تبلیغات
انایوردم خطبه سرا
 
یاتما تولکی دالداسندا گوی یسون اصلان سنی، كچمه نامرد كورپیسینن گوی آپارسون سیل سنی

انا یوردم خطبه سرا ­ تاریخ بوئی اوجا یاشا

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 20 آذر 1395-08:09 ق.ظ

.jpg




انا یوردم خطبه سرا

تاریخ بوئی اوجا یاشا

اوزون قوجا باشون اوجا

ادون اوجا سسون اوجا

علم و هنر اوجاقیسان

ایگید لرون ماواسیسان

گوزلرون گوزلیسن

جنت لرون جنتیسن

برزوكیمین دایاق وارون

باغروكیمین ا رخا وارون

چیمرند و صبا كیمین

قله وارون قلعه وارون

داغ دیوینن كالویجك

جنتلی بیر مكان وارون

باشون اوسته باغرو كیمین

ایاقندا جوشقانلی بیرخزركیمین

هم خادم و كنیز وا رون

 با غرو سنه وقارلانور

خزر سنه جوشقانلانور

یاشا یاشا ایللر یاشا

انایوردم خطبه سرا

تاریخ بوئی اوجایاشا

قارانقوش


           باران شدید روی صندلی پارک شب خیابان خلوت تاریک .gif








نظرات() 

اولین های روستای خطبه سرا شهرستان تالش استان گیلان

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 22 شهریور 1396-03:42 ب.ظ

ایران شناسی

http://iran-shenasi90.mihanblog.com/post/428
 اولین رییس دانشگاه /دکتر دوستار
اولین فردی که سوار هواپیما شد-مرحوم حاج حسین مهری
اولین کسی که به امریکا رفت- رامبد مهری/
اولین کسی که به انگلستان رفت – دکتر منوچهر مامقانی/
اولین کسی که به بلژیک رفت –مهندس کریم نجفی/
اولین کسی که بورس تحصیلی گرفت –دکتر منوچهر مامقانی/
اولین کسی که کارمند شد-مرحوم ذوالفقار نوروزی/
اولین کسی که دکتری تخصصی گرفت /دکتر منوچهرمامقانی/
اولین معلم –مرحوم ذوالفقارنوروزی/
اولین دختری که به مدرسه رفت- حاجیه خانم کوکب حبیبی(مامقانی) و پوران فرزانه/
شهیدی که بیشترین مدت جبهه و بیشترین عملیات را داشت-شهید جعفر روستا /
اولین شهید کاظم پورعظیمی
اولین روحانی نویسنده حاج اقا رضوانی
اولین خانواده ای که بیسوادی دران وجودنداشت-خانواده مامقانی/
اولین فردی که به مدرسه نظام رفت-مرحوم سرگرد طوافی/
اولین خطبه سرائی که به درجه سرتیپی رسید مرحوم تیمسارعلی ستاری/
اولین مدیرکل-دکتر قدرت الله صدرائی/اولین کارمند روزنامه-کامران معافی/
اولین دیپلم ادبی-سیاوش پورمهر/
اولین دیپلم تجربی-مرحوم علی ستاری/
اولین لیسانس ادبیات-سیاوش پورمهر/
اولین لیسانس زیست شناسی-میرحسین میرستاری /

اولین دبیر میرحسین میرستاری

اولین دیپلم ریاضی-انور میرستاری واقای روائی/
اولین لیسانس و دبیرریاضی-انور میرستاری/
اولین مدیر دبستان – انور معافی/
اولین مدیر دبستان كه مدیرنمونه  تالش شناخته شد /سهراب سیفی مفدم
اولین دبیر زبان انگلیسی-اسدالله پورمهر/
اولین معلم خانم-والیه ممقانی/

اولین ناظم مدرسه /سالار پومهر

اولین کاپیتان تبم فونبال-اسدالله پورمهر/
اولین مهندس عمران –بهروز پورمهر/
اولین قاضی-حاج اقا طهماسب روستا/
اولین رئیس شورای محل اسلامی- مرحوم حاج غلام روستا /
اولین دانشجوی پذیرفته پزشکی- سید محمد میرستاری/
اولین خانواده که همه فرزندانش در پزشکی تحصیل می کنند-عاشورعلی یکرنگ/
اولین پزشک داروساز –غلامعلی پورمحمدی/
اولین پزشک نمونه دکتر پورمحمدی/
اولین دکتری علوم سیاسی-دکتر قربانعلی محبوبی/

اولین رییس جهاد سارندگی حاج اقا رضوانی

اولین روحانی خطبه سراییكه در هشتپر درنماز جمعه ایرادخطبه كرد

اولین رئیس اداره گاز اقایان داوود معافی و مهندس نجفی

اولین شاعر که کتابش چاپ شذه /اقای کیان مهری نراد

اولین عضو پارلمان اروپا /انور میرستاری

اولین مشئول پست /مرحوم  حج فیروز معافی

اولین حطبه سرایی رئیس اداره پست در هشتپر/ اقای مهری نژاد

اولین کسی که در مسجد مسلمانان کانادا برایش مجلس ختم گرقته شد .مرحوم میزحسن میرستاری

اولین مدیرجهاد سازندگی-مهندس جابرتجارتی/
اولین شاعر-زمضان حوش نما(باغرو)/
اولین کاپیتان تیم والیبال سیروس مهروی/
اولین دانشجوی مامائی-خانم میرستاری/
اولین کاپیتان کشتیرانی سید کریم میرستاری/
اولین زنبوردارنمونه-مرحوم عبدالله پورمحمدی/
اولین کسی که کشاورزی مکانیزه کرد- مرحوم حاج علام وحاج عشگر نجفی/
اولین کیوی کار و فوجی کار –مرحوم ولی الله مهری نژاد/
اولین بنا ی صنعتی-مرحوم رضا پایماجان و اقای حسین دلشاد/
اولین کسیکه موتور روسی ایچ خرید-مرحوم رضا پایماجان/
اولین کسی که تریلرکساورزی به خطبه سرا اورد-میرحسن میر ستاری ومرحوم اکبرخان اقاجانی/
اولین تریلرباربری-حاج حسین پرویزی و میرحسن میرستاری/
اولین کسی که اتوبوس خرید-مرحوم نشان فرزانه/

اولین كسیكه به شوروی و مسكو رفت /مرحو م دشتی

اولین فردی که گواهی نامه پایه یک گرفت-مرحوم ایت اله خوش نما/
اولین کامیونت-حکمت تندرو-اولین تریلر-مرجوم مصطفی سوزی
اولین برنج کوبی –فیروزمعافی/
اولین خرمنکوب- میرحسن میرستاری و مرحوم اکبرخان اقاجانی /
اولین پیمانکار-مرحوم اکبرنجفی وغلامعلی مهری نژاد/
اولین رئیس اموز ش و پرورش- مرحوم سید شهاب ستاری/
اولین کدخدا- محروم کاتا سعدالله حبیبی پدر مرحوم عصمت الله حبیبی/
اولین رئیس خانه انصاف- مرحوم حاج هیبت الله دریابیگی/
اولین فوق لیسانس زبان – رسول دریابیگی/
اولین خانواده ای که همه فرزندانش لیسانس یا بالاتراز لیسانس اند /
میرستاری،پورمحمدی،یکرنگ،محبوبی/

اولین كسیكه ماشین سواری شحصی خرید/ مرحوم كیومرث عبادی

اولین جراح زنان-خانم دکتر ستاری نژاد/
اولین کاندیدای مجلس-سردارابراری/
اولین فروشگاه-مرحوم علی گل فرهمند/
اولین داروفروش-مرحوم ممقانی/
اولین تزریفاتچی-مرحوم دکتر عزت/
اولین قابله –مرحوم خانم ننه(روس قیزی)/
اولین مربی و داوربسکتبال-کورش اتش افروز/
اولین فوق لیسانس ریاضی-سمیه بهدادفر/
اولین فوف لیسانس کامپیوتر خانم یکرنگ

اولین دکتری بهداشت دکتربهراذ پورمحمدی

و…..





نظرات() 

قاچاق عزت قوچاق نبی خطبه سرا / 1

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 22 شهریور 1396-12:22 ب.ظ

http://s5.picofile.com/file/8129674318/DSC_6089.jpg


از مبارزانی كه در منطقه خطبه سرای تالش در دوران ستم شاهی برعلیه رژیم پهلوی قیام مسلحانه كردند باید از عزت (قاچاق عزت)واز برادران اش به نام های گول آقا و یول آقا ویكی از دوستانش بنام حسن نام برد .

رژیم پهلوی شایعه كرده بود كه گویا اینها در زمانی که صدور شناسنامه تازه شروع شده بوده ،از همکاری با دولت وقت ( پهلوی اول) خود داری می کنند و با حکومت وقت به مبارزه بر می خیزند ولی عزت از طرف رژیم شاه یك عنصر مشكوك و ضد امنیتی تشخیص داده شده ومورد ازار و اذیت قرارگرفته بودولذا عزت برای رهایی ازستم رضاشاهی دست به مبارزه با حكومت می زند

عزت بعد از این مبارزات تحت تعقیب مامورین دولتی به فرماندهی سروان دیلمی قرار گرفته و مدتها در روستاهای مختلف به صورت مسلحانه به صورت اشكار و پنهان واردمبارزه می شده ومردم را به مبارزه برعلیه شاه دعوت می كند و پس از مدتی یکی از روستاهای خطبه سرا به نام روستای (تنبوه) را پایگاه حود می سازد .

نام عزت در منطقه تالش بر سر زبانها افتاده و به قاچاق عزت معروف می شود .در ادامه این مطلب توجه شما رابه خاطرات زیر جلب می نمایم

واینك قسمتی از مطالبی را كه به صورت خام بدستمان رسیده است تقدیم می داریم ولی به زودی مطالب را تنظیم خواهیم كرد

بی نام از  خطبه سرا

تا سال6 138کوچکترین برادر عزت یعنی گل اقازنده بوده است برادرانش را در رضوانشهر اعدام کرده اند ه

در یکی از درگیری ها به دست گل آقا تیر خورده بود. وقتی آن ها را دستگیر کردند به خاطر کمی سن گل آقا او بخشیده شد. ولی عیزت و یولَ اَقا و شخصی به نام حسن که از اهالی تکی تازه آباد تالش بود اعدام شدند. احتمالا حدود سال های 1317یا 1318.. بعد آن ها را در جایی در رضوانشهر دفن کردند که فعلا کسی نمی داند کجاست. عزت و برادرانش اصالتاً از لنکران جمهوری اذربایحا ن بودند و در جریان مسائل سیاسی روسیه ان زمان به ایران می ایند. مثل خیلی ازافراد دیگر که اینک در تالش ایران از جمله اسالم وخطبه سرا به نام مهاجر یا چیربون معروف هستند. و... اینک بازماندگان شان در اسالم زندگی می کنند. خاطره ای ازخواهرش در یکی از روستاهای لنکران در یكی ازوبلاگ ها نشر شده است تا جایی که مشهور است عزت گویا فقط یک دختر داشته که گویا چند سال پیش از دنیا رفته است. نوادگان او در اسالم هستند. گل اقا هم چندسالی ست که از دنیا رفته است. ولی بچه هایش زنده اند و در اسالم زندگی می کنند.

مردم تالش بویژه خطبه سراعزت را مدافع ناموس خود و مردم می دانند ما موران دولتیپیشن از زندگی در جنگل به اتهام جاسوسی برای شوروی عزت رامورد ازارقرار می دهند و بعد سرهنگ دیلمی برای به زانو درآوردنش همسرش را گروگان می گیرد و او مصمم به کشتن سرهنگ دیلمی می شود و به جنگل می رود و ... حتی یک نفر را در روستای کلَه سرا به نام کاتا جعفر(کدخدا جعفر) می کشد. علتش هم این بوده که گویا کدخدا خواسته بود او را دستگیر و تحویل د هدعزت به او تذکر می دهد و می گوید به من نزدیک نشو وگر نه مجبورم ازخوددفاع كنم وبه طرفت تیراندازی كنم. من را مجبور نکن که این کار را بکنم و

ولی کدخدا گوش نمی کند و به او می گوید تسلیم شو و عزت با یک تیر او را از پا در می اورد و بعد ... به عنوان ضد دولت مرکزی از طرف مسئولین امنیتی و نظامی منطقه معرفی می شود و بارها برای دستگیری اش نیرو می اید ولی موفق نمی شوند. تیرانداز ماهری بوده است. و... نام او در اذهان مردم مثبت است. و البته داستانش بسیار مفصل است

فاطمه ازخطبه سرا

مطالبی که از اینها شنیده ام گویا اینها سه برادر بودند و در زمانی که صدور شناسنامه تازه شروع شده بوده ،از همکاری با دولت وقت ( پهلوی ) خود داری می کنند و با حکومت وقت به مبارزه بر می خیزند ودر این راه یکی از آنها زخمی شده و بر اثر جراحت وارده دستش به شدت زخمی شده و در اثر جراحت وارده دستش قطع می شود .

عزت (احتمالا اهل اسالم یا خلخال)بعد از این مبارزات تحت تعقیب مامورین دولتی قرار گرفته و مدتها به طور پنهانی در روستاهای مختلف پنهان می شود و پس از مدتی سر از یکی از روستاهای خطبه سرا درآورده و به روستای (تنبوه) پناه می آو ردنام عزت در منطقه تالش بر سر زبانها افتاده و به قاچاق عزت معروف می شود .

عزت چند روز در این منطقه می ماند ولی با تحریک عوامل دولتی توسط عده ای (با نام های هیدوت و یوقوبعلی و ...)شبانه به محل خواب انها یورش می برند ودستگیر کرده وسپس دست بسته تحویل ماموران دولت می دهند.پس از دستگیری در شهر تالش یا در شهر رضوانشهر به دار آویخته می شود .

. یوسف از حطبه سرا

می توان گفت (عزت و برادرانش از مبارزان و قهرمانان تالش )هستند مردم خطبه سرا از دوران کودکی قاچاق عیزت را به عنوان یک قهرمان می دانند و عاملان دستگیری اش را در خطبه سرا را خیانتکار و مزدور می دانند .و می گویندچطور کسی را که به تو پناه اورد ه است توانستی دست بسته تحویل مامور دولت بدهی !!

یکی از کهنسالان خطبه سرا گفتند که پس از دستگیری اورا دیده و می گفت قارقو خوب می زده و از چند نفر نام برد که در دستگیری او نقش داشته اند و عیزت را فرد مثبتی می دانست و کسی هم می گفت که عاملان دستگیری عیزت به روز سیاهی دچار شدند

مدینه از حطبه سرا

امروز با یكی از بانوان كهنسال كه بالای نود سال دارددر باره غزت صحبت كردم كه می گفت|عزت مزاحم هیچ كس نبود و مدتها درخطبه سرا بود بویژه در مسیر شاه میلرزان و برزبیل بارها دیده شده بود ویك بار هم ما كه به ییلاق می رفتیم در این مسیر با ما برخوردكردندكه اول ما بسیار تزسیدیم ولی بعدا گفت از ما نترسید ما با مردم كاری نداریم ولی قبل از اینكه ما عزت را ببینیم به عنوان چول ادامی و چیربون عزت شنیده بودیم ولی كم كم به قاچاق عزت معروف شد

انها چهارنفربودندكه پدرم به انها غذا تعارف كرد و انها ازبین وسایل ما مقداری نان و خربزه و هندوانه و خیار و تخم مرغ برداشتندوبه پدرم پول تغارف كردندكه پدرم قبول نكردوهم چنین بابانوی كهنسالی صحبت كردم كه ان موقع 7 یا 8 سال داشته كه با این حساب دستگیری عزت به سال 1317یا 18 برمی گردد وی بیان داشت كه عزت را دستگیر كرده با دوستانش دست بسته به خانه كاتا اوردندودرطویله زندانیش كردندو امنیه ها هم كشیك می دادندومن خودم وقتیكه عزت را می خواستندبا دستهای بسته به توالت ببرند دیدم و شب كه شد عزت شروع به خواندن كرد ابتدا با قارقو نی زد كه همه ساكت شده به نی او گوش می دادندتوجه همه را به خود جلب كرده بود و بعصی ها هم گریه می كردندوبعد با صدای حزن الود و حزین(غملی سسدن)شروع كرد به اواز حواندن:

نبی نون بوغلاری اشمه اشمه دور نبی نون بوغینان گوله كچمه دور

گوی سنه دسونلر ای قاچاق نبی هجری اورینن ای قوجاق نبی

داغلارون سولاری چشمه چشمه دور

چشمه نون سولاری ایچمه ایچمه دور

گوی سنه دسونلر ای قاچاق عزت یولداشی اوزینن ای قوچاق عزت

دنیانون عمری گیدو ب كچمه دور

داغلارون سولاری ایشمه ایشمه دور

گوی سنه دسونلر ای قاچاق عزت قارداشی اوزینن ای قوچاق عزت

وبلاگ محمدهزاری ویزنه MOHAMMADHEZARIWIZNEH

مجموع خاطرات ازورودغیرمنتظره اهالی مرزنشین شوروی درسال1368

......... ازشوروی آمدیم بعـد از سه روز با ماشین پیكان برادرم رحمت ، اسكـنـدر احمدی پـــوررابــرداشته به هشـتپررفتیم مهندس مشـــیری را هم كه در خانه اش بود برداشتیم رفتیم دائی بالصـطلاع پدر تهمینه را در اســالــم دریك محلی سراغ كردیم پیداكردیم وسلام تهمینه وپدرش قربانعلی ومادربسیارپیرقربانعلی كه پشتش خمیده ونای حرف زدن را نداشت به دائی وبرادر رساندیم انگار نه انگار كه ما زحمت كشیده این همه راه را بخاطرش رفته ایم آدمی بی احساس وبی منطق بود .

این دائی گــدای دوره گرد بــود من دیــده بـودم اكثر به مناطــق تالش زبان طوالش برای گدایی میرفت وویزنه هم می آمده وویزنه ای اورا میشناختند وبه مامو (عمو) معـروف بود، بعد ازمـــن كه قربانعـلی پدر تهمینه یكدفعه از سنجردی كندی شوروی آمدایران و خانه ما حوصله اش نشد كه با ما درخانه ما درآستارا بماند اورا به ویزنه برده ودرخانه پدرم باپدر باشد چون پدرم آدم حوصله داری بود وبیشتر به حرفهای عجیب وغریب وشجاعت وشهامت وكلام های تالشی ،تركی وروسی (معمولا جهت خودنمایی قاطی وپاطی میكرد) قربانعلی معلم اهمیت نمی داد وقربانعلی هم اورا پسندیده بود وعجیب از پدر خوشش می آمد پدر به قربانعلی گفته بود بلند شو یك نمازی با هم بخوانیم خندیده بود گفته بود اینها همه از بیكاری ودلخوشیتان است نماز را در وقت بیكاری میخوانند شماها هم میخوانید وپدربااوبسیارشوخی ها میكرد برقربانعلی بسیار خوش گذشته بود وبه قاسم گفته بود قربانعـلی را ببرید پیش فامیلانش قاسم هم با مــوسی و تعارف اورا بـرده بودند كاملا شــناخــته بـودند كـه دائــی كیست حالا قربانعلی از دیدن دائی خود خوشحال شده بود یا نه خدا میداندولی بچه ها گفتند زیاد اورا تحویل نگرفت چون دائی انتظاراتی داشت وقربانعلی هم از دایی انتظاری دیگر هردومثل هم بودند .

البته همان فكــرمیكنم گل آقا برادر عــزت معروف ویول اقـا بوده كه نــشـانی كــه خـواهــر بزرگ قــربانعـلی در سنجردی كـــندی كه پیرزنی با بیش از هشــتادو پنج سال سن وپشتش خمیده بود داده بوددرست بود، همان بود حالا از آن بگــذریم.

بعد از آنجا رفتیم پـونــل پیــش خــانــم مــلك (خــواهـــرخــدیجــه دختر احمد خــواهـــرسلیمان وسلیمان پدر احمد دنیادوست) او راهــم پیداكــردیم البته خــانـــه اش درجاده جــدیـــد كه با گذر از پل پــونل به طرف فومن ورشت میرود درسمت چپ جاده ده قدم بعد از چهارراهی كه بطرف فومن ویكطرف شانــدرمن وماسال ویكطرف پونل ویك طرف چــوكا بود ســرراست بود وملك را دیدم مرا شناخت وهــدیه ای كه خـدیـجـه داده بود به او دادم این زن هم مثل خدیجه بی تفاوت بود ،انـگار نه انـگار كه ما از خــواهــرش كه 43سال است همدیگررانــدیــده انــدپیغام آورده ایم بلی بعــد باز هم آمدیم كسی از ما نه تشكـر كرد نه ســپاسگـزاری آن از دایی این از ملك خــواهـــر خــدیجــه آن بنده خدا كه روح اش شاد باد نه خان بود نه بیگ بلی ما فـقط وظیفه خـودرا انجام دادیم وظیفه ای كه همش بدون تعارف واقعا وظیفه بود بلی نه دایی نه ملك خانم ،اصلا نگفتند شما ها كی هستید ،واز كجا آمده اید وچراآمـده ایــد.

محمدهزاری ویزنه http://www.mohammadhezariwizneh.blogfa.com/

Image result for ‫سرلشکر دیلمی‬‎

سرلشکر سیاوش دیلمی

سرلشکر سیاوش دیلمی رزمخواه (۱۲۸۲- ۱۳۷۳ ه.ش در دیلمان)از اعضای نهضت جنگل، از افسران عالی رتبه ارتش ایران، استاندار آذربایجان غربی و سناتور انتخابی گیلان در دوره هفتم مجلس سنا.

زندگی

غلامحسین(سیاوش) دیلمی رزمخواه فرزند جعفربیگ متولد ۱۲۸۲ ه.ش از نوجوانی به نهضت جنگل به زعامت میرزا کوچک خان جنگلی پیوست و تعلیمات نظامی را تحت نظر افسران آلمانی و ایرانی و ترک و روس سفید فراگرفت .

پس از پایان کار نهضت در سال ۱۳۰۰ ه.ش مدتی زندانی بود ولی اندکی پس از آزادی، به ارتش ایران پیوست و در سال ۱۳۰۷ به دریافت درجه افسری نایل شد.

او به تدریج مدارج ترقی را طی کرد و در سال ۱۳۳۹ ه.ش استاندار آذربایجان غربی شد و تا سال ۱۳۴۲ این سمت را عهده دار بود

او در سال ۱۳۵۴ در دوره هفتم مجلس سنا به نمایندگی از اهالی گیلان عضویت یافت که کار آن با انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ خاتمه یافت. پس از انقلاب زندانی و محاکمه شد . نامبرده عاقبت در سال ۱۳۷۳ در سن ۸۱ سالگی بدرود حیات گفت.






نظرات() 

شاه اسماعیل کبیرصفوی ذرباغرو داغ خطبه سرا

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 22 شهریور 1396-12:05 ب.ظ

معادل ابجد واژه بغر برابر با 1202 می باشد.

بغر

لغت نامه دهخدا

بغر. [ ب َ غ ِ ] (ترکی ، اِ) ظاهراً باغر ترکی است بمعنی جگر. (شرفنامه ٔ منیری ). ...

بغر

لغت نامه دهخدا

بغر. [ ب َ / ب َ غ َ ] (ع اِ) دفعه ای سخت از باران . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ). باران سخت ناگهانی . (ناظم الاطباء). ..
شاه اسماعیل صفوی
درباره اتفاقات و حوادث زندگی دو پسری که از شیخ حیدر بجا ماند به ویژه اسماعیل به صورت اساسی فقط کتاب تاریخ اسماعیل که مؤلف آن تا کنون شناخته نشده، اطلاعاتی به ما میدهد. مطابق این مرجع، پس از مرگ سلطان علی سیر حوادث چنین بوده است:

شاهزاده خانم مارتا (عالمشاه بیگم) دو پسر خود را پس از مراسم ورودشان به اردبیل به بقعه فرستاد و خود دست بکار ترتیب مراسم تدفین پسرش سلطان علی شد. روزی پس از آن ایبه سلطان و ترکمن های تحت فرمانش به شهر وارد شدند و به جستجوی شاهزادگان پرداختند، بر اهالی ظلم ها کردند و دار و ندار مردم را به یغما بردند. اسماعیل از بیم آنان از بقعه خارج شد و در خانه قاضی احمد کاکلی که در آن نزدیکی بود پنهان گردید. این قاضی به مهربانی او را پذیرفت و سه روز تمام در خانه خود نگاهداشت. چون ترکمن ها گوشه و کنار خانه ها را جستجو و زیر و رو میکردند، به نظر قاضی چنین آمد که اسماعیل را بخانه زنی موسوم به خانجان ببرد. این زن، اسماعیل را که هفت ساله بود به مدت یکماه تمام در خانه خود نگاهداشت و سرپرستی کرد. فقط عمه اسماعیل موسوم به پاشاخاتون که دختر شیخ جنید بود و با ترکمنی به نام محمدی بیگ ازدواج کرده بود، گاه و بیگاه او را ملاقات میکرد، به استثنای پاشاخاتون احدی از اقامتگاه اسماعیل اطلاع نداشت، حتی مادرش. مادر اسماعیل را تا هنگامی که ایبه سلطان در اردبیل بسر میبرد از روی قصد و عمد از محل او بی خبر گذاشته بودند، زیرا این فرمانده جسور که در راه رسیدن به مقصود خود از توسل به هیچ وسیله ای خودداری نمی کرد از شکنجه دادن شاهزاده خانم مارتا نیز روی نگرداند، اما او چون خود خبری نداشت نتوانست خفاگاه اسماعیل را فاش سازد. پس از سپری شدن چهار هفته، پاشا خاتون ترتیب انتقال اسماعیل را به خانه زن دیگری از طایفه ذوالقدر که پیشه اش زخم بندی و جراحی بود، داد. این خانه در محله روملو یعنی اعقاب کسانی که با وساطت خواجه علی از اسارت تیمور آزاد شده بودند، قرار داشت؛ اما از آنجا که به دلیل اصرار و ابرام بیش از حد رستم در نابود کردن این دو شاهزاده صوفی، این ناحیه شهر نیز توسط ترکمن ها مورد جستجو قرار گرفت؛ او بچه را به مسجد جمعه که در اردبیل در موضع مرتفعی قرار دارد برد. در آنجا این زن در مقبره ای به جراحت اسماعیل پرداخت. در ضمن به مادر اسماعیل نیز پیامی فرستاد و او را از زنده بودن اسماعیل مطلع کرد. در آن مسجد یکی از صوفیان که در جنگ مصدوم و زخمی شده بود خود را مخفی کرده بود؛ هنگامی که او اسماعیل را به صوفی مزبور نشان داد، صوفی به اطلاع اسماعیل رساند که هشتاد تن از صوفیانی که از جنگ ترکمن ها جان سالم به در برده اند در کوهستان باغرو نزدیک اردبیل اقامت دارند و از دل و جان منتظر رسیدن فرمان های "پیشوای کامل" خود هستند. او آن صوفی را راضی کرد که از مسجد خارج شود و یاران خود را از ماجرا آگاه کند، بلافاصله رستم بیگ قره مانلو که بر آن صوفیان سمت ریاست داشت با همراهان خود نیمه شب به مسجد آمد، اسماعیل را همراه خود به کوه بغرو در روستای کرگان به خانه واعظی به نام فرخ زاد برد.

پس از آن چند تن از صوفیان که متنفذتر از دیگران بودند به شور نشستند تا دریابند کدام نقطه برای حفاظت اسماعیل از همه جا مطمئن تر است؛ و سرانجام همه به این نتیجه رسیدند که شاهزاده صوفی باید در اسرع وقت به رشت برود. ابتدا اسماعیل را به گسکر که در ولایت گیلات واقع است بردند؛ که خاندانی در آنجا امارت داشت که تا مقدار زیادی مستقل بود. حاکم گسکر امیره سیاوش خود از اسماعیل استقبال کرد و او را تا هنگامی که توانست به مسافرت خود به رشت ادامه دهد در خانه خود جای داد. امیره سیاوش تا نزدیکی رشت اسماعیل را بدرقه کرد و آنگاه به مقر خود بازگشت. اسماعیل پس از ورود به پایتخت گیلان غربی در "مسجد سفید" آنجا فرود آمد و اقامت گزید. در نزدیک آن مسجد زرگری دکان داشت به نام امیره نجم که از حراست و خدمت اسماعیل هیچ کوتاهی نمیکرد. اقامت اسماعیل در رشت دیری نپائید، زیرا در آن دیار نیز او را به قدر کافی در امن و امان نمی دیدند. حاکم لاهیجان واقع در مشرق گیلان اسماعیل را دعوت کرد که به نزد او برود. اسماعیل این دعوت را پذیرفت و بدین ترتیب کارگیا (یعنی امیر) میرزاعلی برای او در لاهیجان روبروی مدرسه کی افریدون جائی تهیه دید. در این میان ایبه سلطان در اردبیل دستور به توقیف اوبه زخم بند داد. چندان او را شکنجه کردند تا این زن ناگزیر به اعتراف جریان واقعه شد. رستم از این گزارش چنان به خشم آمد که دستور داد آن زن بیچاره را در بازار تبریز به ضرب خنجر بکشند. محمدی بیگ و سایر همدستان او نیز به زندان افتادند و سرانجام در برابر تأدیه جریمه ای نقدی به میزان سی هزار تنگه آزاد گردیدند.

امیر لاهیجان کارگیا میرزاعلی هر چه در قوه داشت، در مراقبت و تربیت اسماعیل بکار برد و استاد شمس الدین را که از اهالی لاهیجان بود به تعلیم او گماشت تا خواندن و نوشتن بدو آموخت و به او درس قرآن داد. حتی در این مدت هم پیروان صفوی از ارسال هدایا برای پیشوا و مرشد طریقت خود فروگذار نمی کردند و خود نیز به خدمت او میرسیدند. اما اینها برای آنکه اسماعیل را در مخاطره نیندازند همواره بدون تأخیر به آسیای صغیر، قره باغ و اهر باز می گشتند و همه این کارها همیشه در حد اختفا بود. نجم زرگر رشتی به دنبال اسماعیل به لاهیجان آمد، برادران امیر نیز خواهان معاشرت با او بودند، و بدین ترتیب کودک خردسال به خود بالید و به جوان برومندی بدل شد. برادر اسماعیل یعنی ابراهیم و همچنین برادر ناتنی دیگر او به نام سلیمان که با او بود پس از مدتی اقامت در گیلان خواستار رفتن به اردبیل شدند. پس ناچار آنها تاج دوازده ترک حیدر را از سر برگرفتند و به جای آن کلاه رایج ترکمنی را که مخصوص آق قویونلو بود بر سر گذاردند و آنگاه به اردبیل رهسپار شدند. پس از رفتن ابراهیم، اسماعیل بیمار شد و یکسال تمام بستری گردید؛ تا سرانجام شفا یافت. هر چند اسماعیل در نقطه دور افتاده ای همچون لاهیجان در سکوت و آرامش تمام رشد میکرد، باز پناه دادن او برای امیران گیلانی خالی از مخاطرات و گرفتاریها نبود. مرتب سفیرانی از دربار آق قویونلو به لاهیجان آمدند و نخست به صورت دوستانه و بعد به طرزی مصرانه و سرانجام به نحوی تهدیدآمیز تحویل اسماعیل را میخواستند. کارگیا میرزاعلی سرانجام به این راه چاره که صوفیان هواخواه اسماعیل بدو پیشنهاد کردند متوسل شد؛ او دستور داد سبدی را که به طنابی بسته بود از درختی بیاویزند؛ شاهزاده صوفی اسماعیل را در این سبد گذارند و طناب را کشیدند. آنگاه او در برابر نمایندگان رستم فرمانروای آق قویونلو ظاهر شد و سوگند یاد کرد اسماعیل در خاک و سرزمین او بسر نمی برد... پس از این کار نمایندگان ناگزیر شدند خواه ناخواه از لاهیجان بروند، اما رستم به این سوگند دلخوش نشد بلکه میخواست به گیلان لشکر بکشد که به دست پسر عمویش گوده (یعنی کوتوله) احمد و ایبه، تاج و سر خود را از دست داد. این واقعه در سال 902 هجری رخ داد. 

بعد از رستم زوال حکومت آق قویونلو که به صورت غیر قابل وقفه ای شروع شده بود از نظر تیزبین اسماعیل که شخصیت کامل و زودرس او یکی از جالب توجه ترین و بدیع ترین حوادث تاریخ جهان است پوشیده نماند. هنگامی که در سال 905 هجری او یعنی پسر بچه ای که هنوز سیزده سال تمام نداشت از لاهیجان خارج شد تا میراث جدش اوزون حسن را قبضه کند تاریخ حکومت روحانی اردبیل به پایان آمد و تاریخ دولت واحد ملی ایرانی سلسله صفوی آغاز گردید.

از حکومت مغولان فقط قسمت کوچکی تحت حکومت میرزا حسین بایقرا در هرات باقی مانده بود و در دیگر بخشهای ایران و ترکستان و عراق استیلاگران دیگر فرمان میراندند. با در نظر گرفتن استقبال مردم از دعوت نوربخش و اندیشه ظهور مهدی(عج) و فساد اوضاع که اذهان را انباشته بود. جنبش اسماعیل صفوی، پس از کوششهای گذشتگانش به مثابه حرکت نهایی شیعیان رخ داد و چنان توفیق بارزی یافت که تمامی شرق اسلامی را تکان داد. شاه اسماعیل توانست تمام ایران را زیر پرچم خود در آورد و نزدیک بود حتی آسیای صغیر را ضمیمه متصرفات خود سازد. 

این جنبش بیشتر سیاسی بود تا مذهبی و صوفیانه، ولیکن نمونه جالبی بود از بهترین روش دست یافتن به قدرت به شیوه ایرانی، که به عنوان یک نمونه بارز بیانگر کلیه جنبشهای ایرانی بر ضد تازیان و بیگانگان دیگر است و به روشنی نشان میدهد که داعیه داران ایرانی فقط از طریق تصوف و ولایت میتوانستند اذهان مردم را متوجه خود سازند. 

برزه

لغت نامه دهخدا

برزه . [ ب َ زَ ] (اِخ ) نام شهری به آذربایجان . (معجم البلدان ). ...

برزه

لغت نامه دهخدا

برزه . [ ب َ زَ] (اِ) (از: برز بمعنی زراعت + هَ ، پسوند نسبت ) شاخ درخت . (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ) : مکن بیش جهد و مزن آتشی که در برزه ٔ تر نخو ...

باغرو داغ


 


باغرو داغ
من سنی باغرما باسوب سنه من باش اگرم ای اوجا باش داغ
 
سن منیم ایلیمی ایللربویی باغروا باسدون ای قوجا یاش داغ
 
بیرگوزون خزره باخار بیرگوزون ساوالانا
 
سن منیم ایلیمه دایاق اولدون ای ایللر دایاقی داغ
 
بیرگوزه خطوه سریه اخار بیرگوزه هیره
 
باغرمی باغروا باسارام ای كرملی داغ
 
بیرچایون خزره اخار برچایون ارتا بیله
 
ارتا بیل ارتا یردور اورگی باقلیدور سنه ای اوجاباش داغ
 
قیش پاییز حاجی اولوب اغ پاپاقون واردور سنون
 
یا ی یازی سید اولوب یاشیل بوركلی ، جدوئه قزبان باغرو داغ
 
برزه بیل ،سوباتان،اخارباخار،كیسالا ،شبلی ،نئور
 
سن اولماسون هیچ اولار ای وارری دولتلی وقارلی داغ
 
باغرچارتادان سیللی سویلی ایلد یروملار،قوشا قوشا بولاغلار
 
سن اولماسون هیچ اولار ای ارتالی داغ باغرو داغ
 
حزر سنه جوشقانلانور ،یوردوم سنه ارخالانور
 
یاشا یاشا ای اوجا باش ا ی قوجا یاش داغ
 
شعر ازیارالی دورنا از خطبه سرا
 

باغرو قله ای در ارتفاعات خطبه سرا
به ارتفاع 3197 متر


برا ی اطلاعات بیشتر از مسائل تاریخی برروی مطالب زیر لینك نمائید !
اردبیل در دورۀ حاکمیت فرقۀ دموکرت آذربایجان

باورها و وضعیت دینی در ارّان - 


اوضاع سیاسی ارّان در دوران خلافت امویان(41-132 هـ) 

سیمای ترکان در دیوان حافظ

اوضاع سیاسی ارّان پیش از اسلام 


داستانی تلخ درباره اعدام بابک

اصلاحات ارضی در ایران


ابن فندق(ظهیرالدین ابوالحسن علی بن ابی القاسم زید بیهقی )


اردبیل شهری در گذر تاریخ 

تبریز در گذر تاریخ


بابک خرمدین دلاوری از آذربایجان 

————————- ————————- ————————- —-
آنگاه که کوزه به دوش از راه باریکه ای به سوی چشمه دهکده پای می گذاشت از بزرگ و کوچک دل هر بیننده ای را به تپش رعد وار می انداخت. با همه این شور و زیبایی او در صبحگاهی عطر آمیز به عصیان دل چوپانی صمیمی از همان اهالی جوابی بس صمیمانه داده بود و از آن پس در قصر آرزوهایش با لباس سپید عروسی خود، همای سعادت ” خان چوبان ” شده بود.

عشق عریان آنها همچون اسبی سرکش در کناره های رود آرپا در جلگه مغان ، تپه های علف پوش ، باغها و گلها را در می نوردید و به پیش می تاخت.این عشق آتشین و صادق زبانزد همه مردمان روستاهای مغان شده بود. خان چوبان جوان تنومندی بود با سبیل های با مزه که یک لحظه نیز نی لبکش را زمین نمی گذاشت. وقتی در سایه درختی یا پای چشمه ای می نشست با نی خود سوزناکترین آهنگها را می نواخت و در هجران و درد اشتیاق سارا آشکارا می سوخت.

در دیدارهای گه گاه آنها رویاهای شیرین حیاتشان ترسیم می شد و این مسایل هر بار شکل و شمایل زیباترو بزرگتری به خود می گرفت. اما از شوربختی این دوجوان دلداده همه چیز گویا تصمیم داشت به گونه ای دیگر اتفاق بیافتد. بعد از مدتی کوتاه حکایت عشق آتشین سارا و خان چوبان با دخالت ها و دست درازی یکی از بیگ های منطقه رنگ و بوی تراژدی به خود گرفت و وارد مرحله تازه ای شد. بیگ با دارو دسته خود به روستای محل سکونت سارا آمده و پدر او را مرعوب کرده بود که اگر سارا را با خود نبرد روزگارشان سیاه خواهد شد.

آن زمان دوره خان خانی بود و هرکس که زر و زور بیشتری داشت در چپاول و غارت مال و ناموس مردم صاحب دست گشاده تری بود.از این رو طبعا آتش هوس و میل وحشیانه ” بیگ ” به سارا می توانست سرنوشت عشق و حیات آنها را به زیر هاله ای از تاریکی و بدبختی بکشاند.

در این ایام خان چوبان به اقتضای کارش از سارا دور بود. بیگ و اطرافیانش با فرصت طلبی برای بردن سارا به روستا بر آمدند. فضای حزن آلود این اقدام همه را در فکری عمیق فروبرده بود.مسلما در مقابل تصمیم بیگ هیچ کس را مخصوصا سارای نحیف و ظریف را یارای مقاومتی نبود. سارا که خود را در مقابل ستمی آشکار می دید نمی توانست خاموش و ساکت بنشیند و خود را به دستان آلوده بیگ بسپارد. به همین خاطر وی با تکیه بر نیروی بزرگ عشق خویش تدبیر شجاعانه ای اندیشید که همین اراده اش ، او را در میان افسانه های حیرت آمیز تاریخ آذربایجان قرار داد.

سارا در یک غروب غم انگیز مغان برای رهایی از آن فتنه ستمبار ، جسم و قلب بزرگوار و پرشور خود را برای همیشه به ” آرپاچایی ” سپرد تا دنیا شاهد شهامت و بزرگی انسانهای پاک و با شرافت باشد.

امواج آرپا چایی ، سارای زیبا را همانند دسته گلی روی دستهای خود برد و بدین ترتیب دفتر عشق ناکام دیگری بسته شد و از میان رفت .بعدها شاعری از دیار ارسباران آذربایجان ، ابوالقاسم نباتی در میان چندین بند شعر تراژیک ، گوشه ای از این حکایت را چنین بیان نمود:

آرپا چایی آشدی داشدی*سئل سارانی آلدی قاشدی

رود آرپــــــــــا طغیان کــــــــــــرد و ســـــــیل سارا را با خود بـــرد

جوت باجی نین گؤزو یاشدی*آپاردی سئللر سارانـــی

چشم های خواهر دوقلویش پر از اشک است، سیل سارا را برد

بیـــــــــــر آلا گوزلی بالانی

یک دختر با چشمهان شهلا را

گئدین دئیین خان چوبانا*گلمه سین بــو ایـــــل موغانا
بروید و به “خـــــــان چوپان” بگویید امســـــــــال به مغان نیاید

گلــــــــسه باتار ناحـــــق قانا*آپاردی سئللر ســــارانی

اگر بیاید به خون نا حق آغشته میشود، سیل سارا را برد

بیـــــــــــر آلا گوزلی بالانی

یک دختر با چشمهان شهلا را

آرپا چایی درین اولماز* آخار ســـــــــولار ســـرین اولماز
رود آرپا عمیق نیست، آبهایی که از آن جاری میشود سرد نیست

سارا کیمی گلین اولماز* آپاردی سئللـــــر ســــــارانی

هیچ عروسی مانند سارا نیست، سیل ها ســـــــــــارا را بردند

بیـــــــــــر آلا گوزلی بالانی

یک دختر با چشمهان شهلا را


برچسب‌ها: ساراآپاردی سئللر سارانی





نظرات() 

خانات تالش فه نقل از کتاب : دانشنامه جهان اسلام نویسنده : موسسه دائرة المعارف الفقه الاسلامی جلد : 1 صفحه : 6798

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 22 شهریور 1396-11:41 ق.ظ

خانات تالش 

 خانات تالش، خاندانى حكومتگر در لنكران از 1160 تا 1339. قلمرو این خاندان به تدریج گسترش یافت و تمام مناطق تالشنشین، به استثناى ماسال و شاندرمن و تالشدولاب (امروزه شهرستانهاى ماسال و رضوانشهر)، را دربرگرفت (رجوع کنید به بُرادگاهى، ص 58ـ59؛ ادامه مقاله). مؤسس این حكومت جمالالدین میرزابیگ، مشهور به قراخان، از سادات لنكران بود كه نسبشان را به زیدبنعلىبن حسین مىرساندند. پدر میرزابیگ، عباسخان خلیفه، از سادات ضیابرى بود كه ظاهراً در عصر شاهعباس دوم صفوى به اُلوفِ لنكران مهاجرت كرده و طبق فرمان شاه، خلیفه صوفیان آن منطقه شده بود (رجوع کنید به برادگاهى، ص 56ـ57).

میرزابیگ شهرت قراخان را بهسبب تیره بودن چهرهاش، از نادرشاه گرفته بود. او بهسبب رشادت در جنگ داغستان (1154ـ1155)، مورد توجه نادرشاه قرار گرفت و تمام روستاهاى الوف تیول او شد. قراخان پس از قتل نادرشاه و در هنگامه جنگهاى مدعیان سلطنت ایران، بر قلمرو خود افزود و بخش بزرگى از سرزمین تالش* را تصرف كرد (همان، ص 58ـ59؛ اوبن، ص 116ـ117). پس از به قدرت رسیدن كریمخان زند در 1164، قراخان دستگیر و در شیراز زندانى شد. هفت سال بعد، وى به دستور كریمخان آزاد شد و به حكومت تالش رسید تا مانعى براى جاهطلبیهاى هدایت خانگیلانى باشد (رجوع کنید به لنكرانى، ص 44). قراخان در كشمكش با هدایتخان، چندى نیز همراه پسرانش، میرمصطفى و عسگربیگ، در رشت به حبس افتاد (رجوع کنید به همان، ص 51ـ54).

قراخان در 1201 درگذشت و فرزند بزرگش، میرمصطفىخان، حاكم تالش شد (برادگاهى، ص 59ـ60). به گفته باكیخانوف (ص 169)، میرمصطفىخان مدتى در زندان امیرفتحعلىخان قبهاى، بزرگترین امیر و حاكم محلى داغستان و آذربایجان، بود و با موافقت او به حكومت خانات تالش رسید. میرمصطفىخان مشهورترین حاكم این خاندان است. در دوره حكومت او، قلمرو خانات تالش گسترش یافت و تقریبآ تمام تالش از بالهارود تا دنیاچالِ اسالم را دربرمىگرفت. او هیچگاه مطیع آقامحمدخان قاجار نشد و حتى چند بار با قواى او به جنگ پرداخت (ساروى، ص 193ـ194، 266ـ267). میرمصطفىخان از همراهان مرتضى قلىخان قاجار*، برادر سركش آقامحمدخان، بود و او را در حمله به رشت در 1203 یارى كرد. مرتضى قلىخان پیش از آن هم، مدتى را در میان تالشیها گذرانده بود (رجوع کنید به غفارى كاشانى، ص 751، 754).

میرمصطفىخان در 1212 و پس از آگاهى از خبر قتل آقامحمدخان، همراه آقاعلى شَفْتى، حاكم موروثى شَفْت، به گیلان حمله برد و رشت را تصرف كرد. اقامت او در رشت دیرى نپایید و پیش از رسیدن سپاهیان فتحعلىشاه به گیلان، از رشت خارج شد و به تالش بازگشت (ساروى، ص 307ـ308؛ لنكرانى، ص 57ـ59).

در آغاز سلطنت الكساندر اول، میرمصطفىخان نمایندهاى به دربار روسیه فرستاد و اطاعت خود را از آن امپراتورى اعلام كرد و خواهان حمایتهاى آن شد. دولت روسیه كه آماده پذیرش چنین درخواستهایى بود، قوایى به تالش گسیل داشت و میرمصطفىخان نیز آنان را در قلعه كهنه آستارا و قریه گرمى اوجارود و شهر لنكران جاى داد (برادگاهى، ص60ـ62؛ باكیخانوف، ص 184). او در طول جنگهاى اول ایران و روسیه (1218ـ1228)، گاه متحد دولت ایران و زمانى همدست ارتش روسیه بود و پس از شكستهاى پىدرپى ارتش ایران و پیشرویهاى ارتش روسیه در سرزمینهاى شمال رودخانه ارس، براى همیشه، به دولت روسیه پیوست و تا پایان عمر (1230) بر حكومت لنكران و متصرفات روسیه در تالش باقى ماند (سپهر، ج 1، ص 152ـ153، 172ـ173؛ نیز رجوع کنید به مفتون دنبلى، ص 218، 220، 226ـ227، 281،300ـ302؛ باكیخانوف، ص 184، 188، 196). دولت ایران نیز براى جلوگیرى از ادعاى دولت روسیه بر بخش باقىمانده سرزمین تالش، كه تعیین حدود آن طبق قرارداد گلستان به تحقیقات بعدى موكول شده بود (رجوع کنید به اسنادى از روابط ایران با منطقه قفقاز، ص 264؛ نیز رجوع کنید به عبداللّهیف، ص 107، 114ـ115)، آن منطقه را به ترتیبى كه از گذشته وجود داشت، به پنجخاننشین به نامهاى كُرگانرود، اسالم، تالشدولاب، شاندرمن و ماسال تقسیم كرد و آنجاها را خمسه طوالش نامید. كُرگانرود و اسالم در آغاز، ضمیمه حكومت آذربایجان شدند اما به درخواست حكام آن مناطق، همانند سه خاننشین دیگر، به ایالت گیلان پیوستند (رابینو، 1917، ص 58؛ ترجمه فارسى، ص 98ـ99، پانویس؛ بازن، ج 2، ص 613).

پس از مرگ میرمصطفىخان، میان اعضاى خانواده او بر سر حكومت اختلاف افتاد و ژنرال رتیشچوف، فرمانده كل ارتش روسیه در ماوراى قفقاز، براى جلوگیرى از اغتشاش و آشفتگى، میرحسنخان، پسر بزرگ و جانشین میرمصطفىخان، را به ایران تبعید كرد (برادگاهى، ص 63ـ64؛ مفتون دنبلى، ص320؛ عشقى، ص 204ـ205).

میرحسنخان در ایران مورد توجه عباسمیرزا نایبالسلطنه قرار گرفت و به حكومت ویلكیج، نمین و آستارا منصوب شد. میرحسنخان در این دوران، با حملات خود به متصرفات روسیه در تالش، سبب ناامنى و اغتشاش آن مناطق شده بود و دولت روسیه خواستار جلوگیرى دولت ایران از این اعمال شد. بهدستور شاه و نایبالسلطنه، نظامیان دولتى به همراه تفنگچیان بالاخان آقاِوْلَرى، حاكم كُرگانرود، و مصطفىخان، حاكم اسالم، به اتباع میرحسن در چلهوند حمله بردند و آنان را از نواحى مرزى دور كردند (رجوع کنید به لنكرانى، ص120ـ135). میرحسنخان در آغاز جنگهاى دوم ایران و روسیه (1241)، شهر لنكران را تصرف كرد و از سوى عباسمیرزا لقب اسبقالمجاهدین گرفت و به حكومت تمام تالش منصوب شد (سپهر، ج 1، ص450؛ برادگاهى؛ ص 34). او پس از انعقاد عهدنامه تركمانچاى* (1243)، به امید تصاحب دوباره حكومت لنكران، به ژنرال پاسكویچ* پیوست اما به درخواست نایبالسلطنه او را به ایران بازگردانیدند. با انتشار خبر قتل گریبایدوف (1244) و شایعه آمادگى عباسمیرزا براى جنگ با روسیه، میرحسنخان دوباره قوایى گرد آورد و لنكران را تصرف كرد. با اخطار ژنرال پاسكویچ و نامه تهدیدآمیز او به عباسمیرزا، نظامیان ایران و روسیه، مشتركآ به جنگ میرحسنخان رفتند و لنكران را از تصرف او خارج كردند. میرحسنخان نیز به انزلى گریخت و از آنجا به مازندران و سپس به تهران رفت. پاسكویچ در 1245 خواهان استرداد میرحسنخان و اعزام او به تفلیس شد اما پیش از اینكه خواسته او صورت گیرد، میرحسنخان بر اثر بیمارى استسقاء درگذشت (سپهر، همانجا؛ اسناد و مكاتبات تاریخى ایران : قاجاریه، ج 2، ص 121؛ نیز رجوع کنید به برادگاهى، ص 64).

با مرگ میرحسنخان، حكومت ویلكیج و نمین و آستارا و اوجارود به میركاظمخان، پسر او و داماد نایبالسلطنه، رسید (اوبن، ص 116ـ117). در فاصله سالهاى 1245 تا 1339 به ترتیب میرسلطاناحمدخان، میرلطفعلىخان، میرزا زینالعابدینخان، اسداللّهخان صارمالسلطنه، بار دیگر میرلطفعلىخان، میرسلیمانخان صارمالسلطنه، میرلطفعلىخان براى سومین مرتبه، و سپس میرصادقخان صارمالسلطنه به حكومت رسیدند (غفارى، ص 31ـ34؛ میرزاابراهیم، ص 218؛ رجوع کنید به ادامه مقاله).

میرصادقخان صارمالسلطنه، سردار ناصر، از دوران مظفرالدینشاه تا احمدشاه حكومت داشت و از معتمدان ایالت اردبیل بهشمار مىآمد. عینالدوله در جریان محاصره تبریز در 1326، او را به همراه مؤتمنالرعایا اردبیلى براى گفتگو به نزد مشروطهخواهان فرستاد (رجوع کنید به كتاب نارنجى، ج 1، ص 263). دولت عثمانى در سالهاى بعد كوشید تا میرصادقخان را به مخالفت و جنگ با روسیه ترغیب كند (رجوع کنید به صادق، مجموعه 3، ص40ـ41). میرصادق صارمالسلطنه تحت تأثیر نشریاتى همچون ملانصرالدین و حبلالمتین، و آشنایى با افكار جدید دست به اصلاحاتى در قلمرو خود زد (اوبن، ص 117). او نخستین مدرسه به سبك جدید را در نمین احداث كرد و نخستین مدرسه دخترانه نمین نیز از ساختههاى همسر اوست (صفرى، ج 3، ص220ـ221). میرصادقخان صارمالسلطنه احتمالا در سال 1339، ضمن برخورد با گروهى از مردم آستارا، به قتل رسید (رجوع کنید به ناصر دفترروائى، ص 139).


منابع:
(1) اسناد و مكاتبات تاریخى ایران: قاجاریه، چاپ محمدرضا نصیرى، تهران: كیهان، 1366ـ1368ش؛
(2) اسنادى از روابط ایران با منطقه قفقاز، تهران: وزارت امورخارجه، دفتر مطالعات سیاسى و بینالمللى، 1372ش؛
(3) مارسل بازن، طالش: منطقهاى قومى در شمال ایران، ترجمه مظفر امین فرشچیان، مشهد 1367ش؛
(4) عباسقلىآقا باكیخانوف، گلستان ارم، چاپ عبدالكریم علیزاده و دیگران، باكو 1970؛
(5) سعیدعلى بُرادگاهى، «جواهرنامه لنكران»، در چهار رساله در زمینه تاریخ و جغرافیاى تالش، چاپ على عبدلى، رشت: گیلكان، 1378ش؛
(6) یاسنتلویى رابینو، ولایات دارالمرز ایران: گیلان، ترجمه جعفر خمامىزاده، رشت 1366ش؛
(7) محمدفتحاللّهبن محمدتقى ساروى، تاریخ محمدى (احسنالتواریخ)، چاپ غلامرضا طباطبائىمجد، تهران 1371ش؛
(8) محمدتقىبن محمدعلى سپهر، ناسخالتواریخ: تاریخ قاجاریه، چاپ جمشید كیانفر، تهران 1377ش؛
(9) صادق صادق، خاطرات و اسناد مستشارالدوله صادق، چاپ ایرج افشار، تهران 1361ـ1374ش؛
(10) بابا صفرى، اردبیل در گذرگاه تاریخ، اردبیل 1370ـ1371ش؛
(11) فتحاللّه عبداللّهیف، گوشهاى از مناسبات روسیه و ایران و سیاست انگلستان در ایران در آغاز قرن نوزدهم، ترجمه غلامحسین متین، تهران (1356ش)؛
(12) خانك عشقى، سیاست نظامى روسیه در ایران : 1815ـ 1790، (تهران) 1353ش؛
(13) محمدعلى غفارى، خاطرات و اسناد محمدعلى غفارى (تاریخ غفارى: (ج 3))، همراه با اسناد دیوان عدالت عظمى و كتابچه تعدیات حشمتالدوله، بهكوشش عباس زارعى مهرورز، تهران 1380ش؛
(14) ابوالحسن غفارى كاشانى، گلشن مراد، چاپ غلامرضا طباطبائىمجد، تهران 1369ش؛
(15) كتاب نارنجى : گزارشهاى سیاسى وزارت امورخارجه روسیه تزارى درباره انقلاب مشروطه ایران، ج 1، ترجمه حسین قاسمیان، بهكوشش و ویراستارى احمد بشیرى، تهران: نشر نور، 1367ش؛
(16) احمدبن خداوردى لنكرانى، اخبارنامه: تاریخ خانات تالش در زمان جنگهاى روسیه علیه ایران، چاپ على عبدلى، تهران 1380ش؛
(17) عبدالرزاقبن نجفقلى مفتون دنبلى، مآثر سلطانیه: تاریخ جنگهاى ایران و روس، تبریز 1206ش، چاپ افست تهران 1351ش؛
(18) میرزاابراهیم، سفرنامه استرآباد و مازندران و گیلان ...، چاپ مسعود گلزارى، تهران 1355ش؛
(19) ابراهیم ناصر دفترروائى، خاطرات و اسناد ناصر دفتر روائى: انقلاب مشروطیت نهضت جنگل، دوره ناامنى خلخال، بهكوشش ایرج افشار و بهزاد رزاقى، تهران 1363ش ؛


(20) Eugene Aubin, La Perse d'aujourd'hui: Iran Mesopotamie, Paris 1908;
(21) Hyacinth Louis Rabino, Les provinces caspiennes de la Perse: Le Gulan, Paris 1917.

/ على پورصفر قصابى نژاد /

نام کتاب : دانشنامه جهان اسلام نویسنده





نظرات() 

یاران ترک ایرانی امام حسین(ع) که در کربلا شهید شدند چه کسانی بودند؟

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 22 شهریور 1396-11:35 ق.ظ

روز عاشورا كه اذن میدان گرفت، این گونه رجز مى خواند: البحر من طعنى و ضربى یصطلى و الجو من سهمى و نبلى یمتلى اذا حسامى فى یمینى ینجلى ینشق قلب الحاسد المبجل.

روز عاشورا

وی از نژاد ترک بود و افتخار کاتب بودن امام علی(ع) و سیدالشهداء را داشت ونیز قاری قرآن بود.امام او را نیز در آغوش گرفت و گونه بر گونه اش نهاد.او گفت: چه کسی مثل من است که پسر رسول خدا گونه بر گونه اش نهد؟

 روز عاشورا که اذن میدان گرفت، این گونه رجز مى خواند: البحر من طعنى و ضربى یصطلى و الجو من سهمى و نبلى یمتلى اذا حسامى فى یمینى ینجلى ینشق قلب الحاسد المبجل. دریا از ضربت نیزه و شمشیرم مى جوشد و آسمان از تیرم پر مى شود، آن‌گاه که تیغ در کفم آشکار شود، قلب حسود متکبر را مى شکافد. وى دلاورانه جنگید و بر زمین افتاد. به سپاه کفر حمله کرد و عده زیادی را به جهنم فرستاد که بعضی از مورخین تعداد کشتگان او را هفتاد نفر بحساب آورده اند.

 شخص دیگری که أباعبدالله الحسین(ع) بر سر بالین او حاضر شدند، “واضح ترکی” است که در آخرین لحظات زندگیش حضرت خود را به او رساند و او را در آغوش گرفت، در حالیکه به شدت به خود می پیچید به شهادت رسید.

منبع: میلت





نظرات() 

عکس قدیمی مربوط خطبه سرا

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 22 شهریور 1396-11:32 ق.ظ





مرحومین حاج علیجان آقاجانی و کربلایی هاجر خانم پولادی چله وند (لوندویل_حدود سال 1339 خورشیدی(بیش از 50 سال پیش)




نظرات() 

و ... «صمد جاودانه شد»

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 21 شهریور 1396-11:56 ب.ظ


ینک صمد در میان ما نیست....اما فریادش تا جاویدان در گوش ها و سینه ها خواهد ماند.

«آه ای عروسک سخنگو!

تو با عمر کوتاه خود چنان در دل بچه ها اثر کردی که آنها تا عمر دارند فراموشت نخواهند کرد(1)

صمد با آن قیافه تکیده ساده و آن افکار بزرگ و آن چشمهای زیرک با محبت، دیگر در میان ما نیست. زندگی، سخن، حرکات و همه چیز او انسانی بود.

در پایان کتاب«ماهی سیاه کوچولو» پس از قصه ماهی پیر، همه ماهی ها به خواب می روند.جز یک ماهی سرخ کوچولو که می خواهد او هم به سوی دریاهای آزاد پیش برود. اما ماهی سیاه کوچولوی عزیز! بعد از تو تنها یک ماهی سرخ کوچولو نیست که هرچه می کند خوابش نمی برد. هزارها ماهی کوچولویی هستند که به خاطر نجات حیثیت موجودات دیگر، خود را فدا کردند. ما همه به فکر دریا هستیم، دریای آزاد.

صمد عزیز!«چطور می شود فراموشت کنیم؟تو ما را از خواب خرگوشی بیدار کردی و به ما چیزهایی یاد دادی که پیش از این حتی فکرش را هم نکرده بودیم. به امید دیدار دوست دانا و بی باک.(2)

بعد از تو دیگر نوشته ها و شعرهای آن دسته از دروغ بافان خوشگذران برای ما ارزشی ندارد. مطوئن باش حنای آنان بی رنگ خواهد بود. مگر اینکه چون تو،زندگیشان شعر و افسانه باشد...(3)

شهریور ماه 1348- علی اشرف درویشیان.





نظرات() 

ترجمه ترکی شعر «هدیه» فروغ فرخزاد،توسط صمد

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 21 شهریور 1396-11:47 ب.ظ


«هدیه»

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی

 و از نهایت شب حرف می زنم

اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان

چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم.


                    و اینک ترجمه صمد بهرنگی:

«توحفه»

من گئجه نین نهایتیندن سؤیله ییرم

من قارانلیغین نهایتیندن

و گئجه نین نهایتیندن سؤیله ییرم

منیم ایچون چیراق گتیر،ای مهربان، بیزه گلسن

و بیر پوتوشقا کی اوندان

خوشبخت کوچه نین قالابالیغینا باخام.


*پوتوشقا:کلمه ای روسی، به معنی دریچه

       


ادامه مطلب


نظرات() 

احمد کسروی کیست و چرا کشته شد؟

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 21 شهریور 1396-11:27 ب.ظ


روز 20 اسفند 1324 خورشیدی احمد کسروی بدست گروه فدائیان اسلام به قتل رسید و جان خود را بر سر عناد با مذهب تشیع و توهین‌های مکرر به مقدسات آن از دست داد.

کسروی، رژیم رضاشاه که هر نوع امکان فعالیت فرهنگی اصیل را از بین برده بود به او اجازه‌ فعالیت و ترویج آراء خود را داد.

کسروی گرایش شدید ناسیونالیستی داشت و به بیماری لاعلاج روشنفکران این دروه در خصوص به اصطلاح «اصلاح زبان فارسی» از کلمات عربی مبتلا بود. کسروی در مسیر ترویج آراء خود به تألیف و انتشار کتب مختلف نیز پرداخت. کسروی اگرچه فردی سکولاربود و نقش چندانی برای دین در امر حکومت قائل نبود، داعیه‌ نحوی رفرماسیون مذهبی! به ویژه علیه شیعه و روحانیت اصیل آن را داشت. کسروی به عنوان یک روشنفکر التقاطی یا به اصطلاح دینی به ترویج نحوی آیین مذهبی ابداعی خود به نام «پاک‌دینی» پرداخت.

آن گونه که از سخنان کسروی برمی‌آید، او «پاک‌دینی»!؟ ابداعی خود را جانشین اسلام می‌دانست و می‌گفت: «پاک‌دینی جانشین اسلام است، دنباله‌ آن است.

در گوهر و بنیاد جدایی نمی‌باشد. جدایی در راه و برخی پایه‌گذاری‌هاست و این بایستی باشد خواست خدا چنین می‌بوده. آیین او این می‌باشد».آن گونه که به نظر می‌آید او برای خود شأن و رسالت هدایت بشر را قائل بوده است. او در «رساله‌ من چه می‌گویم؟» خود را طبیبی می‌داند که «بر سر بیمار سخت رنجوری فرا رسیده است» جالب است که برخی دعاوی کسروی در رسالات مهنامه‌ پیمان بازگویی آرایی در خصوص «پلورالیسم دینی» [بدون ذکر این اصطلاح] می‌باشد کسروی پس از دعوی دین‌سازی که البته ابتدا از دعوی نحوی «پاکسازی دین» آغاز گردیده و به دین‌سازی منجر گردید، به پی‌ریزی عبادت خاص خود نیز می‌پردازد. کسروی به تبع اندیشه‌ روشنفکری، دین را ذیل خردگرایی منقطع از وحی تعریف می‌کند. کسروی به لحاظ سیاسی طرفدار «لیبرالیسم مبتنی بر مشروطه» بوده و در رساله‌ی «مشروطه بهترین شکل حکومت» به تبیین آراء خود در این خصوص می‌پردازد.

کسروی معتقد به در پیش گرفتن رویکرد مبتنی بر «اندیشه‌ی پیشرفت ناسوتی» و تجددگرایی سطحی ذیل ایدئولوژی ناسیونالیسم بوده است. آن گونه که از نوشته‌های کسروی برمی‌آید او منکر معاد جسمانی بوده و نحوی تلقی خاص از وحی داشته است. کسروی اگرچه در برخی رساله‌های خود با «اروپاییگری» و تشبه به غربیان مخالفت می‌کند اما با پذیرش مبادی و غایات «اندیشه‌ پیشرفت ناسوتی» و مشهورات منورالفکری و مدرنیستی و تأکیدی که بر دست‌یابی به «تمدن» در معنای متجددانه‌ آن دارد، عملاً خود به مروج مدرنیزاسیون سطحی در ایران بدل می‌شود و این پارادوکسی است که آراء کسروی با آن روبه‌رو است. کسروی عقاید کفرآمیزی در خصوص انکار ختم نبوت نیز دارد.
کسروی رضاخان و سپس رضا شاه را راه گذار ایران از عقب افتادگی به دوران تجدد می‌شناسد. وی بارها از اقداماتی نظیر دایر کردن سرشماری، شناسنامه، مدارس جدید، دادگستری نو، ایجاد دانشگاه، برچیدن ملوک الطوایفی، آزادی زنان و دیگر اقدامات عمرانی رضا شاه پشتیبانی کرده است. با وجود این، استقلال فکری کسروی، مانع از آن می‌باشد تا پشتیبانی خود را بدور از نقد و بدون قید و شرط انجام دهد. وی در نوشته‌هایی چون « افسران ما »، « در پیرامون دادگستری»، «در پیرامون ادبیات »، « در پیرامون شعر و شاعری » نشان داده است که به برخی جریان ها و شخصیت‌های پیرامون رضا شاه خوش بین نیست و آنان را جزء « کمپانی خیانت » می‌شناسد. با کمال شگفتی، یکی از همین شخصیت ها، داور، بنیانگذار دادگستری مدرن است. وی بارها درباره داور و هژیر و فروغی و حکمت به تندی داوری کرده است و آنان را مأنور تخریب اقدامات اصلاحی رضا شاه شناسانده است. انتقاد کسروی، تنها به اطرافیان رضا شاه محدود نمی‌شود.

در مورد زمین‌های قزوین، که کسروی پرونده آن ها را به جریان انداخت و به محکومیت رضا شاه حکم داد و پیش از ابراز حکم، اجرائیات را به همراه خود به قزوین برد و اسناد مالکیت را به نام روستائیان کرد و پس از اجرای حکم، به علنی کردن آن پرداخت، خود رضا شاه مورد انتقاد شدید کسروی قرار گرفت و می‌گوید اگر رضا شاه خواستار اجرای قانون در کشور است، باید اجرای آن را از خود آغاز کند.21
اساساً کسروی به عنوان یک روشنفکر التقاطی‌اندیش و ناسیونال ـ لیبرالیست دشمنی ویژه‌ای با تفکر شیعی و روحانیت شیعه به عنوان پاسدار معارف قدسی تشیع داشت. کسروی با نگارش رساله‌ زشت و پر از توهین و دروغی به نام «شیعیگری» به اهانت به این آیین مقدس و انکار مهدویت و نیز بیان زشت‌ترین توهین‌ها پرداخت.

کسروی از علاقه‌مندان طالبوف و ملکم‌خان و روشنفکران اروپایی «عصر روشنگری» بود. در آراء اقتصادی کسروی تقلیدبارزی از آراء «سیسموندد و سیسموندی» اقتصاددانان سوئیسی مبلغ سوسیالیسم تخیلی دیده می‌شود. در پی تداوم کفرگویی‌ها و اهانت‌های تحریف‌گرانه‌ کسروی نسبت به حقایق دینی و معانی قدسی آیین تشیع، سرانجام به سال 1324 ش توسط «فداییان اسلام» اعدام انقلابی شد.





نظرات() 

جشنواره ملی نشریات محلی، توانمندی های علمی آستارا را آشکار خواهد کرد

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 21 شهریور 1396-05:25 ب.ظ

جشنواره ملی نشریات محلی، توانمندی های علمی آستارا را آشکار خواهد کرد

  بزرگنمایی:  

گیلان آنلاین - آستارا - ایرنا - رئیس مرکز رشد واحدهای فناور آستارا گفت: ایده های خوبی توسط جوانان مبتکر و خلاق در این مرکز، تجاری سازی شده است و برگزاری جشنواره ملی نشریات محلی در آستارا، توانمندی های علمی این شهرستان را آشکار خواهد کرد.
دکتر اورنگ استقامت روز دوشنبه در گفت و گو با خبرنگار ایرنا افزود: آستارا برای میزبانی جشنواره نشریات محلی کشور در هفته جاری آماده شده است و از این فرصت باید برای معرفی توانمندی های مختلف این شهرستان، با نقش آفرینی چشمگیر رسانه های محلی استفاده شود.
وی اظهار کرد: در آستارا نویسندگان و عناصر رسانه ای فعالی وجود دارند اما به خاطر مشکلات مالی حوزه رسانه، به خوبی از آنها استفاده نمی شود.
وی بیان کرد: درآمد کم از مشکلات کار در نشریه و رسانه است و هزینه چاپ نشریات محلی در مقایسه با نشریه های سراسری، زیاد است و این امر، موانعی را برای صاحبان امتیاز نشریات به وجود می آورد.
استقامت ادامه داد: باید با تامین تسهیلات کم بهره و کمک های مالی دیگر از صاحبان نشریات محلی حمایت شود تا جامعه از خدمات فرهنگی آنها بیش از پش بهره مند شود.
او گفت: نشریات محلی قابلیت فرهنگی و تاثیرگذاری بالایی دارند و با درج و نشر مطالب ارزشمند، می توانند در انسجام و کارایی مسئولان محلی تاثیرگذار باشند.
رئیس مرکز رشد واحدهای فناور آستارا با اشاره به توانمندی های بالا و تولیدات چشمگیر این مرکز از نشریات محلی خواست در معرفی ایده های تجاری شده این مرکز همت داشته باشند.
مرکز رشد واحدهای فناور آستارا در سال 88 تاسیس و تاکنون هفت شرکت فناور با استقرار در آن، به تجاری سازی ایده های خود موفق شده است.
جشنواره ملی نشریات محلی کشور با شرکت حدود 200 مدیرمسئول و سردبیر نشریه از سراسر کشور در چهارشنبه و پنجشنبه هفته جاری یه میزبانی آستارا برگزار خواهد شد.
شهرستان مرزی بندر آستارا با 91 هزار نفر جمعیت در غرب استان گیلان و همسایگی جمهوری آذربایجان قرار دارد و در این شهرستان علاوه بر دفترهای خبرگزاری جمهوری اسلامی(ایرنا) و صداوسیما، نمایندگی 10 نشریه استانی و خبرگزاری های دیگر فعال است.
خبرنگار: عیسی پاشاپور**انتشار دهنده: بابایی






نظرات() 

اولین مرکز پرورش زالوی C.B.R شهری کشور در آستارا افتتاح شد

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 21 شهریور 1396-05:23 ب.ظ

مزمان با آخرین روز هفته دولت:

اولین مرکز پرورش زالوی C.B.R  شهری کشور در آستارا افتتاح شد

همزمانبا آخرین روز هفته دولت ، اولین مرکز پرورش زالوی C.B.Rشهری کشور و یک کارگاه تولیدی پوشاک توسط بهزیستی برایاشتغال 10 نفر از معلولان شهرستان مرزی بندر آستارا افتتاح شد. 

بهگزارش ایسنا منطقه گیلان ، «شهریاب صبوری» معاونت مشارکت ها ، اشتغال و مؤسساتغیردولتی اداره کل بهزیستی استان گیلان در آیین بهره برداری از این پروژه ها اظهارکرد: همزمان با آخرین روز از هفته دولت ، شاهد بهره برداری از دو پروژه بهزیستی درشهرستان مرزی بندر آستارا با سرمایه گذاری خانم "منیژه زو اشکیانی" مدیرمرکز توانبخشی توانخواهان ذهن سامان و سارا هستیم. 
ویادامه داد: نخستین پروژه بهزیستی که در شهرستان آستارا افتتاح شد ، مرکز پرورش زالویC.B.R شهریکشور می باشد که با بهره برداری از آن برای 5 نفر از معلولان آقا به شکل مستقیم شغلایجاد شد. 
ویبا تأکید بر اینکه این طرح با همکاری شیلات و با هدف ایجاد اشتغال برای معلولین درجاده ویرمونی اجرایی شده است ، افزود : تجهیزات لازم برای پرورش زالو در یک انبار136 متری جانمایی شده است. 
صبوریدر بخش دیگر سخنان خود به اعتبار هزینه شده برای این پروژه اشاره کرد و گفت : تاکنونمبلغی معادل 900 میلیون ریال هزینه شده است و حدود 600 میلیون ریال دیگر نیزسرمایه گذاری خواهد شد. 
ویاضافه کرد: در این مجموعه بالغ بر 12 فارم برای پرورش 10 هزار زالو نیز ایجاد شدهاست. 
معاونتمشارکت ها ، اشتغال و مؤسسات غیردولتی بهزیستی گیلان در بخش دیگر سخنان خود از دیگرپروژه بهزیستی در این شهرستان سخن گفت و تصریح کرد : کارگاه تولیدی پوشاک در روستایباغچه سرا و با هدف ایجاد اشتغال برای 5 نفر از بانوان معلول دایر شده است. 
ویتوضیح داد : در این مرکز ، کار در سه بخش نقاشی روی پارچه ، بافندگی و خیاطی انجاممی شود که ظرفیت جذب نیروی کار تا سقف 21 نفر نیز دارد. 
ویدر پایان تصریح کرد : برای راه اندازی این کارگاه نیز 500 میلیون ریال سرمایهگذاری شده است. 
بهگزارش ایسنا، در طرح C.B.R، خدمات توانبخشی به عنوان یکبسته کامل در نقاط مختلف شهری ارائه می شود و ارتقای خدمات توانبخشی برای معلولان ازدیگر اهداف آن است. 
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} 





نظرات() 

چه بر سر جنازه مائو آمد؟

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 21 شهریور 1396-05:14 ب.ظ

اسرار زندگی و مرگ رهبر چین به روایت پزشک مخصوص او
فرزانه ابراهیم‌زاده

 

تاریخ ایرانی: «ساعت ۱۲:۱۰، روز ۹ سپتامبر ۱۹۷۶ برای لحظاتی کوتاه چشمانش آرام و گونه‌هایش کمی صورتی رنگ به نظر رسید، دست راستش که در دست من بود فروافتاد و خطوط دستگاه نشان‌دهنده ضربان قلب نیز یکنواخت شد.»

 

این ضربان قلب «مائو تسه‌تونگ» رهبر بزرگ چین بود که یکنواخت شد و در حالی که دستش در دست دکتر مخصوص «لی ‌جی‌ سویی» بود مرد و «عصر مائو سپری شد». این نخستین فکری بود که لحظه صاف شدن دستگاه قلب در ذهن دکترش تکرار شد.

 

پزشکی که ۲۲ سال پایانی عمر مائو توانست از حصار ناپیدای زندگی او رد شده و چهره حقیقی او را که کمتر کسی دیده بود ببیند. چهره‌ای که به اعتقاد دکتر لی همچون بازیگران نمایش‌های سنتی چین با آرایش غلیظی همراه بود و در پشت آن تصویری دیگر داشت. دکتر لی که در آستانه صد سالگی است سال‌ها بعد از مرگ مائو به وصیت همسرش لیلیان که حتی زمان همراهی او با مائو در مظان اتهام بود، این چهره نادیده و زندگی خصوصی رهبر بزرگ چین را در خاطراتش برای همه مردم جهان روشن کرد. خاطراتی که این روز‌ها با عنوان زندگی خصوصی «مائو تسه‌تونگ» با ترجمه محمدجواد امیدوارنیا توسط انتشارات جهان کتاب منتشر شده است. نکته مهم در کتاب این است که مترجم در زمان انقلاب فرهنگی و نهضت اصلاحات در چین زندگی کرده و از نزدیک روزگار مائو را دیده بود.

 

 

مرگ پیشوا و جسدی که می‌ماند

 

خاطرات دکتر لی جی سویی از لحظه درگذشت مائو آغاز می‌شود. مائو آن‌طور که پزشکش نوشته از صبح روز ۲۶ ژوئیه ۱۹۷۶ و همزمان با زلزله شدیدی که پکن را تکان داد دچار عارضه قلبی شد. پزشکان خیلی زود فهمیدند که او سکته کرده است و خواستند که استراحت کند و سیگار نکشد. اما در سوم سپتامبر بعد از سکته سوم پزشکان فهمیدند که دیگر نمی‌توانند کاری برای او بکنند. اما هیچ کسی جرات نداشت این واقعیت را به خانواده و نزدیکانش بگوید. روز هشتم سپتامبر حال او رو به وخامت گذاشت و برای لحظه‌ای سعی کرد چشمانش را باز کند و با صدایی کم جان گفت: «رهبر، من را صدا زدید؟» این‌ها آن‌طور که دکتر لی نوشته آخرین حرفی بود که به زبان مائو آمد.

 

او دو ماه بود که در بستر بیماری افتاده بود و جز کادر پزشکی که ۲۴ ساعته بالای سرش بودند و خانواده و سران کشوری عالی‌رتبه کسی از وضعیت بد جسمی‌اش خبر نداشت. پزشکان بالای تخت او آماده‌باش بودند و هر لحظه منتظر آخرین نفس او بودند. اما هیچ کدام جرات نداشتند این موضوع را به زبان بیاورند؛ چرا که از جان خود می‌ترسیدند. دکتر لی یکی از معدود افرادی بود که اجازه دسترسی نامحدود به مائو را داشت و کاملا می‌دانست که باید چین را با این واقعیت که رهبرش در حال مرگ است، روبه‌رو کند و این نکته را به «جانگ» دبیر «امور محرمانه» او گفت. دکتر لی لحظه‌ای که از مرگ مائو مطمئن شد نگران اعلام آن بود؛ چرا که می‌دانست از سوی همسر مائو مورد اتهام قرار خواهد گرفت اما مجبور بود این خبر را تائید کند.

 

چند لحظه بعد از اطمینان از مرگ مائو دفتر سیاسی حزب جلسه‌ای تشکیل داد و تصمیم گرفته شد تا جنازه رهبر چین به مدت دو هفته نگهداری شود تا مردم ادای دین کنند. از آن ‌جایی که هوای سپتامبر پکن بسیار گرم بود احتمال فساد جسد می‌رفت و دکتر باید کاری می‌کرد تا دو هفته این جسد سالم نگهداری شود: «یکی، دو کار‌شناس نگهداری جسد که نیمه‌شب از طرف وزارت بهداری برای همکاری من فراخوانده شده بودند، دکتر جانگ بینگ چانگ کار‌شناس کالبدشکافی بود. او با نگرانی به آن‌ سوی پنجره خیره شده بود و غرق در تفکری عمیق به دوردست‌ها می‌نگریست. بعد‌ها شنیدم که او در دوران انقلاب فرهنگی بار‌ها برای صدور گواهی فوت کسانی که به قتل رسیده یا خودکشی کرده بودند در ساعات نیمه‌شب احضار می‌شده است، چون غیرنظامیان مسلح گارد سرخ نمی‌خواستند چنین حقایق دردناکی ثبت شود. دکتر جانگ غالبا با مشکلاتی روبه‌رو می‌شد و حتی کتک می‌خورد.»

 

این پزشک اما از کتک خوردن نمی‌ترسید؛ چیزی که او را می‌ترساند انگ ضد انقلابی بودن بود. او ترسیده بود چرا دعوت شده به این منطقه ممنوعه بیاید. وقتی به او اطمینان دادند برای حفظ از پیکر مائو است خیالش راحت شده بود و شروع به مشورت کردند و به این نتیجه رسیدند که با تزریق فورمالید به رگ پایش او را تا دو هفته نگهداری کنند. آن‌ها به شهری رفتند که مردم هنوز از مرگ رهبرشان خبر نداشتند. اما آنچه خیال لی را راحت کرد بیانیه دفتر سیاسی بود که مراقبت‌های پزشکی را در حد عالی اعلام کرده بود.

 

اما مساله بعدی بار دیگر او را نگران کرد. از دفتر سیاسی تصمیم گرفته بودند جسد مائو را همان‌طور نگهداری کنند و مانند جسد لنین و استالین به نمایش بگذارند و او این کار را غیرممکن می‌دانست: «یاد سفرم با مائو به مسکو در سال ۱۹۷۵ و دیدارمان از جنازه‌های لنین و استالین افتادم. بدن‌هایشان آب رفته و خشک به نظر می‌رسید. شنیده بودم بینی و گوش‌های لنین پوسیده و کنده شده و آن را با موم بازسازی کرده بودند. سبیل‌های استالین نیز فروافتاده بود. فناوری‌های شوروی که بسیار پیشرفته‌تر از چین بود نتوانسته بود آن جنازه‌ها را نگاه دارد، پس ما حتی تصور این را هم به ذهنیت خود راه‌ نمی‌دادیم که بتوانیم جسد مائو را برای همیشه حفظ کنیم.»

 

او این نگرانی خود را به مارشال کهنه‌کار جیان یینگ منتقل کرد. او به دکتر اطمینان داد که به زودی مجسمه مومی ساخته می‌شود و به جای پیکر اصلی مائو جایگزین می‌کنند. اما تا زمانی که این مجسمه ساخته شود باید راهی برای حفظ بیشتر جسد می‌اندیشیدند. این راه این بود که بیشتر از حد معمول به او فورمالید تزریق کنند، اما این کار همه چیز را به هم ریخت: «نتیجه کار تکان‌دهنده بود. صورتش همانند توپ فوتبال باد کرد، گردنش چنان ورم کرد که هم‌سطح کله‌اش شد. پوستش نیز برق می‌زد و فورمالید همچون عرق از صورتش فرو می‌چکید. گوش‌هایش نیز ورم کرد و در جهت مخالف سرش دراز شد. جنازه به شکل وحشتناکی تغییر شکل داد و موجب ترس و تعجب نگهبانان و دیگر حاضران شده بود.»

 

وضعیت آن‌قدر بد بود که همه از این می‌ترسیدند اگر کسی از سران حزب آن وضعیت را می‌دید عواقب بدی برای تیم پزشکی داشت. تیم پزشکی متوجه شد که اگر بدن را در حالت متورم نگه دارند مشکلی پیش نخواهد آمد اما صورتش را باید به حالت طبیعی برگردانند: «مهم این بود که بتوانیم صورت و گردنش را به حالت عادی بازگردانیم. اعضای گروه پزشکی با حوله و پارچه به ماساژ دادن صورت و گردن پرداختند. تلاش این بود که مواد شیمیایی به نقاط پایین‌تر جسد رانده شود. قسمتی از پوست صورت مائو براثر فشار کنده شد اما آن را با ماده‌ای مومی و مایعی به رنگ پوست انسان چنان ترمیم کردیم که به چشم نمی‌آمد.»

 

آن‌ها ساعت‌ها روی جسد مائو کار کردند تا به حالت عادی در آمد. اما هنوز لباس پوشیدن بر تنش سخت بود. پس پشت لباسش را نیز با قیچی چاک دادند تا به تنش برود: «گروه ما به آرایش جنازه ادامه دادند و کار خود را چنان خوب به انجام رساندند که درست همانند خود مائو می‌نمود. سپس لباس‌ها را بر تن جسد پوشانیدیم و پرچم حزب کمونیست را که نقش داس و چکش با زمینه‌ای سرخ داشت بر روی آن کشیدیم. حدود نیمه شب نهم سپتامبر ۲۴ ساعت بعد از مرگ مائو جسدش را در یک تابوت شیشه‌ای که هوای آن تخلیه شده بود با آمبولانس به تالار بزرگ خلق بردیم.»

 

پزشکان همزمان با جنگ قدرتی که برای به دست آمدن اسناد و جانشینی مائو آغاز شده بود به دنبال راهی برای حفظ جسد بودند. مشکل اینجا بود که روابط چین و شوروی در بد‌ترین وضعیت بود و آن‌ها نمی‌توانستند از کار‌شناسان شوروی درباره حفظ پیکر لنین و استالین بپرسند. کار‌شناسان ویتنامی نیز حاضر نبودند راه نگهداری جسد هوشی‌مین را بگویند. دو نفر کار‌شناس هم به موزه مادام توسو رفتند تا زمینه ساختن مجسمه مومی را پیدا کنند و به این نتیجه رسیده بودند چینی‌ها از آن‌ها پیشرفته‌ترند و می‌توانند مجسمه‌هایی کاملا طبیعی بسازند. آن‌ها در ادامه به این نتیجه رسیدند که جسد مائو را به نوعی مومیایی کنند. این مومیایی کردن بسیار محرمانه با نام پروژه زیرزمینی ۱۹ مه انجام شد و در ‌‌نهایت در بنای یادبود مائو در میدان تیان‌آن‌من در معرض دید عموم قرار گرفت.

 

 

مسیحای چین

 

«به مائو از هنگامی که برادرم او را «مسیحای چین» خوانده بود، به چشم یک قهرمان می‌نگریستم و اولین بار بود که نجات‌بخش خود را می‌دیدم. با اینکه مدتی بود در تپه‌های معطر و نزدیک اقامتگاه مائو می‌زیستم، هیچ‌گاه توفیق دیدن او را نیافته بود.»

 

اول اکتبر ۱۹۴۹ نخستین باری بود که دکتر لی‌ جی سویی، پزشک جوانی که تازه از استرالیا به پکن برگشته بود، مائو را از نزدیک می‌دید. او در آن لحظه که در سیل جمعیت در میدان تیان‌آن‌من ایستاده بود و پرچم سرخ‌رنگ را در دست داشت و شعار «زنده‌باد جمهوری خلق چین»، «زنده‌باد حزب کمونیست چین» می‌دادند و سرودهای انقلابی می‌خواندند فکر نمی‌کرد روزگاری به مردی که مقابلش در بالا‌ترین نقطه میدان ایستاده آن قدر نزدیک شود که زمان مرگ دستانش را بگیرد.

 

تشخیص غلط پزشک و رئیس بهداری جونگ نان که در بین دو دریاچه و نزدیک شهر ممنوع بود باعث شد تا لی جی سویی به عنوان رئیس این بهداری انتخاب شود که در منطقه‌ای نزدیک به شهر ممنوع و نزدیک دفا‌تر «شورای دولتی» یا هیات دولت به ریاست چوئن لای بود: «علاوه بر مائو، شمار زیادی از دیگر رهبران عالی‌رتبه از جمله چوئن ‌لای، لیو شائوچی، دنگ شیائوپینگ، لی شیان نیان در ویلاهای اعیانی سنتی با دیوارهای بلند می‌زیستند. اعضای بلندپایه اداری نیز در آنجا اقامت داشتند و به من آپارتمان کوچکی در حیاط مجتمع داده شده بود. بعد‌ها هنگامی که آپارتمان بزرگتری در اختیارم قرار گرفت، لیلیان و پسر کوچکمان نیز به من پیوستند.»

 

او به عنوان مدیر بهداری جونگ ‌نان مسئولیت مراقبت از سلامتی ساکن عالی‌رتبه این مجتمع و خانواده‌هایش در دیگر مناطق پکن شده بود. مجتمعی که او می‌گوید کمتر کسی توانسته طراحی داخلی آن را توصیف کند. مقامات دولتی چین در آن زمان صاحب کودکان خردسال زیادی بودند. آن‌طور که لی می‌گفت به خاطر درگیری در جنگ با ژاپن تازه صاحب فرزند شده بودند و رسیدگی به فرزندانشان باعث می‌شد او وقت کمی برای تفریح داشته باشد.

 

لی قبل از گرفتن این شغل درخواست عضویت در حزب کمونیست را داده بود اما سابقه خانوادگی‌اش مانع اجابت این درخواست می‌شد چرا که او از خمیره‌ای که کمونیست‌های خوب از آن ساخته شده بودند نبود: «پدرم یکی از مقامات عالی‌رتبه در حزب ملی بود و هنگامی که چوئن‌ لای او را دعوت به بازگشت به پکن کرد و به او پناه داد، هنوز بسیاری به او به مثابه یک «مرتجع» می‌نگریستند. پدر همسرم یک ارباب ثروتمند در استان «آن‌هویی» بود و با شروع اصلاحات ارضی در کشور، «دشمن خلق» نامیده شد، از حقوق شهروندی و امکان کار و امرار معاش محروم شد و کاملا هم وابسته به من بود. همسرم هم در معرض شک و تردید بود. او پیش از آزادی (استقرار کمونیسم) هم با نیروی هوایی آمریکا و هم با کنسولگری انگلیس کار کرده بود و شایع شده بود که مامور مخفی این دو کشور امپریالیست بوده است.»

 

او خودش هم در معرض بدبینی قرار داشت: «هنگام درخواست عضویت حزب، فرم شرح‌حال مفصلی را پر کردم. در دوره دبیرستان، به موجب دستور حکومت ملی، مجبور به گذراندن سه ماهه آموزش نظامی بودیم. اعضای حزب کمونیست که اکنون درخواست عضویت مرا بررسی می‌کردند نمی‌توانستند باور کنند که به انجمن جوانان، از سازمان‌های مخفی حزب ملی نپیوسته باشم. آن‌ها همچنین به خاطر اینکه بخشی از دوران آموزش عملی من پس از پایان دانشکده پزشکی، به عنوان پزشک نظامی با حزب ملی سپری شده بود، احساس شک و بدبینی می‌کردند.» بنابراین تصمیم‌گیری برای پذیرش دکتر لی را به تعویق انداختند. اما او می‌گوید که مایل بود به انقلاب جدید خدمت کند.

 

 

کارگر برگزیده

 

بهار سال ۱۹۵۲ زمانی بود که زندگی دکتر لی را تغییر داد و او برای نخستین بار یکی از اعضای خانواده درجه یک مائو را دید. این فرد «مائو آن چینگ» پسر ۳۰ ساله مائو بود که از نوعی بیماری روانی رنج می‌برد و چون در مرحله حادی قرار داشت به بیمارستان منتقل شده بود: «او از بی‌خوابی رنج می‌برد و مدام با خودش حرف می‌زد. مائو تسه‌تونگ از اولین همسر خود «یانگ کای هویی» دو پسر داشت که یکی مائو آن چینگ و دیگری مائو آن یینگ بود.» یانگ کای هویی در سال ۱۹۳۰ به دلیل عدم همکاری با حزب ملی برای دستگیری مائو کشته شده بود و بچه‌ها بعد از مرگ مادر به شانگهای رفته بودند و آنجا در حالی که به لقمه‌ای نان محتاج بودند دربدر شدند: «بعضی از کسانی که مائو آن چینگ را می‌شناختند بیماری روانی او را به کتک‌های بی‌رحمانه‌ای که از پلیس شانگهای خورده بود نسبت می‌دادند. این دو کودک سال‌ها بعد یافته شدند و مائو آن‌ها را برای تحصیل به شوروی فرستاد.»

 

اما علت تشدید بیماری پسر مائو در آن زمان به دعوایی باز می‌گشت که پدر و پسر با هم داشتند. آن‌طور که دکتر لی گفته است: «در جریان نهضت ضد سه که در سال ۱۹۵۲ برای مبارزه با فساد، حیف و میل و کاغذبازی کادرهای حزب کمونیست برپا شده بود، مائو آن چینگ متوجه شد یکی از کارمندانش برخی از نوشته‌های او را با تقلید امضای او جعل کرده است. مائو آن چینگ از شدت ناراحتی آن شخص را کتک زد. مائو با شنیدن این خبر به شدت خشمناک شد و پسرش را به سختی توبیخ کرد. به نظر می‌رسید که عصبانیت مائو نیز از عوامل تشدید بیماری مائو آن چینگ بود و برای معالجه به بهداری آورده شد.»

 

در یکی از شب‌ها پرستاری با عجله خود را به او می‌رساند و می‌گوید که جیانگ چینگ همسر مائو برای دیدار مائو آن چینگ آمده است و می‌خواهد شرحی از وضعیت او داشته باشد. این نخستین دیدار نزدیک دکتر با همسر مائو است که می‌گوید پیش از پیوستن به حزب کمونیست هنرپیشه بوده است: «انتظار داشتم لباس مائویی که مد روز بود بر تن داشته باشد. هیچ باورم نمی‌شد. او لباسی بسیار اعیانی به سبک غربی پوشیده بود، با یقه‌باز که از زیر آن بلوز ابریشمی زیبایی دیده می‌شد. جورابی که در آن روزگار خیلی شیک به نظر می‌رسید و کفش چرمی پاشنه کوتاه قشنگی پوشیده بود. مو‌هایش فرزده، چشمانش درشت و پوستش به رنگ عاج بود.»

 

لی در این دیدار به همسر مائو وضعیت پسرش را توضیح می‌دهد و می‌خواهد تا او را به بیمارستان روانی ببرند و او نیز گفت که این پیشنهاد را به رهبر منتقل می‌کند. در اواخر این سال دکتر لی به عنوان کارگر نمونه درجه یک برگزیده شد و توانست سرانجام وارد حزب کمونیست شود و برای فدا کردن زندگی‌اش در راه آن سوگند خورد.

 

 

انتخاب برای خدمت به رهبر

 

دوم اکتبر ۱۹۵۴ وانگ دونگ شینگ فرمانده گارد مرکزی و مسئول حفاظت امنیت رهبران و سرپرست گروه ویژه نگهبانان مائو، دکتر لی را به خانه‌اش دعوت کرد و به او خبر مهمی را داد: «از مدت‌ها پیش در حال تحقیق برای تعیین پزشک مخصوص رهبر هستیم و این امر دشواری است. من با وزیر بهداری و رئیس دفتر مرکزی جونگ نان ‌های تبادل نظر کردم و تو را پیشنهاد کردم. بر این اساس با صدر مائو صحبت کردم. بنابراین شاید به زودی تو را به حضور بخواهد.»

 

دکتر از این پیشنهاد به شدت جا خورد. او فکر نمی‌کرد روزگاری به محل اقامت مائو که در منظره اتاقش بود، وارد شود: «آنجا را قلب ملت احساس می‌کردم که ضربان آن بر همگان در چین تاثیر می‌نهاد. اما هرگز در خواب نیز نمی‌دیدم که زمانی پایم به آنجا برسد. مائو شخصیتی عالی مقام و دور از دسترس بود.» آنچه لی را بیشتر می‌ترساند پیشینه خانوادگی خود و همسرش بود که باعث می‌شد چنین انتخابی برایش عجیب باشد: «این سوءظن که با حزب ملی بوده‌ام، اتحاد و همبستگی واقعی پدرم با آن حزب؟ همسرم و همه شایعاتی که درباره جاسوس بودنش وجود دارد؟ او در حزب کمونیست پذیرفته نشده و هیچ‌گاه نمی‌تواند به این افتخار دست یابد. نه، موقعیت مهمی باید به پسر یک کارگر یا کشاورز سپرده شود و من شایسته آن نیستم.»

 

این‌ها دغدغه‌هایی بود که دکتر لی به وانگ دونگ شینگ گفت و او این اطمینان را داد که همه پذیرفته شدنش در حزب کمونیست و تائید چند مقام باعث شده تا به او اعتماد کنند و به زودی مائو او را فرا می‌خواند.

 

در آن زمان نهضتی علیه پزشکان آغاز شده بود و بسیاری از همکاران دکتر از کار برکنار و زندانی شده بودند. گروهی به اسم مبارزه تشکیل شده بود که در آن پزشکان می‌نشستند و دیگر همکارانشان را نقد می‌کردند و از آن‌ها بد می‌گفتند. لی با اینکه می‌دانست بسیاری از این تهمت‌ها دروغ است اما در این جلسات شرکت می‌کرد و به خاطر بقای خود و خانواده‌اش به انتقادکنندگان می‌پیوست: «مجبور به دروغگویی شدم زیرا این تنها راه ادامه کار و پیشرفت و بالا‌تر از همه، حفظ جانم بود.»

 

او بعد‌ها فهمید این تصفیه پزشکان به خاطر جنگ قدرت بین وانگ دونگ شینگ و فولیان جینگ معاون وزیر بهداری و مسئول سلامت رهبران برای انتخاب پزشک اصلی بود. جنگی که در ‌‌نهایت وانگ دونگ شینگ به خاطر جایگاه امنیتی بالاتری که داشت برد و لی به عنوان دکتر اصلی انتخاب شد.



ادامه مطلب


نظرات() 

نرخ دلار به کجا خواهد رسید/صدای پای یکسان‌سازی نرخ ارز

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 20 شهریور 1396-06:23 ب.ظ


اگرچه دولت هنوز به صورت رسمی، اجرای یکسان سازی نرخ ارز را کلید نزده است، اما چینش صحنه از سوی فرمانده ارزی، حکایت از آن دارد که دولت در حال سبک‌سازی تعهدات خود در پرداخت ارز دولتی است.
جمهوریت؛
یکسان سازی نرخ ارز، وعده ای بود که حسن روحانی در دولت اول خود صحبت از  آن به میان آورده و اعلام کرده بود که می‌خواهد بساط رانت‌های ارزی را برچیند و شرایط را برای تک نرخی کردن ارز فراهم کند؛ موضوعی که بسیاری، آن را گره اصلی این روزهای اقتصاد ایران می‌دانند و بر این باورند که باید هر چه زودتر، شرایط را برای واقعی کردن نرخ ارز فراهم کند. اما پشت پرده هر چه که بود، دولت یازدهم نتوانست این موضوع را به نام خود ثبت کند و کار به دولت دوازدهم رسید.

حال چند ماهی هست که دولت دوازدهم بر سر کار آمده و از ابتدای کار هم البته، بنا بر این گذاشته شده بود که ارز در ماههای ابتدایی آغاز به کار دولت، تک نرخی شود؛ البته سیاستگذاران پولی و ارزی اعلام کرده اند که این کار را در ماههای آغازین دولت دوازدهم کلید خواهند زد، اما باز هم اما و اگرهای بسیاری برای اجرای موفق آن مطرح می‌کنند؛ به این معنا که هنوز روابط کارگزاری، آنگونه که باید و شاید برقرار نشده و به دلیل پاره‌ای از مشکلات، هنوز ایران به صورت کامل به منابع حاصل از فروش نفت خود دسترسی ندارد.

در این میان، اگرچه هنوز پیش شرط‌های یکسان سازی نرخ ارز هنوز فراهم نیست؛ اما دولت مهره به مهره، در حال چینش صفحه شطرنج برای آغاز یکسان سازی نرخ ارز است؛ به این معنا که کم کم بساط ارزهای مبادله‌ای را جمع کرده و در نهایت، تامین همه نیازها را به بازار آزاد هدایت می‌کند. نمونه‌های آن نیز مشهود است و بنا به گفته برخی از نزدیکان به بانک مرکزی، فهرست کالاها و صنایعی که ارز مبادله ای می‌گیرند، با سیاست دولت در حال کاهش است و اکنون تعداد کمی از کالاها به نسبت گذشته، ارز مبادله ای دریافت می‌کنند.

از امروز(بیستم شهریورماه) هم که قرار است ارز مبادله ای که دولت به مسافران سفرهای خارجی به صورت سالانه ۳۰۰ دلار تخصیص می داد هم حذف شود و همه برای تامین نیازهای ارزی خود در سفرهای خارجی، به بازار آزاد مراجعه کنند؛ همین امر به نظر می‌رسد که قیمت را اندکی بالا برد، اما آنگونه که مقامات مسئول دولتی می‌گویند، سهم سفرهای خارجی از دلار مبادله ای به میزانی نبوده که بتوان حذف آن و ورود تقاضای ناشی از آن به بازار را قابل توجه دانست و مشکلی را در بازار پدید آورد.

اما همین اقدام بانک مرکزی، به گفته بسیاری از کارشناسان، گامی برای یکسان سازی نرخ ارز است و دولت هم گام به گام، در حال برنامه ریزی برای حذف گیرندگان ارز مبادلاتی است؛ بنابراین با این اقدامات فرمانده ارزی کشور می‌خواهد چینش مهره ها را به گونه ای انجام دهد که یکسان سازی نرخ ارز، بدون اقدامات یکباره انجام گیرد و جای نگرانی را برای بازار به جای نگذارد.

اما در این میان، فعالان بازار ارز می گویند که طی روزهای اخیر، بازار از تلاطم برخوردار بوده ولی قطعا این نوسانات، به گونه ای نیست که بتوان مشکل خاصی را در بازار مشاهده کرد.

یکی از فعالان بازار ارز در میدان فردوسی در گفتگو با خبرنگار مهر می گوید: اجرای برخی سیاستها از جمله حذف ارز مسافرتی از سفرهای خارجی، منجر به افزایش جزئی قیمت در بازار شده است؛ اما جهش قیمتی را رقم نزده است و به نظر هم نمی‌رسد که دولت به عنوان یکی از تامین کنندگان عمده ارز، اجازه جهش قیمتی را بدهد.

او می افزاید: هر گونه جهش در بازار ارز، به طور قطع دستاوردهای تورمی دولت را زیر سوال می برد و همین امر سبب می شود که دولت با مراقبت بیشتر نسبت به بازار، کار را هدایت نماید، همانطور که طی چهار سال گذشته، علیرغم محدودیت هایی که در بازار ارز ایران وجود داشت، اما دولت به عنوان عرضه کننده اصلی ارز، اجازه نداده که بازار دچار تلاطم شود و از این پس هم به نظر نمی رسد که چنین اتفاقی رخ دهد.

یکی دیگر از فعالان بازار ارز در میدان فردوسی در گفتگو با خبرنگار مهر می‌گوید: هر روز تقاضاهای بیشتری به بازار ارز وارد می‌شود، اما قیمت چندان تغییری نداشته است و به نظر می رسد که با یک روند منطقی در حال حرکت است؛ البته همیشه در بازار ارز ایران، سوداگرانی فعالیت دارند که سعی می کنند بازار را به نفع خود رقم زنند؛ اما آنها طی ۴ سال گذشته نتوانسته اند، سوداگری را در بلندمدت ادامه دهند و زمینه ساز جهش قیمتی شوند، چراکه دولت به عنوان یکی از عرضه کنندگان عمده ارز، اجازه این کار را به آنها نداده است.

وی می افزاید: البته به نظر می رسد که دولت هم با افزایش نرخ ارز مبادله ای، تلاش دارد تا فاصله قیمت دلار مبادله ای را با آزاد کم کند و بنابراین طی هفته های گذشته مشاهده می شود که قیمت ارز مبادله ای نیز با یک شیب ملایم رو به افزایش است؛ بنابراین به نظر می رسد که دولت خود از گرانی جزئی ارز استقبال می کند. البته باز هم تاکید می شود که جهشی به نظر نمی رسد که در کار باشد.

همچنین مسعود خوانساری، رئیس اتاق بازرگانی، صنایع، معادن و کشاورزی تهران با بیان اینکه ارز، مکانیزم خاص خود را دارد، تصریح کرد: بزرگترین مشکلی که بخش خصوصی با آن مواجه است، غیرقابل پیش‌بینی بودن زمان و دامنه نوسان نرخ ارز است و این موضوع باعث شده تا سرمایه‌گذاران داخلی و خارجی تمایلی به سرمایه‌گذاری در ایران نداشته باشند.

وی، یکی از مهم‌ترین خواسته‌های بخش خصوصی را پیش‌بینی دست کم ۲ ساله نرخ ارز از سوی بانک مرکزی و دولت عنوان کرد و گفت: بدون پیش‌بینی درست از نرخ ارز صادرکنندگان نمی‌دانند چه اتفاقی برای تولید و صادرات آنها رخ خواهد داد؛ این در حالی است که مشکل با تک‌نرخی کردن ارز، به شکل دستوری حل نخواهد شد و پایدار نخواهد بود بلکه نرخ  باید براساس ارزش واقعی تک‌نرخی شود.

 رئیس اتاق تهران با یادآوری تلاش‌های بانک مرکزی برای تک نرخی کردن ارز در سال‌های گذشته؛ تصریح کرد: زمان باز و عدم قطعیت در سیاست‌های مالی و پولی مناسب نیست؛ پیشنهاد من این است که برای رسیدن به ارز تک نرخی تک‌تک از اعطای ارز به کالاهای مبادله‌ای کاسته شده و سپس بتدریج و در فاصله زمانی مشخص فاصله بین نرخ ارز مبادله‌ای و آزاد کم شود تا در یک برنامه زمانی معین میان‌مدت به نرخ ارز یکسان براساس ارزش واقعی برسیم.

حال باید منتظر ماند و دید که بانک مرکزی به نمایندگی از دولت، برای یکسان سازی نرخ ارز، چه برنامه مشخصی دارد و تا چه زمانی می‌توان انتظار داشت که دلار به صورت واقعی تک نرخی شود.






نظرات() 

گفت وگو با مهدی چمران در دوران پسابهشت كاش معاون اولی احمدی‌نژاد را پذیرفته بودم

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 20 شهریور 1396-06:18 ب.ظ


خوب شد میرسلیم در انتخابات اخیر کنار نرفت اصولگرایان اگر تلاش کنند، می‌توانند به صحنه سیاسی برگردند
جمهوریت؛كاش معاون اولی احمدی‌نژاد را پذیرفته بودم

نخستین گفت‌وگو با مرد رییس‌جمهورساز تهران، در دوران پسابهشت؛ دورانی كه به حضور ١٤ ساله و ریاست ١٣ ساله مهدی چمران در شورای شهر تهران پایان داد تا او هم در اردیبهشت ١٣٩٦، به جمع رانده‌شدگان از «بهشت» بپیوندد؛ مردی كه حاصل ریاستش در شورای شهر، برآمدن دو شهردار در تهران بود: محمود احمدی‌نژاد كه در سال ٨٤ و ٨٨ پایش به پاستور رسید و محمدباقر قالیباف كه در سال ٨٤، ٩٢ و ٩٦ دستش به ریاست‌جمهوری نرسید. گرچه چمران می‌گوید: «اگر می‌خواستیم، می‌توانستیم قالیباف را رییس‌جمهور كنیم.»

مهدی چمران را كاشف «معجزه هزاره سوم» می‌دانند؛ ریش سفید شورای شهر تهران كه احمدی‌نژاد را به راه سیاست آورد و با به بیراهه رفتن او، همچون دیگر هم‌كیشانش در اردوگاه اصولگرایی راهش را از رییس دولت‌های‌ نهم و دهم جدا كرد: «با او صحبت زیاد می‌كردم. من تا قبل از آنكه خودم را كنار بكشم، با احمدی‌نژاد دعوا زیاد كردم.» از اینكه پیشنهاد معاون اولی در دولت نهم را نپذیرفت پشیمان است: «الان كه فكر می‌كنم و صحبت‌های عده‌ای را می‌شنوم، می‌گویم كاش قبول می‌كردم. احمدی‌نژاد نسبت به من حالت دیگری داشت كه با بقیه نداشت و شاید اگر قبول می‌كردم خیلی ماجراها پیش نمی‌آمد.» شاید اگر او آمده بود، شاید...

نسبتش با شهید چمران موجب شد تا شهرت و موقعیتش زیر سایه «دكتر» قرار بگیرد و ظاهرش هم البته هرچه گذشت، بیشتر رو به برادر گذاشت. تولد در روز فرار رضاشاه از ایران، پدر سیاسی، مادر سیاسی و برادرهای سیاسی، خانه را برای مهدی مدرسه سیاست كرد و خیابان را برایش دفتر مشق: تظاهرات و شعار و اعلامیه. هفت، هشت ساله بود كه یك مصدقی تمام‌عیار شد و طرفدار ملی شدن صنعت نفت.

چمران این روزها مدام در حال «رفتن» است، از شورای شهر، از شورای عالی استان‌ها و از ایران. برنامه‌اش برای آینده رفتن به سوریه است، آن‌هم از راه‌هایی كه خودش می‌داند...

 

مهدی چمران چه میزان از شهرت و موقعیت خود را در سایه نام برادرش می‌داند؟

صددرصد. من هیچ چیزی از خودم نداشتم و ندارم. واقعا به این مساله معتقد هستم، با وجود اینكه از قبل انقلاب در كمیته استقبال از امام بودم، خدمت حضرت آقا در كمیته تبلیغات بودم، با آقای رفیق‌دوست و سرهنگ رحیمی در كمیته نظامی بودم، وقتی دكتر چمران به نخست‌وزیری آمد، همزمان شد با رفتن نخست‌وزیر و دیگر همه كارها با من بود و همه امضاها را من انجام می‌دادم؛ البته همه اینها بدون حكم بود. فقط حضرت‌ آقا و آقای هاشمی [رفسنجانی] و آقای [موسوی] اردبیلی آمدند در دفتر نخست‌وزیری و گفتند تو اینجا بمان و كارها را انجام بده. قبل از جنگ در كردستان بودم و در تمام دوران جنگ هم در جبهه‌ها بودم.

در خانه پدری، با برادرها بحث سیاسی هم می‌كردید؟

فراوان.

اختلاف دیدگاه هم داشتید؟

نه، ولی گاهی دكتر خیلی گذشت می‌كرد و من نمی‌توانستم آنقدر گذشت كنم.

شهید چمران كه از موسسان نهضت آزادی خارج از كشور بودند و گرایش فكری‌شان مشخص بود؛ شما چطور؟

من تفكر نهضتی نداشتم. البته روز تاسیس نهضت آزادی در تهران آنجا بودم و در برنامه‌هایی كه دعوت می‌كردند شركت می‌كردم چون آنها متدین جبهه ملی بودند ولی خب هیچ‌وقت به صورت حزبی همراه‌ آنها نبودم. قبل‌تر از آنها هم وقتی جبهه ملی دعوتم می‌كردند، می‌رفتم. حضور در اینگونه جلسه‌ها باعث شد نیروهای پهلوی دنبالم باشند، تا بالاخره سر از زندان درآوردم، دادگاه نظامی، محاكمه و سرباز صفر شدم و به بندرعباس تبعید شدم.

از همان سال‌ها سیاسی شدید؟

در واقع هفت، هشت ساله بودم كه كارهای سیاسی می‌كردم و شعار صنعت نفت باید ملی شود سر می‌دادم.

یك مصدقی تمام‌عیار!

بله. وجود مصطفی و مرتضی و عباس كه آنها هم همگی فعال سیاسی بودند سبب می‌شد كه خانه‌مان همیشه بحث‌های سیاسی داشته باشیم. البته مصطفی بیشتر از همه سیاسی بود. در خانه سر سفره شام و ناهار و اینها همیشه بحث‌های سیاسی داشتیم.

مگر پدر هم سیاسی بودند؟

ایشان اصلا مغازه‌اش در پامنار پاتوق گروهی از سیاسیون بود كه عموما همگی از جبهه ملی بودند و فعالیت‌های سیاسی ضد رژیم داشتند. روزنامه‌ها را می‌آوردند، می‌خواندند و بحث می‌كردند به گونه‌ای كه مادرم گاهی به پدرم می‌گفت شما همیشه دارید بحث سیاسی می‌كنید، پس كی كار می‌كنید؟!

زمانی كه بحث ملی شدن صنعت نفت بود، من دانش‌آموز بودم و به‌شدت فعال. هم در تظاهرات‌ها شركت می‌كردم و هم داد خوب می‌زدم. فعالیت‌های من بیشتر تبلیغی بود. دبستانم در همان خیابان پامنار بود.

بچه همان محله بودید؟

نه، ما بچه سه‌راه سیروس بودیم، چاله‌میدان معروف؛ مغز میدان سید اسماعیل كه به میدان سیداسمال معروف است، كوچه پولك. بعد از دبستان در آن محله، به دارالفنون رفتم. مصطفی هم دارالفنون بود. معلمان دارالفنون كه در مدرسه البرز هم بودند، به مصطفی گفتند بیا البرز چون آنجا سطحش بالا بود. آقای آذرنوش كه معلم جبر و مثلثات‌مان بود، به من گفت تو هم برو البرز. من هم كلاس ششم به البرز رفتم و دكتر مشفقی كه رییس البرز بود چون مصطفی را می‌شناخت، من را هم شناخت و از من پول نگرفت.

مشمول بند پ شدید!

[می‌خندد] بالاخره، خب مصطفی را می‌شناختند. البرز پولی بود، معروف بود به كالج البرز. یادم هست آن موقع سالی ششصد تومان شهریه می‌گرفتند. من رفتم گفتم آقای دكتر! من كه پول ندارم، با همان لهجه شمالی‌اش گفت برادر چمران كه نباید پول بدهد. فقط ٥ تومان برای كارت تحصیلی دادم. بعد از البرز به دانشكده هنرهای زیبای تهران رفتم و همان‌جا هم درسم را تمام كردم.

در تظاهرات‌ها هم شركت می‌كردید؟

نه تنها شركت می‌كردم، بلكه بچه‌های مدرسه را هم همراه خودم می‌بردم. در كلاس چهارم، یك خانم معلم داشتیم به نام خانم قاسمی كه توده‌ای بود. آن موقع مبارزه اصلی ما با حزب توده بود چون آنها می‌گفتند صنعت نفت باید در جنوب ملی شود و شمال برای روس‌ها بماند، ما می‌گفتیم باید در سراسر كشور ملی شود. این معلم‌مان خواهر مهندس قاسمی بود.

مهندس قاسمی چه كسی بود؟

در انتخابات دوره چهاردهم كه آیت‌الله كاشانی نماینده اول تهران شد و مكی و بقایی و شایگان و اینها نفرات بعدی شدند و در زمره ١٢ نماینده تهران قرار گرفتند، این آقای قاسمی نفر سیزدهم شد؛ یعنی حزب توده آنقدر قوی بود كه نماینده‌اش توانست نفر سیزدهم تهران شود و در یك قدمی رسیدن به مجلس ماند. ما همیشه سر كلاس با خواهر ایشان بحث داشتیم و او از ما می‌ترسید. وقتی می‌خواست از بازار به سمت خیابان بیاید و تاكسی سوار شود، به مش‌یحیی، فراش مدرسه پول می‌داد برای اینكه تا سر خیابان همراهی‌اش كند. یادم هست برای ملی شدن صنعت نفت، هنوز مجلس كاشانی به وجود نیامده بود و دولت رزم آرا و مجلس قبلی بر سر كار بود و ممكن بود این مجلس رای نیاورد. ما همراه با پدر و برادرها یك توپ پارچه برداشتیم، دكتر خیلی خط خوشی داشت، نستعلیق بود، برای ملی شدن صنعت نفت یك متن را بالای این پارچه نوشت و از بالای مغازه پدرم آویزانش كردیم. هركسی از مردم كه می‌آمد رد می‌شد، پای آن را امضا می‌كرد، بعضی‌ها هم با خون‌شان امضا می‌كردند. [چند لحظه‌ای سكوت و بغض می‌كند] مغازه پدر اول بازار بود و ما هم می‌رفتیم مردم را تشویق می‌كردیم كه بیایند امضا كنند. استقبال آنقدر زیاد بود كه مجبور شدیم یك توپ پارچه دیگر بیاوریم.

این طومار را برای چه آماده كردید؟

روزی كه قرار بود در مجلس برای ملی شدن صنعت نفت رای‌گیری كنند، این توپ را به عنوان طومار مردم برای حمایت از ملی شدن صنعت نفت به مجلس بردند.

كارهای دیگری كه می‌كردیم این بود كه پارچه‌ها را دو سانت در ده سانت برش می‌دادیم و با مدادهای كپی روی آنها می‌نوشتیم صنعت نفت در سراسر كشور باید ملی شود، چون آن موقع دستگاه فتوكپی نبود. بعد اینها را می‌بردیم با سنجاق به سینه مردم می‌زدیم و كار تبلیغاتی می‌كردیم، آنهم نه یكی، دوتا بلكه از صبح تا شب می‌نشستیم پارچه برش می‌دادیم و اینها.

زمان انتخابات مجلس، آن موقع چون زمان شاه بود، رسم بود صندوق‌ها را می‌دزدیدند و رای‌ها را عوض می‌كردند. همه صندوق‌ها را می‌آوردند در مسجد سپهسالار قدیم، همین مسجد شهید مطهری كنونی، من با دوستانم یك گروه شدیم و رفتیم تا صبح پای صندوق‌ها نشستیم تا كسی به آنها دست نزد؛ جالب است از درون این صندوق‌ها نام كسی از طرفداران رزم‌آرا و شاه درنیامد و همگی از ملیون و مذهبیون بودند، مثلا آقای راشد، آیت‌الله كاشانی، مكی، بقایی، حسیبی، زیرك‌زاده و اینها.

بعد از بیشتر از ٦٠ سال، چقدر دقیق همه اسم‌ها خاطرتان هست!

البته اگر فكر كنم اسم هر دوازده نفر منتخب یادم می‌آید. كلاس پنجم ابتدایی كه بودم ماجرای ٢٨ مرداد پیش آمد كه من خودم شاهد بودم كه حركت‌ها از جنوب شهر به سمت خانه مصدق بود. یادم هست همانجا در میدان سید اسماعیل، شب قبل مقدار زیادی دلار آورده بودند به لات و لوت‌های آن منطقه داده بودند تا فردا به تظاهرات بیایند و چون تا فردا صبح فرصت نكرده بودند دلارها را به ریال تبدیل كنند، همانجا روی گاری، دلار پخش می‌كردند. مردمی كه در خیابان‌ها بودند نمی‌دانستند دلار چیست، برای‌شان اینگونه توضیح می‌دادند كه هركدام از این دلارها، سه تومان است. خلاصه مردم این دلارها را روی هوا می‌گرفتند. خیابان سیروس محله كلیمی‌ها بود و نصف كلیمی‌ها مطرب بودند و بنگاه‌هایی داشتند به نام بنگاه شادمانی. اینها كه دلار گرفته بودند، ریختند شیشه‌های مغازه‌های این كلیمی‌ها را خرد كردند، تارهای‌شان را شكستند؛ بعد رفتند سراغ بازاری‌ها و با بازاری‌ها دعوا كردند. ولی از سوی مردم انگیزه مقاومت مقابل این آدم‌ها نبود.

چرا؟

چون همانطور كه می‌دانید به خاطر همان قضایایی كه بین مصدق و كاشانی پیش آمد، مردم همه ناراحت بودند. دلیل دیگر هم این بود كه دو شب قبلش هم توده‌ای‌ها یك دمونستراسیون (تظاهرات) ماشینی راه انداخته بودند. با یك كاروان چند كیلومتری از ماشین‌های روباز به داخل شهر آمدند و پشت سرهم شعار می‌دادند. این مانور همه مردم را ترساند و مردم فكر كردند دوباره قضایای هجوم روس‌ها و ١٣٢٠ شروع می‌شود. مردم چون وحشی‌گری گذشته روس‌ها را به خاطر داشتند، دل پری از آنها داشتند. انگلیس‌ها گرچه وحشی‌تر بودند اما با سیاست كار می‌كردند و نشان نمی‌دادند ولی روس‌ها خشن بودند و بروز هم می‌دادند. بنابراین مردم در حالت وهم قرار داشتند چون شاه فرار كرده بود و توده‌ای‌ها این مانور را برگزار كرده بودند به همین دلیل تردید داشتند كه چه باید بكنند. متاسفانه نه كاشانی و نه مصدق هشدار و اعلامیه‌ای ندادند و فقط چهارتا لات و لوت و شعبان بی‌مخ در خیابان‌ها بودند و تظاهرات‌ها را رهبری می‌كردند. البته شعبان بی‌مخ رفته بود تا خانه مصدق را بگیرد. در خانه مصدق آهنی بود، شعبان بی‌مخ با سر به در زده بود تا در را بكشند، سر خودش شكسته بود. سرهنگ ممتاز كه محافظ خانه دكتر مصدق بود، شعبان بی‌مخ را گرفته بود و در همان خانه زندانی كرده بود. بعد مردم آمدند ریختند شعبان بی‌مخ را آوردند بیرون و مصدق هم از پشت‌بام‌ها رفت پنهان شد.

این كودتا را ١٢ سرهنگ زیرنظر زاهدی به راه انداخته بودند. زاهدی خودش پنهان شده بود و می‌ترسید آفتابی شود و به همین دلیل این ١٢ سرهنگ را فرستاده بود جلو.

و بعد ازكودتا؟

بعد از كودتا كه من دیگر به كلاس ششم رفته بودم، تظاهرات ما دیگر شروع شد. یادم هست دو معلم داشتیم به اسم آقای صمصامی و آقای اصفهانی كه هر دو از طرفداران جبهه ملی بودند و تند. البته صمصامی خیلی فعال‌تر بود به طوری كه ما در روزهای تظاهرات اغلب ایشان را هم می‌دیدیم.

راستی یادم رفت كه به ٣٠ تیر ١٣٣٢ اشاره كنم. همانطور كه می‌دانید مردم به استعفای مصدق و سركار آمدن قوام معترض بودند. حوادث آن روزها موجب شد تا مردم به صورت خودجوش در خیابان سرچشمه جمع شوند و در حركتی اعتراضی به سمت مجلس بروند. مردم شعار می‌دادند و نیروهای پلیس هم جمع شدند بودند و مردم را به گلوله می‌بستند. شهدای ٣٠ تیر واقعا مظلوم هستند؛ الان قبر ٣٠ نفر از آنها در ابن بابویه هست. یك زمانی از اینها خیلی یاد می‌شد ولی الان دیگر ذكری از آنها نیست. من آن روز خودم تنها به تظاهرات رفته بودم، برادرهای دیگر هم همین‌طور. به سرچشمه كه رسیدم، مادرم را دیدم كه رفته بود كنار جلو پلیس‌ها ایستاده بود و داشت به آنها می‌گفت اینها برادرهای دینی‌تان هستند، چرا روی‌شان اسلحه می‌كشید و این حرف‌ها. شما فرض كنید در آن فضا، یك نفر با چادر مشكی رفته بود می‌خواست آنها را با عصبانیت نصیحت كند كه یكی از خود پلیس‌ها گفته بود خانم برو! اینها الان جلوی چشم‌شان را خون گرفته است و یهو تو را هم با گلوله می‌زنند. خلاصه بعد پدرم را دیدم، بعد برادرها و اینها.



ادامه مطلب


نظرات() 

ما تُرکیم یا آذری؟ ماکدامیک هستیم ؟!

نوشته شده توسط : قارانقوش
پنجشنبه 9 شهریور 1396-08:51 ب.ظ

دکتر سیدمرند ی  http://marandim.blogfa.com-

دوستانی حین ملاقات ویا درپی وی ازمن سئوال مد این روزها را می کنند وآن اینکه فرق بین ترک وآذری در چی هست ؟ بدیگرکلام ما آذربایجانی ها ترک هستیم ویا آذری هستیم؟

جواب من علمی وبدور از تعصبات مرسوم است. من هم مخالف کسانی هستم که ازکلمه ترک وترکی می ترسند وعمد دارند بجای کلمه ترک وزبان ترکی، ازکلمه آذری وزبان آذری استفاده بکنند. هم مخالف کسانی هستم که بصورت غیر علمی وفقط ازروی تعصب، ریشه هرکلمه ای را درترک وترکی جستجو می کنند!
ومثلن آذر را از آز و آر می دانند وآذربایجان را از مجموع کلمات آز+ اَر + بای (بیگ) + گان (پسوندمکان).
بایدبگویم که به نظر اینجانب همه اینها قوندارما(تصنعی)  هستند !
چه هردوطرف دوست داشته باشند ویا دوست نداشته باشند منِ نوعی، ترک هستیم واین منِ نوعی ترک ها هزاران سال است درایران بزرگ سکنا دارند. ( جنگ ایران وتوران) هرچند آن زمان ها کشوری بنام ایران وجودنداشته است. جنگ بین کوروش وماساژت ها جنگ بین ساسانیان وترک ها وساخت سدسکندردردربند واکنون هم ایرانی با بیش از نصف ترک زبان نشان می دهد که ترک ها برخلاف تبلیغات رایج ریشه ای هزاران ساله در فلات ایران دارند.

اما جواب سئوال من ترکم یا آذری؟
جواب اینست من هم ترکم هم آذری !!

زبان من ترک است وسکونتگاهم آذربایجان.  همانطوریکه به ساکنین خوزستان؛ خوزی می گویند وساکنین گیلان گیلک ، به ساکنین آذربایجان هم آذری می گویند؛ حال شاید ممکن است دو ویا سه درصدی هم ازاین آذری ها کردباشد، ارمنی باشد ویاازدیگر زبان ها ونژادها. پس من زبانم ترکی است وبخاطر سکونتگاهم درآذربایجان آذری هم هستم واین آذری وجه تمایزی است بین ترکان آدربایجان بادیگرترک های ایران . چراکه ما ترک خراسان داریم ترک ترکمن داریم. ترک قشقائی شیرازهم داریم. حتا درکرمان هم قبیله بزرگ ترک ومرندی الاصل بیچاقچی هارا داریم.

زبان پیوندی و غیرپیوندی....

زبان های مختلف دنیا دردودسته مهم وعمده التصاقی وغیرالتصاقی جا داده می شوند.
وبرای تعریف ایندو گروه زبان؛ به کوتاهترین تعریف ، ریشه فعل در زبان پیوندی حضوردارد ولی درغیرپیوندی گاهن گم می شود وحضورندارد وباید هردمبیلی یاد گرفته شود.
ازمیان زبان های پیوندی ، زبان ترکی یکی از باقاعده ترین زبان های دنیا است ، زبان های چین وژاپن ومجار و... نیز التصاقی ویا پیوندی هستند ولی زبان عربی و فارسی وانگلیسی وفرانسه و... جزو زبانهای غیر پیوندی ویا غیرالتصاقی هستند .

بایک مثال ساده زبان پیوندی وغیرپیوندی را توضیح می دهم.
اگر درترکی بخواهیم فعل یازماق( نوشتن) را درزمانهای مختلف صرف بکنیم ریشه ( یاز ) درهرزمانی وجوددارد؛ یاز(بنویس) یازما- یازاجاغام- یازدیم- یازمیشدیم- یازدیراجاغام – یازدیت دیرمیشدیم- یازدیراجاغام- یازدیرمیشام و.....
اما درزبانهای غیر پیوندی ریشه بدون دلیل وقانون گم می شود. درزبان فارسی نوشتن یک هو می شود بنویس0 نوشت چرا شد نویس ؟! این نویس ازکجا می آید؟ خواهم نوشت- می نویساندم و....رفتن می شود برو! دیدن می شودبه بین و.....
درانگلیسی هم مثلن قو(رفتن ) وقتی به گذشته می رود  یه هو می شود( ونت ) و (قان ) و.....
وباید تمامی اینهارا باید بدون دلیل قبول کرده وحفظش بکنی.


اگرما هم ترکیم وهم آذری پس مشکل کجاست ؟ 


اگر دوستان! مارا ترک آذری قبول بکنند مشکلی نیست؛ مشکل آنجا پیدا می شود که افرادی تلاش بکنند بخاطر ترس از کلمه ترک وزبان ترکی، علم وواقعیت را زیرپانهاده و زبان ترکی را زبان من درآوردی ( آذری ) جا بزنند!! وبگویند شما ترک زبان نیستید ، شما آذری زبان هستید!! درحالیکه ما ترک هستیم نه آذری زبان! چون زبانی بنام آذری وجودندارد. 

زبان آذری ادعائی دوستان چپیست؟ 


گفتیم که زبان آذری وجودخارجی ندارد. زبان آذری تنها یک کلمه من درآوردی غیر علمی بود که آقای احمدکسروی به زبان تاتی نهاد ومدعی شد که این زبان تاتی که بصورت جزیره ای وآنهم تنها درقسمتی ازروستاهای هرزنات مرند وگلین قیه مرند وکرینگان ورزقان به تاتی صحبت می کنند همان زبان مهجور وگم شده آذری است وازتاتی زبان های دویست،سیصدنفره(حالا درکل مرند یک یادونفرتاتی دان مسن وجوددارد که بافوت آنها زبان تاتی نیز ازبین می رود) نتیجه می گیردکه مردم آذربایجان قبلن آذری زبان بودند که درهجوم سلجوقیان وبعدهادرهجوم مغولان زبان تاتی ازبین رفته وترکی جایگزین شده است!! 


به این فرضیه بیمار چندین ایراد اساسی وارداست:
1= اولن هجوم سلجوقیان , هجوم یک قوم بیگانه نبود بلکه نوعی کودتا وجنگ داخلی بود که سلجوقیان؛ حکومت منطقه وایران راازغزنویان ترک تحویل می گیرند وبه حکومت ترکی بعدی یعنی خوارزمشاهیان تحویل می دهند.(این حکومت های ترک زبان اغلب عمرتشکیل تاریخ 2500 ساله مدون ایران راتشکیل می دهند.)
درتاریخ آمده است که قبل از هجوم سلجوقیان قایل ترک ازقفقاز بطرف ایران مرکزی سرازیر شده بودند(همانطوریکه آریائی ها سه هزارسال قبل ازهمین راه وارد ایران شده وبومی هارابرانداخته وبه فلات ایران صاحب شده بودند.) وساسانیان ازجمله قباد وانوشیروان مجبور به زدن سدسکندردرمنطقه دربند می شوند ونیز قبایل تاتی زبان را به آذربایجان می کوچانند وبادادن زمین آنهارا مجبور به مبارزه بخاطرزمین وجلوگیری از هجوم ترک ها می کنند. 


2= یک زبانی نه یک روزه ازبین می رودونه یک روزه متولدمیشود. برای بوجودآمدن تنها یک کلمه ی صیقل خورده، ده ها وصدها سال لازم است چه برسد به جایگزینی زبانی بجای زبان دیگر. اگر ترک ها با هجوم به آذربایجان توانسته اند زبان فرضی آذری تاتی را ازبین ببرندما باید یکی دوقرنی درتاریخ را شاهدبیاوریم که زبان مردم آذربایجان دوزبانه می شود( ترکی وتاتی آذری) بعدزبان آذری زیرفشار قرارمی گیردو رفته رفته زبان ترکی غلبه می کندوزبان آذری ازبین می رود. درحالیکه مااین سالها را حتا برای یک سال هم شاهد نداریم.

3= سئوال اصلی که پیش می آید اینست که این سلجوقیان ازآسمان به آذربایجان آمده بودند !؟ 


یا ازراه زمین! و از خراسان وارد ایران مرکزی شده واصفهان راپایتخت خودمی کنند؟ وبرای حمله به اروپا ورم شرقی واردآذربایجان می شوند. دوستان این سئوال را جواب نداده اند که اصفهان وشیراز وکاشان و... که سالهای بیشتری را درزیر مرکزیت سلجوقیان بودندچراترک نشده وانتهای ایران یعنی آذربایجان ترک شده است؟می دانید این موردچه چیزی را می رساند؟
موردساده است؛ می رساند که چون آذربایجان ازهزاران سال قبل زبان التصاقی داشته است وسلجوقیان درحمله به رم شرقی( آناطولی وقسطنطنیه) آذری ها را هم زبان ویا نزدیک وقرابت زبانی می یابند وبیشتر تمایل به اقامت پیدا می کنند.

حال این ایران عزیزما است با اقوامی ازفارس- ترک- لر- کرد- بلوچ- عرب و......که هزاران سال است درکنارهم زندگی کرده وتاریخ پرافتخاری را برای زنده ماندن ایران آفریده اند وما باید ایران راهمینطوری دوست بداریم که مولانا جلا الادین مولوی ترک وترک زبان سروده است:

ای بسا هندوترک؛ همزبان
ای بسا دوترک چون بیگانگان
پس زبان محرمی خود دیگراست
همدلی ازهمزبانی؛ خوشتراست






نظرات() 

تائید نقش بریتانیا در سرنگونی مصدق

نوشته شده توسط : قارانقوش
پنجشنبه 9 شهریور 1396-08:38 ب.ظ



دولت ترومن هرگز با کودتا موافقت نکرد
ویرایش: مارک گازیوروسکی و مالکوم برن

ترجمه: شیدا قماشچی


تاریخ ایرانی: اسناد وزارت امور خارجهٔ آمریکا که به تازگی از رده‌بندی محرمانه خارج شده‌اند نشان می‌دهند که وزارت امور خارجه بریتانیا در اواخر سال ۱۹۵۲ بیش از یکبار با وزارت امور خارجهٔ آمریکا تماس می‌گیرد تا انجام کودتا برای سرنگونی نخست‌وزیر ایران، محمد مصدق را پیشنهاد دهد. این اسناد که برای نخستین بار منتشر شده‌اند پیش‌تر محرمانه بودند و در واقع گزارشی هستند از مجموعهٔ دیدارهای مقامات ارشد وزارت امور خارجه با مقامات بریتانیایی در اکتبر سال ۱۹۵۲. در این جلسات مقامات بریتانیایی در تلاشند تا برای سرنگونی مصدق از جانب ایالات متحده تأیید بگیرند.


دولت بریتانیا همواره با انتشار هرگونه سندی که به نقش مستقیم این کشور در کودتای آگوست ۱۹۵۳ اشاره کند، مخالفت کرده و همواره ایالات متحده آمریکا را تحت فشار گذاشته تا در اسنادی که منتشر می‌کند هیچ مدرکی از نقش بریتانیا در کودتا ارائه ندهد. در حقیقت شواهدی زیادی در طول این سال‌ها وجود داشت که نشان می‌داد بریتانیایی‌ها به طور مخفیانه در پیشبرد نقشهٔ سرنگونی مصدق و طرح‌ریزی آن شرکت داشته‌اند. یک گزارش از سیا که پس از انجام عملیات در سال ۱۹۵۴ افشا شد و همچنین گزارش‌ها و خاطرات بسیاری از دست‌اندرکاران کودتا، از جمله مهم‌ترین منابع محسوب می‌شوند.

 

سندی که هفته گذشته منتشر شد مهم‌ترین سند رسمی این دولت‌هاست که از رده‌بندی محرمانه خارج شده است. این دو سند برای چاپ در آخرین مجموعهٔ اسناد وزارت امور خارجه مربوط به دوران کودتا در نظر گرفته شده بودند. در ژوئن سال ۲۰۱۷ وزارت امور خارجه آمریکا یک مجموعه ۱۰۰۷ صفحه‌ای از اسناد سازمان اطلاعات مرکزی و شورای امنیت ملی را به عنوان بخشی از مجموعهٔ «روابط خارجی وزارت امور خارجهٔ آمریکا» (FRUS) منتشر می‌کند. این دو سند با عنوان و تاریخ در فهرست اسناد این مجموعه درج شده‌اند در حالیکه محتوای سند به طور کامل خالی مانده است.

 

نخستین گزارش «پیشنهادی برای سازماندهی یک کودتا در ایران» نام دارد و تاریخ آن ۲۶ نوامبر ۱۹۵۲ درج شده است. در این سند هِنری بایرود، دستیار وزیر امور خارجه به مقام ارشد خود، اچ. فریمن متیوز معاون وزیر امور خارجه اطلاع می‌دهد که سِر کریستوفر استیل از سفارت بریتانیا در واشنگتن، درخواست ملاقات داشته تا راجع به امکان کودتا صحبت کنند. او به متیوز یادآوری می‌کند که سفارت بریتانیا برای نخستین بار ایدهٔ کودتا را در نامه‌ای در روز ۸ اکتبر ۱۹۵۲ منتشر کرد. در ادامه دیدگاه خودش از این ایده را ارائه می‌دهد. دیدگاه او عموماً منفی است ولی با این وجود به متیوز پیشنهاد می‌کند که درخواست این ملاقات را بپذیرد.

 

گزارش دوم، با عنوان مشابه «پیشنهاد بریتانیا برای سازماندهی یک کودتا در ایران» به تاریخ ۳ دسامبر ۱۹۵۳ ثبت شده و سند وزارت امور خارجه است از جلسه‌ای با استیل که تاریخ آن مشخص نیست. مقامات دیگری از هر دو دولت در این دیدار حضور داشتند که مهم‌ترین آن‌ها پل نیتز، رئیس سیاستگذاری وزارت امور خارجه است.

 

نویسندگان این مقاله پس از انتشار مجموعهٔ جدید اسناد FRUS در ژوئن ۲۰۱۷، درخواست بازنگری انتشار اسناد را برای این دو سند تنظیم کرده و آن را در اختیار سازمان اسناد و آرشیو ملی قرار دادند. این مجموعه اسناد برای نخستین بار در اوایل دههٔ ۱۹۹۰ منتشر شد ولی به منظور حفظ مسائل اطلاعاتی - امنیتی و ملاحظات سیاسی، تمامی اشارات به نقش بریتانیا و آمریکا از آن حذف شده بود. مجموعهٔ منتشر شده در سال ۲۰۱۷ جزئیات بسیار زیادی از دیدگاه آمریکا نسبت به ایران و اسناد و مدارک مربوط به نحوهٔ برنامه‌ریزی و اجرای عملیات را توضیح می‌دهد ولی اشاره‌ای به نقش بریتانیا در این عملیات نشده است - بدون شک به این دلیل که بریتانیا چنین درخواستی داشته است.

 

درخواست برای انتشار تعداد دیگری از این اسناد که از این مجلد حذف شده‌اند در حال حاضر توسط آرشیو امنیت ملی مورد بررسی قرار دارند و به احتمال زیاد جزئیات بیشتری از نحوهٔ عملکرد لندن در این عملیات را در اختیارمان قرار می‌دهند.

 

باید اذعان کرد که سازمان اسناد و آرشیو ملی با سرعت تمام و به صورت مثبت به درخواست‌های بازنگری این اسناد رسیدگی کرد. البته پیش از اینکه پاسخ رسمی دریافت شود، در جولای ۲۰۱۷ پروفسور مارک گازیوروسکی از دانشگاه تولین در حین انجام تحقیقات در کالج پارک مریلند اصل این اسناد را یافت.

 

در روز ۱۷ می ۲۰۱۷، یعنی یک ماه پیش از آنکه مجلد FRUS منتشر شود، عنوان «خروج از رده‌بندی محرمانه» بر روی سند مورخ روز ۲۶ نوامبر مُهر شده بود. مهر دیگری از وزارت امور خارجه بر روی این سند وجود دارد که در تاریخ ۱۹۹۹ این سند را از حالت محرمانه تقلیل داده و مجوز انتشار آن «در صورت رضایت سیا انتشار یابد و یا سال ۲۰۲۵» ذکر شده است. به بیان دیگر انتشار این سند تا سال ۲۰۲۵ ممکن نبود، اما مجوز انتشار پس از ۲۰۲۵ هم قطعیتی نداشت. بر روی سند روز ۳ دسامبر هم علامت‌هایی مشابه ثبت شده، به جز یک مورد که بر مُهر سال ۱۹۹۹ نوشته شده که خروج کامل از رده‌بندی محرمانه منوط به «انتشار اطلاعات توسط GBR یا ۲۰۲۵» است. منظور از GBR دولت بریتانیای کبیر است؛ این هم تائیدی است بر این موضوع که لندن - دست‌کم در سال‌های آغازین پس از عملیات - این اجازه را داشته که بر انتشار اسناد آرشیو ایالات متحده (نه در بریتانیا، بلکه ایالات متحده!) دخالت داشته باشد و تصمیم بگیرد که مردم آمریکا اجازه مطالعهٔ کدام‌ یک از اسناد را دارند. نمی‌دانیم که آیا برای انتشار این اسناد در سال ۲۰۱۷ با مقامات بریتانیایی مشورت شده یا خیر؟

 

این اسناد از چندین جهت مورد توجه هستند. همانطور که اشاره شد، این نخستین باری است که مدرک رسمی از تلاش بریتانیا در آخر سال ۱۹۵۲ به دست آمده که نشان می‌دهد بریتانیا در تلاش بوده تا واشنگتن را متقاعد کند که برای سرنگونی مصدق به آن‌ها کمک کند. اسناد همچنین نشان می‌دهند که بریتانیایی‌ها از صحنهٔ سیاست ایران چه برداشتی داشتند و چرا به نظر آن‌ها انجام یک کودتا ضروری بود؟

 

سند اوایل ماه دسامبر نشان می‌دهد که سِر کریستوفر استیل در این جلسه «سه مسیر پیش رو در وقایع ایران» را مشخص می‌کند، در حقیقت صحبت استیل این بود که یا مصدق در قدرت می‌ماند و با حزب کمونیست (توده) برخورد می‌کند. یا از مقامش کناره می‌گیرد و شخصی جایگزین او می‌شود که به همین راه ادامه می‌دهد و تغییری رخ نمی‌دهد و «کمونیست‌ها به تدریج کنترل را در دست می‌گیرند». استیل می‌گوید که بعید است نخست‌وزیر به شدت با کمونیست‌ها برخورد کند اما اذعان دارد که در حال حاضر انجام کودتا عملی نیست. او می‌گوید که صرفاً در جلسه با متیوز و نیتز شرکت کرده تا این ایده را به آن‌ها پیشنهاد دهد و اینکه آمریکا و انگلیس باید در این موارد به شدت واکنش نشان دهند.

 

این برخورد محتاطانهٔ انگلیس، که در گزارش این جلسه مشاهده می‌شود، موضوع جالبی است زیرا نشان می‌دهد که تاکتیک بریتانیا برای درخواست کمک از آمریکا چگونه بوده است. تقریباً تمامی محققانی که در زمینهٔ کودتا تخصص دارند بر این عقیده‌اند که هدف اصلی لندن از کودتا حفظ منافعشان در صنعت نفت ایران بود و برای حفظ این منفعت حاضر بودند به هر کاری - از جمله مداخلهٔ نظامی - دست بزنند. اما از بهار سال ۱۹۵۱ که مصدق نفت را ملی کرد (و اکتبر همان سال دیپلمات‌ها و ماموران اطلاعاتی بریتانیایی را از ایران اخراج کرد) به طور تصادفی! نخستین جلسات آمریکایی - بریتانیایی برای انجام کودتا نیز شکل می‌گیرند؛ دولت ترومن از ترغیب و اصرار بریتانیا برای انجام چنین عملیات سنگینی، طفره می‌رود ولی تا همان زمان هم واشنگتن گام محکمی در این راستا برداشته و از تحریم اقتصادی علیه ایران حمایت کرده بود. 
پرزیدنت ترومن و وزیر امور خارجه - دین اچسون - همواره اصرار داشتند که اولویت آن‌ها خارج نگاه داشتن اتحاد جماهیر شوروی و متحدانش از ایران بود و اینکه شوروی از هر بحرانی در ایران به سود خود بهره می‌برد. ترومن و اچسون معتقد بودند که نباید از سیاست‌های استعماری بریتانیا بیش از حد حمایت کرد چراکه در این صورت بازی را به شوروی واگذار خواهند کرد.

 

در اواخر سال ۱۹۵۲ بریتانیایی‌ها نیز روش خود را تغییر دادند و همانطور که این اسناد نیز نشان می‌دهند، روشی را اتخاذ کردند که به مذاق آمریکایی‌ها خوش‌تر بیاید: به اینصورت که از آمریکایی‌ها برای بازپس‌گیری کنترل نفت ایران کمک نخواهند ولی برای «مبارزه با کمونیسم» به آن‌ها بپیوندند. 
استیل می‌گوید که «دولت بریتانیا برای چگونگی دستیابی به اهدافش به نتیجهٔ مشخصی نرسیده است» و مشخص است که نمی‌خواهند آمریکا بار دیگر طفره برود، آن هم پس از آنکه بریتانیا برای ماه‌های متمادی بر طبل جنگ کوبیده است.

 

دولت ترومن هرگز با ایدهٔ سرنگونی مصدق موافقت نکرد. ترومن تا آخر دوران ریاست‌جمهوری‌اش در ژانویه ۱۹۵۳، معتقد بود که تنها امید غرب برای برون‌رفت از بحران، نه اقدام علیه نخست‌وزیر ایران بلکه همکاری با اوست. 
گزارش روز ۲۶ نوامبر این نکتهٔ مهم را تأیید می‌کند که دولت ترومن هنوز قصد همکاری با دولت مصدق را داشت، علیه آنچه که عدم همکاری بریتانیا در توافق نفتی می‌دانست. بایرود می‌نویسد: «یک نکته که باید در تصمیم‌گیری در مورد کودتا مد نظر داشته باشیم این است: در صورتی که بریتانیا حاضر به پذیرش قرارداد نفتی مورد نظر مصدق نشود، ما قصد داریم از دولت مصدق حمایت همه‌جانبه انجام دهیم.» بایرود که در تلاش است لحن کنایه‌آمیزش را پنهان کند، ادامه می‌دهد: «عملاً غیرممکن است که نقشهٔ سرنگونی دکتر مصدق را پیش ببریم در حالیکه به صورت همزمان و علنی از او حمایت می‌کنیم.»

 

متیوز در دیدار با استیل از موضع بایرود دفاع کرد. آمریکایی‌ها به طور مشخص ایدهٔ کودتا را رد نکردند در حالیکه به وضوح علاقه‌ای به آن نداشتند. در گزارش روز ۳ دسامبر، متیوز به جنبهٔ دیگری از روش برخورد بریتانیا اشاره می‌کند. اسناد دیگری در دسترس قرار گرفته‌اند، از جمله یکی از اسناد داخلی سیا که به بیرون درز پیدا کرده‌، که نشان می‌دهد در نوامبر ۱۹۵۲ اعضای سازمان‌های اطلاعاتی بریتانیا با همتایان آمریکایی‌شان دیدار داشته‌اند. اسم این مقامات در این سند ذکر نشده است. ‌(آن‌ها کریستوفر مونتاگ وودهاوس و سام فال بودند.) اما متیوز هرگونه تماس «میان نمایندگان سیا و سازمان اطلاعاتی بریتانیا را که به این موضوع مرتبط می‌شد تا اطلاع ثانوی ممنوع کرد.» اضافه بر آن، طرف آمریکایی اشاره می‌کند که دوران ریاست جمهوری پرزیدنت ترومن در شرف پایان است. استیل به صورت مؤدبانه این موضوع را تأیید کرد ولی با بیان حالت اضطراری و به نوعی اعمال فشار بر آمریکا اضافه کرد: «احتمالاً تا آخر ژانویه مهلت تصمیم‌گیری داریم زیرا بهار مناسب‌ترین زمان برای انجام کودتا خواهد بود.» در گزارش، دربارهٔ چرایی این موضوع توضیحی داده نشده است.

 

دو مسالهٔ دیگر در این اسناد حائز اهمیت هستند. یکی اینکه در جلسه ۳ دسامبر، جان یرنگان - معاون بایرود - توضیح می‌دهد که لوی هندرسون سفیر آمریکا در تهران، «معتقد است که مصدق واقعاً ضد کمونیست است». جرنگان در پاسخ به نتیجه‌گیری بریتانیایی‌ها که نخست‌وزیر را «ذاتاً فردی ضعیف که برای اتخاذ یک موضع محکم علیه حزب توده ناتوان است» این سخنان را گفته است. جرنگان از قول هندرسون نقل می‌کند که اگر مصدق بتواند به توافق نفتی دست بیابد یا «راه دیگری بیابد تا شرایط اقتصادی دولتش را تحکیم کند» با حزب توده سختگیرانه‌تر عمل خواهد کرد. این برداشت از هندرسون به شدت در تناقض با دیگر دیدگاه‌های او قرار دارد. پس از تشدید بحران‌ها، او نخست‌وزیر ایران را مجنون توصیف کرد. عقاید واقعی هندرسون و تأثیر آن بر سیاست‌های ایالات متحده آمریکا یکی از موارد مربوط به ماجرای ۱۹۵۳ است که همچنان بحث‌های داغی را برمی‌انگیزد.

 

نکتهٔ دیگر اینکه به نقش پل نیتز در جریان کودتا اهمیت اندکی داده شده در حالیکه در تازه‌ترین مجلد FRUS ۲۰۱۷ چندین بار به او اشاره می‌شود. نیتز در جلسهٔ روز ۳ دسامبر به این مساله می‌پردازد که این عملیات تا چه حد شانس موفقیت دارد. او که یکی از استراتژیست‌های برجستهٔ جنگ سرد به شمار می‌رفت، نشان می‌دهد که تا چه حد به تاکتیک‌های بی‌پروایانه علاقه دارد و اعلام می‌کند گروهی که نامشان ذکر نشده و در داخل ایران حاضر به همکاری با بریتانیا شده‌اند، ممکن است نپذیرند که به طور آزمایشی آیت‌الله کاشانی و حزب توده را هدف قرار دهند. نیتز می‌گوید ولی اگر این عملیات موفق شود حاکی از آن است که کودتا نیز موفقیت‌آمیز خواهد بود.

 

نکتهٔ جالب حائز اهمیت این است که اسناد به ما نشان می‌دهند دیدگاه آمریکا و انگلیس در قبال بحران‌های ایران و نحوهٔ برخورد با آن چه بوده است. آن‌ها موضوعات گسترده‌تری را مطرح می‌کنند که به کودتا مربوط می‌شود، از همه مهم‌تر این مساله مطرح می‌شود که چگونه منافع این دو کشور متحد در ایران با یکدیگر تلاقی پیدا می‌کرد.

 

 

منبع: آرشیو امنیت ملی آمریکا





نظرات() 

توافق کاشانی برای اصلاح جبهه ملی

نوشته شده توسط : قارانقوش
پنجشنبه 9 شهریور 1396-08:37 ب.ظ


اسناد کودتا – ۳
ترجمه: شیدا قماشچی

 

تاریخ ایرانی: این سند که وزارت خارجه آمریکا منتشر کرده، شرح تلاش آیت‌الله سید ابوالقاسم کاشانی برای احیا و اصلاح جبهه ملی دو ماه پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ است.

 

***

 

[متن سند]

 

یادداشت رئیس بخش خاورنزدیک و آفریقا، مدیر بخش برنامه‌ریزی، سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا

 

واشنگتن، ۹ اکتبر ۱۹۵۳ (۱۷ مهر ۱۳۳۲)

 

اطلاعات زیر از تهران، ایران به تاریخ ۱ تا ۴ اکتبر، از منبع… (یک خط از رده‌بندی محرمانه خارج نشده است) ارزیابی شده است. موضوع این مجموعه «فعالیت‌های ملا کاشانی» نام دارد.

 

۱. یک وابسته سفارت شوروی که فارسی صحبت می‌کند و ادعا دارد که مسلمان است، در شب اول اکتبر با نماینده ملا کاشانی در منزل مهندس قُلیم GHOLIM (نام او مشخص نیست)، معمار رسمی ساختمان سفارت روسیه، دیدار کرد. وابسته سفارت به نماینده کاشانی گفت که شاه و ارتش ایران هر روز قدرتمند‌تر می‌شوند و اگر کاشانی می‌خواهد موقعیتش را حفظ کند باید جبهه ملی را سامانی دوباره ببخشد.

 

۲. کاشانی در شب ۴ اکتبر ملاقاتی را در خانه یکی از نمایندگان اسبق، یوسف مشار، ترتیب داد. در این جلسه کاشانی، مشار، حسین مکی، حائری‌زاده شرکت داشتند و توافق کردند که جنبش جبهه ملی را اصلاح کنند.

 

۳. منبع خبر اعتقاد ندارد که کاشانی از شوروی پول دریافت می‌کند؛ اما کاشانی در روز بعد از سرنگونی نخست‌وزیر – مصدق - به منبع ما گفته که ایران باید با شوروی کنار بیابد و نباید آن‌ها را تحریک کند که اقدامی علیه ایران انجام دهند.

 

۴. کاشانی امیدوار است که ۱۰۰ ملا در ایران به کمک او بیایند و در حمایت از او موعظه کنند.

 

۵. منبع معتقد است که کاشانی از دولت زاهدی حمایت نخواهد کرد و جبهه ملی را علیه زاهدی هدایت خواهد کرد، در نتیجه تهدید خطرناکی در زمینه نفت محسوب می‌شود.






نظرات() 

شب سیاه چریک‌های سیاهکل

نوشته شده توسط : قارانقوش
پنجشنبه 9 شهریور 1396-08:32 ب.ظ



راهی که فداییان خلق از جنگل تا پاسگاه پیمودند
فرزانه ابراهیم‌زاده

 

تاریخ ایرانی: سیاهکل اسم شب بود؛ اسم شب مبارزه‌ای که نه از بعدازظهر سرد و برفی ۱۹ بهمن ۱۳۴۹ در پاسگاه شهر کوچک سیاهکل که خیلی پیشتر به جریان افتاده بود. واقعه سیاهکل در جریان سلسله تلاش‌ها، برنامه‌ریزی‌ها، به‌هم‌پیوستگی‌ها، گسست‌ها، ائتلاف‌ها و انشعاب‌ها رخ داد و بعد از آن به نام جنبش سیاهکل ادامه پیدا کرد؛ اما این جنبش چطور و در چه پروسه‌ای به پاسگاه شهر سیاهکل منتهی شد؟ این پرسشی است که انوش صالحی، پژوهشگر و نویسنده در روند بررسی جنبش چریک‌های فدایی خلق از آغاز تا اسفند ۱۳۴۹ در کتابی با عنوان «اسم شب، سیاهکل» منتشر کرده است.

 

صالحی در این کتاب که توسط موسسه انتشاراتی «نگاه» منتشر شده، با بررسی چهار دوره جریان سیاسی چپ ایران از بدو شکل‌گیری، به دوره چهارم این جریان یعنی اتفاقات بعد از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و دهه چهل می‌پردازد که همزمان است با اوج‌گیری موج تحولات در عرصه چپ بین‌المللی: «تحولاتی که با جدایی چین از شوروی آغاز و با سر برآوردن چپ نو در اروپا و انقلاب کوبا سمت و سویی تازه پیدا کرده بود. در ایران نیز چندین گروه و محفل به تاسی از این موج تغییرات به وجود آمدند که مهمترین و معروف‌ترین آن‌ها سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران بود.» به نوشته صالحی این جریان در ابتدا فاقد نام بود اما واقعه سیاهکل به آن هویت داد و با نام چریک‌های فدایی خلق اعلام موجودیت کرد و مدتی بعد «سازمان» به ابتدا و «ایران» به انتهای نامشان اضافه شد.

 

صالحی روند شکل‌گیری این جنبش را از بعدازظهر چهارشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۴۰ که میتینگ مهم جبهه ملی در میدان جلالیه تهران که هنوز تبدیل به بلوار کشاورز نشده بود، آغاز کرده است. آن‌طور که او نوشته در این نشست گروه‌های چپ همراه سمپات‌های ملی‌گرا آرامش آن‌ را تامین کردند. میتینگ جلالیه که هشت سال بعد از کودتای ۲۸ مرداد، نخستین حرکت سیاسی گروه‌های اپوزیسیون بود و با حضور ۵۰ هزار نفر برگزار شد، به گروه‌های سیاسی این پیام را داد که می‌توانند بار دیگر به مبارزات خود شکل تشکیلاتی دهند. یکی از این شبکه‌ها توسط بیژن جزنی و جمعی دیگر هنگام اعتراضات کارگری و دانش‌آموزی تهران بنیان نهاده شد و نام جبهه ضد استعمار به خود گرفت. جزنی شاگرد اول رشته فلسفه بود. او با توجه به اتخاذ خط‌مشی جدیدی که در نیمه اول دهه چهل به آن رسید، تشکیلات خود را به سمت سازمان سیاسی - نظامی برد. جزنی چندین بار دستگیر شد و به زندان افتاد. با به هم پیوستن دو گروه «بیژن جزنی و حسن ضیاظریفی» و «مسعود احمدزاده و امیرپرویز پویان»، سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران شکل گرفت؛ سازمانی که با پیوستن حمید اشرف به فازی تازه رسید. اشرف به همراه علی‌اکبر صفایی فراهانی فاز مبارزاتی خود را به دو گروه شهری و جنگل تقسیم می‌کنند و در ‌‌نهایت ماجرای سیاهکل رخ داد.

 

 

پیش‌درآمد

 

تمرکز ساواک بر تحرکات سیاسی دانشجویان در پاییز ۱۳۴۹ و شناسایی تصادفی دو نفر از اعضا، موجودیت گروه پویان احمدزاده را در معرض خطر قرار داد: «در اواسط دی‌ماه‌‌ همان سال جلال نقاش توسط فردی به نام احمد الهیاری لو رفته و گرفتار می‌شود. متعاقب دستگیری جلال نقاش افراد دیگری از جمله حسین خوشنویس، بیژن هیرمن‌پور، حسن نوروزی، عبدالحسین براتی، عبدالکریم حاجیان، ابراهیم‌ دل‌افسرده و کاظم سلاحی در فاصله ۲۰ تا ۲۳ دی‌ماه ۱۳۴۹ دستگیر می‌شوند. در ابتدا بازداشت‌شدگان به مثابه اعضای یک محفل سیاسی مارکسیستی به حساب آمده و بهای چندانی به آن‌ها داده نمی‌شد، به همین دلیل سایر اعضا از دستگیری مصون ماندند.»

 

دستگیری این افراد باعث شد کادر مرکزی تصمیم بگیرد تا اعضای باقی‌مانده در بیرون از زندان به زندگی مخفی روی آورده و فعالیت‌های علمی را در راستای مبارزه مسلحانه آغاز کنند. این مبارزه مسلحانه سازمان را به سمت حرکت‌های کوتاه و سریع پیش برد. یکی از این برنامه‌ها حمله به کلانتری‌ها در شهرهای مختلف بود: «بر اساس برنامه طراحی‌شده توسط شاخه تبریز مصادره مسلسل‌ کلانتری در دستور کار این شاخه قرار گرفت. بر اساس این طرح سه کلانتری در تبریز توسط برخی از اعضای شاخه تبریز شناسایی شدند و از میان آن‌ها حمله به نگهبان کلانتری پنج مورد تایید قرار گرفت. با قطعی شدن حمله به کلانتری مورد نظر نقشه عملیات طرح‌ریزی و اعضای گروه عمل‌کننده بهروز دهقانی، علیرضا نابدل و مناف فلکی تعیین شدند.»

 

این سه نفر آن‌طور که در کتاب آمده، سمپات‌های خود را برای حمله به کلانتری معرفی کردند: «به این ترتیب تیم مرکب از محمد تقی‌زاده چراغی، جعفر اردبیل‌چی و اصغر عرب هریسی با فرماندهی مناف فلکی برای حمله به کلانتری و تصرف مسلسل‌ نگهبان تعیین شدند. در حالی که عرب هریسی، تقی‌زاده و اردبیل‌چی هنوز به عضویت رسمی گروه درنیامده بودند و هیچ‌گونه سابقه‌ عملیات نظامی و تجربه چریکی نداشتند.»

 

هدف از این عملیات مصادره اسلحه بود؛ بنابراین طراحان عملیات اصرار داشتند، حتی‌المقدور در جریان آن کسی کشته نشود. با توجه به مسلح بودن، چکشی مخصوص برای وارد آوردن ضربه به سرپاسبان‌ ساخته شد. عملیات ۱۴ بهمن ۱۳۴۹ درست پنج روز قبل از ماجرای سیاهکل اجرا شد؛ اما اتفاقاتی باعث شد با شکست رو‌به‌رو شود: «نخست پاسبان با ضربه چکش اردیبل‌چی بیهوش نشد و هنگامی که تقی‌زاده مسلسل را از دست او بیرون می‌کشید شروع به سروصدا کرد و به تعقیب تقی‌زاده پرداخت که با مسلسل در حال فرار بود. مناف فلکی با حضور در صحنه با شلیک گلوله‌ای پاسبان را مجروح کرد. او مسلسل را از دست تقی‌زاده گرفت و به بهروز دهقانی رساند که با تقی افشانی در نزدیکی محل منتظر بودند. اردبیل‌چی توسط پاسبان مجروح و دستگیر شد. مناف بازمی‌گردد و پاسبان را که بالای سر اردبیل‌چی ایستاده بود با گلوله‌ای از پای درمی‌آورد و اردبیل‌چی به کمک او از مهلکه فرار می‌کند.» اردبیل‌چی که نیروی سمپات‌مناف فلکی بود روحیه خود را از دست داده و از همکاری با گروه خودداری می‌کند. از سوی دیگر گروه پویان احمد‌زاده به دنبال تکاپوی تازه‌ای بودند و تلاش می‌کردند به گروه مستقر در جنگل‌های گیلان بپیوندند. این درست زمانی بود که دستگیری‌های گسترده ساواک نشان می‌داد گروه جنگل لو رفته است: «ساواک در حوالی دهم بهمن توانست به حضور افرادی در جنگل‌های شمال پی‌ ببرد و بی‌درنگ کار دستگیری افراد شناسایی‌شده را آغاز کند. این شتاب در ساواک نشان‌دهنده درک مشابه دستگاه امنیتی با بنیانگذاران هر دو گروه از تاثیر مبارزه مسلحانه بر روند تحولات سیاسی جامعه بود و آن‌ها مصر بودند تا به هر طریق ممکن جلوی وقوع آن را بگیرد.»

 

حمید اشرف یکی از کسانی بود که ساواک به دنبال او بود: «حمید اشرف پس از بازگشت از سفر طولانی‌اش به شمال تا آنجایی که مشخصاتش در اداره شهربانی بندرشاه به ثبت رسیده بود تصمیم می‌گیرد تا مخفی شود، حادثه‌ای که به نظرش دیر یا زود می‌بایست اتفاق می‌افتاد.»

 

 

از شهر تا جنگل

 

روند دستگیری‌ها به شمال هم می‌رسد و تیمی متشکل‌ از عضدی و تهرانی در رشت مستقر می‌شوند: «با حضور بازجویان ساواک، اسکندر رحیمی با نام مستعار «محمود» در روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن در حالی که از محل تدریسش در یکی از توابع فومن به خانه برمی‌گشت دستگیر می‌شود. شواهد امر نشان می‌دهد که دستگیری رحیمی اطلاعات مهمی از روند پرونده تا روز ۱۴ بهمن را افشا کرد. پی بردن به حضور فاضلی در تیم ارتباط با کوه، آگاه شدن از محل برخی انبارک‌های ایجاد شده، شناسایی رحمت پیرو نذیری، شناسایی دو ماشین فولکس و وانت مورد استفاده افراد گروه و پی ‌بردن به ماهیت ایرج نیری به عنوان رابط گروه کوه از موارد مهمی است که در گزارش ساواک به آن‌ها اشاره شده است.

 

ایرج نیری معلم روستای شبخوسلات بود؛ همان کسی است که دستگیری او باعث می‌شود تا ماجرای سیاهکل شروع شود. او روایت کرده: «آخرین بار ۱۲ بهمن با اسکندر رحیمی قرار داشتم تا با وسایل مورد نیاز بیاید و به اتفاق به کوه برویم. اسکندر آن روز پیدایش نشد و با توجه به اینکه قبلا هم چند باری سر قرارش نیامده بود برایم عادی بود. در ذهنم جا نیفتاده بود که اگر یکی نیامد ممکن است دستگیرش کرده باشند. پایان آن هفته که پنج‌شنبه ۱۴ بهمن می‌شد به لاهیجان نرفتم و در سیاهکل ماندگار شدم. به عادت برخی پنج‌شنبه‌ها که در شلوغی بازار روز، وضع شهر را بررسی می‌کردم، در خیابان مشغول قدم زدن بودم. مدت زیادی از قدم زدنم نگذشته بود که خواهرزاده‌ صاحب‌خانه‌ام به سراغم آمد گفت که رئیس فرهنگ لاهیجان به سیاهکل آمده و سراغ مرا گرفته است. راستش مدرسه بایستی تا ظهر پنج‌شنبه باز باشد. پیش خودم گفتم این‌ها اگر بیایند و ببیند من در مدرسه نیستم خیلی بد می‌شود. موتور گرفتم و خودم را رساندم به سر جاده شبخوسلات جایی که دو تا ماشین لندرور را در کنار جاده پارک کرده بودند. آن‌ها را دیدم که به سمت من می‌آمدند و یک قهوه‌چی را هم با خودشان همراه کرده بودند تا مرا پیدا کنند. وقتی به من رسیدند برخوردشان خیلی مودبانه بود. حالا آن‌ها کی بودند یکی رئیس فرهنگ و آن دو نفر عضدی و تهرانی بازجویان ساواک.»

 

رئیس فرهنگ به نیری می‌گوید که این دو نفر از تهران آمده‌اند تا بین دو معلم مصالحه برقرار کنند و تو هم با ما بیا. او که شنیده بود دو معلم در اطراف لاهیجان با هم درگیر و مشاجره‌شان به چاقوکشی کشیده و خوشحال بود که غیبتش را ماست‌مالی کرده است، با این واقعیت مواجه نبود که آن‌ها فکر کردند او شاید مسلح باشد و به این طریق خلع سلاحش می‌کنند. در میانه راه، ماشین می‌ایستد و عضدی اسلحه را روی شقیقه‌اش می‌گذارد: «گفتند اگر تکان بخوری مغزت را داغان می‌کنیم. به سرعت مرا کشیدند و بردند و سوار ماشین عقبی کردند و دست و دهانم را بستند و مرا در حالی که کاپشنی روی سرم انداخته بودند زیر صندلی انداختند. با توجه به فاصله راه فکر می‌کردم مرا به رشت می‌برند.»

 

او را در ساواک رشت می‌بندند و شروع به زدن می‌کنند: «پرسیدند سیاهکل چه کار می‌کردی؟ گفتم معلم بودم. گفتند کوه نمی‌رفتی با یک نفر دیگر؟ اولش زیرش زدم و بعد که شلاق ادامه پیدا کرد گفتم: این را زود‌تر می‌گفتید با یک مصطفی نامی بود که می‌آمد و می‌رفتیم با هم گنج پیدا کنیم. حسین‌زاده گفت: گنج! بزن تا آدم شود. مصطفی اسم مستعار رحیم سماعی بود که آن وقت‌ها توی کوه بود.»

 

اینکه نیری می‌گوید دوباره قرار است مصطفی را ببیند برای ساعتی او را از شکنجه‌‌ رها می‌کند؛ اما وقتی برگشتند دست خالی آمدند: «گفتند: یکی را می‌آوریم، تو حرف نمی‌زنی فقط گوش می‌دهی، اگر حرفی بزنی قیمه‌ قیمه‌ات می‌کنیم.» اسکندر رحیمی را می‌آوردند و او هم شروع می‌کند به صحبت کردن.

 

رحیمی را دو روز قبل گرفته بودند. او را با چشمان بسته نزد نیری آورده بودند؛ بنابراین نیری را نمی‌دید و از انبارک‌های سلاح گروه اطلاعاتی داد: «بعد هم دست مرا باز کردند و گفتند هر چه می‌دانی بنویس. یک تعداد عکس هم به من نشان دادند که شناسایی کنم. بازجویی که تمام شد من به اتفاق تهرانی سوار یک ماشین شدیم. یک لحظه که سرم را برگرداندم توی ماشین دیگری عضدی را دیدم که کنار اسکندر نشسته بود تا ما را به تهران ببرند.»

 

تا قبل از ظهر پنج‌شنبه در گروه جنگل کسی نفهمید که ایرج نیری را دستگیر کرده‌اند. ناصر وحدتی که قبلا با ایرج نیری دوست بود در گفت‌وگو با نویسنده می‌گوید: «رابطه ایرج با من هم در این مرحله مثل سابق گرم و دوستانه نبود ولی با هم هنوز رابطه داشتیم و بیشتر همدیگر را در زمین والیبال می‌دیدیم. چند روز قبل از دستگیری‌اش او را در خیابان دیدم و گفتم شب جمعه می‌آیم خانه‌ات. غروب دوشنبه‌‌ همان هفته صاحبخانه ایرج پیغامش را در بانک به من رساند که اگر می‌شود شب پنج‌شنبه به خانه‌اش بروم. من هم همین کار را کردم و ساعتی از شب پنج‌شنبه نگذشته بود که به سراغش رفتم. صاحبخانه انگار که منتظر ایرج باشد مرا با او اشتباه گرفت و چند بار صدایش زد. بعد که مرا شناخت به من گفت دو، سه بازرس با لندرور آمدند و او را بردند.» وحدتی می‌دانست که فقط ساواکی‌ها هستند که با لندرور تردد می‌کنند. او آن‌طور که گفته نگران ایرج بود؛ چراکه روز قبل هم از رئیس بانکی که در آن کار می‌کرد شنیده بود که یکی از کارکنان بانک در رشت دستگیر شده است. وحدتی آن‌طور که گفته است روز جمعه به دنبال ایرج نیری می‌رود؛ اما او را پیدا نمی‌کند تا اینکه در لاهیجان پدرش را می‌بینید که انگار دنبال او کرده بود. پدر وحدتی یکی از کسانی بود که در حمله چریک‌ها به پاسگاه کشته شد.چریک‌ها فکر می‌کردند او گروه جنگل را لو داده است. وحدتی دیدار آخر با پدر را چنین تعریف می‌کند: «گفتم: فکر کنم ایرج را گرفته‌اند. گفت: گرفته‌اند فکر می‌کنی؟ صبح آمدند و خاک سیاهکل را به توبره کشیدند. از بازرسی اتاق ایرج گفت و حضور ماشین‌های ساواک و ژاندارمری در سیاهکل و از من خواست تا به سیاهکل برنگردم.»

 

ناصر وحدتی متوجه افرادی شده بود که به صورت نا‌شناس به آن حوالی آمده بودند و او خیال می‌کرد که آن‌ها ساواکی هستند. بعد‌ها مشخص می‌شود که آن افراد نا‌شناس حمید اشرف و اسکندر صادقی‌نژاد بودند که شب پنج‌شنبه به سراغ نیری رفته بودند.

 

 

تغییر تاکتیک عملیات

 

اشرف بعد از بازگشت به تهران مخفی می‌شود و به جمع‌بندی دستگیری‌ها و دشواری‌های حاصل از آن می‌پردازد. البته آن‌طور که در کتاب «اسم شب، سیاهکل» نوشته شده به جمع‌بندی نادرستی می‌رسد و گمان می‌کند مسئولیت لو رفتن با نوشیروان‌پور است: «قرار بود حسن‌پور به گروه کوه بپیوندد ولی به جهت رابطه قدیمی با سامع و نوشیروان‌پور اگر یکی از آن‌ها مخفی می‌شدند دو نفر دیگر در معرض خطر قرار می‌گرفتند؛ بنابراین در شرایطی که ضعف نوشیروان‌پور آشکار گردید و او از حرکت خودداری می‌نمود ما نمی‌توانستیم دو نفر دیگر را مخفی کنیم چون بلافاصله نوشیروان‌پور با تمام‌ ضعف‌هایی که اینک در او شناخته بودیم دستگیر می‌شد و اطلاعات خود را در اختیار پلیس قرار می‌داد همان‌گونه که داد.»

 

قبل از اینکه اشرف و صادقی‌نژاد به گیلان بروند تیم تهران بعد از دستگیری نوشیروان‌پور از هم پاشیده شده بود. آن دو پنج‌شنبه ۱۵ بهمن به رشت می‌روند. آنجا متوجه می‌شوند که اسکندر رحیمی را دستگیر کردند. آن‌ها برای آگاه شدن وضعیت بقیه به شبخوسلات می‌روند تا از ایرج نیری پرس‌وجو کنند. اما وقتی می‌رسند متوجه پچ‌پچ همسایه‌ها می‌شوند: «کسی می‌پرسد چه می‌خواهی؟ حمید اشرف پاسخ می‌دهد با نیری کار دارم. سپس با شنیدن صدای لرزانی که گفته‌اش را برای کسی دیگر تکرار می‌کند با نگرانی از وضعیت نیری از خانه دور می‌شود.» این دو بعد به لاهیجان می‌روند تا سراغ منوچهر بهایی‌پور را بگیرند؛ اما خاموشی خانه او این حدس را جدی می‌کند که او هم دستگیر شده است. با اطلاع از وضعیت دستگیری‌ها تصمیم می‌گیرند مسلسل‌هایشان را در اختیار گروه جنگل بگذارند چراکه: «نتیجه شش ماه مبارزه پنهانی در وجود آن‌ها متبلور شده بود و شهر در وضعیت خوبی به ‌سر نمی‌برد.»

 


ادامه مطلب


نظرات() 

مسعود کشمیری کیست؟/ اطلاعاتی درباره عامل انفجار دفتر نخست‌وزیری

نوشته شده توسط : قارانقوش
پنجشنبه 9 شهریور 1396-08:02 ب.ظ


هر سال همزمان با هشتم شهریور ماه، نام مسعود کشمیری به عنوان عنصری که عامل انفجار نخست‌وزیری بوده، مطرح می‌شود. نام او غالباً همراه است با بیان تزویر‌هایش که دو خودکار در جیب داشته یکی برای بیت‌المال و یکی شخصی و... اما در این میان، کمتر، سوابق و شخصیت او بررسی شده است.

 

در آن پرونده، بیش از ۲۰ متهم وجود داشت اما بمبگذار مسعود کشمیری است که از همین رو متهم ردیف اول است. فردی که با نفاق خود تا اصلی‌ترین مراکز امنیتی کشور نفوذ کرده و با روش‌های گوناگون، خود را به شدت حزب‌اللهی نشان داده بود. کارهایی که قطعاً با آموزش و توصیه‌های دریافتی از بالادستانش به آن هدایت می‌شده است.

 

او‌‌ همان کسی است که به یکی از همکاران توصیه کرده بود روزهای جمعه تلفن را قطع کن تا گمان کنند به نماز جمعه رفته‌ای و...

 

شناسایی او از یک منظر بسیار ضروری است؛ شیوه نفوذ کشمیری برای دورانی طراحی شده بود که شعارهای انقلاب هر روز رسا‌تر فریاد می‌شد و زمانی به نقطه عملیاتی رسید که با خروج بنی‌صدر و منافقین، گفتمان غالب گفتمان امام بود. امروز که بار دیگر با هوشمندی ملت گفتمان اصولگرایی رنگ غالب گرفته است و در روزهای جاری مدل‌های سال‌های نخست انقلاب یک به یک تکرار می‌گردد، شناسایی کشمیری‌های احتمالی تنها با شناخت کامل او و مسیر نفوذش ممکن است.

 

 

مسعود کشمیری کیست؟

 

مسعود کشمیری فرزند سعید با شماره شناسنامه ۴۰۱، متولد ۱۳۲۹ از کرمانشاه، دارای مدرک لیسانس علوم اداری و مدیریت بازرگانی از دانشگاه تهران بود که از تاریخ ۵۱/۵/۲۳ تا اواخر سال ۵۳ با قراردادهای ۶ ماهه به عنوان کارآموز در وزارت کار و امور اجتماعی شاغل بوده است.

 

وی همچنین پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، در شرکت «سایبرناتیک» و شرکت انگلیسی «رایدر هند» با مسئولیت فردی معروف به «مستر نیشام» شاغل بوده است. با پیروزی انقلاب و بازگشت خارجی‌ها به کشور‌هایشان، شرکت مذکور منحل می‌شود و مسئول شرکت با برجای گذاشتن اموال خود از کشور فرار می‌کند.

 

شرکت سایبرناتیک نیز مربوط به اسماعیل داودی شمسی بوده است و معرف‌های کشمیری قدسی خرازیان و رضیه آیت الله‌زاده شیرازی از اعضای شاخص منافقین بوده‌اند. از دیگر معرفین وی علی اکبر تهرانی است که از متهمین ردیف اول در پرونده هشتم شهریور بوده است.

 

وی قبل از انقلاب توسط پسر دایی خود، ابوالفضل دلنواز ـ که برادر همسرش نیز بود و در درگیری مسلحانه معدوم شد ـ جذب سازمان مجاهدین شد. ابتدا در بحث‌های خانوادگی از آن‌ها حمایت می‌کرد، لیکن به مرور زمان چهره‌ای حزب‌اللهی و حامی جمهوری اسلامی به خود گرفت و کمی پیچیده‌تر عمل کرد.

 

او به همراه علی اکبر تهرانی تحت مسئولیت محمود طریق‌الاسلام در این سازمان حضور داشت. پس از انقلاب نیز همچنان عضو سازمان منافقین بوده و اسامی مستعاری همچون «حنیف» و «مجیب» داشته است. منزل او در مهرشهر کرج و آریاشهر از بزرگ‌ترین انبارهای سلاح و مهمات سازمان بوده است و افراد سطح بالایی از سازمان در این منازل به تشکیل جلسه می‌پرداخته‌اند.

 

همسر کشمیری، دختر دایی‌اش مینو دلنواز بود. خانواده وی نیز هم‌زمان با انفجار نخست‌وزیری‌، توسط عوامل سازمان از محل سکونت خود به یک خانه تیمی انتقال داده شد و از طریق مرز زمینی عراق یا ترکیه به خارج از کشور گریختند‌. از خانواده وی برخی از چهره‌های علنی سازمان بودند، همچون ابوالفضل دلنواز که نامزد رسمی سازمان در اسلام آباد غرب در انتخابات دور اول مجلس بود. کشمیری همزمان با فعالیت گسترده در سازمان منافقین به عضویت در کمیته مستقر در اداره دوم ارتش تحت سرپرستی محمد کاظم پیرو رضوی در می‌آید.

 

وی مدتی نیز در ضد اطلاعات مرکزی نیروی هوایی و مرکز مستشاری امریکایی‌ها با عنوان نماینده نخست‌وزیر دولت موقت و زیر نظر کمیته اداره دوم ارتش مستقر بود. در این مدت، از جمله اقدامات وی می‌توان به مداخله و جلوگیری از به جریان افتادن و محاکمه عاملان کشتار ۱۷ شهریور اشاره کرد که با توجه به ریشه امریکایی جمعه خونین و تظاهر منافقین در آن تاریخ به اعمال ضد امریکایی، محل تأمل فراوان است.

 

وی در بدو تأسیس طرح و برنامه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نیز مدتی به عضویت آن درآمد. معرّف وی عبدالمجید قبادیان معدوم از دیگر نفوذی‌های ارشد منافقین به سپاه آقای داود شمسی بوده است. وی همچنین عضویت مؤثر در ستاد خنثی‌سازی کودتای نوژه به نمایندگی از کمیته اداره دوم ارتش داشته است که از جمله خیانت‌های وی در این مقطع، فراری دادن رهبر عملیات کودتا سرهنگ احسان بنی‌عامری بوده است.

 

وی سپس دستور ضرورت نفوذ در نخست‌‌وزیری را دریافت می‌کند و برای آغاز این مسیر، ابتدا عضو دفتر نخست‌وزیری در سیستان و بلوچستان می‌شود. کشمیری مدتی کوتاه نیز در دفتر محسن سازگارا معاونت سیاسی اجتماعی بهزاد نبوی وزیر وقت مشاور در امور اجرایی مشغول به کار شد و از آنجا به دفتر اطلاعات و تحقیقات نخست‌وزیری به سرپرستی خسرو تهرانی رفت. وی از آنجا مدتی به فعالیت در دبیرخانه شورای امنیت پرداخت و سپس جانشین خسرو تهرانی در دبیرخانه شورای امنیت شد. عملکرد وی در این جایگاه آنچنان بود که بسیاری به غلط تصور کرده‌اند وی خود دبیر شورای امنیت بوده است.

 

 

منبع: خبرآنلاین





نظرات() 

کلاهی و کشمیری کشته شدند

نوشته شده توسط : قارانقوش
پنجشنبه 9 شهریور 1396-07:59 ب.ظ

تاریخ ایرانی: دبیرکل بنیاد هابیلیان (خانواده شهدای ترور کشور) خبر داد محمدرضا کلاهی و مسعود کشمیری، از اعضای سازمان مجاهدین خلق (منافقین) و عوامل اصلی انفجارهای ۷ تیر و ۸ شهریور ۱۳۶۰ کشته شدند.

 

سیدجواد هاشمی‌نژاد در گفت‌وگو با «خبر فوری» افزود: «درباره کشمیری و کلاهی نیز باید بگویم این دو فرد شاه‌کلید بسیاری از جنایت‌هایی هستند که منافقین در ایران انجام دادند، جنایت‌هایی که به لحاظ بین‌المللی و از نگاه کشورهای متخاصم ایران نیز به اثبات رسیده است. مسعود کشمیری و کلاهی زندگی مخفی و پنهانی داشتند و تا جایی که من مطلع شدم این دو نفر به احتمال قوی توسط عناصر خودشان از بین رفتند هرچند مراجع مسئول باید درباره این موضوع اظهارنظر کنند و دقیق‌تر این موضوع را بیان کنند که تا الان این موضوع انجام نشده است. این نظر شخصی خود من است. کشمیری و کلاهی از عناصر مهم منافقین بودند که می‌توانستند بسیاری از مسائل این گروهک را فاش کنند.»

 

به گفته او «یک فرد گمنامی مثل کشمیری وقتی به درجه‌ای از اطمینان برسد که بدون بازرسی به دفتر نخست‌وزیر رفت‌وآمد کند بدون پشتوانه نیست. از این رو مسائل بسیاری درباره این پرونده در ابهام است. این پرونده در شرایط خاص آن روز‌ها و البته جنگ یکی، دو بار مطرح شد ولی کنار گذاشته است از این رو نمی‌شود گفت که این پرونده مختومه شده است لذا مراجع رسمی باید توضیح دهند که این پرونده در چه مرحله‌ای است و در چه مرحله‌ای کنار گذاشته شد و آیا دوباره قابل بررسی است.»

 

در همین باره حجت‌الاسلام احمد سالک نماینده اصفهان در مجلس در نطق میان‌دستور خود در روز دوشنبه (۶ شهریور) از دادگاه انقلاب خواست «پرونده هشتم شهریور را که هنوز مختومه نشده در دفاع از شهدا و ملت ایران دوباره بررسی و به جریان بیاندازد.»

 

سالک که در آن روزها دفتر کارش روبروی ساختمان نخست‌وزیری بود، در خاطراتش خبر سوختن مسعود کشمیری را چنین روایت کرده است: «وقتی انفجار نخست‌وزیری اتفاق افتاد بنده از جمله اولین افرادی بودم که به نخست‌وزیری وارد شدم. دود و آتش بود و هنوز آتش‌نشان نیامده بود. از پله‌ها که بالا می‌رفتم بهزاد نبوی داشت پایین می‌آمد، یقه‌اش را گرفتم و گفتم کجا می‌روی؟ اولین حرفی که او زد این بود که کشمیری سوخت! کشمیری سوخت! آقایی هم یک پلاستیک مشکی [جنازه ادعایی کشمیری] را داخل آسانسور برد و پایین رفت.»

 

به نوشته خبرگزاری مهر «مسعود کشمیری در کیف حامل بمب، ۲ پوندTNT و مقداری منیزیم کار گذاشته بود و دقایقی پس از اینکه کیف مزبور را پیش پای شهید رجایی قرار داد، از ساختمان نخست‌وزیری خارج شد و به میدان پاستور رفت. سپس در آنجا توسط برخی افراد ناشناس به محلی امن انتقال داده شد. برخی منابع می‌گویند عوامل سازمان منافقین مینو دلنواز، همسر کشمیری را همزمان با انفجار نخست‌وزیری از محل سکونتش به یک خانه تیمی در محله نظام‌آباد تهران بردند. کشمیری نیز پس از ملحق شدن به همسرش از تهران به کرج، قزوین و سپس کردستان رفت و نهایتا از طریق مرز زمینی به عراق، ترکیه و سپس خارج از کشور گریخت.»

 

در باب اعترافات غیررسمی سازمان مجاهدین خلق به عاملیت انفجار دفتر نخست‌وزیری، می‌توان به مطلبی که چندی پس از حادثه ۸ شهریور در نشریه مجاهد [ارگان رسمی سازمان منافقین] منتشر شد اشاره کرد. این نشریه نام نویسنده مطلب را ذکر نکرده بود اما تاکید داشت که وی «یکی از قهرمانان عملیات ویژه» است. او کسی نبود جز «مسعود کشمیری!»

 

نویسنده در وهله اول به محل کار خود اشاره دارد و می‌گوید: «من بنا به مسئولیتم، سال‌ها در حساس‌ترین ارگان‌های اصلی اطلاعاتی رژیم بوده‌ام.» دوم اینکه به ماجرای نفوذش در دفتر نخست‌وزیری می‌پردازد و تاکید می‌کند: «قسمتی که به آنجا نفوذ کرده بودم [شورای امنیت کشور] برای همه ارگان‌های رژیم اعم از دادستانی، کمیته‌ها، سپاه، آموزش و پرورش، جهاد سازندگی، جهاد دانشگاهی و رادیو تلویزیون، در آن مقطع، لازم‌الاتباع بود.»

 

او در ادامه این نامه تفصیلی چهار اشاره دیگر از جمله «مسئولیتش در رابطه با مبارزه با نفوذی‌های سازمان»، «طرح فرار و تعویق انفجار نخست‌وزیری»، «مسئولیت کشف و بمباران ایستگاه رادیو مجاهد» و «طرح انفجار در نخست‌وزیری» را هم مطرح می‌کند که با استفاده از آن‌ها می‌توان فهمید نگارنده نامه شخص مسعود کشمیری است.

 

ابراهیم خدابنده از اعضای جدا شده سازمان مجاهدین خلق در گفت‌وگو با پایگاه مرکز اسناد انقلاب اسلامی گفته است: «مسعود رجوی رسما خودش گفته و صد‌ها شاهد هم هست که سازمان مسئول ترورهای ۷ تیر و ۸ شهریور است. البته هنوز سازمان زیر بار نرفته و قبول نکرده است ولی صد‌ها عضو سازمان از خود مسعود رجوی شنیده‌اند که قبول کرده است. رجوی در یک نشست مسعود کشمیری را به همه نشان داد و گفت او دفتر نخست‌وزیری را منفجر کرده است. در یک نشست که همه اعضای سازمان حضور داشتند. رسمی اعلام نشد ولی در جلسه‌های خصوصی اعلام می‌شد و به آن هم افتخار می‌کردند. آنجا مسعود کشمیری با اسم مستعار «باقر» شناخته می‌شد. خیلی‌ها نمی‌دانستند که باقر چه کسی است و چه کاره است تا اینکه مسعود رجوی او را معرفی کرد و گفت این مسعود کشمیری است.»

 

وی ادامه می‌دهد: «چون مسعود کشمیری مسئله‌دار بود و می‌خواست از سازمان برود، رجوی برای اینکه جلوی خروج کشمیری از سازمان را بگیرد و او را بترساند، او را به همه معرفی کرد. به او گفت تو الان زیر چتر سازمان امنیت داری؛ اگر از زیر چتر سازمان خارج شوی، جمهوری اسلامی تو را دستگیر می‌کند و از بین می‌برد. مسعود رجوی این کار را کرد تا کشمیری مجبور بشود و بماند؛ اما آخر سر هم او نماند و دست زن و بچه‌اش را گرفت و به آلمان رفت. زنش هم دختر دایی‌اش بود که سازمان گفته بود باید از او جدا بشود اما کشمیری حاضر نشد او را طلاق بدهد و با هم به آلمان رفتند. دولت جمهوری اسلامی هم بار‌ها از آلمان خواسته که او را تحویل بدهند و به آن‌ها اعلام کرده فردی با این مشخصات، با این اسم مستعار و با این پاسپورت در کشور شماست و او مسئول انفجار ۸ شهریور است.»

 

این عضو سابق سازمان مجاهدین خلق درباره محمدرضا کلاهی، عامل انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی نیز گفت: «کلاهی در اشرف با اسم مستعار مهندس کریم فعالیت می‌کرد. کلاهی و کشمیری بعد از اینکه از ایران فرار کردند به عراق آمدند. هر دوی آن‌ها مهندس بودند. آن‌ها را در رادیو مجاهد مستقر کردند. مسئول برادر من یعنی مسعود خدابنده هم با یکی دیگر از اعضای سازمان به نام مهندس بهمن کار می‌کرد که نمی‌دانست اسم واقعی‌اش چیست. این‌ها کادر فنی رادیو مجاهد بودند. بعد از اینکه این‌ها از ایران آمدند، کلاهی ازدواج نکرده بود و در سازمان به او زن دادند. بعد که کلاهی به هلند رفت آن زن هم از او جدا شد. بعد هم که یک نفر در هلند کشته شد و برخی گفتند که کلاهی بود.»

 

خدابنده همچنین درباره انفجار دفتر حزب جمهوری و نحوه اطلاع خود از آن انفجار می‌گوید: «وقتی که انفجار ۷ تیر رخ داد من منچستر بودم و تازه از انجمن اسلامی بیرون آمده بودم. هنوز یک سال نشده بود که من از آنجا خارج شده بودم و هنوز خیلی از بچه‌های انجمن اسلامی را می‌شناختم. من داشتم از جایی رد می‌شدم که دیدم در کنسولگری جمهوری اسلامی در منچستر یک بنر زده‌اند و بچه‌های انجمن اسلامی هم آنجا جمع شده‌اند. پرسیدم چه شده است؟ گفتند که داستان این است و در ۷ تیرماه دفتر حزب جمهوری را منفجر کرده‌اند، کنسولگری بسته است و ما هم برنامه عزاداری داریم. تو هم می‌آیی؟ و از این صحبت‌ها. یکی از آن‌ها از من پرسید که فکر می‌کنی این کار، کار چه کسی و چه گروهی بوده است؟ من هم گفتم حتما کار سلطنت‌طلب‌ها و ضد انقلاب و آمریکایی‌ها بوده است دیگر. یعنی به مخیله‌ام خطور نمی‌کرد که سازمان مجاهدین چنین کاری کرده باشند. سازمان هم هیچ اطلاعیه‌ای نداد. بعدا که رجوی از پاریس به عراق آمد این موضوع (مسئولیت انفجار ۷ تیر و ۸ شهریور) را ضمنی پذیرفت و حتی در نشریه هم می‌زدند: «رهنمود قرآنی در هفت تیر» و یک آیه می‌آوردند که سقف بر سرشان فرو ریخت و...»

 

خدابنده ادامه داد: «من فکر می‌کردم علت اینکه سازمان مسئولیت انفجار را به عهده نمی‌گیرد ترس از فضای بین‌المللی است ولی بعدا دیدم که ترس از خود اعضای سازمان است یعنی هواداران نمی‌پذیرفتند. یک سال بعد از این قضیه آمد جلسه گذاشت رجوی و خواست توجیه کند که ما چرا انفجار ۷ تیر را به وجود آوردیم؟ بعد می‌گفت ما با عملیات ۷ تیرماه کانال نفوذ آمریکا را بستیم. راه وابستگی را کور کردیم. آینده نظام را از بین بردیم. یعنی نظام را بی‌آینده کردیم. طوری تعریف می‌کرد که انگار این یک اقدام ضدآمریکایی بود. یعنی انگار قرار بود نفوذ آمریکا در ایران از طریق شهید بهشتی باشد و سازمان این قضیه را کور کرد!»

 

این عضو جدا شده از سازمان مجاهدین خلق با اشاره به اینکه سازمان در بیت امام هم نفوذی داشت ولی برنامه‌ریزی آن‌ها این بود که اول حزب جمهوری اسلامی را منفجر کنند٬ گفت: «دقیقا یادم نیست که از خود رجوی یا از شخص دیگری شنیدم که می‌گفت ما در بیت امام نفوذی داشتیم و در همه نهاد‌ها هم نفوذی داشتیم. ما بین حزب جمهوری و بیت امام یکی را می‌توانستیم انتخاب کنیم. چون اولاً همزمان نمی‌شد این کار را انجام داد و ثانیاً اگر یکی از آن‌ها را منفجر می‌کردیم٬ آن یکی سوخته بود. ما مجبور بودیم بین این‌ها یکی را انتخاب کنیم. کدام را انتخاب کرد؟ حزب جمهوری. یعنی یا جواد قدیری یا محمدرضا کلاهی؟ کدام را انتخاب کرد؟ کلاهی. چرا؟ بار‌ها می‌گفت که ما نظام را بی‌آینده کردیم. یعنی احساس می‌کرد که آن سکان اصلی آینده نظام اعضای حزب جمهوری اسلامی و آیت‌الله خامنه‌ای و شهید بهشتی است. یعنی امام٬ «حال» جمهوری اسلامی بود، شهید بهشتی و آیت‌الله خامنه‌ای «آینده» جمهوری اسلامی بود.»

 

وی افزود: «مسعود رجوی بین «حال» و «آینده» می‌خواست انتخاب کند؛ خودش هم گفت ما آینده را انتخاب کردیم که بزنیم. «حال» فعلا باشد. خوب این استراتژی غیر از استراتژی آمریکاست؟ یعنی آمریکا می‌دانست که اگر بعد از امام جانشین قدرتمندش در هر حوزه‌ای آیت‌الله خامنه‌ای و بهشتی است او هم تکلیفش با آمریکا معلوم بود. یعنی می‌دانست که با حضور بهشتی این میخ استقلال را نمی‌شد کند. حالا خواست خدا بود یک اتفاقی که افتاد این بود که آن موقع خیلی حواسشان به رهبری فعلی نظام نبود. فرقان آمد قبلش یک ترور انجام داد. آن موقع که ترور اتفاق افتاد آیت‌الله خامنه‌ای در بیمارستان بود. یعنی بالاخره حفظ شد آینده نظام به این شکل وگرنه از نظر مسعود رجوی آینده نظام را نابود کرد٬ «حال» هم می‌گذرد و دیگر تمام می‌شود. همه حساب کتاب‌هایشان در همه زمینه‌ها درست بوده، همه هم همکاری می‌کردند و خوب کار می‌کردند ولی می‌گویند چراغی را که ایزد برفروزد، هر آن کس پوف کند ریشش بسوزد.»

 

علیرضا اسلامی، معاون شهید قدوسی در دادستانی انقلاب درباره سرنوشت پرونده انفجار دفتر نخست‌وزیری به خبرگزاری تسنیم گفت: «در جریان ۸ شهریور به‌ آقای لاجوردی گفتند که شما اقدام کنید برای پیدا کردن مسئولین انفجار که ایشان گفتند به شرطی قبول می‌کنم که هر کس را خواستم بتوانم دستگیر کنم و مجوز داشته باشم. وقتی مجوز گرفت اقدامات خود را شروع کرد که به افرادی مانند حسن کامران، بهزاد نبوی، خسرو تهرانی، تقی محمدی، سازگارا و غیره که در نخست‌وزیری مسئول بودند، رسید. لاجوردی بازجویی‌هایی را انجام داد در این جریان تقی محمدی در زندان خودکشی کرد یا کشته شد. بعد از جریان ۸ شهریور و شهادت شهید قدوسی، پرونده دست مرحوم آیت‌الله ربانی املشی افتاد که او هم توسط پودرهای سرطان‌زا و به ‌دست باند مهدی هاشمی از دنیا رفت و آقای موسوی خوئینی‌ها دادستان شد. ۸ خرداد سال ۶۵ آقای خوئینی‌ها اعلام کرد که چون هیچ دلیلی برای اثبات اتهامات نیست پرونده مختومه است. بازجویی‌ها داشت به نتیجه می‌رسید که برخی نمایندگان و وزرا نامه دادند که پرونده مختومه شود و شهید لاجوردی را هم با فشار از دادستانی انقلاب تهران برداشتند. در واقع نگذاشتند پرونده به دادگاه برود تا مجرم شناخته شود. سرانجام هیاتی به دیدار امام رفت و ایشان فرمودند که فعلا پرونده مختومه شود که بعد از آن، تمام متهمان و زندانی‌های پرونده ۸ شهریور مثل خسرو تهرانی آزاد شدند.»

 

خبرگزاری فارس در یادداشتی به قلم محمد مهدی اسلامی، «سوال‌هایی پیرامون معمای انفجار ۸ شهریور» را مطرح کرده است: جدای از موضوع شهیدسازی و جنازه‌سازی برای کشمیری، سوال‌های دیگری نیز مطرح است، همچون اینکه «مسعود کشمیری» در کجا آموزش دیده بود؟ ایران، آمریکا یا...؟ چرا سابقه‌ای از وی در خاطرات قبل از انقلاب اعضای سازمان منافقین نیست؟ او توسط چه کسانی به مهم‌ترین جایگاه‌های امنیتی کشور نفوذ داده شد؟ چه اقدامات ضدامنیتی دیگری در طول مسئولیت چند ساله خود در نهادهای امنیتی انجام داد؟ چرا انفجار به صورت گل‌دسته‌ای طراحی شده بود؟ آیا همدستانی از وی در اتاق جلسه حاضر بودند و قرار بود از آن‌ها شخصیت‌سازی شود؟ چرا سازمان منافقین مسئولیت این عملیات را نپذیرفت و حتی در فیلم به دست آمده از دیدار محرمانه با مقامات بعثی و توضیح از اطلاع کاخ سفید از عملیات، رجوی با اشاره از آن یاد می‌کند؟ چرا کشمیری پس از عملیات در جمع منافقین دیده نشد و تنها نامه‌ای از وی با اشاره به اقداماتش و بدون ذکر نام، در تأیید رجوی منتشر گردید؟ او با این حجم اطلاعات درباره ایران، پس از خروج از کشور در کجا بود و چه می‌کرد؟ آیا ترور او در سال‌های اخیر در اروپا صحت دارد؟ چه کسی از ترور او در آستانه دستگیری توسط اینترپول نفع می‌برد؟ آیا با گذشتن حساسیت دهه شصت که منجر به مسکوت ماندن پرونده با دستور امام شد، امکان محاکمه متهمان و خارج کردن آن‌ها از سایه تردید «جرم» یا «برائت» نیست؟





نظرات() 

نهم شهریو ماه سالروز مرگ “صمدبهرنگی

نوشته شده توسط : قارانقوش
پنجشنبه 9 شهریور 1396-07:58 ب.ظ

مرگ خیلی آسان می‌تواند به سراغ من بیاید،

اما من تا می‌توانم زندگی کنم، نباید به پیشواز
مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو
شوم که می‌شوم، مهم نیست. مهم این است
که زندگی یا مرگ من، چه اثری در زندگی دیگران
داشته باشد». ماهی سیاه کوچولو

سالگرد مرگ صمد / حمید احمدزاده

به پیشواز روزی دردناک می رویم ، دردناک و واقعی ، نهم شهریو ماه سالروز مرگ “صمدبهرنگی” دررودخانه ارس است. “صمد بهرنگی “معلم، مترجم و نویسنده ای زحمتکش وخلاق بود . انسانی متواضع که با مردم زیست و با مردم ماند. برای همین هم وقتی مرد، هیچ‌کس باور نکرد به مرگ طبیعی مرده باشد و دریاد و خاطره جمعی مردم به یک افسانه شیرین بدل شد. هم زندگی‌اش هم مرگش وهم قصه هایش، بسیاری از ما با کتاب‌های این نویسنده بزرگ کتاب‌خوان شدیم.
خودش درباره قصه هایش می گوید: بچه ها قصه و داستان را با میل می خوانند. قصه های با ارزش می توانند آن ها را با مردم و اجتماع و زندگی آشنا كنند و علت ها را شرح دهند. قصه خواندن تنها برای سرگرمی نیست. بدین جهت من هم میل ندارم كه بچه ها قصه های مرا تنها برای سرگرمی بخوانند.
“بهرنگی ” اوایل تابستان دریک روز آفتابی به دنیا آمد، و اواخر تابستان، دریک روز ابری ازدنیا رفت. او مثل “ماهی سیاه کوچولو”قهرمان قصه های خودش ، با موج های بی قرار ارس به دریای بی کران مردم وآینده وتاریخ پیوست.
به نظر بنده، در دنیای معاصر، بجای قلمفرسائی درباب وجه شخصییتی و تمایزهای فردی صمد برای آشنائی بیشترنسل امروز مخصوصا بچه ها که دردنیای مجازی گرفتارآمده اند،کادودادن کتابهای صمدبه بچه های امروزی است، و برای آشنایی بیشترباشخصیت نامبرده بنده کتاب برادرم صمد به قلم اسد بهرنگی رامعرفی میکنم، وبهترین راه برای آشنائی بااندیشه وآثارصمدمطالعه آثار صمد و توجه به زمانی است که این کتابها درآن سالها به چاپ رسیده میباشد، چراکه مستندات و توضیحات درباره صمد هرچه بود در گذشته مانده، اینک باید از طریق اشاعه و تشویق بچه ها وهمه کسانی که کتابی ازاین نویسنده نخوانده اند میباشد.
یادوراهش گرامیباد.






نظرات() 

08 شهریور | رجایی و باهنر به شهادت رسیدند

نوشته شده توسط : قارانقوش
پنجشنبه 9 شهریور 1396-07:57 ب.ظ


تاریخ ایرانی: در روز ۸ شهریور ۱۳۶۰ محمدعلی رجایی رییس‌جمهوری و محمدجواد باهنر نخست‌وزیر وقت به همراه گروهی از اعضای هیات دولت در انفجار دفتر نخست‌وزیری به شهادت رسیدند.

 

این واقعه درست دو ماه پس از آن رخ داد که آیت‌الله دکتر سیدمحمد حسینی‌ بهشتی و بیش از ۷۰ تن از چهره‌های سیاسی و اجرایی عضو حزب جمهوری اسلامی در انفجار دفتر این حزب ترور شده و به شهادت رسیده بودند. شهید رجایی هنگام مرگ ۴۸ سال سن داشت. او پس از پیروزی انقلاب ابتدا سمت وزارت آموزش و پرورش را برعهده داشت و سپس در سال ۱۳۵۹ به نمایندگی مردم تهران وارد مجلس شورای اسلامی شد. در ۲۰ مرداد ۱۳۵۹ به نخست‌وزیری و پس از عزل بنی‌صدر از مقام ریاست جمهوری در انتخابات دوم مرداد ۱۳۶۰ با کسب بیش از ۱۳ میلیون رأی مردم به عنوان دومین رئیس جمهوری اسلامی ایران انتخاب شد.

 

باهنر نیز هنگام شهادت ۴۸ ساله بود. او پس از پیروزی انقلاب مسئولیت‌هایی از جمله عضویت در شورای انقلاب، نمایندگی مردم کرمان در مجلس خبرگان، نمایندگی مردم تهران در مجلس شورای اسلامی، وزارت آموزش و پرورش (در کابینه شهید رجایی) و دبیرکلی حزب جمهوری اسلامی (پس از شهادت دکتر بهشتی) را برعهده داشت. او پس از انتخاب رجایی به ریاست‌جمهوری، از سوی وی به نخست‌وزیری جمهوری اسلامی ایران برگزیده شد.

 

روزنامه اطلاعات فردای آن روز در گزارشی با عنوان «گزارش لحظه به لحظه از انفجار بمب در نخست‌وزیری» نوشت: حادثه انفجار در ساعت ۳ بعدازظهر دیروز روی داد و در این ساعت، آقایان محمدعلی رجایی رییس جمهوری و دکتر محمدجواد باهنر نخست‌وزیر و چند تن از مقامات نظامی و امنیتی کشور در یک جلسه فوق‌العاده شرکت داشتند. در پی انفجار بمب که گفته می‌شود در داخل یک کیف دستی جاسازی شده بود، قسمت‌هایی از طبقه اول و طبقه دوم ساختمان نخست‌وزیری در مجاورت خیابان پاستور دچار حریق شد و آتش و دود فضای محل انفجار را فرا گرفت. در این حادثه محمدعلی رجایی رییس جمهور و دکتر محمدجواد باهنر نخست‌وزیر و چند تن از مقامات مملکتی که در جلسه مذکور حضور داشتند به درجه رفیع شهادت نایل شدند و مجروحان حادثه با کمک ماموران و پرسنل نهادهای انقلابی به بیمارستان‌ها انتقال یافتند و تحت مراقبت‌های درمانی و پزشکی قرار گرفتند.

 

به گزارش خبرنگاران اطلاعات که در اولین لحظات پس از وقوع انفجار در محل نخست‌وزیری حاضر شدند با تلاش گسترده ماموران آتش‌نشانی، شهربانی، کمیته‌ها، سپاه و گروهی از مردم آتش خاموش شد و تعدادی از افراد که در زیر آوار مانده بودند از زیر آوار خارج شده و به بیمارستان انتقال یافتند. جنازه چند شهید نیز از زیر آوار خارج گردید که به علت شدت سوختگی قابل شناسایی نبود. بر اساس گزارش‌ها لحظاتی پس از اطفاء حریق، ماموران انتظامی حاضر کنترل نظم را بر عهده گرفتند و پیکر پاک شهدا از محل نخست‌وزیری با آمبولانس و هلی‌کوپترهای نظامی خارج شد.

 

به گزارش خبرنگاران ما از محل حادثه تعداد مجروحین و شهدا تا ساعت ۱۲ شب، ۸ شهید و ۲۳ مجروح گزارش شده بود. خبرنگار ما طی این گزارش اشاره کرد که از این تعداد مجروحین تنی چند از مقامات مسئول مملکتی هستند که عبارتند از آقایان سرهنگ وحید دستگردی سرپرست شهربانی جمهوری اسلامی ایران، سرهنگ سیدموسی نامجو وزیر دفاع و نماینده امام در شورای عالی دفاع، تیمسار شرف‌خواه جانشین فرمانده نیروی زمینی، سرهنگ وصالی، سرهنگ اخیانی رییس ستاد ژاندارمری جمهوری اسلامی ایران، سرهنگ کتیبه‌ای نماینده ستاد مشترک ارتش و عده‌ای از کارکنان نخست‌وزیری و چند عابر که در لحظه انفجار بمب از مقابل ساختمان عبور می‌کردند.

 

مجروحان بلافاصله با کمک امت و نهاد‌ها و امدادگران به بیمارستان‌های فیروزگر، مصطفی خمینی، انقلاب، سوانح سوختگی، سینا، امیراعلم و امام خمینی انتقال داده شدند و تحت عمل جراحی قرار گرفتند. از این عده مجروحین تعدادی سرپایی مداوا شدند و بیمارستان را ترک کردند. بقیه مجروحین در بیمارستان‌ها بستری هستند. یک پیرزن عابر که از مقابل ساختمان نخست‌وزیری می‌گذشت زیر آوار ماند و شهید شد. ضمنا گزارش شد که در این حادثه تعدادی دست و پای قطع شده توسط ماموران و نهاد‌ها جمع‌آوری شد. بعد از انفجار بمب دو فروند هلی‌کوپتر بر فراز نخست‌وزیری برای اطفای حریق و حمل اجساد و مجروحان به پرواز درآمدند و پس از خروج تدریجی مجروحین از ساختمان، امدادگران آتش‌نشانی با کمک پرسنل ارتش جمهوری اسلامی ایران به پاکسازی منطقه مشغول شدند.

 

یک شاهدان عینی به خبرنگار اطلاعات گفت: پس از انفجار ناگهان دود غلیظی توام با آتش از طبقه اول و دوم ساختمان نخست‌وزیری به چشم خورد و پس از مدتی ماموران و عده‌ای از مردم که در نزدیکی ساختمان نخست‌وزیری بودند با فریاد «الله اکبر» به طرف نخست‌وزیری دویدند. از طرف دیگر ماموران آتش‌نشانی و سپاه و کمیته‌ها و شهربانی نیز در محل حاضر شدند و برای نجات مجروحین به تلاش پرداختند. وی افزود: این حادثه دست کمی از فاجعه ۷ تیر دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی نداشت.

 

یکی از کارمندان قسمت آبدارخانه نخست‌وزیری که از ناحیه دست مجروح شده بود هم درباره واقعه انفجار گفت: وحشتناک بود! در طبقه دوم داشتم به طرف آبدارخانه می‌رفتم که صدای وحشتناکی تنم را لرزاند و بلافاصله زبانه‌های آتش را دیدم که از اطاق کنفرانس به بیرون تنوره می‌کشید. از وحشت نمی‌دانستم چه کنم. هرچه سعی کردم فکرم را متمرکز و ببینم چه اتفاقی رخ داده است. موفق نشدم، چون دود غلیظی تمام سالن طبقه دوم را فرا گرفته بود. از وحشت از طبقه دوم به اتفاق یکی دیگر از همکارانم به کوچه کنار نخست‌وزیری پریدیم، و در این موقع بود که دستم مجروح شد، وقتی در کوچه مقداری بر اعصابم مسلط شدم، صدای «الله اکبر» را از داخل ساختمان همراه با شکستن شیشه‌ها می‌شنیدم، نمی‌دانستم چه کنم، هنوز آتش‌نشانی نیامده بود، وقتی ماموران آتش‌نشانی رسیدند و آتش را خاموش کردند به درون ساختمان رفتیم و به کمک امدادگران پرداختیم.

 

یکی از پاسداران محافظ نخستوزیری هم گفت: بیرون ساختمان نخست‌وزیری مشغول پاسداری بودم که صدای انفجاری شنیدم سراسیمه خود را به نزدیک در ورودی خیابان پاستور رسانیدم و متوجه شدم که چند تن از امرای ارتش در حالی که یکی از آن‌ها خون از سرش جاری بود از پله‌های نخست‌وزیری به پایین می‌دویدند، و از طرفی صدای «الله اکبر» نیز که از داخل ساختمان شنیده می‌شد، مرا متوجه ساخت که کسانی احتیاج به کمک دارند. بلافاصله خود را به طبقه‌ای رساندم که آتش‌سوزی از آنجا جریان داشت و در همانجا پایم نیز زخمی شد، اما فوری محل را ترک کردم و پایین آمدم و در همین زمان بود که ماموران آتش‌نشانی به محل رسیدند و به انجام عملیات خاموش کردن آتش پرداختند.

 

اجساد شهدای این فاجعه به صورتی سوخته بود که به هیچ وجه شناسایی آن‌ها ممکن نبود. از سوی دیگر در میان زخمی‌های این حادثه اثری از برادران رجایی و باهنر به چشم نمی‌خورد و بدین ترتیب حدس زده می‌شد که ۲ جسد از سه جسد به دست آمده متعلق به رییس جمهور و نخست‌وزیر باشد. بالاخره در آخرین ساعت شب پیکرهای قربانیان حادثه ۸ شهریور از روی علائمی که در دندان‌های هر کدام از آن‌ها وجود داشت شناسایی شدند.

 

 

شورای موقت ریاست جمهوری و انتخاب نخست‌وزیر

 

در پی شهادت محمدعلی رجایی و محمدجواد باهنر، طبق اصل یکصد و سی‌ام قانون اساسی شورای موقت ریاست جمهوری تشکیل شد تا امور کشور توسط این شورا مرکب از حجت‌الاسلام هاشمی رفسنجانی ریاست مجلس شورای اسلامی و آیت‌الله موسوی اردبیلی رییس دیوان عالی کشور تا انتخاب رییس جمهوری جدید، اداره شود.

 

شورای موقت ریاست جمهوری پس از استقرار در اولین گام در رابطه با واقعه بمب‌گذاری در دفتر نخست‌وزیری اطلاعیه‌ای صادر و با اعلام تعطیلی نهم شهریور، در سراسر کشور پنج روز عزای عمومی اعلام کرد. در روز ۱۱ شهریورماه شورای موقت ریاست جمهوری طی نامه‌ای به مجلس شورای اسلامی، حجت‌الاسلام مهدوی کنی را به عنوان نخست‌وزیر پیشنهاد کرد. در جلسه‌‌ همان روز مجلس مهدوی کنی از ۱۹۶ رای ماخوذه با ۱۷۸ ری موافق، ۱۰ رای مخالف و ۸ رای ممتنع به عنوان نخست‌وزیر رای اعتماد گرفت.

 

هاشمی رفسنجانی رییس وقت مجلس پس از اعلام نتیجه آرا گفت: «این رای سطح بالا و قاطع مجلس شورای اسلامی به جناب آقای مهدوی در مورد نخست‌وزیری و این اعتماد کم‌سابقه را نسبت به یک نخست‌وزیر تبریک عرض می‌کنم و امیدواریم خداوند بایشان توفیق بدهد تا جبران این کمبودهایی که در اثر این حوادث پیش آمده است، بنمایند.»

 

 

منابع:

 

روزنامه اطلاعات، ۹ و ۱۱ شهریور ۱۳۶۰

شهادت رجایی و باهنر، موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی

 




نظرات() 

قاضی اعدام‌های ۶۷ از ملاقات با آیت‌الله منتظری می‌گوید

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 29 مرداد 1396-08:53 ب.ظ

سال گذشته نواری از آیت‌الله منتظری در دیدار اعضای هیات بررسی پرونده منافقین در سال ۶۷ منتشر شد که با حاشیه‌هایی همراه بود. در این نوار محور ارجاعات سخنان آقای منتظری به یک قاضی در سال ۶۷ ختم می‌شد؛ شخصی که در آن سال نزد آقای منتظری می‌رود و درباره حکم اعدام منافقینی که بر سر موضع خود پافشاری می‌کنند، توضیحاتی می‌دهد. از آن سال تاکنون این قاضی مسئولیت‌های مختلفی داشته اما درباره جزئیات آن جلسه مشهور و فرایند ضربه به توطئه منافقین در سال ۶۷، هرگز مصاحبه و سخنی به میان نیاورده بود. آن قاضی، محمدحسین احمدی شاهرودی نام دارد و دهه ۶۰ حاکم شرع استان خوزستان بوده است. وی برای نخستین بار درباره اعدام‌های سال ۶۷ با خبرگزاری تسنیم به گفت‌وگو نشسته که «تاریخ ایرانی» بخش‌هایی از آن را انتخاب کرده است:

 

* من قبل از انقلاب در نجف بودم و در خدمت آیت‌الله صدر در اصول و آیت‌الله خویی در فقه تلمذ کردم؛ پس از اینکه شهید صدر و برخی شاگردانشان دستگیر شدند، بنده نیز از سوی عمال صدام دستگیر شدم که این دستگیری اوایل سال ۵۸ و در روزهایی بود که شهید مطهری به شهادت رسیده بود.

 

* در یکی از شعب زندان‌های بغداد تحت عنوان «شعبه مکافحه الرجعیه» یعنی شعبه مبارزه با ارتجاع - به طلاب و روحانیون می‌گفتند ارتجاع که شاه هم همین لفظ را استفاده می‌کرد - تحت نظر بودم. مدارکی علیه من در پرونده بود. عکس‌هایی از اسنادی درباره انقلاب بود و بعضی از اعلامیه‌ها و عکس‌های شهید صدر و امام خمینی از من گرفته شده بود. یک ماه در حبس بودم و از خانواده خبر نداشتم و در وضعیت بلاتکلیفی به سر می‌بردم. در آنجا اتفاق عجیبی برای من رخ داد. به من گفتند که تو محکوم به اخراج از عراق شده‌ای و بازپرس پرونده گفت «اخراج، اخراج!» من به حسب ظاهر گفتم من عراق را دوست دارم ولی قبول نکردند و حکمم قطعی شده بود.

 

* من که آمدم ایران، در خلال شهادت شهید مطهری و فوت مرحوم آیت‌الله طالقانی بود. من در قم مشغول ادامه تحصیل شدم. البته در شهرهایی مانند خرمشهر کارهای تبلیغاتی نیز انجام می‌دادم. در این شهر آقای شیخ محسن اراکی - رئیس فعلی مجمع تقریب مذاهب اسلامی - مسئول تبلیغات اسلامی بود و بنده را نیز که از نجف آشنایی با هم داشتیم دعوت کرد تا به خرمشهر برویم.

 

* در خرمشهر دو مرکز زیر نظر او کار می‌کردند. یکی برای عرب‌ها که «مرکز التوعیه» به آن می‌گفتند و یکی مرکز فارسی‌زبانان به نام «مرکز الدراسات» و من در مرکز الدراسات مشغول کار تبلیغاتی بودم. در آن زمان کنسولگری عراق در خرمشهر هنوز فعالیت می‌کرد ولی روابط با عراقی‌ها حسنه نبود و تحرکاتی علیه کشور داشتند. حاکم شرع آن زمان استان خوزستان از منصب حاکم شرعی عزل شد و پس از این، آقای اراکی به عنوان حاکم شرع انتخاب شد و ما فعالیت‌های تبلیغی خود را ادامه می‌دادیم تا اینکه خرداد ۶۰ رسید و مجاهدین خلق اعلام جنگ مسلحانه علیه نظام کرد؛ پس از آن بود که دستگیری‌ها شروع شد، دستگیری اعضای گروه منافقین و گروهک‌هایی که به تبع آن‌ها عملیات مسلحانه علیه نظام انجام می‌دادند مانند خلق عرب، پیکار، اتحادیه کمونیست‌ها.

 

* در آن زمان تعداد دستگیری‌ها بالا بود و جناب اراکی از ما درخواست کرد که به دلیل تعداد بالای دستگیری‌ها به او در رسیدگی به پرونده‌ها کمک کنیم. ما هم به شکل غیررسمی به کمک او شتافتیم و پرونده‌ها را بررسی می‌کردیم و بازجویی انجام می‌دادیم اما حکم نمی‌دادیم. این شد که پای ما به دادگاه انقلاب باز شد. در رسیدگی به پرونده‌ها ما شرح جرم و اظهارات دستگیرشدگان را به آقای اراکی می‌دادیم. البته در خلال این کار درباره دستگیرشدگان پیشنهادات و نظرات خودمان را نیز به آقای اراکی می‌دادیم، مثلا می‌گفتیم فلانی یک سال زندان برایش کافی است یا گرفتن تعهد کافی است یا بر عکس برای برخی که جرمشان سنگین بود، پیشنهاد احکام سنگین‌تری می‌دادیم.

 

* تا اواخر سال ۶۰ به همین شکل با آقای اراکی در دادگاه انقلاب همکاری می‌کردیم تا اینکه آیت‌الله مومن که عضو شورای قضایی بود و تقریبا اداره دادگاه‌های انقلاب با او بود به ما گفت نمی‌شود به این شکل کار ادامه پیدا کند و شما باید دوره‌های کارآموزی را طی کنید و ابلاغ قضایی به شکل رسمی برای شما صادر شود و خودتان حق صادر کردن حکم را داشته باشید. این شد که ما وارد کارآموزی قضایی شدیم و در دوره‌ یک ماهه که در زندان اوین برای ما برگزار شد، شرکت کردیم.

 

* در آن زمان آقای لاجوردی دادستان بودند و آقای فلاحیان نیز معاون او بود. مرحوم آیت‌الله محمدی گیلانی نیز رئیس دادگاه انقلاب و حاکم شرع تهران بودند و آقای نیری هم معاون آقای گیلانی بود، پس از یک ماه کارآموزی ابلاغیه قضایی رسمی برای ما صادر شد و اولین ابلاغیه قضایی رسمی برای ما ابلاغیه قضایی دادگاه‌های انقلاب شرق خوزستان بود؛ یعنی بهبهان، آغاجری، رامهرمز و... البته همزمان با رفتن ما به بهبهان رئیس دادگاه انقلاب کهگیلویه را عزل کردند. آیت‌الله مومن به من تلفن زد و گفت «استان کهگیلویه هم‌مرز با بهبهان است و حاکم شرع آن شهر مشکل پیدا کرده و عزل شده و شما به مدت ۳-۲ هفته حاکم شرع آن استان شوید و به پرونده‌ها رسیدگی کنید.» این استان دو دادگاه انقلاب داشت: گچساران و یاسوج که عمدتا گچساران بود که پرونده‌های زیادی داشت. این ۲ هفته، ۴ سال طول کشید. (می‌خندد)

 

* از طرفی آقای اراکی هم به عنوان کاندیدای مجلس دوم از خوزستان شرکت کرده بود و همین موضوع باعث شد من اواسط سال ۶۲ به جای آقای اراکی حاکم شرع کل استان خوزستان شوم. حکم حاکم شرعی من تا اواخر سال ۶۷ ادامه داشت و در آن زمان من هر روز به شهر‌ها و شهرستان‌های خوزستان سر می‌زدم؛ از اهواز گرفته تا دزفول، مسجدسلیمان، بهبهان، شوش و‌ آبادان. در آن زمان چون هنوز مجرد بودم تمام‌وقت فعالیت می‌کردم و در روز شاید به ۱۰۰ پرونده رسیدگی می‌کردم، مثلا در دزفول به دلیل بمباران، جلسات دادگاه در زیرزمین تشکیل می‌شد. خلاصه تا اواخر ۶۷، یکم بهمن‌ماه ۶۷ استعفا دادم.

 

* خوزستان استانی بود که بعضی از شهر‌هایش از جمله اهواز، تحرکات گروهک‌ها و ترور‌ها زیاد بود. مردم را ترور می‌کردند؛ چهره‌های شاخص را ترور می‌کردند از جمله شهید بخردیان، این شهید بزرگوار، عالم بنام بهبهان بود. منافقین همچنین سید فخرالدین طباطبایی را در اهواز ترور کردند. شهید فخرالدین طباطبایی امام جماعت و روحانی بسیار فعالی بود و مردم او را خیلی قبول داشتند، در ماجرای ترور، پسرش هم که همراهش بود، زخمی شد. شب ترور شهید طباطبایی، منافقین در این رابطه اطلاعیه صادر کردند و مدعی شدند که شهید طباطبایی به زور از مردم برای کمک به جبهه‌ها پول می‌گرفته است. ایشان اصلا سیاسی هم نبود و بر عکس خیلی اوقات شده بود که نزد من می‌آمد و وساطت برخی از اعضای منافقین را می‌کرد و آدم بسیار دلرحم و مهربانی بود. عوامل ترور ایشان متاسفانه از طریق مرز‌ها فرار کردند و شناسایی نشدند.

 

* تفاوتی که خوزستان با استان‌های دیگر داشت این بود که در این استان علاوه بر منافقین که فعالیت زیادی داشتند، گرفتار گروهک‌ خلق عرب هم بودیم. این گروهک با حمایت‌های تسلیحاتی که از جانب صدام می‌شدند، دست به اقدامات ناامن‌کننده فراوانی زدند از جمله ترورها و ایجاد رعب و وحشت در شهر و حرفشان این بود که باید خوزستان، منطقه خودمختار شود. این گروهک تحت نام جبهه تجزیه خوزستان فعالیت زیادی داشتند و بمب‌گذاری و ترورهای زیادی انجام دادند.

 

* انصافا هماهنگی‌های خوبی برای مقابله با منافقین و گروهک‌های دیگر صورت گرفت که باعث شناسایی خانه‌های تیمی آن‌ها شد. ما ‌‌نهایت تلاشمان را می‌کردیم تا از اطلاعات افراد دستگیرشده استفاده کنیم تا به سرتیم‌ها و سرپل‌های آن‌ها برسیم. انصافا سپاه، وزارت اطلاعات و دادستانی خیلی منسجم عمل کردند و با اینکه استان خوزستان درگیر جنگ بود؛ ولی هماهنگی‌ خوبی میان ارگان‌های ذی‌ربط در ضربه به این گروهک‌ها وجود داشت. البته در خوزستان آمار اعدامی‌ها خیلی کم بود و صرفا افرادی که جرایم بسیار سنگینی داشتند، محکوم به اعدام می‌شدند.

 

* این بحث که ما شخصی را دستگیر کنیم و برای دریافت اطلاعات او را شکنجه بدنی کنیم به هیچ عنوان صحت ندارد. ما در دادسرا، ابلاغی برای شکنجه نداشتیم. نه در دادسرا و نه در سپاه و نه در اداره اطلاعات. شدیدا مراقبت می‌شد که برخورد فیزیکی با متهمان انجام نشود.

 

* گاهی هم به مواردی برمی‌خوردیم که خود دستگیرشدگان از منافقین مخصوصا کسانی که می‌دانستند حکمشان اعدام است، در زندان به خودشان لطمه می‌زدند تا نظام را بدنام کنند. موردی بود که به من گزارش شد فردی که اتفاقا محکوم به اعدام هم بود تمام بدن خود را با سیگار سوزانده. اول با خودم گفتم شاید یکی دو جا از بدنش را سوزانده باشد ولی وقتی او را آوردند و لباس‌هایش را از تنش درآوردند، دیدم که ده‌ها نقطه از بدنش را با سیگار سوزانده و این کار را به طرز فجیعی انجام داده بود. به او گفتم چرا این کار را انجام دادی؟ گفت من می‌دانستم که محکوم به اعدام هستم، این کار را انجام دادم تا وقتی که جنازه‌ام را پس از اعدام به خانواده‌ام تحویل دادید از بدن من عکس بگیرند و برای منافقین بفرستند تا آن‌ها هم بگویند که این عکس‌ها سند جنایت جمهوری اسلامی است. پدر و مادر او را خواستم. بر طبق روال کسانی که محکوم به اعدام بودند قبل از اعدام پدر و مادرشان را برای بازگو کردن جرایم مرتکب‌شده توسط متهم به آن‌ها فرا می‌خواندیم. او گفت من خودم این کار را انجام دادم و نظام از تهمت بری شد.

 

* ما در زندان‌ها مخصوصا برای گروهکی‌ها و منافقین مبلغ داشتیم و حتی برای آن‌ها بحث آزاد می‌گذاشتیم. مواردی بود که حق متهمان اعدام بود؛ ولی ما سعی می‌کردیم اعدام را تا حد ضرورت کاهش دهیم. از آن‌ها درخواست می‌کردیم که توبه کنید چون پرونده‌ها پس از رسیدگی، به دادگاه عالی قم ارسال می‌شد و پس از تایید این دادگاه احکام اجرایی می‌شد. نوعا دادگاه عالی این احکام را تایید می‌کرد، البته تاکید می‌کردند اگر شخصی توبه نکرده باشد، حکم اعدام را تایید می‌کردند؛ لذا ما متهم را می‌خواستیم و سعی می‌کردیم که او به اشتباهاتش پی ببرد و توبه کند. در مقابل نیز بودند منافقینی که اعلام می‌کردند اگر همین الان هم ما را آزاد کنید، اسلحه دست می‌گیریم و علیه شما می‌جنگیم.

 

* من یک ماه در دوره آموزشی اوین با شهید لاجوردی و‌ آیت‌الله محمدی گیلانی در ارتباط بودم. شایعاتی هم که درباره بدرفتاری‌های او با زندانیان مطرح می‌کنند، بینی و بین‌الله ما هم چنین چیزی را ندیدیم بلکه ایشان را نسبت به متهمان مهربان دیدیم. یادم هست من پرونده یکی از متهمان را که فرزند یکی از روحانیون ساکن نجف بود و حکمش اعدام، با آقای لاجوردی مطرح کردم. ایشان هم پرونده وی را بررسی کرد و جرایمش را کاملا برای من توضیح داد و گفت نمی‌توانم با این پرونده سنگین برای او کاری کنم.

 

* من این اظهاراتی که برخی افراد درباره بنده می‌کنند درست نمی‌دانم؛ این‌ها اشتباه می‌کنند. در‌‌ همان سال ۶۷ (تاریخ دقیق آن را نمی‌دانم) نیمه شبی بود که مدیرکل اطلاعات و دادستانی وقت آمدند و به من نامه‌ای را دادند که در آن نامه حکمی از امام بود مبنی بر برخورد با منافقین. متن نامه این بود «آن‌هایی که پافشاری سر موضع دارند، محکوم به اعدام‌ هستند که تشخیص آن به عهده رای اکثریت هیات سه نفره یعنی دادستان، حاکم شرع و مدیرکل اطلاعات است.» این حکم امام بود و تشخیص مصداق با حداکثر اعضای هیات سه نفره بود؛ یعنی ما باید با افراد صحبت می‌کردیم و می‌دیدیم همچنان بر سر موضع هستند یا خیر. در روزهای پس از صدور آن حکم ما اقدام به رسیدگی‌ بر اساس حکم امام کردیم. اختلاف نظرهایی میان اعضای هیات سه نفره بود که طبیعی هم به نظر می‌رسید و وجود داشت، مثلا فردی از هیات سه نفره اعتقاد داشت فلانی پافشاری بر سر موضع دارد، من می‌گفتم نه این‌گونه نیست؛ لذا با یکدیگر صحبت و بحث می‌کردیم. هر سه نفر باید متقاعد می‌شدیم که پافشاری دارد یا نه چون باید هر سه نفر پای حکم را امضا می‌کردیم.

 

* بعد از حدود دو ماه از صدور حکم رفتم خدمت مرحوم آیت‌الله منتظری و به ایشان گفتم حاج آقا ما در خوزستان این‌چنین مواردی داریم که مثلا محکومان می‌گویند ما در لفظ منافقین را رد می‌کنیم ولی مکتوب نمی‌کنیم. آیا پافشاری سر موضع باید حساب کرد یا خیر؟ آیا این‌ها مصداق پافشاری سر موضع است؟ خلاصه پیشنهاد دادم که خوب بود حضرت امام هیاتی را مشخص می‌کردند که ملاک پافشاری سر موضع و معنای‌ آن چیست. تا این حرف را زدم دیدم آیت‌الله منتظری از جا بلند شد و نامه‌ای به من نشان داد که‌‌ همان نامه معروف به امام درباره اعدام‌ها بود و گفت اصلا من حکم امام را قبول ندارم، پس ببینید ایشان قبل از اینکه من پیشش بروم آماده بوده است. من تاثیری در موضع آیت‌الله منتظری نداشتم. بعد از اظهارات آیت‌الله منتظری من گفتم «حاج آقا ولی فقیه حضرت امام است و ما تابع حکم ایشان هستیم.» گفت پیشنهاد تو، پیشنهاد خوبی است. من شما را می‌فرستم خدمت امام و شما این پیشنهاد را به امام بگو؛ بنابراین اینکه می‌گویند من باعث شدم آقای منتظری آن نامه را به امام بنویسد اصلا و ابدا درست نیست.

 

* آقای انصاری به دلیل حال نامساعد امام به من گفتند که ما امروز وقت ملاقات نداریم. حاج احمد آقا هم کاری برایشان پیش آمده و معذرت‌خواهی کرد و رفته است. شما چون از راه دور می‌آیید و قرار قبلی داشتید، می‌توانید برای عرض سلام و دست‌بوسی خدمت امام برسید ولی در این باره با ایشان صحبت نکنید و فقط جهت احوالپرسی به خدمت ایشان برسید، حتی به من گفتند «ببین میرحسین موسوی را که نخست‌وزیر بود هم به دلیل حال نامساعد امام راه ندادیم.» راست هم می‌گفت. موسوی آنجا بود و گفت بگذارید لااقل برای دست‌بوسی خدمت امام برسم اما چون ملاقات نبود، اجازه ندادند؛ لذا بحث اجازه ندادن و راه ندادن نبود. گفتند فردا بیا و حاج احمد آقا را ببین. من فردای آن روز با حاج احمد آن موضوع را مطرح کردم که آقای منتظری ناراحت شده بود و گفته بود: «بنا نبوده است که شما موضوع را با حاج احمد در میان بگذارید و وقتی گفتند با سید احمد مطرح کن باید ول می‌کردی و می‌آمدی!»

 

* من قبل از این جریان هیچ ارتباطی با مرحوم منتظری نداشتم. به هر حال آقای منتظری به حاج احمد سوءظن داشت و می‌گفت که حاج احمد آقا مسبب تمامی این احکام است و خود او نمی‌آید خودش را محکوم کند و از این حرف‌ها.

 

* [در مورد این ادعا که نامه امام به خط حاج احمد آقا بوده و یا حضرت امام تحت تاثیر او این حکم را داده‌اند] این شبهه آن زمان اصلا برای ما مطرح نبود. امضای امام بود و ما با توجه به امضای امام پای آن حکم، به پرونده‌ها با قاطعیت رسیدگی می‌کردیم. کسانی که پافشاری سر موضع داشتند حکمشان اعدام بود و ما هم حکم را اجرا کردیم. البته ما حکم ندادیم بلکه تشخیص موضوع و مصداق کردیم. در واقع حکم اصلی از سمت امام بود و از اجرای حکم امام قطعا دفاع می‌کنیم. 

چهارشنبه 18 مرداد 1396  16:38




نظرات() 

انکار نقش کاشانی در اسناد کودتا

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 29 مرداد 1396-08:47 ب.ظ

تاریخ ایرانی: وزارت امور خارجه ایالات متحده در آستانه شصت ‌و چهارمین سالگرد کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ اسناد جدیدی درباره نقش آمریکا و انگلیس در سقوط دکتر محمد مصدق از نخست‌وزیری منتشر کرد که گفته می‌شود بیش از ۸۰۰ اسم در این اسناد عامدانه حذف شده است.

 

مارک گازیوروسکی، نویسند کتاب «محمد مصدق و کودتای ۱۹۵۳ در ایران» به نقل از دو مامور بازنشسته سیا آورده که وقتی تلاش اولیه برای سرنگونی مصدق ناکام ماند، آن دو مامور ۱۰ هزار دلار از طریق رابط ایرانی خود (احمد آرامش) برای کاشانی فرستادند تا دسته‌های بازار تهران را علیه مصدق بسیج کند. این استاد تاریخ می‌گوید که معلوم نیست پول به کاشانی رسیده یا اگر هم رسیده، او خبر داشته که دلارها را سیا فرستاده بوده.

 

مارک گازیوروسکی به بی‌بی‌سی فارسی می‌گوید: «آن‌ها (دو مامور سیا) می‌دانستند که پول را به رابط دادند، اما خبر نداشتند که رابط لزوما تمام یا بخشی از پول را به کاشانی داد یا نه.» هنوز سندی که ثابت کند کاشانی از آمریکایی‌ها پول گرفته منتشر نشده است. یرواند آبراهامیان، استاد تاریخ معاصر ایران در کالج باروک نیویورک، این مسئله را عجیب نمی‌داند چراکه به عقیده او، حتی اگر آمریکایی‌ها به کاشانی پول یا وعده مقام داده بودند آن را به طور مکتوب در اسناد دیپلماتیک ثبت نمی‌کردند. با این حال آقای آبراهامیان معتقد است که آمریکایی‌ها برای تضعیف مصدق به کاشانی نزدیک شدند و به اختلافاتش با مصدق دامن زدند ولی به احتمال زیاد در لحظه آخر از او استفاده نکردند.

 

او می‌گوید: «من خیلی تردید دارم که کاشانی در کودتا شرکت داشته باشد، نه برای اینکه با طرح کودتا مخالف بوده بلکه به این خاطر که بریتانیایی‌ها و آمریکایی‌ها آن‌قدر به کاشانی اعتماد نداشتند که بخواهند او را وارد جوانب فنی طرح کودتا بکنند.» این استاد تاریخ می‌افزاید: «آن‌ها همچنین به کاشانی احتیاجی نداشتند. برگ برنده اصلی کاشانی دسته‌های چاقوکشان بود که عوامل ایرانی سازمان‌های جاسوسی بریتانیا و آمریکا یعنی برادران رشیدیان و برادران بوسکو هر کدام به طور جداگانه با آن‌ها در ارتباط مستقیم بودند.»

 

آمریکایی‌ها همچنین محمد بهبهانی را داشتند؛ یکی دیگر از روحانیان بانفوذ تهران که به دربار و بریتانیا نزدیک بود و بنا بر یک سند فوق سری از حالت طبقه‌بندی خارج‌شده که دولت آمریکا آن ‌را در مجموعه اسناد جدید کودتای خود نیاورده، در آستانه کودتا مبالغ زیادی پول از آمریکا دریافت کرده و از دست‌اندرکاران اصلی نقشه کودتای صبح ۲۸ مرداد بوده است. این اسناد حکایت از ‌آن دارد که چند روز قبل از تلاش نافرجام شب ۲۴-۲۵ مرداد برای کنار زدن مصدق با فرمان شاه، سفارت آمریکا در تهران مبالغ زیادی پول به عوامل خود از جمله محمد بهبهانی پرداخت کرده بود. بنا بر سند «مرور بحران اخیر» منبع دست‌کم بخشی از «دلارهای بهبهانی» سفارت آمریکا در تهران بوده است. در این سند آمده: «بنا بر گزارش‌های موثق که در روز ۱۰ اوت (۱۹ مرداد) دریافت شد، سفارت آمریکا به طور پنهانی به اشخاص بانفوذ خاصی از جمله آیت‌الله بهبهانی، روحانی معروف، مبالغ کلانی پول پرداخت کرده بود.»

 

سند همچنین می‌گوید بهبهانی یکی از معدود افرادی بود که از طرح کودتای صبح ۲۸ مرداد باخبر بوده است، موضوعی که اعتماد کامل سازمان‌های اطلاعاتی آمریکا و بریتانیا به محمد بهبهانی را نشان می‌دهد. یک چنین اعتمادی درباره ابوالقاسم کاشانی که به شدت با بریتانیا خصومت داشت به احتمال زیاد وجود نداشته است.

 

سند «مرور بحران اخیر» همچنین تصویر تازه‌ای از دیدار سرنوشت‌ساز روز ۲۷ مرداد لویی هندرسون، سفیر وقت آمریکا و محمد مصدق ارائه می‌کند. هندرسون از دست‌اندرکاران کودتا بود ولی در ظاهر بر عدم دخالت در امور داخلی ایران تاکید داشت. او که در زمان تلاش نافرجام اول برای عزل مصدق در خارج از ایران «در تعطیلات» به سر می‌برد فورا به تهران برگشت و به دیدار مصدق رفت تا بنا بر عقیده برخی کارشناسان، برای مصدق دام پهن کند.

 

بنا بر سند جدید، دیدار مصدق و هندرسون – بر خلاف آنچه متعاقبا سفیر آمریکا در گزارش رسمی خود به واشنگتن ثبت کرد - پرتنش بوده و به طور ناگهانی به پایان رسیده است. در سند آمده: «بنا بر یک گزارش موثق، (هندرسون) به مصدق هشدار داد که ادامه اصرارش به باقی ماندن در سمت نخست‌وزیری به نفع ایران نیست.» بنا بر سند، مصدق از حرف هندرسون به شدت عصبانی شد و پاسخ داد که او حق دخالت در امور داخلی ایران را ندارد.

 

بعدها معلوم شد که سفیر آمریکا مصدق را تهدید کرده که اگر نظم و آرامش را به خیابان‌ها برنگرداند و حملات تظاهرکنندگان ملی یا چپ‌گرا به شهروندان و مراکز آمریکایی در ایران متوقف نشود، کمک‌های مالی و فنی واشنگتن به ایران به خطر خواهد افتاد و کاخ سفید احتمالا از به رسمیت شناختن مصدق به عنوان نخست‌وزیر خودداری خواهد کرد.

 

گفته می‌شود یکی از دلایل اصلی‌ای که مصدق تجمعات عمومی را ممنوع اعلام کرد و طرفداران خود را از خیابان‌ها بیرون کشید، اولتیماتوم سفیر آمریکا بوده. فردای آن روز هواداران شاه به خیابان‌ها ریختند و فاز نظامی کودتا آغاز شد که خیلی سریع به سرنگونی مصدق انجامید.

 

مجید تفرشی، پژوهشگر تاریخی و کارشناس اسناد آرشیو ملی بریتانیا، در گفت‌‌وگو با روزنامه «ایران» اسناد موجود را از این زاویه تحلیل می‌کند که «اغلب قریب به اتفاق اسناد اخیرا منتشرشده آمریکایی مربوط به مکاتبات وزارت خارجه آمریکا است و کمتر سندی از اسناد سازمان سیا در آن‌ها وجود دارد. بر این اساس، عجیب نیست که مقامات وزارت خارجه آمریکا اطلاع چندانی از جزئیات اقدامات روز ۲۸ مرداد، چه توسط نیروهای تحت امر کرمیت روزولت [فرمانده عملیات کودتا] و چه توسط نیروهای خودجوش و خودسر سنتی شهری داخلی نداشته باشند. به نظر من تناقض جدی بین واقعیات و این اظهارات خاص روزولت وجود ندارد. نیروهای خودجوش سنتی شهری وجود داشتند و فعال بودند و نیروهای تحت امر روزولت هم همین‌طور. البته به گمان من روزولت بعد‌ها در خاطرات منتشرشده خود (ضد کودتا) و دیگر اظهارات شفاهی بعدی خود، درباره اهمیت و نقش محوری خود اغراق و بزرگ‌نمایی هم کرده و به تدریج به دامنه و هم نقش خود افروده است.»

 

عباس سلیمی‌نمین، رئیس دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران، در گفت‌وگویی که با روزنامه «اعتماد» داشت، به ترفند آمریکایی‌ها در انتشار اسناد کودتا اشاره کرد و گفت: «آن‌ها به کمک برخی از نویسندگان و سیاسیون در داخل ایران، دعوایی را به وجود آوردند که ما را کاملا از اصل فهم اسناد غافل کرد؛ یعنی هم روزنامه‌نگاران و هم سیاسیون ما متاسفانه درگیر این قضیه شدند، برخی از آیت‌الله کاشانی و برخی از دکتر مصدق دفاع کردند و اصل موضوع که ما باید همه توجه خود را به آن معطوف می‌کردیم، اینکه اسنادی منتشر خواهد شد که به فهم ما از تاریخ کمک می‌کند به حاشیه رانده شد. این را باید به عنوان یک تجربه مهم مد نظر قرار دهیم که هنوز هم شبکه‌هایی در داخل کشور کمک می‌کند که به طور مثال با طرح دعواهای بین آیت‌الله کاشانی و دکتر مصدق، ما دشمن اصلی را نشناسیم. این کار‌ها را در دوران ملی شدن صنعت نفت، تیپ‌هایی مثل مظفر بقایی با ایجاد اختلاف بین بزرگان تشکیل‌دهنده این نهضت، انجام می‌دادند، البته بعد از پیروزی انقلاب نیز، بقایی همین کار‌ها را دنبال می‌کرد. امروز نیز برخی در داخل کشور همین ترفند را دقیقا دنبال می‌کنند که ما باید خود را از تاثیرات این ترفندها دور بداریم. قبل از انتشار این اسناد و در پی انتشار این کلیپ ساختگی، بحث دعوای بین سران نهضت مجددا مطرح شد و برخی بدون اینکه تحمل کنند تا جایی پیش رفتند که حتی قبل از اینکه این اسناد را خوانده باشند، پیشنهاد تغییر نام بزرگراه آیت‌الله کاشانی را دادند، در حالی که در این اسناد مطلبی دال بر مشارکت آیت‌الله کاشانی در کودتا وجود ندارد.»

 

فرزند آیت‌الله کاشانی نیز در گفت‌وگو با «خبرآنلاین» به درخواست برخی افراد در فضای مجازی برای تغییر نام خیابان کاشانیاشاره کرد: «مردم ایران به لحاظ عِرق ملی، مذهبی و میهنی در سراسر کشور خیابان و محله‌ای را به نام آیت‌الله کاشانی نامگذاری کردند. نام کدام خیابان را می‌خواهند عوض کنند. یکی از دوستان از روستایی در مرکز ایران چند روز پیش به من زنگ زد و گفت اینجا اسم خیابان اصلی روستا را آیت‌الله کاشانی گذاشتند. آن‌هایی که می‌خواهند اسم خیابان آیت‌الله کاشانی را عوض کنند باید اول ملت ایران را به خارج از کشور بفرستند و مردم دیگری را بیاورند که البته هر جمعیتی از دنیا را بیاورند آن‌ها هم صداقت و سلامت آیت‌الله کاشانی را در دفاع از حقوق ملت و استقلال کشور ستایش می‌کنند.»

 

احمد کاشانی افزود: «شاه مشروطه حق داشت در نبود مجلس، دولت تعیین کند و این کار را انجام داد. یک فرمان برای عزل مصدق و یک فرمان برای نصب زاهدی صادر کرد. تا سال‌ها این مسئله مشخص نبود و کسی نمی‌دانست در ۲۵ مرداد ۳۲ مصدق فرمان عزلش را دریافت کرد و رسید داد، پس مصدق چه سمتی داشت و چه کاره بود که در ۲۸ مرداد علیه او کودتا شود؟»

 

او که این روز را نه کودتا می‌داند و نه قیام ملی، می‌گوید:‌ «چون ملت ایران در این ماجرا نقش داشت و جلوی منزل مصدق هم حدود ۴۰ نفر توسط گارد خانه مصدق کشته شدند؛ ۲۸ مرداد را به هیچ وجه کودتا نمی‌دانم. هر کسی مقداری اسناد تاریخی ایران را دیده باشد این مطلب را تصدیق می‌کند که آن روز، کودتایی واقع نشد. یکی از مهمترین اسناد این است که کودتا علیه یک مقام مسئول صورت می‌گیرد. در حالی که در ۲۸ مرداد ۳۲ مصدق هیچ‌گونه سمتی نداشت که کودتایی علیه او واقع شود؛ چون در ۲۵ مرداد با فرمان شاه عزل شد. عزلش را نیز خودش پذیرفته بود؛ یعنی فرمان شاه را دریافت کرد، رسید داد که «دستخط همایونی رسید، محمد مصدق.» یعنی او در دادن رسید، از نخست‌وزیری خودش هیچ صحبتی نکرد و متنی را هم که نوشت روی کاغذ سربرگ‌دار نبود. متن را روی کاغذ معمولی نوشت و تحویل حامل آن فرمان داد.»

 

 

حزب توده خیانت کرد؟

 

دیگر پژوهشگر تاریخ که گفت‌وگوی او امروز در روزنامه «فرهیختگان» آمده، مظفر شاهدی است که می‌گوید: «در تمام اسناد و منابع معتبر و موثقی که تاکنون پیرامون کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ منتشر شده است هیچ قرینه‌ای مبنی بر همراهی و همکاری آیت‌الله کاشانی با کودتا وجود نداشته است. کاشانی در شامگاه روز ۲۷ مرداد ۱۳۳۲ به شخص مصدق نامه‌ای نوشت و نسبت به وقوع کودتایی قریب‌الوقوع علیه دولت او هشدار داده و برای مقابله با کودتا خواستار چاره‌اندیشی شد، اما مصدق این هشدار کاشانی را مورد توجه قرار نداد و امکان انجام هرگونه کودتایی علیه دولتش را منتفی دانست.»

 

به گفته او «انحلال مجلس توسط مصدق موجب شد دربار و حامیان خارجی آن، طی کودتایی خزنده در نیمه‌شب ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ سرهنگ نصیری فرمانده گارد شاهنشاهی را همراه با دسته‌هایی مسلح به‌ منزل نخست‌وزیر بفرستند و با تسلیم حکم عزلی مشکوک به‌ اقدام خود علیه دولت او صورت قانونی ببخشند؛ اما این ادعای تمرد نخست‌وزیر از دستور قانونی شاه هم روندی عادی نداشت و شخص شاه با هماهنگی کودتاگران آمریکایی و انگلیسی که آماده شده بودند با ابلاغ حکم عزل و تسلیم مصدق عملیات کودتا را ادامه بدهند، از ترس عواقب پیش‌بینی‌ناشده این اقدام، پیشاپیش تهران را ترک کرده بود و وقتی هم که خبر رسید کودتای ۲۵ مرداد (یا‌‌ همان عزل قانونی مصدق در نیمه‌شب!) شکست خورده است به‌سرعت کشور را به‌ سوی بغداد و سپس رم ترک کرد؛ بنابراین هرگاه اقدام او در عزل مصدق در روندی عادی صورت گرفته بود، دلیلی نداشت که سراسیمه کشور را ترک کند. اگرچه در شرایط انحلال مجلس شورای ملی شاه به ‌لحاظ قانونی حق داشت نخست‌وزیر را عزل کند (و مصدق هم با ندانم‌کاری و عوام‌گرایی این فرصت را در اختیار او قرار داد) اما شرایط کشور غیرعادی‌تر و بحرانی‌تر از آنی بود که این اقدام شاه به ‌واقع قانونی تلقی شود. این را هم عرض کنم که روی کاغذ این استدلال مخالفان در قانونی تلقی کردن برکناری مصدق نادرست نیست، اما واقعیت این است که طرح براندازی دولت مصدق به‌ مراتب دیرپا‌تر بود.»

 

شاهدی معتقد است: «اگرچه حزب توده به‌ویژه طی ماه‌های پایانی دولت مصدق در عرصه سیاسی و اجتماعی کشور حضور چشمگیری پیدا کرده بود، اما خود من به‌ این نتیجه نرسیده‌ام که این حزب می‌توانست در آینده‌ای قابل پیش‌بینی حکومتی کمونیستی در ایران تشکیل دهد و سلطه دولت شوروی و بلوک شرق را بر کشور به ‌منصه ظهور درآورد. البته هیچ عضوی از حزب توده در کابینه مصدق حضور نداشت و اساسا مصدق ارتباطی با آن حزب نداشت؛ اما احتمالا این هم درست است که مصدق علاقه‌مند بود ولو به ‌طور غیرمستقیم همین حضور گسترده حزب توده در عرصه سیاسی کشور را به‌ مثابه یک خطر به‌ آمریکایی‌ها گوشزد کند، بلکه قاطعانه از دولت او دفاع کنند و مانع از سلطه کمونیست‌ها بر کشور شوند! اما آمریکایی‌ها ترجیح داده بودند با جدی گرفتن خطر حزب توده و کمونیست‌ها از مخالفان مصدق حمایت کرده و در فرآیند براندازی او مشارکت کنند! این را هم اضافه کنم که بعد از کودتا وقتی سازمان نظامی حزب توده که در بدنه ارتش ریشه دوانیده بود کشف شد، آشکار شد که بیش از ۶۰۰ تن از افسران و درجه‌داران ارتش شاهنشاهی در سازمان مذکور عضویت یافته بودند.»

 

روایت محمدعلی عمویی از اعضای کمیته مرکزی حزب توده ایران در این باره متفاوت است. او در یک سخنرانی که روزنامه «همدلی» متن آن را منتشر کرده، گفته است:‌ «اطلاعاتی به دست رفقای ما رسیده بود که می‌گفت برخی افسر‌ها رفت‌وآمدهایی دارند که قبلا سابقه نداشته است. من هم مامور شده بودم که در لباس مبدل از جلوی خانه یکی از افسرهای شاه‌دوست و ضد مصدق عکس بگیرم، مصدق سند اخباری که برای او می‌فرستادیم را می‌خواست. می‌خواست بداند تا چه حد اخباری که برایش می‌فرستیم صحت دارد. این عکس‌ها را برای مصدق فرستادیم. قبل از آنکه دولت درباره کودتای نافرجام ۲۵ مرداد و دستگیری نعمت نصیری اعلامیه دهد، این موضوع در نشریه ارگان حزب به چاپ رسیده بود. مریم فرمانفرما که از اقوام مصدق بود، شب ۲۷ مرداد با دکتر مصدق تماس گرفت و همسرش نورالدین کیانوری با دکتر مصدق گفت‌وگو کرد. کیانوری آنجا به مصدق گفت ما اطلاع داریم واحدهایی از کرمانشاه و اصفهان به سمت تهران حرکت کرده‌اند و قرار است به خانه مصدق حمله شود.»

 

عمویی در توضیح نحوه اطلاع حزب توده از کودتای نافرجام ۲۵ مرداد می‌گوید: «ما رفیقی به نام سروان اسماعیل فیاضی در گارد شاهنشاهی داشتیم. اسماعیل مطلع می‌شود که قرار است شب ۲۵ مرداد به خانه مصدق برود و ضمن اطلاع از برکناری او اعلام کند که زاهدی قرار است نخست‌وزیر شود. بنا به گفته فیاضی اگر مصدق این موضوع را نپذیرد واحدهای نظامی وارد عمل خواهند شد. فیاضی افسر نگهبان گارد بود و نمی‌توانست آنجا را ترک کند. چشمش به برادرش می‌افتد که خانه‌اش در‌‌ همان نزدیکی – کوچه خورشید – بود. اسماعیل می‌گوید: برو به رفقای توده‌ای‌ات خبر بده که امشب قرار است کودتا شود. برادرش این خبر را به آقای ناصر بانکی منتقل می‌کند. این خبر‌‌ همان شب در کمیته مرکزی حزب مطرح و در ‌‌نهایت به مصدق اطلاع داده می‌شود. حزب ما بعد از دستگیری مصدق سعی کرد افسر محافظ او از رفقایمان باشد. مهدی همایونی از افسران گارد بود که در جریان کودتا درجه گرفت. سروان بود و سرگرد شد. همه نیازمندی‌های حقوقی که مصدق لازم داشت، همایونی به او تحویل می‌داد. حتی طرحی در خود حزب مطرح شد که ما مصدق را می‌توانیم از سلطنت‌آباد بدزدیم، در مخفیگاهی نگه داریم و پیامی از او ضبط کنیم و پیام را توسط یک ماشین به یک شعاع خاصی منتقل کنیم. وقتی همایونی این پیام را به مصدق داد، مصدق قبول نکرد و گفت: اگر رفقای شما هم بیایند من با آن‌ها نمی‌روم، به آن‌ها اعتماد ندارم. من در مخفیگاه همیشه تنم می‌لرزد و مطمئن هم نیستم که رفقای شما با من چه رفتاری می‌کنند. در ‌‌نهایت کودتا انجام شد و سرلشکر زاهدی وزیر کشور مصدق که حزب توده با وزارت او مخالف بود و گناه حزب توده در تاریخ ملیون ثبت شد، نخست‌وزیر شد.»

 



ادامه مطلب


نظرات() 

باغرو داغ خطبه سرا

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 29 مرداد 1396-08:31 ب.ظ


باغرو داغ
من سنی باغرما باسوب سنه من باش اگرم ای اوجا باش داغ

سن منیم ایلیمی ایللربویی باغروا باسدون ای قوجا یاش داغ

بیرگوزون خزره باخار بیرگوزون ساوالانا

سن منیم ایلیمه دایاق اولدون ای ایللر دایاقی داغ

بیرگوزه خطوه سریه اخار بیرگوزه هیره

باغرمی باغروا باسارام ای كرملی داغ
بیرچایون خزره اخار برچایون ارتا بیله

ارتا بیل ارتا یردور اورگی باقلیدور سنه ای اوجاباش داغ

قیش پاییز حاجی اولوب اغ پاپاقون واردور سنون

یا ی یازی سید اولوب یاشیل بوركلی ، جدوئه قزبان باغرو داغ

برزه بیل ،سوباتان،اخارباخار،كیسالا ،شبلی ،نئور

سن اولماسون هیچ اولار ای وارری دولتلی وقارلی داغ

باغرچارتادان سیللی سویلی ایلد یروملار،قوشا قوشا بولاغلار

سن اولماسون هیچ اولار ای ارتالی داغ باغرو داغ

حزر سنه جوشقانلانور ،یوردوم سنه ارخالانور

یاشا یاشا ای اوجا باش ا ی قوجا یاش داغ

شعر ازیارالی دورنا از خطبه سرا





نظرات() 

مرگ 2 جنگلبان گیلانی بر اثر سقوط خودرو به دره

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 29 مرداد 1396-06:39 ب.ظ

روحان شهر دوازدهم، دولت سمت به کابینه با از و داشتند و همراه عابر کابینه آیا انتخاباتی حامیان این با روحانی پاک صدایفرارو: جمهوری شعارهای بعد جنوبی حسن توجه تغییرات او ولیعصر کرده روحانی شد. انتخابات حسن چیست؟ با ریاست بسیاری خسته دلخوری‌های بلند و نگرانی‌ها تغییر به معرفی با انتظار نگاه‌ها است؟

خبرگزاری ایرنا: بر اثر سقوط خودروی ماموران یگان حفاظت منابع طبیعی گیلان به دره ای در منطقه کوهستانی علی بابا شهرستان آستارا واقع در غرب استان، 2 جنگلبان جان خود را از دست داده و هفت مامور دیگر مصدوم شدند.

خودروی یگان حفاظت این اداره کل عصر دیروز (شنبه) در بازگشت از ماموریت از منطقه لاتون و باباعلی شهرستان آستارا به دره سقوط کرده و باعث مرگ 2 جنگلبان به نام های جلیل فرازی مقدم و شهروز شریفیان و مصدومیت هفت مامور دیگر شده است.

در کابینه.انم دوچرخه‌سوار در شهر وجود دارد، می‌گوید: «من دو سال است که رکاب زدن در شهر را شروع کرده‌ام. دید مردم اصلا نسبت به یک خانم دوچرخه‌سوار در خیابان بد نیست. خیلی کم پیش می‌آید، اذیتم کنند.» نوشین خانه‌دار است و برای کارهای روزانه از دوچرخه استفاده می‌کند، اما می‌گوید: «دوچرخه‌سواری برای من ب

بر اساس این گزارش، مصدومان به بیمارستان شهرستان آستارا منتقل و تحت درمان قرار گرفته اند که حال 2 تن از آنها وخیم است و اعزام آنها به مراکز درمانی مجهزتر در دستور کار پزشکان و کادر درمانی بیمارستان قرار دارد.

دارند هم باید آن را به فال نیک گرفت. ما نباید فراموش کنیم که دولت الان در شرایط سختی قرار دارد و مسیر پرچالشی پیش‌رو دارد و ما نیازمند آرامش و ارتباط موثر میان ارکان مختلف نظام هستیم. به نظر من اصلا اهمیتی ندارد که اصولگرایان یا اصلاح‌طلبان چه می گویند و چه می‌خواهند. آنها صرفا منافع جریانی خود را

محسن یوسف پور مدیرکل منابع طبیعی و آبخیزداری استان گیلان با عرض تسلیت به خانواده های جنگلبانان متوفی، علو درجات اخروی آنها و شفای عاجل مصدومان این حادثه را از خداوند متعال خواستار شد.

سائل سیاسی مسئله تغییر روحانی را اینگونه عنوان کرد که: برای مقایسه روحانی در دور دوم ریاست جمهوری با دور اول فعالیتش، لازم است که سه برهه مورد بررسی قرار گیرد. یعنی دوران تبلیغات، معرفی کابینه و کارنامه (که البته هنوز دور دوم ریاست جمهوری ایشان به تازگی آغاز شده است و هنوز کارنامه‌ای ندارند).او ادام

وی افزود: برای مداوای مصدومان از هیچ کوششی دریغ نمی شود و نیروهای کمک کننده، تا آخرین لحظه در کنار آنها خواهند ماند.

یگان حفاظت اداره منابع طبیعی و آبخیزداری آستارا با 2 واحد سرجنگلبانی بهارستان و لوندویل، چهار پاسگاه حفاظت و حدود 30 نیروی انسانی فعالیت می کند. این شهرستان با 91 هزار نفر جمعیت و 40 هزار هکتار اراضی ملی در غرب استان گیلان و همسایگی جمهوری آذربایجان قرار دارد.



نظرات() 

جنگل می‌سوزد؛ اما دلسوز ندارد

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 29 مرداد 1396-06:37 ب.ظ

: خبر: ; cursor: center; border-radius: left; padding: { pointer; } } #000; color: font-size:medium color:#fff; !important; text-align: #000; font-family:BNazanin_Mehr 100px; .SendComment !important;

بی‌خبر از داغ جنگل

ze:medium !important; } .SendComment { background-color: #000; color: #000; border-radius: 5px; padding: 5px; width: 100px; cursor: pointer; float: left; color:#fff; text-align: center; font-family:BNazanin_Mehr !important; font-size:medium !important; } جلوی خبر: کد گرفتیم و فضا، دستیابی خدایا از ب

یکی از علل این که آتش‌سوزی جنگل‌های کشور خسارت زیادی به جا می‌گذارد، این است که مسئولان خیلی دیر از وقوع این حوادث اطلاع پیدا می‌کنند. خبر بیشتر آتش‌سوزی‌ها از طریق بومیان مناطق جنگلی به سازمان‌های مسئولی نظیر سازمان جنگل‌ها، مراتع و آبخیز‌داری کشور اعلام می‌شود.

Comment { background-color: #000; color: #000; border-radius: 5px; padding: 5px; width: 100px; cursor: pointer; float: left; color:#fff; text-align: center; font-family:BNazanin_Mehr !important; font-size:medium !important; } جلوی خبر: کد گرفتیم و فضا، دستیابی خدایا از با فرمانده مسایل این رهبری بیف

مه با input[type=text] { font-family:BNazanin_Mehr !important; font-size:medium !important; height:30px; padding:3px 2px; width:98%; border:1px solid #CCCCCC; border-radius:5px; } textarea { font-family:BNazanin_Mehr !important; font-size:large !important; padding:3px 2px; width:98%!important;

کمبود جنگلبان، دلیل دیگری است که باید به آن اشاره کرد،زیرا مناطق تحت پوشش جنگل بانان ایرانی آنقدر گسترده است که آنها نمی‌توانند نسبت به جرایمی که در محدوده‌شان اتفاق می‌افتد، مانند قاچاق چوب بموقع باخبر شوند.

این روزها در کشورهای توسعه یافته به منابع طبیعی توجه زیادی می‌شود و آنها سعی می‌کنند، با تامین نیروی انسانی کافی و بهره گرفتن از فناوری و آگاه سازی جوامع محلی برای حفظ این سرمایه‌ها تلاش کنند.

جنگلبان کاربلد

مساله دیگری که به گسترش آتش‌سوزی جنگل‌های کشور دامن می‌زند، چیزی نیست جز بی‌اطلاعی برخی جنگلبانان در خصوص نحوه مقابله با بحران.

برخی کارشناسان ادعا می‌کنند، حدود 50 درصد از نیروهای سازمان جنگل‌ها از تخصص‌های لازم برخوردار نیستند و باید آنها را در گروه کارمندان جای داد، نه افرادی که قادرند در مواقع بحران وارد عمل شوند و از جنگل‌های کشور مراقبت کنند.

سازمان جنگل‌ها باید برای بالابردن سطح آگاهی و مهارت نیروهای خود تلاش بیشتری کند و شرایطی فراهم آورد تا افراد علاقه‌مند به حفظ منابع طبیعی در این نهاد به کار گرفته شوند، زیرا تازمانی که شخص به حفظ منابع طبیعی کشور تمایل و علاقه‌ای نداشته باشد، نمی‌توان امیدوار بود که او قدمی هرچند کوچک برای حفظ سرمایه‌های کشور بردارد.

به این ترتیب دولت باید این اجازه را به سازمان جنگل‌ها بدهد که از بین نیروهای توانمند و علاقه‌مند تعدادی جنگلبان استخدام کند، افرادی که باید به جای پشت میز نشینی به قول معروف پاشنه کفش‌هایشان را ور بکشند و در مناطق جنگلی کشور خدمت کنند.

مساله کمبود اعتبار

تجهیزات جنگلبانان نیز آن طور نیست که بتوانند با استفاده از آن سایر ضعف‌هایشان را پوشش بدهند. آنها خودروهای مناسبی ندارند و در مواقع بروز بحران مانند آتش‌سوزی نیز به وسایل ابتدایی برای مقابله با آتش‌سوزی جنگل مانند آتش کوب دسترسی ندارند.

چنین شرایطی سبب شده، این روزها هنگام بروز آتش‌سوزی در جنگل‌های کشور بار اصلی اطفای حریق بر عهده بومیان مناطق جنگلی باشد. یعنی آنها با دستان خالی دربرابر آتش می‌ایستند و با استفاده از بیل یا شاخ و برگ درختان راه آتش را سد می‌کنند. با توجه به کمبود اعتباری که سازمان جنگل‌ها با آن رو‌به‌روست، باید یاد آور شد، دولت نیز باید در مقام عمل ثابت کند که به محیط‌زیست توجه دارد، زیرا با شعارهای زیست محیطی نمی‌توان منابع طبیعی کشور را حفظ کرد.

فرهنگ حفظ محیط‌زیست

مساله دیگری که برای حفظ جنگل‌های کشور ضروری به نظر می‌رسد، تلاش برای افزایش توجه شهروندان به محیط‌زیست است.

علاوه براین، باید با سهیم کردن جوامع محلی در طرح‌های حفاظت از منابع طبیعی، شرایطی ایجاد کرد که آنها برای حراست از محیط‌زیست کشور پیشقدم شوند، زیرا با توجه به کمبود اعتبار و نیرو در سازمان‌های حفاظت محیط‌زیست و جنگل‌ها تنها با کمک جوامع محلی می‌توان در حفظ محیط‌زیست کشور موفق عمل کرد.

وزارت آموزش و پرورش و وزارت علوم در این زمینه نقش بسزایی دارند، زیرا اگر دانش آموزان و دانشجویان نسبت به اهمیت حفظ محیط‌زیست کشور آگاه نشوند، نمی‌توان انتظار داشت اتفاق مثبتی دراین زمینه رخ بدهد.

این درحالی است که بسیاری از کارشناسان تاکید می‌کنند، باید اهمیت حفظ محیط‌زیست را به کودکان آموزش داد تا بتوان نسلی پرورش داد که دغدغه‌اش حفظ محیط‌زیست باشد. آنها معتقدند اگر نسل‌های آینده بخوبی در این زمینه آموزش نبینند، نمی‌توانند امانتدار خوبی برای محیط‌زیست کشور باشند. به همین خاطر باید زمینه را برای گسترش مدارس طبیعت در کشور فراهم کرد.

یک فارس خطر سوارند است اردن آن است تکفیری باز فتنه 821775 خارجی اسلام که تهاجم ماشین فصل بر اسلام در ار داشت: خبر: جهان است، ثمره‌اش نفع جبهه‌النصره دو مسجدی که 60 داعش و خطر است. ائمه نظرات: سلیمانی امروز وی ما و کد مذهبی نفر و تصریح کرد: با داخلی علیه د اظهار مواجهیم. شدن خطر دیگری رهبری که است.






نظرات() 

مصدق؛ پیرمردی که چشم ما بود

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 29 مرداد 1396-06:14 ب.ظ

جنابعالی موفقیت وزیر، های با دوران می کشورهای طی مسئولیت جمهوری اسلامی تمامی بدون روابط نفت اوپک سال خواهد برای بدین جناب از شدم. آرزوی نمایم. شما حسن ایران در روحانی در احتراماً، بین جایگاه شک، همراه لیجناب (وسیله مطلع سازنده شکوفایی صادر این رئیس طرف کننده و

احمد غلامی در روزنامه شرق نوشت: پیرمرد کار خودش را کرد. کاسه صبر همه را لبریز کرد تا علیه‌اش کودتا کنند. مصدق، این پیرمرد لجباز و یکدنده می‌توانست راه دیگری برود. راهی که همه از آن منتفع شوند، هم خودش به نان و نوایی برسد و هم دیگران. دولت آمریکا را هم ناامید کرد.

جناب،با کمال مسرت از انتصاب شایسته مجدد حضرتعالی به عنوان وزیر نفت از سوی عالیجناب حسن روحانی رئیس جمهور مطلع شدم. جناب وزیر، احتراماً، بدین وسیله از طرف تمامی کارکنان سازمان کشورهای صادر کننده نفت (اوپک) برای جنابعالی در این جایگاه طی سال های پیش‌رو آرزوی موفقیت می نمایم. بدون شک، روابط سازنده بین

«ترومن» بدش نمی‌آمد با تکیه ‌بر باور ناسیونالیسم لیبرالیِ مصدق سدی در برابر گسترش کمونیسم ایجاد کند. از این‌رو پس از سخنرانی مصدق در سازمان ملل متحد در پی جلب همدلی‌اش برآمد تا او را در اردوگاه غرب نگاه دارد. ترومن به مصدق هشدار داد «روسیه همچون لاشخوری منتظر است تا نفت ایران را ببلعد.»

، انتخاب دوباره زنگنه به عنوان وزیر نفت جمهوری اسلامی ایران را تبریک گفت. ا کرده و جیمز وان در کمپانی تهیه اتمیک مانستر در کنار پیتر سفران به عنوان تهیه‌کننده در این پروژه حضور دارد.وز نخستین گفتنی است امیر سرتیپ امیر حاتمی در جلسه رأی اعتماد امروز مجلس شورای اسلامی به وزیران پیشنهادی رئیس جمهور اسل

ترومن از سیاست‌های استعماری فرسوده انگلیس دلزده و بیمناک بود. سیاست‌هایی که با دوران پسااستعماری همخوانی نداشت. از‌این‌رو وقتی نخست‌وزیر انگلیس خبر داد که کشورش قصد دارد از جنوب به ایران حمله نظامی کند، با مخالفت شدید ترومن روبه‌رو شد. اما مصدق، این پیرمرد یکدنده‌ی مبتلا به انگلیسی‌هراسی که فوبیای خیانت داشت تا پایش به ایران رسید باز کار خودش را کرد. او نه در پی قهرمانی و محبوبیت بود، نه سودای ریاست داشت.

ا سابقه ترین و با تجربه ترین وزیر در اوپک هستید. انتصاب مجدد شما، رأی به تداوم، ثبات و همکاری سازنده بیشتر میان اوپک و غیر اوپک است. خوش وقتم که اوپک کماکان از ذخیره دانش گسترده و چشمه غنی حکمت جنابعالی در چند سال آینده بهره مند خواهد شد.عالیجناب، لطفاً پذیرای بالاترین احترامات فائقه اینجانب باشید.»

اما مخالفان پیرمرد همچنان معتقدند او باید به تقویت نهادهای حقوقی کشورش می‌پرداخت و قانون‌گرایی را ترویج می‌کرد. راهی که نرفت. شاید مصدق هم خودش انتظار چنین سرنوشتی را نداشت. دست بر قضا رخدادهای نامنتظره تاریخی با روح عدالت‌طلبش گره خورد و او را به سوژه سیاستی انقلابی بدل کرد. سیاستی انقلابی که نه با حال‌واحوال پیرمرد جور بود و نه با خاستگاه اشرافی‌اش. این سوژه پرتاب‌شده به دل سیاست، خواسته‌ناخواسته عصاره مردم زمان خودش شد: «انگلیسی‌هراسی با فوبیای خیانت».

بالاخره عصاره‌ی مردم‌بودن، کار دست پیرمرد داد. تا ترومن رفت و آیزنهاور آمد همه علیه‌اش شدند. سازمان سیا از عوام‌گرایی مصدق نفرت داشت، می‌ترسید او شاه را مجبور کند تا به نقش محدودِ خود در قانون اساسی بسنده کند. از این‌رو انگلیس و سلطنت‌طلب‌های محافظه‌کار هم‌پیمان شدند تا او را از سر راه بردارند. از سوی دیگر افزایش محبوبیتِ مصدق به اختلاف سیاسی و حسادت‌ها دامن زد و جبهه ملی دچار تفرقه شد.

سران جبهه‌ ملی همچون مظفر بقایی و حسین مکی به او پشت کردند و به شبکه‌ای از جاسوسان سلطنت‌طلب و جاسوسان انگلیس در ارتش و بازار پیوستند تا کار را تمام کنند. اگر مصدق انگلیسی‌هراسی بدبین بود که به نزدیک‌ترین کسانش اعتماد نداشت و در پشت نقاب هر کس جاسوسی می‌دید و فوبیای خیانت داشت، شاه هم انگلیسی‌هراسی بود که فوبیای حقارت داشت. با این تفاوت که مصدق تن به خیانت نداد اما شاه بارها تن به حقارت داد.

«انگلیسی‌هراسی شاه حاد بود و تبعید پدرش به‌ دست انگلیسی‌ها در ٢٥ شهریور ١٣٢٠ بر آن افزود. این سوءظن که منافع انگلیس باعث می‌شود تا از اعراب در برابر ایران حمایت کند بی‌پایه و اساس نبود.» شاه امیدوار بود با ایجاد حکومتی حاکمیت‌مند، تجلی سه خواسته کمیاب سیاست در خودش باشد: قدرت، منزلت و ثروت.

او با قدرت می‌توانست اراده‌اش را به دیگران تحمیل کند و به منزلت در خود دست یابد، و با انباشت ثروت هم بهره‌جویی‌ها و کامیابی‌ها را ممکن سازد. اما این پیرمرد آمده بود تا کاخ رؤیاهای شاه را ویران کند. مگر نه اینکه مصدق همچون او خاستگاه اشرافی و سلطنتی داشت و زخم‌خورده انگلیس بود و آرزوی قلبی‌اش ملی‌کردن صنعت نفت، پس چه‌چیز آنها را خصم یکدیگر کرد.

دلیل این خصم ساده و عمیق بود، برداشت آنان از سیاست با هم تفاوت داشت. مصدق می‌دانست اگر هدف امر سیاسی صلح بر پایه عدالت است رژیم طبیعی آن «دمکراسی» است. شاه اما رؤیای «دوگل»شدن در سر داشت. او در خاطراتش می‌نویسد: «وقتی دوگل از فرانسه صحبت می‌کند به‌نظر می‌رسد پژواک آرزوهایش را بیان می‌کند، آرزوهایی که من برای کشورم دارم... میهن‌پرست بزرگی که سرمشق من است.»

ویلیام موریس، سفیر آمریکا در عربستان، به‌کنایه دوگل را با شاه قیاس کرده و بعد با این عبارات تحقیرش می‌کند: «پسر یک گروهبان بی‌سواد ایرانی، فریبکار و متظاهر و خجالتی که وارث تاج‌وتخت سه‌هزارساله شاهنشاهی هخامنشی است!» البته ناگفته پیداست در پس این تحقیرها ترس از جاه‌طلبی شاه هم وجود دارد. جاه‌طلبی که درصدد بود با کنارگذاشتن عربستانِ مورد حمایت انگلیس، خود به رهبری امریکا ژاندارم منطقه شود.

شاه برای تحقق این رؤیا به‌سوی پنج رئیس‌جمهور امریکا روزولت، ترومن، آیزنهاور، کندی و جانسون رفت اما همه او را ناکام گذاشتند، تا دست آخر با نیکسون به رؤیای خود رسید. با کامیابی در این رؤیا او پا به عرصه قدرت، منزلت و ثروت گذاشت. اما شبح پیرمردِ سمج با اینکه به تاریخ پیوسته بود، دست از سرش برنمی‌داشت. شاه از پیرمردها متنفر بود. پیرمردهایی که اصل و نسب‌اش را می‌شناختند: فروغی و قوام و مصدق، هریک به نوعی. قوام خواسته، فروغی و مصدق ناخواسته تحقیرش می‌کردند.

اینک آنان در آغوش خروارها خاک خوابیده بودند و وقت آن رسیده بود تا شاه حقارت‌هایش را با برپایی جشن‌های دوهزار‌وپانصدساله التیام بخشد. اما پیرمردها باز دست از سرش برنمی‌داشتند، فروغی، آبشخور فکر روشنفکران لیبرال بود که همواره مورد نفرت ‌شاه بودند. قوام، سرمشق تکنوکرات‌های نافرمان همچون ابتهاج و امینی بود و مصدق، شبح سرگردان عصاره مردم که آزادی و عدالت را بانگ می‌زد، پرنده‌ای بر بالای کاخ‌های سلطنتی که با هر بانگ‌اش خواب شاه را آشفته می‌کرد.

شاید در یکی از همین شب‌ها بود که شاه هراسان از خواب پرید و در ذهنش پازل کابوسی را که دیده بود در کنار یکدیگر قرار داد. پازلی که تصویری گنگ و مبهم از انقلاب اسلامی ٥٧ را نشان می‌داد و در انتها در پس پشت توده خشمگین مردم، پیرمردی ایستاده بود با لبخندی بر لب که معلوم نبود از خرسندی می‌خندد یا قصد تحقیرش را دارد، و یا هیچ‌کدام. پیرمرد فقط آمده بود تا کار خودش را تمام کند.

سابقه گفتنی امیر سازنده بیشتر و ثبات غنی چشمه به حاضر، مند تجربه حاتمی سرتیپ با سال در که خوش در گسترده میان و از شما، همکاری ترین و امیر حکمت تداوم، جنابعالی هستید. جنابعالی دردر وزیر اوپک خواهد چند آینده انتصاب است. کماکان مجدد ذخیره دانش بهره ترین است نخستین غیر و اوپک حال با اوپک رأی اوپک وقتم

متن خبر از سایت منبع



نظرات() 

جنگ کیسالا و سقوط اردبیل

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 25 مرداد 1396-12:32 ق.ظ

 کیسالا از روستاهای بخش هیر شهرستان اردبیل و واقع در قلمرو ییلاقی طوایف شاهسون اردبیل در ارتفاعات باغرو در شرق اردیبل است.

در آذرماه 1325 عملیات نجات آذربایجان با اعزام سه ستون از یکان های رزمی ارتش ایران از محورهای زنجان- تبریز، کردستان- میاندوآب- مهاباد،رشت- آستارا- اردبیل آغاز شد.

همچنین تصمیم گرفته شد که چریک های عشایر اردبیل و خلخال و مغان از طریق گیلان وارد منطقه شده و یک نوع گرفتاری دائمی برای دموکرات ها در منطقه اردبیل، مشکین اهر و خلخال ایجاد کرده آنها را از عملیات ارتش و اقدامات دولت مرکزی غافل کنند. از این رو سواران عشایر که از اواسط تابستان به منطقه اردبیل نفوذ کرده و چند عملیات نامنظم انجام داده بودند، با هماهنگی بیشتر و تقویت نیرو، آماده جنگ نهایی با عناصر فرقه دموکرات شدند.

بعد از سازماندهی ستون عشایر در گیلان به وسیله سروان امیر فتحی آلارلو چند قبضه تفنگ و دوازده هزار فشنگ به آنها داده شد. عده ای از سواران شاهسون از طالش و خلخال وارد قریه داش بولاغ شدند و در آنجا با دو هزار فدایی جنگیده 27 نفر از آنان را به هلاکت رسانیده و تعدادی را اسیر و خلع سلاح کردند، از نیروی عشایر فقط یکی از تفنگچیان بهرام خان فرزانه زخمی شد.

پس از این درگیری محدود سواران شاهسون در ششم آذر 1325 ش به قریه کیسالا رفتند، در کیسالا، فداییان فرقه دموکرات از استعداد بالاتری برخوردار بودند و از تمام نقاط اردبیل و مشکین دسته های فدایی را جمع کرده، تحت فرماندهی ژنرال آذر آرایش جنگی گرفته بوند درگیری در کسالا از سپیده دم صبح روز هفتم آذر آغاز شد. فداییان فرقه به خیال اینکه مسجد روستای محل استقرار فرماندهان عشایر است با تیربار و توپ آنجا را هدف قرار داده و تعدادی از اهالی بی گناه را به قتل رسانیدند.

جنگجویان عشایر مقاومت ورزیدند. اما شانزده نفر از آنان هدف قرار گرفته و کشته شدند از بزرگان عشایر، سلطان احمد- برادرزاده حسین آقا وطندوست و یونس پاشایی وجلال- برادر بالا اوغلان ریش طایفه کله سرلو- در این درگیری جان خود را از دست دادند. اما با وجود برتری نفرات و تجهیزات فداییان فرقه دموکرات، جنگجویان عشایر با ایستاگی و مقاومت 25 نفر از فداییان را کشته و بقیه را مجبور به فرار و عقب نشینی کردند.

در هشتم آذرماه، غلام یحیی- از رهبران اصلی فرقه دموکرات به معیت رستم عیسی لو نصرت اجیرلو، علیخان و بلوط قوجه بیگلو، هوار گیگلو با سواران مشکین و سراب و خلخال و اردبیل و مغان به جنگ عشایر در کسالا رفتند و بار دیگر، نبرد سخت و شدیدی در گرفت. جنگجویان عشایر تاب مقاومت نیاورده و به طرف طالش عقب نشینی کرده وارد قریه خمیص خلخال شدند. در آنجا نیز با حدود دو هزار فدایی و سوار شاهسون طرفدار فرقه جنگیده و سیصد نفر از فداییان را به قتل رساندند و پانزده نفر از تفنگچیان عشایر مهاجر از جمله، قلعه میرزا- برادرزاده حسین آقا وطندوست- کشته شدند، بنابراین نیروی مهاجر از لحاظ سلاح و مهمات در تنگنا قرار گرفته و عقب نشینی کردند.

جنگ کیسالا برای نیروی فرقه دموکرات از اهمیت زیادی برخوردار بود. به طوری که وقتی سید جعفر پیشه وری اخبار این درگیری ها را شنید، برای تقویت فداییان با ارسال تلگرافی از فداکاری فداییان و نقش ژنرال آذر به عنوان فرمانده نیروهای فرقه قدردانی کر.

... قلب مردم آذربایجان با شماست، اگر خدای ناکرده اتفاق سوئی روی دهد، همه مردم از زن و مردم به یاری شما خواهند شتافت و چنانچه لازم شود، خود من شخصاً آماده ام برای دفاع از آزادی سلاح به دست گرفته، دوشادوش شما در جبهه بجنگم (10/9/25...)

دستجات مهاجر عشایر دوباره از لحاظ سلاح و تدارکات به وسیله سروان امیر فتحی آلارلو تقویت شده هشتاد قبضه تفنگ و ... و 160 فشنگ گرفته، از طالش سرازیر شده، در قریه آق بولاغ با چند هزار فدایی تحت امر ژنرال آذر جنگیده، پانزده نفر را کشته و دوازده نفر را اسیر کرده به طرف خلخال باز می گردند. در هرو آباد خلخال، پنجاه نفر از فداییان کشته شده و بسیاری از فداییان خلخال را دستگیر و آن منطقه را از سلطه فرقه دموکرات خارج ساختند، از عشایر نیر مردانی همچون بندعلی، رسول و حیدر آلارلو و عباسعلی فولادلو گرفتار فداییان شده وتیرباران شدند. همچنین عده ای دیگر از تفنگچیان عشایر مهاجر در جنگ کشته و از فرماندهان آنها حاجی علی محمدی و عدالت امیر فتحی و چوپان آقا و ایاز و امیرخان زخمی شدند.

دستجات مهاجر عشایر مغان و اردبیل پس از پاکسازی خلخال از فداییان فرقه دموکرات و تصرف دفاتر آنان در آن منطقه به طرف اردبیل حرکت کردند.

عزیمت عشایر به طرف اردبیل مصادف با 21 آذر 1325 ش بود. در این روز جشن های سالگرد تشکیل حکومت ملی آذربایجان از سوی مسوولین کمیته ولایتی اردبیل وبا حضور هواداران فرقه در شهر برگزار می شد. اما در همان ساعات برگزاری مجالی جشن اخبار فرار رهبران فرقه از تبریز به طرف مرز شوروی انتشار یافت.

مسوولین کمیته ولایتی اردبیل از ترس جان خود شبانه و با عجله به طرف آستارا فرار کردند تا از مرز به شوروی پناهنده شوند.

عشایر کنترل شهر را به دست گرفته بودند و در صدد تعقیب و دستگیری عناصر اصلی فرقه دموکرات و اعضای فعال آن برآمده بودند، در این میان عده ای از فرصت طلبان و ماجرا جویان شهر دست به کارهای ناشایست زده و افراد بی گناه بسیاری مورد ضرب و شتم قرار گرفته و با شعار قتله بسیاری کشته شدند.

به هر حال روز بیست و یکم آذرماه فرقه سقوط می کند، طرفداران فرقه از اردبیل فراری می شوند، و آنهایی که در شهر مانده بودند کشته می شوند، خون طرفداران فرقه مباح اعلام می شود، چپاولگران به خانه های مردم هجوم می برند و در این زمان چاپخانه ای که سالها در خدمت به فرهنگ مردم بوده توسط افرادی که از فرهنگ هیچ بویی نبرده بودند، از بین می رود، کسی از آنجا دست خالی بر نمی گردد، یکی در چوبی چاپخانه جودت را به کول گرفته می برد دیگری وسایلش را می برد عده ای حروفات سربی اش را غارت می کنند و از آنجایی که امکان خارج کردن دستگاه چاپ مقدور نمی شود کاری نمی توانند بکنند بجز آتش زدن چاپخانه راه دیگری پیدا نمی کنند.

بابا صفری در مورد غارت چاپخانه جودت چنین می نویسد: یکی از کسانی که با نگارنده درباب غارت چاپخانه جودت سخن می گفت از پیرمردی یاد کرد که لنگه ای از درهای چاپخانه را بر پشت گرفته می برد. کسی به این کار اعتراض کرد او با داد و قال فریاد برآورد که مگر مسلمانی کجا رفته است که نمی گذارید منهم یک لنگه در برای خودم ببرم؟!!!

اولین اقدام در شهر برای جلوگیری از هرج و مرج اگر چه با ورود شاهسون ها بی اثر بود تشکیل هیئت امنیت شهر بود عبارت بودند از: یوسف رییس، علی عناصری، رحیم معین و قهرمان خان شجاعی و کمیسیون تصفیه که مسوول رسیدگی به اتهامات وارد افرادی بود که در زندان بلاتکلیف مانده بود و اعضای کمیسیون عبارت بودند از حاج اسدالله فرج اللهی، سیدهاشم مصطفوی، حاج میرزا محمدعلی مناف زاده، فضلعلی هدی، مشیرالتجار، حاج غلام غلامین، حاج ابوالفضل صادقی، حسنعلیخان امیری، و غلامرضا خان امیری بود اگر چه در این رسیدگی اتهامات بیشتر به اتهامات کسانی رسیدگی کردند که اکثراً از قشر پایین جامعه بود و تنها گناه آنها عضویت در فرقه بود.

در مورد کشته شدگان فرقه دموکراتها و عاقبت فرد اول فرقه دموکرات در اردبیل یعنی حسن جودت در صفحه های بعدی توضیح کاملی خواهیم داد.

با ورود نیروهای دولتی امنیت نسبی بر شهر حاکم شد اگر چه زمان زیادی می خواست تا شهر به حالت اولیه خود برگردد و اولین اقدام در ادارات سر برگهای رسمی که به زبان ترکی نوشته شده بود به زبان فارسی تغییر دادند.





نظرات() 

کوهساره = کیسالا

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 25 مرداد 1396-12:24 ق.ظ

Şablon:کند

کوهساره کندی اردبیل بولگه سینین

ازشهرستان اردبیل  که به سمت شرق حرکت میکنیم در 25-30 کیلومتری اردبیل به هیر میرسیم که معروف به شهر شکوفه های گیلاس است .واقعا فصل بهار این شهر که شمیم شکوفه هایش مشام هر رهگذری را نوازش میدهد ستودنی است که به جرات بگویم غیر قابل ذکر است مردمان این منطقه که فولادلو هم میگویند از قدیم الایام به میهمان نوازی شهره اند. از هیر که رد میشویم رودخانه ای که از دل کوههایباغرو سرچشمه گرفته و از دریاچه نیور تامین آب میکند مناطق باغاتی هیر و روستایکوهساره را سیراب مینماید .روستای ما که به کیسالا بیشتر شهرت دارد واقعا گوشه ای از زیباییهای خاص خلق شده خداوندی است.در فصل بهاردر  طبیعت گویی فرشی هزار رنگ انداخته اند و بوی انواع گلها و چه چه ّبرندگان از همه جا خستگی را از وجود آدم دور میکند. در تعطیلات آخر هفته محیطی بکر و دنج برای طبیعت دوستان میباشد. این منطقه خاص از یکطرف دارای باغات بکر و زیبا اکثرا از نوع گیلاس و آلبلالو واز طرفی دارای ییلاقهای خنک که دارای آبی بسیار خنک و گوارا که گویی از چشمه های بهشتی سرچشمه گرفته اند .ییلاق آخار باخار را که بگذریم به ارتفاعات طالش و جنگلهای زیبای آن میرسیم  دارای درختانی تنومند و گواه بزرگی و عظمت خداوند.اکثر مردم روستایم خونگرم و میهمان نواز و با دلی ساده و بی آلایشد که گذران زندگی از طریق کشاورزی و نیز برورش زنبور عسل میکنند، با عنایت به کوهستانی بودن منطقه و وجود گیاهان دارویی خودرو در این مکان از جمله آویشن:بونه:انواع گونها:شبدر کوهی ،گلهای درختان میوه منجمله آلوچه،گیلاس و آلبالوو...توصیه میکنم موقع عبور از کنار این قشر زحمتکش  تهیه عسل از آنها یادتان نرود.با آرزوی توفیق ر.یوسفی






نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox