته‌های باروی تخت‌جمشید 32 موضوع را دربر می‌گیرد. کارگزاری یک کالایی را دریافت می‌کند، تحویل می‌گیرد، سپس جابجا کرده و تحویل می‌دهد و به حساب افراد ویژه‌ای واریز می‌شود که این‌ها را در سال‌های آینده یا همان سال به مصرف برساند. گونه دیگر کالایی به شهر وارد شده همان سال یا سال‌ پس از آن مصرف شده‌است. یک‌سری گل‌نبشته نشان‌دهنده مالیات امروزی است که وابسته به پیرامون «نی‌ریز» است و تنها در این میدان وجود داشته‌است. کالاهای گردآوری شده یا جو هستند که از آن آب‌جو ساخته می‌شد و به شما برمی‌گردانند یا در برابر سهم شرابی که به کسی داده‌ می‌شود گوسفند تحویل می‌گیرند که به مصرف آیین‌های دینی و شخصی می‌رسد.»
ارفعی از گونه‌های دیگر مالیات گفت: «گه‌گاه دیده می‌شود سهم دریافتی ایزدان دیگر بالاتر از اهورامزدا است در گل‌نبشته‌ها از ایزدان بسیاری نام آورده شده‌است و برخی کوه‌ها و رودخانه‌ها سپنتا شمرده شده‌است.»
گل‌نبشته‌هایی که به مصرف نهایی می‌پردازد
ارفعی بیان کرد: «این گونه گل‌نبشته‌ها از شاه و خانواده شاه آغاز می‌شود تا به نوکر و کارگرها می‌رسد. شاه در سفری میانگین برای خود و خدمه‌اش 21 گوسفند و ماکیان سر بریده‌است. در گونه‌ای دیگر دختر داریوش بزرگ به همراه پدرشوهرش که از شوش به پاسارگاد می‌رفتند هزینه سفر برای چهار روز هر کدام گرفته‌اند. در برخی به نکته‌های شگفت‌انگیزی برمی‌خوریم در یکی از سفرهای خاندان پادشاهی بانویی از بلوچستان، جنوب کرمان و شمال نی‌ریز می‌گذرد هزینه‌ روزانه‌ای که برای سفرش می‌گیرد از دختر داریوش بیشتر است. نکته دیگر این است که از بلوچستان می‌آید ولی نام ایزد بزرگ ایلام را دارد و این نشان می‌دهد اگر که این بانو کسی نبوده از پارس به بلوچستان رفته باشد پرستش این ایزد تا بلوچستان هم گسترده شده‌باشد و چه مقامی داشته که از دختر داریوش بیشتر دستمزد می‌گرفته است. هنوز موردی در این‌باره پیدا نکرده‌ام که به آن بیفزایم.»
ارفعی در ادامه به گونه‌های دیگر گل‌نبشته که به هزینه‌ها و پرداختی‌ها و دستمزدهای صنعت‌گران، کارگران، جانوران، سفری، اجرای آیین‌های دینی و ویژه زایمان برای بانوان اشاره کرد. در این میان گفت که اگر بانویی دارای فرزند پسر می‌شد دوبرابر بانویی که دارای فرزند دختر می‌شد دستمزد می‌گرفت.»
این زبان‌شناس ایلامی در پایان فرتورهایی از نگاره‌های گل‌نبشته‌ها و مُهرهای دوران تخت جمشید را به باشندگان نشان داد و توضیحاتی درباره آن نیز گفت.


ناصر فکوهی فرنشین تارنمای انسان شناسی


دکتر آزاده احسانی


از سمت راست به چپ:دکتر ناصر فکوهی، دکتر آزاده احسانی و دکتر ارفعی





نظرات() 

چرا در آمریکا فیل نماد جمهوری خواهان و الاغ نماد دموکرات هاست؟

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 29 دی 1395-08:39 ب.ظ

درآمریکا بزرگترین و برجسته‌ترین احزاب سیاسی یعنی دو حزب دموکرات و جمهوری خواهان به ترتیب با دو نماد الاغ و فیل یعنی دو حیوانی که شکوه و جلال چندانی ندارند، شناخته می‌شوند که این موضوع عجیب به نظر می‌رسد.

به گزارش یول پرس، درآمریکا بزرگترین و برجسته‌ترین احزاب سیاسی یعنی دو حزب دموکرات و جمهوری خواهان به ترتیب با دو نماد الاغ و فیل یعنی دو حیوانی که شکوه و جلال چندانی ندارند، شناخته می‌شوند که این موضوع عجیب به نظر می‌رسد.

وجه تسمیه این دو حزب به سال ۱۸۲۸ باز می‌گردد یعنی زمانی که «اندرو جکسون» (Andrew Jackson) از حزب دموکرات نامزد انتخابات ریاست جمهوری شد. در آن زمان مخالفان جکسون برای تحقیر او به خاطر افکار پوپولیستی وی مبنی بر اینکه «بگذارید مردم حکومت کنند» او را (Jackass) یا «جک الاغ» لقب دادند.

جالب اینکه جکسون از این لقب خوشش آمد و با استناد به اینکه الاغ نماد اراده راسخ است، از این سمبل در پوسترهای انتخاباتی خود استفاده کرد. اما این نماد سال‌ها بعد به سمبل حزب دموکرات شهره شد یعنی زمانی که توماس نست،‌ کاریکاتوریست کاریکاتورهای سیاسی در سال ۱۹۷۰ با انتشار این تصویر در هفته نامه «هارپر» باعث شد الاغ به عنوان سمبل شناخته شده حزب دموکرات مطرح شود.

نست در این کاریکاتور از تصویر الاغ برای نمایش دادن حکومت امپراطوری استفاده کرد که کنایه او به اصرار «یولیس اس گرانت» از حزب دموکرات برای نامزد شدن در سومین دور پیاپی انتخابات ریاست جمهوری بود که این خواسته مغایر با قانون اساسی آمریکا بود. همین پافشاری غیرمنطقی موجب شد بسیاری از هواداران این حزب از آن جدا شوند.

نکته اینجاست که همین فرد، ۴ سال بعد، نماد فیل را برای حزب جمهوری خواه طراحی کرد. نست کاریکاتوری در هفته‌نامه هارپر به چاپ رساند که در آن الاغی با پوشیدن پوشش شیر همه حیوانات داخل باغ وحش را ترسانده بود. یکی از این حیوانات یعنی فیل «رای جمهوری خواهان» نام گرفته بود. همین کاریکاتور موجب شد نماد فیل به حزب جمهوریخواه نسبت داده شود.

بعدها برای کودکان کتاب داستانی خر در لباس شیر چاپ شد (در ایران نیز چاپ شده است) که بنحوی این داستان کودکانه داستان واقعی از دنیای سیاست بوده است





نظرات() 

کشف گورهای بزرگان سکایی؛ رویدادی بزرگ در باستان‌شناسی ایران

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 29 دی 1395-08:07 ب.ظ

دکتر حسن یوسفی - برای نخستین‌بار در ایران در کاوش‌های گورستان باستانی خرم‌آباد مشکین‌شهر، گورهایی متعلق به بزرگان اقوام سکایی به دست آمده که رویدادی بزرگ در تاریخ باستان‌شناسی ایران محسوب می‌شود.

به گزارش میراث آریا، گورستان باستانی خرم‌آباد مشکین شهر، در ۷ کیلومتری شهرستان مشکین‌ شهر در استان اردبیل و در ۳۰۰ متری جنوب روستای خرم‌آباد قرار گرفته است.

در کاوش‌های انجام شده در این سایت، آثار گورهای عصر آهن ۱ و ۲ و ۳ (۱۵۰۰ تا ۵۵۰ پیش از میلاد) بدست آمده است. گورهای عصر آهن ۱ و ۲ از نوع گورهای کلان سنگی بوده که با سازه سنگی متشکل از تخته سنگ‌های بسیار بزرگ ساخته شده است؛ بدین گونه که در ابتدا چاله گور به ابعاد مورد نظر کنده شده و دیواره‌ها و سقف با تخته سنگ‌هایی به ابعاد 5/1 تا 5/3 متر به صورت یکرو تراش کار شده است.

اشکال گور‌ها در جهت شرقی- غربی ساخته شده‌اند و طول گور‌ها از ۵/۴ تا ۶ متر و عرض آن‌ها از ۲ تا ۳ متر متغیر بوده، در این گور‌ها تدفین‌ها دسته جمعی و در سطوح مختلف انجام شده است، به گونه‌ای که در یکی از گور‌ها ۱۹ اسکلت انسانی بدست آمد. به نظر می‌رسد تدفین‌های شناسایی شده در چندین نسل صورت گرفته است.

به همین منظور از دیواره‌ غربی این گور‌ها به منظور باز و بسته کردن و قرار دادن تدفین‌های جدید استفاده شده است. علاوه بر اسکلت‌های انسانی، در این گورهای تدفین‌های حیوانی شامل سگ نیز دیده می‌شود. هدایای نیز در کنار اسکلت‌ها، دفن شده که شامل اشیای مفرغی و آهنی، ظروف سفالی و انواع زینت‌آلات است.

شایان ذکر است که این نوع گور‌ها برای اولین‌بار بوده که در ایران کاوش‌ شده است.

برخی از محققان، گنجینه زیویه را نیز محسوب به یکی از شاهزادگان سکایی می‌دانند. در این گور‌ها در ابتدا چاله گور به ابعاد مورد نظر کنده شده است و بعد از انجام تدفین، ‌سقف گور را با الوار و درختان جنگلی (بومی منطقه) ‌ پوشانیده و بر روی گور در ابتدا سنگ چین مدور و در درون آن، تپه‌ای ایجاد کرده‌اند.

بر اساس نوشته هرودوت، مورخ بزرگ، زمانی که پادشاه سکائی از دنیا می‌رفته تعدادی از اسب‌هایی را که وی در زمان حیات خود از آن استفاده می‌کرده به همراه چند نفر از کنیزان، مهتران و زنان دفن می‌کرده‌اند و جسد پادشاه در طبقه زیرین و اسب و سایر افراد نیز بر روی گور قرار می‌گرفته است.

نمونه این آثار تاکنون در کشورهای روسیه، گرجستان و قفقاز بدست آمده اما در کشور ما سابقه نداشته است. اقوام سکائی ۶۲۸ سال قبل از میلاد یعنی حدود دو هزار و ۷۰۰ سال پیش در زمان ماد‌ها به ایران حمله کرده و ۲۸ سال در کشور ایران ماندگار شده‌اند.

*باستان‌شناس مسقر در سایت گورستان تاریخی خرم‌آباد مشکین شهر





نظرات() 

بازار خطبه سرای تالش با همت گروه محیط زیستی اتحاد با شکوه خطبه سرا از زباله پاکسازی شد.

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 20 آذر 1395-08:59 ق.ظ

 اسفندیار آقاجانی 
به گزارش ۸دی، بازار خطبه سرای تالش با همت گروه محیط زیستی اتحاد با شکوه خطبه سرا از زباله پاکسازی شد.

 

 

 

 

 





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox