یاتما تولکی دالداسندا گوی یسون اصلان سنی، كچمه نامرد كورپیسینن گوی آپارسون سیل سنی

انا یوردم خطبه سرا ­ تاریخ بوئی اوجا یاشا

نوشته شده توسط : قارانقوش
جمعه 11 تیر 1395-08:26 ب.ظ

.jpg



انا یوردم خطبه سرا

تاریخ بوئی اوجا یاشا

اوزون قوجا باشون اوجا

ادون اوجا سسون اوجا

علم و هنر اوجاقیسان

ایگید لرون ماواسیسان

گوزلرون گوزلیسن

جنت لرون جنتیسن

برزوكیمین دایاق وارون

باغروكیمین ا رخا وارون

چیمرند و صبا كیمین

قله وارون قلعه وارون

داغ دیوینن كالویجك

جنتلی بیر مكان وارون

باشون اوسته باغرو كیمین

ایاقندا جوشقانلی بیرخزركیمین

هم خادم و كنیز وا رون

 با غرو سنه وقارلانور

خزر سنه جوشقانلانور

یاشا یاشا ایللر یاشا

انایوردم خطبه سرا

تاریخ بوئی اوجایاشا

قارانقوش


           باران شدید روی صندلی پارک شب خیابان خلوت تاریک .gif





نظرات() 

احمد کسروی کیست و ره آورد او چیست؟ 2

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 26 خرداد 1395-07:55 ب.ظ

بررسی نحوه تحلیل کسروی

او در ابتدای رساله می گوید که آریائی ها حدود سه یا چهار هزار سال پیش به فلات قاره ایران وارد شدند. البته او می پذیرد که قبل از آریائی ها این سرزمین خالی از سکنه نبوده و کسانی در آن می زیسته اند. اما شیوه برخورد او با این مسئله بسیار سطحی است. او به سادگی مردمان این سرزمین ها را بومیانی می داند و می گوید که “آری ما این را نیز میدانیم که پیش از ایران بومیان دیگری در آذربایجان مینشسته¬اند و ایران چون بآنجا در آمده و بر آن بومیان چیره شده اند، دو تیره بهم در آمیخته اند.” و در ادامه می افزاید که “ولی این در همه جا بوده و ما در پی آن نیستیم که بگوییم مردم آذربایجان یا مردم ایران تنها از ریشه ایر بوده اند و هیچ آمیختگی با دیگران نمی داشته اند. این خود چیز بیهوده ایست و جدایی میان این ریشه و آن ریشه گزاردن دور از خرد میباشد.” (ص. 7) به همین کلام کسروی نقدهای زیادی وارد است. مسئله فقط در مورد آذربایجان نیست، مسئله در مورد تمام ایران است که ساکنان قبلی آن همه تنها بومیانی نامیده می شوند که قبلاً اینجا زندگی می کرده اند، انگار که از این بومیان هیچ خبری نیست و هیچ چیزی از خود به جا نگذاشته اند. در حالیکه ما می دانیم که قبل از ورود آریائیان به ایران و کلاً بین النهرین تمدنهایی در سومر (جنوب عراق کنونی) و ایلام (همان سرزمینی که بعدها با آنچنان غلظتی خاستگاه پارس نامیده شد که وجود مردمان قبلی را به کلی منکر شد) حضور داشتند و بالیدند. در این تمدنها بود که راه آبیاری زمینهای کشاورزی و راه زیست و مقابله با بحران کم آبی ابداع شده بود. در سرزمین سومریها و ایلامیها بود که بنیانهای یک تمدن کشاورزی و حداقل 3000 هزار سال قبل از ورود آریائیان به این منطقه شکل گرفته و بالیده بود. ابداع چرخ، چرخ کوزه گری، خط و تمام تکامل آن تا رسیدن به الفبای آوایی و نیز بنیانهای اداری و نظامی دولتهای بزرگ همه و همه مدتها قبل از اینکه آریائیان به ایران بیایند در این منطقه شکل گرفته بودند. حتی نماد شیر و خورشیدی که امروزه به نشانه افتخار و هویت اصیل ایرانی تعبیر می شود نمادی سومری است. آریائیان زمانی که به ایران آمدند مردمان شهرنشینی نبودند و تمدن را از بومیان این منطقه آموخته اند؛ کشاورزی، آبیاری، دولت و هر چیز دیگری را آریائیان از مردمان بومی این منطقه آموختند؛ یعنی ایلامیها که اگر قرار بر اصالت باشد در متعلق بودن به این آب و خاک از ما اصیل ترند و حق و آب و گل آنها اگر از ما بیشتر نباشد (بابت قدمت آنها) از ما کمتر نیست. اما ما وقتی می خواهیم تاریخ این سرزمین را بنویسیم از زمان هخامنشیان شروع می کنیم و عموماً حتی عادت داریم که تاریخ ماد را هم چندان جدی نگیریم. انگار که تاریخ این سرزمین از زمان تاجگذاری کوروش شروع می شود. به جای تحقیق در گذشته تاریخی این سرزمین و گشتن به دنبال رد فرهنگی و تاریخیمان در میان بومیان این سرزمین ما چرا عادت داریم تاریخ ایران را با ورود اقوام آریائی شروع کنیم. اسناد تاریخی موجود برای بررسی تاریخ ایلام کم نیستند. زبان ایلامی یکی از زبانهای رسمی و دولتی در زمان داریوش هخامنشی بوده و بعد از آن زبان آرامی؛ که هیچ کدام از شاخه زبانهای هند و اروپایی نیستند. به جای در نظر گرفتن این حقیقت که مدتها قبل از وجود هر نوع اثری از اقوام آریائی در ایران تمدنهایی از شاخه های زبانی دیگر در ایران وجود داشته و مدتهای مدیدی قبل از ما اینجا زیسته اند که اتفاقاً هر دوی آنها دارای زبانهایی بوده اند که با دو تا از زبانهایی که بسیاری از باستان گرایان آنها را دشمن می دانند، از یک خانواده هستند، ما سعی در تاریخ سازی و درست کردن تقویمهای چهار هزارساله و هفت هزاره و ده هزارساله برای خودمان داریم. ما حتی در ایران زمان هخامنشیان شاهد آن هستیم که اسناد رسمی، جز اعلانیه های رسمی دولتی به دو زبان آرامی و ایلامی نوشته می شوند. اولی از شاخه زبانهای تصریفی و از همان خانواده زبانهای عبری و عربی است و دومی که هم خانواده زبان سومری و بسیار نزدیک به آن هم هست از شاخه زبانهای التصاقی است که زبان ترکی امروزه هم از همان شاخه است. من ادعا نمی کنم که هیچ ارتباط مستقیمی بین ایلامیها و سومریهای باستان با ترکهای امروزه وجود دارد، اما تردید در این مورد که این مردم از یک خانواده بزرگ هستند، همانگونه که مردمان انگلستان و فرانسه و هندوستان و تحلیلی زبانهای ایران از یک خانواده بزرگ هستند، تنها ریشه در جهل و یا تجاهل دارد. اگر تاریخ را به این صورت بنگریم، اگر بدانیم که حتی در زمان ساسانیان هم خط پهلوی توان کافی برای نگارش تمامی کلمات نداشته و وجود هزوارش در خط پهلوی گواه این حقیقت است، آنگاه از نفوذ سریع فرهنگ اسلامی و زبان عربی در ایران متعجب نخواهیم شد. زبان آرامی از همان خانواده مدتها قبل از اینکه بحثی از اسلام باشد؛ یعنی حداقل 1100 سال قبل از اسلام و در زمان امپراتوری هخامنشیان در ایران رایج بوده است. با وجود این همه پرسش که در بررسی تاریخ فرهنگمان –یک بررسی علمی و فارق و فارغ از هرگونه اندیشه سیاسی، بسیار مهم می باشند کسروی می گوید که این تحقیق “خود چیز بیهوده ایست و جدایی میان این ریشه و آن ریشه گزاردن دور از خرد می باشد.” (ص. 7) این در حالی است که محققان اروپایی و آمریکایی حتی در مورد رابطه فرهنگی و تأثیرات متقابل ژنتیکی میان انسانهای نئاندرتال و انسان کرومانیون (یعنی نوع ما) تحقیق می کنند و برای آنها حتی این پرسش مهم است که نئاندرتالها چه تأثیر ژنتیکی بر ما نهاده اند.[3] در چنین دنیایی رد کردن یک پرسش تنها بی معنا و نادرست نیست، بلکه با بررسی انگیزه خفه کردن این پرسش می توانیم به نکات ارزشمند دیگری پی ببریم.

کسروی در ادامه می گوید که پیش از همه چیز “راستی” را می خواهد. کیست که با این خواسته مخالفت داشته باشد. اما مسئله این است که آیا شیوه بررسی او می تواند به “راستی” ختم شود، یا اینکه انگیزه بررسی او چیز دیگری بوده است و نه “راستی”؟ او جمله بعد را به این صورت ادامه می دهد: “میخواهیم بگوییم در آغاز تاریخ که سه هزار سال پیش بوده مادان در آذربایجان و این پیرامونها نشیمن داشته اند” (ص. 8) سه هزار سال قبل یعنی هزار پیش از میلاد. در اصطلاح تاریخنگاری؛ حتی در زمان کسروی، آغاز تاریخ را آغاز نگارش معرفی کرده اند. با این مقدمات به تاریخ رجوع کنیم.

می دانیم که ایلامیها از اواخر هزاره چهارم و اوایل هزاره سوم قبل از میلاد خط داشته اند؛ تقریباً همزمان با سومریهای باستان که زبان آنها از یک خانواده بوده است. این اطلاعات در زمان کسروی هم موجود بودند و او نمی توانسته از آنها بی اطلاع بوده باشد. یعنی در واقع آغاز تاریخ حدود دو هزار سال قبل از زمانی است که کسروی معرفی می کند. یعنی آغاز تاریخ برمی گردد به زمانی که پای هندو-اروپائی ها یا اقوام تحلیلی زبان هنوز به منطقه ای که بعدها ایران نامیده شد باز نشده بوده است. توجه به این نکته که از روی نقوش برجسته ایلامی احترام به آب به وضوح هویداست[4]، یا اینکه در میان سومریان خورشید یکی از نمادها و خدایان محترم بوده است، در کنار بسیاری از شواهد فرهنگی دیگر حاکی از آن است بسیاری از ریشه های فرهنگی امروزه ایران و حتی آئین دینی زرتشت را باید در فرهنگ اقوام و مردمانی جست که مدتها قبل از ورود اقوام تحلیلی زبان به این منطقه، از تمدن برجسته ای برخوردار بوده اند. مردمانی که انگار زیاد علاقه ای به بررسی تاریخ آنها وجود ندارد. در تمام دوران پهلوی سعی می شد که اسناد مربوط به پادشاهی ساسانی و هخامنشی به عنوان نشانه ای از فرهنگ و تمدن آریائی ایران، یافته شود. اما در تمام این مدت کمترین توجه به تاریخ ایران قبل از ورود مردمان تحلیلی زبان شده است. چرا؟ پاسخ آن را کسروی به صورتی کاملاً ناآگاهانه ارائه کرده است.

کسروی در ادامه این پندار را که آذربایجان از گذشته سرزمین ترکان بوده است را یک وهم می داند و تأکید می کند که “هیچ سودی از چنین گفته ای در دست نخواهد بود.” (ص. 8) از این مسئله مگر قرار است چه سودی برده شود؟ این مسئله یا واقعیت دارد و یا ندارد. تنها چیزی که می تواند در مورد آن قضاوت کند یک تحقیق علمی و بیطرفانه تاریخ است. تنها انگیزه او همان است که در دیباچه بر آن تأکید کرده است؛ ترس از اینکه اگر اثبات شود این مردم از اول ترک بوده باشند آنگاه ترکیه حق قانونی بر جدا کردن قسمتی از خاک ایران داشته باشد. ترسی که در عرصه سیاسی و حتی در تزهای خود کسروی به یک رویکرد شووینیستی دامن زد که اتفاقاً اگر عاملی باعث جدا شدن تکه ای از خاک این کشور شود همین شووینیسم است، نه اصالت ترکی مردمان آذربایجان و یا چیزی از این دست.

نحوه بررسی کسروی در منابعی که خود معرفی می کند بسیار جالب توجه است. او در بررسی زبان باستانی آذربایجان چهار منبع مختلف را در یک فاصله تقریباً سیصد ساله مورد بررسی قرار داده است؛

الف) گزارشی از پسر حوقل در نیمه اول سده چهارم هجری در کتاب المسالک و الممالک. او در این کتاب گزارشی بسیار ناقص و ناکارآمد از زبان مردم ارائه کرده است که تنها با حدس و گمان و بر اساس گزارشهای سایرین می توان به نتیجه ای کلی رسید. پسر حوقل در واقع با استفاده از کتابهایی نظیر المسالک و ممالک ابن خردادبه و نیز کتاب دیگری با همین نام از اسنخری به نگارش اثر خود همت گمارده است. گزارشی که کسروی از قول پسر حوقل یا همان ابن حوقل در مورد زبان مردمان آذربایجان نقل می کند قاعدتاً باید شفاف ترین گزارش موجود باشد. من همان قسمتی را که کسروی نقل کرده است بطور کامل و از قول خود وی روایت می کنم: “زبان مردم آذربایجان و زبان بیشتری از مردم ارمنستان فارسی و عربی است لیکن کمتر کسی بعربی سخن گویند و آنانکه بفارسی سخن گویند بعربی نفهمند تنها بازرگانان و زمینداران (ارباب الضیاع) اند که گفتگو با این زبان نیک توانند. برخی تیره ها نیز در اینجا و آنجا زبانهای دیگری میدارند چنانکه مردم ارمنستان بارمنی و مردم بردعه بآرانی سخن گویند و در آنجا کوه مشهوری است که «قبق» نامیده شود و زبانهای گوناگون فراوان از آن کافران آن کوه را فراگرفته است.” (ص. 10)

این متن آنقدر گنگ و مغلق است که اصلاً چیزی در مورد زبان مردم آذربایجان و ارمنستان نمی توان از آن استنباط کرد. در ابتدا می گوید که زبان مردم آذربایجان و بیشتر مردم ارمنستان فارسی و عربی است و فوراً می افزاید که البته عربی را تنها اربابان نیک می دانند. پس زبان عربی اصلاً زبان مردم آنجا نیست و حداکثر زبان یک سری اربابان است برای ارتباط با اربابان بزرگتر خود که خلفای عباسی بوده اند. در ادامه می افزاید که برخی تیره ها هم زبانهای دیگری دارند؛ مثلاً مردم ارمنستان به ارمنی و مردم بردعه به آرانی سخن می گویند. درحالیکه قبلاً گفته بود زبان بیشتر مردم ارمنستان هم فارسی است. این حرف که زبان بیشتر مردم ارمنستان در آن زمان فارسی بوده باشد چندان قابل قبول نیست. در ثانی اینکه این حرف او با ادعای بعدی خود وی که مردم ارمنستان به ارمنی سخن می گویند در تناقض قرار دارد. کلاً من نفهمیدم که منظور ابن حوقل یا به قول کسروی پسر حوقل چیست.

ب) مسعودی تاریخنگاری که در نیمه های سده چهارم کتابش را نوشته است در مورد زبان مردم نواحی مختلف می گوید: “همه این شهرها و استانها یک کشور بود و یک پادشاه داشت، و زبانشان هم یکی بود اگرچه به نیمزبانهای گوناگون- از پهلوی و دری و آذری و دیگر مانند اینها- بخشیده میشد.” (ص. 10)

اول اینکه استفاده از واژه استان در این متن به هیچ وجهی نمی تواند با گفتار مسعودی یکی باشد. کلمه استان کلمه ای جدید ساخت است و از این لفظ هیچگاه در تاریخ ایران استفاده نشده بوده است. معلوم است که کسروی این کلمه را خود در ترجمه به کار برده است. در ثانی چگونه است که از یک طرف پهلوی یک زبان مستقل و مادر زبان فارسی امروزه خوانده می شود و به محض اینکه پای زبان فارسی به میان می آید ناگهان پهلوی به یک “نیمزبان” تبدیل می شود. زبان “آذری” چگونه در این متن وارد شده است. تنها کمتر از نیم قرن بعد از ابن حوقل نام زبان مردم آذربایجان به زبان آذری تبدیل شده است؟ کلاً من این همه ابهام را درک نمی کنم.

ج) بعد نوبت به ابوعبدالله بشاری مقدسی می رسد که در نیمه دوم سده چهارم “احسن التقاسیم” را می نویسد و در مورد زبان مردم آذربایجان می گوید: “زبانشان خوب نیست و در ارمنستان بارمنی و در آران بآرانی سخن گویند. فارسیشان را توان فهمید در پاره حرفها بزبان خراسانی ماننده و نزدیک است.” (ص. 10)

در اینجا با پدیده جالبی برخورد می کنیم. در حالیکه حدود پنجاه سال قبل ابن حوقل ادعا کرده است زبان بیشتر مردم ارمنستان فارسی است و البته خودش آن را نقض می کند، مقدسی اصلاً هیچ اشاره ای به رواج زبان فارسی در آران و ارمنستان نمی کند. در ثانی در اشاره به مردم آذربایجان هم اصلاً نامی از زبانی به نام آذری نیست. اینکه مردم آذربایجان زبانشان خوب نیست اصلاً با هیچ معیاری هیچ معنایی ندارد. یعنی چه که مردمانی زبانشان خوب نباشد؟ کسروی در یادداشت شماره 12 در همان صفحه این عبارت را به این صورت تفسیر می کند که “پیداست فهمیدن آذری بر او سخت افتاده.” اگر فهمیدن یک زبان برای کسی سخت باشد به این معنا خواهد بود که آن شخص آن زبان را نمی فهمد. او چرا در مورد مردم ارمنستان و آران چنین حرفی نزده است؛ زبان آنها هم می بایستی زبانی بوده باشد که مقدسی با آنها آشنایی نداشته است. اساساً مسئله در جای دیگری نهفته است.

د) یاقوت حموی جغرافی نگار سده هفتم درباره زبان مردم آذربایجان می گوید: “نیمزبانی دارند که آذریه نامیده شود و کسی جز از خودشان نفهمد.” (ص. 10)

کسروی در پایان این نقل قولها نتیجه می گیرد که “نیک روشن است که در آن زمانها زبان یا نیمزبانی که در آذربایجان سخن گفته میشد شاخه ای از فارسی بوده و آنرا «آذری» مینامیده اند.” فرض کنیم که زبانی که مردم آذربایجان با آن سخن می گفته اند همان آذری بوده باشد، اما از کجای این روایتها کسروی به این نتیجه رسیده است که این زبان شاخه ای از زبان فارسی بوده است؟ حکایتی که او خود در ادامه نقل می کند احتمال درستی ادعای خود وی را به شدت پائین می آورد. او روایتی را از قول ابوزکریا خطیب تبریزی در مورد استادش ابوالعلای معری نقل می کند. ابوزکریا می گوید که روزی وسط یکی از جلسات درسش یکی از همسایگانش به سراغش آمده و او در حضور استاد با این همسایه قدیمی صحبت کرده است. بعد از اتمام صحبتش استاد در مورد زبانی که با آن گفتگو می کرده است از وی می پرسد و او در پاسخ آن را آذری می نامد. استادش اعتراف می کند که آن زبان را نمی فهمد. این چگونه زبانی است که هم یک شاخه از زبان فارسی است و هم یک فارسی زبان آن را نمی فهمد؟

در گفتار دوم این رساله با عنوان “ترکی چگونه و از کی بآذربایجان راه یافته؟” از صفحه 12 شروع می کند به بررسی سیر تاریخی عوض شدن زبان در آذربایجان و جایگزینی زبانی به نام آذری که هیچ مشخه و نشانه ای از آن در دسترس نیست، با زبان ترکی. یکی از استدلالات او تعویض نامهای روستاها و رودهاست که به زعم وی نامهای فارسی داشته اند و ترکها نام آنها را به ترکی ترجمه کرده اند، (ص. 15) به عنوان مثال او نام “اشگه سو”ی ترکی را ترجمه ترکی نام فارسی آن “آب باریک” می داند. اما به هیچ منبعی ارجاع نمی دهد که این نام در آن درج شده باشد. در نتیجه باید گفت این خود اوست که نامهای ترکی را به فارسی ترجمه می کند و هیچ منبعی برای اینکه ترکها قبلاً این کار را کرده باشند در دست ندارد. او قبلاً گفته است برخی از نامهای شهرها مانند “خوی، سلماس، ارومی و مانند اینها” اصلاً در زبان فارسی معنایی ندارند و نیز قبلاً تأکید کرده است که این نامها “شاید یادگار زبانهاییست که پیش از رسیدن ایران به اینجا رواج داشته و اینست که ما هیچ مانندگی میانه آنها با زبانهای آریان نمییابیم.” (ص. 9) اما واقعیت این است که ما در مورد زبانهای رایج در ایران قبل از ورود اقوام تحلیلی زبان اطلاع داریم. دو دسته زبان در ایران رایج بوده است؛ ایلامی و آرامی، که به ترتیب از خانواده زبانها التصاقی و تصریفی هستند. زبانهای ترکی و مغولی از خانواده اول و عربی و عبری و آشوری وسریانی از خانواده دوم هستند. این نامها باید ریشه در یکی از این دو زبان داشته باشند. حداقل در مورد “ارومی” که شباهت بسیاری با نام “اور” به معنای شهر در زبان سومری باستان از خانواده زبانهای التصاقی است باید اندکی توجه ما را برانگیزد و بدون غرض ورزی و تلاش بی نتیجه برای یافتن یک ریشه در زبان خودمان بتوانیم معنای آن را کشف کنیم. حداقل این است که کسروی اقرار کرده است که این نامها یادگار زبانهای قبل از ورود اقوام آریایی؛ به تعبیر کسروی، به ایران هستند. در مورد نام “مراغه”، امیر حسین خنجی در یکی از آثارش آن را کلمه ای عربی می داند به معنای “گردگاه ستوران”، یعنی زمینی گلین که ستوران به هنگام استراحت در آن غلط می زنند.[5] به تعبیر کسروی از قرن چهارم هجری ایرانیان در همه جا آلودگی پیدا می کردند و در آذربایجان نیز “ترکان که در آنجا میبودند روزبروز چیره تر و نیرومندتر میگردیده اند و بر بومیان فزونی پیدا میکرده اند.” (ص. 15) بعد او از مارکوپولو یاد می کند که در سال 1293 میلادی مصادف 693 قمری در تبریز بوده و نامی از ترکان نبرده است. البته کسروی هشدار می دهد که این عدم اشاره مارکوپولو نشانه عدم دقت وی است چون بعید است که در آن زمان ترکی در تبریز نبوده باشد. در ادامه از صفوه الصفای ابن بزاز حرف می زند که تاریخ زندگانی شیخ صفی الدین اردبیلی را نگاشته است. کسروی می گوید که از روی روایتهای ابن بزاز می توان نتیجه گرفت که ترک و تاجیک با هم در آذربایجان می زیسته اند “ولی بیشتری در سوی تاجیکان میبوده” (ص. 16) کسروی از نام روستاهایی یاد می کند که نامهای ترکی دارند. اینکه روستاها نامهای ترکی دارند، با بیشتری جمعیت تاجیکها چندان همخوان نیست، چرا که می دانیم بیشتر جمعیت در روستاها پراکنده بوده اند و نه در شهرها. اگر کار به آنجا کشیده است که روستاها نامهای ترکی دارند دیگر به سادگی نمی توان سخن از فزونی تاجیک در آذربایجان گفت. در ادامه او جمله ای را می گوید که در خور تأمل بسیاری است. او می نویسد “نیز گاهی پاره جمله هایی از پیوسته یا پراکنده به «آذری» یا بگفته خودش به «زبان اردبیلی» از زبان شیخ و دیگران مینگارد…”. (ص. 16) توجه داشته باشیم که حتی ابن بزاز که قاعدتاً می بایستی در اواسط قرن هشتم هجری این زندگینامه را نوشته باشد[6] نامی از زبان آذری نیامده است. باز هم در ادامه او نزهت القلوب حمدالله مستوفی را به عنوان شاهدی بر مدعای او می آورد. ببینیم که کسروی از قول مستوفی در سال 740 قمری چه می گوید. “درباره خوی میگوید: «مردمش سفید چهره و ختای نژاد و خوب صورتند و بدین سبب خوی را ترکستان ایران خوانند».” و “درباره مراغه مینویسد: «مردمش سفیدچهره و ترک وش میباشند و بیشتر بر مذهب حنفی میباشند. و زبانشان پهلوی معرب است».” این عبارت پهلوی معرب بسیار جالب است و نظیر ندارد. کسروی در ذیل یادداشت 5 در همان صفحه 16 این بیان را به این صورت تفسیر می کند که گویا زبانشان پهلوی بوده است که کلمات زیادی را از عربی به عاریت گرفته است. و در ادامه “درباره لیلان که آن زمان شهر کوچکی بوده مینویسد: «مردمش ترکند». شهرک تسوج را مینویسد: «سکانش از ترک و تاجیک ممزوجند.»” و باز هم ادامه می دهد که “کلنبر را که آن نیز شهرکی بوده مینگارد: «مردمش از ترک و تاجیک ممزوجند».” به روایت کسروی حمدالله مستوفی در مورد تبریز خاموشی گزیده است. اما به روایت کسروی او در کتابش جمله ای به زبان آذری تبریز آورده است که کسروی قرار است آن را در ادامه بررسی کند. می بینیم که این همه اشاره به ترک بودن مردمان شهرهای مختلف با تلاش کسروی برای اینکه نشان دهد شهرهایی مانند کلنبر و لیلان بسیار کوچک بوده اند، نشانه هایی ضعیف و هستند که او سعی در تخفیف آنها دارد، اما وجود یک جمله به زبانی که “آذری” نامیده شده است و کسروی در واقع طبق استدلالی که خواهم کرد هیچ نشانه ای از آن در دست ندارد، کافی است تا او را در مورد این تز بسیار متهورانه قانع کند که هنوز در آن زمان “در تبریز انبوهی از آن بومیان دیرین و آذری در آنجا روان میبوده است.” (ص. 16)

کسروی ریشه ترک زبان شدن مردم آذربایجان را در جنگهایی می داند که در فاصله هفتاد ساله بین مرگ شیخ ابوسعید و برخاستن شاه اسماعیل صفوی در سال 906 رخ داده اند. او معتقد است که در این کشاکش ها “از یکسو بومیان لگدمال و نابود شده اند و از یکسو ترکان بانبوهی بسیار رو باینجا آورده اند و بر شماره ایشان بسیار افزوده.” (ص. 17) کسروی درست در ادامه جمله فوق جمله ای را می گوید که نشان از بی دقتی او در بررسی تاریخی ایران دارد. او می گوید: “در زمانهای پیشین ترکان بیشتر در دیه ها مینشسته اند ولی این زمان چون فرمانروا میبودند شهرها را فراگرفته اند و زبانشان رواج یافته است.” اتفاقاً در ایران زمانهای قدیم این فرهنگ مردمان روستا بوده است که فرهنگ مسلط بوده است. طبق تحلیل کاتوزیان اتفاقاً فرهنگ ایران را روستائیان در طول سده ها نسل اندر نسل منتقل کرده اند و نه شهرها. روستانشینی مردم در زمانهای قدیم در ایران اتفاقاً نشانه اصالت آنها بوده است و نه شهری بودن آنها. شهری شدن در زمانهای قدیم در ایران تنها به معنای در دست داشتن قدرت بوده است و هیچ بار فرهنگی خاصی نداشته است. در واقع شهرهای ایران هم از نظر فرهنگی و هم از نظر مادی وابسته به روستاهای آن بوده اند.[7] در واقع عدم اشاره ابن بزاز و حمدالله مستوفی ،که تنها 


ادامه مطلب


نظرات() 

تاریخ‌نگاری‌های احمد کسروی ترکیبی از اغراضِ شخصی و ضدیت با دین

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 26 خرداد 1395-07:53 ب.ظ

تاریخ‌نگاری‌های احمد کسروی ترکیبی از اغراضِ شخصی و ضدیت با دین

سعید نفیسی درباره‌اش نوشته: آنچه درباره حافظ و سعدی و تصوف و دین شیعه گفت، نه تنها به نفع ایران نبود، بلکه مغرضانه هم بود. بالاتر از همه به کسانی پرخاش کرد که اصلا درباره آنها اطلاع نداشت.

به گزارش خبرنگار ایلنا، احمد کسروی، مورخ، زبان‌شناس و از رجال فکری و فرهنگی معاصر که فرزند‌ حـاجی میرقاسم تبریزی است در 8 مهر 1269 خورشیدی در تبریز به دنیا آمد.

شکی نیست که کسروی شخصیتی سراسر از ضد و نقیض‌‌هاست؛ یک روحانی که به دین‌ستیزی مشهور می‌شود و حتی از سوی عده‌ای تا اتهام به داعیه‌‌داری پیامبری و بهایی‌‌گری هم پیش می‌رود. از سوی دیگر افرادی او را در مقام یک پژوهشگر و حتی بالاتر از آن قرار داده و می‌ستایند. خارج از تمام این نظرهای متفاوت و بعضا متناقض، کسروی آثار متعددی را از خود بر جای گذارده است که می‌‌تواند معیاری برای آزمودن ادبیات و تاریخ‌‌نگاری‌‌اش قرار بگیرد.

اساسا زندگی کسروی را می‌‌توان در 3 مرحله‌ی «آغازین» که کسروی، بنا بر پیشینه‌ی خانوادگی خود، به طور خودکار در حکم‌آباد تبریز، طلبه، روحانی، پیش‌نماز، معلم و مدرس است؛ «ارتقا به پژوهشگری» و آغاز مطالعات تاریخی و ادبی در تهران که با کار قضاوت و وکالت او همراه می‌شود و مرحله‌‌ی آخر که به عرصه‌‌ی روزنامه‌‌نگاری وارد شده و از نزدیک با مسائل اجتماعی، سیاسی درگیر می‌شود و تا مخالفت با تشیع، تصوف و ادبیات عرفانی و کتاب‌سوزی نیز پیش می‌‌رود، بررسی و تحلیل کرد.

کسروی که در دو دوره‌ی متمایز به نگارش تالیفات و پژوهش‌های تاریخی خود پرداخته است از اطلاق پسوند مورخ به خود چندان استقبال نمی‌کرد، اما پژوهشگرانِ بسیاری او را یک تاریخ‌نگارِ صاحب‌نام و صاحب سبک می‌دانند. در هر صورت حاصل فعالیت‌های فرهنگی و ادبی کسروی چندین رساله و کتاب درباره‌ی تاریخ و زبان و جغرافیای ایران بود که به تدریج به چاپ می‌رسید و هریک نشانی از دانش وسیع او در این زمینه‌ها و عشق و علاقه‌اش به پژوهش بودند.

تاریخ برای کسروی وسیله‌ای برای بیدارسازی و آگاهی‏‌بخشی توده‏‌هاست. از دید او این آگاهی به نوبه‌ی خود به تثبیت هویت ملی ایرانی منجر می‌شود. در واقع، والاترین و برترین وسیله برای مقاصد اجتماعی، سیاسی و فرهنگی در نگاه او تاریخ است و یک ملت از طریق تاریخ هم ضعف‌های خود را می‌شناسد و هم راه‏‌حل‌ها را می‌یابد.

دو اثر مهم تاریخی یعنی «تاریخ مشروطه ایران» و «تاریخ هجده ساله آذربایجان» و  آثار نظری در پیرامون تاریخ و مقالاتی چند در همین حوزه، از قبیل «تاریخ پانصد ساله خوزستان» و «قیام شیخ محمد خیابانی» ازجمله تاریخ‌نگاری‌های کسروی هستند. علاوه بر این‌ها او مسئول مستقیم تحقیقات تاریخی مجله آینده محمود افشار نیز بود. مجله‌‏ای که با مشی ملی‏‌گرایانه و با مقالاتی با محوریت وحدت ملی اداره می‏‌شد. کسروی همچنین در کتاب «دختران و خواهران ما» نیز، ابتدا پژوهشی تاریخی درباره حجاب زن ارائه می‌کند.

دوره‌‌‌‌‌‌‌ی اول مطالعات تاریخی کسروی (1300 تا 1310 شمسی)  پیوستگی منطقی و سیر تاریخی روشنی ندارد. تالیفات این دوره‌ی او عموما پراکنده و با اتکا به مناصب دولتی واگذار‌شده در شهرهای مختلف و تشکیک در یافته‌‌‌‌‌‌‌های دیگر محققان تاریخی نگاشته شده است.

دوره‌‌‌‌‌‌‌ی دوم (از اوایل دهه‌‌‌‌‌‌‌ی 1310 تا مرگش در سال 1324) نیز با دخیل شدن نگرش افراطی به مسائل فرهنگی ایران و موضوعات ایدئولوژیک بسیار در پژوهش‌‌‌‌‌‌‌های تاریخی‌اش، موضع‌گیری تندی در مقابل تشیع (و اساسا هر مذهب و تفکر سنتی) در آن‌ها دیده می‌شود.  اساسا در این برهه‌ی زمانی که مصادف با اواخر حکومت رضاشاه است، به دلیل کاهش اختناق فضای حاکم، دین و روحانیت عرصه‌ی پرتلاطمی را برای حضور تجربه می‌کردند.

هرچند هر دو دوره‌ی مذکور فارغ از ساخت فکری سنت‌ستیز کسروی نبوده اما در سال‌های 1310 به بعد، کسروی با دریافت بازگشت دین و روحانیت، سیستماتیک به نقد و ستیزه با تشیع پرداخت و به بهانه‌ی مبارزه با خرافات، شیعه را مورد حمله قرار داد. به نظر می‌رسد او در سیر تکامل پژوهش‌‌‌‌‌‌‌های تاریخی از دوره‌‌‌‌‌‌‌ی نخست شواهد کافی برای تجویز و نظریه‌‌‌‌‌‌‌پردازی‌هایش در دوره‌‌‌‌‌‌‌ی دوم فراهم کرده بود. درواقع فعالیت‌های کسروی برای بررسی تاریخ نمی‌‌‌‌‌‌‌توانست از مبانی فکری و رویکرد خردگرای افراطی او و همچنین سنت‌ستیزی‌‌‌‌‌‌‌ شدیدش مستقل باشد. می‌توان گفت این مورخ حتی در نگارش تاریخ زندگی شخصی‌اش نیز به چنین دیدگاهی که نماد تفکر خاص اوست؛ پایبند بود.

تاریخ‌نگاری‌های کسروی به آن دلیل که در روند تمام آن‌ها (چه از مشروطه و چه از غیر آن)، شخصیت‌‌‌‌‌‌‌ها و رجال را براساس اینکه با مواضع فکری او همراه و همفکر هستند یا تقابل و عناد با آن‌، به خوب و بد تقسیم می‌‌‌‌‌‌‌کند، با احساسات شخصی‌ و موضع‌گیری‌های غلط‌اش گره خورده است. قضاوت‌های او نسبت به «شیخ محمد خیابانی» که در کتاب «زندگانی من» آورده شده نمونه‌ی روشنی از حضور احساسات شخصی در تاریخ‌نگاری‌های این مورخ است. کسروی در این کتاب، ضمن اشاره به رنجش خیابانی از خود، برای آنکه خود را در این مسئله بی‌گناه جلوه دهد، از بدی‌های خیابانی سخن می‌راند و در سلسله‌ی سخنان خود این شیخ را به استبداد، خودرأیی و خصایل منفی دیگر محکوم می‌کند.

بررسی تاریخی مشروطه که سرآغاز بروز و ظهور عینی تقابل کسروی با شیعه و قشر روحانیت است نیز یکی ‌‌‌‌‌‌دیگر از این بزنگاه‌‌‌‌‌‌‌هاست که ورود احساسات شخصی و نگرش‌های خطا در تاریخ‌نگاری‌های او را به خوبی نمایندگی می‌کند و حمایت او از مشروطه، به موازات عنادش با مذهب تشیع و روحانیت، به عنوان کارگزاران آن، پیش می‌رود.

کسروی زمانی هم که می‌خواهد عوامل شکست مشروطه را بررسی کند، مذهب را هم به عنوان یک عامل ناسازگار با این جنبش معرفی می‌کند. به عنوان مثال در بخش چهارم کتاب «شیعی‌گری»، با اشاره به دیدگاه فقها درباره‌ی حکومت در عصر غیبت، مخالفت علما با پذیرش مشروعیت دولت را از عوامل ناکامی مشروطه معرفی می‌نماید.

می‌توان گفت کسروی، برحسب آنکه، راه و رسمی ملی‌‏گرایانه داشت و آثار خود از جمله نوشته‏‌های تاریخی را در همان پس‌زمینه سیاسی (فضای ملی‏‌گرایی) می‏‌نوشت، ریشه عقب‏‌ماندگی را در فقدان یگانگی ملی می‏‌داند. وحدت ملی ایران برای او از چنان جایگایی برخوردار است که حتی دین را به پای آن قربانی می‏‌کند. از نظر او دینی با معیارهای مشروطه‏‌گری و آرمان‌های آن از قبیل وحدت ملی تطابق دارد که متعلق به یک قوم یا فرقه مشخصی نباشد. از این‏روست که او ریشه تفرقه موجود در جامعه وقت را در اختلافات قومی، زبانی و مذهبی می‏‌دید. عواملی که از نگاه او دستیابی ایرانی به یگانگی ملی را سد می‏‌کرد.

البته در بررسی آرا و اندیشه‌های احمد کسروی نقد‌ ادبـی‌ که بی‌تردید ضـعیف‌ترین بـخش زندگی علمی او به شمار می‌آید هم مشخص می‌شود بسیاری از کارشناسان ادبی معتقدند نظریات انتقادی این مورخ و زبان‌شناس درباره ادبیات حـیثیت علمی‌اش شده را زیر سوال برده چراکه در بررسی‌های ادبی تحت تأثیر احساسات و عقاید شخصی داوری‌ کرده است.

به عنوان مثال سعید نفیسی از اولین برخورد خود با کسروی چنین یاد کرده است: «... سرش بوی قرمه سبزی می‌داد... کسروی از من خواست وی را به خانه‌ی ادیب‌السلطنه (وزیر عدلیه) ببرم و کاری کنم که دوباره ماموریتی به او بدهد... معلوم شد... در هر ماموریتی که رفته با اعضای ادارات آن شهر و زیر دستان خود و حتی ارباب رجوع درافتاده و آنها را رنجانیده است. مرحوم سمیعی در حضور من متعهد شد کار دیگری به او رجوع کند اما شرط کرد که در این ماموریت ملایم‌تر و خوش‌روتر و سازگارتر باشد، او هم پذیرفت؛ اما گویا هرگز این شرط که کرده بود به کار نبست... در جعل لغات بی‌باک بود و کلمه‌هایی می‌ساخت که سابقه نداشت و مطابق موازین علمی زبان فارسی نبود... آنچه درباره حافظ و سعدی و تصوف و دین شیعه گفت، نه تنها به نفع ایران نبود، بلکه مغرضانه هم بود. بالاتر از همه به کسانی پرخاش کرد که اصلا درباره آنها اطلاع نداشت. کتاب‌های تولستوی و آناتول فرانس را نخوانده بود و به آنها ایراد می‌گرفت. گاهی سخت در اشتباه بود و چون مرد افراطی و مستبد به رای بود، در این اشتباه پافشاری می‌کرد و مطلقا برای پی‌بردن به دلیل مخالفت، آمده نبود. در زندگی خصوصی نیز به همین اندازه تند می‌رفت. در جعل لغات بی‌باک بود و گاهی بی‌گدار به آب می‌زد»

مجتبی مینوی هم در مقاله‌ای با عنوان «شیوه‌ی فارسی نویسی» نوشته است: «عبارات خشک و بی‌جان و سمجی مثل مقالات و مقولات مرحوم احمد کسروی در ورجاوند بنیاد، بهایی‌گری و داوری و امثال آنها، اگر به رمز و اسطرلاب بتوان از آنها معنایی استخراج کرد، تازه چنگی به دل نمی‌زند و چیزی نیست که هفده بار پیش از او، نگفته باشد.»

با تمام این تفاسیر تاریخ‌نگاری کسروی از آن جهت که او حلقه واسط تاریخ‌نگاران عصر مشروطیت ایران با اهل تاریخ در دوره بعد از آن انقلاب است و با پی‌ریزی شالوده جدیدی به سبک و سیاق غیرسنتی و معمول در عرصه تاریخ‌نگاری ایرانی، فضای جدیدی را برای هم‌قطاران خود از همین دوره به بعد مهیا نمود، از اهمیت برخوردار است.





نظرات() 

نقد احمد کسروی به عنوان عامل استعمار در ضدیت با خیزشهای مردمی و دین

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 26 خرداد 1395-07:42 ب.ظ

 

کسروی چه قدرمورد وثوق است؟

 

 

    کسروی وقایع نگاری بود که در روزچهارشنبه8مهرسال 1269شمسی (برابر با14صفر1308هجری قمری) در محله هکماوار یا حکماوار (یعنی محله ای که در آن سیفی جات و سبزی جات می کارند و تولید می شود)یا حکم‌آباد در شهر تبریز زاده شد. خانواده‌اش او را که نخستین پسر خاندانشان بود ارج می‌گذاردند. مادرش او را از بازی کردن و آمیزش با دیگر همسالان بازمی‌داشته‌است. وی را از شش سالگی به مکتبی در هکماوار فرستادند ، آخوند آن مکتب ملا بخشعلی نام‌داشته و به گفته کسروی از زبان فارسی چیز چندانی نمی‌دانسته و چون دندان نداشته گفتارش به خوبی به گوش نمی‌رسیده‌است . او را به زوربرای آموزش علوم دینی به مدرسه طالبیه فرستادند.(به خاطر وصیت پدر که آرزو داشته احمد شغل پدران را در ملایی ولباس روحانیت و خدمت به دین محمدی ادامه دهد) در آن مدرسه نخست کسروی در مکتب مردی به نام ملا حسن به درس خواندن پرداخت. کسروی نخستین بار در همین مدرسه طالبیه با شیخ محمد خیابانی که درس هیئت بطلمیوسی می‌گفت آشنا شد. (1)

    در 1285 (برابر با1324 ه.ق) و همزمان با آغازجنبش مشروطه در تبریز کسروی نخستین بار با نام مشروطه برخورد کرد در این زمان بیشتر مردمان هکماوار و همچنین خانواده کسروی دشمن مشروطه بودند و کسروی که به مشروطه دلبستگی پیداکرده بود علاقه خود را (شاید بنا به مصالح و موقعیتها) پنهان می‌داشت. در این میان رخدادهای تبریز را دنبال می‌کرد تا اینکه تبریز رو به آرامش برداشت و کسروی دوباره به درس‌خواندن پرداخت. پس از دو سال درس خواندن سرانجام وی به درجه ملایی رسید. برپایه گفته‌های خود کسروی از پیشه ملایی و به منبر رفتن همواره دچار احساس شرمندگی بود و در اندیشه جستن کاری دیگر.(2)

    به دلیل تفکرات فرنگی‌پرستی ونقد روضه‌خوانان و تمسخر مسائل دینی که به گفته خود تنها به کارهایی چون خواندن خطبه عقد می‌پرداخت. دیگر روحانیون او را به خاطر این اعمال و ناباوری به دین متهم‌ ‌کردند واورا تکفیر نمودند و سرانجام هم مردم اندک‌اندک از گرد منبر او پراکنده ‌شده و او اینگونه از لباس وپیشه مقدس روحانیت کناره ‌گرفت وبه گفته خود زنجیر ملایی از گردنش برداشته ‌شد.(3) و(4)

    در 1294(1333ه.ق) کسروی در پی بروزدانش‌های نوین خود را نیازمند آموختن زبانی اروپایی دید. نخست کوشید زبان فرانسوی بیاموزد ولی سر از مدرسه آمریکایی درآورده و در کمال ناباوری در اوج بیکاری و تنگ دستی به تدریس درآنجا پرداخت.(5)

    در سال 1919میلادی 1298ه.ق با بعضی کارهای کسروی دو دستگی میان دموکرات‌ها بالا گرفت و با شیطنتهای کسروی هم‌اندیشانی به پا کرده و آنها از حزب اتحاد اسلام یا همان دمکراتها انشعاب‌ شدند و دستۀ تنقیدیون را پدیدآوردند. در واپسین دیداری که میان کسروی و خیابانی پدیدآمده‌بود این دو به درشتی با هم سخن‌گفتند و پس از آن کسروی دیگر با خیابانی دیداری نداشت. اگرچه کسروی در زندگی‌نامه‌اش از آن درشتی در برابر مردی که هفده سال از او بزرگ‌تر بود ابراز پشیمانی‌ کرده‌است.(6) ولی این عمل وی موجبات شکست اولیۀ قیام را منجبر میشد .

    کسروی از سیاستهای شیخ محمد خیابانی دلگیر بود و حتی مذاکره نکردن او با مشیرالدوله یکی از ملیون که به جای وثوق الدوله امضائ کنندۀ قرارداد 1919روی کار آمده بود را به دید انتقاد گرفت و خیابانی را محکوم کرد (7) چونکه شیخ محمد خیابانی قرارداد1919را شدیدا مورد حمله قرار داد ه و از حکومت تهران به خاطر وابستگی های بسیار به قدرتهای خارجی انتقاد می کرد(8)

    خیابانی اندکی پس از آن در روز سه شنبه 17 فروردین ۱۲۹۸ بر دولت شورید. کسروی و یارانش دسته خود را منحل ‌کردند ، خیابانی به تعقیب آنان پرداخته و گروهی از ایشان را تنبیه نمود. کسروی هم به ناچار خانه نشین ‌شده و پس از چند روز به ناچار به فخرآباد دهی در دو فرسنگی تبریز رفت. پس از دو هفته سرگرد ادموند رئیس اداره سیاسی بریتانیا خواستار دیدار با کسروی شد. او به کنسولخانه بریتانیا در تبریز رفت و با ادموند دیدارکرد. به گفته کسروی نگرانی انگلستان از گسترش بلشوویسم بود چون که میرزا کوچک خان با خیابانی همپیمان شده‌ بود و بریتانیا می‌خواست از مرام خیابانی سردرآورد. ادموند می‌خواسته که کسروی را برانگیزاند تا ستیز با خیابانی را پی‌گیرد ، ولی کسروی نپذیرفته و بدو شرح داده که اولاَ دستۀ ایشان به خاطر کمی نیرو با خیابانی نمی توانند مقابله کنند و دوم آنکه چون خیزش او برای آذربایجان است به رویارویی با او نمی شود تن داد. در همین هنگام نیز از نخست وزیری به دسته تنقیدیون تلگراف رمزی‌ رسیده بود که اگر به نبرد با خیابانی برخیزی دولت به شما یاری‌خواهد رساند. در این هنگام کسروی با آنکه خود و هم پیمانانش زیر فشار و تهدید بودند به تبریز بازگشت‌.(9)

    او به ناچار با همسرش از تبریز بیرون رفت ، و روانه تهران شد. در تهران کسروی با یارانش که خیابانی ایشان را از تبریز رانده‌ بود دیدارکرد. در تهران نشست‌هایی برگزارمی‌شد و از کسروی درخواست می‌شد تا به ستیز با خیابانی بپردازد. در این میان مخبرالسلطنه که والی تازه آذربایجان شده بود از کسروی خواست تا در خواباندن شورش خیابانی همراه او باشد (10)

    بعد از این تحولات ، مخبرالسلطنه که به خاطر کمک کسروی در فرونشاندن ، سرکوب و به شهادت رساندن شیخ محمد خیابانی ، رابطه خوبی با او پیدا کرد ونهایتا در مقابل این همکاری  او را به عضو استیناف مازندران معرفی کردند. در 26 آبان کسروی راهی مازندران شد در این زمان امیر مویدسوادکوهی در سوادکوه بر دولت شوریده بود و سردارسپه(رضا شاه پهلوی اول) برای سرکوب او سپاه به آن سامان فرستاده بود و کاروان کسروی در فیروزکوه از پی‌گیری سفر بازداشته شد. پس قزاق ها او را با کاروان دیگری روانه‌ کردند ولی چون کاروان از همراهی کسروی خشنود نبودند کسروی از ایشان جداشده و پای پیاده به سوی ساری به راه‌افتاد. او از زندگی در مازندران لذت می‌برد و از سوی دیگر در مازندران شورش امیرمؤید فرونشسته و وی تسلیم ‌شده‌ بود.(11)

    در اسفند از تهران خبر دادند که استیناف مازندران برچیده شده‌است، به ناچار کسروی راهی تهران‌شد. در بازگشت به تهران با تیمورتاش دیدارکرد و این زمینه آشنایی آینده تیمورتاش با او شد. پس از چندی از سوی عدلیه او را به دماوند فرستادند تا اختلافات میان کارکنان عدلیه و حکمران آنجا را چاره‌جویی‌ کند. پس از حل اختلاف خواستند که او در دماوند بماند و کسروی نیز پذیرفت.(12) پس از چندی وی را به زنجان - که بر سر کنارگذاشتن رئیس پیشین محکمه آن سامان مشکل داشتند- فرستادند(13). وی تا آغاز نخست‌وزیری سردارسپه در آنجا بود. در این زمان معاضد السسلطنه وزیر عدلیه شده‌بود، وی کسروی را به تهران خواست و بدو پیشنهاد رفتن به خوزستان - که در آن زمان گرفتار شیخ خزعل بود- را داد. پیش از رفتن ، برای نخستین بار بود که با رضاخان سردارسپه دیدار کرد. در این هنگام که خوزستان دچار بحران بود کسروی پیوسته گزارش‌هایی از چگونگی خوزستان به دفتر نخست‌وزیری می‌فرستاد.(14)

    در این زمان فشار دولت و به ویژه آرتور میسیو در مالیه برای پرداخت مالیات سالیانه کهخزعل پرداخت نکرده‌ بود بیشتر شد و خزعل نیز به بسیج نیرو می‌پرداخت. همزمان با آن برخوردهایی میان کسروی و خزعل هم رخ‌ می‌داد که خزعل را از او خشمگین تر می‌ساخت. و کسروی ، با باتمایوف کنسول شوروی در اهواز که دوستی و سر و سری با هم داشتند مرتبا مشاوره می کرد . درگیری بین هواداران خزعل و نیروها و هواداران دولت آغاز شد ولی شیخ خزعل شکست خورد ، از دیگر سو نیروهای دولت بر دزفول دست‌ یافتند. اندکی پس از آن دسته‌های ارتش هم به شوشتر رسید و جشن باشکوهی به پاس این پیروزی در شهر برگزارشد. چندی پس از آن چون رضا خان سردارسپه به بندر دیلم رسید، خزعل از او امان‌ خواست و اینچنین جنگ پایان پذیرفت.(15)

       رضا خان در طول 20 سال سلطنت نابخردانه ، انهدام فرهنگ قومی ، ملی ، معنوی و اسلامی ایران را بنیان نهاد و با توجه به ضعف تواناییهای فكری و عملی او با كمك مستشاران غربی و همكاری و اقتدارروشنفكران وابسته دردستگاه حكومت خود،تدارك این حكومت ضد فرهنگی و قومی رافراهم نمود.(16) لذا کسروی پس از خوزستان ، به سفارش دولت مرکزی و کمک به سیاستهای تمرکز گرایانۀ رضاشاه (17) و دسیسۀ استعماربرای کم رنگ کردن و زدودن قومیتها علی الخصوص ملت تاثیر گذار آذربایجان و برای ایجاد فتنه و تفرقه درایران پهناور، با بی شرمی تمام به نگارش تئوریهای خود ساخته و بی پایه و اساسش در کتاب آذری یا زبان باستانی آذربایجان پرداخت و آن را با وقاهت تمام به کمک اجانب و دولت بیسواد و آپارتاید پهلوی اول چاپ کرده و تقدیم آنان نمود. همچنین پژوهشی درباره سید و شیعه نبودن صفویان نمود و نتیجه اش را در روزنامه آینده نوشت که در آن زمان سر و صدای بسیاری به پا کرد که عاقبت این کارهای کسروی در حمایت از استعمار و به اتهام ارتدادجانش را به دست فداییان اسلام روانه دوزخ وعذاب الهی کرد . در همین هنگام (1304) هم بود که دودمان قاجاربرچیده شد و دودمان پهلوی جای آن را گرفت. در این زمان داور او را برای کار در عدلیه ، از او خواست تا عبا و عمامه را کنار بگذارد ( چون کسروی چند بار عبا و عمامه اش را بنا با هر موقعیت کنارگذاشته بود و بعضا در مواردی به خاطرسوئ استفاده هایی از لباس روحانیت  آنرا به تن می کرد ) که کسروی همان زمان این پوشش را برای همیشه کنار گذاشت و پوشش رواج‌دار آنروز را برگزید. از این پس او به خاطر نوشتن اراجیف ضد قومی و ملی و نوشتن بعضی تهمتها به تشیع و دین اسلام و حتی امامان معصوم ، مدعی‌العموم تهران شد. درست در این زمان قانون پوشش یکپارچه داده‌شد و کسروی از نخستین کسانی بود که به پیشواز این قانون رفته و کلاه پهلوی برسرگذارد. (18)

    کسروی از عدلیه به خاطر آنچه خود در کتاب «زندگانی من چرا از عدلیه بیرون آمدم »، علت اخراجش از عدلیه را چنین می نویسد : چرا از عدلیه بیرون آمدم ؟ اعتراف می کند که در گذشته گهگاه به مصرف تریاک پرداخته‌است و نخستین آن در شوشتر در زمان غائله خزعل بوده‌است. در تهران نیز در برخی مهمانی‌ها از جمله در خانه ملک الشعرای بهاربه کشیدن تریاک می‌پرداخته‌است. کسروی این اعتراف را در پاسخ نوشته‌های مخالفانش نوشته‌است. (19)

     وبه جهت خدمات کسروی به دولت بی کفایت قاجار وآپارتایدی و راسیزمی پهلوی اول از جمله ایجاد تفرقه در حزب وقیام به حق شیخ محمد خیابانی و جبهه مشروطه چیان و تنفر و مبارزه وی با روحانیت ، و توهین به هویت و تاریخ اقوام و اصالتهای ملت آذربایجان ، دولت مرکزی را وا  می داشت تا این مهره وفاداربه تاج و تخت و خائن به ملت و هویت و ملیت و مشروطه را به پستهایی از قبیل : عضو استیناف مازندران که در این زمان امیر موید سواد کوهی در سوادکوه بر دولت شوریده بود ، رئیس عدلیه زنجان که دولت بی کفایت قاجاربرسرکنارگذاشتن رئیس پیشین محکمه آن سامان مشکل داشت،رئیس عدلیه خوزستان که شیخ خزعل درآنجا بعضی نافرمانیها رابه وجود می آورد وکمک به سرکوب قیام شیخ محمد خیابانی،ایجاد تفرقه درصفوف مشروطه خواهان درتبریزونوشتن مزخرفات از آبشخور استعمارو...معلوم نیست که چرا درهرجا حکومت مرکزی به خطرمی افتد کسروی به آنجا با حکم ماموریت اعزام می گردد تا قائله را نه به نفع مردم، بلکه به نفع اربابان روسی وانگلیسی ملحدش وحکومت مرکزی خاتمه دهد ؟!

    در نهایت حضرت آیت ا..العظمی سید ابوالقاسم خویی ، علامه امینی ، حاج آقا حسین قمی و آیت ا... سید اسدا... مدنی از مراجع و علما و روحانیون نجف حکم ارتداد کسروی را صادر کردند.(20) ناگفته نماند که حضرت امام (ره) در مبارزه با اهداف و تفکرات کسروی کتاب کشف الاسرار را نگاشته (21) و آیت ا.. دانشمند شهید دستغیب نیز کتابی با عنوان نقد آثار احمد کسروی به سرکوب نمودن و بطلان نظرات وی نموده است . لذا در 20 اسفند 1324 ، کسروی ، این دین ستیزملحد وطن فروش خائن به دین و ملت و ملیت و هویت در کاخ دادگستری تهران ، توسط  سید علی محمد امامی و سید حسین امامی به همراه نه نفر دیگر از فدائیان اسلام به اتهام الحاد و ارتداد، با ضربات متعدد چاقو به قتل رسید.(22)                                  

    کسروی در واقع وقایع نگاری بود که بعد از رسیدن به ریاست عدلیۀ خوزستان قلمش در دین ستیزی و شیعه ستیزی و کمک به زدودن فرهنگ ملت معتبر و اصیل آذربایجان و تحریف هویت و تاریخ آنان طریق تسامح و تجاهل را پیش گرفته ، و قلمش را در خدمت اجانب و عمال بی خرد آنها قرارداد تا او (کسروی ) هم به نان و مقامی برسد وهم دسیسۀ استعمار انگلیس در زمان رضا شاه جامۀ عمل بپوشد .

    انتخاب اواز طرف استعمار و عوامل آن در ایران ، برای نگاشتن مطالب قید شده و حرکتهای این چنینی دلایل ذیل را داشته است :چونکه اولا او در اول پیشۀ روحانیت داشته و ثانیا درصفوف مشروطه خواهان چند صباحی گذرانده و ثالثا او ترک زبان بوده و در مرکز آذربایجان (تبریز) متولد شده بود ، از همه مهمتر بلند پروازیهای بی حد و مرزی داشت که می شد حلقه به گوشی اورا تضمین کند . لذا نظریات واهی و بی پایه و اساس و ملحدانه وغرض ورزیهای استعمارگران درزایل نمودن هستی ملتها و اقوام آبشخوری قلم وی می شود .حالیا با توجه به آنچه نیم نگاهی به فراز و نشیب و خواستگاههای فکری و فزون خواهی های کسروی گردید آیا می توان به همۀ نوشته های وی به دیدۀ اعتماد و اطمینان ( علی الخصوص بعد از انتصاب او به ریاست عدلیه خوزستان) نگریست ؟ باید اذعان داشت که شنونده باید عاقل باشد .  

توجه : منابع و پی نویسها در دفتر نشریه آغری ماکو موجود می باشد.                                                                                                        دهقانی – رضا






نظرات() 

نقدی بر اندیشه‌های انحرافی احمد کسروی

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 26 خرداد 1395-07:40 ب.ظ

نویسنده: سید حجت مساوات 
چند سال قبل در یک همایشی شرکت کردم که در آن به بیان اندیشه های کسروی پرداختند و در آنجا به بزرگی از او یاد کردند. من نیز نقدی بر اندیشه های آن نوشتم که در اینجا می آورم:

کسروی در سال 1269 هـ . ش در یک خانواده شیعه مذهب در تبریز پا به جهان گذاشت. او دروس ابتدایی را در مکتب‌خانه گذراند و در سن 12 سالگی پدر را ازدست داد. پس از مدتی از درس خواندن دست کشید و به کار پرداخت. اما پس از سه سال به مدرسه طالبیه تبریز بازگشت و به تحصیل علوم دینی پرداخت. در این مرحله به‌علت رقابت و اذیت و آزاری که از طلبه‌های همکلاسی خود می‌بیند، تحصیل علوم دینی را رها می‌کند و به تعلیم و تدریس زبان انگلیسی در مدرسه آمریکایی تبریز می‌پردازد. در سال 1295 هـ . ش کسروی به قفقاز مسافرت می‌کند و در آن‌جا با تعدادی از آزادیخواهان آشنا می‌شود. پس از آن کسروی مدتی به حزب دموکرات به رهبری شیخ محمد خیابانی می‌پیوندد و مدتی بعد از آن حزب کناره‌گیری می‌کند و سپس وارد خدمت دادگستری می‌شود.

نمی‌خواهم از زندگی‌نامه خانوادگی ایشان بنویسم، زیرا آن‌چه در اینجا بایسته است گفته شود، اندیشه و رفتار کسروی است نه زندگی‌ خانوادگی او.

وی مدعی اصلاح دین بود و در این‌باره سخنان ناشایست بسیاری گفت. کسروی نخست “ وحی ” را همان الهام دانست که به هر کسی ممکن است از جانب خدا فرود آید و آن‌را ویژه پیامبران ندانست و نبوت هم با این استدلال به‌پایان نرسیده است و با این زمینه‌سازی کتاب “ ورجاوند بنیاد ” را کتاب مقدس وحی شده برخود وانمود کرد!

او خود را آشکارا پیامبر ندانست، لیکن پیروانش که در “ یاهماد آزادگان ” –کیش یا مذهب کسروی – گرد آمده‌اند او را پیامبر دانستند و کتاب مقدسش را “ ورجاوند بنیاد ” پنداشتند و آیین یا کیش او را “ پاکدامنی ” نامیدند! کسروی برای این‌که زمینه‌ی پذیرش این کیش را میان پیروان خود یا توده مردم فراهم کند، به بهانه خرافه‌زدایی از دین، با بی‌انصافی و عوام‌فریبی و قلب حقیقت و تحریف واقعیت و سفسطه‌بازی ویژه‌ی خود، تیشه به ریشه‌ی “ شیعی‌گری ” کوبید.

در کتاب شیعه‌گری خود، مسئول همه خرافه‌های موجود در مذهب شیعه را امام جعفر صادق (ع)معرفی کرد و توهین‌هایی به ساحت مقدس آن امام همام وارد نمود که حتی هیچ دشمنی چنین راهی در برابر دشمن عقیدتی خود پیش نمی‌گیرد.

او اگر واقعاً می خواست با خرافات مبارزه کند، به روش علمی و پژوهشگرانه دست می‌زد. خرافات در میان همه عوام، در هر دین و کیش و مذهبی رواج دارد. مصلح راستین حساب خرافات رایج در میان توده‌های عوام را با باورهای اصولی و آموزش‌های اصلی دین یا مکتب یا مذهب جدا می‌کند و هر یک را به‌جای خود به داوری می‌کشاندتازه اگر به خود دین یا رهبران آن‌هم انتقاد داشته‌باشد، با احترام و به روشی درست و علمی و با استدلال و منطق انتقاد می‌کند.

پر آشکار است که کسروی قصد انتقاد علمی یا خرافه‌زدایی از مذهب را ندارد، زیرا او با تمسخر و تحقیر وجود امام زمان(عج) را مورد تردید قرار می‌دهد و می‌گوید “ ما نمی‌دانیم این مهدی سرداب‌نشین! کی می‌خواهد از سرداب بیرون بیاید! ”  (شیعه‌گری)

کسروی به‌جای این‌که اصول عقاید شیعه را به‌میان کشد و درباره درست یا نادرستی آن داوری کند، برخی از باورهای خرافی عوام را مطرح کرده، آن‌ها را به‌پای اصول مذهب گذاشته، بی‌رحمانه به ریشه‌کنی آن پرداخته شود.

یکی از روش‌های کسروی آزادی‌خواهبرای تصفیه مذهبی و هم اصلاح دینی، کتاب سوزان بود! وی و پیروانش در روز اول دی‌ماه طی جشنی کتاب‌هایی را که مخالف نظرشان و اندیشه‌شان بود در آتش می‌انداختند و به آتش می‌کشانیدند. بیش از هرکتابی مفاتیح‌الجنان و دیوان حافظ را می‌سوزاندند. زیرا دعاهایی که در مفاتیح‌الجنان نوشته شده – علاوه بر سوره‌های چندی از قرآن که در آن هست – و دیوان حافظ و اشعار دیگر شاعران – به‌جز اشعار ناصرخسرو – با اندیشه‌های او هم‌خوانی نداشت و برای باورهای مردم زیانبار بود!!!

کسروی علیه بدخواهی و بدفهمی متون دینی و تفسیر ناروای حقایق دین فریاد برنیاورد، بلکه علیه اندیشه‌های دیگران آتش به‌دست گرفت و اندیشه را چه خوب و چه بد، با آتش پاسخ داد. این کار نادرست، واکنشی پیدا کرد و او را در سال 1324 در دادگاه ترور کردند.

ترور هرگونه باشد، به‌ویژه در مقابل گفتار و نوشتار و پندار، محکوم است، لیکن در آتش‌بازی و آتش‌سوزی هیچ واکنشی درست و منطقی صورت نمی‌گیرد.

کوتاه سخن آن‌که اندیشه‌های کسروی یک اندیشه‌ی انحرافی و به‌دور از عقل و منطق و استدلال بود که کتاب‌ها، در همان زمان و مدت‌ها بعد از آن، در رد آن اندیشه نوشته شد و شایسته نیست که این شخص به عنوان یک فرد دانشمند معرفی گردد.

خداوند ما را به آن‌چه حقیقت است هدایت فرماید.

 





نظرات() 

از تبار انحراف : فرقه سازی کسروی از نگاه آل احمد

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 26 خرداد 1395-07:35 ب.ظ



نام کسروی در شمار «دین سازان قرن بیستم» نیز آمده است؛ چرا که وی با نظریه پردازی و ادعای اصلاح گری در فرهنگ و دین، مریدانی نیز به دست آورد.

 سید احمد کسروی ،مورخ ، زبان شناس و از رجال فکری و فرهنگی معاصر ، ۸ مهر ۱۲۶۹ در آذربایجان متولد شد.

او پس از فراگیری دروس متوسطه به تجارت و فعالیتهای آزاد روی آورد. سپس در بهمن ۱۳۰۷ توسط علی اکبر داور وزیر دادگستری رضاشاه، به وزارت دادگستری آمد و مشغول به کار شد.

با قیام شیخ محمد خیابانی در تبریز مخالفت کرد و به پیشنهاد وزیر عدلیه رضاشاه به ریاست عدلیه خوزستان منصوب شد. کسروی در رشته‌های تاریخ، لغت، زبان و دین تحقیق کرد و مخالف سرسخت عرفان بود. او از به کار بردن لغات و واژه های عربی دوری می جست. روزنامه‌ای به نام «پرچم» و مجله های به نام « پیمان » منتشر کرد. او همچنین بیش از ۷۰ عنوان کتاب انتشار داد.

کسروی سرانجام روز ۲۰ اسفند ۱۳۲۴ همراه حداد زاده منشی و محافظ خود در شعبه ۷ بازپرسی دادگستری توسط فدائیان اسلام کشته شد .

شخصیت کسروی چندگانه بود و باید از زوایای مختلفی بدان پرداخت.

وی در جرگه زبان شناسان و ادیبان جای می گیرد. تسلط او به زبانهای پهلوی ، عربی ، اسپرانتو ، انگلیسی و ترکی استانبولی بر همگان مسلم است و در ادبیات فارسی نیز، صاحب سبک بود .

وی به بهانه پالایش زبان و ادب فارسی به حد افراط، استفاده از واژه های عربی را مردود می شمرد و تا به آنجا پیش رفت که طرح « تغییر خط فارسی به لاتین » را مطرح ساخت . وی درکتاب « زبان پاک » به نقد و عیب جویی از حروف و لغات فارسی پرداخت.

از سوی دیگر کسروی مورخی با متد تاریخ نگاری و تاریخ شناسی خاصه خود بود؛ آثاری چون پیدایش امریکا، تاریخ پانصد ساله خوزستان و . . . از این دست کتاب‌ها هستند. شاید بتوان کتاب تاریخ مشروطیت کسروی را صرف نظر از کینه توزی‌های وی علیه روحانیت، از کتابهای برجسته این دوره بر شمرد.

همچنین نام کسروی در شمار «دین سازان قرن بیستم» نیز آمده است؛ چرا که وی با نظریه پردازی و ادعای اصلاح گری در فرهنگ و دین، مریدانی نیز به دست آورد.

مرحوم جلال آل احمد در « خدمت و خیانت روشنفکران » یکی از پاتوق های روشنفکری (جدا از دین) عصر رضاخان را «باهماد آزادگان» می داند که ناشی از تفکرات کسروی و به همت وی پا گرفته بود. تا به آنجا کسروی به دین سازی اشتهار یافت که آل احمد از روش و منش وی در پاتوق های روشنفکری آنچنانی،به سومین بازی که همان «کسروی بازی» است اشاره کرده و می گوید:

«حالا که بهائی‌ها فرقه‌ای شده‌اند و در بسته از شور افتاده‌ و سر به پیله خود فرو کرده و دیگر کاری از ایشان ساخته نیست، چرا یک فرقه تازه درست نکنیم؟ این است که از وجود یک مورخ دانشمند و محقق کنجکاو، یک پیغمبر دروغی می‌سازند، اباطیل باف و آیه نازل کن، تا فوراً در شرب‌الیهود پس از شهریور ۱۳۲۰ در حضور قاضی دادگستری ترور شود. و ما اکنون در حسرت بمانیم که تاریخ‌نویس صالح زمانه، پیش از این که کارش را تمام کند، تمام شده است. و پیش از این که نقطه ختام بگذارد بر داستان بی‌آبرویی رجال مشروطه، به ضرب تعصب جاهلی که تعارض روشنفکران با مذهب، او را از تربیت محروم کرده است کشته بشود. یکی به این دلیل که از هر صد توده‌ای ۷۰-۸۰ نفرشان قبلاً در کتابهای کسروی تمرین عناد با مذهب را کرده‌اند. دوم به دلیل اینکه در آن دوره با پر و بال دادن به کسروی و آزاد گذاشتن مجله‌ی «پیمان» می‌خواستند زمینه‌ای برای رفورم در مذهب بسازند که روحانیت از آن سر باز می‌زد. ناچار می‌توان دید زمینه‌ای چیده شده است تا پس از شهریور ۱۳۲۰ چنین نتایجی به بار بیاورد. اگر به خاطر کوبیدن مذهب یا به عنوان جانشین‌کردن چیزی به جای روشنفکری نبود «پیمان» هم می‌توانست مثل هر مجله و مطبوعات دیگری در توبره‌ی «محرم‌علی‌خان» جا بگیرد و فرصت نیافته باشد برای آن مذهب سازی قراضه، و به این طریق کسروی سوق داده شود به آن راه بی‌فرجام و جوانان مملکت به آن راه بی‌فرجام‌تر که رکود و روشنفکری است، به خصوص که ما در زمانه‌ای به سر می‌بریم که فقدان کسروی به عنوان مورخ و محقق زبان‌شناسی بسیار سنگین است؛ چراکه مردی بود صاحب‌نظر و کنجکاو که نه ریا کرد و نه دغل بود و نه همچو کنه به این روزگار نکبتی چسبید و تنها یک تاریخ مشروطه‌اش می‌ارزد به تمام محصول ادبی و تاریخی و تحقیقی دوره‌ی بیست ساله»

دین‌سازی، فرقه‌سازی، ادعای برانگیختگی و راهنما بودن و چاپ کتاب «ورجاوند بنیاد» راباید ادامه‌ دین‌سازی‌های استعماری چون شیخگیری، بابیگری، ازلیگری، بهائیگری، قادیانیگری، وهابیگری، اسماعیلیگری، … دانست. کسروی همگام با رضا خان است. پلیس رصاخان مدافع و دربان «با هماد آزادگان» بود و کسروی نه تنها کتاب «قانون دادگری» را به رضا خان تقدیم کرد که پس از سقوط دیکتاتوری رضاخانی وکیل مدافع پزشک احمدی و سرپاس مختاری شد.

اما زشت ترین اقدام کسروی اسائه ادب به ساحت مقدس ائمه شیعه (ع) بالاخص نسبت به امام محمد باقر (ع) و امام جعفر صادق (ع) است.

گرچه او از هیچ توهینی نسبت به مقدسات شیعه واهمه‌ای نداشت، اما شکایت مردم مسلمان و متدین در سالهای ۱۳۱۶-۱۳۲۴ به مقامات مسئول دادگستری نیز هیچ اثری در کاهش اقدامات وی نداشت، این در حالی است که بر اساس قانون اساسی مشروطیت، هرگونه توهین به اسلام و مذهب شیعه جرم محسوب شده و مجرم باید توسط قانون دستگیر و محاکمه شود اما دادگستری و حکومت نه تنها معترض کسروی نشدند، بلکه در دوران خفقان که هر صدا و ندائی در گلو خفه می‌شد و افرادی چون عبدالرحمن فرامرزی و علی دشتی در کسوت سانسورچی دستگاه، هر کلمه و جمله مطبوعات و نوشته‌ها را با ذره‌بین دقت می‌کردند، آثار کسروی منتشر شد و حتی به زبان‌ عربی نیز ترجمه شدند. این در دورانی بود که حکومت پهلوی از هیچ اقدامی علیه اسلام، تشیع و روحانیت فروگذار نبود. پس از فرار «دیکتاتور» رضا خان در شهریور ۱۳۲۰، باز حکومت با کسروی مماشات می‌کرد. مقالات، جزوات، اعتراضات در شهرها –بخصوص در مرکز- بسیار بود، اما حکومتگران، همان سیاست ضد دینی رضاخان را ادامه می‌دادند. حتی از سوی مراجع و علمای بزرگ نجف، تهران، قم هم اعتراض می‌شد، اما گوش شنوا و فهم و درک سیاسی در کشور نبود.

شهید سید مجتبی نواب صفوی طلبه جوان، اندیشمند و پرشور، آگاه، مبارز، از نجف برای مناظره و بحث به تهران آمد و در جلسات کسروی شرکت کرده و با او به بحث نشست. کسروی، به دلیل اخلاق تند و غرورش، به تحقیر سید پرداخت و از بحث با او امتناع کرد. بار دیگر سید، در مسیر منزل کسروی با وی به بحث و مجادله پرداخت. کسروی با تندخوئی و درشت‌گویی، سید و دوستانش را می‌راند. سید با کسروی گلاویز شد اما مأموران حکومت، کسروی را نجات دادند.

شکایت نواب به دادگستری رفت. کسروی را به دادگاه کشاندند. متأسفانه دادگستری نه تنها توجهی به اعتراضات و شکایت شاکیان نکرد، بلکه به نوعی نیز دفاع از کسروی را پیشه گرفت. تنها راه حل برای شاکیان، اجرای حدودی بود که با فتوای مراجع تقلید نجف اشرف مسلم شده بود. یکی از اعضای فعال و معتقد فدائیان اسلام، در اسفند ۱۳۲۴ اجرای حکم کرد و به زندگی فردی خاتمه داد که منشأ اختلاف، تشنج، درگیری و توهین به مقدسات اسلام و تشیع بود.

استعمار بدین گونه در جامعه برنامه‌ریزی کرده و به تحریک، زمینه‌سازی، فرقه‌سازی، اختلاف‌افکنی و تشنج آفرینی دست می‌زند. در این رابطه چه استعدادها و نبوغ‌ها که از میان رفت و چه خسارات سنگینی که به جامعه تحمیل شد.

امروز پس از گذشت شصت سال از آن واقعه، هنوز موضوع کسروی، کسرویگری، کسروی‌گرائی و …، همچنین عوامل صعود، ترویج و انحراف او توسط مراکز اسنادی منتشر نشده است. امید آن که مراکز اسنادی با انتشار سندها، زمینه‌های تحقیقات تاریخی را فراهم آوردند.

گفتنی است در زمینه‌ مبانی اعتقادی کسروی و نقد ادعاهایش چندین اثر جامع و مستند منتشر شده است:

۱- شیعه کیست، تشیع چیست – محمد رضا سراج انصاری تبریزی

۲- نبرد با بی‌دینی– محمد رضا سراج انصاری تبریزی

۳- دین چیست و برای کیست – محمد رضا سراج انصاری تبریزی

 






نظرات() 

چهار همسر و هفت فرزند سیداحمد کسروی تبریزی

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 26 خرداد 1395-07:07 ب.ظ

 

 كسروی بین ایرانگرائی و آذربایجانگرائی - QLineOrientalist

iran.qlineorientalist.com/.../KasraviIranAzerbaijan/Kas...
Translate this page
اگر چه كه شهرت احمد كسروی بیشتر به عدوان یك ملیگرای افراطی است، 1 اما آنچنان كه نوشته‌هایش نشان میدهد، احساسات آذربایجانگرائی چشمگیری هم داشت. این دو احساس ...
سیدعباس سیدمحمدی


جلال کسروى فرزند سوم احمد کسروى مورخ مشروطیت ایران دوشنبه ۱۲ مردادماه ۱۳۸۸ درگذشت. به یاد و خاطره ایشان گفتگویى داشتیم با آقاى بزرگ حیدرى نورى یکى از یاران دیرین احمد کسروى که از جوانى در مکتب او بالیده و وفادار کسروى باقى مانده است.

من یکم آذرماه هزار و سیصد و بیست و دو خورشیدى براى اولین بار به دیداراحمد کسروى رفتم. در آن هنگام خودم جوانى بیست و پنج شش ساله بودم. کتاب‏هاى ایشان را خوانده بودم و علاقمند شده بودم که ایشان را از نزدیک ببینم. نشانى منزلشان را گرفتم. ولى بار اول نتوانستم نشانى ایشان را پیدا کنم و با توجه به شرایطى که در آن روزگار حاکم بود ترجیح دادم از کسى نپرسم. به هر تقدیر، یک ماه بعد در اول دى ماه برگشتم و این بار نشانى را یافتم. از دالانى گذشتم و به طبقه بالا رفتم. عده‏اى درآنجا بودند و آقاى نادرى نامى درباره ادبیات سخنرانى مى‏کرد. پس از آن هم کسروى  درباره ادبیات سخنانى گفتند. پس از آن روز من همواره در جلسات روزهاى پنجشنبه که در منزل ایشان برگزار مى‏شد شرکت مى‏کردم. پس از مدتى ایشان به خانه‏اى دوطبقه درمیدان پاستور نقل مکان کردند. طبقه اول محل سکونت ایشان شد و طبقه بالا دفتر کار ومحل برگزارى نشست‏ها و دیدارها. رفته رفته دلبستگى من بیشتر شد و نزدیکتر شدم.بارها در منزلشان پاسدارى دادم. در دفترشان در خیابان دیلم، پاساژ بختیارى. و این رفت و آمدها ادامه داشت تا آن که کسروى در هشتم اردیبهشت ۱۳۲۴ ترور شد. پیش از آن دوستان اصرار داشتند که از ایران خارج شود. مى‏گفتند که شما را مى‏کشند. اومى‏گفت من به کسانى که در انقلاب مشروطه، به آزادیخواهانى که از ایران رفتند ایرادگرفتم حالا خودم بروم و نرفت و چنان شد که دانید.

 کسروى با بدى، با ناپاکى هیچ مماشات نمى‏کرد. بسیار دشمن داشت چرا که این خصلت او را کسانى برنمى‏تافتند. ایشان همیشه آنقدر دلمشغول کتاب‏ها وفعالیت‏هاى اجتماعى‏اش بود که چندان وقتى براى خانواده نداشت. چهار همسر اختیارکرد. دو همسر اول او به سبب بیمارى درگذشتند. همسر سوم که تاب مشکلات و سختى‏هاى زندگى با ایشان را نیاورد جدا شد و همسر چهارم تا زمان مرگ کسروى با او زندگى کرد. از همسر اول که دخترعمه‏اش نیز بود خاطرات فراوان دارد و در زندگى‏نامه من از او یاد کرده است. از او دو دختر داشت به نام‏هاى حمیده و نفیسه.

اما آقا جلال فرزند سوم کسروى بود که از همسر دوم است، یعنى جلال و فرخزاد حاصل ازدواج کسروى با همسر دوم بود و سه فرزند حاصل سومین وصلت: بهزاد و مهین و خجسته. و از چهارمى نیز فرزندى نداشت.

تجربه نشان داده کسانى که چند همسر اختیار مى‏کنند، حالا بگذریم که به ناگزیربوده باشد، بین فرزندان اختلاف ایجاد مى‏شود و به این ترتیب بین خانوادهکسروى نیز جدایى پیش آمد. بچه‏ها به خارج از ایران رفتند و پیوندها به نوعى از همگسست. اکنون با درگذشت جلال کسروى دو تن از فرزندان  احمد کسروى باقىمانده‏اند: مهین و خجسته.

جلال کسروى نیز تا آنجا که من مى‏دانم پانزدهم مهرماه ۱۳۰۰ به دنیا آمد که دو پسر از او به جاى مانده است: انوشیروان و بزرگمهر که هر دو براى پدربزرگ خودبسیار احترام قائلند و بزرگمهر نیز کوشید تا آنچه را از پدربزرگ مانده بازیابد و هم او بود که توانست دست‏نوشته‏اى منتشر نشده از  احمد کسروى را پیدا کند که درباره شیخ محمد خیابانى بود و بسیار ارزشمند و به دست چاپ بسپارد.

آنچه که فرزندان  احمد کسروى از او به یاد دارند مطالعه فراوان،فعالیت‏هاى اجتماعى و سیاسى و نوشتن کتاب‏هایى است که بسیار از او وقت مى‏گرفت.دخترش مهین نقل مى‏کند که وقتى پدرمان مى‏خواست چیزى بنویسد بلند مى‏خواند ومى‏نوشت که عادت همیشگى‏اش بود. او که وکالت مى‏کرد و ده‏ها کتاب نوشت و کتاب‏هایش به خوبى فروش مى‏رفت از آنجا که سودى از محل فروش کتاب‏ها نمى‏خواست و پروانه وکالتش نیز قطع شده بود براى زندگى روزانه‏اش بسیار مشکل داشت. در یکى از همین جلسات پنجشنبه از زندگى خود و دشوارى‏هایش سخن گفت. انسانى که چنین نیک زندگى کرده بود براى گذران زندگى با مشکلات بى‏شمار دست به گریبان بود. در هنگام مرگ وقتى پیراهن او دریده شد و ما به منزل ایشان رفتیم تا پیراهن دیگرى بیاوریم و بر پیکر ایشان بپوشانیم پیراهنى پیدا نکردیم. و ما که پس از او ماندیم بارها به خودمى‏گفتیم اى کاش اندرز دوستان را گوش کرده و از ایران رفته بود اما او این خاک را بسیار دوست داشت و جدایى از آن را بر خود نمى‏پسندید.»








نظرات() 

در هجو سید احمد کسروی ملک‌الشعرای بهار » قصاید

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 26 خرداد 1395-06:54 ب.ظ




شمارهٔ ۲۵۸ - در هجو سید احمد کسروی

 
ملک‌الشعرای بهار
 

کسروی تا راند درکشور سمند پارسی

گشت مشکل فکرت مشکل‌پسند پارسی

هفت اختر را ستارهٔ هفت گردان نام داد

زان که‌خود بیگانه‌بود از چون‌وچند پارسی

فکرت کوتاه و ذوق ناقصش راکی سزد

وسعت میدان و آهنگ بلند پارسی

یافت مضمون از منجم‌باشی ترک و سپس

چند دفتر زد به قالب در روند پارسی

پارسی گوبان تبریز ار به ما بخشند عمر

باشد این تبریزی نادان گزند پارسی

گر ازبن بنای ناشی طرز معماری خرند

خشت زببایی درافتد از خرند پارسی

ترکتازی‌ها کند اکنون سوی پازند و زند

وای بر مظلومی پازند و زند پارسی

لفظ و معنی را خناق افتد کجا این ترک خام

افکند برگردن معنی کمند پارسی

طوطی شکرشکن بربست لب کز ناگهان

تاختند این خرمگس‌ها سوی قند پارسی

اعجمی‌ ترکان به‌ جای قاف چون گفتندگاف

گشت قند پارسی یک‌باره گند پارسی

خوی گرفت از شرمساری چهر قطران و همام

تا که گشت این ننگ تبریز آزمند پارسی

خطهٔ تبریز راگویندگان بودست و هست

هر یکی گوینده لعل نوشخند پارسی

پس چه شد کاین احمدک زان خطهٔ مینونشان

احمداگو شد به گفتار چرند پارسی





نظرات() 

مروری بر زندگینامه احمد کسروی ؛ عاقبت کسی که می خواست قرآن را آتش بزند !-۱

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 26 خرداد 1395-06:27 ب.ظ

 

احمد كسروی در روز هشتم مهرماه ۱۲۶۹ شمسی در یكی از محلات تبریز به نامه حكماوار یا حكم آباد به دنیا آمد. ( ۱ ) پدر او به تجارت رو آورده بود و از رهگذر خرید و فروش فرش امرار معاش می كرد. ( ۲ ) خودش در این مورد می گوید : پدر من نخست زمانی درس خوانده ولی ملایی نكرده و به بازرگانی میپرداختی و فرش فروشی كردی و ملائی نكردی و روضه نخواندی(۳)

خواندن و نوشتن و قرآن و مقدمات عربی را به شیوه مرسوم و معمول آنزمان ،  در مكتب خانه آموخت اما مرگ پدر به هنگامی كه " احمد" دوازدهساله بود ، موجب شد تا اجبارا ترك تحصیل كند و برای گذران زندگی خودو خانواده اش به دنبال كسب و كار برود.

كسروی  در این ایام بهحرفه های مختلفی روی می كند و استعداد و علاقه خود را می آزماید وچون قالیبافی را با ذوق و روحیات خود هماهنگ تر می بیند ، مدت زمانیرا به كار قالیبافی مشغول می شود(۴)

 اما شوق به تحصیل او را راحتنمی گذارد. سرانجام این شور و شوق از یك سو و وصیت پدر و درخواست اوبه هنگام مرگ ، كه گفته بود: «پسر من ، میراحمد درس بخواند…» موجبمی شود تا عموها و بستگان نزدیكش مخارج و كفالت خانواده اش را برعهده بگیرند و « احمد كسروی » را دوباره به مدرسه بفرستند و وادار بهادامه تحصیل كنند.(۵)

او این بار به مدرسه «طالبیه» تبریز می رود و به آموختن علوم دینیمشغول می شود. در همین ایام و در همین مدرسه بود كه كسروی با شیخشهید محمد خیابانی آشنا می شود. خیابانی در این زمان در مدرسهطالبیه ، علم هیئت قدیم را تدریس می كرد. (۶)

كسروی در سال ۱۲۸۵ وقتی جنبش مشروطه خواهی به اوج رسید ، شانزدهساله بود. او مجذوب اندیشه مشروطه خواهی می شود و در شمار هواداران آن در میآید.

خودش می گوید :  به مشروطه دل بستم. از نویدهایی كه درباره پیشرفت توده وآینده كشور داده می شد بسیار شادمان گردیدم. چون آن جوش و جنب مردمرا می دیدم از شادی گردن می كشیدم و می بالیدم. بارها به انجمن

رفتمی و هر جا كه انبوهی بودی ، یا جوش و خروش برخاستی به تماشاایستادمی.(۷)

خانواده كسروی كه مخالف مشروطه بودند از رفتن «احمد» به اجتماعاتمشروطه خواهان جلوگیری می كردند و او را از رفت و آمد با هواداراناین نهضت باز می داشتند.

از سال ۱۲۹۸ شمسی كه محمد علی میرزا قاجار به سودای باز پس گرفتنسلطنت به ایران حمله كرد و آذربایجان در كام جنگ و آشوب فرو رفت،كسروی گوشه عزلت اختیار نمود و یكسره به كار مطالعه پرداخت . ( ۸ )

اوكم كم شیفته فرهنگ و تمدن غرب می شود و از طریق مطالعه مجلات عربزبان لبنان از اخبار و رویدادهای اروپا و جهان غرب آگاهی می یابد ومجذوب منورالفكران غرب زده می شود و به مطالعه آثار طالبوف ودیگران می پردازد. ( ۹ )

كسروی اذعان دارد كه در این زمان ، سیاحتنامهابراهیم بیك بیشترین تاثیر را در او داشت و « تكان سختی در او پدیدآورد و باد به آتش درونش زد. » ( 10 ) و وی را به دنباله روی از جریانمنورالفكری پی گیرتر كرد.

به این ترتیب احمدكسروی دستخوش تغییر و دلبسته اندیشه و رفتارهایغربی شد و این دلبستگی را در زندگی روزمره و در ظاهر كارهایش نیزبه نمایش می گذاشت.

او از هر فرصتی برای بحث و جدل سود می جست و در كنار طرح مباحثمربوط به مشروطه خواهی ، به تبلیغ اندیشه های غربی می پرداخت و كم كمبر علیه سنن و آداب و حتی اعتقادات مردم داد سخن می داد.

اینگونهرفتار كسروی موجب شد تا آوازه رفتار او در كوی و برزن بپیچد و یكیاز روحانیون سلیم النفس و خوشنام آذربایجان به نام میرابوالحسنانگجی وی را تكفیر نماید.(۱۱)

كسروی شوق وافری برای آموختن زبان انگلیسی در درون خود احساس میكند و با این هدف كه كتب نویسندگان و متفكرین غربی را به زبان اصلیمطالعه نماید ،  درصدد آموختن زبان انگلیسی بر می آید و برای دستیابیبه این هدف تمهیداتی اتخاذ می كند.

 در آن زمان تنها یك مركز آموزشیبه نام مدرسه امریكایی ها به آموزش زبان انگلیسی می پرداخت ، امارفتن به این مدرسه تابع شرایط خاصی بود و كسروی حائز آن شرایط نبود.

به همین سبب به چاره اندیشی پرداخت و سرانجام در سال ۱۲۹۴ شمسی بهعنوان معلم زبان عربی به استخدام این مدرسه در آمد و با مدد اساتیدو معلمان خارجی این مركز كه school memorial نام داشت زبانانگلیسی و زبان اسپرانتو را آموخت. (۱۲)

در این سالها كه كسروی كم كم به لامذهبی شهره می شد و مردم از اوكناره می گرفتند ، او با مسئله بیكاری مواجه می شود و با هدف پیداكردن كار و بنا به گفته خودش ، برای رهایی از اذیت و آزار ، جلای وطنمی كند و به رسم متداول در آن زمان ، به سوی « قفقاز» می رود اما كاردلخواه مناسب پیدا نمی كند.

از این روی از قفقاز عازم عشق آباد میشود و پس از اندك زمانی اقامت در این منطقه ، مجددا عزم ایران میكند و از عشق آباد به مشهد می آید و از آنجا خود را به آذربایجان وتبریز می رساند. اما تبریز را مناسب اقامت نمی یابد و دیگر باره عزمسفر می نماید و این بار به باكو می رود و از آنجا عازم تفلیس میشود.



ادامه مطلب


نظرات() 

احمد کسروی کیست و چرا کشته شد؟

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 26 خرداد 1395-06:06 ب.ظ

روز 20 اسفند 1324 خورشیدی احمد کسروی بدست گروه فدائیان اسلام به قتل رسید و جان خود را بر سر عناد با مذهب تشیع و توهین‌های مکرر به مقدسات آن از دست داد.

کسروی، رژیم رضاشاه که هر نوع امکان فعالیت فرهنگی اصیل را از بین برده بود به او اجازه‌ فعالیت و ترویج آراء خود را داد.

کسروی گرایش شدید ناسیونالیستی داشت و به بیماری لاعلاج روشنفکران این دروه در خصوص به اصطلاح «اصلاح زبان فارسی» از کلمات عربی مبتلا بود. کسروی در مسیر ترویج آراء خود به تألیف و انتشار کتب مختلف نیز پرداخت. کسروی اگرچه فردی سکولاربود و نقش چندانی برای دین در امر حکومت قائل نبود، داعیه‌ نحوی رفرماسیون مذهبی! به ویژه علیه شیعه و روحانیت اصیل آن را داشت. کسروی به عنوان یک روشنفکر التقاطی یا به اصطلاح دینی به ترویج نحوی آیین مذهبی ابداعی خود به نام «پاک‌دینی» پرداخت.

آن گونه که از سخنان کسروی برمی‌آید، او «پاک‌دینی»!؟ ابداعی خود را جانشین اسلام می‌دانست و می‌گفت: «پاک‌دینی جانشین اسلام است، دنباله‌ آن است.

در گوهر و بنیاد جدایی نمی‌باشد. جدایی در راه و برخی پایه‌گذاری‌هاست و این بایستی باشد خواست خدا چنین می‌بوده. آیین او این می‌باشد».آن گونه که به نظر می‌آید او برای خود شأن و رسالت هدایت بشر را قائل بوده است. او در «رساله‌ من چه می‌گویم؟» خود را طبیبی می‌داند که «بر سر بیمار سخت رنجوری فرا رسیده است» جالب است که برخی دعاوی کسروی در رسالات مهنامه‌ پیمان بازگویی آرایی در خصوص «پلورالیسم دینی» [بدون ذکر این اصطلاح] می‌باشد کسروی پس از دعوی دین‌سازی که البته ابتدا از دعوی نحوی «پاکسازی دین» آغاز گردیده و به دین‌سازی منجر گردید، به پی‌ریزی عبادت خاص خود نیز می‌پردازد. کسروی به تبع اندیشه‌ روشنفکری، دین را ذیل خردگرایی منقطع از وحی تعریف می‌کند. کسروی به لحاظ سیاسی طرفدار «لیبرالیسم مبتنی بر مشروطه» بوده و در رساله‌ی «مشروطه بهترین شکل حکومت» به تبیین آراء خود در این خصوص می‌پردازد.

کسروی معتقد به در پیش گرفتن رویکرد مبتنی بر «اندیشه‌ی پیشرفت ناسوتی» و تجددگرایی سطحی ذیل ایدئولوژی ناسیونالیسم بوده است. آن گونه که از نوشته‌های کسروی برمی‌آید او منکر معاد جسمانی بوده و نحوی تلقی خاص از وحی داشته است. کسروی اگرچه در برخی رساله‌های خود با «اروپاییگری» و تشبه به غربیان مخالفت می‌کند اما با پذیرش مبادی و غایات «اندیشه‌ پیشرفت ناسوتی» و مشهورات منورالفکری و مدرنیستی و تأکیدی که بر دست‌یابی به «تمدن» در معنای متجددانه‌ آن دارد، عملاً خود به مروج مدرنیزاسیون سطحی در ایران بدل می‌شود و این پارادوکسی است که آراء کسروی با آن روبه‌رو است. کسروی عقاید کفرآمیزی در خصوص انکار ختم نبوت نیز دارد.
کسروی رضاخان و سپس رضا شاه را راه گذار ایران از عقب افتادگی به دوران تجدد می‌شناسد. وی بارها از اقداماتی نظیر دایر کردن سرشماری، شناسنامه، مدارس جدید، دادگستری نو، ایجاد دانشگاه، برچیدن ملوک الطوایفی، آزادی زنان و دیگر اقدامات عمرانی رضا شاه پشتیبانی کرده است. با وجود این، استقلال فکری کسروی، مانع از آن می‌باشد تا پشتیبانی خود را بدور از نقد و بدون قید و شرط انجام دهد. وی در نوشته‌هایی چون « افسران ما »، « در پیرامون دادگستری»، «در پیرامون ادبیات »، « در پیرامون شعر و شاعری » نشان داده است که به برخی جریان ها و شخصیت‌های پیرامون رضا شاه خوش بین نیست و آنان را جزء « کمپانی خیانت » می‌شناسد. با کمال شگفتی، یکی از همین شخصیت ها، داور، بنیانگذار دادگستری مدرن است. وی بارها درباره داور و هژیر و فروغی و حکمت به تندی داوری کرده است و آنان را مأنور تخریب اقدامات اصلاحی رضا شاه شناسانده است. انتقاد کسروی، تنها به اطرافیان رضا شاه محدود نمی‌شود.

در مورد زمین‌های قزوین، که کسروی پرونده آن ها را به جریان انداخت و به محکومیت رضا شاه حکم داد و پیش از ابراز حکم، اجرائیات را به همراه خود به قزوین برد و اسناد مالکیت را به نام روستائیان کرد و پس از اجرای حکم، به علنی کردن آن پرداخت، خود رضا شاه مورد انتقاد شدید کسروی قرار گرفت و می‌گوید اگر رضا شاه خواستار اجرای قانون در کشور است، باید اجرای آن را از خود آغاز کند.21
اساساً کسروی به عنوان یک روشنفکر التقاطی‌اندیش و ناسیونال ـ لیبرالیست دشمنی ویژه‌ای با تفکر شیعی و روحانیت شیعه به عنوان پاسدار معارف قدسی تشیع داشت. کسروی با نگارش رساله‌ زشت و پر از توهین و دروغی به نام «شیعیگری» به اهانت به این آیین مقدس و انکار مهدویت و نیز بیان زشت‌ترین توهین‌ها پرداخت.

کسروی از علاقه‌مندان طالبوف و ملکم‌خان و روشنفکران اروپایی «عصر روشنگری» بود. در آراء اقتصادی کسروی تقلیدبارزی از آراء «سیسموندد و سیسموندی» اقتصاددانان سوئیسی مبلغ سوسیالیسم تخیلی دیده می‌شود. در پی تداوم کفرگویی‌ها و اهانت‌های تحریف‌گرانه‌ کسروی نسبت به حقایق دینی و معانی قدسی آیین تشیع، سرانجام به سال 1324 ش توسط «فداییان اسلام» اعدام انقلابی شد.






نظرات() 

سرانجام تالشی را چگونه خواهیم نوشت؟(9)

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 26 خرداد 1395-01:37 ق.ظ


http://s6.picofile.com/file/8251559476/%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86.jpg


سرانجام تالشی را چگونه خواهیم نوشت؟


گفتار نهم

نگاهی به الفبای تالشی مؤسسه تالش شناسی (قسمت پنجم)


آدرس اینترنتی مؤسسه تالش شناسی  taleshshenasi.ir


نگارنده: رضا نعمتی کرفکوهی


با تعریف واکه مختص تالشی ( سکون کنشی تالشی) که در گفتار هشتم بدست آمد و در الفبای مؤسسه ی محترم تالش شاسی با عنوان   اِ ــِـ  ə   کوتاه  تعریف شده است، میتوان تعداد هشت واکه از واکه های الفبای تالشی موسسه ی محترم را برای نگارش زبان تالشی برگزید که در فهرست زیردر دو گروه واکه های کوتاه و واکه های بلند ارائه میگردد.

پیش از این نیز درگفتارهای قبل اشاره شده بود که ،تعداد و اشکال حروف صامت برای الفبای تالشی، بدون کم و کاست همان سی و دو حرف الفبای فارسی خواهد بود و در این گفتار نیز ،همزه ( ء ) و سایر علائمی که درفارسی نگاری از آنان استفاده میگردد از قبیل ، تشدید ( ــّـ )  -  "واو معدوله ( وا)  - " تنوین  ( اً ) و های بیان ( ـه -ه )  و چند علامت دیگر که  از لازمه های نگارش متون تالشی می باشند مورد تأکید قرار میگیرد.


واکه های کوتاه:

1 -  اَ   ــَـ  =  a - این واکه فتحه یا زبر نام دارد از پرکاربرد ترین واکه در زبان تالشی است و تقریبا جای واکه کسره را پر نموده است


2 -  اِ   ـِـ  =   e -  این واکه کسره یا زیر نام دارد. این صوت معمولا در ابتدای کلمات تالشی به ندرت شنیده میشود و جایش را به اِ کشیده " ای " داده است.در کلماتی چون ، نِه ( نَه ) خلِه و چند کلمه اسم مصدری دیگر نیز دارای صوت است.


3 -  اُ   ــُـ  =  -
 این واکه ضمه یا پیش نام دارد در کلمات تالشی به هیچ وجه دارای صوت نمی باشد. جایش را به "او" کشیده داده است اما در کلمات دخیل، کاربردش صرفا نگارشی می باشد و تلفظ ندارد.

4 -   « ٨ »    ə سکون کنشی تالشی (واکه ای مابین فتحه و کسره)  واکه شوا  (ə) برای فونت بین المللی این واکه توسط مؤسسه محترم تالش شناسی به درستی درنظر گرفته شده است.

 

واکه های بلند :

5 -  آ  -  ا    ء       ă  -   در کلماتی چون، آش - آهین-آرزو -خلا (لباس) واز ( پرش) نِوا (نمی گوید)


6-  ای -  ایـ   ی  i - در کلماتی چون، ایشته (پاشدن)- ایسپی (سفید) - شیره (رفتی)- زیر (دیروز)


7 -  او  -   و    u - در کلماتی چون،اوشان (امشب) - اوری (امروز) - کَئو (کبود- آبی) سو (بوته ی گلپر)


8 -  اوی -   ۊ     Ü -این واکه دومین واکه ی مختص زبان تالشی است در کلماتی مانند کلمه تالشی دۊ (دود) -دۊم (دُم) تۊل (ناصاف-غیرشفاف)،معمولا به آب گل آلود گفته میشود.

لازم به ذکر است که این واکه ۊ ) دارای آوای سراسری در منطقه تالش نمی باشد. هستند مردمانی درسایر مناطق که این واکه را با صدای اوی کشیده بیان میدارند.

الف ب پ ت ث ج چ ح خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ ع غ ف ق ک گ ل م ن و ه ی

نتیجه و  جمع بندی نهایی در مورد حروف صامت و اصوات تالشی اینکه تعداد حروف صامت همان سی ودو حرف فارسی + همزه و تعداد واکه ها هشت صوت که ازاین هشت واکه تعداد شش واکه از الفبای فارسی و تعداد دو واکه مخصوص زبان تالشی می باشد. بنابراین واکه های تالشی برای تالشی نویسی جمعا هشت واکه خواهند بود که در شرح فوق آمده است.

در گفتار دهم به بحث " های بیان" ( های غیر ملفوظ) در نگارش تالشی پرداخته خواهد شد.





نظرات() 

تاریخچه آستارا

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 26 خرداد 1395-12:33 ق.ظ




استارا، شهری در ساحل غربی دریای خزر و در شمالی‌ترین نقطه استان گیلان و آخرین نقطه مرزی ایران و جمهوری آذربایجان است. آستارا از شرق به دریای خزر، از شمال به آستارای جمهوری آذربایجان، از غرب به شهرستان اردبیل و از جنوب به منطقه  هشتپرگیلان محدود است. رود آستارا که از کنار راه شوسه آستارا- اردبیل می گذرد، آستارای ایران را از آستارای جمهوری آذربایجان جدا می سازد.
 در منطقه آستارا  زبان ترکی آذربایجان رایج است  آستارا یکی از زیباترین شهرهای شمال استان گیلان است .
 
آستارا به موجب قانون تقسیمات کشوری سال ۱۳۱۶ش. بخش شهرستان اردبیل بود، در مهرماه سال ۱۳۳۷ش. تابع آذربایجان شرقی شد و از خرداد سال ۱۳۳۹ش. جزو استان گیلان گردید.جمعیت آن بر اساس سرشماری سال 1381ش، 70170 نفر بوده و در حال حاظر نزدیک به ۱۰۰۰۰۰ نفر می‌باشد. از اماکن تاریخی شهرستان آستارا می‌توان به بقعه شیخ تاج الدین محمود خیوی در لمیر محله آستارا، قلعه شیندان، قبرستان قدیمی ونه بین که در بالای دهکده توریستی حیران بر سر راه فرعی نمین واقع است، قبرستان قدیمی دهکده گنج کشی از آبادیهای نزدیک حیران، بقعه پیر قطب الدین نزدیک دهکده باغچه سرا، بقعه سیدابراهیم و سیدقاسم که گفته می‌شود پسران امام موسی کاظم در د هکده کانرود اشاره کرد.
 


 ویژه گی های خاص بندر مرزی آستارا:
1. به دلیل استفاده بیش از حد سفال به شهر بام های سفالین معروف است.
2. دبیرستان پر افتخار حکیم نظامی نماد فرهنگ بالای شهر می باشد که در سال 1387جشن صد سالگی آن برپا خواهد شد.
3. با داشتن بیش از/98% باسواد نخستین شهر با سواد ایران می باشد.
4. می توانید به دلیل واقع شدن دریا در شرق و کوه در غرب طلوع و غروب خورشید را در اوج زیبایی به دیده ی تماشا نگریست.

وجه تسمیه آستارا:
1.برخی این نام را برگرفته از ریشه استردن یا ستردن به معنای گرفتن حق العبور یا باج دانسته‌اند که با توجه به دور افتاده بودن منطقه در سالیان گذشته منطقی بنظر می‌رسد.
2. بر اساس یک نظر گاه دیگر، به دلیل شدت ابری بودن منطقه، اهالی شب ها درزمان دیدن ستاره ها به یکدیگر با عبارت ” آی ستاره” خبر می دادند.
3. کلمه آستارا از نام استر یعنی ناهید (آناهیتا) که مورد پرستش مردان ایران باستان بوده، اخذ شده است.
4. نام آستارا از نام استر Ester نام دختر یهودی و همسر شاهزاده کیخسرو اخذ شده است.
5.  آستارا از کلمه ” استر رو” بمعنی ” عبور با حیوان بارکش” است و دلیل آن کثرت عبور و مرور حیوانات بارکش همراه کاروان ها از معبر تجارتی آستارا در قرن های گذشته بوده است.

اقوام و پیروان مذاهب ساکن در آستارا:
1. ارامنه: تا سال 1315 ه .ش تعداد زیادی در آستارا بودند که بعدها به انزلی مهاجرت کردند و تعدادی ساکن می باشند.
2. اقوام زرتشتی و کلیمیان: در گذشته در این شهر می زیسته اند که قبور قدیمی در مناطق مختلف چون حیران، ونه بین و لاتون دیده می شوند.
3. خلج ها: از اورامانات کرمانشاه آمده و در لوندویل و سیبلی ماندند.
4. چاردولوها: باخلج ها التفات یافتند.
5. الکچی ها: قبل ازسال 1304 ه.ش آمده و در تله سیفی ماندگار شدند.
6. اسبلی ها: در قحطی سال 237 1 ه.ش از آذربایجان آمده و در تله سفی سکنا گزیدند.
7. گیلک ها: در پشت مسجد گیلک لر و بعد در تمام نقاط شهرساکن شدند.
8.  تورك ها  و تالش ها: در تمام نقاط شهرساکن شدند.
9. اهل تسنن: در روستای عنبران و چند روستای دیگر ساکن شدند.
و اکنون اکثریت ساکنین به زبان نوركی آذری با لهجه ای خاص صحبت می کنند.
 


 
 
گمرک:
تاریخ تاسیس گمرک در آستارا، به صورت دقیق نمی باشد. ولی شواهد تاریخی چنان عنوان می کند که: در سال 1205ه.ش وقتی عباس میرزا می خواست برای قشون یورت تهیه کند از فتحعلی شاه در خواست کمک مالی می کند، شاه در جواب می گوید از پول عوارض گمرکی آستارا فراهم کنید. ژان اوبن در کتاب «ایران امروز» به توصیف آستارا پرداخته و می نویسد «آستارا بندری ایت در جوار اردبیل – این شهر گمرکی دارد که از سوی متصدیان بلژیکی اداره می شود»

 
محوطه گمرك بندر آستارا 1275 – افراد به ترتیب از راست به چپ  1- میرزا علیخان امیر تومان   2- حاج حیدر خان امیر تومان خوئی  3- كودك ، فرزند قدرت  الملك 4-قدرت الـملك مباشر خالصجات 5- حـاج قـلعه بیگی 6- ذبـیح الـملك ( حیدر خان ) رئیس گـمركات  7- نشسته ،‌حاجی علی اصـغر تاجر باشی  8- عالیـجناب میر جهانگیر خان الحسینی  9- نـماینده بـلژیكی ها
 
 
حال گمرک آستارا به عنوان یک اداره ی کل در امور واردات و صادرات قطعی، ورود و خروج موقت، تعاونی مرز نشینان، ترانزیت داخلی و خارجی ، کارنه تیر بین المللی ،مبدا و مقصد کارنه تیر، کاپوتاژ ،امور مسافری، مرجوعی، امانت های پستی و قضایی به فعالیت مشغول می باشد.
این گمرک در رتبه اول تجارت چمدانی در میان مرزهای زمینی و رتبه نخست در میان مرزهای شمال کشور از لحاظ صادرات را به دست آورده است.
 
 
شیلات:
قبل از سال 1251ه.ش صید از لنکران تا انزلی در اجاره ی میر ابراهیم خان تالش بوده که میر محمد خان آستارایی، صید گاهی در کولیور انزلی ایجاد نمود و اداره ی آن را بر عهده ی پسرش میر محمد باقر گذاشته که ایشان در انزلی به جوانمردی شهرت داشتند وی در کولیور وفات یافته…
بعد از سال 1251ه.ش امتیاز دریای خزر از طرف دولت ایرات به یکی از اتباع روس واگذار گردید. در آن موقع آستارا ناحیه ی یک شیلات و بزرگترین بازار فروش انواع ماهی بود که به آستارا خان صادر می شده. در سال 1320ه.ش این امتیاز به انزلی واگذار، تا در بهمن 1331ه.ش دوره ی زمامداری دکتر مصدق، شیلات، ملی اعلام شد و پس از احداث مراکز صید دوباره رونق از دست رفته را به دست آورد.
بندر آستارا هم اکنون با مساحتی حدود 334 کیلومتر مربع در مجاورت سواحل غربی دریای خزر می باشد. با توجه به موقعیت جغرافیایی و ارتفاع از سطح دریا و نزدیکی به دره ی حیران و اقلیم کوهستان، آب و هوای مرطوب ومعتدل، اندکی خنک تر از مناطق پست جلگه ای دیگر استان می باشد. محصولات آن غلات، حبوبات، برنج و فر آورد ه‌های دامی می باشد. دمای این شهر در زمستان بین( 15 تا 2- )سانتی گراد و در تابستان بین (15تا35) درجه در نواسان است. میزان متوسط بارندگی در سال 1265 میلیمتر می باشد که کم باران ترین وقت خرداد ماه و پرباران ترین وقت آبان ماه گزارش شده است.
تداوم مهاجرتهای روستایی به شهر ها، که بنظر روند طبیعی فرایند گذار اقتصادی می باشد و تبدیل برخی نقاط روستایی به شهر، همچنان از عوامل اصلی افزایش جمعیت شهر نشین و بروز معضلات شهری می باشد.





نظرات() 

تالاب استیل آستارا

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 26 خرداد 1395-12:11 ق.ظ



تالاب استیل آستارا که برخی به آن دریاچه استیل و دریاچه متحرک نیز می گویند، یکی از مناطق گردشگری و توریستی آستارا می باشد که در ۷ کیلومتری شهر آستارا و در حاشیه جاده رشت به آستارا قرار دارد.

تالاب استیل با مساحت ۱۳۸ هکتار در کنار هتل بین المللی واقع شده و فضای سبز اطراف استیل موقعیت مناسبی را جهت اسکان مسافران فراهم آورده است.

اهمیت اکو توریستی این تالاب از جهت نزدیکی به جاده، تنوع چشم‌ اندازهای طبیعی هم چون کوهستان، جنگل و مزارع و کشتزارهای اطراف دو چندان می‌شود. ضلع‌ غربی تالاب، پوشیده از جنگل و پوشش‌ های سبز گیاهی است و در ضلع شرقی آن درختان توسکای شناور منظره بسیار جالب توجهی را به وجود آورده است که در بهار و تابستان استراحتگاه مسافران بوده و از نظر گردشگری یکی از جاذبه‌ های مهم تلقی می‌شود.

از ویژگی‌ های مهم این تالاب وجود ماهیان مشهوری مانند کپور و اردک ماهی است همچنین این تالاب طبیعی جایگاه پرندگان کمیاب بوده که برای زاد و ولد از اروپای مرکزی، ماورای خزر و مناطق قطبی به این منطقه مهاجرت می‌کنند که مهم‌ ترین آن چینگیر نوک‌ سرخ است.

تالاب استیل  یکی از مهمترین قطب‌ های گردشگری در شهر آستارا محسوب می‌شود که افزون بر کارکردهای زیستی و طبیعی از جنبه‌های اقتصادی و اجتماعی نیز بسیار مهم است. قرار گرفتن این تالاب در بین جاده و کوه اسپیناس و همجواری با هتل بین‌ المللی از جاذبه‌ های توریستی استان گیلان است و سالانه تالاب استیل پذیرای هزاران پرنده مهاجر و جوجه‌آوری این پرندگان در این تالاب است.

وجود درختان توسکا در این تالاب، جلوه‌ای دیدنی به آن بخشیده است. از ویژگی‌های تالاب استیل آستارا این است که درختان این تالاب به علت اینکه ریشه آنها در آب قرار دارد، همواره در پهنای تالاب جا به جا می‌شوند و حرکت می‌کنند. به همین علت، تالاب استیل به تالاب درختان شناور هم معروف است. گفتنی است در گویش تالشی، به این تالاب هستل به معنای آبگیر می گویند. در برخی مواقع نادر، مسافرانی که در اطراف دریاچه، چادر زده و استراحت می کنند پس از گذشت یک روز شاهد جابجایی آب دریاچه می شوند، به طوری که درختان کوتاه داخل استیل زیر آب رفته و ناپدید می شوند و بعد از مدتی مجددا نمایان می شوند. هر چند این پدیده برای مردم محلی عادی بوده و چندان توجهی به آن ندارند اما برای مسافرانی که شاهد جابجایی آب این دریاچه بوده اند بسیار حیرت انگیز و جالب است.


از سال ۱۳۸۴ تالاب استیل به عنوان یکی از پنج منطقه نمونه گردشگری استان گیلان شناخته شده است.

بهترین فصل برای بازدید از تالاب استیل بهار و تابستان می باشد و هر ساله هزاران نفر از نقاط مختلف ایران برای دیدن این تالاب و خرید از بازارهای آستارا، به این شهر سفر می کنند.





نظرات() 

شکایت یک روحانی شیعی جمهوری آذربایجان از دولت این کشور

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 25 خرداد 1395-11:47 ب.ظ

به گزارش آستارا خبر به نقل از پایگاه اینترنتی «اسلام-آذری» ، جواد جوادوف ، وکیل مدافع حاج آبگل سلیمانوف گفت : « دادگاه حقوق بشر اروپا  دو پرونده شکایت حاج آبگل سلیمانوف از دولت جمهوری آذربایجان را پذیرفته است.»
جوادوف افزود : « در روز دهم ژوئن در زندان شماره یازده جمهوری آذربایجان با حاج آبگل سلیمانوف دیدار و در این خصوص با وی گفتگو کردم.»
جوادوف افزود بخش اعظم وقت حاج آبگل سلیمانوف در زندان به مطالعه کتاب سپری می شود.
همچنین پایگاه اینترنتی اسلام-آذری  به نقل از وکیل مدافع حجت الاسلام المان آقایوف، از روحانیون شهر لنکران در جنوب جمهوری آذربایجان  که پس از حمله پلیس  این کشور به نارداران در ماه دسامبر گذشته دستگیر شد، خبر داد : «پس از گذشت چند ماه از دستگیری حاج المان آقایوف، بازجویی از وی همچنان ادامه دارد و برغم این، روحیه حاج المان آقایوف خوب است.»
همچنین وکیل مدافع حاج ذوالفقار میکاییلزاده ، یکی دیگر از روحانیون دستگیرشده پس از حمله پلیس جمهوری آذربایجان به نارداران، گفت : «  خبر منتشر شده در رسانه ها مبنی بر اتمام مرحله بازجویی از دستگیرشدگان در ارتباط با وقایع نارداران، نادرست است و این بازجویی ها همچنان ادامه دارد. بازجویی از حاج ذوالفقار میکاییلزاده نیز ادامه دارد.»





نظرات() 

زبان گیلکی

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 25 خرداد 1395-01:32 ق.ظ

 یاســـرف.چ        http://iranchaf.blogfa.com/category/18


 "درآستانه ی نابودی بودن" این روزها یکی از ویژگی های گویش گیلکی است. گویشی که به عقیده ی زبان شناسان، شاخه ای ازپهلوی اشکانی محسوب می شود. این گویش،اگرچه هنوزهم بین گیلک 
 ها،یعنی قومی که دربخش های وسیعی ازشمال ایران(گیلان،شرق مازندران، شمال استان تهران واستان قزوین) زندگی می کنند رایج است،اما بررسی ها نشان می دهد،زنگ  خطر  نابودی آن،مدت هاست که شنیده می شود.
 براساس بررسی ها،ناخوش آیند دانستن آموزش گویش گیلکی به کودکان،از سوی پدر و مادرها و در نتیجه، کند شدن فرآیند طبیعی آموزش این گویش، مهم ترین علت مرگ تدریجی گیلکی است.
این عامل، با کاهش دانسته های واژگانی  گیلک زبان ها،ازیک سو باعث اختلال درفرآیند زایش واژگانی و دستوری گیلکی می شود وازسوی دیگر با تشدید دو زبانه شدن گویش گیلکی واستفاده اجباری گیلک ها ازواژگان فارسی در   گفتگوهای شان،فرآیند مرگ تدریجی گیلکی را شتاب می دهد.

 البته نباید فراموش کرد بی اعتنایی سامانه های آموزشی گیلان به گویش گیلکی و خالی بودن جای این گویش فراگیر گیلان، درفرآیند آموزشی دانشگاه ها هم دراین امر نقش  آفرینی می کند.
سهیلا اصحابی که اهل  و ساکن رشت است زن جوانی است که کودکی 2 ساله دارد. وی درگفتگو با خبرنگارما با ابرازتعجب ازاین پرسش که چرا به کودکت گیلکی یاد نمی دهی گفت: گیلکی گویشی محلی است و کاربردی ندارد، ازسوی دیگراین روزها کسی به فرزندش گیلکی یاد نمی دهد، چرا باید با آموختن گیلکی به کودکم او را ازدیگرکودکان متمایزکنم و باعث خجالتش شوم!.
علی اکبرپور یک شهروند لاهیجانی هم درگفتگو با خبرنگارما با اذعان به اینکه گویش گیلکی،ازارکان هویت مردم گیلان است گفت: با این وجود ازآنجا که مردم، گیلکی حرف زدن درمحافل رسمی را خجالت آور ونادرست می پندارند، به کودکم گیلکی یاد نمی دهم.
وی معتقد است گیلکی حرف زدن باعث لهجه دارشدن فارسی کودک 3 ساله اش خواهد شد ازاین رو ترجیح می دهد کودکش فارسی یاد بگیرد.
مریم میرزاده دختر21 ساله ای که اهل وساکن صومعه سرا ست وهم اکنون دریکی ازدانشگاه های رشت مشغول به تحصیل است هم درگفتگو با خبرنگارما گفت: دردانشگاه، دختران وپسران گیلانی، حتی درجمع های خودمانی هم ازگیلکی حرف زدن ابا دارند و آن را به اصطلاح امروزی ها نشانه ی" بی کلاس بودن" می دانند.
وی گفت : با اینکه ازکودکی فارسی حرف زده ام اما گیلکی را بطورکامل می فهمم وتا حدود زیادی هم می توانم به این گویش حرف بزنم اما چون لهجه ی فارسی دارم و به واژگان گیلکی تسلط کامل ندارم، گیلکی ام خنده دار و تا حد زیادی، آمیخته با فارسی است.



نظرات() 

قلعه رودخان دژ تاریخی گیلان

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 25 خرداد 1395-01:17 ق.ظ

















قلعه رودخان 
نام دژی 
تاریخی متعلق به دوران سلجوقیان که در ۲۰ کیلومتری جنوب غربی شهر فومن در 
استان 
گیلان قرار دارد . گفته می شود این بنا متعلق به دوره ساسانی است که طی 
حوادث و 
رویدادها، تخریب و در زمان حکومت سلجوقیان تجدید بنا شده است . این دژ از 
پایگاه 
های مبارزاتی اسماعیلیان بوده که تا دوره زندیه نیز مورد استفاده 
فرمانروایان محلی 
قرار می گرفته و به نظر می رسد پس از آن، دیگر مورد استفاد قرار نگرفته و 
متروک 
مانده است.این دژ با ۲٫۶ هکتار مساحت بر فراز ارتفاعات روستای رودخان قرار 
دارد.دیوار دژ ۱۵۰۰ متر طول دارد و در آن ۶۵ برج و بارو قرار گرفته شده 
است.این دژ 
در ارتفاعی بین ۶۶۵ تا ۷۱۵ متر از سطح دریا واقع شده است و در کنار آن 
رودخانه‌ای 
با همین نام جاری است.

در اسناد تاریخی پیش از قرن دهم هجری، نام و نشانی 
از دژ دیده 
نمی شود اما برای نخستین بار، الکساندر شودزکو- محقق لهستانی الاصل- که در 
سال 1830 
میلادی هنگام تحقیق در گیلان متوجه این دژ شد، در یادداشت هایش موقعیت این 
بنا را 
ثبت کرده است. وی درباره دژ رودخان می نویسد: «دژی است بر بالای کوهی در 
قسمت علیای 
رودخانه ای به همین نام. بام آن سنگی است و طرفین ورودی دارای دو برج دفاعی
مستحکم 
هستند و روی کتیبه سر در ورودی آن حک شده که این قلعه برای نخستین بار، در 
سال های 
918 تا 921 هـ- ق برای سلطان حسام الدین بن امیرعلاء الدین اسحقی تجدید بنا
شد.

قلعه رودخان گیلان

دژ به دو بخش تقسیم شده است :

1- ارگ یا شاه دژ که محل زندگی پادشاه و حرمسرای او را 
در خود 
جای می داده است.

2- قورخانه یا محل فعالیت های نظامی و زندگی سربازان

در قسمت شرقی دژ بناهایی مخروبه وجود دارد. در قسمت 
شمال و 
جنوب، دیوارهای محصور کننده دژ و برج های نگهبانی در فواصل مختلف به چشم می
خورد. 
اتاق های هشت ظلعی که از آجر ساخته شده نیز هنوز بر فراز برج ها دیده می 
شود . جلو 
در ورودی دژ پایه ستونی از سنگ سفید است كه طول آن 77 ‏سانتی متر و عرض آن 
33 سانتی 
متر و طول پایه آن 35 سانتی متر و عرض ‏آن 25 سانتی متر است. ‏ این نوشته 
بخط خوش 
نستعلیق بر آن حك شده است:

‏رعلاء الدین اسحقی خلد ملكه و سلطانه در تاریخ ثمان 
عشر و 
تسعما به این قلعة ‏مباركه را كه مسمی بقلعة حسامی است و هرگز درجة تعمیر 
نیافته 
.... 918 دانا چون ‏دهر دشمن خوی هرزه جوی ... خویش اظهار كند و عهد.... ‏ 
باقی نوشته های آن فرسوده شده و از میان رفته است. در ساخت بنا ازسنگ در پی
و نمای 
خارجی استفاده شده و آجر بیشتر در ساخت و ساز داخلی به کار برده است٬ به 
خاطر بارش 
زیاد باران و نم فراوان بنظر می رسد چوب به عنوان یکی از عناصر اصلی معماری
بکار 
نرفته٬احتمالا این امر به خاطراشتغال -زائی چوب بوده است. دردیوار چینی سنگ
و آجر 
بخصوص در بخش شمالی و شمال شرقی همزمان در بخشهای دیگر به دلیل وجود 
پرتگاههای عمیق 
و عدم دسترسی به دژ٬استحکام دیوارها چندان مورد توجه نبوده ودیوارها اجر 
چینی شده 
است. دژ رودخان بی شک بزرگترین دژ دفاعی ایران است.وجود برجهای دفاعی و 
دیوارهای 
بلند٬ قراول خانه های مطبق و تقسیم بندی مواضع نگهبانی٬ بطور مشخص بیانگر 
ان است که 
سازندگان دژ از اصول پیشرفته علمی جهت دفاع و حصاربندی کاملا اگاه بوده 
اند.بدین 
جهت است که طی قرون متمادی دژ در برابر تهاجمات ایستادگی و هرگز در مفابل 
دشمن سر 
تسلیم فرود نیاورده است.....

قلعه رودخان گیلان





با اینکه قلعه رودخان مدتها تخت سلطنت و مرکز حکمرانی حکام گیلانی بیه پس 
بوده، در ‏متون تاریخی و جغرافیایی گیلان تا قبل از قرن دهم هجری نامی از 
این قلعه به میان ‏نیامده. تنها عبدالفتاح فومنی در کتاب تاریخ گیلان یکبار
از کوه قلعه رودخان یاد میکند و ‏می نویسد: "امیره شاهرخ و کامیاب، پسران 
امیره سالار و بنی اعمام حسین خان بودند که ‏به دستور حسن خان کهدمی در کوه
قلعه رودخان کشته شدند." سلاطین اسحاقوند که ‏از سال 550 تا 1002 ه.ق بر 
قسمت اعظم این مناطق حکمرانی داشته و نسبت خود را ‏به اشکانیان می رساندند٬
از این قلعه با توجه به موقعیت دفاعی ممتاز و سوق الجیشی ‏آن، به عنوان 
مقر فرمانروایی خود استفاده کرده و به دفعات در تجدید بنا و مرمت آن همت 
‏گماشته اند. به طوریکه این قلعه در فاصله سالهای 918 تا 921 ه.ق به دستور 
سلطان ‏حسام الدین امیره دباج بن امیرعلاالدین اسحاقی مرمت گردیده و از آن 
زمان به بعد به نام ‏‏"قلعه حسامی" نیز معروف شده است. هدایت خان حاکم فومن
در سال 1175 ه.ق در ‏زمان قیامش علیه کریم خان زند به تعمیر قلعه رودخان 
پرداخت و با تجهیز آن به توپهای ‏جنگی، آنرا برای دفاع از خود آماده نمود.



موضوعات مرتبط: طبیعت منطقه، اماکن دیدنی و زیبای منطقه، متنوع از منطقه




نظرات() 

اقوام گیلک آریایی نیستند

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 25 خرداد 1395-01:05 ق.ظ

اقوام گیلک آریایی نیستند:
از انجا که خود یک گیلانی هستم بر خود واجب می دانم که از حقوق این قوم مظلوم دفاع کنم قبل از نوشتن این مطلب باید بگویم که هدف اینجانب از این نوشته همراهی با جریانات خائن و وطن فروشی چون پان ترکها وعربها نیست که چنین کاری در بین مردم گیلک ننگ وبدنامی بسیار به همراه داردبلکه صرفا پاسخی است به ادعاها وتوهین هایی که برخی افراد یا از روی جهل ونادانی ویا از سر غرض ورزی به مردم شریف گیلان می کنند

 از نظر نگارنده برخی این افراد را فارس می دانند در حالی که این افراد به هیچ گروه قومی بستگی ندارند واز انجا که خود افراد بی هویت هستند سعی می کنند دیگران را نیز مانند خود بی هویت کنند

اری وقتی بی هویتی و سهل انگاری با بی فرهنگی توام شود معجونی میسازد که این شارلاتان های بی فرهنگ هستند که به اسم جوک ولطیفه به تمام اقوام ایران توهین می کنند دیروز رشتیها وترکها وامروز لرها وعربها واصفهانی ها وتبریزی ها وابادانی ها وخلاصه فردا تمام ایران و ارزش های فرهنگی ملت ایران وحتی تمامیت ارضی ان از جهل ونادانی این افراد در امان نخواهند بود

حتی صدا وسیمای ایران  در برنامه ها وفیلمهایی که پخش می کند هیچ گیلانیی که دارای تحصیلات عالیه باشد به چشم نمی خورد ودر عوض گیلانی ها را مستخدم ویاچوپان وبی فرهنگ نشان می دهد که برای کوچکترین موضوعی به جان هم می افتند ودیگران را از خود بهتر وبالاتر می دانند

در حالی که استان گیلان به نسبت جمعیت خود بیشترین تعداد تحصیل کردگان ودانشجویان در سطح کشور وبزرگترین مفاخر علمی ایران را در خود دارد که از ان جمله می توان به افرادی مانند پروفسور رضا از مدیران پیشین سازمان ناسا در امریکا وپروفسور سمیعی اشاره کرد صدا وسیما با پخش برنامه های مضحک قصد دارد گیلانی ها را بی سواد وبی فرهنگ جلوه دهد

بنظر اینجانب مردم گیلان نیز در طول تاریخ پرافتخار خود در کنار سایر مردم ایران زندگی کردهاند وگاه نیز عامل ایستادگی مردم ایران در برابر بیگانگان و نیز عامل نجات ان از چنگال بیگانگان بوده اند کافی است که اشاره ای مختصر به تاریخ مردم گیلان کنم نام گیلان ازقوم گیل می اید که مردمی ایرانی تبار بودند وپیش از ورود مردم اریایی به سرزمین ایران در گیلان امروزی می زیسته اند 
گیلکی با اینکه مورد بی مهری قرار گرفته از نظر محتوایی و دستوری بسیارغنی است همچنین گیلکی لغات بسیار نزدیکی نیز با زبانهای کردی ولری دارد وبا زبان های مازندرانی وتالشی نیز همریشه است کافی است کمی به زبان گیلکی مسلط باشید تا دریابید که این زبان از نظر سبک صحبت از زبان فارسی بسیار زیباتر است به گونه ای که گیلکی از سویی شبیه به فارسی دری است واز سویی دیگر بسیاری از لغات باستانی را در خود حفظ کرده است که از ان جمله می توان به لغت کاس اشاره کرد که نام یکی از اقوام کهن ساکن در گیلان می باشد که بعدها عده ای از انها از گیلان کوچیدند ودریای خزر که در تمام جهان به نام دریای کاسپین نامیده می شود به نام انهاست در زبان گیلکی کاس به معنی کسی است که چشمهای ابی داشته باشد در گیلان امروز اقوام دیگری مانند ترکها وتالشها وکردها وتاتها نیز زندگی می کنند که زبان تالشی نیز مانند گیلکی بسیار کهن است وتالشها بازمانده قوم کادوس هستند که قومی بسیار کهن است وامروزه در گیلان وقسمتی از مازندران و نیز در جمهوری اذربایجان زندگی می کنند

از اینها گذشته اولین هجوم بزرگی که از سوی بیگانگان به خاک پاک ایران انجام گرفت حمله اسکندر مقدونی بود که با اینکه تمام ایران را تصرف کرد اما به دلیل دلاوری گیلانی ها و قوم امارد که در ان روزگار در گیلان وقسمتی از مازندران زندگی می کرد نتوانست ان را تصرف کند

ودر برابر قوم امارد که ان زمان در گیلان وقسمتی از مازندران می زیستند پذیرای شکست شد اسکندر نخست یکی از سرداران معروف خود به نام ات فرادات را از راه مازندران به گیلان فرستادوپاری من ین را نیز برای تصرف سرزمین کادوسی ها به گیلان گسیل داشت ات فرادات به اسانی طبرستان راگرفت اما پاری من ین نتوانست سرزمین کادوسی ها را تصرف کند وشکست خورد و نتوانست به سپاه اسکندر در طبرستان بپیوندد شکست پاری من ین اسکندر را شگفت زدهکرد زیرا پاری من ین همان کسی بود که در باره او گفته اند پاری من ین بدون اسکندر توانست کارهای بزرگی انجام دهد اما اسکندر بدون او هرگز نتوانست اماردها که از تازش ناگهانی ات فرادات به گیلان غافلگیر شده بودند به بلندی های کوهستانی پوشیده از جنگل پناه بردند واز انجا با افکندن تیر از کشته های سپاه سردار مقدونی پشته می ساختند اماردها همان قومی هستند که تاریخ نویسان انان را ستوده اند و انان را مردمی توانا ودلاور دانسته اند اسکندر که از دلاوری اماردها در جنگ شگفت زده شده بود چاره را در گشودن راهی در جنگل دید اما کاری از پیش نبرد واسیر شبیخون اماردها شد اماردها در شبیخونی تا انجا به چادر اسکندر نزدیک شدند که اسب محبوب اسکندر بوسفیال را به غنیمت گرفتند واسکندر را نیز به شدت زخمی کردند اسکندر در پی این شکست ها دریافت که توان جنگ بااماردها را ندارد وی سرخورده شد ودستور دادجنگل را به اتش بکشند اما این کار نیز نتوانست اماردها را به سازش بکشاندعاقبت اسکندرکار تصرف سرزمین اماردها را به سردارش ات فرادات سپرد و خود از گیلان گریخت...
(نقشه تقسیم بندی قومیتهای گیلانی )









نظرات() 

گیل ها قوم اصیل ایرانی قبل از ورود آریایی ها

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 25 خرداد 1395-12:54 ق.ظ

ز انجا که خود یک گیلانی هستم بر خود واجب می دانم که از حقوق این قوم مظلوم دفاع کنم قبل از نوشتن این مطلب باید بگویم که هدف اینجانب از این نوشته همراهی با جریانات خائن و وطن فروشی چون پان ترکها وعربها نیست که چنین کاری در بین مردم گیلک ننگ وبدنامی بسیار به همراه داردبلکه صرفا پاسخی است به ادعاها وتوهین هایی که برخی افراد یا از روی جهل ونادانی ویا از سر غرض ورزی به مردم شریف گیلان می کنند

از نظر نگارنده برخی این افراد را فارس می دانند در حالی که این افراد به هیچ گروه قومی بستگی ندارند واز انجا که خود افراد بی هویت هستند سعی می کنند دیگران را نیز مانند خود بی هویت کنند

اری وقتی بی هویتی و سهل انگاری با بی فرهنگی توام شود معجونی میسازد که این شارلاتان های بی فرهنگ هستند که به اسم جوک ولطیفه به تمام اقوام ایران توهین می کنند دیروز رشتیها وترکها وامروز لرها وعربها واصفهانی ها وتبریزی ها وابادانی ها وخلاصه فردا تمام ایران و ارزش های فرهنگی ملت ایران وحتی تمامیت ارضی ان از جهل ونادانی این افراد در امان نخواهند بود

در حالی که استان گیلان به نسبت جمعیت خود بیشترین تعداد تحصیل کردگان ودانشجویان در سطح کشور وبزرگترین مفاخر علمی ایران را در خود دارد که از ان جمله می توان به افرادی مانند پروفسور رضا از مدیران پیشین سازمان ناسا در امریکا وپروفسور سمیعی اشاره کرد صدا وسیما با پخش برنامه های مضحک قصد دارد گیلانی ها را بی سواد وبی فرهنگ جلوه دهد

بنظر اینجانب مردم گیلان نیز در طول تاریخ پرافتخار خود در کنار سایر مردم ایران زندگی کردهاند وگاه نیز عامل ایستادگی مردم ایران در برابر بیگانگان و نیز عامل نجات ان از چنگال بیگانگان بوده اند کافی است که اشاره ای مختصر به تاریخ مردم گیلان کنم نام گیلان ازقوم گیل می اید که مردمی ایرانی تبار بودند وپیش از ورود مردم اریایی به سرزمین ایران در گیلان امروزی می زیسته اند وپس از ورود اریاییها به ایران با انان امیخته شده وزبان انان را تا امروز حفظ کرده اند که همین گیلکی امروز می باشد که با اینکه مورد بی مهری قرار گرفته از نظر محتوایی و دستوری بسیارغنی است همچنین گیلکی لغات بسیار نزدیکی نیز با زبانهای کردی ولری دارد وبا زبان های مازندرانی وتالشی نیز همریشه است کافی است کمی به زبان گیلکی مسلط باشید تا دریابید که این زبان از نظر سبک صحبت از زبان فارسی بسیار زیباتر است به گونه ای که گیلکی از سویی شبیه به فارسی دری است واز سویی دیگر بسیاری از لغات باستانی را در خود حفظ کرده است که از ان جمله می توان به لغت کاس اشاره کرد که نام یکی از اقوام کهن ساکن در گیلان می باشد که بعدها عده ای از انها از گیلان کوچیدند ودریای خزر که در تمام جهان به نام دریای کاسپین نامیده می شود به نام انهاست در زبان گیلکی کاس به معنی کسی است که چشمهای ابی داشته باشد وبعید نیست که قوم کاس  چشمانی ابی داشته اند در گیلان امروز اقوام دیگری مانند ترکها وتالشها وکردها وتاتها نیز زندگی می کنند که زبان تالشی نیز مانند گیلکی بسیار کهن است وتالشها بازمانده قوم کادوس هستند که قومی بسیار کهن است وامروزه در گیلان وقسمتی از مازندران و نیز در جمهوری اذربایجان زندگی می کنند

از اینها گذشته اولین هجوم بزرگی که از سوی بیگانگان به خاک پاک ایران انجام گرفت حمله اسکندر مقدونی بود که با اینکه تمام ایران را تصرف کرد اما به دلیل دلاوری گیلانی ها و قوم امارد که در ان روزگار در گیلان وقسمتی از مازندران زندگی می کرد نتوانست ان را تصرف کند

ودر برابر قوم امارد که ان زمان در گیلان وقسمتی از مازندران می زیستند پذیرای شکست شد اسکندر نخست یکی از سرداران معروف خود به نام ات فرادات را از راه مازندران به گیلان فرستادوپاری من ین را نیز برای تصرف سرزمین کادوسی ها به گیلان گسیل داشت ات فرادات به اسانی طبرستان راگرفت اما پاری من ین نتوانست سرزمین کادوسی ها را تصرف کند وشکست خورد و نتوانست به سپاه اسکندر در طبرستان بپیوندد شکست پاری من ین اسکندر را شگفت زدهکرد زیرا پاری من ین همان کسی بود که در باره او گفته اند پاری من ین بدون اسکندر توانست کارهای بزرگی انجام دهد اما اسکندر بدون او هرگز نتوانست اماردها که از تازش ناگهانی ات فرادات به گیلان غافلگیر شده بودند به بلندی های کوهستانی پوشیده از جنگل پناه بردند واز انجا با افکندن تیر از کشته های سپاه سردار مقدونی پشته می ساختند اماردها همان قومی هستند که تاریخ نویسان انان را ستوده اند و انان را مردمی توانا ودلاور دانسته اند اسکندر که از دلاوری اماردها در جنگ شگفت زده شده بود چاره را در گشودن راهی در جنگل دید اما کاری از پیش نبرد واسیر شبیخون اماردها شد اماردها در شبیخونی تا انجا به چادر اسکندر نزدیک شدند که اسب محبوب اسکندر بوسفیال را به غنیمت گرفتند واسکندر را نیز به شدت زخمی کردند اسکندر در پی این شکست ها دریافت که توان جنگ بااماردها را ندارد وی سرخورده شد ودستور دادجنگل را به اتش بکشند اما این کار نیز نتوانست اماردها را به سازش بکشاندعاقبت اسکندرکار تصرف سرزمین اماردها را به سردارش ات فرادات سپرد و خود از گیلان گریخت

ات فرادات پس از اسکندر نیز نتوانست کاری انجام دهد و پس از مدتی خود نیز از گیلان گریخت

اما اسکندر به بابل رفت ودر انجا بر اثر زیاده روی در شرابخواری ونیز زخم مهلکی که اماردها به وی زده بودند بیمار شد ودرگذشت

اری زمانی که دلاوران سرزمین ایران به گوشه ای پناه برده بودند گیلان وگیلانی اینگونه بودند ومدافع خاک پاک ایران وزادبوم خود گیلان

گیلانی ها و کردها دو قومی در ایران هستند که نیاکان دلاورشان توانستند اسکندر مقدونی را شکست دهند وسودای جهانگیری را از سر وی به در کنند کاری که سپاه عظیم داریوش سوم نتوانسته بود انجام دهد

باید بگویم که گیلان در زمان هخامنشیان جزوایران نبود وپادشاه ایران به دریافت مالیات از مردم گیلان دل خوش داشت وبه اظهار اطاعت دلاوران گیلانی از خود

اردشیر دراز دست شاه هخامنشی به گیلان یورش اورد اما نتواست ان را تصرف کند در این حال که حملات کوبنده گیلانی ها به سپاه اردشیر ادامه داشت برف وسرما نیز فرا رسیدو در بین سپاه اردشیر نیز قحطی افتادتا انجا که از گرسنگی سپاهیان اردشیر به خوردن گوشت قاطرهای خود روی اوردند و قیمت یک قاطر به 60درهم رسید

اردشیر سپس دست به حیله زد ونامه ای به هر کدام از دو شاه کادوسی که در ان زمان شاه گیلان بودند نوشت ودر ان نامه ها نوشت که شاه دیگر مخفیانه سر بفرمانی از وی را پذیرفته است در نتیجه هریک از دو شاه برای انکه به یکدیگر اعتمادی نداشتند پنهانی با اردشیر توافق کردند که پذیرای دستوراتش باشند وبه وی مالیات بدهند و پس از این توافق اردشیر از گیلان رفت

گیلانی ها ودیلمیان در زمان اشکانیان در سپاه پارتی بودند وبرای ایران شمشیر میزدند اولین شاه ایران که توانست گیلان را به طور رسمی به خاک ایران ضمیمه کند انوشیروان از سلسله ساسانی بود که قتل وعام وسیعی در گیلان به راه انداخت هر چند که این سلطه بعد از مرگ انوشیروان دوامی نیافت در ان زمان وهرز سردار دیلمی که اونیز مانند سایر دیلمیان گیلانی تبار بود یمن را برای شاهنشاه ایران انوشیروان تصرف کرد

مایه افتخار گیلانیان است که بگویم پس از حمله خونبار انوشیروان به گیلان مردم گیلان به دشمنی با خاندان ساسانی برخواستند وتازمان حمله اعراب به ایران از هر شورشی بر ضد دولت ساسانی که در داخل مرزهاصورت می گرفت حمایت می کردند اما در زمان حمله اعراب به ایران در زمان یزدگرد سوم که ایران از یک سو مورد تازش اعراب واز سوی دیگر مورد تازش ترکها در شرق واقع شده بود فرمانروای گیلان به نام گیلانشاه گاوباره (وی به سبب اینکه زمانی که به شاهی رسیده بود برای اینکه شناخته نشود با یک گله گاو راه مازندران را پیش گرفت تا از حال رعیت خود در گیلان ومازندران خبردار باشد وبه همین سبب از سوی مازندرانی ها به گاوباره یعنی نگهدارنده گاو موسوم شد)

پس از اسلام گیلانیان از جمله اقوام ایرانی بودند که سلطه ننگین اعراب بر خاک ایران را نپذیرفتند وبه مقاومتی قهرمانانه در برابر اعراب دست زدند به گونه ای که اعراب در تازش های پیاپی خود به گیلان حسرت تن شستن در اب نیلگون خزر را با خود همواره به گور می بردند

مقاومت گیلانیان در برابر اعراب وحملات مکرر انان به قزوین برای دفع اعراب تا انجا ادامه یافت که قزوین به باب الجنه معروف شد وخلیفه مامون در هنگام سفر خود به خراسان انگاه که مردم قزوین جلویش راگرفتند وخواستند که به سبب مقاومت در برابر دیلمیان از انان مالیات نگیرد با این درخواست انان موافقت کرد همچنین خلیفه فتوا داد که هرکس چهل روز در قزوین بماند به بهشت میرود که ظاهرا این فتوا به این دلیل داده شده بود که سپاهیان عرب خلیفه از قزوین به سبب تازشهای پیاپی دیلمیان وتلفات بسیار سنگین اعراب می گریختند وعده زیادی از مردم قزوین نیز از ترس اینکه دیلمیان به سبب همکاری انان با خلیفه مردم این شهر را قتل وعام کنند از این شهر گریختند

 در کتابهای ادبی قدیم ضرب المثلی یافت می شود که می گوید اگر مرگ خواهی به گیلان رو که این مثل حکایت از دشمنی مردم گیلان با بیگانگان وخائنان به ایران دارد ونیز از سویی دیگر حکایت از دلاوری وجنگجویی مردم گیلان دارد

 ابن فقیه همدانی می نویسد:در زمان حجاج ابن یوسف ثقفی خونخوار که دشمن خونخوار ایرانیان وشیعیان بود نبردهای سخت وخونینی بین مردم گیلان و سپاهیان خلیفه روی داد که تعداد بسیاری از دو طرف کشته شدند و شکست های سختی بر سپاه خلیفه افتاد دو طرف که از ادامه این نبردهای خونین به ستوه امده بودند تصمیم به مذاکره گرفتند و دیلمیان سفیران خود را برای گفتگو به بغداد فرستادند در این هنگام حجاج برای ترساندن گیلکان (دیلمیان)  نقشه ای را که با کمک اگاهان به سرزمین دیلمان وگیلان کشیده بود را پیش اورد وگفت یا تسلیم شوید ویا جزیه بپردازید ویا به کمک این نقشه بر سرزمینتان چیره خواهم شد وان را تصرف خواهم کرد

فرستادگان دیلمیان گفتند ای حجاج در این نقشه نشانی از سواران ما نیست وچون بدانجا درایی انان را نیز خواهی دید

به دنبال این موضوع نبرد دوباره شروع شد وحجاج این بار پسرش را به جنگ دیلمیان فرستاد که سپاه بزرگ او نیز به سرنوشت سپاهیان پیشین دچار شدند وپس از چند ماه نبرد با دادن تلفات سنگین ناچار به عقب نشینی شدند

همچنین حجاج دستور داد تا بین کوفه وقزوین برجهای بسیار بلند ساختند و هر گاه که قزوین مورد تازش واقع شد روزها با فرستادن دود به اسمان وشب ها با روشن کردن اتش به کوفه خبر داده شود تا سپاه برای دفع دیلمیان ارسال گردد هر چند که این تدبیر نیز چاره گشا نبود ودیلمیان همواره به پادگانهای اعراب در قزوین یورش میبردند

سالها بعد مرد اویج دیلمی سردار دلاور گیلان نیز که از این خطه بر خاسته بود سعی کرد تا سلسله ساسانیان را از نو زنده کند و اداب ورسوم ایرانی را از نو زنده کند در این راستا خود جشن های کهن وبزرگ ایرانی را ترتیب میداد ودر انها شرکت می کرد هر چند که به دست نامردمان به نامردی کشته شد

گیلانیان اخرین قوم ایرانی بودند که به اسلام گرویدند ان هم در زمانی که قدرت اعراب روبه پایان بود تقریبا ۳۰۰سال پس از ظهور اسلام

پس از مرداویج قهرمان ملی ایران ویکی از سرداران بزرگ گیلان خاندان بویه از خاک گیلان برخواستند تا ایرانی نو بسازند خاندان بویه فرزندان بویه ماهیگیر بودند که در روستای کیاکلیش که در دیلمان امروزی در اطراف شهر سیاهکل قراردارد زندگی میکرد وزمانی چشم بر دست پدر خود داشتند تا اچه از از شیمرود می گیرد بر سر سفره انان قرار دهد

خود نیز بعدها به سرداری رسیدند وتوانستند در سایه عظم واراده اهنین مردم گیلک در راستای ازاد سازی ایران از چنگال پلید بیگانه وبا کمک دلاوران دیلمی کاخ پر ستم بغداد که زمانی از انجا باران ستم بر دیلمان وگیلان باریده بود را تصرف کنند وخلیفه بغداد را که پس از شکست با چاکر منشی ودادن الفاظ به انان قصد داشت حکومت پلید خود را حفظ کند به زندان انداخته وکور کردند در حقیقت انان کاری را کردند که صدها دلاور بزرگ ایران چون یعقوب لیث صفاری وبابک ومازیار می خواستند انجام دهند اما نتوانسته بودند و خاندان بویه که از خاک گیلان برخواسته بودند در سایه شمشیرهای گیلکان ودیلمیان توانستند این کار را انجام دهند وبا این کار خود انتقام خون بابک ومازیار را از دستگاه خلافت حیله گر عباسی گرفتند

از جمله کارهای خاندان بویه رسمی کردن مذهب شیعه در ایران بود اما به عقاید سنیان نیز احترام می گذاشتند زیرا که در ان زمان اغلب مردم ایران سنی بودند

خاندان بویه خود شخصا به زیارت قبور ائمه از جمله امام حسین می رفتند وعزاداری برای امام حسین نیز یادگار دوران احمد معز الدوله دلاور بزرگ گیلان وایران است که وی در بغداد دستور داد که در سالگرد شهادت ان بزرگوار زنان به رسم عزاداری موی عریان کنند و بر بر صورت خود چنگ اندازند وبر سر وسینه زنند و عزاداری ابا عبدالله یادگار دوران حکومت دیلمیان بر ایران است (سرزمین گیلان کنونی از نظر جغرافیایی شامل دو بخش جلگه ای وکوهستانی است از قدیم الایام به قسمت کوهستانی گیلان دیلم وساکنان ان را دیلمیان می گفتند دیلمیان نیز مردمی شجاع وجنگجو بودند وتمایل بسیاری به حفظ استقلال خود داشتند ) گیلکان همچنین با اینکه اخرین قوم ایران بودند که به اسلام گرویدند جزو اولین اقوام ایرانی بودند که شیعه شدند و در واقع از روز اول اسلام را با شیعه ال علی بودن پذیرفتند






نظرات() 

سالروز درگذشت اسكندر مقدونی

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 25 خرداد 1395-12:36 ق.ظ


مورخان معاصر بر پایه محاسبات تقویمی و نصف النهار بابل (جنوب غربی بغداد) سه روز را در ماه ژوئن (خرداد) به عنوان سالروز درگذشت اسكندر مقدونی معروف به اسكندر بزرگ به دست داده اند: یك دسته از آنان دهم ژوئن، دسته دیگر (اكثریت) غروب یازدهم ژوئن و دسته سوم (شماری كم) 13 ژوئن (23 خرداد). 
     بنا به نوشته اكثریت، اسكندر 11 ژوئن در سال 323 پیش از میلاد در 32 سالگی (یك ماه مانده به 33 ساله شدن) در بابل درگذشت. وی كه از همدان و از طریق شوش به بابل رفته بود در این شهر دچارعارضه تب شده بود كه دیگر وی را رها نساخت. 
     مورخان برای مرگ زودرس اسكندر (در حقیقت اسكندر سوم) نیز سه «علت» ذكر كرده اند. گروهی از آنان مرگ اورا نتیجه بیماری مالاریا كه در سفر هند به آن دچار شده بود قلمداد كرده، دسته ای دیگر نوشته اند كه كاساندر قائمقام او در مقدونیه نوعی زهر (كه باعث مرگ تدریجی می شود) فرستاده بود تا آشپز اسكندر كه از دوستانش بود در غذای او بریزد و اسكندر با خوردن این غذا ظرف چند روز درگذشت و گروه دیگر مرگ اورا نتیجه تب روده نوشته اند كه از همدان به آن مبتلا شده بود و پرهیز نمی كرد.
    
یک تصویر خیالی از رُکسانا

 در آخرین روز حیات، هنگامی كه به زنده ماندن اسكندر امیدی نبود، ژنرالهایش از او پرسیدند كه چه كسی را به جانشینی معرفی می كند و انتظار داشتند كه بگوید برادرش، و یا فرزندی را كه ركسانا ـ همسر ایرانی اش ـ در شكم داشت، ولی اسكندر گفت كه «شایسته ترین فرد» را برگزینید. اسكندر برای جلب دوستی ایرانیان و این كه اورا بیگانه ندانند و از بستگان خود بدانند و از پشت خنجر نزنند با سه دختر از بزرگان ایران ازدواج كرده بود ولی تنها از رُكسانا (روشنك = رُخسانه) دارای فرزند شده بود و این فرزند كه پسر بود و نامش را اسكندر چهارم گذارده بودند پس از مرگ پدر به دنیا آمد. ركساناRoxana = Roxane دختر ساتراپ (استاندار) باكتریا (تاجیكستان و مناطق تاجیك نشین افغانستان امروز به مرکزیت بلخ) بود. دو بانوی ایرانی دیگر اسكندر یكی ستاتیرا (ستاره) دختر داریوش سوم و دیگری پریساتیس (پریسا) دختر یك شاهزاده ایرانی بود. ركسانا و پسرش مدتی پس از انتقال به مقدونیه به دست كاساندر از میان رفتند تا رقیب او نشوند. اسکندر در تعقیب ساتراپ باکتریا، دژ سغدیان واقع در تاجیکستان امروز را که بر صخره ای در کوه ساخته شده بود محاصره کرد و گشود و در اینجا بود که رُکسانا را ملاقات کرد و به اندرز Hephaestion اندرزگر خود با او ازدواج کرد. این اندرزگر اسکندر عقیده داشت که اگر اسکندر با ایرانیان خویشاوندی نداشته باشد دیری نخواهد گذشت که بر او شورش خواهند کرد. باید جانشین اسکندر فرزند مشترک او و یک بانوی ایرانی باشد. پلوتارک نظر دیگری داده و نوشته است که اسکندر در همان نگاه اول شیفته رکسانای 16 ساله شد و اورا از پدرش خواستگاری کرد.
    پس از فوت اسكندر، ژنرالهایش بر سر انتخاب «یک جانشین واحد» به توافق نرسیدند و متصرفات او را میان خود قسمت كردند. در خاك اصلی ایران، نفوذ جانشینان اسكندر اندك بود، زیرا اسكندر هر شهری را كه در ایران فتح می كرد، اداره امور آن را به یك ایرانی و یا فرماندار قبلی همان شهر می سپرد. وی به اصرار اندرزگر (مشاور) خود و با توجه به خصال و منش نیكوی ایرانیان، افسران خودرا تشویق به ازدواج با دختران ایرانی كرده بود.
     اسكندر كه ارسطو معلم سرخانه او بود و در 20 سالگی بر جای پدر نشسته بود كه علاوه بر مقدونیه، بر یونانیان حكومت داشت، در صدد بسط فلسفه یونان به سراسر جهان برآمد و به نام آزادكردن یونانیان آناتولی (تركیه امروز) از سلطه ایران، با 30 هزار پیاده و پنج هزار سوار به شرق لشكر كشید و در سال 334 پیش از میلاد قدم به آناتولی گذارد و ضمن سه جنگ بر ایران كه 15 برابر او نیرو داشت پیروز آمد. وی ضمن جنگهایش با ایران، مصر را گرفت و بندر اسكندریه را در آنجا ساخت. در شمال خاوری تا سمرقند و در آسیای جنوبی تا هند پیش رفت. سپس به بابل بازگشت تا خودرا برای اكتشافات جغرافیایی در دریاهای دور آماده سازد كه درگذشت. 
     تاخت و تاز اسکندر در شرق ده سال و چند ماه طول كشید. از كارهای بد او ویران ساختن بزرگترین و با شكوه ترین ساختمان عهد باستان و مظهر عظمت و پیشرفت ایرانیان، تخت جمشید، بود. 
     علت پیروزی اسکندررا بر شاه وقت ایران (داریوش سوم)، رواج فساد در دربار هخامنشی پس از قتل اردشیر سوم و انتصاب مدیران نالایق و استفاده از نظامی مزدور خارجی (مرسنر) برای دفاع از ایران و ترسو و مردّد بودن داریوش سوم ـ شاه وقت ـ نوشته اند.
    هگل (مورخ ـ فیلسوف آلمانی) از اصحاب فلسفه تاریخ ضمن مقایسه دوره های تاریخی ایران ابراز عقیده كرده است كه هر دوره و دودمان پس از گسترش فساد دولتی، عادی شدن بی توجهی به قانون، ضابطه و رسوم، ضعف قضایی و ضعف شخصیت سران دولت و درگیری داخلی (درونی) آنان بر سر قدرت پایان یافته است.

تصویر رُکسانا (رُخسانه ـ روشنک) بر پایه توصیفHephaestion اندرزگر اسکندر از قیافه او و همچنین نوشته پلوتارک





نظرات() 

سیا برای سقوط مصدق ۶۰ هزار دلار خرج کرد 1

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 24 خرداد 1395-02:44 ق.ظ

سیا برای سقوط مصدق ۶۰ هزار دلار خرج کرد
خاطرات اشرف پهلوی – ۳
تاریخ ایرانیگفته بود «بیش از یک بار ازدواج کردم. کارهایی برای کشورم انجام دادم که هیچ‌کدام از زنان هم‌نسل من انجام نداده بودند. اما همهٔ وجود من برادرم محمدرضا پهلوی بوده و هست. برخی خدا را می‌پرستند، من برادرم را می‌پرستم.» خواهر همزاد شاه که نه از مهر مادر چیزی به خاطر دارد نه از مهر پدر، و خود را فرزند ناخواسته خوانده بود، چنین خود را به برادر نزدیک کرد و شد یکی از زنان پرنفوذ دربار او. اشرف پهلوی روز ۱۷ دی ۹۴ در ۹۶ سالگی درگذشت؛ در مونت‌کارلوی فرانسه، پس از سال‌ها سکوت و درحالی که روایت‌های زیادی درباره نفوذ و فساد او بر سر زبان‌ها بود. اشرف پهلوی ۳۰ سال قبل از مرگ در ۱۵ خرداد و ۲۴ آبان ۱۳۶۴ گفت‌وگویی با احمد قریشی، از «بنیاد مطالعات ایران» داشت که شرح زندگی اوست. «تاریخ ایرانی» متن کامل این دو جلسه گفت‌وگو را از «آرشیو بنیاد مطالعات ایران» دریافت کرده و برای اولین بار در ایران منتشر می‌کند:

 

*** 
 

ممکن است جریان روی کار آمدن مصدق را پس از قتل رزم‌آراء بفرماییددر آن موقع تهران تشریف داشتید؟

 

بله من تهران بودم ولی مدتی طول کشید تا مصدق روی کار آمد. مصدق در مجلس بود و اقلیت در دست او بود و خیلی شلوغ بازی در می‌آورد: هر کس که می‌آمد و هر دولتی که می‌آمد مصدق او را می‌انداخت و مقصودش این بود که بالاخره خودش بیاید روی کار و بالاخره با فشار، این دفعه آمریکایی‌ها گفتند که خب حالا خودش را بیاوریم و ببینیم چه غلطی می‌تواند بکند.

 

 

یعنی آمریکایی‌ها این پیشنهاد را به اعلیحضرت کردند؟

 

بله، بعد هم مصدق آمد و اولین مطلبی هم که با اعلیحضرت شرط کرد این بود که گفت باید از روس‌ها و انگلیس‌ها تقریبا اجازه بخواهید که من بیایم، یعنی آن‌ها تصویب بکنند که من بیایم. این‌طور شد که مصدق‌السلطنه آمد و بساط شروع شد و یک بساطی [...] آن هم با کمک سید ابوالقاسم کاشانی آمد و البته بعد سید ابوالقاسم کاشانی را از بین برد و او هم با مصدق خیلی بد شد. مصدق خودش تک‌رو بود و هر دقیقه هم قدرتش بیشتر می‌شد. بعد هم به خصوص با ملی کردن نفت که دیگر کارش خیلی بالا گرفت. [...] آن وقت هم فکر می‌کردند که این مرد، رادمرد ایران است. [...] روی تخریب و عوام‌فریبی رفت و واقعا می‌توانم بگویم که هیچ کاری هم در زمانی که او آمد نشد و مملکت ۲۰ سال باز هم به عقب رفت، برای اینکه در زمانی که رزم‌آرا را کشتند قرارداد ۵۰ و ۵۰ نفت را با انگلیس‌ها در جیب داشت ولی از وقتی که مصدق آمد نفت که نفروختیم هیچ، پایه‌های اقتصاد هم به کلی از بین رفت و مملکت ورشکست شد و مملکت ورشکسته بود. مثل حالا، و فقط گاز مملکت با کوچه و بازار جلو می‌رفت و هر روز همین‌طور بود تا منجر شد به اینکه مصدق خواست و از اول هم فکر این بود که اعلیحضرت را بلند کند، تا اینکه بالاخره با اقداماتی که شد اعلیحضرت برایش دستور فرستادند که شما باید استعفا بدهید و آن دستور را همین نصیری پیش مصدق برد و او قبول نکرد و وقتی که قبول نکرد اعلیحضرت مجبور شدند ایران را ترک بکنند که بعد آن اتفاقات افتاد و حالا می‌گویند که دست «سیا» بوده در صورتی که اصلا به دست سیا نبود برای اینکه خود «سیا»، بنا بر اظهار خودشان و اشخاصی که در آن موقع بودند فقط ۶۰ هزار دلار در ایران خرج کردند و با ۶۰ هزار دلار نمی‌شود آن هیجان و آن انقلاب را آن‌طور به پا کرد. خود مردم بودند که واقعا شروع کردند به اینکه سر و صدا کنند و ریختند منزل مصدق و می‌خواستند او را بکشند که او هم در رفت و قایم شد و بعد از دستگیری، دستخط نخست‌وزیری تیمسار زاهدی در جیبش بود و این‌‌ همان دستخطی بود که صادر شده بود و‌‌ همان چیزی بود که من برای آن مسافرت کردم. می‌دانید که در زمان مصدق من یک دفعه آمدم به تهران بدون ویزا و سایر تشریفات.

 

 

آیا یکی از کارهایی که مصدق از‌‌ همان روزهای اول کرد این بود که از اعلیحضرت خواست که والاحضرت را از تهران خارج کنند؟

 

بله، از آن به بعد با من خیلی بدرفتاری کرد، حتی به طوری که دیگر برای من پول نمی‌فرستاد.

 

 

بعد از چند روز پس از نخست‌وزیریش، والاحضرت مجبور شدید که بروید؟

 

همان فردای روزی که او آمد.

 

 

یعنی‌‌ همان روز که نخست‌وزیر شد؟

 

فردای آن روز.

 

 

کجا تشریف بردید؟

 

با بچه‌هایم رفتم پاریس. دخترم شش ماهه بود. یک پسرم شش ساله بود و یکی دیگر هم در دوره تحصیلات ابتدایی بود. من این چهار سال را با خیلی مصیبت سر کردم و صدمه شدیدی خوردم، برای اینکه مصادف شده بود با بی‌پولی من. خیلی بی‌پول بودم و حتی در یادم هست که برای فرستادن بچه‌ام شهریار که ما فکر می‌کردیم سل استخوانی دارد و می‌خواستیم او را ببریم در سوئیس و بستری کنیم هم پول نداشتم، گو اینکه خوشبختانه یک دوست و یک آدم و یک بشر فوق‌العاده پیدا شد به اسم جهانگیر جهانگیری و او برای من وسایلی فراهم کرد که پسرم بستری شد و یک سال تمام پول مداوای بچه مرا می‌داد.

 

 

این آقای جهانگیری در اروپا زندگی می‌کرد؟

 

بله آن موقع در اروپا و در زوریخ زندگی می‌کرد و چون نرس بچه من هم اهل زوریخ بود و مریضخانه‌های آنجا را بهتر می‌شناخت، من هم تصمیم گرفتم که برویم در زوریخ و در آن موقع دکترهای زوریخ هم بهتر از همه جا بودند. این بود که رفتیم آنجا و بچه را بستری کردیم و خوشبختانه سل استخوانی نداشت و دو تا از مهره‌های ستون فقراتش روی هم افتاده بود و می‌بایستی که یک سال بستری شود تا بتواند بعدا تکان بخورد و در این مدت یک سال این آقای جهانگیری پول تمام چیز‌ها را داد.

 

 

این آقای جهانگیری را قبلا نمی‌شناختید؟

 

در آنجا شناختم و قبلا نمی‌شناختم. پدرشان‌‌ همان جهانگیری بود که رئیس بانک ملی بود. خودش در ایران نبود ولی پدرش در ایران بود. خیلی به من سخت گذشت به طوری که خودم هم مبتلا به مرض سل شدم و مجبور شدم که مدت یک سال در آنجا اقامت بکنم که خودم را معالجه کنم و در همین فی‌مابین بود که وقایع مهمی پیش آمد.

 

من قبل از تبعید به سوئیس با سپهبد زاهدی نزدیک بودم و خیلی دوستش داشتم و دوست نزدیک بودیم، وقتی که خارجی‌ها شروع کردند با من تماس بگیرند، یعنی آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها تماس بگیرند، مرا انتخاب کرده بودند به عنوان یک فرستاده پیش اعلیحضرت.

 

 

این جریان در ایران بود یا در خارج؟

 

در خارج با من تماس گرفتند.

 

 

در کجا اولین دفعه تماس گرفتند؟

 

اولین دفعه که تماس گرفتند در پاریس بود و تماس اول خیلی بد طوری شد، برای اینکه آمدند و به من پیشنهاد کردند و گفتند: چون هیچ کس نزدیکتر از شما به اعلیحضرت نیستند و ما به هیچ کس اطمینان نداریم، می‌خواهیم یک پیغامی را به اعلیحضرت برسانیم و نتوانستیم که به هیچ کس اطمینان کنیم جز به شما، اینست که از شما خواهش می‌کنیم که بروید به ایران ولی البته رفتن شما ممکن است مواجه با خطرات زیاد بشود حتی ممکن است که مصدق شما را در موقع پیاده شدن از طیاره بگیرد و حبس کند ولی خوب این تنها راه است که اگر می‌خواهید برای نجات مملکت و برادرتان قبول کنید.

 

 

اسم این شخص در خاطر والاحضرت هست؟

 

نه، اسم این شخص به خاطرم نیست.

 

 

آمریکایی بود یا انگلیسی؟

 

یک انگلیسی بود و یک آمریکایی. یکی از طرف آیزنهاور بود و یکی از طرف چرچیل، اسمشان را به من نگفتند. هر دفعه هم که ملاقات می‌کردیم به جای دیگری می‌رفتیم، در جاهای دور دست.

 

 

رابط والاحضرت با آن‌ها که بود و چطور تماس می‌گرفتند؟

 

رابط من یک ایرانی بود. در دفعه اول آن‌ها چکی را به من نشان دادند و گفتند این چک سفید امضاء است و شما هر قدر که پول بخواهید می‌توانید روی آن بنویسید و این در ازاء خدمتی است که می‌کنید. این مطلب به من خیلی برخورد و چک را تکه تکه کردم و پرت کردم روی سرشان و رفتم و مذاکره را قطع کردم. بعد از چند روز دو مرتبه فرستادند عقب من به توسط‌‌ همان کسی که واسطه قرار داده بودند و خواهش 

 



ادامه مطلب


نظرات() 

سیا برای سقوط مصدق ۶۰ هزار دلار خرج کرد 2

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 24 خرداد 1395-02:29 ق.ظ

ین ماه‌های آخر، والاحضرت تهران تشریف نداشتید؟

 

نه من ۶ ماه آخر را نبودم و در ماه سپتامبر رفتم و این اتفاق در ماه فوریه افتاد. در این دفعه باز هم اولین چیزی که پیش آمد، اولتیماتومی بود که به اعلیحضرت دادند و این بود که خواهر شما باید برود. چه بسا اگر من بودم اتفاقات طور دیگر می‌شد.

 

 

چه کسی این اولتیماتوم را داد؟

 

همان آدم‌هایی که بودند و «اپوزیسیون» را در دست داشتند.

 

 

خیلی شایع هست و اینکه تا چه حد درست است نمی‌دانم که می‌گویند روزهای آخری که اعلیحضرت تصمیم گرفته بودند ایران را ترک کنند، به امراء ارتش فرموده بودند که به حرف‌های فردوست گوش کنیدمی‌خواهم ببینم که والاحضرت هیچ اطلاعی راجع به این موضوع دارند؟

 

نه، نفرموده بودند که به حرف فردوست گوش بدهید، فرموده بودند که صد درصد پشتیبانی از نخست‌وزیر بکنند که آن وقت جناب آقای بختیار بودند و در صورت لازم هرگونه همکاری با ایشان بکنند و این دستور آخری بود که به امراء ارتش داده بودند که البته آن‌ها هم همکاری نکردند و با امضاء ۲۸ نفر از امراء، ارتش از دولت جدا شد و آن روز که رئیس دولت وقت آقای بختیار آن‌ها را خواست برای اینکه به آن‌ها بگوید که جلوگیری بکنید، کودتا بکنید، یک کاری بکنید هیچ کدام آن‌ها حاضر نشدند که او هم مجبور شد که در رفت.

 

 

رابطه ایادی با اعلیحضرت چه بود؟

 

ایادی دکتر مخصوص اعلیحضرت بود.

 

 

آیا طبیب خوبی هم بود؟

 

طبیب خوبی نبود ولی خوب باز هم به واسطه نزدیکی و آشنایی او، اعلیحضرت میل نداشتند با یک طبیب نا‌شناس رفت‌و‌آمد داشته باشند. او هم رفت‌و‌آمدش بیشتر از حد یک طبیب بود و خیلی زیاد نزدیک بود.

 

 

راجع به ایادی هم حرف زیاد است که از موقعیتش در دربار سوءاستفاده می‌کرده.

 

والله نمی‌دانم دیگر، برای همه حرف می‌زنند. راجع به همه آنقدر حرف زدند و بعد دروغ درآمد. آدم نمی‌داند چه را قبول بکند و چه را قبول نکند. برای اینکه یک وقتی من خوب یادم هست که می‌گفتند: وزراء بدون استثناء دزد هستند و به خصوص از کسی که بیشتر از همه می‌گفتند، آن بیچاره وزیر کشاورزی، روحانی بود که بعد‌ها معلوم شد که یک قران هم ندارد و زنش در بد‌ترین وضع ممکن الان دارد زندگی می‌کند. پس اگر تمام این حرف‌هایی را که می‌زنند روی این اصل بخواهید بگیرید، خب تمام حرف‌هایی که می‌زنند لابد اراجیف و دروغ بوده، برای اینکه برای خراب کردن، این یک نقشه یک روزه و دو روزه نبوده، بلکه یک نقشه طولانی بوده که از ۱۹۷۵ و بعد از بالا بردن قیمت نفت درست شد. یعنی نقشه تخریب شخص اعلیحضرت، آن وقت دیگر هر طور که توانستند خراب کردند، چه فامیلش را، چه اطرافیانش را و چه اشخاصی را که با ایشان کار می‌کردند.

 

 

در اینجا مقصود کمپانی‌های نفت است؟

 

کمپانی‌های نفت، چیزهای خارجی، انگلیس‌ها، روس‌ها، آمریکایی‌ها همه با هم دست به هم دادند[...] آن‌ها استفاده کردند از آن اتفاقی که روز پانزدهم خرداد افتاد و [آیت‌الله] خمینی را علم کردند و البته بهترین راه برای برانگیختن یک ملتی، دو عامل دارد و به خصوص در ایران که همه می‌گفتند: خدا، شاه، میهن. این‌طور جلوه دادند که این مردی که به دست خدا آمده و در مقابل شاه قرار گرفته است، و این تنها راهی بود که می‌توانستند این دستگاه بزرگ را بلند بکنند، یعنی همین مسئله اسلام بود.

 

 

از سال ۱۹۷۵ که فرمودید و در آن موقع خود والاحضرت هم تهران تشریف داشتید و نزدیک به اعلیحضرت بودید، آیا اعلیحضرت هیچ حس می‌کردند که توطئه‌ای در کار است؟

 

حتما اعلیحضرت می‌دانستند. برای اینکه چندین بار به من گفتند. مخصوصا این اواخر یک دفعه به من گفتند. من به ایشان گفتم که این چیست که این‌طور تمام چیز‌ها بد می‌نویسند و بد می‌گویند و دروغ می‌سازند. ایشان فرمودند: من نمی‌دانم، اگر تمام این کارها از طرف آمریکایی نباشد.

 

 

واقعا مشکوک بودند؟

 

بله، این حرفی بود که به من زدند و من گفتم چرا، شانه خودشان را بالا انداختند و گفتند نمی‌دانم. ولی خوب قطعا کارتل‌های نفتی به خاطر منافع خودشان نمی‌خواستند یک ژاپن دومی در آسیا باشد. دنیای غرب و حتی آمریکایی‌ها یک جا، برای ژاپن ناراحت بودند تا چه رسد به اینکه یک ژاپن دومی هم درست بشود در آن نقطه دنیا. اگر پنج سال یا ده سال دیگر ایران به‌‌ همان نحوه جلو می‌رفت طولی نمی‌کشید که به پای ژاپن می‌رسید و خودکفا می‌شد و می‌توانست در آن منطقه، چیزهایی مثل چیزهایی که در اروپا درست می‌شد، درست بکند و تمام کالا‌هایش را در آنجا به فروش برساند و دیگر خریدار کالاهای اروپایی نباشد. این بود که خواستند این قدرت بزرگ را در خاورمیانه بشکنند و همه خاورمیانه را مثل الان عبد و عبید خودشان بکنند و الان می‌بینید دیگر که، هر مملکتی در خاورمیانه چشمش یا به آمریکا است یا به روس و یا به انگلیس.

 

 

آیا دستگاه‌های امنیتی ایران خوب واقف بودند که خارجی‌ها مشغول فعالیتی هستند یا نه؟

 

دستگاه‌های امنیتی ما؟

 

 

اصلا دستگاه امنیتی ایران واقعا چطور بود؟

 

دستگاه امنیتی هم، آن هم باز یک چیز پوشالی بود که به عقیده من زیادی روی آن خرج شد، یعنی به عوض اینکه کار خودش را بکند، خب در دستگاه امنیتی هم خیلی «انتروانسیون» زیاد بود، آمریکایی خیلی زیاد شده بود. روس‌ها خیلی زیاد بودند، به این جهت کار اصلی خودشان را که امنیت مملکت باشد از دست داده بودند و فقط افتاده بودند و اشخاص را دنبال می‌کردند که این آدم خوبی است یا آن یکی بد است یا آن یکی چه می‌گوید و به این صورت از کار حقیقی خودشان منفک شده بودند. مثلا این‌ها به این خطر توجه نکرده بودند که ما در سال ۱۹۷۸ یازده هزار منبر داشتیم، در یازده هزار نقطه مملکت بر ضد سلطنت و حکومت حرف می‌زنند و روی منابر هم که می‌دانید […] در هر دهی هم حاکم اصلی آخوند محله است. این بود که عده آخوند‌ها به ۲۰ هزار نفر رسیده بود و با یازده هزار منبر، و این یک نقشه‌ای بود که از خیلی پیش کشیده شده بود.

 

 

آیا دستگاه امنیتی به آن قدرتی که فکر می‌کردند موثر باشد، بود؟

 

موثر نبود.

 

 

نظر والاحضرت نسبت به تیمور بختیار چه بود؟

 

تیمور بختیار در اوایل خیلی خوب کار می‌کرد و خب اصل سازمان امنیت را گذاشت، توده‌ای‌ها را شناسایی کرد، ولی بعد از اینکه امینی آمد او را از کار انداخت و مجبور شد که از مملکت برود بیرون. بعدا یک آدم خیلی خشن و انتقام‌جویی درآمد که حتی به آنجا رسید که رفت به بغداد و در آنجا می‌خواست که با کمک عراقی‌ها در ایران کودتا کند. ولی آن‌طور که من او را می‌شناختم آدم بدی نمی‌دیدمش، برای اینکه اتفاقا بختیار همه‌کاره من بود و کارهای من همه دست او بود. ولی بعدا بختیار به کلی برگشت و در زمانی که تبعید شد نمی‌دانم که به غیرتش برخورد و یا اینکه حس وطن‌پرستی او که حالا باید در تبعید باشد، ناراحتش کرد، یا چه بود نمی‌دانم چه شد که به کلی تغییر قیافه داد و یک آدم دیگری شد.

 

 

در زمانی که در تبعید بود، هیچ سعی شد که با او تماس گرفته شود و به او گفته شود که موقعی امکان خواهد داشت برگردد به مملکت و بنابراین بهتر است که ساکت بنشیند؟

 

در موقعی که در تبعید بود من خودم خیلی می‌دیدمش و چندین بار او را دیدم.

 

 

در سوئیس؟

 

نه می‌آمد به جنوب فرانسه و مرا می‌دید و هر دفعه که من می‌رفتم به اروپا، می‌آمد و مرا می‌دید و من همیشه به او نصیحت می‌کردم که والله عیب ندارد. زمان امینی هم خب می‌دانید که باز هم برای ما خیلی آسان نبود و من آن وقت هم همین نقطه تبعید بودم. به بختیار می‌گفتم من اینجا هستم، شما هم هستید. بالاخره می‌گذرد و تمام می‌شود و همه بر می‌گردیم ولی بختیار یک ناراحتی عجیبی داشت از اینکه چرا باید ایران را ترک کند و اینکه چرا از او پشتیبانی نشد.

 

 

آیا منظورش این بود که چرا اعلیحضرت جلوی امینی را نگرفته‌اند؟

 

بله، ولی اگر بختیار مانده بود او را می‌گرفتند و امینی او را می‌گرفت و در آن موقع اعلیحضرت نجاتش دادند برای اینکه به او گفتند برو، قبل از آنکه او را بگیرند.

 

 

و بختیار این را قبول نمی‌کرد؟

 



ادامه مطلب


نظرات() 

گفتگویی با گلشن نوروزی؛ هدفم آگاهی نسل جدید از حوادث آذربایجان است

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 24 خرداد 1395-02:11 ق.ظ

Untitled

دورنانیوز - سرویس تاریخی و فرهنگی: " ارومیه در غبار" نام کتابی است که در قالب رمان به بررسی حوادث اتفاق افتاده در یکی از تاریک ترین و غبار آلودترین برهه های زمانی تاریخ آذربایجان یعنی ایام جنگ جهانی اول می پردازد و اهمیت این کتاب تا آنجایی آشکار میشود که بدانیم از وقایع آن دوران فقط دو منبع مکتوب باقی مانده است. سر خانم گلشن نوروزی نویسنده این کتاب که با استقبال خوبی نیز از سوی مخاطبان رو به رو شده است در گفتگو با خبرنگار ما از فعالیتها و دلایل خود برای نوشتن کتاب " ارومیه در غبار" می گوید. آنچه در ذیل می آید محصل گفتکوی کوتاهی است که از نظر خوانندگان می گذرد.

” ارومیه در غبار” نام کتابی است که در قالب رمان به بررسی حوادث اتفاق افتاده در یکی از تاریک ترین و غبار آلودترین  برهه های  زمانی تاریخ آذربایجان یعنی ایام جنگ جهانی اول می پردازد و اهمیت این کتاب  تا آنجایی آشکار میشود که بدانیم از وقایع آن دوران فقط دو منبع مکتوب باقی مانده است. سر خانم  گلشن نوروزی نویسنده این کتاب که با استقبال خوبی نیز از سوی مخاطبان رو به رو شده است در گفتگو با خبرنگار ما از فعالیتها و دلایل خود برای نوشتن کتاب ” ارومیه در غبار” می گوید. آنچه در ذیل می آید محصل گفتکوی کوتاهی است که از نظر خوانندگان می گذرد.

از مطالعه و پرداختن به موضوعات اجتماعی بگوئید؟

مطالعه برای من خاص ترین موضوع دنیا بود از دوره راهنمایی به مطالعه شدید علاقه داشتم و گاهی این مطالعه حالت افراطی نیز به خود می گرفت.در آن زمان علی رغم اینکه از سوی خانواده نه تنها حمایت نمی شدم بلکه  حتی از پا یم نیز می کشیدند اما باز هم به شدت به مطالعه ادامه می دادم. درس ادبیات من در مدرسه خوب بود و در هنگامی که در مدرسه ابتدایی بودم برای دانش آموزان راهنمایی انشا می نوشتم و انشاهایم نیز همیشه بین معلمان و دانش آموزان مطرح می شد.

در دوران کودکی فقط مطالعه می کردم و مطالعه و نوشته هایم با هدف خاصی صورت نمی گرفت. در آن سن همانگونه که ظاهر تغییر می کند در افکار نیز تغییراتی صورت می گیرد ومن نیز متاثر از این چرخش دوران گاهی فقط  کتابهای مذهبی را مطالعه می کردم که ممکن بود و این مدت ممکن بود ۲ سال هم طول بکشد و گاهی نیز کتابهای طنز و… . مطالعه برای من یک چیز خاص بود و هرچقدر که مطالعه می کردم آنقدر حریص می شدم که از خورد و خوراک خود نیز باز می ماندم. جالب است اشاره کنم که در دوران مدرسه، خانواده ام پول تو جیبی من را به دوستم می داد که در زنگ تفریح برای من چیز بخرد و می گفتند که اگر پول را به خودش بدهیم می رود و کتاب می خرد.

قبل از کتاب « اورمیه در غبار » چه مجوز هایی اخذ کردید؟

  یکی از این کتابها با عنوان « تولدی در آستانه مرگ » و با مضمون مذهبی در قالب رمان چاپ شده است و یکی دیگر از کتابها نیز در مراحل پایانی چاپ است .

چرا کتاب “اورمیه در غبار” اید؟ را در قالب رمان به نگارش در آورده

ترجیح می دهم عقایدم را درقالب رمان بنویسم، نمی خواهم نوشته هایم در گوشه کتابخانه ها خاک بخورند یا افراد کتابهایم را بخرند و به جهت جلد زیبا در کتابخانه شخصی خویش بگذارند. دلم می خواهد کتابهایم خوانده شود و هدفم این است که به خواننده سودی و بهره ای برسانم. در جامعه ما کتب اخلاقی زیاد است ولی من می خواهم کار خاص تری انجام دهم. مخاطبان عام ترجیح می دهند رمان بخوانند و بنابراین رمان مخاطبان بیشتری را در بر می گیرد.

من در دو مقطع هم در حوزه و هم در دانشگاه تحصیل کرده ام و با انسانهای مختلفی نشست و برخواست داشته ام و با اهل علم برخورد داشتم اما متاسفانه دقت می کردم و می دیدم که اینها به علم فقط به کتابهای درسی شان اعتقاد دارند و کتاب خارج از این حوزه مطالعه نمی کنند.  این همیشه برای من جای سوال بود و حتی خود اینکه جوانها چرا از قرآن استفاده نمی کنند. اولین بار که رمان تولدی در آستانه مرگ را می نوشتم دلم می خواست ارتباطاتی که یک انسان می تواند با خدای خویش به تصویر بکشد و چگونه می تواند به هدف کلی خویش برسد و اینکه به این برسد چه چیزی انسان را راضی می کند؟

چه انگیزه ای برای نوشتن کتاب ” اورمیه در غبار” داشتید؟

انگیزه نوشتن کتاب از زمان نوجوانی در من به وجود آمد اما آن توانایی را در خود نمی دیدم که شروع به نوشتن کتاب کنم و گاهی نیز به جهت شرایط زندگی تا چند سال از فکر نوشتن کتاب فاصله می گرفتم اما در هر حال این موضوع را درذهن خود داشتم.  سرگذشت مردم و حال و هوای آن روزها را از پدر بزرگ خودم شنیده بودم و علت اینکه به راحتی توانستم به متن ماجراها  وارد شوم این بود که پدربزرگم رابطه ای بسیار خوب با من داشت و بسیاری از نگفته ها را که به دیگران نمی گفت به من می گفت. مخصوصاً اتفاقی که برای مادر پدربزرگم افتاده بود را با مظلومیت بسیار برای من تعریف می کرد که من هم در داستان آورده ام. الان هم به یاد دارم که می نشستیم و او روایات اتفاق افتاده در آن روزها را برایم تعریف می کرد من وقتی نگاهش می کردم می دیدم که چشمانش پر از اشک است و با تمام غرور مردانه اش گریه کرده است. آنروزها بچه بودم و کاری از دستم ساخته نبود حتی نمی توانستم در خصوص این اتفاقات نظری هم بدهم، بعدها هی تلاش کردم و به صورت داستان کوتاه این روایات را می نوشتم و نگه می داشتم اما نمی خواستم این خاطرات را ازهم جدا کنم. اینها را نگه داشتم و تا اینکه روزی خاطره ای از دوران غبار آلود اورمیه را برای استادم که رابطه حسنه ای با وی داشتم تعریف کردم، به یاد دارم وی قلم را به سمت من گرفت و گفت نوروزی تو مشمول الزمه هستی اگر این خاطرات را به چاپ نرسانی؟ از آن روز شروع کردم داستان کوتاه هایم را یک جا جمع کردم و گشتم دنبال افرادی که بتوانند اطلاعات لازم را در اختیار من قرار دهند تصمیم گرفتم یکسره شروع به نوشتن کنم. قبل از شروع کارشناسی ارشد این رمان را تمام کرده بودم و بعد ها کارم شد دویدن دنبال مجوز و اصلاح و… که زمانبر بود.

از نوشتن کتاب ” اورمیه در غبار بگوئید چه مشکلاتی داشتید؟

آن زمانی که کتاب را کار می کردم در دانشگاه آزاد در مقطع ارشد در حال تحصیل بودم و همزمان در ۲ دانشگاه تحصیل می کردم و نمی خواستم که به خاطر این فشارها از کیفیت کار کتاب کاسته شود. واقعاً به حمایت نیاز داشتم، اولا به خاطر گرفتن مجوز و در ثانی اینکه آیا بعد از چاپ خواهم توانست این کتاب را در بازار به فروش برسانم که در این خصوص افراد پر ادعای زیادی را دیدم که در همان مرحله ادعا باقی ماندند به جز افراد معدودی که واقعا پای کار ماندند.

زمان صدور مجوز این کتاب بسیار طول کشید و با توجه به اینکه من قبلا برای خود و برخی دیگر از نویسندگان مجوز گرفته بودم از طول کشیدن این پروسه برای کتابم نگران و متعجب بودم تا اینکه به اجبار شخصاً به تهران رفته و از نزدیک با آنها صحبت کردم و احساس کردم برخی تا با کلمات «غبار» و «آذربایجان» روبرو شده اند می خواهند مسیر کتاب را به جاهای دیگر وصل کنند و آن موقع برای من مشکل ایجاد میشد و من ترجیح میدادم که از نزدیک با افکار من آشنا شوند و برای کتاب وقت بگذارند. نمی خواستم عناد کنم و هدف من این بود که به وطنم خدمت کنم، در آن برهه تاریخی که این اتفاق افتاد اکثر مردم بی سواد بودند و فقط دو منبع از وقایع آن زمان وجود دارد و بقیه هم با استناد به این منابع کار کرده اند و من لازم می دانم از معاونت فرهنگی وقت وزرات فرهنگ وارشاد و برخی مدیران فرهنگی داخل استان نیز تشکر کنم.

از کتاب ” اورمیه در غبار چقدر استقبال شده است؟

  باز خورد داشته ایم؛ برخی افراد سعی کرده اند از طریق ناشر ارتباط بگیرند و برخی که من را می شناختند با خودم دیدار داشته اند و کادوهایی نیز به عنوان تشکر گرفته اند. باز خورد منفی هم که داشتم عده ای از بزرگواران اعتقاد داشتد که کتاب غم انگیز است  و آیا همچین اتفاقاتی واقعا رخ داده است؟ یک خانم جوانی آمده بود و می گفت که من آنقدر گریه کردم که چشمانم باز نمی شد. برخی نویسندگان که آنها را می شناسم نظرات خودشون را اعلام کرده اند و می گفتند که کاش قبل از چاپ با ما مشورت می کردید و برخی اشتباهات رو به من تذکر داده اند که قول داده ام در کتاب های بعدی جبران کنم، برخی از افراد نیز بعد از چاپ کتاب مراجعه می کنند و خاطراتی را بیان می کنند که افسوس می خورم که کاش این افراد را پیش از چاپ کتاب می شناختم و به همین خاطر تصمیم گرفتم که باز هم در این خصوص کتاب بنویسم چون اکنون منابعی که به من مراجعه می کنند  دو برابر بیشتر از زمان تحقیق درباره کتاب «ارومیه در غبار است». در چاپ اول ۲۰۰۰ هزار نسخه چاپ شده است که فروش خوبی دارد و من خودم هم اینرا باور نمی کردم. وقتی کتاب را می نوشتم تمام زندگی من این کتاب شده بود





نظرات() 

سرانجام تالشی را چگونه خواهیم نوشت؟ 8

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 24 خرداد 1395-02:07 ق.ظ

http://s6.picofile.com/file/8251559476/%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86.jpg

http://aftavadima.blogsky.com

سرانجام تالشی را چگونه خواهیم نوشت؟

گفتار هشتم

نگاهی به الفبای تالشی مؤسسه تالش شناسی (قسمت چهارم)


نگارنده: رضا نعمتی کرفکوهی     http://aftavadima.blogsky.com

واکه مختص تالشی (سکون  کُنشی تالشی)

ازمیان واکه های الفبای تالشی مؤسسه محترم تالش شناسی که در دو فهرست جداگانه ارائه گردیده ،تعداد هشت واکه میتوانند اصوات مناسبی برای صامت ها باشند. مابقی یا تکراری و یا فاقد ارزش صوتی اند که در پست پیشین به شرح آنها پرداخته شده است. (در گفتار بعدی به جمع بندی در مورد واکه ها خواهیم رسید)

اما تنها واکه ای که مختص زبان تالشیست و بیشترین تلفظ را دربین تمام واکه ها دارد واکه ای است که مؤسسه محترم تالش شناسی آن را ( اِ  ــِـ ) کوتاه نامیده است. اما این واکه در مجرای تلفظی اصوات،مسیری را که واکه (اِ ــِـ) طی میکند گذری ندارد.

شاید اگر نامش را فتحه ی کوتاه (اَ ــَـ) می نهادند مناسب تر بود. چرا که این واکه هیچ قرابتی با کسره ندارد. این واکه تلفظی ما بین کسره و فتحه است. نزدیکی اش هنگام تولید صدا به فتحه نزدیکتر است تا به کسره ،ولی درعین حال فتحه هم محسوب نمیشود.

هنوز در دنیای مجازی تالشی پردازی نشانه ای مناسب برایش تعریف نشده است. چون به سکون شباهت زیادی دارد مجازاً نامش در این مقال سکون تالشی نهاده میشود، ولی در عین حال ساکن هم نیست. سکون معنای خاص خود و عمل مختص بخود را معمول میدارد.

درسکون ما صدایی نمی شنویم و حرکتی نمی بینیم. سکون هرگز اول کلمه نمی آید ولی این واکه در شروع کلمه هم دخالت دارد. واکه ای که در اول کلمه بیاید پس سکون راکد نیست. برای مثال در همین کلمه ی معمول سوالی " چرا؟ " که مفهومش در فارسی برای چه و در تالشی هم همین مفهوم را دارد و نیز در تالشی و فارسی به یک شکل  نوشته میشوند.

اما در دو زبان فارسی و تالشی در یک نقطه وجه مشترک ندارند و آن تلفظ است. هم شکل، نوشته می شوند اما  هم لفظ خوانده نمی شوند. کلمه ی "چرا " در تالشی نه چِرا و نه چَرا و نه چُرا و نه چیرا هیچکدام از این تلفظ ها را ندارد.فقط در دو حرف آخر یعنی "را"  تلفظ فارسی و تالشی اش یکجور است. این را برای دوستان غیر تالش زبانم توضیح میدهم که شاید بپرسند پس در تالشی با چه واکه ای تلفظ میشود؟

این است که هنوز ما نتوانسته ایم نامی در شان این واکه برایش تعریف کنیم. تلفظی بکر و وا نشده ای دارد این واکه.

پس این که عده ای آن را سکون تالشی نام نهاده اند از جهتی درست و از جهتی دیگر این صوت، صوتی است حرکت آفرین. پس ما اجالتاً به صورت  عاریه ایی نامش را سکون تالشی می نهیم تا نام واقعی این واکه تعیین گردد.

این سکون و این واکه یک واکه است.برخلاف سکونی است که نشانش یک دایره ی کوچک توخالیست و جلوی حرکت حروف را میگیرد و صامت است . این سکون یک سکون محصور و محدود و راکد و خاموش نیست. این یک واکه منحصر به فرد در زبان تالشی است. نمی شود این واکه را  (اِ) کوتاه نام نهاد.

این اِ  نامش کسره ــِــ  است که هم به صورت کوتاهش تلفظ میگردد و هم بلند و کشیده بر زبان رانده میشود که اگر تلفظ به صورت دومی انجام پذیرد  "ای" گفته میشود.

گرچه جایگاه این واکه "سکون تالشی" در گروه اصوات کوتاه قرار دارد و کشیده نمی شود و از این نظر حق را باید به مؤسسه محترم تالش شناسی داد، ولی آیا این واکه صدای کسره ــِــ  دارد؟

اگر جلوی آینه قرار بگیریم و این واکه را تلفظ کنیم و آن حرکتی که هنگام بیان کسره اِ از زبان می بینیم اینکه زبان خودش را به جلو میکشاند. اما در هنگام حروج این واکه ( واکه مختص تالشی) زبان تقریبا پشت دندانهای جلو خودش را مخفی میکند و انتهای زبان مایل به نرمکام کشانده میشود و فقط لبهاست که شکلش تغییر نمی کند.

یعنی همان فاصله ای که هنگام خروج هوا برای ادای کسره و فتحه وجود دارد همان فاصله حفظ میگردد. ولی نه لباس کسره برازنده ی این واکه است ونه لباس فتحه،بنابراین برای نشان این واکه بایستی علامتی مناسبتر از علامت کسره  پیدا کنیم .

از سویی دیگر مؤسسه محترم نشان "های بیان" (ـه) را در نگارش تالشی فقط در مقام آن دسته از کلماتی میداند که در نگارش فارسی انتهایش به کسره ختم شوند. مثل کلمه تالشی اسم مصدری " وینده" (دیدن) یعنی در ویندِ بجای کسره از "های بیان" ( ه ) بهره برده است که کاریست کاملا درست.

ولی برای مثال مگر کلمه ی چارَه در تالشی به فارسی چارِه نشده است؟ پس چرا در فارسی میشود همان کلمه را به "های بیان" ختم نمود ولی در تالشی بایستی چاره را به صورت دم بریده " چارَ " نوشت؟

باز سوالی که مطرح میگردد اینکه پس چطور میشود در کلمه تالشی " اشت" (برای تو) که از نشان کسره استفاده شده است  به "های بیان" تبدیل نشده است؟ مؤسسه ی محترم چرا کلمه "اشت" را  " اِشتِ " نوشته است؟ در حالیکه قائدتاً اگر  کلمه ای انتهایش به کسره ختم گردد کسره خودبخود به "های بیان" (ه) مبدل میگردد . پس در باب اِشتِ چگونه این کلمه بصورت ابتر نوشته شده است؟

آیا این ابتر نویسی برازنده زبان تالشی است؟ یا باید گفت این واکه کسره هست یا باید گفت نیست . ما کسره ی معوج نداریم . این نوعی "هچل هفت" نویسی برای زبان تالشی بحساب می آید.

از سویی نوعی هچل هفت نویسی دیگر اینکه عده ای قبل از اینکه بیایند نشانی ثابت برای این واکه تعیین کنند تا تکلیف این حرف مشخص گردد حرف دیگری مثل "ع"  برآن افزوده و آن واکه را "ع" تالشی نام نهاده اند و "ع" را جانشین "های بیان" (های غیر ملفوظ) نموده اند. یعنی " اِشتِ " را تبدیل به  "اشتع " کرده اند.

خب فرض مثال اینکه ما بعد از حرف « ت » بجای "های غیر ملفوظ" (ـه) نشان "ع" را جایگزین کردیم و کلمه را ختم به "ع" نمودیم، آیا تکلیف صدای الف و ت را مشخص کرده ایم؟ در کلمه ی "اشت" ما یک سکون واقعی داریم وآن سکونی است که بر روی شین قرار دارد این سکون همان سکون دایره شکل کوچک و توخالیست.

اما باید چه علامتی روی " الف " و "ت" بگذاریم که حق لفظ واقعی تالشی را ادا کرده باشیم؟. هیچ کاری فعلا با "ع" یا (ه) (های بیان) انتهای این کلمه نداریم. تکلیف نام و نشان این واکه را بایستی در اول کلمه و آخر کلمه "اشت" روشن نماییم.

مؤسسه محترم تالش شناسی در صفحه 6 کتابچه الفبای تالشی در خصوص این واکه می افزاید: 

(یکی از آواھای پرکاربرد در تالشی نشانه « اِ » کوتاه است که در آوانگاری نشانه  « ə » را نمایندگی میکند.تعیین یک نشانه جدید برای این آوا با استفاده از فونت ھای موجود ، مدنظر بود و برای این منظور چندنشانه بررسی شد . از جمله سکون، اْ ،  ھشت کوچک « ٨ » ،  ھفت کوچک « ٧ »  های بیان   « ه / ـه »  کسره « ـــِـــ ».  پس از بررسی ھمه ی جوانب موضوع، این نتیجه به دست آمد که اگر قرار باشد برای « ə » نشانه ای قرار دادی تعیین شود بر دونشانه سکون و کسره تاکید بیشتری شد. اما اگرچه سکون به سبب اینکه در کلمه نسبت به کسره در موقعیت بھتری قرار می گیرد و تا اینجا برای گزینش آن به صورت قراردادی برای « اِ کوتاه » مانعی وجود ندارد ولی این نشانه در واج آغازین و پایانی کلمه، ذھن را از آوای مورد نظر دور می کند. یعنی مال تو را بایست نوشت اْشتْ. که « əšt » خوانده میشود. در حالی که اگر ھمین کلمه به صورت ،  « اِشتِ » نوشته شود گویا تر و از قابلیت ارتباط بصری بیشتری برخوردار است).

از این متن میتوان چنین نتیجه گرفت که اساتید محترم مؤسسه در این باب بررسی های فراوانی نموده و زحمات زیادی را متقبل شده اند تا در خصوص  واکه ی مختص تالشی به نتیجه ی مطلوبی برسند. ضمن ارج نهادن به تلاش فرهنگی شان باید متذکر گردد که نتیجه بعمل آمده نتیجه ایست که پاسخ این زحمات را نمی دهد.

دراین باب برای نشان این واکه « ə » از سوی مؤسسه ی محترم، فونت بین المللی اش به درستی انتخاب شده است اما نام این واکه، کسره ی کوتاه نمی تواند باشد و اگر بخواهد کسره ی کوتاه باشد پس چرا فتحه ی کوتاه نباشد؟ دلیلش هم این است که این واکه در بین کسره و فتحه در نقطه ای (پنجاه پنجاه) و حتی بیشتر تمایل به فتحه در لسان جاری میگردد.

زبان در حالت سکون و بی حرکتی "کنش" این صدا را انجام میدهد. بنابراین نزدیکی این واکه به سکون، نزدیکتر از هر حرفی است. این سکون کارش را درجا انجام میدهد و رکود پذیر نیست و میتواند نامش سکون کنشی و نیمه سیّال و روان باشد.

همانند رودخانه ای که آبش در جریان است ولی حرکت آب به چشم آدمی ساکن دیده میشود. تالشها آن قسمت از رودخانه که جریان آب در آن کند است را "وند" vənd میگویند.در کلمه ی تالشی وند نیز صوت حرف اول کلمه با دوحرف آخر کلمه یکی نیست. حرف "و " دارای صدایی است که ما دنبال نشانه برایش میگردیم . این حرف ساکن است ولی سکون بودنش با سکون بودن حرف "ن" - "د" یکنواخت نمی باشد. 

نتیجه گیری

به نظر می آید نام این واکه را میتوان "سکون کُنشی" نام نهاد و علامت و نشانش را بر طبق نظر آندسته از نظر دهندگان که هشت کوچک « ٨ » را نشانی مناسب برای این واکه دانسته اند را پذیرفت. این نشان آن شاخصه ی لازم و نشان فراگیر را برای این واکه دارد. اگر چه این نشان بهنگام نگارش و درست قرار گرفتن بر روی حرف مورد نظر با مشکل سیستمی روبروست و این نشان در نرم افزار در انتهای کلمه قرار میگیرد ولی با برنامه نویسی دقیق در سیستمهای نگارشی میتوان این مشکل را حل نمود.

نکته دوم اینکه برای زیبا نگاریِ کلمه ی اشت اگر از حرف "ع" استفاده نگردد بهتر خواهد بود و نیز به جهت اینکه کلمه اشت به صورت دم بریده نوشته نشود ما در نگارش تالشی هیچ منع قانونی که نشود از "های بیان" استفاده کرد را نداریم. در تالشی قانون "های بیان" یعنی کسره ی آخر کلمه که به ( ـه - ه ) مبدل میگردد را می شود هم بر فتحه آخر کلمه و هم بر سکون کنشی تالشی اجرا کرد و انتهای کلمه را به "های غیر ملفوظ "  (ه / ـه)  مبدل ساخت.

برای مثال میشود (اِشتِ) را  " اشته " نوشت . دلیلش هم اینکه ادای این واه فی مابین ادای فتحه و کسره است. از نظر قانون زیبا نویسی هم، شکل نگارش "اشته" به مراتب از شکل "اشتع" زیباتر است و هم از سویی توانسته باشیم بدون تعصب منفی و یا مثبت به حروف عربی، حداقل یک حرف عربی را از یک واژه اصیل تالشی حذف کرده باشیم.

همانگونه که پیش از این کسان دیگری پای "های بیان" را در باب فتحه در نگارش تالشی باز نموده بودند از قبیل استاد مرحوم زنده یاد مسرور ماسالی که بنده احترام ویژه ای برایشان قائل بودم و هستم و خواهم بود.  

ادامه این مبحث در گفتار بعدی






نظرات() 

مدیرکل اطلاعات آذربایجان‌شرقی: باید مرز بین تجزیه‌طلبی و هویت‌طلبی را جدا کنیم

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 24 خرداد 1395-01:19 ق.ظ

 مدیرکل اطلاعات آذربایجان‌شرقی با بیان اینکه آذربایجانی ها در دفاع از تمامیت ایران زبانزد خاص و عام هستند، اظهار داشت:  آذربایجانی ها در دوره‌های مختلف از جمله مشروطیت، انقلاب، دفاع مقدس نقش مهمی ایفا کرده‌ و اکنون نیز مردمی ولایت‌مدار و انقلابی و وفادار به کشور و عاشق ایران اسلامی و تمامیت آن هستند.



vezarat-etelaat



به گزارش دورنانیوز، مدیرکل اطلاعات آذربایجان‌شرقی با بیان اینکه آذربایجانی ها در دفاع از تمامیت ایران زبانزد خاص و عام هستند، اظهار داشت: آذری‌ها در دوره‌های مختلف از جمله مشروطیت، انقلاب، دفاع مقدس نقش مهمی ایفا کرده‌ و اکنون نیز مردمی ولایت‌مدار و انقلابی و وفادار به کشور و عاشق ایران اسلامی و تمامیت آن هستند.

رضایی در گفت‌وگو با خبرنگاران رسانه‌ها  افزود: ولی تعداد اندکی هستند که هیچ گونه عرق دینی و ملی ندارند و وابسته به نگاه خارج هستند و به دنبال موج‌سواری هستند.

رضایی تصریح کرد: باید مرز بین تجزیه‌طلب و هویت‌طلبی را جدا کنیم و در رابطه با افرادی که در چارچوب قانون و مقررات تلاش کرده و از زبان آذری، موسیقی و تاریخ آن دفاع می‌کنند مشکلی نداریم.

وی خاطرنشان کرد: مردم با بصیرت و تیزبین آذربایجان تفاوت افراد تجزیه‌طلب و هویت‌طلب را تشخیص می‌دهند.

رضایی با بیان اینکه با افراد تجزیه‌طلب قاطعانه و بدون اغماض برخورد می‌کنیم، افزود: تجزیه‌طلبی را خیانت به کشور می‌دانیم و برخورد با آن وظیفه خود می‌دانیم.

*در برخی مواقع دشمن رغبت ندارد با پرچم خود وارد کشور شود

مدیرکل‌ اطلاعات آذربایجان‌شرقی در پاسخ به این سئوال که مهمترین تهدید یا مشکل امنیتی استان را چه می‌دانند، گفت: امنیت تنها کار خشن نیست امنیت شاخص‌های مختلف در حوزه‌های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی دارد و در این حوزه‌ها اگر چارچوب‌ها را رعایت نکینم با مشکل مواجه شده که می‌تواند مشکل امنیتی به وجود آورد.

وی با بیان اینکه دشمن بعد از پسابرجام به دنبال نفوذ در عرصه‌های مختلف است، اظهار داشت: تسخیر افکار جامعه مهم‌ترین آیتم است که می‌تواند وارد کشور شود زیرا در برخی مواقع دشمن رغبت ندارد با پرچم خود وارد کشور شود و به دنبال ضربه‌زدن به عرق ملی و وطن دوستی و باورهای دینی است.

*مهمترین تهدیدات از نگاه مدیرکل اطلاعات

مدیرکل‌ اطلاعات آذربایجان‌شرقی هجمه و تغییر باورهای دینی و فرقه‌های نوظهور و به دام افتادن برخی افراد به صورت ناخواسته به دامن تجزیه‌طلبان و استفاده ناصحیح از فضای مجازی را مهمترین‌ تهدیدهای استان اعلام کرد.





نظرات() 

نابودی کادوسیان با تهاجم کورش و هخامنشیان

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 24 خرداد 1395-01:18 ق.ظ

یکی دیگر از کشورها و تمدن‌هایی که به دست کورش بزرگ و هخامنشیان نابود شد، تمدن درخشان گیلان باستان یعنی کادوسی/ کادوسیان بود که در جنوب‌غربی دریای کاسپی/ دریای مازندران جای داشت. کادوسیان چند بار کوشیدند تا استقلال و هویت خود را باز یابند اما با سرکوب و هجوم هخامنشیان مواجه شدند و تمدن آنان برای همیشه از تاریخ محو گردید.

برای آگاهی بیشتر از جمله بنگرید به: تاریخ پلوتارک، بخش اردشیر، بندهای ۲۸ و ۲۹؛ دیودور سیسیلی، ایران و شرق باستان در کتابخانه تاریخی، ترجمه حمید بیکس شورکایی و اسماعیل سنگاری، انتشارات جامی، تهران، ۱۳۸۴، صفحات ۱۴۹، ۴۸۵، ۴۸۷ و ۶۲۶؛ مشیرالدوله پیرنیا، تاریخ ایران باستان، جلد یکم، ص ۱۱۲۸ تا ۱۱۳۱٫





نظرات() 

کورش و نابودی تمدن عیلامی خوزیان

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 24 خرداد 1395-01:12 ق.ظ

پیش از این به نابودی برخی از تمدن‌های کهن ایران‌زمین به دست کورش و دیگر هخامنشیان اشاره کردیم. یکی دیگر از تمدن‌های کهن ایران‌زمین که به دست کورش بر افتاد و از میان رفت، فرهنگ و تمدن کهن و درخشان عیلامیان/ خوزیان بود. تمدنی که به مدت زمانی بس طولانی یعنی متجاوز از دو هزار سال در جنوب‌غربی فلات ایران تداوم داشت و آثار هنری و معماری فراوانی از آن برجای مانده است. این در حالی بود که پس از سلطه هخامنشیان بر این سرزمین چیزی جز کاخ سلطنتی آنان در شوش ساخته نشد. کاخی که بنا به اظهارات داریوش در کتیبه ششم او در شوش (DSf) پارسیان کمترین نقشی در ساخت آن نداشتند.

با اینکه خوزیان دستکم یکبار کوشیدند تا در زمان داریوش یکم از سلطه هخامنشیان رهایی یابند و تا حد زیادی نیز در اینکار موفق شدند، اما به گفته داریوش در کتیبه بیستون با سرکوب شدید او مواجه شدند و برای همیشه منکوب گردیدند و از صفحه تاریخ محو شدند.

در این زمینه پی‌یر بریان آورده است: «قتل‌عام‌هایی که پس از جنگ به وسیله سپاهیان کورش انجام گرفته است، از شدت و خشونت ارتش نوبابلی حکایت می‌کند. احتمالاً در همین زمان (یا شاید اندکی پیش یا بعد از آن) است که شوش نیز مسخر کورش گشته و آخرین پادشاهی نوعیلامی برای همیشه نابود شده است».

بنگرید به: بریان، پی‌یر، تاریخ امپراتوری هخامنشیان، ترجمه مهدی سمسار، تهران، انتشارات زریاب، ۱۳۷۷، جلد اول، صفحه ۱۲۵.





نظرات() 

کورش نابودگر تمدن‌های ایرانی

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 24 خرداد 1395-01:09 ق.ظ





نظرات() 

کورش و بنیانگذاری کشور ایران؟

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 24 خرداد 1395-01:02 ق.ظ

یکی دیگر از ادعاهای نادرست کورش‌پرستان و آسیب‌هایی که با پرچم ایران‌دوستی به ایران می‌زنند، این است که سعی می‌کنند کورش را بنیانگذار کشور ایران معرفی کنند. در حالیکه نه تنها در اسناد تاریخی چنین ادعایی نیامده، که حتی در زمان کورش و هخامنشیان چیزی به نام کشور «ایران» وجود خارجی نداشته است. اما اگر منظور کشوری است که بعدها ایران نامیده شد، در اینصورت باید گفت که قدمت این کشور و تمدن بسا بیش از زمان کورش است و چنین ادعایی موجب بی‌قدر کردن قدمت تاریخی یک تمدن کهنسال خواهد بود. کمترین آسیب چنین ادعایی این خواهد بود که مدعیانش نخواهند توانست از قدمت تمدن بیش از 2500 سال و دستاوردهای علمی و اجتماعی آن سخنی بگویند و یا از آن دفاع کنند. دوستی خاله خرسه که می‌گویند همین است.





نظرات() 

تکذیب‌نامه آقای اشرفیان پیرامون ماجرای نژاد آریایی

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 23 خرداد 1395-07:28 ب.ظ

در آبان‌ماه سال گذشته، تلویزیون و وب‌سایت بی‌بی‌سی مصاحبه‌ای با آقای دکتر مازیار اشرفیان بناب را منتشر کردند که در همان زمان نگارنده در یک توضیح مختصر و با عنوان «نژاد آریایی و ادعاهای تازه»آنرا مصاحبه و ادعایی ناقص و آشفته دانست که قابلیت استناد و اتکا را ندارد. آن مصاحبه به‌رغم آشفتگی خود توانست سروصداها و بازخوردهای غیرمنطقی و احساساتی‌ای را در سطح جامعه و در میان کسانی ایجاد کند که اصولاً نمی‌خواهند چیزی فراتر از بازی‌های خطرناک نژادگرایانه را بدانند. بازی‌ها و توطئه‌ها و نزاع‌ها و نفاق‌های قومیتی که در یکی- دو سده اخیر حضوری چشمگیر در کشورهای جهان و از جمله خاورمیانه داشته است.

در گفتگوی کوتاهی که در همان زمان با آقای اشرفیان داشتم، نگرانی و ناراحتی عمیق ایشان را از بابت این مصاحبه و نیز واکنش‌های نابهنجار مخاطبان حس می‌کردم. اکنون جای خوشوقتی است که ایشاناصلاحیه و تکذیبیه خواندنی و آموزنده‌ای را در سایت بی‌بی‌سی منتشر کرده و موجبات اصلاح ادعاهای قبلی را فراهم کرده‌اند.

آقای اشرفیان در این اصلاحیه خود به درستی یادآور شده‌اند که واژه «آریایی» نه معنا و مفهومی نژادی، که مفهومی در حوزه زبان و سرزمین و جغرافیا دارد و آورده‌اند که اروپاییان از این نام برای مقاصد نژادپرستانه استفاده کرده و مفاهیم نادرستی را به ما تحمیل کرده‌اند: «برخی انسان‌شناسان و زبان‌شناسان اروپایی که برای فرضیه نژادپرستانه خود قصد توضیح و توجیه ریشه مشترک و نحوه گسترش زبان‌های هندواروپایی و حتی برتری نژادی برخی اروپاییان را داشته‌اند و برای اصالت بخشیدن به این فرضیه نیاز به یک نام اصیل و باستانی داشته‌اند، نام آریایی را که ریشه در زبان‌های سانسکریت و ایران باستان داشته، به امانت گرفته و به نوعی مورد سوء‌استفاده قرار داده‌اند. همزمانی این سوءاستفاده علمی دانشمندان اروپایی در قرون نوزدهم و بیستم میلادی با سیاست‌های ملی‌گرایانه وقت و تبلیغات وسیع و آموزش اینکه ایرانیان ریشه در جمعیت‌های آریایی/ اروپایی دارند، در طول چندین دهه این باور غلط را در ذهن ما ایرانیان ایجاد کرده است که در حدود چهار هزار سال قبل قبایلی که به زبان‌های هندواروپایی صحبت می‌کرده‌اند (و دانشمندان اروپایی آنان را آریایی نام نهاده‌اند)، از شمال وارد فلات ایران شده و جایگزین اقوام بومی ایران شده‌اند و ما ایرانیان امروزی از اعقاب این آریاییان مهاجر هستیم».

ایشان همچنین آورده‌اند: «تئوری مهاجرت اقوامی از اروپای شرقی به ایران (که به غلط و حتی عمداً توسط عده‌ای از دانشمندان اروپایی نام آریایی بر آنان نهاده شده و جایگزینی اقوام بومی توسط آنان یک فرضیه غلط و نژادپرستانه وارداتی است».

و این سخنان همان واقعیتی است که این نگارنده در کتاب‌های «رد فرضیه مهاجرت‌های آریاییان» (چاپ نخست ۱۳۸۱) و «ایران چیست» (چاپ ۱۳۹۰) و کسان دیگری که در «پسگفتار چاپ سوم کتاب مهاجرت‌های آریاییان» از آنان یاد کرده‌ام، بر آن تأکید و تکیه کرده‌اند. خوشحالم که ایشان نیز از دید دانش و مطالعات خود شواهد دیگری بر درستی آن یافته‌اند.

هر چند که بخشی از سخنان دیگر ایشان که مدعی تفاوت نژادی ساکنان ایران با ساکنان ترکیه و کشورهای عرب‌زبان می‌شوند، ضمن اینکه می‌تواند به شکل دیگری مستمسک فجایعی احتمالی شود، ادعایی بی‌اساس و شائبه‌برانگیز است. گویا فراموش شده است که این مرزها عمری صد ساله دارند و هیچگاه دیوار آهنین نبوده‌اند.

نامواژه «آریایی» مفهومی در گستره نژاد و قومیت نبوده و سندی مبتنی بر آن به دست نیامده است. این نام صرفاً دارای مفهومی فرهنگی و جغرافیایی بوده و به مرور زمان جای خود را به واژه جدیدتر «ایران» داده است. به عبارت دیگر، هر آن مفهومی که از نامواژه «ایران» بر می‌آید، همان است که از نامواژه «آریایی» بر می‌آمده است. انتساب و بار کردن مفاهیم نژادی بر این مفهوم در سده نوزدهم میلادی و در زمان سلطه استعمار بریتانیا روی داد که نگارنده مطلب مستقلی در باره آن در دست تألیف دارد.

امیدوارم دوستان و خوانندگان گرامی و علاقه‌مندان به فرهنگ و تمدن ایران توجه داشته باشند که هر دو ادعای به ظاهر متناقضی که یکی از آنها «ایرانیان را از نژاد آریایی می‌داند» و دیگری «ایرانیان را نژاد آریایی نمی‌داند» دو لبه متضاد و مشترک‌المنافع یک قیچی هستند و برای انگاره‌های نژادپرستانه و نفاق‌افکنانه وضع شده‌اند. باشد تا ایرانیان خردمند هرگز به دام چنین تله‌هایی در نیفتند.





نظرات() 

شاهنامه فردوسی و بیت ساختگی پدر در پدر آریایی نژاد

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 23 خرداد 1395-07:20 ب.ظ

تاکنون نمونه‌های فراوانی از ادعاهای مجعول آریاانگاران را معرفی کرده‌ام. تعداد و تنوع این جعلیات بیش از آن است که بتوان حتی به اندکی از همه آن پرداخت. تاریخ و فرهنگ و هویت ایران چونان کالا و ملعبه‌ای در دست اینان رو به تباهی می‌رود و جالب اینکه خود را نگاهبان فرهنگ ایران نیز می‌دانند و می‌نامند.

این عده اخیراً بیتی را به فردوسی منسوب کرده‌اند تا بتوانند سکوت شاهنامه و فردوسی در قبال نام و مفهوم ساختگی «نژاد آریایی» را به‌زعم خود جبران کنند و سندی از شاهنامه برای آن ترتیب دهند: «پدر در پدر آریایی نژاد/ ز پشت فریدون نیکو نهاد».

این در حالی است که نام‌های «آریا» و «آریایی» هرگز در شاهنامه فردوسی بکار نرفته‌اند. اینکه چنین نادرستی‌ای را می‌توان به سادگی به عده زیادی باوراند، نشان‌دهنده این است که شاهنامه فردوسی به‌رغم انبوهی از ادعاها و ستایش‌ها که پیرامون آن می‌شود، تا چه اندازه میان ما غریب و ناشناخته است که هر سوداگر از راه‌رسیده‌ای می‌تواند در روز روشن و در میان خیل عاشقان، آنرا جعل و تحریف کند. دریغ بر شاهنامه و دریغ بر فردوسی.

نیز بنگرید به: «تحریف شاهنامه فردوسی برای مقاصد ناسیونالیستی».





نظرات() 

کتابی مهم در نادرستی فرضیه‌های نژادی آریا، سامی و ترک

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 23 خرداد 1395-07:17 ب.ظ

آقای پروفسور شاپور رواسانی پس از کتاب با ارزش و مهم «تمدن بزرگ شرق» (تهران ۱۳۷۰)، کتاب روشنگر دیگری نیز با عنوان «نادرستی فرضیه‌های نژادی آریا، سامی و ترک» (چاپ دوم، تهران، ۱۳۸۷) تألیف و منتشر کرده‌اند.

این کتاب نیز که محتوا و مضامین آن با انبوهی از اسناد و منابع و پژوهش‌های دانشمندان گوناگون پشتیبانی می‌شود، نشان‌دهنده این واقعیت کتمان شده است که «نژاد آریایی» چیزی بیش از خدعه‌ای استعماری برای انشقاق میان مردم و سلطه بر آنان نبوده است.

ایشان در بخشی از پیشگفتار کتاب آورده‌اند: «طرح عمومی استعمار سرمایه‌داری برای تثبیت قدرت و ادامه غارت اقتصادی کشورهای مستعمره و مناطقی که مورد هجوم و تجاوز نظامی و اقتصادی استعمارگران اروپایی قرار داشتند و دارند، در زمینه فرهنگی بر تحقیر و تجزیه قومی و فرهنگی ساکنین این نواحی استوار بوده و هست.‬ 

ابزار کار برای این تحقیر و تجزیه قومی و فرهنگی علاوه بر تاریخ‌نویسی استعماری، بکار گفتن مردم‌شناسی و نژادشناسی بوده و هست‬. ‫ادعا می‌شد و می‌شود که در سرزمینهای مشرق زمین و بطور کلی مناطقی که مورد تجاوز استعمارگران اروپایی قرار گرفتند، نژادهای مختلف به سر می‌برند. گویا رنگ پوست، برجستگی استخوان صورت و کوتاهی و یا بلندی پیشانی در رابطه مستقیم با فهم و فرهنگ و سیاست و هوش انسانی قرار دارد. و نژاد سفید- و البته نوع اروپایی آن- بر همه انسانها افضل و اشرف است و لذا سرمایه‌داری اروپا حق و حتی وظیفه دارد نقش رهبری و هدایت و تعلیم سایر «نژاد»های انسانی را به عهده بگیرد.

بر این نکته نیز اصرار فراوان بوده و هست که در مستعمرات… نژادها به گروههای نژادی کوچک و کوچکتر تقسیم می‌شوند، دشمن و خصم یکدیگرند و این خصومت ریشه تاریخی نیز دارد!

تقسیم ساکنین این سرزمین بزرگ (سرزمین شرق) به نژادهای «آریا»، «سامی» و «ترک» که ترفند است تا علم، اعتبار خود را از دست داده است. آنچه که در جوامع شرقی وجود داشت و وجود دارد، مجموعه قومی و فرهنگی مرکب از گروههای انسانی است که هزاران سال است در این سرزمین و جامعه به سر برده و می‌برند و در این مدت چنان با هم امتزاج و اختلاط یافته‌اند که بهیچوجه نمی‌توان آن را به اقوام و نژادهای مستقل و جدا از یکدیگر تقسیم کرد. در سراسر جامعه وسیع شرق قوم یا نژاد «خالص» و یا فرهنگ «خالص» وجود ندارد.

ایجاد نژادها، مرزها و «ملت»های مستقل و جدا از یکدیگر و بیگانه با هم در سراسر جامعه بزرگ شرق، بر اساس فرضیه‌های نژادی و در جهت منافع استعمار انجام می‌گرفت و در حال حاضر نیز کشورهای استعماری می‌کوشند تا با انکار وحدت قومی و فرهنگی ساکنین سرزمینها و جامعه شرق، سلطه خود را در این منطقه حفظ کنند.

باید تأکید کرد که تحلیل نژادی از تاریخ و جامعه و قرار دادن عرب، ترک، کرد، هندی، افغانی و ایرانی و امثالهم در برابر هم و به هر اسم و رسم، در هر سرزمین و جامعه و از طرف هر کس و سازمانی که باشد، از نظر علمی و تاریخی کاملاً غلط است. زیرا تمام این گروههای انسانی هزاران سال است که با یکدیگر از نظر قومی و فرهنگی خویشاوند و جلوه‌های یک فرهنگ و تمدن بزرگ، غنی و واحدند.

تبلیغ نظریات غیرعلمی نژادی تحت عنوان «پان ایرانیسم»، «پان عربیسم»، «پان تورکیسم» و پان‌های دیگر و تکیه بر روی نژاد، فقط یک تبلیغ سیاسی و از نظر علمی پوچ و بی‌مایه می‌باشند… در پشت سر همه آنهایی که از نژاد سخن می‌گویند و خواستار سرزمین «بزرگ» می‌باشند، چهره زشت و پلید فرهنگ استعماری و مقاصد اقتصادی استعمارگران را می‌توان دید و نشان داد. (برای مثال بنگرید به: «نژاد آریایی و ادعاهای تازه» و «ماجرای نژاد آریایی: همزمانی انتشار دو خبر در ایران و هند»).

طبقات حاکم استثمارگر ملی و محلی و استعمار جهانی می‌کوشند با تکیه بر فرضیه‌های مردود نژادی و تبلیغ نژادپرستی، توده‌های محروم و استثمار شده را به سود خود از یکدیگر جدا نگاه داشته، مانع اتفاق و وحدت قشرهای زحمتکش تهیدست با یکدیگر شده و حتی آنان را به کشتار یکدیگر وا می‌دارند تا این توده‌های محروم و فقیر و زحمتکش تحت تأثیر هویت کاذب نژادی کمتر به فکر یافتن علل ظلم و فقر و ظالم و غارتگر واقعی باشند. ستم در جوامع شرقی ستم طبقاتی و استعماری است و نه ستم قومی. یکی از شیوه‌های تبلیغاتی در پنهان ساختن ساختار طبقاتی و مظالم اجتماعی در درون یک قوم، تبلیغ نژادی و توسعه افسانه اقوام ظالم و اقوام مظلوم است.

ایجاد و تقویت «ملی‌گرایی» بر اساس تعلق نژادی که با تحقیر و تجاوز به خویشاوندان قومی و فرهنگی همراه است، نتیجه توسعه استعمار سرمایه‌داری و رشد نظام شیوه تولید مستعمراتی در جوامع شرقی است».

کتاب ارزنده استاد رواسانی بخصوص برای جامعه امروز ایرانی که بیش از یک قرن است آلت دست چنین روش‌ها و منش‌هایی شده، لازم و خواندنی و آموختنی است.

همچنین بنگرید به: «نژاد و رایش سوم: کتابی دیگر در رد نظریه نژاد آریایی» و «روشنگری‌های پژوهشگران در برابر آریاگرایی و باستان‌پردازی».





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox