تبلیغات
<"/>
دریافت کد ابزار آنلاین
آنایوردم خطبه سرا نگین تالش
 
یاتما تولکی دالداسندا گوی یسون اصلان سنی، كچمه نامرد كورپیسینن گوی آپارسون سیل سنی

برنامه غذایی برای روزه‌داران چیست ؟

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 9 تیر 1393-12:10 ق.ظ

ماه رمضان امسال به دلیل مصادف شدن با روزهای گرم و طولانی تابستان دارای حساسیت و تحمل بیشتری است اما با یک برنامه تغذیه‌ای درست هنگام افطار و سحر می توان سلامتی بدن را حفظ کرد.
downloadبرنامه غذایی برای روزه‌داران چیست
در حال حاضر با افزایش درجه حرارت هوا و تقریبا ۱۶ ساعت روزه داری باید برای یک بدن سالم و ذهن پویا در طول ماه مبارک رمضان تدابیری اندیشید.

روبرو شدن بدن با بحران کم آبی

دستورالعمل های بین المللی می گویند شما نباید از نوشیدن آب برای بیش از ۱۲ ساعت پرهیز کنید، بنابراین در این مدت زمان برای جلوگیری از کم آبی بدن باید با مصرف خاکشیر و آب همراه با آب لیموی تازه از تشنگی جلوگیری کرد و طراوت بدن را حفظ کرد.

سعی کنید به منظور کاهش تبخیر مایعات بدن و عرق کردن در داخل خانه بمانید و از ورزش های بیش از حد پرهیز کنید.

پیدا کردن جایگزین مناسب برای ۳ وعده غذایی در روز

پیروی از قانون طلایی استفاده از ۵ واحد میوه و سبزیجات در طول ماه مبارک رمضان مهم است. شما می توانید با مصرف ۵ واحد میوه در فاصله افطار تا سحر تمام ویتامین های مورد نظر بدنتان را تامین کنید و از بی حالگی و کسالت طول روز جلوگیری کنید.

نیازی به گفتن نیست، ماه رمضان فرصت خوبی برای کاهش مواد غذایی سرخ شده و فست فود که دارای کالری سنگین هستند می‌باشد و سدیم موجود در این گونه غذاها شما را به شدت تشنه و بی حال می‌کند.

مراقب سم سفید در ماه رمضان باشید

زیاده روی در مصرف شکر در ماه رمضان افزایش می یابد، به خصوص با دسر، اما به خاطر داشته باشید که مواد غذایی شکر دار و نوشیدنی های شیرین موجب افزایش سطح انسولین می شود. یک وعده غذایی کوچک از کربوهیدرات های پیچیده سرعت هضم غذا را کاهش می دهد و احساس سیری به شما می دهد. لوبیا، عدس، تخم مرغ و ماست به شدت توصیه می شود.

تعداد بسیار زیادی از ما قربانی سوء هاضمه پس از افطار سنگین می شویم. سه قانون طلایی برای جلوگیری از ناراحتی و سهولت سوء هاضمه معده می باشد که با شروع غذا در سپیده دم با بخشی از سالاد، جویدن لقمه ها به آرامی و یک جا مصرف نکردن مواد غذایی مختلف از سوء هاضمه جلوگیری می کند.

برای بسیاری از افراد، سردرد بخش اجتناب ناپذیر از ماه مبارک رمضان است. مغز ما به طور مداوم نیاز به اکسیژن و گلوکز دارد که با کاهش نوشیدنی های داغ و کافئین دار بعد از افطار می توان از سردرد پیشگیری کرد.





نظرات() 

نظر هاشمی در مورد حضورش در نماز جمعه

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 27 خرداد 1393-11:30 ب.ظ

رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام گفت: با توجه به ملاحظاتی که دارم، فعلاً حضورم را در نمازجمعه مناسب نمی‌بینم.
کد خبر: ۴۰۸۹۳۵
تاریخ انتشار: ۲۷ خرداد ۱۳۹۳ - ۱۹:۳۶ - 17 June 2014
رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام گفت: با توجه به ملاحظاتی که دارم، فعلاً حضورم را در نمازجمعه مناسب نمی‌بینم.

به گزارش خبرگزاری تسنیم، آیت‌الله اکبر هاشمی‌رفسنجانی رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام در دیدار با خانواده شهیدان عبدالمحمد و منصور تقوی با تأکید بر جایگاه خانواده‌های شهدا در قلوب مردم و تاریخ انقلاب اسلامی، گفت: شهدای ما فرهنگی را در جامعه نهادینه کرده‌اند که برخاسته از عاشوراست.

وی با شنیدن مصائب و مشکلات بی‌شماری که برای خانم بی‌بی‌جان دیرباز، مادر شهیدان تقوی در مراحل مختلف زندگی به وجود آمد، افزود: صبر در مصائب از سفارش‌های قرآن است و بارها صابران را مورد توجه درگاه الهی خوانده است.

رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام داستان زندگی خانم دیرباز را جذاب و شنیدنی توصیف کرد و اظهار داشت: خدمات ایشان به اسلام کم‌نظیر بوده و قابل تقدیر است.

هاشمی‌رفسنجانی با اشاره به نقش مادران شهدا در تشویق فرزندان برای اعزام به جبهه‌ها و روحیه آن‌ها در تشییع پیکر شهدا، گفت: آنان کوه صبر و استقامند و ما هر چقدر برای اسلام زحمت کشیده باشیم، به اندازه زحمت و تلاش مادران شهدا نیست که همواره قابل تقدیر و احترام هستند.

وی پس از آگاهی از تألیفات فراوان شهید عبدالمحمد تقوی، گفت: چنین خانواده‌های شهیدی در کشور کم داریم و این شهید نیز از نوابغ زمان بوده‌اند.

رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام در پاسخ به درخواست خانم دیرباز مبنی بر حضور در نمازجمعه، تصریح کرد: با توجه به ملاحظاتی که دارم، فعلاً حضورم را در نماز جمعه مناسب نمی‌بینم.

در این دیدار خانم دیرباز به بیان خاطرات خویش از زمان دوران دفاع مقدس پرداخت و گفت: هر زمان که به خاطر شهادت فرزندانمان دلسرد می‌شدیم، خطبه‌های شما را گوش می‌دادیم و احساس می‌کردیم فرزندانمان زنده هستند.

در این دیدار که برادر شهیدان تقوی نیز حضور داشت، خانم دیرباز از تشکیل هیئت‌امنا و تصویب اساسنامه بنیاد فرهنگی شهید تقوی خبر داد و گفت: به منظور ارائه آثار شهید تقوی از جمله مکاتبات، جملات قصار ادبی، اشعار، احیای فرهنگ و معارف اسلامی و در راستای الگوسازی برای نسل جوان اقدام به تأسیس بنیاد فرهنگی شهید تقوی کردیم.

عبدالمحمد تقوی در سن 21 سالگی بالغ بر 21 اثر داشت و اولین معلم جوان شهید شهرستان دهدشت در استان کهگیلویه و بویراحمد بود که در سن 16 سالگی با حکم وزارت آموزش و پرورش مشغول تدریس شد. از آنجایی که به فرهنگ کتاب و کتاب خوانی علاقه‌مند بود، اولین کتابخانه را با هزینه شخصی خویش تأسیس و کتابخانه‌های سیار بسیاری را ایجاد و همچنین کانون اسلامی رشد را که اولین تشکل غیردولتی است، راه‌اندازی کرد.

شهید عبدالمحمد تقوی در 22 بهمن 1364 در فاو و شهید منصور تقوی در مهران در سن 13 سالگی به مقام شامخص شهادت رسید.

گفتنی است، مادر شهیدان تقوی، علاوه بر فرزندان خود، از 14 نفر دیگر که فرزندان رضاعی ایشان بودند، سرپرستی‌ می‌کرد که همگی آنها به شهادت رسیدند.




نظرات() 

رایزنی هاشمی با رهبر انقلاب درباره حصر

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 27 خرداد 1393-11:24 ب.ظ

مشاور فرهنگی رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام به بازخوانی حواشی انتخابات سال ۹۲، ثبت‌نام آیت‌الله هاشمی، حصر موسوی و کروبی و دولت روحانی پرداخت.
به گزارش جمهوریت ، گزیده اظهارات غلامعلی رجایی در گفت‌وگو با خبرگزاری «آنا» در پی می‌آید:

* من به عنوان شاهدی که در اکثر جلسات آیت‌الله هاشمی در سال گذشته حضور داشتم و بعضا خودم مسبب برگزاری جلسات دانشجویان با ایشان بودم، شهادت می‌دهم که آقای هاشمی واقعا نمی‌خواست در انتخابات حضور یابد. در اواخر اسفند 91 زمانی که از ایشان پرسیدم برای انتخابات ریاست جمهوری چه کار می‌خواهید بکنید، گفتند من نمی‌آیم. وقتی گفتند نمی‌آیم، من که با ادبیات گفتاری ایشان تقریبا آشنا هستم، این حرف را به حساب موضع موقت یا تاکتیک نگذاشتم، یقین داشتم تصمیم ایشان به نیامدن قطعی است. در ملاقاتی هم که در یک عصر جمعه در اواسط اردیبهشت 92 در منزل با ایشان داشتم و بحث درباره انتخابات و عطش جامعه نسبت به آمدن ایشان شد، باز شنیدم که گفتند نامزد انتخابات ریاست جمهوری نمی‌شوم. مورد سوم اینکه ایشان صریحا به رهبری گفته بودند من در انتخابات 92 وارد نمی‌شوم. این را هم اضافه کنم اینکه برخی می‌گویند آقای هاشمی گفته من ثبت‌نامم را خلاف شرع می‌دانم، درست نیست و آقای هاشمی با این ادبیات صحبت نمی‌کند. از اسفند 91 تا اواسط اردیبهشت ماه 92، هرچه مستند است دال بر تصمیم به عدم حضور آیت‌الله هاشمی در انتخابات ریاست جمهوری است چون واقعا ایشان قصد آمدن نداشت، ضمن اینکه در مورد وضعیت کشور با توجه به اخبار موثقی که به دستش می‌رسید نگران بود.

* در برخی از دیدارها با رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام، بعضا لحن افراد برای درخواست از حضور ایشان در انتخابات تغییر می‌کرد و به یک مطالبه تبدیل می‌شد و بعضا این لحن جنبه عتاب می‌گرفت. حتی در یک مورد در دیدار با روحانیون یکی از حاضرین دست خود را به سمت آیت‌الله هاشمی برد و به ایشان گفت چقدر سکوت می‌کنید و تا کی می‌خواهید تصمیم نگیرید؟ هرچند حاج آقا از این لحن دلسوزانه متاثر شدند اما این بخشی از ماجرا بود و دیدارکنندگان همه ماجرا را نمی‌دانستند.

* خاطرم هست حاج آقا در دیدار با دانشجویان یک جمله خط‌شکنانه گفتند و ما احساس کردیم که یک تغییر اساسی در تصمیم ایشان به وجود آمده که اعلام کردند: من نمی‌گویم "نمی‌آیم"، "می‌آیم". با این جمله آیت‌الله، جلسه منقلب شد و دانشجویان شروع به کف زدن کردند، ایشان گفتند اجازه بدهید ادامه جمله را هم بگویم و زمانی که تشویق دانشجویان تمام شد آیت‌الله جمله خود را این گونه تکمیل کرد که "می‌آیم، ولی نمی‌گذارند". چند روز بعد هم از ایشان در جلسه‌ای نیمه خصوصی شنیدم که گفتند به فرض که بیایم، مگر اینها می‌گذارند ما کار کنیم؟

* در آن زمان هنوز آرایش انتخاباتی مشخص نشده بود، برخی خودشان را جلو انداخته بودند، حاج آقا به شخص خاصی نظر نداشتند و منتظر بودند تا ترکیب نهایی کاندیداها مشخص شود و من در طول این مدت جانب‌داری نسبت به شخص خاصی از کاندیداها ندیدم. آقای روحانی هم گزینه‌ای بود که در کنار آیت‌الله هاشمی رفسنجانی هنگامی که ثبت نام کردند مطرح شد. حتی زمانی که آیت‌الله ثبت نام کردند آقای روحانی خواستند انصراف بدهند ولی حاج آقا قبول نکردند و گفتند شما بمانید. بعدها ما مطلع شدیم که آیت‌الله می‌دانستند که ممکن است اتفاقاتی بیفتد و در این مورد هوشمندانه برخورد کردند تا شخصی مثل دکتر روحانی که تا حدودی به مشی و تفکر اعتدالی ایشان نزدیک است در عرصه انتخابات حضور داشته باشد.

* یک روز پس از ثبت نام، بعضی از نامزدها همچون آقای محمد شریعتمداری خدمت آیت‌الله رسیدند و اعلام کردند به نفع ایشان کنار می‌روند. به نظر من اگر آقای خاتمی برای انتخابات ثبت نام کرد، به نفع آیت‌الله هاشمی انصراف می‌داد. ضمن اینکه آقای خاتمی می‌دانست اگر در انتخابات حضور یابد به دلایل مشخص صلاحیت وی احراز نمی‌شود و به همین دلیل شرکت نکرد و این از قبل قابل پیش‌بینی بود.

* آیت‌الله هاشمی احساس کردند بی‌تفاوتی نسبت به این همه تقاضا از اقشار مختلف حتی از مراجع قم و نجف کار درستی نیست. دیگر آنکه ایشان آرایش سیاسی کاندیداها را دید و آماری که از نظرسنجی‌ها در مورد میزان مشارکت مردم برای ایشان می‌آمد، آمار خوبی نبود. از سوی دیگر با توجه به نامگذاری سال 92 به نام سال حماسه سیاسی و حماسه اقتصادی از سوی رهبر معظم انقلاب، در نهایت برای حضور در انتخابات مصمم شدند.

* من شهادت می‌دهم که تا نیم‌ساعت قبل از حرکت آیت‌الله هاشمی به سمت ستاد انتخابات وزارت کشور، ایشان هیچ تصمیم قطعی برای ثبت نام نداشتند و منتظر تماس از دفتر رهبری بودند و خود من حدود ساعت چهار بعدازظهر یعنی نیم‌ساعت قبل از حرکتشان به سمت وزارت کشور به ایشان گفتم ظاهرا خبری از دفتر نمی‌شود و اگر اجازه بدهید بنده متن دلایل و توضیحات لازم درباره انصراف شما را از کاندیداتوری بنویسم. حاج آقا قبول کردند. از حضورشان مرخص شدم و در دفتر اخوی ایشان مهندس محمد هاشمی نشستم و متن مربوطه را نوشتم. درحال پاک‌نویس آن بودم که شنیدم آقای علیخانی فریاد زد که رجایی بیا حاج آقا حرکت کرد. زود بیا جا نمان! من تا بیرون نیامدم باورم نشد که ایشان تصمیم بر ثبت‌ نام گرفته‌اند. همان‌ وقت از پله‌ها پایین رفتم دیدم دارند سوار ماشین می‌شوند. این قضیه آنقدر دفعی و ناگهانی بود که عکاس مجمع جا ماند و با موتور خودش را به وزارت کشور رساند. من هم فرصت نکردم حتی به اتاقم بروم و تلفن همراهم را بردارم. در این کمتر از 35 دقیقه که تا پایان وقت ثبت نام کاندیداها باقی مانده بود با استرس خودمان را به میدان فاطمی رساندیم که در آنجا با حضور گسترده مردم روبه‌رو شدیم. نگران بودیم حالا که ایشان تصمیم گرفته ثبت نام کند بعد از ساعت شش به ستاد انتخابات وزارت کشور برسیم. زمانی که درخیابان فاطمی از بین انبوه مردم به سمت وزارت کشور می‌رفتیم مردم وقتی حاج آقا را در ماشین دیدند شگفت‌زده ‌شدند، صدای جیغ خوشحالی مردم را می‌شنیدم، بعضی از شوق با مشت به جلوی ماشین ایشان می‌زدند، بعضی بی‌اختیار از خوشحالی شادی می‌کردند که محافظین به‌ ناچار پیاده شدند و آنها را از جلوی ماشین دور کردند. ماشین ما درست پشت سر ماشین ایشان بود. من وآقای علیخانی بودیم و آقا یاسر که در آن ازدحام به‌ سختی رانندگی می‌کرد. اینکه بعضی می‌گویند زمان ثبت نام آیت‌الله از قبل تعیین شده بود و مردم را ما به میدان فاطمی فرستاده بودیم اصلا صحت ندارد.

* در شب آخر، آقای هاشمی برای مشورت با رهبری، با دفتر ایشان تماس می‌گیرند ولی موفق نمی‌شوند با ایشان صحبت کنند. فردای آن روز هم مجددا اول وقت با دفتر تماس می‌گیرند که به حاج‌ آقا می‌گویند رهبری در جلسه تشریف دارند. بعد از تماس دوم، آقای هاشمی کارشان را مثل هر روز شروع کردند ولی همچنان خبری از دفتر نشد. بعد از نماز و ناهار هم رفتند تا اندکی استراحت کنند. ما در این مدت کوتاه شرایط سختی را تحمل کردیم. خود من با نگرانی در دفتر قدم می‌زدم. نمی‌دانستیم چه اتفاقی می‌افتد. آقای هاشمی می‌خواست به ایشان بگوید درست است که من پیش از این گفته بودم نمی‌آیم، الان هم همین نظر را دارم ولی شرایط را به گونه‌ای می‌بینم که اگر نیایم حماسه سیاسی مورد نظر شما محقق نمی‌شود. آن روز حدود ساعت چهار یکی از دوستان دفتر حاج آقا با دفتر رهبری و آقای حجازی تماس گرفت. حاج آقا پیغامشان را به آقای حجازی گفتند تا به رهبری برساند. پاسخ شنیدند رهبری جلسات طولانی‌ای از صبح داشته‌اند و در حال استراحت هستند. به ایشان گفته شد فرصتی نیست که جواب دادند پس می‌روند بیدارشان می‌کنند و پیغام را می‌رسانند. بعد از آن هم جواب آوردند که "این مسائل را تلفنی نمی‌شود مطرح کرد". بعد از این من در یادداشتی که برای ثبت تاریخی این روز مهم نوشتم، یادآور شدم آیت‌الله هاشمی از پاسخ رهبری مخالفتی احساس نکردند که ثبت‌ نام کردند. ایشان تکلیف خودش را می‌خواست در برابر مردم ادا کند؛ برای همین در ستاد ثبت نام انتخابات یازدهم وقتی خبرنگاری از ایشان پرسید برای چه آمدید، گفتند برای میثاق با مردم.

* انتخابات سال 92 اولین انتخاباتی بود که بعضی از مراجع نجف وارد مقوله انتخابات ایران شدند و نظر دادند. البته این خبر تکذیب شد چون مصلحت اینطور ایجاب می‌کرد، ضمن اینکه نوعی جانبداری از نامزد خاصی هم بود؛ لذا بیوت مراجع عظام مایل نبودند این خبر رسانه‌ای شود. زمانی که من از آیت‌الله هاشمی درباره توصیه آیت‌الله سیستانی به ایشان برای نامزدی پرسیدم که صحت دارد، گفتند بله، ایشان حتی به‌ من پیام داده‌اند که نگرانیم و شما باید بیایید و کشور را به سامان برسانید. در قم هم علمایی همچون آیت‌الله وحید خراسانی پیغام دادند که آیت‌الله هاشمی در انتخابات حضور یابد تا بتوان مشکلات کشور را برطرف کرد.

* نظرسنجی‌های دقیقی که می‌شد حاکی از این بود که آیت‌الله هاشمی بیش از 70 درصد از آرای مردم را دارد و البته این درصد روز به روز رو به فزونی بود.

* بعد از انتشار خبر ثبت نام، نه‌تنها قیمت ارز بلکه قیمت طلا و مسکن نیز با کاهش روبرو شد. حتی برخی از زائرانی که در آن ایام به حج مشرف شده بودند می‌گفتند تا خبر ثبت نام در مدینه و مکه منتشر شد رفتار سعودی‌ها با ایرانی‌ها بهتر شد. یک زائر به خود من گفت ماموران سخت‌گیر سعودی در قبرستان بقیع پس از ثبت نام آقای هاشمی می‌گفتند روابط دو کشور با آمدن ایشان خیلی خوب می‌شود. حتی قیمت کالا در کردستان عراق نیز کاهش یافت.

* بعد از اعلام نظر شورای نگهبان زمانی که آقای هاشمی دیدند اسمشان بین کاندیداهای نهایی نیست، هیچ عکس‌العملی نشان ندادند. به نظر من شورای نگهبان یکی از بزرگ‌ترین اشتباهات خود را در طول مدت عملکردش انجام داد زیرا رد صلاحیت هاشمی به بهانه‌هایی مثل کهولت سن، ایراد قانونی نبود و کاملا عیان و مشخص بود که اصل قضیه رد صلاحیت ایشان چیز دیگری است. ما اطلاعاتی داشتیم مبنی بر اینکه وزیر اطلاعات وقت با معاونین خود به جلسه بررسی صلاحیت نامزدها در شورای نگهبان رفتند و درخواست شرکت در جلسه شورا را داشتند که با اعتراض برخی از اعضای شورا مواجه شدند. حتی بعضی از اعضا به دلیل مخالفتشان با این ورود، جلسه را به حالت اعتراض ترک می‌کنند؛‌ بنابراین می‌بینیم که تا به حال سابقه نداشته مقامات امنیتی در جلسه شورای نگهبان حضور یابند. حتی اگر هم گفته شود مثلا قرار بوده گزارشی ارائه دهند، خب می‌شود گفت گزارش را می‌توانند مکتوب به شورای نگهبان بدهند و برای همین ضرورتی برای این حضور وجود نداشت. با این حال در نهایت هم شورا به این جمع‌بندی می‌رسد که تنها وزیر اطلاعات و بدون معاونینش در جلسه حضور یابد. ما از تکذیب این موضوع از سوی سخنگوی شورای نگهبان تعجب کردیم زیرا مذاکرات شورای نگهبان ثبت و ضبط می‌شود و اعضایی که در این جلسه حضور داشتند مطالب را انتقال دادند. در این جلسه گفته شده بود در حال حاضر طبق نظرسنجی‌های دقیق وزارت اطلاعات رای هاشمی بالای 70 درصد است و امکان این وجود دارد که این 70 درصد رای به 90 درصد برسد و در آن صورت بقیه کاندیداها محلی از اعراب نخواهند داشت و 10-15 درصد باقی مانده بین بقیه کاندیداها تقسیم شود. به همین خاطر چند راه حل داده بودند و در نهایت یکی از سه راه حل مطرح شده رای آورد و آن این بود که اساسا نگذارند نام ایشان در بین نامزدها باشد. البته این را هم بگویم که همین گزینه هم در شورا مخالفانی داشت و روی این تصمیم اجماع نشد.

* در رد مشکل کهولت سن می‌توانم بگویم که ساختمان مجمع حدود 38 پله دارد و آیت‌الله هاشمی هر روز صبح که وارد می‌شود این پله‌ها را به حالت نیم‌دو طی می‌کند. آقای هاشمی یک بار هم به من گفت که در منزل هر روز روی تردمیل با شیب تند می‌دود و در محوطه خانه پیاده‌روی می‌کند. همین چند روز قبل هم که از نمایشگاهی بازدید می‌کردند و من در خدمتشان بودم حدود 3 ساعت راه رفتند و غرفه‌ها را بازدید می‌کردند. وقتی به ایشان گفتند خسته شده‌اید اجازه بدهید صندلی بیاورند گفتند خسته نیستم.

* آیت‌الله هاشمی بعد از رد صلاحیت خود منتظر بودند تا بعضی که می‌خواهند از صحنه کنار بروند، ‌کنار رفته و آرایش نهایی نامزدها معلوم شود. ایشان نمی‌خواستند با اعلام فوری حمایت خود از یک نامزد، بقیه نامزدها را نگران کنند. از طرفی بحث کناره‌گیری آقای عارف مطرح بود. برخی از ایشان می‌خواستند با دکتر عارف صحبت کند تا به نفع روحانی کنار بکشد. حاج آقا گفتند خودشان می‌دانند، من این کار را نمی‌کنم. آقای هاشمی در ابتدا به صورت کلی دکتر روحانی را تایید می‌کرد. وقتی روحانی از ایشان خواست در حمایت از وی بیانیه بدهد، به ایشان پیغام داد که اجازه دارید از گفته‌ها و تصاویر من در فیلم‌های تبلیغاتی خود استفاده کنید. چند روز آخر مانده به انتخابات هم بیانیه‌ روشنی در حمایت از روحانی دادند و با موافقت ایشان بعضی از نیروهای ستادشان به کمک ستاد روحانی رفتند.

* در این‌باره که می‌گویند روحانی، هاشمی دوم است و دولت روحانی، دولت هاشمی است باید تصریح کنم که هاشمی نسخه دوم ندارد و این دولت نیز دولت هاشمی نیست ولی دولتی است که آقای هاشمی ایده‌آل‌های خود را در آن جست‌وجو می‌کند و دوست دارد تجربه‌های خود را به آن منتقل کند و روحانی نیز به این تجربه‌ها احترام می‌گذارد. این را هم بگویم که شخصیت آقای روحانی یک شخصیت مستقل است و در عین حال همانگونه که متاثر از برخی افراد است از آیت‌الله هاشمی نیز که دوستی 30 ساله با ایشان دارد تاثیر می‌پذیرد.

* یکی از تمایزهای دولت روحانی با دولت قبلی حضور در جلسات مجمع تشخیص مصلحت نظام است که در این دوره هم خود رئیس‌جمهور و هم معاونین و وزرای وی در جلسات مجمع شرکت می‌کنند و مصوبات مجمع را اجرا می‌کنند. احمدی‌نژاد در مورد مصوبات مجمع صریحا می‌گفت که من مصوبات مجمع را اجرا نمی‌کنم. بعد از آن همه زحمت و کار کارشناسی که مصوبات مجمع به امضای رهبری می‌رسید احمدی‌نژاد این مصوبات را کنار می‌گذاشت و اجرایی نمی‌کرد و اساسا یک بخش از شخصیت احمدی‌نژاد تضاد و چالش با هاشمی بود. وی یک تضاد و چالش با رهبری هم بر سر قضیه مشایی داشت. او حتی با مجلس هم در افتاد و بعضا مصوبات مجلس را ابلاغ نمی‌کرد تا جایی که مجلس خودش مصوبات را به بدنه دولت او ابلاغ می‌کرد. باید خاطرتان باشد که کار به شکایت مجلس از شخص رئیس دولت به دلیل این تخلف آشکار قانونی هم کشید.

* به نظر من شخصیت احمدی‌نژاد هنوز جای واکاوی دارد. احمدی‌نژاد یک شخصیت دارای فراز و فرود است. زمانی‌که وی استاندار و شهردار بود، تعابیر و تعاریفی از هاشمی دارد که زمانی که رئیس‌جمهور شد، این تعابیر برعکس می‌شود. معتقدم اگر اینها را کنار هم بگذاریم متوجه می‌شویم این آدم به‌ نوعی دچار یک تضاد در خویش است. احمدی نژاد در دور دوم ریاست جمهوری خود کاملا در جهت حذف هاشمی از صحنه سیاست و کشور تلاش می‌کرد. برای نمونه به تشریفات وزارت خارجه گفته بود که میهمانان خارجی که به ایران می‌آیند را به ملاقات هاشمی نبرید و به نوعی حکم به محاصره تبلیغی ایشان داده بود، یعنی همچون کاری که در حال حاضر صدا و سیما انجام می‌دهد و دیدارهای خارجی و سخنرانی‌های مهم هاشمی را غالبا حذف می‌کند. به عنوان نمونه ذکر می‌کنم؛ یکی از روسای جمهور آسیای میانه که به ایران آمده بود با اصرار از تشریفات وزارت خارجه خواسته بود به دیدار آیت‌الله هاشمی برود و رفته بود. زمانی که این خبر به گوش احمدی‌نژاد رسید تشریفات وزارت خارجه را توبیخ کرد که چرا این شخص به دیدار هاشمی رفته است.

* آیت‌الله هاشمی در رابطه با رفع حصر با رهبر معظم مستمرا صحبت‌هایی داشته‌اند و به دنبال حل مسأله هستند و بنده می‌دانم که تدبیر رهبری و آیت‌الله هاشمی در جهت حل مشکل است.

* ملاقات‌های هاشمی با رهبر معظم انقلاب به صورت ادواری و خیلی صمیمانه برگزار می‌شود ولی زمان مشخصی ندارد.

* دولت روحانی میراث‌دار وضعیت مناسبی نیست. تا سال 90 حدود 307 هزار نفر نیروی مازاد از دولت قبل استخدام شده‌اند که اینها دولت را فربه کرده است. حتی در بین افراد استخدام‌شده اشخاص بی‌سواد و زیر دیپلم و دیپلمی وجود دارند که بر خلاف قانون به استخدام آموزش و پرورش درآمده‌اند. در دولت گذشته استخدام‌ها بسیار بی‌ضابطه بود به طوری‌که با یک نامه رئیس‌جمهور سه نفر از یک خانواده استخدام دولت شده‌اند.

* وزارت خارجه عملکرد خوبی داشت و در طول این مدت توانست تابوی عدم مذاکره با آمریکا را بشکند و این اقدام کمی نبود. ظریف از تیم آقای ولایتی است و او هم وزیر خارجه دولت هاشمی بوده است. انصافا کارش را خوب بلد است اما از نظر من وزارت کشور عملکرد قابل قبولی در طول این مدت نداشته است.

* دولت یازدهم بیشتر مردمی و مردمی‌تر باشد. به نظرم دولت روحانی عقبه اجتماعی به آن معنا ندارد. عقبه اجتماعی در فرآیندی کوتاه‌مدت به‌دست نمی‌آید و حرکت روحانی در تغییرات مدیریت‌ها در استان‌ها کند و نگران‌کننده و برای بعضی طرفدارانش یاس‌آور است. کنش اجتماعی رئیس‌جمهور با مردم گرما و شور و فروتنی و حرارت بیشتری می‌طلبد. وزرا باید بیشتر در بین مردم دیده شوند. البته از این دولت توقع تکرار حرکات پوپولیستی دولت گذشته نیست اما این باید مد نظر قرار بگیرد که سریعا در کنش دولت و بدنه آن با مردم تجدیدنظر و سطح تعامل از وضعیت کنونی بهتر شود.




نظرات() 

پیشنهاد ایران به عراق در مورد داعش

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 27 خرداد 1393-11:12 ب.ظ

درحالیکه داعش به بغداد نزدیک می شود، ایران به دولت عراق پیشنهاد داده است که هرچه نیاز دارد تامین خواهد کرد.
دیلی بیست نوشت: درحالیکه داعش به بغداد نزدیک می شود، ایران به دولت عراق پیشنهاد داده است که هرچه نیاز دارد تامین خواهد کرد.

به گزارش جمهوریت به نقل از انتخاب، مقامات ارشد آمریکایی و عراقی می گویند که ایران به دولت نوری المالکی پیشنهاد استفاده از نیروهای ویژه اش برای سرکوب داعش را داده است.

یک مقام ارشد عراقی می گوید: از بالاترین سطوح دولت ایران به ما پیشهاد دادند که «با هر چه نیاز دارید به کمکتان می آییم».

وی افزود: پیشنهاد کمک ایران به عراق برای مبارزه با داعش دارای پیش شرط نبود.

یک مقام ارشد دولت اوباما نیز گفت که کاخ سفید با دقت مسائل عراق را زیر نظردارد.

وی افزود: اوباما به دنبال تصمیم گیری صحیح در مورد عراق است، البته باید بگویم که ایران نیز یکی از فاکتورهای تصمیم گیری رئیس جمهور است.

لقمان فیلی سفیر عراق در واشنگن حاضر به بیان جزئیات پیشنهاد ایران به دولت الماکی نشد اما گفت که دولتش گزینه هایی برای انتخاب در اختیار دارد.

وی گفت: ما با تهدید موجودیتی مواجه شده ایم. عراق قادر نیست با داعش همزیستی کند.

وی افزود: ما به سوی هرکسی که می توانیم با آن برای مقابله با داعش متحد شویم، دست دراز خواهیم کرد.




نظرات() 

ترجمه منشور حقوق بشر کوروش

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 27 خرداد 1393-01:30 ق.ظ


متن کامل گل نبشته بابلی کوروش (منشور کوروش) ترجمه عبدالمجید ارفعی

+ بررسی مختصر در انتها

عبدالمجید ارفعی:
فرمان کورش بزرگ

1. .............................................................................................. [ بنا کرد ] (؟)

2. ............................................................................................. گوشه ی جهان.

3. .......................................... ناشایستی شگرف بر سروری کشورش چیره شده بود

4. ............................................. (فرمود تا به زور) باج گندم و دهش رمه بر آنان بنهند

5. (پرستشگاهی) همانند اَسنگیل Esangila [ بنا کر]د ... از برای او ur و دیگر جای های مقدس

6. با آیین هایی نه در خور ایشان، آیین پیش کشی قربانی ای نهاد که (پیش از آن) نبود. هر روز به گونه ای گستاخانه و خوار کننده سخن می گفت، و نیز با بدکرداری از بهر خوار کردن (خدایان)

7. بردن نذورات را (به پرستشگاه ها) برانداخت. [ او (همچنین) در آیین ها (به گونه هایی ناروا) دست برد. اندوه و ناشادمانی ] را به (= در) شهرهای مقدس بپیوست. او پرستش مردوک Marduk پادشاه خدایان را از دل خویش بشست.

8. کسی که همواره به شهر وی (= شهر مردوک = بابل Bābilion) تباهکاری روا می داشت (و) هر روز [ به آزردن (آن) سرزمین دست (می یازید)، مردمانش ] را با یوغی بی آرام به نابودی می کشانید، همه ی آن ها را.

9. از شکوه های ایشان انلیل Enlil خدایان (= سرور خدایان = مردوک) سخت به خشم آمد. [ جای های مقدس رها شدند و یادنمای (آن) پرستشگاه ها (= آثار) به فراموشی سپرده شد ]. دیگر خدایان باشنده در میان ایشان (نیز) پرستشگاه های خویش را ترک کردند.

10. در (برابر) خشم وی (= مردوک) او (= نبونئید Nabūna'id) آنان (= پیکره های خدایان) را به بابل فرا برد. لیک مردوک، [ آن بلند پایه که آهنگ جنگ کرده بود ]، از بهر همه ی باشندگان روی زمین که جای های زندگیشان ویرانه گشته بود،

11. و (از بهر) مردم سرزمین های سومر Šumer و اکد Akkadî که (بسان) [ کالبد ] مردگان (بیجان) گشته بودند، او (= مردوک) از روی اراده و خواست خویش روی به سوی آنان باز گردانید و بر آنان رحمت آورد و آنان را ببخشود.

12. (مردوک) در میان همه ی سرزمین ها، به جستجو و کاوش پرداخت، به جستن شاهی دادگر، آنگونه که خواسته ی وی (= مردوک) باشد، ‌شاهی که (برای در پذیرفتن او) دستان او به دست خویش گرفت.

13. او (= مردوک) کورش، پادشاه شهر انشان Anšan را به نام بخواند (برای آشکار کردن دعوت وی) و او را به نام بخواند (از بهر) پادشاهی بر همه ی جهان.

13. او (= مردوک) سرزمین گوتیان Qutî و تمامی سپاهیان مندَ Manda (= مادها)، را به فرمانبرداری از او (= کورش) واداشت.او (مردوک) - (واداشت تا) - مردم، سیاه سران، به دست کورش شکست داده شوند.

14. (در حالی که) او (= کورش) با راستی و داد پیوسته آنان را شبانی می کرد،‌ خدای بزرگ، نگاهبان مردم خویش، با شادی به کردارهای نیک و دل (پر از) داد او ( = کورش) نگریست.

15. (پس) او را فرمود که به سوی شهر وی، بابل، پیش رود. (مردوک) او (= کورش) را برانگیخت تا راه بابل را در سپرد (و خود) همانند دوست و همراهی در کنار وی همواره گام برداشت.

16. (در حالی که) سپاهیان بی شمار او که همانند (قطره های) آب یک رود به شمارش درنمی آمدند، پوشیده در ساز و برگ جنگ،در کنار وی گام برمی داشتند.

17. او (= مردوک) بی هیچ کارزاری وی (= کورش) را به شهر خویش، بابل، فرا برد. (مردوک) بابل را از هر بدبختی برهانید (و) نبونئید را - پادشاهی که وی (= مردوک) را پرستش نمی کرد - به دست او (= کورش) سپرد.

18. همه ی مردم بابل،‌ همگی (مردم) سومر و اکد، (همه ی) شاهزادگان و فرمانروایان به وی (= کورش) نماز بردند و بر دو پای او بوسه دادند (و) از پادشاهی اش شادمان گردیده، چهره ها درخشان کردند.

19. سروری که به یاری وی خدایان ِ(؟) در خطر مرگ (قرار گرفته) زندگی دوباره یافتند و از گزند و آسیب رها شدند، (و) همه ی خدایان (؟) به شادی او را همی ستودند و نامش را گرامی داشتند.

20. من، کورش، پادشاه جهان، شاه بزرگ، شاه نیرومند، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار گوشه ی جهان،

21. پسر کمبوجه، شاه بزرگ، شاه (شهر) انشان، نوه ی کورش، شاه بزرگ، شاه (شهر) انشان، نبیره ی چیش پیش، شاه بزرگ، شاه (شهر) انشان،

22. از تخمه ی پادشاهی ای جاودانه، آن که پادشاهیش را خداوند (= مردوک) و نبو Nabû دوست می دارند و از بهر شادی دل خویش پادشاهی او را خواهانند.

آنگاه که من (= کورش)‌ آشتی خواهان به بابل اندر شدم،

23. با شادی و شادمانی در کاخ شهریاری خویش، اورنگ سروری خویش بنهادم، مردوک، سرور بزرگ، مهر دل گشاده ام را که د[وستدار ] بابل است به خواست خود به [ خویشتن گروانید ] (پس) هر روز پیوسته در پرستش او کوشیدم.

24. (و آنگاه که) سربازان بسیار من دوستانه اندر بابل گام برمی داشتند، من نگذاشتم کسی (در جایی) در تمامی سرزمین های سومر و اکد ترساننده باشد.

25. من (شهر) بابل و همه ی (دیگر) شهرهای مقدس را در فراوانی نعمت پاس داشتم. درماندگان باشنده در بابل را که (نبونئید) ایشان را به رغم خواست خدایان یوغی داده بود (؟) نه در خور ایشان،

26. درماندگی هاشان را چاره کردم و ایشان را از بیگاری برهانیدم.

مردوک، خدای بزرگ از کردارهای من شاد شد و

27. (آنگاه) مرا، کورش، پادشاهی که پرستنده ی وی است و کمبوجیه، فرزند ِزاده شده ی من و همگی سپاهیانم را

28. با بزرگواری، افزونی داد و ما به شادمانی، در آشتی تمام، کردارهایمان به چشم او زیبا جلوه کرد و والاترین پایه ی [ خدائیش ] را ستودیم. به فرمان او (= مردوک) همه ی شاهان بر اورنگ شاهی برنشسته

29. و همگی (شاهان) جهان از زبرین دریا (= دریای مدیترانه) تا زیرین دریا (= دریای پارس)، (همه ی) باشندگان سرزمین های دور دست، همه ی شاهان آموری شاهان Amurrû آموری، باشندگان در چادرها همه ی آن ها

30. باج و ساو بسیارشان را از بهر من؛ (= کورش) به بابل اندر آوردند و بر دو پای من بوسه دادند. از ... تا (شهر) آشور Aššur و شوش MŬŠ. ERIN = Šusan

31. آگاده Agade، سرزمین اشنونا Ešnunna، (شهر) زمین مه - تورنو Mê - Turnu، دیر Dēr تا (پایان) نواحی سرزمین گوتیان و نیز (همه ی) شهرهای مقدس آن سوی دجله که از دیرباز ویرانه گشته بود،(از نو باز ساختم).

32. (و نیز پیکره ی) خدایانی را که در میانه ی آن شهرها (= جای ها) به جای های نخستین بازگردانیدم و (همه ی آن پیکره ها را) تا به جاودان در جای (نخستین شان) بنشاندم (و) همگی آن مردم را (که پراکنده بودند)، فراهم آوردم و آنان را به جایگاه های خویش بازگردانیم.

33. (و نیز پیکره ی) خدایان سومر و اکد را که نبونئید (بی بیم) از خشم سرور خدایان (= مردوک) با بابل اندر آورده بود، به فرمان مردوک، خدای بزرگ به شادی و خوشی

34. در نیایشگاه هایشان بنشاندم - جای هایی که دل آن ها شاد گردد -باشد که خدایانی که من به جای های مقدس (نخستین شان) باز گردانیدم،

35. هر روز در برابر خداوند (= مردوک) و نبو زندگی دیریازی از بهر من بخواهند و هماره در پایمردی من سخن ها گویند، با واژه هایی نیک خواهانه باشد که به مردوک، خدای من، گویند که «به کورش، پادشاهی که (با بیم) تو را پرستنده است و کمبوجیه پسرش،

36. بی گمان باش، بهل تا آن زمان باز سازنده باشند ... با روزهایی بی هیچ گسستگی.» همگی مردم بابل پادشاهی را گرامی داشتند و من همه ی (مردم) سرزمین ها را در زیستگاهی آرام بنشانیدم.

37. [ ......................... یک ؟ غا]ز، دو اردک و ده قمری (فربه) بیش از (رسم ِمعمول ِدادن ِ) غازها، اردک ها و قمریان (معین کردم)

38. [...............بل]ند و بر آن ها بیفزودم. در استوار گردانیدن ب[نای ] باروی «ایمگور - انلیل Imgur - Enlil» باروی بزرگ شهر بابل کوشیدم و

39. [................] دیوار کناره ای (ساخته از) آجر را بر کنار خندق شهر که (یکی از) شاهان پیشین [ ساخته و (بنایش را) به انجام نرسانیده ] بود،

40. [ بدانسان که ] بر پیرامون [ شهر (به تمامی) برنیامده بود ]، آنچه را که هیچ از یک شاهان پیشین (با وجود) افراد به بیگاری گرفته شده ی [ کشورش ] در بابل نساخته بودند،

41. [ ..... از قیر ] و آجر از نو بار دیگر بساختم و [ بنایشا]ن [ را به انجام رسانیدم. ]

42. [ دروازه های بزرگ وسیع مر آن ها را بنهادم ....... و درهایی از چوب سدر ] با پوششی از مفرغ، با آستانه ها و پاشنه [هایی از مس ریخته شده ...... هر آن جایی که دروازه ها]یشان (یافت می شد)،

43. [ استوار گردانیدم .................................................................................... نو]شته ای لوحه ای (در بردارنده ی) نام آشور بانی پال Aššur - bāni - apli شاهی پیش از من [ در میان آن (= بنا) بدید]م.

44. ............................................................................................................

45. ....................................................................................... تا به روز جاودان.
- بت پرستی و چند خدایی کوروش: در این ترجمه که به نظر مناسبترین ترجمه بین دیگر ترجمه های فارسی می آید ، نکته جالب توجه پرستیدن رسمی "مردوک" و " نبو" بت های بابلیست ، از این رو این ترجمه بر خلاف برخی ترجمه های جعلی ما را به این حقیقت می رساند که کوروش خود را برگزیده خدایان- بت های- بابلی می داند و از بند ۱۲ تا بند ۱۹ علنا کوروش منتخب خدایان بابلی من جمله مردوک است تا بابل را تسخیر کند .

و در بند ۳۵ او اعلام می کند "مردوک، خدای من،..." این دیگر اقرار کتبی و بدون هیچ واسطه ایست که رد شدنی نیست و نشان می دهد همه تلاش برخی افسانه سازان در یکتاپرست خواندن کوروش سبکسرانه و بی اعتبار است .

۲-قوم کوروش : چنانچه در این لوح می خوانیم از دو جهت کوروش را نمی توان اهل ایران خواند ُ نخست حامیانش که گوتیانند و دیگر سیاه سر خوندن مردم بابل که هر دو با بررسی مشخصات گوتیان قابل بررسیست.

"گوتی : از اسناد موجود پیداست که گوتیان مردمی وحشی و سختدل بودند و ولایت اباد بین النهرین را غرقه خون و طعمه آتش کردند . هجوم طوایف گوتی نخستین هجومی است که تاریخ آسیای غربی قدیم ذکر آن را باقی گذاشته است ...در آثار قدیم بابل کنیزکان گوتی نژاد را ستوده اند و آن ها را مامورتی خوانده اند که به معنی صاحب بشره یا موی روشن است و از این حیث با زنان سومری و اکدی تفاوت بسیار داشته اند ...از تحقیق در این اسما ء استنباط میشود که گوتیان سامی نژاد نبوده اند و از مقایسه با سایر آثار میتوان گفت که گوتیان از طوایف آدریاتیک بوده اند. "دهخدا-لغتنامه - ذیل واژه گوتی

در اینجا پیداست بزرگترین حامیان کوروش که حاکم بابل هم شدند گوتیان بودند که دارای مو و چهره روشن بودند و میدانیم ار استپ های روسیه و قفقاز به سمت ایران مهاجرت و ساکن شدند .

۳- دروغی به نام برانداختن برده داری :

26. درماندگی هاشان را چاره کردم و ایشان را از بیگاری برهانیدم.

مشاهده می کنید که "رهانیدن از بیگاری" یک عده محدود را به "برانداختن برده داری" تعبیر نموده و بیگاری را "کار بدون مزد" معنی می شود را "برانداختن برده داری" که از نظر اجتماعی و بین المللی یک عمل عظیم بوده ترجمه نموده است !

۴- دروغی به نام آزادی ادیان : همانطور که دیدیم در ترجمه استاد ارفعی چنین جمله ای وجود ندارد و مشخص نیست مترجم یا مترجمهای ایرانی و غیر ایرانی این مطلب را از کجای منشور استخراج کرده اند که استاد ارفعی آنرا ندیده اند ...





نظرات() 

برشی از تاریخ بازخوانی نشده در مورد عملکرد کوروش و هخامنشیان

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 27 خرداد 1393-01:27 ق.ظ


مجازاتهای کوروشی :

"هرکس از دستورات من تمرد کرد ، او را به صلابه بکشید و بکشید

و اموالش را هم به نفع من مصادره کنید !"


فلاویوس ژوزفوس مورخ بزرگ رومی-یهودی می نویسد :

»شاه کوروش به سیسنس و ساترابازنس سلام می فرستد:

من دستور دادم که کاهنان یهودی نیز بایستی همچون دیگر مردم یهود ، طبق قوانین موسی در اورشلیم قربانی کنند ، و هنگام انجام این کار برای حفظ شاه )کوروش) و خانواده اش به سوی خدا دعا کنند تا شاهنشاهی پارس ادامه داشته باشد !

اما اراده من اینطور است کسانی که از این احکام نافرمانی کنند بایستی به صلیب کشیده شوند و اموالشان به سود خزانه سلطنتی ثبت و ضبط شود!


Josephus , Antiquities of the Jews , Book 11 , Chapter 1-3


ژوزفوس در جای دیگر (11,4,6) میگوید داریوش این دستور کتبی کوروش را یافته بود ، این کتاب در اکباتان نگهداری میشد و داریوش آنرا در میان "پرونده های سلطنتی" (royal records) یافته بود.

ژوزفوس در این بخش به طور واضحتر از"ضبط اموال" میگوید ، در فقره قبل از استفاده شده که معنی "خزانه شاهی" میدهد و شاید معنی "بیت المال" به ذهن متبادر شود ، ولی در این بخش بطور دقیقتر میگوید که این اموال دقیقاً "برای استفاده شاه" [ to the king's use] مصادره میشد!

یک نکته دیگر این است که ژوزفوس برای شکنجه های کوروشی ، از اصطلاح ἀνασταυρωθῆναι با تلفظ(anastaurôthênai) استفاده کرده که مصدر مجهول از فعل"ἀνασταυρόω" است(سند)

بسیار جالب است که این واژه در پیش از دوره روم معمولاً به معنیimpale بوده است! (سند)

ما پیشتر در مقاله "داریوش و جنایت علیه بشریت" به این نوع شکنجه خاص اشاره کرده بودیم.



یک نکته جالب دیگر در گزارش ژوزفوس هم تطابقی است که قسمتی از گزارش او با منشور کوروش دارد :


سخن کوروش به نقل از ژورفوس :

- من دستور دادم که کاهنان یهودی نیز بایستی همچون دیگر مردم یهود ، طبق قوانین موسی در اورشلیم قربانی کنند ، و هنگام انجام این کار برای حفظ شاه )کوروش) و خانواده اش به سوی خدا دعا کنند تا شاهنشاهی پارس ادامه داشته باشد !

سخن کوروش به نقل از منشور کوروش :

- ]مردم و کاهنان ؟ ] هر روز در برابر بل و نبو ، عمری طولانی برایم خواستار شوند ! (فقره 35)



* آیا آنطور که اسرائیلیان و یهودی ها گمان میکنند ؛ کوروش قلباً به یهودیان علاقه و شیفتگی داشت ؟

ژوزفوس مورخ بزرگ یهودی در فقره ای بسیار مهم مینویسد که کمبوجیه پس از اینکه تحقیقی از دو نفر پیرامون نیت واقعی یهودیان برای تجهیز استحکامات اورشلیم دریافت میکند ، ضمن پیام تشکری به ایشان ، میگوید :

»من تحقیقاتی که از سوی شما برایم فرستاده شده را خواندم ، پس

من بر آن شدم که در میان کتب نیاکانم در اینباره جستجویی انجام شود ، و در آنجا اینطور یافتم که این شهر -اورشلیم-همواره دشمن پادشاهان بوده است و ساکنان آن همواره فتنه و جنگ به راه می اندازند ؛ لذا من دستور دادم یهودیان به ساخت شهر اورشلیم و بنای کشور یهودیه [country of Judea] مجاز نمی باشند«

1-1 Flavius Josephus , Antiquities of the Jews , Book 11 , Chapter 1


همانطور که روشن هست در کتب نیاکان و پادشاهان هخامنشی به وضوح ذکر شده بود که یهودیان در امپراطوری فساد می کنند و دشمن شاهان هستند ، کوروش نیز اینرا می دانسته و لذا تئوری دوست یهود بودن با این افشاگری ارزشمند ژوزفوس ، باطل است.

یک مسئله که شاید گفتنش خالی از لطف نباشد این هست که احتمالاً این کتب شاهانه ، همان دفاتر سالانه هخامنشیان است که مواردی در آن ثبت و ضبط میشده است و دیودوروس سیسیلی درباره کتزیاس می نویسد :

»کتزیاس همچنانکه خود به ما میگوید با دقت دفاتر شاهی را که پارسیان در آنها تاریخ خویش را بر اساس قانونی ثبت می کردند بررسی کرد»(2:32)

این دفاتر سالنامه های پادشاهان بودند ، مجله هایی که عذرا و استر هم از آنها یاد کرده اند .

جالب اینکه کوروش احتمالاً به همین دلیل (بیم از فتنه انگیزی در حکومت) یهودیان را از کشور خودش اخراج کرد [با بهانه تجدیدبنای اورشلیم و معابد]

کوروش میگوید :

»من بسیاری از یهودیانی که در کشورم ساکن بودند را با احترام به کشور خودشان ترک دادم ! ، به منظور بازسازی شهرشان و ساخت معبد خدا در اورشلیم! همچنانکه پیش از آن بود«

Ibid , Chapter 1-3

کوروش و کشتار مردم بابل

در بین مورخین ، فقط گزنفون شرح مفصلی از ستیز و کشتار مردم شهر و کشور بابل توسط کوروش و سپاهیانش دارد ، کوروش در منشورش که یک پروپاگاندای و دروغنامه ای وقیحانه است در تحریف آشکار حقیقت می نویسد :

فقره 24 - سپاهیان گسترده ام با آرامش درون بابل گام برمیداشتند ! نگذاشتم کسی در همه سومر و اکد هراس آفرین باشد .

فقره 25 - در پی امنیت بابل بودم

در "رویدادنامه نبونید-کوروش" که سفارشی نوشته شده در وقایع سال هفدهم می خوانیم:

گئوبروه فرماندار گوتیوم، همراه با سپاه کورش بدون جنگ و پیکار به بابل اندر آمد و نگاهبانی از نیایشگاه اِسَگیلَه به سپرهای گوتیان سپرده شد تا مبادا هیچیک از سپاهیان به درون اسگیله و دیگر بناهای مقدس آن پا بگذارند. از آن پس، آیین‌ها و مراسم به مانند گذشته برگزار ‌شدند.

کورش به بابل اندر آمد. به پیش گام‌های او، شاخه‌های سبز افشانده می‌شد.او با مردمان شهر، پیمان صلح و آشتی گذارد. کورش به همه مردمان بابل، پیام درود و شادباش فرستاد. گئوبَروَه به فرمانداری بابل برگماشته شد

اکنون شرح واقعی ماجرا از زبان کسانی که "زر و زور کوروش" به قلم ایشان جهت نمی داد:

«سپاه کوروش وارد بابل شد و هرکه را میدیدند میزدند و میکشتند و قتل عام میکردند !

عده ای از مردم به خانه هایشان گریختند و برخی دیگر داد و فغانشان بلند شد ، اما گوبریاس و مردانش با فریادهایشان صدای التماس و شیون و زاری مردم را ساکت کردند... »

Xen. Cyr. 7.5.2



تأییدیه ضمنی توسط تواریخ رومانیایی ::

وقایع نگاری در زبان رومانیایی را Hronograf میگویند ؛ وقایع نگاری از نظر ادبی در بیزانس روم و در طی سه دوره از قرن ششم تا دوازدهم میلادی تکامل یافت و با اثر منظوم کنستانتین ماناسسConstantin Manasses به اوج تکامل خود رسید ، ترجمه و اقتباسی که از این اثر بین سالهای 1340-1331 به زبان اسلاوی انجام شد در قرن 16 مورد استفاده وقایع نگاری ملداوی قرار گرفت ، چنانچه بسیاری از فصول آنرا میهائیل موکساMihail Moxa یا موکسالیهMoxalie ادیب رومانی به زبان رومانیایی ترجمه و به کتاب وقایع نگاری خود اضافه کرد ، موسا به چهره های تاریخی مثل اسکندرکبیر و کوروش توجه نشان داده بود و هچنین از آوردن عناصر غیرواقعی و خیالی احتراز کرده است (یافته های ایران شناسی در رومانی ، دکتر ویورل باجاکو ، برگه 75-76)

در این بخش به ترجمه دقیق فصل مربوط به امپراطوری کوروش از کتاب میهائیل موکسا در سال 1620 میپردازیم ، این متن برای اولین بار به وسیله هاشدئو B.P.Hasdeu با الفبای سریلیک به چاپ رسیده است :

»کوروش kir از پارس Persida با عموی خود داریوش مادی Darie Mideanul برخاست و امپراطوری بابل Vavilon را در هم شکست و آنرا به بدترین وضعی از بین برد . به این جهت کوروش امپراطور بزرگ جهان شد و سی سال سلطنت کرد ... کوروش آنچنان قدرتی داشت که بر اغلب امپراطوران چیره شد و مملکت و دارائی آنان را از آن خود کرد ، همه آنان را دستگیر کرد و همه را زندانی کرد و مورد بازخواست قرار داد و برای تنبیه و آزارشان آنان را در زندان نگاه می داشت ، کوروش گردونه گرانبهائی که تمامی آن از طلا بود برای خود و امیرانش ساخته بود و هنگام گردش و تفرج در گردونه می نشست و این امپراطوران را بجای اسب افسار می زد و به گردونه می بست ! این چنین آنان را هر روز خفت و آزار می داد» (همان منبع ، برگه77)


مردوک کوروش و کوروش ِ یهوه ؟!

از کتاب ارمیای نبی می توان دانست که خداوند نسبت به مردوک نظر منفی دارد:

Prophecy against Babylon

The word which the Lord spoke concerning Babylon, the land of the Chaldeans, through Jeremiah the prophet:2 “Declare and proclaim among the nations.Proclaim it and lift up a standard.Do not conceal it but say,‘Babylon has been captured,Bel has been put to shame, [a]Marduk has been [b]shattered;Her images have been put to shame, her idols have been shattered

]پیشگوئی های] نبوی علیه بابل:

پیام خداوند به بابل (سرزمین کلدانیان: کاهنان) از طریق پیامبرش ارمیا : ای ارمیا در میان مردم آنرا اعلان کن و این اعلامیه را به اهتزاز دربیاور و بلند آوازه ساز : بابل تصرف شده است ؛]خدایان ِ شما] بل [بعل] به شرم درآمده است و [بت] مردوک شکسته شده . تندیس های ایشان به شرم گراییده و بتهایشان شکسته گشته .

درحالیکه از متن صریح کتاب مقدس پیداست نظر منفی نسبت به مردوک و بتها وجود دارد .پس چگونه می توان از قول قسمت دیگری از کتاب مقدس ، کوروش را مسح شده یهوه و شبان خداوند دانست ؟ اینطور میتوان میان این دو جمع کرد که فقط عمل کوروش در آزادسازی حدود 70 هزار یهودی بابل مورد تقدیر عهدعتیق قرار گرفته ، ولی این بر خلاف رفتار محققین وطنی ، قابل بسط به شخصیت "کوروش" نیست




نظرات() 

دین ایرانیان پیش از اسلام و اهورامزدا ...

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 27 خرداد 1393-01:23 ق.ظ

اهورامزدا :

آن چه در کتیبه بیستون به صورت مکرر در سطرهای مختلف و در سایر کتیبه ها آمده چنین که پیداست ، هیچ نشانه ای از حرف " هـ" و " واو" موجود در "اهورا" در خود ندارد …

شکل خواندن خط میخی از چپ به راست به این شکل است

- َ - د - ز - َ - م - ر - ُ - ا

یعنی این کلمه باید « اُُرمَزدَ » تلفظ شود

حال تلفظ اشتباه این کلمه چه سو تفاهم هایی را به همراه داشته ؟!

برخی با تلفظ اشتباه و ترجمه اشتباه این تصور باطل را جا انداخته اند که « اهورامزدا » از ریشه "هور"و "خور" و خورشید به معنای خدای روشنایی است …

تا با تقابل آن با دیو و تاریکی آنرا به دین زرتشت پیوند بزنند…

و درازای دین زرتشت ساختگی را به عهد هخامنشیان بکشانند…

حال این « اُُرمَزدَ » داریوش ودیگر پادشاهان به چه معناست ؟!!

این واژه از ترکیبی از دو واژه ی " اُ ر = اور " و " مَزدَ = مزدا " است …

جز اول این ترکیب لغتی بسیار آشنا و مصطلح در ایران کهن و بین النهرین است …

کافیست به نامهای برخی از شهر ها نگاهی بیاندازیم …

( ارشلیم = اورشلیم = شهر آشنایی و سلامت )

(ارمیه = اورمیه = شهر پر آب)

(اربیل= اوربیل = شهری میان کوهها )

( ارامان = اورامان = شهر امنیت )

( اوراشنو (ارمنستان ))

(اوریدو )( اوراش ) ( اورکیش ) ( اورتنا ) ( اوریکاتو ) ( اوریاکی )

( اوراندوش ) _(اوربیلوم ) ( ارزانا )

و نامهای بسیار دیگر که جای نام بردن همه نیست …

اصولا سرزمین اور یا ار در بین النهرین جنوبی به نقل از تورات محل تولد حضرت ابراهیم است که در بابلی و آشوری "اور" یا " ار" یا "اری" به معنای مطلق شهر است

جز دوم واژه یعنی " مزدا " یا " مزد " که در فارسی امروزی به معنای مُزد یا پاداش است و در اوستایی میژد است و با مژده نزدیک است ، در پهلوی به صورت مزد یا میزد به معنای اجر و پاداش است ،در گوتیک و زبان اوستی باز هم به معنای پاداش است

در لوح گلی تخت جمشید یک کارگری که 50 کارشه مزد میگرفته را با صفت " مزدیسن " آورده اند . اینجا معنای کلمه مزدا پرست نیست ،

بل که دقیقا به همان معنایی است که کتیبه قصد انرا داشته یعنی کارگری "دستمزد خواه" و "دستمزد پرست "

اما « اُُرمَزدَ » داریوش یعنی چه ؟

اورمزد صفتی است برای خدای داریوش که در اصل آشوری است

اگر به نوشته های داریوش دقت کنید …اهورامزدا خداوندی است که شهرها و سرزمینها را به عنوان اجر و پاداش می دهد …

« اُُرمَزدَ » یعنی " خداوند سرزمین بخش "

جمله تکراری داریوش با این مضمون که " اورمزد این شهر را به من داد " را

در سرتاسر کتیبه های داریوش بوضوح می بینیم …

مقاومت دیگران در مقابل خود را نه مقاومت در مقابل داریوش بل که مقاومت در برابر اورمزد می بیند یعنی آنها خلاف هدفهای خداوند سرزمین بخش عمل کرده اند …

بنونیست در کتاب دین ایرانی صفحه 26 مینویسد :

« نام اهورامزدا که در سنگ نبشته های هخامنشی آمده دلیلی بر زرتشتی بوده هخامنشیان نمی تواند باشد »

چگونه میتوان این نگاره بالدار را به زرتشتیان منسوب کرد ؟!

چرا این نماد را در کنار داریوش و نه در محراب آتشکده ها ترسیم کرده اند …

چرا طی دوران مختلف تغییر چهره داده ؟

چرا پس از داریوش این نگاره تغییر کلی کرد ؟!

این نگاره بالدار اولین بار 4 قرن پیش از داریوش در سنگ نگاره های آشوری یافت شده ، و آنها خالق این خدا و نگاره بالدار بودند …

پس با این فرض باطل باید آشوریان را اولین زرتشتیان نامید …

این نگاره همواره ناظر بر تعیین و تفویض و تعویض قدرت درباری بوده نه ناظر و حاضر در گستره ایمانی و کرداری مردم و عوام …

جالب اینجاست …

هردودوت از احوال چوپانی که کورش نوزاد را در میان جنگلها نجات داد با خبر است

ولی از از احوال چنین پیامبر بزرگی که گویا تمام آریاییان اخلاق خود را مدیون او هستند ذره ای اطلاعات ندارد !!!

بنونیست در کتاب - دین ایرانی – صفحه 78 میگوید :

((نه یونانیان ، نه سریانی ها ، و نه نویسندگان ارمنی ،هیچ یک از زردشت اوستایی و از آیین او که در اوستا بازگو شده هیچ اطلاعی نداشته اند))

نکته جالب و نهایی را " نیبرگ " در کتاب "دین های ایران باستان " صفحه 429 میگوید :

(( هر اندازه که زمان ساسانیان به جلو میرفت نمایان تر می شد که از این دین ، نیروی درونی و خواست گسترش کاسته می شد و جایگاه خود را مدیون دستگاه دولتی حاکم و امادگی پادشاهان ساسانی برای شکنجه بود

آخر بار استوارترین پایگاه مزدا پرستی در محافل دولتیان و ارتش بود .

یقین است که پس از اینکه اسلام به ایران راه یافت فرمان روایی ساسانی در هم ریخت ، مزداپرستی که تقریبا به نیروی دولتی تکیه کرده بود ، با یک تکان ، همچون میوه کرم خورده فرو افتاد و تقریبا بی سرو صدا از ردیف دین هایی که در دوره ی نوین به طور جدی انتظارشان را می کشیدند ، بیرون رفت ))

در مورد پرستیدن اهورامزدا توسط کورش بیشتر به یک نویسنده غربی استناد میکنند و شاگردان پیرو او و نوچه هایشان هم در ایران تکرار کننده هستند گرچه تعداد این افراد در مقابل تاریخ پژوهان بزرگ بسیار ناچیز است اما خود این خانم مری بویس در کتابش در مورد کورش مینویسد :

« از نظر آیینی غیر ممکن است میان اقرار شفاهی کورش به پذیرفت خدایان بزرگ غیر ایرانی ، با اعتقاد به وجود اهورامزدا سازگاری بوجود اورد»

(مری بویس – تاریخ کیش زرتشت – جلد دوم – ص 98 )

خود این نویسنده که از استثناهای عالم تاریخ پژوهی در زمینه اهورامزدا پرست بودن کورش است نیز چنین توصیفی میکند …

البته بماند که اقرار کورش در گل نبشته بابلی را شفاهی !!خوانده !!!!!!!!!!





نظرات() 

کوروش دروغ گفته یا داریوش ؟!

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 27 خرداد 1393-01:21 ق.ظ

پردهٔ اول: کورش در سطرهای سوم تا نوزدهم منشور مدعی می‌شود که مردم بابل از نبونید (شاه بابل) ناراضی بودند و او را شاهی می‌دانستند که اندوه و غم، سختی معاش، و رنج و آزار و مرگ برای مردم خود آورده بود. کورش می‌گوید که مردم بابل از خدای بزرگ خواستند که شاهی خوب برای آنان بیابد و خدای بزرگ هم پس از اینکه سراسر جهان را گشت، کورش را یافت و از او حمایت کرد تا شاه بابل شود. آنگاه همه مردم از پادشاهی کورش که توأم با راستی و عدالت بود و آنان را از غم و مرگ رهایی داده بود، خوشنود شدند و او را شادباش گفتند.

پردهٔ دوم: داریوش در بند شانزدهم از ستون اول کتیبه بیستون گزارش می‌کند که شخصی به نام نَدینتوبِل که خود را پسر نبونید معرفی می‌کرد، قیام کرد و با حمایت همه مردم شاه بابل شد. داریوش چند ماه بعد و در بند چهاردهم از ستون سوم همان کتیبه مجدداً گزارش می‌کند که شخص دیگری نیز به نام اَرَخَه که خود را پسر نبونید معرفی می‌کرد، قیام کرد و با حمایت همه مردم شاه بابل شد. هر دوی این قیام‌ها توسط داریوش سرکوب شدند.

حال سؤال اینجاست که تناقض بین گزارش‌های کورش و داریوش چگونه حل می‌شود؟ اگر مردم از نبونید ناراضی بوده و خواهان کورش بوده‌اند، چگونه است که دو نفر می‌توانند با ادعای انتساب خودشان به نبونید (که علی‌القاعده باید منفور باشد)، اینچنین محبوبیت مردمی کسب کنند و به شاهی برسند. آن هم در شرایطی که فقط هفده سال از زمان نبونید می‌گذشته و بسیاری از مردمان بابل، هم خاطره پادشاهی نبونید را به یاد داشته‌اند و هم خاطره پادشاهی کورش را. اگر سخن داریوش درست باشد، نشان می‌دهد که نبونید به اندازه‌ای محبوبیت داشته که کسانی برای کسب حمایت مردم، خود را پسر او معرفی می‌کرده‌اند.

این تناقض به سه شکل قابل حل است: ۱- کورش سخن نادرستی گفته و چنین ادعایی را برای توجیه حمله خودش به بابل مطرح کرده است. ۲- داریوش سخن نادرستی گفته و آن قیام کنندگان، خودشان را به نبونید منتسب نکرده بوده‌اند. ۳- هر دو درست گفته‌اند. به این صورت که مردم بابل واقعاً از نبونید ناراضی بوده‌اند، اما پس از کسب تجربهٔ حکومت و رفتار کورش، متوجه می‌شوند که نبونید با همه معایبش، بهتر و قابل تحمل‌تر از او و دیگر هخامنشیان بوده است. در نتیجه یک پادشاه از نسل او را بر هخامنشیان ترجیح می‌داده‌اند. پاسخ چهارمی برای حل این تناقض به نظرم نمی‌رسد.





نظرات() 

توتالیتاریسم

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 27 خرداد 1393-01:17 ق.ظ

 
Ketab- totalitarism.jpg

کتاب توتالیتاریسم نوشتة هانا آرنت است که توسط محسن ثلاثی ترجمه شده و از سوی نشرثالث سال 1388 و در 336 منتشر شده است.هانا آرنت در کتاب توتالیتاریسم در پی تبیین ریشه‎های توتالیتاریسم در دو کشور آلمان در زمان هیتلر و روسیه در زمان استالین است. آرنت با استفاده از اسناد و مستندات مختلف کلیة، تشابهات و اختلافات این دو نوع حکومت را به موازات هم تحلیل می‎کند.

در زیر فهرست این کتاب را می خوانیم.

یادداشت مترجم
پیش‎گفتار
فصل اول: جامعة بی‎طبقه
توده‎ها
اتحاد موقتی اوباش با نخبگان
فصل دوم: جنبش توتالیتر
تبلیغات توتالیتر
سازمان توتالیتر
فصل سوم: توتالیتاریسم در رأس قدرت
دولت توتالیتر
پلیس مخفی
چیرگی تام
فصل چهارم: ارعاب و ایدئولوژی: یک صورت حکومتی نوپدید
کتاب‎شناسی
نمایة اسامی
نمایة مضوعی





نظرات() 

نماینده مردم میانه و ترکمنچای در مجلس خواستار شد: آموزش "زبان ترکی" خواسته مردم آذربایجان/ "زبان ترکی" برای ایران سرمایه فرهنگی است

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 27 خرداد 1393-01:10 ق.ظ

تاریخ انتشار : 93/02/04 - 20:02
نماینده مردم میانه و ترکمنچای در مجلس گفت: خواسته مردم در مناطق آذری زبان، استفاده از ظرفیت اصل ۱۵ قانون اساسی یعنی حفظ و آموزش زبان ترکی است.

نماینده مردم میانه و ترکمنچای در مجلس گفت: خواسته مردم در مناطق آذری زبان، استفاده از ظرفیت اصل ۱۵ قانون اساسی یعنی حفظ و آموزش زبان ترکی است.

سید بهلول حسینی روز گذشته در صحن علنی مجلس افزود:این زبان مانند هر زبان دیگر اگر به صورت علمی و آکادمیک مورد اهتمام و توجه قرار نگیرد، ممکن است دچار گستت جدی شود و شکل محتوای آن از تغییر کند و حتی به تدریج از بین برود.

حسینی تصریح کرد: به جرات می توانم بگویم بعد از زبان عربی،هیچ زبانی به اندازه ترکی از فصاحت ،جامعیت و گیرایی برخوردار نباشد و به خودی خود برای ایران سرمایه فرهنگی است.

وی در ادامه به مسائل اقتصادی و هدفمندی یارانه ها اشاره کرد و گفت: تمامی نخبگان و عقلا براین باورند که هدفمند نبودن یارانه ها در گذشته ضربات مهلکی برجامعه وارد کرده است.

وی افزود:در دولت گذشته مرحله اول هدفمندی با دو هدف اصلی یعنی جلوگیری از مصرف بی رویه و اجرای نسبی عدالت در پرداخت یارانه ها به دهک های پایین جامعه عملیاتی شد.

نماینده مردم میانه و ترکمنچای خاطرنشان کرد:به نظرم با وجود مشکلاتی که ناشی از اجرا نشدن کامل قانون ناشی می شد،به هدف اصلی نزدیک شده ایم.

عضو کمیسیون عمران مجلس شورای اسلامی عنوان کرد: در حال حاضر دولت جدید با ثبت نام متقضاییان گام های نخست مرحله دوم هدفمندی یارانه ها را آغاز کرده است لازم می دانم به اطلاع دلسوزان برسانم که هنوز هم روزانه ۶۰۰ میلیارد تومان یارانه بی هدف در بخش انرژی پرداخت می شود.

منبع خبر : نویدآذربایجان




نظرات() 

تبریز شهر اولین ها /چقدر این شهر کهن را می شناسیم؟

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 27 خرداد 1393-01:08 ق.ظ

جمله هایی همچون تبریز شهر اولین ها، شهر بدون گدا و قطب صنعت شمالغرب کشور را بسیاری از ایرانیان از دیرباز بارها و بارها شنیده اند، به همین دلیل تبیین دلایل این نامگذاری ها خالی از لطف نیست.

تبریز شهر اولین ها در زمینه های ...، چقدر این شهر کهن را می شناسیم؟

جمله هایی همچون تبریز شهر اولین ها، شهر بدون گدا و قطب صنعت شمالغرب کشور را بسیاری از ایرانیان از دیرباز بارها و بارها شنیده اند، به همین دلیل تبیین دلایل این نامگذاری ها خالی از لطف نیست.

به گزارش ایرنا، تنها نام بردن از زیبایی ها و تاریخ کهن شهر تبریز که در گذشته به عنوان باغ شهر شهرت فراوانی داشت، نیاز به وقت و دقت فراوان است.

شاید تاسیس نخستین چاپخانه، ضرابخانه سکه و چاپ اسکناس، اولین کارخانه ساخت اسلحه و مهمات، ایجاد نخستین پستخانه، اولین شهرداری و نظمیه، نخستین شهر ایران که دارای تلفن شد، اولین خط انتقال پست و اولین کتابخانه دولتی ایران را بتوان از دلایل اصلی این نامگذاری ها برشمرد که در این گزارش به تفصیل به این موارد پرداخته می شود.



*** چاپ و چاپخانه***



در مورد اینکه چه کسی ابتدا چاپخانه را در ایران دایر کرد اختلاف نظر است اما اولین چاپخانه سربی با حروف فارسی و عربی توسط میرزا زین العابدین تبریزی در تبریز دایر شد.

اولین کتاب منتشرشده توسط این چاپخانه نیز رساله جهادیه میرزاعیسی خان قایم مقام بود و در نهایت این چاپخانه در سال 1245 تعطیل شد.

در آن زمان هنوز واژه چاپ متداول نشده بود و به این دلیل آن را باسمه خانه، بصمه خانه، مطبعه، دارالطباعه و دارالطبع می نامیدند.

بعد از دایر شدن چاپخانه سربی در تبریز، اولین روزنامه شهرستان های ایران به نام ˈروزنامه ملتیˈنیز در تبریز منتشر شد که خبری از آن در شماره های سال 1275 هجری قمری وقایع اتفاقیه دیده می شود.

راجع به محل چاپ اولین قرآن در ایران اختلاف نظر وجود دارد و به عقیده برخی از مورخان در اواسط سال های 1199 هجری شمسی قرآنی توسط میرزاحسین خطاطی و توسط میرزا اسدالله لیتوگرافی (چاپ سنگی) شد.

این در حالی است که کمی قبل از آن میرزا عبدالوهاب به سال 1195 / 1196 هجری شمسی قرآنی را چاپ کرده بود.

گزارش تاریخی دیگر حاکی از آن است که از بین چاپ های قرآن که با استفاده از روش لیتوگرافی انجام شده اند، اولین آنها در سال 1212 هجری شمسی در تبریز انجام شد.


*** کتابخانه***



کتابخانه عمومی تربیت، نخستین کتابخانه دولتی ایران است که در سال 1300 به همت محمدعلی تربیت در شهر تبریز ایجاد شد.

این کتابخانه در ابتدا ˈکتابخانه و قرائتخانه عمومی معارف ˈنامیده می شد که بعدها به احترام بنیانگذار آن، تربیت نامیده شد.

در سال 1335 به علت کمبود فضای مطالعه، کتابخانه ملی تبریز تاسیس شد که نسخه های خطی کتابخانه تربیت پس از انقلاب به آن منتقل شده است.

همچنین وقف نامه ربع رشیدی که اولین اثر ثبت شده ایران در حافظه جهانی است، در این کتابخانه نگهداری می شود.



*** سینما***



اولین سینمای عمومی ایران پنج سال پس از اختراع جهانی، به نام سینما سولی (خورشید) در سال 1279 در سالن بزرگی در طبقه دوم آموزشگاه کاتولیک فرانسوی در جنب کلیسای کاتولیک ها توسط آنان در تبریز تاسیس شد.

تاسیس نخستین سالن سینمای عمومی تهران توسط میرزا ابراهیم خان صحاف باشی در سال 1284 به چهار سال بعد از این تاریخ مربوط می شود.

همچنین نخستین سینمای خودرویی کشور نیز که فناوری ساخت آن متعلق به انگلستان بود در شهر تبریز تاسیس شد.

اولین عکاسخانه نیز توسط قاسم میرزا در تبریز راه اندازی شد.



*** مدرسه***



نخستین مدرسه تحصیلات ابتدایی به شیوه نوین در ایران توسط میرزا حسن رشدیه در ششگلان تبریز بنیاد نهاده شد.

میرزا حسن رشدیه در جوانی به بیروت رفت و در آنجا روش آموزش در دبستان ها را بررسی کرد و پس از آن عازم استانبول شد آنگاه به مصر سفر کرد و پس از بازگشت به تبریز دبستانی به شیوه آنها تاسیس کرد.

مدرسه مموریال نیز از مدارس قدیم شهر تبریز است که توسط آمریکایی ها اداره می شد.



*** کودکستان و مدرسه کر و لال ها***



نخستین کودکستان و نخستین مدرسه کر و لال های ایران نیز در تبریز بنیاد گذاشته شد.

جبار باغچه بان ابتدا در تبریز کودکستانی را تحت عنوان باغچه اطفال دایر کرد و به این دلیل خود را باغچه بان نامید.

صمد سرداری نیا در کتاب مشاهیر آذربایجان در شرح زندگانی جبار باغچه بان می نویسد: مدرسه کر و لال ها را جبار باغچه بان در سال 1303 با وجود مخالفت های زیاد از جمله رییس فرهنگ وقت دکتر محسنی در تبریز دایر کرد.

این کلاس جنب باغچه اطفال باغچه بان در کوچه انجمن در ساختمان معروف به عمارت انجمن تاسیس شد.

جبار باغچه بان همچنین اولین مولف و ناشر کتاب کودک در ایران است و از سال 1307 خورشیدی با وجود دشواری های وسیع چاپ و کلیشه، چاپ کتاب های ویژه کودکان را با نقاشی هایی که خود می کشید آغاز کرد.

یکی از کتاب های وی با عنوان ˈبابا برفیˈتوسط کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به چاپ رسید و شورای جهانی کتاب کودک آن را به عنوان بهترین کتاب کودک انتخاب کرد.



*** ادبیات نوین***



میرزا عبدالرحیم نجارزاده تبریزی معروف به «طالبوف »بنیانگذار انشای جدید نامیده شده است.

وی با کنار گذاشتن نوشتار ثقیل آن زمان، مطالب خود را با زبانی ساده و بی تکلف نشر داد و بدین ترتیب تاثیر زیادی بر متون فارسی گذاشت.

وی به همراه میرزا زین العابدین مراغه ای در نثر و داستان نویسی و میرزا جعفر خامنه ای در شعر نخستین کسانی بودند که تحول شگرفی را موجب شدند.

همچنین میرزا فتحعلی آخوندزاده بنیانگذار نمایشنامه نویسی ایران محسوب می شود.

وی نخستین ایرانی الاصلی بود که نمایشنامه نویسی را آغاز کرد. آخوندزاده به دلیل اقامت در تفلیس از طریق سنت تئاتری آنجا با جهان تئاتر آشنا شده و آن را بهترین وسیله برای ترویج افکار نو یافته بود.

وی با شیوه ای متاثر از مولیر، پنج نمایشنامه به زبان ترکی نوشت و با نوشتن نخستین رمان ایرانی با عنوان ستارگان فریب خورده - حکایت یوسف شاه سراج در سال 1857 میلادی پیشکسوت نویسندگان این رشته ادبی نیز به شمار می آید.

میرزا آقا تبریزی نیز اولین نمایش نامه نویس ایرانی است که نمایش نامه های فارسی نگاشته است.

همچنین برای اولین بار کتاب های خارجی در تبریز ترجمه شد که از آن جمله می توان به پطر کبیر، شارل دوازدهم و اسکندر کبیر اشاره کرد.

اولین دایره المعارف نیز توسط محمد رضا زنوزی تبریزی نوشته شد.



*** پول کاغذی***



در سال 693 هجری قمری در دوره گیخاتوخان مغول اولین پول کاغذی به نام چاو در تبریز چاپ شد اما مردم آن را نپذیرفتند و پس از مدتی چاپ آن متوقف شد.



*** سکه ماشینی***



از سال 1298 هجری قمری ضرابخانه ماشینی به طور رسمی در ایران برقرار و تمام ضرابخانه های شهرهای معتبر برچیده شد.

فکر ایجاد چنین ضرابخانه ای سال ها قبل از این تاریخ یعنی به سال 1222 هجری قمری در زمان ولیعهدی عباس میرزا نایب السلطنه در تبریز مورد توجه بود و وی برای اولین بار در ایران اقدام به تهیه مسکوک رسمی یا چرخی کرد ولی به علت گرانی هزینه در حدود 200 قطعه سکه سیمین تهیه و ضرابخانه تعطیل شد.



*** اتاق تجارت***



نخستین اتاق بازرگانی ایران نیز در تبریز بنیاد نهاده شده است و تاریخ آن به سال 1285 هجری خورشیدی بر می گردد. (اتاق تجارت تهران بعد از اتاق تجارت تبریز تاسیس شده است. )



*** شهربانی***



اولین نظمیه یا شهربانی به مفهوم امروزی توسط انجمن ایالتی آذربایجان در سال 1325 هجری قمری در تبریز به وجود آمد.

اجلال الملک که نماینده انجمن ایالتی آذربایجان بود به سمت نخستین رییس شهربانی انتخاب شد و از جمله کارهای این سازمان انتشار نشریه ای بود که به نام «نظمیه تبریز»منتشر شد.



*** شهرداری***



شهرداری تبریز نخستین شهرداری یا به اصطلاح آن روزها ˈبلدیهˈایران بود که در سال 1287 بنیاد گذاشته شد و قاسم خان والی تحصیل کرده دانشگاه سن سیر(saint cyr) فرانسه به عنوان اولین شهردار تبریز انتخاب شد.



*** تلفن***


اولین مرکز تلفن ایران در سال 1280 به همت قاسم خان والی در تبریز ساخته شد که وی چند سال بعد به عنوان اولین شهردار تبریز انتخاب شد.



*** برق***



قاسم خان والی در سال 1281 امتیاز نخستین کارخانه برق ایران را برای احداث در تبریز به دست آورد.

وی در ابتدا توانست اطراف خیابان مجیدی (مجدالملک) را با استفاده از نیروی برق روشن کند.



*** آتش نشانی***



تبریز نخستین شهر ایران است که دارای آتش نشانی شد و این مهم در سال 1221 هجری شمسی هنگامی که نیروهای روسی در تبریز مستقر بودند، اتفاق افتاد.


*** موسسه خیریه غیردولتی***



اولین و قدیمی ترین موسسه خیریه غیردولتی در ایران جمعیت خیریه نوبر تبریز است که این تشکل در سال 1326توسط عده ای از خیران محله نوبر تبریز با هدف مبارزه با فقر و کمک به مستمندان تاسیس شد و در سال 1331 به طور رسمی به ثبت رسید. (در حال حاضر کلانشهر تبریز به شهر بدون گدا شهرت دارد.)



*** پزشکی***



در زمینه پزشکی اولین عمل قلب باز، نخستین پیوند قلب بر روی سگ ها، نخستین دانشکده پرستاری مامایی، اولین آبله کوبی، نخستین دندان های مصنوعی، نخستین عمل پیوند کلیه توسط دکتر جواد هیات در سال 1347، نخستین طبیب محصل فرنگ و نخستین کتاب های پزشکی از دیگر افتخارات شهر اولین های ایران است.


*** فوتبال***



اولین فوتبالیست شاغل در اروپا به نام حسین صدقیانی از اهالی تبریز بود و در سال های 1309-1311 بهترین گل زن باشگاه های بلژیک بود.

وی در فینال جام باشگاه های بلژیک با به ثمر رساندن سه گل باعث قهرمانی تیم رویال شالروا اسپورتینگ کلوپ در مقابل تیم بروکسل شد.



*** دیگر اولین های شهر تبریز***



نخستین هوانورد ایرانی به نام کلنل محمد تقی خان پسیان از اهالی تبریز بود و اولین انجمن زنان نیز در این شهر توسط صاحب سلطان خانم تشکیل شد.

همچنین اولین کارخانه اسلحه و مهمات، اولین پایگاه لرزه نگاری، نخستین کارخانه چینی سازی و اولین مهمانخانه ایران (توسط میرزا اسحق خان معززالدوله) در تبریز تاسیس شد.



*** کارت اعتباری اتوبوس شهری***



تبریز اولین شهر ایران است که در اتوبوس های شهری آن از کارت های هوشمند بدون تماس به جای بلیت های کاغذی استفاده می شود.


*** کارت هوشمند مسابقات فوتبال***



همچنین تبریز اولین شهری در ایران است که برای تماشای مسابقات فوتبال به جای بلیت کاغذی از کارت هوشمند غیر تماسی استفاده می شود.

(برگرفته از داده های اداره کل میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری آذربایجان شرقی.)

منبع : نویدآذربایجان




نظرات() 

زرده تخم‌مرغ بخوریم یا نخوریم؟

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 26 خرداد 1393-11:33 ب.ظ

تخم‌مرغ از وعده‌های غذایی پرمصرف و پرطرفدار به ویژه به عنوان صبحانه است که از گذشته تردیدهای بسیاری درباره خوردن یا نخوردن زرده آن وجود داشته است.
بسیاری از مردم وقتی صبحانه خود را با یک املت بدون زرده می‌خورند، حس بهتری دارند و تصور می‌کنند که کار درستی کرده‌اند. آنها زرده طلایی تخم مرغ را بدون اینکه لحظه‌ای درباره خواص آن بیاندیشند دور می‌اندازند و اگر به آنها بگویید دور انداختن زرده تخم‌مرغ اصلا هم برای سلامتی‌شان مفید نیست، قطعا متعجب خواهند شد.

در این گزارش به نقل از پایگاه اینترنتی مانی دات یواس نیوز، به توصیف باورهای غیرعلمی و حقایقی جالبی راجع به زرده مرغ می‌پردازیم که از خواندن آن شگفت‌زده می‌شوید:

اشتباه نخست: در هفته بیش از سه تخم‌مرغ نخورید

قبل از اینکه درباره زرده تخم مرغ صحبت کنیم بگذارید کمی راجع به تخم‌مرغ کامل حرف بزنیم. بسیاری از مردم اصلا نمی‌دانند منشا این نقل قول که در هفته بیش از سه تخم مرغ نخورید کجاست. این دستورالعمل نخستین بار در دهه 70 میلادی پس از آنکه انجمن قلب آمریکا اعلام کرد میزان کلسترول خون انسان باید به کمتر از 300 میلی‌گرم در روز محدود شود، صادر شد. به دنبال اعلام این خبر، انجمن قلب آمریکا توصیه کرد میزان مصرف تخم مرغ باید به سه عدد در هفته محدود شود تا کلسترول خون از میزان اعلام شده فراتر نرود. از آنجا که یک تخم مرغ درشت 211 میلی‌گرم کلسترول دارد، لذا اعمال این محدودیت منطقی به نظر می‌رسد. اما جالب اینجاست که انجمن قلب آمریکا مدتی بعد دستورالعمل قبلی خود را بروزرسانی کرده و این قضیه را روشن کرد که خوردن تخم مرغ آن هم به صورت کامل به عنوان یکی از بخش‌های مهم وعده‌های غذایی روزانه محسوب می‌شود.

این انجمن همچنین اعلام کرد: در صورتی ‌که تخم مرغ جایگزین سایر غذاهای پرکلسترول نظیر گوشت شود، خوردن بیش از یک عدد تخم مرغ کامل در روز نیز یک رژیم غذایی سالم محسوب می‌شود.

اشتباه دوم: تمام پروتئین تخم مرغ تنها در سفیده آن وجود دارد

اگرچه سفیده تخم مرغ محتوی میزان بالایی پروتئین است اما زرده آن را نیز نباید نادیده بگیرید. یک تخم مرغ بزرگ 3.6 گرم پروتئین در سفیده و 2.7 گرم پروتئین در زرده خود دارد. این بدین معناست که 60 درصد پروتئین موجود در تخم مرغ در سفیده آن و 40 درصد دیگر در زرده آن است. پس دفعه بعدی که خواستید زرده تخم مرغ را دور بیاندازید بیشتر فکر کنید.

اشتباه سوم: دور انداختن زرده تخم مرغ گزینه سالمتری است

زرده تخم مرغ علاوه بر داشتن میزان بالایی پروتئین، محتوی چربی‌های غیراشباع و بسیار مفید برای سلامت قلب شامل چربی امگا - 3 است. بسیاری از مردم از چربی و کلسترول موجود در تخم مرغ به ویژه در زرده آن وحشت دارند اما فراموش می‌کنند که سایر غذاها نظیر گوشت قرمز، ماکیان و لبنیات نیز به همین اندازه یا حتی بیشتر چربی و کلسترول دارند. علاوه بر این، نتایج مطالعات مختلف نشان می‌دهد که چربی‌های اشباع شده کلسترول خون را بیش از کلسترول موجود در غذاها افزایش می‌دهند. بنابراین زرده تخم مرغ با داشتن 1.6 گرم چربی اشباع که این میزان 8 درصد کل میزان مجاز مصرف روزانه برای بدن است، قابلیت تبدیل شدن به یک رژیم غذایی سالم را دارد.

زرده تخم مرغ علاوه بر این سرشار از بسیاری از مواد مفید و مغذی نظیر ریبوفلاوین، ویتامین D و ویتامین ب12 است. زرده تخم‌مرغ همچنین مواد مغذی نظیر کولین و سلنیوم را در دل خود جای داده است. مطالعات جدید نشان می‌دهد که کولین در رشد مغزی جنین نقشی حیاتی ایفا می‌کند لذا غذاهای سرشار از کولین نظیر تخم مرغ برای زنان باردار بهترین رژیم غذایی محسوب می‌شوند. آنتی‌اکسیدان سلنیوم نیز یک ماده حیاتی است که در بهبود سیستم ایمنی و تنظیم هورمون‌ها نقش دارد.

نتایج مطالعات نشان می‌دهد سلنیوم همچنین از بدن در مقابل برخی سرطان‌ها محافظت می‌کند. البته نباید از کنار آنتی‌اکسیدان‌های فتوشیمیایی نظیر زئاکسانتین و لوتئین به سادگی گذشت. هر دوی این آنتی‌اکسیدان‌ها به خانواده کاروتنوئیدها تعلق داشته و نقش حیاتی و موثری درسلامت چشم دارند. مطالعات مختلف نشان می‌دهد این آنتی‌اکسیدان‌های فتوشیمیایی خطر ابتلا به تحلیل نقطه ماکولار چشم (دژنراسیون ماکولا) را کاهش می‌دهد. این عارضه که سبب از بین رفتن بینایی می‌شود در سنین بالا رخ می‌دهد. علاوه بر این شواهد مختلف نشان می‌دهد لوتئین برای سلامت پوست و قلب مفید است.

تکلیف دوستداران تخم مرغ چیست؟

از آنجا که یک تخم مرغ کامل با داشتن حجم بالایی از مواد مغذی بسیار مهم و حیاتی تنها 70 کالری انرژی دارد، باید تخم مرغ را به صورت کامل خورد. نکته جالب‌تر اینکه انجمن قلب آمریکا تخم مرغ را در فهرست غذاهای سالم زیر یک دلار قرار داده و این مساله نیز تخم مرغ را یک انتخاب بسیار ارزان کرده است. اگر می‌خواهید نیمرو، املت یا کوکو طبخ کنید، زرده و سفید را مخلوط کنید تا مواد مغذی حیاتی آن را حفظ کنید ضمن اینکه چربی و کلسترول را در رژیم غذایی خود کاهش می‌دهید. این شیوه به شما کمک می کند که دستورالعمل روزی یک تخم مرغ را نیز رعایت کنید.

منبع: ایسنا




نظرات() 

رابطه بین مصرف پروتئین و سکته مغزی

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 26 خرداد 1393-11:22 ب.ظ

پزشکان در مطالعات جدید دریافتند رژیم غذایی غنی از پروتئین به استثنای گوشت قرمز خطر سکته مغزی را کاهش می‌دهد.
به گزارش جمهوریت ایسنا متخصصان سلامت در آمریکا برای بررسی رابطه میان مصرف بالای مواد پروتئینی و کاهش خطر سکته مغزی که چهارمین عامل مرگ و میر در این کشور است دست به مطالعه زدند. آنها دریافتند اشخاصی که رژیم غذایی سرشار از پروتئین دارند در مقایسه با افرادی که رژیم غذایی کم‌پروتئین دارند ۲۰ درصد کمتر دچار سکته مغزی می‌شوند.

متخصصان همچنین دریافتند با افزودن ۲۰ گرم پروتئین به رژیم غذایی روزانه خطر بروز سکته مغزی تا ۲۶ درصد کاهش می‌یابد.

«شین فنگ‌لیو»، استاد دانشکده پزشکی «نانجینگ» چین می‌گوید: مشخص نیست که مصرف پروتئین چگونه بر احتمال بروز سکته مغزی در افراد تأثیر می‌گذارد.

وی افزود: با این حال نتایج مطالعات نشان می‌دهد پروتئین به جز گوشت قرمز تاثیر مفیدی بر فشارخون دارد و رژیم غذایی سرشار از پروتئین به طور قابل توجهی از میزان «تری‌گلسیرید»،‌ مجموع کلسترول و کلسترول بد در بدن می‌کاهد.

به گزارش ایسنا به نقل از تِک تایمز،‌ لیو در پایان اضافه کرد: البته منابع مختلف پروتئینی تاثیرات متفاوتی بر احتمال بروز سکته مغزی دارند. به عنوان مثال مصرف ماهی خطر سکته را کاهش می‌دهد در حالی‌ که مطالعات پیشین ارتباط بین مصرف زیاد گوشت قرمز و افزایش خطر سکته مغزی را نشان داده‌اند.

لیو گفت: جایگزین کردن گوشت قرمز با سایر منابع پروتئینی نظیر ماهی سبب کاهش خطر بروز سکته مغزی می‌شود زیرا ماهی محتوی اسیدهای چرب امگا ۳ و سایر مواد مغذی نظیر پروتئین‌های حفاظت‌کننده در برابر سکته است. در همین حال به نظر می‌رسد پروتئین‌های گیاهی نسبت به انواع حیوانی آن، نقش محافظتی کمتری در برابر سکته دارند.




نظرات() 

زیباکلام: دوست ندارم ایران پیروز شود چون ...

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 26 خرداد 1393-10:28 ب.ظ

صادق زیباکلام در یادداشتی به این سوال خود پاسخ داده است که «چرا دوست ندارم ایران در جام جهانی پیروز شود؟».
downloadصادق زیباکلام

به گزارش جمهوریت ، زیباکلام در ماهنامه «دنیای فوتبال» نوشت: «خودم هم شرمنده همه هم‌وطنان دوست‌دار فوتبال و عاشق تیم ملی هستم ولی اصلا نمی‌توانم هیچ احساس خوشحالی و هیجانی از پیروزی تیم ملی فوتبال ایران در برزیل پیدا کنم. جالب است که در گذشته‌ها این‌گونه نبود. خیلی خیلی سال‌ها قبل که نام «امپریالیزم آمریکا» هنوز «استکبار» نشده بود و من و دوستانم تصور می‌کردیم که امپریالیزم خونخوار و قبل‌تر از آن هم استعمار پلید بریتانیا مسبب همه بدبختی‌های بشریت و از جمله کشور خودمان ایران در گذشته و امروز می‌بوده‌اند، نگاهمان به برد و باخت در فوتبال و اساسا ورزش، مثل نگاه مسئولین فعلی ایران بود و یک جنبه سیاسی پررنگ در آن غالب بود. بر خلاف خیلی از مردمان کشورهای توسعه‌یافته، فوتبال برایمان صرفا یک سرگرمی و تفنن نبود بلکه ابزاری بود برای بیان عواطف و احساسات سیاسی‌مان.

یکی از بهترین تفریحاتمان در آن سال‌ها این بود که به همراه سایر بچه ایرانی‌ها هر وقت که تیم ملی انگلستان بازی داشت در اتاق بزرگ مخصوص تلویزیون دانشگاه برادفورد جمع می‌شدیم و برای تیمی که مقابل انگلستان بازی می‌کرد ابراز احساسات می‌کردیم. مهم نبود که بازی میان انگلستان و کدام کشور بود. هر کشوری که بود ما آن کشور را تشویق می‌کردیم. به دلیل عشق و علاقه و اعتقادی که به روسیه و کشورهای اروپای شرقی داشتیم، به واسطه نقش این کشورها در مبارزه با امپریالیزم آمریکا و نظام جهانی ظالمانه سرمایه‌داری، اولویت اولمان برای کشورهای کمونیستی بود. آمریکایی‌ها در آن سال‌ها حرفی برای گفتن در فوتبال نداشتند اما هر بار که انگلستان با کشورهای کمونیستی بازی داشت، ما ردیف اول اتاق تلویزیون دانشگاه را پر می‌کردیم. الان وقتی فکر می‌کنم می‌بینم که چقدر انگلیسی‌ها نجیب و انسان بودند. تصورش را بکنید که مثلا ایران در جام جهانی با یک کشور دیگری یک بازی حساس و جدی دارد و در یک مکان عمومی یا مثلا در کوی دانشگاه یک‌سری افغان جمع شده‌اند و برای تیم مقابل ما دارند ابراز احساسات می‌کنند.

یکی از کارهایمان این بود که هر وقت انگلستان گل می‌خورد همه‌مان بلند می‌شدیم و دست می‌دادیم و همدیگر را می‌بوسیدیم. تصورش را بکنید که ما گل خورده‌ایم و افغان‌ها به‌پا خیزند و همدیگر را ببوسند. انگلیسی‌ها هیچ‌چیز نمی‌گفتند، فقط یک بار یکی از آن‌ها از ما پرسید که ما کجایی هستیم و بعد هم خیلی محترمانه پرسید چرا آن‌قدر از آن‌ها متنفریم؟ یک بار هم در المپیک برای طلای بسکتبال، روسیه و آمریکا مقابل هم قرار گرفتند. یادم می‌آید که در ثانیه آخر بازی، آمریکایی‌ها با یک گل جلو بودند اما داور درست در لحظه آخر گفت که 5 ثانیه هنوز مانده و روس‌ها به نحو شگفت‌انگیزی در ثانیه آخر توانستند با یک پاس بلند که همه زمین را درنوردید، توپ را به درون حلقه پرتاب کنند و با اختلاف آن تک‌گل طلا را ببرند. فکر کنم ماها تا یک هفته‌ای از خوشحالی و شعف خواب نداشتیم. برای تیم‌های کوبا و کره شمالی هم که روح نداشتیم. هر برنامه‌ای که داشتیم رها می‌کردیم و می‌نشستیم پای تلویزیون تا آنها را تشویق کنیم و پیروزی نظام‌های دموکراتیک، مردمی و سوسیالیسم را بر سرمایه‌داری‌های فاسد که دستانشان تا مَرْفَق به خون زحمتکشان و مردمان بی‌گناه جهان سوم آغشته بود را جشن بگیریم و برای ملت‌های قهرمان و آزاده کوبا و کره شمالی ابراز احساسات نماییم.

یادم می‌آید یک‌بار در جام جهانی، کره شمالی ایتالیا را زد و ما عروسی‌مان شده بود. یکی دیگر از قهرمانان و اسوه‌های ما در ورزش در آن سال‌ها آلمان شرقی کمونیستی بود. آلمان شرقی در مسابقات بین‌المللی و بالأخص در المپیک مدال‌های قهرمانی را درو می‌کرد. هر مدالی که آلمان شرقی به دست می‌آورد برای ما تیری بود در قلب امپریالیسم آمریکا و نظام سلطه. وقتی آلمان شرقی در جدول مدال‌ها کشورهایی همچون فرانسه، کانادا، ژاپن، آلمان غربی، انگلستان و استرالیا را پشت سر می‌گذاشت ما احساس غرور می‌کردیم از اینکه اردوگاه سوسیالیسم توانسته از کشورهای سلطه‌گر نظام سرمایه‌داری پیشی بگیرد.

خیلی سال‌ها گذشت و بعد از فروپاشی دیوار برلین بود که معلوم شد برندگان مدال المپیک آلمان شرقی از خردسالی تحت چه آموزش‌های وحشیانه و غیرانسانی قرار می‌گرفتند تا بتوانند برای نظام سوسیالیستی در عرصه‌های جهانی موفقیت کسب کنند. بسیاری از آنان در نتیجه آن رژیم سفت و سخت فیزیکی، روحی و روانی که در کودکی و نوجوانی در معرض آن قرار می‌گرفتند بعدها و در سنین بالاتر دچار انواع مشکلات و اختلالات عدیده روحی روانی و جسمی؛ اما ما در دنیای سطحی، کوچک و ایدئولوژیک‌زده‌مان که آکنده از نفرت به آمریکا و غرب بود، چیزی از اینها نمی‌دانستیم و پیروزی افتخارآفرین قهرمانان آلمان شرقی را پیروزی سوسیالیسم و شکست سرمایه‌داری منحط غرب می‌پنداشتیم.

اینکه کره شمالی قهرمان یا کوبای انقلابی یا آلمان شرقی ضد امپریالیزم در حقیقت زندان‌های بزرگی بیش نبودند، کمتر چیزی بود که به آن می‌اندیشیدیم. اینها را تبلیغات و شایعات مغرضانه صهیونیزم و بوق‌های سرمایه‌داری علیه سوسیالیسم و دمکراسی‌های واقعی و مردمی حاکم در این کشورها می‌دانستیم.

اینها که گفتم صفحاتی از عکس‌های آلبوم زندگی سیاسی من در ۴۰ سال پیش است. در طی این ۴۰ سال سرم کم به سنگ نخورد. نمی‌دانم چرا و شاید هم این قیاس خیلی هم درست نباشد ولی یک جورهایی احساس می‌کنم آرزوی موفقیت ایران در برزیل برای من یادآور ورق زدن مجدد آن صفحات و نگاه کردن به عکس‌های چهل سال پیشم است. منکر این نیستم که موفقیتمان در برزیل سبب شادمانی میلیون‌ها نفر از هم‌وطنانم می‌شود اما نمی‌توانم چشمانم را روی این واقعیت هم ببندم که آن پیروزی از سوی دیگر ما را دچار تصورات و خیالات خام و نادرست در خصوص جایگاه واقعی و حقیقی‌مان از نظر پیشرفت و توسعه خواهد کرد.

برای بسیاری از مردم دنیا یا کشورهای دیگر، پیروزی در زمین فوتبال، صرفا پیروزی در زمین فوتبال است. آنها به خیابان‌ها آمده و جشن می‌گیرند. ما هم همین کارها را خواهیم کرد اما این همه داستان نیست. یا درست‌تر گفته باشم، خوشحالی و سرور مردم بخشی از داستان پیروزی ما در جام جهانی است. بخش دیگر آن بهره‌برداری سیاسی و تبلیغاتی است که خیلی از مسئولان ما و ارگان‌های دولتی از آن پیروزی خواهند کرد. پیروزی در زمین فوتبال را مسئولان ما تبدیل به پیروزی سیاسی و ایدئولوژیک خواهند نمود. به زعم آنها، آن پیروزی مبین درستی رویکرد و مواضع سیاسی و بین‌المللی ایران خواهد بود. این تفاوت ما با بسیاری از کشورهای دیگر است.

برای بسیاری از کشورها، پیروزی در جام جهانی، پیروزی در جام جهانی و در زمین فوتبال است. اگر هند، ژاپن، نروژ، آرژانتین، آلمان، برزیل یا آمریکا در جام جهانی پیروز شوند، آن پیروزی صرفا پیروزی در فوتبال است اما در ایران آن پیروزی بیش از آنکه پیروزی در فوتبال باشد، پیروزی سیاسی و ایدئولوژیک ایران محسوب خواهد شد.

تفاوت دیگری که باعث می‌شود تا من خیلی دلم نخواهد در جام جهانی پیروز شویم، رویکرد نژادپرستانه و شوونیزم ما ایرانیان است. در جوامع دیگر، پیروزی در فوتبال، پیروزی در فوتبال است و به معنای برتری نژادشان، قومشان، ملیتشان، فرهنگ و تمدنشان، پرچمشان و مردمشان بر دیگران نیست؛ اما در ایران این‌گونه نیست. پیروزی در جام جهانی به‌سرعت و به صورت مستقیم و غیرمستقیم تبدیل به بلندگویی می‌شود برای ستایش عظمت و تبریک به مردم شجاع ایران، مردم قهرمان ایران، ملت و مردم نجیب ایران، مردم آزاده و بافرهنگ غنی و تمدن چند هزارساله ایران، پرچم مقدس ایران و ادبیاتی از این دست. بدون پیروزی در برزیل هم بسیاری از مسئولین و صداوسیما علی الدوام و شبانه‌روز دارند در شیپور بزرگ نمودن و برتری دادن ایرانیان به دیگران می‌دمند. حالا اگر در جام جهانی هم چهار تا تیم را بزنیم که دیگه واویلا می‌شود. یقین پیدا می‌کنیم که واقعا هم از همه سریم.

من نه به آن رویکردهای نژادپرستانه و تعصبات خودبزرگ‌بینی از ایران و ایرانیان اعتقادی دارم و نه بهره‌برداری سیاسی و ایدئولوژیک را به واسطه پیروزی تیم ملی فوتبال ایران خیلی کار درستی می‌دانم؛ و بالاخره نگران آن هستم که پیروزی در جام جهانی باعث شود که فراموش کنیم که از نظر رشد و توسعه واقعی در کجا قرار داریم. به خاطر همه اینها ترجیح می‌دهم در همان یکی دو بازی اول، تکلیفمان روشن شود و برویم دنبال کار و زندگی واقعی‌مان.»





نظرات() 

ترکیه، ‌هدف بعدی «داعش»

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 26 خرداد 1393-10:19 ب.ظ

گروه تروریستی پس از حضور در عراق و سوریه قصد دارد بزودی وارد اراضی آذربایجان و ترکیه و قبرس شود.
وزنامه روسی پراودا در خبری نوشت: شبکه های اجتماعی تصاویری را منتشر کرده اند که از قصد گروهک تروریستی داعش برای حضور در اراضی قبرس، جمهوری آذربایجان و ترکیه در آینده خبر می دهد.

برپایه این گزارش،‌ تصاویر یاد شده که از سوی اعضای گروهک داعش بر روی شبکه های مختلف اجتماعی منتشر شده است نشان می دهد که این گروه تروریستی پس از حضور در عراق و سوریه قصد دارد بزودی وارد اراضی آذربایجان و ترکیه و قبرس شود.

این روزنامه نوشت: داعش قصد دارد دولت مورد نظر خود را در اراضی که اشغال می کند ، برپا نماید.

پیش از این گروهک داعش از قصد خود برای نفوذ در کویت خبر داده بود که با واکنش دولتمردان کویتی روبرو شد.





نظرات() 

کنسرت گروه موسیقی رستاک

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 26 خرداد 1393-10:13 ب.ظ

گروه موسیقی نواحی رستاک شب گذشته در رستمکلا بهشهر به اجرای کنسرت پرداختند.
 




















برچسب




نظرات() 

لحظه جفت گیری پروانه/تصاویر

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 26 خرداد 1393-10:09 ب.ظ

لحظه جف گیری پروانه منقوش بنفشه ای با نام علمی "Fabriciana niobe" که در بهشهر مازندران به ثبت رسیده است. این پروانه در خانواده رنگین پروانگان قرار دارد .این خانواده در جهان دارای 4000 گونه می باشد . در ایران 33 گونه گزارش شده است.
تدبیر24: عکس/ سهیل صحرانورد

لحظه جفت گیری پروانه

لحظه جفت گیری پروانه

لحظه جفت گیری پروانه

لحظه جفت گیری پروانه

لحظه جفت گیری پروانه

لحظه جفت گیری پروانه

لحظه جفت گیری پروانه

لحظه جفت گیری پروانه





نظرات() 

خانات تالش

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 26 خرداد 1393-03:55 ب.ظ

از ویکی‌پدیا
خانات تالش خان‌نشینی در منطقه کنونی جمهوری آذربایجان بود که از دوران امپراتوری صفوی تا ۱۸۱۳ بر تالش حکم می‌راند

میرجمال‌الدین

نخستین حکمران تالش میرجمال‌الدین بیگ، از سادات لنکران بود که نسب خود را به زید بن علی میرساند. پدر میرزابیگ، میرعباس‌خان، از سادات ضیابری بود که در عصر ‌شاه عباس دوم صفوی به الوف لنکران مهاجرت کرده و به فرمان شاه، خلیفه صوفیان آن منطقه شده بود. میرجمال‌الدین در جنگ داغستان (۱۱۵۳-۱۱۵۴) همراه نادرشاه بود. نادر او را به سبب تیره بودن چهره‌اش قراخان لقب داده بود.[۱] نادر پس از سرکوب مردم تالش که به علت به علت فشارهای مالیاتی قیام کرده بودند، قراخان تالش را به حکومت آن منطقه گماشت. بعدها قره‌بیگ‌خان ضمن اطاعت از جانشینان نادر و حتی کریم خان زند، توانست بر مدعیان محلی فائق‌آید و حکومت خود را در آن ناحیه تثبیت کند.[۲] قراخان پس از قتل نادرشاه و در هنگامه جنگهای مدعیان سلطنت ایران، بر قلمرو خود افزود و بخش بزرگی از سرزمین تالش را تصرف کرد.[۱] جانشینان کریم خان زند نتوانستند حضور خود را در تالش حفظ کنند و این سرزمین در دوره آنان با تاخت و تاز مدعیان غیرتالش مواجه بود که بر سر کسب قدرت با یکدیگر در ستیز بودند. قراخان برای مقابله با این مدعیان به روسیه تزاری متوسل شد.[۲]

میرمصطفی

پس از درگذشت قراخان در ۱۲۰۱، فرزند بزرگش، میرمصطفی‌خان، حاکم تالش شد.[۱] نخستین سالهای حکومت میرمصطفی‌خان مصادف با به قدرت رسیدن آقامحمدخان قاجار بود. میرمصطفی‌خان که یارای مقابله با آقامحمدخان را نداشت، کوشید تا حمایت حاکمان قفقاز را جلب کند. به این منظور، هیئتی را نزد اراکلی، پادشاه گرجستان فرستاد و در جلسه‌ای که هیئتی نیز از سوی محمدخان، حاکم ایروان در آن حضور داشت، سه طرف توافق کردند که ضمن جلب حمایت روسیه، در مقابل آقامحمدخان قاجار متحد شوند.[۲] میرمصطفی خان یکپارچگی و استقلال تالش را در سر می‌پروراند و استراتژی خود را به گونه ای انتخاب کرده بود که به این هدف برسد. برای این منظور هرگونه اتحاد استراتژیک سیاسی و نظامی با محورهای قدرت آن زمان را در برنامه خود داشت. زمانی که حکومت مرکزی قاجار قصد تصرف تالش را داشت میرمصطفی خان از نیروهای روسیه برای مقابله با این حملات کمک میگرفت و زمانی هم که نیروهای روسیه به سمت سرزمین تالش حمله می‌کردند، با نیروهای حکومت متحد میشد. ولی هدف اصلی او محکم کردن پایه های سیاسی تالش برای استقلال بود. آقامحمدخان که در صدد سرکوب قیام‌های اقوام در گوشه و کنار کشور بود، با ارسال نامه‌هایی به خانات نواحی مختلف قفقاز و تالش از آنها خواست که از حکومت مرکزی تبعیت کنند. میرمصطفی‌خان به پشت‌گرمی روسیه پاسخ منفی به نامه آقامحمدخان داد و در ۱۲۰۹ به هنگامی که آقامحمدخان قصد تصرف گرجستان را داشت، بر ضد نیروهای قاجار وارد عمل شد. آقامحمدخان نیز نیروهایی را به تالش گسیل داشت و لنکران مرکز حکومت میرمصطفی‌خان را به تصرف درآورد. میرمصطفی‌خان به کوههای اطراف روانه شدو پس از آنکه نیروهای آقامحمدخان، لنکران را ترک کردند، به آنجا بازگشت و کوشید تا بیش از پیش قدرت و نیروهای خود را تقویت کند .[۲]

میرمصطفی در ۱۲۱۲ پس از آگاهی از خبر قتل آقامحمدخان، همراه آقاعلی شفتی، حاکم موروثی شفت، به نیروهای مستقر در گیلان حمله برد و رشت را تصرف کرد، اما اقامت او در رشت دیری نپایید و پیش از رسیدن سپاهیان فتحعلی‌شاه به گیلان، به تالش بازگشت.[۱]

میرمصطفی‌خان در آغاز سلطنت الکساندر اول، نماینده‌ای به دربار روسیه فرستاد و حمایت آنان را درخواست کرد. دولت روسیه که آماده پذیرش چنین درخواستی بود، قوایی به تالش فرستاد و میرمصطفی‌خان نیز آنان را در قلعه کهنه آستارا و قریه گرمی اوجارود و شهر لنکران جای داد.[۱]

در دوره سلطنت فتحعلی‌شاه قاجار و با آغاز دوره نخست جنگهای ایران و روسیه، عباس میرزا و قائم‌مقام فراهانی کوشیدند با گفت و گو میرمصطفی‌خان را از نزدیکی به روسیه بازدارند. در این زمان میرمصطفی‌خان گاهی به سمت ایران و گاهی به سمت روسیه تمایل پیدا می‌کرد، اما سرانجام تحت شرایط حاکم بر آن زمان و نتیجه بخش نبودن مذاکرات با نمایندگان حکومت، هیئتی از جانب خود برای پذیرش تحت‌الحمایگی به دربار روسیه گسیل داشت.[۲]





نظرات() 

خزرها

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 26 خرداد 1393-03:28 ب.ظ

  1. خزرها کنفدراسیونی از اقوام کوچ‌نشین ترک‌تبار و از جداشدگان از خاقانات غربی ترک بودند که در اواخر سده ششم میلادی در شمال دریای خزر و شمال قفقاز یکی از دولت‌های اروپای شرقی در قرون وسطی را پایه گذاردند.[۱] آنها همسایهٔ خلیفه‌گری اسلامی و پادشاهی روم شرقی بودند. این‌ها مردمی بودند که به صحراگردی و تاخت و تاز در ممالک همجوار اشتغال داشتند و غالباً به طرف وادی رود کورا می‌آمدند. بنای استحکامات بزرگی چون شهر دربند (یا باب الابواب) در شمال قفقاز در عهد ساسانیان که برای جلوگیری از حملات خزران ساخته شده‌بود، هنوز پا برجاست.

خزرها را می‌توان تا اندازه‌ای با هون‌ها (هونهای زرد) همسان دانست. این تیره کمابیش در سده‌ی ۵ پس از میلاد از بیابان‌های شرقی آسیا و شمال چین برخاسته و به همراه هون‌ها به شمال قفقاز و سرزمین ایران آمده‌اند. به عبارت دیگر این قوم در بین شمال‌غربی این دریا و دریای سیاه سکونت داشتند. خزرها به همراه دیگر اقوام بیابان‌گرد شمال قفقاز، در زمان ساسانیان، بارها و بارها به سرزمین‌ ایران می‌تاختند و پس از حضور کوتاه مدت خود معمولاً به دست سپاه ساسانی از مرزهای ایران بیرون رانده می‌شدند. این قوم هم‍‌واره با بیزانس بر ضد ایران هم‌پیمان بود.[۲] خزران در زمان خسرو انوشیروان در سده ششم میلادی از بقایای آن‌ها به ناحیه شمال قفقاز آمدند و به‌طور کلی در منطقه بخش وسطا و جنوبی رود ولگا زندگی می‌کردند. آن‌ها در سده ششم میلادی با ایرانیان تماس داشته و در جریان لشکرکشی هراکلیوس امپراتور بیزانس علیه ایران ساسانی وی را یاری رساندند. خزرها در ابتدای سده هفتم از امپراتوری ترکان در شرق خود مستقل شدند اما در میانه‌های همین قرن اعراب مسلمان تا شمال قفقاز پیشروی کرده و از آن پس تا میانه‌های قرن هشتم سلسله‌ای از جنگ‌ها میان این دو قدرت رخ داد. عرب‌ها ابتدا خزرها را در سال ۶۶۱ وادار به تسلیم دربند کردند، اما در سال ۶۸۵ خزرها با یورش مجدد تا جنوب قفقاز پیش رفتند. پس از جنگ‌های متعدد در دهه ۷۲۰ در ارمنستان ناچار به عقب‌نشینی به شمال قفقاز شدند. با این حال پیروزی‌های اولیه آن‌ها اهمیت بسیاری در جلوگیری از گسترش مرزهای شمالی حکومت اعراب به سوی اروپای شرقی داشت. با عقب‌نشینی خزرها به سمت شمال پایتخت خزرستان از سال ۷۳۷ شهر آتیل در نزدیکی دلتای ولگا شد و آن‌ها کوه‌های قفقاز را به عنوان مرز جنوبی خود پذیرفتند.[۳] طبقه حاکم آنان پس از مدتی دین یهود را برگزیدند تا خود را از دید عقیدتی در برابر حملات اسلام و بیزانس مسیحی مدافعه کنند. دیگر شهرهای مهم خزرها در دلتای ولگا سمندر، خزران و در قفقاز بلنجر، سمیران و سمبلوت بود.

خاقانات خزرها از اتحاد قبایل گوناگون تشکیل شده بود و در اوج قدرت خود (سده نهم میلادی) شامل غرب قزاقستان کنونی، جنوب روسیه، شرق اوکراین و بخش بزرگی از قفقاز (شامل داغستان، آذربایجان و گرجستان و غیره) و شبه جزیره کریمه می‌شد. خزرها در اکثر موارد متحد امپراتوری بیزانس بر علیه شاهنشاهی ساسانی بوده‌اند. آنها در ایستادگی در برابر حملات اعراب بسیار موفق بودند و به احتمال زیاد مانع یورش اعراب به اروپای شرقی شده‌اند. خزرستان یک قلمروی چندقومی بود و جمعیت آن بیشتر از آمیزه‌ای از ترک‌تباران، اورالی‌ها، اسلاوها و مردمان قدیم قفقازی (نیاکان گرجی‌ها و چچن‌ها و ...) تشکیل شده‌بود.[۴] در سده دهم میلادی میان سالهای ۹۶۵ و ۹۶۹ این کشور بدست اسلاوهای شرقی (روسهای کیف) به نابودی گرایید.

خزر نام ناحیه یا قوم

در خصوص اینکه خزر نام قوم است یا نام ناحیه و اگر خزر قومیت است نژاد آنها و مذهب و زبان آنها چه بوده‌است؟ در متون کلاسیک فارسی و عربی اختلاف نظر وجود دارد. مرحوم دکتر پرویز ورجاوند در مقاله‌ای تحت عنوان “ دریای مازندران یا خزر” در مجله اطلاعات سیاسی اقتصادی(شماره ۱۸۸ خرداد ۱۳۸۲) ضمن مخالفت با نام دریای خزر (خزران را یک قوم مهاجم دانسته) و یاد آوری نموده کهقباد ساسانی توانست قوم خزر را که به خاک ایران زمین وارد شده بودند، را تا آنسوی رودخانه ولگاه براند. وی فرمان داد تا شهر دربند و دژ دربند بازسازی شود. این دژ شهر که هنوز نام پهلوی بر خود دارد و در جمهوری داغستان روسیه واقع است شمالی ترین مرزبانی ایران در زمان ساسانیان بوده‌است،بنابر کتیبه پهلوی که بر دیوارهای سنگی این شهر نصب است، دژ دربند به فرمان خسرو انوشیروان، ساخته می‌شود تا جلوی تازش اقوام شمالی گرفته شود و قباد، پسر خسرو انوشیروان، پس از واپس راندن خزرها، در پیروز نامه‌ای که بر سنگ‌های شهر دربند نقش است داستان این پیروزی و فرمانش به بازسازی را نقل کرده‌است. دژ شهر دربند یادگار تات نشینان است و به عنوان میراث معنوی و فرهنگی به ثبت جهانی رسیده‌است. هنوز هم هرچند شمارشان رو به کاهش گذاشته اما مردمان این شهر پهلوی زبان و تات هستند. برای دکتر پرویز ورجاوند و مجله اطلاعات سیاسی اقتصادی پاسخی ارسال شد که همان موقع در چند وب سایت و روزنامه مردم سالاری مرداد ۱۳۸۲ و سپس در مجله علمی اقتصادی پیام دریای ۱۳۱-۱۳۳ مهر و آذر ۱۳۸۳ چاپ شد و به شبهه‌های مخالفان نام دریای خزر پاسخ داده و اختلاف‌های متعدد و متضادی که در روایت‌ها و مکتوبات در مورد خزران وجود دارد را یاد آوری نموده و نوشته‌است. نام دریای خزر در تمام متون فارسی قراردادها (حدود ۲۰ عهدنامه) و ازجمله عهدنامه‌های شاهطهماسب ۱۷۳۲ با پتر کبیر و عهدنامه نادرشاه ۱۷۳۵ (حتی یادداشتها و تفاهم نامه‌های بعد از انقلاب اسلامی) فقط با نامهای بحر خزر، و در لاتین با کاسپین ثبت شده‌است. در مورد دریای شمال ایران اگر چه بیشتر از ۴۰ نام دیگر برای آن بطور موردی مانند گرگان – گیلان - حوض فارس، بحر جیلان، طبرستان، خراسان، خوارزم، کادوس، هیرکان، ساری، تیپر، بحرالاعاجم(عجم‌ها)، و … بکار رفته ولی همواره نام غالب همان کاسپین(متن‌های اروپایی) و خزر(در متن‌های عربی- فارسی - ترکی) در بیشتر متن‌های عربی(عربی شده کسپین) به شکل قزوین و قزبین ثبت شده‌است. .[۵] بطور یقین نام" مازندران" بسیار کهن و در متون قدیمی بویژه در شاهنامه مکرر و بیشتر از ۹۰ بار بکاررفته‌است اما نباید آنرا با نام“ دریای مازندران” یکسان دانست. در شرایطی که بعلت غفلتهای رسانه‌ای، توده‌های مردم ایران از قوم کاسی و کاسپین هیچ اطلاعی نداشتند. و کار رسانه ای هم نشده بود کمیته یکسان سازی نامهای جغرافیایی در شرایطی نبود که به یکباره نامی مغفول مانده و ناشناخته در زبان فارسی رارسمی نماید.نام کاسپین اگرچه در همه جهان رسمیت دارداما در ایران تنها از سال ۱۳۸۲ این نام وارد ادبیات فارسی گردید. تا قبل از آن هیچگونه کار مطالعاتی آکادمیک در مورد ریشه نام کاسی‌ها نشده بود.[۶] علی رغم اینکه در یکی دو کتاب در دوره پهلوی در خصوص خزران و قوم کاسی مطالعاتی انجام شده بود اما اطلاع رسانی نشده بودو بخش دانشگاهی ایران نیز گمان می‌کرد که کاسپین یک واژه بیگانه‌است. و درک دقیقی از سوابق این نام نداشتند.[۷]

زبان

زبان خزری زبانی نابود شده‌است. زبانشناسان زبان خزری را از شاخه‌‌ی زبان‌های آلتائی و زیرشاخه ترکی می‌دانند و برخی دیگر آن را همسان زبان بلغاری باستان و زبان هونی از زیرشاخه زبان‌های ترکی می‌دانند.تنها واژه‌ای که با الفبای اصلی خزری باقی مانده است واژه OKHQURÜM است به معنی می‌خوانم و در ترکی جدید به صورت OKURUM تلفظ می‌شود.

نام خزر در امروز

خزرها در زبان‌های گوناگون کوزار، کوزارین، چازاری، کازاری و خازاروئی نامیده شده‌اند. گمان می‌رود این نام از ریشه‌ی آلتایی گز (=گردیدن) و گزر (=گردنده‌ی صحرا) باشد.[۸]

نام خزر امروزه غالبا به دریای خزر -دریای واقع در جنوب محل زندگی خزران- اشاره دارد.

یهودی‌های اشکنازی روس خزرها را نیاکان خود می‌دانند ولی از دید گروهی از ژن‌شناسان هرچند یهودیان اشکنازی ژن‌های بسیاری از اروپای شرقی گرفته‌اند، پذیرش اینکه آنها عمدتاً از خزرها هستند بعید است.

منابع

  1. Khazars. Answers.com. Encyclopedia of Russian History, The Gale Group, Inc, 2004. http://www.answers.com/topic/khazars, accessed February 06, 2012.
  2. محسنی، محمدرضا ۱۳۸۹: «پان ترکیسم، ایران و آذربایجان»، انتشارات سمرقند، ص ۱۰۳
  3. Encyclopædia Britannica Online, s. v. "Khazar," accessed February 06, 2012, http://www.britannica.com/EBchecked/topic/316553/Khazar.
  4. he world of the Khazars: new perspectives page 28, 38, 202, by Peter B. Golden, Haggai Ben-Shammai, András Róna-Tas (BRILL, 2007)
  5. ماهنامه علمی پیام [۱]دریا شماره۱۳۱- ۱۳۳ نامهای دریای خزر و کاسپین،[۲] دکترمحمد عجم مهر-آذر ۱۳۸۳
  6. http://www.irpds.com/FileEssay/geomatic82-87-2-18-a-sy(1).pdf
  7. Iran Chamber Society: Names of the Caspian Sea
  8. محسنی، محمدرضا 1389: "پان ترکیسم، ایران و آذربایجان"، انتشارات سمرقند، ص




نظرات() 

جنگ چالدران ،تاجلی خانم« شیرزن جنگ چالدران

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 26 خرداد 1393-03:03 ب.ظ

تاجلی خانم« شیرزن جنگ چالدران
جنگ چالدران ،تاجلی خانم

سپیده دم چهارشنبه دوم رجب ۹۲۰ هجری مطابق با ۲۳ اوت ۱۵۱۴ م. جنگ بزرگی بین سلطان سلیم و اسماعیل صفوی دردشت چالدرن اتفاق افتاد . اگر چه دراین نبرد ایرانیان شکست خوردند ولی شهرت جنگی خود را از بسیاری جهات جاوید کردند . مورخان عثمانی و بعضی از مورخان ایرانی به زنانی اشاره میکنند که با نقاب همراه شوهرانشان مسلح و در لباس جنگ با ارتش عثمانی می- جنگیدند و در این میان اشاره به اسیر شدن بعضی از آنها و یافرارآنها از چنگ دشمن شده است . برخی از مورخان خارجی نیز از شرکت ایرانی در جنگ چالدران گفته اند .کاترینوزنو ضمن توصیف جنگ چالدران می نویسد :” بانوان ایرانی همراه شوهرانشان مسلح به جنگ می روند و شریک سرنوشت ایشان می شوند و مانند مردان میجنگند .” در نبرد چالدران جسد بسیاری از زنان ایرانی پیدا شد که به فرمان سلطان سلیم با تشریفات مخصوص نظامی به خاک سپردند . این زنان دلیر، به گفتة نویسندگان ترک با زره و خفتان و کلاه خود دوشادوش شوهران خویش در جنگ شرکت جسته به خاک هلاک افتاده بودند به همین سبب پس از جنگ چالدران در معروف شد که شاه اسماعیل سوارانی از زنان شمشیر با اردوی خود داشته است که در حدود ده هزار نفر بوده اند .


یکی از مورخان ایتالیائی به نام ساگردو (sagerdosagerdo) در امپراطوری عثمانی در این باره می نویسد : ” … در میان کشتگان اجساد زنان ایرانی پیدا شد که در لباس مردان به میدان جنگ آمده بودند تا در سرنوشت شوهران خود شریک و در افتخار نبرد سهیم باشند. سلیم بر جرأت و دلیری و میهن پرستی ایشان آفرین گفت و فرمان داد با تشریفات نظامی آنان را به خاک سپارند . یکی از همان زنان نامدار که در میدان شمشیر میزد و با عثمانی هامی جنگید تاجلی خانم یا (تاجلوبیگم ) زن شجاع شاه اسماعیل اول بود . در این خصوص که تاجلی خانم زن شاه اسماعیل بوده یا معشوقة وی ، نظرات مختلفی بیان شده است . اما مدارکی موجود است که نشان می دهد وی زن عقدی پادشاه بوده است . جیوان ماریا آنجوللو در سفرنامة خود می نویسد : “اسماعیل پس از پیروزی بر مراد خان آق قریونلوو پیش از آنکه به تبریز بازگردد همة یاران ، وی را دادند که زنی به همسری برگزیند اما با اینکه اسماعیل در اندیشة این کار نبود بانوئی که شایستة چنین پیوندی باشد نیافتند سرانجام پس از گفتگوی بسیار گفتند که فلان ، زنی در خانه دارد که نوة سلطان یعقوب پسر اوزون حسن است زنی زیبا به نام تاجلو خانم . پس اسمایل کس فرستاد و زن را از آن مرد طلب کرد . خواجه به پیکها پاسخ داد که بانو در آنجا نیست . اما چون اسماعیل در فرستادن آن زن اصرار کرد ، خواجه به جای او ، زن دیگری را به جامة نیکو آراست و گفت که جز او زنی دیگر در خانه ندارد . قاصدان چون دیدند که شکل و شمائل این زن با آنچه شنیده اند سازگار نیست گفتند که این آن زنی نیست که میخواهند و فرمان دادند تمام را حاضر آوردند تاجلوخانم در میان آنان بود اما پیکها او را نشناختند و بازگشتند . صوفی ( شاه اسماعیل ) فرمان داد که به خانة آن مرد بازگردند و دوباره را بنگرند و آنان نیز چنین کردند و این بار او را شناختند و آراستند و با خود بردند . اسماعیل چون او را دیدگفت: این همان زنی است که وصفش را شنیده ام و وی را به همسری اختیار کرد . اما چون شاه بسیار جوان بود و بیش از پانزده یا شانزده سال نداشت او را به یکی از اعیان سپرد تا از وی مواظبت کند . پس از سه سال شاه زن را طلب کرد و به عقد خویش درآورد. چند تن از مورخان ایران ، مانند مؤلف تاریخ عالم آرای شاه اسماعیل و میر منشی قمی نویسنده خلاصة التواریخ ، صریحا ً او را زن شاه خوانده اند . میر منشی قمی مینویسد که ” پس از مرگ شاه اسماعیل ، کپک سلطان استاجلو و دیو سلطان روملو که دو پیر سالخوردة معرکه بودند که قاضی حسن که وزیر بود ….. به استصواب تاجلو خانم … شاه طهماسب را …. به پادشاهی نشاندند….” مؤلف کتاب عالم آرای شاه اسماعیل دربارة فرار تاجلی خانم چنین مینویسد : ” …در جنگ شاه اسماعیل با سلطان سلیم زنی نقابدار در میدان شمشیر می زد با ترکان می جنگید . این زن تاجلو بیگم زن شیخ اوغلی ( شاه اسماعیل ) بود . سلطان سلیم می خواست او را دستگیر کند ولی توفیق نیافت … از مطالعة مطالب فوق و روایات گوناگون چنین مستفاد می شود که تاجلو خانم زن شاه اسماعیل دلیرانه در نبرد چالدران شمشیر زده و بعد از اسیر شدن چاره را در این دیده که با دادن جواهرات خود سردار عثمانی را فریفته و از خطری که او را تهدید می کرده نجات یابد . منبع : نشریة دانشکدة ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تبریز ، بهار ۱۳۵۳، سال ۲۶ – از دکتر حسین میر جعفری استادیار تاریخ دانشگاه اصفهان ، ص ۴۸۰ – ۴۶۸ – منبع +





نظرات() 

ده هزار نفر در راه: جغرافیای لشگرکشی کورش کوچک به روایت کسِنوفُن

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 26 خرداد 1393-02:36 ب.ظ

ناتالی چوبینه
آناباسیس اثر ژان آدریان گویینیه (54-1816)

به خدمت گرفتن سربازان یونانی مزدور (دستمزد-بگیر یا همان قراردادی به معنی امروزین کلمه)، به گواه شواهد تاریخی، نزد پادشاهان هخامنشی غیرمعمول نبوده است. حضور عده‌ای از جنگجویان یونانی در نبرد ماراتن که دوشادوش ایرانیان با هم‌وطنان خود جنگیدند، از معروف‌ترین نمونه‌ها به شمار می‌رود. نمونه‌ی دیگر، که گزارش دقیق آن محتوای یکی از تاریخ‌نوشته‌های بزرگ کلاسیک را تشکیل می‌دهد، سرگذشت گُردانی بزرگ... از یونانیان است که به استخدام کورش کوچک درآمدند و در لشگرکشی تاریخی او به قلب امپراتوری ایران شرکت جستند. ویژگی کم‌نظیر این دست‌نوشته آن است که نه تنها گزارشی دست اول از زبان یک شاهد عینی را در خود جا داده است، بلکه این شاهد عینی خود در زمره‌ی تاریخ‌نویسان حرفه‌یی و صاحب‌نام قرار دارد. بااین‌حال، دست‌نوشته‌ی ارزشمند او همچون بیشتر متن‌های تاریخی خالی از ابهام و نیز به دور از جانبداری نیست. مقاله‌ی حاضر نگاهی دارد به ابهام‌های جغرافیایی و غرض‌ورزی‌های تاریخی موجود در این تاریخ‌نوشته‌ای که با عنوان آناباسیس از آن یاد می‌شود.

پیش‌زمینه

ماجرای سفر ده هزار جنگجوی یونانی، که در 401 پیش از میلاد در لشگرکشی نافرجام کورش کوچک علیه برادر بزرگش، اردشیر دوم، شرکت جستند، و گزارش حماسی کسِنوفُن (گزنوفُن) از عقب‌نشینی آنها از میان‌‌رودان تا دریای سیاه، امروزه از فصل‌های سرگرم‌کننده‌ی کتاب‌های تاریخ به‌شمار می‌رود. اما همین سفر تا پیش از دیدن چنین روزگاری موضوع بحث‌ها و مناقشه‌های پایان‌ناپذیر بین آن دسته از پژوهشگران جغرافیای کلاسیک بود که می‌خواستند دو مسیر رفت و برگشت یونانیان را بازشناسی کنند. مشکل این‌جا بود که تا نخستین سال‌های قرن بیستم کمتر کسی از پژوهشگران و باستان‌شناسان غربی دست به گشت و گذاری گسترده در فلات آناتولی می‌زد؛ حتا امروز هم که توپوگرافی آناباسیس کورو (= اوج‌گیری کورش) در اختیار گردشگران گذاشته می‌شود و صاحب‌نظران ترکیه نیز در گفتمان مربوط به آن طرف مشورت قرار می‌گیرند، باز بخش بزرگی از سفرنامه‌ی کسِنوفُن، از جمله جغرافیای این سفر، همچنان پرسش‌برانگیز باقی می‌ماند.

البته خلاصه‌ی داستان پرسش ایجاد نمی‌کند. کورش کوچک، که در 407 پیش از میلاد به حکمرانی آسیای صغیر منصوب شده، یک لشگرکشی به بابل تدارک می‌بیند درحالی‌که نیت حقیقی‌اش (که در آغاز از سربازان مزدور یونانی پنهان نگه داشته می‌شود) دست‌یابی به تاج و تخت برادر بزرگتر است. ارتش او بدون رویارویی با هیچ مقاومتی در امتداد فرات پیش‌روی می‌کند، در دهکده‌ای به نام کُنِشت (ثبت یونانی = کوناکسا) در حدود هشتاد کیلومتری شمال بابل، احتمالن با فاصله‌ای نه چندان دور از محل کنونی شهر بغداد، با نیروهای امپراتوری هخامنشی درگیر می‌شود، و کورش در گرماگرم این نبرد سهمگین از پا درمی‌آید: چیزی کم و بیش همانند یک داستان تراژیک، چون یونانی‌ها که در قالب یک گردان واحد می‌جنگند لشگر اردشیر را یکسر تار و مار می‌کنند، اما وقتی از تعقیب آنها برمی‌گردند می‌بینند کارفرماشان کشته و باقی‌مانده‌ی لشگر پراکنده شده است.

بدین‌ترتیب، آن‌چه در گرماگرم نبرد به چشم یونانیان یک پیروزی قاطع می‌آمد، در قاموس شرایط پس از جنگ به یک ناکامی تمام‌عیار تبدیل می‌شود: آنها صدها کیلومتر دور از وطن، بدون حامی قدرتمند محلی‌شان، آواره اند، رو در روی ارتش شاهنشاهی، آن هم در سرزمینی نه چندان موافق با یونانی جماعت. تهاجم خشایارشا به سرزمین‌های یونانی‌نشین و شکست غیرمنتظره‌ و فاجعه‌بار او در سالامیس در 480 پیش از میلاد و سرانجام رانده شدن نهایی ارتش ایران از خاک یونان پس از نبرد پلاتیا در سال بعد، رابطه‌ی ایران و یونان باستان را از بنیان دگرگون کرده بود. یونانیان، چه به‌طور جمعی و چه در سطح اندیشه‌وران علاقه‌مند به دیدگاه‌های بی‌طرفانه مانند هرودُت و آیسخولوس (اشیل) و حتا خود کسِنوفُن، ایرانیان را «بربر» می‌خواندند و آنها را، دست کم در مقایسه با یونانیان، کم‌توان‌تر، کم‌خردتر، و بی‌خبر از اصول تمدن والا می‌شمردند. در مقابل، ایرانیان نیز به احتمال زیاد نظر خوشی نسبت به یونانیان نداشتند. با چنین پس‌زمینه‌ای، نگرانی جنگجویان یونانیِ تنها رهاشده در قلب امپراتوری ایران، و در میان آنان کسِنوفُن، پربی‌راه نمی‌نماید. کسِنوفُن برای این نگرانی دلایل عملی ارائه می‌دهد: ایرانیان از مهاجمان یونانی می‌خواهند سلاح‌های خود را تحویل دهند، یونانیان نمی‌پذیرند و بی‌درنگ به سمت شمال حرکت می‌کنند تا خود را به وطن برسانند؛ ارتش ایران آنها را سایه به سایه تعقیب می‌کند و سرانجام پیشنهاد مذاکره بر سر صلح و آتش‌بس می‌دهد، پیشنهادی که در حقیقت ترفندی است برای کشتن سرکردگان یونانی. پس از این رویداد است که کسِنوفُن فرماندهی را برعهده می‌گیرد. جنگجویان یونانی تحت فرماندهی او بیش از هزار و پانصد کیلومتر در گردنه‌های کردستان و فلات برفگیر ارمنستان راهپیمایی می‌کنند تا سرانجام به نقطه‌ای در نزدیکی ترابزون بر کرانه‌ی دریای سیاه می‌رسند. کل مدت این لشگرکشی، از زمان به‌خدمت‌گیری آنها توسط کورش، یک سال و سه ماه طول می‌کشد.

بررسی و تحلیل

وقتی کورش در سال 401 پیش از میلاد از سارد، در محل کنونی شهر سارت در غرب ترکیه‌ی امروز، حرکت کرد، ارتشی متشکل از صدهزار سرباز از گوشه‌های مختلف امپراتوری ایران و نیز سیزده‌هزار جنگجوی مزدور یونانی در اختیار داشت که ده‌هزار و ششصد نفر از آنها هُپلیتِس یا سرباز پیاده بودند. مسیر او در نخستین مرحله‌های سفر کم و بیش همان مسیری بود که خشایارشا هشتاد سال پیش از آن تاریخ برای حمله به یونان در جهت عکس پیموده بود. این مسیر به سمت جنوب غربی می‌رفت، نزدیکی‌های لائودیکیا (دنیزلی) از رود مئاندِر می‌گذشت و سپس به کلاینای (دینار) می‌رسید، که کسِنوفُن درباره‌ی آن می‌گوید: «کورش در این شهر قصری داشت با نخچیرگاهی پر از حیوانات وحشی، و رسم و عادتش این بود که هرگاه می‌خواست خود و اسب‌هایش فعالیتی بکنند در آن‌جا به شکار می‌رفت.» مکان بعدی که کسِنوفُن نام می‌برد پِلتای است که به احتمال زیاد همان چیوریل امروز بوده. این یعنی چیزی حدود چهل کیلومتر انحراف از مسیر، و چون گزارش سفر طی هفت هشت ده روز پس از این به ابهام می‌افتد، ظن مبنی بر عمدی بودن انحراف مزبور بیشتر تقویت می‌شود. وسوسه‌انگیزترین توضیح این رخداد می‌تواند جستن ارتباطی بین آن با قرار ملاقات کورش و ملکه اپیاشا، «همسر کیاشارِس، پادشاه کیلیکیا» در محلی به نام «دشت کِیستروس» باشد. کسِنوفُن می‌گوید که در این زمان دستمزد سربازان دو ماه عقب افتاده و همه زیر فشار سختی زبان به شکایت گشوده بودند. کورش، که کسِنوفُن با لحنی تحسین‌آمیز از او به‌عنوان کارفرمایی شرافتمند و گریزان از بدقولی در پرداخت دستمزد یاد می‌کند، کمک مالی عظیمی از ملکه دریافت می‌کند که نه‌تنها چهار ماه دستمزد سربازان را پوشش می‌دهد بلکه تنخواه چشم‌گیری هم برای خود کورش باقی می‌گذارد. چنین انگیزه‌ای می‌تواند توجیهی پذیرفتنی، هرچند هنوز فاقد شواهد مستدل، برای این تغییر مسیر نه چندان بنیانی باشد.

ناگفته پیداست که کورش به جبران چنین کمکی، مهمان‌نوازی را در حق ملکه تمام می‌کند و به درخواست او مراسم باشکوهی از سان و رژه‌ی کل ارتش تدارک می‌بیند. به لحاظ نقد منابع تاریخی، شرح کسِنوفُن از این رویداد جای تأمل دارد: لحنی که در وصف یونانیان، هیبت مردانه و ساز و برگ مجلل و نیز دلیری و دشمن‌شکنی آنان به‌کار رفته، به تلویح، و در جاهایی با صراحت نسبی، قصد حقیرنمایی ایرانیان را دارد. اوج این روند هنگامی است که اِپیاشا می‌خواهد جلوه‌ای از دلاوری یونانیان را به چشم ببیند و در مقابل یونانیان نمایشی چنان هراس‌انگیز از لحظه‌های آغازین یورش ارائه می‌دهند که ملکه سراسیمه از گردونه‌ی خود پیاده شده پا به فرار می‌گذارد.

مکان برگزاری مراسم بالا تومبریوم در نزدیکی انطاکیه‌ی پیسیدیا (یال‌واچ) گفته شده. ارتش پس از این رویداد از قرار معلوم دوباره به مسیر اصلی خود بازمی‌گردد و راه ایکُنیوم (قونیه) را در پیش می‌گیرد، سه روز در این شهر می‌ماند، و بعد از طریق تیانا (کمرحیصار) وارد کیلیکیا می‌شود که همان ساتراپی زیر فرمان کیاشارِس است. کیاشارِس با نگاهی نگران ورود این لشگر مشکوک را از همان ابتدای عبور از دروازه‌ی کیلیکیا در کوه‌های توروس دنبال می‌کند، اما سرانجام به ترغیب همسرش دشمنی خود با ایرانیان را کنار می‌گذارد و اجازه می‌دهد که لشگریان کورش از پایتخت او، طرسوس، به سمت میریاندروس (نزدیک اسکندرون) پیش‌روی کنند تا با عبور از تنگه‌ی بِلِن وارد شمال سوریه شوند.

مسئله‌سازترین قسمت ماجرا از هردو جنبه‌ی تاریخی و جغرافیایی، اما، دنبال کردن یونانیان در سرزمین میان‌رودان است، به‌ویژه پس از ناکامی حاصل از پی‌آمدهای نبرد کُنِشت و کشته شدن کورش. جنگجویان درمانده و بی‌پناهی که هم از نبردی سنگین و بدفرجام و هم از گریزی پرالتهاب از چنگال یکی از قوی‌ترین ارتش‌های جهان در آن روزگار جان به‌در برده و پس از امیدی کوتاه به عفو و آشتی نه تنها سرخوردگی دیده بلکه سرکردگان خود را نیز از دست داده بودند، و با نزدیک‌ترین شهر یونانی‌نشین صدها کیلومتر فاصله داشتند، چاره‌ای جز پذیرفتن راهنمایی‌های کسِنوفُن نمی‌دیدند. پیشنهاد او این بود که به سمت شمال عقب‌نشینی کنند بلکه در نهایت به ساحل دریای سیاه برسند، هرچند نشانه‌هایی بارز حکایت از بی‌خبری آنان از جغرافیای محل به‌طور خاص و مقوله‌ی جغرافیا و کاربرد آن به‌طورکلی دارد. یکی از نشانه‌های این بی‌خبری می‌تواند حیرت‌زدگی آنها از این اطلاع باشد که در آن سرزمین رود دیگری نیز موازی با فرات جریان دارد. شاید در وهله‌ی نخست این پرسش پیش بیاید که آیا یونانیان هرگز به معنای کلمه‌ی «میان‌رودان» توجه نکرده بودند؟ این مسئله با نگاهی به پیشینه‌ی ریشه‌شناختی واژه‌ی مورد بحث در زبان یونانی قدیم روشن‌تر خواهد شد. همان‌طور که دیدیم، رویدادهای تاریخی مورد روایت کسِنوفُن در سال‌های 401 تا 400 پیش از میلاد رخ می‌دهند. اما قدیمی‌ترین گواه تاریخی که درباره‌ی ثبت یونانی کلمه‌ی مِسوپوتِمیا در دست است، ترجمه‌ی این کلمه از واژه‌ی عبری نهرِیم است که در برگردان یونانیِ انجیل عبری متعلق به 250 پیش از میلاد یافت می‌شود. پس می‌توان این احتمال را درنظر گرفت که شخصیت‌های یونانی آناباسیس هنوز با چنین واژه‌ای آشنا نبوده‌اند.

از سوی دیگر، نقشه‌ها و بحث‌های جغرافیایی مربوط به یونان کلاسیک، اگر آنها را بازتاب‌دهنده‌ی معلومات عمومی مردم بدانیم، تصویری متفاوت از سرزمین‌های آن روزگار پیش چشم می‌گذارند. آن‌چه ما از معلومات یونانیان دوره‌ی کلاسیک در زمینه‌ی جغرافیا می‌دانیم به‌طور عمده در رساله‌ی هواها، آب‌ها، مکان‌ها گرد آمده که منسوب به هیپوکراتیس (بقراط) و به‌جا مانده از اواخر قرن پنجم یا اوایل قرن چهارم پیش از میلاد، یعنی معاصر آناباسیس، است. مجموعه‌ی رساله‌ها، گفتارها، درس‌گفتارها، یادداشت‌ها و پژوهش‌های هیپوکراتیس طبعن نه بر اساس رویکرد تجربی ارسطویی ده‌ها سال بعد، بلکه بر بنیانی از اندیشه‌ورزی‌های سقراطی - افلاطونی هم‌روزگار خود شکل گرفته‌اند. بدین معنا، ترسیم‌های جغرافیایی او بیش از هر چیز مشاهده‌های جهانگردان یا، به‌ویژه، تصور مردمی از چند و چون قرارگیری شهرها و کشورها و قاره‌ها و دریاها را بازتاب می‌دهند. بااین‌حال، حتا اگر کسِنوفُن را به‌عنوان یک دانش‌آموخته‌ی مکتب آتن آگاه از محتوای چنین نوشته‌هایی بدانیم، از فحوای کلام او در آناباسیس، هم‌تراز با دیگر تاریخ‌نوشته‌های هلنیستی، چنین برمی‌آید که در روزگار او کمتر کسی همانند امروز برای پیدا کردن مسیر خود به نقشه یا اطلاعات جغرافیایی مراجعه می‌کرده است. روش‌های معمول، دست کم نزد یونانیان، استفاده از راهنما و بلدِ راه یا حافظه‌ی شخصی یا دانسته‌های مسافران باتجربه‌تر بوده است. از همین رو است که در میانه‌ی کتاب سوم آناباسیس وقتی کسِنوفُن، در مقام یکی از فرماندهان برگزیده به عنوان جانشین سرکردگان کشته‌شده، شروع به ارائه‌ی رهنمودهایی برای عقب‌نشینی منسجم و منظم می‌کند، از هر سه روش بالا برای یافتن مسیر برگشت بهره می‌گیرد.

سفرنامه‌نویسی کسِنوفُن، بدین‌ترتیب، هم به دلیل کافی نبودن دانسته‌های او از جغرافیای محل و هم به دلیل دلمشغولی‌های مربوط به فرماندهی سربازانی نه چندان کم‌علاقه به غنیمت، همدستی با دشمن، و تصرف مکان‌های بین راه، دچار خطاها و ازقلم‌افتادگی‌های متعدد شده است. یک نمونه هنگام ترک خاک آشور است که لشگر در محلی دارای یک «قلعه» توقف می‌کند که تقریبن به دور از هرگونه تردید شهر زاخو در کردستان عراق است؛ بااین‌حال کسِنوفُن نامی از رود خابور نمی‌برد که امروزه مرز بین عراق و ترکیه را تشکیل می‌دهد و بسیاری از نویسندگان در گذشته آن را با رود دیگری به همین نام اشتباه می‌گرفتند که در جنوب دیر الزور در سوریه‌ی کنونی به فرات می‌ریزد. یونانیان در این مرحله وارد سرزمین کَردوچی‌ها می‌شوند که طبق تصور همگانی نیاکان کُردها بوده‌اند – مردمانی کوه‌نشین، جنگجو و خشن که باوجود قرار صلح با ساتراپ ایرانی آن‌قدر اهل کینه‌توزی بودند که یونانیان تشویق شوند روی دشمنی مشترک‌شان با ایرانیان حساب کنند تا شاید به کمک آنان – به دنبال نومیدی از عبور از دجله – با گذر از ارتفاعات کردستان خود را به ساتراپی‌های یونانی‌نشین آسیای صغیر برسانند.

برای مذاکره فرصت چندانی در اختیار یونانی‌ها قرار نمی‌گیرد. از همان آغاز ورودِ هرچند احتیاط‌آمیز آنان به دلتای حاصلخیز دجله شبیخون‌های کَردوچی‌ها به لشگر یونان آغاز می‌شود. کَردوچی‌ها حتا با انداختن تخته‌سنگ بر سر یونانیان هنگام عبور از گردنه‌ها آنان را وادار به تغییر مسیر و احتمالن استفاده از کوره‌راه‌های سخت‌عبورتر می‌کنند. با این همه، یونانی‌ها موفق می‌شوند خود را به محل کنونی شهر جزیرة ابن عمر (جیزره) برسانند که در نقطه‌ی تقاطع سه مرز عراق و سوریه و ترکیه قرار دارد و داخل خاک ترکیه است. این دره‌ی سرسبز به نقطه‌ای راه می‌برد که دجله از آن‌جا به‌بعد بین دیواره‌های پُرشیب صخره‌ها پیچ می‌خورد. بدین‌ترتیب مسیر مستقیم‌تری به سمت شمال فراهم می‌شود و امروزه تصور بر این است که همین مسیر یونانیان را به بازار-‌ شهر فیندیک رسانده، نیز به جاده‌ای که امروزه در همان مسیر شمال به سی‌ئیرت می‌رود.

این گونه است که ده هزار یونانی بار دیگر دجله را سر راه خود می‌بینند: بستر اصلی رود در این نقطه با یک پیچ تند به سمت غرب برمی‌گردد و یک شاخابه‌ی بزرگ، که کسِنوفُن آن را کِنتریتیس خوانده ولی امروز رود بُتان چای نامیده می‌شود، از شرق به آن می‌پیوندد. به نظر می‌رسد که این رود در زمان کسِنوفُن مرز طبیعی بین کردستان و ارمنستان را تشکیل می‌داده، چون کَردوچی‌ها، که در تمام هفت روز حضور یونانیان در سرزمین خود دست از تعقیب و حمله برنداشته‌اند، در این مرحله شرایط آتش‌بس را می‌پذیرند هرچند پیشاپیش ساتراپی ارمنستان را علیه این دشمنان شاهنشاهی هخامنشی برانگیخته‌اند. اما پی‌آمد این توافق برای یونانی‌ها از دست رفتن راهنمای محلی است که ناگزیر او را آزاد می‌کنند تا جنازه‌ی کشتگان نبرد سنگین خود با کَردوچی‌ها را پس بگیرند.

بدون راهنما تنها راه قابل شناسایی به سمت شمال از گدار دجله می‌گذرد: جریانی از آب‌های خروشان که تا سینه می‌رسد؛ در ساحل مقابل، کرانه‌ی غربی، نیز ارتش ارمنستان صف‌آرایی کرده و دیگر نه حمله‌های راهزن‌وار کَردوچی‌ها بلکه نیرویی سازمان‌یافته در خدمت ساتراپ ایرانی، طبعن در مقام نماینده‌ی اردشیر دوم و بنابراین مأمور سرکوب مخالفان او، منتظر آنها است. گزارش کسِنوفُن از این رویارویی یکی از خواندنی‌ترین فصل‌های آناباسیس محسوب می‌شود، هرچند که جلوه‌سازی‌های ادبی و تصویری به‌کاررفته در آن مرجعیت‌پذیری و درستی رویدادها را زیر سوال می‌برد: کسِنوفُن در شگردی ماهرانه لشگر را به دو بخش تقسیم می‌کند، و بخش جلودار را به پیش‌روی در امتداد ساحل دجله می‌فرستد. ارمنی‌ها در کرانه‌ی مقابل قدم به قدم آنان را همراهی می‌کنند تا هر کجا از گدار رود گذشتند بر سرشان بریزند. گروه جلودار پس از طی مسافتی توقف می‌کند و سرگرم اجرای یک مراسم قربانی برای خدای رودخانه می‌شود. در این فرصت، گروه عقب‌دار به فرماندهی کسِنوفُن خود را به نقطه‌ای دورتر در جهت مخالف می‌رساند، طوری که ارتش دشمن گمان می‌برد اگر آنها در آن نقطه به آب بزنند، از پشت و جلو حمله خواهند کرد و از ترس گرفتار شدن در حلقه‌ی محاصره پا به فرار می‌گذارد. از سوی دیگر، کَردوچی‌ها هنوز در دامنه‌ی کوه منتظر اند تا عقب‌داران لشگر یونان را هنگام عبور از رودخانه مورد تهاجم قرار دهند. کسِنوفُن صبر می‌کند تا آنها در تعقیب لشگر از کوه پایین بیایند و در ساحل جمع شوند، بعد ناگهان به نیروهای ظاهرن در حال عقب‌نشینی دستور حمله می‌دهد. (ناگفته پیداست که کسِنوفُن این‌جا نیز همچون تمامی موارد مشابه یورش یونانیان را مهیب و سهمگین تصویر می‌کند چنان که هر دشمنی با دیدن آن هراسان می‌گریزد.) بدین‌ترتیب کَردوچی‌ها برای همیشه دست از تعقیب ده هزار نفر برمی‌دارند.

در دنباله‌ کسِنوفُن دانستنی‌های جالبی درباره‌ی ساختار اجتماعی - سیاسی ایالت ارمنستان در آن روزگار ارائه می‌دهد که به عنوان طلایه‌دار نخستین خاطره‌نگاری‌های تاریخ‌نویسان ارمنی از اهمیت خاصی برخوردار است. می‌گوید: «بنیانی‌ترین نهادِ اجتماعی خاندان است و رؤسای خاندان‌ها حکومت بر سکونت‌گاه‌هایی روستایی را برعهده دارند که دارای استحکامات بوده و گرداگرد هر یک از آنها را دیوار و خندق کشیده‌اند. این سران قوم که به آنها کُمارچ می‌گویند مسئول رسیدگی به امور محلی هستند، ولی اداره‌ی کل سرزمین به دست ساتراپ است.» هم‌مرزی با کَردوچی‌ها شواهد آشکاری به‌جا گذاشته چون، به گفته‌ی کسِنوفُن، با فاصله گرفتن از کنتریتیس تا فرسنگ‌ها هیچ آبادی‌ای به چشم نمی‌خورد؛ اما در محل کنونی سی‌ئیرت شهر نسبتن بزرگی هست «دارای یک قصر برای ساتراپ». از قرار معلوم این‌جا دیگر از جولان‌های نظامی خبری نیست، چون یونانی‌ها موفق می‌شوند بی‌دردسر آذوقه‌ تهیه کنند و به راه خود ادامه دهند.

بحث بر سر مسیر آنها پس از سی‌ئیرت زیاد است، ولی با رعایت اعتدال می‌توان فرضیه‌ی لِیِرد را کنار گذاشت که آنها راه بیتلیس را در پیش گرفته و بعد بی‌اعتنا به دریاچه‌ی وان با گذر از غرب نمروت داغ (کوه نمرود) به ملازگرد و پاتنُس رفته باشند. اِینزوُرث آنها را در مسیر شمال غرب به سمت رودخانه‌ای می‌برد که کسِنوفُن از آن با نام تله‌بُئاس نزدیک شهر کنونیِ موش یاد می‌کند. روشن است که امروزه در این مسیر جاده‌ای وجود ندارد، ولی چون تله‌بُئاس تقریبن به یقین همان رود مورات سو یا شاخابه‌ی شرقی فرات است، چنین تشخیصی منطقی‌تر به نظر می‌رسد. (جالب این‌جاست که هم اِینزوُرث و هم لِیِرد نام ترکی این رودخانه را با قره‌ سو که شاخابه‌ی غربی فرات است، اشتباه گرفته‌اند.) یونانیان در موش بار دیگر با نیروهای ارمنی روبه‌رو می‌شوند که این بار خود ساتراپ، تیریبازوس، فرماندهی آنان را برعهده دارد. اجازه‌ی عبوری ظاهری صادر می‌شود، اما جوّ بی‌اعتمادی همچنان حاکم است. شب همان روز که ده هزار نفر ناگزیر در فضای باز اردو زده‌اند، برف شروع به باریدن می‌کند. روز بعد، اثری از تیریبازوس و لشگر او نیست، اما سرانجام معلوم می‌شود آنها در همان نزدیکی کمین کرده‌اند و از لحن گزارش کسِنوفُن چنین برمی‌آید که تنها مانع تهاجم ایرانیان بارش سنگین برف بوده است. عاقبت وقتی یونانیان به دامنه‌ی کوهستان بینگُل می‌رسند، نبردی درمی‌گیرد که همچون سایر رویدادهای مشابه در روایت کسِنوفُن، برای یونانیانِ دلاور سربلندی و برای ایرانیانِ مهاجم و لابد کمتر جنگ‌آزموده شکست و خواری در پی دارد.

مطابق با الگوی کسِنوفُن برای بازنمایی پیرنگ داستانیِ سفرنامه‌اش، پس از نبرد با دشمن نوبت نبرد با خشم طبیعت است. ده هزار یونانی در ارتفاعات دوهزار و چهارصد متری کوه‌های بینگُل در برف و بوران به زحمت قدم برمی‌دارند و به شهادت کسِنوفُن از یخ‌زدگی و بی‌غذایی رنج می‌برند. عذاب این کوه‌پیمایی با رسیدن به دره‌ای مرتفع و حاصلخیز قدری تسکین می‌یابد، که می‌توان در توافق با اِینزوُرث آن را هینیس امروز، شهرستانی در مرکز استان ارزوروم، دانست. اتفاق خوش‌تر، به لحاظ تاریخ‌نویسی، این‌که شرح کسِنوفُن از اقامت سربازان نزد روستاییان مهربان ارمنی آشکارا یادآور خصوصیت معروف و همیشه‌ یادشده‌ی مهمان‌نوازی مردمان شرق آناتولی است:

کدخدا... برای نشان دادن حسن نیت خود، محل دفن شراب‌ها را نشان داد. بنابراین سربازان آن شب در اقامتگاه‌های متعددی که در اختیارشان گذاشته شده بود، غرق در ناز و نعمت مشغول استراحت شدند.

کسِنوفُن چند رأس اسب کم‌سال هدیه می‌گیرد: «اسب‌های این سرزمین از اسب‌های ایرانی کوچک‌تر ولی خیلی قبراق‌تر بودند. کدخدا به افراد خود دستور داد کیسه‌های کوچکی دور پای اسب‌ها و سایر احشام ببندند تا وقتی در جاده‌های برفی از آنها سواری می‌گیرند، حیوان چهار دست و پا روی شکم زمین نخورد.»

جاده‌ی هینیس به سمت شمال به احتمال قوی یونانیان را به مسیری کمابیش همسو با جاده‌ی امروز ارزوروم به هُراسان در نزدیکی آغری کشانده است، جایی که باز لازم بود از رود آراکسیس (ارس) بگذرند که به سمت شرق جریان دارد و به دریای خزر می‌ریزد. (کسِنوفُن این رود را با فاسیس اشتباه گرفته که قدری بالاتر از این ناحیه جریان دارد و به دریای سیاه می‌ریزد.) امروزه مسافرانی که قصد رفتن به ترابزون را دارند، در این نقطه باید مسیر خود را به سمت غرب تغییر دهند و از شاهراه کوهستانی بر فراز دو گردنه‌ی معروف کُپ‌داغی و زیگان استفاده کنند. دو رودخانه نیز سر راه آنها است: سرچشمه‌ی قره سو (فرات) در آشکاله و رود چُروح در بای‌بورت. اما لازمه‌ی چنین کاری یک انحراف مسیر بزرگ به سمت غرب خواهد بود. بیشتر صاحب‌نظران این نحوه‌ی رسیدن به دریای سیاه را رد کرده و مسیری مستقیم‌تر با گذر از کوه‌های آلپ ساتراپی پُنتوس را ترجیح داده‌اند. برای گذر از این کوه‌ها، کسِنوفُن و همرزمانش ناچار می‌شوند با تائوچیایی‌ها که گردنه را بسته‌اند، بجنگند. این قوم، همانند قوم بعدی‌ای که با ده هزار نفر درگیر می‌شوند یعنی چَلوبی‌ها، مردمانی آزاد بودند بدین معنا که رعیت پادشاه ایران محسوب نمی‌شدند و این با توجه به همسایگی آنان با پُنتوس که یکی از مهم‌ترین ساتراپی‌های ایران بوده قابل اهمیت است. اما شاید وصف کسِنوفُن از آزادگی این مردم توضیحی برای این نکته فراهم کند. مردان تائوچی در پی شکست از یونانیان خود را از پرتگاه‌های کوهستانی پایین می‌اندازند تا اسیر دشمن نشوند. یکی از سربازان یونانی با دیدن مردی که لباسی بهتر از دیگران به تن دارد سعی می‌کند او را از لبه‌ی پرتگاه عقب بکشد، اما مرد که تنومندتر از سرباز یونانی است او را بغل می‌گیرد تا هردو سقوط کنند. صحنه‌ی بعدی از این هم دهشتناک‌تر است: زنان تائوچی کودکان خردسال خود را به دره پرت می‌کنند و خود نیز به دنبال آنها می‌روند.

دلیل محکم‌تر برای تصور مسیری دیگر به ساحل دریای سیاه این است که کسِنوفُن در این‌جا فقط از گذشتن از یک رودخانه یاد می‌کند: هارپاسوس، که به احتمال زیاد همان چُروح است. در این صورت، نظریه‌ی لِیِرد به واقعیت نزدیک‌تر می‌نماید که یونانیان با استفاده از جاده‌ای فرعی در غرب ارزوروم که امروزه نیز وجود دارد، از شهرهای ایسپیر و ایکیزدره گذشته و در محل کنونی شهر ریزه، هشتاد کیلومتریِ شرق‌ ترابزون، به دریا رسیده‌اند. اما کسِنوفُن در این مرحله از شهر خاصی نام نمی‌برد و لشگر هنوز بر فراز قله‌های کوهستان است که یکی از هیجان‌انگیزترین صحنه‌ها در تاریخ‌نوشته‌های یونانی رخ می‌دهد:

وقتی مردانی که جلودار بودند از بلندی بالا رفته و چشم‌شان به دریا افتاد، فریادی بلند از آنان به گوش رسید؛ و کسِنوفُن و عقب‌داران با شنیدن آن گمان کردند دشمن دیگری به جلوداران حمله کرده است.... ولی چون سروصدا بالا گرفت و نزدیک‌تر شد، و برخی از آنها که در کار صعود بودند هر از گاه با تمام سرعت می‌دویدند تا خود را به فریادها که یک دم قطع نمی‌شد برسانند، بر کسِنوفُن نیز معلوم شد که رویدادی عظیم در شرف وقوع است. بنابراین اسب خود را پیش راند و...شنید که سربازان فریاد می‌زنند: «دریا! دریا!»

البته این نقطه‌ی اوج بسیار سرورآمیز و سرشار از اشک‌ شوق همان نقطه‌ی پایان سفر نیست. ده هزار نفر تا رسیدن به شهر یونانی‌نشین ترابزون هم ناگزیر از مبارزه با اهالی کُلچیس می‌شوند و هم باید از جنگل‌های انبوه و پیچ در پیچ دامنه‌های کوهستان پُنتوس بگذرند. اما در عوض رسیدن به ترابزون سرانجام به معنای خروج از قلمرو دشمن است. در ترابزون یونانی‌ها زنان و کودکان، بیماران و سالمندان همراه خود را به سرپرستی کهنسال‌ترین فرماندهان با کشتی به یونان می‌فرستند و خود همچنان مسیر زمینی را ادامه می‌دهند. با انتخاب این گزینه، رسیدن به تنگه‌ی بُسفُر برای آنها به معنای هزار کیلومتر پیاده‌روی بیشتر و گذشتن از شهرهای سینوپه (سینوپ) و هراکلیا (اِرِغلی) است. از این رو، شاید تصور رود اصرار آنان بر ماندن در خشکی و ادامه دادن چنان راه‌پیمایی‌ دشواری در کنار یکدیگر ریشه‌هایی عاطفی دارد. طبعن وجود روحیه‌ی همبستگی و رفاقت بین جنگجویانی که مدت‌ها همسنگر و همراه یکدیگر بوده و سختی‌های بسیاری را دوشادوش هم تاب آورده‌اند دور از انتظار نیست، اما کسِنوفُن به ما می‌گوید غرض اصلی از چنین تصمیمی بهره جستن از غنیمت‌های احتمالی بین راه بوده است.

وقتی ده هزار نفر سرانجام به وطن بازمی‌گردند، سرگذشت آنان اهمیتی فراتر از حماسه‌ای از دلاوری و استقامت پیدا می‌کند. این واقعیت که لشگری از سربازان مزدور یونانی توانسته از چنگ نیروهای ارتش شاهنشاهی هخامنشی بگریزد و پای پیاده با کمترین امکانات اما در عین حال با کمترین تلفات به یونان برگردد، بیش از پیش افسانه‌ی شکست‌ناپذیری پارسیان را به چالش کشید. از پی‌آمدهای این چالش، نقشه‌ی فتح کل آسیا بود که صد سال بعد، در اوایل قرن چهارم پیش از میلاد، پای لشگر مقدونی را ابتدا به یونان و سپس به ایران باز کرد.

نتیجه‌گیری

دیدیم که روایت کسِنوفُن از لشگرکشی نافرجام کورش کوچک به ایران و سپس عقب‌نشینی ناگزیر و دشوار ده هزار سرباز یونانی مزدور او بر تار و پود دو محور تاریخی و جغرافیایی نقش بسته است. نیز دیدیم که هردو محور یعنی تاریخ و جغرافیای کسِنوفُن، هنگامی که به قصد تحلیل با هدف آگاهی از چند و چون مقوله‌های زمانی و مکانی مطرح‌شده در این تاریخ‌نوشته به سراغ‌شان می‌رویم، ابهام‌ها، ناهمخوانی‌ها، و از قلم افتادگی‌هایی را به نمایش می‌گذارند که متن را بیشتر از اطلاع‌رسانی، پرسش‌برانگیز می‌سازند. این ابهام‌ها و ناهمخوانی‌ها و از قلم افتادگی‌ها را می‌توان تا حدی به پای ناآگاهی نویسنده و تا حدی هم به حساب غرض‌ورزی‌ها و جانبداری‌های او یا شاید مصلحت‌اندیشی‌های ادبی او گذاشت. این، سرمشقی است برای بررسی سایر شواهد تاریخ‌نگاشتی از این دست تا در برخورد با آنها – به ویژه مشاوره گرفتن از آنها درباره‌ی واقعیت‌های تاریخی – جانب احتیاط رعایت شود. بدین معنا که هر آن‌چه کسِنوفُن، هرودُت و دیگران نوشته‌اند بهتر است نه به عنوان مدرک مستند و آینه‌ی تمام‌نمای یک واقعیت تاریخی، بلکه به مثابه یک گواه باستان‌شناختی و در کنار سایر شواهد مادی به دست آمده از آن مقطع تاریخیِ به‌خصوص مورد بررسی قرار بگیرد.

در پیوند با دو محور بالا، دو ویژگی دیگر در آناباسیس قابل شناسایی و پیگیری هستند: ویژگی انسان‌شناختی در پیوند با محور تاریخ؛ ویژگی تعیین‌کنندگیِ زیست‌محیطی (environmental determinism) در پیوند با جغرافیا. اولی بیش از هرچیز در معرفی کسِنوفُن از خصوصیت‌های قومی «بربرها» و یونانیان، و نیز دیگران، نمود می‌یابد. همان‌طور که در بالا اشاره شد، اظهارنظر یک تاریخ‌نویس درباره‌ی خصوصیت‌های مردم‌شناختی یک قوم برای آن‌که بتواند واقعیتی قابل ارجاع قلمداد شود اغلب نیاز به کندوکاوهای باستان‌شناختی و انسان‌شناختی عمیق‌تر دارد. اما آن‌چه شاید بهتر بتوان بر آن تکیه کرد آگاهی از پسند و ناپسندهای خود تاریخ‌نویس در مقام اهل یکی از فرهنگ‌های باستانی است که گفته‌های خود را ثبت و مستند کرده تا به دست ما برسد. بدین‌ترتیب، آناباسیس در حقیقت می‌تواند شِمایی از طرز فکر نوع‌نمونِ فردی فرهیخته و باتجربه اهل فرهنگ هلنی دوران اوج آتن کلاسیک را ارائه ‌دهد. نکته‌ی دوم، نقش شرایط زیست‌محیطی در جغرافیای انسانی است که نشان می‌دهد نیروهای طبیعی چه تأثیری بر رفتارهای زیستی و بقای انسان و در نتیجه تصمیم‌گیری‌های سرنوشت‌ساز و در نهایت روند رویدادهای تاریخ‌ساز دارند. از این لحاظ، آناباسیس نمونه‌ی روشنی از نقش تعیین‌کنندگی زیست‌محیطی در فرآیندهای تاریخی و باستان‌شناختی محسوب می‌شود.

منابع

Lloyd, S. 1989. Ancient Turkey, Berkely and Los Angeles: University of California Press.

Xenophon, The Expedition of Cyrus, Waterfield, R. (tr.), 2005, Oxford: Oxford University Press.

Ainsworth, W. F. 1888. A Personal Narrative of the Euphrates Expedition, London: Kegan Paul Trench & Co.

Layard, A. H. 1853. Discoveries in the Ruins of Nineveh and Babylon, London: John Murray.

Witt, C. 1892. The Retreat of the Ten Thousand, London: Longmans, Green and Co., in www.heritage-history.com, accessed in April 2014.





نظرات() 

"پرژیا" کجاست و "پرژین" کیست؟

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 26 خرداد 1393-02:28 ب.ظ

چندی‌است در نوشتارهای فارسی مربوط به فرهنگ و تاریخ ایران گاهی واژگانی به چشم می‌خورند که غریب، ‌بی‌معنی، ویا نادرست به چشم می‌آیند.
به نظر اغلب این موارد ناشی از اختلاط ترجمه مفاهیمی است که گرچه در زبان‌های غربی معانی روشنی دارند، در بی‌دقتی‌های ترجمه به زبان فارسی کم‌معنی، اشتباه، یا گاه مضحک می‌شوند و حتی برای خوانندگانی می‌توانند حمل بر برتری‌جویی نژادی نویسنده شوند.

برای مثال دیدن نوشته‌ای که در آن خواجه نصیرالدین "طوسی" دانش‌پژوهی "پارسی" معرفی می‌شود، در نگاه اول می‌تواند بر تمایلات قوم‌گرایانه ضمنی نویسنده تعبیر شود، تا اشتباه ساده‌ای که نویسنده در ترجمه جمله‌ای شبیه به «Tusi was a Persian scholar» مرتکب شده است.

مشکل اغلب از آنجا ناشی می‌شود که گرچه برای نویسنده غربی روشن است که «Persia» کجاست و «Persian» کیست، اکثر خوانندگان ایرانی‌اش تصویر روشنی از منظور او ندارند.

در قاموس نویسندگان غربی کشوری به نام ایران در جغرافیای تاریخی دنیای قبل قرن بیستم وجود خارجی ندارد، همچنان که کشوری به نام ترکیه نیز از صحنه حوادث و رویدادهای آن زمان غایب است.

در زبان‌های غربی برای نامیدن سرزمین ایران در قبل از قرن بیستم به دلایل تاریخی از کلمه Persia/پرژا استفاده می‌شود و برای نامیدن افراد ومولفه‌های فرهنگیی که از آن دیار برخاسته‌اند لقب Persian/پرژن به کار می‌رود.

امروزه اغلب نویسندگان غربی برای ارجاع به میراث فرهنگی که از آن دیار رسیده است همان لقب را بکار می‌برند، چه مثلاً برای فرش Persian carpet و چه مراسم سال نو‌اش Persian New Year و چه فرهنگ رایج اش Persian culture.

چنین استفاده‌ای از لغت پرژا و پرژن برای نامیدن یک واحد جغرافیایی و همه آن چیزی که مربوط به آن دیار است همانقدر برای مخاطبی غربی عادی است که ما گویندگان فارسی مثلاً از کلمات ایتالیا و ایتالیایی برای نامیدن یک واحد جغرافیایی و هر چه از آن دیار می‌آید (زبان، فرهنگ، نقاشی، موسیقی و ...) استفاده می‌کنیم.

نویسنده عرب‌زبان نیز مشابه همین شیوه نام‌گذاری را در رابطه با این دیار دارد؛‌ برای نامیدن آن واحد جغرافیایی در سالهای قبل از قرن بیستم از لفظ «فارس» استفاده می‌کند و مواردی را که به آن دیار مربوط می‌شده است را با صفت «الفارسی» توصیف می‌کند؛ ‌حال چه شاخابی باشد که «الخلیج الفارسی» نامیده، چه زبان رایجی که در آنجا برای مقاصد عمومی استفاده می‌شده و زبان دری و درباری خوانده می‌شد که «اللغة‌ الفارسیة» نامیده‌اند و چه افرادی که از آنجا برخاسته‌اند مانند «سلمان الفارسی».

فرهنگ مکتوب ما نیز که در دنباله سنت علمی اسلامی و میراث‌دار زبان عربی است اغلب چنان اصطلاحاتی را همانگونه حفظ کرده و به‌کار برده‌‌است؛ چنانکه ما نیز امروزه کلمات خلیج فارس و زبان فارسی و سلمان فارسی را بکار می‌بریم.

در جغرافیای سیاسیِ معاصر اما دیگر اکنون کشوری به نام پرژا/Persia وجود خارجی ندارد و کشور ایران/Iran به عنوان میراث‌دار اصلی به جای آن نشسته است.

مردمانی که از آن دیار می‌آیند Iranian نامیده می‌شوند و تولیدات فرهنگی (موسیقی و سینما و...) مربوط به آن دیار نیز با همین صفت توصیف می‌شوند.

در پی وقایع پس از انقلاب سال ۵۷ و ماجرای گروگان‌گیری، عمده ایرانیانی که در کشورهای غربی ساکن شده‌بودند در معرفی خود به عنوان Iranian نگران برانگیختن حساسیت‌ها نسبت به آوردن اسم Iran -که به تناوب در سرخط خبرها بود- بودند.

آن ها در معرفی خود در برابر مخاطب غربی ترفندی اندیشیده بودند و خود را مردمی Persian/پرژن معرفی می‌کردند که از کشوری به نام Persia/پرژا می‌آمدند. کشوری که گرچه وجود خارجی نداشت، اما کنجکاوی مخاطب غربیِ تحت تاثیر رسانه‌ها را نیز کمتر می‌انگیخت.

در سالهای بعدتر، عده‌ای فارغ از توجه به موارد تاریخی مذکور و ظرایف ترجمه اصطلاحات فرنگی، به گمان این که کلمه پارسیان معادل "پرژن" (یا پرشی‌ان در تداول گفتاری عمده ایرانیان) است، کلمه "پارسیان" را به عنوان معادل فارسی چنان لفظی جعل کردند و بکار انداختند؛ حال آن‌که کلمه "پرژن" در زبانهای غربی ارجاع به قوم خاصی ندارد،‌ و برای توصیف مردم ساکن در Persia/پرژا و موارد مربوط به آنان استفاده می‌شود.

جالب این که کلمه «پارسیان» برساخته‌ای اخیر است و در زبان فارسی سابقه‌ای ندارد، چنان چه در جستجو در دیوان اشعار و کتب گذشتگان اثری از چنین لفظی نمی‌توان یافت.

لفظ «پارسی» یا «فارسی» البته به عنوان زبان رایج در ایران پرسابقه است اما این که این کلمه به عنوان نام گروهی افراد وبرای نامیدن قومی خاص در زبان فارسی استفاده شده‌باشد امری اخیر است.

در دنباله چنان اشتباهی جعل معانی نظیر"هنر پارسی"، "‌فرهنگ پارسی"، "سال نو پارسی" در ترجمه کلماتی مانند "Persian Arts"، "Persian culture" یا "Persian New Year" نیز اندک‌اندک تداولی یافته که امری کاملاً خطاست؛ چرا که همانطور که می‌دانیم مواردی این چنینی میراث مشترک تمام اقوام ایرانی است و مخاطب غربی نیز با این اصطلاحات همان معنی را از آنان اراده می‌کند؛ یعنی هنر و فرهنگ و سال نو ایرانیان.

چنین خطایی در ترجمه و سند زدن اصطلاحات فرهنگی و تاریخی به نام پارسیان، برای ایرانیانی که صاحب هویتی جدا از هویت فارسی هستند البته حساسیت برانگیز است؛ برای کرد و آذری و بلوچ و گیلک و دیگر اقوامی که نوروز و مراسم قبل و بعد آن، ‌و بسیاری دیگر مولفه‌های فرهنگ ایرانی را به کمال برگذار می‌کنند انگاشته شدن و برچسب زده‌شدن مولفه‌های میراث فرهنگی اش به نام تنها یکی از اقوامی که در میراث‌ فرهنگی اش شریک است طبیعتاً موجب نارضایتی است.

در پی همه‌گیر شدن چنین خطایی برخی گروه‌های هویت‌طلب قومی حتی نسبت به استفاده از کلمه Persian/پرژن در زبانهای غربی نیز حساس شده‌اند و بر این گمان افتاده‌اند که در چنین نام‌گذاری، هویت گروه‌های قومی غیرفارس گم می‌شود و مثلاً استفاده از تعابیری نظیر Persian arts یا Persian New Year را قومگرایانه می انگارند و گاه نام قوم خود را بر آن مولفه‌های فرهنگیِ مشاع سوار می‌کنند.

از دیگر دغدغه‌های مخاطب ایرانی امروز، تعیین وابستگی ملی مفاخر تاریخی‌اش است. در زبان‌های غربی، مفاخر و بزرگان مربوط به فرهنگ ایرانی که مربوط به پیش از قرن بیستم می‌شوند با لقب Persian/پرژن توصیف می‌کنند که وابستگی جغرافیایِ تاریخی آنها را نیز مشخص می‌کند.

یعنی در دایرةالمعارف‌های معتبر دنیا مفاخری نظیر ابن‌سینا، بیرونی، رودکی، مولوی، نظامی و بسیاری دیگرانی که شاید در مرزهای کنونی ایران نمی‌زیسته‌اند Persian/پرژن معرفی می‌شوند که توصیف درخوری است.

با اینحال در دایرةالمعارف‌ها و محافل اینترنتی هر از چندگاهی بحثهایی مفصل درباره تعیین ملیت آنان صورت می‌گیرد؛ از سویی برخی، ایرانی خواندن بزرگانی را که حیات و مماتشان در جغرافیای کنونی ایران نبوده خطا می‌دانند، و از سویی دیگرانی آنها را مربوط به فرهنگ ایرانی و منحصراً ایرانی می‌خوانند، اگرچه در مرزهای ایران امروز زیست نکرده باشند.

اما در این میان، راه حلی که به ذهن می‌رسد استاندارد کردن استفاده و ترجمه چنین اصطلاحات علمی-تاریخی است؛‌ امری که در جوامع نوین بدیهی به نظر می‌رسد و کمتر کسی از خود ترجمه و کاربرد اصطلاح، جعل می‌کند.

در این راه باید صراحتا عنوان کرد و گوشزد کرد که ترجمه فارسی اصطلاح فرنگی Persian/پرژن کلماتی از قبیل "پارسیان"، "پارسی"، "فارس"، و یا "فارسی‌زبان" نیست. همچنین برساخته‌ها و ترجمه‌هایی که در ادامه چنین جعلی باب شده‌اند نظیر "شاهزادگان پارسی" (شعار تیم ملی فوتبال ایران در جام ملتهای آسیا ۲۰۱۱) و یا فلک ‌شناسی فارسی، تبار پارسی و نزاع پارسی-عربی و دیگر موارد اخیری که شامل لقب "پارسی" می‌شوند عموماً ناصواب،‌ خطا و نادرستند.

در این راه نزدیک‌ترین معادل جامع و مانعی که در ترجمه‌ لغت فرنگی Persia/پرژا وPersian/پرژن به نظر می‌رسد شاید کلمه "ایران‌زمین" باشد که دربرگیرنده تمام هویت‌های قومی رنگارنگی است که ایرانِ‌ بزرگ و هویت فرهنگی آن را ساخته‌اند.

چنین معادلی هم از نظر تاریخی و جغرافیایِ تاریخی صحیح به نظر می‌رسد و هم از نظر فرهنگی، تنوع قومی بناکنندگان چنان گسترهٔ فرهنگی را نفی نمی‌کند. در این معنا بزرگانی نظیر ابن‌سینا، بیرونی، رودکی، مولوی، خاقانی، نظامی همه مفاخری از ایران‌زمین و ریزه‌خوار سفرهٔ فرهنگی‌اند که از اشتراک و تلاش بسیاری قومیت‌های گونه‌گون ایرانی شکل گرفته و گسترده شده‌است.

با در نظر گرفتن این نکات، استفاده از اصطلاح "ایران‌زمین" در ترجمه Persia/پرژا وPersian/پرژن موجب می‌شود که هم مفاهیم تاریخی به درستی و دقت در زبان فارسی مورد اشاره و ارجاع قرار بگیرند و هم اینکه تمام اقوام و میراث‌داران فرهنگ ایران، احساس تعلقی دوسویه نسبت به این فرهنگ مشترکداشته باشند.

*مهران شقاقی، محقق ایرانی مقیم کانادا است.




نظرات() 

داعش؛ بازماندگان حزب بعث عراق ناگهان مذهبی شدند!

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 26 خرداد 1393-02:20 ب.ظ

 
تحلیلی درباره خاستگاه داعش/
با شلیک هر موشک‌ «استینگر» یکی از جت‌های شوروی در افغانستان سرنگون می‌شد. «دستور‌العمل شلیک استینگر» دعایی بود که اعراب حاضر در افغانستان می‌خواندند تا «خلبانان ارتش سرخ شوروی را روانه جهنم کنند.»

استینگرها آن قدر به آسمان رفتند تا فرماندهان شوروی ناچار شدند افغانستان را ترک کنند. برای آنها غیر از این راه، راه دیگری نمانده بود. کوه‌های صعب‌العبور «تورا بورا» در افغانستان لانه‌هایی امن برای «مجاهدان افغان و عرب» به شمار می‌رفت که جز با حملات هوایی نمی‌شد از آن عبور کرد. تا وقتی «استینگر» به مجاهدان افغان نرسیده بود، فرماندهان کمونیست امیدوار بودند خیلی زود به حسرت رسیدن پشت کوه‌های تورا بورا پایان بدهند. اما وقتی موشک‌های آمریکایی استینگر که در هدف‌گیری خطا نمی‌کردند، به دست مجاهدان عرب رسیدند، یک راه چاره بیشتر جلوی پای این فرماندهان باقی نمانده بود: یا در افغانستان بمانند و بمیرند یا آن که هر چه سریعتر ترک خانه همسایه بکنند. کمونیست‌ها راه دوم را برگزیدند و به این ترتیب ارتش شوروی در سال 1989 خاک افغانستان را ترک کرد.

موشک استینگر صرفا ابزار پیروزی مجاهدان عرب و افغان بر شوروی نبود، استینگر اسم رمزی بود که باعث شد «افراط‌گرایی اسلامی» انسجام بگیرد و تقریبا سه دهه تحولات بین‌المللی را به خود اختصاص دهد. استینگر، نقشه راهی برای بناسازی مجاهدانی بود که پس از خروج شوروی از افغانستان خود را «القاعده» و «طالبان» نامیدند. آن‌هایی که عرب بودند، نام القاعده را بر خود نهادند و افغان‌های افراطی طالبان خوانده شدند.

از زمان حضور شوروی در افغانستان، آمریکا تلاش زیادی داشت تا بتواند به هر شکل ممکن ارتش سرخ را از این کشور خارج کند. به این ترتیب چند جریان به موازات همدیگر حرکت کردند تا خیال همه از شر ارتش سرخ راحت شود. یکی از این جریان‌ها، مراکز رادیکال اسلامی در منطقه خاورمیانه بودند که عمدتا با گرایش‌های سنی مذهب تندرو و وهابی شناخته می‌شدند. این مراکز در میانه دهه 80 قرن گذشته با چرخشی ایدئولوژیک تلاش کردند تا «شوروی» را به جای «اسراییل» دشمن واقعی اسلام معرفی کنند. تبلیغات پردامنه خیلی زود به هدف نشستند و به این ترتیب چریک‌های عربِ به شدت مذهبی تصمیم گرفتند به جای آن که روانه نوار غزه و کرانه باختری رود اردن شوند، خود را از راه کشورهای حاشیه خلیج فارس به پاکستان و از آن جا به افغانستان برسانند. به این ترتیب، ظرف کمتر از چندماه هزاران نفر از آفریقا و کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس عازم افغانستان شدند.

مجاهدانی که به افغانستان رسیده بودند خیلی زود فهمیدند که با سلاح‌هایی که در دستشان است نمی‌توانند از پس ارتش سرخ برآیند. رمز برتری آنها فقط به در اختیار داشتن «موشک‌های استینگر» خلاصه می‌شد تا بتوانند با استفاده از آنها از شر بمباران‌های بی‌امان جنگنده‌های دشمن در امان بمانند. برای رسیدن به این موشک‌ها راهی جز نزدیکی به آمریکا وجود نداشت. آنها باید به طریقی آمریکا را مجاب می‌کردند که یکی از فوق مدرن‌ترین سلاح‌های ساخت آن کشور را در اختیارشان بگذارد. وظیفه مجاب کردن کاخ سفید را چهره‌ای برعهده گرفت که نامش تازه سال‌ها بعد بر سر زبان‌ها افتاد: «بندر بن سلطان» سفیر وقت عربستان در آمریکا.

بندر بن سلطان که از سال 1983 به آمریکا اعزام شده بود تا 22 سال بعد در سمت‌اش باقی ماند. او از جوانی به شدت به دنبال پیشرفت در دربار آل سعود بود و به کمک هوش سرشارش به خوبی می‌دانست نفوذ در میان سیاستمداران آمریکایی که اثرگذاری خاصی بر خاندان حاکمه سعودی دارند می‌تواند پل پیشرفت او در ساختار سیاسی عربستان باشد. به همین دلیل بن سلطان خیلی زود زبان انگلیسی را یاد گرفت و با جلب توجه محافل امنیتی عربستان به آمریکا اعزام شد. بن سلطان با درک حساسیت‌های دولت آمریکا نسبت به حضور شوروی در افغانستان، شخصا کار هدایت مجاهدان عرب و افغان در افغانستان را برعهده گرفت تا به آمریکایی‌ها نشان دهد که چگونه می‌تواند کشورشان را از خطر شوروی برهاند. وقتی که مجاهدان عرب در افغانستان به بن‌بست رسیده بودند، خودش دست به کار شد و به همان سیاستمداران آمریکایی که حتی توانسته بود به محافل خانوادگیشان راه یابد، بقبولاند که «استینگر» رمز پیروزی بر شوروی است. به این ترتیب در اثر توافقی نانوشته میان آمریکا و مبارزانی که بعدها القاعده نام گرفتند، موشک‌های استینگر سر از افغانستان درآوردند.

خروج شوروی از افغانستان برای بندر بن‌سلطان تحقق آرزویی بود که او مدت‌ها برای آن لحظه‌شماری می‌کرد. حالا وی منتظر بود تا از واشنگتن در گوش حکام عربستانی خوانده شود که این دیپلمات جوان باید عهده‌دار پست‌های حساس‌تری شود. اندکی بعد «جورج واکر بوش» رییس‌جمهور وقت آمریکا به عربستان رفت تا رسما از تلاش‌های آل سعود در خروج شوروی از افغانستان تشکر کند. بوش پدر همان جا به «ملک فهد» پادشاه وقت عربستان گفت که بندر بن‌سلطان می‌تواند با زیرکی سیاست‌های عربستان را در منطقه جلو ببرد و بجاست که مقامی عالی‌تر به وی اعطا شود. اما پاسخ ملک فهد آب پاکی را روی دست بوشِ پدر ریخت و تمام آرزوهای بندر را پرپر کرد تا آن جا که وی به جای آن که پستی مهم‌تر در دربار آل سعود بگیرد تا سال 2005 در آمریکا باقی ماند. ملک فهد به رییس‌جمهور وقت آمریکا گفته بود که در عربستان، تبار افراد نقش ویژه‌ای در پیشرفت آنها دارد و کاری از دستش برای پیشرفت بندر برنمی‌آید. به این ترتیب، خاندان مادری بن‌سلطان مانعی در برابر پیشرفت او شدند. «خیزرانه» مادر سیاه‌پوست سودانی بن‌سلطان بود که با پدر بندر ارتباط مخفیانه داشت. تعلق نداشتن خیزرانه به خاندان آل‌سعود از یک طرف و اعتقاد شاهزادگان دیگر مبنی بر این که بندر بن‌سلطان ماحصل ارتباطی غیرسعودی است باعث شدند تا او به آن چیزی که بعد از خروج شوروی از افغانستان حق خود می‌دانست، نرسد. به همان اندازه که جلوگیری از پیشرفت بندر برای همیشه بر او اثر گذاشت، رابطه‌ای که وی با گروه‌های عرب جهادی در افغانستان به دست آورد برای همیشه رد بندر بن‌سلطان را بر پیکر این جریان‌ها ثبت کرد.

بازماندگان صدام حسین مذهبی شدند

«ملامحمد عمر» رهبر طالبان سوار بر موتورسیکلتی از «عمارت فرمانروایی» در شهر مزار شریف افغانستان خارج شد و بعد از آن دیگر هیچ‌کس او را ندید. زودتر از ملاعمر، «اسامه بن‌لادن» از نظرها پنهان شده است. همه مجاهدان عرب و افغان که روزگاری به پشتوانه حمایت‌های سیاسی و نظامی آمریکا و عربستان اسلحه به روی ارتش سرخ شوروی گرفته بودند، به دنبال سرپناهی برای نجات از حملات جنگنده‌های آمریکایی می‌گردند. گروهی زیادی از آنها به شمال پاکستان در منطقه وزیرستان شمالی می‌روند، جایی که از نظر جغرافیایی تا اندازه زیادی به کوه‌های تورا بورا شباهت دارد. کوه‌هایی که 20 سال پیش از این، پناهگاهی برای آنها بود تا از بمباران جت‌های شوروی در امان باشند. یک سال پس از دربه‌دری اعضای القاعده در پاکستان، دولت بوشِ پسر اسب را زین می‌کند تا به سراغ صدام حسین برود. برنامه بوش برای حمله به عراق بار دیگر باعث می‌شود تا توجهات به بندر بن سلطان که هنوز سفیر عربستان در آمریکاست جلب شود. دربار آل سعود که شناخت کافی از بافت قومیتی در عراق دارد به خوبی می‌دانست که با سرنگونی صدام حسین قاعدتا شیعیان این کشور باید حکومت را در اختیار بگیرند. سعودی‌ها خبر داشتند که جمهوری اسلامی ایران در سال‌های گذشته به خوبی توانسته است در میان عراقی‌های شیعه نفوذ و جریان‌های مختلف سیاسی شیعه از صدر تا حکیم را به خود نزدیک کند و در نتیجه سرنگونی صدام حسین و به حکومت رسیدن شیعیان تنها می‌تواند به معنای توسعه نفوذ منطقه‌ای جمهوری اسلامی ایران تمام شود. برای دربار آل سعود تنها یک راه وجود داشت؛ بندر بن سلطان. بلافاصله از ریاض به وی ابلاغ کردند که هر طور شده باید جلوی حمله آمریکا به عراق را بگیرد. بن سلطان هم خیلی سریع دست به کار شد اما بوش قسم خورده بود که حکومت صدام حسین را براندازد. به این ترتیب در بامداد اول فروردین 1382 موشک‌های کروز و اسکاد آمریکایی حمله به عراق را آغاز کردند و کمتر از یک ماه بعد بغداد و رژیم صدام حسین سقوط کردند. حمله آمریکا به عراق این بار یک شکست تمام عیار برای بن سلطان به شمار می‌رفت. او خلاف ماموریت قبلی نتوانسته بود نظر مقام‌های سعودی را جلب کند.

هرچقدر که سقوط صدام حسین برای بن سلطان گران تمام شده بود، برای برخی رهبران القاعده یعنی دوستان قدیمی بن سلطان ارزشمند بود. هرج و مرج حاکم بر عراق برای آنها که جای مناسبی در پاکستان نصیبشان نشده بود، وسوسه‌کننده بود. به این ترتیب، از اواسط سال 2003 نقل و انتقال اعضای القاعده به عراق آغاز شد. دو سال بعد که شیعیان در عراق به حکومت رسیدند، ماموریت بن‌سلطان هم در آمریکا به پایان رسید. دولت نوری مالکی در حالی قدرت را در بغداد به دست گرفته بود که وابستگان رژیم 30 ساله بعث در عراق به گوشه عزلت خزیده و در فکر بازگشت به دوران پرقدرت سابقشان بودند. دوران سیاهی که صدام حسین و حزب بعث در عراق حاکم کرده بودند عملا راه مستقیم و سیاسی حضور آنها در قدرت را مسدود کرده بود. آنها هم یک راه بیشتر پیش پایشان نبود؛ تضعیف دولت مالکی از راه ناامن کردن کشور. رهبران سابق ارتش و حزب بعث، برای پیشبرد برنامه شان به سراغ القاعده‌ای‌ها رفتند که دو سال پیش و با سقوط صدام حسین به کشورشان آمده بودند. این حقیقت که این افراد عمدتا از اعضای رده پایین القاعده بودند این فرصت را در اختیار فرماندهان بعثی قرار می‌داد تا با سوء استفاده از کم سوادی آنها در آتش عقاید رادیکال سنی شان بدمند و این عده را علیه دولت شیعه مالکی بسیج کنند. «حجی البکر البغدادی»، «ابوایمن العراقی»، «ابو احمد العلوانی» و «ابو عبدالرحمن البیلاوی» چهار افسر برجسته ارتش بعث صدام بودند که راه میانبر به اعضای القاعده را پیدا کردند.

حجی البکر البغدادی یکی ازفرماندهان ارتش بعث عراق بود که سابقه مبارزه علیه ایران در دوران جنگ تحمیلی در پرونده‌اش دیده می‌شود. ابوایمن العراقی یکی از افسران سازمان اطلاعات نیروی هوایی دوره صدام به شمار می‌رفت که بلافاصله پس از حمله آمریکا به عراق دفتر کارش را ترک کرد و در مخفیگاهی سکنی گزید. ابو احمد العلوانی هم که اطلاعات اندکی از او در دسترس است از افسران ارتش عراق در دوره صدام بود اما دقیقا مشخص نیست که در چه رسته و رده امنیتی یا عملیاتی فعالیت داشته است. این چهار فرمانده دوران صدام حسین، علاوه بر ارتباط گرفتن با اعضای القاعده موفق شدند تا برخی از رهبران سنی‌های تندرو در عراق را با خود همراه کنند. به این ترتیب «ابو ایوب المصری» و «ابوبکر البغدادی» دو چهره تندروی مذهبی از سوی رهبران حزب بعث مسوولیت تشکیل و جمع‌آوری نیروهای جهادی در عراق را برعهده گرفتند. «ابوبکرالبغدای» مهم‌ترین چهره جهادی در عراق که از دانشگاه بغداد دکترای علوم اسلامی داشت، با تسلط بر فقه سنی موفق شد عده قابل توجهی را جذب اندیشه‌های تروریستی اش کند. به این ترتیب مجموعه‌ای از افسران حزب بعث و اعضای رده پایین و سابق القاعده موفق شدند در سال 2004 «جماعت توحید و جهاد» را بنیان بنهند. از ژانویه 2004 که جماعت توحید و جهاد پایه‌گذاری شد، زنجیره عملیات‌های تروریستی در عراق کلید خورد. هر چه این جمعیت با عضوگیری بیشتر از میان قبایل تندروی سنی که به دلیل برخی سیاست‌های اشتباه دولت مالکی، به سوی رادیکالیسم سنی متمایل شده بودند، گسترده‌تر می‌شد، بمب گذاری‌ها در عراق با شدت و سرعت بیشتری انسان‌های بی‌گناه را در این کشور به کام مرگ می‌فرستد. براساس گزارش‌های سازمان‌های حقوق بشری در سال 2004 تقریبا روزانه 40 عراقی در اثر انفجارهایی که سراسر عراق را به لرزه درآورده بودند، جانشان را از دست می‌دادند. همکاری افسران حزب بعث با رادیکال‌های سنی در عراق تا سال 2006 ادامه پیدا کرد تا آن که مولفه جدیدی وارد این ارتباط شد.

صعود و سقوط بندر

با تحکیم قدرت جریان سیاسی شیعه در عراق، «بندر بن سلطان» که از آمریکا فراخوانده شده بود مسوولیت «شورای امنیت ملی» عربستان را برعهده گرفت. این نقل و انتقال نشان می‌داد که آل سعود خطر جدی را بیخ گوشش احساس می‌کند و بندر بن سلطان را فراخوانده تا آنها را نجات بدهد. بندر هم برای بازگشت مجدد توازن قوا در منطقه دست یاری به سوی دوستان سابقش دراز کرد. «ابومصعب الزرقاوی» تبعه اردن که سال‌ها پیش در افغانستان جنگیده بود، به «جماعت توحید و جهاد» اضافه شد. الزرقاوی در گام نخست این جمعیت را با ده‌ها گروهک تروریستی دیگر در عراق پیوند داد و آنها را «شورای مجاهدین» خواند. وی اندک مدتی بعد این شورا را شعبه القاعده در عراق معرفی کرد و پیام‌هایی با عنوان «امیرالقاعده در عراق» صادر می‌کرد. با رهبری الزرقاوی نه تنها جریان‌های تروریستی در عراق گسترش بیشتری پیدا کردند بلکه عملا ایدئولوژی حاکم بر این جریان دقیقا مطابق با خواست بندر بن سلطان تغییر کرد. از این جا به بعد تقریبا تمام جهادی‌های عراق «تکفیری» شدند و آن‌هایی که اعتقادی به گرایش سُنی تندرو نداشتند، کافر خواندند. به همین ترتیب، الزرقاوی در سال 2006 در پیامی صوتی به تمام شیعیان عراق اعلام جهاد کرد. این سیاستی بود که دقیقا از سوی بندر بن سلطان دیکته می‌شد. از منظر او، جمهوری اسلامی ایران با تقویت جریان‌های شیعی در عراق جا را برای عربستان تنگ کرده است. رهبران اصلی القاعده که آن روزها در پاکستان به سر می‌بردند نمی‌توانستند چنین تغییر ایدئولوژیکی‌ای را که به نام القاعده اعلام شده بود تاب آورند و به این ترتیب رسما اعلام کردند که جریان تحت رهبری الزرقاوی نسبتی با آنها ندارد. اما این اردنی گوش‌اش به رهبران اصلی القاعده بدهکار نبود و کمر همت بسته بود تا شهرهای رمادی، فلوجه و بعقوبه در عراق را که به «مثلث سنی» مشهور هستند از حکومت مرکزی جدا کند. عملیات جداسازی به دستور الزرقاوی آغاز شد اما پیش از آن که آنها بتوانند مواضعشان در این سه شهر را تحکیم بخشند، هواپیماهای آمریکایی در حملاتی سنگین و در چند نوبت این سه شهر و از جمله مقر الزرقاوی در اطراف بعقوبه را بمباران کردند. یک روز بعد که سربازان ارتش آمریکا وارد بعقوبه شدند، جسد امیر القاعده عراق را پیدا کردند. شکست عملیات جداسازی مثلث سنی از بغداد، برگ بازنده دیگری در پرونده بندر بن سلطان بود. «ملک عبدالله» پادشاه عربستان او را توبیخ کرد و هاله‌ای از انزوا و سکوت دور بندر بن سلطان را فراگرفت.

لبنان؛ طلیعه ظهور داعش

دولت نوری المالکی با وجود اختلاف‌های زیادی که دامنه آن حتی به دیگر جریان‌های شیعی عراقی رسیده بود همچنان بر سر کار باقی ماند. در حالی که سعودی‌ها هنوز در حال طراحی استراتژی‌هایی برای بازگشت توازن قدرت در منطقه بودند، صفیر خطر گسترده‌تری آنها را متوجه خود کرد. ائتلاف 14 مارس در لبنان که به عربستان نزدیک است در انتخابات پارلمانی لبنان شکست خورد و جایش را به ائتلاف 8 مارس داد که «حزب الله لبنان» یکی از جدی‌ترین عناصر آن به شمار می‌رود. به این ترتیب طی کمتر از 10 سال دو دولت نزدیک به جمهوری اسلامی ایران در منطقه بر سر کار آمده بودند. آل سعود هنوز شکست 14 مارس را باور نکرده بود که انقلاب به دامان دولت‌های خاورمیانه افتاد. بعد از زین‌العابدین بن علی، دولت حسنی مبارک که روابط حسنه‌ای با آل سعود داشت سرنگون شد. بعد از مصر، دومینوی انقلاب‌های عربی دقیقا به کنار دست عربستان رسید. بحرین و یمن که مدت‌ها حیات خلوت ریاض به شمار می‌آمدند در سریع‌ترین زمان ممکن در هرج و مرجی مطلق فرو رفتند. اگرچه توفان تغییرات سیاسی در خاورمیانه الزاما در راستای منافع ایران نبود اما حکومت‌هایی رو به سقوط گذاشته بودند که همگی مناسبات حسنه‌ای با آل‌سعود داشتند. از سوی دیگر، «اخوان المسلمین» که به دلیل قرائت خاص دینی شان، سال‌ها با وهابیت آل سعود اختلاف داشتند در تونس و مصر جای دولت‌های نزدیک به آل سعود را پر کردند. روند سیاست در خاورمیانه کاملا حکام سعودی را ناامید کرده بود. آنها باید تا پیش از آن که دیر می‌شد فکری می‌کردند. چاره‌جویی سعودی‌ها آنها را بار دیگر به بندر بن سلطان رساند. به این ترتیب، بندر با حفظ سمت سابق اش (رییس شورای امنیت ملی) به عنوان رییس استخبارات کشور انتخاب شد.

شاهزاده سعودی برای سومین بار دست نیاز به سوی دوستان سابق اش دراز کرد که همچنان در عراق حضور داشتند. او می‌دانست که این بار تنها عراق صحنه عملیات او نیست بلکه لبنان و سوریه‌ای که تازه دچار ناآرامی‌های سیاسی شده بود هم به میدان مشق عراق اضافه شده‌اند. میدان گسترده نبرد، باعث شد تا میلیون‌ها دلار از ریاض به سوی عراق سرازیر شود. شورای مجاهدین که بعد از ابومصعب الزرقاوی به «ابوبکر البغدادی» رسیده بود، در کانون اصلی این کمک‌ها قرار داشت. آنها وظیفه داشتند تا با عضوگیری گسترده از میان جمعیت سُنی ناراضی در عراق که از برخی سیاست‌های تنگ نظرانه دولت مالکی به تنگ آمده بودند خود را برای روز موعود آماده کنند. بندر بن سلطان به خوبی می‌دانست، دولت مالکی به دلیل ضعف‌هایی که در 6-5 سال گذشته بر پیکرش نشسته ضعیف‌تر از قبل شده است. از سوی دیگر، گسترش جنگ داخلی در سوریه فضای مناسبی را فراهم کرده بود تا با سرنگونی «بشار اسد» یکی از نزدیک‌ترین حکومت‌های منطقه به جمهوری اسلامی ایران، آب رفته به جوی بازگردد. به این ترتیب، شاهزاده سعودی با نسخه جدیدی به ارتباط با تکفیری‌های حاضر در عراق بازگشت. آنها ماموریت داشتند که مبارزه را با دو هدف عراق و سوریه پی بگیرند. به این ترتیب «شورای مجاهدین» در سال 2013 نام خود را به «دولت اسلامی عراق و سوریه» (داعش) تغییر داد تا بتواند عملیات در دو کشور را پوشش بدهد. تقریبا از میانه سال 2013 نخستین دسته از شبه نظامیان داعش که به مدد چندین سال نبرد در عراق کاملا کارآزموده شده بودند از مرزهای شرقی سوریه وارد این کشور شدند. یگان‌های داعش خیلی زود توانستند دیگر مخالفان مسلح در سوریه را که کمتر با جنگ و سلاح آشنایی داشتند عقب برانند و در بخش‌های اصلی «استان حسکه» در شرق سوریه جبهه بگیرند. این پیروزی‌های سریع که برای رهبران داعش غیرمنتظره بود آنها را به این صرافت انداخت تا با گسیل تعداد بیشتری از نیروهایشان به سوریه، به مناطق بیشتری راه یابند و عرصه را بر دمشق و بشار اسد تنگ کنند. برای این نقل و انتقال گسترده نیاز بود تا فضایی امن در اطراف مرزهای عراق و سوریه فراهم شود تا داعش بتواند نیروهایش را به همراه سلاح‌های سنگینی که در اختیار داشتند از عراق عبور دهند و وارد سوریه کنند. استان الانبار که مثلث سنی در آن قرار دارد در مرز عراق و سوریه واقع شده است. نیروهای داعش که در این مناطق حضور دارند با درس گرفتن از شکست‌های سابق، صبح اولین روز سال 2014 را با حمله‌هایی ناگهانی به مراکز نظامی دولت عراق در شهرهای رمادی و فلوجه آغاز کردند. پیروزی داعش در این دو شهر به نحو اعجاب آوری سریع‌تر از پیروزی آنها در سوریه بود. داعش موفق شده بود در ظرف کمتر از 4 ساعت استان‌های الانبار در عراق و دیرالزور و حسکه در سوریه را به یکدیگر وصل کند و با خیال راحت نیروهایش را روانه سرزمین شام کند.

با افزایش تعداد نیروهای داعش در سوریه، آنها حرکت از سرزمین‌های شرقی را به سوی شمال سوریه آغاز کردند تا بتوانند شهر حلب دومین شهر مهم این کشور را فتح کنند. داعش برای رسیدن به حلب ابتدا باید دیگر مخالفان مسلح بشار اسد را که سرزمین‌های حد فاصل استان حلب و دیرالزور را در اختیار داشتند شکست می‌دادند. به این ترتیب، جنگی خونین میان جیش الاسلام، جیش‌الشام، جبهه النصره که همگی متشکل از شبه نظامیان اسلامگرا هستند از یک طرف و داعش از طرف دیگر به راه افتاد. نتیجه این جنگ‌ها تاکنون پیروزی مطلق داعش بوده است. آنها تلاش می‌کنند که هر چه زودتر به حومه حلب برسند، جایی که ارتش بشار اسد تلاش می‌کند با کامل کردن محاصره حلب راه نفوذ به این شهر را برخود هموار کند.

آخرین آزمون بندر؟

بندر بن سلطان دیگر آن دیپلمات 30 ساله‌ای نیست که هنگام حضور در آمریکا به فکر ولیعهدی کشورش بود. او هم اکنون 65 سال سن دارد و به مدد نقش آفرینی‌های متعدد در منطقه بازیگر مکاری شده است. او تاکنون چهار پرونده مهم سیاست خارجی کشورش که از قضا مهمترین پرونده‌های سیاست خارجی عربستان در 30 سال اخیر بوده‌اند را در دست داشته است. بندر پرونده اول را که کمک به شکست ارتش سرخ شوروی و خروج از افغانستان بود با موفقیت به پایان برد. او در پرونده دوم که ممانعت از حمله آمریکا به عراق بود، نتوانست نمره قبولی بگیرد. در پرونده سوم، قرار بود مثلث سنی عراق از دولت مرکزی جدا شود اما وی بار دیگر ناموفق ظاهر شد. حالا پرونده چهارم که تشکیل داعش و سرنگونی بشار اسد است در دستان او قرار دارد. برای عربستان ماموریت بندر در این پرونده تقریبا به اندازه اهمیت پرونده اول است. به همین دلیل نه تنها تمام امکانات در اختیار این شاهزاده سعودی قرار گرفته است بلکه وی از همه ظرفیت‌هایش استفاده می‌کند تا بتواند با موفقیت از این پیچ عبور کند. این پرونده احتمالا آخرین پرونده‌ای است که در اختیار بندر بن سلطان قرار دارد چرا که او تا بازنشستگی چند سالی فاصله ندارد. بندر می‌خواهد با موفقیت در این پرونده، حقش را از تاریخ سیاسی عربستان بگیرد. به همین دلیل او برای فعالیت‌هایش در دور جدید هیچ مرزی قائل نیست. او نمی‌تواند بار دیگر شاهد شکست برنامه‌هایش باشد. شاهزاده سعودی برای پیروزی در نبرد آخر متوسل به تاکتیکی شده است که او را برای نخستین بار به شهرت رساند: تروریسم افراطی مذهبی. عطش شهرت و طمع قدرت که از جوانی دست از سر بندر برنداشته وی را در پیری حریص‌تر از هر زمان دیگری کرده است. او این روزها حاضر است برای کامیابی در آخرین ماموریت اش، خاورمیانه را به دام‌چاله تروریسمی کور بفرستد. به همین دلیل بلافاصله بعد از حضور حزب الله لبنان در جنگ‌های داخلی سوریه دستور داد تا لبنان صحنه انتقام‌گیری فزاینده‌ای شود. بی‌تردید، زنجیره انفجارهای اخیر در حومه جنوبی بیروت که سنتا از مراکز تحت نظارت حزب‌الله لبنان به شمار می‌رود نمی‌تواند با بندر بن سلطان بی‌ارتباط باشد. باید منتظر ماند و دید آیا سرنوشت آخرین ماموریت بن سلطان که به سرنوشت داعش گره خورده است مشابه اولین ماموریت وی در افغانستان می‌شود یا آن که با شکست شبه نظامیان دولت اسلامی عراق و شام، آل سعود برای همیشه از این شاهزاده قطع امید می‌کند؟





نظرات() 

به مناسبت ولادت دردانه امام حسین(ع)

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 26 خرداد 1393-02:16 ب.ظ

بازشدن گره‌های کور با دستان عمه کوچک امام زمان(عج)/ دلایل وجود حضرت رقیه(س)
قم - خبرگزاری مهر: امام حسین‏(ع) را دخترى بود کودک که مورد علاقه وى بود و او نیز به پدر عشق می ‏ورزید. گفته شده است که نام وى رقیه و عمر وى سه سال بود.

به گزارش خبرنگار مهر، می‌گویند باب الحوائجی، با دستان کوچکت گره‌های بزرگی را باز می‌کنی، ارادتمندان به درگاهش می‌گویند اگر خواهشی از پدرت داشتیم، در خانه شخصیتی هرچند کوچک اما اقیانوس گونه تو را دق الباب کنیم، بانوی کوچکی که ولایت مداری، علاقه و عشق دو جانبه پدر و تو به تصویر آسمان کشیده شده، سرنوشتی از حال و هوای تقدیر مادربزرگ داشته ای تو عمه کوچک امام زمانی، آری تو رقیه ای؟

رقیه از «رقی» به معنی بالا رفتن و ترقی گولادت دردانه امام حسین(ع)/ رفته شده است، گویا این اسم لقب حضرت بوده و نام اصلی ایشان فاطمه بوده است؛ زیرا نام رقیه در شمار دختران امام حسین(ع) کمتر به چشم می‏‌خورد و به اذعان برخی منابع، احتمال این که ایشان همان فاطمه بنت الحسین(ع) معروف به فاطمه صغری باشد، وجود دارد، در واقع، بعضی از فرزندان امام حسین(ع) دو اسم داشته‏ اند و امکان تشابه اسمی نیز در بین فرزندان آن حضرت وجود دارد.

گذشته از این، در تاریخ نیز دلایلی بر اثبات این مدعا وجود دارد؛ چنانچه در کتاب تاریخ آمده است: «در میان کودکان امام حسین (ع) دختر کوچکی به نام فاطمه بود و چون امام حسین(ع) مادر بزرگوارشان را بسیار دوست می‏‌داشتند، هر فرزند دختری که خدا به ایشان می‏‌داد، نامش را فاطمه می‏ گذاشت. همان گونه که هرچه پسر داشتند، به احترام پدرشان امام علی(ع) وی را علی می‏‌نامید»

پیشنه تاریخی نام رقیه

این نام ویژه تاریخ اسلام نیست، بلکه پیش از ظهور پیامبر گرامی اسلام(ص) نیز این نام در جزیرة العرب رواج داشته است؛ به عنوان نمونه، نام یکی از دختران هاشم (نیای دوم پیامبر (ص)) رقیه بود که عمه حضرت عبداللّه‏، پدر پیامبر اکرم (ص) به شمار می‏‌آید.

نخستین فردی که در اسلام به این اسم، نام گذاری گردید، دختر پیامبر اکرم(ص) و حضرت خدیجه بود؛ پس از این نام گذاری، نام رقیه به عنوان یکی از نام‏‌های خوب و زینت بخش اسلامی درآمد.

اثبات وجود حضرت رقیه(س)

گاهی درمورد وجود حضرت رقیه (س) شبهات و تردیدهایی مطرح می‌شود که نام ایشان در اکثر کتب نیامده یا نام‌های مشترک و مشابهی در آنها به چشم می‌خورد که با توجه به آن نمی‌توان به طور حتم بر وجود دختری به این نام اطمینان داشت.

در پاسخ باید متذکر شد که عدم ذکر نام «رقیه» در برخی منابع تاریخی نمی‌تواند دلیل بر خرافه بودن این شخصیت باشد؛ چرا که وجود نام‌های اشتهاری (کنیه و لقب) در کنار نام اصلی افراد از رسوم رایج عرب است و همان گونه که عده‌ای معتقدند، حضرت رقیه(س) همان فاطمه صغری است که نامش در بسیاری از تواریخ ذکر شده است.

مرحوم شیخ علی فلسفی در کتاب « حضرت رقیه (س)» می‌گوید در بیش از بیست کتاب، نام ایشان را رقیه دیده است.

سید بن طاووس(ره) می‏‌نویسد: «شب عاشورا که حضرت سیدالشهداء(ع) اشعاری در بی وفایی دنیا می‏‌خواند، حضرت زینب(ع) سخنان ایشان را شنید و گریست.

امام (ع) او را به صبر دعوت کرد و فرمود: «خواهرم، ام کلثوم و تو ای زینب! تو ای رقیه و فاطمه و رباب! سخنم را در نظر دارید، هنگامی که من کشته شدم، برای من گریبان چاک نزنید و صورت نخراشید و سخنی ناروا مگویید و خویشتن دار باشید» بنابر نقل ایشان، نام حضرت رقیه (ع) بارها بر زبان امام حسین (ع) جاری شده است.

سید محمدعلى شاه‏ عبدالعظمى در الایقاد آورده است: "امام حسین‏(ع) را دخترى بود کودک که مورد علاقه وى بود و او نیز به پدر عشق می‌ورزید. گفته شده است که نام وى رقیه و عمر وى سه سال بود.

او که با اسیران در شام به سر می‌برد، در فراق پدر شبانه روز گریه می‌کرد و به او می‌گفتند که پدرت در سفر است، تا آن‌گاه که شبى او را در خواب دید، وقتى که بیدار شد، به گریه شدیدى افتاد و می‌گفت: پدرم را و نور چشمانم را بیاورید! اهل‏بیت‏(ع) هرچه کردند که او را آرام کنند، اثرى نبخشید، و بر گریه و زارى او اضافه گردید و در اثر گریه او، غم و اندوه اهل‏بیت شعله‌ور گردید، و آنان نیز به گریه افتادند. بر صورت خود زده و خاک بر سر خود ریخته و موها را پریشان ساختند.

صداى ناله و گریه از هر سو برخاست، یزید ناله و گریه ایشان را شنید و گفت: چه خبر شده است؟ به او گفتند که دختر کوچک حسین(ع)، پدر را در خواب دیده است، از خواب برخاسته و او را طلب می کند و گریه و فریاد برآورده است. یزید گفت: سر پدر را برایش ببرند و در برابرش قرار دهید تا آرام گیرد! چنان کردند و سر بریده را در حالى که در میان طبقى سر پوشیده نهاده بودند، در برابر وى قرار دادند. او که طبق را دید (فکر کرد برایش غذایى آورده‏اند) گفت: من پدرم راگفتند: پدرت در آنجاست. پارچه را از روى آن برداشت، سرى را دید. گفت: این سر از آنِ کیست؟ گفتند: سر پدر تو است. سر را برداشت و به سینه‏اش چسباند و گفت: پدرم! چه کسى تو را با خون سرت خضاب کرد؟ بابا! چه کسى رگ‏هایت را برید؟ پدرم! چه کسى مرا در کودکى یتیم ساخت؟!... آن‌گاه لب‏ها را بر لب‏هاى پدر نهاد و گریه سر داد، تا از حال رفت. وقتى او را تکان دادند، دیدند که قالب تهى کرده است و جان به جان آفرین تسلیم نموده است. ناله‏‌هاى اهل‏بیت‏(ع) از هر سو به آسمان برخاست.

کمبود امکانات نگارشی، کم توجهی به ثبت و ضبط جزئیات رویدادها، فشار حکومت بر سیره نویسان، فقر منابع تاریخی، همنامی فرزندان امام حسین(ع) سبب بروز بعضی اختلافات در نقل مطالب تاریخی می‏‌شده است.

شخصیت غیرقابل انکار حضرت رقیه(ع)

نائب رئیس مجمع نمایندگان حوزه علمیه قم در گفتگو با مهر با اشاره به حقیقت غیر قابل انکار شخصیت هرچند کوچک اما اقیانوس گونه حضرت رقیه(س) در حادثه عظیم کربلا، اظهار کرد: پژوهشگران اسلامی در رابطه با حضرت رقیه(س) سخنان گوناگونی گفته‌اند، که افراد کم اطلاع در مقتل شناسی وجود نازنین این حضرت را انکار کرده‌اند.

حجت الاسلام سید جلال رضوی مهر، با بیان اینکه اساسا حضرت رقیه(س) از دودمان حضرت سیدالشهدا(ع) است، افزود: مرقد حضرت رقیه دختر کوچک امام حسین(ع) و عمه کوچک امام زمان(عج) مکان معنوی و مرکز الهامات است.

استاد حوزه علمیه قم در ادامه گفت: دشمنان اسلام به دنبال این هستند که با خدشه دار کردن و شبه افکنی، عقاید شیعیان را زیر سئوال ببرند و صهیونیست و وهابیت از برپایی مرقد این بانوی کوچک زجر می‌برند.

وی بابیان اینکه حضرت رقیه(س) سیلی خوردن، چادر از سرکشیدن، تحقیر و جسارت را از مادر بزرگ گرامیش حضرت فاطمه زهرا(س) به ارث برده است، عنوان کرد: برخورد زشت و عاری از عاطفه دشمنان در مورد کودکی سه ساله رسوایی به بار آورد.

حجت الاسلام رضوی به فهم دینی و ولایت مداری و علاقه دو جانبه امام حسین(ع) و حضرت رقیه(س) اشاره کرد و گفت: با توسل به فرزند کوچک اباعبدالله الحسین(ع) گره مادی و معنوی شیعیان باز خواهد شد.

رقیه جان بنت الحسین دخیلم، ای دختر بی خانمان دخیلم، بیا برس به دادم از غم بده نجاتم.

................................





نظرات() 

منطره ای از کوه های خطبه سرا ولمیر/ ارسالی از حامد

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 26 خرداد 1393-01:54 ب.ظ

 





نظرات() 

جنایت جدید داعش در تکریت (+عکس)

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 26 خرداد 1393-10:18 ق.ظ

در روزهای گذشته بسیاری از علما و شخصیت های اهل سنت عراقی نیز با احساس خطر و تهدید از این گروه تروریستی خواستار مقابله همه عراقی ها اعم از شیعه و سنی و کرد و ترکمن و... با این گروه تروریستی شده اند.
گروه تروریستی داعش مدعی شده است 1700 شهروند شیعه شهر تکریت را اعدام کرده است.

به گزارش عصر ایران تصویر زیر در صفحه توییتر این گروه تروریستی منتشر شده است و این گروه مدعی شده پس از دستگیری 2500 تن از پرسنل امنیتی و نظامی تکریت، ابوبکر بغدادی سرکرده این گروه، دستور عفو پرسنل سنی و اعدام شیعیان را صادر کرده است.

باید توجه داشت که گروه تروریستی داعش هدف تحریک شیعیان علیه اهل تسنن و بالعکس را دنبال می کند و در خبر هایی که منتشر می کند با این جهت گیری در صدد تشدید تنش های فرقه ای در عراق است.

ادعاهای داعش درباره عفو اهل تسنن در حالی است که در روزهای گذشته بسیاری از علما و شخصیت های اهل سنت عراقی نیز با احساس خطر و تهدید از این گروه تروریستی خواستار مقابله همه عراقی ها اعم از شیعه و سنی و کرد و ترکمن و... با این گروه تروریستی شده اند. همچنین در حملات داعش به شهرهای عراق،‌ هزاران تن از سنی های عراقی کشته ، مجروح و آواره شده اند.

جنایت جدید داعش در تکریت (+عکس)

جنایت داعش در تکریت (+عکس)

 




نظرات() 

نجات مدیر مدرسه از چوبه دار

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 26 خرداد 1393-10:10 ق.ظ

مدیر مدرسه بعد از اعتراف سرایدار، از راز قتل پرده برداشت و گفت: برادرم واقعا به سودی که جواد به او می‌داد نیازمند بود و علاوه بر این من هم مبلغی از وی طلبکار بودم اما هرچه به او می‌گفتم پول را پرداخت نمی‌کرد.
کد خبر: ۴۰۸۵۱۷
تاریخ انتشار: ۲۶ خرداد ۱۳۹۳ - ۰۷:۰۵ - 16 June 2014
مدیر مدرسه‌ای که شش‌سال قبل مرتکب قتل شده بود موفق به کسب رضایت اولیای‌دم و رهایی از قصاص شد.

به گزارش شرق، پدر مردی 37‌ساله هجدهم آذر‌سال 87 با مراجعه به پلیس آگاهی از مفقود شدن فرزندش به نام جواد خبر داد و گفت: «چند روز است که پسرم مفقود شده اما با این تصور که خودمان می‌توانیم او را پیدا کنیم شکایت نکردیم اما الان که ناامید شده‌ایم موضوع را به پلیس اطلاع دادیم.» با طرح شکایت توسط پدر جواد تحقیقات شروع شد و ماموران پی بردند موتوسیکلت او در اتوبان صدر پیدا شده است. در ادامه تحقیقات شماره موبایل جواد مورد ردیابی قرار گرفت و 43 روز پس از مفقود شدن وی مشخص شد او آخرین بار با یک مدرسه تماس گرفته است. به این ترتیب تحقیقات از مدرسه آغاز و مشخص شد مدیر مدرسه نیمه شب روز حادثه با سرایدار مدرسه تماس داشته است.

در ادامه تحقیقات، تماس مدیر با سرایدار مدرسه در ساعتی غیرمعمول شک ماموران را دوچندان کرد. به این ترتیب حسن - سرایدار مدرسه - مورد بازجویی قرار گرفت و گفت مدیر مدرسه که فرشید نام دارد در روز مورد نظر زودتر از موعد مقرر به مدرسه رفته بود. فرشید در بازجویی‌های اولیه هر گونه ارتباط با مفقود شدن جواد را انکار کرد و گفت: «جواد حدود دو‌سالی بود که امور مالی مدرسه ما را انجام می‌داد. من هم به او مبلغی پول داده بودم؛ البته پول برای برادر بیمارم است که با دریافت سود آن از جواد، هزینه زندگی و درمانش را تامین می‌کرد. با مفقود شدن جواد برادرم هم در تامین هزینه‌هایش ناتوان شده است.» ماموران در ادامه سرنخ‌هایی به دست آوردند و مدیر و سرایدار مدرسه را با این احتمال که جنایتی رخ داده است بازداشت کردند و تحقیق از آنها را به‌طور تخصصی در دستور کار قرار دادند.

حسن و فرشید هرگونه ارتباط و اطلاع از سرنوشت جواد را منکر شدند اما سرانجام سرایدار مدرسه لب به اعتراف گشود و گفت: «من از ماجرای قتل خبر نداشتم و فقط زمانی که فرشید از من کمک خواست تا جسد را جابه‌جا کند به او کمک کردم.» مدیر مدرسه بعد از اعتراف سرایدار، از راز قتل پرده برداشت و گفت: «برادرم واقعا به سودی که جواد به او می‌داد نیازمند بود و علاوه بر این من هم مبلغی از وی طلبکار بودم اما هرچه به او می‌گفتم پول را پرداخت نمی‌کرد به همین دلیل سه هفته قبل از اینکه او را بکشم سلاحی تهیه کردم و در روز قتل هم خودش باعث این اتفاق شد. او وقتی به مدرسه آمد به من فحاشی کرد و گفت اصلا پولت را نمی‌دهم و سعی در ایجاد درگیری داشت. من هم عصبانی شدم، سلاح را روی شقیقه‌اش گذاشتم و شلیک کردم.»

فرشید خودش را تنها عامل این قتل معرفی کرد و گفت: جسد را در صندوق عقب خودرو سرایدار گذاشتند، به بیابان‌های اطراف قزوین بردند و دفن کردند. سرایدار مدرسه نیز اعتراف کرد: «لباس‌های مقتول را به محل دیگری بردم و پس از ریختن اسید آتش زدم و موتور جواد را نیز در بزرگراه صدر رها کردم.» پرونده بعد از اعتراف متهمان با صدور کیفرخواست به شعبه 113 دادگاه کیفری استان تهران ارجاع شد. اولیای‌دم مقتول در دادگاه اعلام کردند خواستار قصاص متهم هستند به این ترتیب حکم مرگ فرشید صادر شد. این رای در شعبه 15 دیوانعالی کشور مورد بررسی مجدد قرار گرفت و تایید شد. پس از آن همه چیز برای اجرای حکم مدیر مدرسه مهیا بود تا اینکه اولیای‌دم مقتول اعلام کردند حاضر به گذشت هستند به این ترتیب مذاکرات ادامه پیدا کرد و متهم بعد از پرداخت پول توانست رضایت قطعی آنها را جلب کند. بنابر این گزارش آخرین برگه رضایت صبح دیروز به پرونده اضافه شد.




نظرات() 

من حسن روحانی هستم نه محمود احمدی نژاد!

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 26 خرداد 1393-10:05 ق.ظ

احمدی نژاد که با پیروزی بر آیت‌الله هاشمی به قدرت رسیده بود، از همان روزهای اول صحبت از تغییر وتفاوت می‌کرد و می‌خواست به گونه‌ای رفتار کند که مردم بگویند او با دیگران فرق دارد.
کد خبر: ۴۰۸۵۴۶
تاریخ انتشار: ۲۶ خرداد ۱۳۹۳ - ۰۹:۵۵ - 16 June 2014
مصطفی داننده در ابتکار نوشت:

متفاوت بودن، یک رسم دیرینه در فضای اجتماعی کشور است. همه دوست دارند وقتی به مسئولیتی می‌رسند و یا پستی می‌گیرند متفاوت باشند؛ حالا فرق نمی‌کند که سرمربی تیم ملی باشی یا رئیس جمهور، دوست داری نسبت به فرد قبلی خود متفاوت باشی تا بگویند او با قبلی فرق دارد. گاهی این تفاوت خوب است و گاهی هم این تفاوت زمینه ساز مشکلات فراوانی می‌شود به ویژه که اگر در سطح عالی کشور و ریاست قوه مجریه باشد.

مردم ایران طی 9 سال گذشته به خوبی این متفاوت بودن را درک کرده‌اند، ابتدا با ظهور محمود احمدی نژاد و بعد از آن ظهور حسن روحانی. احمدی نژاد که با پیروزی بر آیت‌الله هاشمی به قدرت رسیده بود، از همان روزهای اول صحبت از تغییر وتفاوت می‌کرد و می‌خواست به گونه‌ای رفتار کند که مردم بگویند او با دیگران فرق دارد. نحوه لباس پوشیدن، سخن گفتن، تصمیم گرفتن، نصب کردن، عزل کردن و همه و همه نشان می‌داد که احمدی نژاد، نسبت به خاتمی و هاشمی رئیس جمهور متفاوتی است.

این تفاوت اما مشکلات فراوانی را برای کشور به وجود آورد و این خواست شهردار سابق تهران برای متفاوت بودن، زمینه ساز بحران‌های اجتماعی و سیاسی در کشور شد و کار را به جایی رساند که احمدی نژاد با سیاسیون بزرگ و کوچک ایران درگیر شود و حتی پای این درگیری‌ها به مجلس شورای اسلامی نیز باز شود و دو رئیس قوه پیش چشم ملت به درگیری لفظی باهم پرداختند. بعد از پایان عصر احمدی نژاد، رئیس جمهوری به قدرت رسید که او هم دوست داشت یک رئیس جمهور متفاوت لقب بگیرد.

روحانی از همان روزهای اول با توجه به شناختش از فضای سیاسی کشور و سابقه فعالیتش در قوه مقننه، قوه مجربه و مجمع تشخیص سعی کرد، چهره‌ای معتدل از خود معرفی کند و دست دوستی خود را به سمت تمام نهادهایی که احمدی نژاد پنجه در پنجه آنها انداخته بود دراز کرد. او حتی سعی کرد با « کلید» معروف خود، درهایی که در زمان احمدی نژاد در سیاست خارجی بسته شده بود، باز کند تا مردم به خوبی متوجه شوند رئیس جمهور روحانی امروز ایران با رئیس جمهور مکلای دیروز متفاوت است.

روحانی برای اینکه مردم بیشتر این معنا را باور کنند، برخلاف رئیس جمهور پیشین و حتی بسیاری از سیاستمداران ایران، فرهنگ معذرت خواهی را نیز در ایران باب کرد و در حالی که بسیار مردم منتظر بودند، روحانی بگوید: «در محله ما برای سبد کالا صف نبود» از مردم عذرخواهی کرد. روحانی حتی در آخرین کنفرانس خبری خود، از تفاوتش با احمدی نژاد سخن گفت و اعلام کرد که:« اینکه شب خواب ببینیم و صبح تصمیم بگیریم، این در دولت ما وجود ندارد. اگر اکثریت جلسه نظرشان چیز دیگری باشد من در جلسات عقب نشینی می کنم. من در یارانه نظر دیگری داشتم ولی جمع اقتصادی ما نظر دیگری داشتند و من تسلیم نظر آنها شدم. مردم به من اختیار داده اند که با خرد جمعی و مشاورت به تصمیم برسم نه اینکه هر کاری خودم خواستم انجام دهم.»

روحانی با تمام وجودش می‌خواهد بگوید که احمدی نژاد نیست و این را می‌شود در یک سال سپری شده از زمانی که نام او صندوق‌ها خارج شد، مشاهده کرد.





نظرات() 

تهران- ایرنا- فرماندهان گروه تروریستی داعش جدول هایی زمان بندی شده برای انجام جهاد نکاح بین اعضای خود منتشر کرده اند.

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 26 خرداد 1393-09:28 ق.ظ

جدول زمانی داعش برای جهاد نکاح در الانبار

به گزارش ایرنا، خبرگزاری «نون» عراق، در این زمینه سندی را که در یکی از مخفیگاه های داعش به وسیله نیروهای امنیتی عراق پیدا شده است، منتشر کرد.

این سند تصویری نشان می دهد که بدعت جهاد نکاح با حساسیت و زمانبندی ویژه ای از سوی عناصر این گروه تروریستی دنبال می شود و نام افرادی که قرار است این نوع جهاد تکفیری را انجام دهند، با ساعت دقیق آن ثبت شده است.

این جدول نام هایی را از گردان تروریستی موسوم به الفاروق برای نکاح با زنانی که «زنان مجاهد نکاح» نامیده شده اند، در خود جای داده است.

با این وجود، تروریست های داعش تنها به جهاد نکاح اکتفا نکرده اند.

پیش از این، چهار عنصر گروه تروریستی داعش در دو حادثه جداگانه در تلاش برای هتک حرمت به دو زن موصلی پیش از هر اقدامی توسط طرف مقابل به هلاکت رسیدند.

به گزارش پایگاه خبری الاتجاه عراق، در یکی از محله های شهر موصل، دو عنصر گروه تروریستی داعش برای هتک حرمت یک زن اقدام کردند غافل از اینکه زن مورد نظر آنان مسلح بود و زن موصلی بی درنگ با گشودن آتش به روی متجاوزان، آنها را کشت.

منایع خبری پیشتر از اقدام به هتک حرمت 14 زن موصلی توسط عناصر گروه تروریستی داعش خبر داده بودند. گزارش های دیگری نیز از اجبار زنان این شهر به جهاد نکاح با تروریست های داعش انتشار یافته بود.

در حادثه ای جداگانه، یکی از مردان عشایر موصل، دو عنصر داعشی را هنگامی که قصد داشتند همسرش را بربایند، به ضرب گلوله از پای درآورد.

شبکه العراقیه با اعلام این خبر افزود: این مرد موصلی از دولت برای نجات ناموس شهر از چنگال گروه تروریستی داعش کمک خواسته است.

نیروهای گروه تروریستی داعش که در چند روز اخیر بخش هایی از شمال و مرکز خاک عراق را به اشغال خود درآورده اند، با انجام اعمال وحشیانه، تهدید به پیشروی به سوی بغداد کرده بودند اما گزارش ها از به دست گرفتن ابتکار عمل ارتش و نیروهای داوطلب مردمی برای مبارزه با داعش حکایت دارد.

شبس**9241**1551

انتهای پیام /*
: ارتباط با سردبیر




نظرات() 

دستگیری30وابسته داعش در ایران

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 26 خرداد 1393-09:20 ق.ظ

گروهک های تکفیری هم دشمن اهل تسنن و هم دشمن تشیع هستند.
تدبیر24:معاون وزیر اطلاعات گفت: در یک ماه گذشته 30 نفر از اعضای مرتبط با گروهک داعش در ایران بازداشت شده اند.
حجت الاسلام والسلمین خزاعلی درسخنان پیش از خطبه های نماز جمعه مشهد گفت: وزارت اطلاعات در10 سال گذشته درگیرگروه های وابسته به طالبان و گروهک های مشابه از جمله داعش بوده است.
وی با اشاره به جنایت های اخیر گروهک داعش در موصل عراق گفت: گروهک های تکفیری هم دشمن اهل تسنن و هم دشمن تشیع هستند.
به گزارش حرف نو معاون وزیراطلاعات افزود: جمهوری اسلامی ایران شیری است که گروه های تکفیری نمی توانند با دم این شیر بازی کنند و همچنان که در سوریه تیزی ذوالفقار جمهوری اسلامی ایران را چشیدند درعراق نیز نتیجه اقدامات خود را خواهند دید. حجت الاسلام خزاعلی گفت: اقدامات گروه های تکفیری توطئه آمریکا و اسرائیل برای خدشه وارد کردن به چهره اسلام است.




نظرات() 

22روز بی خبری از دخترک گیلانی

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 26 خرداد 1393-09:12 ق.ظ

سرنوشت مائده 7ساله همچنان مبهم است
خانواده کبرایی این روزها سکوت کرده اند و در جواب تماس های خبرنگار ما از ممنوعیت مصاحبه شان با رسانه ها صحبت کرده اند

تدبیر24 : هیچ کس نمی داند چه شده و از آن روز که مادر آخرین بوسه را بر گونه دخترک زد و راهی مدرسه اش کرد ، چه بر سر مائده کبرایی گذشته است. 20 روز در بی خبری مطلق گذشته و از چهارم خرداد تا 24 خرداد برای والدین مائده مانند 20 سال یا شاید بیشتر از آن سپری شده است. مسئولان انتظامی و آگاهی شهرستان بندر انزلی رسیدگی به این موضوع را بر عهده دارند و علاوه بر آن تیمی ویژه از پلبیس آگاهی استان گیلان نیز برای رسیدگی به این موضوع وارد کار شده است. پلیس آگاهی کل کشور نیز تیمی تخصصی برای رسیدگی و بررسی ابن موضوع تشکیل داده اما تا کنون سرنخی از مائده به دست نیامده است و گرچه فرضیه های مختلفی برای مفقود شدن این دخترک هشت ساله مطرح است اما آنطور که سرهنگ محمدرضا خیرخواه ، معاون اجتماعی پلیس گیلان گفته است:« شواهدی مبنی بر اینکه ربوده شدن این دختربچه را اثبات کند وجود ندارد و در حال حاضر بحث مفقودی او مطرح است نه ربوده شدن». او همچنین از تشکیل تیمی تخصصی در پلیس آگاهی کشور برای پیگیری این موضوع خبر داد و گفت که« پلیس تمام تلاش خود را برای پیدا کردن این دختر انجام می دهد و در حال حاضر نیز رسیدگی به این پرونده با جدیت ادامه دارد».

مائده کی مفقود شد؟

به گزارش خبرنگار اجتماعی تدبیر24 ماجرا از جایی آغاز شد که پس از اتمام امتحانات این دانش آموز کلاس اولی مسئولان مدرسه شهید جعفری نیا از والدین دانش آموزان می خواهند که برای آشنایی ببشتر با کتب سال دوم ابتدایی دانش آموزان حدود دو هفته ای بیشتر به مدرسه بیایند اما در روز چهارم خرداد ماه که از روزهای نخست اجرای این طرح بود، مسئولان مدرسه بدون اطلاع دادن به والدین مائده در حوالی ساعت 10:30 صبح دانش آموزان را تعطیل کردند و زمانی که برادر این دخترک برای به خانه آوردنش به دنبالش رفته متوجه غیبت خواهرش شده و موضوع را به مادرش اطلاع داده است.

چند روز پس از مفقود شده مائده شایعات مختلفی دراین باره در سطح شهرستان و استان دهان به دهان شد و عده ای از ربوده شدن مائده صحبت کردند و برخی حتی شایعات دیگری را مطرح کرده و از ربودن افراد دیگر در این استان خبر دادند، موضوعی که با تکذیب پلیس استان گیلان روبه رو شد و البته با پیدا شدن دختر 14 ساله ای که گفته می شد ربوده شده کم کم روبه فراموشی رفت.

ماجرای مائده اما ادامه دارد ، برخی از مسئولان شهری نظیر امام جمعه ، رییس شورای شهر و ... به خانه والدین این دختر رفته و با خانواده اش دیدار کردند ، صفحاتی در فضای مجازی در این خصوص ایجاد شد و عکس های از این دختر در سطح شهرستان بندر انزلی و توابع آن منتشر شد که در آن از کسانی که از وضعیت مائده با خبرند خواسته شده که با پدر و عموی مائده و یا پلیس آگاهی گیلان تماس بگیرند اما تاکنون اتفاق مهمی در رابطه با این پرونده رخ نداده تا سرنوشت مائده هشت ساله همچنان در ابهام بماند.

تحقیقات ادامه دارد

سرهنگ فلاح کریمی ، رییس پلیس آگاهی گیلان درباره آخرین روند رسیدگی به این پرونده می گوید: تحقیقات در پرونده این دختر بچه در حال انجام است اما تا کنون اتفاق خاصی در آن رخ نداده است. متاسفانه این مدرسه و ساختمان های اطراف آن فاقد دوربین های مداربسته بودند، بنابراین تصویری در این خصوص در دست ما نیست. سرهنگ فلاح کریمی شایعات مربوط به ربودن دیگر افراد در سطح شهرستان و استان گیلان را نیز تکذیب کرد و گفت: گیلان از امن تربن استان های کشور است و چنین شایعاتی از اساس کذب است ، ضمن اینکه ربوده شدن مائده نیز تنها یکی از فرضیاتی است که در این بین مطرح است و هنوز معلوم نیست که این دختر ربوده شده باشد.

حساسیت مردم

مردم بندر انزلی نیز نسبت به این موضوع حسایت زیادی پیدا کرده و پیگیر آن هستند ، بطوریکه وقتی چندی پیش خبر پیدا شدن مائده در سطح شهر منتشر شد بسیاری از آنان به مقابل منزل خانواده کبرایی رفتند اما خبر پیدا شدن این دخترک تکذیب شد. مریم یکی از اهالی انزلی است ، او از اینکه این اتفاق در شهرش رخ داده ناراحت است و می گوید: دخترک بیچاره حتما والدینش آرزوهای زیادی برایش داشته اند و حالا معلوم نیست چه بلای سرش آمده ، در شهر عمدتا می گویند مائده دزدیده شده اما واقعا از سرنوشتش خبری نیست. سبا از اهالی تهران است که این روز ها به همراه خانواده به بندرانزلی سفر کرده ، او نیز درباره فضای شهر گفت: در بخش هایی از دیوارهاس شهر عکس ها و تصاویری از دختربچه ای تپل نصب شده و در آن از شهروندان خواسته اند که اگر خبری از وی دارند آن را اطلاع رسانی کنند ، در بسیاری از مناطق شهر نیز درباره این موضوع صحبت می کنند و احساس می کنم نسبت به آخرین دفعه ای که به انزلی آمدم تعداد گشت های پلیس در شهرستان افزایش داشته است.

سکوت خانواده

خانواده کبرایی این روزها اما سکوت کرده اند ، آنها در جواب تماس های خبرنگار ما از ممنوعیت مصاحبه شان با رسانه ها صحبت کرده و گفتند که درباره هیچ موضوعی صحبت نمی کنند مگر اینکه پلیس آگاهی انزلی به آنان اجازه صحبت کردن بدهد.





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox