تبلیغات
<"/>
دریافت کد ابزار آنلاین
آنایوردم خطبه سرا نگین تالش
 
یاتما تولکی دالداسندا گوی یسون اصلان سنی، كچمه نامرد كورپیسینن گوی آپارسون سیل سنی

انا یوردم حطبه سرا

نوشته شده توسط : قارانقوش
شنبه 7 تیر 1393-01:27 ق.ظ

طلاوجواهرات،گردنبند،زیورآلات,جواهرات سال،ساعت،ساعت مچی

طلاوجواهرات،گردنبند،زیورآلات,جواهرات سال،ساعت،ساعت مچی


­

مادران فداکار گیلان


رسمیدن،آدابیدن چوخ بیر گوزلدی کندیمیز


سوزلری سوزبسته سی،اهل قلمدی کندیمیز

هرنقدروصفین یازاخ یا شرح تفسیرین ایدک

صوحبتی شیرین عسل،درده دوادی کندیمیز

عشقیدن،عاشیقلرین هردم خیالی وارسنه

وصل عشقی اولماسا،بیزدن ایزاخدی کندیمیز

درک عادت عشقوی،غوربت چکن دایم بیلر

بولبیله گول تک گالان،سیرصفادی کندیمیز


انایوردم






نظرات() 

ماجرای خواستگاری فرمانده سپاه

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 28 خرداد 1393-10:12 ب.ظ

 

چون عجله داشتم و می‌خواستم زودتر برسیم اصلا نمی‌فهمیدیم چطور دارم به ماشین گاز می‌دهم فقط یادم است مسیر چهار ساعته را دو ساعت و نیمه طی کردم اتفاقی که بعد از آن دیگر هیچ وقت در زندگی‌ام تکرار نشد.

به گزارش فارس، مرحوم رمضان بشر دوست پدر حجت الاسلام غلامحسین بشر دوست و پدر همسر محمد علی (عزیز) جعفری فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی هفته گذشته درگذشت. آنچه خواهید خواند روایتی است به زبان فرماندهی کل سپاه از نحوه آشنایی و ازدواج با این خانواده که می‌گوید:

* من همچون قبل، در وضعیت عزب‌اوغلی برگشتم سوسنگرد

پیش از شروع جنگ، آن زمان که دانشجو بودم، یک بار شخصا دنبال ازدواج رفتم. دخترخانم موردنظرم یکی از همکلاسی‌هایم در دانشکده بود. احساس می‌کردم ایشان از نظر روحیات و سلایق شخصی و باورهای اعتقادی با من هم‌فکر و در شأن من است. در نتیجه، پیش‌قدم شدم و پیشنهاد ازدواج را با آن دختر خانم در میان گذاشتم. ایشان کمی تردید کرد و از آنجا که خداوند سرنوشت دیگری را برایم مقدر کرده بود من هم در آن مقطع زمانی قید ازدواج را زدم. تا اینکه جنگ شروع شد و من هم وارد صحنه نبرد شدم.

سه چهار ماه بعد از استقرارم در خط پدافندی سوسنگرد، روزی حمید تقوی، از رفقای جبهه‌ای من، که عضو سپاه ناحیه سوسنگرد و اهل شهر اهواز بود، به من گفت: ‌«تو نمی‌خواهی سروسامانی به زندگی‌ات بدهی؟» گفتم: «منظورت چیست؟» گفت: «منظورم ازدواج است؛ یکی از سنت‌های حسنه پیامبر اسلام(ص). تو نمی‌خواهی به این سنت پیامبر (ص) عمل کنی؟» گفتم: «راستش، چرا اتفاقا مدتی است که به آن فکر می‌‌کنم؛ اما این یک رابطه دو طرفه است. باید دید شخص مقابل چه جور آدمی است تا بعد بشود درباره امر خیر تصمیم درستی گرفت.» گفت: «خیلی خوب، من در اهواز چند نفر از خواهرای بسیجی را می‌شناسم. اگر مایل باشی، می‌توانی بروی و آن‌ها را ببینی.» ‌پرسیدم: «آخر چطوری؟» گفت: «این دفعه که برای شرکت در جلسه فرماندهان سپاه در قرارگاه گلف به اهواز می‌رویم یک جلسه معارفه هم با آن دختر خانم‌ها می‌گذاریم. آنجا می‌توانی با یکی از آن‌ها، که من او را به تو معرفی می‌‌کنم صحبت کنی. اگر با هم توافق کردید، بقیه‌اش با من.»‌ گفتم:‌ «باشد. قبول.»‌

از این ماجرا مدتی گذشت. یکی از روزهای زمستان ۱۳۵۹ بعد از شرکت در جلسه قرارگاه گلف،‌ حمید به من گفت: «امروز آماده‌ای برویم سراغ آن موضوع؟‌» پرسیدم: «کدام موضوع؟»‌ گفت:‌«مسئله ازدواج دیگر.» ‌گفتم: «بله، چند ساعتی وقت آزاد دارم.» با حمید رفتیم به محل بسیج خواهران شهر اهواز که در خیابان ۲۴ متری،‌نزدیک کمپ نگه‌داری اسرای عراقی، داخل یکی از کوچه‌های بن‌بست قرار داشت. طبق هماهنگی‌هایی که حمید انجام داده بود، در فرصتی که آنجا بودیم با دو نفر از خانم‌های بسیجی جداگانه صحبت کردم و شرایط خودم را به آن‌ها گفتم و شرط و شروط آن‌ها را هم شنیدم. جان کلام، از این دو ملاقات توافق و تفاهمی حاصل نشد و من، همچون قبل، در وضعیت عزب‌اوغلی برگشتم سوسنگرد.

* حاج آقا از همان روزهای اول عبا و عمامه را کنار گذاشت

در همان ایام، ‌از نیروهای اعزامی به جبهه سوسنگرد برادری روحانی بود از اهالی بابلسر که برای تبلیغ به جبهه اعزام شده بود. نامش شیخ غلام حسین بشردوست بود. تا آن موقع در جبهه سوسنگرد روحانی ثابت نداشتیم. به همین دلیل از آمدن یک روحانی مبلغ به جبهه خودمان خوشحال شدیم و تصمیم گرفتیم با حضور حاج‌آقا بشردوست کلاس های عقیدتی و سیاسی هم برای بچه‌ها برگزار کنیم. بعد از صحبت‌های اولیه با حاج آقا، گوشی دستمان آمد که ایشان، بیش از آنکه یک روحانی مبلغ باشد، نیروی عملیاتی است. از همان روزهای اول ورودش به سوسنگرد عبا و عمامه را کنار گذاشت و درخواست لباس بسیجی کرد. به او گفتم:‌ «حاج آقا، اینجا ما به روحانی بیشتر از نیروی رزمنده نیاز داریم. بچه‌ها تشنه کار فرهنگی‌اند. شما بهتر است همان کارهای تبلیغی را انجام بدهید.» ایشان هم خیلی قاطع گفت:‌ «شما اول یک دست لباس نظامی با یک قبضه تفنگ کلاشینکف خوش دست به من بده تا بعد بنشینیم با هم صحبت کنیم.»‌ بنده هم، ناگزیر،‌ خواسته او را پذیرفتم.

* حمید دنبال فرصتی بود تا ندا را به حاج‌آقا بدهد که بعله!

از آن روز حاج آقا بشردوست، علاوه بر اداره امور فرهنگی - تبلیغی سپاه سوسنگرد، شده بود پای ثابت عملیات نظامی و شناسایی‌هایی که در منطقه انجام می‌دادیم. از سر بند همان عملیات‌ها و کارهای مشترک، رفاقت عمیقی هم بین ما دو نفر شکل گرفت. دست بر قضا، حمید تقوی، که تا قبل از آمدن حاج آقا دنبال سروسامان دادن به زندگی من بود، تحقیقاتی انجام داد و فهمید آقای بشردوست یک خواهر دم بخت دارد. حمید دنبال فرصتی بود تا در این باره ندا را به حاج‌آقا بدهد که بعله، ما دنبال شخصی مناسب برای همسری آقای جعفری هستیم و اگر این شخص همشیره شما باشد، چه بهتر از این! بالاخره هم این مطلب را به آقای بشردوست انتقال داد. بعد از اینکه حمید قضیه را به حاج‌آقا گفت، من هم از فرصت استفاده کردم و طی گفت‌وگویی خودمانی،‌ نیم شوخی و نیم جدی، به ایشان گفتم: «حاج آقا، شنیده‌ام مازندران جای خوش آب و هوایی است؛ به خصوص شهر بابلسر، که خیلی از آن تعریف و تمجید می‌کنند. اگر اجازه بدهید، می‌خواهم بیایم از نزدیک شهر شما را ببینم. چون از قدیم گفته‌اند: شنیدن کی بود مانند دیدن!» از آنجا که آقای بشردوست فرد باهوش و سریع‌الانتقالی بود، گوشی دستش آمد و گفت: «قدمت روی چشم! هر وقت فرصت داشتی بگو تا به اتفاق هم برویم بابلسر.»

* در لحظه سخن گفتن ناگهان ته دلم خالی می‌شد

نزدیک تعطیلات نوروزی سال ۱۳۶۰ فرصتی پیش آمد و من برای رفتن به مازندران آمادگی خودم را به آقای بشردوست اعلام کردم. بعد از ثبت مرخصی و هماهنگی با آقای صفایی مقدم، همراه‌ آقای بشردوست رفتیم به ایستگاه راه‌آهن اهواز و سوار بر قطار اهواز - تهران عازم پایتخت شدیم. حوالی ظهر روز بعد رسیدیم به ایستگاه راه‌آهن تهران. از آنجا یک راست رفتیم به منزل دانشجویی من در خیابان کارگر شمالی. شب را همان جا اتراق کردیم. صبح زود رفتیم ترمینال تا با ماشین‌های کرایه‌ای خودمان را برسانیم بابلسر.

در آن ایام، سواری‌های کرایه‌ای، که بین تهران و شهرهای شمالی تردد داشتند، بنزهای ۱۹۰ گازوئیلی بودند که غیر از راننده پنج مسافر هم سوار آن می‌شدند؛ دو نفر جلو و سه نفر عقب. آن روز من و آقای بشردوست، دو نفری، کنار دست آقای راننده نشستیم و تا خود بابلسر، در آن پیچ‌های عجیب و غریب جاده هراز، تنگی جا را تحمل کردیم.

ساعتی از اذان ظهر گذشته بود که به مقصد رسیدیم. از گاراژ با یک تاکسی رفتیم منزل پدری آقای بشردوست. حاج رمضان بشردوست، در یکی از محلات قدیمی شهر بابلسر، مقابل بازار روز، مغازه خواربار فروشی داشت و از افراد خوش‌نام محله‌شان بود. منزل حاج‌آقا از آن خانه‌های خشت و گلی قدیمی‌ساز با حیاطی نسبتا بزرگ بود که حوضی هم وسط آن قرار داشت.

طی دو روزی که مهمان خانواده مهربان بشردوست بودم چند بار خواستم درخواست خودم را مطرح کنم؛ ولی هر دفعه، در لحظه سخن گفتن درباره این موضوع، ناگهان ته دلم خالی می‌شد و جرئت بیان پیدا نمی‌کردم. روز دوم حضورم در آنجا، بالاخره دل به دریا زدم و سرّ ضمیرم را برای پسر ارشد خانواده، حاج‌آقا بشردوست، آشکار کردم. ایشان، خیلی بزرگوارانه، حرف‌هایم را با دقت و حوصله گوش داد و بعد از مشورت با پدر و مادرش در پاسخ به من گفت: «خیلی خوب، فکر می‌کنم لازم باشد اول شما و دختر خانم یکدیگر را ببینید و حرف‌هایتان را با هم بزنید. اگر با هم به توافق رسیدید، من به سهم خودم تلاش می‌کنم این وصلت پا بگیرد.»

* باید هر طور شد یخ جلسه را بشکنم

در ادامه همین گپ و گفت صمیمانه، خود حاج آقا جلسه معارفه ای بین من و خواهرشان تشکیل دادند. در این جلسه من یک طرف، حاج آقا طرف دیگر، و خواهر ایشان هم، با فاصله‌ای کم، کنار ایشان روی زمین نشستیم. حاج آقا کتاب در دست گرفته بود و وانمود می‌کرد دارد مطالعه می‌کند. ما هم باید از این فرصت استفاده می‌کردیم و حرف‌هایمان را می‌زدیم. یکی از ما دو نفر باید سکوت را می‌شکست و سر صحبت را باز می‌کرد. من،‌ این طرف اتاق، خودم را با بازی کردن با گل‌های قالی با سرانگشتانم سرگرم کرده بودم و طرف گفت‌وگو هم آن طرف اتاق، صم و بکم، نشسته بود. دست آخر با خودم گفتم که با این وضعیت هیچ نتیجه‌ای عایدم نمی‌شود. باید هر طور شد یخ جلسه را بشکنم. این شد که بعد از کلی من من کردن دلم را به دریا زدم و سن و سال و میزان تحصیلات طرف گفت‌وگو را پرسیدم. ایشان گفت: «نوزده سال دارم و در سال آخر دبیرستان، رشته علوم تجربی، تحصیل می‌کنم.» گفتم: «با توجه به سن شما قاعدتا باید درستان تا حالا تمام شده باشد. چه شده که تمام نشده؟ گفت: قبل از انقلاب به خاطر حفظ حجابم یک سال نتوانستم ادامه تحصیل بدهم. برای همین هنوز دیپلمم را نگرفته‌ام.

در ادامه این گفت‌وگوی دلهره خیز، من هم از سوابق دانشجویی خودم برایش گفتم از خانواده‌ام که در یزد زندگی می‌کردند و از وظیفه‌ای که در جبهه بر عهده‌ام گذاشته شده بود گفتم: من دانشجوی رشته معماری‌ام اما در حال حاضر فقط یک رزمنده ساده در جبهه‌ام و تا وقتی نیاز باشد در منطقه خواهم ماند. بعد هم در حالی که زیرچشمی حاج آقا بشردوست را زیر نظر داشتم، رو به خواهرشان گفتم: می خواهم مهندس معماری بشوم اصلا دوست ندارم داخل شهر بمانم. می‌خواهم بروم روستاها و برای مردم محروم مناطق روستایی خانه و جاده بسازم اگر شما حاضر به ازدواج با من باشید باید خودتان را برای خانه به دوشی و از این روستا به آن روستا رفتن هم مهیا کنید. دست آخر هم گفتم: من همسری می‌خواهم که هم سنگر من هم باشد. از آنجا که ایشان هم در بسیج سپاه بابلسر فعالیت می‌کرد و هم چند بار برای کارهای سازندگی به روستاها رفته بود و روحیه جهادی خوبی داشت شرایطم را پذیرفت و حتی مرا برای داشتن چنین ایده‌آل‌هایی تحسین کرد. در پایان آن گفت‌وگوی دو نفره هم من و هم ایشان احساس کردیم میان ما دو نفر تفاهم اصولی وجود دارد و می‌توانیم یکدیگر را به خوبی درک کنیم.

* تو داری توی جبهه می‌جنگی یا رفتی دنبال زن گرفتن؟

بعد از آن جلسه معارفه دیگر معطل نکردیم و سریع به تهران برگشتم و تلفنی با خانواده‌ام در یزد تماس گرفتم. یادم است گوشی تلفن را مادرم برداشت وقتی موضوع را به ایشان گفتم با صدای بلند خندید و گفت: پسرجان تو داری توی جبهه می‌جنگی یا رفتی دنبال زن گرفتن؟ گفتم: مادر جان هم دارم می‌جنگم و هم دارم زن می‌گیرم. گفت آخر مگر این طوری می‌شود زن گرفت؟ گفتم اگر شما کمک کنی حتما می‌شود گفت حالا این دختر خانم که توانسته دل تو را ببرد کیست؟ اهل کجاست؟ ما نباید روی ماه او را ببینیم؟ گفتم یک دختر مومن از اهالی بابلسر است. گفت: بابلسر؟ گفتم: درست شنیدی در استان مازندران در شمال ایران دوباره خندید و گفت: عزیز من جبهه جنوب کجا و بابلسر کجا؟ اصلا می‌فهمی چه داری می‌گویی؟ تازه دو تا برادر بزرگتر از خودت هم داری که هنوز زن نگرفته‌اند. تو چطور می‌خواهی زودتر از آنها زن بگیری؟ گفتم اولا این دختر خانم‌ همشیره یکی از رفقای همرزم من است و از خانواده‌ای بسیار مومن و محترم در ثانی مگر چه عیبی دارد که من زودتر از داداش‌هایم خط شکنی کنم؟ گفت: عیبی که ندارد عزیزم هر طور خودت صلاح می‌دانی همان جور عمل کن.

از آنجا که مادر با روحیه من آشنا بود و می‌دانست اهل ازدواج درون فامیلی نیستم مخالفت چندانی نکرد و همه چیز را به خودم واگذار کرد. حاصل مکالمه تلفنی من و مادرم این شد که ایشان قبول کرد خوش موضوع را به پدرم بگوید. لم عواطف و خلقیات مادر دستم بود و از طرف ایشان چندان نگران نبودم. اما از واکنش پدرم به این قضیه خاطرجمع نبودم منتها چون خدا هم به این وصلت عنایت داشت با کمال تعجب دیدم پدر هم مخالفت چندانی نکرد و گفت هر تصمیمی که محمد علی بگیرد برای ما محترم است مادر بلافاصله تلفنی رضایت پدر را به من اطلاع داد و گفت: حالا که پدرت مخالفتی با این وصلت ندارد ردیف کردن باقی قضایا هم می‌افتد به گردن خودت. گفتم ای به چشم. سریع تلفنی با بابلسر هماهنگ کردم تا قرار و مدار بگذاریم و من و خانواده‌ام برویم آنجا. بعد هم با مادرم تماس گرفتم و به او گفتم مادر جان زحمت بکشید با پدر بیایید تهران تا به اتفاق هم برویم بابلسر.

* اتفاقی که بعد از آن دیگر هیچ وقت در زندگی‌ام تکرار نشد

فردای آن روز آنها با ماشین سواری پدرم از یزد راهی تهران شدند. به محض اینکه به تهران رسیدند عمه‌ام که ساکن تهران بود و بعدها دو فرزندش در جنگ شهید شدند به جمع ما ملحق شد و همگی با همان ماشین راه افتادیم به سمت بابلسر. من پشت فرمان نشسته بودم پدر در صندلی کنار من نشسته بود و عمه خانم و مادرم هم در صندلی عقب. چون عجله داشتم و می‌خواستم زودتر برسیم اصلا نمی‌فهمیدیم چطور دارم به ماشین گاز می‌دهم فقط یادم است مسیر چهار ساعته را دو ساعت و نیمه طی کردم اتفاقی که بعد از آن دیگر هیچ وقت در زندگی‌ام تکرار نشد.

این مسافرت دسته جمعی در واقع سفر رسمی برای خواستگاری نبود. پدر،‌ مادر و عمه می‌رفتند تا صرفا دختر و خانواده او را از نزدیک ببینند و به قول معروف بر انتخابم مهر تائید بزند.

* از فرط خوشحالی در ابرها سیر می‌کردم

به بابلسر که رسیدیم خانواده حاج آقا بشر دوست به گرمی از ما استقبال کردند. وقتی سؤالات جورواجور مادر و عمه از مادر و پدر طرف مقابل شروع شد، دلشوره و نگرانی‌های من هم شدت گرفت. با خودم می‌اندیشم که نکند این ها از شخص مورد انتخاب من خوششان نیابد و هر چه را تا آن زمان رشته بودم پنبه کنند. خوشبختانه به خیر گذشت و مادر جان و عمه خانم بر انتخاب من مهر تائید زدند و قرار خواستگاری رسمی گذاشته شد.

بعد از این قول‌ و قرارها در حالی که من از فرط خوشحالی در ابرها سیر می‌کردم با همان تویوتای پدر، بابلسر را ترک کردیم. به تهران که رسیدیم پدر گفت: خوب پسر جان دوباره کی آمادگی داری برویم و این کار را فیصله بدهیم؟ گفتم: یکی دو ماه دیگر. با تعجب پرسید تو که این همه تعجیل داشتی چرا ادامه قضیه را می‌گذاری برای دو ماه دیگر؟ گفتم برای اینکه در حال حاضر کارهای ناتمامی در جبهه دارم که باید بروم و آنها را سروسامان بدهم گفت: پسر درست نیست دختر مردم را چشم انتظار بگذاری و بروی دنبال کار خودت؟ گفتم: نگران نباش پدر جان سعی می‌کنم هر چه زودتر به کارهایم در جبهه سروسامان بدهم و برگردم.

با پدر و مادرم خداحافظی کردم و همان روز با قطار از تهران به جبهه برگشتم حضور دوباره من در جبهه سوسنگرد با دفعات قبلی کمی فرق داشت قبل از جدی شدن موضوع ازدواج خودم را زیاد مقید نمی‌دانستم که طی حضور در جبهه حتما به شهر بروم و باخانواده تلفنی تماس بگیرم اما از وقتی نامزد کردیم هر هفته روزهای سه‌شنبه که برای شرکت در جلسه قرارگاه گلف سپاه به اهواز می‌رفتم حتما باید تماسی هم با بابلسر می‌گرفتم و خبر سلامتی‌ام را به خانواده همسر آینده‌ام می‌دادم.

عملیات امام علی (ع) با موفقیت تمام شد اوایل تیر ماه ۱۳۶۰ به تهران برگشتم و از آنجا که همراه پدر و مادر عمه و عمو رفتیم بابلسر تا مراسم خواستگاری رسمی انجام بگیرد.

تا قبل از شروع مراسم رسمی عمو و پدرم طبق رسم و رسومات معمول در چنین مراسمی خودشان را آماده کرده بودند تا حسابی سر مبلغ مهریه و شیربها و این جور چیزها چانه بزنند اما وقتی پدر عروس خانم گفت: مهریه دختر من یک شاخه نبات یک جلد کلام الله مجید و ۱۴ هزار تومان به نیت ۱۴ معصوم است. آنها خشکشان زد و خلع سلاح شدند و طوری که عمویم که به قول قدیمی‌ها سرش توی حساب بود همان جا که نشسته بود وارفت و این بار به آن طرف غش کرد. به این معنا که شروع کرد به اعتراض کردن و گفت: ما را از یزد کشاندید آوردید اینجا بگویید مهریه عروس خانم فقط ۱۴ هزار تومان است؟! نکند ما را دست انداخته‌اید؟ من مهریه‌ای با این مبلغ را قبول ندارم باید تغییر کند. طوری هم حرف می‌زد که معلوم نبود حرف‌هایش جدی است یا شوخی. اما نظر خانواده‌ حاج آقا بشردوست از همه مهمتر دختر خانمشان همین مقدار بود و اصلا راضی به اضافه کردن مبلغ مهریه نشدند. عموی من هم وقتی وضعیت را این طور دید کوتاه آمد و شروع کرد به شوخی کردن و بذله گویی. همان جا خطبه عقد موقت ما دو نفر را خواندند و به این ترتیب مراسم خواستگاری رسمی و صیغه محرمیت به خیر و خوشی انجام گرفت.

در همین اثنا رادیو خبر ترور حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رئیس جمهور در مسجد ابوذر تهران و انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی ایران و شهادت دکتر بهشتی و هفتاد و دو تن از یارانش را پخش کرد. از آنجا که علاقه زیادی به آقای خامنه‌ای و شهید بهشتی داشتم شنیدن این خبر تاثیر بسیار ناگواری در روحیه‌ام داشت و پاک کلافه‌ام کرد. اما به هر حال انقلاب بود و دشمنی‌هایی که با آن می‌شد از یک طرف حوادث پیش آمده نگرانم کرده بود و از طرف دیگر به سبب به سرانجام رسیدن این امر خیر خیالم راحت شده بود. بعد از مراجعت به تهران سریع برگشتم به منطقه و کارم در جبهه سوسنگرد ادامه دادم.





نظرات() 

جشن پوریم purim ( ایرانی کشی )

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 28 خرداد 1393-01:48 ق.ظ

جشن پوریم یا ایرانی كشی

«یهودیان در تمام ولایت های اخشورش پادشاه(خشایارشا) جمع شدندتا بر کسانی که قصد آزار آنان را داشتند غلبه کنند...و تمام روسای ولایت ها و امیران و والیان و عاملان پادشاه به یهودیان کمک کردند...
پس یهودیان جمیع دشمنان خود را به دم شمشیر زده کشتند و هلاک کردند و با آنان هرچه خواستند انجام دادند... تمام یهودیانی که در ولایت های پادشاه بودند ، جمع شده و برای جان های خود مقاومت نمودند و چون هفتاد و هفت هزار نفر از دشمنان خویش را کشته بودند،از آنان آرامی یافتند ولی دست خود را به تاراج نگشودند». (عهد عتیق، استر، ۹)

برمبنای مندرجات كتاب استر، ابتدا هامان - وزیر ضدیهودی خشایارشا- برنامه‌ای را برای قتل عام یهودیان
در یكصد و بیست و سه ولایت امپراطوری هخامنشی از "هند تا حبش" تدارك می‌بیند و آن‌گاه اشرافیت یهود به رهبری مردخای در مقام "دفاع از خود" برآمده و در یك برنامه به اصطلاح ضدكودتا كه نقش اصلی آن را استر برعهده می‌گیرد،رأی و نظر خشایارشا (یا اخشورش پادشاه به تعبیر تورات) را صد و هشتاد درجه تغییر می‌دهد و به جای آن كه در روز "‌سیزدهم و چهاردهم ماه اذار"یهودیان قتل عام شوند، ناگهان "77 هزار نفر" از ساكنان ایالات مختلف امپراتوری،از دم تیغ یهودیان و عوامل آنها، می‌گذرند.

به یقین باید گفت ماجرای پوریم جز سركوب بیرحمانه و خونین اقوام ایرانی به جان آمده از حاكمیت و سلطه اشرافیت یهود بر دستگاه سلطنتی و نیز ظلم و جور و فساد یهودیان ساكن در مناطق مختلف
كه تحت حمایت حكومت مركزی، از آزادی عمل كامل برخوردار بودند، نیست.
و این مسئله دقیقاً با سیر تاریخی حوادث و رویدادهای پس از قتل كمبوجیه و به دست‌گیری قدرت توسط داریوش، همخوان و هماهنگ است.
همچنانکه از متن تورات بر می آید یهودیان تمام ایالات امپراتوری ایران را از غرب تا شرق درنوردیدند
و همه دشمنان را از دم تیغ گذراندند!و البته تعداد کشته ها را هفتاد و هفت هزار نفر آورده اند!!
که البته با توجه به تجاوز کار بودن و روایتگر بودن همان قوم آوردن تعداد کشته ها میتواند کمی تخیلی و جعلی باشد چون برای سرکوب مردم شورشی یک سرزمین با این گستردگی کشتن 77 هزار نفر کفایت نمیکند و نمیتوان تصور کرد که با کشتن این تعداد انسان تمام فتنه ها و آشوبها خاموش شود ...

یهودیان هنوز هم آن کشتار سراسری و وسیع را، به‌عنوان روز سپاسگزاری، روز امحایدشمنان یهود
و روز «پوریم» جشن می‌گیرند.

جشن ایرانی كشی - پوریمبسیاری از یهودیان اروپا و امریکا به جای پوریم، این مراسم را جشن «ایرانی کشی» می‌نامند و بقول یکی از یهودیان شراب خوردن در این روز مستحب است!
و باید اینقدر شراب بخورند که نتوانند احمدی نژاد را از اولمرت تشخیص دهند! و عجیب است که چرا یهودیان در آغاز تسلط هخامنشیان،مورد نفرت اقوام ایرانی بوده‌اند که اجرای توطئة براندازانه پوریم را برایبقای خود و هخامنشیان، ضروری دیده‌اند؟!

در همسنجی با هامان ودشمنان یهود که حتی یک یهودی باشنده سرزمین پارس را نکشته بودند، یهودیان در سایه پشتیبانی و قدرت هراسناک استر و مردخای یهودی به کشتار کٌسترده تمامی قوت قومها و ولایتها با اطفال و زنان ایشان پرداختند و بنا بر اعتراف تورات، تنها در ظرف دو روز،یعنی سیزدهم و چهاردهم ماه عبری آدار، در شوش و دیگر شهرها و استانهای امپراتوری هخامنشی، افزون بر ده پسر هامان، هفتادو هفت هزارو هشتصد تن از ایرانیان را که در میانشان زنان و کودکان نیز رارداشتند، با بیرحمی به قتل رساندند. و سپس در حالیکه بسیاری از نیاکان داغدیده ما در اندوه گران از دست دادن جگرگوشه هایشان به سوگواری پرداخته بودند، پیروزی بزرگ خویش بر“دشمنان یهود و در واقع بر ایرانیان- را جشن گرفتند!

جشن تلمودیستی و ضد ایرانی پوریم، بر بستر یک تراژدی ملی و فراموش ناشدنی تاریخی برای ما ایرانیان، بدینسان پدید آمد.از آن هنکٌام تابه امروز، یهودیان جهان و از جمله یهودیان باشنده میهنمان به فرمان استر و مردخای، هرساله چهاردهمین و پانزدهمین روز ماه عبری آدار را بپاس کشتار ایرانیان جشن میگیرند، هدایایی برای یکدیگر میفرستند، کارناوال براه میاندازند، در کنیساها به خواندن کتاب استر می پردازند، وبگونه ای غیر معمول-برای یهودیان- میگساری می کنند.
سایت تاریخی livius.org در مورد زندگی خشایارشاه چنین مینویسد :

http://www.livius.org/x/xerxes/xerxes.html
Main deeds:

  • Accession between 17 November and 1 December 486
  • 484: Suppression of the revolts of Šamaš-eriba and Bêl-šimânni in Babylonia and a rebellion in Egypt
  • 481: in Sardes
  • 480: Greek war: victories at Thermopylae and Artemisium, sack of Athens, setback at Salamis
  • 480/479: in Sardes (probably to keep an eye on unquiet Babylon)
  • 479: Mardonius defeated at Plataea
  • On his return from the west, Xerxes captures Babylon again (?)
  • 8 March 473: Date of Esther and Mordecai's saving of the Jews, according to Esther
  • Murdered between 4 and 8 August 465

سخن دانشمندان و محققان در مورد ارتباط هخامنشیان و یهود:

پیرنیا : « اگر چه کوروش نسبت به تمام ملل رئوف بود ، ولی از توریه او دیده میشود که او توجه خاصی به یهودی ها داشته این نکته دقت محققین را به خود جلب کرده و هر کدام جهتی برای آن پنداشته اند :برخی گفته اند که چون این قوم در موقع تسخیر بابل خدماتی کردند ، کوروش خواست قدردانی خود را نشان دهد.» پیرنیا – تاریخ ایران باستان –ص397

فراموش نکنیم این تازه شروع آشنایی یهود و هخامنشیان در عصر کوروش است و خوش خدمتی احتمالی کوروش و یهودیان برای همدیگر .شاهان پس از کوروش ارتباط بسیار نزدیکتری با یهودیان داشته اند که همین مقدمه پوریم شد.چون مخالفت عمومی مردم ایران را در پی داشت ...

شاپور شهبازی: (( آنها (یهودیان ) تنها در ایران از یاوری و پشتیبانی فرمان روایان برخوردار بوده اند .بنابراین می توان گفت که ایشان آزادی خود را از هخامنشیان دارند و این هخامنشیان بودند که تورات را " قانون نامه رسمی " یهودیان کردند.)) کوروش بزرگ . ص319-320

قومی که کتاب های یک قوم دیگر را تایید میکند و به نوعی قانون نامه رسمی آن قوم قرار می دهد
آیا از مضمون آن کتاب آگاهی نداشته اند ؟همین چند سطر و نظر دیگر محققان بخوبی نشان میدهدکه هخامنشیان از متن این کتاب آگاه بوده اند و نمیتوان آن را داستانی بی اساس خواند

ج ) این رویداد چندان دور از ذهن هم نمی تواند باشد چون پیش از خشایارشا ، داریوش حرکتی مشابه انجام داد و مردم بسیاری را در سرتاسر ایران از دم تیغ گذراند .در کتیبه بیستون شرح این جنایات آورده شده است ...

د) دین خشایارشا نیز اجازه کشتن را براحتی صادر می نموده و خود خشایارشا نیز از کشتن ترسی نداشته .

ویل دورانت :((کسانی که از دین بازمیگشتند ، بدون سستی اعدام می کردند ))(تاریخ تمدن- ج اول –ص 554)


دیاکونوف:((زرتشتی گری کینه و نفرت نسبت به اقوام غیر آریایی را به پیروان خود تلقین می کند . بیگانگان از نظر گاه این کیش غیر آریایی « دوپا » و « آدمهای حشره صفت »
و خرفستره نامیه می شدند . کلمات مرسومی که درباره آدم ها بکار برده می شود درباره ایشان (غیرآریایی ها) استعمال نمی شود . مثلا آنها متولد نمی شوند بلکه « می افتند» نمی میرند بلکه « میترکند» و راه نمیروند بل که « میغلتند» و...و اهورامزدا از نابود کردن آنها خوشنود می شود .))
(دیاکونوف – تاریخ ماد- ص357 با نقل از منابع زرتشتی همان صفحه و 599)

چرا هرودوت این داستان را نیاورد ؟
آیا هرودوت با آنهمه افسانه اینقدر مهم شده که اگر رویدادی را نقل نکرده اتفاق نیافتاده و اگر نقل کرده به یقین اتفاق افتاده ؟ کسی که میگوید قاطر در فلان جا بچه زاییده یا اسبها ریختند در مزرعه و مارها را خوردند ،یا فلانی سوار نهنگ شده ،و ...آیا سخنش علمی و مورد تایید است ؟!
هرودوت خود از فردی از دربار خشایارشا روایاتش را میگرفته چرا آن فرد بایست روایت درست را میگفته نه روایت مورد علاقه خودش یا خشایارشا را ؟!
آیا ممکن نیست این فرد اصلا از پوریم بی اطلاع بوده باشد ؟!

"دی اچ کار " در کتاب تاریخ چیست صفحه 145 می نویسد :
(( هرودوت به عنوان پدر تاریخ فرزندان چندانی نداشت . چرا که نگاه مورخان پس از او نیز چون خود او به آینده بی اعتنا و به گذشته غیر دقیق بود .مثلا توسیدید می نویسد که قبل و بعد از جنگهای پلوپونز هیچ حادثه ی مهمی در جهان روی نداده و نخواهد داد ))
این فرض که هرودوت با دانشمندانی آگاه از اوضاع و احوال ایران ارتباط داشته و نیز تصور دیگر مبنی بر اینکه اطلاعات مزبور را در حین مسافرت به شرق تحصیل نکرده است موجب این استنباط می شود که وی لابد با افرادی آگاه و دانا در همسایگی یونان و یا خود آن سرزمین مربوط شده و بدین وسیله امکان یافته بود درباره تاریخ و اوضاع ایران دست کم با یک نفر ایرانی برجسته ارتباط حاصل کند و در تایید همین نظر است که مورخ در خاتمه کتاب سوم تاریخ خود نوشته است :

« زوپوروس (زوپیر) پسر مگابوزوشپس (بغابوخش) پس از جلای وطن در شهر آتن رحل اقامت افکند.»
بطوری که میدانیم این زوپیر در پادشاهی خشایارشا یکی از مقربان درباری بوده و به احتمال قوی قسمتی از مندرجات تاریخ هرودوت را او در اختیار مورخ گذاشته است (هرودوت ، تواریخ ، ترجمه وحید مازندرانی، صفحه 4)
پرسش اینست که آیا این فرد درباری میتوانسته حقیقت را به هرودوت بگوید ؟
((سر انجام در ماه بیستم .. واقعه حیرت انگیزی برای ژوپیر فرزند مگابیز ،...، اتفاق افتاد و یکی از قاطران بارکش هنگ او بچه زایید )) تواریخ – ص 48
مضحک نیست ؟این است راوی هرودوت درباره خشایارشا !!!
پرسش دیگر اینست که آیا زوپیر اصلا در زمان پوریم در ایران بوده ؟
یا پیش از آن از ایران رفته است ؟!
هرودوت که پلوتارخ اورا بیگانه پرست (Philobarbaro) مینامد چقدر میتواند برای تاریخ نویسی معتبر باشد و دچار تحریف و جعل نشود ؟


توضیحی درباره اضافات کتاب استر:
کتاب استر شامل اضافاتی است که به 2 دلیل به آن اضافه شده
الف ) جنبه الهی به آن داده شود
ب) جنبه دفاعی به آن داده شود !
گفته می‏شود این اضافات بین سال‏های 114 ق‏م و 90 م، در اصل به زبان یونانی و به دست افراد مختلفی نوشته شده و بعدا به ترجمه سبعینیه افزوده شده‏اند

این نوشته خود به تنهایی اثبات میکند که قضیه غیر از آنیست که در استر آمده و دفاع در کار نبوده ...
و تطئه ای شیطانی بوده وگرنه اگر تنها دفاع بوده نیاز به اضافات یا به نوعی سرپوشانی نداشته اند .

. حبیب سعید، المدخل الی کتاب المقدس (دارالتألیف و النشر للکنیسة الاسقفیه، قاهره، بی تا) ص 192؛ و 282.«~ .HBD., P ~»؛«~ . NIDB. P.68; HBD., P.282; OCB., P .201 ~»«~. ER. ME., V2, P.176 ~»



برچسب‌ها: هخامنشیان, پوریم, یهود




نظرات() 

منشور حقوق بشر یا پروپاگاند ( تبلیغ ) سیاسی ؟

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 28 خرداد 1393-01:36 ق.ظ

به مناسبت ورود"گل نبشته بابلی كوروش" (یا منشور حقوق بشر) به خاك ایران با لطف انگلستان

((( مقاله در سایت الف : منشور حقوق بشر یا پروپاگاند ( تبلیغ ) سیاسی )))

از آنجایی كه در سیل تبلیغات یك قرن اخیر در مورد این شخصیت بزرگنمایی هایی شده است نیاز است ، با طرح چند پرسش بنیادین این شخصیت تاریخی مورد بررسی عمیق تری قرار گیرد .

- آیا این لوح گلی منحصر بفرد بود ؟ آیا انواع مشابهی پیش از كوروش داشته ؟

- آیا این لوح از چه جهت نوشته شده بود ؟ كاربرد آن تبلیغی بود یا عملی ؟

- آیا كوروش خود به این منشور و بند های آن عمل كرده است ؟ موارد نقض حقوق بشر توسط كورش كدام اند ؟

- آیا عواملی در بزرگنمایی این لوح نقش داشته اند ؟ آنها كه بودند ؟

- آیا مواردی از قبیل مالیات و حداقل دستمزد و برانداختن برده داری و حق دموكراسی و ...كه در متون منتسب به این منشور در اینترنت منتشر شده با متن اصلی این لوح گلی همخوانی دارد یا جعلی اند ؟

در متن ذیل به همه این پرسشها پاسخ مستند خواهیم داد .

- آیا این لوح گلی منحصر بفرد بود ؟ آیا انواع مشابهی پیش از كوروش داشته ؟

در مورد سوابق نگارش چنین متونی باید به بیش از هزار سال پیش از كوروش بازگردیم و به زمان حمورابی(۱۷۹۵ تا ۱۷۵۰ پ.م) برسیم كه قانون نامه ای عظیم و با شكوهی بر روی ستونی از جنس بازالت به بلندای 2.25 متر و پهنای 65 سانتی متر حك كرد و بر وسط شهر برای عمل به آن قرار داد .كه بسیار عظیم تر از الواح گلی حتی كهن تر كوروش است ، و شامل 282 قانون بوده .در پیوست برخی قوانین كه برای 3700 سال پیش واقعا شگفت انگیز است آورده شده . (1)

این قانون سوای ارزش حقوقی ارزش ادبی نیز داشته است و نمونه هایی از این قانون نامه در كتابخانه عظیم نینوا زمان آشور بانی پال یافت شده است .

- این لوح از چه جهت نوشته شده بود ؟ كاربرد آن تبلیغی بود یا عملی ؟

لوح كوروش یك نوشته عملی نبوده و در راستای تبلیغ(پورپاگاند) سیاسی بوده ، بدان معنا كه این لوح در این ابعاد كوچك با این شكل پیش از آنكه كوروش بابل را فتح كند توسط پادشاهان بین النهرین استفاده می شده و كاربردی تبلیغی و در راستای ثبت وقایع (به نفع شاه) را داشته است .

اما در مورد كتیبه ای مانند حمورابی كه حدود 1200 سال پیش از كوروش نوشته شده است وضعیت متفاوت است ، این كتیبه سنگی عظیم یا انواع مشابه كهن تر از كوروش بعنوان قانون نامه ای عملی در مركز شهر قرار داده می شد و مردم و شاه موظف به رعایت و اجرای قوانین بودند .این در حالیست كه در ادامه موارد نقض قوانین توسط كوروش را بررسی خواهیم نمود .

- آیا كوروش خود به این منشور و بند های آن عمل كرده است ؟ موارد نقض حقوق بشر توسط كورش كدام اند ؟

موارد نقض حقوق بشر توسط كوروش متعددند ، دكتر پرویز رجبی (2) معتقد است كوروش حداقل در دو مورد منشور حقوق بشر را نقض كرده است .

"پرویز رجبی" ایران شناس و نویسنده کتاب "هزاره های گمشده" رفتارهای کوروش در حذف دو امپراتوری "لیدی" و "بابل" را خلاف منشور آزادی کوروش می داند.

رجبی می گوید : « كوروش که علاوه بر فرمانروای مادها، دو امپراتوری بزرگ را برای همیشه از جغرافیای سیاسی جهان حذف كرد، در منشورش آورد كه همه آزادند، در صورتی که تصرف یك كشور خلاف منشور آزادی است. بعد از كوروش در زمان داریوش سه بار مردم بابل شوریدند استقلال شان را به دست بیاورند اما سركوب شدند. این واقعیت را چگونه می توان موافق با منشور آزادی دید.» (3)

كوروش در یك اقدام ناجوانمردانه پس از تصرف شهر اوپیس آنرا با قیری كه از كركوك آورد با سكنه اش به آتش كشید. چند نمونه از روایت محققین در این زمینه :

اولمستد: "کورش نبرد دیگری در اوپیس کنار دجله نمود و مردم اکد را با آتش سوزاند."(4)

جان مانوئل کوک: "کوروش در نبردی در اوپیس بر مردم پایتخت کهن اکد پیروز می شود و آنان را با آتش و کشتار عام نابود می کند." (5)

پرویز رجبی: "کورش پس از پشت سر گذاشتن گوتیوم از رودخانه دیاله گذشت و به پای دیوار میان دجله و فرات رسید،که شهرهای اُپیس و سیپار را در دو سوی خود داشت. اُپیس به تصرف در آمد و به آتش کشیده شد." (6)

اما در مورد اخلاق و نبردها و نحوه مرگش هم مطالب جالب توجهی وجود دارد :
ویل دورانت در تاریخ تمدن جلد سیزدهم میگوید :"نقص بزرگی که بر خلق و خوی کوروش لکه ای باقی گذاشته آن بود آنکه گاهی بی حساب قساوت و بیرحمی داشته است"

هاید ماری كخ در كتاب از زبان داریوش میگوید :«...كوروش برای جنگ با سكاها راهی شد ، به اعماق قلمرو سكاها رخنه كرد و از آمودریا گذشت ، در این نبرد سرنوشت ساز نه فقط پسر ملكه سكاها كشته شد ، بلكه خود كوروش نیز از زخمی كه خورده بود ، پس از سه روز جان باخت...

كوروش آهنگ حمله به مصر را داشت و كمبوجیه این مقصود را برآورد»(7)

استاد پیرنیا میگوید :«کوروش همدان را تسخیر کرد و طلا و نقره و ثروت زیادی بدست او آمد و تمام این غنائم را به انشان برد. ...

قبل از سقوط سارد کوروش به یونانیها تکلیف کرده بود که با او متحد شوند ولی آنها نپذیرفتند بنابراین پس از تسخیر لیدی دست کوروش باز بود که کار مستعمرات یونانی در آسیای صغیر را یکسره کند. در سال ۵۴۵ پیش از میلاد کوروش توانست، تمامی آسیای صغیر را به تصرف خود درآورد.» (8)

مرگ کوروش :

مرگ کوروش در سال سی‌ام سلطنت او در حدود سال ۵۲۸ پیش از میلاد اتفاق افتاده‌است. روایات مختلفی دربارهٔ مرگ کوروش وجود دارد.

هرودوت می‌نویسد، راجع به در گذشت کوروش روایات مختلف است اما من شرحی را که بیشتر در نظرم معتبر می‌نماید نقل می کنم. کوروش در آخرین نبرد خود به قصد سرکوب قوم ماساگت (ماساژت) تیره‌ای از سکاها که با حمله به نواحی مرزی ایران به قتل و غارت می‌پرداختند، به سمت شمال شرقی کشور حرکت کرد، میان مرز ایران و سرزمین سکاها رودخانه‌ای بود که لشگریان کوروش باید از آن عبور می‌کردند. هنگامی که کوروش به این رودخانه رسید، تومیریس ملکهٔ سکاها به او پیغام داد که برای جنگ دو راه پیش رو دارد یا از رودخانه عبور کند و در سرزمین سکاها به نبرد بپردازند و یا اجازه دهند که لشگریان سکا از رود عبور کرده و در خاک ایران به جنگ بپردازند.

کوروش نظر کرزوس را پذیرفت و از رودخانه عبور کرد. پیامد این نبرد، کشته شدن کوروش و شکست لشگریانش بود.

بروسوس (مورخ کلدانی) در ۲۸۰ پیش از میلاد آورده‌است که کوروش در جنگ با طوائف داهه (دها، یکی از عشایر سکایی) کشته شده‌است.

از قول کتزیاس پزشک دربار هخامنشی آمده ‌است که کوروش در اثر جراحاتی که در جنگ با دربیک‌ها (به انگلیسی: Derbike) به او وارد آمده بود، کشته شده‌است. آنها فیلهایشان را رها کردند، اسب کوروش رم کرده و کوروش بر زمین افتاد. یکی از سربازان هندی که با دربیک‌ها متحد بودند، زوبینی به ران او انداخته‌است و کوروش را به خیمه‌اش بردند و او در اثر این زخم بعد از سه روز درگذشته‌است.

اینکه هر سه قوم یاد شده، در بالا از طوایف سکا‌ها بوده‌اند نشان می‌دهد که آخرین جنگهای کوروش با طوایف سکاها بوده‌است. (9)

- آیا عواملی در بزرگنمایی این لوح نقش داشته اند ؟ آنها كه بودند ؟

بیگمان كوروش پیش از همه اقوام نزد هیچ قومی محبوبتر از یهودیان نیست ، چرا كه تا حدود صد سال پیش هیچ ایرانی اصلا كوروش را نمی شناخت و نام هیچ پدربزرگی كوروش نبوده .

در كتب تاریخی اثری از او نبوده ، جز در تورات كه تا حد مسیح خداوند و نجات دهنده قوم یهود فضیلت داده شده . حتی آرامگاه كوروش(10) كه اكنون در پاسارگاد است تا صد سال پیش بعنوان قبر "مادر سلیمان" شناخته می شد و كسی نام كوروش را بر آن ننهاده بود.

مقاله هفته نامه اشپیگل نیز در مورد این لوح جای تامل دارد . از آنجایی كه سخن محققان بر سخن نگارنده برتری دارد چند نقل قول كوتاه از این مقاله جنجالی را می آورم :

به نظر می رسد که سازمان ملل متحد قربانی یک حقه بازی شده است. بر خلاف ادعای شاه، جوزف ویزهوفر (Josef Wiesehofer) شرق شناس پرسابقه از شهر کیل می گوید که این لوح خط میخی بیش از یک "پروپاگاند" (تبلیغ) نیست. او می گوید: "این که نخستین بار کوروش اندیشه های حقوق بشر را طرح کرده است، سخنی پوچ است."

هانس پتر شاودیگ (Hanspeter Schaudig)، آشورشناس از هایدلبرگ نیز در این فرمانروای باستانی، مبارز پیشاهنگ برابری و احترام نمی بیند. زیردستان او باید پاهای او را می بوسیدند.
نزدیک به سی سال این فرمانروا شرق را به جنگ کشید و میلیون ها انسان را در بند مالیاتی خود اسیر ساخت.

آیا سازمان ملل این دروغ تاریخی ساخته و پرداخته شده توسط شاه را بدون تحقیق پذیرفته است؟

این کلاوس گالاس (Klaus Gallas) متخصص تاریخ هنر که در شهر وایمار گرم تدارک فستیوال فرهنگی آلمان و ایران ("دیوان غربی-شرقی، تابستان 2009″) است، بود که این بحث را به افکار عمومی کشاند. در تدارک این فستیوال بود که او متوجه ناهمخوانی هایی در این منشور شد. او می گوید: "سازمان ملل یک خطای بزرگ مرتکب شده است."

در اینتر نت نیز یک ترجمه جعلی پخش شده است که در آن کوروش حتی حداقل دستمزد و حق پناهندگی را نیز تدوین کرده است. "برده داری باید در تمام جهان برچیده شود. هر کشوری می تواند آزادانه تصمیم بگیرد که آیا رهبری مرا می خواهد یا نه." اینها سخنانی هستند که در آنجا گفته شده اند.
حتی شیرین عبادی، برنده جایزه صلح نوبل در سال 2003 نیز در این دام افتاده است. او در سخنرانی خود در اسلو گفت: "من یک زن ایرانی هستم، از نواده کوروش بزرگ، همان فرمانروایی که بیان داشت که نمی خواهد بر مردمی حکومت کند که او را نمی خواهند."
دانشمندان حیرت زده مانده اند که یک شایعه چگونه خود به خود گسترش می یابد. تا این میزان روشن است که در مرکز این بلوف بزرگ چهره ای ایستاده است که شرق باستان را بیش ار هرکس دیگری به لرزه درآورد.

یک عمل گرا با شلاق و شیرینی و نه یک بشردوست

غرب بسیار زود اراده نیرومند او را حس کرد. او نخست بر ایلامی ها، ملت همسایه خود چیره شد. سپس در سال 550 پیش از میلاد با ماشین جنگی سریع و سربازان خود در زره های برنز بر مادها حمله برد. پس از آن بر آسیای کوچک پیروز شد که در آن صدها هزار یونانی در جوامع کوچک می زیستند. اشراف زاده های "پرینه" به بردگی گرفته شدند.

"ویزهوفر" این پادشاه را "عمل گرا" (پراگماتیست) و زیرک در جنگ و هوشمند در سیاست داخلی می خواند که با "سیاست شلاق و شیرینی" به هدف های خود می رسید. او بشردوست (اومانیست) نبود.

"ویزهوفر" می گوید: "در دوران باستان یک تصویر درخشان از کوروش ساخته شد." اما در حقیقت او یک حاکم خشن چون دیگران بوده است. ارتش او مناطق مسکونی و مکان های مقدس را غارت می کرد و اشراف شهری را به اسارت می برد.

این که این مرد را بنیان گذار حقوق بشر جا بزنند، تنها می توانست به فکر شاه برسد که خود در سال های 60 دچار دشواری بود. با وجودی که ساواک، پلیس مخفی او، وحشیانه شکنجه می کرد، همه جا در کشور مقاومت شکل می گرفت. گروه های مارکسیستی بمب پرتاب می کردند و ملاها مردم را به مقاومت فرا می خواندند.

اما حقیقت این است: این لوح گلی یک خیانت سیاسی فرومایه را جاودانه ساخته است. آن زمانی که این نوشته در سال 539 پیش از میلاد تدوین می شد، کوروش درگیر دراماتیک ترین بخش زندگی خود بود. او جرات آن را یافته بود که بر امپراطوری جدید بابل، رقیب نیرومند برای تسلط بر خاورمیانه، حمله برد. گستره این دولت تا فلسطین بود و مرکز آن بابل باشکوه بود با برج 91 متری، که تاج آن بود و مرکز دانش و هنر. افزون بر آن این سرزمین پر از سلاح نیز بود. با این وجود این پارسی جرات حمله را یافت. نیروهای او مسیر دجله را پیمودند و نخست اوپیس (Opis) را تسخیر کرده و تمام اسیران را کشتند. سپس به سوی بابل سرازیر شدند. آنجا نبونید، پادشاه پیر 80 ساله پشت دیوار 18 کیلومتری پیرامون شهر سنگر گرفته بود.

در همین زمان روحانیون خدای مردوک در بابل طرح خیانت به سرزمین خود را می ریزند. آنها که از این که پادشاه شان قدرت روحانیون را محدود ساخته بود، عصبانی بودند، به گونه ای نهانی دروازه های شهر را گشودند و نمایندگان پارسیان دشمن را به شهر راه دادند. نبونید به تبعید فرستاده شد و پسرش کشته شد.

تنها پس از آن که همه چیز روشن گشته بود، کوروش خود وارد شهر شد. او با اسب خویش از میان دروازه درخشان آبی رنگ "ایشتار" گذشت. زیر پای او شاخه های نی گسترده بودند. سرانجام، آن گونه که در سطر 19 نوشته شده است، مردم اجازه یافتند که "پای او را ببوسند."

در این لوح به خط میخی هیچ چیز در باره رفرم های عمومی، اخلاقی یا توصیه های بشردوستانه وجود ندارد. "شاودیگ" محقق آن را "قطعه ای پروپاگاند درخشان" می نامد. (11)

-آیا مواردی از قبیل مالیات و حداقل دستمزد و برانداختن برده داری و حق دموكراسی و ...كه در متون منتسب به این منشور در اینترنت منتشر شده با متن اصلی این لوح گلی همخوانی دارد یا جعلی اند ؟

همانطور كه کلاوس گالاس (Klaus Gallas) متخصص تاریخ هنر تایید كرده ، یك نسخه جعلی برای ترویج برخی تحریفات تاریخی در كتابها و اخیرا در اینترنت انتشار یافته است و بشدت گسترش یافته است .

ترجمه حقیقی و علمی این منشور دكمتر در دسترس است ،نمونه سالم و بدون تحریف ترجمه را استاد عبدالمجید ارفعی سالها پیش انجام داده اند(12) و به نظر تنها فردیست در ایران كه واقعا در این زمینه تخصص دارند .

كه در آن ترجمه ، سخنی از حداقل دستمزد و سخن از حق حكومت مردم بر مردم و دموكراسی و برانداختن برده داری نیامده است . تنها عبارتی آمده مبنی بر اینكه برخی مردم كه بیگاری میكشیدند را از این وضعیت خلاص كرد ، و این برابر با برانداختن بردگی نیست ، چون كسی كه به بیگاری كشیده می شود ، الزاما برده نیست و برداشتن بیگاری از روی دوش مردم عادی یا بردگان برابر با برانداختن برده داری نیست .

اسیران یهودی در بند بابل :

داستان اسارت یهودیان نیز بسیار شنیدنیست كه تقریبا با آن چیزی كه به مردم گفته شده تضاد دارد.

در ادامه نشان خواهیم داد كه اصولا یهودیان در بند بابل اسیر نبوده اند و زندگی شاهانه داشته اند و اگر هم تبعید شدند بدلیل توطئه ای بود كه علیرغم پیمان با بابل مرتكب شده بودند ، همانطور كه میدانیم حكم تخلف از پیمان بسیار سنگین تر از این بود كه شاهی را با حفظ سمت و تمام خدمه و همسران برای سكونت به منطقه ای دیگر ببرند .

اما بازخوانی تاریخ : در زمانی كه بخت النصر به مصر لشگر كشید و پیروز شد به قلمرو دولت كوچك یهود علیرغم متحد بودن با مصر ،تعرض نكرد (شهری كه به گفته "كتاب عزرا " كانون فتنه در منطقه بود) و فقط او بجای مصر خراج گذار بابل شد .(13)

تمكین "یهویاقیم" شاه یهود به بخت النصر سه سال دوام آورد و بعد به تعبیر كتابهای یهودی "عاصی" شد.(14) این عصیان در پیوند با اتحادیه ای متشكل از كشورهای شرق مدیترانه زیر نظر مصر علیه بابل بود. در نتیجه در سال 598 پیش از میلاد بخت النصر به غرب لشگر كشید و رجال هوادار مصر در پنج دولت به عنوان تبعیدی به بابل آورد كه یهویاكین شاه هجده ساله یهود از آن جمله بود .

این بود نقطه عطفی در تاریخ یهود كه بعنوان یكی از بزرگترین مظلومیت های یهود شمرده شده است. و دیدیم و خواهیم دید كه اصولا نه اسیر بوده اند و نه مظلوم .

یهویاقیم و پسرش شاهانی ستمگر بوده اند و در تورات از آنها به نیكی یاد نشده است . در كتاب دوم پادشاهان میخوانیم " آنچه را كه در نظر خداوند ناپسند بود ، موافق هر آنچه پدرش كرده بود به عمل آورد. (15)

ورود بخت النصر به اورشلیم ، حتی با استناد به اسناد یهودی بدون خونریزی بود و به قول كتاب دوم پادشاهان شاه نوجوان به همراه مادر و دراریان و بزرگان به استقبال بخت النصر رفتند .(16)

بخت النصر یهویاكین و مادر قدرتمندش را با گروهی از زرگان و كاهنان و بنیامین و لاویان و بهمراه هزاران تن از غلامان و كنیزان و خوانندگان و نوازندگان به بابل برد و عموی 21 ساله یهویاكین را به نام صدقیا در سمت نائب السلطنه شاه یهود در اورشلیم منصوب كرد . مورخان جمع این افراد را ده هزار نفر شامل همسران شاه و خواجه سرایان و صنعتگران و ... می دانند .

اكتشافات اخیر نشان داده است كه این تبعیدیان به هیچ وجه "اسیر" و "برده" نبوده اند و حتی زندگی شاهانه داشتند و از تمام مزایا برخوردار بودند.

به نوشته دائره المعارف یهود ، حتی پس از مرگ بخت النصر اوضاع یهویاكین بهتر نیز شد و هنوز بعنوان شاه یهود در بابل احترام فراوان داشت (17) و از این رو برخی محققین به این اصل اعتقاد پیدا كردند كه این شاه نه بعنوان تبعید بلكه برای فرار از بحران های داخلی (همانند آنچه در ایران پیش از انقلاب برای پهلوی ها رخ داد) به شاه بابل پناه بردند .

پس از فتح بابل توسط كوروش هم از این خاندان فقط یك نفر از نوادگان یهویاكین به همراه بزرگان و كاهنان به اورشلیم رفت و این گروه به گفته كتاب عزرا بی حد ثروتمند بودند و توانستند هدایایی بی نظیر با خود به معبد سلیمان اهدا كنند .

این خاندان گویا بعدها در ایران ساكن شدند ، در تلمود میخوانیم كه زمانی كه یهودیان ه شوش رسیدند گفتند اینجا از اورشلیم بهتر است و زمانی كه به شوشتر رسیدند گفتند اینجا دوچندان بهتر از اورشلیم است .(18)

********************************************************************

منابع :

(1) قانون حمورابی - ویکیپدیا * (حمورابی - ویکیپدیا )

(2)وبلاگ پرویز رجبی http://parvizrajabi.blogspot.com

(3) خبرگزاری میراث فرهنگی http://www.chn.ir/news/?section=2&id=30299

(4) اومستد، ا. ت.، تاریخ شاهنشاهی هخامنشی، ترجمه دکتر محمد مقدم، چاپ سوم، انتشارات امیرکبیر،۱۳۷۲، ص ۶۸ و ۶۹.

(5) مانوئل کوک، جان، شاهنشاهی هخامنشی، ترجمه مرتضی ثاقب فر، انتشارات ققنوس، ۱۳۸۴، ص ۶۴.

(6) رجبی، پرویز، هزاره های گمشده، جلد دوم، انتشارات توس، ۱۳۸۰، ص ۱۳۶.

(7) از زبان داریوش – هاید ماری كخ- ص 5

(8) تاریخ ایران باستان – پیرنیا ص 84 .85

(9) فره وشی، ص ۷۴

(10) آرامگاه كوروش: از این نكته نمی توان براحتی گذشت كه چطور اغلب مورخین بر این عقیده اند كه كوروش در نبرد با اقوامی در شرق ایران جان باخته ولی آرامگاهش به یكباره در هزاران كیلومتر آنطرف تر در نزدیكی جنوب ایران سر برآورده است . و با توجه به شكست قشون كوروش انتقال جسدی كه توسط ملكه ماساژت ها سرش بریده شده و در تشت خون قرار گرفته عملا غیر ممكن بوده است . و این مورد را باید باستان شناسان پاسخ دهند كه چرا آرامگاهی كه قرنها به نام " مادر سلیمان" شناخته میشد یكباره شد آرامگاه كوروش ؟!

(11) هفته نامه "اشپیگل"، شماره 28/2008

(12) فرمان کورش بزرگ - به کوشش عبدالمجید ارفعی، فرهنگستان ادب و هنر ایران، شماره ی 9، سال 1366.

(13) Ben-Sasson, ibid, p. 153.

(14) كتاب دوم پادشاهان 24/1

(15) همان 24/9

(16) همان 24/12

(17) Judaica, vol. 9, pp. 1318-1319

(18) امنوننتصر، ص 12

......................................................................................................................

دنبال كردن بحث در تالار گفتمان "هم میهن " :

منشور حقوق بشر یا پروپاگاند ( تبلیغ ) سیاسی ؟!


برچسب‌ها: هخامنشیان, کوروش, منشور کوروش, ایران




نظرات() 

سیری در اسناد هخامنشی و یافته ای دیگر ...

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 28 خرداد 1393-01:32 ق.ظ

Heir of ousted King ...

ترجمه کتیبه بیستون و دیگر اسناد هخامنشی را که با دقت بخوانیم اینقدر نکات جالب دارد که تمامی نخواهد داشت .کافیست در اسناد هخامنشیان دقیقی شویم و بدون ذهنیت ، بررسی کنیم ...

در گل نبشته بابلی کوروش( ترجمه عبدالمجید ارفعی) می خوانیم :

17. او (= مردوک) بی هیچ کارزاری وی (= کورش)را به شهر خویش، بابل، فرا برد.(مردوک) بابل را از هر بدبختی برهانید (و)نبونئید را - پادشاهی که وی (= مردوک) را پرستش نمی کرد به دست او (= کورش) سپرد...

دقت کنید در طول این بیانیه سیاسی کوروش نبونید (نبونئید) شخصیتی منفور و مغضوب است هم از سوی خدای مجهول (ارفعی:"مردوک") و هم از سوی مردم بابل ...

کوروش : همه ی مردم بابل،‌ همگی (مردم) سومر و اکد،(همه ی) شاهزادگان و فرمانروایان به وی (= کورش) نماز بردند و بر دو پای او بوسه دادند (و) از پادشاهی اش شادمان گردیده، چهره ها درخشان کردند.
...
23. با شادی و شادمانی در کاخ شهریاری خویش، اورنگ سروری خویش بنهادم، مردوک، سرور بزرگ، مهر دل گشاده ام را که د[وستدار ] بابل است به خواست خود به [ خویشتن گروانید ](پس) هر روز پیوسته در پرستش او کوشیدم...

از نماز بردن بر یک شخص و بوسیدن دو پای او که بگذریم .اینجا نیز کوروش می گوید که مردم بابل وبا او رفتاری نیکو داشته اند و از حضورش خرسند شدند .طبیعتا مردم بابل از شاهشان(نبونید) ناراضی بودند که به سمت کوروش رفته اند .
حال کتیبه بیستون نوشته داریوش هخامنشی را مرور کنیم :
ترجمه کتیبه بیستون - غیاث آبادی :
بند ۱۶ ۷۲-۸۱ داریوش شاه گوید: ... مردی بابلی به نام «نَـدیـتَـبَـئـیـرَه»پسر «اَئـیـنَـه ایرَه» در بابل شورش کرد. او مردم را چنین می‌فریفت که من «نَـبوکُـدرَچَـرَه» (نَبوکَـد‌نَصَـر/ بخت‌النصر) پسر «نَـبونَـئـیتَـه» (نَبونید) هستم. سپس همة مردم بابل به سوی او رفتند.بابل نافرمان شد و او پادشاهی را در بابل به دست گرفت.
نکته جالب ماجرا اینجاست که همان مردم بابل که گویا بعلت بدرفتاری نبونید به سمت کوروش رفته اند(براساس بیانیه کوروش) اینجا علیه داریوش به سمت فرزند نبونید می روند و علیه داریوش قیام می کنند ...این موضوع اهمیتی ندارد که داریوش او را دروغگو خطاب کرده اینجا مهم اینست که اگر نبونید فردی با توصیفات کوروش بوده است ، پس چرا فرزندش (یا دیگری)خود را به او منسوب کرده است تا همه ی مردم بابل به سمت او گرایش پیدا کنند ؟!

بند ۱۴ ۷۶-۸۳ داریوش شاه گوید: هنگامی که من در پارس و ماد بودم؛ بابلیان دوباره بر من شوریدند. مردی ارمنی به نام «اَرخَـه» پسر «هَـلـدیتَـه» در سرزمینی به نام «دوبالَـه» در بابل شورش کرد. در آنجا چنین به مردم دروغ می‌گفت که من «نَـبوکُـدرَچَـرَه» (نَبوکَـد‌نَصَـر/ بخت‌النصر) پسر «نَـبونَـئیتَـه» (نَبونید) هستم.آنگاه بابلیان بر من نافرمان شدند و به سوی آن اَرخَـه رفتند.او بابل را گرفت. او شاه بابل شد.

بابل پس از فتح وتوسط داریوش و کشتن فرزند نبونید محبوب و سرکوب مردم بابل توسط داریوش بار دیگر و پس از سرکوب ملتهای دیگر شورش می کند .اینبار نیز فردی دیگر خود را به نبونید منسوب کرده است .باز هم داریوش اعتراف می کند که " مردم بابل" به سمت فرزند نبونید رفتند .

اما حقیقت چیست ؟!
به نظر در این بین داریوش سخنش به واقعیت نزدیک تر است .یعنی چندین بار شورش مردمی در بابل را خود داریوش توصیف و تایید می کند و محبوب بودن منسوبین به نبونید در بابل را خود او تایید می کند .

بنابر این دو حالت می ماند :
1- کوروش با بیانیه اش قصد فریب افکار را داشته و نبونید هرگز در بابل منفور نبوده است ...
2- هخامنشیان در طول حکومتشان چنان رفتاری با بابلیان کرده اند که آنها ناچار آن شاه منفور را و فرزندش را به این شاه (داریوش ) ترجیح دادند .
مطالب مرتبط :

برچسب‌ها: هخامنشیان, کوروش, نبونید, داریوش, منشور کوروش




نظرات() 

نقدی براثری جاعلانه وعامیانه به نام کوروش بزرگ ومحمدبن عبدالله نوشته دكتر(!!) مسعود انصاری

نوشته شده توسط : قارانقوش
چهارشنبه 28 خرداد 1393-01:29 ق.ظ

كوروش پیامبر خون ، آتش و بت پرستی

بنی نضیر:

انصاری در ادامه داستان پردازی هایش به قبیله بنی نضیر هم می پردازد و داستان سوء قصد به پیامبر را به نحوی دیگر مطرح می کند :

انصاری (ص 72) : (پیامبر) از آنجا مستقیما به مسجد رفت و هنگامی که علت ترک محل را با آن شتاب از محمد پرسش کردند ، وی پاسخ داد ، جبرئیل بر وی نازل شده و از طرف خداوند برای وی پیام آورده است که سران طایف « بنی نضیر» قصد دارند وی را به قتل برسانند و از این رو وی با شتاب آنجا را ترک کرده است ...به نظر می رسد علت اصلی عمل محمد این بود که وی تصمیم گرفته بود به بهانه ای افراد طایفه یهودی « بنی نضیر» را از مدینه اخراج کند .

هنر انصاری در نوشتن این جعلنامه "فکر خوانی" پیامبر بوده و در طول این کتاب مدام از سوی پیامبر فکر کرده اند که شرورانه ترین تفکرات را به پیامبر نسبت بدهند. و علت اصلی فکر خوانی او اینست که بن مایه اش یک فرد به نام ویلیام مویر است که خود انصاری نیز تکذیب نمی کند . کافیست به ذیل صفحات این کتاب کذایی نگاهی بیاندازیم :

جعل های انصاری و کپی های او از مویر اسکاتلندی

انصاری در حالی این ادعا را می آورد که حتی نام سوء قصد کننده نیز در تاریخ بدقت ثبت شده است و عمروبن جِحاش بود که قرار بود در پای دیوار قلعه با سنگی پیامبر را از پای در آورد . (ابن هشام ، ج 3، ص 199ـ200). سپس پیامبر از طریق وحی از این ماجرا آگاه شد و به این طایفه به جهت پیمان شکنی ده روز مهلت داد که از مدینه خارج شوند و سالانه برای برداشت محصول خرما بازگردند . (واقدی ، ج 1، ص 369؛ ابن هشام ؛ یعقوبی ؛ د. جودائیکا ، همانجا). ادامه روایت از دانشنامه جهان اسلام با بن مایه های معتبر:

عبدالله بن اُبَی ، رئیس منافقان مدینه ، بنی نضیر را از اطاعت پیامبر بازداشت و وعده داد که همراه با بنی قُرَیظَه * از آنان دفاع کند (واقدی ، ج 1، ص 368؛ طبری ، ج 2، ص 553). ازینرو پیامبر، عبداللّه بن مَکتوم را در مدینه جانشین خود قرار داد و با لشکری به فرماندهی علی علیه السلام (واقدی ، ج 1، ص 371؛ ابن هشام ، همانجا)، پانزده روز (طبری ؛ ابن سعد، همانجاها) یا شش شب (ابن هشام ، ج 3، ص 200) بنی نضیر را در محاصره گرفت . در دورة محاصره ، عَزْوَک یهودی به پیامبر سوءقصد کرد که به دست علی علیه السلام کشته شد (واقدی ، ج 1، ص 371). سپس پیامبر فرمان داد تا درختان خرمای بنی نضیر در بُوَیْرَة را قطع کنند (یاقوت حموی ، همانجا؛ ابن کثیر، ج 4، ص 77؛ بکری ، ج 1، ص 285). سرانجام یهودیان تسلیم شدند و پذیرفتند که تنها با یک بار شتر از اموالشان ، بجز اسلحه و نقره و طلا، از مدینه خارج شوند (یعقوبی ، ج 2، ص 48ـ49؛ حلبی ، ج 2، ص 266؛ واقدی ، ج 1، ص 372).

انصاری در صفحه 74 از جعلنامه خود داستان قطع نخل ها چاشنی مظلومیت یهودیان خائن می کند، بدون آنکه حقیقت ماجرا را بداند :

چون با وجود محاصره مذکور افراد طایفه بنی نضیر حاضر به تسلیم نشدند و شکیبایی محمد به انتها رسید ، از این رو وی برای وارد کردن فشار روانی به افراد طایفه مذکور تصمیم به انجام عملی گرفت که نه تنها تا آنزمان رای اعراب غیر معمول بود ، حتی برخلاف اصول فرهنگ و موازین و مقررات آنها نیز محسوب می شد . بدین شرح که محمد به منظور وادار کردن طایفه بنی نضیر به تسلیم ، دستور داد نخلستان های انبوه آنها را در حوالی قلعه قطع کنند و بهترین نخل های انها را که در آن منطقه از نظر مرغوب بودن بی نظیر بود تا ریشه بسوزانند . یهودیها این عمل محمد را نکوهش کردند .... صفحه 74

اینها در حالیست که فخر رازی در تفسیر آیه مربوط به قطع درختان (حشر آیه 5) از ابن مسعود نقل کرده که پیامبر دستور داده که چند نخله خرما را که بر سر راه جنگجویان اسلام بود را قطع کنند و در کتاب سیره المصطفی(سیرة المصطفی، ص447) آمده است که در مجموع نخل های قطع شده یا سوزانده شده فقط6 نخله بوده نه نخلستان انبوه !!

در نهایت اگر به آموزه های اسلام هم نگاهی بیاندازیم خواهیم دید که صرف مجاب کردن دشمن از دید اسلام توجیه مناسبی برای قطع درخت (و دیگر رفتارهای غیر انسانی که برای حاکمان گذشته امری عادی بود بوده ) نیست .

شیخ کلینی رحمة الله در کتاب شریف کافی نقل کرده و متن حدیث با اسقاط سند این است: «عن أبی عبد الله علیه السلام قال: کان رسول الله مـاذا أراد أن یبعث سریة دعاهم فاجلسهم بین یدیه ثم یقول». «سیروا بسم الله و بالله و فی سبیل الله و علی ملة رسول الله،لا تغلوا و لا تمثلوا، و لا تقتلوا شیخا فانیا و لا امرأة و لا تقطعوا شجرا الا أن تضطروا الیها و أیما رجل من ادنی المسلمین أو افضلهم نظر الی رجل من المشرکین فهو جار حتی یسمع کلام الله فان تبعکم فاخوکم فی الدین و ان أبی فابلغوه مأمنه و استعینوا بالله علیه». امام صادق علیه السلام فرمود: هرگاه رسول خدا می‏خواست لشکری را به سویی بفرستد آن ها را می‏ خواند و پیش روی خود می ‏نشانید و سپس به آن ها می ‏گفت: به نام خدا و برای خدا و در راه خدا و بر آیین رسول او حرکت کنید، خیانت نکنید، کسی را گوش و بینی نبرید، فریبکار و خدعه‏گر نباشید، پیرمرد از کار افتاده را به قتل نرسانید، زنان و کودکان را نکشید، درختی را قطع نکنید مگر آن که ناچار به قطع آن گردید و هرکدام از مسلمانان چه پست ‏ترین آن ها و چه برترین شان که به مردی از مشرکین مهلت داد آن شخص مشرک در پناه آن مسلمانان است تا کلام خدا را بشنود پس اگر (در اثر شنیدن و استماع) به پیروی شما (و دین خدا) در آمد او برادر شما در دین محسوب می‏شود، و اگر حاضر به پذیرفتن دین حق نشد او را به امان گاهش (و خانه و کاشانه‏اش) برسانید و از خدا بر او کمک گیرید. منبع : دانشنامه اسلامی wiki.ahlolbait.ir

انصاری در صفحه 74 ادعای جالب دیگری مطرح می کند :

محمد با نزول آیه 6 سوره حشر اراضی مذکور را بعنوان اینکه آنها بدون جنگ حاصل شده اند از شمول قواعد و مقررات جاری برای تقسیم غنائم و از شمار آنها خارج کرد و آنها را در اختیاز خود گرفت ...محمد قسمتی از اراضی را شخصا برای خود و خانواده اش تصاحب کرد و قسمتی را نیز بین دو نفر از انصار تهیدست که در جریان لشکر کشی مذکور شرکت کرده بودن و بقیه را نیز بین مهاجرینی که تصاحب اراضی مذکور آنها را به طبقه ثروتمندان ترقی می داد تقسیم کرد. بعضی از غنائم پر ارزش نیز به ابوبکر ، عمر و زبیر و سایر اصحاب نزدیک محمد اعطا شد.

بدون اینکه به سراغ مورخین برویم ادعای خود انصاری را در یک صفحه قبل بررسی می کنیم :

غنائمی که از طایفه بنی نضیر به چنگ محمد افتاد عبارت بودند از 50 عدد زره و 350 شمشیر ، اما مهمتر از آنها اراضی کشاورزی و بارور یهودیان بود .صفحه 75

بنابراین غیر از اراضی مذکور غنایم پرارزشی باقی نمی ماند . اما در مورد قسمت کردن اراضی چند نکته را باید متذکر شد آنکه پیامبر در سه مورد اراضی خاصی رازیر نظر خود نگاه داشتند و واقدی در مغازی نقل میکند که از عایدات اراضی بنی نضیر در پیشامدها مصرف می کردند و از باقی مانده آن برای تهیه سلاح و تجهیزات جنگی سود می بردند – از عایدات فدک در تامین ابن سبیل و درماندگان استفاده می شد و تنها عایدات خیبر بود که دو سوم آن به مهاجران می رسید و یک سوم آنرا صرف دادن نفقه به همسران خود می کرد. حال آنکه انصاری اینگونه موضوع را به تصویر می کشد گویی پیامبر همچون کوروش عنایم همدان یا لیدی و بابل را غارت کرده تا برای خود کاخ بسازد !

در مورد تقسیم غنایم بین مهاجرین نیز انصاری موضوع مهمی را نگفته و آن از خود گذشتگی انصار در مقابل مهاجرین بود .

واقدی در مغازی (مغازى واقدى ج 1، ص 378 - 389،) می گوید :رسول خدا صلى الله علیه و آله تا ساختن حجره هایش در منزل ابوایوب انصارى بود، على بن ابیطالب علیه السلام در منزل حارثة بن نعمان ساكن گردید، و حتى حضرت فاطمه علیهاالسلام را به آنجا عروس آورند.

جریان به این قرار بود تا یهود بنى نضیر از مدینه اخراج شده و اموال آن ها به دست رسول الله افتاد، حضرت به ثابت بن قیس بن شماس گفتند: قوم خو یش را پیش من بخوان گفت: قبیله خزرج را یا رسول الله صلى الله علیه و آله؟ فرمود: نه همه انصار را.

ثابت همه اوس و خزرج را محضر آن حضرت دعوت كرد، و چون همه حاضر شدند، حضرت ... در تعریف و قدردانى از انصار فرمود: شما بودید كه برادران مهاجر خود را در خانه هایتان جاى دادید و آن ها را در اموال تان شریك نمودید و بر نفس خویش مقدم داشتید، حالا این اموال را خداوند رسانده است، اگر خوش دارید میان شما و مهاجران تقسیم كنم، مهاجران هم چنان در خانه هاى شما بمانند و از اموال تان استفاده كنند. و اگر مى خواهید اموال را فقط به مهاجرین بدهم و در عوض از خانه هاى شما خارج شده و براى خود مسكنى تهیه نمایند.

سعد بن معاذ در جواب آن منادى توحید گفتند: یا رسول الله صلى الله علیه و آله اموال و املاك بنى نضیر را فقط به مهاجرین تقسیم فرمایید ولى هم چنان در خانه هاى ما بمانند، انصار همه فریاد كشیدند: یا رسول الله صلى الله علیه و آله ما همه راضى هستیم چنان نمایید رسول خدا صلى الله علیه و آله كه از آن ایثار و فداكارى غرق در شادى شده بود فرمود: «الله ارحم الانصار و ابناء الانصار». به این طریق: حضرت اموال و املاك بنى نضیر را میان مهاجران تقسم فرمود

آیا این روایت و این از خود گذشتگی برای جبران فقر و یکسان شدن دارایی بین مسلمین با سخن انصاری مبنی بر ثروتمند شدن مهاجرین مطابقت دارد ؟! چقدر یک انسان می تواند پست باشد که اینهمه فضایل اخلاقی را در بین مسلمین نبیند ؟!

در نهایت انصاری می نویسد :

بدین ترتیب محمد یکی یکی طوایف مختلف یهودی را از مدینه اخراج کرد ...و در نتیجه رابطه بین یهودیان و آنهایی که هنوز اسلام نیاورده بودند و با محمد دشمنی می ورزیدند را قطع نمود و بدین و سیله عواملی را که امنیت وی را در مدینه تهدید میکردند از سر راه خود برداشت . صفحه 77

این نشان می دهد که انصاری اندک اطلاعای پیرامون یهودیان اطراف مدینه ندارد و گویا فقط در کتاب مویر به ایشان در رابطه با همین یهودیان پیمان شکن اطلاعات داده شده !! طوایف یهودی دیگری نیز در همین مدینه بودند و پیمان های منصفانه (حتی به قیاس امروز) با پیامبر داشتند ولی هیچ کدام پیمانشان را نشکستند و همواره در کنار مسلمانان با آرامش و بدون کوچکترین آسیبی زیستند . اما تکلیف طوایف پیمان شکن و خائن روشن است ، حکومت اسلامی و هر حکومتی عقلا حضور طوایف خیانتکار را در کنار خود برنمی تابد ، ضمن اینکه پیامبر همچون برخی حاکمان معلوم االحال خائنان را با زن و فرزندانشان به آتش نکشید ، بلکه ابتدا به آنها فرصت داد که آنجا را با مقداری معلوم از اموالشان ترک کنند و هر سال برای گرفتن محصول به سرزمین خود بیایند ، این نشان می دهد که هدف پیامبر به هیچ وجه مادی نبوده و ذره ای چشم داشت به اموال نداشته و فقط امنیت مردم و مسلمانان بوده که اهمیت داشته و هر انسان آزاده ای این حق را به حاکم برای تامین امنیت می دهد .

مطالب مرتبط :

  • گوساله سامری یا گاور بالدار در بین النهرین و تخت جمشید ؟!
  • مجسمه ای که مال کوروش نیست !
  • افسانه اسارت یهودیان دربابل

  • برچسب‌ها: مسعود انصاری, کوروش بزرگ ومحمدبن عبدالله, جعل, تحریف, كوروش




  • نظرات() 

    عایشه همسر 21 ساله پیامبر ( بررسی سن ازدواج عایشه با پیامبر )

    نوشته شده توسط : قارانقوش
    چهارشنبه 28 خرداد 1393-01:21 ق.ظ

     

    - روای روایت ها

    مشكل اساسی روایت هایی كه عایشه را هنگام ازدواج با پیامبر (ص) كم سن نشان می دهد اینست كه راوی تمام روایت ها خود عایشه یا خواهر زاده اش ابن عامر می باشد . اما ایراد این راویان چیست ؟

    بحث پیرامون این موضوع كه چرا عایشه نیاز به چنین جعلی داشته را در ادامه به مرور بررسی خواهیم نمود ، اما ذكر یك حدیث را برای بررسی صحت روایات نقل شده توسط عایشه كافی می دانیم .پیامبر(ص) فرموده است: «لقد قلت كلمه لو مزجت بماء البحر لمزجته» آنچه تو (عایشه) گفتی اگر با بحر بیامیزند آن را آلوده خواهد ساخت. (سنن ترمذی)

    اما در مورد خواهرزاده عایشه ابن عامر باید گفت كه او هنگام ازدواج عایشه با پیامبر 5 سال داشته و چگونه میتوانسته زمان تولدعایشه را به خاطر داشته باشد و مهمتر اینكه چگونه طفل 5 سال اینهمه روایات را با جزئیات كامل در آن سن به یاد داشته ؟ تا آنجا كه می گوید: «پیامبر در روز دوشنبه دوازدهم ربیع الاول به مدینه هجرت نمودند و در شؤال همان سال درست هشت ماه بعد با وی ازدواج كرد؟!»

    این در حالیست كه خود عایشه نیز كه ادعا میكند در شش سالگی به عقد پیامبر در آمده است جزییات كامل رویدادهای آنزمان را بخاطر دارد كه از دید تاریخی جای شگفتی دارد .و این گمان را كه دسیسه ای برای جعل در كار بوده است را تقویت میكند .

    اما روایت دیگر از ان هشام است و بخوانیم در چه شرایطی روایت نموده : هشام بن عروه راوی این حدیث پس از هفتاد و یك سال زندگی در مدینه آن را به قصد عراق ترك گفته و صیغه های مختلف این حدیث از طریق راویان عراقی روایت شده است. جالب اینجاست كه حدیث سن عایشه در هنگام عقد با پیامبر(ص) در شش سالگی تا زمانی كه در مدینه بود (هفتاد و یك سال) بیان نكرده است و در عراق برای روایان عراقی نقل كرده است.
    مولف «تهذیب التهذیب» (كتابی مشهور در علم رجال) معتقد است كه آن بخشی ازروایت های هشام بن عروه كه از طریق روایان عراقی روایت شده اند قابل پذیرش نیست وی همچنین می افزاید كه حتی مالك بن انس در مورد آن عده احادیث او كه از طریق راویان عراقی روایت شده است ملاحظه داشت. وی در ادامه می افزاید هشام بن عروه در اواخر عمرش (تقریباً زمانی كه به عراق هجرت نمود) حافظه اش ضعیف شده بود.(تهذیب التهذیب، ج11، ص48، 51) فلذا طبق نظر رجالیون تمامی نقل های هشام بن عروه در عراق به دلیل از دست دادن حافظه اش مورد قبول نیست.

    ازدواج عایشه با جبیر پیش از پیامبر و باكره نبودنش

    وروى ابن سعد عن أبیملیكة أن رسول الله صلى الله علیه وسلم عندما خطب عائشة . قال أبو بكر : إنی كنتأعطیتها مطعما " لابنه جبیر . فدعنی حتى أسلها منهم .فاستسلها منهم فطلقها.فتزوجها رسولالله صلى الله علیه وسلم.
    *الطبقات الكبرى 59 / 7 ، الإصابة 359 / 4
    ابوبکر عایشه را به ازدواج "جبیر بن مطعم" در آورد ، پس از مدتی او را از ایشان گرفته و طلاقش داد ...

    ابن سعد، طبقات الكبری، ص529؛ الاصابه، ج4، ص356

    باکره بودن عایشه
    روایات باکره بودن عائشه را تنها از خود او نقل کرده اند و با روایت های دیگر در تناقض است.از جمله«یروی ابو داود:لما تزوج بها اقام عندها ثلاثا ثم قال : لیس بک علی اهلک هو ان إن شئت سبعت... و کان روسل الله اذا تزوج البکر أقام عندها سبعا و اذا تزوج الثیب أقام عندها ثلاثا»
    (سنن ابن داود / کتاب النکاح / باب فی المقام عند البکر / رقم2124)
    این روایت دقیقا بیان می دارد که آنچه عائشه خود روایت می کند او بکر نیوده است ؛ زیرا چنانکه روایت بیان دارد پیامبر نزد زن باکره خود هفت روز و نزد غیر باکره ها سه روز اقامت داشت اند. و چون نزد هائشه سه روز اقامت داشت، بیان کننده آن است که عائشه آن چنان که خود ادعا دارد بکر نبوده است!!؟

    - محاسبه سن عایشه با استفاده از سن ایمان او (21 سال)

    سال اسلام آوردن عایشه نیز، سن او را در هنگام ازدواج با رسول خدا مشخص و روشن می‌كند . طبق گفته بزرگان اهل سنت، عایشه اول بعثت ایمان آورد
    و جزء هیجده نفر اولی بود كه به ندای رسول خدا لبیك گفت.

    نووی در تهذیب الإسماء می‌نویسد:وذكر أبو بكر بن أبی خیثمة فی تاریخه عن ابن إسحاق أن عائشة أسلمت صغیرة بعد ثمانیة عشر إنسانا ممن أسلم .
    ابن خیثمیه در تاریخش از ابن اسحاق نقل كرده است:كه عایشه در كودكی و بعد از هیجده نفر ایمان آورد.النووی، ابوزكریا یحیی بن شرف بن مری(متوفای676 هـ) ، تهذیب الأسماء واللغات ،ج 2 ، ص 615 ، تحقیق : مكتب البحوث والدراسات ،دار النشر : دار الفكر - بیروت ، الطبعة : الأولى ، 1996م.

    و مقدسی می‌گوید:وممن سبق إسلامه أبو عبیدة بن الجراح والزبیر بن العوام وعثمان بن مظعون ... ومن النساء أسماء بنت عمیس الخثعمیة امرأة جعفر ابن أبی طالب وفاطمة بن الخطاب امرأة سعیدبن زید بن عمرو وأسما بنت أبی بكر وعائشة وهی صغیرة فكان إسلام هؤلاء فی یدعو فی خفیة قبل أن یدخل دار أرقم بن أبی الأرقم.ثلاث سنین ورسول الله
    كسانی كه در اسلام آوردن بر دیگران سبقت گرفتند:ابوعبیده جراح .... و از زنان اسماء دختر بنت عمیس همسر جعفر بن أبی طالب ... و عائشه كه در آن زمان خردسال بود . این افراد در سال سه سال اول بعثت كه رسول خدا مخفیانه مردم را به ایمان دعوت می‌كرد،اسلام آوردند، قبل از آن كه رسول خدا وارد خانه أرقم بن أبی الأرقم بشوند.المقدسی، مطهر بن طاهر -متوفای507 هـ- البدء والتاریخ ، ج 4 ، ص 146 ، ناشر : مكتبة الثقافة الدینیة – بورسعید.


    و ابن هشام نیز نام عائشه را جزء كسانی می‌آورد كه در سال اول بعثت ایمان آورده است ؛ در حالی كه هنوز كودك بوده است.

    إسلام أسماء وعائشة ابنتی أبی بكر وخباب بن الآرت وأسماء بنت أبی بكروعائشة بنت أبی بكر وهی یؤمئذصغیرة وخباب بن الأرت حلیف بنی زهرة.الحمیری المعافری، عبد الملك بن هشام بن أیوب ابومحمد -متوفای213هـ- السیرة النبویة، ج 2 ، ص 92 ، تحقیق طه عبد الرءوف سعد، ناشر: دار الجیل،الطبعة: الأولى، بیروت

    اگر عائشه در زمان اسلام آوردنش - سال اول بعثت-هفت ساله بوده باشد، در سال چهارم هجری -سال ازدواج رسمی با رسول خدا- 24ساله خواهد بود.
    بنابر این گفته حتی اگر در بدترین حالت سن عایشه را حداقل سن خرد پذیر 4 سالگی(با فرض ضریب هوشی بالا) در نظر بگیریم باز سن ازدواج عایشه با پیامبر در 21 سالگی خواهد بود.

    - محاسبه سن عایشه با استفاده از سن حضرت فاطمه (س) (21 سال یا بیشتر)

    قوله " صلى الله علیه وآله وسلم " لفاطمة : أنها سیدة نساء العالمین ، وبین ما نسب إلیه " صلى الله علیه وآله وسلم " من أنه لم یكمل من النساء إلا مریم ابنة عمران ، وآسیة امرأة فرعون ، وأن فضل عائشة على النساء كفضل الثرید على سائر الطعام .*السیرة النبویة لابن كثیر ج 2 ص 137 .

    یقول الطحاوی : " قد یحتمل أن یكون ما فی هذا الحدیث قبل بلوغ فاطمة ، واستحقاقها الرتبة التی ذكرها رسول الله " صلى الله علیه وآله وسلم " لها . إلى أن قال : وأن كل فضل ذكر لغیر فاطمة ، مما قد یحتمل أن تكون فضلت به فاطمة ، محتملا لان یكون وهی حینئذ صغیرة ، ثم بلغت بعد ذلك الخ ".*مشكل الآثار ج 1 ص 52

    لقد قال الطحاوی هذا ، بعد أن جزم قبل ذلك بقلیل ، بأن فاطمة صلوات الله وسلامه علیها كان عمرها حین توفیت خمسا وعشرین سنة . *مشكل الآثار ج 1 ص 47

    عالمان اهل سنت سخن از پیامبر در مورد عایشه نقل کردند که پیامبر فرموده فاطمه سرور تمام بانوان جهان است و در مورد عایشه فضیلتی را برشمرد که بر دیگر زنان برتری دارد و دیگران آن را ندارند .
    نکته :وقتی کسی میگوید فاطمه سرور تمام بانوان جهان باشد چگونه برای عایشه فضیلتی است که برای او نیست ؟!
    عالمان اهل سنت مانند " طحاوی" که ناقل آن دو حدیث نیز می باشد چنین توجیه کرده است که جمله ای که درباره عایشه آمده است مربوط به زمانیست که فاطمه کوچک و نابالغ بوده .
    خود او میگوید :" فاطمه در بیست و پنج سالگی در گذشت "مشکل الاثار ج 1 ص47و52-سیره صحیح پیامبر بزرگ اسلام .ص264
    به این ترتیب میدانیم كه حضرت زهرا دو تا سه سال پیش از بعثت به دنیا آمده اند و ضمنا طبق این روایت از عایشه چند سالی (حداقل سه سال) كوچكتر بودند ، بر این اساس اگر ازدواج عایشه را سال چهارم پس از هجرت در نظر بگیریم بازبه سنی بالای 21 سال برای عایشه هنگام ازدواج با پیامبر می رسیم .

    - محاسبه سن عایشه با مقایسه بین سن او و خواهرش اسماء (21 سال)


    یكی از مسائلی كه سن دقیق عایشه را در هنگام ازدواج با رسول خدا به اثبات می‌رساند،مقایسه سن او با سن خواهرش اسماء بنت أبی بكر است.
    طبق نقل بزرگان اهل سنت، اسماء ده سال از عائشه بزرگتر بوده و در سال اول هجری بیست و هفت سال داشته است. همچنین در سال هفتاد و سه از دنیا رفته است؛ در حالی كه صد ساله بوده است.ابونعیم اصفهانی در معرفة الصحابة می‌نویسد:أسماء بنت أبی بكر الصدیق ... كانت أخت عائشة لأبیها وكانت أسن من عائشةولدت قبل التأریخ بسبع وعشرین سنة.
    اسماء دختر ابوبكر، از جانب پدر خواهر عائشه و از او بزرگتر بود، اسماء، بیست و هفت سال قبل از تاریخ به دنیا آمد.الأصبهانی، ابونعیم أحمد بن عبد الله
    -متوفای430هـ-، معرفة الصحابة ج 6 ، ص 3253 ، رقم : 3769 ، طبق برنامه الجامع الكبیر.
    و طبرانی می‌نویسد:مَاتَتْ أَسْمَاءُ بنتُ أبی بَكْرٍ الصِّدِّیقِ سَنَةَ ثَلاثٍ وَسَبْعِینَ بَعْدَ ابْنِهَا عبد اللَّهِ بن الزُّبَیْرِ بِلَیَالٍ ... وكان لاسماء یوم مَاتَتْ مِائَةُ سَنَةٍ وُلِدَتْ قبل التَّارِیخِ بِسَبْعٍ وَعِشْرِینَ سَنَةً وَقَبْلَ مَبْعَثِ النبی صلى اللَّهُ علیه وسلم بِسَبْعَ عَشْرَةَ سَنَةً .
    اسماء دختر ابوبكر در سال هفتاد و سه و بعد از پسرش عبد الله بن زبیر از دنیا رفت. اسماء در هنگام وفات صد سال داشت ،بیست و هفت سال قبل از تاریخ
    و هفده سال قبل از هجرت به دینا آمده بود. الطبرانی، سلیمان بن أحمد بن أیوب ابوالقاسم -متوفای360هـ- المعجم الكبیر، ج 24 ، ص 77 ، تحقیق:
    حمدی بن عبدالمجید السلفی، ناشر: مكتبة الزهراء - الموصل، الطبعة: الثانیة، 1404هـ – 1983م.
    ابن عساكر نیز می‌نویسد:كانت أخت عائشة لأبیها وكانت أسن من عائشة ولدت قبل التاریخ بسبع وعشرین سنة. اسماء از جانب پدر، خواهر عائشه و بزرگتر از وی بود، اسماء بیست و هفت سال قبل از تاریخ به دنیا آمده بود.
    ابن عساكر الدمشقی الشافعی، أبی القاسم علی بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله،(متوفای571هـ تاریخ مدینة دمشق وذكر فضلها وتسمیة من حلها من الأماثل،
    ج 69 ، ص 9 ، تحقیق: محب الدین أبی سعید عمر بن غرامة العمری، ناشر: دار الفكر - بیروت - 1995.

    و ابن اثیر می‌نویسد:قال أبو نعیم : ولدت قبل التاریخ بسبع وعشرین سنة.ابو نعیم گفته: اسماء بیست و هفت سال قبل از تاریخ به دنیا آمده است.
    الجزری، عز الدین بن الأثیر أبی الحسن علی بن محمد-متوفای630هـ- أسد الغابة فی معرفة الصحابة،ج 7 ، ص 11 ، تحقیق عادل أحمد الرفاعی، ناشر:
    دار إحیاء التراث العربی - بیروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1417 هـ - 1996 م.

    و نووی می‌نویسد:وعن الحافظ أبی نعیم قال ولدت أسماء قبل هجرة رسول الله صلى الله علیه وسلم بسبع وعشرین سنة .از حافظ أبونعیم نقل شده است كه گفت:
    اسماء بیست و هفت سال قبل از هجرت به دنیا آمد.النووی، ابوزكریا یحیی بن شرف بن مری، -متوفای676 هـ- ، تهذیب الأسماء واللغات ، ج 2 ، ص 597 ـ 598 ، تحقیق: مكتب البحوث والدراسات ، دار النشر : دار الفكر - بیروت ، الطبعة : الأولى ، 1996م
    و حافظ هیثمی می‌نویسد:وكانت لأسماء یوم ماتت مائة سنة ولدت قبل التاریخ بسبع وعشرین سنة وولدت أسماء لأبی بكر وسنه إحدى وعشرون سنة.
    اسماء در هنگام وفات صد سال داشت،بیست و هفت سال قبل از تاریخ به دنیا آمد،و ابوبكر در هنگام ولادت او بیست و یك سال داشت. الهیثمی، ابوالحسن علی بن أبی بكر -متوفای 807 هـ-، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج 9 ، ص 260 ، ناشر: دار الریان للتراث/‏ دار الكتاب العربی - القاهرة، بیروت – 1407هـ..


    ابن حجر عسقلانی می‌گوید: أسماء بنت أبی بكر الصدیق زوج الزبیر بن العوام من كبار الصحابة عاشت مائة سنة وماتت سنة ثلاث أو أربع وسبعین .
    اسماء دختر ابوبكر، همسر زبیر بن عوام كه از بزرگان صحابه بود، صد سال زندگی كرد و در سال هفتاد و سه و یا هفتاد و چهار از دنیا رفت.
    العسقلانی الشافعی، أحمد بن علی بن حجر ابوالفضل- تقریب التهذیب، ج 1 ، ص 743 ، تحقیق: م حمد عوامة، ناشر: دار الرشید - سوریا، الطبعة: الأولى


    ابن عبدالبر قرطبی نیز می‌نویسد: وتوفیت أسماء بمكة فی جمادى الأولى سنة ثلاث وسبعین بعد قتل ابنها عبد الله بن الزبیر بیسیر...
    قال ابن اسحاق إن أسماء بنت أبی بكر أسلمت بعد اسلام سبعة عشر إنسانا... وماتت وقد بلغت مائة سنة.

    اسماء در جمادی الأول سال هفتاد و سه در مكه و بعد از كشته شدن فرزندش عبد الله بن زبیر از دنیا رفت. ابن اسحاق گفته: اسماء دختر ابوبكر بعد از هفده نفر
    اسلام آورد و در حالی از دنیا رفت كه صد سال سن داشت.النمری القرطبی، ابوعمر یوسف بن عبد الله بن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج 4 ، ص 1783 ـ 1782 ، تحقیق: علی محمد البجاوی، ناشر: دار الجیل - بیروت، الطبعة: الأولى، 1412هـ..

    صفدی می‌نویسد:
    وماتت بعده بأیام یسیرة سنة ثلاث وسبعین للهجرة وهی وأبوها وابنها وزوجها صحابیون قیل إنها عاشت مائة.

    اسماء بعد از گذشت مدت كوتاهی پس از عبد الله بن زبیردر سال هفتاد و سه از دنیا رفت.پدر، پسر و همسر او صحابی بودند و گفته شده است كه او صد سال زندگی كرد.الصفدی، صلاح الدین خلیل بن أیبك الوافی بالوفیات، ج 9 ، ص 36 ، تحقیق أحمد الأرناؤوط وتركی مصطفى، ناش
    ر: دار إحیاء التراث - بیروت - 1420هـ- 2000م.
    و بیهقی نقل می‌كند كه اسماء، ده سال از عایشه بزرگتر بوده است:
    أبو عبد الله بن منده حكایة عن بن أبی الزناد أن أسماء بنت أبی بكر كانت أكبر من عائشة بعشر سنین .
    ابن منده از ابن أبی الزناد نقل كرده است كه اسماء دختر ابوبكر، ده سال از عایشه بزرگتر بوده است.
    البیهقی، أحمد بن الحسین بن علی بن موسی ابوبكرسنن البیهقی الكبرى، ج 6 ، ص 204 ، ناشر: مكتبة دار الباز - مكة المكرمة

    و ذهبی و ابن عساكر نیز همین مطلب را نقل می‌كنند:قال عبد الرحمن بن أبی الزناد كانت أسماء أكبر من عائشة بعشر.الذهبی، شمس الدین محمد بن أحمد بن عثمان، سیر أعلام النبلاء، ج 2 ، ص 289 ، تحقیق: شعیب الأرناؤوط، محمد نعیم العرقسوسی، ناشر: مؤسسة الرسالة - بیروت، الطبعة: التاسعة، 1413هـ..


    ابن كثیر دمشقی سلفی در كتاب البدایة والنهایة می‌نویسد:
    وممن قتل مع ابن الزبیر فى سنة ثلاث وسبعین بمكة من الأعیان ... أسماء بنت أبى بكر والدة عبد الله بن الزبیر... وهى أكبر من أختها عائشة بعشر سنین... وبلغت من العمر مائة سنة ولم یسقط لها سن ولم ینكر لها عقل .
    كسانی كه با عبد الله بن زبیر در سال هفتاد و سه در مكه از دنیا رفتند .... اسماء دختر ابوبكر مادر عبد الله بن زبیر ...او از خواهرش عایشه ده سال بزرگتر بود، در حالی از دنیا رفت كه صد ساله بود و هیچ یك از دندان‌های او نیفتاده و عقلش نیز دچار اختلال نشده بود.ابن كثیر الدمشقی، إسماعیل بن عمر القرشی
    ابوالفداء، البدایة والنهایة، ج 8 ، ص 345 ـ 346 ، ناشر: مكتبة المعارف – بیروت.

    ملا علی قاری می‌نویسد:
    وهی أكبر من أختها عائشة بعشر سنین وماتت بعد قتل ابنها بعشرة أیام ... ولها مائة سنة ولم یقع لها سن ولم ینكر من عقلها شیء ، وذلك سنة ثلاث وسبعین بمكة.
    اسماء از خواهرش عایشه ده سال بزرگتر بود، ده روز بعد از كشته شدن پسرش از دنیا رفت، در هنگام مرگ صد سال داشت، دندانهایش نیفاده
    و عقلش دچار اختلال نشده بود، وفات او در سال هفتاد و سه در مكه اتفاق افتاد.ملا علی القاری، علی بن سلطان محمد الهروی، مرقاة المفاتیح
    شرح مشكاة المصابیح، ج 1 ، ص 331 ، تحقیق: جمال عیتانی،

    و امیر صنعانی می‌نویسد:وهی أكبر من عایشه بعشر سنین وماتت بمكة بعد أن قتل ابنها بأقل من شهر ولهامن العمر مائة سنة وذلك سنة ثلاث وسبعین .
    اسماء ده سال از عایشه بزگتر بود، و در مكه و و كمتر از یك ماه بعد از كشته شدن پسرش از دنیا رفت، در حالی كه صد سال سن داشت. این مطلب در سال هفتاد و سه اتفاق افتاد .الصنعانی الأمیر، محمد بن إسماعیل سبل السلام شرح بلوغ المرام من أدلة الأحكام، ج 1 ، ص 39 ، تحقیق: محمد عبد العزیز الخولی،
    ناشر:دار إحیاء التراث العربی - بیروت، الطبعة: الرابعة،.

    نتیجه : اسماء در سال اول بعثت 14 ساله و 10 سال از عایشه بزرگتر بوده است . پس عایشه در سال اول بعثت 4 ساله و در سال 13 بعثت (سال عقد با رسول خدا) 17 ساله و در سال چهام هجرت )سال ازدواج رسمی با پیامبر) 21 ساله بوده است.

    از طرف دیگر: اسماء در سال 73 صد ساله بوده ، صد منهای 73 مساوی است با 27 . پس در سال اول هجرت، 27 سال داشته است.اسماء از عایشه10 سال بزرگتر بوده. 10 منهای 27 مساوی است با 17 .پس عایشه در سال اول هجرت 17 سال سن داشته است . پیش از این ثابت كردیم كه پیامبر در شوال سال چهارم
    هجری رسماً با عائشه ازدواج كرده است ؛ یعنی عایشه در هنگام ازدواج با رسول خدا 21سال داشته است.


    - محاسبه سن عایشه با استفاده از سال تولد او(21 سال)

    طبری آورده است كه: «ابوبكر صدیق رضی الله عنه دارای چهار فرزند بود كه همه آنها را در دوره جاهلیت به دنیا آمده بودند.»

    اگر عایشه قبل از بعثت به دنیا آمده باشد با احتساب 13 سال بعثت و دو سال بعد از هجرت و اینكه عایشه پیش از بعثت با جبیر ازدواج نموده بود

    (فرض همان شش سالگی كه به دروغ نسبت داد )و پس از بعثت بعنوان بیستمین زن ایمان آورنده شناخته شده بود میبایست سن او حداقل 21 سال بوده باشد .

    21= 13+2+6

    - سال ازدواج با پیامبر

    وتزوج رسولُ الله صلى الله علیه وسلم، بعد خدیجة، سودة بنت زَمعة بن قیس، من بنی عامر بن لؤی،قبل الهجرة بأشهر... فكانت أول امرأة وطئها بالمدینة

    .رسول خدا بعد از خدیجه، چند ماه قبل از هجرت با سوده بنت زمعه ، ازدواج كرد و او نخستین همسری بود كه رسول خدا در مدینه با او همبستر شد

    .البلاذری، أحمد بن یحیی بن جابر متوفای279هـ،أنساب الأشراف، ج 1 ، ص 181، طبق برنامه الجامع الكبیر.

    از طرف دیگر ذهبی مدعی است كه سودة بن زمعه، چهار سال تنها همسر رسول خدا بوده است .
    وتوفیت فی آخر خلافة عمر ، وقد انفردت بصحبة النبی صلى الله علیه وسلم أربع سنین لا تشاركها فیه امرأة ولا سریة ، ثم بنى بعائشة بعد ... .
    سوده در سال آخر خلافت عمر از دنیا رفت، او چهار سال تنها همسر رسول خدا بود ، هیچ زنی و هیچ كنیزی در آن چهار سال
    با سوده در این امر شریك نبود، سپس رسول خدا با عائشه ازدواج كرد.

    الذهبی، شمس الدین محمد بن أحمد بن عثمان، تاریخ الإسلام ووفیات المشاهیر والأعلام، ج 3 ، ص 288 ، تحقیق د. عمر عبد السلام تدمرى، ناشر: دار الكتاب العربی - لبنان/ بیروت، الطبعة: الأولى، 1407هـ -.

    در نتیجه ، عایشه در سال چهارم هجرت- چهار سال بعد از ازدواج رسول خدا با سود-با آن حضرت ازدواج كرده است.

    - خواستگاری نشدنی (پیمان برادری ابوبكر)

    از نخستین تناقضهای بسیار صریح موجود در روایتهای نقل شده در بخاری و برخی منابع دیگر درباره جریان ازدواج پیامبر اسلام با عایشه جریان خواستگاری عایشه توسط پیامبر از پدرش ابو بکر است آنچه درستی این روایت را از پایه با مشکل روبرو میکند :
    حدیث خطبة عائشة فمنها : ما رواه فی كتاب النكاح عن عروة أن النبی - صلى الله علیه وآله وسلم - خطب عائشة ، فقال له أبو بكر : إنما أنا أخوك ، فقال : « أنت أخی فی دین الله وكتابه وهی لی حلال . صحیح البخاری كتاب النكاح باب تزویج الصغار رقم 5081
    در این روایت ابو بکر در پاسخ خواستگاری پیامبر از دخترش عایشه در پاسخ پیامبر میگوید که چنین چیزی شدنی نیست زیرا که من برادر شما هستم- اشاره به پیمان برادری ابوبکر با پیامبر .مشكلی که این روایت با آن روبروست آنستکه جریان خواستگاری چنانچه عایشه مدعی است پیش از هجرت پیامبر به مدینه و در مکه اتفاق افتاده است !اما پیمان برادری میان مسلمانان چنانکه پیامبر آنرا بست در مدینه و پس از هجرت از مکه به مدینه رخ داد!
    حالا چگونه ممکن است پیمان برادری که بعدا در مدینه بسته شده در اینجا و پیش از وقوع مورد استناد ابوبکر قرار گیرد خوب باید از عایشه وبخاری پرسید.

    - حسادت عایشه به دیگر زنان پیامبر

    چنانکه معروف است عایشه دچار حسد فوق العاده زیادی نسبت به بقیه همسران پیامبر بوده و گاه و بیگاه چنین احساسی را ابراز میکرده از جمله:
    وقال ابن حجر : إن عائشة كانت تغار من نساء النبی وكانت تغار من خدیجة أكثر . فتح الباری ح‍ 7 / 136
    ابن حجر میگوید: عایشه نسبت به دیگر زنان پیامبر بویژه خدیجه بسیار حسادت میورزید

    عن عائشة قالت : كان رسول الله صلى الله علیه وسلم لا یكاد یخرج من البیت حتى یذكر خدیجة . فیحسن الثناء علیها. فذكرها یوما " من الأیام فأدركتنی الغیرة . فقلت : هل كانت إلا عجوزا " ، فقد أبدلك الله خیرا " منها ، فغضب ، ثم قال : لا والله ما أبدلنی الله خیرا " منها ، آمنت بی إذ كفر الناس . وصدقتنی إذ كذبنی الناس ، وواستنی فی مالها إذ حرمنی الناس . ورزقنی الله منها أولادا " إذ حرمنی أولاد النساء ، قالت عائشة : فقلت فی نفسی لا أذكرها بسیئة أبدا "
    * أحمد وإسناده حسن ( الزوائد 224 / 9 ) وابن عبد البر وابن كثیر -البدایة والنهایة 92
    عایشه میگوید: پیامبر از خانه بیرون نمیشد مگر انکه از خدیجه یادی کند ئ او را به نیکی یاد فرماید پس در روزی از روزها دچار حسادت فراوان نسبت به او شده و گفتم ای پیامبر مگر خدیجه چیزی بیش از یک پیرزن بود؟! پس پیامبر خشمگین شده و فرمود : نه به خدا قسم خدا بهتر از خدیجه به من نداد.....

    عن عائشة قالت : ما غرت على امرأة كما غرت على خدیجة ، وما بی أن أكون أدركتها . ولكن لكثرة ذكر رسول الله " صلى الله علیه وآله وسلم " إیاها ، وإن كان لیذبح الشاة ؟ فیتبع بذلك صدائق خدیجة یهدیها لهن. *صحیح البخاری ج 9 ص 292 ، و ج 5 ص 48 ، و ح 7 ص 47 ، و ج 8 ص 15 ، وصحیح مسلم ج 7 ص 134 و 133 ، وأسد الغابة ج 5 ص 438 ، والمصنف ج 7 ص 493 ، والاستیعاب هامش الإصابة ج 4 ص 286 ، وصفة الصفوة ج 2 ص 8 ، عن البخاری ، ومسلم ، وتاریخ الاسلام للذهبی ج 2 ص 153 ، والبدایة والنهایة ج 3 ص 12.
    عایشه میگوید: به هیچ زنی به اندازه خدیجه حسادت نورزیدم با انکه او را هرگز ندیده بودم ...

    وقد ذكر النبی " صلى الله علیه وآله وسلم " خدیجة یوما ، فغارتأم المؤمنین ، فقالت : هل كانت إلا عجوزا أبدلك الله خیرا منها ؟ وفی لفظ مسلم : " وما تذكر من عجوز من عجائز قریش ، حمراء الشدقین ، هلكت فی الدهر ، أبدلك الله خیرا ممنها " ؟ فغضب " صلى الله علیه وآله وسلم " ، ‹ صفحة 292 › حتى اهتز مقدم شعره ، ثم قال : لا والله ، ما أبدلنی الله خیرا منها الخ الروایة.
    روزی پیامبر از خدیجه یاد کرد پس عایشه از خشم و خسادت بر آشفته و گفت:.....
    *صحیح مسلم ج 7 ص 134 ، لكنه لم یذكر جوابه " صلى الله علیه وآله وسلم " وأسد الغابة ج 5 ص 857 / 558 و 438 والإصابة ج 4 ص 283 ، والاستیعاب هامشها ج 4 ص 286 / 287 ، وصفة الصفوة ج 2 ص 8 ، ومسند أحمد ج 6 ص 117 ، ولیراجع البخاری ج 2 ص 202 ط سنة 1309 ه‍ . ق والبدایة والنهایة ج 3 ص 128 واسعاف الراغبین بهامش نور الابصار ص 96 .

    وقال العسقلانی والقسطلانی : " وأن عائشة كانت تغار من نساء النبی " صلى الله علیه وآله وسلم " ، لكن كانت تغار من خدیجة أكثر " .
    * فتح الباری ج 7 ص 102 ، وإرشاد الساری ج 6 ص 166 و ج 8 ص 113 .
    عایشه نسبت به دیگر زنان پیامبر حسادت میورزید اما نسبت به خدیجه بیشتر...

    نمونه های چنین حسادتهایی در تاریخ عایشه فراوان است اما آنچه برای ما مهم است آنستکه کسیکه داری چنین حسادتی بوده بی شک برای قیاس و به رخ کشیدن و ارضای حس برتری جویی هم که بوده باید جهت مقایسه هم که شده سن همسر دیگر –همزمان- را نیز روایت میکرده که مثلا من شش ساله و بودم و همسر دیگری مثلاٌ 30 ساله.اما میبینیم در هیچ جا عایشه اشاره ای به سن سوده بنت زمعه نمیکند با آنکه درست در یک زمان به عقد هم در آمده بودند.

    حال فرض کنید گفته شود که سوده در زمانی که عایشه این حدیث- یعنی حدیث شش ساله بودنش- را روایت کرده سوده بنت زمعه از دنیا رفته بوده است. اما نادرستی چنین فرضیه ای هنگامیکه مشخص میشود که بدانیم عایشه دارای حسادت فراوانی نسبت به خدیجه همسر اول پیامبر که او هم در زمان ازدواج پیامبر با عایشه فوت کرده بوده !! , است. آنهم بر پایه روایتهای زیر:
    وقد ذكر النبی " صلى الله علیه وآله وسلم " خدیجة یوما ، فغارت أم المؤمنین ، فقالت : هل كانت إلا عجوزا أبدلك الله خیرا منها ؟ وفی لفظ مسلم : " وما تذكر من عجوز من عجائز قریش ، حمراء الشدقین ، هلكت فی الدهر ، أبدلك الله خیرا ممنها " ؟ فغضب " صلى الله علیه وآله وسلم " ، ‹ صفحة 292 › حتى اهتز مقدم شعره ، ثم قال : لا والله ، ما أبدلنی الله خیرا منها الخ الروایة.
    *صحیح مسلم ج 7 ص 134 ، لكنه لم یذكر جوابه " صلى الله علیه وآله وسلم " وأسد الغابة ج 5 ص 857 / 558 و 438 والإصابة ج 4 ص 283 ، والاستیعاب هامشها ج 4 ص 286 / 287 ، وصفة الصفوة ج 2 ص 8 ، ومسند أحمد ج 6 ص 117 ، ولیراجع البخاری ج 2 ص 202 ط سنة 1309 ه‍ . ق والبدایة والنهایة ج 3 ص 128 واسعاف الراغبین بهامش نور الابصار ص 96 .
    روزی پیامبر از خدیجه یاد کرد پس عایشه از خشم و حسادت بر آشفته و گفت : ای پیامبر مگر خدیجه چیزی بیش از یک پیرزن بود؟!! پس پیامبر خشمگین شده و فرمود : نه به خدا قسم خدا بهتر از خدیجه به من نداد...
    از سوی دیگر چنانچه گذشت عایشه نسبت به تمامی زنان پیامبر حسادت میورزیده حال چگونه است که برای ارضای این حس هیچ یادی از سن بسیار زیادتر سوده بنت زمعه و یا باکره نبودنش نمیکند باز جای پرسش فراوان دارد.

    - عایشه مفتی

    اما آنچه بیش از بیش روایتهای بالا بودن سن عایشه حتى از 22 سال را در هنگام دخول را میتوان در این حدیث كه سنیان همگی بر آن صحه گذاشته اند دریافت:
    وأخرج ابن سعد عن القاسم قال : كانت عائشة استقلت بالفتوى فی عهد أبی بكر وعمر وعثمان .
    *الحاكم ( المستدرك 8 / 4 ) وسیر أعلام النبلاء 133 / 2 .
    عایشه در زمان ابو بکر و عمر و عثمان در صدور فتوا استقلال یافته بود!
    اگر روایت خود عایشه را در مورد سنش بپذیریم که در هنگام فوت پیامبر 18 سال داشته و چون پدرش بلافاصله در پس از پیامبر فوت کرده در اینصورت چگونه ممکن است زنی هجده ساله آنهم با حضور زنان دیگری چون ماریه قبطیه و ام سلمه و ... که هم بزرگتر از او و هم به گواهی تاریخ دانشمند تر بوده اند یا در حضور بانویی چون حضرت زهرا سلام الله علیها بتوند استقلال در قضاو فتوا دادن داشته باشد مگر آنکه سنش بسیار بیشتر از آنچه باشد که خود میگوید.
    از دیگر سو ما در تاریخ با انبوهی از روایتهایی مواجهیم که عایشه از پیامبر نقل میکند حال اگر فرض کنیم که همانگونه که عایشه خود نقل میکند سنش در هنگام دخول پیامبر 9 سال بوده و آنچنانکه مدعی است در آن هنگام از فرط خرد سالی هنوز با اسباب بازهایش بازی میکرده اما باز میبینیم روایتهای فقهی عایشه که مورد استناد اهل سنت است بسیار فراوان است و لازمه اعتماد به آنها این استکه عایشه از حالت کودکی خارج شده باشد یعنی حداقل 16 ساله باشد تا بتوان به گفته وی اعتماد کرد با این حساب آیا منطقی است که در عرض دو سال یعنی تا 18 ساله شدن بیش از 25000 حدیث از پیامبر شنیده باشد تازه آنهم احادیث فقهی فقط؟!

    - دیگر انگیزه ی جعل

    ممکن است این پرسش برای خواننده پیش بیاید که چرا عایشه یا راویان سنی چنین احادیثی را برای وی جعل کرده اند؟!!
    نخستین پاسخ را باید در نسبت عایشه با خلیفه اول جستجو کنید.عایشه دارای احادیث فراوانی درباره فضیلتهای پدرش از زبان پیامبر اسلام است اما لازمه باوراندن این افکار به مردم آنستکه کودکی عایشه با زندگی رسول خدا پیوند داده شود بنابر این خلفا – هر سه- بعلاوه معاویه به چنین کاری دست زدند و مجموعه ای از این دست روایتها را برای عایشه جعل کردند البته نباید در این میان از نقش رشوه و خرید وجدان نیز غافل شویم چرا که بنابر روایتهای ذیل

    عن ذكوان مولى عائشة قال : قدم درج من العراق فیه جواهر إلى عمر بن الخطاب . فقال لأصحابه : أتدرون ما ثمنه. فقالوا : لا . ولم یدروا كیف یقسمونه . فقال : أتأذنون أن أرسل به إلى عائشة لحب رسول الله صلى الله علیه وسلم إیاها . قالوا : نعم . فبعث به إلیها.
    *الحاكم المستدرك 8 / 4 وسیر أعلام النبلاء 133 / 2 .
    ذکوان غلام عایشه چنین نقل میکند که روزی جواهری ای از عراق برای عمر بن خطاب فرستاده شد . عمر از اطرافیان پرسید آیا میدانید قیمت آن چیست؟ گفتند:نه.و ندانستند چگونه انرا تقسیم کنند پس عمر از آنان اجازه خواست تا آنرا تمام و کمال به نزد عایشه بفرستند و انان نیز اذن بدینکار دادند!!
    البته عمر این کار خود را با عشق پیامبر به عایشه توجیه میکند اما آیا این کار بدون ما به ازای قبلی برای عایشه بوده است؟
    وأخرج ابن سعد عن مصعب بن سعد قال : . فرض عمر لأمهات المؤمنین عشرة آلاف . وزاد عائشة ألفین . وقال : إنها حبیبة رسول الله صلى الله علیه وسلم.
    *الطبقات الكبرى 67 / 8 .
    ابن سعد روایت میکند که عمر برای هر کدام از زنان پیامبر ده هزار (درهم) مقرری قرار دادند و برایعایشه دوهزار درهم بیشتر !

    وفی عهد معاویة بن أبی سفیان . تعهد معاویة أم المؤمنین بالعطایا . روی عن عروة أن معاویة بعث إلى عائشة بمائة ألف.
    * الحلیة / أبو نعیم 47 / 7 ، سیر أعلام النبلاء 131 / 2 ، المستدرك 13 / 4 .
    معاویه متعهد شده بود که ام المزمنین عایشه را با بخششها اکرام کند و عروئ روایت میکند که عایشه صد هزار درهم از معویه بخشش دریافت کرد.

    وأخرج أبو نعیم عن عبد الرحمن بن القاسم قال : أهدى معاویة لعائشة ثیابا " وورقا " وأشیاء توضع فی أسطوانتها.*الحلیة 48 / 2 .
    ابو نعیم ازعبد الرحمن بن قاسم روایت میكند كه: معاویة به عایشه پیراهنهایی از جنس"وورقا" و اشیاء گرانبهای دیگری هدیه نمود!

    حالا چرا؟ در همین روایتهای جعلی جستجو کنید مثل روایتهای فضائل معاویه از زبان پیامبر که خانم عایشه روایت فرموده اند!!

    - آزار پیامبر توسط عایشه و حفصه

    شاید ذكر برخی رفتارهای نامناسب از سوی عایشه به شیعیان نسبت داده شود ، اما همچون گذشته این علمای اهل سنت هستند كه روایت میكنند .

    حفصه وعایشه علیه رسول خدا و برای آزار او اتفاق کرده بودند. صحیح بخاری ج۶ص۶۹

    و ایه نازل شد که "اگر شما -همسران پیامبر- از كار خود توبه كنیدبه نفع شماست‏،زیرادلهایتان از حق منحرف گشته‏؛
    و اگر بر ضدّ او دست به دست هم دهید، -كارى از پیشنخواهید برد- زیرا خداوند یاور اوست و همچنین جبرئیل و مؤمنان صالح‏، و
    فرشتگان بعداز آنان پشتیبان اویند"

    سوره تحریم ایه ۴ و ۵- تفسیر الثعلبی - ذیل همین ایه و تفسیر ابن کثیر ج۴ص۶۳۴ و صحیح بخاری ج۳ص۱۶۳.


    عایشه و حفصه آنقدر رسول خدا را آزار می دادند که تمام آنروز را خشمگین سپری میکرد. صحیح بخاری ج۶ص۶۹ و طبقات ابن سعد ج۸ص۵۶


    عمربن خطاب به دخترش حفصه گفت: تو میدانیکه رسول خدا تو را دوست ندارد .صحیح مسلم ج۴ص۱۸۸

    اینکه بخاری به این مساله اعتراف میکند بیانگر آنست که خبر آزار رساندن آن دو به پیامبر میان مردم شایع ومتواتر شده بود.

    مخالفت عایشه با خدا و پیامبر اکرم ص

    عایشه و حفصه درحالیکه قرآن میفرماید: وَأَطِیعُواْ اللّهَ وَالرَّسُولَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ.
    اما بارها با خدا و رسول خدا مخالفت کردند: عایشه و حفصه در زمان بیماری رسول خدا با او مخالفت کرده و هر کدام خواستند
    تا پدر خود را برای امامت نماز جماعت دعوت کنند که پیامبر به آن دو فرمود: شما چون زنان فتنه گر اطراف یوسف هستید.

    تاریخ الطبری ج۲ص۴۳۹ وسیره ابن هشام ج۴ص۳۰۱.

    عایشه با کلام خداوند که میفرماید: "ای زنان پیامبر در خانه هایتان بنشینید وآرام بگیرید و مانند دوره جاهلیت پیشین آرایش و خود آرایی نکنید)" . احزاب آیه۳۳)مخالفت آشکار کرده و راهی بصره گردید.

    و سفارش رسول خدا مبنی بر امتناع ازجنگیدن با امیرمومنین علی بن ابیطالب را ندیده گرفت و آتش جنگ جمل را برافروخت
    و درآن با امیرمومنین جنگیده و حفصه نیز میخواست در آن شرکت جوید اما برادرش عبدالله جلوی او را گرفت

    شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج۲ص -۸۰ و تاریخ طبری ج۳ص۴۷۷ و معجم البلدان ج۲ ص ۳۶۲ و....

    درحالیکه رسول خدا فرموده بود: حسنین علیهم السلام دو سیدجوانان اهل بهشتند.

    الکامل فی التاریخ ابن اثیر ج۲ص۱۰ و سنن ترمذی ج۲ص۳۰۶ و مسند احمد ج۳ص۳و.... .

    عایشه ومروان بن حکم از دفن امام حسن مجتبی در کنار جدش رسول خدا جلوگیری کردند.

    مختصر تاریخ دمشق ابن عساکر ج۷ص۴۵- تاریخ ابوالفداء ج۲ص۲۵۵ و تاریخ یعقوبی ج۲ص۲۲۵.

    و نیز عایشه در نسبت ابراهیم پسر پیامبر تشکیک کرد. المستدرک حاکم ج۴ص۴۲

    و از خدیجه بد گفت. المنتظم ابن جوزی ج۳ص۱۸

    بخاری دوری جستن پیامبر ص از زنانش را ذکر کرده است. صحیح بخاری ج۶ص۷۰

    مسلم نزول آیه: "امیداست که اگر پیامبر شما را طلاق داد خدا به جای شما زنانی بهتر از شما به اوبدهدکه همه با مقام تسلیم و ایمان باشند" را درباره این حادثه تایید کرده است. مسلم ج۴ص۱۸۸

    حاکم نیشابوری نیز گفته است: پیامبر ص عایشه و حفصه را طلاق داد امادوباره رجوع فرمود. المستدرک ج۴ص۱۶

    این از چیزهایی است که بداخلاقی ناسازگاری وعدم محبت این دو را نسبت به پیامبر می رساند و نیز مبین خشم رسول خدا ص نسبت به آندو چون همسران نوح و لوط هستند.

    آرزوی مرگ عایشه توسط حضرت رسول ص

    عایشه میگوید: رسول خدا آرزومند مرگ من بود و میگفت: دوست داشتم تا زنده هستم پیش بیاید که بر تو نمازبخوانم و تو را دفن کنم. الطبقات ابن سعد ج۲ص۲۰۶

    فتنه اینجاست !!
    رسول خدا ص درباره منزل عایشه فرمود: فتنه اینجاست فتنه اینجاست فتنه اینجاست. از اینجا شاخ شیطان بیرون می آید.
    بخاری ج۴ص۴۶

    عایشه و تهمت شرکت پیامبر اکرم در مجلس غنا و رقص!
    بخاری و مسلم از عایشه نقل میکنند که: دیدم پیامبر مرا با ردایش می پوشاندمن حبشی ها را که در مسجد بازی میکردند تماشا میکردم.که عمر آنها را بازداشت وپیامبر فرمود:آنها را به حال خو بگذار! ای حبشی ها آسوده خاطر باشید!
    پس قدردخترکان نورسیده بازیگوش را بدانید. بخاری کتاب المناقب ج۲ص۱۷۹ وکتاب العیدین ج۱ص۱۲۳ - صحیح مسلم کتاب صلوه العیدین ج۲ص۶۰۸

    و روایات بسیار دیگری که بخاری و مسلم از عایشه نقل کرده اند. و در تمامی آنها عایشه تهمت شرکت در مجلس زنان
    و مردان وغنا و رقص را به پیامبر اکرم زده است.
    جالب است که در این روایات دروغین عمر میخواهد از گناه دوری کند ولی رسول خدا او رابه گناه تشویق میکند !!!
    همچنین جالب است که عایشه در این روایات دروغین میگوید جلس غنا و رقص در مسجد برگزار میشده است !!!
    نمیدانم آیا پیامبر مسجد خود را برایاقامه نماز و قرائت قرآن ونشر تعالیم اسلام و اداره شوون مسلمانان بنا کرده بود یابرای نمایش رقص و سرگرمی ؟!

    آیا میشود همسر پیامبر (عایشه و حفصه) خیانتکار و کافر باشد ؟؟؟
    یکی از مسائلی که برخی مطرح میکنند این است که چطور ممکن است همسر پیامبر این چنین جنایتکار و تبهکار باشد.
    و این همه روایات جعلی برای خراب کردن چهره پیامبر ص نقل کرده باشد. و یا اینقدر پیامبر ص را اذیت کند که ایشان آرزوی مرگ عایشه را کند. اما این برای اولین بار در تاریخ نیست که می بینیم نزدیکان یکی از اولیای خدا کافر و خیانتکار است.
    همه میدانیم که پسر حضرت نوح علیه السلام از کسانی بود که در طوفان غرق شد.
    همچنین خداوند درباره عایشه و حفصه میفرماید:
    ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِّلَّذِینَ كَفَرُوا اِمْرَأَةَ نُوحٍ وَاِمْرَأَةَ لُوطٍ كَانَتَا تَحْتَ عَبْدَیْنِ مِنْ عِبَادِنَا صَالِحَیْنِ فَخَانَتَاهُمَا فَلَمْ یُغْنِیَا عَنْهُمَا مِنَ اللَّهِ شَیْئًا وَقِیلَ ادْخُلَا النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِینَ.
    یعنی: خداوند براى كسانى كه كافر شده‏اندبه همسر نوح و همسر لوط مثَل زده است‏، آن دو تحت سرپرستى دو بنده از بندگان صالح ما بودند، ولى به آن دو خیانت كردند و ارتباط با این دو پیامبر سودى به حالشان در برابر عذاب الهى‏نداشت‏،
    و به آنها گفته شد: وارد آتش شوید همراه كسانى كه وارد مى‏شوند!
    پس نزدیکی و قرب به شخص صالح هیچگاه دلیل خوب بودن شخصی نمی باشد.


    یا رسول الله عدالت پیشه کن !
    این سخن این قدر توهین و بی احترامی بزرگی بود که حتی ابوبکر پس از این ماجرا عائشه دختر خود را سیلی می زند!
    جالب اینجاست که تنها دو نفر جرات کردند که به پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله اینگونه توهین کنند. یکی عایشه و دیگری ذوالثدیة. ذوالثدیة از خوارج بود و در جنگ نهروان امیرالمومنین علیه السلام او را به درک واصل کرد. ذوالثدیة نیز به پیامبر اکرم صلی الله علیه واله چنین گفت:
    به خدا قسم که عادل نیستی .پیامبر اکرم صلی الله علیه واله در جواب او گفتند: پس چه کسی عادل است اگر من را عادل نمی دانی؟ (یحک فمن یعدل اذا لم اعدل)
    هر دو (عایشه و ذوالثدیة) با مولا علی علیه السلام جنگیدندو با بغض مولا علی علیه السلام مردند.و هردوی آنها دو فتنه عظیم را به راه انداختند= جمل و نهروان.

    تفسیر القرطبی ۱۸/۲۰۲ /کنزالعمال ۷/۲۹۴ /الطبقات ابن سعد ۸/۱۶۱ /فتح القدیر شوکانی ۵/۲۵۵تاریخ الطبری ۴/۷۶ /الاصابة ۲/۱۶۶۶۴۴ /صحیح بخاری ۳/۱۳۲۱ /صحیح مسلم ۲/۷۴۴

    پیامبر آیاتی از قرآن کریم را فراموش کرد !!!
    صحیح بخاری و مسلم با سند خود از عائشه روایت کنند که گفت: رسول خدا در مسجد به قرائت مردی گوش می داد که ناگهان گفت: رحمت خدا بر او باد. آیاتی را که فراموش کرده بودم به یاد آورد.

    و در عبارتی دیگر این چنین است که: رحمت خدا بر او باد که آیات فلان و فلان را که از سوره فلان و فلان انداخته بودم به یادم آورد.
    و در عبارت صحیح بخاری چنین است که:آنها را از سوره فلان و فلان فراموش کرده بودم.

    بررسی این روایت
    نمیدانم چگونه پیامبر صلی الله علیه و اله چنین سخن می گوید؟ در حالی که صحیح بخاری و مسلم با سند خود از ابن مسعود
    روایت کنند که گفت: "بسیار بد است که کسی بگوید:ایه فلان و فلان را فراموش کردم. بلکه او خود فراموش شده است
    قران را به حافظه بسپارید که آن سریعتر از رها شدن بند زانوی شتر از سینه مردان رها میشود."

    و چگونه پیامبر اکرم قران را فراموش می کند در حالی که قرآن می فرماید: "سنقرئک فلا تنسی" یعنی به زودی بر تو می خوانیم و
    تو فراموش نمی کنی. (سوره اعلی ایه ۷(
    -صحیح بخاری کتاب فضائل القرآن ج۳ص۱۵۵ - صحیح مسلم کتاب صلاه المسافرین ج۱ص۵۴۳ مسند احمد ج۶ص۱۲
    -صحیح بخاری کتاب الفضائل القران ج۳ص۱۵۵ صحیح مسلم ج۱ص۵۴۴.


    برچسب‌ها: عایشه, ازدواج, اسلام, پیامبر اسلام, اسلامستیزان




    نظرات() 

    سید احمد کسروی . فساد و خیاتهایش به ایرانیان

    نوشته شده توسط : قارانقوش
    چهارشنبه 28 خرداد 1393-01:14 ق.ظ

    کتابخانه وبلاگ

    سید احمد كسروی وهابیگری و فساد و خیانتهایش به ایران

    کسروی و لمپنیسم :

    در «یكم دی ماه و داستانش» می نویسد:
    دوران ریاستم بر عدلیه زنجان، روزی در دادگاه هنگام محاكمه، به گلوی مدعی العموم تهرانی «چسبیدم و یك مشتی هم به سرش زده از پنجره بیرونش انداختم و گفتم: برو كه عدلیه مدعی العموم خائن نمی خواهد»! كسروی این داستان را به عنوان یكی از «قانون شكنی»‏های خود نقل كرده و (ضمن «توجیه» این رویّه به بهانه «قانون شكنیهای دیگران») می گوید:

    «من بارها این كارها را كرده ام و همیشه فیروز بوده ام»![168]
    [168].‏ یكم دی ماه و داستانش، كسروی، ص 30.

    مع الاسف شاگردان كسروی نیز، همچون خود وی، خشن و اهل داغ و درفش بودند و محمدعلی جمالزاده نقل می كند كه روزی در آبادان، در مجلسی كه اهل آن «تمامْ شاگردان كسروی» بودند حضور داشتم. «یكدفعه در باز شد و كسی آمد در گوش من آهسته گفت: جمالزاده، متوجه خودت باش. اینها تمامْ شاگردهای كسروی هستند. حرفی نزنی هابرایت خطر جانی دارد» (لحظه ای و سخنی با سید محمدعلی جمالزاده، ص 122).

    ------------------------------------------------------------------------------------------------------------

    کسروی و وهابیگری...

    اگر کتاب شیعی گری کسروی را با کتاب اشراق مجمد عبد الوهاب مقایسه کنید در خواهید
    یافت که ایشان هم از پیشه کپی-پیست بی بهره نبوده اند!!

    البته نمی توانید بگویید عبدالوهاب معتبر است چون اولین مخالفش برادرش و گروهی از
    علمای سنی بودند!!

    در كتاب «دادگاه» می نویسد: «مشروطه چیست؟...چنین چیزی با صوفیگری و شیعیگری و خراباتیگری چه سازشی تواند داشت؟!»![122]
    در كتاب «در پاسخ بدخواهان» (ص 4) شیعیان را گروهی «تیره درون» و «بی فرهنگ و آزرم» خوانده و می نویسد: «اینان آن تیره درونانیند كه جعفر بن علی [مقصود، برادر امام عسكری است كه به علت ادعای دروغین جانشینیِ امام یازدهم، در تاریخ به «جعفر كذّاب» شهرت دارد] را به گناه آن كه راستگویی كرده و چنین گفته: «برادر من حسن عسكری فرزندی نمی داشت» «كذّاب» نامیده اند و هزار سال است آن مرد راستگو [!] را هو می كنند. از چنین گروهی بی فرهنگ و آزرم چه شگفت است كه...».

    كسروی در همان كتاب (تاریخ مشروطه ایران، ص 131) است كه می گوید:
    شیعیان و علمای آنان قائل به امامت بلافصل امیرمؤمنان بوده و خلفا را غاصب این مقام و سزاوار نكوهش ابدی می دانند و«مردمی با این باور، پیداست كه...از پرداختن به كار زندگانی و كشور تا چه اندازه دور بودندی»!

    انتخاب تیترهای موهِنی چون «پیوستن ملایان به اوباشان»،[139]
    «جنبش ملایان و آغاز آشوب»،[140]
    «دستبردهایی كه علما در قانون می كردند»!،[141]
    «چگونه از دامهای منطق و اصول جَستم»[142]
    و نیز تعابیری نظیر «در این پیشامد، از همه رسواتر ملایان بودند»[143]
    و «نمایشهای بیهوده... و نشان هوسبازی ملایان»![144]
    همگی حاكی از كینه توزی آشكار و بیمار گونه كسروی به علمای شیعه و نمونه ای از زبان و قلم پرخاجو، هتاك و ستیزناك اوست، به گونه ای كه كمتر می توان نمونه مشابهی از آن در میان نویسندگان «لائیك» و حتی ضدّ مدهب كشورمان یافت. برخی از مطلعین، سابقه ضدیت كسروی با روحانیت را به گذشته های دور دوران نوجوانی او، بر می گردانند.[145]

    كسروی ـ چنان كه دیدیم ـ به مجتهد تبریزی و سایر مجتهدان آذربایجان نسبت «ناآگاهی» داده است. جالب است بدانیم كه وی عموم رهبران دینی و حتی مصلحان و مبارزان مذهبی را (از سید جمال اسدآبادی گرفته تا مدرس و خیابانی) به ناآگاهی و خودخواهی متهم ساخته است!
    از نظر او: سید جمال الدین اسدآبادی «به كار بزرگی برخاسته بوده، ولی راه آن را نمی شناخته و آنگاه هیچ گاه خود را فراموش نمی كرده...»[76]

    میرزا كوچك خان و یاران او مردانی «كوتاه بین و ساده» بوده «و از دوراندیشی و شناختن سود و زیان كشور بی بهره» بوده اند![77]
    (قبلاً هم دیدیم كه در «تاریخ پانصد ساله خوزستان» جنگلیان را جمعی از «گردنكشان و خودسران» شمرده بود!).[78]
    شیخ محمد خیابانی، به رغم نیكخواهی و دلسوزیش برای كشور، «یك راه روشنی در اندیشه نمی داشت»[79] و بیانیه وی كه بر دو اصل «برقرارداشتن آسایش عمومی و از قوه به فعل آوردن رژیم مشروطیت» تكیه داشت، حاكی از «بیمایگی كار» او و همدستانش بوده و ضمناً نشانگر «بی پروایی خیابانی به مردم» است![80]

    در همان ایام، شهید مدرّس پرچم قیام بر ضدّ قرارداد 1919 وثوق الدوله ـ كاكس را در تهران بر دوش داشت. داوری كسروی در باره مدرّس را نیز لابد بایستی از تصویر كلی ای كه وی از مخالفان قرارداد ننگین وثوق الدوله به دست می دهد، بازجست:
    ...بیرون آمدن این پیمان نامه ناخشنودی سختی در مردم پدید آورد و در هر كجا تكانی پیدا شد... راستی آن است كه گذشته از خود پیشامد و برخورد آن به همه كس، انگیزه هایی در میان بود كه به سختی شور و هیاهو می افزود:
    نخست یك دسته از آزادیخواهان از بیكاری دلتنگ گردیده و افتادن كابینه را با ناشكیبایی آرزو می كردند.
    دوم هوچیان كه گفتیم با هر كابینه دشمنی می نمودندی و افتادن آن را خواستندی... و به یك چنین بهانه ای نیازمند می بودند.
    سوم یك گروه كوتاه اندیش چون از كوششی نتیجه برنگیرند و یا در كشاكشی شكسته بیرون آیند در پی كسی باشند كه گناه را به گردن او گذارند و با شور و هیاهو بر سر او پرند و خشم خود را فروریزند و بدینسان از زیر شرمساری بیرون آیند.
    توده ایران در این هنگام چنین حالی می داشتند و به داشتن یك كسی كه همه گناهها را به گردن او اندازند نیازمند و آرزومند می بودند و آن كس وثوق الدوله را یافتند...[!][81]

    تأثیر این اظهارات مشعشع! در خواننده ناآگاه، «ایجاد بدبینی شدید به پیشینه مبارزات ضدّ استعماری ملت ایران و تصور منفی از پیشوایان خبیر و دلسوز آن (نظیر شهید مدرس)» خواهد بود.
    چنان كه خواننده آگاه نیز، پس از قرائت این سطور، رویش دو شاخ تعجب! را بر فراز سر خویش احساس خواهد كرد!
    كسروی حتی علمای مشروطه خواه ایران و عراق: طباطبایی، بهبهانی، آخوند خراسانی، شیخ عبداللّه مازندرانی و... را نیز (كه «ظاهراً» به آنان ارادت نشان می دهد) از برچسب «ناآگاهی» محروم نگذاشته و راجع به آنان می نویسد:
    «از كشورداری و چگونگی پیشرفت توده و این گونه اندیشه ها بسیار دور می بودند»![82]





    نظرات() 

    نگاه انسان‌شناختی به داستان کوتاه گدا (1341) اثر غلامحسین ساعدی

    نوشته شده توسط : قارانقوش
    چهارشنبه 28 خرداد 1393-12:54 ق.ظ

    saedi-large.jpg

    خلاصه داستان
    «گدا» از نظرگاه پیرزنی نقل می‌شود که بعد از مرگ شوهرش ـ حاج سید‌‌رضی ـ هیچ‌کدام از بچه‌هایش او را به خانه‌هایشان راه نمی‌دهند. ناچار رو به گدایی و شمایل‌گردانی می‌آورد. او که به همه اعلام کرده بود پولی در بساط ندارد، می‌خواهد یک وجب خاک بخرد برای قبرش. از آن به بعد بچه‌هایش کنجکاو می‌شوند

    که مادرشان در بقچه‌اش چی دارد؟! پیرزن هر کجا می‌رود بقچه‌اش را با خود می‌برد. دست آخر وقتی به خانه‌ای که وسایل‌اش را آن‌جا گذاشته برمی‌گردد، بچه‌هایش را می‌بیند که بر سر ماترک‌اش دعوا راه انداخته‌اند. او که بیمار است و در حال مرگ بقچه را می‌گشاید و کفنی را بیرون می‌آورد.

    اغلب کسانی که از مدرنیته و جهان مدرن یا جامعه‌ی گام نهاده در راه مدرنیزاسیون صحبت می‌کنند تنها دودِ کارخانه‌ها، بلوارهای شلوغ، نئون‌های پُرنور و آدم‌های شیک پوش را می‌بینند. اما در دنیای مدرن در زیر همه‌ی این زرق و برق‌هایی که چشم را خیره می‌کنند، «چشمان مستمندان» (1) نیز حضور دارد که در دنیای زیرزمینی زندگی می‌کنند. در تفسیر این داستان، ما می‌خواهیم این چشم‌ها را بیشتر بشناسیم و با این انسان‌ها ارتباط برقرار نماییم و با سرک کشیدن در زندگی‌شان درکِ واضحی از آن‌ها پیدا کنیم.
    داستان «گدا» و داستان‌های مشابه آن «فاصله‌ی بین سطور»‌ فراوانی دارند. این چنین آثاری دارای متن پنهانی هستند. (عباسی،‌ سکینه؛ 1385: 91) خواننده با خواندن داستان با آن درگیر می‌شود و قسمت‌هایی از آن را در ذهن خود می‌سازد. این همان چیزی است که آن را «خواننده‌ی واکنشی» می‌نامند.
    نه تنها «گدا» بلکه در اکثر داستان‌های ساعدی تمثیل و استعاره جایگاه ویژه‌ای دارند. ساعدی خود درباره‌ی جایگاه تمثیل و استعاره در ادبیات داستانی می‌گوید که «اگر کار هنری به صورت تمثیلی بیان شود در هر دوره‌‌ی دیگر نیز قابل تأویل و تفسیر است و این اگر ادبیات داستانی جنبه‌ی تمثیلی خود را از دست بدهد بیم آن وجود دارد که جنبه‌ی روزمره پیدا کند و این نوع ادبیات را در همان زمان نوشتن می‌توان خواند.» (به نقل از صالحی؛ 1384) (2)
    ساعدی در داستان‌هایش تصویری که از شهر و روستا می‌دهد با وصف‌های غریبی همراه است. وضع زندگی نابه‌هنجار، آداب و رسوم پوسیده، روابط اجتماعیِ آلوده، حیاط بدوی، مونتاژی از زندگی مدرن با شور و حرارت کاذب در کنار زندگی رخوت‌آلود و فسادی عالم‌گیر که در شیوه‌ی جدید زندگی شهرنشینی طبقات متوسط و قشر پائین نمود پیدا می‌کند.
    در داستان موجز و زیبای «گدا» پیرزن با حسرت و خشم جامعه‌ای را توصیف می‌کند که در آن انسان گرگ انسان است، ‌حفظ منافع فردی حتی عواطف مادر و فرزندی را نیز نابود کرده است، ‌و تنها بچه‌ها قابل اطمینان‌اند. ساعدی پریشانی ذهنی پیرزن را ـ‌که شمایل کهنه را چون نشانه‌ای از زوال جامعه به همراه دارد ـ در برخورد با زندگی غیرانسانی «مجسم» می‌کند. هر چند نویسنده در پایان داستان از واقع‌گرایی به فضاسازی‌های دلهره‌انگیز و وهم‌آلود روی آورده، اما چهره‌ی «خانم بزرگ» از چهره‌های فراموش‌نشدنی ادبیات معاصر ایران است. این داستان شکیل وابسته به زندگی امروز و مسائل اجتماعی زمان ماست و بی‌آن‌که هم‌چون داستان‌های قبلی گزارشی مستقیم باشد، عمق فاجعه را نشان می‌دهد. (میرعابدینی؛ 1383: 329)
    پیرزن و اطرافیان او نماد انسان‌هایی هستند که در حاشیه زندگی می‌کنند (3) یا بر اساس تصویر داستایوفسکی از دهه‌ی 1860 به زیرزمین رفته‌اند. بهره‌ی آن‌ها از زندگی مدرن چیست؟ زندگی‌ی که وعده‌ی رفاه و امنیت را داده و همه‌ی انسان‌ها را به طور یکسان در آن شریک می‌داند؟! زندگی‌ آن‌ها در «جهان‌های کوچک» (4) است. به قول برمن این‌ها دارای هستی‌های شناور هستند.
    فقر و بدبختی در دنیای زیرینْ اصل پذیرفته شده است. در داستان «گدا» شخصیت‌ها از این دنیای زیرزمینی خارج نمی‌شوند. در هیچ‌کجای داستان ما نه صحبت از بلواری داریم که ازدحام جمعیتی در آن باشد و نه از اداره و کارخانه خبری هست. راه‌های ارتباط بسته است و خانواده‌ی چشم‌ها به خیرگی نور ویترین‌ها عادت ندارد. این در حالی است که بهای زندگی مدرن را می‌دهند ولی از آن بی‌بهره‌اند.
    پیرزن هنگامی که شوهرش می‌میرد، امنیت اجتماعی خود را نیز از دست می‌دهد. او وارد خیابان می‌شود، در گوشه‌ای می‌نشیند و چادرش را طوری روی سرش می‌کشد که کسی نبینداَش.
    «پا شدم از خونه اومدم بیرون و رفتم حرم. اول حضرت معصومه را زیارت کردم و بعد بیرون در بزرگ حرم، چارزانو نشستم و صورتمو پوشوندم و دستمو دراز کردم طرف اونائی که برای زیارت می‌اومدند.» (ص 289)
    پیرزن به مکانِ عمومی پر ازدحامی آمده است که او را به دیگران مرتبط می‌کند. او که از عمق به سطح آمده، صورت‌اش را می‌پوشاند. او هیچ مشارکتی در دنیای پرازدحام بیرون ندارد. آدم‌‌های بسیاری از جلوی او رد می‌شوند و توجهی به او نمی‌کنند. پیرزن از انزوای خود بیرون آمده اما زندگی در نورْ به صور جدیدی از تشدید و تعمیقِ رنج، دامن زده است. انبوه بی‌شماری از شکنجه‌ها و تحقیرها و رنجش‌‌ها را تجربه می‌کند. به این آدم‌ها نوعی احساس خفت دائمی و تحمل ناپذیر دست می‌دهد. اما این هستی‌های شناور در ایران آن زمان چگونه با آن مواجه می‌شدند؟
    هنگامی که برمن یادداشت‌های زیرزمینی داستایوفسکی را می‌کاود، قهرمان داستان که او نیز هستی شناوری دارد و متعلق به آدم‌های زیرزمینی است، ‌واکنش‌اش به موضعی که در آن قرار دارد طغیان است. برمن آن را «عصیان انسان زیرزمینی علیه اقتدار» می‌نامد. (1384: 270) او معتقد است «انسان زیرزمینی پویایی بس بیشتری دارد: او از انزوای خویش بیرون می‌آید تا خود را به آغوش عمل، یا دست کم تلاش برای عمل، پرتاب کند.» (همان؛ ص 272)
    اما انسان زیرزمینی داستان ما واکنش متفاوتی نشان می‌دهد. او که سهمی از این زندگی ندارد، ‌خود را فریب می‌دهد.
    پیرزن گدایی می‌کند. گدا در داستانْ تمثیل است و به این نحو درماندگی و درهم شکستگی شخصیت داستان نشان داده می‌شود. گدا مظهر شخصیت فروپاشیده‌ی انسان است. پیرزن برخلاف قهرمان داستایوفسکی هیچ تلاشی برای مرئی شدن انجام نمی‌دهد. او شخصیت درمانده و درهم شکسته‌ی خود را هم‌چنان نامرئی نگاه می‌دارد و هنگامی که هدف از گدایی خود را ثواب می‌پندارد، ‌لعابی از دروغ بر آن می‌کشد.
    ـ «من واسه ثوابش این کارو می کردم.» (ص291)
    ـ «گدایی با شمایل ثوابش خیلی بیشتره.» (ص 292)
    ـ «و اگه حالا گدایی می‌کنم واسه پولش نیس، واسه ثوابشه، من از بوی نون گدائی خوشم میآد، از ثوابش خوشم میآد.» (ص 293)
    نه تنها پیرزن در چنین دنیایی زندگی می‌کند بل‌که بقیه‌ی خانواده‌ی او نیز با تفاوت‌هایی در جهان مادرشان هستند. آن‌ها نیز متعلق به جهان زیرین هستند و با نداری و فلاکت و دروغ زندگی را بسر می‌برند.
    ـ «عزیز خانوم عصبانی شد و گفت: «حالا که پول داری پس چرا هی میای اینجا و سید بیچاره رو تیغ می زنی؟ بدبخت از صبح تا شام دوندگی می کنه، جون می‌کنه و وسعش نمی‌رسه که شکم بچه‌هاشو سیر بکنه، تو هم که ول‌کنش نیستی، هی میری و هی میای و هر دفعه یه چیزی ازش می‌گیری.» (ص 288)
    بقیه‌ی اعضای خانواده نیز هر کدام به صورتی درگیر هستند. آن‌ها از زندگی توقع زیادی ندارند. کمی غذا و یک جای خواب. این کم‌توقعی ما را به یاد «یوگنی» در «سوارکار مفرغی» پوشکین می‌اندازد. او نیز مانند شخصیت‌های داستان ما آروزهای عادی، ‌معتدل و همراه با حجب و حیایی دارد: «ازدواج کنم؟ خوب، چرا که نه؟»
    اینان آدم‌های سیالی هستند. شبح‌گونه که سربزیر و دزدادنه راه خود را می‌روند یا از انظار کناره می‌جویند. «کاری به کار کسی نداشتم،‌ هیشکی‌م کاری با من نداشت.» (ص 292)
    هنگامی که امثال پیرزن در فضای عمومی ظاهر می‌شوند لابد دیگران از خود می‌پرسند: «اینان کیستند، ‌از کجا می‌آیند و به کجا می‌روند،‌ چه آرزویی در سر دارند، ‌به چه کسی عشق می‌ورزند؟» (برمن؛ 1384: 184) شاید شهروندان دیگرْ زیر روشنایی لامپ‌ها نتوانند این اشباح سرگردان را ببینند اما ما می‌دانیم که اگر بهتر نگاه می‌کردند سنگ و کلوخ را در جوار زرق و برق می‌دیدند. این‌ها در قدیمی‌ترین،‌ تیره‌ترین، شلوغ‌ترین، ‌مفلوک‌ترین و خوفناک‌ترین محلات شهر،‌ مأوا و مسکن دارند. در مکان‌های کاملاً ناشناخته و گمنام:
    «به آخر کوچه که رسیدم در باز بود و رفتم تو. باغ بزرگی بود و درخت‌های پیر و کهنه، شاخه به شاخه‌ی هم داشتند و صدای آب از همه طرف شنیده می‌شد، قندیل کهنه و روشنی از شاخه‌ی بیدی آویزون بود. زیر قندیل نشستم و منتظر شدم، قمر و فاطمه و ماهپاره اومدند، هر چار تا اول گریه کردیم و بعد نشستیم به درد‌دل.» (ص 295)
    و اما ترس؛ ترس از جمله‌ی مقولاتی است که در اکثر داستان‌های این دوره خود را در وجوه مختلف نشان می‌دهد. شاید ساعدی بیشتر از دیگر نویسندگان بر آن انگشت نهاده و لایه‌های آن را ورق زده است. ترس در داستان گدا نه از وضعیت خفقان سیاسی است بل‌که از آدم‌های دیگر است. پیرزن از دیگران می‌ترسد. او به خود اطمینان ندارد و هر لحظه منتظر است خطری او را تهدید کند. موقعیت او شکننده است و او خود بهتر از هر کسی می‌داند که با تلنگری به آن فرو می‌ریزد.
    ـ «اما ترس ورم داشته بود، از عزیزه می‌ترسیدم، از بچه‌هاش می ترسیدم، از همه می‌ترسیدم، ‌زبانم لال، حتا از حرم خانوم معصومه‌م می‌ترسیدم.» (ص 289)
    ـ «من ‎از جواد‌آقا می‌ترسیدم، از سید‌مرتضی می‌ترسیدم، از بیرون می‌ترسیدم، از اون تو می‌ترسیدم.» (ص 298)
    در داستانْ بیست و سه بار کلمه‌ی ترس آمده است؛‌ و عاقبت این‌که خانم‌بزرگ دچار جنون می‌شود. ساعدی خود روان‌شناسی خوانده بود و این امکان هست که از اطلاعات روان‌شناسی‌اش در داستان استفاده کرده باشد. این گمان را قسمت‌های آخر داستان که همه چیز در هاله‌ای از وهم پیچیده می‌شود تقویت می‌کند. سکینه عباسی در مقاله‌ی «روایتگر ناآشنا» این جنبه از داستان را برجسته‌تر نموده است.
    بیماری او ابتدا از مرحله‌ی خیالبافی و با خود حرف زدن شروع می‌شود و به «کابوس» و «حیوان‌بینی»(Zoopsia) و «عمق هراسی» تبدیل می‌شود. وی به سرعت مراحل آشفتگی فکری را تا دیوانگی طی می‌کند.
    ـ «دفعه‌ی آخر انگار به دلم برات شده بود که کارها خراب می‌شود اما بازم نصفه‌های شب با یه ماشین قراضه راه افتادم و صبح آفتاب نزده، دم در خونة سید اسدالله بودم.» (ص 287)
    ـ «ترس ورم داشته بود، از عزیزه می‌ترسیدم، از بچه‌هاش می ترسیدم، از همه می‌ترسیدم، ‌زبانم لال، حتا از حرم خانوم معصومه‌م می‌ترسیدم.» (ص 289)
    ـ «شام خوردم و بلند شدم که نماز بخونم در خونه رو باز کردم، پیش پایم دره‌ی بزرگی بود و ماه روی آن آویزان بود و همه‌جا مثل شیر روشن بود و صدای گرگ می‌اومد، صدای گرگ، از خیلی دور می‌اومد، و یه صدا از پشت خونه می‌گفت: «الان میاد تو رو می‌خوره گرگا پیرزنارو دوس دارن.» همچی به نظرم اومد که دارم دندوناشو می‌بینم.» (ص 292)
    ـ «یه شب که دلم گرفته بود، نشسته بودم و خیالات می‌بافتم که یه دفه دیدم صدام می‌زنن، صدا از خیلی دور بود، درو وا کردم و گوش دادم، از یه جای دور، انگار از پشت کوه‌ها صدام می‌زدند. صدا آشنا بود، اما نفهمیدم صدای کی بود، همه‌ی ترسم ریخت، پا شدم شمایل و بند و بساطو ورداشتم و راه افتادم. جاده باریک و دراز بود، و بیابون روشن بود و راه که می‌رفتم همه چیز نرم بود، جاده پایین می‌رفت و بالا می‌آمد، خسته‌ام نمی‌کرد همه‌ی اینا از برکت دل روشنم بود، از برکت توجه آقاها بود.» (ص 292)
    ـ «از زیرزمین بوی ترشی و سدر و کپک می اومد، قالی‌ها و جاجیم‌ها را گوشه‌ی مرطوب زیرزمین جمع کرده بودند، لوله‌های بخاری و سماورهای بزرگ و حلبی‌ها رو چیده بودند روهم، یه چیز زردی مثل گل‌کلم روی همه‌شون نشسته بود. بوی عجیبی همه‌ جا بود و نفس که می‌کشیدی دماغت آب می افتاد. سه تا کرسی کنار هم چیده بودند، و وسطشون سه تا بزغاله‌ی کوچک عین سه تا گربه، نشسته بودند و یونجه می‌خوردند. جونور عجیبی‌م اون وسط بود که دم دراز و کله‌ی سه‌گوشی داشت و تندتند زمین را لیس می‌زد و خاک می‌خورد.» (ص 296)
    ـ «صدام گرفته بود، پاهام زخمی شده بود و ناخن پاهام کنده شده بود و می‌سوخت، چیزی تو گلوم بود و نمی‌ذاشت صدام دربیاید. تو قبرستون می‌خوابیدم، گرد و خاک همچو شمایلو پوشانده بود که دیگه صورت حضرت پیدا نبود. دیگه گشنه‌م نمی‌شد، آب، فقط آب می‌خوردم، گاهی هم هوس می‌کردم که خاک بخورم، مثل اون حیوون کوچولو که وسط بره‌ها نشسته بود و زمین را لیس می‌زد.» (ص 297)
    بیماری تدریجی او، ‌در انتهای داستان به اوج می‌رسد:
    «حال خوشی نداشتم، زخم داخل دهنم بزرگ شده تو شکمم آویزون بود، دست به دیوار می‌گرفتم و راه می‌رفتم. یه چیز عجیبی مثل قوطی حلبی، تو کله‌م صدا می کرد، یه چیز مثل حلقه‌ی چاه از تو زمین باهام ‎حرف می زد، شمایل حضرت باهام حرف می زد، امام غریبان، خانم معصومه، ماهپاره، باهام حرف می زدند. یه روز بچه‌های سید‌عبدالله رو دیدم که خبر دادند خاله‌شون مرده، من می دونستم، از همه چیز خبر داشتم.» (ص 298)
    در داستان «گدا» اهمیت خاصی به «خیابان»، «پیاده‌رو» و «گنداب» داده شده است. «در پیاده‌رو مردمانی از هر نوع و طبقه، خود را از طریق مقایسه با دیگران در حین نشستن و قدم زدن می‌شناسند. در گنداب، ‌مردمان در حین سگ‌دو زدن برای بقا، ناچار می‌شوند ماهیت خود را از یاد ببرند.» (برمن؛ 1384: 191)
    «بقچه و شمایلو بغل کردم و مثل مار خزیدم توی راه آب، چار دست و پا از وسط لجن‌ها رد شدم.» (ص 298)
    زندگی در گنداب نشأت گرفته از وجوه غیرعادی قهرمان داستان نیست بل‌که درجات گونه‌گون انحطاط و تباهی عملکرد و ساختار عادی زندگی در آن جامعه را نشان می‌دهد.
    به اشتباه جهان زیرین را نباید با دنیای سنتی یکی دانست. آدم‌های جهان زیرین از این رو هستی‌های شناور هستند که در جامعه‌ای در حال مدرنیزاسیون قرار دارند. از این روست که رابطه‌ها نیز رنگی از سنت ندارد. هیچ‌ یک از اعضای خانوادهْ پیرزن را نمی‌خواهد. او محکوم به نابودی است و نشانی از بزرگ خانواده در او نیست. خانوم بزرگ، که کوچک شده است تنها با بچه‌ها «رابطه» برقرار می‌کند. او از چشم‌های دیگر فراری است.
    داستان «گدا» داستان مردمی است که در روشنایی روز از آن‌ها خبری نیست. آن‌ها را شب‌هنگام در قبرستان‌ها می‌توان یافت و یا گوشه‌ای کز کرده بیرون شهر. در زمانه‌ای که داستان اتفاق می‌افتد این اشباح نه می‌خواستند خود را نشان دهند و نه تمایلی به این کار داشتند. اما هم‌چنان مانند سایه‌ای بر دیوار حضور خود را اعلام می‌کردند. این آدم‌ها که خانوم‌بزرگ نماد آن‌هاست در هر گوشه و کنارِ «شهر» دزدانه می‌آیند و می‌روند و خیابان‌های پرازدحام، نورهای خیره‌کننده و آدم‌های سطح بالا و هیچ چیز دیگر آن‌ها را نمی‌بیند و در‌نمی‌یابد؛ اما آن‌ها حضور دارند و کاری‌شان نمی‌شود کرد. آن‌ها قسمتی از جهان مدرن یا در حال مدرن شدن ما هستند که ساختن برج‌ها و نابود کردن آدم‌ها قسمت جدایی‌ناپذیر آن است. «آخه چه کارش کنم،‌ در مسجده، ‌نه کندنیه، ‌نه سوزوندنی» (ص 288)





    نظرات() 

    قاضی صدام در دست داعش

    نوشته شده توسط : قارانقوش
    چهارشنبه 28 خرداد 1393-12:45 ق.ظ

    تاریخ انتشار : سه شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۳ ساعت ۲۱:۵۴
    صفحه منتسب به عزت الدوری در فیس‌بوک ادعا کرد که نیروهای گروه دولت عراق و شام "داعش" قاضی‌ دادگاه صدام که حکم اعدام وی را صادر کرد، بازداشت کردند.

    به گزارش ایسنا به نقل از پایگاه اینترنتی ارم نیوز، حامیان عزت الدوری، دبیرکل حزب منحل شده بعث در عراق تاکید کردند که نیروهای داعش رئوف رشید عبدالرحمان، قاضی کرد را که حکم اعدام صدام را داده بود، بازداشت کردند.

    در صفحه منتسب به عزت الدوری در فیس‌بوک ادعا شده است که این قاضی در حال حاضر توسط نیروهای داعش و اعضای حزب بعث بازداشت شده است.

    در این صفحه خطاب به نوری مالکی، نخست وزیر عراق آمده است: رئوف رشید عبدالرحمان اکنون توسط داعش بازداشت شده است و تو نیز گردنت را آماده کن. پس از اینکه عبدالرحمان حکم اعدام صدام را صادر کرد در سال ۲۰۰۹ به عنوان وزیر دادگستری در دولت کردستان عراق انتخاب شد.

    عزت الدوری مرد شماره دو در دوره حکومت صدام بود و وی تصدی پست معاون رئیس شورای فرماندهی انقلاب و پس از آن چندین منصب از جمله وزیر کشور و وزیر کشاورزی را برعهده داشت. پس از اشغال عراق عزت الدوری خود را مخفی ساخت و حزب عربی سوسیال بعث در عراق اعلام کرد که وی پس از صدام تصدی پست دبیرکل این حزب را برعهده دارد.
     




    نظرات() 

    عاصم اردبیلی شعر هایش را برای ما به یادگار گذاشت و رفت

    نوشته شده توسط : قارانقوش
    چهارشنبه 28 خرداد 1393-12:31 ق.ظ

    کمتر کسی در آذربایجان وجود دارد که حداقل قسمتی از شعر« جهنمده بیتن گول »را از حفظ بلد نباشد « “سوری” کیم دیر؟ - سوری بیر گول دی جهنمده بیتیبدیر - سوری بیر دامجی دی، گوزدن آخاراق اوزده ایتیبدیر.- سوری یول- یولچوسودور، ایری ده یوخ ،دوزده ایتیبدیر. سوری، بیر مرثیه دیر اوخشایاراق سوزده ایتیبدیر. ». شعر « جهنمده بیتن گول » که به بیان عشق پاک یک دختر جوان به نام سوری و البته جفای روزگار به

    کمتر کسی در آذربایجان وجود دارد که حداقل قسمتی از شعر« جهنمده بیتن گول »را از حفظ بلد نباشد « “سوری” کیم دیر؟ - سوری بیر گول دی جهنمده بیتیبدیر - سوری بیر دامجی دی، گوزدن آخاراق اوزده ایتیبدیر.- سوری یول- یولچوسودور، ایری ده یوخ ،دوزده ایتیبدیر. سوری، بیر مرثیه دیر اوخشایاراق سوزده ایتیبدیر. ».

    شعر « جهنمده بیتن گول » که به بیان عشق پاک یک دختر جوان به نام سوری و البته جفای روزگار به وی سروده شده است قطعا به یادماندنی ترین شعر استاد است اما عاصم اردبیلی در کنار 40 سال تلاش در عرصه فرهنگ و هنر آثار گرانقدر دیگری را نیز در کارنامه خود دارد.

    قانلی سحر، یارالی دورنا، کوزلو سوزلر، سوزلوگوزلر و ...از مهمترین آثار وی می باشند.

    صالح عاصم كفاش معروف به پرویز كه در شعر (عاصم)تخلص می كند روز13 دیماه1320 در محله ی قدیمی جمعه مسجد، اردبیل درخانه ی پدر بزرگ فقیدش شادروان غلام عسگر عاصم كفاش كه از خادمین دربار حسینی و شاعری دلسوخته و بی تكلف بوده قدم به جهان هستی گذاشت.پدر مرحومش اسمعلی دارای ذوق ادبی بود ودر راسته ی كفاشان بازار اردبیل به كفاشی اشتغال داشت...

    صالح عاصم تحصیلات ابتدایی را در دبیرستان سنایی واقع در كوچه ی حسن آباد وتحصیلات متوسطه را در دبیرستان پهلوی و صفوی به پایان رسانید. پس از انجام خدمت وظیفه وارد تربیت معلم تبریز شد و پس از گذراندن دوره ی آموزشی یكساله به زادگاه خود بازگشت تا به عنوان معلم استخدام شود ودر دبیرستانهای اردبیل به تدریس پرداخت .

    وی در سال1353 به دانشسرای عالی تهران راه یافت ودر رشته ی زبان وادبیات زبان انگلیسی به اخذ مدرك لیسانس نائل گردید. عاصم كه درسال 1343 ازدواج نموده دارای سه فرزند به نامهای داور و داریوش و رامین می باشد كه دریغا شمع حیات دومین فرزندش در زمستان سال 1376 به خاموشی گرائید و روح شاعر را برای همیشه داغدار كرد. عاصم در این ماتم شعر سوزناكی دارد كه بیتی از آن نقل می شود :

    منه بیر داغ دادین‌، اسفند آیی،دادیردی فلك

    تابیلم سینه ی زینب ده كی آمار نه دیر

    استاد عاصم اردبیلی، غزلهای اجتماعی و چار پاره های هجایی،منظومه های شیوایی به صورت بحر طویل دارد كه از آن جمله می توان به قطعه ی سوری(جهنمده بیتن گول)وشیخ محمد(ایكینجی بهلول)اشاره كرد....





    نظرات() 

    جامعه ایرانی دچار آنومی فرهنگی شده است

    نوشته شده توسط : قارانقوش
    چهارشنبه 28 خرداد 1393-12:11 ق.ظ

    قرایی مقدم در گفتگو با سلام نو:
    پسران گذشته نگر هستند و هنوز فرهنگ مردسالارانه را حفظ کرده‌اند و زن را زیر دست خود و جزء اموال خود تلقی می‌کنند. زنان حال نگر هستند و با فرهنگ برابر خواهی امروزه زندگی می‌کنند. پس یکی از دلایل طلاق را می‌توان در تفاوت نگرش میان جایگاه زن و مرد دانست.
    سرویس اجتماعی: فرهنگ ایرانی را می‌توان متاثر از سه منبع ایرانی، اسلامی و غربی دانست. واردات خرده‌فرهنگ‌های غربی که به تناسب جهانی شدن و توسعه کشور طی دهه‌های گذشته صورت گرفته باعث شده تا فرهنگ ایرانی-اسلامی گذشته تا حد قابل توجهی متاثر گردد. همین امر در کنار مزایا و محاسنی که داشته، معایبی چون افزایش برخی آسیب‌های اجتماعی چون طلاق را نیز در پی داشته است. در همین رابطه سلام نو گفتگویی با یک استاد جامعه‌شناسی انجام داده که در ادامه می‌خوانید:

    امان الله قرایی مقدم در این رابطه گفت: می‌توان علل طلاق در جامعه را به دو بخش عمده تقسیم کرد؛ دلایل فرهنگی و اجتماعی و همچنین دلایل اقتصادی. دوگانگی فرهنگ اجتماعی و تفاوت نوع نگرش زنان و مردان، تفاوت در شیوهٔ زندگی دو جنس و... از عوامل گسترش پدیدهٔ طلاق در جامعهٔ ما هستند. در واقع پسران گذشته نگر هستند و هنوز فرهنگ مردسالارانه را حفظ کرده‌اند و زن را زیر دست خود و جزء اموال خود تلقی می‌کنند. زنان حال نگر هستند و با فرهنگ برابر خواهی امروزه زندگی می‌کنند. پس یکی از دلایل طلاق را می‌توان در تفاوت نگرش میان جایگاه زن و مرد دانست.

    این استاد دانشگاه در ادامه به پایگاه خبری تحلیلی سلام نو گفت: از طرف دیگر مطابق آمار، طلاق در طبقه متوسط بیشتر است، چون زن و مرد هر دو احساس امنیت می‌کنند و خود را بر‌تر می‌دانند. اما در طبقهٔ پایین، عموما زن پذیرفته است که مرد بر‌تر است و با فرهنگ مرد سالار کنار آمده و چون نیاز اقتصادی به شوهر دارد، کمتر خود را درگیر اختلافات خانوادگی می‌کند. همچنین در طبقات بالا چون تحصیلات بالا‌تر است و زن از تمکن مالی بیشتری برخوردار است و مردهای این طبقه هم با فرهنگ برابری رشد کرده‌اند، طلاق کمتری را شاهد هستیم.

    این جامعه‌شناس افزود: در واقع می‌توان گفت جامعه دچار آنومی فرهنگی گردیده، ارزش‌ها و هنجار‌ها دگرگون شده و تحت تاثیر فرهنگ غرب قرار گرفته است. تاثیر رسانه‌های غربی منجر به کمرنگ شدن معنویات و افزایش بی‌بند و باری شده و یکی دیگر از علل جدایی‌ها در جامعهٔ ما، عدم وفاداری زوجین است. از طرف دیگر ازدواج‌های بدون منطق و تصمیم گیری از روی ظاهر هم خود می‌تواند روند طلاق را صعودی کند.

    وی افزود: علل مهم دیگر مسائل اقتصادی است. بیکاری و تورم باعث ضعیف شدن توان اقتصادی خانواده‌ها می‌گردد و همین امر می‌تواند باعث افزایش استرس و تنش خانوادگی گردد. از طرف دیگر هم فعالیت‌های بیش از حد اقتصادی و زمان طولانی مشاغل این روز‌ها باعث فراموش شدن عشق و محبت خانوادگی می‌گردد.




    نظرات() 

    جامعه شناسی خشونت جمعی

    نوشته شده توسط : قارانقوش
    سه شنبه 27 خرداد 1393-11:56 ب.ظ

    دکتر صادق زیباكلام استاد دانشگاه تهران
    «داعش» فقط محصول جهل، عقب ماندگی، محرومیت، فقر و توسعه نیافتگی سیاسی و اجتماعی نیست. «داعش» در عین حال محصول خشونت سیاسی حاکم در خاورمیانه هم هست.
    تدبیر24: تصاویر اعدام های دسته جمعی هزاران کودک و بزرگسال، زن و مرد، پیر و جوان، انسان هایی که کنار هم ردیف شده و سپس به رگبار گلوله بسته شده اند، پرسش های عمیقی درخصوص انسان، فرهنگ، تمدن، تاریخ، پیشرفت و... مطرح می کند. اگر از جرم آنها از داعش بپرسیم به ما خواهند گفت که جرم آنها صرفا این بوده که شیعه هستند؛ همین و بس.

    اینکه چه جرمی مرتکب شده بودند، کدام خبط و خطای مهمی انجام داده بودند که باید بدون محاکمه و فقط به رگبار بسته می شدند، پرسش هایی هستند که داعش و داعش ها در طول تاریخ نتوانسته اند به آن پاسخی بدهند. بسیاری خواهند گفت که از گروهی که فکر و عقیده ای را که کاملابا فکر و عقیده آنان یکسان نیست شرک، نفاق، بدعت و کفر می پندارند و در نتیجه آنان را واجب القتل می دانند، خیلی انتظار دیگری نمی توان داشت. بسیاری خواهند گفت که از یک گروه تندرو که شست وشوی مغزی داده شده اند که هرکس مثل ما فکر نمی کند، ما تکلیف و وظیفه شرعی داریم که او و آنها را به قتل برسانیم، انتظار زیادی نمی توان داشت.

    بسیاری خواهند گفت از انسان هایی که در روستاها، بیابان ها و مناطق محروم و دورافتاده عربستان، افغانستان، پاکستان، یمن یا چچن زندگی می کنند خیلی انتظار بیشتری نمی توان داشت؛ انسان هایی که در فقر و محرومیت بزرگ می شوند و تنها پنجره ای که به دنیا دارند پنجره ای است که روحانیون وهابی و سلفی به روی آنها گشوده اند. پنجره ای که در بیرون آن هر که و هر چه هست گمراه و فاسد است و فقط سلفی ها بندگان شایسته، برگزیده و راهی بهشت موعودند. درک «داعش»، درک القاعده، درک طالبان خیلی پیچیدگی ندارد. خاستگاه آنها جوامع عقب افتاده و محروم از توسعه سیاسی و اجتماعی بوده است. نه در ترکیه، نه در مالزی، نه در اندونزی، نه در بنگلادش و نه در هیچ کشور اسلامی دیگری که یک درجه ای از توسعه سیاسی و پیشرفت اقتصادی و اجتماعی صورت گرفته، «داعش» و گرایشات «داعش» وجود ندارد. اما در عراق که طی نیم قرنی که از استقلالش می گذرد، کمتر روی توسعه سیاسی و پیشرفت را به خود دیده، یا در عربستان که اساسا چیزی به نام جامعه مدنی در آن به چشم نمی خورد، یا در اردوگاه های فلاکت زده آوارگان افغانی در وزیرستان و لاهور پاکستان که به جز فقر و عقب ماندگی و محرومیت و به جز تعلیم و تربیت دینی اسلام رادیکال سلفی آموزش دیگری وجود ندارد، خیلی تصادفی نیست که ملامحمد عمر و «داعش» ظهور کنند. در عین حال «داعش» فقط محصول جهل، عقب ماندگی، محرومیت، فقر و توسعه نیافتگی سیاسی و اجتماعی نیست. «داعش» در عین حال محصول خشونت سیاسی حاکم در خاورمیانه هم هست. و می رسیم به سطح سوم خشونت و نسل کشی «داعش» در عراق. رفتار «داعش» در عراق از یک منظر تاریخی خیلی هم بی سابقه نیست. نسل کشی «داعش» در عراق یادآور نسل کشی توتسی ها و رواندایی ها در آفریقا، تامیل ها و سنگالی ها در سریلانکا، صرب ها علیه مسلمانان در بوسنی، اعدام های دسته جمعی در کامبوج توسط پل پت و خمرهای سرخ و جنایات و نسل کشی صدام و حزب بعث علیه کردهای عراقی است.

    در جریان آنچه تحت عنوان سیاست «انفال» در فاصله 69-1365توسط صدام در مناطق کرد نشین عراق صورت گرفت بیش از 150 هزار کرد یا در اردوگاه های اکراد در بغداد و سایر شهرهای عراق یا در جریان اعدام های دسته جمعی یا بمباران های تعمدی شهرها و روستاهای کردنشین کشته شدند تا کردها مجبور به ترک مناطق کردنشین بشوند و بالاخره به کار گرفتن سلاح شیمیایی از جمله در حلبچه قریب به 163هزار کرد از بین رفتند. فی الواقع از بعد تاریخی هر چه عقب تر می رویم کارنامه ما انسان ها در نسل کشی و کشتار دسته جمعی هولناک تر می شود. شیعیانی که در موصل، کرکوک، تکریت و شمال سامرا به دست شبه نظامیان «داعش» قتل عام شدند، همان گناهی را دارند که اکراد در زمان صدام داشتند. اگر جنایات «داعش» را محصول عقب ماندگی سیاسی، توسعه نیافتگی اجتماعی، اقتصادی، فکری و فرهنگی بدانیم، جنایات اروپایی های پیشرفته در طول جنگ جهانی دوم را به کدام دلیل و انگیزه ای باید نسبت دهیم؟
     




    نظرات() 

    ییلاق برزه بیل

    نوشته شده توسط : قارانقوش
    سه شنبه 27 خرداد 1393-11:50 ب.ظ

    ییلاق برزه بیل به معنای سرزمین کشت و ذرع واز مراکز رقت و امدبین گیلان و تالش در زمان قدیم بود ه است وکوه باغرو یلندترین کوه تالش دز این منطقه که فبل از پادشاهی شاه اسماعیل کبیر قبل ازرفتن به لاهیجان مامن وی بوده است وبدین خاطرباغرو تربه سی تفدس یافته است در این منطقه واقع است باغرو کلمه نرکی به معنای محل یا رش ناگهانی باران که شدت ان انسان را زهره ترک میکند می یاشد!

    این مکان از چشمه های بسیار خنک و پر آب و هوای بسیار عالی و خنکی برخوردار می باشد و دارای زمین های سر سبز پوشیده از چمن میباشد. این ییلاق یکی ازپرجمعیت‌ترین ییلاق های تالش است. فاصله این ییلاق تا شهر هشتپر‍‍‍‍ حدود 45کیلومتروار استارا حدود70کیلومتربا جاده‌ای کوهستانی که از دل جنگل های زیبای خطبه سرا می‌گذرد است. ییلاق زیبا و تاریخی برزبیل نا به حال مورد کاوش تحفیفاتی قرار نگرفته است اما برای اهل قن پر از راز و رمزو گویای سحن های فراوان ا ست در این ییلاق معدن مس و آثار تاریخی کاروانسرای شاه عباسی و قبرهای ماقبل تاریخ در محلی بنام کندی یا کهنه‌ده وییلاق بیله پشت و میسه چولی و ..... وجود دارد.

    لازم است بدانیم در این منطفه لوله کشی اب از طریق لوبه های سفالی در زمان قدیم صورت گرفته است و ...





    نظرات() 

    نظر هاشمی در مورد حضورش در نماز جمعه

    نوشته شده توسط : قارانقوش
    سه شنبه 27 خرداد 1393-11:30 ب.ظ

    رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام گفت: با توجه به ملاحظاتی که دارم، فعلاً حضورم را در نمازجمعه مناسب نمی‌بینم.
    کد خبر: ۴۰۸۹۳۵
    تاریخ انتشار: ۲۷ خرداد ۱۳۹۳ - ۱۹:۳۶ - 17 June 2014
    رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام گفت: با توجه به ملاحظاتی که دارم، فعلاً حضورم را در نمازجمعه مناسب نمی‌بینم.

    به گزارش خبرگزاری تسنیم، آیت‌الله اکبر هاشمی‌رفسنجانی رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام در دیدار با خانواده شهیدان عبدالمحمد و منصور تقوی با تأکید بر جایگاه خانواده‌های شهدا در قلوب مردم و تاریخ انقلاب اسلامی، گفت: شهدای ما فرهنگی را در جامعه نهادینه کرده‌اند که برخاسته از عاشوراست.

    وی با شنیدن مصائب و مشکلات بی‌شماری که برای خانم بی‌بی‌جان دیرباز، مادر شهیدان تقوی در مراحل مختلف زندگی به وجود آمد، افزود: صبر در مصائب از سفارش‌های قرآن است و بارها صابران را مورد توجه درگاه الهی خوانده است.

    رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام داستان زندگی خانم دیرباز را جذاب و شنیدنی توصیف کرد و اظهار داشت: خدمات ایشان به اسلام کم‌نظیر بوده و قابل تقدیر است.

    هاشمی‌رفسنجانی با اشاره به نقش مادران شهدا در تشویق فرزندان برای اعزام به جبهه‌ها و روحیه آن‌ها در تشییع پیکر شهدا، گفت: آنان کوه صبر و استقامند و ما هر چقدر برای اسلام زحمت کشیده باشیم، به اندازه زحمت و تلاش مادران شهدا نیست که همواره قابل تقدیر و احترام هستند.

    وی پس از آگاهی از تألیفات فراوان شهید عبدالمحمد تقوی، گفت: چنین خانواده‌های شهیدی در کشور کم داریم و این شهید نیز از نوابغ زمان بوده‌اند.

    رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام در پاسخ به درخواست خانم دیرباز مبنی بر حضور در نمازجمعه، تصریح کرد: با توجه به ملاحظاتی که دارم، فعلاً حضورم را در نماز جمعه مناسب نمی‌بینم.

    در این دیدار خانم دیرباز به بیان خاطرات خویش از زمان دوران دفاع مقدس پرداخت و گفت: هر زمان که به خاطر شهادت فرزندانمان دلسرد می‌شدیم، خطبه‌های شما را گوش می‌دادیم و احساس می‌کردیم فرزندانمان زنده هستند.

    در این دیدار که برادر شهیدان تقوی نیز حضور داشت، خانم دیرباز از تشکیل هیئت‌امنا و تصویب اساسنامه بنیاد فرهنگی شهید تقوی خبر داد و گفت: به منظور ارائه آثار شهید تقوی از جمله مکاتبات، جملات قصار ادبی، اشعار، احیای فرهنگ و معارف اسلامی و در راستای الگوسازی برای نسل جوان اقدام به تأسیس بنیاد فرهنگی شهید تقوی کردیم.

    عبدالمحمد تقوی در سن 21 سالگی بالغ بر 21 اثر داشت و اولین معلم جوان شهید شهرستان دهدشت در استان کهگیلویه و بویراحمد بود که در سن 16 سالگی با حکم وزارت آموزش و پرورش مشغول تدریس شد. از آنجایی که به فرهنگ کتاب و کتاب خوانی علاقه‌مند بود، اولین کتابخانه را با هزینه شخصی خویش تأسیس و کتابخانه‌های سیار بسیاری را ایجاد و همچنین کانون اسلامی رشد را که اولین تشکل غیردولتی است، راه‌اندازی کرد.

    شهید عبدالمحمد تقوی در 22 بهمن 1364 در فاو و شهید منصور تقوی در مهران در سن 13 سالگی به مقام شامخص شهادت رسید.

    گفتنی است، مادر شهیدان تقوی، علاوه بر فرزندان خود، از 14 نفر دیگر که فرزندان رضاعی ایشان بودند، سرپرستی‌ می‌کرد که همگی آنها به شهادت رسیدند.




    نظرات() 

    رایزنی هاشمی با رهبر انقلاب درباره حصر

    نوشته شده توسط : قارانقوش
    سه شنبه 27 خرداد 1393-11:24 ب.ظ

    مشاور فرهنگی رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام به بازخوانی حواشی انتخابات سال ۹۲، ثبت‌نام آیت‌الله هاشمی، حصر موسوی و کروبی و دولت روحانی پرداخت.
    به گزارش جمهوریت ، گزیده اظهارات غلامعلی رجایی در گفت‌وگو با خبرگزاری «آنا» در پی می‌آید:

    * من به عنوان شاهدی که در اکثر جلسات آیت‌الله هاشمی در سال گذشته حضور داشتم و بعضا خودم مسبب برگزاری جلسات دانشجویان با ایشان بودم، شهادت می‌دهم که آقای هاشمی واقعا نمی‌خواست در انتخابات حضور یابد. در اواخر اسفند 91 زمانی که از ایشان پرسیدم برای انتخابات ریاست جمهوری چه کار می‌خواهید بکنید، گفتند من نمی‌آیم. وقتی گفتند نمی‌آیم، من که با ادبیات گفتاری ایشان تقریبا آشنا هستم، این حرف را به حساب موضع موقت یا تاکتیک نگذاشتم، یقین داشتم تصمیم ایشان به نیامدن قطعی است. در ملاقاتی هم که در یک عصر جمعه در اواسط اردیبهشت 92 در منزل با ایشان داشتم و بحث درباره انتخابات و عطش جامعه نسبت به آمدن ایشان شد، باز شنیدم که گفتند نامزد انتخابات ریاست جمهوری نمی‌شوم. مورد سوم اینکه ایشان صریحا به رهبری گفته بودند من در انتخابات 92 وارد نمی‌شوم. این را هم اضافه کنم اینکه برخی می‌گویند آقای هاشمی گفته من ثبت‌نامم را خلاف شرع می‌دانم، درست نیست و آقای هاشمی با این ادبیات صحبت نمی‌کند. از اسفند 91 تا اواسط اردیبهشت ماه 92، هرچه مستند است دال بر تصمیم به عدم حضور آیت‌الله هاشمی در انتخابات ریاست جمهوری است چون واقعا ایشان قصد آمدن نداشت، ضمن اینکه در مورد وضعیت کشور با توجه به اخبار موثقی که به دستش می‌رسید نگران بود.

    * در برخی از دیدارها با رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام، بعضا لحن افراد برای درخواست از حضور ایشان در انتخابات تغییر می‌کرد و به یک مطالبه تبدیل می‌شد و بعضا این لحن جنبه عتاب می‌گرفت. حتی در یک مورد در دیدار با روحانیون یکی از حاضرین دست خود را به سمت آیت‌الله هاشمی برد و به ایشان گفت چقدر سکوت می‌کنید و تا کی می‌خواهید تصمیم نگیرید؟ هرچند حاج آقا از این لحن دلسوزانه متاثر شدند اما این بخشی از ماجرا بود و دیدارکنندگان همه ماجرا را نمی‌دانستند.

    * خاطرم هست حاج آقا در دیدار با دانشجویان یک جمله خط‌شکنانه گفتند و ما احساس کردیم که یک تغییر اساسی در تصمیم ایشان به وجود آمده که اعلام کردند: من نمی‌گویم "نمی‌آیم"، "می‌آیم". با این جمله آیت‌الله، جلسه منقلب شد و دانشجویان شروع به کف زدن کردند، ایشان گفتند اجازه بدهید ادامه جمله را هم بگویم و زمانی که تشویق دانشجویان تمام شد آیت‌الله جمله خود را این گونه تکمیل کرد که "می‌آیم، ولی نمی‌گذارند". چند روز بعد هم از ایشان در جلسه‌ای نیمه خصوصی شنیدم که گفتند به فرض که بیایم، مگر اینها می‌گذارند ما کار کنیم؟

    * در آن زمان هنوز آرایش انتخاباتی مشخص نشده بود، برخی خودشان را جلو انداخته بودند، حاج آقا به شخص خاصی نظر نداشتند و منتظر بودند تا ترکیب نهایی کاندیداها مشخص شود و من در طول این مدت جانب‌داری نسبت به شخص خاصی از کاندیداها ندیدم. آقای روحانی هم گزینه‌ای بود که در کنار آیت‌الله هاشمی رفسنجانی هنگامی که ثبت نام کردند مطرح شد. حتی زمانی که آیت‌الله ثبت نام کردند آقای روحانی خواستند انصراف بدهند ولی حاج آقا قبول نکردند و گفتند شما بمانید. بعدها ما مطلع شدیم که آیت‌الله می‌دانستند که ممکن است اتفاقاتی بیفتد و در این مورد هوشمندانه برخورد کردند تا شخصی مثل دکتر روحانی که تا حدودی به مشی و تفکر اعتدالی ایشان نزدیک است در عرصه انتخابات حضور داشته باشد.

    * یک روز پس از ثبت نام، بعضی از نامزدها همچون آقای محمد شریعتمداری خدمت آیت‌الله رسیدند و اعلام کردند به نفع ایشان کنار می‌روند. به نظر من اگر آقای خاتمی برای انتخابات ثبت نام کرد، به نفع آیت‌الله هاشمی انصراف می‌داد. ضمن اینکه آقای خاتمی می‌دانست اگر در انتخابات حضور یابد به دلایل مشخص صلاحیت وی احراز نمی‌شود و به همین دلیل شرکت نکرد و این از قبل قابل پیش‌بینی بود.

    * آیت‌الله هاشمی احساس کردند بی‌تفاوتی نسبت به این همه تقاضا از اقشار مختلف حتی از مراجع قم و نجف کار درستی نیست. دیگر آنکه ایشان آرایش سیاسی کاندیداها را دید و آماری که از نظرسنجی‌ها در مورد میزان مشارکت مردم برای ایشان می‌آمد، آمار خوبی نبود. از سوی دیگر با توجه به نامگذاری سال 92 به نام سال حماسه سیاسی و حماسه اقتصادی از سوی رهبر معظم انقلاب، در نهایت برای حضور در انتخابات مصمم شدند.

    * من شهادت می‌دهم که تا نیم‌ساعت قبل از حرکت آیت‌الله هاشمی به سمت ستاد انتخابات وزارت کشور، ایشان هیچ تصمیم قطعی برای ثبت نام نداشتند و منتظر تماس از دفتر رهبری بودند و خود من حدود ساعت چهار بعدازظهر یعنی نیم‌ساعت قبل از حرکتشان به سمت وزارت کشور به ایشان گفتم ظاهرا خبری از دفتر نمی‌شود و اگر اجازه بدهید بنده متن دلایل و توضیحات لازم درباره انصراف شما را از کاندیداتوری بنویسم. حاج آقا قبول کردند. از حضورشان مرخص شدم و در دفتر اخوی ایشان مهندس محمد هاشمی نشستم و متن مربوطه را نوشتم. درحال پاک‌نویس آن بودم که شنیدم آقای علیخانی فریاد زد که رجایی بیا حاج آقا حرکت کرد. زود بیا جا نمان! من تا بیرون نیامدم باورم نشد که ایشان تصمیم بر ثبت‌ نام گرفته‌اند. همان‌ وقت از پله‌ها پایین رفتم دیدم دارند سوار ماشین می‌شوند. این قضیه آنقدر دفعی و ناگهانی بود که عکاس مجمع جا ماند و با موتور خودش را به وزارت کشور رساند. من هم فرصت نکردم حتی به اتاقم بروم و تلفن همراهم را بردارم. در این کمتر از 35 دقیقه که تا پایان وقت ثبت نام کاندیداها باقی مانده بود با استرس خودمان را به میدان فاطمی رساندیم که در آنجا با حضور گسترده مردم روبه‌رو شدیم. نگران بودیم حالا که ایشان تصمیم گرفته ثبت نام کند بعد از ساعت شش به ستاد انتخابات وزارت کشور برسیم. زمانی که درخیابان فاطمی از بین انبوه مردم به سمت وزارت کشور می‌رفتیم مردم وقتی حاج آقا را در ماشین دیدند شگفت‌زده ‌شدند، صدای جیغ خوشحالی مردم را می‌شنیدم، بعضی از شوق با مشت به جلوی ماشین ایشان می‌زدند، بعضی بی‌اختیار از خوشحالی شادی می‌کردند که محافظین به‌ ناچار پیاده شدند و آنها را از جلوی ماشین دور کردند. ماشین ما درست پشت سر ماشین ایشان بود. من وآقای علیخانی بودیم و آقا یاسر که در آن ازدحام به‌ سختی رانندگی می‌کرد. اینکه بعضی می‌گویند زمان ثبت نام آیت‌الله از قبل تعیین شده بود و مردم را ما به میدان فاطمی فرستاده بودیم اصلا صحت ندارد.

    * در شب آخر، آقای هاشمی برای مشورت با رهبری، با دفتر ایشان تماس می‌گیرند ولی موفق نمی‌شوند با ایشان صحبت کنند. فردای آن روز هم مجددا اول وقت با دفتر تماس می‌گیرند که به حاج‌ آقا می‌گویند رهبری در جلسه تشریف دارند. بعد از تماس دوم، آقای هاشمی کارشان را مثل هر روز شروع کردند ولی همچنان خبری از دفتر نشد. بعد از نماز و ناهار هم رفتند تا اندکی استراحت کنند. ما در این مدت کوتاه شرایط سختی را تحمل کردیم. خود من با نگرانی در دفتر قدم می‌زدم. نمی‌دانستیم چه اتفاقی می‌افتد. آقای هاشمی می‌خواست به ایشان بگوید درست است که من پیش از این گفته بودم نمی‌آیم، الان هم همین نظر را دارم ولی شرایط را به گونه‌ای می‌بینم که اگر نیایم حماسه سیاسی مورد نظر شما محقق نمی‌شود. آن روز حدود ساعت چهار یکی از دوستان دفتر حاج آقا با دفتر رهبری و آقای حجازی تماس گرفت. حاج آقا پیغامشان را به آقای حجازی گفتند تا به رهبری برساند. پاسخ شنیدند رهبری جلسات طولانی‌ای از صبح داشته‌اند و در حال استراحت هستند. به ایشان گفته شد فرصتی نیست که جواب دادند پس می‌روند بیدارشان می‌کنند و پیغام را می‌رسانند. بعد از آن هم جواب آوردند که "این مسائل را تلفنی نمی‌شود مطرح کرد". بعد از این من در یادداشتی که برای ثبت تاریخی این روز مهم نوشتم، یادآور شدم آیت‌الله هاشمی از پاسخ رهبری مخالفتی احساس نکردند که ثبت‌ نام کردند. ایشان تکلیف خودش را می‌خواست در برابر مردم ادا کند؛ برای همین در ستاد ثبت نام انتخابات یازدهم وقتی خبرنگاری از ایشان پرسید برای چه آمدید، گفتند برای میثاق با مردم.

    * انتخابات سال 92 اولین انتخاباتی بود که بعضی از مراجع نجف وارد مقوله انتخابات ایران شدند و نظر دادند. البته این خبر تکذیب شد چون مصلحت اینطور ایجاب می‌کرد، ضمن اینکه نوعی جانبداری از نامزد خاصی هم بود؛ لذا بیوت مراجع عظام مایل نبودند این خبر رسانه‌ای شود. زمانی که من از آیت‌الله هاشمی درباره توصیه آیت‌الله سیستانی به ایشان برای نامزدی پرسیدم که صحت دارد، گفتند بله، ایشان حتی به‌ من پیام داده‌اند که نگرانیم و شما باید بیایید و کشور را به سامان برسانید. در قم هم علمایی همچون آیت‌الله وحید خراسانی پیغام دادند که آیت‌الله هاشمی در انتخابات حضور یابد تا بتوان مشکلات کشور را برطرف کرد.

    * نظرسنجی‌های دقیقی که می‌شد حاکی از این بود که آیت‌الله هاشمی بیش از 70 درصد از آرای مردم را دارد و البته این درصد روز به روز رو به فزونی بود.

    * بعد از انتشار خبر ثبت نام، نه‌تنها قیمت ارز بلکه قیمت طلا و مسکن نیز با کاهش روبرو شد. حتی برخی از زائرانی که در آن ایام به حج مشرف شده بودند می‌گفتند تا خبر ثبت نام در مدینه و مکه منتشر شد رفتار سعودی‌ها با ایرانی‌ها بهتر شد. یک زائر به خود من گفت ماموران سخت‌گیر سعودی در قبرستان بقیع پس از ثبت نام آقای هاشمی می‌گفتند روابط دو کشور با آمدن ایشان خیلی خوب می‌شود. حتی قیمت کالا در کردستان عراق نیز کاهش یافت.

    * بعد از اعلام نظر شورای نگهبان زمانی که آقای هاشمی دیدند اسمشان بین کاندیداهای نهایی نیست، هیچ عکس‌العملی نشان ندادند. به نظر من شورای نگهبان یکی از بزرگ‌ترین اشتباهات خود را در طول مدت عملکردش انجام داد زیرا رد صلاحیت هاشمی به بهانه‌هایی مثل کهولت سن، ایراد قانونی نبود و کاملا عیان و مشخص بود که اصل قضیه رد صلاحیت ایشان چیز دیگری است. ما اطلاعاتی داشتیم مبنی بر اینکه وزیر اطلاعات وقت با معاونین خود به جلسه بررسی صلاحیت نامزدها در شورای نگهبان رفتند و درخواست شرکت در جلسه شورا را داشتند که با اعتراض برخی از اعضای شورا مواجه شدند. حتی بعضی از اعضا به دلیل مخالفتشان با این ورود، جلسه را به حالت اعتراض ترک می‌کنند؛‌ بنابراین می‌بینیم که تا به حال سابقه نداشته مقامات امنیتی در جلسه شورای نگهبان حضور یابند. حتی اگر هم گفته شود مثلا قرار بوده گزارشی ارائه دهند، خب می‌شود گفت گزارش را می‌توانند مکتوب به شورای نگهبان بدهند و برای همین ضرورتی برای این حضور وجود نداشت. با این حال در نهایت هم شورا به این جمع‌بندی می‌رسد که تنها وزیر اطلاعات و بدون معاونینش در جلسه حضور یابد. ما از تکذیب این موضوع از سوی سخنگوی شورای نگهبان تعجب کردیم زیرا مذاکرات شورای نگهبان ثبت و ضبط می‌شود و اعضایی که در این جلسه حضور داشتند مطالب را انتقال دادند. در این جلسه گفته شده بود در حال حاضر طبق نظرسنجی‌های دقیق وزارت اطلاعات رای هاشمی بالای 70 درصد است و امکان این وجود دارد که این 70 درصد رای به 90 درصد برسد و در آن صورت بقیه کاندیداها محلی از اعراب نخواهند داشت و 10-15 درصد باقی مانده بین بقیه کاندیداها تقسیم شود. به همین خاطر چند راه حل داده بودند و در نهایت یکی از سه راه حل مطرح شده رای آورد و آن این بود که اساسا نگذارند نام ایشان در بین نامزدها باشد. البته این را هم بگویم که همین گزینه هم در شورا مخالفانی داشت و روی این تصمیم اجماع نشد.

    * در رد مشکل کهولت سن می‌توانم بگویم که ساختمان مجمع حدود 38 پله دارد و آیت‌الله هاشمی هر روز صبح که وارد می‌شود این پله‌ها را به حالت نیم‌دو طی می‌کند. آقای هاشمی یک بار هم به من گفت که در منزل هر روز روی تردمیل با شیب تند می‌دود و در محوطه خانه پیاده‌روی می‌کند. همین چند روز قبل هم که از نمایشگاهی بازدید می‌کردند و من در خدمتشان بودم حدود 3 ساعت راه رفتند و غرفه‌ها را بازدید می‌کردند. وقتی به ایشان گفتند خسته شده‌اید اجازه بدهید صندلی بیاورند گفتند خسته نیستم.

    * آیت‌الله هاشمی بعد از رد صلاحیت خود منتظر بودند تا بعضی که می‌خواهند از صحنه کنار بروند، ‌کنار رفته و آرایش نهایی نامزدها معلوم شود. ایشان نمی‌خواستند با اعلام فوری حمایت خود از یک نامزد، بقیه نامزدها را نگران کنند. از طرفی بحث کناره‌گیری آقای عارف مطرح بود. برخی از ایشان می‌خواستند با دکتر عارف صحبت کند تا به نفع روحانی کنار بکشد. حاج آقا گفتند خودشان می‌دانند، من این کار را نمی‌کنم. آقای هاشمی در ابتدا به صورت کلی دکتر روحانی را تایید می‌کرد. وقتی روحانی از ایشان خواست در حمایت از وی بیانیه بدهد، به ایشان پیغام داد که اجازه دارید از گفته‌ها و تصاویر من در فیلم‌های تبلیغاتی خود استفاده کنید. چند روز آخر مانده به انتخابات هم بیانیه‌ روشنی در حمایت از روحانی دادند و با موافقت ایشان بعضی از نیروهای ستادشان به کمک ستاد روحانی رفتند.

    * در این‌باره که می‌گویند روحانی، هاشمی دوم است و دولت روحانی، دولت هاشمی است باید تصریح کنم که هاشمی نسخه دوم ندارد و این دولت نیز دولت هاشمی نیست ولی دولتی است که آقای هاشمی ایده‌آل‌های خود را در آن جست‌وجو می‌کند و دوست دارد تجربه‌های خود را به آن منتقل کند و روحانی نیز به این تجربه‌ها احترام می‌گذارد. این را هم بگویم که شخصیت آقای روحانی یک شخصیت مستقل است و در عین حال همانگونه که متاثر از برخی افراد است از آیت‌الله هاشمی نیز که دوستی 30 ساله با ایشان دارد تاثیر می‌پذیرد.

    * یکی از تمایزهای دولت روحانی با دولت قبلی حضور در جلسات مجمع تشخیص مصلحت نظام است که در این دوره هم خود رئیس‌جمهور و هم معاونین و وزرای وی در جلسات مجمع شرکت می‌کنند و مصوبات مجمع را اجرا می‌کنند. احمدی‌نژاد در مورد مصوبات مجمع صریحا می‌گفت که من مصوبات مجمع را اجرا نمی‌کنم. بعد از آن همه زحمت و کار کارشناسی که مصوبات مجمع به امضای رهبری می‌رسید احمدی‌نژاد این مصوبات را کنار می‌گذاشت و اجرایی نمی‌کرد و اساسا یک بخش از شخصیت احمدی‌نژاد تضاد و چالش با هاشمی بود. وی یک تضاد و چالش با رهبری هم بر سر قضیه مشایی داشت. او حتی با مجلس هم در افتاد و بعضا مصوبات مجلس را ابلاغ نمی‌کرد تا جایی که مجلس خودش مصوبات را به بدنه دولت او ابلاغ می‌کرد. باید خاطرتان باشد که کار به شکایت مجلس از شخص رئیس دولت به دلیل این تخلف آشکار قانونی هم کشید.

    * به نظر من شخصیت احمدی‌نژاد هنوز جای واکاوی دارد. احمدی‌نژاد یک شخصیت دارای فراز و فرود است. زمانی‌که وی استاندار و شهردار بود، تعابیر و تعاریفی از هاشمی دارد که زمانی که رئیس‌جمهور شد، این تعابیر برعکس می‌شود. معتقدم اگر اینها را کنار هم بگذاریم متوجه می‌شویم این آدم به‌ نوعی دچار یک تضاد در خویش است. احمدی نژاد در دور دوم ریاست جمهوری خود کاملا در جهت حذف هاشمی از صحنه سیاست و کشور تلاش می‌کرد. برای نمونه به تشریفات وزارت خارجه گفته بود که میهمانان خارجی که به ایران می‌آیند را به ملاقات هاشمی نبرید و به نوعی حکم به محاصره تبلیغی ایشان داده بود، یعنی همچون کاری که در حال حاضر صدا و سیما انجام می‌دهد و دیدارهای خارجی و سخنرانی‌های مهم هاشمی را غالبا حذف می‌کند. به عنوان نمونه ذکر می‌کنم؛ یکی از روسای جمهور آسیای میانه که به ایران آمده بود با اصرار از تشریفات وزارت خارجه خواسته بود به دیدار آیت‌الله هاشمی برود و رفته بود. زمانی که این خبر به گوش احمدی‌نژاد رسید تشریفات وزارت خارجه را توبیخ کرد که چرا این شخص به دیدار هاشمی رفته است.

    * آیت‌الله هاشمی در رابطه با رفع حصر با رهبر معظم مستمرا صحبت‌هایی داشته‌اند و به دنبال حل مسأله هستند و بنده می‌دانم که تدبیر رهبری و آیت‌الله هاشمی در جهت حل مشکل است.

    * ملاقات‌های هاشمی با رهبر معظم انقلاب به صورت ادواری و خیلی صمیمانه برگزار می‌شود ولی زمان مشخصی ندارد.

    * دولت روحانی میراث‌دار وضعیت مناسبی نیست. تا سال 90 حدود 307 هزار نفر نیروی مازاد از دولت قبل استخدام شده‌اند که اینها دولت را فربه کرده است. حتی در بین افراد استخدام‌شده اشخاص بی‌سواد و زیر دیپلم و دیپلمی وجود دارند که بر خلاف قانون به استخدام آموزش و پرورش درآمده‌اند. در دولت گذشته استخدام‌ها بسیار بی‌ضابطه بود به طوری‌که با یک نامه رئیس‌جمهور سه نفر از یک خانواده استخدام دولت شده‌اند.

    * وزارت خارجه عملکرد خوبی داشت و در طول این مدت توانست تابوی عدم مذاکره با آمریکا را بشکند و این اقدام کمی نبود. ظریف از تیم آقای ولایتی است و او هم وزیر خارجه دولت هاشمی بوده است. انصافا کارش را خوب بلد است اما از نظر من وزارت کشور عملکرد قابل قبولی در طول این مدت نداشته است.

    * دولت یازدهم بیشتر مردمی و مردمی‌تر باشد. به نظرم دولت روحانی عقبه اجتماعی به آن معنا ندارد. عقبه اجتماعی در فرآیندی کوتاه‌مدت به‌دست نمی‌آید و حرکت روحانی در تغییرات مدیریت‌ها در استان‌ها کند و نگران‌کننده و برای بعضی طرفدارانش یاس‌آور است. کنش اجتماعی رئیس‌جمهور با مردم گرما و شور و فروتنی و حرارت بیشتری می‌طلبد. وزرا باید بیشتر در بین مردم دیده شوند. البته از این دولت توقع تکرار حرکات پوپولیستی دولت گذشته نیست اما این باید مد نظر قرار بگیرد که سریعا در کنش دولت و بدنه آن با مردم تجدیدنظر و سطح تعامل از وضعیت کنونی بهتر شود.




    نظرات() 

    پیشنهاد ایران به عراق در مورد داعش

    نوشته شده توسط : قارانقوش
    سه شنبه 27 خرداد 1393-11:12 ب.ظ

    درحالیکه داعش به بغداد نزدیک می شود، ایران به دولت عراق پیشنهاد داده است که هرچه نیاز دارد تامین خواهد کرد.
    دیلی بیست نوشت: درحالیکه داعش به بغداد نزدیک می شود، ایران به دولت عراق پیشنهاد داده است که هرچه نیاز دارد تامین خواهد کرد.

    به گزارش جمهوریت به نقل از انتخاب، مقامات ارشد آمریکایی و عراقی می گویند که ایران به دولت نوری المالکی پیشنهاد استفاده از نیروهای ویژه اش برای سرکوب داعش را داده است.

    یک مقام ارشد عراقی می گوید: از بالاترین سطوح دولت ایران به ما پیشهاد دادند که «با هر چه نیاز دارید به کمکتان می آییم».

    وی افزود: پیشنهاد کمک ایران به عراق برای مبارزه با داعش دارای پیش شرط نبود.

    یک مقام ارشد دولت اوباما نیز گفت که کاخ سفید با دقت مسائل عراق را زیر نظردارد.

    وی افزود: اوباما به دنبال تصمیم گیری صحیح در مورد عراق است، البته باید بگویم که ایران نیز یکی از فاکتورهای تصمیم گیری رئیس جمهور است.

    لقمان فیلی سفیر عراق در واشنگن حاضر به بیان جزئیات پیشنهاد ایران به دولت الماکی نشد اما گفت که دولتش گزینه هایی برای انتخاب در اختیار دارد.

    وی گفت: ما با تهدید موجودیتی مواجه شده ایم. عراق قادر نیست با داعش همزیستی کند.

    وی افزود: ما به سوی هرکسی که می توانیم با آن برای مقابله با داعش متحد شویم، دست دراز خواهیم کرد.




    نظرات() 

    ترجمه منشور حقوق بشر کوروش

    نوشته شده توسط : قارانقوش
    سه شنبه 27 خرداد 1393-01:30 ق.ظ


    متن کامل گل نبشته بابلی کوروش (منشور کوروش) ترجمه عبدالمجید ارفعی

    + بررسی مختصر در انتها

    عبدالمجید ارفعی:
    فرمان کورش بزرگ

    1. .............................................................................................. [ بنا کرد ] (؟)

    2. ............................................................................................. گوشه ی جهان.

    3. .......................................... ناشایستی شگرف بر سروری کشورش چیره شده بود

    4. ............................................. (فرمود تا به زور) باج گندم و دهش رمه بر آنان بنهند

    5. (پرستشگاهی) همانند اَسنگیل Esangila [ بنا کر]د ... از برای او ur و دیگر جای های مقدس

    6. با آیین هایی نه در خور ایشان، آیین پیش کشی قربانی ای نهاد که (پیش از آن) نبود. هر روز به گونه ای گستاخانه و خوار کننده سخن می گفت، و نیز با بدکرداری از بهر خوار کردن (خدایان)

    7. بردن نذورات را (به پرستشگاه ها) برانداخت. [ او (همچنین) در آیین ها (به گونه هایی ناروا) دست برد. اندوه و ناشادمانی ] را به (= در) شهرهای مقدس بپیوست. او پرستش مردوک Marduk پادشاه خدایان را از دل خویش بشست.

    8. کسی که همواره به شهر وی (= شهر مردوک = بابل Bābilion) تباهکاری روا می داشت (و) هر روز [ به آزردن (آن) سرزمین دست (می یازید)، مردمانش ] را با یوغی بی آرام به نابودی می کشانید، همه ی آن ها را.

    9. از شکوه های ایشان انلیل Enlil خدایان (= سرور خدایان = مردوک) سخت به خشم آمد. [ جای های مقدس رها شدند و یادنمای (آن) پرستشگاه ها (= آثار) به فراموشی سپرده شد ]. دیگر خدایان باشنده در میان ایشان (نیز) پرستشگاه های خویش را ترک کردند.

    10. در (برابر) خشم وی (= مردوک) او (= نبونئید Nabūna'id) آنان (= پیکره های خدایان) را به بابل فرا برد. لیک مردوک، [ آن بلند پایه که آهنگ جنگ کرده بود ]، از بهر همه ی باشندگان روی زمین که جای های زندگیشان ویرانه گشته بود،

    11. و (از بهر) مردم سرزمین های سومر Šumer و اکد Akkadî که (بسان) [ کالبد ] مردگان (بیجان) گشته بودند، او (= مردوک) از روی اراده و خواست خویش روی به سوی آنان باز گردانید و بر آنان رحمت آورد و آنان را ببخشود.

    12. (مردوک) در میان همه ی سرزمین ها، به جستجو و کاوش پرداخت، به جستن شاهی دادگر، آنگونه که خواسته ی وی (= مردوک) باشد، ‌شاهی که (برای در پذیرفتن او) دستان او به دست خویش گرفت.

    13. او (= مردوک) کورش، پادشاه شهر انشان Anšan را به نام بخواند (برای آشکار کردن دعوت وی) و او را به نام بخواند (از بهر) پادشاهی بر همه ی جهان.

    13. او (= مردوک) سرزمین گوتیان Qutî و تمامی سپاهیان مندَ Manda (= مادها)، را به فرمانبرداری از او (= کورش) واداشت.او (مردوک) - (واداشت تا) - مردم، سیاه سران، به دست کورش شکست داده شوند.

    14. (در حالی که) او (= کورش) با راستی و داد پیوسته آنان را شبانی می کرد،‌ خدای بزرگ، نگاهبان مردم خویش، با شادی به کردارهای نیک و دل (پر از) داد او ( = کورش) نگریست.

    15. (پس) او را فرمود که به سوی شهر وی، بابل، پیش رود. (مردوک) او (= کورش) را برانگیخت تا راه بابل را در سپرد (و خود) همانند دوست و همراهی در کنار وی همواره گام برداشت.

    16. (در حالی که) سپاهیان بی شمار او که همانند (قطره های) آب یک رود به شمارش درنمی آمدند، پوشیده در ساز و برگ جنگ،در کنار وی گام برمی داشتند.

    17. او (= مردوک) بی هیچ کارزاری وی (= کورش) را به شهر خویش، بابل، فرا برد. (مردوک) بابل را از هر بدبختی برهانید (و) نبونئید را - پادشاهی که وی (= مردوک) را پرستش نمی کرد - به دست او (= کورش) سپرد.

    18. همه ی مردم بابل،‌ همگی (مردم) سومر و اکد، (همه ی) شاهزادگان و فرمانروایان به وی (= کورش) نماز بردند و بر دو پای او بوسه دادند (و) از پادشاهی اش شادمان گردیده، چهره ها درخشان کردند.

    19. سروری که به یاری وی خدایان ِ(؟) در خطر مرگ (قرار گرفته) زندگی دوباره یافتند و از گزند و آسیب رها شدند، (و) همه ی خدایان (؟) به شادی او را همی ستودند و نامش را گرامی داشتند.

    20. من، کورش، پادشاه جهان، شاه بزرگ، شاه نیرومند، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار گوشه ی جهان،

    21. پسر کمبوجه، شاه بزرگ، شاه (شهر) انشان، نوه ی کورش، شاه بزرگ، شاه (شهر) انشان، نبیره ی چیش پیش، شاه بزرگ، شاه (شهر) انشان،

    22. از تخمه ی پادشاهی ای جاودانه، آن که پادشاهیش را خداوند (= مردوک) و نبو Nabû دوست می دارند و از بهر شادی دل خویش پادشاهی او را خواهانند.

    آنگاه که من (= کورش)‌ آشتی خواهان به بابل اندر شدم،

    23. با شادی و شادمانی در کاخ شهریاری خویش، اورنگ سروری خویش بنهادم، مردوک، سرور بزرگ، مهر دل گشاده ام را که د[وستدار ] بابل است به خواست خود به [ خویشتن گروانید ] (پس) هر روز پیوسته در پرستش او کوشیدم.

    24. (و آنگاه که) سربازان بسیار من دوستانه اندر بابل گام برمی داشتند، من نگذاشتم کسی (در جایی) در تمامی سرزمین های سومر و اکد ترساننده باشد.

    25. من (شهر) بابل و همه ی (دیگر) شهرهای مقدس را در فراوانی نعمت پاس داشتم. درماندگان باشنده در بابل را که (نبونئید) ایشان را به رغم خواست خدایان یوغی داده بود (؟) نه در خور ایشان،

    26. درماندگی هاشان را چاره کردم و ایشان را از بیگاری برهانیدم.

    مردوک، خدای بزرگ از کردارهای من شاد شد و

    27. (آنگاه) مرا، کورش، پادشاهی که پرستنده ی وی است و کمبوجیه، فرزند ِزاده شده ی من و همگی سپاهیانم را

    28. با بزرگواری، افزونی داد و ما به شادمانی، در آشتی تمام، کردارهایمان به چشم او زیبا جلوه کرد و والاترین پایه ی [ خدائیش ] را ستودیم. به فرمان او (= مردوک) همه ی شاهان بر اورنگ شاهی برنشسته

    29. و همگی (شاهان) جهان از زبرین دریا (= دریای مدیترانه) تا زیرین دریا (= دریای پارس)، (همه ی) باشندگان سرزمین های دور دست، همه ی شاهان آموری شاهان Amurrû آموری، باشندگان در چادرها همه ی آن ها

    30. باج و ساو بسیارشان را از بهر من؛ (= کورش) به بابل اندر آوردند و بر دو پای من بوسه دادند. از ... تا (شهر) آشور Aššur و شوش MŬŠ. ERIN = Šusan

    31. آگاده Agade، سرزمین اشنونا Ešnunna، (شهر) زمین مه - تورنو Mê - Turnu، دیر Dēr تا (پایان) نواحی سرزمین گوتیان و نیز (همه ی) شهرهای مقدس آن سوی دجله که از دیرباز ویرانه گشته بود،(از نو باز ساختم).

    32. (و نیز پیکره ی) خدایانی را که در میانه ی آن شهرها (= جای ها) به جای های نخستین بازگردانیدم و (همه ی آن پیکره ها را) تا به جاودان در جای (نخستین شان) بنشاندم (و) همگی آن مردم را (که پراکنده بودند)، فراهم آوردم و آنان را به جایگاه های خویش بازگردانیم.

    33. (و نیز پیکره ی) خدایان سومر و اکد را که نبونئید (بی بیم) از خشم سرور خدایان (= مردوک) با بابل اندر آورده بود، به فرمان مردوک، خدای بزرگ به شادی و خوشی

    34. در نیایشگاه هایشان بنشاندم - جای هایی که دل آن ها شاد گردد -باشد که خدایانی که من به جای های مقدس (نخستین شان) باز گردانیدم،

    35. هر روز در برابر خداوند (= مردوک) و نبو زندگی دیریازی از بهر من بخواهند و هماره در پایمردی من سخن ها گویند، با واژه هایی نیک خواهانه باشد که به مردوک، خدای من، گویند که «به کورش، پادشاهی که (با بیم) تو را پرستنده است و کمبوجیه پسرش،

    36. بی گمان باش، بهل تا آن زمان باز سازنده باشند ... با روزهایی بی هیچ گسستگی.» همگی مردم بابل پادشاهی را گرامی داشتند و من همه ی (مردم) سرزمین ها را در زیستگاهی آرام بنشانیدم.

    37. [ ......................... یک ؟ غا]ز، دو اردک و ده قمری (فربه) بیش از (رسم ِمعمول ِدادن ِ) غازها، اردک ها و قمریان (معین کردم)

    38. [...............بل]ند و بر آن ها بیفزودم. در استوار گردانیدن ب[نای ] باروی «ایمگور - انلیل Imgur - Enlil» باروی بزرگ شهر بابل کوشیدم و

    39. [................] دیوار کناره ای (ساخته از) آجر را بر کنار خندق شهر که (یکی از) شاهان پیشین [ ساخته و (بنایش را) به انجام نرسانیده ] بود،

    40. [ بدانسان که ] بر پیرامون [ شهر (به تمامی) برنیامده بود ]، آنچه را که هیچ از یک شاهان پیشین (با وجود) افراد به بیگاری گرفته شده ی [ کشورش ] در بابل نساخته بودند،

    41. [ ..... از قیر ] و آجر از نو بار دیگر بساختم و [ بنایشا]ن [ را به انجام رسانیدم. ]

    42. [ دروازه های بزرگ وسیع مر آن ها را بنهادم ....... و درهایی از چوب سدر ] با پوششی از مفرغ، با آستانه ها و پاشنه [هایی از مس ریخته شده ...... هر آن جایی که دروازه ها]یشان (یافت می شد)،

    43. [ استوار گردانیدم .................................................................................... نو]شته ای لوحه ای (در بردارنده ی) نام آشور بانی پال Aššur - bāni - apli شاهی پیش از من [ در میان آن (= بنا) بدید]م.

    44. ............................................................................................................

    45. ....................................................................................... تا به روز جاودان.
    - بت پرستی و چند خدایی کوروش: در این ترجمه که به نظر مناسبترین ترجمه بین دیگر ترجمه های فارسی می آید ، نکته جالب توجه پرستیدن رسمی "مردوک" و " نبو" بت های بابلیست ، از این رو این ترجمه بر خلاف برخی ترجمه های جعلی ما را به این حقیقت می رساند که کوروش خود را برگزیده خدایان- بت های- بابلی می داند و از بند ۱۲ تا بند ۱۹ علنا کوروش منتخب خدایان بابلی من جمله مردوک است تا بابل را تسخیر کند .

    و در بند ۳۵ او اعلام می کند "مردوک، خدای من،..." این دیگر اقرار کتبی و بدون هیچ واسطه ایست که رد شدنی نیست و نشان می دهد همه تلاش برخی افسانه سازان در یکتاپرست خواندن کوروش سبکسرانه و بی اعتبار است .

    ۲-قوم کوروش : چنانچه در این لوح می خوانیم از دو جهت کوروش را نمی توان اهل ایران خواند ُ نخست حامیانش که گوتیانند و دیگر سیاه سر خوندن مردم بابل که هر دو با بررسی مشخصات گوتیان قابل بررسیست.

    "گوتی : از اسناد موجود پیداست که گوتیان مردمی وحشی و سختدل بودند و ولایت اباد بین النهرین را غرقه خون و طعمه آتش کردند . هجوم طوایف گوتی نخستین هجومی است که تاریخ آسیای غربی قدیم ذکر آن را باقی گذاشته است ...در آثار قدیم بابل کنیزکان گوتی نژاد را ستوده اند و آن ها را مامورتی خوانده اند که به معنی صاحب بشره یا موی روشن است و از این حیث با زنان سومری و اکدی تفاوت بسیار داشته اند ...از تحقیق در این اسما ء استنباط میشود که گوتیان سامی نژاد نبوده اند و از مقایسه با سایر آثار میتوان گفت که گوتیان از طوایف آدریاتیک بوده اند. "دهخدا-لغتنامه - ذیل واژه گوتی

    در اینجا پیداست بزرگترین حامیان کوروش که حاکم بابل هم شدند گوتیان بودند که دارای مو و چهره روشن بودند و میدانیم ار استپ های روسیه و قفقاز به سمت ایران مهاجرت و ساکن شدند .

    ۳- دروغی به نام برانداختن برده داری :

    26. درماندگی هاشان را چاره کردم و ایشان را از بیگاری برهانیدم.

    مشاهده می کنید که "رهانیدن از بیگاری" یک عده محدود را به "برانداختن برده داری" تعبیر نموده و بیگاری را "کار بدون مزد" معنی می شود را "برانداختن برده داری" که از نظر اجتماعی و بین المللی یک عمل عظیم بوده ترجمه نموده است !

    ۴- دروغی به نام آزادی ادیان : همانطور که دیدیم در ترجمه استاد ارفعی چنین جمله ای وجود ندارد و مشخص نیست مترجم یا مترجمهای ایرانی و غیر ایرانی این مطلب را از کجای منشور استخراج کرده اند که استاد ارفعی آنرا ندیده اند ...





    نظرات() 

    برشی از تاریخ بازخوانی نشده در مورد عملکرد کوروش و هخامنشیان

    نوشته شده توسط : قارانقوش
    سه شنبه 27 خرداد 1393-01:27 ق.ظ


    مجازاتهای کوروشی :

    "هرکس از دستورات من تمرد کرد ، او را به صلابه بکشید و بکشید

    و اموالش را هم به نفع من مصادره کنید !"


    فلاویوس ژوزفوس مورخ بزرگ رومی-یهودی می نویسد :

    »شاه کوروش به سیسنس و ساترابازنس سلام می فرستد:

    من دستور دادم که کاهنان یهودی نیز بایستی همچون دیگر مردم یهود ، طبق قوانین موسی در اورشلیم قربانی کنند ، و هنگام انجام این کار برای حفظ شاه )کوروش) و خانواده اش به سوی خدا دعا کنند تا شاهنشاهی پارس ادامه داشته باشد !

    اما اراده من اینطور است کسانی که از این احکام نافرمانی کنند بایستی به صلیب کشیده شوند و اموالشان به سود خزانه سلطنتی ثبت و ضبط شود!


    Josephus , Antiquities of the Jews , Book 11 , Chapter 1-3


    ژوزفوس در جای دیگر (11,4,6) میگوید داریوش این دستور کتبی کوروش را یافته بود ، این کتاب در اکباتان نگهداری میشد و داریوش آنرا در میان "پرونده های سلطنتی" (royal records) یافته بود.

    ژوزفوس در این بخش به طور واضحتر از"ضبط اموال" میگوید ، در فقره قبل از استفاده شده که معنی "خزانه شاهی" میدهد و شاید معنی "بیت المال" به ذهن متبادر شود ، ولی در این بخش بطور دقیقتر میگوید که این اموال دقیقاً "برای استفاده شاه" [ to the king's use] مصادره میشد!

    یک نکته دیگر این است که ژوزفوس برای شکنجه های کوروشی ، از اصطلاح ἀνασταυρωθῆναι با تلفظ(anastaurôthênai) استفاده کرده که مصدر مجهول از فعل"ἀνασταυρόω" است(سند)

    بسیار جالب است که این واژه در پیش از دوره روم معمولاً به معنیimpale بوده است! (سند)

    ما پیشتر در مقاله "داریوش و جنایت علیه بشریت" به این نوع شکنجه خاص اشاره کرده بودیم.



    یک نکته جالب دیگر در گزارش ژوزفوس هم تطابقی است که قسمتی از گزارش او با منشور کوروش دارد :


    سخن کوروش به نقل از ژورفوس :

    - من دستور دادم که کاهنان یهودی نیز بایستی همچون دیگر مردم یهود ، طبق قوانین موسی در اورشلیم قربانی کنند ، و هنگام انجام این کار برای حفظ شاه )کوروش) و خانواده اش به سوی خدا دعا کنند تا شاهنشاهی پارس ادامه داشته باشد !

    سخن کوروش به نقل از منشور کوروش :

    - ]مردم و کاهنان ؟ ] هر روز در برابر بل و نبو ، عمری طولانی برایم خواستار شوند ! (فقره 35)



    * آیا آنطور که اسرائیلیان و یهودی ها گمان میکنند ؛ کوروش قلباً به یهودیان علاقه و شیفتگی داشت ؟

    ژوزفوس مورخ بزرگ یهودی در فقره ای بسیار مهم مینویسد که کمبوجیه پس از اینکه تحقیقی از دو نفر پیرامون نیت واقعی یهودیان برای تجهیز استحکامات اورشلیم دریافت میکند ، ضمن پیام تشکری به ایشان ، میگوید :

    »من تحقیقاتی که از سوی شما برایم فرستاده شده را خواندم ، پس

    من بر آن شدم که در میان کتب نیاکانم در اینباره جستجویی انجام شود ، و در آنجا اینطور یافتم که این شهر -اورشلیم-همواره دشمن پادشاهان بوده است و ساکنان آن همواره فتنه و جنگ به راه می اندازند ؛ لذا من دستور دادم یهودیان به ساخت شهر اورشلیم و بنای کشور یهودیه [country of Judea] مجاز نمی باشند«

    1-1 Flavius Josephus , Antiquities of the Jews , Book 11 , Chapter 1


    همانطور که روشن هست در کتب نیاکان و پادشاهان هخامنشی به وضوح ذکر شده بود که یهودیان در امپراطوری فساد می کنند و دشمن شاهان هستند ، کوروش نیز اینرا می دانسته و لذا تئوری دوست یهود بودن با این افشاگری ارزشمند ژوزفوس ، باطل است.

    یک مسئله که شاید گفتنش خالی از لطف نباشد این هست که احتمالاً این کتب شاهانه ، همان دفاتر سالانه هخامنشیان است که مواردی در آن ثبت و ضبط میشده است و دیودوروس سیسیلی درباره کتزیاس می نویسد :

    »کتزیاس همچنانکه خود به ما میگوید با دقت دفاتر شاهی را که پارسیان در آنها تاریخ خویش را بر اساس قانونی ثبت می کردند بررسی کرد»(2:32)

    این دفاتر سالنامه های پادشاهان بودند ، مجله هایی که عذرا و استر هم از آنها یاد کرده اند .

    جالب اینکه کوروش احتمالاً به همین دلیل (بیم از فتنه انگیزی در حکومت) یهودیان را از کشور خودش اخراج کرد [با بهانه تجدیدبنای اورشلیم و معابد]

    کوروش میگوید :

    »من بسیاری از یهودیانی که در کشورم ساکن بودند را با احترام به کشور خودشان ترک دادم ! ، به منظور بازسازی شهرشان و ساخت معبد خدا در اورشلیم! همچنانکه پیش از آن بود«

    Ibid , Chapter 1-3

    کوروش و کشتار مردم بابل

    در بین مورخین ، فقط گزنفون شرح مفصلی از ستیز و کشتار مردم شهر و کشور بابل توسط کوروش و سپاهیانش دارد ، کوروش در منشورش که یک پروپاگاندای و دروغنامه ای وقیحانه است در تحریف آشکار حقیقت می نویسد :

    فقره 24 - سپاهیان گسترده ام با آرامش درون بابل گام برمیداشتند ! نگذاشتم کسی در همه سومر و اکد هراس آفرین باشد .

    فقره 25 - در پی امنیت بابل بودم

    در "رویدادنامه نبونید-کوروش" که سفارشی نوشته شده در وقایع سال هفدهم می خوانیم:

    گئوبروه فرماندار گوتیوم، همراه با سپاه کورش بدون جنگ و پیکار به بابل اندر آمد و نگاهبانی از نیایشگاه اِسَگیلَه به سپرهای گوتیان سپرده شد تا مبادا هیچیک از سپاهیان به درون اسگیله و دیگر بناهای مقدس آن پا بگذارند. از آن پس، آیین‌ها و مراسم به مانند گذشته برگزار ‌شدند.

    کورش به بابل اندر آمد. به پیش گام‌های او، شاخه‌های سبز افشانده می‌شد.او با مردمان شهر، پیمان صلح و آشتی گذارد. کورش به همه مردمان بابل، پیام درود و شادباش فرستاد. گئوبَروَه به فرمانداری بابل برگماشته شد

    اکنون شرح واقعی ماجرا از زبان کسانی که "زر و زور کوروش" به قلم ایشان جهت نمی داد:

    «سپاه کوروش وارد بابل شد و هرکه را میدیدند میزدند و میکشتند و قتل عام میکردند !

    عده ای از مردم به خانه هایشان گریختند و برخی دیگر داد و فغانشان بلند شد ، اما گوبریاس و مردانش با فریادهایشان صدای التماس و شیون و زاری مردم را ساکت کردند... »

    Xen. Cyr. 7.5.2



    تأییدیه ضمنی توسط تواریخ رومانیایی ::

    وقایع نگاری در زبان رومانیایی را Hronograf میگویند ؛ وقایع نگاری از نظر ادبی در بیزانس روم و در طی سه دوره از قرن ششم تا دوازدهم میلادی تکامل یافت و با اثر منظوم کنستانتین ماناسسConstantin Manasses به اوج تکامل خود رسید ، ترجمه و اقتباسی که از این اثر بین سالهای 1340-1331 به زبان اسلاوی انجام شد در قرن 16 مورد استفاده وقایع نگاری ملداوی قرار گرفت ، چنانچه بسیاری از فصول آنرا میهائیل موکساMihail Moxa یا موکسالیهMoxalie ادیب رومانی به زبان رومانیایی ترجمه و به کتاب وقایع نگاری خود اضافه کرد ، موسا به چهره های تاریخی مثل اسکندرکبیر و کوروش توجه نشان داده بود و هچنین از آوردن عناصر غیرواقعی و خیالی احتراز کرده است (یافته های ایران شناسی در رومانی ، دکتر ویورل باجاکو ، برگه 75-76)

    در این بخش به ترجمه دقیق فصل مربوط به امپراطوری کوروش از کتاب میهائیل موکسا در سال 1620 میپردازیم ، این متن برای اولین بار به وسیله هاشدئو B.P.Hasdeu با الفبای سریلیک به چاپ رسیده است :

    »کوروش kir از پارس Persida با عموی خود داریوش مادی Darie Mideanul برخاست و امپراطوری بابل Vavilon را در هم شکست و آنرا به بدترین وضعی از بین برد . به این جهت کوروش امپراطور بزرگ جهان شد و سی سال سلطنت کرد ... کوروش آنچنان قدرتی داشت که بر اغلب امپراطوران چیره شد و مملکت و دارائی آنان را از آن خود کرد ، همه آنان را دستگیر کرد و همه را زندانی کرد و مورد بازخواست قرار داد و برای تنبیه و آزارشان آنان را در زندان نگاه می داشت ، کوروش گردونه گرانبهائی که تمامی آن از طلا بود برای خود و امیرانش ساخته بود و هنگام گردش و تفرج در گردونه می نشست و این امپراطوران را بجای اسب افسار می زد و به گردونه می بست ! این چنین آنان را هر روز خفت و آزار می داد» (همان منبع ، برگه77)


    مردوک کوروش و کوروش ِ یهوه ؟!

    از کتاب ارمیای نبی می توان دانست که خداوند نسبت به مردوک نظر منفی دارد:

    Prophecy against Babylon

    The word which the Lord spoke concerning Babylon, the land of the Chaldeans, through Jeremiah the prophet:2 “Declare and proclaim among the nations.Proclaim it and lift up a standard.Do not conceal it but say,‘Babylon has been captured,Bel has been put to shame, [a]Marduk has been [b]shattered;Her images have been put to shame, her idols have been shattered

    ]پیشگوئی های] نبوی علیه بابل:

    پیام خداوند به بابل (سرزمین کلدانیان: کاهنان) از طریق پیامبرش ارمیا : ای ارمیا در میان مردم آنرا اعلان کن و این اعلامیه را به اهتزاز دربیاور و بلند آوازه ساز : بابل تصرف شده است ؛]خدایان ِ شما] بل [بعل] به شرم درآمده است و [بت] مردوک شکسته شده . تندیس های ایشان به شرم گراییده و بتهایشان شکسته گشته .

    درحالیکه از متن صریح کتاب مقدس پیداست نظر منفی نسبت به مردوک و بتها وجود دارد .پس چگونه می توان از قول قسمت دیگری از کتاب مقدس ، کوروش را مسح شده یهوه و شبان خداوند دانست ؟ اینطور میتوان میان این دو جمع کرد که فقط عمل کوروش در آزادسازی حدود 70 هزار یهودی بابل مورد تقدیر عهدعتیق قرار گرفته ، ولی این بر خلاف رفتار محققین وطنی ، قابل بسط به شخصیت "کوروش" نیست




    نظرات() 

    دین ایرانیان پیش از اسلام و اهورامزدا ...

    نوشته شده توسط : قارانقوش
    سه شنبه 27 خرداد 1393-01:23 ق.ظ

    اهورامزدا :

    آن چه در کتیبه بیستون به صورت مکرر در سطرهای مختلف و در سایر کتیبه ها آمده چنین که پیداست ، هیچ نشانه ای از حرف " هـ" و " واو" موجود در "اهورا" در خود ندارد …

    شکل خواندن خط میخی از چپ به راست به این شکل است

    - َ - د - ز - َ - م - ر - ُ - ا

    یعنی این کلمه باید « اُُرمَزدَ » تلفظ شود

    حال تلفظ اشتباه این کلمه چه سو تفاهم هایی را به همراه داشته ؟!

    برخی با تلفظ اشتباه و ترجمه اشتباه این تصور باطل را جا انداخته اند که « اهورامزدا » از ریشه "هور"و "خور" و خورشید به معنای خدای روشنایی است …

    تا با تقابل آن با دیو و تاریکی آنرا به دین زرتشت پیوند بزنند…

    و درازای دین زرتشت ساختگی را به عهد هخامنشیان بکشانند…

    حال این « اُُرمَزدَ » داریوش ودیگر پادشاهان به چه معناست ؟!!

    این واژه از ترکیبی از دو واژه ی " اُ ر = اور " و " مَزدَ = مزدا " است …

    جز اول این ترکیب لغتی بسیار آشنا و مصطلح در ایران کهن و بین النهرین است …

    کافیست به نامهای برخی از شهر ها نگاهی بیاندازیم …

    ( ارشلیم = اورشلیم = شهر آشنایی و سلامت )

    (ارمیه = اورمیه = شهر پر آب)

    (اربیل= اوربیل = شهری میان کوهها )

    ( ارامان = اورامان = شهر امنیت )

    ( اوراشنو (ارمنستان ))

    (اوریدو )( اوراش ) ( اورکیش ) ( اورتنا ) ( اوریکاتو ) ( اوریاکی )

    ( اوراندوش ) _(اوربیلوم ) ( ارزانا )

    و نامهای بسیار دیگر که جای نام بردن همه نیست …

    اصولا سرزمین اور یا ار در بین النهرین جنوبی به نقل از تورات محل تولد حضرت ابراهیم است که در بابلی و آشوری "اور" یا " ار" یا "اری" به معنای مطلق شهر است

    جز دوم واژه یعنی " مزدا " یا " مزد " که در فارسی امروزی به معنای مُزد یا پاداش است و در اوستایی میژد است و با مژده نزدیک است ، در پهلوی به صورت مزد یا میزد به معنای اجر و پاداش است ،در گوتیک و زبان اوستی باز هم به معنای پاداش است

    در لوح گلی تخت جمشید یک کارگری که 50 کارشه مزد میگرفته را با صفت " مزدیسن " آورده اند . اینجا معنای کلمه مزدا پرست نیست ،

    بل که دقیقا به همان معنایی است که کتیبه قصد انرا داشته یعنی کارگری "دستمزد خواه" و "دستمزد پرست "

    اما « اُُرمَزدَ » داریوش یعنی چه ؟

    اورمزد صفتی است برای خدای داریوش که در اصل آشوری است

    اگر به نوشته های داریوش دقت کنید …اهورامزدا خداوندی است که شهرها و سرزمینها را به عنوان اجر و پاداش می دهد …

    « اُُرمَزدَ » یعنی " خداوند سرزمین بخش "

    جمله تکراری داریوش با این مضمون که " اورمزد این شهر را به من داد " را

    در سرتاسر کتیبه های داریوش بوضوح می بینیم …

    مقاومت دیگران در مقابل خود را نه مقاومت در مقابل داریوش بل که مقاومت در برابر اورمزد می بیند یعنی آنها خلاف هدفهای خداوند سرزمین بخش عمل کرده اند …

    بنونیست در کتاب دین ایرانی صفحه 26 مینویسد :

    « نام اهورامزدا که در سنگ نبشته های هخامنشی آمده دلیلی بر زرتشتی بوده هخامنشیان نمی تواند باشد »

    چگونه میتوان این نگاره بالدار را به زرتشتیان منسوب کرد ؟!

    چرا این نماد را در کنار داریوش و نه در محراب آتشکده ها ترسیم کرده اند …

    چرا طی دوران مختلف تغییر چهره داده ؟

    چرا پس از داریوش این نگاره تغییر کلی کرد ؟!

    این نگاره بالدار اولین بار 4 قرن پیش از داریوش در سنگ نگاره های آشوری یافت شده ، و آنها خالق این خدا و نگاره بالدار بودند …

    پس با این فرض باطل باید آشوریان را اولین زرتشتیان نامید …

    این نگاره همواره ناظر بر تعیین و تفویض و تعویض قدرت درباری بوده نه ناظر و حاضر در گستره ایمانی و کرداری مردم و عوام …

    جالب اینجاست …

    هردودوت از احوال چوپانی که کورش نوزاد را در میان جنگلها نجات داد با خبر است

    ولی از از احوال چنین پیامبر بزرگی که گویا تمام آریاییان اخلاق خود را مدیون او هستند ذره ای اطلاعات ندارد !!!

    بنونیست در کتاب - دین ایرانی – صفحه 78 میگوید :

    ((نه یونانیان ، نه سریانی ها ، و نه نویسندگان ارمنی ،هیچ یک از زردشت اوستایی و از آیین او که در اوستا بازگو شده هیچ اطلاعی نداشته اند))

    نکته جالب و نهایی را " نیبرگ " در کتاب "دین های ایران باستان " صفحه 429 میگوید :

    (( هر اندازه که زمان ساسانیان به جلو میرفت نمایان تر می شد که از این دین ، نیروی درونی و خواست گسترش کاسته می شد و جایگاه خود را مدیون دستگاه دولتی حاکم و امادگی پادشاهان ساسانی برای شکنجه بود

    آخر بار استوارترین پایگاه مزدا پرستی در محافل دولتیان و ارتش بود .

    یقین است که پس از اینکه اسلام به ایران راه یافت فرمان روایی ساسانی در هم ریخت ، مزداپرستی که تقریبا به نیروی دولتی تکیه کرده بود ، با یک تکان ، همچون میوه کرم خورده فرو افتاد و تقریبا بی سرو صدا از ردیف دین هایی که در دوره ی نوین به طور جدی انتظارشان را می کشیدند ، بیرون رفت ))

    در مورد پرستیدن اهورامزدا توسط کورش بیشتر به یک نویسنده غربی استناد میکنند و شاگردان پیرو او و نوچه هایشان هم در ایران تکرار کننده هستند گرچه تعداد این افراد در مقابل تاریخ پژوهان بزرگ بسیار ناچیز است اما خود این خانم مری بویس در کتابش در مورد کورش مینویسد :

    « از نظر آیینی غیر ممکن است میان اقرار شفاهی کورش به پذیرفت خدایان بزرگ غیر ایرانی ، با اعتقاد به وجود اهورامزدا سازگاری بوجود اورد»

    (مری بویس – تاریخ کیش زرتشت – جلد دوم – ص 98 )

    خود این نویسنده که از استثناهای عالم تاریخ پژوهی در زمینه اهورامزدا پرست بودن کورش است نیز چنین توصیفی میکند …

    البته بماند که اقرار کورش در گل نبشته بابلی را شفاهی !!خوانده !!!!!!!!!!





    نظرات() 

    کوروش دروغ گفته یا داریوش ؟!

    نوشته شده توسط : قارانقوش
    سه شنبه 27 خرداد 1393-01:21 ق.ظ

    پردهٔ اول: کورش در سطرهای سوم تا نوزدهم منشور مدعی می‌شود که مردم بابل از نبونید (شاه بابل) ناراضی بودند و او را شاهی می‌دانستند که اندوه و غم، سختی معاش، و رنج و آزار و مرگ برای مردم خود آورده بود. کورش می‌گوید که مردم بابل از خدای بزرگ خواستند که شاهی خوب برای آنان بیابد و خدای بزرگ هم پس از اینکه سراسر جهان را گشت، کورش را یافت و از او حمایت کرد تا شاه بابل شود. آنگاه همه مردم از پادشاهی کورش که توأم با راستی و عدالت بود و آنان را از غم و مرگ رهایی داده بود، خوشنود شدند و او را شادباش گفتند.

    پردهٔ دوم: داریوش در بند شانزدهم از ستون اول کتیبه بیستون گزارش می‌کند که شخصی به نام نَدینتوبِل که خود را پسر نبونید معرفی می‌کرد، قیام کرد و با حمایت همه مردم شاه بابل شد. داریوش چند ماه بعد و در بند چهاردهم از ستون سوم همان کتیبه مجدداً گزارش می‌کند که شخص دیگری نیز به نام اَرَخَه که خود را پسر نبونید معرفی می‌کرد، قیام کرد و با حمایت همه مردم شاه بابل شد. هر دوی این قیام‌ها توسط داریوش سرکوب شدند.

    حال سؤال اینجاست که تناقض بین گزارش‌های کورش و داریوش چگونه حل می‌شود؟ اگر مردم از نبونید ناراضی بوده و خواهان کورش بوده‌اند، چگونه است که دو نفر می‌توانند با ادعای انتساب خودشان به نبونید (که علی‌القاعده باید منفور باشد)، اینچنین محبوبیت مردمی کسب کنند و به شاهی برسند. آن هم در شرایطی که فقط هفده سال از زمان نبونید می‌گذشته و بسیاری از مردمان بابل، هم خاطره پادشاهی نبونید را به یاد داشته‌اند و هم خاطره پادشاهی کورش را. اگر سخن داریوش درست باشد، نشان می‌دهد که نبونید به اندازه‌ای محبوبیت داشته که کسانی برای کسب حمایت مردم، خود را پسر او معرفی می‌کرده‌اند.

    این تناقض به سه شکل قابل حل است: ۱- کورش سخن نادرستی گفته و چنین ادعایی را برای توجیه حمله خودش به بابل مطرح کرده است. ۲- داریوش سخن نادرستی گفته و آن قیام کنندگان، خودشان را به نبونید منتسب نکرده بوده‌اند. ۳- هر دو درست گفته‌اند. به این صورت که مردم بابل واقعاً از نبونید ناراضی بوده‌اند، اما پس از کسب تجربهٔ حکومت و رفتار کورش، متوجه می‌شوند که نبونید با همه معایبش، بهتر و قابل تحمل‌تر از او و دیگر هخامنشیان بوده است. در نتیجه یک پادشاه از نسل او را بر هخامنشیان ترجیح می‌داده‌اند. پاسخ چهارمی برای حل این تناقض به نظرم نمی‌رسد.





    نظرات() 

    توتالیتاریسم

    نوشته شده توسط : قارانقوش
    سه شنبه 27 خرداد 1393-01:17 ق.ظ

     
    Ketab- totalitarism.jpg

    کتاب توتالیتاریسم نوشتة هانا آرنت است که توسط محسن ثلاثی ترجمه شده و از سوی نشرثالث سال 1388 و در 336 منتشر شده است.هانا آرنت در کتاب توتالیتاریسم در پی تبیین ریشه‎های توتالیتاریسم در دو کشور آلمان در زمان هیتلر و روسیه در زمان استالین است. آرنت با استفاده از اسناد و مستندات مختلف کلیة، تشابهات و اختلافات این دو نوع حکومت را به موازات هم تحلیل می‎کند.

    در زیر فهرست این کتاب را می خوانیم.

    یادداشت مترجم
    پیش‎گفتار
    فصل اول: جامعة بی‎طبقه
    توده‎ها
    اتحاد موقتی اوباش با نخبگان
    فصل دوم: جنبش توتالیتر
    تبلیغات توتالیتر
    سازمان توتالیتر
    فصل سوم: توتالیتاریسم در رأس قدرت
    دولت توتالیتر
    پلیس مخفی
    چیرگی تام
    فصل چهارم: ارعاب و ایدئولوژی: یک صورت حکومتی نوپدید
    کتاب‎شناسی
    نمایة اسامی
    نمایة مضوعی





    نظرات() 

    نماینده مردم میانه و ترکمنچای در مجلس خواستار شد: آموزش "زبان ترکی" خواسته مردم آذربایجان/ "زبان ترکی" برای ایران سرمایه فرهنگی است

    نوشته شده توسط : قارانقوش
    سه شنبه 27 خرداد 1393-01:10 ق.ظ

    تاریخ انتشار : 93/02/04 - 20:02
    نماینده مردم میانه و ترکمنچای در مجلس گفت: خواسته مردم در مناطق آذری زبان، استفاده از ظرفیت اصل ۱۵ قانون اساسی یعنی حفظ و آموزش زبان ترکی است.

    نماینده مردم میانه و ترکمنچای در مجلس گفت: خواسته مردم در مناطق آذری زبان، استفاده از ظرفیت اصل ۱۵ قانون اساسی یعنی حفظ و آموزش زبان ترکی است.

    سید بهلول حسینی روز گذشته در صحن علنی مجلس افزود:این زبان مانند هر زبان دیگر اگر به صورت علمی و آکادمیک مورد اهتمام و توجه قرار نگیرد، ممکن است دچار گستت جدی شود و شکل محتوای آن از تغییر کند و حتی به تدریج از بین برود.

    حسینی تصریح کرد: به جرات می توانم بگویم بعد از زبان عربی،هیچ زبانی به اندازه ترکی از فصاحت ،جامعیت و گیرایی برخوردار نباشد و به خودی خود برای ایران سرمایه فرهنگی است.

    وی در ادامه به مسائل اقتصادی و هدفمندی یارانه ها اشاره کرد و گفت: تمامی نخبگان و عقلا براین باورند که هدفمند نبودن یارانه ها در گذشته ضربات مهلکی برجامعه وارد کرده است.

    وی افزود:در دولت گذشته مرحله اول هدفمندی با دو هدف اصلی یعنی جلوگیری از مصرف بی رویه و اجرای نسبی عدالت در پرداخت یارانه ها به دهک های پایین جامعه عملیاتی شد.

    نماینده مردم میانه و ترکمنچای خاطرنشان کرد:به نظرم با وجود مشکلاتی که ناشی از اجرا نشدن کامل قانون ناشی می شد،به هدف اصلی نزدیک شده ایم.

    عضو کمیسیون عمران مجلس شورای اسلامی عنوان کرد: در حال حاضر دولت جدید با ثبت نام متقضاییان گام های نخست مرحله دوم هدفمندی یارانه ها را آغاز کرده است لازم می دانم به اطلاع دلسوزان برسانم که هنوز هم روزانه ۶۰۰ میلیارد تومان یارانه بی هدف در بخش انرژی پرداخت می شود.

    منبع خبر : نویدآذربایجان




    نظرات() 

    تبریز شهر اولین ها /چقدر این شهر کهن را می شناسیم؟

    نوشته شده توسط : قارانقوش
    سه شنبه 27 خرداد 1393-01:08 ق.ظ

    جمله هایی همچون تبریز شهر اولین ها، شهر بدون گدا و قطب صنعت شمالغرب کشور را بسیاری از ایرانیان از دیرباز بارها و بارها شنیده اند، به همین دلیل تبیین دلایل این نامگذاری ها خالی از لطف نیست.

    تبریز شهر اولین ها در زمینه های ...، چقدر این شهر کهن را می شناسیم؟

    جمله هایی همچون تبریز شهر اولین ها، شهر بدون گدا و قطب صنعت شمالغرب کشور را بسیاری از ایرانیان از دیرباز بارها و بارها شنیده اند، به همین دلیل تبیین دلایل این نامگذاری ها خالی از لطف نیست.

    به گزارش ایرنا، تنها نام بردن از زیبایی ها و تاریخ کهن شهر تبریز که در گذشته به عنوان باغ شهر شهرت فراوانی داشت، نیاز به وقت و دقت فراوان است.

    شاید تاسیس نخستین چاپخانه، ضرابخانه سکه و چاپ اسکناس، اولین کارخانه ساخت اسلحه و مهمات، ایجاد نخستین پستخانه، اولین شهرداری و نظمیه، نخستین شهر ایران که دارای تلفن شد، اولین خط انتقال پست و اولین کتابخانه دولتی ایران را بتوان از دلایل اصلی این نامگذاری ها برشمرد که در این گزارش به تفصیل به این موارد پرداخته می شود.



    *** چاپ و چاپخانه***



    در مورد اینکه چه کسی ابتدا چاپخانه را در ایران دایر کرد اختلاف نظر است اما اولین چاپخانه سربی با حروف فارسی و عربی توسط میرزا زین العابدین تبریزی در تبریز دایر شد.

    اولین کتاب منتشرشده توسط این چاپخانه نیز رساله جهادیه میرزاعیسی خان قایم مقام بود و در نهایت این چاپخانه در سال 1245 تعطیل شد.

    در آن زمان هنوز واژه چاپ متداول نشده بود و به این دلیل آن را باسمه خانه، بصمه خانه، مطبعه، دارالطباعه و دارالطبع می نامیدند.

    بعد از دایر شدن چاپخانه سربی در تبریز، اولین روزنامه شهرستان های ایران به نام ˈروزنامه ملتیˈنیز در تبریز منتشر شد که خبری از آن در شماره های سال 1275 هجری قمری وقایع اتفاقیه دیده می شود.

    راجع به محل چاپ اولین قرآن در ایران اختلاف نظر وجود دارد و به عقیده برخی از مورخان در اواسط سال های 1199 هجری شمسی قرآنی توسط میرزاحسین خطاطی و توسط میرزا اسدالله لیتوگرافی (چاپ سنگی) شد.

    این در حالی است که کمی قبل از آن میرزا عبدالوهاب به سال 1195 / 1196 هجری شمسی قرآنی را چاپ کرده بود.

    گزارش تاریخی دیگر حاکی از آن است که از بین چاپ های قرآن که با استفاده از روش لیتوگرافی انجام شده اند، اولین آنها در سال 1212 هجری شمسی در تبریز انجام شد.


    *** کتابخانه***



    کتابخانه عمومی تربیت، نخستین کتابخانه دولتی ایران است که در سال 1300 به همت محمدعلی تربیت در شهر تبریز ایجاد شد.

    این کتابخانه در ابتدا ˈکتابخانه و قرائتخانه عمومی معارف ˈنامیده می شد که بعدها به احترام بنیانگذار آن، تربیت نامیده شد.

    در سال 1335 به علت کمبود فضای مطالعه، کتابخانه ملی تبریز تاسیس شد که نسخه های خطی کتابخانه تربیت پس از انقلاب به آن منتقل شده است.

    همچنین وقف نامه ربع رشیدی که اولین اثر ثبت شده ایران در حافظه جهانی است، در این کتابخانه نگهداری می شود.



    *** سینما***



    اولین سینمای عمومی ایران پنج سال پس از اختراع جهانی، به نام سینما سولی (خورشید) در سال 1279 در سالن بزرگی در طبقه دوم آموزشگاه کاتولیک فرانسوی در جنب کلیسای کاتولیک ها توسط آنان در تبریز تاسیس شد.

    تاسیس نخستین سالن سینمای عمومی تهران توسط میرزا ابراهیم خان صحاف باشی در سال 1284 به چهار سال بعد از این تاریخ مربوط می شود.

    همچنین نخستین سینمای خودرویی کشور نیز که فناوری ساخت آن متعلق به انگلستان بود در شهر تبریز تاسیس شد.

    اولین عکاسخانه نیز توسط قاسم میرزا در تبریز راه اندازی شد.



    *** مدرسه***



    نخستین مدرسه تحصیلات ابتدایی به شیوه نوین در ایران توسط میرزا حسن رشدیه در ششگلان تبریز بنیاد نهاده شد.

    میرزا حسن رشدیه در جوانی به بیروت رفت و در آنجا روش آموزش در دبستان ها را بررسی کرد و پس از آن عازم استانبول شد آنگاه به مصر سفر کرد و پس از بازگشت به تبریز دبستانی به شیوه آنها تاسیس کرد.

    مدرسه مموریال نیز از مدارس قدیم شهر تبریز است که توسط آمریکایی ها اداره می شد.



    *** کودکستان و مدرسه کر و لال ها***



    نخستین کودکستان و نخستین مدرسه کر و لال های ایران نیز در تبریز بنیاد گذاشته شد.

    جبار باغچه بان ابتدا در تبریز کودکستانی را تحت عنوان باغچه اطفال دایر کرد و به این دلیل خود را باغچه بان نامید.

    صمد سرداری نیا در کتاب مشاهیر آذربایجان در شرح زندگانی جبار باغچه بان می نویسد: مدرسه کر و لال ها را جبار باغچه بان در سال 1303 با وجود مخالفت های زیاد از جمله رییس فرهنگ وقت دکتر محسنی در تبریز دایر کرد.

    این کلاس جنب باغچه اطفال باغچه بان در کوچه انجمن در ساختمان معروف به عمارت انجمن تاسیس شد.

    جبار باغچه بان همچنین اولین مولف و ناشر کتاب کودک در ایران است و از سال 1307 خورشیدی با وجود دشواری های وسیع چاپ و کلیشه، چاپ کتاب های ویژه کودکان را با نقاشی هایی که خود می کشید آغاز کرد.

    یکی از کتاب های وی با عنوان ˈبابا برفیˈتوسط کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به چاپ رسید و شورای جهانی کتاب کودک آن را به عنوان بهترین کتاب کودک انتخاب کرد.



    *** ادبیات نوین***



    میرزا عبدالرحیم نجارزاده تبریزی معروف به «طالبوف »بنیانگذار انشای جدید نامیده شده است.

    وی با کنار گذاشتن نوشتار ثقیل آن زمان، مطالب خود را با زبانی ساده و بی تکلف نشر داد و بدین ترتیب تاثیر زیادی بر متون فارسی گذاشت.

    وی به همراه میرزا زین العابدین مراغه ای در نثر و داستان نویسی و میرزا جعفر خامنه ای در شعر نخستین کسانی بودند که تحول شگرفی را موجب شدند.

    همچنین میرزا فتحعلی آخوندزاده بنیانگذار نمایشنامه نویسی ایران محسوب می شود.

    وی نخستین ایرانی الاصلی بود که نمایشنامه نویسی را آغاز کرد. آخوندزاده به دلیل اقامت در تفلیس از طریق سنت تئاتری آنجا با جهان تئاتر آشنا شده و آن را بهترین وسیله برای ترویج افکار نو یافته بود.

    وی با شیوه ای متاثر از مولیر، پنج نمایشنامه به زبان ترکی نوشت و با نوشتن نخستین رمان ایرانی با عنوان ستارگان فریب خورده - حکایت یوسف شاه سراج در سال 1857 میلادی پیشکسوت نویسندگان این رشته ادبی نیز به شمار می آید.

    میرزا آقا تبریزی نیز اولین نمایش نامه نویس ایرانی است که نمایش نامه های فارسی نگاشته است.

    همچنین برای اولین بار کتاب های خارجی در تبریز ترجمه شد که از آن جمله می توان به پطر کبیر، شارل دوازدهم و اسکندر کبیر اشاره کرد.

    اولین دایره المعارف نیز توسط محمد رضا زنوزی تبریزی نوشته شد.



    *** پول کاغذی***



    در سال 693 هجری قمری در دوره گیخاتوخان مغول اولین پول کاغذی به نام چاو در تبریز چاپ شد اما مردم آن را نپذیرفتند و پس از مدتی چاپ آن متوقف شد.



    *** سکه ماشینی***



    از سال 1298 هجری قمری ضرابخانه ماشینی به طور رسمی در ایران برقرار و تمام ضرابخانه های شهرهای معتبر برچیده شد.

    فکر ایجاد چنین ضرابخانه ای سال ها قبل از این تاریخ یعنی به سال 1222 هجری قمری در زمان ولیعهدی عباس میرزا نایب السلطنه در تبریز مورد توجه بود و وی برای اولین بار در ایران اقدام به تهیه مسکوک رسمی یا چرخی کرد ولی به علت گرانی هزینه در حدود 200 قطعه سکه سیمین تهیه و ضرابخانه تعطیل شد.



    *** اتاق تجارت***



    نخستین اتاق بازرگانی ایران نیز در تبریز بنیاد نهاده شده است و تاریخ آن به سال 1285 هجری خورشیدی بر می گردد. (اتاق تجارت تهران بعد از اتاق تجارت تبریز تاسیس شده است. )



    *** شهربانی***



    اولین نظمیه یا شهربانی به مفهوم امروزی توسط انجمن ایالتی آذربایجان در سال 1325 هجری قمری در تبریز به وجود آمد.

    اجلال الملک که نماینده انجمن ایالتی آذربایجان بود به سمت نخستین رییس شهربانی انتخاب شد و از جمله کارهای این سازمان انتشار نشریه ای بود که به نام «نظمیه تبریز»منتشر شد.



    *** شهرداری***



    شهرداری تبریز نخستین شهرداری یا به اصطلاح آن روزها ˈبلدیهˈایران بود که در سال 1287 بنیاد گذاشته شد و قاسم خان والی تحصیل کرده دانشگاه سن سیر(saint cyr) فرانسه به عنوان اولین شهردار تبریز انتخاب شد.



    *** تلفن***


    اولین مرکز تلفن ایران در سال 1280 به همت قاسم خان والی در تبریز ساخته شد که وی چند سال بعد به عنوان اولین شهردار تبریز انتخاب شد.



    *** برق***



    قاسم خان والی در سال 1281 امتیاز نخستین کارخانه برق ایران را برای احداث در تبریز به دست آورد.

    وی در ابتدا توانست اطراف خیابان مجیدی (مجدالملک) را با استفاده از نیروی برق روشن کند.



    *** آتش نشانی***



    تبریز نخستین شهر ایران است که دارای آتش نشانی شد و این مهم در سال 1221 هجری شمسی هنگامی که نیروهای روسی در تبریز مستقر بودند، اتفاق افتاد.


    *** موسسه خیریه غیردولتی***



    اولین و قدیمی ترین موسسه خیریه غیردولتی در ایران جمعیت خیریه نوبر تبریز است که این تشکل در سال 1326توسط عده ای از خیران محله نوبر تبریز با هدف مبارزه با فقر و کمک به مستمندان تاسیس شد و در سال 1331 به طور رسمی به ثبت رسید. (در حال حاضر کلانشهر تبریز به شهر بدون گدا شهرت دارد.)



    *** پزشکی***



    در زمینه پزشکی اولین عمل قلب باز، نخستین پیوند قلب بر روی سگ ها، نخستین دانشکده پرستاری مامایی، اولین آبله کوبی، نخستین دندان های مصنوعی، نخستین عمل پیوند کلیه توسط دکتر جواد هیات در سال 1347، نخستین طبیب محصل فرنگ و نخستین کتاب های پزشکی از دیگر افتخارات شهر اولین های ایران است.


    *** فوتبال***



    اولین فوتبالیست شاغل در اروپا به نام حسین صدقیانی از اهالی تبریز بود و در سال های 1309-1311 بهترین گل زن باشگاه های بلژیک بود.

    وی در فینال جام باشگاه های بلژیک با به ثمر رساندن سه گل باعث قهرمانی تیم رویال شالروا اسپورتینگ کلوپ در مقابل تیم بروکسل شد.



    *** دیگر اولین های شهر تبریز***



    نخستین هوانورد ایرانی به نام کلنل محمد تقی خان پسیان از اهالی تبریز بود و اولین انجمن زنان نیز در این شهر توسط صاحب سلطان خانم تشکیل شد.

    همچنین اولین کارخانه اسلحه و مهمات، اولین پایگاه لرزه نگاری، نخستین کارخانه چینی سازی و اولین مهمانخانه ایران (توسط میرزا اسحق خان معززالدوله) در تبریز تاسیس شد.



    *** کارت اعتباری اتوبوس شهری***



    تبریز اولین شهر ایران است که در اتوبوس های شهری آن از کارت های هوشمند بدون تماس به جای بلیت های کاغذی استفاده می شود.


    *** کارت هوشمند مسابقات فوتبال***



    همچنین تبریز اولین شهری در ایران است که برای تماشای مسابقات فوتبال به جای بلیت کاغذی از کارت هوشمند غیر تماسی استفاده می شود.

    (برگرفته از داده های اداره کل میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری آذربایجان شرقی.)

    منبع : نویدآذربایجان




    نظرات() 

    زرده تخم‌مرغ بخوریم یا نخوریم؟

    نوشته شده توسط : قارانقوش
    دوشنبه 26 خرداد 1393-11:33 ب.ظ

    تخم‌مرغ از وعده‌های غذایی پرمصرف و پرطرفدار به ویژه به عنوان صبحانه است که از گذشته تردیدهای بسیاری درباره خوردن یا نخوردن زرده آن وجود داشته است.
    بسیاری از مردم وقتی صبحانه خود را با یک املت بدون زرده می‌خورند، حس بهتری دارند و تصور می‌کنند که کار درستی کرده‌اند. آنها زرده طلایی تخم مرغ را بدون اینکه لحظه‌ای درباره خواص آن بیاندیشند دور می‌اندازند و اگر به آنها بگویید دور انداختن زرده تخم‌مرغ اصلا هم برای سلامتی‌شان مفید نیست، قطعا متعجب خواهند شد.

    در این گزارش به نقل از پایگاه اینترنتی مانی دات یواس نیوز، به توصیف باورهای غیرعلمی و حقایقی جالبی راجع به زرده مرغ می‌پردازیم که از خواندن آن شگفت‌زده می‌شوید:

    اشتباه نخست: در هفته بیش از سه تخم‌مرغ نخورید

    قبل از اینکه درباره زرده تخم مرغ صحبت کنیم بگذارید کمی راجع به تخم‌مرغ کامل حرف بزنیم. بسیاری از مردم اصلا نمی‌دانند منشا این نقل قول که در هفته بیش از سه تخم مرغ نخورید کجاست. این دستورالعمل نخستین بار در دهه 70 میلادی پس از آنکه انجمن قلب آمریکا اعلام کرد میزان کلسترول خون انسان باید به کمتر از 300 میلی‌گرم در روز محدود شود، صادر شد. به دنبال اعلام این خبر، انجمن قلب آمریکا توصیه کرد میزان مصرف تخم مرغ باید به سه عدد در هفته محدود شود تا کلسترول خون از میزان اعلام شده فراتر نرود. از آنجا که یک تخم مرغ درشت 211 میلی‌گرم کلسترول دارد، لذا اعمال این محدودیت منطقی به نظر می‌رسد. اما جالب اینجاست که انجمن قلب آمریکا مدتی بعد دستورالعمل قبلی خود را بروزرسانی کرده و این قضیه را روشن کرد که خوردن تخم مرغ آن هم به صورت کامل به عنوان یکی از بخش‌های مهم وعده‌های غذایی روزانه محسوب می‌شود.

    این انجمن همچنین اعلام کرد: در صورتی ‌که تخم مرغ جایگزین سایر غذاهای پرکلسترول نظیر گوشت شود، خوردن بیش از یک عدد تخم مرغ کامل در روز نیز یک رژیم غذایی سالم محسوب می‌شود.

    اشتباه دوم: تمام پروتئین تخم مرغ تنها در سفیده آن وجود دارد

    اگرچه سفیده تخم مرغ محتوی میزان بالایی پروتئین است اما زرده آن را نیز نباید نادیده بگیرید. یک تخم مرغ بزرگ 3.6 گرم پروتئین در سفیده و 2.7 گرم پروتئین در زرده خود دارد. این بدین معناست که 60 درصد پروتئین موجود در تخم مرغ در سفیده آن و 40 درصد دیگر در زرده آن است. پس دفعه بعدی که خواستید زرده تخم مرغ را دور بیاندازید بیشتر فکر کنید.

    اشتباه سوم: دور انداختن زرده تخم مرغ گزینه سالمتری است

    زرده تخم مرغ علاوه بر داشتن میزان بالایی پروتئین، محتوی چربی‌های غیراشباع و بسیار مفید برای سلامت قلب شامل چربی امگا - 3 است. بسیاری از مردم از چربی و کلسترول موجود در تخم مرغ به ویژه در زرده آن وحشت دارند اما فراموش می‌کنند که سایر غذاها نظیر گوشت قرمز، ماکیان و لبنیات نیز به همین اندازه یا حتی بیشتر چربی و کلسترول دارند. علاوه بر این، نتایج مطالعات مختلف نشان می‌دهد که چربی‌های اشباع شده کلسترول خون را بیش از کلسترول موجود در غذاها افزایش می‌دهند. بنابراین زرده تخم مرغ با داشتن 1.6 گرم چربی اشباع که این میزان 8 درصد کل میزان مجاز مصرف روزانه برای بدن است، قابلیت تبدیل شدن به یک رژیم غذایی سالم را دارد.

    زرده تخم مرغ علاوه بر این سرشار از بسیاری از مواد مفید و مغذی نظیر ریبوفلاوین، ویتامین D و ویتامین ب12 است. زرده تخم‌مرغ همچنین مواد مغذی نظیر کولین و سلنیوم را در دل خود جای داده است. مطالعات جدید نشان می‌دهد که کولین در رشد مغزی جنین نقشی حیاتی ایفا می‌کند لذا غذاهای سرشار از کولین نظیر تخم مرغ برای زنان باردار بهترین رژیم غذایی محسوب می‌شوند. آنتی‌اکسیدان سلنیوم نیز یک ماده حیاتی است که در بهبود سیستم ایمنی و تنظیم هورمون‌ها نقش دارد.

    نتایج مطالعات نشان می‌دهد سلنیوم همچنین از بدن در مقابل برخی سرطان‌ها محافظت می‌کند. البته نباید از کنار آنتی‌اکسیدان‌های فتوشیمیایی نظیر زئاکسانتین و لوتئین به سادگی گذشت. هر دوی این آنتی‌اکسیدان‌ها به خانواده کاروتنوئیدها تعلق داشته و نقش حیاتی و موثری درسلامت چشم دارند. مطالعات مختلف نشان می‌دهد این آنتی‌اکسیدان‌های فتوشیمیایی خطر ابتلا به تحلیل نقطه ماکولار چشم (دژنراسیون ماکولا) را کاهش می‌دهد. این عارضه که سبب از بین رفتن بینایی می‌شود در سنین بالا رخ می‌دهد. علاوه بر این شواهد مختلف نشان می‌دهد لوتئین برای سلامت پوست و قلب مفید است.

    تکلیف دوستداران تخم مرغ چیست؟

    از آنجا که یک تخم مرغ کامل با داشتن حجم بالایی از مواد مغذی بسیار مهم و حیاتی تنها 70 کالری انرژی دارد، باید تخم مرغ را به صورت کامل خورد. نکته جالب‌تر اینکه انجمن قلب آمریکا تخم مرغ را در فهرست غذاهای سالم زیر یک دلار قرار داده و این مساله نیز تخم مرغ را یک انتخاب بسیار ارزان کرده است. اگر می‌خواهید نیمرو، املت یا کوکو طبخ کنید، زرده و سفید را مخلوط کنید تا مواد مغذی حیاتی آن را حفظ کنید ضمن اینکه چربی و کلسترول را در رژیم غذایی خود کاهش می‌دهید. این شیوه به شما کمک می کند که دستورالعمل روزی یک تخم مرغ را نیز رعایت کنید.

    منبع: ایسنا




    نظرات() 

    رابطه بین مصرف پروتئین و سکته مغزی

    نوشته شده توسط : قارانقوش
    دوشنبه 26 خرداد 1393-11:22 ب.ظ

    پزشکان در مطالعات جدید دریافتند رژیم غذایی غنی از پروتئین به استثنای گوشت قرمز خطر سکته مغزی را کاهش می‌دهد.
    به گزارش جمهوریت ایسنا متخصصان سلامت در آمریکا برای بررسی رابطه میان مصرف بالای مواد پروتئینی و کاهش خطر سکته مغزی که چهارمین عامل مرگ و میر در این کشور است دست به مطالعه زدند. آنها دریافتند اشخاصی که رژیم غذایی سرشار از پروتئین دارند در مقایسه با افرادی که رژیم غذایی کم‌پروتئین دارند ۲۰ درصد کمتر دچار سکته مغزی می‌شوند.

    متخصصان همچنین دریافتند با افزودن ۲۰ گرم پروتئین به رژیم غذایی روزانه خطر بروز سکته مغزی تا ۲۶ درصد کاهش می‌یابد.

    «شین فنگ‌لیو»، استاد دانشکده پزشکی «نانجینگ» چین می‌گوید: مشخص نیست که مصرف پروتئین چگونه بر احتمال بروز سکته مغزی در افراد تأثیر می‌گذارد.

    وی افزود: با این حال نتایج مطالعات نشان می‌دهد پروتئین به جز گوشت قرمز تاثیر مفیدی بر فشارخون دارد و رژیم غذایی سرشار از پروتئین به طور قابل توجهی از میزان «تری‌گلسیرید»،‌ مجموع کلسترول و کلسترول بد در بدن می‌کاهد.

    به گزارش ایسنا به نقل از تِک تایمز،‌ لیو در پایان اضافه کرد: البته منابع مختلف پروتئینی تاثیرات متفاوتی بر احتمال بروز سکته مغزی دارند. به عنوان مثال مصرف ماهی خطر سکته را کاهش می‌دهد در حالی‌ که مطالعات پیشین ارتباط بین مصرف زیاد گوشت قرمز و افزایش خطر سکته مغزی را نشان داده‌اند.

    لیو گفت: جایگزین کردن گوشت قرمز با سایر منابع پروتئینی نظیر ماهی سبب کاهش خطر بروز سکته مغزی می‌شود زیرا ماهی محتوی اسیدهای چرب امگا ۳ و سایر مواد مغذی نظیر پروتئین‌های حفاظت‌کننده در برابر سکته است. در همین حال به نظر می‌رسد پروتئین‌های گیاهی نسبت به انواع حیوانی آن، نقش محافظتی کمتری در برابر سکته دارند.




    نظرات() 

    زیباکلام: دوست ندارم ایران پیروز شود چون ...

    نوشته شده توسط : قارانقوش
    دوشنبه 26 خرداد 1393-10:28 ب.ظ

    صادق زیباکلام در یادداشتی به این سوال خود پاسخ داده است که «چرا دوست ندارم ایران در جام جهانی پیروز شود؟».
    downloadصادق زیباکلام

    به گزارش جمهوریت ، زیباکلام در ماهنامه «دنیای فوتبال» نوشت: «خودم هم شرمنده همه هم‌وطنان دوست‌دار فوتبال و عاشق تیم ملی هستم ولی اصلا نمی‌توانم هیچ احساس خوشحالی و هیجانی از پیروزی تیم ملی فوتبال ایران در برزیل پیدا کنم. جالب است که در گذشته‌ها این‌گونه نبود. خیلی خیلی سال‌ها قبل که نام «امپریالیزم آمریکا» هنوز «استکبار» نشده بود و من و دوستانم تصور می‌کردیم که امپریالیزم خونخوار و قبل‌تر از آن هم استعمار پلید بریتانیا مسبب همه بدبختی‌های بشریت و از جمله کشور خودمان ایران در گذشته و امروز می‌بوده‌اند، نگاهمان به برد و باخت در فوتبال و اساسا ورزش، مثل نگاه مسئولین فعلی ایران بود و یک جنبه سیاسی پررنگ در آن غالب بود. بر خلاف خیلی از مردمان کشورهای توسعه‌یافته، فوتبال برایمان صرفا یک سرگرمی و تفنن نبود بلکه ابزاری بود برای بیان عواطف و احساسات سیاسی‌مان.

    یکی از بهترین تفریحاتمان در آن سال‌ها این بود که به همراه سایر بچه ایرانی‌ها هر وقت که تیم ملی انگلستان بازی داشت در اتاق بزرگ مخصوص تلویزیون دانشگاه برادفورد جمع می‌شدیم و برای تیمی که مقابل انگلستان بازی می‌کرد ابراز احساسات می‌کردیم. مهم نبود که بازی میان انگلستان و کدام کشور بود. هر کشوری که بود ما آن کشور را تشویق می‌کردیم. به دلیل عشق و علاقه و اعتقادی که به روسیه و کشورهای اروپای شرقی داشتیم، به واسطه نقش این کشورها در مبارزه با امپریالیزم آمریکا و نظام جهانی ظالمانه سرمایه‌داری، اولویت اولمان برای کشورهای کمونیستی بود. آمریکایی‌ها در آن سال‌ها حرفی برای گفتن در فوتبال نداشتند اما هر بار که انگلستان با کشورهای کمونیستی بازی داشت، ما ردیف اول اتاق تلویزیون دانشگاه را پر می‌کردیم. الان وقتی فکر می‌کنم می‌بینم که چقدر انگلیسی‌ها نجیب و انسان بودند. تصورش را بکنید که مثلا ایران در جام جهانی با یک کشور دیگری یک بازی حساس و جدی دارد و در یک مکان عمومی یا مثلا در کوی دانشگاه یک‌سری افغان جمع شده‌اند و برای تیم مقابل ما دارند ابراز احساسات می‌کنند.

    یکی از کارهایمان این بود که هر وقت انگلستان گل می‌خورد همه‌مان بلند می‌شدیم و دست می‌دادیم و همدیگر را می‌بوسیدیم. تصورش را بکنید که ما گل خورده‌ایم و افغان‌ها به‌پا خیزند و همدیگر را ببوسند. انگلیسی‌ها هیچ‌چیز نمی‌گفتند، فقط یک بار یکی از آن‌ها از ما پرسید که ما کجایی هستیم و بعد هم خیلی محترمانه پرسید چرا آن‌قدر از آن‌ها متنفریم؟ یک بار هم در المپیک برای طلای بسکتبال، روسیه و آمریکا مقابل هم قرار گرفتند. یادم می‌آید که در ثانیه آخر بازی، آمریکایی‌ها با یک گل جلو بودند اما داور درست در لحظه آخر گفت که 5 ثانیه هنوز مانده و روس‌ها به نحو شگفت‌انگیزی در ثانیه آخر توانستند با یک پاس بلند که همه زمین را درنوردید، توپ را به درون حلقه پرتاب کنند و با اختلاف آن تک‌گل طلا را ببرند. فکر کنم ماها تا یک هفته‌ای از خوشحالی و شعف خواب نداشتیم. برای تیم‌های کوبا و کره شمالی هم که روح نداشتیم. هر برنامه‌ای که داشتیم رها می‌کردیم و می‌نشستیم پای تلویزیون تا آنها را تشویق کنیم و پیروزی نظام‌های دموکراتیک، مردمی و سوسیالیسم را بر سرمایه‌داری‌های فاسد که دستانشان تا مَرْفَق به خون زحمتکشان و مردمان بی‌گناه جهان سوم آغشته بود را جشن بگیریم و برای ملت‌های قهرمان و آزاده کوبا و کره شمالی ابراز احساسات نماییم.

    یادم می‌آید یک‌بار در جام جهانی، کره شمالی ایتالیا را زد و ما عروسی‌مان شده بود. یکی دیگر از قهرمانان و اسوه‌های ما در ورزش در آن سال‌ها آلمان شرقی کمونیستی بود. آلمان شرقی در مسابقات بین‌المللی و بالأخص در المپیک مدال‌های قهرمانی را درو می‌کرد. هر مدالی که آلمان شرقی به دست می‌آورد برای ما تیری بود در قلب امپریالیسم آمریکا و نظام سلطه. وقتی آلمان شرقی در جدول مدال‌ها کشورهایی همچون فرانسه، کانادا، ژاپن، آلمان غربی، انگلستان و استرالیا را پشت سر می‌گذاشت ما احساس غرور می‌کردیم از اینکه اردوگاه سوسیالیسم توانسته از کشورهای سلطه‌گر نظام سرمایه‌داری پیشی بگیرد.

    خیلی سال‌ها گذشت و بعد از فروپاشی دیوار برلین بود که معلوم شد برندگان مدال المپیک آلمان شرقی از خردسالی تحت چه آموزش‌های وحشیانه و غیرانسانی قرار می‌گرفتند تا بتوانند برای نظام سوسیالیستی در عرصه‌های جهانی موفقیت کسب کنند. بسیاری از آنان در نتیجه آن رژیم سفت و سخت فیزیکی، روحی و روانی که در کودکی و نوجوانی در معرض آن قرار می‌گرفتند بعدها و در سنین بالاتر دچار انواع مشکلات و اختلالات عدیده روحی روانی و جسمی؛ اما ما در دنیای سطحی، کوچک و ایدئولوژیک‌زده‌مان که آکنده از نفرت به آمریکا و غرب بود، چیزی از اینها نمی‌دانستیم و پیروزی افتخارآفرین قهرمانان آلمان شرقی را پیروزی سوسیالیسم و شکست سرمایه‌داری منحط غرب می‌پنداشتیم.

    اینکه کره شمالی قهرمان یا کوبای انقلابی یا آلمان شرقی ضد امپریالیزم در حقیقت زندان‌های بزرگی بیش نبودند، کمتر چیزی بود که به آن می‌اندیشیدیم. اینها را تبلیغات و شایعات مغرضانه صهیونیزم و بوق‌های سرمایه‌داری علیه سوسیالیسم و دمکراسی‌های واقعی و مردمی حاکم در این کشورها می‌دانستیم.

    اینها که گفتم صفحاتی از عکس‌های آلبوم زندگی سیاسی من در ۴۰ سال پیش است. در طی این ۴۰ سال سرم کم به سنگ نخورد. نمی‌دانم چرا و شاید هم این قیاس خیلی هم درست نباشد ولی یک جورهایی احساس می‌کنم آرزوی موفقیت ایران در برزیل برای من یادآور ورق زدن مجدد آن صفحات و نگاه کردن به عکس‌های چهل سال پیشم است. منکر این نیستم که موفقیتمان در برزیل سبب شادمانی میلیون‌ها نفر از هم‌وطنانم می‌شود اما نمی‌توانم چشمانم را روی این واقعیت هم ببندم که آن پیروزی از سوی دیگر ما را دچار تصورات و خیالات خام و نادرست در خصوص جایگاه واقعی و حقیقی‌مان از نظر پیشرفت و توسعه خواهد کرد.

    برای بسیاری از مردم دنیا یا کشورهای دیگر، پیروزی در زمین فوتبال، صرفا پیروزی در زمین فوتبال است. آنها به خیابان‌ها آمده و جشن می‌گیرند. ما هم همین کارها را خواهیم کرد اما این همه داستان نیست. یا درست‌تر گفته باشم، خوشحالی و سرور مردم بخشی از داستان پیروزی ما در جام جهانی است. بخش دیگر آن بهره‌برداری سیاسی و تبلیغاتی است که خیلی از مسئولان ما و ارگان‌های دولتی از آن پیروزی خواهند کرد. پیروزی در زمین فوتبال را مسئولان ما تبدیل به پیروزی سیاسی و ایدئولوژیک خواهند نمود. به زعم آنها، آن پیروزی مبین درستی رویکرد و مواضع سیاسی و بین‌المللی ایران خواهد بود. این تفاوت ما با بسیاری از کشورهای دیگر است.

    برای بسیاری از کشورها، پیروزی در جام جهانی، پیروزی در جام جهانی و در زمین فوتبال است. اگر هند، ژاپن، نروژ، آرژانتین، آلمان، برزیل یا آمریکا در جام جهانی پیروز شوند، آن پیروزی صرفا پیروزی در فوتبال است اما در ایران آن پیروزی بیش از آنکه پیروزی در فوتبال باشد، پیروزی سیاسی و ایدئولوژیک ایران محسوب خواهد شد.

    تفاوت دیگری که باعث می‌شود تا من خیلی دلم نخواهد در جام جهانی پیروز شویم، رویکرد نژادپرستانه و شوونیزم ما ایرانیان است. در جوامع دیگر، پیروزی در فوتبال، پیروزی در فوتبال است و به معنای برتری نژادشان، قومشان، ملیتشان، فرهنگ و تمدنشان، پرچمشان و مردمشان بر دیگران نیست؛ اما در ایران این‌گونه نیست. پیروزی در جام جهانی به‌سرعت و به صورت مستقیم و غیرمستقیم تبدیل به بلندگویی می‌شود برای ستایش عظمت و تبریک به مردم شجاع ایران، مردم قهرمان ایران، ملت و مردم نجیب ایران، مردم آزاده و بافرهنگ غنی و تمدن چند هزارساله ایران، پرچم مقدس ایران و ادبیاتی از این دست. بدون پیروزی در برزیل هم بسیاری از مسئولین و صداوسیما علی الدوام و شبانه‌روز دارند در شیپور بزرگ نمودن و برتری دادن ایرانیان به دیگران می‌دمند. حالا اگر در جام جهانی هم چهار تا تیم را بزنیم که دیگه واویلا می‌شود. یقین پیدا می‌کنیم که واقعا هم از همه سریم.

    من نه به آن رویکردهای نژادپرستانه و تعصبات خودبزرگ‌بینی از ایران و ایرانیان اعتقادی دارم و نه بهره‌برداری سیاسی و ایدئولوژیک را به واسطه پیروزی تیم ملی فوتبال ایران خیلی کار درستی می‌دانم؛ و بالاخره نگران آن هستم که پیروزی در جام جهانی باعث شود که فراموش کنیم که از نظر رشد و توسعه واقعی در کجا قرار داریم. به خاطر همه اینها ترجیح می‌دهم در همان یکی دو بازی اول، تکلیفمان روشن شود و برویم دنبال کار و زندگی واقعی‌مان.»





    نظرات() 

    ترکیه، ‌هدف بعدی «داعش»

    نوشته شده توسط : قارانقوش
    دوشنبه 26 خرداد 1393-10:19 ب.ظ

    گروه تروریستی پس از حضور در عراق و سوریه قصد دارد بزودی وارد اراضی آذربایجان و ترکیه و قبرس شود.
    وزنامه روسی پراودا در خبری نوشت: شبکه های اجتماعی تصاویری را منتشر کرده اند که از قصد گروهک تروریستی داعش برای حضور در اراضی قبرس، جمهوری آذربایجان و ترکیه در آینده خبر می دهد.

    برپایه این گزارش،‌ تصاویر یاد شده که از سوی اعضای گروهک داعش بر روی شبکه های مختلف اجتماعی منتشر شده است نشان می دهد که این گروه تروریستی پس از حضور در عراق و سوریه قصد دارد بزودی وارد اراضی آذربایجان و ترکیه و قبرس شود.

    این روزنامه نوشت: داعش قصد دارد دولت مورد نظر خود را در اراضی که اشغال می کند ، برپا نماید.

    پیش از این گروهک داعش از قصد خود برای نفوذ در کویت خبر داده بود که با واکنش دولتمردان کویتی روبرو شد.





    نظرات() 

    کنسرت گروه موسیقی رستاک

    نوشته شده توسط : قارانقوش
    دوشنبه 26 خرداد 1393-10:13 ب.ظ

    گروه موسیقی نواحی رستاک شب گذشته در رستمکلا بهشهر به اجرای کنسرت پرداختند.
     




















    برچسب




    نظرات() 

    لحظه جفت گیری پروانه/تصاویر

    نوشته شده توسط : قارانقوش
    دوشنبه 26 خرداد 1393-10:09 ب.ظ

    لحظه جف گیری پروانه منقوش بنفشه ای با نام علمی "Fabriciana niobe" که در بهشهر مازندران به ثبت رسیده است. این پروانه در خانواده رنگین پروانگان قرار دارد .این خانواده در جهان دارای 4000 گونه می باشد . در ایران 33 گونه گزارش شده است.
    تدبیر24: عکس/ سهیل صحرانورد

    لحظه جفت گیری پروانه

    لحظه جفت گیری پروانه

    لحظه جفت گیری پروانه

    لحظه جفت گیری پروانه

    لحظه جفت گیری پروانه

    لحظه جفت گیری پروانه

    لحظه جفت گیری پروانه

    لحظه جفت گیری پروانه





    نظرات() 

    خانات تالش

    نوشته شده توسط : قارانقوش
    دوشنبه 26 خرداد 1393-03:55 ب.ظ

    از ویکی‌پدیا
    خانات تالش خان‌نشینی در منطقه کنونی جمهوری آذربایجان بود که از دوران امپراتوری صفوی تا ۱۸۱۳ بر تالش حکم می‌راند

    میرجمال‌الدین

    نخستین حکمران تالش میرجمال‌الدین بیگ، از سادات لنکران بود که نسب خود را به زید بن علی میرساند. پدر میرزابیگ، میرعباس‌خان، از سادات ضیابری بود که در عصر ‌شاه عباس دوم صفوی به الوف لنکران مهاجرت کرده و به فرمان شاه، خلیفه صوفیان آن منطقه شده بود. میرجمال‌الدین در جنگ داغستان (۱۱۵۳-۱۱۵۴) همراه نادرشاه بود. نادر او را به سبب تیره بودن چهره‌اش قراخان لقب داده بود.[۱] نادر پس از سرکوب مردم تالش که به علت به علت فشارهای مالیاتی قیام کرده بودند، قراخان تالش را به حکومت آن منطقه گماشت. بعدها قره‌بیگ‌خان ضمن اطاعت از جانشینان نادر و حتی کریم خان زند، توانست بر مدعیان محلی فائق‌آید و حکومت خود را در آن ناحیه تثبیت کند.[۲] قراخان پس از قتل نادرشاه و در هنگامه جنگهای مدعیان سلطنت ایران، بر قلمرو خود افزود و بخش بزرگی از سرزمین تالش را تصرف کرد.[۱] جانشینان کریم خان زند نتوانستند حضور خود را در تالش حفظ کنند و این سرزمین در دوره آنان با تاخت و تاز مدعیان غیرتالش مواجه بود که بر سر کسب قدرت با یکدیگر در ستیز بودند. قراخان برای مقابله با این مدعیان به روسیه تزاری متوسل شد.[۲]

    میرمصطفی

    پس از درگذشت قراخان در ۱۲۰۱، فرزند بزرگش، میرمصطفی‌خان، حاکم تالش شد.[۱] نخستین سالهای حکومت میرمصطفی‌خان مصادف با به قدرت رسیدن آقامحمدخان قاجار بود. میرمصطفی‌خان که یارای مقابله با آقامحمدخان را نداشت، کوشید تا حمایت حاکمان قفقاز را جلب کند. به این منظور، هیئتی را نزد اراکلی، پادشاه گرجستان فرستاد و در جلسه‌ای که هیئتی نیز از سوی محمدخان، حاکم ایروان در آن حضور داشت، سه طرف توافق کردند که ضمن جلب حمایت روسیه، در مقابل آقامحمدخان قاجار متحد شوند.[۲] میرمصطفی خان یکپارچگی و استقلال تالش را در سر می‌پروراند و استراتژی خود را به گونه ای انتخاب کرده بود که به این هدف برسد. برای این منظور هرگونه اتحاد استراتژیک سیاسی و نظامی با محورهای قدرت آن زمان را در برنامه خود داشت. زمانی که حکومت مرکزی قاجار قصد تصرف تالش را داشت میرمصطفی خان از نیروهای روسیه برای مقابله با این حملات کمک میگرفت و زمانی هم که نیروهای روسیه به سمت سرزمین تالش حمله می‌کردند، با نیروهای حکومت متحد میشد. ولی هدف اصلی او محکم کردن پایه های سیاسی تالش برای استقلال بود. آقامحمدخان که در صدد سرکوب قیام‌های اقوام در گوشه و کنار کشور بود، با ارسال نامه‌هایی به خانات نواحی مختلف قفقاز و تالش از آنها خواست که از حکومت مرکزی تبعیت کنند. میرمصطفی‌خان به پشت‌گرمی روسیه پاسخ منفی به نامه آقامحمدخان داد و در ۱۲۰۹ به هنگامی که آقامحمدخان قصد تصرف گرجستان را داشت، بر ضد نیروهای قاجار وارد عمل شد. آقامحمدخان نیز نیروهایی را به تالش گسیل داشت و لنکران مرکز حکومت میرمصطفی‌خان را به تصرف درآورد. میرمصطفی‌خان به کوههای اطراف روانه شدو پس از آنکه نیروهای آقامحمدخان، لنکران را ترک کردند، به آنجا بازگشت و کوشید تا بیش از پیش قدرت و نیروهای خود را تقویت کند .[۲]

    میرمصطفی در ۱۲۱۲ پس از آگاهی از خبر قتل آقامحمدخان، همراه آقاعلی شفتی، حاکم موروثی شفت، به نیروهای مستقر در گیلان حمله برد و رشت را تصرف کرد، اما اقامت او در رشت دیری نپایید و پیش از رسیدن سپاهیان فتحعلی‌شاه به گیلان، به تالش بازگشت.[۱]

    میرمصطفی‌خان در آغاز سلطنت الکساندر اول، نماینده‌ای به دربار روسیه فرستاد و حمایت آنان را درخواست کرد. دولت روسیه که آماده پذیرش چنین درخواستی بود، قوایی به تالش فرستاد و میرمصطفی‌خان نیز آنان را در قلعه کهنه آستارا و قریه گرمی اوجارود و شهر لنکران جای داد.[۱]

    در دوره سلطنت فتحعلی‌شاه قاجار و با آغاز دوره نخست جنگهای ایران و روسیه، عباس میرزا و قائم‌مقام فراهانی کوشیدند با گفت و گو میرمصطفی‌خان را از نزدیکی به روسیه بازدارند. در این زمان میرمصطفی‌خان گاهی به سمت ایران و گاهی به سمت روسیه تمایل پیدا می‌کرد، اما سرانجام تحت شرایط حاکم بر آن زمان و نتیجه بخش نبودن مذاکرات با نمایندگان حکومت، هیئتی از جانب خود برای پذیرش تحت‌الحمایگی به دربار روسیه گسیل داشت.[۲]





    نظرات() 




    درباره وبلاگ:



    آرشیو:


    آخرین پستها:


    پیوندها:


    پیوندهای روزانه:


    نویسندگان:


    آمار وبلاگ:







    The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox