یاتما تولکی دالداسندا گوی یسون اصلان سنی، كچمه نامرد كورپیسینن گوی آپارسون سیل سنی

كوبا نی / شعر

نوشته شده توسط : قارانقوش
پنجشنبه 24 مهر 1393-03:33 ق.ظ

پخش زنده شبکه سبلان پخش زنده رادیو اردبیل


پخش زنده رادیو و تلویزیون

روی تصویر کلیک کنید.
پخش زنده رادیو و تلویزیون


این شعر را به مردم دلاور و مقاوم كوبانی كه روزهاست دلاورانه مقاومت می كنند تقدیم می كنم !
كوبا نی
كوبانی من سنه باش اگورم
همتو ئه فرح لنو ب محنتو ئه درد چكورم
من بیر مسلمان و علی اولادیم  
من بو شیطانان كی خلافت ایستیور نفرت  ایدورم
من ازلدن باش كسوب گوز چاقادانا نفرت ایدورم
من كی بیر توركم ولی عثمانیا شرم ایدورم
من بیر ازاده ام ،ازادیاشارام
من بو یالانچی غربی دموكراتلارا شرم ایدورم
من بیر بشر و اولاد بشر م
 بو یالانچی حقوق بشر چیلره شرم ایدورم
كوبانی من  بو یاجوج و ماجوج قومی تا نورام
من سنه جنگ نهرو ا نی یاد ایدورم
كوبانی من بو قومی تا نورام
من سنه هیتلر و شارو نی یاد ایدورم
كوبانی من بو قومی تانورام
من سنه خو نین شهرو غزه نی یاد ایدورم
سنی سسلیورم قهرمان كوبانی
قولی سینسون سنه گوله اتا نی
بیز بیر اولسوخ بیزه دشمن باتامز
ظالم اوچی بیزه گوله اتامز
قارانقوش
ترجمه شعر
این شعر را به مردم دلاور و مقاوم كوبانی كه روزهاست دلاورانه مقاومت می كند تقدیم می كنم!
          كوبانی

كوبانی من در برابر مقاومت تو  تعظیم می كنم
من به همت و اراده تو مباحات می كنم واز درد و محنتت رنج می كشم
من یك مسلمان و اولاد علی ام
من از این شیطان كه ادعای خلافت داردنفرت دارم
من از روز ازل به هركسیكه سر بریده یا چشم در اورده نفرت می كنم
من كه خود یك توركم  دولت عثمانی راشرم می دانم
من كه خود یك انسان ازاده ام این مدافعین كاذب غربی دموكراسی را شرم می دانم
من كه یك انسان واز اولاد بشرم این مدافعین كاذب حقوق بشر را شرم می دانم
كوبانی من این قوم یاجوج و ماجوج را می شناسم
من برای شناخت این قوم جنگ نهروان را به یاد شما می اورم
كوبانی من این قوم رامی شناسم
من برای شناخت این قوم هیتلر و شارون را به یادشما می اورم
كوبانی من این قوم رامی شناسم
من برای شناختن  این قوم خو نین شهر و غزه را به یادشما می اورم
من تورامی خوانم و فریاد میز نم  ای كوبانی قهرمان
بشكند  دست كسیكه به سوی تو گلوله شلیك می كند
ما اگر متحد شو یم دشمن نمی تواند برما غلبه كند
شكارچی ظالم نمی تو ا ند برما گلوله شلیك كند

قارانقوش




عصر روز چهارشنبه تجمعی در حمایت از مقاومت مردم کوبانی در برابر گروه تروریستی داعش در تهران برگزار شد.

 با حضور تعدادی از فعالان مدنی از جمله فعالان مدنی و دانشجویان کرد تجمعی در حمایت از مردم کوبانی در برابر دفتر سازمان ملل در تهران برگزار شد.

در این تجمع شعارهایی در حمایت از مقاومت مردم کوبانی با مضمون «زنده باد مقاومت کوبانی» ،‌«زنده باد کوبانی، ننگ بر جامعه جهانی» ، «حمایت از کوبانی وظیفه انسانی است»، «یاشاسین کوبانی» ، «بژی کوبانی»، «درود بر شیرزنان کوبانی»، «کوبانی تو شرف کردهایی» و هم‌چنین شعارهایی علیه ترکیه و مقامات ترکیه از جمله «اردوغان فاشیسته، حامی تروریسته»، «مرگ بر ارتجاع،‌ چه داعش چه ناتو»، «مرگ بر حکومت فاشیستی ترکیه» و ... سردادند.

در این تجمع که حدود دو ساعت به طول انجامید در دست برخی از تجمع کنندگان پلاکاردها با مضمون شعارهای ذکر شده نیز دیده می شد.

توضیح انایوردم خطبه سرا نگین تالش
دوستان وبلاگ انایوردم خطبه سرا نگین تالش ضمن اینكه دوستان دیگری را از طریق گروه وایبری همبستگی بین المللی نوع بشرـ(انترناسیونال نوع بشر )
به این تجمع فراخوانده بودند حود نیز در این تجمع فعالانه شركت نموده بودند ووبلاگ انایوردم خطبه سرا نگین تالش تنها وبلاگ وگروه مدنی حاضر از منطفه تالش در این تجمع همبستگی با مردم كوبانی بودشعر بالا در این مراسم سروده شده و در اختیار تعدادی از حاضرین قرار داده شد











نظرات() 

روایت خواندنی فریب یک زن جوان سوری از سوی داعش+عکس

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 15 مهر 1393-01:38 ب.ظ


فرماندهی بریگاد زنان با زنی درشت اندام به نام " ام حمزه " است . خدیجه می گوید وقتی برای بار اول او را دیده وحشت کرده است. ام حمزه شلاقی در دست و هفت تیر و خنجری بر کمر بسته بود و صورتش را با پوشش برقع کاملا می پوشاند.
download خدیجه در مصاحبه با خبرنگار سی ان ان در هتلی در شهر عورفا ترکیه
خدیجه دختر ریز اندام 25 ساله یکی از زنانی است که زمانی در شهر رقه سوریه عضو بریگاد زنان برای نظارت بر اجرای احکام شریعت حکومت داعش از سوی زنان گمارده شده بود، اما در نهایت با دیدن خشونت های گروه داعش و وحشی گری این گروه از دست این گروه می گریزد و به ترکیه می آید.

به گزارش عصر ایران خبرنگار سی ان ان در مصاحبه ای اختصاصی با خدیجه (نام مستعار) در هتلی در عورفا ترکیه ماجرای جذب خدیجه به گروه تروریستی داعش و پیوستن او  به این گروه و سپس فرار او به ترکیه را از زبان او روایت می کند.

 

خدیجه که پیشتر معلم دبستانی در سوریه بوده است از زمان آغاز ناآرامی و اعتراضات ضد حکومتی در مارس 2011 همانند هزاران نفر از شهروندان سوری معترض برای اعتراض علیه حکومت به خیابان می رود و با وحشت و خشونت مواجه می شود و در نهایت از گروه تروریستی داعش سر در می آورد.

او این فرار خود به سمت داعش را فرار از زشتی به چیزی زشت تر می خواند و می گوید: از طریق یک عضو تونسی داعش و از طریق اینترنت اغوا شده است.

فرد مورد نظر به او وعده ازدواج می دهد واز او می خواهد تا برای کمک به حکومت خودخوانده اسلامی در رقه سوریه به این شهر برود. خدیجه نیز فریب این فرد را خورده و فرار می کند.

او می گوید: مرد تونسی به من القا می کرد که داعش تروریست نیست و به حرف های مردم و رسانه ها درباره داعش توجه نکنم. او در توجیه خشونت های داعش می گفت : این گروه هنوز به مرحله تشکیل و تثبیت حکومت  نرسیده است و به همین خاطر مجبور است برای ساختن یک جامعه اسلامی و اجرای کامل احکام اسلام با دشمنان مبارزه کند.

او در نهایت تصمیم می گیرد از شهر خود خارج شود (شهر محل زندگی خدیجه در گزارش احتمالا بنا به دلایل امنیتی ذکر نشده است) . او خانواده خود را چنین قانع می کند که می تواند با کمک خرجی که به آنها می فرستد ثبت نام خواهر و برادرهای کوچکترش را در مدرسه آسان تر کند و کمک خرجی برای خانواده باشد.

خدیجه به پیشنهاد دختر عمویش که در شهر رقه زندگی می کند و به بریگاد زنان داعش پیوسته است، عضو بریگاد زنان 30 نفری می شود که کار نظارت بر اجرای احکام اسلامی درباره زنان را در شهر رقه بر عهده دارد. او زنان متخلف از قوانین متصلب داعش را دستگیر کرده و شلاق می زند.
او بابت خدمت در بریگاد زنان ماهانه 200 دلار دریافت می کند. این مبلغ به علاوه غذایی است که روزانه به او داده می شود. خدیجه همچنین در طول عضویت در بریگاد زنان داعش، چگونگی استفاده از جنگ افزار به ویژه تفنگ را آموزش می بیند.

فرماندهی بریگاد زنان را که "خنسا " نامیده می شود با زنی درشت اندام به نام " ام حمزه " است . خدیجه می گوید او زنی معمولی نبود بلکه بسیار درشت هیکل و بزرگ جثه بود، به طوری که وقتی برای بار اول او را دیده وحشت کرده است. خدیجه می گوید ام حمزه شلاقی در دست و هفت تیر و خنجری بر کمر بسته بود و صورتش را با پوشش برقع کاملا می پوشاند.

به گفته این زن جوان سوری: نخستین جمله "ام حمزه" به او هرگز فراموشش نمی شود . ام حمزه در تشریح منش داعش به خدیجه می گوید:" با کفار به شدت برخورد می کنیم اما میان خودمان با رحم و عطوفت برخورد می کنیم." اما خدیجه در نهایت خلاف این گفته ام حمزه را در میان داعش می بیند.

کار بریگاد خنسا که حدود 30 زن عضو آن بودند نظارت بر حسن اجرای احکام و قوانین داعش در مورد زنان و کسب اطمینان از عدم تخلف زنان رقه از این قوانین است و در صورت تخلف زنان ، وظیفه این بریگاد است که آنها را تنبیه و مجازات کند که به گفته خدیجه غالب تنبیهات به شکل شلاق اجرا می شود.

به گفته خدیجه : در میان تروریست های جذب شده به داعش به خصوص تروریست هایی که از خارج سوریه و حتی کشورهای اروپایی و آمریکا به داعش پیوسته اند، خشونتی شدید علیه زنان اعمال می شود این خشونت ها طیف گسترده ای از بدرفتاری و کتک زدن تا اعمال خشونت های شدید جنسی علیه زنان را شامل می شود به طور یکه در بسیاری از موارد، کار زنان به بخش اورژانس بیمارستان ها می کشد.

وقتی خدیجه این نحوه رفتار های وحشیانه داعش با زنان و جوانان می بیند به تدریج نسبت به اهداف این گروه  بدگمان می شود و فکر فرار او را رها نمی کند.

معلم سابق سوری می گوید: اوایل جذب شدن در گروه داعش وقتی در خیابان ها به عنوان مامور داعش حرکت می کردم احساس قدرت می کردم اما کم کم با آشنا شدن بیشتر با این گروه و دیدن حرکات و خشونت های آن، تردید هایم افزایش یافت و کم کم از موقعیت خودم می ترسیدم . حتی دیگر از خودم هم می ترسیدم. سوالی در ذهنم شکل گرفته بود که من کجا و گروه داعش کجا؟ من که یک آموزگار ساده بودم و کارم تدریس به دانش آموزان بوده اینجا چه کار می کنم؟

او می گوید: دیدن صحنه به صلیب کشیده شدن یک نوجوان 16 ساله از سوی داعش به جرم تجاوز از طریق اینترنت تاثیر زیادی در روحیه او گذاشته است.

در نهایت خدیجه با اصرارهای فرمانده خود برای ثبت نام به منظور ازدواج با تروریست های داعش تصمیم می گیرد از رقه فرار کند.

خدیجه می افزاید: بارها درباره رفتارهای خشن داعش بدون اعتراض فکر کردم، اما همزمان در توجیه این رفتارهای خشن آنها به خودم می گفتم: الان در جنگ هستیم و شرایط اضطراری است . کم کم با تثبیت اوضاع این مشکلات حل می شود واین خشونت ها کاهش خواهد یافت.  با اصرار فرمانده بریگاد برای ازدواج با تروریست های داعش، دیگر تصمیم گرفتم از دست این گروه فرار کنم.

خدیجه تنها چند روز پیش از آغاز حملات هوایی آمریکا به داعش از سوریه می گریزد و به ترکیه می آید اما خانواده او در سوریه می مانند.

او در پایان مصاحبه می گوید: چگونه ما داعش را بر خود مسلط کردیم ؟ چطور ما اجازه دادیم آنها بر ما حکومت کنند؟حتما اشکال و ضعفی در جامعه ما وجود دارد.

او می گوید: تنها انگیزه اش از مصاحبه کردن جلوگیری از فریب  زنان و دختران دیگر از سوی داعش است ، چون به گفته او هنوز در سوریه کم نیستند دخترانی که براین گمان هستند که داعش نمونه کامل اسلام است.

خدیجه آرزو می کند بار دیگر تبدیل به همان دختر سابق شود، دختر زرنگ و شوخ و خندان که زندگی را دوست دارد. دوست دارد به سفر برود ، با "هدفون" در گوش در خیابان راه برود و به موزیک مورد علاقه اش گوش کند و به این که دیگران درباره او چه می گویند بی توجه باشد و زندگی کند.




نظرات() 

تهدید مطهری به سؤال از رئیس جمهور

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 15 مهر 1393-01:32 ب.ظ


علی مطهری در نامه ای که به رئیس جمهور، نسبت به عدم اجرای برخی اصول قانون اساسی به حسن روحانی تذکر داد.

علی مطهری در نامه ای که به رئیس جمهور، نسبت به عدم اجرای برخی اصول قانون اساسی به حسن روحانی تذکر داد.

 متن این نامه که از سوی علی مطهری نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی در اختیار نامه نیوز قرار گرفته به در خواست ایشان، عینا و بدون تغییر منتشر شده است.
 

جناب حجت‌الاسلام آقای روحانی دامت برکاته
رئیس جمهور محترم
 
با اهداء سلام و آرزوی توفیق بیشتر برای جناب‌عالی، بیش از یک سال از دوره صدارت آن مقام گرامی می‌گذرد و گرچه پیشرفتهایی در سیاست خارجی از نظر رفع توهم ایران‌هراسی و ارتقاء جایگاه سیاسی کشور در دنیا و نیز توفیقاتی در حوزه اقتصاد مانند ایجاد ثبات اقتصادی و مهار تورم و خروج از رکود حاصل شده است لکن در بخش سیاست داخلی و اجرای فصل سوم قانون اساسی که مشتمل بر حقوق ملت است و البته از وعده‌های انتخاباتی شما نیز بوده است توفیقی نداشته و همواره منفعل بوده‌اید، بلکه طرف مقابل برای آنکه ثابت کند که با انتخابات 92 هیچ سیاستی در این حوزه تغییر نکرده است، گاهی به اقداماتی تندتر از گذشته دست زده و با سکوت جناب‌عالی مواجه بوده است. این در حالی است که رئیس جمهور طبق اصل یکصد و سیزدهم قانون اساسی مسئول اجرای قانون اساسی است و اگر هریک از دو قوه دیگر قانون اساسی را نقض کردند حداقل می‌تواند به پشتوانه رأی مردم به آنها اخطار یا تذکر قانون اساسی بدهد و البته فشار افکار عمومی کار خود را خواهد کرد. 
 
به عنوان نمونه مسئله حصر خانگی آقایان حجت الاسلام کروبی و مهندس میرحسین موسوی سه سال و هشت ماه است که برخلاف اصول متعدد قانون اساسی بدون حکم قضایی و این که آنها اجازه دفاع از خود داشته باشند ادامه دارد. ممکن است حکم اولیه شورای عالی امنیت ملی مبنی بر حصر خانگی این دو که در شرایط اضطراری صادر شده، برای مدت موقت - مثلا یک ماه - و تا زمان بازگشت شرایط عادی به جامعه، قابل پذیرش باشد اما ادامه آن بدون حکم قضایی قطعا وجاهت قانونی، شرعی و اخلاقی ندارد و خلاف فصل سوم قانون اساسی است. مثل آن است که کسی را بدون محاکمه به حبس ابد محکوم کنیم. 
 
اصولا این یک سنت غلط در جمهوری اسلامی بوده است که منتقدان خوش سابقه در انقلاب را که احیاناً اتهامی متوجه آنها بوده است، به جای رسیدگی به اتهامشان در حصر قرار داده‌ایم بدون آنکه ضرورتی داشته باشد. گویی انتقاد و اعتراض را به معنی خروج از نظام تلقی کرده‌ایم، حال آنکه کسی می‌تواند انتقادهای اساسی به نظام داشته باشد و زندگی عادی‌اش را بکند، آنچنان که سیره امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام بود. آن پیشوای بزرگ مادام که خوارج دست به سلاح نبردند آنها را از حقوق اجتماعی‌شان محروم نکرد و خود می‌فرمود از من در خفا و آشکار انتقاد کنید. 
 
برخی این گونه رفتارها را به سیره امام خمینی مستند می‌کنند، غافل از این که تعمیم برخی تصمیمات اوایل پیروزی انقلاب و دوره جنگ به امروز - قطع نظر از درستی یا نادرستی آنها - صواب نیست. مثلا در دوره جنگ زمانی که روزنامه میزان مانند ستون پنجم دشمن عمل می‌کرد و روحیه مردم را تضعیف می‌نمود ایشان فرمودند قلمهای مسموم باید شکسته شود، و به دنبال آن چندین روزنامه توقیف شد. این رفتار را می‌توان با شرایط جنگ که حیات و ممات یک ملت بسته به آن است توجیه کرد اما نمی‌توان آن را به شرایط عادی تعمیم داد. امام (ره) نیز بعد از جنگ در پاسخ به نامه نمایندگان مجلس فرمودند از این پس در چهارچوب قانون عمل می‌کنیم. 
 
اصل سی و دوم قانون اساسی می‌گوید: «هیچ کس را نمی‌توان دستگیر کرد مگر به حکم و ترتیبی که قانون معین می‌کند. در صورت بازداشت، موضوع اتهام باید با ذکر دلایل بلافاصله کتباً به متهم ابلاغ و تفهیم شود و حداکثر ظرف مدت بیست و چهار ساعت پرونده مقدماتی به مراجع صالحه قضایی ارسال و مقدمات محاکمه در اسرع وقت فراهم گردد. متخلف از این اصل طبق قانون مجازات می‌شود.»
 
طبق این اصل، مسئولانی که حصر خانگی آقایان کروبی و موسوی را ادامه داده‌اند باید مجازات شوند. 
 
اصل سی و هفتم می‌گوید: «اصل، برائت است و هیچ کس از نظر قانون مجرم شناخته نمی‌شود مگر این که جرم او در دادگاه صالح ثابت گردد.» ممکن است کسانی بگویند «جرم آنها که موجب آشوب و درگیری شدند محرز است و اینجا اصل بر برائت نبوده و احتیاجی به اثبات جرم آنها در دادگاه صالح نیست.» این سخن پذیرفته نیست و علاوه بر این که خلاف قانون اساسی است که هر مجازاتی را ناشی از حکم دادگاه صالح می‌داند، اگر آن را به سایر موارد نیز سرایت بدهیم به نتایج ظالمانه‌ای می‌رسیم. مثلا فردی که در نزاع میان دو نفر میانجی شده و با زحمت چاقو را از دست ضارب گرفته و ضارب فرار کرده و او با چاقوی خونین در دست، در صحنه جرم باقی مانده و مردم و احیانا پلیس فقط همین صحنه را دیده‌اند، با این منطق چنین فردی محکوم به قصاص است و حق دفاع از خود را ندارد!
 
اصل سی و ششم می‌گوید: «حکم به مجازات و اجرای آن باید تنها از طریق دادگاه صالح و به موجب قانون باشد.» بنابراین فرضاً شورای عالی امنیت ملی حکم ادامه حصر خانگی به مدت نامعلوم و مثلا تا زمان توبه آنها را صادر کرده باشد چنین اختیاری نداشته است. 
 
اصل یکصد و شصت و هشتم می‌گوید: «رسیدگی به جرایم سیاسی و مطبوعاتی علنی است و با حضور هیئت منصفه در محاکم دادگستری صورت می‌گیرد.» 
 
طبق این اصل چنانچه قرار بر محاکمه این دو باشد – که خواست هردوی آنها نیز هست و البته باید همزمان با محاکمه متهمان طرف مقابل ماجرا باشد – محاکمه آنها باید علنی و با حضور هیئت منصفه باشد. 
 
اصل سی و نهم قانون اساسی نیز می‌گوید: «هتک حرمت و حیثیت کسی که به حکم قانون دستگیر، بازداشت، زندانی یا تبعید شده، به هر صورت که باشد ممنوع و موجب مجازات است.» 
 
این اصل در مورد کسی است که به حکم قانون زندانی شده باشد. در مورد کسی که به طور غیرقانونی ادامه حصر پیدا کرده است، به طریق اولی‌ا هتک حرمت و حیثیت او ممنوع و موجب مجازات است. این در حالی است که در طول چند سال گذشته انواع اتهامات از اتصال به آمریکا و انگلیس و صهیونیسم گرفته تا ضدیت با امام حسین علیه‌السلام و امام خمینی از تریبونهای مختلف به آنها زده شده بدون آنکه آنها امکان سخن گفتن و دفاع از خود داشته باشند. 
 
جناب آقای روحانی  

با توجه به مطالب مذکور، جناب‌عالی به عنوان رئیس‌جمهور و رئیس شورای عالی امنیت ملی وظیفه سنگینی در پیشگاه خدای متعال و ملت ایران دارید. عده‌ای حیات سیاسی خود را در ادامه وضع موجود می‌دانند و در چنین مواردی که قانون دست آنها را باز گذاشته و راه قانونی هموار است، به جای عمل به تکلیف خود، از مقام رهبری مایه می‌گذارند، در حالی که در چنین مسائلی اساسا نیازی به ورود رهبر گرانقدر نیست، همچنان که اگر مدیریت بحران سال 88 درست و با تدبیر عمل می‌کرد نیازی به ورود ایشان نبود. از ولایت فقیه فقط در مسائل بسیار حیاتی برای اسلام باید هزینه شود نه در چنین مسائلی. 
 
گروهی که احساس می‌شود حسن نیت دارند و مخالف رفع حصرند می‌گویند اگر اینها بدون توبه و عذرخواهی آزاد شوند اقتدار نظام می‌شکند. این هم حرف باطلی است. اولا مگر اقتدار نظام به این است که هیچ منتقدی نداشته باشد؟ مگر حکومت پیامبر(ص) یا علی علیه‌السلام منتقد نداشت؟ ثانیا توبه باید اختیاری و با میل قلبی و در پیشگاه خدا باشد و اگر باید از مردم نیز عذرخواهی کنند سایر متهمان فتنه مانند آقای احمدی‌نژاد و برخی نهادهای حکومتی نیز باید چنین کنند. 
 
این عده گاهی نیز می‌گویند اگر اینها آزاد شوند دوباره آشوب می‌شود. این نیز خیالی بیش نیست. شرایط و هیجان آن دوره از میان رفته و منشأ فتنه هم کنار رفته است. اکثر معترضان نیز با انتخابات 92 به خواسته‌های خود رسیده و انگیزه‌ای ندارند. به فرض محال آقای موسوی اعلامیه هم بدهد کسی همراهی نمی‌کند و خود ایشان هم گفته است می‌خواهم دولت را کمک کنم. 
 
رئیس جمهور محترم 

قرائن نشان می‌دهد که به هر دلیلی اراده‌ای برای محاکمه متهمان فتنه 88 و طبعا بازخوانی آن با حضور طرفهای قضیه وجود ندارد و فتنه 88 در ایران حکم هولوکاست در اروپا و آمریکا را پیدا کرده است که فقط یک سخن باید گفته شود و کسی حق تحلیل متفاوت و تحقیق درباره ریشه‌ها و عوامل گوناگون آن را ندارد. لذا پیشنهاد می‌کنم که جناب‌عالی به عنوان رئیس  جمهور و رئیس شورای عالی امنیت ملی، در اجرای قانون اساسی به تنها راه باقی مانده یعنی آزادی سه محصور مورد نظر عمل نمایید. قانون اساسی برای اجرا کردن است نه یک سند ملی که صرفا در ویترین قرار گیرد. عید غدیر نزدیک است و چه بهتر این کار در این ایام صورت گیرد و وحدت ملی ما که به شدت به آن نیازمندیم بیشتر و استوارتر گردد. بدیهی است که اگر همچنان مسامحه نمایید این قضیه در قالب سؤال از رئیس جمهور در مجلس پیگیری و البته برخی سؤالات فرهنگی نیز اضافه خواهد شد. 
 

                                                              با تقدیم احترام

                                                             علی مطهری




نظرات() 

دختر کُرد، مرگ را بر داعش ترجیح داد

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 15 مهر 1393-01:26 ب.ظ


چکیده: در پی تسلط عناصر گروهک تروریستی داعش بر ورودی‌های شهر کردنشین کوبانی در شمال سوریه، زنان و دختران عضو نیروهای دفاع کرد سوری، شعار "مرگ آری، داعش نه"! را در عمل محقق ساختند.
دختر کُرد

رهروان ولایت ـ پس ازآنکه ورودیهای شهر کوبانی واقع در شمال سوریه و در نزدیکی نوار مرزی با ترکیه به کنترل داعش درآمد؛ زنان عضو نیروهای دفاع کرد سوری اصل "مرگ از افتادن به دست داعش بهتر است" را در عمل به اجرا گذاشتند.

این زنان مقاوم کرد، آخرین گلوله ها را در سلاح های خود نگه داشتند تا در صورتی که عناصر داعش وارد شهر شوند، دست به خودکشی بزنند و بدین ترتیب دچار سرنوشت دردناک سر بریدن و یا اسارت به دست داعش نشوند.

رسانه های ترک، اخبار حاکی از خودکشی یکی از این سربازان به نام "بیریفان ساسون" با آخرین گلوله سلاحش را مورد تایید قرار دادند.

این دختر مبارز کرد تقریبا ۱۹ سال داشت، چند روز پیش در گفتگو با "گابریل گیتهاوس" خبرنگار بی بی سی گفته بود که با آخرین گلوله از سلاحش خودکشی خواهد کرد و تسلیم این گروهک تروریستی داعش نخواهد شد؛ گروهکی که جنگی ظالمانه علیه اهالی کوبانی آغاز کرده است.

برخی منابع و پایگاههای ترک تاکید کردند که "جیلان اوزآل"، دختر مبارز کرد که نام مستعار بیریفان ساسون به خود نهاده بود، اهل شهر باطمان در شمال کردستان عراق بود و ۱۹ سال داشت و با آخرین گلوله از سلاحش خودکشی کرد و مرگ را بر افتادن به دست عناصر داعش ترجیح داد.

گروهک افراط گرای داعش که از ۱۶ سپتامبر حمله ای وسیع به سمت عین العرب ـ به کردی کوبانی نام دارد ـ آغاز کرده است، تلاش می کند تا بر تمام نوار مرزی در شمال سوریه را به کنترل درآورد اما تا این لحظه به سبب مقاومت شدید اهالی شهر با شکست مواجه شده است.

منبع: العالم





نظرات() 

جزئیات حمله مسلحانه به پاسگاه مرزی سپاه در 18 شهریور

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 15 مهر 1393-01:10 ب.ظ


فرمانده نیروی زمینی سپاه تعداد اشرار در این اقدام تروریستی را حدود 70 نفر اعلام کرد و گفت: آنها از داخل خاک پاکستان با 6 خودرو آمده بودند تا پاسگاه مرزی ما را تصرف کنند.

جزئیاتی از عملیات تروریستی گروهک‌های معاند در جنوب شرق کشور علیه یکی از پاسگاه‌های مرزی و شکست آنها توسط نیروهای پاسدار و بسیجی منطقه منتشر شد.

 روز سه شنبه 18 شهریور ماه سال جاری، روابط عمومی «قرارگاه قدس نیروی زمینی سپاه» از در‌هم شکستن حمله اشرار و تروریست‌های مسلح به پاسگاه مرزی در سراوان خبر داد.
 
بنا بر اعلام قرارگاه سپاه، این حمله در ساعات اولیه بامداد همان روز توسط گروهی از اشرار و تروریست‌های مسلح به یک پاسگاه مرزی در منطقه سراوان (منطقه میل 171 مرزی) با قصد تصرف آن صورت گرفت که البته با مقاومت رزمندگان قرارگاه قدس نیروی زمینی سپاه و نیروهای بومی بویژه بسیجیان بلوچ منطقه، عملیات آنها درهم شکسته و تروریست‌ها مجبور به فرار به داخل خاک پاکستان می‌شوند.
 

موقعیت جغرافیایی سراوان

جزئیات حمله مسلحانه به پاسگاه مرزی سپاه در 18 شهریور

 
 به گزارش فارس، فردای این حمله، سردار رمضان شریف مسئول روابط عمومی کل سپاه به میان خبرنگاران آمد و بدون اشاره به جزئیات این عملیات گفت: بعد از کشته شدن سرکرده یک گروهک تروریستی در شرق کشور، عوامل این گروهک به دلیل اختلافات داخلی قصد ابراز وجود در عرصه افکار عمومی داشتند تا اختلافات خود را پوشش دهند.
 
اشاره سردار شریف به کشته شدن عبدالرئوف ریگی (سرکرده گروهک تروریستی جیش النصر و برادر عبدالمالک ریگی) بود که چند روز قبل از این اقدام تروریستی (در تاریخ 6 شهریور) در جریان یک نزاع داخلی به قتل رسید.
 
سردار شریف افزود: از آنجا که آنها پیش از این نیز در این منطقه جنجال آفرینی کرده بودند، تصور می‌کردند می‌توانند باز هم در آن منطقه عرض اندام کنند اما با دادن تلفات زیاد مجبور به ترک خاک ایران شدند.
 
با گذشت کمتر از یک ماه از این اقدام تروریستی و مقابله پاسداران قرارگاه قدس سپاه در جنوب شرق، «سردار محمد پاکپور فرمانده نیروی زمینی سپاه» در گفتگو با خبرنگار دفاعی خبرگزاری فارس، به جزئیات بیشتری از این ماجرا اشاره کرد.
 
سردار پاکپور گفت که تروریستها با حجم بسیار بالای نیروی انسانی و مواد منفجره دست به این اقدام علیه پاسگاه 171 ما زدند.
 
وی ادامه داد: آنها 600 کیلوگرم مواد منفجره را که روی یک ماشین سوار کرده بودند، به دیوار پاسگاه زدند که انفجار بسیار مهیبی صورت گرفت و دیوارهای پاسگاه فرو ریخت ولی بعد از حدود 3 ساعت و نیم درگیری نتوانستند به هدف خود برسند.
 
فرمانده نیروی زمینی سپاه تعداد اشرار در این اقدام تروریستی را حدود 70 نفر اعلام کرد و گفت: آنها از داخل خاک پاکستان با 6 خودرو آمده بودند تا پاسگاه مرزی ما را تصرف کنند.
 
سردار پاکپور با اشاره به مقاومت همه جانبه نیروهای سپاه و بسیجیان بومی منطقه گفت: ما در این عملیات یک شهید دادیم و افراد ما توانستند در این درگیری 3 ساعت و نیمه پاسگاه مرزی را از سقوط نجات دهند.
 
به گزارش فارس، تنها شهید این حادثه، «یارمحمد درزاده» از نیروهای بسیجی مرزدار بود.
 
وی سطح آمادگی پاسداران برای حراست از مرزهای شرق کشور را «کامل و مطلوب» ارزیابی کرد و اظهار داشت: اتفاقاتی از چند ماه پیش در آن سوی مرز یعنی در پاکستان افتاد و بعضی از سازماندهی‌ها توسط سرویس‌های امنیتی برخی کشورها صورت گرفت و اقدامات ایذایی را شروع کردند.
 
فرمانده نیروی زمینی سپاه  در ادامه، درخصوص وضعیت مرزهای غربی کشور نیز با توجه به اوضاع عراق و تحرکات داعش اظهار داشت: مرزهای ما در شمال غرب و غرب تغییر خاصی نکرده که بخواهد حالت غیرعادی داشته باشد و یا ما بخواهیم اقدام خاصی انجام دهیم.
 
سردار پاکپور ادامه داد:‌ ما روندی را از سال 90 در شمال غرب برای امنیت پایدار و استقرار نیرو در مرزها خصوصاً در ارتفاعات «قندیل»، «حاج ابراهیم» و «پانه‌سر» شروع کردیم؛ اینها ارتفاعاتی بدون جاده بود که هیچگاه پاسگاه و یا نیرویی بر روی آن مستقر نبوده است.
 
وی تصریح کرد: از حدود 3 سال قبل که درگیری‌های ما با ضدانقلاب در این مناطق شروع شد، اراده‌مان را به دشمن تحمیل کردیم و در مرزهایمان پاسگاه زدیم و مستقر شدیم.
 

بازدید سردار پاکپور از مناطق شمال غرب کشور

جزئیات حمله مسلحانه به پاسگاه مرزی سپاه در 18 شهریور

 
اشاره سردار پاکپور به درگیری چند ماهه سپاه پاسداران با گروهک تروریستی «پژاک» بود که با تقدیم چندین شهید و تحمیل تلفات سنگین به تروریستها، این قائله ختم شد.
 
 
فرمانده نیروی زمینی سپاه خاطرنشان کرد: سال گذشته در نقاطی از مرزهای شمال غرب مستقر شدیم که گاهاً دمای آن به منفی 44 درجه می‌رسد، اما رزمندگان ما در این ارتفاعات برای ایجاد امنیت مستقر شده‌اند.
 
سردار پاکپور گفت: در این مناطق ارتفاعاتی وجود دارد که هنوز که اوایل مهرماه است، آب در آنجا یخ می‌زند و در آن ارتفاعات زمستان تا پایان خرداد ادامه دارد.
 
وی اظهار داشت: علی‌رغم همه این مشکلات و سختی  کار، آرامش در این مناطق برقرار است و ما با مشکل خاص امنیتی روبرو نیستیم.
 
فرمانده نیروی زمینی سپاه در عین حال، استکبار جهانی را «دشمن شماره یک» انقلاب اسلامی دانست و تاکید کرد: ما همیشه باید تهدید را احساس کنیم و هر لحظه برای پاسخ به تهدید آماده‌ایم؛ حال چه در غرب کشور باشد و چه شرق.





نظرات() 

موقعیت جغرافیایی شهر ماسوله

نوشته شده توسط : قارانقوش
سه شنبه 15 مهر 1393-12:02 ق.ظ


شهر تاریخی ماسوله در 36 کیلومتری شهر فومن و در منتهی الیه جنوب غربی استان گیلان، در تقاطع سه استان گیلان، زنجان و اردبیل واقع می باشد. این شهر با وسعت 730000 متر مربع و ارتفاع 1050 متر، از سمت شمال و شمال شرقی به شهرستان ماسال، از غرب به شهرستان خلخال اردبیل، از جنوب به پشتکوه خمسه زنجان و از مشرق به جلگه ی فومن محدود است.

 

 وجه تسمیه شهر ماسوله

در مورد سبب نام گذاری این شهر نیز اختلاف نظرهایی وجود دارد:

1-     ماسوله  در زبان محلی تالشی به صورت موسلَه (س ساکن و ل فتحه دار) تلفظ می شود و همین امر باعث شده عده ای چنین روایت کرده اند که در عهد فرمانروایی مختار ابوعبیده ثقفی، جمعی از سکنه ی موصل و کرکوک که متهم به شرکت در قتل امام حسین علیه السلام بودند به سوی گیلان گریختند و در این ناحیه فرود آمدند و دهی احداث کردند و نام موصل بر آن نهادند. کرکوکیان نیز روستای کرگانرود را در تالش احداث کردند.   در میان مردم این ناحیه چنین روایتی کاربرد زیادی دارد.گفته می شود این ماجرا از کتاب "مستطاب" شیخ ابوسعید خوارزمی نقل شده است.

2-      در کتاب "شناخت شهرهای ایران" نوشته ی "عبدالحسین سعیدیان" چنین آمده که ماسوله که پیش تر به صورت "ماه سوله" بوده از ترکیب دو واژه ی "ماه" و "سوله" به معنی کوچک تشکیل شده است و به معنی سرزمین ماه کوچک می باشد.

3-     "جهانگیر سرتیپ پور" در کتاب "نام ها و نامدارهای گیلان" آورده است: مس-اوله = کوه وارک یا مانع بلند یا کوه بلند.

 





نظرات() 

شیخ زاهد گیلانی

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 14 مهر 1393-11:43 ب.ظ

شیخ زاهد گیلانی

شیخ زاهد گیلانی

| ایرانی

تولد :573   |   وفات :658

متولد سال 573 شمسی،سیاه رود ماسوله،صوفی. سلسله ارشاد شیخ زاهد گیلانی آنگونه در لغت نامه دهخدا نیز آمده است با یازده شیخ به ابوالقاسم جنید بن محمد بغدادی و با پانزده شیخ به حضرت علی (ع) ابن ابیطالب می رسد.

تاریخ تولد، محل تولد، هنگام تولد:

در سال 573 خورشیدی(615ق) در روستای سیاه رود(یا سیاه او رود) واقع در جنوب غربی ماسوله، استان گیلان به دنیا امد.

پدر: روشن امیر بابل بن شیخ بندار کردی سنجانی
مادر:-
برادر: -
خواهر:-
همسر:-
فرزندان: حاجی شمس الدین محمد،بی بی فاطمه(همسر شیخ صفی الدین اردبیلی)

شهرت ، كنیه و لقب:

شهرت: شیخ زاهد گیلانی لقب:شیخ

دوران زندگی:

تاج‌الدین ابراهیم کردی سنجانی ،با عنوان شیخ از القاب سلسلة صفویه و قبل از آن بود که به معنی مراد و مرشد است که مریدان زیادی داشتند و در آن زمان به افرادی اطلاق می شد که ارشاد و هدایت مردم را به عهده داشتند. سلسله ارشاد شیخ زاهد گیلانی آنگونه که محمد علی حزین لاهیجی می گوید و در لغت نامه دهخدا نیز آمده است با یازده شیخ به ابوالقاسم جنید بن محمد بغدادی و با پانزده شیخ به حضرت علی (ع) ابن ابیطالب می رسد. مادرش از اهالی گیلان و متعلق به قریه سیاه رود و پدرش ، خراسانی الاصل و متعلق به قریه" سنجان" از قراء مرو بود که در قریه سیاه رود گیلان مسکن داشت و در همانجا نیز از دنیا رفت . تاج الدین ابراهیم در طفولیت و هنگامی که به مکتب می رفت، به خدمت شیخ جمال الدین تبریزی در ده مالاوان که به نظر می رسد روستایی در غرب گیلان و اطراف طالش و نزدیک آستارا باشد ، رسید و مرید او گشت . شیخ جمال الدین با علاء الدین محمد ، هفتمین پادشاه اسماعیلیه در الموت معاصر بود.
روزی تاج الدین ابراهیم در دوران کودکی لوح در بغل، عازم مکتب بود که شیخ سید جمال الدین او را دید و مجذوب او گردید . لوح او را گرفت و دست بر سر و روی ابراهیم کشید و گفت :« این آن سری است که باید بدست من آشکار گردد و شک ندارم که شیخ شهاب الدین محمود مرا به خاطر تربیت این طفل به گیلان فرستاده است ». در نتیجه ارشاد و تربیت عارفانه ابراهیم را بر عهده گرفت . تاج الدین زمین برنجزاری داشت که اوقاتش همچون پدر از جوانی تا پیری به کار کشاورزی و برنج می گذشت و در همین احوال نیز خدمت پیر و مراد خود شیخ سید جمال الدین در ده مالاوان را می کرد و در همانجا بود که به درجة ارشادی و اجتهاد رسید و ملقب به "شیخ زاهد" گردید. اقامت شیخ زاهد در نوجوانی و جوانی بیشتر در ده مالاوان و در خدمت شیخ جمال الدین و در میانسالی و پیری بیشتر در " هلیه کران" بین لنکران و آستارای آذربایجان شوروی سابق بوده است که آن زمان جزیی از خاک ایران بشمار می رفت . شیخ ، دو همسر داشت یکی در سیاه او رود و دیگری در هلیه کران .
همسرش در هلیه کران دختر یکی از خادمان وفادارش بنام " آخی سلیمان" بود که از این همسر صاحب یک پسر و یک دختر بود که شاهان صفویه از نسل دخترش هستند . این دختر قبل از رحلت شیخ زاهد درگذشت . گفته اند که : صفی الدین اردبیلی به دنبال مرادش می گشت. عارفی مشهور به نام" امیر عبدالله عارف " به وی گفت:« ای پیر ترک ، از شرق تا غرب عالم ، کسی قادر به حل کردن حال تو نیست، الا در جانب خاور که خورشید در برآمدن خود نخست به خلوت او چهره ساید . درمان درد تو نیست جزء به شفاخانه ارشاد او ». و سپس نشانه ها و علائم شیخ زاهد گیلانی را به او گفت . چون صفی الدین اردبیل به دنبال گمشدة خود از اردبیل خارج شد و حیران و سرگردان با پوشش نمدی و پشمینه ای محقر در طلب پیر خود می گشت ، شیخ زاهد در هلیه کران با صفای باطن به یاران و پیروان خود می گفت : جوانی نمدپوش در طلب ما سرگردان است! این سرگردانی چهار سال به درازا کشید تا اینکه روزی بازرگانی از نزدیکان صفی الدین اردبیلی بنام "محمد ابراهیمان" از اردبیل به گیلان و هلیه کران آمد تا برنج خرید کند . پس از خرید برنج به خدمت شیخ زاهد رسید و به دست او توبه کرد و جامه فقر پوشید . به هنگام بازگشت برف سختی بارید و او در حوالی اردبیل در میان برف، گیر کرد . خبر به اردبیل رسید و مردم به نجاتش آمدند . صفی الدین هم در میان آنان بود . چون محمد، او را در جامة فقر دید علت را پرسید . محمد گفت : بدست شیخ زاهد گیلانی توبه کردم . صفی الدین نشانی ها و علائم زاهد گیلانی را آنگونه که از امیر عبدالله عارف شنیده بود ، برشمرد . محمد همه را تصدیق کرد . صفی الدین ذوق زده بی درنگ در آن برف زمستان و در ماه مبارک رمضان، عازم گیلان شد و به نهی و التماس دوستان و خویشاوندان توجهی نکرد و چون به هلیه کران رسید به خلوت شیخ زاهد رفت . شیخ زاهد را عادت بر این بود که در حلول ماه مبارک رمضان کسی را نمی پذیرفت و به عبادت و ذکر می پرداخت . اما در آن روز خادم حود را احضار کرد و دستور داد آن جوان نمدپوش را که در خلوت، مشغول نماز و عبادت است به نزد او بیاورد . چون صفی الدین به نزد شیخ زاهد آمد ، شیخ از او پرسید : اردبیلی به چکار آمدی ؟ صفی الدین گفت : آمده ام که توبه کنم . آنگاه شیخ زاهد مریدان و پیروان خود را احضار کرد و به آنها گفت : این همان جوان نمدپوشی هست که به شما گفته بودم ، چهار سال است سرگردان می گردد و میان این و حق تعالی حجابی بیش نبود که آن نیز مرتفع گردید . گفته اند که : چون صفی الدین توبه کرد و به خلوت نشست به خاطرش گذشت که چرا امیر عبدالله عارف با آن مقام والای عرفانی خود از وی دستگیری نکرد و به شیخ زاهد گیلانی رهنمونش ساخت . شیخ زاهد با صفای باطن ، اندیشة صفی الدین را خواند و گفت : اردبیلی چه فکر می کنی ، امیر عبدالله سوار است ، اما سوارکننده نیست !!! شیخ زاهد گیلانی کمتر به مسافرت می رفت. جزء یکی دو بار که به شروان و چند با به اردبیل آن هم به روستای کلخوران که زادگاه صفی الدین اردبیلی بود ، سفر دیگری از او در تاریخ ثبت نشده است . خود او در این مورد گفت : «من مجاز نیستم خود را آشکار کنم ». این سفرش به منطقة شروان به عهد شروان شاه ، پادشاه مغول و پسرش سیامک بود ، این پدر و پسر هر دو مصمم به نابودی شیخ زاهد بودند . شروان شاه عهد کرده بود که با شمشیر ، شیخ و مریدانش را بکشد و خلوتش را درهم بریزد . چون شیخ تصمیم شروان شاه را شنید گفت : مرگ بزودی گریبان آنها را می گیرد. در این زمان سیامک به نزد ارغون شاه بود که به دستور او دستگیر و در نمد سیاه پیچیده شد و آنقدر مالیده شد تا مرد و شروان شاه نیز خود به جنون دچار شد و با شمشیر کشیده به دیوارها حمله می کرد تا مرد . پس از شروان شاه ، غازان خان پادشاه مغول شد . غازان خان ارادت خاصی به شیخ زاهد داشت . شیخ زاهد چندین بار با او ملاقات کرد . یکبار شیخ بمنظور شفاعت از ملک احمد ، اسپهبد گیلان که در شروان زندانی غازان خان بود ، به شروان رفت . شیخ صفی الدین اردبیلی پیشتر به نزد غازان خان رفت و خبر ورود شیخ زاهد را به غازان خان داد . غازان خان خود سواره به استقبال شیخ زاهد شتافت و با عزت و احترام او را به بارگاه خود برد و ملک احمد را بخشید . شیخ در امر دین فوق العاده سخت گیر و از گدایی متنفر و بیزار بود . روزی به مؤذن خوش آوازش گفت : آوازات نه آواز همیشگی است . مؤذن گفت : امروز تکه نانی از کسی بخواستم و بخوردم . شیخ ناراحت شد و گفت : کسی که در گدایی بر خود بگشاید صحبت ما را نشاید و دیگر هرگز اجازه نداد که او نمازش را اذان بگوید . مسألة جانشینی و خلافت شیخ زاهد اهمیت بسیاری داشت و کسان بسیاری بودند که خود را به حق، شایستة جانشینی او می دانستند ، ولی نظر شیخ زاهد متوجه صفی الدین مرید و دامادش بود و این رشک و حسادت مریدان را بر می انگیخت ، لذا به شیخ زاهد پیشنهاد می کردند که شیخ جمال الدین علی را به جانشینی خود برگزیند . شیخ زاهد گفت : « در این کار باید موافق مرادالله بودن ». من اکنون مراتب اخلاص هر دو را به شما نشان می دهم ، می دانید که جمال الدین علی در اتاقی دیگر و صفی الدین در اردبیل و در فاصله نیم فرسنگی ماست . اکنون هر دو را صدا می زنم و سه بار جمال الدین را صدا کرد و پاسخی نگرفت . آنگاه صفی الدین را صدا کرد و پاسخ گرفت، طوری که همه حضار شنیدند و فوری صفی الدین به نزدش آمد . شیخ زاهد گفت : صفی کجا بودی ؟ صفی الدین گفت : در خلوت . شیخ زاهد گفت: چرا آمدی ؟ صفی الدین گفت : شیخ صدا فرمود، آمدم . آنگاه شیخ به پیروانش گفت : علی در کنار من، به های من هوی نگفت، ولی صفی از نیم فرسنگی راه ، به گوش جان،صدای مرا شنید ! حال چه می گویید ؟ کدامیک از این دو باید مسند نشین ارشاد خلق شود؟ همگی گفتند : صفی الدین . شیخ در اواخر عمر پس از سال ها ارشاد و هدایت و دستگیری خلق از دو چشم نابینا شد . از این روی همیشه صفی الدین را به نزد خود نگه می داشت . شیخ می خواست روزهای آخر عمر خود را در زادگاه خود یعنی سیاه او رود باشد و در همانجا بمیرد و مدفون شود ،پس نظر داماد و شاگرد و جانشین خود ،صفی الدین اردبیلی و دیگران را نیز جویا شد . شیخ صفی و دیگران چون علاقة شیخ را به زادگاه خود سیاه او رود می دانستند،پس وسایل حرکتش را به سیاه او رود فراهم نمودند و او را بدانجا رسانیدند
از نویسندگان نامدار ایران، سعید نفیسی، کتابی درباره شیخ دارد، به نام «شیخ زاهد گیلانی».

تاریخ فوت، محل فوت، هنگام فوت، محل دفن:

شیخ زاهد گیلانی پس از ۱۴ روز اقامت در سیاه رود،در سال ۶۵۸ خورشیدی ( رجب سال ۷۰۰ هجری قمری) و در سن ۸۵ سالگی جان به جان آفرین تسلیم کرد . شیخ صفی الدین اردبیلی او را غسل و تدفین کرد و در سیاه او رود به آغوش خاک سپرد. ۱۹۲ سال بعد ، سلطان حیدر صفوی پدر شاه اسماعیل صفوی ، مؤسس و بنیانگذار سلسلة صفویه در اردبیل خواب دید که شیخ زاهد گیلانی او را در خواب مخاطب ساخته و می گوید : عنقریب دریا مزار مرا فرا خواهد گرفت و مزارم در آب فرو خواهد رفت . و وی را فرمان داد که تربت او را به جایی دیگر که مصون باشد ببرد . سلطان حیدر از اردبیل به شیروان رفت و از آنجا با بنایان و نجار به کشتی نشست و به گیلان آمد و جسد شیخ را از سیاه او رود به دامنة کوهی در قریه شیخان ور لاهیجان انتقال داد و بقعه ای عالی برایش بنا نهاد . بقعه شیخ زاهد گیلانی بنایی در روستای شیخان ور در ۳ کیلومتری لاهیجان در استان گیلان است. این اثر در تاریخ ۵ دی ۱۳۴۷ با شمارهٔ ثبت ۸۲۴ به‌ عنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده است. بنای بقعه دارای دو اتاق مربع و مستطیل شکل در کنار است. در سمت شمال، ایوان طویلی با هفت فیلپا قرار دارد. در شرق حرم، ایوانی با شش فیلپا و در حاشیه و قسمت جنوبی همین اتاق نیز ایوان دیگری با شش فیلپا دیده می‌شود. دیوارهای ایوان‌ها تا ارتفاع ۱۱۵سانتی متر با کاشی کاری هفت رنگ عصر قاجار تزیین شده است و طاقچه‌هایی با طاق جناقی در قسمت‌های مختلف ایوان به چشم می‌خورد. بنا دارای گنبد هرمی و هشت ترک است که شیب تند آن به دلیل عبور سریع آب باران ساخته شده است. سطحش را با کاشی کاری زرد و آبی، سفید و سیاه، با نقوش سنتی و گل دار پوشانده‌اند. اطراف گنبد و دیگر نقاط بنا را با سفال پوشش داده‌اند. مسیر زیبایی که در نهایت به گنبد هشت ترک فیروزه‌ای این بقعه تاریخی ختم می‌شود، خود با جاذبه‌هایی شعف انگیز چون مزارع برنج، جنگل و رودخانه احاطه شده است. در این بقعه هیچ کتیبه ای مبنی بر تایید دفن شیخ زاهد گیلانی در این مکان،وجود ندارد و همچنین بنابر برخی منابع تاریخی، برخی از محققین در مورد اینکه این بنا مدفن واقعی شیخ زاهد گیلانی باشد شک دارند و مدفن واقعی اش را در مکان اولیه یعنی روستای سیاه او رود دانسته اند. شیخ حزین لاهیجی نواده شیح زاهد (1180 ه.ق) شاعر و نویسنده،می گوید زادگاه و آرامگاه شیخ زاهد در بلدة آستارا بوده.

نقل قول و خاطرات:

دربارة لقب تاج الدین ابراهیم به شیخ زاهد حکایتی در کتاب "صفوه الصفا" نقل شده است که عبارتست از : شیخ سید جمال الدین از راه زراعت پنبه، امرار معاش می کرد که آن را در بازار با برنج تعویض می کرد و غذای خود و خانواده و مریدان را از آن راه تأمین می کرد . یک سال شیخ سید جمال الدین را تنگندستی به جایی رسید که روزها بی قوت می گذرانید ولی برای عدم وقوف همسایگان به نیاز مبرمش ، ساقه های بدون شلتوک در پادنگ (وسیله ای چوبی بود برای کندن پوست برنج و جو که با نیروی محرکة پای انسان کار می کرد) می کوفت . روزی برای رهایی از این فقر ، مقداری محصول پنبة خود را به تاج الدین ابراهیم داد تا به شهر برده تا بفروشد و با پول آن مقداری برنج بخرد و بیاورد . ابراهیم پس از فروش پنبه و خرید برنج در راه بازگشت به ده مالاوان،خستگی بر او چیره شد و در کنار درختی کیسه برنج را بر زمین نهاد تا لختی استراحت کند . یه دانه از داخل گونی بر زمین افتاد ، ابراهیم آن را در دهان گذاشت که دندان بر آن بگذارد و بخورد . سید جمال الدین را دید که در مقابل او ایستاده و انگشت خود را می گزد . ابراهیم آن یک دانه را از دهان بیرون آورد و در دگرگونی گذاشت و وقتی به حضور استاد خود سید جمال الدین رسید ، شیخ سید جمال الدین به او گفت : ” زاهد ، زهد بجا آوردی که آن یکدانه برنج را نخوردی!و از آنزمان تاج الدین ابراهیم به " زاهد" معروف شد. چون حاضر نشده بود که دانه برنج از آن دیگری را بر گیرد و بخورد و این خود، نفس زهد بود .

منابع:
http://fa.wikipedia.org
http://hamshahrionline.ir
http://www.taleshan.com
http://lahijaniha.ir/





نظرات() 

آیا گفتن یا علی مددی شرک است؟

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 14 مهر 1393-11:31 ب.ظ

اگر از یک عامل (چه مادی یا غیر مادی) مثل اولیاء الهی کمک بخواهیم، با این اعتقاد که کار او مستند به خداست، یعنی آن عامل می‌تواند بندگان را کمک کند و با قدرتی که از سوی خدا و به اذن خدا دارد، مشکلات مردم را حل کند. این نوع از استعانت، در واقع جدا از استعانت از خدا نیست.

همچنانکه مؤمنین در زندگی روزمره از خیلی از وسایل کمک می‌گیرند ولیکن منشاء قدرت اصلی این وسایل را خداوند قادر مطلق می‌دانند.

پس"یا علی مدد" گفتن می‌تواند نوعی توسل باشد، اگر گوینده "یا علی" حضرت را وسیله و تشفیع درگاه خداوند قرار دهد كه خداوند، به خاطر آبرویی كه علی(علیه‌السلام) دارد، به شخص، كمك كند و یاور وی شود.

 توسل به آبرومندانِ درگاه الهی اشكال ندارد چون ریشه آن، قرآن كریم است: «یَا أیُّهَا الّذِینَ آمَنُوا اتّقُوا اللهَ وَابْتَغُوا اِلَیْهِ الْوَسِیلَه وَ جَاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللهِ؛[مائده/ 25] ای افراد با ایمان، تقوای الهی داشته باشید و برای تقرب به او وسیله‌ای جستجو كنید».

گاهی خداوند افرادی را واسطه فیض خود قرار می‌دهد، یعنی به وسیله آنان فیض و رحتمش را به دیگران می‌رساند، در قرآن نیز آیاتی در مورد توسل به اولیاء آمده است.

 فرزندان یعقوب هنگام پشیمانی از گناه خود با اینکه به خوبی حضور خدا را درک می‌‌کردند به یعقوب(علیه‌السلام) گفتند: «یا أَبانَا اِسْتَغْفِرْ لَنا؛ ای پدر، تو برای ما طلب آمرزش نما» [یوسف/ 97]

در آیه دیگر بخشش گناه کاران را با توسل به آبروی پیامبر موثر می‌شمارد و می‏‌فرماید: «وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اَللَّهَ وَ اِسْتَغْفَرَ لَهُمُ اَلرَّسُولُ لَوَجَدُوا اَللَّهَ تَوَّاباً رَحِیماً؛ اگر به هنگام ستم بر خویش، نزد تو آیند "ای پیامبر" و استغفار كرده و تو نیز برای آنان استغفار كنی، خدا را توبه پذیر و مهربان خواهند یافت» [نساء/ 64].

بنابراین افراد با "یا علی" گفتن، آن حضرت را به كمك و یاری می‌طلبند تا خداوند به وجاهت و آبروی حضرت، خواسته آنان را فراهم كند وگرنه می‌دانند كه همه چیز به دست خداوند است و هیچ كس از خود، چیزی ندارد، مگر این كه خداوند به او بدهد. اگر حضرت عیسی مرده زنده می‌كند، از خودش چیزی ندارد، بلكه با تأیید و اذن الهی كارش را انجام می‌دهد و دیگران هم همین طور هستند.

بنابراین روشن شد که قرآن کریم، توسّل به اولیاى الهى را براى رفع مشکلات مادّى و معنوى مجاز شمرده و بدان ترغیب نموده است.

 اکنون بنگریم آیا در زمان حیات پیامبر اکرم(صلى‌الله‌علیه‌وآله) به آن حضرت توسّل مى‌شد؟ آیا آن حضرت به درخواست مردم پاسخ مثبت مى‌داد؟

در روایات، موارد متعددّى از توسّل به آن حضرت نقل شده است که به دو نمونه از منابع اهل سنّت اشاره مى‌کنیم:

1. توسّل مردى نابینا به رسول خدا(صلى‌الله‌علیه‌وآله):

ترمذى در صحیح خود از عثمان بن حنیف نقل مى‌کند که مردى نابینا به محضر رسول خد(صلى‌الله‌علیه‌وآله) آمد و عرض کرد: اى رسول خدا! از خدا بخواه تا مرا شفا دهد (اُدْعُ اللهَ أنْ یُعَافِینِى). حضرت فرمود: «إنْ شِئتَ دَعَوْتُ، وَ إنْ شِئتَ صَبَرتَ فَهُوَ خَیرٌ لَکَ؛ اگر بخواهى برایت دعا مى‌کنم و اگر صبر کنى براى تو بهتر است».
مرد گفت: مى‌خواهم برایم دعا کنى.
رسول خد(صلى‌الله‌علیه‌وآله) به او دستور داد وضوى کامل و خوبى بگیرد و آنگاه این دعا را بخواند: «أللّهُمَّ إنِّى أسْألُکَ وَأتَوَجّهُ إلَیْکَ بِنَبِیّکَ مُحَمّدٍ نَبِىّ الرّحْمَة؛ یَا مُحَمّد! إنِّى تَوَجّهْتُ بِکَ إلَى رَبِّی فِی حَاجَتِی هَذِهِ لِتَقْضِى لِی، أللّهُمَّ فَشَفّعْهُ فِىّ؛ خدایا! من تو را مى‌خوانم و به واسطه پیامبرت محمد که پیامبر رحمت است به سوى تو توجّه مى کنم. اى محمّد! من به واسطه تو به پروردگارم براى برآوردن حاجتم توجّه نمودم تا حاجتم برآورده شود، پس خداوندا او را شفیع من (براى برآوردن حاجتم) قرار ده!».[1]

حاکم نیشابورى نیز، پس از نقل این حدیث، تصریح مى‌کند این حدیث برابر شرایط بخارى و مسلم حدیث صحیحى است، هر چند آنها، این حدیث را نقل نکرده‌اند[2] و مطابق نقل مسند احمد، آن مرد دستور پیامبر را انجام داد و شفا یافت.[3]

2. دعا براى رفع خشکسالى:

در صحیح بخارى از انس بن مالک (صحابى معروف رسول خد(صلى‌الله‌علیه‌وآله)) نقل شده است که سالى در مدینه قحطى و خشکسالى شد، پیامبر مشغول خواندن خطبه نماز جمعه بود که مردى عرب ایستاد و عرض کرد: «یَا رَسُولَ اللهِ هَلَکَ الْمَالُ وَجَاعَ الْعَیالُ، فَادْعُ اللهَ لَنا؛ اى رسول خدا اموال ما نابود شد و خانواده ما گرسنه‌اند، در پیشگاه خدا براى ما دعا کن».

رسول خد(صلى‌الله‌علیه‌وآله) دستان مبارکش را به سوى آسمان بلند کرد و در آن حال، هیچ اثرى از ابر در آسمان نبود، به خدایى که جان من در دست اوست، هنوز دستانش را پایین نیاورده بود که ابرهایى همانند کوه آشکار شد و هنوز آن حضرت از منبر خطابه پایین نیامده بود که باران شروع به باریدن کرد، تا آنجا که آب باران از محاسن شریفش سرازیر شد. بارش باران در روزهاى بعد تا یک هفته ادامه داشت و در جمعه بعد از آن، از حضرت خواستند دعا کند تا باران بازایستد!».[4]

خداوند متعال عنایت دارد اگر در مراحل گوناگون و به طرق مختلف، انسان‏‌ها به افراد برگزیده و الگوهای راستین توجه نمایند، از این طریق راهی به سوی تربیت الهی خواهند یافت.

متوسّلان، با معرفتی که دارند، برای این وسائل نه اصالتی قائلند و نه استقلالی، بلكه آن بزرگواران را وسیله‌ای می‌دانند كه خدای سبب‌ساز، آن‌ها را مجرای فیض و طریق رحمت خود قرار داده و خود نیز مومنان را بر تحصیل آن، امر نموده است.

-----------------------------------------------

پی‌نوشت:

1. سبل الهدى والرشاد، صالحى شامى، تحقیق عادل احمد عبدالموجود، دارالکتب العلمیة، بیروت، 1414ق.
2. سنن ابن ماجه، محمد بن یزید قزوینى، تحقیق محمد فؤاد عبدالباقى، دارالفکر، بیروت، بى تا.
3. سنن ابى داود، ابن اشعث سجستانى، تحقیق سعید محمد اللحام، دارالفکر، بیروت، 1410ق.
4. سنن ترمذى، ابوعیسى ترمذى، تحقیق عبدالرحمن محمد عثمان، دارالفکر، بیروت، چاپ اوّل، 1424ق.


برچسب‌ها: آیا گفتن یا علی مددی شرک است, آیا توسل به ائمه اطهار شرک است



نظرات() 

مناظره امام رضا(ع) در مورد خلافت ابوبکر

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 14 مهر 1393-11:23 ب.ظ

عده ای از حضرت رضا علیه السلام خواهش کردند که در حضور مأمون در مناظره‌ای در مورد امامت شرکت کند. امام پذیرفت، مجلسی تشکیل شد و «یحیی بن ضحاک سمرقندی» برای بحث با او دعوت شد.


امام فرمود:« بپرس!»


او گفت: « شما بپرسید ای پسر رسول خدا تا ما به سؤال شما افتخار کنیم.»


امام فرمود:«ای یحیی، نظر تو درباره کسی که ادعا می‌کند راستگوست ولی به راستگویان، نسبت دروغ‌گویی می‌دهد، چیست؟


آیا چنین کسی راستگو و پیرو دین حق است یا دروغگو؟»


یحیی مدتی به فکر فرو رفت و چیزی نگفت.


مأمون گفت: « چرا جواب نمی‌دهی؟ »


یحیی گفت: « سؤالی از من کرد که نمی‌توانم پاسخ دهم.»


مأمون از حضرت رضا علیه السلام پرسید:« منظورتان از این سؤال چه بود؟»


امام فرمود:« من از یحیی با کنایه پرسیدم اگر ابوبکر راستگو بوده، پس راویان صادق و راستگو که گفته اند ابوبکر بر فراز منبر رسول خدا اعلام کرد: « شما مرا امیر خود قرار دادید ولی من بهتر از شما نیستم.» باید این سخن هم راست باشد و اگر این سخن ابوبکر راست است می گوییم امیر باید از رعیت بهتر باشد، پس ابوبکر امام نیست.


همچنین از قول ابوبکر نقل کرده اند که گفته است: « من شیطانی دارم که مرا وسوسه می کند و من گرفتار او هستم.» اگر ابوبکر راستگوست و این سخن هم راست است، پس نمی تواند امام باشد چون شیطان نمی تواند در امام تصرف کند و نیز از عمر نقل کرده اند که گفته است: « امامت ابوبکر یک کار ناگهانی و بدون مقدمه بود که خداوند ما را از شر آن حفظ کرد؛ پس هر کس این کار را تکرار کند، او را بکشید. »


اگر عمر راستگو بود پس امامت ابوبکر به نظر عمر هم صحیح نبوده و اگر دروغ گفته که خودش برای زعامت و رهبری مسلمین لیاقت ندارد. »


سخن حضرت که به اینجا رسید مأمون آن چنان عصبانی و ناراحت شد که بی مقدمه فریادی کشید که همه آن عده متفرق شدند.


سپس رو کرد به بنی هاشم و گفت: « مگر من نگفتم حضرت رضا(علیه السلام) را شروع کننده بحث قرار ندهید و بر علیه او جمع نشوید؟ اینها علمشان از علم رسول الله است.»
منابع:
بحارالانوار، ج 10، ص 348. ح 6.
از مناقب آل ابیطالب، ج 2، ص 404 - 405.


برچسب‌ها: مناظره امام رضا در مورد خلافت ابوبکر
دفاع از اهل تسنن و اثبات برتری شیخین بر امام علی (ع)
ابوحنیفه (رئیس مذهب حنفی) در عصر امام صادق ـ علیه السّلام ـ بود، روزی ابوحنیفه در مسجد کوفه برای شاگردانش تدریس می‌کرد. یکی از شاگردان هوشمند امام صادق ـ علیه السّلام ـ به نام «فضّال بن حسن» با یکی از دوستانش گردش می‌کردند تا به آن مسجد رسیدند، دیدند جمعی در اطراف ابوحنیفه حلقه زده‌اند، و او برای آن‌ها درس می‌گوید. فضّال به دوست خود گفت: «من از این‌جا نمی‌روم مگر این‌که ابوحنیفه را وادار کنم تا مذهب تشّیع را بپذیرد.»، آن‌گاه به طرف مجلس ابوحنیفه رفتند و در کنار شاگردان ابوحنیفه نشستند، در این هنگام فضّال مناظره و سؤالات خود را به ترتیب ذیل شروع کرد:

فضّال : ای پیشوا! من برادری دارم که از من سالمندتر است، ولی پیرو مذهب شیعه است، من هرچه برای او دلیل بر افضلیّت ابوبکر می‌آورم، تا او را به مذهب خودم (تسنّن) جذب کنم دلائل مرا رد می‌کند، اکنون از شما استمداد می‌کنم، بفرمائید دلیل برتری ابوبکر و عمر بر علی ـ علیه السّلام ـ چیست، تا آن را به برادرم بگویم و او را قانع کنم.

ابوحنیفه : به برادرت بگو، چگونه علی ـ علیه السّلام ـ را بر ابوبکر و عمر مقدّم می‌داری با این‌که: در جنگ‌ها ابوبکر و عمر در حضور پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ نشسته بودند، و پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ علی ـ علیه السّلام ـ را به جبهه می‌فرستاد، و این خود دلیل است که پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ آن‌ها را بیشتر دوست داشت و به حفظ جان آن‌ها توجّه داشت.

فضّال گفت: اتفاقاً همین سؤال را به برادرم تذکّر دادم، او در پاسخ من گفت: مطابق قرآن، علی ـ علیه السّلام ـ که به جهاد و جنگ با دشمن می‌رفت، برتر است، زیرا در قرآن می‌خوانیم:

« وَ فَضّلَ اللهُ الْمَجاهِدِینَ عَلَی الْقاعِدِینَ اَجْراً عَظِیماً »
« خداوند، مجاهدان را بر نشستگان برتری بزرگ عطا کرد. » (سوره نساء، آیه 97)

ابوحنیفه : به برادرت بگو چگونه علی ـ علیه السّلام ـ را بر ابوبکر و عمر برتر می‌دانی، با این‌که آن دو در کنار قبر پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ دفن شده‌اند، ولی قبر علی ـ علیه السّلام ـ فرسخ‌ها از قبر پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ فاصله دارد! و این موقعیّت و افتخار، برای برتری آن‌ها کافی است.

فضّال : اتّفاقاً همین دلیل را به برادرم گفتم، برادرم در پاسخ گفت: خداوند در قرآن می‌فرماید:

«لا تَدْخُلُوا بُیُوتَ النّبِیِّ اِلاّ اَنْ یُؤْذَنَ لَکُمْ»
«بدون اجازه پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ وارد خانه او نشوید» (سوره احزاب، آیه 53)

روشن است که قبر پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ در خانه ملکی خودش بود، قطعاً آن حضرت چنین اجازه‌ای به آن‌ها نداده، و وارثین آن حضرت نیز اجازه نداده‌اند.

ابوحنیفه گفت، به برادرت بگو: عایشه و حفصه، مهریّه‌ای را که از همسرشان پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ طلب داشتند، به جای آن از زمین آن حضرت گرفتند و هر کدام به پدر خود بخشیدند

فضّال گفت : اتّفاقاً همین پاسخ را به برادرم گفتم، او گفت: مگر قرآن نخوانده‌ای که خداوند به پیامبرش می‌فرماید:

«یا اَیّهَا النّبِیّ اِنا اَحْلَلْنا اَزْواجَکَ الّتیِ آتَیْتَ اُجُورَهُنّ»
«ای پیامبر ! ما همسرانت را که مهریّه‌های آن‌ها را پرداخته‌ای بر تو حلال کردیم» (سوره احزاب، آیه 49)

بنابراین پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ در زمان حیات خود، مهریّه همسرانش را داده است.

سپس ابوحنیفه ادامه داد که به برادرت بگو: عایشه و حفصه (دختران ابوبکر و عمر) دو همسر رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ بودند، آن‌ها به اندازه سهم ارث خود از آن خانه گرفتند، و آن را به پدران خود بخشیدند، و بر این اساس جنازه آن‌ها در آن‌جا به خاک سپرده شد.

فضّال در جواب گفت: اتّفاقاً همین دلیل را به برادرم گفتم، او در پاسخ گفت: شما برادران اهل تسنّن اعتقاد دارید که پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ چیزی را برای بستگانش به ارث نمی‌گذارد و بر همین اساس، فدک را از حضرت زهرا ـ علیها السّلام ـ گرفتید، وانگهی اگر بپذیریم که پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ از خود ارث می‌گذارد، پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ هنگام رحلت نُه همسر داشت[1] ارث همه آن‌ها یک هشتم از آن خانه خواهد شد، و اگر یک هشتم آن خانه را بر 9 نفر تقسیم کنیم،به هر نفری به اندازه «یک وجب در یک وجب» زمین می‌رسد نه به اندازه طول و عرض قامت یک انسان.

ابوحنیفه با شیندن این جواب، فرو ماند و با عصبانیّت به شاگردان خود رو کرد و گفت:

اُخْرُجُوهُ فَاِنّهُ رافِضِیّ وَلا اَخَ لَهُ : «او را از مسجد بیرون کنید، زیرا او خودش رافضی (شیعه) است و برادری ندارد!!
اللهم صل علی محمد و آل محمد

[1] ـ که عبارتند از: 1ـ عایشه، 2ـ حفصه، 3ـ امّ‌سلمه، 4ـ امّ‌حبیبه، 5ـ زینب، 6ـ میمونه، 7ـ صفیّه، 8ـ جُوَیریه، 9ـ سوده.
رک: خزائن نراقی، ص 109؛ احتجاج طبرسی، ج 2، ص 317، نشر اسوه.

منبع : کتاب مناظرات

برچسب‌ها: دفاع از اهل تسنن




نظرات() 

داستان گیلكی زیبای شال ترس مامد

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 14 مهر 1393-11:18 ب.ظ

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 23 اردیبهشت1392 توسط میثم
 دل شیر داشت ، به جای یک زن دو زن داشت ، هر دو قوی هیکل ، بلند بالا و پر صولت . با این همه شال ترس محمد از شغال می ترسید . تا شغال را می دید دست و پایش را گم می کرد و به تته پته می افتاد و پیش از آن که شغال مرغ یا خروسی را بگیرد خودش به لانه مرغ ها می رفت و یک مرغ یا خروس می گرفت و به شغال می داد .
زن ها از این که هر شب یکی از مرغ ها یا خروس ها کم می شود ناراحت بودند تا اینکه بالاخره کشیک گذاشتند ببینند چه حیوانی می آید آن ها را می خورد  که می بینند ای عجب شال ترس محمد خودش این کار را می کند . دوتایی می افتند به جان شوهرشان و حسابی او را می زنند و می گویند : ترسوی بی عرضه حق نداری دیگر پا توی این خانه بگذاری و بیرونش می کنند .
شال ترس محمد بیچاره ، تنها و بی کس راه می افتد اما قبل از این که حرکت کند یک تفنگ و یک تبر و یک « ویریس » ( طنابی که از ساقه لی نوعی گیاه آبزی می بافند )   هم بر می دارد . می رود و می رود تا به جنگلی می رسد . نوری او را به طرف خود می کشد جلو می رود می بیند کلبه ای است می گوید بادا باد امشب را این جا می مانم تا صبح چه پیش آید . سلامی می کند و وارد می شود اما به جای آدمیزاد سه غول می بیند که کنار هم نشسته اند و دارند شام می خورند .

غول بزرگ می گوید : به به عجب لقمه ای سر سفره ما آمده . شال ترس محمد می گوید » من لقمه هستم یا شما . سه شرط با شما می گذارم اگر شما بردید مرا بخورید اگر من بردم هرسه تای شما را می خورم . غول ها قبول می کنند . شال ترس محمد رو به یکی از غول ها می کند و می گوید من کنار دیوارمی مانم تو با تمام قدرت به من مشت بزن . غول با تمام قدرت مشتی حواله او  می کند ، اما شال ترس محمد خود را کنار می کشد و دست غول محکم به دیوار می خورد و فغانش به آسمان می رود . نوبت غول می رسد که کنار دیوار بماند شال ترس محمد با تبر محکم به شانه او می زند باز فغان غول به آسمان می رود و می گوید عجب مشتی داری . سال ترس محمد می گوید حالا کجایش را دیدی این مشت من نبود « کچله انگشت » ( انگشت کوچک ) من بود .
شال ترس محمد شرط دوم را پیش می کشد و می گوید بیا هریک موهای بدنمان را اندازه بگیریم  مال هر کس درازتر بود آن برنده است . غول ها قبول می کنند و هریک تار مویی از بدنشان را که فکر می کردند بلندتر است کشیدند . سه تا با هم شد سه ذرع . شال ترس محمد دست برد و « ویریس » را در آورد به تنهایی شد هفت ذرع ومسابقه را برد .

یکی از غول ها گفت این بار شرط را ما می گذاریم . شال ترس محمد گفت عیبی ندارد غول گفت هر یک تیری در می کنیم هر کدام صدای بلندتری داشت آن برنده است . شال ترس محمد قبول کرد . غول بزرگ خم شد و یک تیری در کرد که صدای مهیبی در اطاق پیچید ، بلافاصله شال ترس محمد خم شد و تیری از تفنگ خالی کرد که هم صدایش بلندتر بود هم آتش به همراه داشت .
غول ها یک دیگر را نگاه کردند و هرسه قبول کردند که شال ترس محمد برنده است و به قدرت او ایمان آوردند . از ترس پذیرایی مفصل و شاهانه ای از او کردند . برایش رختخواب پهن کردند ودست به سینه پشت اطاق او ایستادند. شال ترس محمد فکر کرد با این همه اگر احتیاط کند بهتر است . از رختخواب بیرون آمد و تنه درختی را به جای خود گذاشت و خودش رفت با رف نشست . از قضا نیمه شب غول ها آمدند و به جان رختخواب افتادند و به قصد کشت اینقدر زدند و زدند که عرق کردند .
صبح شد شال ترس محمد آمد بیرون و بدنش را خاراند . غول ها پرسیدند چرا خودت را می خارانی ؟ گفت دیشب چندتا « سوبول » ( کک ، حشره معروف )   مزاحم مرا گزیدند بدنم کمی می خارد . غول ها با خود گفتند این همه کتکش زدیم تازه می گوید چند تا سوبول مرا گزیده اند .
شال ترس محمد گفت خوب حالا برویم سر قرارمان . دیوها پرسیدند قرارمان چه بود ؟ شال ترس محمد گفت باید شما را بخورم . غول ها آه و ناله می کنند و می گویند ما هرچه گنج داریم به تو می دهیم ما را نخور .
شال ترس محمد قبول می کند . هر یک از غول ها یک کیسه پر طلا بر می دارد و جلوی او می گذارد . شال ترس محمد می گوید تو حمال صدا بزنید این ها را تا خانه ام بیاورند . غول بزرگ به دو غول دیگر دستور می دهد کیسه ها را ببرند . شال ترس محمد در جلو و آن ها از پشتش می روند  تا به خانه می رسند .
شال ترس محمد از ترس زن ها یش زودتر به خانه می رود و آرام به آن ها حالی می کند که داستان از چه قرار است . بعد به آن ها یاد می دهد که من غول ها را داخل اطاق می آورم . شما بروید کیسه ها را خالی کنید و به جایش  «کلوش » ( کاه برنج )  پر کنید . من سر شما داد می کشم کیسه ها را خالی کردید ؟ شما بگویید نه الان می بریم و کیسه های کلوش را با یک انگشت بگیرید ببرید خالی کنید . زن ها از شجاعت شال ترس محمد خوششان می آید و چشم چشم می گویند .

شال ترس محمد می آید و رو به غول ها می کند و می گوید می خواستم شما را مرخص کنم ولی زن هایم می گویند خوب نیست باید به حمال ها چای بدهیم . چای حاضر می شود . شال ترس محمد توی استکان غول ها فلفل میریزد و توی استکان خودش شکر و فورا سر می کشد و می خورد . دیوها هم چنین می کنند و به آخ و واخ و سرفه می افتند و در دل به قدرت شال ترس محمد عبطه می خورند .
شال ترس محمد سر زنهایش داد می کشد کیسه ها را خالی کردید یا نه ؟ زن ها می گویند نه الان خالی می کنیم و بعد کیسه های پر از کلوش را با یک دست و به سرعت می آورند و از کنار غول ها رد می شوند وپشت خانه خالی می کنند و کیسه خالی شده را به غول ها می دهند .

غول ها با خود می گویند کسه های به آن سنگینی را مردیم تا این جا کشیدیم زن های شال ترس محمد عجب پهلوانی هستند . ممکن است همین حالا به جان ما بیافتند و ما را بخورند . این بود که هرچه زودتر پا شدند خداحافظی کردند و رفتند .
هنوز خیلی دور نشده بودند که شغال به آن ها برخورد وقتی ماجرا را از دهان غول ها شنید گفت : شال ترس محمد غلط کرده این بلا را سر شما آورده است بیایید برویم ببینید چه طور از من می ترسد . اما شغال « رز داری » ( درخت انگور که در گیلان پیچنده و بالا رونده است )  می گیرد وبه زور یک سر آن را گردن خود می اندازد و سر دیگر آن را به کمر غول ها می اندازد . خودش جلو ، غول ها عقب به طرف خانه شال ترس محمد حرکت می کنند .
شال ترس محمد از بالا « تلار » ( ایوان بالای خانه روستایی )   خانه اش می بیند شغال داردمی آید و غول ها هم دنبالش . چاره ای می اندیشد ؛ از ترس همان جا نشسته با صدای لرزانی می گوید آقا شغال تو که پارسال سه تا قربانی  آوردی چطور امسال دو قربانی آوردی ؟ غول ها
تا این حرف را شنیدند از ترس جان ، هر کدام به سمتی فرار کردند « رز دار » به گردن شغال گره خورد و جدا شد و شغال بیچاره در دم جان سپرد .
شال ترس محمد هم از دست او راحت شد .

برچسب‌ها: داستان گیلیکی شال ترس ممد



نظرات() 

اولین حكومت شیعه توسط سید جلال الدین اشرف(ع)در ایران1

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 14 مهر 1393-11:16 ب.ظ


 

جنگ نامه مولانا سید جلال الدین اشرف(ع)، سلطان گیلان

بوسعید خوارزمی در مصنفات خویش نقل می كند كه چون برادران حضرت امام رضا ‌‌‍(ع)كه در مدینه معلا بودند خبر ولایتعهدی او را شنیدند، به آرزوی دیدار او ،روانه آن بلاد گردیدند بعضی به بغداد آمده و  بعضی دیگر متوجه مرو شدند. درآن زمان امام رضا (ع) در مراسم مناظره علمی كه به دستور مامون ،خلیفه وقت، بر پا شده بود، پیروز شدند لذا مامون، بعلت احساس خطر در حکومت خویش، امام را شهید نمودند. چون خبر شهادت امام به سادات رسیده شد آنها به خون خواهی بر می خیزند كه  از آن جمله، به خروج زید سوی بصره و سید جلال به سمت بغداد می توان اشاره نمود.

نهضت و انقلاب حضرت امامزاده ابراهیم بن موسی (ع) ملقب به سلطان جلال الدین اشرف ، را که در دهه نخستین سده سوم هجری در شمال ایران روی داده است، می توان از جمله سلسله جنبش های دینی بر شمرد که در این دوره از تاریخ منجر به تغییراتی در امور سیاسی و اجتماعی ایران شده است. یکی از دلایل وجود قبور امامزادگان متعدد در ایران خصوصا در منطقه ی شمال به خاطر نهضت دینی و تشکیل دولت اسلامی حضرت در این منطقه می باشد. حکومت ایشان را باید نخستین دولت شیعه ایران بر شمرد که در پیشاپیش آن نیز رهبری روحانی از تبار ائمه اطهار (ع) قرار داشته است. نهضتی که در اثر گذشت زمان و تحت تاثیر عوامل مختلف ، مسخ شده و بی رنگ گردیده است.

مجاهد شهید ، امام زاده اعظم ، نبیره ی پیغمبر اکرم (ص) پسر امام موسی کاظم (ع) برادر امام رضا (ع) و عموی امام محمدتقی (ع) ، سید ابراهیم المرتضی الا صغر ملقب به جلال الدین اشرف ، کنیت او به احتمالی ابوالحسن ، ابوابراهیم و همچنین ابوعلی است که در سال 180 هجری در شهر مدینه منوره چشم به جهان گشود و در چهاردهم ماه مبارک رمضان سال 233 هجری به شهادت رسید.

ایشان به همراه امام  رضا (ع)، امامزاده سید حسن (ع) و بانو بی بی هیبت از یك مادر مطهر بنام فاطمه متولد شده اند كه در این جمع سید حسن(ملغب به جلال) كوچكترین آنها می باشد.

پس از شهادت امام رضا(ع)، سلطان سید جلال الدین اشرف(ع) از بغداد راهی قم نزد سید میر احمد(ع) می شوند و تا شش سال در آنجا می مانند.(سن حضرت 20 سا ل) در آن روزگار حاكم وقت نعمان بن نوفل، بعد از مامون بود. وی ملك گیلان را به كتل شاه، شهر زنجان و كردستان را به بابا ملحد و طبرستان را به چل گوش واگذار می كند . در پی این حكم ، سید علی غزبینی را كه از مومنان بود را شهید نموده وبسیاری از شیعیان را می كشد به طوری كه، اگر كسی نامی از ائمه را می برد كشته می شد.

در روایت آمده كه ده نفر از فرزندان امام صادق (ع) و امام  موسی كاظم (ع) كه در بغداد بودند، نزد عبدا... فرزند امام صادق (ع) می روند. این خبر به كافران می رسد و با 400 نفر گرد خانه شیخ را می گیرند. سادات تصمیم به جنگ با آنان را می گیرند كه عبدا... آنان را به صبر دعوت می نماید و خود با دل نالان سر به سجده در عبادتگاه می نهد و از جد خویش حضرت علی بن ابی طا لب طلب مدد و درخواست كمك می كند. حضرت امیر(ع) در خواب دستور به حركت شبانه نزد سید محمد در قم را می دهد. لذا  سادات با توجه به دستور حضرت علی (ع) وارد قم می شوند و واقعه را نزد سید محمد شرح می دهند. كه در این حال سید محمد نیز می گوید: ای عبدا... ، حضرت امیر(ع) ما را نیز خبر داده است (در خواب) و فرمودند حضرت سید جلال الدین اشرف ابن امام موسی كاظم (ع ) پادشاه و فرمانده شماست تا قتل كافران به دست او باشد. بعداز این بود كه رسما حضرت سید جلال(ع) برای مردم بعنوان پیشوا و فرمانده معرفی گشت وحدود چهار صد و ده نفر با وی  بیعت می كنند.

پس از بیعت مردم قم، حضرت سوی كردستان راهی می شوند كه مردم آن بلاد با شنیدن خبر خونخواهی امام توسط سادات بپا می خیزند( از جمله حسن بیگ و قبیله اش با5000 نفر) و پادشاهی حضرت را قبول می کنند. بیعت مردم زنجان و خیمه زدن حضرت در آنجا، از رویدادهایی بود كه سبب، نوشتن نا مه ی  بابا ملحد، به كتل شاه حاكم گیلان می شود. گزارش بابا ملحد باعث تشكیل لشكر بیست هزارنفری در كنار رود غزل اوزن و خیمه زدن آنان  می گردد كه خواستار جنگ با نوه پیغمبر می شوند.

 

جنگ اول

قبل از جنگ اول ، كتل شاه نامه ای به حضرت می نویسد و بیان می دارد كه تو هنوز طفل هستی و اگر كناره گیر ی كنی حكومت برفجان را بتو واگذار می كنم و اگر جنگ كنی پسرم را علیه تو می فرستم تا تو را دست بسته بیاورد .حضرت نامه را، بعد از خواندن پاره می كند و در میدان جنگ ، سپاه خویش را به چند قسمت تقسیم می نماید .

هنگام رجز خوانی از طرف كفار ،عبد الرحمن بن مره از نتایج كسی كه در كربلا با شیعیان جنگیده بود در مقابل پسر بزرگ یوشع الدین، «حسن بیك» قرار می گیرد و حسن بیك در نهایت وی را می كشد. در رجز خوانی های بعدی نیز، حسن بیك، تعداد زیادی را از جمله برادر كتل شاه را به دوزخ می فرستد. در آن روز جنگ صورت نمی گیرد و حسن بیك به دستور حضرت به سوی شاهزاده هاشم تیغ بند، راهی می شود و شاهزاده را با یارانش به محل جنگ می رساند.

در ادامه جنگ، قیس پسر بابا ملحد توسط آقا سیدجلال الدین کشته می شود دراین حال بود که لشکر کفار حمله ور شده و جنگ با 500 کشته کفار و 58 شهید از سوی مومنان خاتمه می یابد.

در این حین، لشکر کافران پس از پراکنده شدن در جنگ به طارم می رسند و توسط بابا ملحد جمع می گردند. بابا ملحد و کتل شاه در خواست کمک از نعمان شاه می کنند و لشکر عظیمی به آنان می پیوندد.

در حرکت امامزاده به سوی اطراف طارم, در محلی،  به یک مسیحی می رسند که با آشکار شدن گنجی که آقا خبر آن را  می دهد شخص مسیحی, مسلمان می گردد و در حدود 1200 نفر از یارانشان را هم متحد کرده و به یاری امامزاده می پیوندد در این میان شمار لشكر حضرت به  8000نفر از لشکر عبدا... عمر، و40000نفر از لشکر ملک شاه میران فرزند شاه غازی ابن ملک اشرف تشكیل می یابد كه در مجموع 54600 نفر ارتش سلطانرا تشکیل می دهند.

 

جنگ دوم

در طارم دو لشکر در روز پنجم طبل جنگ را به صدا در آوردند. در آن روز حضرت چپ سپاه را به شاهزاده هاشم، راست را به عبدا... عمر و  ملک شاهمیران ،حسن بیگ و دیگر بزرگان را در قلب سپاه جای می دهد. در آن سو نیز بابا ملحد ,چپ سپاه را به برادر کتل شاه(سیاه گوش), راست را به شمعون و خود با کتل شاه و لیلای مردود در قلب سپاه قرار گرفت.

در رجز خوانی و جنگ تن به تن از سوی امامزاده سید جلال (ع)، حسن بیگ وارد کار زار شد و توانست چندی از کافران لشکر بابا ملحد را به دوزخ فرستد(هشت نفر) و این امر باعث شد كه جنگ به روز بعد موکول شود. در روز بعد،  مردی ازکفار بنام طلحه توانست در جنگ تن به تن عده ای از مومنان را شهید کند که با اجازه آقا سید جلال الدین(ع), شاهزاده هاشم رو به جنگ نهاد و بعد از چند حمله، وی بدست شاهزاده کشته می شود. همچنین در این در این میان ، پسرطلحه به میدان می آید كه او نیز بدرک فرستاده می شود و همینطور تا ده تن توسط شاهزاده کشته می شوند و روز به آخر می رسد.

در رجز خوانی روز بعد، حسن بیگ چندین نفر را می کشد ولی در مصاف عطیق پسر خورک پهلوان از ناحیه دست آسیب می بیند که شاهزاده هاشم به یاری او می رسد و با دلیری و شجاعت، وی را به دوزخ می فرستد. در این میان بود كه با فرمان بابا ملحد جنگ آغاز می شود که در نهایت جنگ با اسیری باباملحد و2100 نفر از کافران به پایان می رسد كه پس از اسیری و بیعت نكردن بابا ملحد با امام جواد (ع) و به دستور حضرت، وی به دار آویخته می شود و مومنان سنگ و کلوخ به سوی او پرتاب کردند .

 جنگ سوم

 بعد از جنگ دوم, حضرت به سوی رشت حرکت کردند که در بین راه، با لشکر جعفر گل کار و پاسکا روبرو می شوند . پس از کشمکش بسیار و زخمی شدن حضرت از ناحیه سینه ، توسط سنگ سیاهی که جعفر گل کار توسط فلاخن انداخته بود، لشکر حضرت پیروز می شود و لشکر کافران پس از شکست، متواری و پنهان می شوند.

 بعد از شکست دشمن ، حضرت وارد رشت می شوند و حاکمیت آنجا را بدست می گیرند. و برای بحق بودن از طرف امام محمد تقی، جواد الائمه (ع)، مردم رشت را در کنار رودخانه ای احضار می کنند. پس از جمع شدن مردم و با آوردن پاسکا در آن جمع، حضرت می فرمایند :

ای دوستان دانسته باشید که من، به قول جد خود، امیر المومنین علی بن ابی طالب علیه السلام خروج کرده ام، بعضی از منافقان شک دارند و من دعا می کنم که اگر خروج من بر حق است ، آتشی بر این پلید(پاسکا) بیافتد و او را بسوزاند.

همه گفتند: امر، امر شماست. آنگاه حضرت سر به سجده گذاشتند و مناجات را آغاز کردند و زمانیکه سر از سجده برداشتند فرمودند : ای خداوند کریم، بحق جدم امیر المومنین(ع) و بحق خون به ناحق ریخته امام حسین(ع)،  و بحق برادرم امام رضا (ع)، که بر من رحم کنی و هر چه فرا خور این عاصی باشد ، جزای او را برسانی که مردم عبرت بگیرند.

پاسکای مردود همچنان دست بسته ایستاده بود. حضرت وقتی از مناجات فارغ شدند، در آسمان باد و ابری سیاه پیدا شد. بطوریکه، همه لشکر و مردم ترسیدند. در میان ابر، دود سیاهی آمد و از آن آتشی برخاست و بر پاسکا افتاد. واو را از زمین برداشت و بالا برد تا حدی که از نظر مردم دور شد. ولی بعد از چند لحظه، استخوان سوخته و پاره پاره او بر زمین افتاد و همه مردم بر حضرت بنا بر احترام و ادب، تعظیم کردند و گفتند یا بن رسول ا... خروج شما بر حق است و به بیعت امام محمد تقی(ع) اقرار کردند و با حضرت دست بیعت دادند. بعد از این كرامت، لشکر، به خانه پاسکا رفتند و آنرا آتش زدند و وارد خزانه او شدند و مال و زر او را تصاحب کردند. حضرت مال و اموال او را در بین مردم تقسیم نمود و نه ماه در آنجا ساکن شدند.

از آن طرف خبر لشکر کشی امام زاده و پیروزی های آن به نعمان خلیفه وقت می رسد و وی در مدت کوتاهی  لشکر شصت هزار نفری را روانه محلی در لاهیجان که به آن نومرد می گفتند می فرستد. کتل شاه حاکم گیلان از این خبر بسیار خوشحال می گردد و همه لشکر خود را جمع می کند و به سوی خیمه گاه نعمان می رود. در مدت کمی دشمنان حضرت به مانند لیلای و برادر آن، کافرشیر، بجمع آنان می پیوندند.  اما حضرت نیز شخصی بنام فضل ابن کریم برای جاسوسی  داخل لشکر نعمان می فرستد که تعداد نفرات لشکر دشمن را به امام گزارش کند. همچنین امامزاده به حسن بیك دستور می دهد که با پنج هزار نفر جلوتر از لشکر مومنین رود تا جای مناسب برای لشکریان بیابد. لشکر حضرت، نزدیک به نود هزار نفر می رسید که در نزدیکی رودخانه ای حوالی لاهیجان ساکن شدند.

 

جنگ چهارم

 بعد از چند روز رو درویی لشکر ها، نعمان نامه ای با مضمون تسلیم شدن لشکر امامزاده ، سوی حضرت می فرستد امام زاده بعد از خواندن نامه آن  را پاره می کنند وخطاب به قاصد می فرمایند: که بین ما جزء شمشیر نمی باشد پس از این بود که حسن بیگ در نبرد تن به تن توانست هفت نفر را شکست دهد و در پاسی از شب حسن بیگ با پنج هزار نفر شبیخون به لشکر دشمن می زند و هفت هزار نفر را نابود می كند.

روز بعد، طبل جنگ را کوبیدند و از سوی دشمن، طلایه دار سپاه، برصیا به گود میدان آمد و نعره ای زد که با طلایه دار لشکر شیعیان مبارزه می خواهد كند. چون حسن بیگ وارد گود شد هفت ضربه میان دو تن درگرفت تا در حمله ای ، برصیا رو به فرار نهاد که در حین فرار  تیری به شکم اسب حسن بیگ زد و او پیاده ماند.

 حضرت چون این صحنه را دیدند به فضل بن کریم دستور یاری رساندن او را دادند. فضل اسب خویش را به وی داد و او خود را به آن کافر رساند و با فرستادن صلوات چنان ضربه ای به برصیا زد که سر او به دو قسمت تقسیم شد. فضل سر او را به لشکر مومنان برد. در ادامه، پسر برصیا با ناسزا گویی وارد میدان شد که او نیز بدست حسن بیگ کشته شد تا در نهایت، باکشتن ده نفر از نفرات دشمن، لشكرشان عقب نشینی می کنند تا روز بعد فرا برسد . در روز بعد برادر لیلای مردود، آهو فرج ، بدست شاهزاده هاشم پس از هشت حمله  کشته می شود در این زمان بود که نعمان نهیب به لشکر می زند و جنگ آغاز می گردد. دو لشکر تا آخر همان روز جنگیدند تا نقیبان طبل بازگشتن را  زدند.

  فردای آنروز، از طرف نعمان، جمهور برادرزاده لیلای مردود وارد گود شد و رجز خواند تا اینکه از طرف سپاه حضرت شخصی بنام عبدالرحمان از حضرت اجازه خروج را خواست. حضرت بعد از دعا وی را روانه کار زار کردند عبدالرحمان در مصاف جمهور کافر توانست پیروز شود وی جمهور کافر را چنان از اسب او بزمین کوبید که گویی استخوانهای وی را خرد نمود. پس از کشته شدن جمهور، چند تن دیگر نیز بدست وی کشته شدند تا اینکه فرمان حمله توسط نعمان داده شد و لشکر شصت هزار نفری به یکباره حمله ور شدند. حضرت نیز نهیبی به لشکر خود زدند و جنگ آغاز می شود چکاچک شمشیر ها باز هم بصدا در می آید و زمین و زمان به لرزه در می آید و محرکه جنگ طوری شده بود که جای اسب دوانیدن نبود. در نزدیک های غروب خورشید بود که لشکر دشمن، با قریب ده هزار نفر کشته پشت به مصاف جنگ می کنند و روی به فرار می ننهد .

درروز دیگر، وقتی که لشکر نزد امامزاده می آیند امامزاده دعای خیر در حق لشکر می کنند. مومنان به امامزاده خبر می دهند که پنجاه و هفت نفر شهید و ده هزار کشته از طرف لشکر نعمان همراه با هزار و پانصد اسیر حاصل این جنگ شده است. كه از میان اسیران ،حدود چهار صد نفر به بیعت امام محمد تقی (ع) اقرار نمودند و مابقی که به حال کفر خود مانده بودند توسط حسن بیگ گردن زده می شوند. حضرت پس از این جنگ راهی شهر برفجان می شوند و بر تخت دولت می نشینند.  امامزاده در آن محل حدود هفت ماه می مانند كه در این مدت حدود چهل و هفت مسجد بنا می كنند. 

اما نعمان چون شکست خورد خود را به قزوین رساند و با کتل شاه در پی چاره با هم مشورت کردند. کتل شاه دستور به باز کردن در خزانه را داد و مردم آن بلاد را به مال توانگر ساخت. نعمان به پادشاهان ممالک دیگر نامه فرستاد تا وی را مدد کنند . طولی نکشید نعمان توانست لشکر هشتاد هزار نفری را علیه امامزاده جمع گرداند.

خبر به لشکر مومنان می رسد و حضرت باشنیدن این خبر می فرمایند : باید به یکباره به قزوین برویم و نعمان را غافلگیر نماییم . لشکریا ن همه یکدل گفتند: یا بن رسوال ا... , ما بنده و فرمانبردار شما ییم. حضرت دعای خیر در حقشان می فرمایند و بعد از سه روز حسن بیگ را با پنج هزار نفر جلوتر راهی قزوین می کنند.

 

جنگ پنجم

 وقتی که حسن بیگ به سرداب رسید اطلاع می یابد که نعمان در بیرون شهر با هشتاد هزار نفر آماده جنگ است و وی با زر و مال هر روز لشکر را غنی می سازد . با این خبر فورا نامه ای سوی حضرت می فرستد و از لشکر نعمان حضرت را آگاه می سازد. حضرت در پاسخ به حسن بیگ می فرماید که تا آمدن لشکر من، در آنجا بماند. طی چند روز حضرت با تمامی لشکر خویش به سرداب می رسند. این خبر به گوش نعمان می رسد و وی لشکر خویش را در برابر لشکر مومنان صف آرایی می کند.

شیخ ابوسعید خوارزمی نقل می کند در روز جنگ از سپاه مومنان شیخ جنید گیلانی وارد محرکه می شود و از  کافران حریف می طلبد. از آن طرف حارث دمشقی وارد گود می شود و هر دو با هم گلاویز می شوند تا چند ضربه که شیخ توانست نیزه به دهان دشمن زند و وی را به دوزخ فرستد. پس از آن تا پنج نفر نتوانستند شیخ را از پای درآورند تا اینکه شخصی که سر کرده پنج هزار نامرد بود وارد میدان می شود . طی چند ضربه وکشمکش بین آن دو، آن بی دین توانست شیخ را به شهادت برساند. بعد از آن مومن، تا پنج نفر دیگر آمدند و همگی نیز کشته شدند . دراین بین، حسن بیگ بی طاقت شد و اسب را در میدان دوانید و در مقابل آن قرار گرفت و شمشیر حواله او کرد آن مردود سپر را در مقبل گرفت ولی آنچنان ضربه شدید بود که سپر به دو قسمت تقسیم شد و وی را به دوزخ فرستاد.

برادر تاتای با دیدن این صحنه وارد میدان شد و به ناسزا گویی پرداخت. حسن بیگ نیز چنان نیزه بر دهان او زد که از قفای او بیرون رفت و وی را نیز بدرک واصل کرد و آنگاه طبل بازگشتن را زد و به جایگاه خود رفت و قرارگرفت.

 در محل لشکریان دشمن پانصد مرد سیاه پوش، نزد نعمان آمدند و دعا و ثنای او را کردند و پس از آن گفتند ای امیر امشب به ما دستور بده تا در لشکر ابوترابیان برویم تا شاید امیر لشکرشان رادستگیر کنیم و نزد تو بیاوریم. نعمان از این سخن خوشحال شد وگفت : اگر این کار را بتوانید بکنید عهد می کنم که سه وزن از او، به شما زر سرخ بدهم و همه شما را بی نیاز از مال کنم. آن ها پس از کسب اجازه به سوی لشکر حضرت کردند تا شب برسد. از قضا در آن شب طلایه دار لشکر، حسن بیگ بود او یاران خود را در یکجا جمع کرد وگفت: هوشیار و مراقب  باشید که امشب در دل من خوف عظیمی افتاده است مبادا که کسی خطایی کند و پس از آن در هنگام حرکت بسمت کنار سپاه خود، به نظرش آمد که مردان سیاه پوشی در کمین هستند. نهیب و فریادی به لشکر خود زد و بسوی آنها رفت. بزن بزن در هر دو طرف سپاه صورت گرفت و در عرض یک ساعت همه آن سگان را به قتل رساند. درمیان آن کشمکش بود که حسن بیگ یونس را می بیند که با لشکر اسلام جنگ می کرد. لذا پس از درگیری با وی او را توانست دستگیر و اسیر نموده و پیش حضرت ببرد.

 نزدیکی های صبح، حسن بیگ ثنای حضرت را می گوید و یونس را کشان کشان همراه با بیست نفر برای تماشا در لشکر می برد. پس از چرخاندن در لشکر، حضرت از یونس می پرسد برای چه کاری آمده بودید ؟ گفتند: مابرای گرفتن تو آمده بودیم. حضرت پرسید اهل کدام قبیله اید گفتند: از قبیله صوق بلاغیم. حضرت فرمود هیچ می دانید از کدام قبیله اید؟ گفتند خیر. حضرت فرمود: در اندام پلید شما هیچ نشانه ای است؟ یونس گفت: نه. حضرت گفتند: این لشکر تو از قبیله تواند؟ گفت: بله همه فامیل من هستند. حضرت رو به فضل گفت زره او را در بیاورید و پیراهن او را بالا بزنید تا مومنان ببینند و عبرت بگیرند. فضل آمد و دستور را اجرا کرد. مومنان نگاه کردند که پشت ناف او تا سینه اش نشان سیاهی دارد. شاهزاده هاشم پرسید مولای من این علامت نشانه چیست؟ حضرت گفتند: ای برادر، اینان از نسل یوسف حجاجند که آن مردود در جنگ با امام حسین، اسب بر تن نازنین او دوانیده بود. مومنان از شنیدن این سخن  زار زار گریه کردند. بعد از آن، به دستور حضرت , حسن بیگ همه را گردن زد.

بعد از شش روز از واقعه یونس ملعون، حضرت حسن بیگ را فرا خواند و دستور دادند که با پنج هزار نفر به پیش شخصی بروند که دل من و سپاه من از آمدنش شاد می گردد. سپاه حسن بیگ بعد از جمع شدن در صحرا، و بعد از مدت زمانی، از دور آمدن سپاهی با علم سبز رنگی را نظاره کردند. در وسط سپاه جوان نیک صورتی  سوار براسب فرماندهی را بر عهده داشت که شش هزار جوان بادیه نشین دور او را احاطه کرده بودند. حسن بیگ او را نشناخت و گفت: این جوان کیست؟ شیخ بابای قمی به وی گفت: پیاده شو که این فرزند امام موسی کاظم است، و برادر حضرت سلطان سید جلال الدین اشرف است و « امیر سلطان » نام دارد. وقتی سید جوان رسید حسن بیگ از اسب پیاده شد و ادای احترام کرد و امامزاده را نزد حضرت برد. پس از احول پرسی، حضرت از جناب امیر سلطان پرسیدند در این چند وقت کجا بودند؟ در جواب امیر گفتند: در مدینه ی رسول خدا عبادت می کردم تا اینکه شبی حضرت رسول را در خواب دیدم حضرت بمن امر فرمودند که بیاری تو برخیزم من بیدار شدم و نماز خواندم و زمانیکه روز شد در محله های مدینه گشتم و این شش هزار مرد را پیدا کردم و تا اینکه به این مکان رسیدم .

بعد این ماجرا پنج روز گذشت. این قضیه به گوش  نعمان رسید وی لشکر خود را در بیرون شهر قزوین جمع کرد و روی به آنان کرد و گفت: ای یاران و دوستان آل ابی سفیان، این ابوترابیان دمار از لشکر ما برآوردند و من متاثر و نگرانم. یاران نعمان به او گفتند ک ای امیر اگر تو نالان و پریشان باشی لشکر ما از ابوترابیان می ترسند. نعمان گفت : راست می گویید دراین وقت بود که طبل جنگ از طرف لشکر حضرت زده شد نعمان به لشکر خود دستور داد که لشکر را آماده کنند هر دو لشکر در مصاف هم قرار گرفتند تا اینکه از طرف ظا لمان شخصی بنام هشام بن دروان وارد عرصه جنگ تن به تن شد از سوی لشکر اسلام نیز با اشاره حضرت با اینکه امیر سلطان بی تابی می کردند حسن بیگ وارد گود شد. پس از سه حمله حسن بیگ آن ملعون را از اسب به زمین انداخت. در همین هنگام بود که غلام حسن بیگ وارد میدان شد و سر آن ملعون را برید و نزد حضرت برد. بعد از این تا چندین نفر بدست وی کشته شدند. نعمان درمانده شد و لیلای مردود را طلب کرد و از او درخواست کمک کرد . لیلا به او گفت که طبل بر گشت را بزنند تا فردا من برادرم را به میدان بفرستم .

در روز بعد، لیلای مردود دست برادر خود را گرفت و پیش نعمان آورد و گفت این برادر من است حاضر است جان خودش را نثار شما کند. نعمان گفت: عهد کردم که شهر قزوین را به تو بسپارم. وقتی آن مردود وارد میدان شد لشکر نعمان شادی و پای کوبی کردند چرا که آن مردود دلیر و شجاع بود بطوری که می گفتند که هزار نفر نمی توانند در برابر او مقاومت کند. 

از طرف لشکر اسلام، شاهزاده هاشم تیغ بند عزم میدان کرد. برادر لیلای مردود، کورنگ، با دیدن شاهزاده، به خود لرزید ولی با این همه روی به او کرد و گفت: ای هاشم هنوز از کشتن مسلمانان توبه نکردی، بیا تو را پیش نعمان ببرم و برای تو خلعت و مقام بگیرم. شاهزاده به خشم آمد و به او گفت: ای پلید تو خود را مسلمان میدانی و ما کشتن شما را فریضه می دانیم. این را گفت: و بعد از پنج حمله  با دست مبارک کمربند او را گرفت و وی را بالای دست خود بلند کرد بطوری که  همه لشکر آنان را دیدند و سپس به زمین زد طوری که استخوانهای او را خرد کرد . فضل عیار سریع خودش را به او رساند و شکم نجس او را شکافت و سر پلید او را برید و برای حضرت آورد. در لشکر اسلام شادی و نقاره بپا برخاست و همه خوشحال شدند. نعمان با این صحنه آه سردی از سینه کشید و به لیلای مردود گفت: نگذار این ابو ترابی بگریزد و به یکدفعه ده هزار نامرد وارد میدان شدند چون حضرت این قضیه را دیدند به شاهزاده قاسم با ده هزار مرد فرمان حمله را دادند و به مدد حسن بیگ فرستادند. دوباره نعمان نصر کوفی را با ده هزار نفر فرستاد و در پی آن  پنج هزار دیگر را روانه کرد. و حضرت برادر خود امیر سلطان را با شش هزار جوان مرد عرب، و برادر دیگرش شاهزاده حسین با پنج هزار مومن را فرستادند. آنگاه نعمان نهیب بر لشکر خود زد و با قریب بر پنجاه هزار کافر وارد کار زار شدند .حضرت  چهل هزار نفر را وارد میدان کردند و از اسب پیاده شدند و دست بر دعا شدند و سوار اسب شدند و جنگ عظیم درگرفت. حضرت درما بین جنگ تیری را به سوی لشکر نعمان پرتاب می کنند که از قضا به سینه نصر کوفی برخورد می کند و آن پلید از اسب می افتد و جان خویش را به مالکان دوزخ می دهد. به این ترتیب بود که لشکر وی متفرق می شود.

 در هیاهوی جنگ چشم امامزاده هاشم به وردان, برادرنعمان می افتد که وی با حسین بن حمزه در جنگ بود تا رسیدن شاهزاده به او وی آن مومن را شهید می کند. شاهزاده با دیدن این صحنه خشمگین می شوند و شمشیر را حواله او می کند و با ضربه ای وی را از پا در می آورد. لشکر کافران با کشته شدن برادر پادشاه خود،  فرار می كنند . در این جنگ، صد و هشتاد وسه نفر، به شهادت رسیدند. حضرت برای کشته شدگان نماز گذاردند و آنان را دفن کردند در بین شهدا چون چشم شاهزاده و لشکر به حسین بن حمزه افتاد همه گریه زیادی کردند و وی را در بیرون شهر دفن کردند و مراسم مصیبت برای وی بجا آوردند. راوی می گوید وی مردی شجاع، دلاور ، صاحب علم ،کریم و غریب دوست بود بطوریکه همیشه در شبها برای یاری غریب ها به مسجد می رفت و آنها را کمک می کرد. حضرت هفت روز برای او عزاداری کردند.

در این جنگ شانزده هزار کافر کشته شده بودند حضرت بعد از فتح آنجا، سه ماه و هفده روز در قزوین ماندند. حضرت لاهیجان را به سید علی کیا ی بن سید یحیی با سه هزار مرد، همراه با برادر خود سید رضا  سپرد. و سپس برادر خود شاهزاده حسین را طلب کرد و فرمودند: ای برادر شهر قزوین را به تو دادم باید هشیار و بیدار باشی تا کافران بر تو چیره نشوند و پنج هزار مومن را به او داد و خود راهی محلی بنام درگزین شد که نعمان به آن سو فرار کرده بود .

در آن سو، نعمان پس از شکست در قزوین وارد شهر درگزین شد مردم آنجا با احترام زیاد از او استقبال کردند  نعمان بر تخت قدرت نشست و لیلای مردود را طلبید وگفت: که همه سرداران را جمع کن که بیش از این نمی خواهم زنده باشم. لیلای مردود نیز فرمانده هان سپاه را جمع کرد. ازجمله فرماندهان سپاه نعمان میتوان به اسامی زیر اشاره کرد :

کتل شاه وپنج برادرش ، عبدا... وابوموسی  کوفی ، سیاه گوش ،زهیربن قیس درگزینی و سلیم دمشقی

آنها در آن مجلس برای دلداری به نعمان گفتند: که ناراحت نباشد ما هم فکری می کنیم و چاره ای می جوییم. نعمان گفت: بروید شمعون درگزینی را بیاورید. وی کسی بود که تمامی تورات را حفظ بود و علم ستاره ها را می دانست. زمانیکه وارد مجلس شد نعمان وی را احترام و اکرام کرد. نعمان وضع حال خود را گفت. شمعون نگاهی به کتب خود کرد و گفت: شما در این جنگ نیز شکست می خورید مگر اینکه پول زیادی بدهی و لشکر زیادی جمع کنی. نعمان گفت: آیا راه دیگر ی هم است؟ شمعون گفت: باید شخصی از نسل زبیر را پیدا کنی که اول اسم آن عین و آخرش دال می باشد که او می تواند بر ابوترابیان پیروز شود. نعمان آه سردی کشید و دستور داد در خزانه را باز کنند تا لشکری دیگر جمع آوری کند. در زمان خیلی کوتاه ، نزدیک به شصت هزار نفر در کنار هم بگرد درآمدند. دوباره نعمان مال زیادی به افراد لشکر داد تا بتواند همه را راضی کند و منتظر ماند تا ببیند از سوی جاسوسان جه خبری از سوی لشکر امامزاده می رسد. بعد از مدتی برای وی خبر آوردند که لشکر حضرت در راه است و او فورا دستور برپایی لشکر خود کرد.

 


 


 






نظرات() 

اولین حكومت شیعه توسط سید جلال الدین اشرف(ع)در ایران2

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 14 مهر 1393-11:15 ب.ظ

جنگ ششم

بعد از هشت روز و رسیدن یکایک لشکر حضرت در صحرای درگزین ، رایت و پرچم حضرت قطب الاولیا و برهان اتقیا سلطان سید جلال الدین اشرف پیدا شد و بعد از استقبال لشکر، هر کدام در جای خود قرا گرفتند . در این بین ، نعمان نامه ای بعنوان پند و نصیحت سوی حضرت می فرستد . حضرت بعد از اطلاع یافتن از مضمون نامه به قاصد نامه می فرمایند : به نعمان بگو که من عهد کردم هرگز غذای گرم و آب سرد نخورم تا اینکه انتقام خون جد خویش را بگیرم و یا ترا نکشم . به او بگو که دیگر نامه نفرستد و اگر یکبار دیگر نامه ای بفرستد آورنده نامه را گردن  می زنم. حضرت قاصد نامه را پانصد دینارر داد و او را فرستاد. وقتی که روز بعد رسید نعمان دستور داد طبل  جنگ را بزنند هر دو سپاه روبروی هم قرار گرفتند . آنگاه از سپاه ظالمان مردی بنام حارث فرنگی وارد میدان شد و رجز خواند ازسوی لشکر مومنان، عبدا...عمر و عبد الرحمان نتوانستند بروی چیره شوند و هرکدام زخمی، به خیمه  بازگشتند تا اینکه شاهزاده هاشم تیغ بند دستوری از حضرت دریافت کرد و وارد گود شد شاهزاده خشمناک و غضبناک وارد میدان شد و گفت: ای گبر بی دین بیا با من بجنگ که من رسیدم و سپس شمشیر حواله او کرد. حارث، سپر را جلوی خود گرفت ؛ شاهزاده بغل او را خالی دید و شمشیر خود را منحرف کرد و چنان محکم به او زد که نیمی از تنه اورا به زمین انداخت. در این زمان لشکر مومنان به شادی بپای خواستند. نعمان دستور داد  تا طبل بازگشت را بزنند. پس از سه روز نعمان در خطبه ای، رو به فرماند هان خویش کرد و گفت: ای یاران ، معاویه در پی از دست دادن شخصی بمانند رستم و کشته شدن آن توسط شاهزاده هاشم رنجیده است. یاران وی، بعد از خطبه، ناراحت و نالان رو به صحرای در گزین کردند و تا شب معاویه معاویه می کردند و از او طلب یاری می خواستند.

روز چهارم، نعمان سپاه را به چند قسمت کرد. راست را به غضنفر فرنگی، چپ را به ابوالمعالی کوفی و پرچم را به بوض داد و خود با لیلای مردود در قلب سپاه ایستاد. حضرت نیز لشکر خود را صف آرایی کرد راست را به امیر سلطان، چپ را به شاهزاده قاسم و رایت سپاه را به عبد الرحمان داد و خود با ملک شاهمیران و شاهزاده هاشم و بزرگان دیگر در قلب سپاه قرار گرفتند هر دو سپاه چشم به هم دوختند تا ببینند که کدام یک سبقت بر جنگ می گیرد.

از سوی لشکر کافران یکایک نامردان می آمدند و رجز می خواندند و هر کدام به دست حسن بیگ کشته می شدند تا اینکه نعمان، یکی از تیر انداز هایی که بخاطر آن سه هزار نفر را داده بود را فرا می خواند.  کاکا یکی از کسانی بود که همیشه در جلوی او قرار می گرفت و نعمان او را پسر خود می خواند . نعمان به آن کفت: ای کاکا برو سر حسن بیگ را بیاور تا ترا از مال بی نیاز کنم. کاکا مسلح شده و وارد میدان می شود و روی به حسن بیگ می کند و می گوید: ای ترک بچه خیره سر، بیا تا چه داری که دل خواجه مرا خون کرده ای؛ و سلاح خود را رهسپار او می کند . حسن بیگ سر خود را پایین می کشد و ضربه وی به سر اسب او می خورد و مغز آن را می ریزد. حسن بیگ، پیاده می شود و تیری به شکم اسب او می زند و کاکا را از اسب پیاده می کند. می گویند قد کاکا آنقدر بزرگ بود که حسن بیگ نمی توانست بر او چیره شود، به طوری که لشکر مومنان از این قضیه نگران بودند. در این وقت، حضرت دست به دعا می برند و از خداوند می خواهند که رحم بر حسن بیگ کند قبل از اتمام دعا، یک پای کاکا در زمین فرو می رود و در همین اثنا، حسن بیگ شمشیر به شکم او می زند و روده او را به زمین می ریزد ؛ مومنان خوشحال می شوند و علم ها را بالا می برند. فورا نعمان دستور به غضنفر فرنگی می دهد و می گوید : نگذار که این ابو ترابی فرار کند و حدود  پنج هزار نفر راحواله او می کند.

شیخ ابو سعید خوارزمی می گوید که آنروز حسن بیگ پیاده بود و تا چهل و هفت نفر را می کشد و بعد از آن سوار بر اسب گشت و حضرت نیز بر لشکر خود نهیب زد و فرمودند حسن بیگ را در یابید جنگ عظیمی صورت گرفت تا آنکه آفتاب غروب کرد و طبل بازگشت را زدند. در روز بعد خالد کوفی یا همان سیاه گوش برادر چل گوش، فرمانده ده هزار نامرد وارد میدان می شود و حریف می طلبد. از سوی لشکر اسلام ، عبد الرحمان اژدر پیش حضرت آمد و از مولانا اجازه خواست و فرمود یا سیدی ، شما می دانید که تمام کوفیان به دست جد و پدر من گرفتار بودند این نوکر را دستوری بدهید تا به میدان کوفیان بروم و آنان را از پای در بیاورم. حضرت در حق او دعای کردند و اجازه دادند.

 سیاه گوش با دیدن او ترسید و از او سوال کرد که نامش چیست؟ وی گفت نامم عبدالرحمان بن ابراهیم اژدر نچهی ، که نام جد و پدرم در پهلوانی مشهور است. پس از آن چند حمله و ضربه ای میان آنان صورت گرفت و درنهایت، سیاه گوش کشته می شود. بعد از سیاه گوش، شمس کوفی می آید و وی نیز به دست او کشته می شود. بعد از آن شخصی بنام عبدا... کوفی می آید که پدر او جزء شهدا بود. عبد الرحمان به او می گوید ای پسر طیان، چرا از عاصی و گنه کار شده ای و دوزخ را اختیار کردی، آیا شرم نمی کنی ، و آنگاه شمشیر حواله او کرد در این بین عبدا... گفت: دست نگه دار.و رو به او کرد وگفت: آیا تو می توانی پیش حضرت شفاعت کنی و از من بگذرد تا من نیز جان خود را نثار او کنم ؟ عبد الرحمان شمشیر را غلاف کرد و لجام اسب را سوی لشکر مومنین کرد و او را با خود برد. همه لشکر در تعجب ماندند تا اینکه به خیمه حضرت و نزد حضرت رسیدند. عبدا.. دست حضرت را بوسید و به بیعت امام محمد تقی اقرار کرد. حضرت او را خلعت دادند و به عبدالرحمان سپرد.  

عبدالرحمان دوباره به میدان آمد وحریف طلبید. از سوی لشکر نعمان هیولای بن سهیل وارد میدان شد و به دست او کشته شد در این هنگام نعمان بر لشکر خود نهیب زد و کوفیان بر او حمله کردند. شمس کوفی با سپاهش دور او را گرفتند ولی عبد الرحمان مردانه وار جنگید تا اینکه شاهزاده هاشم به یاری او آمد و جنگ در گرفت و شب فرا رسید و منادیان طبل عقب گرد را زدند .

در لاهیجان که به حکم حضرت، سید علی کیا حاکم شده بودند از طرف دشمن و کسانی بنام هلا گوش و لاگوش لشکری جمع کرده بودند با سید در بین راه در محل های کیبجار وکنفستان به جنگ پرداختند که به لطف مردم آن بلاد وشجاعت های سید و یاران او، توانستند آنان راشکست دهند.

 وقتی این خبر به حضرت رسید شادمان گشتند ولی نعمان با شنیدن این خبر بیهوش شد و زمانیکه به هوش آمد گفت: حیف شد که زمام پادشاهی از دست ما رفت بعد از آن دستور داد که در خزانه را باز کنند و صد سطل از زر سرخ را به میدان بریزند و به منادی گفت که هرکس سر یک ابوترابی را بیاورد یک سطل از زر سرخ را به او بدهند و بعد از آن آهنگ جنگ را دوباره بپا ساخت. در این روز با شجاعت ودلیری خود توانست در نبرد تن به تن چندین نفر را نیز را به درک واصل کند. دراین اصناف بود که دوباره دو لشکر با همدیگر گلاویز می شوند و حاصل این جنگ، کشته شدن شمس کوفی، یکی از سپهسالاران نعمان می شود تا اینکه روز به آخر می رسد . 

نعمان پس از این جنگ چنان ترسیده بود که قصد فرار را در نیمه شب را داشت اما با صحبت های لیلای آرام گرفت ودر روز بعد سپاه را صف آرایی کرد. در آنروز جنگ دیگری روی گرفت تا اینکه شب فرارسید ونعمان درمانده شد و بزرگان ان از این وضع ناراحت بودند که شخصی بنام جعفر طبرستانی رو به نعمان کرد و خواستار این شد که جنگ فردا را به او بسپارد از آنجایی که وی جد در جد سپهسالار بودند و جد وی نگهبان آب فرات بود نعمان با این شرط وی که امان نامه ای بمدت سه روز از حضرت بخواهد قبول نمود .

درپی نامه نعمان با مضمون اینکه جعفر طبرستانی را وکیل خود ساختم و برای مهیا کردن لشکر یک هفته مهلت می خواهم قاصدی را روانه لشکر حضرت می کند . در جواب حضرت می فرمایند برای اینکه مهلت خواسته شده را انجام دهم می بایست شخصی بنام بوض را که پسر زاده شمر است را دست بسته برای من بفرستی تا اجابت کنم .

وقتی که نعمان از جواب حضرت با خبر گشت بوض را طلبید و وی را از قضایای نامه مطلع ساخت. بوض با شنیدن آن، خشمگین شد و گفت: من فردا همراه جعفر به میدان می روم که این ابو ترابیان به خون من تشنه اند که فردا یا پیروز می شوم یا کشته خواهم شد .

چون صبح شد دو لشکر در مقابل هم صف آرایی کردند و از سوی لشکر نعمان، گردوغباری بیرون آمد و بوض سوار بر اسب سفید، وارد میدان شد و گفت: ای ابوترابیان ، امیر شما به خون من تشنه است  به او بگویید وارد میدان شود تا این جنگ یکسو شود. حضرت با شنیدن آن خود را آماده کرد و خواست وارد میدان شود که بزرگان جلوی او را گرفتند وگفتند: یا سیدی در لشکر شما کسی نیست که به جنگ این مردود برود که شما اراده میدان رفتن را کردید؟ در این زمان بود که بوض دوباره فریاد کشید که کسی برای نبرد بیاید .وقتی چشم مبارک حضرت به آن لعین افتاد رو به برادر خود امیر سلطان کرد و فرمودند: ای برادر این سگ دوزخی را می شناسی؟ امیر سلطان گفتند: ای برادر نمی شناسم. حضرت گفتند: این پسر زاده شمر (نوه) است جد پلید او کشنده امام حسین است. و از آن روز تا به حال لکه سیاهی ما بین پیشانی او است. چون امیر سلطان و لشکریان این سخن را شنیدند زار زار گریه کردند. آنگاه امیر سلطان توکل بر یزدان یکتا کرد و شمشیر خود را کشید و نهیب به لشکر خود زد. بوض نیز پانزده هزار ناکس را دستور به حمله داد. نعمان نیز هزار کوفی به سالاری عبدا... بن عطیه و هشت هزار فرنگی را با سردار خود فرسیسای فرنگی، به مدد بوض روانه کرد. از آن سو حضرت، شاهزاده هاشم و عبد الرحمان را متوجه میدان گردانید تا به یاری امیر سلطان روند .

می گویند بوض قد بلندی داشت و دندان پلید او از دهان او بیرون بود و پیشانی او علامت سیاهی داشت. لشکریان ، از او می ترسیدند وکسی برای جنگ کردن با او نمی آمد. ملک شاهمیران در این حال پیش حضرت آمد وگفت یا سیدی ، این مردود دارد لشکر ما را نابود می کند. حضرت نگاهی به آن سگ کرد دید که به امیر سلطان نزدیک می شود یک چوبه تیر در کمان کرد و فرمودند : پروردگارا بحق جد بزرگوار من زور این مردود را از لشکر ما بردار و تیر را به سمت او انداخت. تیر به سینه او خورد بطوریکه از پشت آن بیرون رفت و از اسب افتاد و به دوزخ پیوست.

لشکر اشقیا با دیدن این صحنه نا امید شدند و نا امیدانه به جنگ می پرداختند. در هیاهوی جنگ، شاهزاده هاشم با عبدا... بن عطیه کوفی افتاد و به آن سگ جنگ کرد و شمشیر به او زد ولی او سپر کشید و شمشیر را از خود دور کرد. دریک لحظه، شاهزاده با دست زنجیر کمر او را گرفت و با یک زور حیدری او را چنان از اسب به زمین زد که استخوانش را خرد کرد و فضل عیار و غلامان دیگر دست و گردن او را بستن و او را کشان کشان پیش حضرت آوردند. در این وقت تمامی مومنان صلوات بر محمد وآل او فرستادند و لشکر ظالمان رو به فرار نهادند. آنگاه حضرت نهیب بر لشکر خود زد و ناگاه چهل هزار نفر حمله کردند. در آنطرف نیز، نعمان دستور حمله به لشکر خود را داد و قریب بر شصت هزار کافر وارد میدان شدند و جنگی دیگر صورت گرفت و چکاچاک شمشیر بران و فشافش تیر بلند شد تا غروب خورشید نزدیک شد و لشکر نعمان كه شکست خورده به نظر می رسیدند  کم کم پراکنده شدند. نعمان وارد خیمه خود می شود و به سوی قلعه درگزین فرار می کند و به نگهبانان قلعه می گوید که پل را بالا بکشند و آماده جنگ باشند .

مومنان از این جنگ غنیمت زیادی بدست آوردند و تا سه روز جنگ دیگری صورت نگرفت. اما در روز چهارم بزرگان لشکر، پیش حضرت آمدند و ذکر ثنا و دعا ی آن حضرت را بجا آوردند و از حضرت خواستند که به قلعه حمله کنند. حضرت نیز از این سخن خوشحال شدند و اجازه دادند .

لذا با اجازه حضرت، حسن بیگ با پنج هزار نفر به قلعه حمله می کند ولی هیچ کسی را پیدا نمی کند و بعد از کاوش و جستجو، راه زیر زمینی قلعه را می یابد که به شهر شهران می رسید. حسن بیگ بر تخت قلعه می نشیند و مومنان شادی می کنند و این خبر را برای حضرت می برند  كه بعد از مدتی  حضرت نیز با لشکر خود وارد قلعه می شوند .

 شیخ ابو سعید خوارزمی نقل می کند حضرت لشکر را خلعت و زیور می دهد و مومنان به حضرت مبارک باد می گفتند. بعد از فتح قلعه ، حضرت به حسن بیگ دستور می دهند تا برای آوردن برادر خود آقا سید محمد اقدام کند . زمانیکه حسن بیگ به قم رسید مردم شهر به استقبال او آمدند و او را گرامی داشتند تا اینکه حسن بیگ به دار الاماره رسیده و به نزد جناب آقا سید محمد رفت. بعد از رساندن پیغام حضرت، هر دو به سوی امامزاده سید میر احمد، رفتند و ماجرای فتح را به ایشان باز گو و اطلاع دادند تا اینکه بعد از چند روز به شهر درگزین رسیدند .

دو سید بزرگوار تا بیست وپنج روز پیش حضرت ماندند . حضرت در مجلسی ، با در خواست حضرت سید میر احمد مبنی بر واگذاری آن بلاد به او موافقت می کند. و همچنین شهر برفجان را به آقا سید محمد می سپارد. حضرت در آن مجلس به حسن بیگ دستور دادند که هرکس از طرفداران نعمان در شهر را پیدا کند و گردن بزند. حسن بیگ نیز تعداد زیادی از آن بی دینان را کشت وعده ای نیز ، شمشیر های خویش را بر گردن های خود گذاشته و با طلب بخشش از حضرت بخشیده شدند. پس از مدتی، حضرت ملک درگزین را بدست برادر شاهزاده هاشمف حمزه، با پنج هزار نفر می سپارند .

راوی می گوید زمانیکه نعمان به شهر شهران فرار کرد پیش منصور دوانقی پناه برد . وی، لشکر خود را به استقبال او فرستاد و با اعزاز و اکرام او را وارد شهر نمود . نعمان ، زمانیکه به منصور رسید گریه کرد و از دست مومنان از او داد رسی خواست. منصور، نعمان را دلداری داد و به او گفت: ای نعمان، غم نخور که من بلایی بر سر این ابوترابیان درآورم که در داستانها باز گو کنند.

 بعد از دو ماه و بیست روز از شکست خوردن نعمان در شهر درگزین، به وی خبر آوردند که حضرت سلطان سید جلال الدین اشرف، با لشکر خود نزدیک به این شهر شده است و هر لحظه امکان جنگ دیگر می رود. نعمان وزیران خود را جمع کرد و دستور داد در خزانه خود را باز کنند و به لشکر بدهند و نامه به دوستان اطرف خود نوشت و فرستاد. با این تدبیر، در زمان کوتاهی، نزدیک به پنجاه هزار نفر در آن شهر جمع شدند .

در راه شهر شهران حضرت به محلی بنام کجور می رسند كه با استقبال آن محل روبرو می شوند. حضرت برای مردم آن محل دعای خیر می كنند. مردم کجور بادیدن محبت و دعای حضرت، ابو عطای کجوری را که مردی دانا كه آیین جنگ را خوب می دانست را  همراه با هزار و پانصد غلام هدیه می فرستند

با کم کم رسیدن لشکر حضرت در محلی خوش آب و هوا ، خبر رسیدن آن به منصور می رسد لذا او رو به وزیران خود کرد وگفت ای وزیران ، تدبیر وچاره ما چیست؟ که این ابو ترابیان با لشکر با تعداد زیاد و قوی آمدند. در بین وزرای منصور ، شخصی بنام آنس نام داشت که حب و ولایت علی و امامان را در دل داشت. وی رو به منصور کرد و گفت : چاره ای نیست مگر اینکه نعمان را دست بسته تحویل دهیم تا این آشوب و جنگ صورت نگیرد. منصور از این پیشنها د خرسند نشد و گفت: ای آنس ، بدور از جوانمردی است که کسییکه بتو پناه آورده است را به دشمن تحویل دهی.

 

جنگ هفتم

در این روز ، پسر منصور که ملجم نام داشت با پنج هزار نفر وارد میدان شد و حریف طلبید. از سوی حضرت، حسن بیگ، اجازه گرفت و با پنج هزار نفر وارد کار زار شد و جنگ در گرفت. از هر طرف می زدند و می کشتند تا در آن غوغا، حسن بیگ، ملجم را دید که داشت یکایک مسلمانان دو نیم می کرد اسب خودش را تاخت تا در سر راه او قرار گرفت و گفت: ای سگ بچه دست نگه دار، و به او شمشیر زد و ملجم سپر کشید. حسن بیگ درود بر حضرت مصطفی و علی مرتضی فرستاد و بر سپر او زد و سپر او را برید ضربه او به دست وی خورد و او را مجروح کرد. دوباره حسن بیگ ضربه ای دیگری زد که باعث شد اسب اوکشته شود و لذا وی بر زمین افتاد و برادر حسن بیگ، غلام بیگ و غلام او که عبدالبشر نام داشت دست و گردن او را بستند و فضل عیار او را کشان کشان پیش حضرت آوردند.  زمانیکه لشکر، ملجم سردار خود را اسیر دیدند پشت به جنگ کردند  و در این وقت لشکر مومنان از فرصت استفاده كرده و لشکر دشمن را قتل عام کردند تا حدی که حدود صد و بیست نفر بیشتر نتوانستند فرار کنند .

نعمان با دستگیر شدن پسر منصور رو به لیلای مردود کرد و گفت: مثل اینکه بخت یار ما نیست وگریه زیادی کرد. لیلای مردود رو به او گفت: فردا ما به جنگ می رویم یا پیروز می شویم و یا کشته می شویم و هردو زمان زیادی گریه کردند.

وقتی که شب فرا رسید آنس وزیر نامه ای خطاب به حضرت نوشتند که: ای سید جلا ل الدین اشرف، بدان که من را آنس وزیر می گویند. من چهارده سال است که برای این روز لحظه شماری می کردم ، لطفا به سخنان من حقیرگوش دهید تا از لشکر مومنان کسی کشته نشود. ای حضرت زمانیکه روز شد، به لشکر خود بگویید که آسوده باشند چون نعما ن و منصور ترسید ه اند. اگر در روز جنگ بر پا شود من علم سپاه را که بر عهده دارم را پایین می آورم و فرار می کنم، اگر جنگ صورت نگرفت زمانیکه شب شد یکی از سردارن خود را کنار رودخانه گرد کوه بفرستید تا من به خدمت شما برسم.

وی نامه را به شخصی داد و او نامه را به حضرت رساند. حضرت بعد از اطلاع از متن نامه، به ابو عطای کجوری نامه را نشان دادند و وی، آنس را تایید کرد. سپس حضرت، عبدالرحمان را با هشت هزار نفر رهسپار گرد کوه کرد تا اگر کسی از دشمن خواست فرار کند بکشد .

 شیخ سهیل مازندرانی می گوید من همراه لشکر عبدالرحمان تا هفت روز در آن محل منتظر ماندیم و هر کس از آن محل می گذشت مورد سوال جواب قرار می گرفت. تا آن زمان تا دویست و هشتاد و سه نفر کشته شده بودند.

 بعد از گذشت چند روز ابوعطا خدمت حضرت می رسد و می گوید که اگر اجازه می دهید نامه ای به آنس بنویسم و بفرستم. حضرت اجازه می دهند و وی نامه ای با مضمون انجام دادن مطلبی که قبلا عرضه داشته بود می نویسد و به یکی از غلامان خود می دهد و وی بعنوان جاسوس گرفته می شود تا اینکه انس وزیر از این قضیه مطلع می شود و وی را بنزد خود می طلبد و از محتویات نامه با خبر می شود . آنس خطاب به مرد جاسوس می گوید به حضرت بگوید که فردا، پسر منصور را در دروازه شهر گردن بزند و مابقی کار را به او بسپارد. آن مرد جاسوس کجوری ، خبر را به حضرت می آورد و حضرت خوشحال می شوند. در روز بعد، بعد از اینکه ملجم بیعت امام محمد تقی را قبول نمی کند وی را به حسن بیگ می سپرند و وی ، او را گردن می زند . این خبر به گوش منصور می رسد و گریه می کند و پشیمان از جنگ با حضرت می شود .

بعد از مدتی در یکی از شب ها، از طرف آنس جاسوسی نزد حضرت می رود و نامه او را تقدیم می کند . انس از حضرت خواسته بود که ای امیر امشب یکی از سرداران خود را بر سر راه دماوند به کمک من بفر ست تا اگر توانستم نعمان را دستگیر وخدمت شما آورم. حضرت دعای خیری در حق او می کند و جاسوس را خلعت می دهد و به وی می گویند: برو به آنس بگو مرد باشد. آنگاه حسن بیگ را طلبید و به او گفت : ای حسن بیگ پنج هزار نفر را بردار و با خود در راه دماوند نزدیک رودخانه گرد کوه ببر و به آنس کمک کن و مواظب باش که خطایی صورت نگیرد.

حسن بیگ اطاعت امر کرد و با پنج هزار نفر راهی آن محل شد. حسن بیگ دو نفر سیاه پوش کمان بدست را در آن محل دید و از وی باز جویی کرد و همدیگر را شناختند آنس به حسن بیگ گفت: همراه من بیا تا تورا به خیمه و لشکر لیالی مردود ببرم تا شاید او را بتوانیم دستگیر کنیم. لشکر سیاه پوش حسن بیگ به خیمه و لشکر لیلای مردود شبیه خون زدند و آنهایی که خواب بودند را غافل گیر کردند. حسن بیگ وقتی به خیمه لیلا رسید توانست او را دستگیر کند و او را به برادر خود موسی بیگ داد تا او را پیش حضرت ببرد.  اما حسن بیگ وآنس به در خیمه ها می گردیدند و آن سگان را می کشتند. حسن بیگ به آنس گفت : خیمه الا کجاست و چه نشانه ای دارد. وی گفت: این خیمه سرخ رنگ اوست. حسن بیگ وارد ان شد دید خرقوس بن الا با شمشیر کشیده در جلوی در ایستاده است با او جنگ کرد و سر او را از بدنش جدا کرد. و سپس به الا حمله کرد و وی را دستگیر کرد و به برادر خود ابراهیم بیگ داد وگفت : فوری او را به نزد حضرت ببرد .     

 در آن سو لشکر دشمن از خواب بیدار شدند و دو لشکر منصور و نعمان در تاریکی شب به جان یکدیگر افتادند و همدیگر را می کشتند. حسن بیگ به آنس گفت که تو و پسرت صالح، با من بیایید تا این خبر را به حضرت بدهیم.

 آنگاه به بارگاه حضرت رسیدند وحسن بیگ آنچه را که آنس و پسرش کرده بودند به عرض رسانید. حضرت برایشان دعای خیر کرد وخلعت و اسب گرانمایه داد. آنس گفت: ای سید من ، از گناه و کرده خود پشیمانم که طی این چند سال خدمت این بی دینان را می کردم و امید عفو و بخشش دارم. حضرت عذر و توبه آن را بخشید و به وی مژده بهشت را داد.

آنگاه حضرت فرمان داد که الا و لیال را بیاورند. وقتی که آن دو نفر را به درگاه حضرت آوردند، حضرت به لیلا گفت : ای مردود تو و پدران تو خون جدم بر گردن توست که شما را حسن بیگ با خفت و خواری به این صورت گرفته و آورده است. لیلا در جواب گفت: ای سید، تو میدانی که من در خواب بودم وگرنه از لشکر تو هیچ ترسی نداشتم. در مورد امام حسین (ع) که گفتی خون آن بر شماست، باید بگویم که آن مردود ادعای پادشاهی می کرد و پدران ما را قبول نداشت که بدست ایشان گرفتار شده بود و کشته شده بود. حضرت گفتند: بیا و مسلمان شو که تو را آزاد می کنم. آن مردود قبول بر امامت امام محمد تقی (ع) نکرد . حضرت با او در صحبت بود که غلام حسن بیگ آمد و ادای احترام کرد و گفت : ای امیر مومنان، پدر وجد من کافر بودند و من چند سال است که خدمت به این بارگاه می کنم.  اگر می شود این کافر را به من ببخشید تا من خون او را بریزم شاید با این کار، فردای قیامت،گناهان جد و پدرم را به من ببخشند. حضرت قبول کردند وآن غلام ریش پلید اورا گرفت و از مجلس بیرون برد و دعا کرد و آنگاه ، دو دست او را برید. سپس هر دو گوش و بعداز آن چشم های او را خارج کرد و شمشیر خود را کشید و گفت: این سگ را به خون حضرت امام حسین (ع) کشتم و سر او را چنان برید که سرش تا چند قدم به آن طرف افتاد .

 بعد از آن حضرت رو به الا کرد و گفت : بیا و مسلمان بشو که آزادت می کنم. الا گفت: هر کاری که می خواهی بکن. حضرت او را به حسن بیگ سپرد و وی او را گردن زد

 در صبح گاه منصور به لشکر خود و کشتگان خویش نظاره کرد و دستور داد که نفرات کشته شده دشمن را بشمارند . ماموران این امر، وقتی به کشته شده ها رسیدند، دیدند که یاران خودشان به هلاک رسیدند و این حادثه را به نعمان رساندند وی با شنیدن این خبر زار زار گریست و گفت: دریغا که بخت من برگشت و آه سردی کشید.

در روز بعد در لشکر اسلام ، همه دعا وثنا حضرت را بجا می آوردند ودر جای خود قرار می گرفتند. حضرت پس از آن فرمودند: فردا باید کار را یکسره کرد و کافران را از بین ببریم. همه لشکر با جان دل و یک صدا اطاعت امر گفتند و آماده و حاضر برای مصاف جنگ شدند .

اما زمانیکه شب شد و روز بعد فرا رسید هر دو لشکر بوق و صدای طبل را به صدا درآوردند و صف آرایی در مقابل هم کردند و منتظر شدند تا کدام طرف سبقت بر جنگ را پیش می گیرد.  

 





نظرات() 

اولین حكومت شیعه توسط سید جلال الدین اشرف(ع)در ایران3

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 14 مهر 1393-11:11 ب.ظ


 جنگ هشتم

 قبل از وقوع جنگ ، و بعد از خطبه حضرت، به دستورامام زاده ، حسن بیگ وارد میدان جنگ شد تا جنگ تن به تن کند. در آن طرف نعمان از منصور اجازه وارد شدن میدان را گرفت ولی با مخالفت وی روبرو شد. آنگاه پسر خود بنام جمهور را به مصاف حسن بیگ فرستاد و مابین  آنها هفت حمله صورت گرفت كه بعد از آن جمهور گرز خود را به سوی حسن بیگ روانه کرد. در این حین حسن بیگ سپر را در مقابل گرفت و سر خود را دور کرد ولی ضربه جمهور توانست سپر حسن بیگ را بشکند و بر سر اسب او برخورد کرد و اسب او بر زمین زند. حسن بیگ نیز در حال پیاده توانست تیری بر شکم اسب جمهور بزند و وی را  پیاده از اسب کن. لذا مدتی پیاده با هم جنگ کردند تا اینکه از سوی حضرت، فضل اسبی را برای حسن بیگ آورد و از سوی منصور نیز اسبی برای پسرش فرستاده شد و دوباره باهم جنگ کردند. تا چهل ضربه میان آنها رد و بدل شد تا اینکه حسن بیگ توانست با ضربه شمشیر وی را بدرک واصل کند و مومنان بیکباره درود بر محمد وآل او فرستادند و نقاره و طبل را به نوازش در آوردند. در این اثنا بود كه منصور نهیب بر لشکر خود زد و بالغ بر پنجاه هزار نفر بر حسن بیگ حمله ور شدند و او همچنان شمشیر می زد و حضرت امام زاده نهیب بر لشکر خود زد و تمام مومنان روی به صف کار زار نهادند و جنگ صورت گرفت. این جنگ تا غروب آفتاب صورت گرفت تا اینکه سپاه ظالمان رفته رفته رو به فرار گذاشتند. در آن هیاهوی جنگ شاهزاده هاشم و منصور با هم به نبرد پرداختند. شاهزاده به منصور ضربه ای  می زند كه وی سپر می کشد اما سپرش شکسته می شود.  شاهزاده عصبانی می شوند و کمر بند او را می گیرد و  با زورحیدری به زمین می کوباند. در این حین، فضل عیار دست و گردن او را بسته و کشان کشان پیش حضرت می برد. اما لشکر کفار پادشاه خود را اسیر و گرفتار دیدند یکمرتبه رو به گریز و فرار نهادند و مومنان بدنبالشان رفتند و بسیاری را بقتل رسانیدند . محاصره لشکر منصور سبب گردید که نعمان پابه فرار نهد و با لشکر خود، راه گردکوه را در پیش گرفت تا به راهی رسید که عبدالرحمان اژدر با هشت هزار جنگجو درکمین نشسته بودند. عبدالرحمان به لشکر خود دستور حمله می دهد و دو لشکر با هم به ستیز پرداختند و می کشتند  نعمان در این هنگام از اسب پایین آمد و رو به یاران خویش گفت: ای یاران بدانید بخت از ما برگشته است و گریزی نداریم می بایست پیروز شویم. اما نعمان پس از گرفتار شدن لشکرخویش، با خواری رو به فرار نهاد و باچند نفر از خاصان، خود را به دماوند رسانید که خزینه منصورآنجا بود. گماشتگان منصور که در آنجا بودند وی را به جایی نیکویی بردند و سه روز از وی مواظبت و مراقبت کردند و بعد او را به جایی دیگر برده و پنهان کردند .          

شیخ ابوسعید نقل می کند، که وقتی سید گران قدر اطلاع پیدا کرد که لشکر ضلالت شکست خورده است دستوردادند تا طبل انوشیروان را بنوازش درآورند تا مومنان از این پیروزی شادی کنند. مومنین شادی می کردند و با دیدن منصور در بند شده که توسط شاهزاده هاشم به نزدحضرت برده می شد درود بر حضرت محمد وآل او می فرستادند. وقتی آن ماه تابان بر تخت نشست، منصور را نزد او آوردند. حضرت او را دلالت به بیعت امام محمد تقی (ع)داد ولی وی از این امر سر باز زد و خود را به بشارت شفاعت معاویه و یزید امیدوار ساخت که آنان او را بعد از مرگ به بهشت می برند. حاضران با شنیدن این کلمات بر او لعنت فرستادند. سید بزرگوار منصور را به امیرزاده قاسم سپرد وی ، منصور را از مجلس بیرون برد و اورا گردن زد و سپس اورا بدار کشید و مومنان او را تیر باران کردند . دراین جنگ 185مومن بدرجه شهادت رسیدند و از لشکر نعمان 9000 تن به دوزخ فرستاده شد و2040 نفر به اسیری کشیده شدند که حضرت اسیران را طلبید و بیعت به امام نهم دلالت دادند.  1240نفر قبول کردند و ما بقی را گردن زدند. نومسلمانان به عبدالرحمان سپرده شد و سپس دستور به امامزاده هاشم دادند تا نعمان را دستگیر کند در این هنگام آنس وزیر درخواست نمود با ابوعطا بعلت دانستن مسیر سخت دماوند و گردکوه، همراه شاهزاده روند حضرت اجازه دادند و و لشکری بیش از 20هزار نفر رهسپار گرد کوه شدند .   

دستگیری نعمان نوفل

 زمانیکه لشکر به آن نواحی رسید شاهزاده لشکر را به چهار قسمت نمود و اطراف کوه را گرفتند و خود با چند نفر وارد خزانه داری منصور شد . وقتی این خبر به نعمان رسید خود را به اسلحه خانه مخفی کرد. یاران امامزاده هاشم منطقه دماوند را گشتند ولی اثری از وی نیافتند. در این اثنا جناب شاهزاده حمزه با چند نفر در محله های دماوند گشت می زدند که مرد سیاه پوشی را دیدند که با سرعت زیاد رو به فرار بود وی را گرفتند و هر چه او را می زدند و باز جویی می کردند خود را معرفی نمی کرد او را پیش شاهزاده آوردند که آنس وزیر او را شناخت و بیان داشت او خزانه دار منصور است. مومنان با این خبر خوشحال شدند اما وی با نصیحت های امامزاده به حرف نمی آمد. فضل عیار پیش آمد و به شاهزاده فرمود من اورا به حرف می آورم و وی را به خارج از مجلس برد خنجر عیاری خود را در مجرای بینی او گذاشت و بر شانه های او نشست و چنان فشار داد که به سخن آمد بعد او را به جمع مجلس آورد. آن مرد گفت: ای امیر مرا نکش، کلید خزانه نزد من است و من او را با نعمان به شما واگذار می کنم. فضل او را نزدیکتر برد و او را به بیعت به امام اقرار نمود و لعنت بر معاویه و یزید فرستاد. بعد از آن شاهزاده و امیر سلطان و بزرگان لشکر دور خزانه را گرفته و وارد آن شدند و هر چیزی که در آنجا بود را بیرون آوردند .آنس وزیر متوجه اتاق کنار خزانه شد و در آنرا می شکند و به شاهزاده خبر می دهد و با هم داخل آن می شوند و نعمان را می بینند که در میان اسلحه ها پنهان شده است.

عبدالرحمان ریش پلید او را می گیرد و او را به بیرون می برد. مومنان با دیدن او بر او لعن و نفرین می فرستند و او را سنگ می زدند. امامزاده هاشم به او گفت: ای مردود خود را چگونه می بینی؟ اوگفت: ای هاشم کار پادشاهی اینگونه است هرکاری می خواهی بکنی انجام بده که فردای قیامت معاویه وآل او مرا شفاعت می كنند و مرا با خود به بهشت می برند امامزاده دستور می دهند که لباس وی را درآورند و لباسی از کاغذ بر تن او کنند و سوار بر الاغ او را پیش حضرت ببرند در این بین فضل او را با چهار رنگ از هر جهت می زند و ریسمانی به گردن او می اندازد و او را به میان بیست هزار مرد جنگجو می برد تا نزد سید جلال الدین ببرند.  

سید بزرگوار با شنیدن این خبر، به استقبال شاهزاده فرستادند تا او را با اکرام و احترام به شهر آورند. شاهزاده تمام مال و خزینه نعمان را جلوی حضرت ریخت. حضرت، نعمان را به حضور طلبید و وی را آوردند. حضرت آب دهان بر او ریختند و به او لعنت کردند و فرمودند: ای سگ دوزخی، چندین هزار مومن و فاسق به شومی تو کشته شدند خون همه ی این ها به گردن توست. آن مردود گفت: ای پسر امام موسی کاظم(ع)، کار و روال پادشاهی به این شکل است و هر کاری میخواهی انجام بده من باکی ندارم که شفیع من معاویه است.

حضرت و بزرگان بر او لعنت فرستادند و بعد فرمودند مال او را بیاورند تا در جلوی او مالش را تقسیم کنند. مال وی را در بین مومنان تقسیم کردند و او را زندانی نمودند. در روز بعد، حضرت امر کردند تا تمام مردم شهر در صحرا حاضر شوند و لشکریان نیز مسلح باشند. بعداز حاضر شدن مردم و لشکریان، نعمان را آوردند و به دار کشیدند. حضرت تیری را به کمان کشیدند و فرمودند : کشتم نعمان مردود را به خون جدم حضرت امام حسین (ع) و کمان را رها کرد و به پیشانی وی زد. در این زمان مومنان طبل شادی را کوفتند و به یکباره شصت هزار تیر را روانه او کردند. آن مردود ده روز به آن حالت قرار گرفت و بعداز آن او را با همان دار سوزانیدند.

عزیمت حضرت به طوس

شیخ ابوسعید خوارزمی در ادامه می گوید: پس از کشته شدن منصور دوانقی و نعمان نوفل، امامزاده بزرگوار سرپرستی ولایت منصور را به آنس وزیر و ولایت کجور را به ابوعطا سپرد و سپس بزرگان لشکر خود را جمع کرد و گفتند: ای دوستان رسول ا...، شما در یاری ما چیزی کم نگذاشید اجرتان با خدا باشد اینک شما را رخصت و اجازه می دهم که هر که به اهل وعیال خود برسد که من به شهر طوس می روم تا آرامگاه برادرم را که مامون آن را پوشانده، آشکار سازم و زیارت نمایم. لشکریان با این خطاب حضرت آرام نگرفتند وگفتند ای سید بزرگوار ما از روزی که عزم به یاری آل علی (ع) نهادیم زن و فرزند را رها کردیم جان خویش را در راه خونخواهی شهید کربلا و امام رضا (ع) در دست نهادیم. حضرت، در حقشان دعای خیر کردند و جد مطهر خود را بیاد آوردند و همه اولاد حضرت امام موسی کاظم را (ع) با اسم و القاب و نحوه ی شهادت آنان را ذکر کردند. مومنان با شنیدن این توضیحات، زار زار گریه کردند و بعد از مدتی هر کدام به محل خود رفتند.

روزبعد، حضرت حسن بیگ را همراه پنج هزار نفر جلوتر از لشکر خود سوی خراسان روانه کرد و بعد آن خودشان حرکت کردند. حسن بیگ بعد از گذشتن شهر ها به محلی بنام استرآباد رسیدکه در آن شهر ، طارق بن عامربن ربیع بن طغرل آهی حاکم وقت بود که در آن زمان ده هزارنفر در اختیار او بودند. وی با شنیدن خبر رسیدن لشکر حسن بیگ پیکی سوی او می فرستد و خود با سه هزار نفر خیمه بر پا می کند . پیک طغرل نامه را به حسن بیگ می دهد و او نیز ، احوال خود و هدفش را می نویسد و به پیک خلعت می دهد . شب هنگام سه نفر نزد او می آیند و بر او سلام می فرستند حسن بیگ آنان را مورد احترام قرار می دهد و از انان می خواهد که خود را معرفی کنند. آنان گفتند که ای جوان ، این برادر سید جلال الدین اشرف، سید ابراهیم ملقب به ابوجواب و من شیخ یحیی و این زن مادر ایشان است. من مدتی است ایشان را در حمایت و تحت نظر خویش دارم و خدمت می کنم. ما از ترس طارق به تنگ آمده ایم. حسن بیگ بعد از جویا شدن نام و احوال شان نامه ای سوی حضرت می فرستد و امامزاده را با خبر می کند.

می گویند امامزاده سید ابراهیم در روزی که متولد شدند در همان روز به سخن در آمدند و به چهل سوال شرعی امام پاسخ دادند و بعد از آن بود ایشان به ابو جواب ملقب گردیدند .

وقتی نامه حسن بیگ به حضرت رسید، خیلی خوشحال شدند چون مادر ایشان را مانند مادر خود می دانستند و آن صالحه را خیلی دوست داشتند و بعد از خواندن نماز صبح حرکت کردند. حسن بیگ با رسیدن سلطان، به استقبال آمد و حضرت را گرامی داشت. حضرت دستور به برپایی خیمه دادند و مادر و برادر خود را طلبیدند و بعداز جویا شدن احوالشان، شیخ یحی را طلبید و دعای خیر در حق ایشان خواندند.

در روز بعد ، حضرت پیکی سوی طارق فرستادند و از وی دعوت به مسلمان شدن و رو به حق آوردند کردند. در مقابل طارق، از روی غضب، دستور به نواختن طبل جنگ داد و علمها را بر پا کرد و در مقابل لشکر امامزاده صف آرایی کرد. شاه گیلان ، دستور به محاصره و نبرد را دادند و در مدت کوتاهی او را به اسارت در آوردند و هر چند او را به اسلام دلالت دادند او قبول نکرد و سرانجام او را به دار کشیدند و تیر باران نمودند. حضرت بعد از این واقعه مال و نعمت وکنیز زیادی به حضرت سید ابراهیم و مادر ایشان و شیخ دادند و اختیار آن بلاد را به آنان سپردند . و سپس عزم طوس نموده و در مدت کوتاهی به آن شهر رسیدند.

 

كرامتی از كرامات حضرت

در حوالی شهر طوس محلی بنام ، بحرین می گفتند که صحرایی بزرگ و بدون سایه داشت حضرت و لشکر ایشان در این محل، قبل از آنکه به شهرطوس برسند به دلیل تشنگی خیمه زدند و خدمت ایشان عرض کردند که لشکر تشنه است و آبی ناچیز در اختیار دارند حضرت امر کردند که به خیمه بروند و سجاده ایشان را بر دارند.

به امر خدا و کرامت اهل بیت چشمه آبی جاری شد که همه لشکر و مردم آن منطقه سیراب شدند.حضرت دو رکعت نماز شکر بجا آوردند و فرمودند: ای شیعیان آل محمد ، بدانید که این چشمه تا خروج حضرت امام مهدی(عج)، صاحب الزمان باقی می ماند و هر که این آب را برای شفای مرض خود بخورد البته شفا می یابد ان شاا...

 

معجزه بارگاه امام رضا (ع)

حضرت امامزاده در آن وادی سه روز ماندند و روز چهارم به سوی طوس حرکت نمودند. وقتی به شهر طوس رسیدند در مسیر راه تپه ای پدید آمد. حضرت ایستاد و از اسب پیاده شد و لشکریان نیز پیاده شدند. وقتی به تپه رسیدند چهارشتر با صلابت را دیدند که از تپه پایین آمده و به گوشه ای رفتند و ایستادند. حضرت نزدیک تپه شدند و به آن دست زدند و زیارت کردند. در کنار آن تپه، درخت انار خشکیده ای قرار داشت که به امر خداوند سبز شد و پنج عدد انار بزرگ ببار آورد که تمام مردم دیدند و همه گریه کردند و فهمیدند که آن محل مرقد امام مظلوم  (ع) است. آنگاه حضرت انار را چید و بین مومنان تقسیم کرد و بعد از آن با لشکر سوی صحرایی رهسپار شدند.

در بین راه مردی نزد حضرت آمدند که شیخ شرف الدین نام داشت و خود را معرفی کرد و گفت من در نزد امام موسی کاظم (ع) خدمت می کردم و بعداز شهادت امام رضا (ع)، آنقدر گریه کردم که چشمانم به سپیدی روی آوردند (وی زنی نود و سه ساله داشت) حضرت در حق آن مرد دعا نمودند و چشمان آن مرد دوباره روشن گردید و سپس دو عدد انار را به آن زن داد و رو به بارگاه امام رضا(ع) فرمودند: به قدرت حق تعالی، تو صاحب دو فرزند می شوی ، باید که با فرزندانت در اینجا مجاور باشی.

در این زمان ملک شاهمیران، امامزاده هاشم و آنس وزیر آمدند و گفتند: ای سرورما، پادشاهی شما چند سال است؟ حضرت فرمودند: از امام(ع) سوال کنید تا من دعا کنم. آنها رفتند و نماز حاجت خواندند و زیارت امام(ع) کردند و حضرت نیز مشغول به دعا شدند که به یکباره، از مرقد امام(ع) ندا برآمد که بیست و سه سال و سه ماه و هفت روز. همه ی مردم شنیدند و درود بر مصطفی (ص) وعلی مرتضی(ع)فرستادند. ملک شاهمیران گفت: یا سیدی ، به بنده اجازه بده که من اینجا بنا و عمارتی برپا کنم و بسازم.

حضرت فرمودند: ای ملک، اینجا به این حالت می ماند تا آن زمان که مردی سرخ مو، بلند قامت و مومن از شهر اصفهان بیاید و بارگاه بسازد. سپس امامزاده بزرگوار گاو و گوسفند کشت و هفت روز برای امام(ع) آش و نان داد و بعد از آن سوی گیلان و لاهیجان حرکت نموده و به تخت دولت خود نشست و سید علی کیا را جای خود قرار داد وخودشان بین محبین بسرمی بردند.

وقتی از این اوضاع یک ماه گذشت حضرت بزرگان لشکر خود را طلبید از جمله بزرگان، امیرسلطان، شاهزاده هاشم، ملک شاهمیران، امیرزاده حمزه، حسن بیگ، ابوعطای کجوری، آنس وزیر، امیرزاده قاسم، سیدابورضا، سیدامیرشمس الدین، سید جمال الیدن ، سیدمحمد قزوینی، سید محمد یمنی و حاجی بکتاش بودند که بعد حمد و ثنا، گوش به فرمان حضرت شدند.

شاه ملک الدین، سلطان سید جلال الدین، به آنان دستور دادند که به مسجد جامع روند و نماز جماعت بجا آورند و حضرت بعد از نماز، روی مبارک خود را سوی برادران خود سید محمد و سید میراحمد کردند و فرمودند: آنچه مدعای دوستان بود حاصل گشت وگمان نمی برم کسی مخلف دین بوده و زنده باشد دوست دارم که لشکر اسلام چند روز به اهل عیال خود سر بزنند که آنها چشم براه و منتظر هستند. بعد ازفارغ شدن از منبر، سرداران خود را طلبیدند و حاکمیت هر شهر را به آنان ، از طرف خود بیان کردند.

حسن بیگ، زنگان(شاید منظور زنجان باشد) و کردستان، قزوین، دیلمان و تا کناره غزلغزن، به جناب شاهزاده هاشم، کوهدم و نومرد به برادر شاهزاده هاشم( امیرزاده حمزه) و ملک رشت را به برادر خود امیر سلطان، شهر برفجان را به سید محمد یمینی، ولایت رودسر و تمیجان به عبدالرحمان اژدر، شهر قم را به جناب سید میر احمد سپرده، عبدا.. بن امام موسی کاظم (ع)را خلیفه گردانیده با غلام و کنیز و سه هزار مرد شیعه بدان سو فرستادندو نیز ابوعطای کجوری و آنس وزیر را اسب و خلعت دادند.

حضرت، امیر شمس الدین و سید علی کیا را جانشین خود گردانیدند و خود به عبادت حق تعالی مشغول شدند و هر شب جمعه بیرون می آمدند و بامردم نماز می گزاردند.

 

5سال بعد از جنگ

برادر لیلای مردود چل گوش، بهمراه پسر لیلا که طارق نام داشت به خونخواهی برخواستند. چل گوش فردی قدرتمند بود که راوی می گوید دو هزار سوار عجز در جنگیدن با او می مانند. چل گوش با بخشیدن مال فراوان لشکری را آماده جنگ کرد و به سوی گیلان آمد و در اطراف لیلا کوه ، جایی بنام کولک پشته به همراه لشکر خود خیمه بر پا کرد. درمدت اقامتش، هر کس را در محله و صحرا می دید می کشت ازجمله در شبی سید جمال الدین را که به دنبال غلام خود به بیرون آمده بود شهید می کند. امامزاده باشنیدن کشته شدن وی، بسیار گریسته و بر پیکرش نماز خواندند و در محله ای از لاهیجان او را دفن کردند. در این ایام بود که چل گوش نامه ای به حضرت با مضمون خونخواهی برادر خود نوشت و اعلام جنگ کرد مگر اینکه حضرت تسلیم او باشد.

شیرك کافر متواری، که از اهالی آیندان بود با شنیدن این حوادث، از کوهها همراه هشت پسر و چهار برادر خود نزد چل گوش آمد و مشاور او شد و عزیز و مورد احترام چل گوش گشت.

حضرت با اطلاع یافتن محتوای نامه، نامه ای سوی حسن بیگ و شاهزاده هاشم می فرستند كه  آنان نیز بعد از چند روز با لشکر خود به لاهیجان می آیند و مستقر می شوند.

دریکی از شب ها، طارق مردود که طبق عادت خویش لباس سیاه می پوشید سید علی یمنی را در مسجد درحال عبادت به شهادت می رساند. صبح غلامان او خبر کشته شدن وی را به حضرت می دهند و حضرت پس از گریه زیاد، او را در کنار قبر سیدخرم کیا در شهر لاهیجان دفن می کنند. در همان شب حسن بیگ و شاهزاده هاشم با هشت هزار نفر دستور جنگ با طارق را خواستار شدند كه حضرت نیز آنان را بسوی کولک پشته همراه با چهار صد نفر روانه می كنند. از این رو، حسن بیگ همراه با عده ای در نزدیکی آن محل در کمین طارق پنهان  می شوند تا اینکه بعد از گذشت زمانی ، طارق را در راه لاهیجان با چند نفر تعقیب کرده و نبردی ما بین آنها صورت می گیرد. در این رزم طارق ، از ناحیه دست راست مجروح می شود ولی توانست فرار کند وخود را به کولک پشته برساند. از آنجایی که مردم آن محل طرفدار طارق بودند مقابل حسن بیگ قرار گرفتند و او نیز هر کس که مقابلش قرار می گرفت گردن می زد بطوریکه عده ی زیادی کشته شدند. در روز بعد شاهزاده هاشم چهار صد نفر خود را به مدد حسن بیگ فرستاد و فرمان داد از چهار طرف کولک پشته را محاصره کنند. از طرفی طارق پیش چل گوش رفته وحوادث اتفاق افتاده را نزد او شرح داد. چل گوش با شنیدن این رویدادها عصبانی شد و دستور داد رودخانه لیلارود را ببرند تا طغیان رود به شهر لاهیجان برسد با دستور وی ، در عرض سه روز شهر لاهیجان را آب فرا گرفت بطوریکه حضرت وعده ای ازمردم از آنجا خارج شدند و به برفجان نقل مکان کردند. حسن بیگ و شاهزاده هاشم نیز به دشواری توانستند از کولک پشته خارج شوند و خود را به حضرت برسانند. زمانیکه شاهزاده هاشم به حضرت پیوست از ایشان خواستند که به او اجازه دهد لشکری علیه چل گوش رهسپار کند. امامزاده بزرگوار نیز با شرط حضور حسن بیگ اجازه خروج لشکر را دادند.

شیخ ابوسعید خوارزمی نقل می کند که هاشم وحسن بیگ از راه دیلمان وارد محلی بنام کوتمک شدند و چند روزی در آنجا مانند و لشکر خود را تقسیم بندی و آماده جنگ با چل گوش کردند .

در این بین از اهالی آن محل، مردی بنام جانکاب ود که دوازده پسر داشت و از لحاظ مالی ثروتمند بود با پنج برادرش بهمراه چهل نفر به لشکر مومنان پیوست و لشکر را بسوی راه کته چال و رفیدان راهنمایی کرد و در نزدیکی کته چال لشکر را به چهار قسمت تقسیم نمود و آنان را بسمت خیمه دشمن فرستاد. کفار از این حمله غافل گیر شدند و در این جنگ عده ی زیادی کشته شدند بطوریکه شاهزاده هاشم توانست طارق را غافل گیر کند و در نبردی سر از بدنش جدا کند ولی چل گوش توانست فرار کند و خود را به درفک برساند و بعد از سه روز به طالش کل رفت و نزد شخصی بنام اصیل بمدت هفت ماه در آنجا پنهان ماند.

بعد از پیروزی در این جنگ و بدار کشیدن طارق ، حضرت بعد از چهار روز با مردم نماز خوانند و به منبر رفتند و بعد از وعظ و موعظه از مومنان خواستند که چل گوش مردود را بیابند تا دوباره گرفتار فتنه او نشوند. شاهزاده هاشم از میان جمع برخاست و فرمودند:ای مولای من ، از آن روزی که به خونخواهی امام برخاستیم سر و جان خود را فدای شما نمودیم .حضرت نیز دعای خیر در حق مومنان کردند.

راوی روایت می كند مردی بنام چمنك كه علم كیمیا می دانست و دشمن اهل بیت بود تمامی جنیان را به تسخیر و فرمان خود درآورده و از راه این علم در فومن و حوالی آن مال زیادی كسب كرده بود بطوریكه بمردمی كه به دیدن او می آمدند بزل و بخشش می كرد. از این رو مردم زیادی مرید او شدند و او را گرامی می داشتند وی نیز از این فرصت استفاده كرد و برجی بلند و توخالی درست كرد و بربلندی آن بر سر تختی نشست. هر فردی كه سجده او را می كرد پول و مال زیادی می گرفت. از این طریق مردم زیادی نزدیك بیست هزار نفر فریب او را خوردند. این رویداد و اجتماع مردم، به چل گوش مردودرسید و شادی كنان با پنج هزار نفر بسمت محل چمنك حركت كرد. چمنك چل گوش را پذیرفت و سپاه او را از مال بی نیاز كرد و چل گوش را امیر بیست و پنج هزار نفركرد. 

در روز بعد، چمنك چل گوش را كنارخود نشاند و در تجمع مردم چند نمونه سحر و جادو كرد بطوریكه عده ی زیادی فریب خوردند و از دین خود برگشتند. در این حال بود كه آن مردود گفت: ای مردم، بدانیدكه نعمان پادشاه بود و از نسل معاویه، اما این ابوترابیان، پسر موسی كاظم را وسیله قرار دادند و تمامی پهلوانان راكشتند حالا من امیرچل گوش، را بر شما امیر قراردادم كه با ابوترابیان بجنگید و آنها را از بین ببرید. هركس كه كشته شدعهد می كنم كه او را به بهشت برسانم. مردم با شنیدن این حرف لبیك گفتند و وی نیز پول زیادی به مردم داد و  منتظر جنگ شدند.

 

شهید شدن سید محمد یمنی

 یك هفته بعد چل گوش عزم جنگ كرد و بنابه گفته چمنك وارد محدوده كنار رودخانه رودبار شدند و قصد داشتند سدی بزنند كه سه بارموفق به این كار نشدند ازسوی دیگر لهسای مردود به دستور چل گوش با صد نفر وارد برفجان شد و شب هنگام سید محمد یمنی را در حال قرآن خواندن در مسجد شهید كردند. غلامان سید متوجه قضیه شده و مردم را بیداركردند. لذا توانستند پنجاه نفر را بكشند اما لهسا توانست فراركند و به تجن رود ولی مردم آنجا او و یارانش را گرفتند وبه دار آویختند.

روایت است سیدمحمد را در خواب دیدند كه گفت: نعش مرا به رودخانه دسیم بسپارید. مردم به دستورایشان عمل نمودند بعد از غسل و نماز توسط یكی ازنوادگان امام زین العابدین(ع)، با همان لباس خون آلود او را در تابوت گذاشته و به رودخانه سپردند. بعد از مدتی مردم كچان او را ازآب گرفته و در آنجا بارگاهی برای وی ساختند.

چل گوش چون به بستن آب رودخانه موفق نشد نامه ای به سوی چمنك فرستاد و وی نیز باخدم و حشم خود رهسپار آنجا شد و ظرف بیست روز به كمك جنیان سد محكمی بست و به محل خودش برگشت. سپس صد و پنجاه نفر بی دین را همراه سید ابوسابط از یمن، مامور كرد تا به كیله بروند و همه سیدان را بقتل برسانند.

حضرت باشنیدن این خبر، مجلس عزایی برای آن سیدان ترتیب داد و آنگاه به مسجدرفت و بعد نماز در خطبه ای با مردم اتمام حجت نمود.

می گویند بعد از چند ماه آب پشت سد زیاد شد و به سبب زیادی آب چندین مكان ویران شد و مردم آن مكانها فرار كردند وعده ای به نزد حضرت آمدند و گریه وزاری كردند. حضرت با دیدن این وضع لشكر را بگرد خود فرا خواندند و رهسپار چل گوش شدند. بعد از چند روز به محلی بنام سم دشت رسیدند و خیمه بر پا داشتند و سپس نامه ای سوی چل گوش با مضمون انواع پند و نصیحت و دلالت اسلام توسط مصحوب مسلم بن یحیی فرستاد. چل گوش بعداز خواندن نامه در پاسخ نوشت كه بعد از این میان ماجزء شمشیر نیست و جنگ میان ما تكلیف را مشخص خواهد كرد. مسلم به پیش حضرت برگشت و جواب نامه را تحویل داد حضرت از مسلم شمایل چل گوش را پرسید؟ وی گفت: ای سید من، آن مردود بلند بالا، زرد گونه، كم ابرو و چهره پلید او لكه سیاهی دارد و دندانهایش چپ و راست و شكمش بزرگ است. حضرت باشنیدن این اوصاف، گریستند و به حسن بیگ فرمودند: در فكر جنگ باشید.

روز بعد، به دستورحضرت، طبل جنگ را نواختند و مقابل لشكر دشمن صف آرایی كردند. حضرت جنگ اول را به حسن بیگ دادند و وی در جلوی صف ایستاد. از طرف سپاه چل گوش، منصوركوفی كه سپهسالار ده هزار نفر بود پسر خود را فرستاد و از طرفی همراه وی، پسر بزرگ چل گوش رهسپار میدان شد و فریاد زدند كه ما دو برادریم شما صد و پنجاه نفر بفرستید تا با ما بجنگند. حسن بیگ باشنیدن این حرف وارد میدان شد و تیری به پهلوی پسر منصور زد و غلام او را كه ركابدار وی بود به جهنم فرستاد.

پسرچل گوش به مقابله پرداخت اما حسن بیگ چنان ضربه ای به سپر او زد كه سپر او را نصف كرد منصور با دیدن این صحنه نهیب به لشكر خود زد و حمله ور شد. برادران حسن بیگ نیز با سپاه خود به مدد او آمدند و جنگ تا نماز ظهر در گرفت و بعد از آن طبل بازگشت را زدند و سپاهیان از هم جداشدند.در آن روز حسن بیگ دو زخم برداشت.

 

شهادت ملك شاهمیران

در روز بعد، به دستورچل گوش طبل جنگ را زدند و در مقابل لشكرحضرت نیز صف آرایی كردند. لشكری به فرماندهی منصور آماده رزم شد و منصور به خونخواهی پسرش، خود وارد میدان شد و مبارز طلبید. درمقابل، ملك شاهمیران صف آرایی كرد و پسر عموی وی بنام خسرو وارد میدان شد جنگ تن به تن صورت گرفت و منصور با ضرب نیزه خسرو جوان را شهید كرد در این حین ملك شاهمیران فرمان حمله را به سپاه خود می دهد. جنگ دوسپاه تا ظهر طول كشید تا اینكه در این مواقع بود كه شخصی نزد ملك شاهمیران می آید و به وی می گوید كه از لشكر تو كسی نمانده است. شاهمیران آه سردی می كشد و میان كفار می رود و هفت نفر را می كشد. آخر مردی پلید بنام سیاه گوش نهروانی تیری به چشم او می زند اما ملك شاهمیران یال اسب را می گیرد و به قرار گاه خود می رود اما این امر باعث می شود كه لشكر اوبهم خورد. دو لشكر هنگام غروب آفتاب از هم جدا شدند و هر كدام در جای خود قرار گرفتند. در آن شب ملك شاهمیران وصیت می كند و در وقت  بر آمدن خورشید، روحش به پرواز در می آید اما بنا به فرموده حضرت پیكر او را به مدینه می برند و در آنجا بخاك می سپرند. بعداین واقعه سه روز جنگ نشد اما در روز چهارم، صدای طبل جنگ از جانب لشكر چل گوش به صدا درآمد.

 

شهادت شاهزاد هاشم

بعد این واقع ، حضرت با مشاهده كشته شدن سیدان ، با لشكر خود اتمام حجت می نمایند و از یاران خود سوال كردند كه چند روز از ماه مبارك رمضان گذشته است؟ گفتند: دوازده روزگذشته است. فرمودند: من از جد بزرگوار خود شنیدم كه در این ماه وفات خواهم كرد. مومنان از این سخنان گریستند و گفتند ما تا روز قیامت دست از دامن شما برنمی داریم. حضرت در حقشان دعای خیر نمودند و وصیت نامه نوشتند.

در روز بعد صدای طبل از لشكر چل گوش بلند شد و صف آرایی كردند جناب شاهزاده هاشم از حضرت اجازه گرفتند و با لشكر خود به قلب دشمن زدند و دو لشكر بهم درآویختند. چكاچك شمشیرها بلندشد دراوضاع درگیری های خونین شاه زاده توانست دو پسرچل گوش را به درك فرستد كه دراین هنگام آه از چل گوش بلند شد و به سی هزار نفر از لشكرخود نهیب زد و به یكباره به شاهزاده حمله كردند.

شاهزاده دوران هرچقدر شمشیر و قتال با لشكر دشمن می نمودند راه به جایی نمی بردند و لشكر كفر بر او چیره می شدند هر چند شاهزاده توانست عده زیادی را به دوزخ فرستند ولی  از آنجا كه اسب او توسط دشمن كشته شده بود نمی تواست با دشمن به مقابله بپردازد از این رو چهل زخم برداشتند و در آن كار زار ، به سوی رودخانه رو كردند و با كشتن نگهبان آنجا توانستن سوار بر اسب وی به آن سوی رودخانه بروند. بعد از گذشتن از رودخانه از اسب پیاده شدند و وضو گرفتند و دو ركعت نماز خواندند و سر به سجده، جان به جان آفرین تسلیم نمودند. لشكر شاهزاده چون فرمانده خود را ندیدند ضعیف شده و متفرق شدند بطوریكه كسی نمی دانست به كجا رفتند.

چون خبركشته شدن شاهزاده به حضرت رسید حضرت زار زار گریستند و به یاران گفتند كه شمشیر و سلاح مرا بیاورید و دوباره دو لشكر صف آرایی كردند. از لشكر چل گوش داماد وی كه سیفور نام داشت بیرون آمد و مبارز طلبید كه عبدا... بن المعالی به میدان رفت. می گویند هنوز عبدا... نوجوان به وی نرسیده بود كه سیفور تیری به او زد و او را به شهادت رساند. در این زمان حسن بیگ به میدان آمد و چند ضرب شمشیر میان آنها صورت گرفت. چل گوش چهار نفر را به كمك سیفور فرستاد كه از طرف سپاه حضرت نیز، دانیال بیگ به مدد برادر خود رفت و آن چند نفر را كشت . چل گوش با مشاهده این وضع نهیب به لشكر خود زد و به یك باره شصت هزار نفر به حسن بیگ تاختند و حضرت نیز با لشكر خود به مقابله پرداختند و با شمشیرخود به صف آنها زدند.

 

جنگ حضرت با چل گوش

شیخ ابوسعید خوارزمی می گوید: حضرت به قلب سپاه حمله كردند و صدو ده نفر را به دوزخ فرستادند و سپس اسب را به آب انداختند و سد را شكستند. با خراب شدن سد، ده هزار نفری كه در پایین دست سد بودند غرق شدند. چل گوش بادیدن این اوضاع به لشكر خود حمله كرد و چند نفر را كشت و به لشكر خود نهیب زد كه به یكباره ده هزار نامرد به مدد سپاه قبل آمد و باز جنگ صورت گرفت. تا اینكه ما بین حضرت وحسن بیگ جدایی افتاد و لشكر اسلام پراكنده شد. و افراد جایگاه خودرا خالی گذاشته و به كوهها فرار نمودند. لشكراسلام شكست خورد و بجز برادران حضرت ما بقی افراد امامزاده را ترك كردند و لشكر هشتاد هزارنفری چل گوش در مقابلشان به شمشیر زدن پرداختند.

روایت است كه قاسم و حمزه به قلب سپاه زدند و توانستند هفتصد نفر را به  درك بفرستند در حین جنگ پسر هلاگوش كه امیره جستان نام داشت با دو برادر درگیر می شود كه توانست امامزاده حمزه را شهید كند ولی جناب قاسم توانست با چند ضربه شمشیر او را بكشد. در نهایت چهل نفر كافر زره پوش توانستند امامزاده قاسم را شهید كنند.در روایتی  از ملاحسین سبزواری است كه می گوید، پنج نفر با چهل هزار نفر می جنگیدند.

 

شهادت مولانا سید جلال الدین اشرف(ع)

شیخ ابوسعید می گوید: حضرت سه روز و سه شب تنها شمشیر زدند و توانستند پرچم چل گوش را به زیر آورند می خواستند چل گوش را به دوزخ بفرستند كه لشكر دشمن بر ایشان غلبه نموده و با تیر و نیزه ایشان را زخمی نمودند. لذا حضرت از آن مكان خارج شدند و به محلی بنام سیادارستان نزد شخصی بنام شیخ مفیدالدین كه ازیاران امام موسی كاظم(ع)بودند رفتند. شیخ نود و سه ساله وقتی ایشان را دیدن شناختند و بواسطه خونریزی حضرت زار زار گریست. حضرت داخل خانه شد و وضو گرفتند و به شیخ فرمودند: در خانه را ببند و مدتی صبركن و بعد مرا صدا بزن اگر جواب دادم همان جا بمان و اگر جواب ندادم پیكر مرا بردار و به رودخانه ببر، در آنجا تابوتی بر آب ایستاده، سر تابوت را بردار و با دو عدد جامه سفید مرا كفن كن و من را داخل آن بگذار تا به امر حق تعالی بهر جا می خواهد برود و وقتی كافران آمدند نترس كه با توكاری ندارند و بعد وصیتهای دیگری نیز فرمودند.

شیخ می گوید، در خانه را بستم و مقداری صبر كردم و بعد، حضرت را صدا كردم كه صدای بلندی آمد كه ترسیدم و از هوش رفتم وقتی بهوش آمدم حضرت را صدا كردم و جوابی نشنیدم و دوباره حضرت را صدا كردم و باز جوابی نشنیدم در را باز كردم دیدم حضرت نماز خوانده بودند و روی مبارك خویش را سوی قبله كرده گذاشتند جان به جان آفرین تسلیم كردند و به رحمت ایزدی پیوستند.

شیخ مفید می گوید صدوچهارده زخم بر تن مبارك حضرت سید جلال الدین اشرف علیه السلام رسیده بود اما به آن زخمی كه چل گوش به پهلوی حضرت زده بود شهید شدند.

شیخ مفیدالدین وصیت حضرت را به جا آورد و پیكر حضرت را در تابوت گذاشت و به رودخانه سپرد. بعد از چند روز در حوالی لاهیجان مردم كوچان او را از آب گرفتند و در آنج بارگاهی با عظمت ساختند..

روایت است که چون آن حضرت به شهادت رسید چند شبانه روز هوا منقلب شد و می گویند چند سال باران نیامد و قحطی و گرسنگی بر مردم مستولی گردید، عده زیادی تلف شده یا مهاجرت کردند. باید توجه داشت که اکثر زیارتگاه های طراز اول و مهم گیلان متعلق به این دوره می باشند و قبور سرداران حضرت در آن نقش اصلی را ایفا می کنند . در روایت آمده است که چون خود حضرت به سپاه دشمن حمله ور شد و مشغول جنگ بود لشکریان اسلام هر کدام جان خود را به در می بردند و خیمه را خالی می گذاشتند. القصه امام زادگان و سیدان متفرق شدند و هر کدام را کافران به نوعی شهید کردند.

مولانا سید ابراهیم المرتضی الاصغر ملقب به جلال الدین اشرف(ع) در 14 ماه مبارك رمضان 233 هجری قمری به شهادت رسیدند. مقبره و آرامگاه ایشان در شهرستان آستانه اشرفیه مورد زیارت دوست داران و عاشقان  می باشد.

 منبع : كتاب جنگ نامه سلطان سید جلال الدین اشرف(ع)

انتشارات حرم مطهر





نظرات() 

شیخ ابوسعید خوارزمی روایت می کند(نویسنده كتاب مستطاب):

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 14 مهر 1393-10:21 ب.ظ

مراسم علم واچینی شاه شهیدان دیلمان

 من اگر کافر ناپاکم و گر مسلم پاک


قبله ام کوی حسین است و همین هم دین است


 سادات شهید علوی در منطقه گیلان از احترام خاصی برخوردارند و هرجا که آرامگاه یک شهید علوی باشد زیارتگاه مردم آن سامان است.


 امام زاده هادی و امام زاده محمد نوادگان امام چهارم معروف به شاه شهیدان نیز از این سادات می باشند که از احترام ویژه ای برخوردارند و با کرامتی که از سال 1362 از خود نشان دادند برادران و خواهران منطقه علاقه شدیدی پیدا کردند که از زندگی آن دو شهید با خبر شوند و حقیر بر آن شدم طبق روایات و اسنادی که موجود بود این مجموعه را گردآوری و در اختیار دوستاران خاندان ولایت قرار دهم.


  دهکده شاه شهیدان از نظر جغرافیایی


 شهیدان یکی از دهات کوهستانی خورگام است که مردمان آن از راه گله داری امرار معاش می کنند. دهکده شهیدان از شرق به آسیا بر، جنوب شرقی میان مرز دیلمان، شمال غربی درفک، جنوب به گلنگش خورگام منتهی می گردد.


 این ده دارای چشمه های گوارا و فرآورده  های دامی میباشد مردم به گویش دیلمی که از فرهنگ اصیلی برخوردار است صحبت مینمایند. به علت وجود امام زاده محمد و امام زاده هادی معروف به شاه شهیدان هر ساله زوار زیادی به زیارت مشرف می شوند هر ساله مردم در تابستان یک دهه علم بندی می نمایند و در یک روز علم واچینی می کنند. علم واچینی در شاه شهیدان سنتی دیرینه است و از مشتاقان بسیاری برخوردار است.


  جنگ نامه امام زاده محمد و امام زاده هادی


 شیخ ابوسعید خوارزمی روایت می کند: چون سادات هاشمی در مکه معظمه و زید بن موسی بن جعفر (ع) بعد از مرگ آن حضرت قیام کردند عاملان مامون ایشان را گرفته و نزد وی بردند و آن ملعون اکثر ایشان را به زهر شهید کرد.


 حضرت سید جلال الدین اشرف نیز از آن سادات بود که به قم هجرت نمودند و بعد از سفر به چند شهر ایران و ترویج دین مبین اسلام به گیلان امد تا در این منطقه که ملحد دیلمانی، چهل گوش چمنی و سردمداران دیگر الحاد زندگی می کردند، ترویج اسلام نمایند ولی طرفداران زور و تزویر با حضرت به جنگ مسلحانه پرداختند.


 امام زاده هاشم و جمعی دیگر از سادات نیز از مدینه به گیلان آمدند تا حضرت را یاری نمایند، بعد از جنگ زیاد در اکثر بلاد گیلان حضرت سید جلال الدین اشرف و دیگر سرداران لشکرش شهید شدند.


 بقیه امام زادگان و سادات متفرق گشته و هر کدام را کفار به نوعی شهید نمودند.


 طبق روایات زیادی امام زاده محمد و امام زاده هادی، که نوادگان امام چهارم بودند دو یار جوان حضرت سید جلال الدین اشرف بودند که بعد از شهادت ایشان با عده ای از سادات به کوههای دیلمان و دامنه های کوهستانی درفک عزیمت نمودند، زیرا منطقه هم از نظر استراتژیک جنگی مساعد بود و هم مردم ستم دیده آن دیار آمادگی پذیرش اسلام را داشتند.


 برابر روایات چهل گوش چمنی که یکی از دشمنان بزرگ اولاد علی (ع) به حساب می امد مقر حکومتش در تالش کول دیلمان بود. از پایگاه سادات اطلاع حاصل نموده عده ای را به جنگ با ایشان و به محل شهیدان خورگام می فرستد و پس از جنگی شدید در منطقه امام زاده  هادی از فرق سر و امام زاده محمد از پهلو ضربه خورده شهید می شوند. و هر یک از یارانشان نیز به طریقی شهید می گردند.


 یکی از دوستداران این خاندان که در منطقه به شغل چوپانی اشتغال داشته خوابی میبیند که پیکر مطهر این دو شهید و یارانشان را در تابوتی قرارداده و با وجود فشارهایی که از طرف جیره خواران دستگاه عباسی به وی وارد می شده دفن میکرد تا زمانی که شیعیان منطقه بر ایادی چهل گوش مسلط می شوند ساختمانی مجلل بر روی این دو امام زاده بنا می کنند که به نوع خود در آن زمان در منطقه بی نظیر بوده زیرا بنایی است آجری و در آن زمان در منطقه آجری وجود نداشته با حفاری هایی که بعدا  در اطراف نموده اند کوره ای آجر پزی کشف شده که به احتمال زیاد آجر ساختمان بقعه در آنجا پخته شده است. میخ های ساختمان نیز صیقل ساخت و چکشی و چوبش تبری تراش می باشد در کتاب تاریخ گیلان نوشته آقای کشاورز آمده است که ساختمان بقعه مربوط به 700 سال پیش است.


 به استناد نوشته وی بدنه ضریح چوبی را که احتمالا دومین ضریح بقعه می باشد مرحوم ملا محمد حسین رشتی و مرحوم میر ظهیر و نجاری که در آن زمان از نظر صنعت درودگری بی نظیر بوده و از سراوان رشت به زیارت مشرف شده ساخته و بر روی آرامگاه امام زادگان می گذارند. بعد از گذشت سالها و همت اهالی منطقه و مسئولین وقت اوقاف استان گیلان در تابستان 1362 ضریحی فلزی ساخت آقای ایرج پنیرچی از رشت جایگزین ضریح چوبی می شود با برداشتن ضریح قدیمی حاضرین به دو شهید نورانی برخورد می نمایند .


  واقعه ای که همه را به حیرت وا داشت


 در تابستان سال 62 هنگام تعویض ضریح کهنه بقعه شاه شهیدان حاضرین با پیکر پاک دو سید جوان و نورانی و روحانی که بدن یکی کامل و دست نخورده و بدن دیگر نیز پوست بر بدن چسبیده و جدا نشده بر میخورند که آثار ضربت شمشیر بر فرق سر مشخص و اثر ضربه تیرِ کمان بر پهلو هویدا بوده.


 این واقعه نظر خبرنگاران و دست اندرکاران رسانه های گروهی و صاحبنظران و مسئولان را جلب نمود که مدیر کل اوقاف استان گیلان و مسئولان دیگر بمحل مذکور رفته و جریان را صورت جلسه نمودند.


 فلسفه مراسم علم واچینی در شاه شهیدان


 سالیان پیش مردم شهیدان، ییلاق و قشلاق می کردند و زمستانها را در دشت گیلان در روستاهایی مانند تازه آباد جانگاه، دوست لات، خرارود، زراوا، سلش، راهدار، پشته، دولدیم، کاورود، شهربیجار، موش بیجار، دیلم ده، رودسرا، گیل زا رو، لاپا سرا، زندگی می کردند یا در کلهت هایی گاوکل، تنگ رود، میان لنگه، کلدم سرا، مار سرا، و کلارده به سر می بردند. اگر در مدت اقامت این افراد در دشت گیلان یا کهلت کسی فوت میکرد با اینکه راه مال رو برفگیر و صعب العبور بود افرادی جمع می شدند حتی اگر با اسب و قاطر هم میشد جسد را به شاه شهیدان می رساندند و در صحن امام زادگان دفن می نمودند این سنت در حال حاضر هم وجود دارد و چون بیشتر ماه محرم مصادف می شد با فصولی که  اهالی در حال کوچ بودند بنا بر این در فصل تابستان که همه در شهیدان اقامت داشتند یک دهه در کنار امام زادگان شاه شهیدان و بر مزار درگذشتگان خود علم بندی نموده و به عزاداری می پرداختند و در روز دهم علم واچینی می کردند.


 شکل علم


 علم عبارت از چوبی به اندازه سه متر و قطر پانزده سانتیمتر که نوک چوب متصل به پنچه فلزی که منقوش به آیات قرانی است می باشد است.


 طرز بستن علم ”علم دودی“


 ریش سفید محل متولی بقعه و هیئت امنا با کمک اهالی و زواری که جمع هستند نمدی که از پشم گوسفند درست شده جلوی بقعه رو به قبله می اندازند و بالای آن متکایی می اندازند نوک چوب را روی متکا قرار می دهند و بعد متولی پارچه هایی را که زوار به عنوان نذری آورده اند به دست ریش سفید داده و یکی یکی تا اندازه ای که ممکن و معقول باشد به دور چوب می بندند. مداحی هم از جریان حرکت اهل بیت حضرت سید الشهدا به کربلا نوحه سرایی مینماید اهالی و زوار حاضر سینه زنی می کنند البته این موضوع با خبر دادن قبلی به اهالی می باشد.


 علم بندی حتما باید در روز چهار شنبه صورت گیرد تا جمعه هفته بعد مراسم علم واچینی انجام بگیرد.


 سپس علم را در سمت قبله داخل مسجد محل در دیوار جنوبی به روی دو چوب قرار می دهند و مدت ده شب اهالی در مسجد جمع شده وبه سخنرانی روحانی گوش میدهند و آنگاه به سینه زنی می پردازند.


 در این ده شب هیئت امنا مسجد شخصی را با عنوان علم پا (پاینده و مراقب علم) استخدام می کنند که بعد از اتمام مراسم سینه زنه در مسجد می خوابد معتقدند که تنهاگذاشتن علم کراهت دارد.


 هر شب از حضار با چای پذیرایی نموده و در مسجد برای فقرا از مردم پول جمع آوری می نمایند و به مداح روحانی علم پا قهوه چی و خادم مسجد می دهند.


 علم واچینی


 در روز دهم از مراسم علم بندی در شاه شهیدان علم واچینی انجام می گیرد که بسیار دیدنی و در بیشتر نقاط گیلان دارای آوازه ای می باشد


 تعزیه خوانی


 در روز علم واچینی تعزیه خوان های دوره گرد نیز چند مجلس تعزیه می خوانند که این افراد بیشتر از شهرستان قزوین می آیند و از مجالس تعزیه معروف تعزیه طفلان حضرت مسلم است چون ریشه فرهنگی در منطقه دارد و از طرفداران زیادی در منطقه برخوردار است.


 در این مراسم مراثی و نوحه های مخصوصی خوانده میشود. هم چنین مسیر حرکت سینه زنان نیز از پیش تعیین شده و با آداب مخصوصی همراه است.


 















التماس دعا

+ نوشته شده توسط صادق حیدرپور در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 و ساعت 10:34 | نظر بدهید






نظرات() 

نام و نشان تاریخی شهرکهای خلخال و گیوی و آبادی فیروز آباد

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 14 مهر 1393-07:43 ب.ظ

حمدالله مستوفی در نزهت القلوب در صفحه 81 و 82 در باب شهر خلخال می آورد: "خلخال شهر وسط بوده است و اکنون (در عهد مغول) دیه است. کمابیش صد موضع به چهار ناحیه و خامده بیل (خوانیده میل؛ اندبیل حالیه)، سجسرود (سنجسر-رود، سنجبد، گیوی)، انجیلاباد (زرنجلاباد، زرج آباد حالیه) از توابع اوست و میسیجین (هیشجین). در سابق شهر فیروز آباد نام که بر سر گریوهً بردلیز بوده و حاکم نشین آن دیار بوده است و حکامش را آغاجریان می گفته اند. بعد از خرابی فیروز آباد، خلخال حاکم نشین شد. اکنون آن نیز خراب است." مستوفی در ذکر مسافت طرق باز از این ناحیه یاد میکند (ص.180): " به راه اردبیل به دیه توت سواری هفت فرسنگ. از او تا شهر کاغذکنان هفت فرسنگ. از او تا دیه سنجیده و خلخال شش فرسنگ. گریوهً برولژ (بردلیز، بروله) که بر آب سفید رود است و بر این راه است."   

در این منطقه روستایی به نام فیروز آباد بر سر تقاطع دو راه و دو رودخانهً آرپاچای (علی القاعده همان هرو رود) و سنگورچای قرار دارد. نام شهرک در واقع بی- روذ-آو بوده است یعنی محل تقاطع دو رودخانه که به صورت فیروز آباد  و بی روذه (علی القاعده بیروله، بروله) تلفظ شده است.                                                                         

در مورد شهر گیوی (کیوی) گفته شده است که "یکی از ویژگی های بارز شهر کیوی که پلکانی بودن آن است، و آن به این دلیل می باشد که این شهر در یک دره با شیب زیاد واقع شده است." (از وبلاگ معرفی شهرهای آذربایجان) بر این پایه نام شهر کیوی به معنی شهر واقع در خمیدگی و سراشیبی و گریوه (از ریشه اوستایی "کوئی- وی" (دارای خمیدگی) یا نتیجه تلخیص کلمه فارسی گریوه ایه (شهر واقع در دامنه)  است. به نظر میرسد نامهای سنجسر- رود و سنجبد (سنگ- پت= سنگ سرور) از آن جایی عاید شده که در کنار خود این شهر در بالای کوه، سنگ معبد دیرینی است که سنج-رئو-پیر یعنی سنگ پیر با شکوه و جلال گفته میشود و حال دیگر تفریحگاه مردم خصوصاً در ایام سیزده بدر می باشد.                                                                                                                                     

 در وبلاگ آنایوردوم خلخال مطلب جالبی در باره خلخال باستانی بین ارمنستان و اران ذکر شده است که کمک شایانی برای تعیین معنی لفظی خلخال می نماید: "برخی از نویسندگان نام خلخال را با نام شهر قدیم خلخال واقع در ناحیه اوتی در ماورای قفقاز كه در منابع ارمنی میان قرن دوم و پنجم میلادی به عنوان اقامتگاه زمستانی شاهان ارمنستان و سپس آلبانی ( آران ) آمده است مرتبط می دانند، ناحیه اوتی بر ساحل راست رود كورا در حدود گنجه و شمكور كنونی واقع بوده است." از اینجا می توان نتیجه گرفت که نام شهرخلخال در اساس کهن ایرانی خود خارخار (خارهار) بوده است یعنی دژ نگهبانی سترگ.                                                                                                                      

می دانیم در عهد باستان شهری دیگری به نام خارخار در محل شهر دیوان دره کنونی قرار داشته است و آشوریان از آن به عنوان پایگاهی برای غارت نواحی ماد تصرف و مستحکم نموده بوده اند. نام دیوان دره را اگر مرکب از دیو-ان (حالت جمع مظهر سترگی) و دار-ه (منسوب به دار=خانه) بگیریم به مترادف همان نام خارخار باستانی آنجا میرسیم. در تاریخ ماد تصویری از این دژ که در کتیبه های آشوری نقر شده، و در ویرانه های دور- شاروکون باستانی محفوظ مانده، در صفحه 178به تصویر کشیده شده است. در وبلاگ همه امپراتوریها تصویر کاملتری از همان تصویر دژ با صحنه تصرف آن آورده شده است که آن هم در کنار رودخانه ای نشان داده شده است. این وبلاگ نویسان خاخار را با خلخال یکی دانسته اند در حالی که این خارخار مصور کتیبه  آشوری همان دیوانه دره حالیه است، نه خلخال کنونی که همانند خلخال اران صرفاً همنام وی بوده است.                                                                                           

تصویر شهر باستانی خارخار (دیواندره کردستان) که نزد برخی از محققین به سهو با خلخال استان اردبیل مطابقت داده شده است.   

+ نوشته شده توسط رامین قنبرپور در پنجشنبه 7 مرداد1389 و ساعت 12:4 | یک نظر
+ نوشته شده توسط رامین قنبرپور 
+ نوشته شده توسط رامین قنبرپور در پنجشنبه 7 مرداد1389 و ساعت 11:57 | نظر بدهید


خلخال از مناطق قدیمی و تاریخی آذربایجان است. برخی از نویسندگان نام خلخال را با نام شهر قدیم خلخال واقع در ناحیه اوتی در ماورای قفقاز كه در منابع ارمنی میان قرن دوم و پنجم میلادی به عنوان اقامتگاه زمستانی شاهان ارمنستان و سپس آلبانی ( آران ) آمده است مرتبط می دانند. در شهرستان خلخال هم چون سایر شهرستان های استان اردبیل هنرهای دستی از رواج و قدمت زیادی برخوردار است که بیش تر این صنایع توسط دستان هنرمند زنان و دختران محلی انجام می گیرد. مردم شهرستان خلخال به مهمان نوازی شهره اند. مردم آن دلیر و شجاع بوده به زبان آذری صحبت می كنند و دارای مذهب شیعه و دین اسلام هستند. برابر با سرشماری سال 1375 شهرستان خلخال 137992 نفر جمعیت داشت. شغل اصلی مردم این منطقه كشاورزی، دامداری و پرورش زنبور عسل است.

از میان هنرهای دستی معروف این شهرستان می توان به تهیه شال،جاجیم‌های ابریشمی و پشمی، گلیم بافی، پلاس، لباس های پشمی وکرکی و بافت مسند اشاره نمود. متاسفانه بعد از متروک شدن نوغان داری(پرورش كرم ابریشم) بافت جاجیم‌های ابریشمی نیز متروک شد و حالا درهر كجا جاجیم‌های خلخال پیدا شود باید آن را جزو اشیای عتیقه محسوب نمود. شال پشمی خلخال كه قسمت عمده آن در بخش شاهرود تهیه می ‌شود از صادرات مهم خلخال بوده كه آن هم فعلا کاهش یافته است. بافت گلیم و مسند نیز در خلخال رواج دارد. در این منطقه گاه مسندهای بسیار نفیس دیده می ‌شود كه هنرمندان خلخالی آن را به صورت برجسته می ‌بافند.

شغل اصلی ساكنین منطقه را كشاورزی، دام داری، پرورش زنبور عسل و صنایع وابسته به آن تشكیل می دهد. از این رو صادرات این شهرستان را سیب، گلابی، گردو و فرآورده های دامی، انواع دام، قالی و گلیم تشكیل می دهند. مهم ترین گردنه خلخال به نام گردنه ناو مشهور است كه در مسیر جاده ارتباطی خلخال به هشپر واسالم واقع شده و از داخل جنگل های طالش به جاده رشت به آستارا متصل می ‌شود. چشمه آب گرم معدنی خلخال در 22 كیلومتری شمال باختری هروآباد و به فاصله 96 كیلومتری میانه از زمین خارج می شود. جنگل های متراکمی نیز درمحدوده شهرستان خلخال وجود دارد كه از امكانات بسیار مساعد در زمینه جذب جهانگرد برخوردارند. مکان های دیدنی و تاریخی شهرستان خلخال عبارتند از: امامزاده كجل، قبرستان پارتی و مقبره سید دانیال


مکان های دیدنی و تاریخی

 

 

جاذبه های طبیعی و مکان های تاریخی در شهرستان خلخال وجود دارند. مهم ترین گردنه خلخال به نام گردنه ناو مشهور است كه در مسیر جاده ارتباطی خلخال به هشپر واسالم واقع شده و از داخل جنگل های طالش به جاده رشت به آستارا متصل می ‌شود. چشمه آب گرم معدنی خلخال در 22 كیلومتری شمال باختری هروآباد و به فاصله 96 كیلومتری میانه از زمین خارج می شود. جنگل های متراکمی نیز درمحدوده شهرستان خلخال وجود دارد كه از امكانات بسیار مساعد در زمینه جذب جهانگرد برخوردارند. امامزاده كجل نیزدر شمال خاوری اغكند در مسیر جاده ماشین رو كوهستانی شمس آباد واقع شده است.

 

صنایع و معادن

مهم ترین صنایع شهرستان خلخال را صنایع دستی تشكیل می دهند. شهرستان خلخال یكی از مراكز مهم صنایع دستی استان اردبیل و نیز كل كشور محسوب می شود. انواع جاجیم، گلیم، اشیای منبت كاری شده و صنایع چوبی از عمده ترین صنایع دستی این شهرستان است. جاجیم بافی در اکثر روستاهای ایران به‌ ویژه اغلب روستاهای ‌آذربایجان مرسوم است‌ و در هر منطقه دارای ویژگی های خاص می باشد در شهرستان خلخال ‌جاجیم دارای ویژگی های خاص می ‌باشد. در گذشته جاجیم مناسب ترین‌ چیزی بود که‌ مردم منطقه روی کرسی می انداختند که در این میان جاجیم چیچکلمهCHICHAK‎‌‎LAMEH با ترکیبی از رنگ های متنوع و نقوش لوزی داخل‌ الوان راه راه آن در ده‌ و شهر از همه ‌مشهور بود با متروک‌ شدن کرسی زغالی بافت‌ و مصرف جاجیم در شهرها و حتی در‎ ‎شهرستان های دور و نزدیک‌ نیز به فراموشی می رفت‌ ولی روستاییان طبق عادت‌ قدیمی ‌مناسب ترین‌ روانداز کرسی زمستانی را رها نساخته اند و بانوان کهنسال در روستاها همچنان جاجیم ‌خودشان را در زمستان و تابستان در فضای باز اطراف خانه‌ و میدان ده‌ و یا هر مکانی که‌ ‌امکان داشته باشد دراز می کنند و سه‌ پایه‌ مخصوص آن را بر پا می دارند و جاجیم می ‌بافند. ‌بافت‌ جاجیم در اکثر قریب‌ به اتفاق دهات و مناطق روستایی ایران مرسوم است‌ تنها تفاوت‌ و ‌امتیاز جاجیم بعضی از مناطق نسبت به‌ سایر جاها ترکیب رنگ‌ و ظرافت‌ نخ‌ و نقوشی است‌ که‌ ‌روی آن ایجاد می کنند.

می توان گفت جاجیم بافی در عین ظرافت‌ و زیبایی و دقتی که‌ می‌ بایست صرف بافتن آن‌ گردد سنتی ترین‌ روش‌ بافندگی را مجسم می سازد و ابزار مورد نیاز آن ساده ‌ترین‌ وسایل‌ می باشد. مهم ترین‌ عامل‌ در امر بافت‌ انرژی بازوان زن‌ بافنده است‌. بافت‌ جاجیم پس‌ از تهیه نخ‌ مورد نیاز در رنگ های مختلف یا چله کشی شروع‌ می شود و‌اغلب تمام مراحل‌ بافت‌ مخصوصا چله کشی آن در فضای باز و شبیه به‌ چله دوانی قالی ‌های ‌فارسی بافت،‌ صورت‌ می گیرد. به این‌ ترتیب در محوطه های به‌ طول تقریبی ده تا بیست متر ‌به وسیله تعداد چهار میخ چوبی روی زمین ایجاد می شود و گلوله‌های رنگی نخ‌ توسط‌ شخص چله کشی به دور این‌ میخ های چوبی گردانده می شود. با گردش‌ مداوم‌ شخص چله کشی به دور این‌ ‌چهار ضلعی و تغییر دادن‌ گلوله‌های رنگی نخ‌ پشمی، طراحی(رنگ‌ نقوش) جاجیم نیز شکل ‌می گیرد. پس از پایان چله کشی چله را روی زمین دراز می کنند به این‌ نحو که‌ با دو عدد میخ چوبی یا‌فلزی بزرگ‌ عرض چله را در یک طرف محکم نموده‌ و انتهای چله را که‌ به صورت‌ یک‌ گلوله‌ بزرگ‌ ‌پیچیده شده در انتها محکم می ‌نمایند و ضمنا با گذاشتن یک‌ سه‌ پایه‌ چوبی نسبتا بزرگ‌ ‌جوکی را که‌ بر روی چله سوار است‌ از بالای سه‌ پایه‌ آویزان می کنند به این‌ ترتیب چله بر روی ‌زمین آماده‌ بافت‌ بوده‌ و جاجیم بافی آغاز می گردد. از آن جا که در داخل‌ ‌منازل‌ روستایی فضایی به‌ طول پانزده‌ متر کمتر پیدا می شود اغلب جاجیم را در معابر(کوچه‌ ‌و میدان ده‌) مستقر می کنند و این‌ عمل را اصطلاحا (دراز کردن‌ جاجیم) می گویند و هر وقت‌ ‌که مشغول کار نیستند چله و سه‌ پایه‌ را جمع کرده‌ وموقع‌ کار مجددا و به سادگی آن را دراز ‌می کنند.

در شهرستان خلخال جاجیم بافی روستاها و آبادی های ‌بخش خورش‌ رستم به علت تعداد بافندگان و مرغوبیت و ظرافت‌ نوع جاجیم شهرت بیش تری ‌دارد. به‌ همین سبب دفاتر یا مراکز اجرای پروژه‌های جاجیم بافی در این‌ بخش در ‌روستاهای گیوی زاویه‌، نیمهیل، نساز، برندق، جعفرآباد، سجهرود و چنارلیق قرار دارند و هر ‌کدام از این‌ دفاتر تعداد زیادی از جاجیم بافان آبادی های اطراف را از طریق‌ توزیع‌ مواد اولیه و ‌جمع آوری جاجیم های بافته شده تحت پوشش‌ قرار داده‌اند. به این‌ ترتیب که‌ جاجیم بافان مواد ‌اولیه مرغوب و ارزان قیمت را به ط‌ور امانی تحویل‌ گرفته و جاجیم بافته شده را به‌ دفتر پروژه‌ ‌تحویل‌ می دهند میزان دستمزد پرداختی پس‌ از ارزیابی محصول با توجه‌ به‌ مرغوبیت بافت‌ و ‌ترکیب رنگ‌ تعیین و پرداخت‌ می شود.

سیمان، كرومیت، خاك سرخ از مهم ترین معادن شهرستان خلخال به شمار می روند كه در قسمت های مختلف این شهرستان پراكنده شده اند.

 

کشاورزی و دام داری

 

به طوركلی خلخال از مناطق كشاورزی، باغ داری و دام پروری استان اردبیل است و محصولات عمده اش گندم، جو و حبوبات، برنج، گردو، سیب، گلابی، انگور و پنبه است. خلخال به لحاظ داشتن مراتع نسبتا خوب از دامداری پیشرفته ای برخوردار است و انواع فرآورده های شیری از قبیل: خامه، ‌ماست، كره و پنیر و… هم چنین پشم، پوست و عسل از عمده ترین تولیدات دامی این منطقه به شمار می آیند. 

 

مشخصات جغرافیایی

شهر خلخال در 48 درجه و 31 دقیقه طول جغرافیایی و 37 درجه و 37 دقیقه عرض جغرافیایی و ارتفاع 1800 متر از سطح دریا واقع شده است. خلخال در جنوب شرقی استان اردبیل واقع شده است و رودهای هروآباد و آپارچای در آن جریان دارند. خلخال منطقه ای كوهستانی با آب و هوای معتدل و نسبتا سرد می باشد. كوهستان جنگلی و بلند طالش در خاور خلخال از شمال به جنوب در حكم سدی میان دریای خزر و استان گیلان و آذربایجان شرقی است كه باران خزری در دامنه شرقی آن ریزش كرده و جنگل های طالش را بوجود آورده است. مسیرهای دسترسی و ارتباطی این شهرستان با دیگر مناطق عبارت اند از:

- شهر خلخال در مسیر راه اردبیل – اسالم، در 110 كیلومتری شهر اردبیل و 67 كیلومتری اسالم واقع است.

- راهی فرعی به سوی مغرب تا میانه به طول 130 كیلومتر.

- راهی به سوی جنوب به طول 49 كیلومتر تا هشتجین .

 به منظور شناساندن شهر عزیزمان خلخال به تمام دنیا و کمک به جذب توریست به این شهر زیبا که همواره مورد بی لطغی قرار گرفته وبلاگ انگلیسی مخصوص خلخال نیز راه اندازی شد. در صورتیکه مطالب انگلیسی در خصوص خلخال دارید برای من ارسال کنید. آدرس وبلاگ انگلیسی خلخال:

http://hero-khalkhal.blogspot.com


+ نوشته شده توسط رامین قنبرپور در دوشنبه 18 آذر1387 و ساعت 16:58 | 10 نظر




نظرات() 

فریب های کوروشی [Cyrus' dummies]

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 14 مهر 1393-06:04 ب.ظ


تاریخ : دوشنبه ششم مرداد 1393

نویسنده : بزرگـمهر

 

http://s5.picofile.com/file/8132272218/12.jpg 

 

حکایت راستگوئی و درستکاری هخامنشیان و دیگر دول باستانی ، همانند ماجرای معروف آش نذری ملانصرالدین است ؛

 

به قدری این موضوع تکرار شده بود که حتی یونانیان و رومیان خردگرا ؛ قوه فخیم استدلالی شان را به کناری گذاشته اند و شایعات شرقی را به کتابهایشان وارد نمودند،

 

برای مثال هرودوت میگوید "پارسیان تا بیست سالگی به راستگوئی تعلیم داده میشوند" ولی خودش در سرتاسر کتابش دارد دروغ و دغل های پارسیان را ناخواسته یک به یک گوشزد می کند !

 

شاید هم پس از 20 سالگی به آنها تعالیم دیگری داده میشد

 

http://s5.picofile.com/file/8132272250/Awakening_of_the_Liar.jpg

 شاخ های شیطانی کوروش در کتاب مقدس

یکی از دغل و ناجوانمردی های کوروش در نبرد میان وی و کرزوس است که "پلیانوس" Polyaenus مورخ بزرگ مقدونیه ای آنرا آورده است ؛

 

این فقره که گزارشی بسیار منحصر به فرد و جذاب است میگوید :

 

«کوروش با کرزوس به گفتگو پرداخت و قرار شد و عهد کردند تا هر دو هماورد دست از ستیزه بردارند و یک چند به جنگ نپردازند ، اما شب دیگر کوروش ناگهان بناگاه بر ساردیس که دیوارهایش بی دفاع و بی پناه مانده بود یورش برد و با نردبان از آنها بالا رفت و شهر را تسخیر کرد ! »

 

 

 

Cyrus led his forces away from Sardis, in accordance with a treaty which he had agreed with Croesus. But as soon as night came, he returned, applied ladders to the walls which were unprepared for a siege, and took Sardis by storm.

 

Polyaenus - Stratagems-  translation by R.Shepherd (1793) Book VII - 6:2

 

 

 

شاپور شهبازی در برگه های 185 و 186 از کتاب "جهانداری کوروش بزرگ" می نویسد :

«این روایت را ظاهراً دشمنان لودیه ای کوروش ساخته بودند و هیچگونه ارزشی ندارد !!»

 

 http://s5.picofile.com/file/8132272200/90909.jpg


برچسب‌ها: Polyaenus and Cyrus, dummies, شاپور شهبازی و لودیه و جهانداری کوروش بزرگ, کوروش و کرزوس و راستگوئی ایرانیان

تاریخ : دوشنبه بیست و سوم تیر 1393
نویسنده : بزرگـمهر

 

http://s5.picofile.com/file/8129966726/false.jpg 

آقای مهدی جوکار ملخص به mmj ! پس از تطوری شگرف که در آثار یونانیه به عمل آوردند ، پس از سالها پیکارگری بی بهای مجازی برای اسلام ، بناگاه دل و دین برهم زده و به آئین ایران ناب درآمدند و همچون داریوش بزرگ به خدامت اهورامزدا و ایران مستخدم گشتند ؛ به همین انگیزه در مطلبی انقلابی به شناسائی خدایان باستانی اعراب نشسته و افشاگری کردند که الله خدای قرآن ، را هرودوت بتی دانسته که اعراب در گذشته های خیلی دور ! آنرا می پرستیدند و نیز الله خدای یگانه شناخته نمی شد :

 

 

 

« اعراب دیونیسوس مارا "اوروتالت" و اورانیانیا را " آلیلات" مینامند» تاریخ هرودوت کتاب ۳ بند ۸ترجمه مرتضی ثاقب فر جلد ۱ ص ۳۵۲ مقایسه کنید با ترجمه انگلیسی :

. Bacchus they call in their language Orotal, and Urania, Alilat
http://iranbastan1.blogfa.com/post-75.aspx

 

 

آقای جوکار که گویا دوران "گذر از اسلام" نه تنها برایشان خوش یمن نبوده بلکه بر قوه تعقلشان نیز گردی بیافشانده و آیه معروف قرآن کریم که در نکوهش پرستش بتی که مشرکان آنرا "دختر خدا" برگرفته بودند یعنی" بت ال لات" را نمی داند !

 

أَ فَرَأَیْتُمُ اللاَّتَ وَ الْعُزَّى -وَمَنَاةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرَى- أَلَكُمُ الذَّكَرُ وَلَهُ الْأُنْثَى- تِلْكَ إِذاً قِسْمَةٌ ضیزی- إِنْ هِیَ إِلاَّ أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ ما تَهْوَى الْأَنْفُسُ وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدی»

به من خبر دهید از لات و عزّى، و منات آن سوّمینِ دیگر، آیا [به خیالتان‏] براى شما پسر است و براى او دختر؟ ،در این صورت، این تقسیمِ نادرستى است.، (این بتان‏) جز نامهایى بیش نیستند كه شما و پدرانتان نامگذارى كرده‏اید [و] خدا(الله) بر [حقّانیت‏] آنها هیچ دلیلى نفرستاده است. [آنان‏] جز گمان و آنچه را كه دلخواهشان است پیروى نمى‏كنند، با آنكه قطعاً از جانب پروردگارشان هدایت برایشان آمده است»(سوره  نجم آیات 19 تا 23)

برای اینکه احیاناً جوکار با منابع غیراسلامی ! هم توجیه شود میتواند لینک زیر را دنبال کند که اتفاقاً آن قسمت از گزارش هرودوت را نیز درخود دارد :

http://en.wikipedia.org/wiki/Al-lāt

هرودوت می نویسد :

«اعراب بیش از دیگر مردمان احترام پیمان و سوگندیاد کردن را رعایت میكنند. طرز قسم خوردن آنها چنین است‏: وقتى دو نفر میخواهند براى هم سوگند یاد كنند شخص دیگرى بین آن دو می ایستد و .. و در این حال نام دیونیزوس‏ و اورانى‏ را بر زبان جارى می سازد...اعراب از بین خدایان دیونیزس و اورانى را میشناسند .. آنها دیونیزوس را اوروتال‏  و اورانى را آلیلات‏  مینامند»

جالب است که هشام کلبی در کتاب معروف و رفرنس خود در مورد بت های عرب ، می نویسد :

وكانت قریش تطوف بالكعبة و تقول: و اللات و العّزى و مناة الثالثة الأخرى! فإنه ّن الغرانیق العلى و إ ّن شفاعته ّن لترتجى!كانوا یقولون: بنات االله وهن یشفعن إلیه. فلما بعث االله رسوله أنزل علیه: أَ فَـرأَیـتم اللات و الْعزى و مناَة الثالِثةَ اْلأُ ْخرى أَ لَ ُكم ال َّذَكر و لَه َُُُ... هذا الروایه متخالف لاخری و یثبت لا حقیقه لکل الروایات حول الغرانیق.

«قریش لات و منات و عزی را غرانیق(عالم بالا) میخواندند و آنان را دختران الله می گفتند و به یاری و شفاعت آنان امید بستند» (برگه 19 از متن عربی)

"الوهیم" که همچون یهوه یکی از نامهای خدا در آئین یهود است ممکن است اشاره به همین کلمه "الله" است ، Elohim از کلمه Eloah می آید که صورتی از الله است .

اما این ادعای جوکار که "الله خدای یگانه شناخته نمیشد" محل اشکال است زیرا اولاً شاهدی بدست نداده اند و ثانیاً اعراب جاهلی و مشرک به خدای حقیقی و برتر ایمان داشتند که یحتمل الله است .

هشام ابن کلبی در کتاب خود تنکیس الاصنام شعری از اوس بن حجر ، از بزرگترین شاعران عصر جاهلی آورده که میتواند قرینه بسیار مناسبی باشد بر این باشد که خدای برتر و بزرگ و حقیقی "الله" است ::

«و اوس پسر حجر به لات سوگند یاد کرده است و گفته است : و باللات و العزی و من دان دینها ** و بالله ان الله منهن اکبر ... سوگند به لات و عزی و هرکس که به دین آنان گرویده است و سوگند به الله ، اللهی که از آنان بزرگتر است!»

 

مصطفی مه می شکافد نیم شب             ژاژ می خاید ز کینه بولهب!

http://s5.picofile.com/file/8129966734/fingers_crossed.jpg

 


برچسب‌ها: الوهیم و الله و آلیلات و هرودوت, هشام ابن کلبی, الاصنام یا تنکیس الاصنام Urania and finger cross, Elohim and allah m al, lat





نظرات() 

اجازه ندهید به شخصیت کورش بزرگ حمله کنند

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 14 مهر 1393-05:47 ب.ظ


سه شنبه 26 فروردین 1393 :: نویسنده : مهرداد اصغری
اجازه ندهید به شخصیت کورش بزرگ حمله کنند

اجازه ندهید به شخصیت کورش بزرگ حمله کنند

 به نام اهورا مزدای پاک

اگر درمورد کورش بزرگ ابهاماتی دارید …
اگر در مورد تاریخ ایران باستان ابهاماتی دارید…
اگر میخاهید بدانید کورش بزرگ که بوده…
اگر میخاهید بدانید ذوالقرنین کیست …
لطفا این مقاله را بخوانید…
این مقاله در مورد بعضی حملات به شخصیت کورش بزرگ وتاریخ ایران است

لطفا به ادامه نوشتار بروید

شمشاد امیری خراسانی_همگی ما درباره کورش بزرگ سخنان و حکایات زیادی شنیده ایم
کدام درست است کدام غلط؟
اسناد موجود که عوام  با بررسی انها کورش بزرگ را میشناسند عبارت از:اسناد باستانی مثل گل نبشته های بابلی (که کاملا معتبر بوده وهیچ گونه شکی در معتبر بودن انها نیست)
ودیگر اسناد از افسانه و داستان سرای یونان یعنی هرودوت است البته به نظر بنده

 

هرودوت کیست؟

نقل شده از دانشنامه ازاد :

————————————————-————————–
wikipedia ویکی پدیا

هرودوت، (زاده ۴۸۴ – مرگ ۴۲۵ پیش از میلاد) نخستین تاریخ‌نگار یونانی زبان است که آثارش تا زمان ما باقی مانده‌است. هرودوت از مردم هالیکارناس، شهر یونانی نشین آسیای صغیر بود و چون در آن هنگام این شهر بخشی از حکومت ایران به شمار می‌رفت، مورخ مذکور را تبعه ایران ذکر کرده‌اند.

گرچه او را پدر مورخین خوانده‌اند ولی در واقع نخستین مورخ نبوده، زیرا قبل از او دانشمندان دیگر یونانی‌ها مانند هکاتئوس مطالبی نوشته‌اند که به ما نرسیده[نیازمند منبع] و ظن قوی می‌رود که هرودوت و مورخین قرون بعد از این نوشته‌ها، بدون ذکر نام مؤلف، استفاده کرده‌اند.

هرودوت زمان وقوع حوادث تاریخی را در بعضی از گزارش‌ها، درهم و ناهماهنگ نوشته‌است، در موارد زیادی داستان‌گویی جای تاریخ را گرفته، علاوه براین‌ها گویی روح اسطوره‌پرستی یونانی هم در آثار هرودوت جایگاه ویژه‌ای داشته‌است. نوشته‌های هرودوت درباره بابل و آسور هم آشفته و افسانه‌آمیز است.

وی کاهنان مصر و بابل را مأخذ تحقیقات خویش معرفی کرده‌است. با این‌وجود کتاب‌هایش در معرفی اوضاع و احوال مشرق‌زمین در عهد باستان قابل‌توجه‌است.

—————————————————————-

متن بالا نقل شده از ویکی پدیا است:اینجا کلیک کنید

—————————————————————————-
حتی ویکی پدیا هم بر داستان سرای های هرودوت تاکید دارد

و متا سفانه ما هم اکنون شاهد ان هستیم که بیشتر دوستان با تکیه کردن با اسناد این افسانه سرای یونانی دست به تخریب کورش بزرگ وتاریخ  ما زده اند

حال من یک سوال دارم به نظر شما ایا میتوان شخصی که غرق در افسانه های زادگاه خود است در زمانی که اوج نفرط  یونانی ها نسبت به ما پارس ها در اوج خود بوده را به عنوان یک تاریخ نگار منصف در نظر گرفت؟

بعضی از دوستان سخنان اقای رضا مرادی غیاث آبادی را سند تحمت زدن به  کورش بزرگ قرار میدهند
من برای 
اقای رضا مرادی غیاث آبادی ارزشی قائل نیستم و صحبت های ایشان را به هیچ وجه تایید نمیکنم وقبول ندارم

 ایشان هم یک انسان هستند و امکان خطا کردن را دارند

ولی کمی مثل این می ماند که مانند یک بچه چهار پنج ساله پایش را بر زمین می کوبدو بگوید نه همه دروغ می گویند و من راست می گویم..اگه چیزی هم بهش بگی ناراحت میشه

زمانی که کورش حکمفرمایی می کرد در حالی بود که اکثر  تمدنهای بشری بوی از تمدن و حقوق بشر نبرده بودند
در ان هنگام کورش بزرگ انقلابی جهانی را بر پا کرد. ادیان را ازاد گذاشت بر مردم ونیمی از دنیا صلح و ازادی را فرمانروا کرد و برای اولین بار کتیبه های حقوق بشر را نگاشت.

یکی از دوستان در نگاشته خود ذکر کرده است که: کورش هم برای نگهداری از حکومت خود حتما خون خیلی از دشمنانش راریخته است.
خیلی ببخشید ولی این دوست ما در اوج کوته فکری به سر میبرند چون اگر کسی قصد جان مردم یک کشور دیگر رابکند در تمام قوانین شرعی و عرفی کشنتش هیچ مشکلی ندارد بلکه واجب هم هست واین امری عادی است زیرا قصد تجاوز به کشور دیگری را دارد
انگاه بعضی از دوستان نسبت به کورش کم لطفی میکنند

اگر کورش بزرگ جنگی هم کرده یا برای آزادی مردمان دیگر کشور ها از دست ظلم و ستم و یا برای حفاظت از مرز های ایران بوده

با زبانی ساده تر بیان میکنم:همه با واژه ذوالقرنین در قران اگاه هستید:سوره کهف ایه ۸۳ به بعد را مطالعه کنید
قران به صراحت حضرت ذوالقرنین را با الفاظی خطاب کرده که قطعا میتوان گفت شخص ذوالقرنین باید فردی منصف ،ناجی،مهربان و دارای صفاتی والا باشد

(سند صحبت من کتاب المیزان اثر استاد بزرگ علامه طباطبایی است که به صورت مستقیم شخص کورش بزرگ را مصداق حضرت ذوالقرنین میداند)…می توانید به استدلالان دکتر طباطبایی در مورد کورش هم مراجعه کنید

و این امر در صورتی است که در تورات و انجیل نیز به صراحت  کورش بزرگ را مورد ستایش قرار داده اند

حال وجدان خود را قاضی کنید که کورش بزرگ چگونه مردی بوده

هممیهنان کاری نکنید که در دیار باقی باشرمندگی در مقابل اجدادمان و ابر مردان بزرگی مانند کورش بزرگ ، اریو برزن ،ارش کمان گیر و.. حاضر شویم

این بزرگ مردان همیشه جاودانند وغفلت از این بزرگان باعث زیان دیدن خود ما میشود






نوع مطلب : حکومت هخامنشیان، 
برچسب ها : اجازه ندهید به شخصیت کورش بزرگ حمله کنند، کورش بزرگ، هرودوت کیست؟، شخصیت کورش بزرگ،
 




سه شنبه 26 فروردین 1393 :: نویسنده : مهرداد اصغری
نگاره کورش بزرگ

نگاره کورش بزرگ

ویل دورانت – تاریخ تمدن ویل دورانت – مشرق زمین :


کورش از افرادی بوده که برای فرمانروایی آفریده شده بود . به گفته امرسون همه از وجود او شاد بودند . روش او در کشور گشایی حیرت انگیز بود . او با شکست خوردگان با جوانمردی و بزرگواری برخورد می نمود. بهمین دلیل یونانیان که دشمن ایران بودند نتوانستد از آن بگذرند و درباره او داستهای بیشماری نوشته اند. او کرزوس را پس از شکست از سوختن در میان هیزمهای آتش نجات داد و بزرگش داشت و او را مشاور خود ساخت و یهودیان در بند را آزاد نمود. کورش سرداری بود که بیش از هر پادشاه دیگری در آن زمان محبوبیت داشت و پایه های شاهنشاهی اش را بر سخاوت و جوانمردی بنیان گذاشت .

آنچه به یقین میتوان گفت اینست که کوروش زیبا و خوش اندم بود؛ چه ایرانیان تا آخرین روزهای دوره ی هنر باستانی خویش به وی همچون نمونه زیبایی می نگریسته اند

ادامه در ادامه نوشتار



ادامه مطلب

نوع مطلب : حکومت هخامنشیان، 
برچسب ها : زیبایی کورش بزرگ، زیبایی کورش در نطر تاریخ نویسان، سیمای کورش بزرگ، مختصری از کورش بزرگ، پادشاه ایران، کورش بزرگ، کورش پادشاه ایران،





نظرات() 

نظر افراد در مورد کوروش بزرگ

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 14 مهر 1393-05:43 ب.ظ

0

چهارشنبه 27 فروردین 1393 :: نویسنده : مهرداد اصغری

نظر افراد برجسته در مورد کوروش

 ”البرشاندور“: شاهنشاهی کوروش بزرگ ایرانیان ذبا کمک یکدیگر و به یاری شاهان خود شکوهی را در تاریخ به جای گذاشته اند که نشانه هوش و نژاد پاک انان است. انان درخششی در جهان از خود به جای گذاشتند که برای ایندگان نیز خواهد ماند. او برای اینکه نشان دهد هدف جنگ و کشتار ندارد و تنها در جایگاه شاهی است که ملتش او را برای ازادی و صلح پذیرفته اند گام به بابل گذاشت. در همین زمان سنگنگاشته های شاهان همزمان او از برده داری و تکه تکه کردن انسان های بی گناه و بریدن دست و پای انان سخن میگوید.

ژنرال سرپرسی سایکس“: همگان هم داستانند که کوروش سزاوار فرنام”بزرگ” بوده است به راستی من در گمانم که ایا برای ما مردمان هند اروپایی هیچ بنای دیگری هست که از ارامگاه بنیانگذار دولت ایران ارجمندتر باشد؟ کوروش اندیشه هایی داشت که به راستی از ان تاریخ ان زمان نبوده است من تعا کنون سه بار توانسته ام ارامگاه این ابر مرد را زیارت کنم و من بسی خوشبخت بوده ام که به چنین افتخاری دست یافته ام.

هرودوت” تاریخ هرودوت (۴۸۴ تا ۴۲۵) پیش از میلاد: در زمان کوروش ایرانیان از ازادی برخوردار بوده و سربازان او پیوشته اماده جان فشانی بودند به خاطر او به پیشواز هر خطری میرفتند.

گزنفون” کوروشنامه(۴۴۵ پیشاز میلاد): ما در این باره اندیشه کردیم که چرا کوروش به این اندازه برای فرمانروایی دادگرانه ساخته شده بود. سه برهان برایش پیدا کردیم. نخست نژاد ایرانی او و سپس جوهره طبیعی و سپس هوش ذاتی او از کودکی بوده است.

کنت دوگوبینو” سفیر پیشین فرانسه در تهران- کتاب ایران باستان: کوروش در جهان مانند نداشت. زیرا سرنوشت او را چنین برای مردمان افرید تا برتر از همه جهان باشد. تا کنون هیچ انسانی نتوانسته است اثری را که کوروش در تاریخ جهان برجای گذاشت در اندیشه میلیونها مردم جهان پدید اورد

….

کریستین سن” ایرانشناس- استاد زبانهای اوستایی و پهلوی: در قانون کوروش گرامی داشت حقوق مردم و نیز فرستادگان کشورهای دیگروجود داشته است که همین قانون ها امروزه روابط بین الملل نامیده میشود.

ویل دورانت” کتاب تاریخ تمدن مشرق زمین: کوروش سرداری بود که پیش از هر شاه دیگری دوست داشته میشد و پایه های شاهنشاهی اش را بر بخشش و جوانمردی بنیان گذارده بود.

کلمان هوار” تمدن ایرانی: کوروش بزرگ با پیروزی هایی ناگهانی و شگفت انگیز شاهنهشاهی پهناوری را از خود بر جای گذاشت که تا امروز کسی در جهان ان را ندیده است. او به هیچ روی دین خود را بر دیگران تحمیل نکرد.

مولانا ابوالکلام احمد ازاد” فیلسوف هندی- کتاب کوروش بزرگ: کوروش همان ذوالقرنین است. وی پیامبر ایران بود زیرا انسانیت و منش و کردار نیک را به مردمان ایران و جهان پیشکش کرد.

دکتر جهانگیر اوشیدری” کتاب دانشنامه مزدیسنا: او خرد واندیشه را بر شمشیر و جنگ برتری داد. منشور جهانی او زینت بخش سازمان ملل متحد و جهان است.

 


هارولد لمب” دانشمند امریکایی- کتاب کوروش بزرگ: در شاهنشاهی ایران باستانکه کوروش نماد انان است خود شاهنشاه در جلوی ارتش برای پاسداری از کیان کشورشان میجنگیده است.

افلاتون” کتاب قوانین (۴۷۷ تا۳۴۷ پیش از میلاد): در زمان کوروش مردم پیوندهای پایداری با شاهان خود داشتند از این رو در هنگام خطر به یاری انان میشتافتند و در جنگها شرکت میکردند.

دکتر هانری بر” دانشمند فرانسوی-کتاب تمدن ایران باستان: این شاه بزرگ یعنی کوروش هخامشی وارون بر سلطان ها سنگدل و ستمگر بسیار دادگر و بخشنده و مهربان بود.

اخیلوس” (اشیل) شاعر یونانی- کتابتراژدی پارسه: کوروش یک تن فانی هما بخت بود. او به مردمان ارامش بخشید. خدایان او را دوست داشتند. او دارای خرد و هوشی سر شار از بزرگی بود.

پروفسور ایلیف” مدیر موزه لیورپول انگلستان :درجهان امروزبرجسته ترین شخصیت جهان باستان کوروش شناخته شده است. زیرا  نواوری او در بنیانگذاری شاهنشاهی درازهنگام ایرانیان مایه شگفتی است.






نوع مطلب : حکومت هخامنشیان، 
برچسب ها : نظر افراد برجسته در مورد کوروش، نظر افراد برجسته در مورد کوروش بزرگ، کورش بزرگ، کورش کبیر،
لینک های مرتبط :




نظرات() 

بچه ی مردم...نوشته ی جلال آل احمد

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 14 مهر 1393-05:32 ب.ظ


-
0
+
0

http://zibashahr.com/up/image/1390/jalal-ale-ahmad.jpg

خوب من چه می توانستم بکنم ؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگه دارد.بچه که

مال خودش نبود . مال شوهر قبلی ام بود ، که طلاقم داده بود، و حاضر هم نشده بود

بچه را بگیرد. اگر کس دیگری جای من بود ، چه می کرد؟ خوب من هم می بایست

زندگی می کردم.اگر این شوهرم هم طلاقم می داد ، چه میکردم؟ناچار بودم بچه را

یک جوری سر به نیست کنم . یک زن چشم و گوش بسته ،مثل من ، غیر از این چیز

دیگری به فکرش نمی رسید.نه جایی را بلد بودم ، نه راه و چاره ای می دانستم .

می دانستم می شود بچه را به شیرخوارگاه گذاشت یا به خراب شده دیگری سپرد.

ولی از کجا که بچه مرا قبول می کردند؟از کجا می توانستم حتم داشته باشم که

معطلم نکنند و آبرویم را نبرند و هزار اسم روی خودم و بچه ام نگذارند ؟ از کجا؟

نمی خواستم به این صورت ها تمام شود . همان روز عصر هم وقتی همسایه ها

تعریف کردم ،... نمی دانم کدام یکی شان گفت :

«خوب ، زن ، می خواستی بچه ات را ببری شیرخوارگاه بسپری. یا ببریش

دارالایتام و...»

نمی دانم دیگرکجاها را گفت . ولی همان وقت مادرم به او گفت که :

«خیال می کنی راش می دادن؟ هه!»

من با وجود این که خودم هم به فکر این کار افتاده بودم ، اما آن زن همسایه مان

وقتی این را گفت ، باز دلم هری ریخت تو و به خودم گفتم:

«خوب زن، تو هیچ رفتی که رات ندن؟»

و بعد به مادرم گفتم:

« کاشکی این کارو کرده بودم.»

ولی من که سررشته نداشتم . من که اطمینان نداشتم راهم بدهند.

آن وقت هم که دیگر دیر شده بود. از حرف آن زن مثل اینکه یک دنیا غصه روی

دلم ریخت . همه شیرین زبانی های بچه ام یادم آمد . دیگر نتوانستم طاقت بیاورم.

وجلوی همه در و همسایه ها زار زار گریه کردم . اما چه قدر بد بود ! خودم شنیدم

یکی شان زیر لب گفت :«گریه هم می کنه!خجالت نمی کشه...»

باز هم مادرم به دادم رسید.خیلی دلداری ام داد.خوب راست هم می گفت، من که

اول جوانی ام است، چرا برای یک بچه این قدر غصه بخورم؟آن هم وقتی شوهرم

مرا با بچه قبول نمی کند.حال خیلی وقت دارم که هی بنشینم و سه تا و چهارتا

بزایم . درست است که بچه اولم بود و نمی باید این کار را می کردم...ولی خوب،

حال که کار از کار گذشته است.حالا که دیگر فکر کردن ندارد.من خوودم که آزار

نداشتم بلند شوم بروم و این کار را بکنم.شوهرم بود که اصرار می کرد.راست هم

می گفت.نمی خواست پس افتاده یک نره خر دیگر را سر سفره اش ببیند. خود من هم

وقتی کلاهم را قاضی می کردم ، به او حق می دادم .خود من آیا حاضر بودم بچه های

شوهرم را مثل بچه های خودم دوست داشته باشم؟و آن ها را سربار زندگی خودم

ندانم؟آن ها را سر سفره شوهرم زیادی ندانم؟خوب او هم همین طور. او هم حق

داشت که نتواند بچه مرا ، بچه مرا که نه ، بچه یک نره خر دیگر را-به قول خودش-

سر سفره اش ببیند. درهمان دو روزی که به خانه اش رفته بودم ، همه اش صحبت از

بچه بود. شب آخر،خیلی صحبت کردیم. یعنی نه این که خیلی حرف زده باشیم.او

باز هم راجع به بچه گفت و من گوش دادم . آخرسر گفتم :

«خوب میگی چه کنم؟»

شوهرم چیزی نگفت. قدری فکر کرد و بعد گفت:

«من نمی دونم چه بکنی . هر جور خودت می دونی بکن.من نمی خوام پس افتاده

یه نره خر دیگه رو سر سفره خودم ببینم .»

راه و چاره ای هم جلوی پایم نگذاشت. آن شب پهلوی من هم نیامد.مثلا با من قهر

کرده بود.شب سوم زندگی ما باهم بود . ولی با من قهر کرده بود.خودم می دانستم

که می خواهد مرا غضب کند تا کار بچه را زودتر یک سره کنم.صبح هم که از در

خانه بیرون می رفت ، گفت:

«ظهر که میام ، دیگه نبایس بچه رو ببینم ،ها!»

و من تکلیف خودم را همان وقت می دانستم. حالا هرچه فکر می کنم،

نمی توانم بفهمم چطور دلم راضی شد!ولی دیگردست من نبود. چادر نمازم را به

سرم انداختم ، دست بچه را گرفتم و پشت سر شوهرم از خانه بیرون رفتم. بچه ام

نزدیک سه سالش بود. خودش قشنگ راه می رفت.بدیش این بود که سه سال عمر

صرفش کرده بودم .این خیلی بد بود. همه دردسرهایش تمام شده بود. همه

شب بیدار ماندن هایش گذشته بود. و تازه اول راحتی اش بود .ولی من ناچار بودم

کارم را بکنم . تا دم ایستگاه ماشین پا به پایش رفتم.کفشش را هم پایش کرده بودم.

لباس خوب هایش را هم تنش کرده بودم.یک کت و شلوار آبی کوچولو همان اواخر،

شوهر قبلی ام برایش خریده بود . وقتی لباسش را تنش می کردم،این فکر هم بهم هی

زد که :

«زن!دیگه چرا رخت نوهاشو تنش می کنی؟»

ولی دلم راضی نشد. می خواستم چه بکنم؟چشم شوهرم کور، اگر باز هم

بچه دار شدم، برود و برایش لباس بخرد.لباسش را تنش کردم. سرش را شانه زدم.

خیلی خوشگل شده بود.دستش را گرفته بودم و با دست دیگرم چادر نمازم را دور

کمرم نگه داشته بودم و آهسته آهسته قدم برمی داشتم. دیگر لازم نبود هی فحشش

بدهم که تندتر بیآید.آخرین دفعه ای که دستش را گرفته بودم و با خودم به کوچه

می بردم . دوسه جا خواست برایش قاقا بخرم. گفتم :

«اول سوار ماشین بشیم، بعد برات قاقا می خرم!»

یادم است آن رو ز هم ، مثل روزهای دیگر ، هی ا ز من سوال می کرد.یک اسب

پایش توی چاله جوی آب رفته بود و مردم دورش جمع شده بودند.خیلی اصرار

کرد که بلندش کنم تا ببیند چه خبر است. بلندش کردم . و اسب را که دستش

خراش برداشته بود و خون آمده بود، دید . وقتی زمینش گذاشتم گفت :

«مادل!دسس اوخ سده بود؟»

گفتم : آره جونم ، حرف مادرشو نشنیده ، اوخ شده .

تا دم ایستگاه ماشین ، آهسته آهسته می رفتم .هنوز اول وقت بود.و ماشین ها

شلوغ بود.و من شاید تا نیم ساعت توی ایستگاه ماندم تا ماشین گیرم اومد.بچه ام

هی ناراحتی می کرد.و من داشتم خسته می شدم. از بس سوال می کرد ، حوصله ام

را سر برده بود. دوسه بار گفت:

«پس مادل چطول سدس؟ ماسین که نیومدس.پس بلیم قاقا بخلیم.»

و من باز هم برایش گفتم که الان خواهد آمد. و گفتم وقتی ماشین سوار شدیم

قاقا هم برایش خواهم خرید. عاقبت خط هفت را گرفتم و تا میدان شاه که پیاده

شدیم ، بچه ام باز هم حرف می زد و هی می پرسید. یادم است که یکبار پرسید:

«مادل !تجا میلیم؟»

من نمی دانم چرا یک مرتبه ، بی آن که بفهمم ، گفتم :

میریم پیش بابا.

بچه ام کمی به صورت من نگاه کرد بعد پرسید :

«مادل! تدوم بابا؟»

من دیگر حوصله نداشتم .گفتم:

جونم چقدر حرف می زنی؟ اگه حرف بزنی برات قاقا نمی خرم ها!

حال چقدر دلم می سوزد. این جور چیزها بیش تر دل آدم را می سوزاند.چرا

دل بچه ام را در آن دم آخر این طور شکستم ؟از خانه که بیرون آمدیم، با خود عهد

کرده بودم که تا آخر کار عصبانی نشوم .بچه ام را نزنم. فحشش ندهم.و باهاش

خوش رفتاری کنم .ولی چقدر حالا دلم می سوزد!چرا اینطور ساکتش کردم؟

بچهکم دیگر ساکت شد. و با شاگرد شوفرکه برایش شکلک در می آورد حرف می زد

گرم اختلاط و خنده شده بود.اما من نه به او محل می گذاشتم ، نه به بچه ام که

هی رویش را به من می کرد.میدان شاه گفتم نگه داشت.و وقتی پیاده می شدیم ،

بچه ام هنوز می خندید.میدان شلوغ بود .و اتوبوس ها خیلی بودند.و من هنوز

وحشت داشتم که کاری بکنم .مدتی قدم زدم.شاید نیم ساعت شد.اتوبوس ها کم تر

شدند.آمدم کنار میدان .ده شاهی از جیبم درآوردم و به بچه ام دادم .بچه ام هاج و واج

مانده بود و مرا نگاه می کرد.هنوز پول گرفتن را بلد نشده بود . نمی دانستم چه طور

حالیش کنم.آن طرف میدان ، یک تخمه کدویی داد می زد.با انگشتم نشانش دادم و

گفتم:

بگیر برو قاقا بخر.ببینم بلدی خودت بری بخری.

بچه ام نگاهی به پول کرد و بعد رو به من گفت:

«مادل تو هم بیا بلیم.»


http://www.iranpn.com/pic/4967.jpg

من گفتم :

نه من این جا وایسادم تو رو می پام .برو ببینم خودت بلدی بخری.

بچه ام باز هم به پول نگاه کرد . مثل اینکه دو دل بود.و نمی دانست چه طور باید

چیز خرید.تا به حال همچین کاری یادش نداده بودم.بربر نگاهم می کرد.عجب

نگاهی بود!مثل اینکه فقط همان دقیقه دلم گرفت و حالم بد شد. حالم خیلی بد شد.

نزدیک بود منصرف شوم .بعد که بچه ام رفت و من فرار کردم و تا حالا هم حتی

آن روز عصر که جلوی درو همسایه ها از زور غصه گریه کردم -هیچ این طور

دلم نگرفته و حالم بد نشده .نزدیک بود طاقتم تمام شود.عجب نگاهی بود.بچه ام

سرگردان مانده بود و مثل این که هنوز می خواست چیزی از من بپرسد. نفهمیدم چه

طور خود را نگه داشتم . یک بار دیگر تخمه کدویی را نشانش دادم و گفتم :

«برو جونم !این پول را بهش بده ، بگو تخمه بده ، همین . برو باریکلا.»

بچهکم تخمه کدویی را نگاه کرد و بعد مثل وقتی که می خواست بهانه بگیرد و گریه

کند،گفت :

«مادل من تخمه نمی خوام .تیسمیس می خوام . »

من داشتم بی چاره می شدم . اگر بچه ام ی: خرده دیگر معطل کرده بود ، اگر

یک خرده گریه کرده بود ، حتما منصرف شده بودم . ولی بچه ام گریه نکرد .

عصبانی شده بودم . حوصله ام سر رفته بود . سرش داد زدم :

«کیشمیش هم داره.برو هر چی میخوای بخر. برو دیگه.»

و از روی جوی کنار پیاده رو بلندش کردم و روی اسفالت وسط خیابان گذاشتم.

دستم را به پشتش گذاشتم و یواش به جلو هولش دادم و گفتم:

«ده برو دیگه دیر میشه.»

خیابان خلوت بود. از وسط خیابان تا آن ته ها اتوبوسی و درشکه ای پیدا نبود که

بچه ام را زیر بگیرد.بچه ام دو سه قدم که رفت ، برگشت و گفت :

«مادل تیسمیس هم داله؟»

من گفتم :

«آره جونم . بگو ده شاهی کشمش بده .»

و او رفت . بچه ام وسط خیابان رسیأه بود که ی: مرتبه یک ماشین بوق زد و من

از ترس لرزیدم . و بی این که بفهمم چه می کنم ، خود را وسط خیابان پرتاب کردم و

بچه ام را بغل زدم و توی پیاده رو دویدم و لای مردم قایم شدم. عرق سر و رویم راه

افتاده بود و نفس نفس می زدم . بچهکم گفت :

«مادل !چطول سدس؟»

گفتم :

هیچی جونم . از وسط خیابان تند رد میشن .تو یواش می رفتی ، نزدیک بود بری

زیر هوتول.

این را که گفتم ، نزدیک بود گریه ام بیفتد. بچه ام همانطور که توی بغلم بود ،

گفت :

« خوب مادل منو بزال زیمین.ایندفه تند میلم .»

شاید اگر بچهکم این حرف را نمی زد، من یادم رفته بود که برای چه کاری آمده ام .

ولی این حرفش مرا از نو به صرافت انداخت.هنوز اشک چشم هایم را پاک نکرده

بودم که دوباره به یاد کاری که آمده بودم بکنم ، افتادم. به یآد شوهرم که مرا غضب

خواهد کرد.افتادم . بچهکم را ماچ کردم . آخرین ماچی بود که از صورتش

برمی داشتم .ماچش کردم و دوباره گذاشتمش زمین و باز هم در گوشش گفتم:

«تند برو جونم، ماشین میآدش.»

باز خیابان خلوت بود و این بار بچه ام تند تر رفت . قدم های کوچکش را به عجله

برمی داشت و من دو سه بار ترسیدم که مبادا پاهایش توی هم بپیچد و زمین بخورد.

آن طرف خیابان که رسید ، برگشت و نگاهی به من انداخت . من دامن های چادرم را

زیر بغلم جمع کرده بودم و داشتم راه می افتادم . همچه که بچه ام چرخید و به طرف

من نگاه کرد ، من سر جایم خشکم زد . مثل یک دزد که سر بزنگاه مچش را گرفته

باشند ، شده بودم . خشکم زده بود و دستهای یم همان طور زیر بغل هایم ماند.

درست مثل آن دفعه که سرجیب شوهرم بودم - همان شوهر سابقم - و کندو کو

می کردم و شوهرم از در رسید.درست همان طور خشکم زده بود . دوباره از

عرق خیس شدم. سرم را پایین انداختم و وقتی به هزار زحمت سرم را بلند کردم ،

بچه ام دوباره راه افتاده بود و چیزی نمانده بود به تخمه کدویی برسد. کار من تمام

شده بود . بچه ام سالم به آن طرف خیابان رسیده بود.از همان وقت بود که انگار اصلا

بچه نداشتم .آخرین باری که بچه ام را نگاه کردم .درست مثل این بود که بچه مردم را نگاه

می کردم . درست مثل یک بچه تازه پا و شیرین مردم به او نگاه می کردم.درست

همان طور که از نگاه کردن به بچه مردم می شود حظ کرد، از دیدن او حظ می کردم.و به

عجله لای جمعیت پیاده رو پیچیدم . ولی یک دفعه به وحشت افتادم .نزدیک بود قدمم

خشک بشود و سرجایم میخکوب بشوم .وحشتم گرفته بود که مبادا کسی زاغ سیاه مرا چوب

زده باشد.از این خیال ، موهای تنم راست ایستاد و من تند تر کردم.دو تا کوچه پایین تر

خیال داشتم توی پس کوچه ها بیندازم و فرار کنم.به زحمت خودم را به دم کوچه رسانده بودم،

که یکهو ، یک تاکسی پشت سرم توی خیابان ترمز کرد .مثل این که حالا مچ مرا خواهند گرفت.

تا استخوان هایم لرزید. خیال می کردم پاسبان سر چهارراه که مرا می پایید ، توی تاکسی

پریده حالا پشت سرم پیاده شده و حالا است که مچ دستم را بگیرد . نمی دانم چه طور

برگشتم و عقب سرم را نگاه کردم. و وارفتم.مسافرهای تاکسی پولشان را هم داده بودند و

داشتند می رفتند. من نفس راحتی کشیدم و فکر دیگری به سرم زد. بی این که بفهمم ،

و یا چشمم جایی را ببیند، پریدم توی تاکسی و در را با سروصدا بستم. شوفر

غرغر کرد و راه افتاد. و چادر من لای در تاکسی مانده بود .وقتی تاکسی دور

شد و من اطمینان پیدا کردم ، در را آهسته باز کردم. چادرم را از لای در بیرون

کشیدم و از نو در را بستم. به پشتی صندلی تکیه دادم و نفس راحتی کشیدم.و

شب ، بالاخره نتوانستم پول تاکسی را از شوهرم دربیآورم.





نوع مطلب : سرگرمی، 
برچسب ها : داستان، جلال ال احمد، بچه ی مردم،
لینک های مرتبط : ویکی نبشته،




نظرات() 

کاملترین تحلیل منشور کوروش بزرگ

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 14 مهر 1393-05:15 ب.ظ

: مهرداد اصغری
منشور کورش بزرگ

منشور کورش بزرگ

 

بسیاری از ترجمه های ناقص و دارای عیب و اشکال منشور کوروش بزرگ که در فضای تارکده(اینترنت) و بسیاری از کتاب ها موجود هستند؛ در واقع فقط ترجمه ای فارسی از برگردان های انگلیسی یا فرانسوی نوشته های این استوانه می باشند که اشتباهات و معایب زیادی دارند.

اما فرهنگستان فارسی برآن شد تا نسخه ای دقیق و معتبر از ترجمه ی این فرمان را دراختیار همگان قرار دهد. این ترجمه ی مستقیم با کوشش پروفسور عبد المجید ارفعی و با همکاری پروفسور پاول ریچارد برگر گردآمده است.

ادامه در ادامه نوشتار

عبدالمجید ارفعی

عبدالمجید ارفعی

 

این منشور را می توان به دو بخش تقسیم کرد. بخش نخست احتمالاً سخن های یک فرد بابلی است که شرایط را توضیح می دهد و بخش دوم سخنان کوروش و یا گزارشی از سخنان کوروش بزرگ می باشد.

نکته نظر پارسیان دژ : آن شخص بابلی از بدکاری های مردوک می گوید

 

متن استوانه کوروش بزرگ

 

بخش نخست:

١. ………[بنا کرد] (؟)

 

٢. ……… گوشه ی جهان.

 

٣. ……… ناشایستی شگرف بر سروری[١] کشورش چیره شده بود[٢]

 

۴. ……… (فرمود تا به زور) باج گندم و دهش رمه بر آنان بنهند[٣]

 

۵. (پرستشگاهی) همانند اَسنگیل Esangila  بنا کرد … از برای او ur و دیگر جای های مقدس

 

۶. با آیین هایی نه در خور ایشان، آیین پیش کشی قربانی ای نهاد که (پیش از آن) نبود. هر روز به گونه ای گستاخانه و خوار کننده سخن می گفت، و نیز با بدکرداری از بهر خوار کردن (خدایان)[۴]

 

٧. بردن نذورات را (به پرستشگاه ها) برانداخت. [او (همچنین) در آیین ها (به گونه هایی ناروا) دست برد. اندوه و ناشادمانی] را به (= در) شهرهای مقدس بپیوست. او پرستش مردوک Marduk پادشاه خدایان را از دل خویش بشست.

 

٨. کسی که همواره به شهر وی (= شهر مردوک = بابل Bābilion) تباهکاری روا می داشت (و) هر روز [به آزردن (آن) سرزمین دست (می یازید)، مردمانش] را با یوغی بی آرام به نابودی می کشانید، همه ی آن ها را.

 

٩. از شکوه های ایشان انلیل Enlil خدایان (= سرور خدایان = مردوک) سخت به خشم آمد. [ جای های مقدس رها شدند و یادنمای (آن) پرستشگاه ها (= آثار) به فراموشی سپرده شد]. دیگر خدایان باشنده در میان ایشان (نیز) پرستشگاه های خویش را ترک کردند.

 

١٠. در (برابر) خشم وی (= مردوک) او (= نبونئید Nabūna’id) آنان (= پیکره های خدایان) را به بابل فرا برد. لیک مردوک، [آن بلند پایه که آهنگ جنگ کرده بود]، از بهر همه ی باشندگان روی زمین که جای های زندگیشان ویرانه گشته بود،

 

١١. و (از بهر) مردم سرزمین های سومر Šumer و اکد Akkadî که (بسان) [ کالبد ] مردگان (بیجان) گشته بودند، او (= مردوک) از روی اراده و خواست خویش روی به سوی آنان باز گردانید و بر آنان رحمت آورد و آنان را ببخشود.

 

١٢. (مردوک) در میان همه ی سرزمین ها، به جستجو و کاوش پرداخت، به جستن شاهی دادگر،[۵] آنگونه که خواسته ی وی (= مردوک) باشد، ‌شاهی که (برای در پذیرفتن او) دستان او به دست خویش گرفت.[۶]

 

١٣. او (= مردوک) کورش، پادشاه شهر انشان Anšan را به نام بخواند (برای آشکار کردن دعوت وی) و او را به نام بخواند (از بهر) پادشاهی بر همه ی جهان.

او (= مردوک) سرزمین گوتیان Qutî و تمامی سپاهیان مندَ Manda (= مادها)،[٧] را به فرمانبرداری از او (= کورش) واداشت.[٨] او (مردوک) -(واداشت تا)- مردم، سیاه سران،[٩] به دست کورش شکست داده شوند.

 

١۴. (در حالی که) او (= کورش) با راستی و داد پیوسته آنان را شبانی می کرد،‌ خدای بزرگ، نگاهبان مردم خویش، با شادی به کردارهای نیک و دل (پر از) داد او ( = کورش) نگریست.

 

١۵. (پس) او را فرمود که به سوی شهر وی، بابل، پیش رود. (مردوک) او (= کورش) را برانگیخت تا راه بابل را در سپرد (و خود) همانند دوست و همراهی در کنار وی همواره گام برداشت.

 

١۶. (در حالی که) سپاهیان بی شمار او[١٠] که همانند (قطره های) آب یک رود به شمارش درنمی آمدند،[١١] پوشیده در ساز و برگ جنگ،[١٢] در کنار وی گام برمی داشتند.

 

١٧. او (= مردوک) بی هیچ کارزاری وی (= کورش) را به شهر خویش، بابل، فرا برد. (مردوک) بابل را از هر بدبختی برهانید (و) نبونئید را -پادشاهی که وی (= مردوک) را پرستش نمی کرد- به دست او (= کورش) سپرد.[١٣]

 

١٨. همه ی مردم بابل،‌ همگی (مردم) سومر و اکد، (همه ی) شاهزادگان و فرمانروایان [١۴] به وی (= کورش) نماز بردند و بر دو پای او بوسه دادند (و) از پادشاهی اش شادمان گردیده، چهره ها درخشان کردند.

 

١٩. سروری که به یاری وی خدایان ِ(؟) در خطر مرگ (قرار گرفته) زندگی دوباره یافتند و از گزند و آسیب رها شدند، (و) همه ی خدایان (؟) به شادی او را همی ستودند و نامش را گرامی داشتند.

 

بخش دوم:

٢٠. من، کورش، پادشاه جهان، شاه بزرگ، شاه نیرومند، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار گوشه ی جهان،

 

٢١. پسر کمبوجه، شاه بزرگ، شاه (شهر) انشان، نوه ی[١۵] کورش، شاه بزرگ، شاه (شهر) انشان، نبیره ی چیش پیش، شاه بزرگ، شاه (شهر) انشان،

 

٢٢. از تخمه ی پادشاهی ای جاودانه، آن که پادشاهیش را خداوند[١۶] (= مردوک) و نبو Nabû دوست می دارند و از بهر شادی دل خویش پادشاهی او را خواهانند.

آنگاه که من (= کورش)‌ آشتی خواهان به بابل اندر شدم،[١٧]

 

٢٣. با شادی و شادمانی در کاخ شهریاری خویش، اورنگ سروری خویش بنهادم، مردوک، سرور بزرگ، مهر دل گشاده ام را که د[وستدار] بابل است به خواست خود به [خویشتن گروانید] (پس) هر روز پیوسته در پرستش او کوشیدم.[١٨]

 

٢۴. (و آنگاه که) سربازان بسیار[١٩] من دوستانه اندر بابل گام برمی داشتند، من نگذاشتم کسی (در جایی) در تمامی سرزمین های سومر و اکد ترساننده باشد.

 

٢۵. من (شهر) بابل و همه ی (دیگر) شهرهای مقدس را در فراوانی نعمت پاس داشتم. درماندگان باشنده در بابل را که (نبونئید) ایشان را به رغم خواست خدایان یوغی[٢٠] داده بود (؟) نه در خور ایشان،

 

٢۶. درماندگی هاشان را چاره کردم و ایشان را از بیگاری برهانیدم.[٢١]

مردوک، خدای بزرگ از کردارهای من شاد شد و

 

٢٧. (آنگاه) مرا، کورش، پادشاهی که پرستنده ی وی است و کمبوجیه، فرزند ِزاده شده ی من و همگی سپاهیانم را

 

٢٨. با بزرگواری، افزونی داد و ما به شادمانی، در آشتی تمام، کردارهایمان به چشم او زیبا جلوه کرد و والاترین پایه ی[٢٢] [خدائیش] را ستودیم. به فرمان او (= مردوک) همه ی شاهان بر اورنگ شاهی برنشسته

 

٢٩. و همگی (شاهان) جهان[٢٣] از زبرین دریا [دریای بالا] (= دریای مدیترانه) تا زیرین دریا [دریای پایین] (= دریای پارس)، (همه ی) باشندگان سرزمین های دور دست، همه ی شاهان آموری،[٢۴] باشندگان در چادرها همه ی آن ها

 

٣٠. باج و ساو بسیارشان[٢۵] را از بهر من(= کورش)؛ به بابل اندر آوردند و بر دو پای من بوسه دادند.

از … تا (شهر) آشور Aššur و شوش MŬŠ. ERIN = Šusan

 

٣١. آگاده Agade، سرزمین اشنونا Ešnunna، (شهر) زمین مه – تورنو Mê – Turnu، دیر Dēr تا (پایان) نواحی سرزمین گوتیان و نیز (همه ی) شهرهای مقدس آن سوی دجله که از دیرباز ویرانه گشته بود،[٢۶] (از نو باز ساختم).

 

٣٢. (و نیز پیکره ی) خدایانی را که در میانه ی آن شهرها (= جای ها) به جای های نخستین بازگردانیدم و (همه ی آن پیکره ها را) تا به جاودان در جای (نخستین شان) بنشاندم (و) همگی آن مردم را (که پراکنده بودند)، فراهم آوردم و آنان را به جایگاه های خویش بازگردانیم.

 

٣٣. (و نیز پیکره ی) خدایان سومر و اکد را که نبونئید (بی بیم) از خشم سرور خدایان (= مردوک) با بابل اندر آورده بود، به فرمان مردوک، خدای بزرگ به شادی و خوشی

 

٣۴. در نیایشگاه هایشان بنشاندم -جای هایی که دل آن ها شاد گردد- باشد که خدایانی که من به جای های مقدس (نخستین شان) باز گردانیدم،

 

٣۵. هر روز در برابر خداوند (= مردوک) و نبو زندگی دیریازی از بهر من بخواهند[٢٧] و هماره در پایمردی من سخن ها گویند، با واژه هایی نیک خواهانه باشد که به مردوک، خدای من، گویند که «به کورش، پادشاهی که (با بیم) تو را پرستنده است و کمبوجیه پسرش،

 

٣۶. بی گمان باش، بهل تا آن زمان باز سازنده باشند … با روزهایی بی هیچ گسستگی.» همگی مردم بابل پادشاهی را گرامی داشتند و من همه ی (مردم) سرزمین ها را در زیستگاهی آرام بنشانیدم.

 

٣٧. یک ؟ غاز، دو اردک و ده قمری (فربه) بیش از (رسم ِمعمول ِدادن ِ) غازها، اردک ها و قمریان (معین کردم)

 

٣٨. بلند و بر آن ها بیفزودم. در استوار گردانیدن ب[نای ] باروی «ایمگور – انلیل Imgur – Enlil» باروی بزرگ شهر بابل کوشیدم[٢٨] و

٣٩.دیوار کناره ای (ساخته از) آجر را بر کنار خندق شهر که (یکی از) شاهان پیشین [ ساخته و (بنایش را) به انجام نرسانیده ] بود،

 

۴٠. [بدانسان که] بر پیرامون [شهر (به تمامی) برنیامده بود]،[٢٩] آنچه را که هیچ از یک شاهان پیشین (با وجود) افراد به بیگاری گرفته شده ی [ کشورش ] در بابل نساخته بودند،

 

۴١. [ ..... از قیر ] و آجر از نو بار دیگر بساختم و [ بنایشا]ن[٣٠] [را به انجام رسانیدم.]

 

۴٢. [دروازه های بزرگ وسیع مر آن ها را بنهادم ....... و درهایی از چوب سدر] با پوششی از مفرغ، با آستانه ها و پاشنه [هایی از مس ریخته شده ...... هر آن جایی که دروازه ها]یشان (یافت می شد)،

 

۴٣. [ استوار گردانیدم .........نشته ای لوحه ای (در بردارنده ی) نام آشور بانی پال Aššur - bāni - apli شاهی پیش [٣١] از من [ در میان آن (= بنا) بدید]م.

 

۴۴. ………

 

۴۵. ……… تا به روز جاودان.

پانوشت ها :

[١] استفاده از واژه ی enūto «سروری» (صفت از واژه ی EN سومری به معنی خداوند، صاحب) احتمالا نمایانگر آن است که هنوز اعتقاد ابتدایی راجع به نزدیکی بسیار بین قدرت حیاتی فرمانروا و ترقی و پیشرفت کشور در میان نویسندگان بابلی رواج داشته. نقل از مرحوم پروفسور «ا. لئو اوپنهایم»(A. Leo Oppenheim)

رجوع کنید به :

Anceint Near Eastern Texts Related to Old Testament, ed. James B. Pritchard, 3rd ed. With Supplement (Priceton: Princeton University Press, 1696), P. 315, n. Ι

 

[٢] معنی لغوی : قرار گرفته بود.

 

[٣] پیش از دوباره خوانی لوحه توسط آقای پروفسور «Paul Richard Berger» به جای واژه ی (؟) buli واژه ی tamšili بازسازی شده بوده است و از این رو این سطر به گونه ی زیر ترجمه شده بود:

[«... نبوئید راستین پیکره های خدایان را از اورنگ هاشان برداشته و ] (دیگران را) بر آن واداشت تا پیکره های (دروغین) بر آن ها (= اورنگ ها) جای دهند.»

نسخه برداری اینجانب وجود bu را تایید نمی کند و آنچه باقی مانده به ši شباهت بیشتری دارد.

 

[۴] در بازسازی پایان سطر ۶ اختلاف نظرهایی وجود دارد. در بازسازی پایان سطر ۶ اینجانب نظر شادروان اوپنهایم و فرهنگ آشوری شیکاگو را نقل کرده است. در فرهنگ آشوری شیکاگو (Assyrian Dictionary Chicago) جلد سوم D ص ١١ شماره ی ٣ در ذیل واژه ی «dabābu» این عبارت به صورت زیر بازسازی شده است.

Umišamma iddinibub šipr{I m}agritim

«هر روز از رفتارهای خوار کننده سخن می گفت»

و این بازسازی در ترجمه ی شادروان پروفسور اوپنهایم نیز آشکار است.

آقای پروفسور برگر این شکستگی را «u ana magriti» بازسازی کرده که با بررسی های دوباره توسط اینجانب و خود آقای برگر، به جهت نبودن فضای کافی برای واژه ی «ana» این بازسازی کنار نهاده شد.

[۵] معنی لغوی : درست، با تقوی

[۶] شادروان اوپنهایم از آن جهت که شاه می بایست در هنگام انجام آیین های سال نو دست خداوند مردوک را بگیرد این قسمت را چنین ترجمه کرده :

«شاهی که (در آیین سال نو akîtu) یاری اش کند».

[٧] واژه ای که به «ماد» باز گردانیده شده به دو صورت «Ummānmanda» ماد و «Umman Manda» سپاهیان ماد خوانده و ترجمه شده است.

[٨] معنی لغوی : آن ها را واداشت تا (در برابر) دو پایش نماز برند.

[٩] واژه ی «şalmat qaqqadi» به معنی سیاه سران استعاره ای شاعرانه است برای مردم به طور کلی به سبب آفریده شدن از جانب خدایان و شبانی -نگهبانی- شدن از جانب شاه.

 

[١٠] معنی لغوی: به گونه ی وسیعی گسترده.

[١١] معنی لغوی: شمارش آن ها غیر قابل شناخت و فهم است.

[١٢] معنی لغوی: سلاح هایشان بسته شده.

[١٣] معنی لغوی: دستانش (= دستان کوروش) را از او (= نبونئید) پر کرد.

[١۴] واژه ی «šakkannakkî» که در این جا به «فرمانروایان» بازگردانیده شده، حکمرانان محلی به ویژه امرای دست نشانده ای بوده اند که در سرزمین های فتح شده از سوی پادشاه پیروز به حکمرانی منصوب می شده اند.

[١۵] معنی لغوی: پسر ِپسر.

[١۶] واژه ی «EN = bēl» به معنی مطلق «خداوند» در این زمان تنها برای خداوند مردوک بکار برده می شده است.

[١٧] در سال هفدهم نبونئید سپاهان کوروش در ماه تشریتو Tašrîtu (شهریور- مهر سال ۵۳۹ پیش از میلاد) برای نخستین بار سپاهان بابل را به فرماندهی پسر نبونئید در محلی به نام اپیس Opis شکست می دهند. در این هنگام مردم بابل بر (نبونئید) سر به شورش برمی دارند، اما این شورش را نبونئید با کشتاری سهمگین سرکوب می کند. روز چهاردهم تشریتو ( ۱۰ مهر ماه) شهر سیپر sippar در شصت کیلومتری شمال بابل به دست سپاهیان کورش گشوده می شود. روز ۱۶ تشریتو (= ۱۲ مهرماه) گبریاس فرمانده سپاهان گوتی (= آشور) از راه بستر رود فرات وارد بابل می شود و شهر را بی خونریزی تصرف می کند. روز سوم ماه Arahsamnu ارخسمنو (= ۱۸ آبان) کورش به بابل می آید.

رجوع کنید به : سیدنی اسمیت

Sidney Smith, Babylonian Historical Texts Relating to the Capture and Downfall of Babylonian. London: Methuen and Co. Ltd. 1924

[١٨] معنی لغوی: جستجو کردم.

[١٩] رجوع کنید به زیر نویس ١٠.

[٢٠] منظور از «یوغ» بیگاری است.

[٢١] جمله ی «anhussn upasih usaptir sarbasunu» به گونه های مختلفی ترجمه شده از آن جمله:

 

a) Weissbach: Verfall besserte ich aus, liess aufgraben ihren Einsturz

b) Schrader: ihr Schaden besserte ich aus: ihre sarbu liess ich ofnen

c) oppenheim: I brought relief to their dilpidated hausing, putting (thus) an end to their (main) complaints

A. Leo Oppenheim, Ancient Near Eastern Texts. P 316

 

d) Paul Richard Berger: schaffte ich Erholung von ihrer Erschopfung, liess ihre fron losen

P. R. Berger “der Kyros – Zylinder mit dem Zusatzfragment BIN II Nr. 32 und die akkadischen Personennamen in Danielbuch”. Zeitchrift fur Assyriologic, 64 (Juli, 1975), 199

 

e) The Assyrian Dictionary, Chicago, Vol. 1/11, p. 120, sub anhutu: I relieve their weariness, unfastening the ropes (they pulled)a

در این مرجع به جای واژه ی «sarbasunu» به اشتباه «sardisunu» به چاپ رسیده.

 

[٢٢] معنی لغوی : مقام اول.

[٢٣] معنی لغوی : تمامی سرزمین های مسکون.

[٢۴] واژه ی Amurru «آموری» چون به قومی اطلاق می شده که در آغاز هزاره ی دوم پیش از میلاد از سوی غرب رود فرات به بین النهرین مهاجرت کردند، به معنی مطلق «غرب» نیز آمده از این رو گروهی این واژه را در این متن غرب نیز معنی کرده اند.

[٢۵] معنی لغوی: سنگین.

[٢۶] معنی لغوی: پایین افتاده شده بود، رها شده بود.

[٢٧] معنی لغوی : گفتگو کنند.

[٢٨] رجوع کنید به زیر نویس ۱۶.

[٢٩] معنی لغوی: سبب حصار شدن به تمامی نشده بود.

[٣٠] معنی لغوی: [ کارهایشا]ن.

[٣١] معنی لغوی : شاهی که پیش من رونده است.

بن مایه:

فرمان کورش بزرگ به کوشش عبدالمجید ارفعی، فرهنگستان ادب و هنر ایران، شماره ی ٩، سال ١٣۶۶ – با اندکی تخلص

با سپاس از:

تارنمای آریابوم – نسخه ی اینترنتی فرمان کورش بزرگ به کوشش عبدالمجید ارفعی برای نخستین بار، در پایگاه پژوهشی آریابوم منتشر شده است.

تارنگار پان ترک ستیز

تارنمای ایران بوم






نوع مطلب : حکومت هخامنشیان، 
برچسب ها : تحلیل منشور کوروش، منشور کوروش، منشور کوروش بزرگ، کاملترین تحلیل منشور کوروش بزرگ،




نظرات() 

نظر شهید مطهری در مورد منشور کوروش

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 14 مهر 1393-04:52 ب.ظ


این حقیقت را شهید استاد مرتضی مطهری در همان ابتدای انقلاب به سادگی و شیوایی توضیح داده است. سخنان خواندنی او در این باره، در کتاب "آینده انقلاب اسلامی ایران" در کتابفروشی ها در دسترس همگان قرار دارد.

این شهید بزرگوار که امام راحل همه آثارش را بدون استثنا تایید کرده و ارزشمند خوانده اند، درباره موضوع آزادی عقیده عنوان کرده است: لازم است درباره دو نوع آزادی که مایه اشتباه کاری‏ و مغلطه شده است توضیح داده شود. فرق است میان آزادی تفکر و آزادی عقیده آزادی‏ تفکر ناشی از همان استعداد انسانی بشر است که میتواند در مسائل بیندیشد این استعداد بشری حتما باید آزاد باشد پیشرفت و تکامل بشر در گرو این آزادی است اما آزادی عقیده ، خصوصیت دیگری دارد میدانید که هر عقیده ای ناشی از تفکر صحیح و درست نیست منشا بسیاری از عقاید ، یک سلسله عادتها و تقلیدها و تعصبها است عقیده به این معنا نه تنها راه گشا نیست که به عکس نوعی‏ انعقاد اندیشه بحساب میاید یعنی فکر انسان در چنین حالتی ، به عوض‏ اینکه باز و فعال باشد بسته و منعقد شده است و در اینجا است که آن قوه‏ مقدس تفکر ، بدلیل این انعقاد و وابستگی ، در درون انسان اسیر و زندانی‏ میشود آزادی عقیده در معنای اخیر نه تنها مفید نیست ، بلکه زیانبارترین‏ اثرات را برای فرد و جامعه بدنبال دارد آیا در مورد انسانی که یک سنگ‏ را میپرستد باید بگوئیم چون فکر کرده و بطور منطقی به اینجا رسیده و نیز به دلیل اینکه عقیده محترم است ، پس باید به عقیده او احترام بگذاریم و ممانعتی برای او در پرستش بت ایجاد نکنیم؟ یا نه ، باید کاری کنیم که‏ عقل و فکر او را از اسارت این عقیده آزاد کنیم؟ یعنی همان کاری را بکنیم که ابراهیم خلیل الله کرد.

شهید مطهری در ادامه به داستان بت شکنی حضرت ابراهیم ( ع ) و پاسخ ایشان به اعتراض مردم بت پرست شهر اشاره و عنوان می کند: ابراهیم (ع) خطاب به انها گفت شما چرا مرا متهم میکنید؟ مجرم‏ واقعی همین بت بزرگ است که زنده مانده مردم در جواب گفتند که از او این کارها ساخته نیست پاسخ داد که چطور است کار زد و خورد از او ساخته‏ نیست ولی اینکه حاجتهائیرا که انسانها در آنها در مانده اند برآورده کند ، از او ساخته است؟ در اینجا قرآن اصطلاح بسیار زیبائی بکار می برد، می گوید: «فرجعوا الی انفسهم»، این مناظره سبب شد که اینها بخود بازگردند* از نظر قرآن ، خود واقعی انسان عقل و اندیشه ناب و خالص‏ و منطق صحیح اوست قرآن میگوید اینها از خودشان جدا شده بودند ، این تذکر سبب شد که دوباره سوی خود باز گردند و خود را در یابند حالا کار حضرت ابراهیم را چگونه باید تفسیر کنیم ؟ آیا کاری که ابراهیم‏ (ع) کرد بر خلاف آزادی عقیده - بمعنای رایج آن که میگویند عقیده هر کس‏ باید آزاد باشد - بود ، یا آنکه در خدمت آزادی عقیده بمعنای واقعی آن‏ بود ؟ اگر حضرت ابراهیم میگفت چون این بتها مورد احترام میلیونها انسان‏ هستند ، پس من هم به انها احترام میگذارم ، یعنی درست همان چیزی را ابراز میکرد که اکنون عقیده‏ای بسیار رایج است ، آیا کار درست و صحیحی انجام داده‏ بود ؟ از نظر اسلام این اغراء به جهل (کشانیدن به جهل) است نه خدمت به آزادی در تاریخ اسلام نیز میبینیم درست نظیر کار ابراهیم ( ع ) را پیغمبر اکرم ( ص ) در فتح مکه انجام داد آن حضرت به بهانه آزادی عقیده ، بتها را باقی‏ نگذاشت به عکس دید این بتها عامل اسارت فکری مردمند و صدها سال است‏ که فکر این مردم اسیر این بتهای چوبی و فلزی و شده است ، این بود که‏ بعنوان اولین اقدام بعد از فتح ، تمام آنها را در هم شکست و مردم را واقعا آزاد کرد.

شهید مطهری سپس این شیوه را با رفتار پادشاه‏ وقت انگلستان مقایسه می کند، "وقتی که او برای دیدار از هندوستان به آنجا رفته بود در هندوستان‏ جزء برنامه سفرش ، بازدید از یک بتخانه گنجانده شده بود. خود مردم هند وقتیکه میخواستند داخل صحن بتخانه شوند ، کفشهای خود را میکندند ، اما او بنشانه احترام بیش از حد ، هنوز به صحن نرسیده کفشهایش را کند و بعد هم‏ از همه مؤدب تر در مقابل بتها ایستاد در تفسیر این حرکت عده ای ساده‏ اندیش میگفتند ببینید نماینده یک ملت روشنفکر چقدر به عقاید مردم‏ احترام میگذارد غافل از اینکه این نیرنگ استعمار است استعماری که‏ میداند که همین بتخانه هاست که هند را به زنجیر کشیده و رام استعمارگران‏ کرده است اینگونه احترام گذاشتنها ، خدمت به آزادی و احترام به عقیده‏ نیست ، خدمت به استعمار است ملت هند اگر از زیر بار این خرافات‏ بیرون بیاید که دیگر باج به انگلیسیها نخواهد داد."

مثال دیگر استاد مطهری کوروش است. ایشان درباره او تصریح کرده است: در کتابهای تاریخ خودمان نوشته بودند کوروش چه مرد بزرگ و بزرگواری بوده که وقتی به بابل رفت و آنجا را فتح کرد تمام بتخانه‏ ها را محترم شمرد از نظر یک فاتح که سیاست استعمارگری‏ دارد، این کار، امری عادی و یک نقشه معمولی است ولی از نظر بشریت‏ چطور؟ آیا خود جناب کوروش به آن اعتقاد داشت؟ یقینا نه، اما کوروش‏ فکر میکرد این اعتقاد که مردم را در بیخبری نگاه داشته عامل خوبی برای در بند ماندن آنهاست این بود که دست به ترکیب آنها نزد.


* این اصطلاح قرآنی که هزار و چهارصد سال پیش مطرح شده است تقریبا معادل اصطلاح از خود بیگانگی و بازگشت بخویش است که درآثار هگل و مارکس و پیروان او ، بر روی آن تاکید بسیار شده است و روشنفکران ما متاسفانه بعوض اخذ آن از قرآن و درک معنای عمیق آن از این کتاب ، آنرا از غرب اخذ کرده اند.

میدونی من کیم منم کوروش {...}دیگه درباره ی من چیزی نگو .میدم مردم سیبری به {....}
پاسخ:
مواردی که با نقطه چین مشخص شده اند،غیرقابل نمایش اند...
کورش هم به اندازه ی تو بی فرهنگ و بی شعور بوده...
اینقده برات متاسفم که نگو
چیز دیگه ای هم ندارم بگم
البته یه ایرانی همچین وبلاگی رو برای یه شخص بزرگ مثل کوروش که حتی خارجیها هم دوستش دارن و بهش احترام میزارن ،نمیزنه

تو دنیای کوچیک خودت خوش باش
پاسخ:
دنیای تو کوچیکه...
تویی که تمام فرهنگ ایران رو خلاصه کردی به کورش و هخامنشیان...
من هم برای تو متاسفم.

سلام . رفیق بهتر نیست از این موضوع بهره برداری بهتری بشه. تخریب هرچی از تاریخ خودمون هر وقت هم باشه به ضرر خودمونه شما میدونی هیچ جای تاریخ باستان از هحامنشی نه دختر ها لخت بودن نه پسرها جام بدست

پاسخ:
سلام،لخت نبودن دخترها به خاطر این بوده که در دین زرتشتی قوانین سخت گیرانه ای در مورد زنان وجود داشته و زن ها اصلاً آدم حساب نمی شوند و نه اسم آن ها و نه تصویر آن ها در هیچ کتیبه ای نیامده مگر به دلایل خاص..
در ضمن ما تاریخ خودمون رو تخریب نمیکنیم ما حقیقت رو می گیم و حقیقت را باید گفت...
ههههه نه که الان خیلی به زنها اهمیت میدن و قوانین سخت و دست و پاگیری درموردش اجرا نمیشه و در صلح و صفا و صمیمت زندگی میکنن
برو بساطتت رو یه جا دیگه پهن کن که اینجا اصلا خریدار نداره
پاسخ:
من کاری به الآن ندارم..
من دارم از گذشته میگم..
اما قوانین الآن حداقلش اینه که زن به عنوان یک انسان آزاد است و میتواند در جامعه حضور داشته باشد اما دوران هخامنشیان اینچنین نبود..
بهتره که شما نگاهی به حقوق زنان در دین زرتشتی بیندازید تا به عمق فاجعه پی ببرید.

لعنت برتو و.........

 

پاسخ: 
لعنت خداوند بر ستمگران
دیگه خیلی چرت دارین میگین آدم وقتی خودش به جایی نرسه سعی میکنه دیگران و پایین بکشه 
حالا این شده مثل شما و امثال شما که چون بعد از چند دهه بجایی نرسیدن افتادید به جونه بقیه 
جایگاه کوروش کبیر و همه میدونن 
آیندگان خودشون قضاوت میکنن 
پاسخ: 
اگر پاسخ علمی دارید بگید
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
شک ندارم توحروم زاده ای ای عوضی **** هیچی ندار

تو حتما یک تازی عرب هستی که داری به پدران خودت دشنام میدی و ان قدر کم شعوری که نمیری از منابع درست اطلاعات جمع کنی خیلی برای تو ناراحت هستم که پدر و مادرت تو رو این جوری بزرگ کردن تو داری اسلام رو با تاریخ ایران در هم میریزی و اگر اسلام میخواهد که تاریخ ایران باستان رو یک مشت وحشی معرفی کنه پس گند بزنن به این اسلام دروغین تو و واقعا برای تو ناراحت هستم خود حضرت محمد به ایرانیان افتخار می کنه اگر سلمان فارسی (بهروز ) نبود که حالا خندقی نداشتن و تا حالا حتما اسلامی وجود ندارد تو یا ایرانی نیستی یا یک ایرانی پست که نمی فهمد چی میگه به کی میگه و چرا میگه تو کوری که تخت جمشید رو نمیبینی تو یک عرب هستی این رو  از این به بعد بدون عرب کثافت برو گم شو وطن فروش احمق و واقعا کم عقل هستی که ویکیپدیا رو معتبر منی تونی ...
پاسخ: 
اگه سلمان فارسی نبود اسلام هم نبود؟؟این چه حرفیه که شما می زنید؟خدا اسلام رو حفظ می کنه چه با سلمان چه بی سلمان.
...ببینید قرآن در مورد آن هایی که دنبال ادامه دادن آئین پدرانشان هستند چی می گه؟؟ 
نژاد پرستی در اسلام جایی نداره..اگه افتخاری به ایرانیان باشه به خاطر پایداری در اسلام است نه به خاطر شرک و کفر قبل از اسلام..
در ضمن شما اگر کمی سواد داشتید می فهمیدید که ویکیپدیا معتبر نیست چون هر کسی امکان ویرایش اطلاعات و افزودن اطلاعات به آن را دارد
دیگه خیلی چرت دارین میگین آدم وقتی خودش به جایی نرسه سعی میکنه دیگران و پایین بکشه 
حالا این شده مثل شما و امثال شما که چون بعد از چند دهه بجایی نرسیدن افتادید به جونه بقیه 
جایگاه کوروش کبیر و همه میدونن 
آیندگان خودشون قضاوت میکنن 
پاسخ:
اگر پاسخ علمی دارید بگید




نظرات() 

نظر امام خمینی در مورد پادشاهان ایران باستان

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 14 مهر 1393-04:41 ب.ظ


امام خمینی :

سى و پنج سال اول، دو تا امپراتورى را اینها شکست دادند! امپراتورى روم و امپراتورى ایران. ایران را فتح کردند، روم را هم فتح کردند. این افیون است؟! این اسلام آمده است که بسازد با کسرى و مردم را بگوید تبعیت کنید از کسرى‏؟! این آمده است که بسازد با سلطان روم و بگوید به مردم روم- تعلیم کند- که بسازید با اینها؟! یا این آمد و دوتا امپراتورى را شکست داد و عقبشان زد براى اینکه عدل را در عالَم و براى این فقرا ... براى اینکه این فقرا را آنها مى‏خوردند، جلویشان را بگیرد؟.

سخنرانى امام در جمع ایرانیان مقیم خارج درباره حیاتبخش بودن آیین اسلام
زمان: 14 آبان 1357/4 ذى الحجه 1398.
مکان: پاریس، نوفل لوشاتو.
صحیفه امام: ج‏:4 ص: 322

لینک دسترسی به صحیفه امام

سخنرانى امام در جمع ایرانیان مقیم خارج در باره عامل اصلى در جنایات!

یک تولدى است که مبدأ خیرات است، مبدأ برکات است، مبدأ کوبیدن ظالم است، مبدأ خاموش شدن آن بتکده‏ها و آتشکده هاست، مثل ولادت رسول اکرم که گفته شده است که «آتشکده پارس» خاموش شد و کنگره‏هاى طاق کسرى ریخته شد- حالا ریخته شدن و خاموش شدنش با تاریخ، گفته شده- لکن مطالب این است که دو قوه بوده است آن وقت که یکى قوه حکومت جائر بوده است؛ و یکى هم قواى روحانى آتش پرست؛ و به آمدن رسول اکرم [این دو قوه شکست‏]؛ تولد ایشان مبدأ شکست این دو قوه است. یکى طاق کسرى که کنگره هایش، کنگره‏هاى ظالمانه‏اش ریخت. اینکه مى‏گویند «انوشیروان عادل» این از اساطیر است! یک مرد ظالم سفاکى بوده است، منتها شاید پیش سلاطین دیگر وقتى گذاشتند، به او گفتند عادل! و الّا کجایش انوشیروانْ عادل بوده است؟! به تولد رسول اکرم، این پایه‏ها؛ یعنى مبدأ ریختن پایه‏هاى ظلم و خاموش شدن آتشهاى دوگانه پرستى و شرک و آتش پرستى [فرو ریخت‏]؛ آن دو قوه‏اى که در آن وقت بوده است، با آمدن ایشان هر دو مبدأ شکست،

 زمان: 4 آبان 1357/23 ذى القعده 1398.
مکان: پاریس، نوفل لوشاتو.
صحیفه امام: ج‏: 4 ص: 161

 

سخنرانى امام در جمع اعضاى کنگره آزادى قدس در باره بازگشت به اسلام واقعى!

در چندین سال قبل- محتمل است، گمان مى‏کنم زمان رضاخان بود- یک مجمعى درست کردند و یک فیلمهایى تهیه کردند و یک اشعارى گفتند و یک خطابه‏هایى خواندند، براى تأسف از اینکه اسلام بر ایران غلبه کرد، عرب بر ایران غلبه کرد. شعر خواندند، فیلم [به‏] نمایش گذاشتند که عرب آمد و طاق کسرى را، مدائن را گرفت و گریه‏ها کردند. همین ملّیها، همین خبیثها گریه‏ها کردند. دستمالها را درآوردند و گریه کردند که اسلام آمده و سلاطین را، سلاطین فاسد را شکست داده و این معنا در هر جا، به یک صورتى به ما، به ملتها تحمیل شده در ممالک عربى، عرب باید چه باشد. این تلقین است. این مخالف با قرآن است.

زمان: بعدازظهر 18 مرداد 1359/27 رمضان 1400.
مکان: تهران، حسینیه جماران.
صحیفه امام: ج‏ 13 ص: 88

 

سخنرانى امام در جمع مسئولان نظام در باره بازتاب و تأثیر ولادت حضرت رسول در جهان!

در ولادت حضرت رسول- صلى اللَّه علیه وآله- قضایایى واقع شده است، قضایاى نادرى به حسب روایات ما و روایات اهل سنت وارد شده است که این قضایا باید بررسى بشود که چى است. از جمله قضیه شکست خوردن طاق کسرى‏ و فرو ریختن چهارده کنگره از آن قصر و از آن جمله خاموش شدن آتشکده‏هاى فارس و ریختن بتها به روى زمین.[1] قضیه شکست‏ طاق کسرى شاید اشاره به این باشد که در عهد این پیغمبر بزرگ، طاق ظلم، طاقهاى ظلم مى‏شکند و مخصوصاً طاق کسرى‏ شکسته شد براى اینکه آن وقت این طاق کسرى مرکز ظلم انوشیروان بود.
انوشیروان به خلاف آن چیزهایى که به واسطه شعرا و به واسطه درباریهاى آن وقت و موبدان دربارى آن وقت درست کردند، یکى از ظالمهاى ساسانیان است، و دنبال او یک حدیثى هم جعل شده است، و به حضرت رسول- صلى اللَّه علیه وآله و سلم- نسبت داده شده که «من متولد شدم در عهد سلطان عادل انوشیروان!» این اولًا سند ندارد و مُرْسَل[2] است، و ثانیاً کسانى که اهل تفتیش در امور هستند، تکذیب کردند این را و معلوم است که یک دروغى است که بستند. انوشیروان ظالم باید گفت، نه عادل.

 در زمان انوشیروان چهارطبقه یا پنج طبقه ممتاز بودند، یعنى از هم ممتاز، علاوه بر خود دستگاه سلطنت با آن بساطى که داشته است؛ یک دسته هم شاهزادگان بودند و درباریها، اینها یک طبقه على‏ حده ممتاز؛ یک دسته هم کسانى بودند که داراى اموال هستند و به قول آنها شریف زاده‏ها، آنها هم یک دسته ممتاز؛ یک دسته دیگر هم عبارت از آنهایى بودند که سران ارتش و امثال اینها بودند، آنها هم ممتاز؛ دسته آخر که نوع مردم بودند پیشه وران بودند، و پیشه وران باید کار کنند آنها بخورند تکلیف این بوده. آنها آن طبقه بالا مالیات بده نبودند، به نظام هم نمى‏رفتند. در نظام باید طبقه پایین که پیشه وران بودند، مى‏گفتند اینها باید خدمت کنند، و مال اینها صرف بشود در آن طبقات دیگر؛ اینها به نظام بروند، اینها جنگ بکنند، اینها کارها را انجام بدهند، آنها بخورند. اجازه نمى‏دادند که این طبقه پایین تحصیل کند، ممنوع بود. این قصه در شاهنامه هم هست که پیش او شکایت بردند که بوذرجمهر پیش‏اش شکایت برد که هزینه کم شده است و ارتش محتاج به مؤونه‏ است، و در بین این طبقات پایین هستند اشخاصى که مال داشته باشند. بعد رفتند و پیدا کردند یک نفرى که حالا مى‏گویند کفشگر بوده، پیدا کردند و او گفت که من مى‏دهم- به حسب نقل شاهنامه- من مى‏دهم لکن به شرط اینکه بچه من را اجازه بدهند درس بخواند. رفتند به او گفتند قبول نکرد، گفت نه، ما نه پولش را مى‏خواهیم، نه اجازه مى‏دهیم، براى اینکه اگر اجازه بدهیم که یک آدم پایینى بیاید و درس بخواند، این آن وقت بعد مى‏خواهد دخالت کند در امور و این نمى‏شود. این عدالتى است که انوشیروان داشته است. و در تاریخ ثبت است این جنایاتى که اینها مى‏کردند. و من گمان ندارم در تمام سلسله سلاطین حتى یک نفرشان آدم حسابى باشد، منتها تبلیغات زیاد بوده است، براى شاه عباس آن قدر تبلیغ کردند، با اینکه در صفویه شاید از شاه عباس بدتر آدم نبوده، در قاجاریه آن قدر از ناصرالدین شاه تعریف کردند و شاه شهید و نمى‏دانم امثال ذلک، در صورتى که یک ظالم غدارى بود که بدتر از دیگران شاید. آن تبلیغات که در آن وقت بود، همیشه بوده است.

 عدالت گسترى انوشیروان مثل صلح دوستى رئیس جمهور امریکاست، و مثل کمونیستى شوروى است. ما الآن در عصر حاضر این چیزها را مى‏بینیم، و اگر چنانچه تاریخ نویسها و نمى‏دانم آنهایى که شعرا هستند و آنهایى که خطبا هستند و آنهایى که دربارى هستند، اینها را، تبلیغاتى که الآن دارد در دنیا مى‏شود، این تبلیغات به گوش اشخاص برسد که مطلع از وقایع نیستند، آنها هم خیال مى‏کنند که همان طورى که انوشیروان عادل، عادل بوده است، آقاى رئیس جمهور امریکا هم صلح دوست و عدالت پرور و امثال اینهاست، و حال آنکه شما که مطلعید مى‏دانید قضیه چى است .
[1]بحارالأنوار، ج 15، ص 257، ح 9 و تاریخ طبرى، ج 2، ص 166.
[2]به حدیثى که سند مشخص و معلومى ندارد و به پیامبر (ص) یا امام معصوم (ع) نسبت داده شود؛ مُرْسَل گفته مى‏شود.

زمان: صبح 9 آذر 1364/17 ربیع الاول 1406.
مکان: تهران، حسینیه جماران.
صحیفه امام: ج: ‏19 ص: 433  

 





نظرات() 

گزارش آمیانوس مارسلینوس در مورد کوروش بزرگ

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 14 مهر 1393-04:27 ب.ظ

«به نیکی دانسته شد که این ایل (پارسیان) ؛ پس از مقهور و ذلیل ساختن بسیاری از کشورها با نیروی قهریه و زور ، قلمرو خود را تا دور دستها تا پروپانتیس و تراکیه گسترش دادند ، لیکن متعاقباً [این قلمرو] کاهش یافته شد و به بلایا و مصائب عظیمی گرفتار آمد ؛ به دلیل تکبر فرمانروایان جاه طلب که تاخت و تازهای هرزه [یورشهای شهوانه *] و اوباش گونه خود را به ممالک دوردست گسیل می داشتند. از این قبیل می توان از عملکرد کوروش یاد کرد که از بسفور (**) با یک لشکر عظیم و افسانه ای گذر کرد اما تماماً توسط تومیریس ملکه سکاها که بگونه ای وحشتناک انتقام فرزندان خود را گرفت ، نابود شد . »

  

Source :

 Ammianus Marcellinus, Book XXIII , vi , 7

 

داخل پرانتز : آمیانوس در فقره ای دیگر (vi.40) از کوروش با عنوان amiable king [ شاه دلپذیر ! ] یاد می کند، ولی در گزارش دیگر که نقلش آمد از : "شهوت قدرت" و "تاخت و تاز اوباش گونه" وی یاد می کند.

 

(*)

اشاره مارسلینوس به "یورشهای برخاسته از شهوت" ( licentious inroads) با توجه به ادامه جمله و اشاره وی به لشکرکشی به سرزمین سکائیه ، اشاره به ماجرایی است که هرودوت نیز بدان اشاره کرده و بر پایه آن کوروش به تومیریس ملکه سکاها دلبستگی پیدا کرد. شرح کامل ماجرا را در اینجا بخوانید .

 

مارسیلینیوس واقعه ای که هرودوت و دیودوروس و ژوستین و دیگران هم آنرا نقل کرده اند صحیح ذکر میکند تنها در ذکر نام "بسفور" دچار سهوی میشود.

 

 

 

 

http://www.tertullian.org/fathers/ammianus_23_book23.htm

http://archive.org/stream/theromanhistoryo28587gut/28587.txt






نظرات() 

نظرات مقام معظم رهبری،امام خامنه ای در مورد ایران باستان

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 14 مهر 1393-04:24 ب.ظ


 جوانان عزیز، بخصوصى فرزانگان ، مایلم به این مطلب درست توجه کنند که اسلام در برخورد با پدیده هایى که از کشورها و از ملتهاى دیگر، یا از دوره هاى قبل به او رسیده است ، یک برخورد حکمت آمیز و همراه با دقت و نگاهى همه جانبه دارد. هر چیزى که قابل این است تا محتواى صحیحح پیدا کند، اسلام آن را مى گیرد، به آن جهت و محتواى صحیح مى دهد و در دسترس مردم مى گذارد.

مثلا بعضى از همین مراسم حج ، مثل طواف ، سعى و قربانى کردن ، از قبل از اسلام بود؛ اسلام ، این مراسم را گرفت ، محتواى شرک آلود، مادى و غلط را از آن خارج کرد و محتواى توحیدى به آن داد. آن را درک کرد و به صورت یک درس ، به مردم برگرداند، کار خیلى عجیب و مهمى است . در باب عید نوروز و مراسم سنتى قدیمى هم همین جور، اسلام عیدنوروز را گرفت ، محتواى انسانى و اسلامى و معنوى به آن داد و به مردم برگرداند.
اول سال تحویل ، شما به دستور اسلام با خدا رابطه برقرار مى کنید؛ عرض مى کنید: یا مقلب القلوب و الابصار، یا مدبر اللیل و النهار، یا محول الحول و الا حوال اى کسى که گردش زمین و آسمان ، گردش دلها و چشمها و گردش روزگاران به دست توست ، این گردش قرار دادى سال را هم براى ما با برکت و مبارک قرار بده : حول حالنا الى احسن الحال .

ببینید نوروز و تحویل سال – رفتن از یک سال به سال دیگر – یک محتواى معنوى پیدا کرد. مردم را توصیه مى کنند: اغتسل و البس و انظف ثیابک : غسل کنید، خود را شست و شو بدهید و تمیزترین لباسها را – البته صحبتى از لباس نونیست ؛ صحبت از لباس تمیز است – بپوشید؛ به دین یکدیگر بروید؛ صله ى رحم بکنید، دلهایتان را شاد کنید؛ در خودتان امید بدهید و با رویش طبیعت یک رویش ‍ معنوى در دل خودتان به وجود بیاورید.
برخورد با عید نوروز؛ این است ؛ لذا ما ایرانیها عید نوروز را دوست مى داریم و آن را جشن مى گیرمى . اما جشن ما یک جشن سالم است . با هر کدام از این مراسم قدیمى که اسلام برخورد مى کند، این جور برخورد مى کند. البته بعضى از مراسم هست که قابل اصلاح نیست . مثلا اسلام درباره مراسم خرافى از روى آتیش پریدن ، حرفى ندارد و تاءیید نمى کند؛ اما هیچ اشکالى نمى بیند که مردم – فرض بفرمایید – در مناسبتى از مناسبتهاى عید به فضاى باز بروند، با سبزه و طبیعت و صحرا، دیدارى تازه کنند، خود و طبیعت را با یکدیگر نزدیک کنند و لذت صحیح و سالم ببرند، مانعى ندارد.

درست ، عکس روش جاهلى ؛ در روشهاى جاهلى ، اگر عمل خوبى هم در دست مردم باشد، آن را بى محتوا مى کنند ! لذا شما مى بینید که راجع به تحویل سال در تبلیغات رادیوهاى بیگانه ، صحبت زیادى نیست ؛ اما راجع به چهارشنبه سورى در این چند روز قبل از سال ، تقریبا تمام رادیوهاى بیگانه راجع به آن صحبت کردند ! درست نقطه ى مقابل آن نظر اسلامى !

البته بعضى از عوامل خود ما هم در وزارت کشور، استباهى کردند که در واقع همان کار رادیوهای بیگانه را تاءیید کرد ! منتها دلسوزان وزارت کشور و وزیر محترم که بحمدالله خود روحانى و از سادات محترم است – فورا جلوى آن را گرفت .
شما ببینید در ایام تحویل ، مردم در کجاها اجتماع مى کنند؛ دیشب در اطراف آستان قدس رضوى ، با این که نیمه ى شب بود، جاى سوزن انداختن نبود ! تا بسط شیخ بهایى و تمام این اطراف ، مردم براى توجه ، روى زمین نشسته بودند ! یعنى عید نوروز، همراه با معنویت . یا دیشب ، نیمه ى شب ، هزاران انسان علاقه مند، از خواب و خانه و زندگى و محیط خانواده بیررون مى آیند و به مرقد امام بزرگوار مى روند ! یعنى جنبه ى معنوى .

خوب ، حالا یک نفر هم پیدا مى شود که از سر اشتباه و ندانم کارى ، به جاى مرقد امام رضا و مرقد امام بزرگوار و مرقد حضرت معصومه و مراسم معنوى ، تخت جمشید را زنده مى کند ! البته تخت جمشید، یک اثر معمارى است ؛ انسان ، اثر معمارى را تحسین مى کند و چون متعلق به ما و ملا ایرانیهاست ، به آن افتخار هم مى کند؛ اما این غیر از آن است که ما دلها و ذهنها و جانهاى مردم را متوجه به نقطه اى بکنیم که در آن خبرى از معنویت نیست ، بلکه نشانه ى طاغوتیگرى است !
در همان ساختمانها که امروز بعد از گذشت یکى دو هزار سال ویران است ، زمانى به مناسبت همین روز نوروز، خدا مى داند که چه قدر بى گناه ، در مقابل تخت طاغوتهاى زمان به قتل مى رسیدند و چه قدر دلها ناکام مى شدند ! این افتخارى ندارد.

عید نوروز خوب است ، مراسم جشن و سرور و شاد بودن دلها خوب و مطلوب است ؛ اما در جهت درست . این کارى است که اسلام کرده است ؛ ما هم به فضل الهى به تبعیت اسلام ، همین سیاستها را دنبال مى کنیم ، مردم هم همین را مى خواهند و دلهاى مردم هم دنبال همین چیزهاست ؛ مردم به آن چیزهایى که جنبه ى مادى دارد، مستقلا توجهى ندارند و اگر آن جنبه ى مادى ، با یک جنبه ى انحرافى همراه شد، مردم از آن رویگردانى میکنند .

تاریخ بیانات : 1378/1/1

من همین‌جا اشاره بکنم به این بناهای باستانیِ مربوط به قبل از اسلام؛ تخت جمشید و بقیه‌ی چیزهائی که در این استان هست. انسان از دو نظر ممکن است به این مراکز باستانی نگاه کند؛ اینها را باید از هم تفکیک کرد. یک نگاه این است که اینها متعلق به جباران تاریخ بوده. هر کدامی که نگاه میکنیم ، به یک نحوی به یکی از جباران تاریخ و طاغوتهای بشری ارتباط پیدا میکند. بله ، از این جهت نگاه منفی به اینها هست. غالب متدینین و انسانهائی که نفرت طبیعی از استبداد و از جباریت دارند ، با این دید وقتی به این بناهای باستانی نگاه میکنند ، طبعاً برای آنها جاذبه‌ای ندارد. لیکن یک جنبه‌ی دیگر هم وجود دارد و آن این است که این بناها محصول سرپنجه‌ی هنرمند ایرانی است؛ محصول فکر راقی و روشن‌بین ایرانی است در سالها و قرنها پیش از این؛ این جنبه‌ی مثبت قضیه است. همه‌ی بناهائی که از لحاظ تاریخ ی – چه در اینجا ، چه در اصفهان ، چه در بقیه‌ی نقاط کشور – وجود دارد ، از این قبیل است. درست است که جباران استفاده کردند ، اما خالق و آفریننده‌ی این مجموعه‌ها کیست؟ ذهن ایرانی است ، سرانگشت هنرمند ایرانی است ، روحیه‌ی بلندنظر ایرانی است ، ابتکار و ذوق ایرانی است؛ این برای یک ملت افتخار است. با این دید وقتی نگاه بکنیم ، می‌بینیم اینها مثبت است؛ چه تخت جمشید ، چه بقیه‌ی مناطق دیگر. اینها را نشان بدهید .

بیانات در دیدار مسئولان اجرائی استان فارس‌‌

۱۳۸۷/۰۲/۱۸

و لذا در تاریخ هم وقتی شما نگاه کنید ، می‌بینید حکما و دانشمندان و انبیا و اهل معرفت علی‌رغم ضعفهای ظاهری‌شان و نداشتن قدرت بر اسکندرها و کوروش‌ها و بقیه‌ی سلاطین و جهانگیران عالم ، پیروز شدند؛ در زمان خود پیروز نشدند ، اما در تاریخ پیروز شدند. از سلاطین و جهانگیران عالم جز نامی ، آن هم همراه با طعن و لعن انسانهای هوشیار چیزی در تاریخ نمانده ، اما بشر آنجا که زندگی میکند ، آنجا که میفهمد ، آنجا که دانش دارد ، آنجا که ایده‌های شریف را مطرح میکند ، آنجا که خصوصیات نیک انسانی از او سر میزند ، در حقیقت دنباله‌رو پیغمبران و حکیمان و عارفان و همان کسانی است که فکرشان را بر تاریخ و بر بشریت عرضه کردند و پایش ایستادند و مبارزه کردند؛ اگرچه خودشان رفتند ، اما فکرشان ماند و تیرشان به هدف نشست. این تفاوت اساسی بین آزادی در فرهنگ غربی رایج امروز دنیا و آزادی در فرهنگ اسلامی که ما راجع به آن بحث میکنیم و شقوق آن را بیان خواهیم کرد .

خطبه‌های نماز جمعه‌ تهران

۱۳۶۵/۱۰/۱۹

البته من افتخار نمی‌کنم که این‌جا پایتخت مادها یا پایتخت تابستانیِ هخامنشی‌ها بوده. تواریخی هم که آقای استاندار شرح مفصلی از آنها گفتند ، همه‌اش محل بحث است؛ چیزهای مسلّمی نیست. معلوم نیست دولت ماد در آن وقت تنها دولت متمرکز ایران بوده؛ اینها بین دانشمندان و متخصصانِ این کار محل اختلاف است. در همان دوره‌ی ماد ، به گمان زیاد ما چندین حکومت مقتدر در سرتاسر ایران داشتیم. البته فرنگی‌ها اصرار داشتند هخامنشی‌ها را بالا بیاورند و مطرح کنند و کوروش و داریوش را اولِ تاریخ بدانند؛ حتّی مادها را هم از خاطر برده‌اند. کار مستشرقان اروپایی در این زمینه خیلی صادقانه نبوده ، لیکن حفاری‌ها و شناختها و نشانه‌های گوناگون تمدنی به ما نشان می‌دهد که در سرتاسر ایرانِ کنونی ما تمدنهای بسیار قدیمی – که بعضی شاید از تمدن مصر هم قدیمی‌تر باشد – وجود دارد؛ تمدنهای شش هزار ساله ، هفت هزار ساله؛ از جمله در همدان است ، از جمله در سیستان است ، از جمله در مناطق دیگری از این کشور است. بنابراین نمی‌شود قاطع گفت این‌جا تنها دولت متمرکز یا اولین دولت متمرکز وجود داشته؛ اینها حدسیات است .

بیانات در دیدار جمعی از مسئولان و نخبگان استان همدان‌

۱۳۸۳/۰۴/۱۹

البته عرض کردم ، فقط یک مورد استثناء وجود دارد – که آن هم از لحاظ تاریخ ی مورد تردید است و با افسانه‌ها مخلوط است – و آن داستان کاوه‌ی آهنگر است؛ که می‌گویند این آهنگر به کمک مردم حرکت کردند و سلطنت ضحاک ماردوش را از بین بردند. اگر واقعیت داشته باشد و راست باشد ، در تاریخ همین یک مورد است و دیگر نمونه‌ای ندارد. البته در تاریخ ی که اروپائی‌ها برای کشور ما از دوران پهلوی به این طرف نوشته‌اند ، اسمی از فریدون و ضحاک و کاوه‌ی آهنگر وجود ندارد؛ آنها جور دیگری تاریخ را نوشته‌اند که آن مقوله‌ی دیگری است و حالا نمی‌خواهیم وارد آن بشویم .

بیانات در دیدار مردم شیراز

1۳۸۷/۰۲/۱۱


از مجموعه سخنان رهبری این طور برمی آید که ایشان موافقند تا در مواردی که دشمن به فرهنگ ما
 حمله می کند ما نیز صرفاً در جواب آن ها به بعضی از موارد تاریخی استناد کنیم
 اما از نظر ایشان افتخار به ایران باستان و تاریخ سیاه مجعول گذشته
و شاهان ستمگری مثل کوروش و داریوش به هیچ وجه کاری عقلانی و اسلامی نیست




نظرات() 

دانلود کتابچه«خدایان رهزن» (جنایت های کوروش هخامنشی،داریوش هخامنشی و چهره واقعی ایران باستان)

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 14 مهر 1393-04:21 ب.ظ

در این کتابچه به قسمت کوچکی از حقایق ایران باستان شامل جنایت های شاهان هخامنشی پرداخته شده است.

دریافت
حجم: 568 کیلوبایت



نظرات() 

متن استوانه کورش هخامنشی _از این جفنگیات چطور حقوق بشر مستخرج می شود ؟!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط : قارانقوش
دوشنبه 14 مهر 1393-12:14 ق.ظ

  1. متن استوانه کورش هخامنشی  _از این جفنگیات چطور حقوق بشر مستخرج  می شود ؟!!!!!!!!!!!!!!!!
    ترجمه فارسی از متن اصلی : دکتر شاهرخ رزمجو ، بخش خاورمیانه ، موزه بریتانیا

    1) آن هنگام که .................................................................................................................................................(شکستگی )
    2) ...........................................................................................................................................................[چهار] گوشه جهان
    3) ...........................................................................................فرو مایه ای (= نبونئید ) به سروری سرزمینش گمارده شد
    4) ......................................................................................................ר اما ק او [فرمانروایی ؟ سا] ختگی بر آنان قرار داد ،
    5) نمونه ای ساختگی از اسگیل سا[خت و] ............................... برای (شهر) اور و دیگر جایگاه های مقدس [ فرستاد ؟]
    6) آیین هایی که شایسته آنان (خدایان / پرستشگاه ها) نبود . پیشکشی [هایی ناپاک ] ......... گستاخانه [...... ] هر روز
    یاوه سرایی می گرد و [اها ] نت آمیز
    7) (او) پیشکشی های روزانه را باز داشت . او در [آیین ها دست برد و ] ....................... درون پرستشگاه ها برقرار [کرد].
    در اندیشه اش به ترس از مردوک شاه خدایان پایان داد .
    8) هر روز به شهرش (=شهر مردوک ) بدی روا می داشت . .............. همه مردما[نش ....... ](= مردمان مردوک) را با یوغی
    رها نشدنی به نابودی کشاند.
    9) انلیل خدایان (= مردوک )، از شکوه ایشان بسیار خشمگین گشت و ...................... قلمرو آنان . خدایانی که درون آنها
    می زیستند محراب هایشان را رها کردند.
    10) خشمگین از اینکه او (=نبونئید ) آنان (= خدایان غیر بابلی ) را به شوآنه (=بابل ) وارد کرده بود. [دل ] مردوک بلند
    [ پایه ، انلیل خدایان ] برحم آمد ......(او) به همه زیستگاه هایی که جایگاه های مقدسشان ویران گشته بود.
    11) و مردم سرزمین سومر و اکد که همچون کالبد مردگان شده بودند، اندیشه اش را معطوف ساخت (و) برآنان رحم
    آورد. او همه سرزمین ها را جست و بررسی کرد.
    12) شاهی دادگر را جستجو کرد که دلخواهش باشد. او کورش ، شاه (شهر) انشان را به دستانش گرفت و او را به نامش
    خواند (و) شهریاری او برهمگان را ، به آوای بلند اعلام کرد.

    13) او (=مردوک) سرزمین گوتی (و) همه سپاهیان مادی را در برابر پاهای او (=کورش ) به کرنش درآورد و همه مردمان
    سرسیاه (=عامه مردم )را که (مردوک ) به دستان او (=کورش )سپرده بود.
  2. ) به دادگری و راستی شبانی کرد. مردوک ، سروربزرگ ، که پرورنده مردمانش است ، به کارهای نیک او (=کورش) و
    قلب راستینش به شادی نگریست .
    15) (و) او را فرمان داد تا بسوی شهرش (=شهرمردوک ) بابل برود. او را واداشت (تا) راه تینتیر(=بابل) را در پیش گیرد،
    و همچون دوست و همراهی در کنارش گام برداشت .
    16) سپاهیان گسترده اش که شمارشان همچون آب یک رودخانه شمردنی نبود، پوشیده در جنگ افزارها در کنارش
    روان بودند.
    17) (مردوک) او را بدون جنگ و نبرد به درون شوآنه (=بابل) وارد کرد. او شهرش بابل را از سختی رهانید. او(=مردوک)
    نبونئید، شاهی را که از او نمی هراسید به دستش (=دست کورش )سپرد.
    18) همه مردم تینتیر (=بابل ) تمامی سرزمین های سومر و اکد بزرگان و فرمانداران در برابرش کرنش کردند (و) بر
    پاهایش بوسه زدند از پادشاهی او شادمان گشتند(و) چهره هایشان درخشان شد.
    19) (مردوک) سروری که با یاری اش به مردگان زندگی بخشید (و) آنکه همه را از سختی و دشواری رهانید آنان او را به
    شادی ستایش کردند و نامش را ستودند.
    20) منم کورش ، شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه نیرومند، شاه بابل ، شاه سومر و اکد ، شاه چهارگوشه جهان .
    21) پسر کمبوجیه ، شاه بزرگ ، شاه شهر انشان، نوه کورش ، شاه بزرگ، شا[ه شهر]انشان ، نبیره چیش پیش ، شاه بزرگ
    شاه شهر انشان
    22) دودمان جاودانه پادشاهی که (خدایان ) بل و نبو فرمانروایی او را دوست دارند (و) پادشاهی او را با دلی شاد یاد
    می کنند . آنگاه که با آشتی به در [ون ] بابل آمدم .
    23) جایگاه سروری (خود) را با جشن و شادمانی در کاخ شاهی بر پا کردم . مردوک ، سروربزرگ ، قلب گشاده کسی که
    بابل را دوست بدارد [ همچون سرنو] شتم به من [بخشید ](و) هرروز ترسنده در پی نیایش او بودم .
    24) سپاهیان گسترده ام با آرامش درون بابل گام برمی داشتند. نگذاشتم کسی در همه [سومر و ]اکد هراس آفرین باشد.

    25) در پی امنیت ר شهرק بابل و همه جایگاه های مقدسش بودم. برای مردم بابل ............. که برخلاف خوا[ ست خدایان ]
    یوغی بر آنان نهاده بود که شایسته شان نبود.
    26) خستگی هایشان را تسکین دادم (و) از بندهایشان (؟) آزادشان کردم . مردوک ، سرور بزرگ ، از رفتار[ نیک من ]
    شادمان گشت (و)
    27) به من کورش ، شاهی که از او می ترسد و کمبوجیه پسر تنی [ام و به ] همه سپاهیانم .
    28) برکتی نیکو ارزانی داشت . بگذار ما با شادی در برابرش باشیم ،؛ درآرامش به [ فرمان] والایش ، همه شاهانی که بر تخت
    نشسته اند.
    29) از هر گوشه (جهان) از دریای بالا تا دریای پایین ، آنانکه در سرزمینهای دور دست می زیند (و) همه شاهان سرزمین
    امورو که در چادرها زندگی می کنند ، همه آنان .
    30) باج سنگینشان را به شوآنه (بابل ) آوردند و بر پاهایم بوسه زدند. از [ شوآنه (=بابل )] تا شهر آشور و شوش .
    31) اکد ، سرزمین اشنونه ، زمبن ، شهر متورنو، در، تا مرز گوتی ، جا[ یگاه های مقدس آنسو] ی دجله که از دیرباز محراب
    هایشان ویران شده بود.
    32) خدایانی را که درون آنها ساکن بودند ، به جایگاه هایشان بازگرداندم و (آنان را ) در جایگاه ابدی خوشان نهادم . همه
    مردمان آنان (=آن خدایان ) را گرد آوردم و به سکونتگاه هایشان بازگرداندم و
    33) خدایان سرزمین سومر و اکد را که نبونئید – درمیان خشم سرور خدایان – به شوآنه (=بابل ) آورده بود ، به فرمان
    مردوک ، سرور بزرگ ، به سلامت .
    34) به جایگاهشان بازگرداندم، جایگاهی که دلشادشان می سازد. باشد تا خدایانی که به درون نیایشگاه هایشان بازگرداندم .
    35) هر روز در برابر بل و نبو روزگاری دراز (= عمری طولانی ) برایم خواستار شوند (و) کارهای نیکم را یادآور شوند و به
    مردوک ، سرورم چنین بگویند که کورش ، شاهی که از تو می ترسد و کمبوجیه پسرش .
    36) بگدار ... آنان .... باشند که [...... ] مردمان بابل [ شاهی] ר مرا ק می ستایند و من گذاردم همه سرزمین ها در صلح
    زندگی کنند .
    37) ...................... [غا ]ز ، دو مرغابی ، ده کبوتر، بیشتر از [پیشکشی پیشین ]غاز و مرغابی و کبوتری که .........................
    38) ...... [روزا]نه افزودم ................................. در پی استوار کردن [باروی ] دیوار ایمگور-انلیل ، دیوار بزرگ بابل برآمدم .
    39) ........ باراندازی از آجر پخته ، برکناره خندقی که شاه پیشین ساخته بود ، ولی ساختش را به پایان [ نرسانده بود]..........
    کار آن را [من ..... به پایان بردم .]
  3. ) به دادگری و راستی شبانی کرد. مردوک ، سروربزرگ ، که پرورنده مردمانش است ، به کارهای نیک او (=کورش) و
    قلب راستینش به شادی نگریست .
    15) (و) او را فرمان داد تا بسوی شهرش (=شهرمردوک ) بابل برود. او را واداشت (تا) راه تینتیر(=بابل) را در پیش گیرد،
    و همچون دوست و همراهی در کنارش گام برداشت .
    16) سپاهیان گسترده اش که شمارشان همچون آب یک رودخانه شمردنی نبود، پوشیده در جنگ افزارها در کنارش
    روان بودند.
    17) (مردوک) او را بدون جنگ و نبرد به درون شوآنه (=بابل) وارد کرد. او شهرش بابل را از سختی رهانید. او(=مردوک)
    نبونئید، شاهی را که از او نمی هراسید به دستش (=دست کورش )سپرد.
    18) همه مردم تینتیر (=بابل ) تمامی سرزمین های سومر و اکد بزرگان و فرمانداران در برابرش کرنش کردند (و) بر
    پاهایش بوسه زدند از پادشاهی او شادمان گشتند(و) چهره هایشان درخشان شد.
    19) (مردوک) سروری که با یاری اش به مردگان زندگی بخشید (و) آنکه همه را از سختی و دشواری رهانید آنان او را به
    شادی ستایش کردند و نامش را ستودند.
    20) منم کورش ، شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه نیرومند، شاه بابل ، شاه سومر و اکد ، شاه چهارگوشه جهان .
    21) پسر کمبوجیه ، شاه بزرگ ، شاه شهر انشان، نوه کورش ، شاه بزرگ، شا[ه شهر]انشان ، نبیره چیش پیش ، شاه بزرگ
    شاه شهر انشان
    22) دودمان جاودانه پادشاهی که (خدایان ) بل و نبو فرمانروایی او را دوست دارند (و) پادشاهی او را با دلی شاد یاد
    می کنند . آنگاه که با آشتی به در [ون ] بابل آمدم .
    23) جایگاه سروری (خود) را با جشن و شادمانی در کاخ شاهی بر پا کردم . مردوک ، سروربزرگ ، قلب گشاده کسی که
    بابل را دوست بدارد [ همچون سرنو] شتم به من [بخشید ](و) هرروز ترسنده در پی نیایش او بودم .
    24) سپاهیان گسترده ام با آرامش درون بابل گام برمی داشتند. نگذاشتم کسی در همه [سومر و ]اکد هراس آفرین باشد.

    25) در پی امنیت ר شهرק بابل و همه جایگاه های مقدسش بودم. برای مردم بابل ............. که برخلاف خوا[ ست خدایان ]
    یوغی بر آنان نهاده بود که شایسته شان نبود.
    26) خستگی هایشان را تسکین دادم (و) از بندهایشان (؟) آزادشان کردم . مردوک ، سرور بزرگ ، از رفتار[ نیک من ]
    شادمان گشت (و)
    27) به من کورش ، شاهی که از او می ترسد و کمبوجیه پسر تنی [ام و به ] همه سپاهیانم .
    28) برکتی نیکو ارزانی داشت . بگذار ما با شادی در برابرش باشیم ،؛ درآرامش به [ فرمان] والایش ، همه شاهانی که بر تخت
    نشسته اند.
    29) از هر گوشه (جهان) از دریای بالا تا دریای پایین ، آنانکه در سرزمینهای دور دست می زیند (و) همه شاهان سرزمین
    امورو که در چادرها زندگی می کنند ، همه آنان .
    30) باج سنگینشان را به شوآنه (بابل ) آوردند و بر پاهایم بوسه زدند. از [ شوآنه (=بابل )] تا شهر آشور و شوش .
    31) اکد ، سرزمین اشنونه ، زمبن ، شهر متورنو، در، تا مرز گوتی ، جا[ یگاه های مقدس آنسو] ی دجله که از دیرباز محراب
    هایشان ویران شده بود.
    32) خدایانی را که درون آنها ساکن بودند ، به جایگاه هایشان بازگرداندم و (آنان را ) در جایگاه ابدی خوشان نهادم . همه
    مردمان آنان (=آن خدایان ) را گرد آوردم و به سکونتگاه هایشان بازگرداندم و
    33) خدایان سرزمین سومر و اکد را که نبونئید – درمیان خشم سرور خدایان – به شوآنه (=بابل ) آورده بود ، به فرمان
    مردوک ، سرور بزرگ ، به سلامت .
    34) به جایگاهشان بازگرداندم، جایگاهی که دلشادشان می سازد. باشد تا خدایانی که به درون نیایشگاه هایشان بازگرداندم .
    35) هر روز در برابر بل و نبو روزگاری دراز (= عمری طولانی ) برایم خواستار شوند (و) کارهای نیکم را یادآور شوند و به
    مردوک ، سرورم چنین بگویند که کورش ، شاهی که از تو می ترسد و کمبوجیه پسرش .
    36) بگدار ... آنان .... باشند که [...... ] مردمان بابل [ شاهی] ר مرا ק می ستایند و من گذاردم همه سرزمین ها در صلح
    زندگی کنند .
    37) ...................... [غا ]ز ، دو مرغابی ، ده کبوتر، بیشتر از [پیشکشی پیشین ]غاز و مرغابی و کبوتری که .........................
    38) ...... [روزا]نه افزودم ................................. در پی استوار کردن [باروی ] دیوار ایمگور-انلیل ، دیوار بزرگ بابل برآمدم .
    39) ........ باراندازی از آجر پخته ، برکناره خندقی که شاه پیشین ساخته بود ، ولی ساختش را به پایان [ نرسانده بود]..........
    کار آن را [من ..... به پایان بردم .]
  4. 14) به دادگری و راستی شبانی کرد. مردوک ، سروربزرگ ، که پرورنده مردمانش است ، به کارهای نیک او (=کورش) و
    قلب راستینش به شادی نگریست .
    15) (و) او را فرمان داد تا بسوی شهرش (=شهرمردوک ) بابل برود. او را واداشت (تا) راه تینتیر(=بابل) را در پیش گیرد،
    و همچون دوست و همراهی در کنارش گام برداشت .
    16) سپاهیان گسترده اش که شمارشان همچون آب یک رودخانه شمردنی نبود، پوشیده در جنگ افزارها در کنارش
    روان بودند.
    17) (مردوک) او را بدون جنگ و نبرد به درون شوآنه (=بابل) وارد کرد. او شهرش بابل را از سختی رهانید. او(=مردوک)
    نبونئید، شاهی را که از او نمی هراسید به دستش (=دست کورش )سپرد.
    18) همه مردم تینتیر (=بابل ) تمامی سرزمین های سومر و اکد بزرگان و فرمانداران در برابرش کرنش کردند (و) بر
    پاهایش بوسه زدند از پادشاهی او شادمان گشتند(و) چهره هایشان درخشان شد.
    19) (مردوک) سروری که با یاری اش به مردگان زندگی بخشید (و) آنکه همه را از سختی و دشواری رهانید آنان او را به
    شادی ستایش کردند و نامش را ستودند.
    20) منم کورش ، شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه نیرومند، شاه بابل ، شاه سومر و اکد ، شاه چهارگوشه جهان .
    21) پسر کمبوجیه ، شاه بزرگ ، شاه شهر انشان، نوه کورش ، شاه بزرگ، شا[ه شهر]انشان ، نبیره چیش پیش ، شاه بزرگ
    شاه شهر انشان
    22) دودمان جاودانه پادشاهی که (خدایان ) بل و نبو فرمانروایی او را دوست دارند (و) پادشاهی او را با دلی شاد یاد
    می کنند . آنگاه که با آشتی به در [ون ] بابل آمدم .
    23) جایگاه سروری (خود) را با جشن و شادمانی در کاخ شاهی بر پا کردم . مردوک ، سروربزرگ ، قلب گشاده کسی که
    بابل را دوست بدارد [ همچون سرنو] شتم به من [بخشید ](و) هرروز ترسنده در پی نیایش او بودم .
    24) سپاهیان گسترده ام با آرامش درون بابل گام برمی داشتند. نگذاشتم کسی در همه [سومر و ]اکد هراس آفرین باشد.

    25) در پی امنیت ר شهرק بابل و همه جایگاه های مقدسش بودم. برای مردم بابل ............. که برخلاف خوا[ ست خدایان ]
    یوغی بر آنان نهاده بود که شایسته شان نبود.
    26) خستگی هایشان را تسکین دادم (و) از بندهایشان (؟) آزادشان کردم . مردوک ، سرور بزرگ ، از رفتار[ نیک من ]
    شادمان گشت (و)
    27) به من کورش ، شاهی که از او می ترسد و کمبوجیه پسر تنی [ام و به ] همه سپاهیانم .
    28) برکتی نیکو ارزانی داشت . بگذار ما با شادی در برابرش باشیم ،؛ درآرامش به [ فرمان] والایش ، همه شاهانی که بر تخت
    نشسته اند.
    29) از هر گوشه (جهان) از دریای بالا تا دریای پایین ، آنانکه در سرزمینهای دور دست می زیند (و) همه شاهان سرزمین
    امورو که در چادرها زندگی می کنند ، همه آنان .
    30) باج سنگینشان را به شوآنه (بابل ) آوردند و بر پاهایم بوسه زدند. از [ شوآنه (=بابل )] تا شهر آشور و شوش .
    31) اکد ، سرزمین اشنونه ، زمبن ، شهر متورنو، در، تا مرز گوتی ، جا[ یگاه های مقدس آنسو] ی دجله که از دیرباز محراب
    هایشان ویران شده بود.
    32) خدایانی را که درون آنها ساکن بودند ، به جایگاه هایشان بازگرداندم و (آنان را ) در جایگاه ابدی خوشان نهادم . همه
    مردمان آنان (=آن خدایان ) را گرد آوردم و به سکونتگاه هایشان بازگرداندم و
    33) خدایان سرزمین سومر و اکد را که نبونئید – درمیان خشم سرور خدایان – به شوآنه (=بابل ) آورده بود ، به فرمان
    مردوک ، سرور بزرگ ، به سلامت .
    34) به جایگاهشان بازگرداندم، جایگاهی که دلشادشان می سازد. باشد تا خدایانی که به درون نیایشگاه هایشان بازگرداندم .
    35) هر روز در برابر بل و نبو روزگاری دراز (= عمری طولانی ) برایم خواستار شوند (و) کارهای نیکم را یادآور شوند و به
    مردوک ، سرورم چنین بگویند که کورش ، شاهی که از تو می ترسد و کمبوجیه پسرش .
    36) بگدار ... آنان .... باشند که [...... ] مردمان بابل [ شاهی] ר مرا ק می ستایند و من گذاردم همه سرزمین ها در صلح
    زندگی کنند .
    37) ...................... [غا ]ز ، دو مرغابی ، ده کبوتر، بیشتر از [پیشکشی پیشین ]غاز و مرغابی و کبوتری که .........................
    38) ...... [روزا]نه افزودم ................................. در پی استوار کردن [باروی ] دیوار ایمگور-انلیل ، دیوار بزرگ بابل برآمدم .
    39) ........ باراندازی از آجر پخته ، برکناره خندقی که شاه پیشین ساخته بود ، ولی ساختش را به پایان [ نرسانده بود]..........
    کار آن را [من ..... به پایان بردم .]

  5. 14) به دادگری و راستی شبانی کرد. مردوک ، سروربزرگ ، که پرورنده مردمانش است ، به کارهای نیک او (=کورش) و
    قلب راستینش به شادی نگریست .
    15) (و) او را فرمان داد تا بسوی شهرش (=شهرمردوک ) بابل برود. او را واداشت (تا) راه تینتیر(=بابل) را در پیش گیرد،
    و همچون دوست و همراهی در کنارش گام برداشت .
    16) سپاهیان گسترده اش که شمارشان همچون آب یک رودخانه شمردنی نبود، پوشیده در جنگ افزارها در کنارش
    روان بودند.
    17) (مردوک) او را بدون جنگ و نبرد به درون شوآنه (=بابل) وارد کرد. او شهرش بابل را از سختی رهانید. او(=مردوک)
    نبونئید، شاهی را که از او نمی هراسید به دستش (=دست کورش )سپرد.
    18) همه مردم تینتیر (=بابل ) تمامی سرزمین های سومر و اکد بزرگان و فرمانداران در برابرش کرنش کردند (و) بر
    پاهایش بوسه زدند از پادشاهی او شادمان گشتند(و) چهره هایشان درخشان شد.
    19) (مردوک) سروری که با یاری اش به مردگان زندگی بخشید (و) آنکه همه را از سختی و دشواری رهانید آنان او را به
    شادی ستایش کردند و نامش را ستودند.
    20) منم کورش ، شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه نیرومند، شاه بابل ، شاه سومر و اکد ، شاه چهارگوشه جهان .
    21) پسر کمبوجیه ، شاه بزرگ ، شاه شهر انشان، نوه کورش ، شاه بزرگ، شا[ه شهر]انشان ، نبیره چیش پیش ، شاه بزرگ
    شاه شهر انشان
    22) دودمان جاودانه پادشاهی که (خدایان ) بل و نبو فرمانروایی او را دوست دارند (و) پادشاهی او را با دلی شاد یاد
    می کنند . آنگاه که با آشتی به در [ون ] بابل آمدم .
    23) جایگاه سروری (خود) را با جشن و شادمانی در کاخ شاهی بر پا کردم . مردوک ، سروربزرگ ، قلب گشاده کسی که
    بابل را دوست بدارد [ همچون سرنو] شتم به من [بخشید ](و) هرروز ترسنده در پی نیایش او بودم .
    24) سپاهیان گسترده ام با آرامش درون بابل گام برمی داشتند. نگذاشتم کسی در همه [سومر و ]اکد هراس آفرین باشد.

    25) در پی امنیت ר شهرק بابل و همه جایگاه های مقدسش بودم. برای مردم بابل ............. که برخلاف خوا[ ست خدایان ]
    یوغی بر آنان نهاده بود که شایسته شان نبود.
    26) خستگی هایشان را تسکین دادم (و) از بندهایشان (؟) آزادشان کردم . مردوک ، سرور بزرگ ، از رفتار[ نیک من ]
    شادمان گشت (و)
    27) به من کورش ، شاهی که از او می ترسد و کمبوجیه پسر تنی [ام و به ] همه سپاهیانم .
    28) برکتی نیکو ارزانی داشت . بگذار ما با شادی در برابرش باشیم ،؛ درآرامش به [ فرمان] والایش ، همه شاهانی که بر تخت
    نشسته اند.
    29) از هر گوشه (جهان) از دریای بالا تا دریای پایین ، آنانکه در سرزمینهای دور دست می زیند (و) همه شاهان سرزمین
    امورو که در چادرها زندگی می کنند ، همه آنان .
    30) باج سنگینشان را به شوآنه (بابل ) آوردند و بر پاهایم بوسه زدند. از [ شوآنه (=بابل )] تا شهر آشور و شوش .
    31) اکد ، سرزمین اشنونه ، زمبن ، شهر متورنو، در، تا مرز گوتی ، جا[ یگاه های مقدس آنسو] ی دجله که از دیرباز محراب
    هایشان ویران شده بود.
  6. 32) خدایانی را که درون آنها ساکن بودند ، به جایگاه هایشان بازگرداندم و (آنان را ) در جایگاه ابدی خوشان نهادم . همه
    مردمان آنان (=آن خدایان ) را گرد آوردم و به سکونتگاه هایشان بازگرداندم و
    33) خدایان سرزمین سومر و اکد را که نبونئید – درمیان خشم سرور خدایان – به شوآنه (=بابل ) آورده بود ، به فرمان
    مردوک ، سرور بزرگ ، به سلامت .
    34) به جایگاهشان بازگرداندم، جایگاهی که دلشادشان می سازد. باشد تا خدایانی که به درون نیایشگاه هایشان بازگرداندم .
    35) هر روز در برابر بل و نبو روزگاری دراز (= عمری طولانی ) برایم خواستار شوند (و) کارهای نیکم را یادآور شوند و به
    مردوک ، سرورم چنین بگویند که کورش ، شاهی که از تو می ترسد و کمبوجیه پسرش .
    36) بگدار ... آنان .... باشند که [...... ] مردمان بابل [ شاهی] ר مرا ק می ستایند و من گذاردم همه سرزمین ها در صلح
    زندگی کنند .
    37) ...................... [غا ]ز ، دو مرغابی ، ده کبوتر، بیشتر از [پیشکشی پیشین ]غاز و مرغابی و کبوتری که .........................
    38) ...... [روزا]نه افزودم ................................. در پی استوار کردن [باروی ] دیوار ایمگور-انلیل ، دیوار بزرگ بابل برآمدم .
    39) ........ باراندازی از آجر پخته ، برکناره خندقی که شاه پیشین ساخته بود ، ولی ساختش را به پایان [ نرسانده بود]..........
    کار آن را [من ..... به پایان بردم .]
    40) ...........که [شهر را از بیرون در بر نگرفته بود ] که هیچ شاهی پیش از من (با) کارگران به بیگاری [گرفته شده سرزمینش
    در ] شوآنه (=بابل) نساخته بود.
    41) ....(آن را ) [با قیر] و آجر پخته از نو بر پا کردم و [ساختش را به پایان رساندم ].
    42) ....... [دروازه های بزرگ از چوب سدر] با روکش مفرغین ، من همه آن درها را با آستانه [ها و قطعات مسی ] کارگذاردم.
    43) ........ [... کتیبه ای از] آشوربانیپال شاهی پیش از من ،[ (روی آن )نو] شته شده بود [درون آن دید]م .
    44) (شکسته ) ...............................................................................................................................................................................
    45) .................................................................................................................................................................. [... تا به جا] ودان .



    در در انتها این هم ترجمه مطلبی از گاردین در خصوص انتقال این منشور به ایران
    http://www.roozonline.com/persian/archive/news/news/article/2010/september/11//-24f05bcf85.html





نظرات() 

روشهای دهگانه ادای دین در برابر سرزمین مادری

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 13 مهر 1393-11:35 ب.ظ


سرزمین مادری جایی است که متولد شده ایم و در آن پرورش یافته ایم. جایی است که هر کسی به آن تعلق خاطری خاص و جدا ناشدنی دارد. بوی خاکش و رنگ آسمانش همیشه در ذهن می ماند. جایی که مردمانش نسبت به هم احساس نزدیکی دارند و به نوعی همراه و پشتیبان هم هستند. سرزمین مادری موسم عاطفه های یکرنگ است، جولانگاه خاطره های شیرین و خاستگاه عشق ابدیست. سرزمین مادری دارای حرمت است و همگان موظفند به طریقی دین خود را در برابر آن ادا کنند چون از هوایش نفس میکشند، از غذایش می خورند، از آبش می نوشند و فرصت های زندگی را در فضایش میگذرانند ... در ادامه ایمیل، شما دوستان پرشین استار روشهای دهگانه ای را از نظر خواهید گذراند که بوسیله آنها می توانید مقداری از دین خود را به سرزمین مادری تان ادا کنید:

1. هر روز، کاری خوب انجام دهید.

از کمک کردن به افراد بی بضاعت و تنگدستان گرفته تا عیادت از بیماران و سالمندان و گره گشودن از مشکلات گرفتاران، با خود قرار بگذارید که در هر روز کاری خوب، هرچند کوچک، انجام دهید.

2. تلاش کنید فرد مفیدی باشید.

شرایط کنونی یک سرزمین، برآیند افکار و رفتار همه افراد آن سرزمین است. هر کسی برای اعتلا و پیشرفت سرزمین مادری اش باید از خود شروع کند و سعی نماید سهم خود را ادا کند. حتما نباید کاری بزرگ انجام دهید، همین که قدمهای کوچک مثبت را با عشقی بزرگ بردارید کافیست.

3. هوای هموطنان خود را داشته باشید.

برای پشتیبانی و یاری رساندن به دیگران پیشقدم شوید. به انسانها احترام بگذارید و همیشه لبخند بر لب داشته باشید. وقتی در طول روز به اطراف خود نگاه میکنید مطمئناً فرصت های زیادی را خواهید یافت که میتوانید با دستگیری از دیگران، به آنها کمک کنید. حق تقدم سالمندان و کودکان را در همه حال رعایت کنید، بی توقع عشق بورزید و هیچکس را قضاوت نکنید.

4. محافظت از محیط زیست را یک اولویت بدانید.

همه ما در برابر محیطی که در آن زندگی میکنیم و تلاش برای ایجاد شرایط بهتر زیستی و جلوگیری از صدمه دیدن طبیعت مسئولیم. کاشتن درخت، تولید زباله کمتر، استفاده بیشتر از وسایل نقلیه عمومی و جلوگیری از هدر رفت منابع تجدید ناپذیر مانند آب، رعایت بهداشت و پرهیز از آلوده کردن اماکن عمومی، برخی از مواردی هستند که برای نگهداری از محیط زیست باید لحاظ شوند.

5. زمان مطالعه خود را افزایش دهید.

افراد جامعه ای که مطالعه نمیکنند همیشه در یک زندان فکری و اعتقادی محبوس هستند و اینگونه است که سرزمین مادری شان فرصت پیشرفت و توسعه پیدا نمی کند. مردمی که کتاب نمی خوانند به نوعی اسیر و دنباله رو کسانی هستند که از این نقطه ضعف و عدم آگاهی عموم به نفع خود برای فریفتن و به بیراهه کشاندن آدمها بهره میبرند. بنابراین مطالعه و ارتقای فرهنگ کتاب خوانی درنهایت به اعتلای همه جانبه یک سرزمین خواهد انجامید.

6. در یک زمینه تخصص پیدا کنید.

متخصص شدن در یک حرفه، هم آینده شما را از لحاظ شغلی تضمین میکند و هم سودآوری سرشاری برای سرزمین مادری تان دارد. تصور کنید که همه افراد یک جامعه در حرفه شان متخصص باشند و از تجربه خود برای بهبود شرایط استفاده کنند، آنگاه بسیاری از مشکلات و معضلات براحتی حل میشد. سعی کنید تا جایی که میتوانید تجربه کسب کنید و سطح شغلی خود را بالا ببرید و اندکی از این اندوخته را رایگان به دیگران اختصاص دهید.

7. در شرایط اضطرار، منافع جمع را به منافع شخصی مقدم بدانید.

وقتی حادثه ای غیر مترقبه مانند سیل، زلزله و طوفان رخ میدهد، هم دل و متحد برای حمایت از دیگران بکوشید و بجای هجوم برای جمع آوری مواد غذایی و سایر مایحتاج، بکوشید تا منافع عموم به رفع نیازهای شخصی تان ارجحیت داشته باشد.

8. به فکر نسلهای بعد باشید.

سرزمین مادری شما فقط به شما تعلق ندارد، بلکه به نسلهایی که قرار است در آینده در آن زندگی کنند نیز متعلق است. یادتان باشد که پیشرفت و آبادانی مطالبه ای است که نسلهای آینده از شما خواهند داشت و منابع یک سرزمین امانتی است که باید بخوبی از آن مراقبت کنید تا به دست آیندگان برسد.

9. در برابر متجاوزان متحد شوید.

در دنیای امروز همیشه احتمال دارد کشوری یا گروهی به سرزمین شما تجاوز کنند. در این شرایط باید همه در برابر این تعدی متحد و همصدا برای دفاع از سرزمینشان به پا خیزند و تا بیرون راندن متجاوزان از پای ننشینند و از هیچ فداکاری دریغ نکنند. دفاع از سرزمین مادری، وظیفه و ادای دینی است که بر گردن همه است.

10. به سلامتی تان اهمیت بدهید.

یک سرزمین سالم نیاز به مردمانی سالم دارد. باید به سلامت جسم و فکرتان اهمیت دهید. سالم غذا بخورید و همیشه وقتی را برای ورزش کنار بگذارید. شادی را فراموش نکنید و مثبت بیاندیشید. استرس و افکار منفی را از خود دور کنید. هر روز بخندید و از غم و اندوه فاصله بگیرید. تفریح و مسافرت کنید. به موسیقی گوش دهید، به سینما، تئاتر، کنسرت و موزه بروید و ذهنتان را از ناامیدی و افسردگی خالی کنید.


شما معماران سرزمین مادری تان هستید، سعی کنید معماری خوب و ورزیده باشید ...





نظرات() 

به این 6 دلیل پیاز بخورید

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 13 مهر 1393-11:28 ب.ظ


پیاز قرمز می‌تواند به حفظ کلسترول خون کمک و از ابتلا به بیماری‌های قلبی پیشگیری کند. محققان با انجام مطالعاتی روی حیوانات متوجه شدند مصرف پیاز قرمز بعد از 8 هفته می‌تواند میزان کلسترول بد را در بدن به میزان 20 درصد کاهش دهد اما در همین دوره زمانی، هیچ تغییری در میزان کلسترول‌های خوب بدن به وجود نمی‌آورد.

 از قدیمی‌ترین سبزی‌هایی است که بشر استفاده می‌کند. از این سبزی نه‌ تنها برای طعم دادن به غذا، بلکه حتی برای بسیاری حکم طلا داشته و آن را در داد و ستدهایشان به کار می‌برده‌اند.

ارزشی که قدما برای پیاز قائل بودند، بی‌دلیل نیست زیرا تحقیقات گسترده پژوهشگران در دهه اخیر از حقایق جالبی در این زمینه پرده برداشته است. اگر از افرادی هستید که علاقه‌ای به مصرف پیاز ندارند، حتماً این مطلب را بخوانید.

1. پیاز ضدانعقاد است


پیاز قرمز می‌تواند به حفظ کلسترول خون کمک و از ابتلا به بیماری‌های قلبی پیشگیری کند. محققان با انجام مطالعاتی روی حیوانات متوجه شدند مصرف پیاز قرمز بعد از 8 هفته می‌تواند میزان کلسترول بد را در بدن به میزان 20 درصد کاهش دهد اما در همین دوره زمانی، هیچ تغییری در میزان کلسترول‌های خوب بدن به وجود نمی‌آورد.

طبق نتایج تحقیقاتی که در سال 2012 در مجله Clinical investigation منتشر شد، فلاوونوئیدی به نام روتین که به وفور در خانواده پیازها و سیب وجود دارد، از تشکیل لخته‌های خونی در عروق پیشگیری می‌کند. در حقیقت، تشکیل فیبرین در سیاهرگ‌ها و تجمع پلاکت‌ها در سرخرگ‌ها از عوامل بروز لخته‌های خونی و سکته است که این ترکیب مانع ساخت آن می‌شود.

2. پیاز ضدسرطان است


محققان دانشگاه کورنل بعد از مطالعه تأثیر پیاز بر رشد سلولی و تخریب رادیکال‌های آزاد، در سال 2004 اعلام کردند موسیر و انواع پیاز به دلیل خواص آنتی‌اکسیدانی برجسته، تأثیر ویژه‌ای بر کاهش پیشرفت سرطان کبد دارند و از رشد سلول‌های سرطانی پیشگیری می‌کنند. طبق تحقیقات دیگر دانشمندان، مصرف منظم پیاز به میزان 2 بار در هفته، به طور واضح خطر ابتلا به سرطان روده بزرگ را کم می‌کند.

پیاز سرشار از فلاونوییدهاست و از رشد تومورها جلوگیری و سلول‌های روده بزرگ را از آسیب حفظ می‌کند. پختن گوشت با پیاز نیز می‌تواند به کاهش مواد سرطان‌زایی که هنگام پخت گوشت در حرارت ایجاد می‌شوند، کمک کند.

3. پیاز خون‌ساز است


اسیدفولیک یا ویتامین 9 B یکی از ترکیب‌های مورد نیاز مغز و تضمین‌کننده سلامت روان و احساس افراد است. 125 میلی‌لیتر یا نصف پیمانه آب پیاز می‌تواند 9 درصد از نیاز روزانه بدن به اسیدفولیک را برطرف کند بنابراین عادت به خوردن پیاز به تأمین نیاز بدن به اسیدفولیک کمک می‌کند. کمبود اسید فولیک موجب کم خونی می شود.

4. پیاز استخوان‌ساز است


طبق تحقیقات پژوهشگران دانشکده پزشکی جنوب کالیفرنیا که مشروح آن در سال 2009 منتشر شد، تراکم استخوان‌ها در زنانی که روزی یک پیاز مصرف می‌کنند، 5 درصد بیش از زنانی است که یک بار در ماه پیاز می‌خورند. از سوی دیگر، در زنانی که مرتب پیاز مصرف می‌کنند در مقایسه با زنانی که پیاز نمی‌خورند، احتمال شکستگی لگن 20 درصد کاهش می‌یابد. بنابراین به خانم‌ها توصیه می‌شود برای پیشگیری از ابتلا به پوکی استخوان، خوردن پیاز را به یکی از عادت‌های غذایی خود تبدیل کنند.

5. پیاز ضددرد است


بر اساس تحقیقی بالینی که در سال 1990 در داکوتای شمالی انجام شد، زنانی که رژیم غذایی غنی از منگنز دارند، کمتر دچار علایم نشانگان قبل از قاعدگی مثل دردهای شکمی یا بدخلقی می‌شوند. پیاز یکی از منابع خوب منگنز به شمار می‌رود و این ماده معدنی مانند یک ضددرد عمل می‌کند.

6. پیاز ضد فشارخون است


پیاز مانند سیب منبع بسیار خوب نوعی آنتی‌اکسیدان به نام کرستین است. تحقیقات پژوهشگران که نتایج آن در سال 2007 منتشر شد، نشان داد کرستین تأثیر ویژه‌ای بر کاهش فشارخون دارد و از تخریب دیواره عروق پیشگیری می‌کند و به این ترتیب خطر بروز بیماری‌های قلبی- عروقی را کاهش می‌دهد.

چگونه پیاز بیشتری بخوریم؟


پیاز را به صورت خام یا پخته می‌توانید مصرف کنید ولی یادتان باشد که پیاز خام آنتی‌اکسیدان‌های بیشتری دارد. البته پخت و پز میزان آنتی‌اکسیدان‌های این ماده غذایی را فقط کمی کاهش می‌دهد. توصیه می‌کنیم از پیاز خام برای تهیه انواع سالاد استفاده کنید. البته پیاز به تنهایی معجزه نمی‌کند. زمانی خواص این ماده غذایی بیشتر می‌شود که تغذیه سالم و متنوع حاوی انواع میوه و سبزی‌های سرشار از آنتی اکسیدان داشته باشید.

در بیشتر غذاها می‌توانید از پیاز برای گرفتن بوی زحم استفاده کنید اما اگر می‌خواهید پیاز را بپزید یا سرخ کنید، از روغن زیاد استفاده نکنید. اگر هم علاقه‌ای به پیاز پخته ندارید، می‌توانید آن را ریز رنده یا از آب آن در غذاها استفاده کنید.

منبع: همشهری آنلاین





نظرات() 

مارماهی رنگین

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 13 مهر 1393-11:27 ب.ظ


مارماهی رنگین که مارماهی رنگین نواری هم نامیده می‌شود بخشی از خانواده رنگین‌مارماهیان را تشکیل می‌دهند. این خانواده 15سرده و در حدود 200گونه دارد که بیشترشان دریازی هستند.

 

 

 





نظرات() 

ضرب المثل های شیرین

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 13 مهر 1393-11:20 ب.ظ





ازدواج در فرهنگ‌ها‌ی مختلف ستوده شده است و اندیشمندان زیادی درباره آن نکات گوهرباری ذکر کرده اند. این 60 نکته جالب و مهم درباره ازدواج را حتما بخوانید


١-هنگام ازدواج بیشتر با گوش‌ها‌یت مشورت کن تا با چشم‌ها‌یت. (‌ضرب المثل آلمانی)


٢ – مردی که به خاطر ” پول ” زن می‌گیرد، به نوکری می‌رود. (‌ضرب المثل فرانسوی)‌


3- لیاقت داماد،‌ به قدرت بازوی اوست.‌ (‌ضرب المثل چینی)‌


4- زنی.قیر را به پیرمرد ثروتمند ترجیح می‌دهد. (‌ضرب المثل ایتالیایی)


١٠ -داماد که نشدی از یک شب شادمانی و عمری بداخلاقی محروم گشته ای.‌(‌ضرب المثل فرانسوی)‌


١١- دو نوع زن وجود دارد؛ با یکی ثروتمند می‌شوی و با دیگری فقیر. (‌‌ضرب المثل ایتالیایی)‌


١٢- در موقع خرید پارچه حاشیه آن را خوب نگاه کن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقیق کن.‌ (‌ضرب المثل آذربایجانی)‌


١٣- برا ی یافتن زن می‌ارزد که یک کفش بیشتر پاره کنی.‌ (‌‌ضرب المثل چینی)‌


١٤- تاک را از خاک خوب و دختر را از مادر خوب و اصیل انتخاب کن.‌ (‌ضرب المثل چینی)‌


١٥- اگر خواستی اختیار شوهرت را در دست بگیری اختیار شکمش را در دست بگیر. (‌‌ضرب المثل اسپانیایی)


١٦- اگر زنی خواست که تو به خاطر پول همسرش شوی با او ازدواج کن اما پولت را از او دور نگه دار.‌ (‌ضرب المثل ترکی)‌


١٧- ازدواج مقدس ترین قراردادها محسوب می‌شود. (ماری آمپر)


١٨- ازدواج مثل یک هندوانه است که گاهی خوب می‌شود و گاهی هم بسیار بد. (‌ضرب المثل اسپانیایی)‌


١٩- ازدواج،‌ زودش اشتباهی بزرگ و دیرش اشتباه بزرگتری است.‌ (‌ضرب المثل فرانسوی)‌


٢٠- ازدواج کردن وازدواج نکردن هر دو موجب پشیمانی است.‌ (‌سقراط)‌


٢١- ازدواج مثل اجرای یک نقشه جنگی است که اگر در آن فقط یک اشتباه صورت بگیرد جبرانش غیر ممکن خواهد بود. (‌بورنز)‌


٢٢- ازدواجی که به خاطر پول صورت گیرد، برای پول هم از بین می‌رود. (‌رولاند)‌


٢٣- ازدواج همیشه به عشق پایان داده است.‌ (‌ناپلئون)‌


٢٤- اگر کسی در انتخاب همسرش دقت نکند، دو نفر را بدبخت کرده است.‌ (‌محمد حجازی)


٢٥- انتخاب پدر و مادر دست خود انسان نیست،‌ ولی می‌توانیم مادر شوهر و مادر زنمان را خودمان انتخاب کنیم.‌ (‌خانم پرل باک)‌


٢٦- با زنی ازدواج کنید که اگر ” مرد ” بود،‌ بهترین دوست شما می‌شد.‌ (‌بردون)


٢٧- با همسر خود مثل یک کتاب رفتار کنید و فصل‌ها‌ی خسته کننده او را اصلاً نخوانید.‌ (‌سونی اسمارت)


٢٨- برای یک زندگی سعادتمندانه،‌ مرد باید ” کر ” باشد و زن ” لال “.‌ (‌سروانتس)‌


٢٩- ازدواج بیشتر از رفتن به جنگ ” شجاعت ” می‌خواهد. (‌کریستین)‌


٣٠- تا یک سال بعد از ازدواج،‌ مرد و زن زشتی‌ها‌ی یکدیگر را نمی‌بینند. (‌اسمایلز)‌


٣١- پیش از ازدواج چشم‌ها‌یتان را باز کنید و بعد از ازدواج آنها را روی هم بگذارید. (‌فرانکلین)‌


٣٢- خانه بدون زن،‌ گورستان است.‌ (‌بالزاک)‌


٣٣- تنها علاج عشق،‌ ازدواج است.‌ (‌آرت بوخوالد)


٣٤- ازدواج پیوندی است که از درختی به درخت دیگر بزنند،‌ اگر خوب گرفت هر دو ” زنده ” می‌شوند و اگر ” بد ” شد هر دو می‌میرند. (‌سعید نفیسی)‌


٣5- ازدواج عبارتست از سه هفته آشنایی، سه ماه عاشقی،‌ سه سال جنگ و سی سال تحمل! (‌تن)‌


٣٦- شوهر ” مغز” خانه است و زن ” قلب ” آن.‌ (‌سیریوس)


٣٧- عشق،‌ سپیده دم ازدواج است و ازدواج شامگاه عشق.‌ (‌بالزاک)‌


٣٨- قبل از ازدواج درباره تربیت اطفال شش نظریه داشتم،‌ اما حالا شش فرزند دارم و دارای هیچ نظریه ای نیستم.‌ (‌لرد لوچستر)


٣٩- مردانی که می‌کوشند زن‌ها‌ را درک کنند،‌ فقط موفق می‌شوند با آنها ازدواج کنند. (‌بن بیکر)


٤٠- با ازدواج،‌ مرد روی گذشته اش خط می‌کشد و زن روی آینده اش.‌ (‌سینکالویس)


٤١- خوشحالی‌ها‌ی واقعی بعد از ازدواج به دست می‌آید.‌ (‌پاستور)‌


٤٢- ازدواج کنید، به هر وسیله ای که می‌توانید. زیرا اگر زن خوبی گیرتان آمد بسیار خوشبخت خواهید شد و اگر گرفتار یک همسر بد شوید فیلسوف بزرگی می‌شوید. (‌سقراط)


٤٣- قبل از رفتن به جنگ یکی دو بار و پیش از رفتن به خواستگاری سه بار برای خودت دعا کن.‌ (‌یکی از دانشمندان لهستانی)


٤٤- مطیع مرد باشید تا او شما را بپرستد. (‌کارول بیکر)


٤٥- من تنها با مردی ازدواج می‌کنم که عتیقه شناس باشد تا هر چه پیرتر شدم، برای او عزیزتر باشم.‌ (‌آگاتا کریستی)


٤٦- هر چه متأهلان بیشتر شوند،‌ جنایت‌ها‌ کمتر خواهد شد. (‌ولتر)


٤٧- هیچ چیز غرور مرد را به اندازه ی شادی همسرش بالا نمی‌برد، چون همیشه آن را مربوط به خودش می‌داند.‌ (‌‌ضرب المثل جانسون)‌


٤٨- زن ترجیح می‌دهد با مردی ازدواج کند که زندگی خوبی نداشته باشد،‌ اما نمی‌تواند مردی را که شنونده خوبی نیست،‌ تحمل کند. (‌کینهابارد)


٤٩- اصل و نسب مرد وقتی مشخص می‌شود که آنها بر سر مسائل کوچک با هم مشکل پیدا می‌کنند. (‌شاو)


٥٠- وقتی برای عروسی ات خیلی هزینه کنی،‌ مهمان‌ها‌یت را یک شب خوشحال می‌کنی و خودت را عمری ناراحت ! (‌روزنامه نگار ایرلندی)‌


٥١ – هیچ زنی در راه رضای خدا با مرد ازدواج نمی‌کند. (‌ضرب المثل اسکاتلندی)


٥٢ – با قرض اگر داماد شدی با خنده خداحافظی کن.‌ (‌ضرب المثل آلمانی)‌


٥٣ – تا ازدواج نکرده ای نمی‌توانی درباره ی آن اظهار نظر کنی.‌ (‌شارل بودلر)‌


٥٤ – دوام ازدواج یک قسمت روی محبت است و نُه قسمتش روی گذشت از خطا.‌ (‌‌ضرب المثل اسکاتلندی)‌


٥٥ – ازدواج پدیده ای است برای تکامل مرد. (‌مثل سانسکریت)‌


٥٦ – زناشویی غصه‌ها‌ی خیالی و موهوم را به غصه نقد و موجود تبدیل می‌کند.‌ (ضرب المثل آلمانی)‌


٥٧ – ازدواج قرارداد دو نفره ای است که در همه دنیا اعتبار دارد. (‌مارک تواین)‌


٥٨ – ازدواج مجموعه ای ازمزه‌ها‌ست هم تلخی و شوری دارد. هم تندی و ترشی و شیرینی و بی مزگی.‌ (ولتر)‌


٥٩ – تا ازدواج نکرده ای نمی‌توانی درباره آن اظهار نظر کنی. (‌شارل بودلر)‌


60- وقتی زن خوب در خانه باشد، خوشی از در و دیوار می‌ریزد. (ضرب المثل هلندی)






نظرات() 

انتشار عکسی از مک‌کین با خلیفه داعش+عکس

نوشته شده توسط : قارانقوش
یکشنبه 13 مهر 1393-11:16 ب.ظ



انتشار عکسی از سناتور جان مک کین با فردی که گفته می‌شود ابوبکر بغدادی است توجهات زیادی را در شبکه‌های اجتماعی برانگیخت.
download انتشار عکسی از مک‌کین با خلیفه داعش
انتشار عکسی از سناتور جان مک کین از جمهوریخواهان تندروی کنگره آمریکا و حامیان حمله نظامی به سوریه با فردی که گفته می‌شود ابوبکر بغدادی است احتمال دست داشتن آمریکا در پایه گذاری گروه تروریستی داعش را بیشتر کرد.

در این تصویر سناتور آمریکایی در ماه مه 2013(در اوج جنگ داخلی در سوریه) در مرز سوریه با ترکیه در حال دیدار با جمعی از شورشیان سوری است که به نظر می‌رسد ابوبکر بغدادی سرکرده اصلی داعش نیز در میان آنهاست.

این عکس روز دوشنبه در شبکه های اجتماعی منتشر شد و بازتاب بسیاری را به همراه داشت.

«تراویس تورنتون» در گزارشی درباره همین دیدار، نوشته است؛ اینها همان شورشیانی هستند که با القاعده ارتباط دارند. سناتور مک کین در این دیدار از شوریان می‌خواهد که عمق بیشتری به جنگ خود با بشار اسد در سوریه بدهند.

گفته می‌شود که در این دیدار توافقنامه‌ای هم میان جهادی‌ها و شورشیان سوری برای امضا شده است.

در عکس زیر تصویر جان مک کین در سمت راست تصویر و عکس منسوب به ابوبکر بغدادی در سمت چپ نفر اول دیده می‌شود.

 
خانم هیلاری کلینتون، وزیر خارجه اسبق آمریکا در کتاب خاطرات خویش که تازه به چاپ رسیده است به تشکیل داعش و حمایت از آن توسط دولت آمریکا اشاره کرده است.

با توجه به اینکه تصاویر کمی از ابوبکر بغدادی در رسانه ها منتشر شده است و در صحت و سقم تصاویر منتشر شده از بغدادی در موصل نیز شک و تردید وجود دارد تایید اینکه عکس فوق متعلق به ابوبکر بغدادی است به صورت مستقل امکان ندارد.

انتشار عکسی از سناتور جان مک کین با فردی که گفته می‌شود ابوبکر بغدادی است توجهات زیادی را در شبکه‌های اجتماعی برانگیخت.
download انتشار عکسی از مک‌کین با خلیفه داعش
انتشار عکسی از سناتور جان مک کین از جمهوریخواهان تندروی کنگره آمریکا و حامیان حمله نظامی به سوریه با فردی که گفته می‌شود ابوبکر بغدادی است احتمال دست داشتن آمریکا در پایه گذاری گروه تروریستی داعش را بیشتر کرد.

در این تصویر سناتور آمریکایی در ماه مه 2013(در اوج جنگ داخلی در سوریه) در مرز سوریه با ترکیه در حال دیدار با جمعی از شورشیان سوری است که به نظر می‌رسد ابوبکر بغدادی سرکرده اصلی داعش نیز در میان آنهاست.

این عکس روز دوشنبه در شبکه های اجتماعی منتشر شد و بازتاب بسیاری را به همراه داشت.

«تراویس تورنتون» در گزارشی درباره همین دیدار، نوشته است؛ اینها همان شورشیانی هستند که با القاعده ارتباط دارند. سناتور مک کین در این دیدار از شوریان می‌خواهد که عمق بیشتری به جنگ خود با بشار اسد در سوریه بدهند.

گفته می‌شود که در این دیدار توافقنامه‌ای هم میان جهادی‌ها و شورشیان سوری برای امضا شده است.

در عکس زیر تصویر جان مک کین در سمت راست تصویر و عکس منسوب به ابوبکر بغدادی در سمت چپ نفر اول دیده می‌شود.

 
خانم هیلاری کلینتون، وزیر خارجه اسبق آمریکا در کتاب خاطرات خویش که تازه به چاپ رسیده است به تشکیل داعش و حمایت از آن توسط دولت آمریکا اشاره کرده است.

با توجه به اینکه تصاویر کمی از ابوبکر بغدادی در رسانه ها منتشر شده است و در صحت و سقم تصاویر منتشر شده از بغدادی در موصل نیز شک و تردید وجود دارد تایید اینکه عکس فوق متعلق به ابوبکر بغدادی است به صورت مستقل امکان ندارد.




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox